امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک
#21
فصل پانزدهم

لیسی در حالی که به نامه ی مادرش خیره شده بود،فکر کرد که واژه ی کلیدی این برنامه((امنیت))است،و از خود پرسید:تو راجع به چه می نویسی؟
در مورد هوا که نمیشد نوشت.اگر ذکر میکرد که هوای آن جا ده درجه زیر صفر است و در یک روز حدود نیم متر برف،سرنخی به دست می داد که او در مینه سوتا است.واین اطلاعاتی بود که در موردش به او هشدار داده بودند.

درباره ی شغلش هم نمی توانست بنویسد چون هنوز شغلی نداشت.می توانست بنویسد که شناسنامه و کارت شناسایی جعلی اش همین چند دقیقه پیش رسیده است و حالا می تواند به دنبال کار بگردد.فکر کرد حالا می تواند به آنان بگوید که دست کم می تواند گواهینامه ی رانندگی اش را بگیرد،و مشاورش که معاون کلانتری است او را برای خرید خودرو دست دوم برده است.

هزینه ها به عهده ی مجریان برنامه بود.البته نمی توانست بگوید نام معاون کلانتری جرج سِونسون است و مطمئناً نمی توانست به کیت و مادرش بگوید که اتومبیل دست دوم سه سال پیش را خریده است. در نامه اش نوشت: «مشاور من آدم خوبی است . سه دختر جوان دارد ...»
و فکر کرد: نه ، قسمت آخر را حذف کن . نباید وارد جزییات شوی.
و نوشت: «مشاور من آدم خوبی است. برای خرید مبلمان سوئیت هم مرا همراهی کرد ...»
باز هم زیادی مشخص شد. بهتر است بنویسم آپارتمان نه سوئیت.
«برای خرید مبلمان آپارتمان مرا همراهی کرد . اما شما که مرا می شناسید. به دنبال وسایلی نبودم که خیلی با هم جور باشد و او مرا دست انداخت. با هم برای خرید وسایل دست دوم به خانه ها رفتیم . من یکدست مبل دست دوم خوب پیدا کردم ، اما مطمئناً دلم برای خانه ی خودم تنگ شده . به جی بگو واقعاً از او ممنونم که به موقع شارژ آپارتمان را می دهد.

لیسی فکر کرد که تا اینجای نامه تمام جنبه های ایمنی رعایت شده است. او براستی از جی ممنون بود و با خود عهد کرد که تا شاهی آخر بدهی اش را به جی بدهد. لیسی اجازه داشت هفته ای یک بار از دستگاه تلفن امنیتی به خانه تلفن کند . آخرین باری که زنگ زده بود ، صدای جی را از دور شنیده بود که به کیت می گفت زیاد عجله نکند . به هر حال ، خیلی منزجر کننده است که آدم فقط بتواند سر ساعتی معین تلفن بزند. لیسی اجازه نداشت این کار را بکند و هیچ کس هم نمی توانست به او تلفن کند.
- ظاهراً تعطیلات به بچه ها خوش می گذرد . چقدر خوشحالم که بازوی بانی بهتر شده . مثل اینکه اسکی رفتن بچه ها توأم با جریان شدید و ناگهانی باد بوده . به آنان بگو من آن قدر خُل هستم که وقتی برگشتم همراهشان روی تخته بنشینم و روی برفها لیز بخورم . مواظب خودت باش ، مادر. به نظر می رسد تو و آلکس با هم خوش می گذرانید . حالا چه اشکالی دارد گهگاه او حرف بزند و سر تو را ببرد ؟ به نظر من آدم بدی نیست. هرگز فراموش نمی کنم که وقتی بانی در اتاق عمل بود ، او چقدر به ما کمک کرد . همگی تان را دوست دارم. دعا کنید قاتل ایزابل وارینگ دستگیر شود تا من از این وضع خلاص شوم .

لیسی نام خود را زیر نامه نوشت ، کاغذ را تا کرد و در پاکت گذاشت . معاون کلانتری نامه های او را از طریق پست امنیتی می فرستاد. نامه نوشتن و گفتگوی تلفنی تا حدی او را از انزوا در می آورد، اما هر بار بعد از نوشتن نامه یا مکالمه ی تلفنی ، احساس سرخوردگی اش شدیدتر می شد.
لیسی به خود هشدار داد: بس کن . لازم نیست این قدر برای خودت دلسوزی کنی . فایده ای ندارد . خدا را شکر که تعطیلات تمام شد. این خودش مشکلی بزرگی بود . و ناگهان متوجه شد که عادت کرده است با خودش حرف بزند .

او روز کریسمس به کلیسای سنت اولاف رفته بود ، کلیسایی که نام یکی از پادشاهان دلیر نروژ را روی آن گذاشته بودند . سپس در هتل نورث استار شام خورده بود.
هنگام اجرای مراسم در کلیسا ، وقتی سرود مذهبی می خواندند ، اشک از چشمانش جاری شده و به یاد آخرین کریسمسی افتاده بود که پدرش زنده بود . آنان با هم به کلیسایی در منطقه ی مانهاتان رفته بودند ، منطقه ای که بیشتر تئاترها در آن قرار داشت . مادرش همیشه می گفت اگر جک فارل به جای اینکه نوازنده شود، خواننده می شد، شهرت جهانی پیدا می کرد. او براستی صدای دلنشینی داشت. لیسی به یاد آن شب افتاده بود که از خواندن سرود مذهبی دست کشید تا بهتر بتواند صدای دلنشین پدرش را بشنود . بعد از تمام شدن سرود، پدرش گفته بود:
- اوه ، لیسی ، اینجا خیلی ابهت دارد ، مگر نه؟

میز شام یک نفره ، او را به یاد مادرش و کیت و بچه ها انداخته و دوباره اشک به چشمانش آورده بود. او و مادرش هر کریسمس به خانه ی کیت می رفتند و برای بچه ها هدیه می بردند ، و بچه ها خیال می کردند آنها را بابانوئل آورده است.
اندی ده ساله هم مثل تاد وقتی در این سن بود ، بر این باور بود . اما بانی چهار ساله فهمیده تر و زیرک تر بود. لیسی هدایای امسال بچه ها را هم از طریق پست امنیتی فرستاده بود ، اما این کار هرگز جای حضور خود او را نمی گرفت .
اگر چه لیسی میل داشت وانمود کند که از غذای هتل نورث استار لذت می برد، تمام مدت در فکر میز کریسمسی بود که کیت می چید.
وقتی او پاکت را در کشو می گذاشت تا بعداً سونسون آن را بردارد ، به خود هشدار داد: از افکار بیهوده دست بردار.
و چون کار دیگری نداشت تا انجام دهد، دستش را در کشوی میز تحریر کرد و از ته آن رونوشت یادداشتهای هیثر را بیرون کشید .

لیسی برای یکصدمین بار از خود پرسید: ایزابل در این یادداشتها چه چیزی را می خواست نشانم بدهد ؟

او بارها و بارها یادداشتها را خوانده بود و می توانست کلمه به کلمه ی آن را بازگو کند. بعضی از قسمتها روزبروز نوشته شده بود و بعضی دیگر چندین بار در یک روز . بقیه ی آنها به فاصله ی یک هفته ، یک ماه یا یک ماه و نیم بود. به طور کلی ، یادداشتها مربوط به اقامت چهارساله ی هیثر در نیویورک بود . او به طور مفصل درباره ی پیدا کردن آپارتمانی نوشته بود که پدرش اصرار داشت در محله ای امن در بخش شرقی نیویورک باشد . هیثر شخصاً بخش غربی مانهاتان را ترجیح می داد و در مورد آن نوشته بود: « آنجا نه تنها بی روح و کسل کننده نیست، بلکه شاد و سرزنده است.»

او در مورد کلاس خوانندگی ، آزمون هنر، و اجرای نقش اول در نمایش نوشته بود. این قسمت از نوشته هایش لیسی را به خنده می انداخت، چون در بخشی از آن نوشته بود: «جولی اندروز ، برو کنار . هیثر لندی دارد می آید.»

او به طور مشروح در مورد نقشهایی که بازی کرده بود، تجزیه و تحلیل آن نمایشها و اینکه آیا اجرای سایر بازیگران خوب و سنجیده بود یا نه ، نوشته بود. با حرارت از میهمانیهای مجللی یاد کرده بود که شرکت او در آنها ظاهراً صدقه سر ارتباط پدر او با بزرگان بوده است. اما بعضی از نوشته های او در مورد دوستان مذکرش نپخته و مبالغه آمیز بود . لیسی متوجه شده بود که پدر و مادر هیثر آشکارا اختیار او را در دست داشتند، تا اینکه او دو سال بعد از ورود به کالج ، تصمیم گرفته بود به نیویورک بیاید و کاری در تئاتر برای خودش دست و پا کند.
کاملاً معلوم بود که هیثر هم به پدرش خیلی نزدیک بود هم به مادرش . تمام اشاره های او به آن دو نفر حاکی از گرمی و محبت بود. البته چند جا گله کرده بود که مجبور است پدرش را راضی نگه دارد.

اما قسمتی از یادداشتهای هیثر بود که لیسی از همان دفعه ی اول که آن را خواند، حس کنجکاوی اش تحریک شد.
***
امروز بابا از دست یکی از پیشخدمتها خونش به جوش آمد. هرگز او را این قدر عصبانی ندیده بودم . پیشخدمت بیچاره تقریباً اشکش در آمد. حالا منظور مادرم را می فهمم که در مورد اخلاق او به من هشدار می داد و می گفت در مورد تصمیم مبنی بر اینکه می خواهم در قسمت شرقی نیویورک خانه بگیرم، تجدید نظر کنم. حالا اگر بابا بفهمد حق را به مادرم می دهم، مرا می کشد. خدایا، چقدر احمق بودم!

لیسی دلش می خواست بداند چه چیزی باعث شده هیثر چنین چیزی بنویسد و معتقد بود آن قدرها هم مهم نبوده است . هرچه بود ، چهارسال از آن گذشته و دیگر اشاره ای به آن نشده بود.
از مطالب اواخریادداشتها معلوم بود هیثر بشدت از چیزی معذب بود است. او چندین بار نوشته بود: «در منگنه قرار گرفته ام . نمی دانم چه کنم.»
برخلاف سایر یادداشتها ، این چند مطلب آخر روی کاغذ بی خط نوشته شده بود. البته نکته ی واضحی در آن نبود ولی ظاهراً همین نوشته ها بود که به شک و تردید ایزابل وارینگ دامن زده بود . به هر حال ممکن بود مربوط به تصمیم گیری شغلی ، دوست پسر یا هر چیز دیگری باشد.
لیسی در حالی که یادداشتها را سر جایش می گذاشت، نومیدانه فکر کرد: خدا می داند منظورش از اینکه در منگنه قرار گرفته چه بوده است ؟ و آیا ممکن است این مسأله به جایی کشیده شده باشد که کسی بخواهد او را بکشد؟

لیسی محکم درِ کشو را بست و با عصبانیت به خود گفت: بس کن!

به ذهنش رسید که فنجان چایی مزه می دهد. چایی درست کرد و آن را آهسته سر کشید با این امید که حالت ترس و انزوایی را که دوباره به سراغش آمده بود ، زایل کند. او بی قرار بود . رادیو را روشن کرد . معمولاً ایستگاهی را می گرفت که موسیقی پخش می کرد ، ولی رادیو روی موج AM بود و بمحض اینکه آن را روشن کرد ، صدای مردی به گوش رسید که گفت: «سلام. من تام لینچ هستم. مجری برنامه ی رادیویی WCIV و تا چهار ساعت دیگر در خدمت شما خواهیم بود.»

تام لینج! ناگهان لیسی از حالت دلتنگی بیرون آمد. او فهرستی از نام تمام کسانی که هیثر در یادداشتهایش از آنان نام برده بود ، تهیه کرده بود . یکی از آنان تام لینج بود ، مجری رادیو که ظاهراً هیثر مدتی عاشق او شده بود.
آیا او همان تام لینج بود؟ و اگر بود، آیا ممکن بود لیسی بتواند چیزی از زبان او بیرون بکشد؟ و لیسی به این نتیجه رسید که پیگیری قضیه به زحمتش می ارزد.


[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#22
فصل شانزدهم

تام لینج بزرگ شده در داکوتای شمالی ، مانند اهالی نیمکره ی غربی ایالات متحده ، مردی خوش بنیه و تو دل برو بود . او جزو آدمهای پوست کلفتی بود که معتقدند هوای ده درجه زیر صفر بسیار فرح بخش است و فقط آدمهای نازنازی هستند که از سرما گله می کنند .
تام با لبخندی بر لب به مارج پترسون ، منشی شبکه ی رادیویی WCIV مینیاپولیس گفت:
- اما امروز می فهمند منظور من چه بوده .
مارج نگاهی مادرانه به او انداخت . از وقتی تام مجری برنامه شده بود، روزهای او را پر از شادی کرده بود. ظاهراً همین تأثیر را بر بقیه ی مردم منطقه ی سنت پل مینیاپولیس هم گذاشته بود . مارج از نامه های بیشمار طرفداران تام لینج که روی میز او ریخته بود ، می توانست بفهمد که این مجری سی ساله در کار خود موفق است . مخلوطی از مصاحبه ها ، تفسیرها و شوخیهای گستاخانه ی او شنوندگان زیادی را به خود جلب کرده بود . وقتی مارج سرش را بلند کرد و چشمان میشی روشن او را نگاه کرد ، به خودش گفت: تازه حالا قیافه ی او را ندیده اند که چه لعبتی است . با این موهای قهوه ای روشن ، لبخند گرم و آن قیافه ی جذابش به درد تلویزیون می خورد.
مارج از موفقیت تام و در نتیجه موفقیت برنامه شان خوشحال بود ، اما متوجه شده بود که او مثل شمشیری دو لبه است. مدتها بود چند شبکه ی رادیویی سعی می کردند تام را استخدام کنند ، ولی او دلش می خواست قبل از انتقال به شبکه ای دیگر، شبکه ی WCIV را به عنوان بهترین شبکه به شنوندگان بشناساند و حالا که موفق شده بود، بنا بود منتقل شود . مارج با یادآوری این مسأله آهی کشید و متأسف شد که بزودی او را از دست می دهند .
تام کنجکاوانه پرسید :
- مارج ، طوری شده؟ نگران به نظر می رسی.
مارج لبخندی زد و سرش را تکان داد :
- نه . چیزی نیست. می خواهی بروی ورزش کنی ؟
تام کارت حضور و غیاب خود را زد . آن روز بعد از ظهر به شنوندگان گفته بود چون هوا به قدری سرد است که حتی پنگوئنها هم نمی توانند سریع راه بروند ، بعد از برنامه به باشگاه بدنسازی توین سیتیز می رود و امیدوار است عده ای از شنوندگان برنامه اش را در آنجا ببینند . باشگاه توین سیتیز مسؤول برنامه ی رادیویی او بود.
- بدون شک . بعداً می بینمت.

***

لیسی برگه ی عضویت در باشگاه بدنسازی توین سیتیز را پر می کرد که روث ویل کاکس از او پرسید:
- خانم کارول ، باشگاه ما را از کجا پیدا کردید؟
لیسی گفت:
- از طریق برنامه ی رادیویی تام لینج.
زن سر تا پای او را برانداز کرد و لیسی احساس کرد لازم است حرف خود را کمی اصلاح کند ، و گفت:
- مدتی بود در فکر رفتن به بدنسازی بودم. قبل از اینکه در موردش تصمیم جدی بگیرم ، بهتر است چند جلسه ای بیایم...
سپس صدایش را صاف کرد و ادامه داد:
- در ضمن ، اینجا تا آپارتمان من چندان فاصله ای ندارد.

لیسی غضبناک فکر کرد دست کم این کار تمرینی خواهد بود برای پیدا کردن شغل . پُر کردن برگه ی عضویت کمی او را وحشت زده کرده بود ، زیرا اولین بار بود که از هویت تازه اش استفاده می کرد . هنگام تمرین با مشاورش جرج سونسون در مورد هویت جدید معذب نبود ، ولی حالا که مسأله صورت عمل به خود گرفته بود ، قضیه فرق می کرد.

موقعی که به طرف باشگاه می راند ، تمام جزییات را در ذهن مرور کرده بود: او آلیس کارول است، اهل هارت فورت – کانکتیکات ، فارغ التحصیل از دانشکده ی کالدول ، مدتی بعنوان منشی در مطب یکی از پزشکان هارت فورد کار کرده و درست زمانی که او از دوست پسرش جدا شد ، دکتر هم باز نشسته شده بود . به این دلیل مینیاپولیس را انتخاب کرده چون در نوجوانی یک بار به آنجا رفته و از آنجا خوشش آمده بود، تک فرزند است ، پدرش فوت کرده و مادرش هم دوباره ازدواج کرده است و در لندن زندگی می کند.
وقتی لیسی دستش را در کیفش کرد تا کارت شناسایی تازه اش را بیرون بیاورد ، تمام آنها از ذهنش رفته بود . به طور خودکار می خواست شماره ی کارت شناسایی اصلی اش را بنویسد که یک دفعه دست نگه داشت. نشانی: به ذهنش رسید نیویورک – ایست اند – آپارتمان شماره یک ... نه ، مینیاپولیس – خیابان هن پین – شماره 52 بانک: چیس ... نه ، فرست استیت . شغل: مقابل آن یک خط گذاشت.
شماره تلفن دوست یا آشنا برای خبر کردن در مواقع ضروری : سونسون یک نام قلابی با نشانی و شماره تلفن برای او تدارک دیده بود که در چنین مواقعی از آن استفاده کند . هر تلفنی که به این شماره می شد، پیام به خود او می رسید.

به پرسش در مورد سوابق پزشکی رسیده بود، سابقه ی بیماری : لیسی فکر کرد ، بله ، آثار زخمی جزیی روی جمجمه در اثر شلیک گلوله ، گرفتگی عضلات شانه به دلیل اینکه تمام مدت احساس می کند کسی در تعقیب اوست ، و هر وقت بیرون از خانه است احساس می کند قدمهایی را پشت سرش می شنود، سرش را بر می گرداند و ...

ویل کاکس با گشاده رویی گفت:
- اگر در مورد سؤالی گیر کرده اید شاید بتوانم کمکتان کنم .
لیسی یکدفعه دچار تشویش شد و به فکرش رسید شاید آن زن چیزی دروغین و قلابی در او کشف کرده که چشمانش حالت پرسشگرانه به خود گرفته است. شاید بویی برده که این حرف را می زند.
او برگه را به نام آلیس کارول امضا کرد و آن را روی میز هُل داد.
ویل کاکس برگه را مطالعه کرد و گفت:
-عالی ست.
روی پولوورش نقش گربه ای بود که با کاموا بازی میکرد.
-خوب بهتر است اینجا را نشانتان بدهیم.
باشگاه ورزشی به تمام وسایل ورزشی مجهز بود و استخر بزرگ، سونا، جکوزی و بوفه داشت.

ویل کاکس گفت:
-معمولا اینجا صبح اول وقت و بعداز ظهر که مردم از سرکار بر میگردند، شلوغ می شود اوه ببین ایناهاش.
و بعد از اینکه حرفش را قطع کرد مردی چهارشانه را صدا زد که پشتش را برای او تکان داد و اشاره کرد که جلو بیاید.
و لحظه ای بعد آن دو را به هم معرفی کرد:
-تام لینچ... ایشان آلیس کارول است. امروز به ما ملحق شده چون تو در برنامه ات در مورد باشگاه ما صحبت کردی.
تام لبخندی ملایم زد و گفت:
-خوشحالم که می توانم مردم را متقاعد کنم. از دیدنت خوشحالم آلیس.
سپس بسرعت سری تکان داد و با لبخندی گشاده تر آنان را ترک کرد.
ویل کاکس گفت:
-دیدی چقدر دوست داشتنی است؟اگر دوست پسر نداشتم بدم نمی امد... ولش کن. خوب موضوع این است که گاهی زنان مجرد بشدت به پر و پای او می پیچند و سعی میکنند او را به حرف بگیرند. اما وقتی او به اینجا می آید برای ورزش است.
لیسی فکر کرد:چه نکته ی به درد بخوری و با این امید که لحنش قانع کننده باشد گفت:
-من هم همین طور.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#23

فصل هفدهم

مونا فارل به تنهایی پشت میزی در رستوران تازه تاسیس و معروف آلکس پلیس نشسته بود ساعت یازده بود غذاخوری و بار رستوران هنوز پر از آدمهایی بود که بعد از تئاتر به آنجا امده بودند نوزانده ای پیانو می نواخت مونا احساس خلا کرد آهنگی که نواخته می شد یکی از آهنگهای مورد علاقه جک بود و شعر آن به یادش امد که میگفت:زمانه خیلی کارها میکند...
این اواخر احساس میکرد همیشه اشکش در آستینش است و با خود گفت:
اوه لیسی تو کجا هستی؟
-خوب به نظرم بتوانم مدتی در کنار خانمی زیبا بنشینم.
مونا سرش را بلند کرد و از رویا بیرون امد دید که لبخند الکس کاربین محو شد.
آلکس مضطربانه پرسید:
-گریه میکنی مونا؟
-نه خوبم.
او روبروی مونا نشست.
-نه حالت خوب نیست اتفاقی افتاده یا همین طور گریه میکنی؟

مونا سعی کرد لبخند بزند.
-امروز صبح اخبار CNN را نگاه میکردم مثل اینکه زلزله ای خفیف در لس انجلس آمده البته آن قدرها هم خفیف نبوده زن جوانی کنترل اتومبیلش را از دست داده و چپ کرده لاغر اندام بود و موهای تیره داشت او را روی تخت امبولانس نشان دادند صدای مونا می لرزید برای لحظه ای وحشتناک خیال کردم او لیسی است ممکن است او در لس انجلس باشد.خودت که میدانی او هر جایی ممکن است باشد.
​تایپ شده در انجمن دیوار
آلکس با اطمینان گفت:
-اما او لیسی نبود.
-نه نبود اما در حالتی هستم که وقتی در مورد زلزله سیل یا اتش سوزی می شنوم نگران می شوم که نکند لیسی انجا باشد و گرفتار شود
مونا سعی کرد لبخند بزند.
کیت هم دیگر حالش از حرفهای من به هم میخورد یک روز در اخبار شنیدم در کوه اسنوبرد بهمن امده و عده ای را گرفتار کرده من فقط به اسامی گوش میدادم خوشبختانه آنان نجات یافتند.لیسی عاشق اسکی است و بعید نیست در توفان شدید هم برای اسکی برود.

او دستش را به سوی لیوان شراب برد و گفت:
-الکس نباید هر چی درد دل دارم به تو بگویم
کاربین دستش را روی دست او گذاشت وگفت:
-ولی تو باید این کار را بکنی مونا بهتر است وقتی با لیسی حرف می زنی به او بگویی که این اوضاع تو را به چه روزی انداخته منظورم این است که شاید اگر بدانی او کجاست تحمل ان برایت آسانتر شود.
-نه نمی توانم این کار ار بکنم باید مراقب باشم حال مرا نداند چون اوضاع برایش سخت تر می شود بخت یارم است که تو و کیت و خانواده اش را دارم .طفلک لیسی که تنهای تنهاست.
آلکس کاربین قاطعانه گفت:
-به او بگو و بعد هر چه اوگفت تو در دل نگه دار.
و دست او را نوازش کرد.


فصل هجدهم

جرج سانسون گفت:
-وقتی دوست پسر ساختگی ات را مجسم میکنی سعی کن فردی واقعی را در نظر بیاوری طرز صحبت کردنش را هم در نظر بیاور تا اگر مجبور شدی در مورد او حرف بزنی برایت راحت تر باشد درضمن این کلک را هم یاد بگیر که اگر کسی از تو سوال کرد سوال او را با سوال جواب بدهی.
لیسی فکر کرد که بهتر است برای تجسم دوست پسر ساختگی اش ریک پارکر را اتخاب کند که از هم جدا شده بودند. او تصور میکرد که جدا شدن از ریک بمراتب آسانتر از دوست بودن با اوست اما می دانست در نظر آوردن او دست کم مطابقت دادن او را با موضوع آسانتر میکند.
او تمرینات ورزشی اش را در باشگاه بدنسازی شروع کرده بود و همیشه بعد از ظهر ها اخر وقت به انجا می رفت ورزش برایش فایده داشت و به او فرصت میداد حواسش را متوجه افکارش کند حالا که کارت شناسایی داشت بدش نمی امد شغلی هم گیر بیاورد اما سونسون به او گفته بود اداره ی حفاظت نمی تواند برای او معرفهای جعلی دست و پا کند.
لیسی پرسید:
-بدون معرف چطور می توان کار گیر بیاورم؟
-پیشنهاد میکنم چند هفته ای به طور آزمایشی کار کنی شاید بعد استخدامت کنند.
لیسی معترضانه گفت:
-اگر من بودم کسی را بدون معرف استخدام نمیکردم.

به هر حال او می بایست سعی خود را میکرد بغیر از افرادی که به باشگاه بدنسازی می امدند او با هیچ کس تماس نداشت با وجود تنهایی و گذر کند زمان او احساس میکرد افسردگی همچون پوششی ضخیم سراپای وجودش را فرا گرفته است.حتی از مکالمه تلفنی هفتگی با مادرش وحشت داشت چون همیشه مکالمه با گریه مادرش تمتم میشدو لیسی از شدت درماندگی دلش می خواست داد بزند.
بعد از چند روز که از رفتن او به باشگاه می گذشت تصمصم گرفت با روث ویل کاکس گرم بگیرد و دوست شود روث اولین کسی بود که لیسی داستان ساختگی زندگی اش را برای او تعریف کرد مادرش دوباره ازدواج کرده و به لندن رفته است پزشکی که او برایش کار می کرد بازنشسته شده است از دوست پسرش جدا شده است وقتی لیسی این حرفها را میزد به یاد ریک افتاد و ادامه داد:
-او بداخلاق بود زود جوش می آورد خیلی هم زخم زبان میزد.

ویل کاکس با حالتی مطمئن گفت:
-این جور ادمها را می شناسم بگذار چیزی به تو بگویم تام لینچ راجع به تو از من پرسید به نظرم از تو خوشش امده.

لیسی حواسش بود طوری رفتار کند که بنظر نرسد به تام لیچ علاقه مند شده است اما در عین حال زمینه را برای آینده جور میکرد او طوری برنامه ی دویدن خود را تنظیم میکرد که وقتی تام لینچ می خواست شروع کند کار او تمام شده باشد لیسی در کلاس نرمش هم اسم نوشته بود این کلاس در مجاورت سالن دو قرار داشت و او جایی را در کلاس انتحاب میکرد که وقتی تام لینچ میدود او را ببیند تام گاهی بعد از ورزش به بوفه می رفت تا چیزی بخورد و لیسی هم این کار را شروع کرد او چند دقیقه ای قبل از اینکه کار تام تمام شود به بوفه می رفت و البته پشت میزی دو نفره می نشست.

هفته دوم بود که نقشه اش گرفت وقتی تام وارد بوفه شد لیسی بتنهایی پشت میزی دو نفره نشسته بود بقیه ی میزها اشغال بود تام به دور و بر نگاهی انداخت و چشمش به لیسی اقتاد لیسی امیدوارانه ولی با حالتی بسیار عادی به صندلی خالی اشاره کرد تام لینچ کمی مردد بود ولی بلاخره جلو رفت.

لیسی همه ی یادداشتهای هیثر را جستجو کرده و از هر جا به تام لینچ اشاره شده بود یادداشت برداشته بود ظاهرا اولین بار که سروکله ی تام پیدا شده بود یک سال و نیم پیش و بعد از پایان یکی از نمایشهای هیثر بود.

بهترین کسی که برای خوردن همبرگر همراه ما به رستوران باری مور آمد تام لینچ بود او مردی است بلند قد و واقعا خوش قیافه که به نظر من حدودا سی سال دارد در سنت لوئیس مجری برنامه رادیوست اما می گفت بزودی به مینیاپویس می رود.او پسر دایی کیت نولز است.به همین دلیل هم امشب به تئاتر امد.می گفت بیشترین ناراحتی اش بعد از رفتن از نیویورگ این بوده که نتوانسته به طور مرتب به تئاتر برود.با او خیلی حرف زدم.گفت خیال دارد چند روزی به اینجا برگردد.امیدوارم ازمن بخواهد با او بیرون بروم.اما گمان نمی کنم چنین اقبالی داشته باشم.

هیتر چهار ماه بعد در یادداشت هایش نوشته بود:
تام لینچ برای تعطیلات آخر هفته در شهر بود.دسته جمعی برای سکی به استو رفتیم.او واقعا خوب است.جزو ان دسته از مردانی است که پدرم دوست دارد من انتخاب کنم.ولی او نه به من نه به هیچ دختر دیگری حتی نیم نگاهی هم نمی اندازد.به هرحال فعلا که فرقی نمی کند.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#24

و سه هفته بعد از آن بود که هیتر در تصادف کشته شد.البته اگر براستی تصادفی در کار بوده است.وقتی لیسی از روی یادداشت های هیتر مطلبی را در مورد تام لینچ می نوشت؛ در این فکر بود آیا تا به حال ایزابل یا افراد پلیس در مورد هیتر با او حرف زده اند یا نه.و دلش می خواست بداند منظور هیتر از اینکه نوشته بود فعلا فرقی نمی کند، چه بوده است.آیا گلوی خودش پیش کسی گیر کرده بود یا تام به دختر دیگری توجه داشت؟

وقتی تام آمد تا سر میز او بنشیند، تمام این افکار از ذهن لیسی گذشت.تام با لحنی که بیشتر حالت تائید داشت پرسید:
-تو آلیس کارول هستی، مگر نه؟
-بله و تو هم تام لینچ هستی.
-این طور که میگویند مثل اینکه بتازگی به مینیاپولیس آمده ای.
لیسی در حالی که امیدوار بود لبخند زورکی اش لو نرود، گفت:
-درست است.
و مضطربانه فکر کرد:الان سیل سوالها جاری می شود.این آخرین امتحان واقعی من است.

لیسی قاشق را برداشت و قهوه اش را به هم زد؛ و بعد متوجه شد تعداد افرادی که قهوه شان را به هم می زنند، زیاد نیست.
سوئسون به او گفته بود سوالها را با سوال جواب بدهد.بنابراین پرسید:
-تام، تو بومی هستی؟
البته می دانست او اهل این شهر نیست، ولی این سوال به نظرش طبیعی آمد.
-نه.من در فارکو به دنیا امده ام.در داکوتای شمالی.آن قدرها از اینجا دور نیست.راستی فیلم فارگو را دیده ای؟
لیسی خندید و گفت:
-عالی بود.
-بعد از دیدن آن به اینجا امدی؟می شود گفت بعضی از قسمت های آن را باید محکوم کرد.مردم خیال می کردند ما دهاتی هستیم.
-من وقتی شانزده ساله بودم همراه مادرم برای دیدن دوستانمان به اینجا آمدم.از همه چیز این شهر خوشم آمد.

حرف هایی که لیسی در مورد آمدنش به مینیاپولیس زد، حتی برای خودش هم باورکردنی نبود.
-مطمئنم هوا این طوری نبود.
-نه.ماه آگوست بود.
-فصل وفور مگس.

البته لیسی می دانست که تام او را دست انداخته است.اما وقتی یادش امد خودش دروغ می گوید، همه چیز متفاوت به نظر می رسد.سپس تام از او پرسید چه کار می کند.لیسی جواب داد:
-تازه جا افتاده ام.
و به فکرش رسید که دست کم این یکی را راست گفته است.
-حالا وقتش است دنبال کار بگردم.
-چه کاری؟
-قبلا در مطب دکتر کار می کردم.به حساب ها و کتاب های دکتر می رسیدم.
سپس بدون مقدمه گفت:
-اما این بار می خوام کاری متفاوت انجام دهم.
-سرزنشت نمی کنم.برادرم دکتر است.فقط برگه های بیمه اش برای مشغول کردن سه منشی کافی اشت.دکتری که برایش کار می کردی چه تخصصی داشت؟
-متخصص کودکان بود.

لیسی فکر کرد:خداراشکر.سالها گوش دادن به حرف های مادر حالا می تواند کمکم کند چیزهایی بگویم.ولی چرا یکدفعه از دهانم پرید و گفتم به حساب های دکتر می رسم.من که اگر دو دفتر بیمه را جلویم بگذارند، نمی توانم فرقشان را تشخیص دهم.
او که بدش نمی آمد موضوع را عوض کند، گفت:
-امروز به برنامه ات گوش دادم.از مصاحبه ات با مدیر تازه ی تئاتر شیکاگو خوشم آمد.من قبل از اینکه به اینجا بیایم، نمایشنامه را در نیویورک دیدم.

لینچ گفت:
-دختر دایی من، کیت، در نمایشنامه من و پادشاه که در تئاتر شهر اجرا می شود، بازی می کند.
لیسی متوجه شد ک اینچ در فکر فرو رفت و پیش خود گفت که احتمالا در حال تصمیمی گیری است که از او دعوت کند با هم به دیدن نمایشنامه بروند.در دل دعا می کرد که این کار را بکند.کیت با هیتر کار کرده و او بود که هیتر رابه تام معرفی کرده بود.
تام گفت:
-فردا شب افتتاحیه است.من دو بلیت دارم.دوست داری با من بیایی؟
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#25
فصل نوزدهم

سه ماه از ترک ایزابل می گذشت.جیمی لندی احساس می کرد که از هم پاشیده است.گویی ان قسمت از مغزش که احساسات را مهار می کرد، بی حس شده بود.تمام فکر و نیروی خود را بر قمارخانه و هتلی که در اتانتیک سیتی می شاخت، متمرکز کرده بود.این هتل بین ترامپ کاستل و هاراز مارینا واقع شده و طوری با دقت طراحی شده بود که در هر دو جا جلوه داشته باشد؛هتل تماشایی و پر زرق و برق با برج های کوچک مدور و سقف طلایی.

او در سرسرای ساختمان جدیدی که بنا بود هفته ی آینده افتتاح شود، ایستاده بود و بر اخرین بخش راه اندازی نظارت می کرد.فکر کرد:بالاخره تمامش کردم.و در واقع تمام شده بود.قالبهای پهن و نقاشیها و پرده ها به دیوار اویزان شده بود.
چقدر مهم است که انسان بتواند دیگران را تحت تاثیر قرار دهد و به آنان بفهماند که فردی استثنایی است، بخصوص بچه ای خیابانی که در محله ی پست مانهاتان بزرگ شده، در سیزده سالگی مدرسه را ترک کرده، در باشگاه ظرفشویی می کرده، حالا به موفقیت دست یافته است.
جیمی ایامی را به یاد آورد که پنهانی در آشپزخانه را باز می کرد تا به افراد مشهوری که در باشگاه نشسته بودند، نگاهی بیندازد.آن روزها، هم ی آن افراد برای او جاذبه ای خاص داشتند.نه فقط هنرپیشه ها بلکه هر کسی که به ان باشگاه می آمد.و او مطمن بود آنان حتی تصورش را هم نمی کردند با همان لباسی که بر تن دارند، بخوابند.مقاله نویس ها هر شب آنجا بودند و میزی مخصوص داشتند.افرادی مثل والتر وینچل، جیمی ون هورن، دوروتی کیل گالن؛ آه کیل گالن!آیا آنان در برابر او کرنش می کردند؟
مقاله های او در ژورنال آمریکن بسیار خواندنی بود و همه دلشان می خواست از هواخواهی او برخوردار شوند.
جیمی در حالی که در سرسرا ایستاده بود و کارگرانی را تماشا می کرد که مشغول نصب پرده ها بودند، فکر کرد:من همه ی انان را زیر ذره بین گذاشتم.هر چیزی را که لازم بود در مورد این حرفه بدانم، از آشپزخانه یاد گرفتم.اگر سر و کله ی سر آشپز پیدا نمی شد، می توانستم جای او را بگیرم.
او آن قدر تلاش کرده بود که تا ابتدای پادوی رستوران، بعد پیش خدمت و بعد سر پیش خدمت شده بود.جیمی لندی در سی سالگی آماده بود تا جایگاه مخصوص خود را داشته باشد.او یاد گرفته بود چگونه از انان استقبال کند و چه کند که آنان خوشحال یاشند که مورد تائید او قرار دارند.او یاد گرفته بود چطور با کارمندانش منصفانه رفتار کند و چنانچه کسی قصد ضربه زدن به او را داشت، فرصت بعدی در اختیارش قرار نمی گرفت.او پس از توبیخ کارگری که ابزارش را روی میز چوب ماهون گذاشته بود، از او دلجویی می کرد.جیمی لندی ا ز پشت درهای بزرگ شیشه ای، سالن قمارخان را می دید که میز و صندلی های مخصوص بازی در آن چیده شده است.او به سوی فضای وسیع آنجا رفت.در سمت راست دستگاه های جک پات قرار داشت که به نظر می رسید التماس می کنند آزمایش شوند.
جیمی فکر کرد:اگر خدا بخواهد، یک هفته ی دیگر مردم برای استفاده از این دستگاه ها صف می کشند.

دستی به شانه اش خورد:
-جیمی، خوب به نظر می رسد، نه؟
-کارت را خوب انجام داده ای استیو.آماده ایم و به موقع افتتاح می کنیم.

استیو ابوت خندید:
-خوب؟کارم عالی بوده.ولی اصل کار بینش توست.من فقط مجری بوم و کارها را از نزدیک نظارت می کردم.دلم می خواست کار بموقع تمام شود.دوست نداشتم شب افتتاحیه نقاشها هنوز مشغول کار باشند.به هر حال همه چیز رو به راه شد.
سپس پشتش را به لندی کرد و گفت:
-من و سینتیا به نیویورک برمی گردیم.تو چطور؟
-نه.دلم می خواهد مدت بیشتری را اینجا بمانم.وقتی به شهر رفتی به من زنگ بزن.
-حتما.
-آن نقاشی را که روی دیوارها تصویر م ی کشد، می شناسی؟
-منظورت گاس سباستیان است؟
-درست است.همان نقاش.هرچه زودتر خبرش کن و به او بگو بیای و تصویر هیتر را از روی تمام دیوارها پاک کند.
استیو ابوت با دقت چهره ی شریکش را بررسی کرد و گفت:
-مطمئنی جیمی؟شاید بعدا از این کارت پشیمان شوی.
جیمی ناغافل رویش را برگرداند و گفت:
-پشیمان نمی شوم.دیگر وقتش است.بهتر است تو بروی.

لندی چند دقیقه ای صبر کرد.بعد به سوی اسانسور رفت و دکمه ی طبقه ی بالا را فشار داد.دلش می خواست قبل از رفتن دوباره ی درباری که پیانو در آن قرار داشت، بایستد.


آنجا اتاقی دنج در گوشه ساختمان بود که پنجره های مدور مشرف به دریا داشت.رنگ دیوارها آبی تیره بود و شکل نت های موسیقی مربوط به آهنگ های معروب به صورت درهم و با رنگ نقره ای روی دیوارها پخش بود و لا به لای انها نقش ابرهایی در حال حرکت دیده می شد.جیمی شخصا نت های آهنگی را انتخاب کرده بود که جزو آهنگ های مورد علاقه ی هیتر بود.
جیمی فکر کرد:او دلش می خواست اینجا را هیترز پَلیس بنامم.البته شوخی می کرد.سپس با لبخند افکارش را اصلاح کرد:کمی شوخی می کرد.
وقتی جیمی به اطراف نگاه کرد، در دل گفت که انجا همان هیترز پلیس است.نام او روی درها و اهنگ او روی دیوار ها خواهد بود.همانطور که جیمی دلش می خواست. او جزئی از آن مجموعه بود اما نه مثل رستورانی که به هر طرفش نگا می کرد، چشمش به تصویر او می افتاد.
جیمی می بایست هم چیز را پشت سر می گذاشت.او با بی قراری به سوی پنجره رفت.در دور دست.درست بالای افق، ماه نیمه کامل روی امواج خروشان دریا می درخشید.
هیتر.
ایزابل.
هر دو رفته بودند.لندی متوجه شد که بیشتر در فکر ایزابل است.او در حال مرگ از آن دختر بنگاهی قول گرفته بود یادداشت های هیتر را به پدرش بدهد.نامش چه بود؟تریسی؟...نه.لیسی فارل.جیمی خوشحال بود که یادداشت ها را دارد.ولی چه چیز مهمی در ان بود؟بعد از به دست آوردن آنها، پلیس از او خواسته بود نسخه ی دوم را بدهد تا با اصل مقایسه شود و او آنها را به پلیس داده بود؛اگر چه مایل به این کار نبود.همان شبی که لیسی فارل اوراق را به او داده بود؛ آنها را خوانده بود.هنوز هم سردر گم بود.ایزابل خیال می کرد چه چیزی دستگیر او می شود؟قبل از خواندن مست کرده و سپس از دیدن دست خط دخترش بر آشفته شد، به خصوص با خواندن شرح کارهایی که با هم انجام داده بودند.هیتر نوشت بود که چقدر نگران پدرش است.
جیمی فکر کرد:
بابا...اون تنها موقعی مرا پدر صدا می زد که خیال می کرد از او رنجیده ام.ایزابل متوجه شده بود که توطئه ای در کار بوده و بالاخره هم قربانی ادمی شیاد شد که وانمود می کرد خریدار آپارتمان است ولی بعد برگشت و به انجا دستبرد زد.
این یکی از بازیهای قدیمی روزگار بود و ایزابل نیز قربانی نامحتمل که فقط در زمانی اشتباه در مکانی عوضی بوده است.
آیا براستی این طور بود؟جیمی تردید داشت.او قادر نبود شک و تردید نگران کننده اش را از خود براند.آیا حتی ذره ای احتمال وجود داشت که حق با ایزابل باشد؟که مرگ هیتر تصادفی نبوده باشد؟یه روز قبل از مرگ ایزابل، مقاله ای در مورد ایزابل وارینگ، ملکه زیبایی سابق و مادر هیتر لندی چاپ شده و در ان امده بود:"شاید حدس ایزابل وارینگ در مورد تصادفی نبودن مرگ دخترش درست باشد."
مقاله نویس تحت بازجویی پلیس قرار گرفته و اقرر کرده بود که اتفاقی ایزابل وارینگ را ملاقات کرده و به نظریه های متعدد او در مورد مرگ دخترش گوش داده است.او حتی در مقاله اش نوشته بود که ایزابل وارینگ مدرک هم دارد.
آیا مرگ ایزابل به این بخش قضیه مربوط می شد؟آیا کسی دستپاچه شده بود؟جیمی لندی دلش می خواست بداند.
این پرسش هایی بود که جیمی لندی از ان طفره می رفت.اگر ایزابل به قتل رسیده بود تا صدایش خاموش شود، یعنی کسی به عمد باعث شده بود که هیتر در خاکریز سقوط کند و زنده در اتوموبیلش بسوزد.
هفته پیش پلیس دست از سر اپارتمان برداشته و او به بنگاه معاملات ملکی زنگ زده بود تا دوباره برای فروش آن اقدام کنند.لازم بود کار خاتمه یابد.تصمیم داشت کاراگهی خصوصی استخدام کند که مطمئن شود چیزی از نظر پلیس مخفی نمانده است و با لیسی فارل هم صحبت کند.

صدای ضربات چکش او را به خود اورد.به دور و بر نگاهی کرد.وقت رفتن بود.با گامهایی محکم از اتاق بیرون آمد و وارد سرسرا شد.درهای سنگین ساخته شده از چوب ماهون را بست و قدمی به عقب برداشت تا به آنها نگاه کند.قرار بود هنرمندی که حروف را طراحی می کرد، حروفی طلایی رنگ برای روی درها آماده کند تا یکی دو روز دیگر آماده می شد.
جیمی فکر کرد:
روی این درها نوشته می شود"هیترز پِلیس".دختر بابا.اگربفهمم کسی عمدا به تو صدمه زده،با دستهای خودم او را میکشم.
به تو قول می دهم.
...
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#26
فصل بیستم

وقتش رسیده بود به خانه زنگ بزند.هم دلش میخواست و هم نگران بود این بار محل امن برای تلفن زدن یک متل بود.وقتی در زد،جرج سونسون در را باز کرد.
-هرگز همان جای قبلی نیست.
سونسون گفت:
-نه،خط آماده است.شماره ات را وصل کنم.هرچه به تو گفتم یادت باشد،آلیس.
سونسون همیشه او را آلیس صدا می کرد.
او با لحنی یکنواخت گفت:
-حتی بر زبان آوردن نام سوپر مارکت باعث لو رفتن محل من میشود،اگر خواستم از باشگاه بدنسازی حرف بزنم هرگز نباید اسم توین سیتیز را بر زبان بیاورم،راجع به هوا حرف نزنم،چون فعلا شغلی ندارم موضوع بی خطر است و میتوانم درباره اش روده درازی کنم.
لیسی لب زیرین خود را گاز گرفت و با حالتی پشیمان گفت:
-متاسفم،جرج.همیشه قبل از تلفن زدن مضطرب و عصبی هستم.
او در چهره ی زمخت سونسون متوجه احساس ترحم و درک او شد.
سونسون گفت:
-ارتباط تو را برقرار میکنم.بعد بیرون میروم.نیم ساعت وقت داری.
-بسیار خوب.
سونسون سرش را تکان داد و گوشی را برداشت.لیسی احساس کرد کف دستانش مرطوب شده است.لحظه ای بعد از پشت سر صدای بسته شدن در را شنید.
-سلام،مامان،همه خوبند؟
امروز نسبت به روزهای قبل برایش مشکل تر بود.چون کیت و جی خانه نبودند.

مادرش گفت:
-آنان مجبور بودند به یک مهمانی بروند.کیت به تو سلام رساند.حال بچه ها هم خوب است.هر دو در مدرسه مسابقه ی هاکی دارند.باید ببینی چطوری روی یخ سُر می خورند.وقتی در حال پاتیناژ میبینمشان،زهره ترک می شوم.
لیسی فکر کرد:تصور میکردم اینطور باشند.وقتی هنوز درست نمیتوانستند راه بروند،برایشان کفش پاتیناژ خریدم.
مادرش ادامه داد:
-البته کمی نگران بانی هستم.هنو کمی رنگ پریده است.کیت هفته ای سه مرتبه او را برای فیزیوتراپی میبرد.خودم هم آخر هفته ها با او کار میکنم.دلش برایت تنگ شده.خیلی زیاد معتقد است تو مخفی شده ای چون یک نفر میخواهد تورا بکشد.
لیسی متحییر بود که چطور چنین فکری به مغز بانی خطور کرده است؟
خدای بزرگ.چه کسی این فکر را به سرش انداخته؟
مادرش سوال نپرسیده ی اورا جواب داد:
-ما تصور میکنیم او اتفاقی حرفهای جی و کیت را شنیده.میدانم جی گاهی عصبانی ات میکند،ولی لیسی ،انصافا او آدم خوبی است.پول آپارتمان تو را میپردازد و حواسش به بیمه و صورتحسابهایت هست.در ضمن،از الکس شنیدم که جی سفارش نان و آب دار از جیمی لندی گرفته.لندی بزودی قمار خانه اش را در آتلانتیک سیتی افتتاح میکند.ظاهرا جی نگران است که اگر لندی بو ببرد او با تو نسبت دارد،سفارشش را پس بگیرد.الکس میگفت لندی از اتفاقی که برای همسر سابقش افتاده حال بدی دارد.جی می ترسد او تو را برای خاطر مرگ ایزابل ملامت میکند.میدانی چرا؟چون قبل از اینکه درباره ی آن مرد تحقیق کنی،او را برای دیدن آپارتمان بردی.
لیسی فکر کرد:شاید هم متاسف است که من با ایزابل کشته نشدم
او در حالی که سعی میکرد خود را خوشحال نشان دهد به مادرش گفت که به طور مرتب به باشگاه بدنسازی میرود و براستی از آن لذت میبرد.
-حالم خوب است،مادر.راست میگویم.به تو قول میدهم این وضع زیاد طول نکشد.تا جایی که فهمیده ام،وقتی آن مرد دستگیر شود،قانعش میکنند مدارک دولتی را برگردانند تا به زندان نرود.به محض اینکه با او معامله کنند،من آزادم.بعد پلیس دنبال کسانی میرود که او معرفی خواهد کرد.فقط باید دعا کنید هرچه زودتر اینطور شود.باشد،مامان؟
و وقتی لیسی از آن سوی خط صدای هق هق گریه ی مادرش را شنید،وحشت کرد.
مونا فارل با ضجه گفت:
-لیسی،نمیتوانم اینطوری زندگی کنم.هروقت خبر تصادف یا حادثه ای را در مورد زنی جوان میشنوم،خیال میکنم تو هستی،تو باید به من بگویی کجا هستی.باید بگویی.
-مامان!
-خواهش میکنم،لیسی.
-اگر به تو بگویم قول باید بدهی به کسی نگویی،حتی به کیت هم نباید بگویی و پیش خودت هم تکرارش نکنی.
-باشد،عزیزم.
-مامان،اگر پلیس بفهمد به تو گفته ام کجا هستم،برنامه ی حفاظت از من را ول میکند.
-ولی من باید بدانم.

لیسی از پنجره بیرون را نگاه کرد.هیکل درشت جرج سونسون را دید که به پلکان نزدیک میشد.
-مامان من در مینیا پولیس هستم.
در باز شد.
-مامان،من باید بروم.هفته ی دیگر به تو زنگ میزنم.از طرف من همه را ببوس.دوستت دارم.خداحافظ.
سونسون پرسید:
-همه چیز روبراه بود؟
لیسی گفت:
-گمان میکنم بود.

و وقتی احساس کرد چه اشتباه بزرگی مرتکب شده است،احساسی ترسناک سراسر وجودش را فرا گرفت.



[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#27
فصل بیست ویکم

رستوران لندی در خیابان 56 غربی پر از آدمهایی بود که بعد از تئاتر به آنجا می آمدند و استیو ابوت حکم میزبان را پیدا کرده بود.از میزی که به میز دیگر میرفت به مشتریها خوش آمد میگفت.
ادکاچ،شهردار سابق نیویورک هم آنجا بود.استیو دستی به شانه ی کاچ زد و گفت:
-برنامه ی تلوزیونی جدیدی که در آن شرکت کرده بودی،عالی بود.
کاچ خشنود شد.چند نفری بودند که به آنان پول پرداخت میشد تا قاضی دادگاهی کوچک شوند.
او ادامه داد:
-به هر حال تو که خیلی می ارزی.

استیو سر میز کالا رابینز رفت.او مجریه افسانه ای نمایشی کمدی بود که به ریش بازنشستگی خندیده و ستاره ی نمایشی جدید در برادوی شده بود.
-کالا،باید به تو بگویم تو شگفت انگیزی.
-راستش نه از وقتی که رکس هریسون در فیلم بانوی زیبای من آهنگی با این خصوصیت سر هم بندی کرد.اما به نظرم مردم خوششان می آید.پس چه اشکالی دارد؟
ابوت چشمانش را چرخاند،خم شد و گونه ی او را بوسید و گفت:
-اصلا اشکالی ندارد.
سپس به سرپیشخدمتی که در آن نزدیکی میپلکید،اشاره کرد و گفت:
-میدانی که براندی مورد علاقه ی خانم رابینز کدام است.
کالا رابینز در حالی که میخندید،گفت:
-سود بی سود.تو میدانی چطور باید با خانم ها رفتار کرد،استیو.
متشکرم.
استیو لبخند زنان گفت:
-سعی ام را میکنم.
در این موقع مرد همراهِ خانم رابینز که تاجری سرشناس بود،صدایش در آمد و گفت:
-شنیده ام قمارخانه ی جدید دکان قمارخانه های دیگر را تخته خواهد کرد.
استیو گفت:
-درست شنیده اید.جای شگفت انگیزی است.
مرد ادامه داد:
-شایع شده جیمی میخواهد اداره ی آنجا را به تو بسپارد.
استیو قاطعانه گفت:
-درست است.اما جیمی رئیس است و رئیس هم خواهد ماند.مطمئنا نمیگذارد این مساله را فراموش کنم.

استیو از گوشه ی چشم دید که جیمی وارد رستوران شد و دستی برایش تکان داد جیمی به سوی او رفت و با دیدن کالا گل از گلش شگفت.
کالا پرسید:
-جیمی در آتلانتیک سیتی رئیس کیست؟استیو میگوید که تو رئیس هستی.
جیمی با لبخند گفت:
-راست میگوید.برای همین هم هست که تا حالا با هم کنار آمده ایم.
وقتی جیمی و استیو از میز رابینز دور شدند،جیمی پرسید:
-ترتیب یک شام را با این دختر فارل دادی؟
استیو شانه ای بالا انداخت و گفت:
-نتوانستم گیرش بیاورم.کارش را ول کرده و تلفن خانه اش قطع است.به نظرم به تعطیلات رفته.
جیمی چهره در هم کشید:
-نمیتواند جای دوری رفته باشد.او شاهد استومیتواند قاتل ایزابل را شناسایی کند.آن را کارآگاهی که یادداشت هیتر را از من گرفت،میداند او کجاست.
-می خواهی با او حرف بزنی؟
-خودم این کار را میکنم خوب،ببین کی اینجاست!
ریچارد جی،پارکر با آن هیکل پراُبهتش به طرف رستوران می آمد.
استیو گفت:
-تولد زنش است.برای سه نفر جا رزرو کرده .به همین دلیل است که زنش هم برای تنوع با اوست.

جیمی در حالی که با عجله میرفت تا به آنان خوشامد بگوید،فکر کرد:
با داشتن این پسره ی آتش افروز چه خانواده ی شادی را کامل کرده اند.

پارکر پیر همیشه مشتریهای بنگاهش را برای شام به آنجا میبرد و این تنها دلیلی بود که تا به حال جیمی لندی با اردنگ ریک پارکر را از رستوران بیرون نینداخته بود.ماه گذشته او به قدری مست بازی در آورده بود که مجبور شده بودند او را تا بیرون همراهی کنند و برایش تاکسی بگیرند.چند بار که ریک پارکر برای صرف شام به رستوران آمده بود،جیمی کاملا متوجه شده بود که او در اثر استعمال مواد مخدر در عالم هپروت است.
پارکر پیر صمیمانه با جیمی دست داد و گفت:
-چه جایی شادتر از اینجا پیدا میشود که بتوانم پریسیلا را به آنجا ببرم.
درست است جیمی؟
پریسیلا پارکر لبخندی محجوبانه زد و بعد به منظور تایید نگاهی پر حرارت به شوهرش انداخت.
جیمی می دانست پارکر پیر نه تنها به همسرش خیانت میکند بلکه بدون ذره ای رحم و مروت برایش شاخ و شانه هم میکشد.
ریک پارکر با بی اعتنایی سرش را تکان داد و با پوزخندی بر لب گفت:
-سلام،جیمی.

جیمی فکر کرد:انگار اشراف زاده ای پر افاده به پادوی دهاتی قهوه خانه سلام میکند!بدون نفوذ اجتماعی پدرش حتی شغل توالت پاک کنی هم نصیب این مردک نمیشود.
وقتی پریسیلا نشست،به دور و بر خود نگاهی کرد و گفت:
-چه جای قشنگی است.اما انگار کمی فرق کرده.آه،فهمیدم.تصاویر هیتر را پاک کرده اند.
جیمی لندی با صدایی گرفته گفت:
-دیدم دیگر وقتش رسیده آنها را از روی دیوار بردارم.
سپس بی مقدمه به آنان پشت کرد و رفت.بنابراین متوجه نگاه خشم آلود پارکر پیر به پسرش و نگاه خیره ی ریک به جای خالی تصاویر هیتر بر دیوار،نشد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#28

فصل بیست ودوم

بعد از گذشت چهار ماه حالا لیسی دلیلی برای پوشیدن لباس میهمانی داشت او در حالی که در کمد به دنبال لباس مناسب برای ان شب میگذشت فکر کرد:
خیلی از چیزهایم را با خودم نیاورده ام چون خیال میکردم خیلی زود کالدول یا هرچه اسمش هست دستگیر میشود و مجبورش میکنند مدارک را برگرداند و من هم از این مخمصه نجات پیدا میکنم و سرخانه و زندگی ام برمیگردم.

این نوع افکار بود که او را به زحمت انداخت.دستش را به سوی دامن بلندمشکی و بلوزی برد که بهار گذشته ان را از حراج فروشگاه ساکس فیت خرید و تاکنون موقعیتی پیش نیامده بود که ان را بپوشد.

چند دقیقه بعد وقتی خود را در اینه برانداز کرد به خود گفت:
-خوب به نظر میرسی الیس.
هرچند بلوز و دامن را در حراج خریده بود باز هم پولی زیاد بابت ان پرداخته بود.زیبایی و شکوه لباس به او روحیه بخشید و فکر کرد که ارزشش را داشته است
سپس در جعبه جواهر به دنبال گوشواره های مروارید مادربزرگش گشت.

سر ساعت شش و نیم تا لینج از جلوی در ورودی ساختمان زنگ او را زد.لیسی در اپارتمانش را باز گذاشت و منتظر ماند.تام لینج از اسانسور خارج شد و در راهرو به راه افتاد.وقتی جلوی در رسید نگاه تحسین کننده اش بیانگر واقعیت بود.
-الیس چقدر خوشگل شده ای!
-متشکرم.تو هم خیلی خوب به......

لیسی نتوانست جمله اش را تمام کند.دوباره در اسانسور باز شد.ایا کسی تام را تعقیب میکرده است؟ الیس ناگهان دست تام را گرفت . اورا به داخل اپارتمان کشید و در را قفل کرد.
-خبری شده الیس؟
لیسی سعی کرد بخندد ولی می دانست خنده اش مصنوعی است.او با لکنت زبان گفت:
-چقدر احمقم.یکی دو ساعت پیش یک ...یک پستچی زنگ ..... زنگ اپارتمانم را زد . راستش طبقه را عوضی امده بود.اما چون پارسال در هاتفورد به اپارتمان من دستبرد زدند وقتی پشت سر تو درِ اپارتمان باز شد ...و...راستش یکدفعه جا خوردم.

بالاخره او به طرزی ناموجه حرفش را تمام کرد.از ذهنش گذشت:نه پستچی در کار بوده نه اپارتمانی در هاتفورد داشته ام.جاهم نخوردم.هر وقت در اسانسور باز می شود وحشت میکنم که مبادا کالدول انجا ایستاده باشد.
تام با لحنی جدی گفت:
-اضطرابت را درک میکنم.من هر وقت به آمهرست میرفتم از دوستانم در هاتفورد هم دیدن میکردم تو کجای هاتفورد زندگی میکردی؟
لیسی در حال که مجتمعی آپارتمانی را مجسم می کرد که جزیی از تمرینهای حفاظتی او بود در دل دعا کرد که خدا کند تام لینج نگوید دوستانش هم در انجا زندگی میکردند.
تا در حالی که سرش را اهسته تکان می داد گفت:
-انجا نمیشناسم
سپس به دور و بر نگاهی انداخت و گفت:
- از تزیینات اینجا خوشم نمی اید.

لیسی قبول داشت که انجا دنج و راحت است.دیوار ها کِرم رنگ و با زحمت زیاد طوری نقاشی شده بود که برجسته و تو رفته نشاد میداد.
فرش ماشینی دست دومی که او از حراج خانگی خریده بود عتیقه و گران قیمت به نظر میرسید.
مبلمان مخمل تیره هرچند کهنه بود راحت و زیبا و بود.میز کنار مبل که بیست دلار برایش اب خورده پایه هایی به سبک کبل سلطنتی داشت و رو کش چرم آن کمی ترک خورده بود او را به یاد میزی می انداخت که نمونه های ان در خانه ی پدری اش بود. و به همین دلیل به او ارامش می داد.قفسه های کنار تلویزیون پر از کتاب و اشیای تزیینی ریزی بود که از حراج خانه ها خریده بود
چیزی نمانده بود از دهان لیسی بپرد که چقدر از خرید از حراجهای خانگی خوشش می اید ولی جلوی دهان خود را گرفت. فکر کرد که بیشتر مردم خانه ی خود را با اجناس دست دوم تزیین نمیکنند.به هر حال از تعریف تام تشکر کرد و خوش حال شد که تام پیشنهاد کرد راه بیفتند و بروند.
یک ساعت بعد انان با حالتی دوستانه کنار هم نشسته بودن و شام میخوردند.لیسی معتقد بود انگیزه ای ناگهانی باعث شده بود تام از اوه دعوت کند با هم به دیدن افتتاحیه بروند.
اما اکنون در کنار تام احساس رضایت بخش داشت و از لحظاتش لذت می برد تام لینچ براحتی پاسخ پرسشهای لیسی را می داد:
-همانطور که قبلا گفتم در داکوتای شمالی بزرگ شدم.ولی بعد از دانشکده دیگر انجا زندگی نکردم. وقتی فارغ التحصیل شدم به نیویورک رفتم.
توقع داشتم در انجا اوضاع شبکه ای رادیو و تلویزیون راه روبراه کنم ولی این طور نشد. مردی عاقل به من گفت بهتر است از ناحیه ای کوچک شروع کنم و وقتی اسم و رسمی بهم زدم کم کم به جاهای بزرگ راه پیدا کنم. بنابراین در عرض نه سال گذشته در دزموینز و سیاتل و ستت لوییس بودم و حالا هم اینجا هستم.
لیسی پرسید:
-فقط در رادیو؟
لینچ خندید و گفت:
-سوال همیشگی!چرا به سراغ تلویزیون نمی روی؟دوست داشتم به دلخواه خودم کار کنم و برنامه و طرحهای خودم را ارایه بدهم.دلم میخواست سر فرصت بفهمم چه چیزی به درد بخور است و چه چیزی به دردبخور نیست.می دانم که خیلی چیز های یاد گرفته ام.چند وقت پیش هم چندین استعلام از شبکه های تلویزیونی نیویورک داشته ام اما معتقدم هنوز برای این حرکت زود است.

لیسی گفت:
-لاری کینگ از رادیو به تلویزیون رفت و این جابجایی برایش موفقیت به همراه داشت.
-هی من منم لاری کینگ هم لاری کینگ است.
آنان یک پیتزای کوچک را شریکی می خوردند چشم لینچ به اخرین تکه ی پیتزا بود ولی به هر حال ان را در بشقاب لیسی گذاشت
لیسی مصرانه گفت:
توبردار.
-نه دیگر نمی خواهم...
ولی در وافع چشمت دنبالش است .

هردو خندیدن و چند دقیق ی بعد که رستوران را ترک کردند و وارد خیابان شدند که به تئاتر بروند لینچ زیر بازوی لیسی را گرفته بود.
لینچ گفت:
-حواست باشد لایه های یخ سیاه در اینجا زیاد است.
و لیسی فکر کرد:ای کاش میدانستی که زندگی من پر از لایه های یخ سیاه است.

سومین باز بود که لیسی نمایشنامه ی "من و پادشاه" را میدید.دفعه ی قبل او سال اول دانشکده بود که این نمایشنامه را در برادوی نشان می دادند و پدرش نیز در دسته ی ارکستر بود.لیسی فکر میکرد:جک فارل ای کاش امشب هم در گروه موسیقی بودی. وقتی گروه پیش درآمد را مینواخت لیسی احساس کرد عنقریب اشکهایش سرازیر خواهد شد و سعی کرد انها را عقب براند.
تام به آرامی پرسید:
-آلیس حالت خوب است؟
-خوبم.
لیسی حیرت زده فکر کرد:از کجا فهمید ناراحتم؟نکند علم غیب دارد.امیدوارم اینطور نباشد.


[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#29
کیت نولز دختردایی تام نقش ناب تیم دخترک برده ای را بازی میکرد که سعی داشت از قصر پادشاه بگریزد.او هنرپیشه ای خوب بود و صدایی عالی داشت.
لیسی فکر کرد:همسن و سال من است شاید کمی جوانتر.
و در طول تنفس از او تعریف کرد و سپس از تام پرسید:
-او هم با ماه به میهمانی می اید؟
-نه. او با بقیه ی هنرپیشه ها میرود ولی انجا اورا میبینیم.

لیسی نگران بود و پیش خود گفت که بخت یارش خواهد بود اگر فرصتی پیدا کند و با او حرف بزند.
کیت نولز و بقیه ی هنرپیشه های ان نمایشنامه تنها ستارگان میهمانی ان شب نبودند.مردم دائم دور تام لینچ را میگرفتند.لیسی یواشکی از کنار او دور شد تا مشر.وبش را با اب معدنی عوض کند و وقتی متوجه شد که هنر پیشه ی جوان و جذابی در کنار او ایستاده و باحالتی دوستانه با هم حرف میزنند دیگر به او ملحق نشد.

لیسی فکر کرد:ملامتش نمی کنم.او خوش قیافه و خوش لباس و دوست داشتنی است ظاهرا هیثر هم به همین دلیل مجذوب او شده بود هرچند دومین باری که در یادداشتهایش از او یاد کرده کلماتشحاکی از این است که یکی از انان با فردی دیگر سَر و سِر داشته است.
لیسی در حال نوشیدن اب معدنی به طرف پنجره رفت.میهمانی در خانه ای در محله وی زاتا برگزار شده بود محله ای در حومه ی شهر که بیست دقیقه تا مرکز شهر مینیاپولیس فاطله داشت.حانه ی چراغانی شده مشرف به دریاچه ی مینه تونکا بود.او پشت پنجره ایستاد. میتوانست در ان سوی زمین چمن پوشیده از برف دریاچه ی یخ زده را ببیند.

احساس کرد خصیصه ی شغلی اش در کار معاملات املاک گل کرده است.مکانی افسانه ای اثاثیه ای عالی در خانه ای هشتاد ساله.وطراحی ساختی که در هیچ خانه ی نوسازی دیده نمیشود.و در حالی که این افکار از ذهنش می گذشت برگشت و نگاهی بررسی کننده به اتاق نشیمن انداخت.تقریبا صد نفر در ان جا شده بودند بی انکه شلوغ به نظر برسد.برای لحظه ای دلش برای کارش در نیویورک تنگ شد.احساس کرد دلش میخواهد برای ان ملک مشتری بیاورد.
اه....شور و شوق معامله....دلم میخواهد به خانه برگردم.
تایپ شده در انجمن دیوار
وندل وودز میزبان ان شب به سوی او آمد و گفت:
-شما خانم کارول هستید این طور نیس؟
او مردی بود با ابهت حدودا شصت ساله با موهای خاکستری و لیسی فکر کرد که الان از او میپرسد اهل کجاست و وندل وودز همین کار را هم کرد.
وقتی لیسی سابقه ی بخوبی تمرین شده اش را در هاتفورد شرح می داد امیدوار بود لحن کلامش باور کردنی باشد.
-حالا اینجا ساکن شده ام و به دنبال کار میگردم.
وندل پرسید:
-چه نوع کاری؟
-راستش دیگر دلم نمیخواهد از مطب دکتر سر در بیاورم.همیشه دلم میخواسته در کار معاملات املاک باشم.
وندل گفت:
-درآمد این کار بر اساس کمیسیون است.به علاوه باید بخوبی منطقه را بشناسید.
لیسی خندید و گقت:
-منظورتان را میفهمم اقای وودز من سرعت یادگیری ام زیاد است.

سپس فکر کرد:او میخواد مرا به کسی معرفی کند .میدانم که حتما این کاررا میکند.
وودز خودکاری را همراه کارت خود از جیب بیرون اورد و گفت:
-شماره ی تلفنت را به من بده. انرا به یکی از مشتری هایم که در بانک من سپرده دار میدهم.نام او لی سنت رویس است و در ادینا بنگاهی کوچک دارد.به تازگی دستیارش بچه دار شده و رفته. شاید شما دو نفر به درد هم بخورید.
لیسی با خوشحالی شماره اش را به او داد و فکر کرد:من از طرف رییس بانک توصیه میشوم و باید وانمود کنم در کار املاک تازه کار هستم.اگر می لی سنت علاقه مند باشد مرا ببیند احتمالا برای تحقیق کردن در مورد کسی که معرفی معتبر دارد خود را به دردسر نمی اندازد.

وقتی وودز از کنار او رفت تا با یکی دیگر از میهمانان حرف بزند لیسی نظری به اتاق انداخت و کیت را دید که تنها ایستاده است. بی درنگ به سوی او رفت و گفت:
-معرکه بودی من این نمایش را با سه اجرا دیده ام. بازی تو در نقش تاپ تیم از همه بهتر بود.
-به به. میبینم که شما دو نفر باهم گپ میزنید.

تام لینچ به انها ملحق شده بود.او پوزش خواهانه گفت:
-متاسفم الیس.یک دفعه دور و برم سبز شدند.دلم نمیخواست این قدر تنهایت بگذارم.
لیسی گفت:
-نگران نباش. همه چیز بخوبی پیش رفت.و از ذهنش گذشت:نمیدانی چقدر خوب.
کیت گفت:
-تام دنبال فرصتی میگفتم تو را ببینم.
تام گفت:
-میهمانی دیگر کافی ست.بهتر است برویم جایی و یک فنجان قهوه بخوریم.

کیت به لیسی لبخندی زدو گفت:
-دوستت از من تعریف می کرد.می گفت من خیلی خوب بودم.دلم میخواهد بیشتر بشنوم.

لیسی به ساعتش نگاه کرد یک و نیم بود.دلش نمیخواست تمام شب را بیدار باشد.پیشنهاد کرد قهوه را در خانه ی او بنوشند.در راه بازگشت به مینیاپولیس اصرار کرد که کیت جلو بنشیند.مطمئن بود که انها مدت زیادی در خانه ی او نخواهند بود و دست کم می توانند در طول راه درباره ی فامیل وراجی کنند.

لیسی که به خاطر داشت کیت فقط یک هفته در شهر می ماند در این فکر بود که چطور میتواند از هیثر لندی نام ببرد بی انکه بی مقدمه و نابجا به نظر برسد.

وقتی لیسی بشقاب را روی میز گذاشت:
-این شیرینی را امروز صبح درست کردم.با ضمانت خودتان آن را امتحان کنید.از دوران دبیرستان تا حالا شیرینی نپخته بودم.


[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#30

بعد از اینکه لیسی قهوه ریخت سعی کرد بحث را به جایی بکشاند که بتواند پای هیثر را وسط بکشد.در یادداشتهای هیثر خوانده بود که بعد از نمایش با تام آشنا شده است و فکر کرد که بگوید نمایشنامه را دیده است ولی کیت را به خاطر نمی اورد.
بنابراین لیسی گفت:
-یک سال و نیم پیش نمایشنامه ی"دوست پسر" را در نیویورک دیدم.

امشب در برگه ی برنامه ی نمایش شرح حال تو را خواندم . نوشته بود تو هم در آن شرکت داشتی. ولی مطمئنا اگر تو را دیده بودم یادم می امد.

کیت گفت:
-احتمالا آن هفته ای به دیدن نمایش رفته بودی که من آنفولانزا داشتم و بستری بودم.تنها موقعی بود که در آن نمایش شرکت نکردم.
لیسی که سعی میکرد حالتی بی اعتنا به خود بگیرد گفت:
-یادم می آید هنرپیشه ای جوان نقش اول را بازی میکرد که صدایش عالی بود.دارم سعی میکنم اسمش را به خاطر بیاورم.

کیت بی درنگ گفت:
-هیثر لندی(سپس رو به تام کرد و ادامه داد)تام،او را به خاطر می آری؟همان که عاشق تو شده بود.در تصادف اتومبیل کشته شد.

لیسی پرسید:
-چه اتفاقی افتاد؟
-اوه،از پیست اسکی استو به خانه برمیگشت که اتومبیلش از جاده منحرف شد.طفلکی مادرش نمیتوانست بپذیرد.به تئاتر می آمد و ما را به حرف میگرفت. دنبال دلیلی میگشت که مضوع تصادف را کشف کند،میگفت آن اواخر هیثر از چیزی ناراحت بود و میخواست بداند ما میدانیم از چه چیز؟
تام پرسید:
-آیا تو میدانی؟

کیت شانه ای انداخت و گفت:
-من به او گفتم که هیثر یک هفته قبل از مرگش کاملا بیقرار بود.من هم مثل او عقیده داشتم هیثر نگران بوده.به او گفتم شاید وقتی هیثر از جاده منحرف شده حواسش کاملا جمع نبوده.

لیسی فکر کرد:به بن بست رسیدم،کیت بیشتر از من نمی داند.

کیت فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و گفت:
-عالی بود آلیس ولی خیلی دیر است باید بروم.

سپس از جا برخاست،پشتش را به لیسی کرد و گفت:
عجیب است که مسئله هیثر لندی به میان آمد.در فکرش بودم.مادرش نامه ای برای من نوشته و دوباره پرسیده که آیا می توانم دلیلی برای رفتار هیثر در آخرین هفته زنده بودنش پیدا کنم؟آن نامه قبل از اینکه به دست من برسد به دو شهر دیگر هم فرستاده شده بود.
کیت لحظه ای مکث کرد.سپس سرش را تکان داد و گفت:
-مسئله ای هست که ممکن است درباره اش برای او بنویسم،هر چند چیزی را مشخص نمیکند.با یک نفر ملاقات کردم.با بیل مریل.تو که او را دیده ای تام.هیثر را کاملا میشناخت.وقتی اسم هیثر به میان آمد گفت که هیثر را بعد از ظهر همان روز در مهمانسرای پیست اسکی دیده.بیل با عده ای از دوستانش به آنجا رفته بود.از جمله یک مرد عوضی به نام ریک پارکر که در نیویورک بنگاه معاملات ملکی دارد.مثل اینکه همان اوایل که هیثر به نیویورک آمده بود،به او کشش پیدا کرده بود.بیل میگفت بمحض اینکه چشم هیثر به پارکر افتاد از مهمانسرا خارج شد.البته شاید چیز مهمی نباشد اما مادر هیثر نگران است و اصرار دارد در مورد آخرین هفته زندگی دخترش جزئی ترین اطلاعات را هم داشته باشد.گمان میکنم فردا صبح قبل از هر کاری برایش نامه می نویسم.

صدای خرد شدن فنجان قهوه ی لیسی بر روی زمین،سکوت خلسه مانندی را که بعد از شنیدن نامه ی ایزابل به کیت و مطرح شدن نام ریک پارکر در او ایجاد کرده بود،شکست.

لیسی در حالی که کمک آنان را برای پاک کردن لکه های قهوه رد می کرد و می کوشید دستپاچگی خود را پنهان کند،به کار تمیز کردن زمین مشغول شد و کیت و تام از او خداحافظی کردند و به سوی در رفتند.

لیسی بتنهایی در آشپزخانه نشست و به دیوار تکیه داد.دلش میخواست آرامش خود را حفظ کند، ولی از سوی دیگر دلش ضعف می رفت که کیت را صدا بزند و به او بگوید زحمت نامه نوشتن به ایزابل را به خود ندهد،زیرا برای این کار بسیار دیر شده است.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 3,261 ۰۷-۰۷-۱۳۹۳, ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 3,245 ۲۱-۰۵-۱۳۹۳, ۱۲:۲۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 5,854 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 7,162 ۱۹-۰۶-۱۳۹۲, ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت