امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک
#31
فصل بیست وسوم

بعد از حدود چهار ماه تحقیق، گاری بالدوین،دادستان کل،هنوز نتوانسته بود سرنخی از ساندی ساوارانو پبدا کند که بر اطلاعات آنان بیفزاید.اعتقاد بر این بود که او در آرامگاه وودلان دفن شده است.

همکاران بالدوین با جدیت یادداشتهای هیثر را بررسی می کردند تا رد پای افرادی را که در یادداشتها نامشان آمده بود،دنبال کنند.این کاری بود که ایزابل وارینگ هم سعی داشت انجام دهد.
بالدوین فکر کرد که بد نیست یک بار دیگر تصویری را که طراح اداره پلیس بر اساس اظهارات لیسی فارل از چهره ی ساندی ساوارانو کشیده بود بررسی کند.
طراح یادداشتی نیز به به تصویر نقاشی شده چسبانده بود:«ظاهرا شاهد در مورد جزییات چهره که باعث شناسایی مظنون می شود،چشمانی تیز بین ندارد.»

آنان با نگهبانی ساختمانی که قتل در آن صورت گرفته بود،حرف زده و سعی کرده بودند چیزی از او بفهمند،اما او نیز چیزی از قاتل به یاد نداشت.او گفته بود که افرادزیادی به آنجا رفت و آمد می کنند و به علاوه او در سن بازنشستگی است.

بالدوین خشمگین و غضبناک فکر کرد:بنابراین تنها کسی که برای ما باقی می ماند،لیسی فارل است.فقط او می تواند ساوارانو رو شناسایی کند.اگر حادثه ای برای او رخ دهد.این تحقیق قانونی هم یعنی کش که البته ما اثر انگشت او را روی در آپارتمان فارل داریم.اما حتی نمیتوانیم ثابت کنیم که او داخل آنجا شده است.فارل تنها کسی است که می تواند او را با قاتل ایزابل وارینگ ربط دهد.بدون وجود او برای شناسایی قاتل همه چیز را باید فراموش کنیم.

تنها اطلاع مفیدی که ماموران مخفی بالدوین در مورد ساوارانو کشف کردند این بود که او به شدت از جاهای تنگ و تاریک می ترسیده است.یکی از ماموران گفته بود که ساندی ساوارانو دچار کابوس می شده و در رویا میدیده که درهای زندان با سر و صدا پشت سر او بسته می شوند.

بالدوین دلش می خواست بداند چه چیز باعث شده است او از لانه بازنشستگی خود بیرون بیاید؟پول کلان؟لطفی که مجبور بود آن را تلافی کند؟ شاید هم هر دو.و البته شور و شعف تعقیب.ساوارانو شکارچیی خطرناک بود.یکی از دلایل بیرون آمدن او از مخفی گاه می توانست ملالت باشد.شاید بازنشستگی برایش بی نهایت ملال آور بود.

بالدوین سابقه ی ساوارانو رو از حفظ بود:چهل و دو ساله،مظنون به ده-دوازده قتل،دوران کودکی در مدرسه بازپروری بوده،سپس به زندان رفته و بعد از آن هرگز زندانی نشده است.مردی باهوش و قاتلی بالفطره.

بالدوین فکر کرد:اگر جای ساوارانو بودم،احتمالا تنها هدف فعلی ام این بود که لیسی فارل را پیدا کنم ومطمئن شوم که او هرگز فرصت معرفی مرا پیدا نخواهد.
او سرش را تکان داد.از شدت نگرانی چینهایی بر پیشانی اش آشکار شد.

برنامه حفاظت از شاهد کاملا خطاناپذیر نبود.بالدوین این را می دانست.مردم گاهی بی احتیاط می شوند.آنان وقتی به خانه زنگ میزنند یا نامه مینویسند،معمولا چیزی را بروز می دهند که محل اختفای آنان را لو میدهد.یکی از اعضای گروه تبه کاران که زمانی تحت حفاظت بود و با دوست بالدوین همکاری میکرد.به قدری هالو بود که برای سالروز تولد دوست دخترش کارت تبریک فرستاد و یک هفته بعد کشته شد.

گاری بالدوین دلواپس فارل بود.از شرح حال او حدس میزد جزو افرادی است که مدتی طولانی تاب تحمل تنهایی را ندارند.از این گذشته،به نظر می رسید فارل بی نهایت زودباوور و ساده دل است.خصیصه ای که می توانست او را به دردسر بیندازد.بالدوین سرش را تکان داد.به هر حال کاری که از دست او برنمی آمد جز اینکه دستوردهد.حتی برای لحظه ای در برنامه حفاظت از او وقفه ایجاد نشود.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#32
فصل بیست وچهارم

مونا فارل به مانهاتان رفت تا شام شنبه را که برنامه منظم و همیشگی.او بود با الکس کاربین بخورد.او همیشه چشم براه شنبه شب بود،هرچند که الکس به طور مرتب میز را ترک میکر تا به مشتریان دایمی رستورانش و افراد معروفی که به آنجا می آمدند،خوشامد بگوید.
مونا به او اطمیناان خاطر داده بودد:
- به من خوش میگذرد.واقعا برایم مهم نیست.فراموش نکن که شوهر من نوازنده بود و اصلا نمیدانم در چندتا از برنامه های برادوی تنها نشسته بودم چون او همراه گروه روی صحنه بود.منا از پل جرج واشنگتن عبور کرد و در حالی که به سمت جنوب می پیچید تا وارد بزرگراه وست ساید شود،فکر کرد:جک حتما از الکس خوشش می آمد.جک آدمی بذله گو،شوخ طبع و فوق العاده اجتماعی بود.الکس به مراتب آرامتر از اوست ولی دارای جذبه ای خاص است.
وقتی مونا به یاد گلهایی افتاد که الکس برای او فرستاده بود،لبخندی زد.روی کارت بسادگی نوشته شده بود:«امیدوارم روزت را شاد و روش کند-آلکس»
آلکس می دانست که تلفنهای هفتگی لیسی قلب او را به درد می آورد و برایش تجربه ای دردناک است و فرستادن گل راهی بود که به او بفهماند احساسش را درک می کند.

مونا به آلکس بروز داده بود که لیسی کجا زندگی می کند و گفته بود که حتی کیت هم این موضوع را نمیداند و اگر بفهمد،تصور خواهد کرد مادرش به او اعتماد نداشته است و لطمه خواهد خورد.

حرکت خودرو ها در بزرگراه وست سایت به کندی پیش میرفت زیرا سمت راست بزرگراه را بسته بودند.مونا در حالی که در ترافیک سنگین پیش میرفت،فکر کرد چقدر خنده دار است که زندگی کیت آرام و راحت پیش میرود در حال که برای لیسی این طور نیست.
کیت به دانشکده ی بوستون میرفت که جی را ملاقات کرد.جی دانشجوی فوق لیسانس دانشگاه تافت بود.آنان عاشق یکدیگر شدند.شاید جی مردی پر افاده بود و گهگاه فخر فروشی میکرد،اما مطمئنا پدر و شوهری خوب و نمونه بود.همین چند روز پیش بود که جی با خرید گردنبندی طلا به شکل برگ که کیت آن را از پشت ویترین جواهر فروشی دیده بود،او را غافلگیر کرده بود.

مونا به یاد آورد که کیت میگفت شوهرش میگوید این اواخر کار و کاسبی اش سکه شده است.کیت مدتی نگران بود مبادا اوضاع روبراه نباشد زیرا در فصل پاییز کاملا معلوم بود که جی مشغله ی فکری داشته است.

مونا فکر کرد:لیسی هم سزاوار خوشی وشادمانی است.وقتش رسیده که مردی بدرد بخور پیدا کند و تشکیل خانواده دهد.مطمئنم برای اینکار آمادگی دارد.ولی در عوض،حالا در شهری غریبه تک و تنهاست و وانمود میکند که کسی دیگر است،زیرا زندگی اش در خطر است.

مونا ساعت هفت و نیم به پارکینگ خیابان 46 رسید.آلکس قبل از ساعت هشت منتظر او نبود.بنابراین مونا وقت داشت کاری را که به ذهنش رسیده بود،انجام دهد.

دکه روزنامه فروشی میدان تایمز،روزنامه های شهرهای دیگر را نیز می آورد.او میخواست بداند روزنامه مینیاپولیس را هم دارند یا نه.احساس میکرد اگر با آن شهر آشنایی پیدا کند،بادخترش احساس نزدیکی بیشتری میکند.از سوی دیگر از تصور اینکه لیسی هم این روزنامه را بخواند احساس آرامش میکرد.

هوا سرد ولی صاف و بدون ابر بود او از پیاده روی تا خیابان تایمز لذت میبرد.فکر کرد:وقتی جک زنده بود،چقدر اینجا می آمدیم. بعد از نمایش با دوستانمان دورهم جمع میشدیم.کیت هیچ وقت مثل لیسی به تئاتر علاقه مند نبوده،لیسی مثل پدرش است.به برادوی عشق میورزد.حتما حالا دلش برای تئاتر خیلی تنگ شده.

مونا در دکه روزنامه فروشی روزنامه استار تربیون مینیاپولیس را پیداکرد و با خود گفت که حتما لیسی هم آن را امروز صبح خوانده است.او حتی با لمس کردن روزنامه احساس کرد به لیسی نزدیک تر شده است.
- خانم کیسه نایلونی هم میخواهید؟
- اوه،بله.حتما.
مونا در کیف پولش بدنبال پول خرد میگشت که روزنامه فروش روزنامه را تا کرد و در نایلونی گذاشت.

***

وقتی مونا به رستوران رسید جلوی در صف بسته بودند.او آلکس را دید که پشت میز نشسته است.با عجله به سوی او رفت و گفت:
- متاسفم.به نظرم دیر رسیده ام.

آلکس بلند شد و گونه ی او را بوسید:
- دیر نکردی ولی صورتت یخ کرده.از نیوجرسی تا اینجا را پیاده آمدی؟
- نه،زود رسیدم و تصمیم گرفتم بروم و روزنامه بخرم.

کارلوس،پیش خدمت همیشگی آنان که همان دور و بر میپلکید جلو آمد و گفت:
- خانم فارل پالتوتان را به من بدهید.آن کیسه را هم ببرم؟
آلکس پیشنهاد کرد:
- آن را پیش خودت نگه دار.

سپس کیسه را از مونا گرفت و روی صندلی خالی کنار او گذاشت.

مثل همیشه شبی خوشایند بود.وقتی قهوه شان را مینوشیدند،آلکس دست را روی دست او گذاشت.مونا با لحنی طعنه آمیز گفت:
- امشب برای تو شب پر کاری نیست.فقط ده بار از جایت بلند شدی و نشستی.
- به نظرم برای همین روزنامه خریدی.
- ابدا.فقط به خودم گفتم فقط نگاهی به عنوان هایش می اندازم.

سپس کیفش را برداشت و گفت:
- حالا نوبت من است بلند شوم.الان بر میگردم.

ساعت یازده و نیم آلکس مونا را تا کنار ماشینش همراهی کرد.

ساعت یک پیامی تلفنی ارسال شد.پیام ساده بود:«به ساندی بگو ظاهرا او در مینیا پولیس است.»
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#33
فصل بیست وپنجم

چه اتفاقی بین هیثر لندی و ریک پارکر افتاده بود؟ وقتی لیسی فهمید که آن دو یکدیگر را می شناختند، مات و مبهوت شد. آن شب بعد از رفتن تام لینچ و کیت نولز، او نتوانست بخوابد. ساعت ها بیدار بود و سعی میکرد از موضوع سر در بیاورد.

در طول آخر هفته تمام مدت ذهنش به سوی شبی می رفت که ایزابل وارینگ کشته شد. وقتی لیسی را سوال پیچ کرده بودند که تا چد لیسی را می شناخته و آیا هرگز هیثر را دیده بوده یا نه، و ریک آنجا نشسته بود و فکر می کرد، در چه فکری بود؟ چرا هیچ حرفی نزده بود؟

بنا به گفته کیت نولز، هیثر در آخرین روز زندگی اش به وضوح از دیدن ریک در مهمانسرای استو ناراخت شده بود. کیت، ریک پارکر را مردک عوضی نامیده و گفته بود، وقتی هیثر به شهر آمده بود، جذب او شده بود.

لیسی به یاد آورد که هیثر در یادداشت هایش اشاره کرده بود که وقتی در وست ساید دنبال آپارتمان می گشته با واقعه ای ناخوشایند رو به رو شده است. آیا ممکن بود پای ریک پارکر در میان باشد؟ لیسی مبهوت بود.

ریک قبل از انتقال به شرکت واقع در خیابان مدیسون، مدت پنج سال در دفتر شرکت در منطقه وست ساید کار می کرد و سه سال بود که به اینجا منتقل شده بود.

لیسی فکر کرد: یعنی درست وقتی که هیثر در نیویورک به دنبال آپارتمان می گشت، ریک در دفتر وست ساید کار می کرد. آیا هیثر در بنگاه ریک را دیده بود؟ در این صورت چه اتفاقی بین آنان افتاد؟ لیسی با عصبانیت سرش را تکان داد: و حالا من برای خاطر او اینجا اسیر شده ام.

او در حیرت به سر می برد: ریک بود که نام کورتیس کالدول را به عنوان خریدار پر و پا قرص آپارتمان ایزابل به من داد. به گفته او بود که من کالدول را به آنجا بردم.اگر ریک به نحوی کالدول را بشناسد، شاید پلیس بتواند از طریق او رد پای کالدول را پیدا کند. و اگر کالدول دستگشیر شود، من می توانم به خانه بروم.

لیسی از جا برخاست و مضطربانه در اتاق قدم زد. این مسأله می توانست همان چیزی باشد که ایزابل در یادداشت های هیثر دیده بود. در این صورت لیسی باید این اطلاعات را به گاری بالدوین می داد.

انگشتان لیسی برای اینکه گوشی را بردارد و به او زنگ بزند، بی قرار بود. اما تماس مستقیم مطلقا ممنوع بود. او می بایست برای جرج سونسون پیام می گذاشت تا به او زنگ بزند و ترتیبی بدهد که او بتواند از طریقی مطمئن با بالدوین تماس تلفنی یا مکاتبه برقرار کند.

لیسی فکر کرد: باید دوباره با کیت نولز حرف بزنم. باید درباره ی بیل مریل، دوستی که به واکنش هیثر در برابر ریک پارکر اشاره کرده بود، اطلاعات بیشتری به دست بیاورم. باید بفهمم الان کجا زندگی می کند. مطمئنم بالدوین هم بدش نمی آید با او صحبت کند. او می تواند درباره حالت ریک پارکر در استو، چند ساعت قبل مرگ هیثر اطلاعات بدهد.

کیت نولز گفته بود که گروه هنرمندان به مدت یک هفته در هتل رادیسون پلازا اقامت دارند. لیسی به ساعتش نگاه کرد، ده و نیم بود. حتی اگر کیت از آن دسته افرادی بود که دیر وقت می خوابند، مثل بیشتر هنرمندان، تا حالا بیدار شده بود.

او با صدای خواب آلود یه تلفن جواب داد. اما وقتی متوجه شد لیسی پشت خط است و می خواهد برای ناهار روز بعد قرار بگذارد، خوشحال شد.

لیسی پیشنهاد کرد:
- کیت، شاید بد نباشد سعی کنیم تام هم به ما ملحق شود. می دانی که چه پسر خوبی است. او ما را به رستورانی خوب می برد و تازه پول ناهارمان را هم می دهد.
هر دو خندیدند. سپس لیسی اضافه کرد:
- فراموش کن. همین الان یادم آمد که او ظهر ها برنامه دارد.

لیسی فکر کرد به هیچ عنوان امکان ندارد تام بو ببرد لیسی می خواهد از دهان کیت حرف بکشد. تام از نظر او آدم خوبی بود و لیسی به یاد آورد که تام در مهمانی از اینکه نتوانسته بد آنطور که باید و شاید به او توجه کند، ناراحت و متاسف شده بود.

قرار شد ساعت دوازده و نیم روز بعد، لیسی و کیت یکدیگر را در رادیسون پلازا ببینند. وقتی لیسی گوشی را گذاشت، احساس امیداوری کرد. مثل این بود که بعد از طوفانی سهمگین و طولانی مدت می تواند تابش اولین اشعه خورشید را ببیند. و به سوی پنجره رفت و پرده را عقب زد تا بیرون را ببیند.

یکی از روزهای بسیار خوب زمستانی در غرب میانه بود. دمای هوا تقریبا دو درجه زیر صفر و آسمان آفتابی و بی ابر بود. به نظر نمی رسید از باد خبری باشد. لیسی می دید که برف پیاده رو آب شده است.

تا امروز هر وقت برای دویدن میرفت، به شدت نگران و مضطرب بود مبادا سرش را برگرداند و کالدول را با آن چهره رنگ پریده و چشمان زل زده،پشت سر خود ببیند. اما حالا با تصور اینکه امکان خاتمه یافتن قضیه وجود دارد، مصمم شد زندگی عادی خود را به هر نحوی شده از سر بگیرد.

وقتی لیسی وسایلش را جمع می کرد تا جا به جا شود، لباس ورزش و دستکش و شال گردن هم برداشته بود. به سرعت آن ها را پوشید و عازم بیرون شد. اما به محض اینکه دستگیره در را چرخاند، تلفن زنگ زد. اول به دلش افتاد که جواب تلفن را ندهد اما بعد تصمیم گرفت گوشی را بردارد.
صدایی خشک گفت:
- خانم کارول، شما مرا نمی شناسید. من می لی سنت رویس هستم. شنیده ام در زمینه کار در بنگاه املاک به دنبال کار می گردید. امروز صبح وندل وودز با من درباره شما حرف زد.

لیسی امیداوارانه گفت:
- من به دنبال کار...بهتر است بگویم تازه می خواهم به دنبال کار بگردم.
- وندل خیلی از شما خوشش آمده. پیشنهاد کرد یکدیگر را ملاقات کنیم. دفتر کار من در ادینا است.

فاصله ادینا تا خانه لیسی حدود پانزده دقیقه بود.
- می دانم کجاست.
- بسیا رخوب، نشانی را یادداشت کنید؛ امروز بعد از ظهر وقت دارید؟


[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#34
لیسی آپارتمان را ترک کرد و وقتی در خیابان می دوید، در این فکر بود که اقبال به او رو کرده است. اگر می لی سنت رویس او را استخدام می کرد، تا زمانی که می توانست به خانه برگردد، روز هایش پر می شد. او فکر کرد: همان طور که خانم رویس گفت، کار در بنگاه معاملات املاک پر شور و هیجان است، اما ظاهرا من نباید هیچ سر رشته ای در این کار داشته باشم.

***

برنامه چهار ساعته تام لینچ در رادیو شامل اخبار، مصاحبه و لطیفه گویی های عجیب و غریب بود که از دوازده ظهر تا چهار بعد از ظهر پخش می شد و میهمانان برنامه او افرادی مختلف از از سیاستمداران گرفته تا مؤلفان و رئیس ادارات محلی و افراد صاحب نام بودند.

او قبل از اجرای برنامه بیشتر صبح را در دفتر کار خود سپری می کرد و در اینترنت می گشت تا از روزنامه ها و هفته نامه ها و ماهنامه ها و مجلات سراسر کشور مطالبی جالب پیدا کند و در برنامه اش آن ها را به بحث بگذارد.

صبح دوشنبه، دو روز بعد از افتتاحیه نمایشنامه ی «من و پادشاه» نمی توانست این حقیقت را کتمان کند که تمام آخر هفته را در فکر آلیس کارول بوده است. چند بار وسوسه شده بود که به او زنگ بزند، ولی قبل از اینکه تماس برقرار شود گوشی را گذاشته بود.

او به خود خاطرنشان می کرد که به احتمال زیاد در طول هفته آلیس را در باشگاه بدنسازی خواهد دید. ان موقع می توانست با خیال راحت از او دعوت کند که برای شام یا سینما با هم بیرون بروند. از نظر او تلفن زدن و برنامه ریزی برای بیرون رفتن اساسا غیر ضروری و بیجا بود که امکان داشت بعد ها مشکل ایجاد کند. برای مثال وقتی که او از آلیس دوباره دعوت نمی کرد یا اگر آلیس دعوت او را رد می کرد. اما در غیر این صورت همچنان می توانستند با هم سلام و علیک داشته باشند.

تام می دانست که این طرز فکر او به صورت لطیفه بین دوستانش رد و بدل می شود. چندی پیش، یکی از دوستانش به او گفته بود:« تام، تو آدم خوبی هستی، اما باور کن اگر دوباره به دختری زنگ نزنی، بدون تو هم می تواند سر کند.»

وقتی تام این گفتگو را به یاد آورد، در دل تصدیق کرد که اگر با آلیس کارول قرار بگذارد و بعد دوباره به او زنگ نزد، معلوم است که آلیس بدون او هم می تواند سر کند.

تام فکر کرد: چیزی در او وجود دارد. سپس به ساعتش نگاه کرد. یک ساعت تا شروع برنامه اش مانده بود. او زیاد از خودش حرف نزد.

به نظر می رسید از سوال و جواب هم خوشش نمی آید.

اولین باری که در باشگاه بدنسازی با هم قهوه خورده بودند، وقتی تام درباره نقل مکان به مینیاپولیس شوخی کرده بود، به نظر نمی رسید او خوشش امده باشد. و وقتی جمعه شب در تئاتر پیش درآمد نمایشنامه را می نواختند، تام متوجه شده بود که او چشمانش پر از اشک شده است.

بعضی دخترها وقتی دوست پسرشان در میهمانی آنان را تنها بگذارد، ناراحت می شوند. اما وقتی مردم دور تام جمع شدند و او سرگرم گفتگو با آنان شد، آلیس عین خیالش نبود.

وقتی آلیس و کیت با هم حرف می زدند، تام تصادفا شنیده بود که او می گوید سه بار نمایشنامه ی «من و پادشاه» را دیده است و در مورد اجرای جدید نمایشنامه «دوست پسر» نیز اطلاعات کافی داشت.

لباس های گران قیمت و مسافرت های طاق و جفت از هاتفورد به نیویورک برای دیدن تئاتر، چیزی نبود که با حقوق منشی گری مطب جور در بیاید.

تام شانه ای انداخت و دستش را به سوی تلفن دراز کرد. فایده ای نداشت. پرسش های معماگونه ی او نشانه علاقه اش به آلیس بود. حقیقت این بود که آلیس از ذهن او بیرون نمی رفت. خیال داشت به آلیس زنگ بزند و از او بپرسد آیا مایل است شام را با او بخورد؟ دلش می خواست آلیس را ببیند.
گوشی را برداشت و شماره را گرفت. منتظر ماند. بعد از چهار زنگ، پیام گیر روشن شد. صدایی زیر و خوشایند گفت:« شما با شماره 1247-555 تماس گرفته اید. لطفا پیام خود را بگذارید تا در اولین فرصت با شما تماس بگیرم.»

تام درنگ کرد و بعد گوشی را گذاشت. تصمیم گرفت بعدا زنگ بزند. از اینکه نتوانسته بود به آلیس دسترسی پیدا کند دلسرد و ناامید بود و احساس دلتنگی می کرد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#35
فصل بیست وششم

صبح روز دوشنبه، ساندی ساوارانو با پرواز شماره 173 نورث وست از فرودگاه لاکوردیا در نیویورک راهی مینیاپولیس شد.

او در قسمت درجه یک جا گرفته بود. در پرواز قبلی اش از کاستاریکا نیز در قسمت درجه یک هواپیما بود. کاستاریکا محل فعلی زندگی او به شمار می رفت و او در آنجا برای همسایگانش با نام چارلز آستین شناخته می شد. تاجر موفق آمریکایی که در چهل سالگی یعنی دو سال پیش، شرکتش را فروخته و خود را بازنشسته کرده بود تا از زندگی در منطقه حاره لذت ببرد. همسر بیست و چهار ساله اش او را به فرودگاه رسانده و از او قول گرفته بود جدایی شان مدت زیادی طول نکشد. هنگامی که همسرش او را برای خداحافظی می بوسید، گفته بود:« مثلا قرار است تو بازنشسته باشی.» و او جواب داده بود:«ولی قرار نیست پول بازیافته را پس بزنم.»

این پاسخی بود که او از دو سال پیش که بر طبق برنامه مرده اعلام شده بود، می داد.

- برای پرواز روزی لذت بخش است.
این صدای زنی بیست و هشت - نه ساله بود که در طول پرواز کنار او نشسته بود. او با دیدن زن تا حدی یاد لیسی فارل افتاد. اما به هر حال لیسی فارل در ذهن او جا داشت چون برای خاطر او بود که مینیاپولیس می رفت. او فکر کرد لیسی فارل تنها کسی است که می تواند او را شناسایی و قاتل بودن او را اثبات کند. بنابراین مستحق زنده ماندن نیست و به پایان زندگی اش نیز چیزی نمانده است.
او به طور مختصر با زن موافقت کرد و جواب داد:
- بله همین طور است.

او متوجه نگاه علاقه مند زن شد. در واقع، او نظر زن را به خود جلب کرده بود. دکتر ایوان ینکل، جراح پلاستیک روس که دو سال پیش چهره ای تازه به او داده بود، بی شک نابغه بود. اندازه بینی او کوچکتر شده و برآمدگی ناشی از شکستگی که در حادثه ای در مدرسه پیش آمده بود، دیگر وجود نداشت. چانه زمخت او اکنون شکلی دیگر داشت. گوش هایش صاف و کوچکتر شده بود. ابروان پرپشت قبلی، باریک تر و فاصله آن بیشتر شده بود. دکتر نیکل پلک های روی هم افتاده او را نیز ترمیم کرده و گودی زیر چشمانش را هم از بین برده بود. موهای قهوه ای تیره او اکنون حنایی رنگ بود که به همین دلیل نام ساندی را برای خود انتخاب کرده بود. لنز آبی روشن نیز تغییر چهره اش را کامل کرده بود.

وقتی دکتر نیکل باندپیچی صورت او را باز می کرد، با غرور و سرافرازی گفته بود:
- معرکه شده ای، ساندی. هیچ کس نمی تواند تو را بشناسد.
- هیچ کس هم نخواهد شناخت.
و وقتی ساندی به یاد حالت چشمان متعجب دکتر نیکل به هنگام مرگ افتاد، لرزشی بدنش را فرا گرفت. با خود گفت: دلم نمیخواهد دوباره آن ماجرا را مرور کنم. و لبخندی تحقیر آمیز نثار زن بغل دستی اش کرد و مجله ای برداشت و آن را باز کرد.

در حالی که وانمود می کرد مشغول خواند مجله است، نقشه اش را مرور کرد. برای مدت دو هفته در هتل رادیسون پلازا با نام جعلی جیمز برگر اتاق گرفته بود و اگر در آن مدت فارل را پیدا نمی کرد، به هتلی دیگر می رفت چون قصد نداشت با اقامتی طولانی شک کسی را برانگیزد.

به او گفته شده بود که ممکن است فارل در چه جاهایی پیدا کند. فارل در نیویورک به طور مرتب به باشگاه های ورزشی می رفت و منطقی بود که در مینیاپولیس هم به اماکنی مشابه برود. بنابراین او ابتدا می بایست سری به باشگاه های ورزشی می زد. مردم که عادت های خود را عوض نمی کنند.

فارل از علاقه مندان تئاتر بود، و تئاتر مینیاپولیس هم هفته ای یک نمایش نامه روی صحنه می آورد. بنابراین تئاتر نایرون گائری هم مکانی دیگر برای جستجو بود.

تنها شغلی که فارل داشت، کار در بنگاه معاملات املاک بود، و اگر تصمیم به کار کردن می گرفت، احتمال اینکه به سراغ بنگاه ها برود، زیاد بود.

ساوارانو دو شاهد دیگر را نیز که مانند لیسی تحت برنامه حفاظت بودند، از بین برده بود و می دانست که دولت معرف های دروغین در اختیار کسی نمی گذارد.
او می دانست بیشتر افراد تحت برنامه محافظتی شغل خود را از جاهای پائین شروع می کنند وقتی بخوبی شناخته شدند، بدون مدرک و معرف و سوال و جواب استخدام می شوند.

میهماندار هواپیما اعلام کرد:"بزودی فرود می آییم...لطفا سرجای خود بنشینید و کمربندتان را ببندید..."

ساندی ساوارانو حالت چشمان لیسی فارل را به هنگام مرگ تجسم کرد.

[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#36
فصل بیست وهفتم

بنگاه رویس در جنوب ادینا، خیابان فرانسه، خیابان پنجاهم واقع بود.لیسی قبل از ترک آپارتمان نقشه شهر را مطالعه کرد تا بهترین مسیر را برای رسیدن به آنجا مشخص کند.یک بارهم مادرش خاطرنشان کرده بود تعجب می کند که لیسی درک عملی خوبی دارد ولی در پیدا کردن مسیرها دست و پا چلفتی است.
او در حالی که سرش را تکان می داد، فکر کرد که در مورد قسمت دوم مطمئنا حق با مادرش است.نیویورک برایش مشکلی ایجاد نمی کرد.یک تاکسی صدا می زند تا او را به هر جا که می خواست، ببرد.شهر گَل و کشادی مثل مینیاپولیس با ان همه حومه های پراکنده مساله ای دیگر بود.لیسی در این فکر بود که اگر هر پنج دقیقه یک بار گم شود؛ چطور می تواند ملکی را به مشتری نشان دهد؟

او با دنبال کردن دقیق نقشه؛ فقط یک بار مسیر را عوضی پیچید و سر انجام بنگاه را پیا کرد.اتوموبیلش را پارک کرد.سپس لحظه ای مقابل درِ ورودی بنگاه رویس ایستاد و از در شیشه ای بزرگ به داخل نگاه کرد.او می توانست ببیند که آنجا کوچک ولی زیباست.

اتاق انتظار دیوارهای چوبی داشت و تصاویری از خانه ها روی ان چسبانده شده بود.قالی چشم نوازی با طرح چهارخانه ی آبی-قرمز در کف انجا پهن بود.یک میز تحریر و صندلی چرمی که راحت به نظر می رسید در انجا قرار داشت.راهرویی کوچک این اتاق را به دفتر کار متصل می کرد.او از میان درِ باز دفتر می توانست زنی را که پشت میز کار می کرد، ببنید.

لیسی فکر کرد:آماده ام که شروع کنم، اما به نظرم وقت تلف کردن است.سپس نفسی عمیق کشید.اگر از این معرکه جان سالم به در ببرم و موفق شوم، آماده ام که بزودی در مجمع برادوی هم ظاهر شوم.البته به شرطی که بتوانم به نیویورک برگردم.

بمحض اینکه لیسی درِ بنگاه را باز کرد، صدای زنگی که بالای در آویزان بود، ورود او را اطلاع داد.زن سرش را بلند کردو با دیدن او به سویش آمد.
زن در حالی که دستش را دراز کرده بود تا با او دست دهد، گفت:
-من می لی سنت رویس هستم.حتما شما آلیس کارول هستید.

لیسی بیخود و بی جهت از او خوشش آمد.او زنی جذاب و حدودا هفتاد ساله بود که دور کمر پهن او در کت و دامن بافتنی قهوه ای رنگ خوش دوختش پنهان شده بود.صورت تقریبا بی چین و چروکش عادی از هرگونه آرایش بود.موهای خاکستری شفافش را پشت سرش جمع کرده بود.لیسی به یاد مادربزرگش افتاد.

لبخند او به منزله ی خوشامد گویی بود.اما وقتی لیسی نشست، متوجه شد که چشمان آبی تیزبین می لی سنت رویس با جدیت او را برانداز می کند.
لیسی خوشحال بود که کت قرمز البالویی و شلوار خاکستری پوشیده است.لباس های قدیمی ولی جالب و برازنده بود.به علاوه، او اعتقاد داشت این کت و شلوار موقع فروش ملک برایش خوش یمن است و چه بسا این بار هم کمکش کند کار گیر بیاورد.

می لی سنت رویس به صندلی اشاره کرد و خودش هم روبه روی او نشست سپس با لحنی پوزش خواهانه گفت:
-امروز به طرز وحشتناکی سرمان شلوغ است بنابراین آن قدرها وقت ندارم.از خودت بگو، آلیس.

لیسی احساس کرد که در اتاق بازجویی نشسته و نورافکنی هم روی صورتش افتاده است.وقتی حرف می زد، می لی سنت رویس چشم از او برنمیداشت.
-خوب؛ بگذارید ببینم...بله؛ من سی ساله شده ام.سالم و تندرست هستم.در عرض یک سال گذشته زندگی ام خیلی تغییر کرده.

لیسی فکر کرد:خدا می داند که واقعیت را گفتم.
-من اهل هاتفورد؛ کانکتیکات هستم.بعد از فارغ التحصیل شدن، مدت هشت سال پیش یک دکتر کار کردم که حالا بازنشسته شده.
خانم رویس پرسید:
-چه کاری؟
-منشی بودم.به حساب و کتابها رسیدگی می کردم.
-در کامپیوتر تجربه داری؟
-بله تجربه دارم.

سپس متوجه شد زن به کامپیوری که در انتظار بود؛ خیره شده است.یک خروار کاغذ کنار آن بود.
-این کار شامل جواب دادن به تلفن، به روز در آوردن فهرست ها، آماده کردن آگهی های جدید، تلفن زدن به خریداران احتمالی در صورت پیدا شدن مورد جدید؛ کمک کردن به مراجعان است.اما از فروش خبری نیست.این وظیفه ی من است.حالا باید از تو بپرسم چه باعث شده به کار در بنگاه معاملات املاک علاقه مند شوی؟

لیسی فکر کرد:چون خوشم می آید برای مردم خانه دست و پا کنم.میمیرم برای درست حدس زدن؛ و وقتی خانه ای را به مردم نشان می دهم که دقیقا همان چیزی است که می خواهند، و برق شادی را که در چشمانش می بینم، من هم شاد می شوم.عاشق معامله، و چانه زدن هستم.
لیسی این افکار را رها کرد و در عوض گفت:
-قدر مسلم این است که دیگر دلم نمی خواهد در مطب دکتر کار کنم.همیشه شیفته ی این حرفه بوده ام.
-بسیار خوب؛ بگذار به دکتر بازنشسته ی تو تلفن کنم و با او حرف بزنم.اگر او ضمانت تو رو بکند که مطمئنم می کند؛ بعد می توانی بیایی و امتحان بکنی.تلفن او را داری؟

-نه، شماره اش را عوض کرد.ثبت هم نشده.دلش نمی خواست بیماران سابقش به او دسترسی داشته باشند.
لیسی از سگرمه های درهم می لی سنت رویش متوجه شد که ظاهرا او احساس کرده جواب لیسی دو پهلوست.با یاد حرف جرج سونسون افتاد که گفته بود پیشنهاد کن یکی دو هفته یاحتی یک ماه مجانی کار خواهی کرد.
لیسی گفت:
-پیشنهادی دارم.مدت یک ماه به من حقوق ندهید.بعد از آن؛ اگر از کار من خوشتان آمد؛ مرا استخدام کنید و اگر به دردتان نخوردم؛ می توانید به من بگویید بروم پی کارم.

لیسی نگاه زُل زده می لی سنت رویس را دید و بی آنکه یکه بخورد و جا خالی کند، به آرامی گفت:
-از این کار پشیمان نمی شوید.

خانم رویش شانه ای انداخت و گفت:
-در مینیاپولیس که به سرزمین دریاچه معروف است، این پیشنهادی نیست که بتوان آن را رد کرد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#37
فصل بیست وهشتم

استیو ابوت به آرامی پرسید:
-چرا زودتر به آقای لندی اطلاع ندادید؟

بعد از ظهر دوشنبه بود.جیمی اصرار کرده بود او را که قرار ملاقاتی در قرارگاه شماره ی 19 با گارآگاه اسلون و مارس گذاشته بود؛ همراهی کند.

صبح آن روز جیمی که عصبانیت از چهره و کلامش می بارید، به ابوت گفته بود:
-دلم می خواهد بداند چه خبر است.حتما مساله ای هست.قدر مسلم پلیس می داند لیسی فارل کجاست.نمی شود که یکدفعه غیبش زده باشد.او شاهد قتل بوده.

و استیو پرسیده بود:
-تو به آنان زنگ زدی؟
-البته که این کار را کردم.راجع به او پرسیدم.به من گفتند بنگاه پارکر کسی دیگر را مامور فروش آپارتمان کرده.البته من برای این مساله زنگ نزدم.اما آنان خیال می کنند من لنگ پول هستم.چه خیال باطلی!به آنان گفتم که می خواهم ببینمشان و جواب هم می خواهم.

ابوت متوجه شده بود که پاک کردن تصاویر هیتر از روی دیوار جیمی را عصبانی تر و افسرده تر کرده بود که با او برود.

وقتی آن دو وارد شدند؛کارآگاه اسلون و مارس انان را به اتاق بازپرسی که جدا از دفتر پلیس بود؛ بردند و اعتراف کردند که لیسی فارل تحت برنامه ی حفاظتی قرار دارد تا به او سوءقصد نشود.سپس ابوت پرسیده بود که چرا زودتر آقای لندی را از ماجرا آگاه نکرده اند.
ابوت دوباره پرسید:
-من منتظر جواب هستم.

اسلون دستش را برای برداشتن سیگار دراز کرد و گفت:
-آفای ابوت؛ من به آقای لندی اطمینان داده ام که تحقیق ادامه دارد.ما تا زمانی که قاتل ایزابل وارینگ را پیدا نکنیم؛ آرام نخواهیم نشست.

جیمی در حالی که از خشم برآشفته بود، گفت:
-اول یک قصه به هم بافتید که یکی خودش را خریدار آپارتمان جا زده، بعد برگشت و به آنجا دستبرد زده.در آن مقطع گفتید که ایزابل کشته شده چون در زمانی عوضی در مکانی عوضی بده.حالا هم به من می گویید که فارل تحت برنامه حفاظتی قرار دارد و اقرار می کنید یادداشت های هیتر را از بیخ گوشتان دزدیده اند.با من بازی نکنید.این قتل الله بختکی صورت نگرفته و شما از روز اول هم این را می دانستید.

ادی اسلون خشم و نفرت را در چشمان جیمی لندی می دید.با خود گفت:
او را من ملامت نمی کنم.همسر سابقش کشته شده.ما اوراقی را که برای او مهم است و مدرک مهمی محسوب می شود؛ گم کرده ایم.
زنی که قاتل را به آپارتمان همسر سابق او برده گم و گور شده.با او همدردی می کنم چون احساسش را درک می کنم.

ماه اکتبر، از همان شبی که به قرارگاه پلیس زنگ زده شد،برای فرود کارآگاه ماه نکبت بوده است.ادی خدارا شکر می کرد که بمحض شروع این مورد کیفری، دادستان کل ایالت پا به پای بالدوین، دادستان منطقه جنوبی، پیش امده است.بازپرس اصرار داشت پلیس نیویورک نباید از این مورد دست بکشد.او به بالدوین گفته بود:"قتل در حوزه استحفاظی شما رُخ داده و چه خوشتان بیاید یا نیاید؛ مدتی درگیر آن هستید.البته ما تمام اطلاعات خودمان را در اختیار شما می گذاریم و شماه هم باید ما را از روند کارتان مطلع کنید.اگر بتوانید بعد از دستگیری ساوارانو با او معامله کنید و قبل از محاکمه به توافق برسید، ما با شما همکاری خواهیم کرد.باز هم تکرار می کنم، در صورتی با شما همکاری خواهیم کرد که سعی نکنید ما را ندیده بگیرید.ما به این پرونده علاقه مندیم و قصدمان این است که خودمان هم دخالت داشته باشیم.

نیک مارش با لحنی تند گفت:
-آقای لندی؛ ما قصه به هم نبافته ایم.ما هم به اندازه ی شما دلمان می خواهد قاتل خانم وارینگ پیدا شود.اما اگر خانم فارل یادداشت ها را از آپارتمان خانم وارینگ خارج نکرده بود تا ظاهرا بخواهد آن را به شما نشان بدهد، در تحقیقاتمان جلوتر بودیم.
استیو ابوت گفت:
-ولی ظاهرا یادداشت ها بعد از اینکه به اینجا آمد گم شد.و شما می خواهید بگویید شاید خانم فارل در مورد آنها نقشه ای طرح کرده بود؟
اسلون اعتراف کرد:
-گمان نمیکنم او چنین قصدی داشته ، ولی مطمئن هم نمی توانیم باشیم.
ابوت حالا بوضوح عصبانی بود؛ گفت:
-با ما روراست باشید، گارآگاه.شما در صورتی نمی توانید مطمئن باشد که در تحقیقاتتان خرابکاری کرده باشید، جیمی، بهتر است خودمان کسی را برای رسیدگی به این پرونده استخدام کنیم.گمان نمی کنم پلیس بتواند کاری از پیش ببرد.

جیمی در حالی که از جای خود بلند می شد؛ گفت:
-باید این کار را از همان اول که تلفنی راجع به کشته شدن ایزابل شنییدم، می کردم.قبل از اینکه این نسخه ی یادداشت ها را هم گم کنید، یک کپی از آن به من بدهید.

اسلون به آرامی گفت:
-یک نسخه اضافی از آن داریم، نیک، آن را به آقای لندی بده.
-همین الان؛ ادی.
مدتی که آنان منتظر ماندند؛ اسلون گفت:
-آقای لندی؛ شما به ما گفتید که یادداشت ها را قبل از اینکه به ما بدهید، مطالعه کردید.

چشمان جیمی لندی کمی تیره شد و گفت:
-بله؛ این کار را کردم.
-گفتید که آن را با دقت خواندید.در موردش فکر کنید و بگویید که همین طور است؟

جیمی با حالتی خشم آلود گفت:
-منظورتان با دقت چیست؟من نگاهی به آن انداختم.

اسلون گفت:
-ببینید، آقای لندی؛ می توانم تصور کنم که کل ماجرا چقدر برای شما سخت است، اما از شما می خواهم این بار آن را با دقت بخوانید.ما تا جایی که ممکن بود ان را با دقت مطالعه کردیم.بجز چند مورد که در اوایل یادداشت ها به طور مبهم به ماجرای وست ساید اشاره شده، ما نتوانستیم چیزی به درد بخور پیدا کنیم.اما خانم وارینگ به لیسی فارل گفته بود به مواردی برخورده که ثابت می کرده مرگ دخترش تصادفی نبوده.

جیمی در حالی که سرش را تکان می داد، گفت:
-حتما ایزابل در مورد سوال و جواب های دینی بالتیمور مظنون شده.

دیگر صحبتی رد و بدل نشد تا اینکه نیک مارش به اتاق بازپرسی برگشت و پاکتی را به دست جیمی لندی داد.

جیمی با سرعت پاکت را از دست او گرفت و آن را باز کرد.محتویات پاکت را بیرون آورد و نگاهی به آنها انداخت.سپس روی اخرین صحفه مکث کرد؛ آن را خواند.نگاهی به مارس انداخت و پرسید:
-می خواهی از چه سر در بیاوری؟

اسلون از آنچه می دانست بزودی می شوند و دلش نمی خواست بشنود احساسی بیزار کننده داشت.

لندی گفت:
-این ورقه ها بیشتر از این بود.یکی دو صحفه ی آخر روی کاغذ بی خط نوشته شده یود که الان موجود نیست.یادم می آید که نوشته ها درهم و برهم بود و روی آن لکه های خون دیده می شد...من نمی توانستم آن منظره را تحمل کنم.حالا آن ها کجا هستند؟آن ها را هم گم کرده اید؟

[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#38
فصل بیست ونهم

بمحض اینکه هواپیما در فرودگاه مینیاپولیس بر زمین نشست، ساندی ساوارانو یکراست به قسمت بار رفت تا چمدان سنگین و سیاه رنگ خود را تحویل بگیرد.سپس وارد دستشویی مردان شد؛ در را قفل کرد و درِ چمدان را گشود.

از درون آن آینه ی دستی، کیف محتوی کلاه گیسی خاکستری و ابروی مصنوعی و عینکی شیشه گرد که قاب آن به شکل پوست لاک پشت بود؛ بیرون آورد.

لنز خود را برداشت و چشمان قهوه ای تیره اش پیدا شد.سپس با حرکتی ماهرانه کلاه گیس را روی سرش گذاشت و آن را به یک طرف پیشانی شانه کرد.ابروها را روی ابروانش چسباند و عینکش را به چشم زد.

با مدادی آرایشی چندین خال که مقتضای سن زیاد است، روی پیشانی و پشت دستانش گذاشت.سپس زیپ جیب بغل چمدانش را باز کرد و از درون آن کفش طبی بیرون آورد و آن را با کفش های راحتی مارک گوچی خود عوض کرد.

بالاخره یک کت چشمی گشاد و بدقواره که اِپُلهای پهن داشت از چمدان بیرون آورد و آن را با کتی که در هواپیما به تن داشت، عوض کرد.
مردی از دستشویی بیرون آمد؛ بیست سال مسن تر از مردی که به آنجا وارد شده بود؛ نشان می داد.سپس به سوی محل کرایه خودرو رفت و با نام جیمز برگز اهل فیلادلفیا خودرویی برای خرید خودرو رزرو کرد.
از کیف پولش گواهینامه و کارت اعتباری خود را بیرون آورد.گوهینامه تقلبی بود ولی کارت اعتباری اصل و برگرفته از حسابی بود که با نام برگز باز شده بود.

وقتی از فرودگاه خارج شد، هوای سرد و مطبوع به او خوشامد گفت.سپس در کنار افرادی که در صف مینی بوس منتظر بودند، ایستاد تا به محل کرایه ی خودرو برود.در مدتی که انتظار می کشید؛ نقشه ای را که منشی دفتر به او داده بود، بررسی کرد.تمام مسیرهای ورود به شهر و خروج از ان، و مدت زمان لازم برای طی مسیر علامتگذاری شده بود.او دوست داشت هرچیزی را که با دقت برنامه ریزی کند.جای تعجب نبود، زیرا این روش او بود.ورود نامنتظر آن زن به آپارتمان ایزابل وارینگ او را دستپاچه کرده و عصبانی بود که چرا اشتباه کرده و اجازه داده بود او فرار کند.

او می دانست که توجه به جزئیات تنها دلیل آزاد بودنش تا این لحظه بوده است.در صورتی که بسیاری از افرادی که از دارالتادیب بیرون آمده بودند، گرفتار حبس های دراز مدت شده بودند.تصور حبس لرزه بر اندام او انداخت.

صدای به هم خوردن درِ سلول...بیدار شدن و آگاهی از اینکه در انجا به دام افتاده است و دیگر هرگز فرقی نخواهد کرد...این احساس که دیوارها از او محافظت می کنند...چیزی بر او فشار وارد می آورد، در حال خفگی است و...ساندی قطرات عرق را که از روی سر و صورتش پائین می آمد و به پیشانی می رسید؛ احساس کرد.

او به خود قول داد:هرگز چنین اتفاقی برایم نخواهد افتاد.ترجیح می دهم بمیرم.

مینی بوس رسید.او با حالتی بی قرار دستش را بلند کرد تا مطمئن شود وسیله ی نقلیه می ایستد.از شروع عملیاتش برای پیدا کردن لیسی فارل مضطرب بود.تا زمانی که لیسی زنده بود، تهدیدی دایمی برای او به شمار می رفت.

بمحض اینکه مینی بودس ایستاد و او به راه افتاد تا سوار شود؛ احساس کرد چیزی به پشت پایش خورد.سرش را برگرداند و خود را با زن جوانی که در هواپیما کنار او نشسته بود، روبه رو دید.چمدان زن به پایش خورده بود.

چشمان آنان با هم تلاقی کرد.ساندی نفسی عمیق کشید.آن دو فقط چند سانتی متر با هم فاصله داشتند.هیچ نشانه ای از آشنایی در چهره ی زن دیده نمی شد ولی خنده اش عذرخواهانه بود.گفت:
-ببخشید.

در مینی بوس باز شد.ساوارانو سوار شد.زن با وجود دست و پا چلفتی بودن؛ به او ثابت کرده بود که می تواند بدون ترس از شناخته شدن به لیسی فارل نزدیک شود.

این بار فارل فرصت فرار نداشت.اشتباه قبلی دیگر تکرار نمی شد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#39
فصل سی ام

می لی سنت رویس موافقت کرد که لیسی به طور امتحانی در آنجا مشغول به کار شود، لیسی پیشنهاد کرد که بقیه ی بعد از ظهر در آنجا بگذراند تا با پرونده های کامپیوتری آشنا شود و به نامه هایی که روی میز جمع شده بود، رسیدگی کند.

بعد از چهارماه دوری از کار؛ نشسستن پشت میز و بررسی فهرستها و آشنا شدن با قیمت خانه های منطقه لذت بخشی بود.

ساعت سه؛ خانم رویس خریداری را برای دیدن خانه ای بردو از لیسی خواست به تلفن جواب دهد.اولین افتضاح به بار آورد.او جواب داد:
-بنگاه رویس، لیس...

او گوشی را محکم سر جایش گذاشت و به تلفن زل زد.چیزی نمانده بود نام واقعی اش را بگوید.لحظه ای بعد دوباره تلفن زنگ زد.او مجبور بود گوشی را بردارد.شاید همان فرد قبلی بود.چه می بایست گفت؟

صدای ان سویی خط کمی خشمگین به نظر می رسید.لیسی با اظهار تاسف گفت:
-مثل اینکه تلفن قطع شد.

تا یک ساعت بعد؛ تلفن به طور مداوم زنگ زد و لیسی با دقت به هر تلفن جواب داد.و وقتی خواست قرار ملاقات خانم رویس را با دندان پزشک برای هفته ی بعد یادداشت کند، متوجه شد که بازگشت به محیط کار سابق ممکن است در حکم تله ای برای او باشد.

او محض احتیاط تمام پیام هایی را که گرفته بود و بررسی کرد.خانمی زنگ زده و گفته بود که شوهرش به مینیا پولیس منتقل شده و دوستش پیشنهاد کرده است به بنگاه رویس زنگ بزنند تا در پیدا کردن خانه کمکشان کند.

سوالهای او بسیار عادی و همان بود که تمام دلالان معاملات املاک می کنند؛ حدود قیمت؟چند خوابه؟نوساز یا قدیمی ساز؟نزدیک بودن به مدرسه؟خرید خانه به شرط فروش خانه ی فعلی؟او حتی جواب ها را به صورت کلمات اختصاری مختص بنگاه ها نوشته بود.

وقتی شماره تلفن و نام آن زن را روی کاغذی دیگر می نوشت؛ دقت کرد که در مورد اطلاعات حرفه ای خود چیزی بروز ندهد و در حالی که فکر می کرد چقدر به خود می بالد، در اخر پیام اضافه کرد:
-متقاضی با امکانات خوب، به شرط اقدام فوری.

لیسی فکر کرد:شاید این پیام در مورد آگاهی و اطلاع من شک برانگیز باشد.اما گذاشت پیام باقی بماند و وقتی سرش را بلند کرد، خانم می لی سنت رویس را دید و وارد شد.

خانم رویس خسته به نظر می رسید.ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود.وقتی پیامها را دید، به نظر می رسید از طرز پیام گرفتن لیسی و مجزا کردن آنها خوشش آمده است.گفت:
-فردا می بینمت؛ آلیس.(لحن او امیدوارانه بود.)
لیسی گفت:
-حتما.فقط برای ناهار قراری دارم که نمی توانم آنها را به هم بزنم.

***

وقتی لیسی به شهر بر می گشت احساس سرخوردگی کرد.چون برای شب برنامه ای نداشت و تصور اینکه باید به تنهایی به آپارتمانش برگردد و برای خود شام درست کند؛ مشمئز کننده بود.تصمیم گرفت به باشگاه بدنسازی برود و مدتی ورزش کند.شاید دویدن صبح آن روز و ورزش بعد از ظهر خسته اش می کرد و می توانست بخوابد.

وقتی به باشگاه رسید، روث ویل کاکس با اشاره او را فراخواند و گفت:
-حدس بزن چه شده(لحن کلامش مرموز بود)امروز بعد از ظهر که نیامدی، اوقات تام لینج تلخ شد.حتی آمد و از من پرسید که زودتر از او آمده بودی یا نه.گمان می کنم او از تو خوشش امده ، آلیس.

لیسی دلش گرفت و فکر کرد:در این صورت او از کسی خوشش امده که وجود خارجی ندارد.

او فقط نیم ساعت در باشگاه بدنسازی ماند و بعد به خانه رفت.چراغ پیغام گیر چشمک می زد.تام ساعت چهار و نیم زنگ زده و گفته بود:"خیال می کردم تو را در باشگاه می بینم.آلیس، جمعه شب به من خوش گذشت.اگر تا ساعت هفت برگشتی و دیدی حوصله ی بیرون رفتن داری، به من زنگ بزن.شماره من....

لیسی دکمه ی خاموش را فشار داد و بعد پیام را بی آنکه برای شنیدن شماره تلفن صبر کند؛ پاک کرد.این کار آسانتر از این بود که شبی را با فردی سپری کند که اگر در شرایطی دیگر بود، از وجود او لذت می برد، و دایم راست و دروغ به هم ببافد.

او ساندویچ کالباس خورد و فکر کرد که چه خوراک راحتی!سپس به یاد آورد:شب قبل از کشته شدن ایزابل وارینگ هم همین غذا را خوردم.ایزابل زنگ زد.من گوشی را برنداشتم.خسته بودم.دلم نمی خواست با وا حرف بزنم.

لیسی به یاد آورد ایزابل در پیامی که برای او گذاشت گفت،که یادداشتهای روزانه ی هیثر را پیدا کرده و گمان میکند به چیزی دست یافته که چه بسا ثابت کند مرگ هیثر تصادفی نبوده است.

صبح روز بعد که ایزابل به دفتر کارم زنگ زد،چیزی در این مورد نگفت و وقتی کالدول را به آپارتمان او بردم،در کتابخانه مشغول خواندن یادداشتها بود.چند ساعت بعد مُرد.

یادآوری خاطرات ناگهان راه گلویش را بست و آخرین لقمه ی ساندویچ در دهانش ماند.ایزابل در کتابخانه یادداشتهای هیثر را میخواند و اشک میریخت.در آخرین لحظات زندگی اش از من خواست یادداشتها را به پدر هیثر بدهم.

از خود پرسید:آن چیست که مرا آزار میدهد؟آن روز بعد از ظهر وقتی در کتابخانه با ایزابل صحبت میکردم،چه چیزی توجهم را جلب کرد؟
او در ذهن خود آن منظره را مجسم کرد.سعی کرد تمرکز کند و افکار گریزانش را سر و سامان دهد.بلاخره از خیرش گذشت چون نتوانست به خاطر بیاورد و به خود گفت:حالا ولش کن.بعدا سعی میکنم ذهنم را متمرکز کنم و با دقت دنبالش بگردم.مگر نه اینکه ذهن من مثل کامپیوتر میماند؟

او در رویای شبانه اش تصویری گنگ از ایزابل داشت که خودکاری سبز رنگ در دست گرفته بود و در حالی که در آخرین دقایق عمرش یادداشتهای هیثر را میخواند،اشک میریخت.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#40
فصل سی ویکم

ساندی ساوارانو بعد از گرفتن اتاق در هتل رادیسون پلازا که فقط یک بلوک با مرکز خرید نیکولت فاصله داشت،بقیه ی اولین روز اقامت خود را به گشتن در کتاب راهنمای تلفن گذراند تا فهرست باشگاههای ورزشی و بدنسازی شهر را در بیاورد.

فهرست دوم او شامل بنگاههای معاملات املاکی بود که کار عمده شان در مورد فروش خانه بود،و آنها را در ستونی جداگانه یادداشت کرد.او میدانست لیسی فارل سعی خواهد کرد بدون استفاده از معرف کار گیر بیاورد ولی مسلما بنگاهها به طور معمول بدون بررسی سابقه کسی را استخدام نمی کردند.او تصمیم داشت از صبح روز بعد کار تلفن زدن را شروع کند.

نقشه اش ساده بود.خیال داشت بگوید در حال آمارگیری برای مجمع بین المللی مستقلات است.چون بوضوح مشخص شده بود بزرگسالان رده ی سنی بیست و پنج تا سی و پنج وارد کار معاملات املاک نمیشوند.برای این آمارگیری دو سوال مطرح میکرد:آیا در عرض شش ماه گذشته بنگاه کسی را در این رده ی سنی به عنوان دلال یا منشی استخدام کرده است؟و اگر بله،زن است یا مرد؟

او برای تحقیق در باشگاههای ورزشی،نقشه ای دیگر داشت،سوالهای مربوط به بنگاه معاملات املاک به درد آنجا نمیخورد،چون بیشتر افرادی که به اینطور اماکن میرفتند،در این رده ی سنی بودند و پیدا کردن فارل از طریق باشگاههای ورزشی خطری بیشتر در بر داشت.
در حقیقت،او میبایست به آنجا میرفت و می گفت دوست دارد در آن باشگاه نام نویسی کند.سپس عکس از فارل به آنان نشان میداد،عکسی قدیمی که از کتاب سال دانشگاه چیده شده بود ولی چندان فرقی با قیافه ی فعلی فارل نداشت.سپس ادعا میکرد که آن زن دختر اوست که بعد از مشاجره ای خانوادگی خانه را ترک کرده،و اکنون میخواهد دخترش را پیدا کندچون مادرش از شدت نگرانی بیمار شده است.

تحقیق در باشگاه ورزشی زیاد امیدوار کننده نبود،اما خوشبختانه در آن منطقه باشگاههای زیادی وجود نداشت.بنابراین وقت چندانی هم نمیگرفت.
پنچ دقیقه از ساعت ده گذشته بود
ساندی آماده شد تا برای قدم زدن بیرون برود.
مرکز خرید تعطیل بود.ویترینهای فروشگاههای مجلل در خاموشی فرو رفته بودند و جلب نظر نمیکردند.

ساندی میدانست که رودخانه ی می سی سی پی زیاد از آنجا دور نیست.
بنابراین به سمت راست پیچید و به آن سو رفت.
عابری تنها که در نظر ببیننده فردی عادی مینمود.مردی حدودا شصت ساله که احتمالا نباید بتنهایی در تاریکی شب قدم بزند.

ناظری که به طور سطحی او را میدید،حتی روحش خبردار نمیشد که در پس پرده چیزی دیگر نهفته است.

ساوارانو از لحظه ای که شروع به قدم زدن کرد،دچار شور و شعفی شد که هنگام تعقیب مخفیانه ی قربانی اش به آن دست می یافت و احساس کرد به محل اختفای شکارش نزدیک میشود.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 3,259 ۰۷-۰۷-۱۳۹۳, ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 3,243 ۲۱-۰۵-۱۳۹۳, ۱۲:۲۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 5,853 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 7,158 ۱۹-۰۶-۱۳۹۲, ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت