امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک
#41

فصل سی ودوم

صبح روز سه شنبه،وقتی می لی سنت رویس ساعت نُه به بنگاه رسید،لیسی جلوی در منتظر ایستاده بود.می لی سنت رویس با خنده گفت:
-حقوقت هم که چندان چشمگیر نیست.
لیسی گفت:
-در این مورد به توافق رسیدیم.باید بگویم این شغل را دوست دارم.

خانم رویس در بنگاه را باز کرد و گرمای داخل به آنان خوشامد گفت.
رویس گفت:
-سرمای مینه سوتا تا مغز اسنخوان آدم رُسوخ می کند.خوب.بهتر است اول به کارهای مهم بپردازیم.میروم قهوه درست کنم.تو قهوه را چطوری دوست داری؟
-بدون شیر و شکر.
-رجینا.دستیار من که بتازگی بچه دار شده،عادت داشت دو قاشق پر شکر در قهوه اش بریزد،اما حتی یکی گرم هم به وزنش اضافه نمی شد.به او می گفتم این دلیل خوبی برای ایجاد کینه و حسادت است.

لیسی به یاد چینی بوید افتاد.او منشی بنگاه پارکر وپارکر بود که همیشه یا شیرینی در دست داشت یا شکلات،و اندازه اش هم همیشه سی و شش بود.چیزی نمانده بود بگوید دختری را میشناسد که...ولی جلوی خودش را گرفت.
سپس گفت:
-در مطب دکتر هم دختری بود که...(و بعد از لحظه ای مکث ادامه داد)البته مدت زیادی آنجا نماند.به هرحال او هم از همین نمونه ها بود که میخورند و چاق نمی شوند.

لیسی فکرکرد:مواظب باش،لیسی.ممکن است می لی سنت رویس در مورد این دختر گیر بدهد و بخواهد به این عنوان که همکار سابق تو بوده،به او زنگ بزند.

اولین تلفن آن روز فقط بابت سلام . احوالپرسی بود.لیسی ساعت دوازده عازم رفتن شد تا به قرارش با کیت برسد.او به رویس قول داد:
-ساعت دو بر میگردم تا اگر بخواهی بیرون بروی،من اینجا باشم.از این به بعد هم یک ساندویچ پشت میز میخورم.

لیسی ساعت دوازده و بیست و پنج دقیقه وارد رادیسون پلازا شد.کیت قبلا پشت میزی نشسته بود و تکه ای نان میخورد.او به لیسی گفت:
-این هم صبحانه ی من است و هم ناهارم.بنابراین شروع به خوردن کردم.امیدوارم دلخور نشده باشی.

لیسی صندلی مقابل او را زیر میز بیرون کشید و نشست و گفت:
-ابدا.نمایش چطور پیش می رود؟
-عالی.
هر دوی آنان املت و سالاد و قهوه سفارش دادند.کیت پوزخندی زد و گفت:
-بخور و نمیر.
سپس ادامه داد:
-باید اقرار کنم که کم کم دارم کنجکاو میشوم.امروز صبح با تام حرف زدم و گفتم که برای ناهار با تو قرار دارم.گفت چقدر دلش میخواهد به ما ملحق شود و خیلی به تو سلام رساند.

کیت تکه ای دیگر نان برداشت گفت:
-تام می گفت که تو یکدفعه تصمیم گرفتی به اینجا بیایی و فقط یکبار در بچگی ات به اینجا آمده بودی.چه چیز باعث شد اینجا در ذهنت باقی بماند؟

جواب سوال را با سوال بده.
لیسی گفت:
-تو برای اجرای نمایش دایم در سفر هستی.تا به حال نشده بعضی از شهرها به نظرت بهتر از شهرهای دیگر بیاید؟
-اوه،بله.آن خوب خوبهایش مثل اینجا،و نه چندان خوبهایش،بگذار چیزی در مورد نه چندان خوبهایش برایت تعریف کنم...
خیال لیسی راحت شد.وقتی کیت داستان خودش را برای او تعریف میکرد،لیسی فکر کرد:بیشتر کسانی که در کار نمایش هستند.این طوری اند.پدرم هم خصوصیت مشابه داشت.یک فهرست خوارو بار هم در نظر او جالب بود.

موقع صرف دومین فنجان قهوه،لیسی سعی کرد گفتگو را با مردی به نام بیل بکشاند که کیت از او نام برده بود.
لیسی شروع کرد:
-آن شب در مورد دوستی حرف زدی که با او قرار داشتی.در مورد بیل...بیل...
-بیل مریل.آدم خوبی است.آقایی به تمام معنا.هرچند اوضاع طوری است که ممکن است تو زرد از آب در بیاید،به هرحال باید امتحانش کنم.

چشمان کیت می درخشید.او ادامه داد:
-مساله اینجاست که هم من دایم در راه سفر هستم،هم او زیاد سفر میکند.
-چه کاره است؟
-بانکدار است،مربوط به سرمایه گذاری بانکی.مثل اینکه خیال دارد به چین برود.

لیسی در دل دعا کرد:خدایا،نگذار حالا به چین برود.
-در کدام بانک است؟
-چِیس.

لیسی یاد گرفته بود کاری نکند که حس کنجکاوی کسی تحریک شود.

کیت باهوش بود و احتمالا احساس کرده بود که دارد بازجویی میشود.لیسی فکر کرد:من که ته توی قضیه را در آوردم،پس بگذار هرچه دلش میخواهد بگوید.
سپس گفت:
-به نظرم اگر در یکی از نمایشنامه های برادوی باشی که ده سال روی صحنه است،روزگارت عالی می شود.

کیت با پوزخند گفت:
-به زبان ساده می آید.البته این نهایت آرزوی من است.خیلی دلم میخواهد در نیویورک ماندگار شوم.بخصوص برای خاطر بیل.البته بی شک تام هم تا چند سال دیگر از آنجا سر در می آورد.آینده ی روشنی در پیش دارد و نیویورک جای اوست.به این ترتیب من هم خیلی خوش به حالم می شود.ما هر دو تک فرزند هستیم و بیشتر مثل خواهر و برادر بوده ایم تا قوم و خویش.
او همیشه به داد من رسیده.اصولا آدمی است که انگار می داند مردم چه موقع به کمک احتیاج دارند.

لیسی فکر کرد:لابد برای همین بود که هفته ی پیش از من دعوت کرد و دیشب هم به من زنگ زد.

او اشاره کرد صورتحساب را بیاورند و بعد توضیح داد:
-باید عجله کنم،چون اولین روز کارِ تمام وقت من است.

او از تلفن همگانی داخل راهرو به جرج سونسون زنگ زد و پیغام گذاشت:
«اطلاعات جدیدی در مورد هیثر لندی دارم که باید به خودِ آقای بالدوین بگویم.»

وقتی گوشی را گذاشت،با عجله از راهرو بیرون رفت.می دانست که معطل کرده است و کمی دیر به بنگاه می رسد.

کمتر از یک دقیقه بعد،دستی که خالیهایی قهوه ای رنگ بر پشت آن دیده می شد،همان گوشی برداشت که گرمای دست لیسی را با خود داشت.
ساندی ساوارانو هرگز از تلفنی استفاده نمی کرد که بتوان آن را ردیابی کرد.

جیب او پر از پول خرد بود.خیال داشت پنج تلفن از اینجا بزند و بعد به جای دیگر برود و پنج تلفن دیگر را بزند تا فهرست بنگاهها تمام شود.

او شماره را گرفت و وقتی کسی جواب داد،زبان بازی خود را شروع کرد:
-بنگاه معاملات املاک دان تان؟زیاد وقت شما را نمی گیرم.من عضو انجمن دلالان معاملات املاک هستم که بطور غیر رسمی در مورد...
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#42
فصل سی وسوم

گاری بالدوین بشدت از کوره در رفته و به کارآگاه اسلون گفته بود که تاب تحمل اینهمه بی دقتی و حماقت را ندارد.اسلون روز قبل به او زنگ زده و خبر داده بود که چند صفحه ی آخر یادداشتهایی که از جیمی لندی گرفته اند،از اداره ی پلیس غیبش زده است.
بالدوین با لحنی عصبانی گفته بود:
-چطور شد که تمام صفحات گم نشده اند؟
-راستش سر نسخه اصلی هم همین بلا آمد.

حالا بعد از بیست و چهار ساعت که اسلون پشت خط بود،بالدوین دوباره فرصت پیدا کرده بود دق و دل خود را خالی کند و بگوید:
-ما در حال خواندن و بررسی نسخه ی دوم یادداشتهای بودیم که تو آنها را به ما داده بودی،و متوجه شدیم که چند صفحه ی ظاهرا مهم آنها موجود نیست چون کسی خطر کرده و آنها را از بیخ گوش شما دزدیده.وقتی یادداشتها را گرفتید،آنها را کجا گذاشتید؟روی صفحه اعلانات؟نسخه ی دوم را کجا گذاشتید؟در خیابان؟آیا روی آن اعلامیه ای گذاشتید به این مضمون که:
مدرک قتل!بفرمایید یکی بردارید؟

وقتی اسلون به نطق غزای او گوش می داد،به یاد موعظه ی خودش درکلاس لاتین آکادمی پلیس افتاد که درباره ی گناهان کبیره ای که سنت پل در موردشان هشدار داده بود، داد سخن می داد: نگذارید در بین شما ذکری از ان به میان آید.

او فکر می کرد:حالا این به آن در..چقدر دلم می خواهد حالت را جا بیاورم.اما بهتر است خفقان بگیرم.اما خودش نیز به شدت عصبانی بود که هم یادداشت های اصلی و هم چند ورق از نسخه ی دوم از داخل جعبه ی قفل داری ک در اتاق او بود؛ گم شده است

ظاهرا تقصیر با او بود.او کلید اتاق خود و کلید ان جعبه را به دسته کلیدی وصل کرده بود که در جیب کتش می گذاشت.و همیش هم کتش را در می آورد و به صندلی اش آویزان می کرد.بنابراین حتما کسی دسته کلید را از جیب او برداشته و از روی آن ساخته بود.بعد هم قبل از اینکه او متوجه شود؛ کلید ها را سر جایش گذاشته بود.بعد از اینکه یادداشت های اصلی گم شد، قفل ها را عوض کرده بودند اما هنوز عادت نکرده بود کلیدها را از جیب کتش بیرون بیاورد، بعد آن را به پشتی صندلی اش آویزان کند.
او دوباره حواسش را به مکالمه تلفنی داد.بالاخره بالدوین از نفس افتاد و اسلون فرصت حرف زدن پیدا کرد.
-من این مسئله را دیروز گزارش دادم، قربان، می بایست شما را از ماجرا آگاه می کردم.الان هم برای این زنگ زده ام که در واقع نمی توانم مطمئن باشم جیم لندی شاهدی معتبر است.او اعتراف کرد که وقتی یادداشت ها را از خانم فارل گرفته فقط نظری اجمالی به آنها انداخته.به علاوه، او فقط یکی دو روز آنها را در اختیار داشته.

بالدوین با تشر گفت:
-یادداشت ها خیلی زیاد نبود.آنها را در عرض چند ساعت با دقت خواند.

اسلون با لحنی دلسوزانه گفت:
-اما او این کار را نکرده و نکته همین جاست.

و همزمان سرش را به نشانه تشکر از نیک مارشس که فنجان قهوه را روی میز او گذاشت، تکان داد و اضافه کرد:
-او تهدید می کرد که سختگیری خواهد کرد و می گفت خودش کسی را مامور تحقیق می کند.استیو ابوت، شریک لندی هم همراه او بود و با استفاده از مفام و موقعیت خودش هارت و پورت می کرد.

بالدوین گفت:
-لندی را سرزنش نمی کنم.استخدام مامور فکر خوبی است، بخصوص اینکه ظاهرا کاری از شما ساخته نیست.
-اما نمی شود که او هم خود را وارد معرکه کند.البته گمان نمی کنم او این کار را بکند.استیو ابوت به من زنگ زد و از طرف او عذرخواهی کرد و گفت که این مساله منتفی است چون شاید لندی در مورد صحفه های گم شده اشتباه کرده باشد.می گفت شبی که لندی یادداشت ها را از فارل گرفت به قدری حالش بد بود که خواندن آنها را به بعد موکول کرد.شب بعد هم هنوز به قدری داغان بود که نمی توانست به آنها نگاه کند.روز بعدش هم که ما انها را از او گرفتیم.
-ممکن است در مورد صفحات گم شده اشتباه کرده باشد، اما ما ک مطمئن نیستم، مگر نه؟

سپس بادوین با همان لحن سرد ادامه داد:
-حتی اگر در مورد صفحات بدون خط اشتباه کرده باشد، باز هم یادداشت های اصلی وقتی در اختیار تو بوده، گم شد .معنی اش این است در آن اداره جاسوسی دو جانبه وجود دارد.بعتر است خانه تکانی کنید.

اداسلون گفت:
-داریم در موردش کار می کنیم.
و فکر کرد که بهتر است به بالدوین نگوید قبلا در اداره پخش کرده که مدرکی تازه در مورد قتل ایزابل وارینگ به دست آورده و آن را در اتاق خودش گذاشته است، تا به خیال خود دامی گسترده باشد.

بالدوین گفتگو را به این صورت ختم کرد:
-مرا بی خبر نگذار، هر مدرکی در این مورد پیدا کردی، سعی کن دو دستی به آن بچسبی.گمان می کنی بتوانی؟
-بله، می توانم قربان، ما بودیم که اثر انگشت ساوارانو را روی درِ آپارتمان فارل شناسایی کردیم.

و بعد برای اینکه ضربه ی آخر را بزند، اضافه کرد:
-و گمان می کنم بازجوهای شما بودند که تایید کردند او مُرده است.

صدای کوبیدن گوشی روی تلفن به کارآگاه اسلون ثابت کرد که موفق شده است بالدوین حساس و زودرنج را انگولک کند.اما این موفقیتی تو خالی بود و خودش هم این را می دانست.

***

کارمندان گاری بادوین بقیه روز را به هر صورت بود با پیامدهای حاصل از استیصال و بداخلاقی او در مورد سمبل کاری پلیس، تحمل کردند.و وقتی بالدوین شنید که لیسی فارل، شاهد فضول ماجرا، اطلاعاتی تازه برای او دارد، اخلاقش عوض شد.

او به جرج سوئسون در مینیاپولیس گفت:
-تا هر وقت طول بکشد، صبر می کنم.سعی کن حتما امشب اوبه من زنگ بزند.

بعد از این مکالمه، جرج سوئسون به سوی آپارتمان لیسی رفت و در خودرو منتظر ماند.وقتی لیسی از سرکار برگشت، سوئسون حتی به او فرصت ندارد وارد خانه شود و گفت:
-حضرت آقا دیگر طاقت ندارد و دایم بالا و پائین می پرد که با تو حرف بزند، حالا می رویم که این کار را بکنیم.

خودرو به راه افتاد.سوئسون طبیعتا آرام بود و به نظر نمی رسید گپ زدن را لازم بداند.وقتی لیسی در بخش امنیتی واشنگتن دوره ی آموزش ایمنی می دید، به طور محرمانه فهمید که این کلانتر ایالتی از برنامه ی حفاظتی خوشش نمی آید و به هیچ وجه دلش نمی خواهد با این گونه افراد که دایم جایشان عوض می شود، دمخور باشد و معتقد است این کار مثل پرستاری از بچه است.

لیسی از همان روزی که وارد مینیاپولیس شد، تصمیم گرفت طوری رفتار کند که کمترین مزاحمت رابرای او داشته باشد، در عین حال معتقد بود که متکی بودن به آدمی غریبه به هیچ وجه خوشایند نیست.در عرض چهار ماهی که در این شهر بود، تنها تقاضای فوق برنامه اش این بود که سوئسون اجازه دهد او به جای خرید از فروشگاه، از حراجهای خانگی خرید کند.

حالا لیسی متوجه شده بود که حرمت خود را نزد این جناب کلانتر حفظ کرده است.سوئسون در حالی که ترافیک شب را پشت سر می گذاشت تا با محل امن مورد نظر برسد، دربار ی شعل لیسی سوال کرد.
لیسی گفت:
-کارم را دوست دارم.وقتی کار می کنم، احساس می کنم آدمی تمام و کمال هستم.

لیسی خرناس او را نشانه ی تایید تلقی کرد.در این شهر سوئسون تنها کسی بود که او می توانست برایش درد و دل کند و بگوید وقتی می لی سنت رویس عکس نوه ی پنج ساله اش را در لباس باله به او نشان داد، چیزی نمانده بود بغضش بترکد چون یاد خواهرزاده اش بانی افتاده بود و دلش هوای شهر و دیار خود را کرده بود.اما لیسی در این مورد چیزی نگفت.او با دیدن عکس دخترکی همسن و سال بانی؛ دلش ضعف می رفت دختر خواهرش را ببیند.وقتی به عکس نگاه می کرد، ترانه ای قدیمی به یادش آمد که می گفت؛ بانی من آن سوی دریاهاست....او را به من بازگردانید....آه بانی ام را به من باز گردانید....

لیسی فکر کرد:اما بانی من آن سوی دریااها نیست.با هواپیما فقط سه ساعت با من فاصله دارد.و من دارم می روم اطلاعاتی به دادستان بدهم که شاید کمکم کند سوار هواپیما شوم و به خانه ام برگردم.

آنها از دریاچه های متعددی که در سرتاسر شهر وجود داشت گذشتند.آخرین بارش برف مربوط به یک هفته پیش بود، اما برف های کنار جاده هنوز سفید و دست ننخورده به نظر می رسیدند.کم کم سر و کله ی ستاره ها پیدا می شد.

اگر موقعیتی دیگر بود می توانستم درک کنم چرا کسی زندگی کردن در اینجا را انتخاب می کند.اما حالا می خواهم به خانه بگردم.احتیاج دارم برگردم.


[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#43

برای برقراری تماس تلفنی، خطی امنیتی به اتاق یکی از هتل ها وصل شده بود.قبل از برقراری ارتباط، سونسون به لیسی گفت که در راهرو منتظر می ماند تا او با بادوین حرف بزند.

لیسی متوجه شد که با اولین زنگ، در آن سو ی خط گوشی برداشته شده و حتی شنید که بالدوین خود را معرفی کرد.سونسون گوشی را به دست او داد و بعد از اینک برایش آرزوی موفقیت کرد، بیرون رفت.
لیسی شروع کرد:آقای بالدوین، متشکرم که زود جوابم را دادید.گمان می کنم اطلاعاتم خیلی مهم است.
-امیدوارم این طور باشد، خانم فارل.حرف بزنید.

لیسی درد ناشی از رنجش را در سرتاپای خود حس کرد و از ذهنش گذشت:چه عیبی داشت می پرسیدی حال و روزت چطور است؟نمی توانستی کمی مودب باشی؟من که به دلخواه اینجا نیامده ام.من اینجاهستم چون شماها نتوانسته اید قاتل را دستگیر کنید.تقصیر من نیست که شاهد قتل بوده ام.

لیسی آهسته شروع به جمله بندی مطالبش کرد.گویی در غیر این صورت او و حرف هایش را نمی فهمید.
-راستش فهمیده ام ریک پارکر، او را به یاد دارید که؟جزو دارو دسته ی بنگاهی است که برایش کار می کردم.او ساعاتی قبل از مرگ هیتر لندی به میهمانسرای پیست اسکی رفته بود و ظاهرا هیتر بادیدن او آشفته می شود.

بادوین بعد از مکثی طولانی پرسید:
-خانم فارل، شما در مینه سوتا چطور به این اطلاعات دست پیدا کردید؟لیسی متوجه شد که قبل از تلفن کردن در مورد این افشا گری فکر نکرده است.او هرگز به کسی بروز نداده بود که قبل از تسلیم یادداشت ها به کاراگاه اسلو؛ یک نسخه برای خودش نگه است.او را تهدید کرده بودند که چون یادداشت های اصلی را از آپارتمان ایزابل برداشته است، تحت پیگرد قانونی قرار نخواهد گرفت.آنان هرگز باور نخواهند کرد که او نسخه ای برای خودش برداشته صرفا به این دلیل که به قول خود عمل کند و آن را بخواند.
-پرسیدم چطور به این اطلاعات دست پیدا کردید، خانم فارل.

لحن کلام او لیسی را به یاد مدیر بد اخلاق مدرسه اش انداخت.او چنان با دقت شروع به حرف زدن کرد گویی می خواهد از زمینی مین گذاری شده عبور کند.
-آقای بالدوین؛ در اینجا با یکی دو نفر دوست شده ام.یکی از انان مرا به میهمانی برد که به افتخار نمایشنامه" من و پادشاه" بر پا شده بود.در انجا با یکی از بازیگران نمایشنامه به نام کیت نولز گپ زدم.
- و او همین طور الله بختکی گفت که ریک پارکر چند ساعت قبل از مرگ هیتر لندی در پیست اسکی ورمونت بوده.می خواهی همین را بگویی خانم فارل؟

لیسی متوجه شده بود بلند صبت می کند، گفت:
-آقای بالدوین، لطفا ممکن است بگویید حرف حسابتان چیست؟نمی دانم تا چه جد از سوابق خانوادگی من اطلاع دارید، اما پدر من هم برادوی نوازنده بود و مرا با خودش به تئاتر می برد.من نمایشنامه های زیادی را دیده ام و خیلی از هنرپیشه ها را می شناسم.وقتی با کیت حرف می زدم، بحث به نمیشنامه "دوست پسر" کشید.کیت در آن نمایشنامه نقش داشت.من آن را دیده ام و ما درباره اش حرف زدیم.هیتر لندی در ان نمایشنامه نقش اول را بازی می کرد.

بالودین بالاخره حرف او را قطع کرد و گفت:
-ولی شما به من نگفته بودید که هیتر لندی را می شناسید!
لیسی معترضانه گفت:
-چیزی برای گفتن نداشتم.کاراگاه اسلون از من پرسید هیتر لندی را می شناسم یا نه، و من راستش را گفتم.او را نمی شناختم.من هم مثل صدها نفر دیگر، و شاید هزران نفری که به تئاتر می روند؛ او را در حال بازی دیده بودم.مثلا اگر من بگویم رابرت دنیرو را در فیلم دیده ام، معنی اش این است که او می شناسم؟

بالودین بی هیچ نشانه ای از بذله گویی در لحن کلامش گفت:
-بسیار خوب، خانم فارل.برو سر اصل مطلب.درباره ی نمایشنامه ی" دوست پسر" حرف می زدید.بعد چه شد؟

لیسی در حالی که گوشی تلفن را در محکم در دست راستش گرفته بود، ناخن دست چپش را کف دست راستش فشار می داد تا فراموش نکند باید خونسرد باشد.او گفت:
-چون کیت هم در ان نمایشنامه بازی می کرد، مسلما هیتر لندی را می شناخت.بنابراین در مورد هیتر سوال کردم و او سردرد دلش باز شد و براحتی برایم گفت که ایزابل وارینگ از تمام همکاران هیتر پرسیده است که آیا او قبل از مرگ ناراحت به نظر می رسیده یا نه.و اگر ناراحت بوده آیا کسی علتش را می داند؟
به نظرش می رسید بالدوین کمی تسکین یافته است.گفت:
-خوب، این از زرنگی ات بوده.دیگر چه گفت؟
-اوهمان چیزهایی را گفت که تمام دوستان هیتر به ایزابل گفته بودند.به او گفته بود که هیتر ناراحت بوده ولی به هیچ کس دلیل ان را نگفته.
حالا هم برای همین به شما زنگ زدم.کیت می گفت خیال دارد به مادر هیتر زنگ بزند و چیزی را که به یاد آورده به او بگوید.البته چون در مسافرت بوده، خبر ندارد ایزابل وارینگ مرده است.

لیسی دوباره سعی کرد آهست و سنجیده حرف بزند و ادامه داد:
-کیت دوست پسری دارد به نام بیل مریل که در نیویورک زندگی می کند و در بانگ چیس کار می کند.ظاهرا او با ریک پارکر دوست است.یا دست کم او را می شناسد.بیل به کیت گفته که بعد از ظهر همان روزی که هیتر تصادف کرده، در میهمانسرا با او گپ می زده که سرو کله ی ریک پیدا می شود.ظاهرا هیتر گفتگو را قطع کرده و بی درنگ از انجا خارج شده.
-آیا او مطمئن بود این مساله همان روز تصادف اتفاق افتاده؟
-این چیزی است که کیت می گفت.حدس می زد هیتر از دیدن ریک ناراحت شده.از او پرسیدم می داند چرا هیتر چنین واکنشی نشان داده؟و او گفت که ظاهرا چهار سال قبل هیتر برای اولین بار به نیویورک آمده، گلویش پیش ریک گیره کرده است.
-خانم فارل بگذارید سوالی بکنم.شما هشت سال در بنگاه پارکر و پارکر همکار ریک پارکر بودید، درست است؟
-بله، اما ریک تا سه سال پیش در شعبه ی وست ساید کار می کرد.
- و وقتی ماجرای ایزابل وارینگ پیش آمد، او به شما نگفت که هیتر لندی را می شناخته؟

لیسی با همدلی گفت:
-نه، نگفت.آقای بالدوین، باید به شما یادآوری کنم که من اینجا اسیر هستم تا دست کورتیس کالدول به من نرسد، مردی که ریک پارکر نام او را به عنوان خریداری از یک شرکت معتبر به من داد.در بنگاه، ریک تنها کسی بود که با مردی که بعدا قاتل ایزابل وارینگ از کار در آمد، حرف زده بود.آیا گمان می کنید وقتی من در مورد نشان دادن آپارتمان و مشغله ذهنی ایزابل وارینگ در مورد دخترش با ریک حرف زدم، طبیعی بود که او بگوید هیتر لندی را می شناخته؟

لیسی فکر کرد:روز بعد از مرگ ایزابل یادداشت ها را به پلیس دادم و همان موقع به آنان گفتم که طبق قولی که به ایزابل داده ام، یک نسخه از ان را برای پدر هیتر برده ام.آیا چیزی هم در مورد اینکه ایزابل خواسته بود خود من هم آن را بخوانم.گفتم یا نه؟یا گفتم که نظری به آن دارم؟
لیسی پیشانی اش را با کف دست مالید.سعی می کرد تا به یاد آورد.لطفا از من نپرسید با چه کسی برای دیدن نمایشنامه رفتم، چون اسم تام لینچ هم در یادداشت ها هست و مطمئنا مدت زیادی طول نمی کشد که بفهمید تمام این مسائل تصادفی نبوده.
بالدوین گفت:
-بیایید قضیه را روشن کنیم.شما می گویید مردی که ریک پارکر را در پیست اسکی دیده، بیل مریل نام دارد و به عنوان بانکدار در بانک چیس کار می کند.
-بله.
-تمام این اطلاعات در ملاقاتی خودمانی و به طور داوطلبانه داده شده؟

صبر لیسی به سر رسید.
-آقای بالدوین، برای اینکه این اطلاعات را برایتان به دست بیارم، ماهرانه ترتیبی دادم که او خیال کند دلم می خواهد ناهار را با هنرپیشه ای خوش ذوق و با استعداد بخورم و به عنوان دوست از وجودش لذت ببرم.بعد هم مثل تمام کسانی که در اینجا هستند، بجز سونسون، دروغ گفتم.البته این کار را برای خاطر خودم کردم که شاید اطلاعاتی به دست بیاورم و بتوانم دوباره مثل مردم عادی زندگی کنم.اگر جای شما بودم بیشتر نگران تحقیق در مورد ارتباط ریک پارکر با هیتر لندی بودم تا مچ گیری من.
-من چنین قصدی نداشتم، خانم فارل.به هر حال فورا دست به کار می شویم.اما شما هم باید قبول کنید که کمتر شاهدی اشت که تحت برنامه ی حفاظتی قرار داده باشد و به طور تصادفی با یکی از دوستان دختر مقتول برخورد کند.
-تعداد مادرانی هم که به قتل می رسند چون معتقدند مرگ فرزندشان تصادفی نبوده ، زیاد نیست.
-خانم فارل، ما این مساله را هم در نظر می گیریم.مطمئنم قبلا به شما گفته شده که سعی می کنید از این برنامه ی حفاظتی سرخورده نشوید.من مصرانه از شما می خواهم به این مهم توجه کنید.شما می گویید دوستانی پیدا کرده اید، این خوب است.اما مواظب حرف زدنتان باشید.همیشه مواظب باشید.اگر حتی یک نفر هم بفهمد که کجا می شود به شما دسترسی پیدا کرد، باید جایتان را عوض کنیم.

لیسی در حالی که آشفته و ناراحت بود که محل اختفای خود را به مادرش گفته است، گفت:
-نگران نباشید آقای بالدوین.
وقتی گوشی را گذاشت و بلند شد تا اتاق را ترک کند، احساس کرد وزن تمام دنیا روی شانه هایش سنگینی می کند.بالدوین عملا آنچه را لیسی به او گفته بود، کم اهمیت تلقی کرده بود.به نظر می رسید باور نکرده است که ارتباط ریک پارکر با هیتر لندی از اهمیتی بسزا برخوردار است.

لیسی از هیچ راهی نمی توانست بفهمد که بالدوین بمحض اینکه گوشی را گذاشت، به دستیاران خود که مکالمه را ضبط می کردند، گفت:
-اولین تنفس واقعی! پارکر در این ماجرا تا خرخره درگیر است.

سپس مکثی کرد و گفت:
-و لیسی فارل، ظاهرا بیش از آنچه گفته، می داند.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#44

فصل سی وچهارم

گمان می کنم من در مورد آلیس اشتباه می کردم.این فکری بود که زیر دوش به ذهن تام لینج خطور کرد.او بعد از ورزش در باشگاه بدنسازی توین سیتیز حالا زیر دوش بود.شاید از اینکه در میهمانی تنهایش گذاشته ام، دلخور شده.شاید از دومین بار بود که آلیس به باشگاه نرفته و جواب تلفن او را هم نداده بود.

اما کیت به او زنگ زده بود تا در موردقرار ناهارش با آلیس حرف بزند و گفته بود که آلیس ترتیب آن ملاقات را داده است.تام با خود گفت:دست کم یک نفر را در این خانواده دوست دارد.
اما چرا جواب تلفن من را نداد؟می توانست زنگ بزند و بگوید نمی تواند بیاید.شاید هم پیغام مرا دریافت نکره و قبلا شام خورده بود.
او از حمام بیرون آمد و خود را با حوله خشک کرد.کیت گفته بود که آلیس شغلی تازه گیر اورده و تام فکر کرد که شاید به این دلیل با او تماس نگرفته است.شاید پای مردی دیگر در میان است.یا شاید مریض شده.
او با علم انکه روث کاکس چیزی را از قلم نمی اندازد، قبل از ترک باشگاه به اتاق او رفت و در حال که سعی می کرد عادی رفتار کند، گفت:
-امروز هم از آلیس خبری نشد.نکند ساعتی دیگر می آید؟
تام متوجه جرقه ی علاقه مندی به موضوع در چشمان روث شد.

-راستش می خواستم به او زنگ بزنم ببینم چه شده.او خیلی مقید بود و به مدت دو هفته هر روز می امد.به نظرم طوری شده.

سپس خنده ای موذیانه کردو ادامه داد:
-چرا حالا زنگ نزنم؟اگر جواب دهد به او می گویم که تو سراغش را می گیری و گوشی را به تو می دهم.

تام با حالتی تاسف بار فکر کرد:خداوندا! حالا در باشگاه می پیچد که من و آلیس با هم سر و سِری داریم.بعد به خود خاطرنشان کرد:خودت شروع کردی.
با این حال به روث گفت:
-اشکالی ندارد، روث.اگر جواب داد، گوشی را بده به من.
بعد از اینکه تلفن چهار بار زنگ زد، روث گفت:
-چقدر بد.خانه نیست.ولی پیغام گیر روشن است.برایش پیغام می گذارم.پیام روث این بود که خودش و یک آقای جذاب دلشان می خواهد بدانند چه بلایی سر تو آمده است.

تام فکر کرد:دست کم این طوری چیزی دستگیرم می شود.اگر او خوشش نمی آید با من بیرون بیاید، باید این را بدانم.نکند مشکلی در زندگی اش وجوددارد؟

وقتی تام از باشگاه خارج شد، چند دقیقه ای در خیابان ایستاد و با خود کلنجار رفت که چه کار کند.اگر آلیس را در باشگاه دیده بود، از او می خواست شام را با هم بخورند و به سینما بروند.برنامه ی خودش همین بود.فیلمی که در جشنواره کان برنده ی جایزه شده بود، روی صحنه بود.او می دانست که می تواند بتنهایی برای دیدن آن برود، اما حوصله اش را نداشت.

سردش شده بود، اما در پیاده رو ایستاده بود و سعی می کرد تصمیمی بگیرد.بالاخره شانه ای بالا انداخت و با صدای بلند گفت:"چرا نروم؟"و با این امید که آلیس خانه باشد و دعوت او را برای دیدن فیلم بپذیرد، راهی محل سکونت وی شد.

با استفاده از تلفن همراه دوبار شماره ی آلیس را گرفت ولی تلفن روی پیغام گیر بود.بنابراین هنوز به خانه برنگشته.او اتوموبیل خودش را جلوی ساختمان پارک کرد و نگاهی به آنجا انداخت. به خاطر داشت که آلیس در طبقه چهارم زندگی می کند و پنجره هایش به سمتِ در ِ ورودی است.
هیچ نوری از پنجره ها دیده نمی شد.تام فکر کرد:مدتی صبر می کنم.اگر سرو کله اش پیدا نشد، یک چیزی می خورم و سینما را هم بی خیال می شوم.
چهل دقیقه گذشت.تصمیم داشت راه بیفتد که خودرویی جلوی درِ ورودی ساختمان توقف کرد.درِ سمت مسافر باز شد و آلیس پیاده شد و به سوی ساختمان رفت.

برای لحظه ای نور چراغ جلوی خودرو او روبرو روشن شد و تام دید که آن خودرو پلیموتی به رنگ سبز تیره است که حدودا پنج-شش سال از عمرش می گذرد.خودرویی غیر قابل طبقه بندی ، و با یک نظر اجمالی به راننده خوشحال شد که او مردی است بسیار مسن تر از آلیس و مطمئنا ممکن نبود برای یکدیگر زوجی مناسب و شاعرانه باشند.

اف اف در راهرو بود.تام دکمه طبقه ی چهار را فشرد و وقتی آلیس جواب داد، معلوم بود که خیال کرده همان مردی است که او را رساند است.زیرا پرسید:
-آقای سونسون؟
تام با لحنی طعنه آمیر و در عین حال رسمی گفت:
-نه آلیس، من هستم.آفای لینج! می توانم بیایم بالا؟


وقتی لیسی در را باز کرد و چشم تام به او افتاد، از حالت چهره اش فهمید که حال و روز او از خودش بدتر است.رنگش پریده بود، مردمک چشمانش گشاد بود و تقریبا گیج و گنگ به نظر می رسید.تام وقت را با مقدمه چینی تلف نکرد و با لحنی نگران و مضطرب پرسید:
-انگار طوری شده.چی شده، آلیس؟

لیسی با دیدن هیکل چهار شانه و رسایی که چهار چوب را پوشانده بود و نگرانی مشهود در چشمان و تمامی حالات او، و پی بردن به اینکه به دنبال او می گشته است، تقریبا دچار اختلال مشائر شد.

تام صدایش کرد و آلیس حواسش جا آمد.دست کم توانست تا حدی خود را مهار کند.در فاصله ی بیست دقیقه ای که از محل تماس تلفنی تا جلوی آپارتمانش گذشته بود، او عقده اش را بر سر جرج سنسون خالی کرده بود:
-بالدوین چه مرگش است؟به او اطلاعات به درد بخور می دهم، تازه یک چیزی هم طلبکار است.با من مثل جنایتکارها رفتار می کند.برای حرفم ارزش قائل نیست.انگار من بچه هستم.من می توانم به شهر خودم برگردم و در خیابان پنجم راه بیفتم و یک اعلامیه در دست بگیرم که ایهاالناس، ریک پارکر آدم خوبی نیست.یک عوضی لوس است که حتما بلایی سر هیتر لندی آورده.وقتی هیتر بیست سالش بود و به نیویورک آمد با او آشنا شد و تا چهار سال بعد هم مثل سگ از او می ترسید.هرکس اطلاعی در این مورد دارد، پا پیش بگذارد.

و سونسون فقط گفت بود:
-سخت نگیر آلیس.خونسرد باش.

در واقع، سونسون با طرز حرف زدنش لیسی را که سهل است؛ می توانست شیر ماده را هم آرام کند، که البته به دلیل حرفه اش بود.

لیسی در راه بازگشت، در زمینه ای دیگر نیز ترس به دلش افتاده بود.می ترسید یکی از کارمندان بالدوین به سراغ مادرش یا کیت برود تا مطمئن شود لیسی محل اقامتش را بروز نداده است.می دانست آنان می توانند در عرض یک دقیقه از زیر زبان مادرش حرف بکشند.او به هیچ وجه نمی تواند آنان را فریب دهد.برخلاف من، او در دروغ گویی ماهر نیست.می دانم که اگر بالدوین بفهمد مادرم می داند من کجا هستم، بلافاصله جایم را عوض می کند.من دیگر طاقت ندارم همه چیز را از نو شروع کنم.از این گذشته، حالا من نیمچه کاری دارم دست کم زندگی ام شبیه زندگی شده.
-آلیس؛ خیال نداری تعارفم کنی بیایم تو؟بهتر است این کار را بکنی چون خیال رفتن ندارم.
و در چنین حال و هوایی تام را ملاقات کرده بود.

آلیس سعی کرد زورکی لبخند بزند و گفت:
-خواهش می کنم بیا تو.از دیدنت خوشحالم.تام.همین الان می خواستم برای خودم مشروب بریزم.بشدت به آن احتیاج دارم.تو هم می خواهی؟
تام کتش را در آورد و آن را روی صندلی پرت کرد و گفت:
-خوشحال می شوم.چطور است افتخار ریختن مشروب را به من بدهی.بطری در یخچال است؟
-نه.راستش داخل پستویی است که پشت آشپرخانه ی باشکوه من است.

آشپزخانه ی نقلی او در ان آپارتمان کوچک، دارای یک اجاق گاز فسقلی فردار، یک ظرفشویی کوچک، و یک یخچال کوچک بود.
تام ابرویش را بالا برد و گفت:
-ممکن اشت بخاری اتاق بزرگه را روشن کنم؟
-عالی ست، من هم در ایوان منتظر می شوم.

سپس لیسی درِ قفسه را باز گذاشت و کمی بادام هندی در کاسه ریخت.با خود گفت:دو دقیقه ی پیش داشتم از شدت ناراحتی از پا در می آمدم.حالا چطور شده که دارم شوخی می کنم؟کاملا معلوم بود که حضور تام حال او را دگرگون کرده بود.

لیسی گوش ی مبل لم داد.تام هم روی صندلی نشست و پاهای کشیده اش را دراز کرد.سپس به سلامتی او لیوانش را بلند کردو گفت:
-آلیس، خوشحالم که اینجا با تو هستم.
و بعد با لحنی جدی ادامه داد:
-یک سوال دارم.لطفا با من روراست باش.آیا مردی که در زندگی ات هست؟

از ذهن لیسی گذشت:بله، اما نه آن طور که تو خیال می کنی.مرد زندگی من، قاتلی است که در کمین من است.
تام پرسید:
-کسی هست؟
لیسی مدتی طولانی به تام چشم دوخت.فکر کرد:می توانم عاشق تو باشم.شاید هم از قبل مهرت به دلم نشسته.

و با یاد گلوله ای افتاد که از کنار سرش گذشته بود، و به یاد خونی که از شانه ی بانی می ریخت.

فکر کرد:نمی توانم خطر کنم.من مطرودم.اگر کالدول یا هرچه اسمش است، بداند من کجا هستم، به اینجا می آید و من نمی توانم تو را در معرض خطر قرار دهم.
و در حالی که سعی می کرد صدایش آرام و یکنواخت باشد، گفت:
-بله، متاسفانه کسی دیگر در زندگی ام هست.

تام ده دقیقه ی بعد آنجا را ترک کرد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#45

فصل سی وپنجم

ریک پارکر بیش از ده-دوازده مشتری برای اپارتمان برده و هربار تا پای معامله رفته ولی مشتری جا زد بود.حالا یک خریدار احتمالی داشت، زنی پنجاه ساله و مطلقه به نام شرلی فوربز که سه بار آپارتمان را دیده و دوباره برای ساعت ده و نیم با ریک قرار گذاشته بود.
صبح اول وقت که ریک به دفتر کارش رسید، تلفن زنگ زد.کارآگاه اداسلون بود:
-ریک، یکی دو هفته ای می شود که با تو حرف نزده ایم.بهتر است امروز سری به من بزنی تا ببینم حافظه ات کمی بهتر شده یا نه.
ریک با تشر گفت:
-چیزی ندارم که لازم باشد به یاد بیاورم.
-چرا، داری.سرساعت دوازده اینجا باش.

ریک از جا پرید و وقتی اسلون بی خداحافظی گوشی را گذاشت، او با غصه روی صندلی نشست و دستی به پیشانی اش کشید؛ خیس عرق بود.
انگار داخل سرش پتک می کوبیدند.احساس می کرد عنقریب جمجمه اش می ترکد.فکر کرد، زیادی مشروب خوردم.باید کمش کنم.شب قبل سری به مشروب فروشی های مورد علاقه اش زده بود.آیا اتفاقی افتاده؟او سردرگم بود.به طور مبهم به خاطر آورد که هر چند جزو برنامه اش نبود، سر از رستوران لندی در اورده بود.دلش می خواست تصویر هیتر را روی دیوار ببیند.
فکر کرد:یادم رفته بود نقاشیها را پاک کرده اند.آیا وقتی آنجا بودم، حرکتی احمقانه از من سر زد؟آیا چیزی در مورد نقاشی ها گفتم؟یا در مورد هیتر؟
آخرین چیزی که امروز ممکن بود لازم داشته باشد؛ ملاقات با اسلون بعد از رفتن به آپارتمان هیتر بود.اما از هیچ راهی نمی توانست قرارش را با شرلی فوربز به هم بزند.فوربز گفته بود از راه مطب دکتر به انجا می رود.در ضمن می دانست ااگر پدرش بفهمد یک مشتری دیگر را از دست داده اند، چه مصیبتی گریبانش را می گیرد.
-ریک.
او سرش را بلند کرد و آر.جی پارکر بزرگ را دید که با ابروان در هم کشیده جلوی میز ایستاده است.پدرش گفت:
-دیشب به رستوران لندی رفته بودم.جیمی می گفت به هر قیمتی هست دلش میخواهد آپارتمان به فروش برسد.به او گفتم که تو یک مشتری پرو پا قرص پیدا کرده ای.او گفت از ششصد هزار دلاری که قرار بوده، یکصد هزار دلار کم می کند تا از شر آن خلاص شود.
ریک گفت:
-الان می خواستم برای ملاقات با خانم فوربز بروم.پدر.
و از ذهنش گذشت:خداوندا؛ آر.جی دیشب در رستوران لندی بوده.اگر تصادفا با او روبرو می شدم چه؟و تصور این مساله باعث شدضربه هاي درون سرش شدت بگيرد.
پدرش گفت:
ريک!گمان ميکنم لازم به تذکر نباشد دست ما هرچه زودتر از آن آپارتمان کوتاه شود،احتمال اين که جيمي بفهمد...
-مي دانم پدر
سپس ريک صندلي اش را عقب کشيد و گفت:
-بايد بروم.

***

متاسفانه اين همان چيزي است که مي خواهم.اما مي دانم وقتي تنها هستم ممکن نيست بتوانم حتي لحظه اي را با خيال راحت اينجا در اينجا سر کنم.دايم يادم مي افتد که چطور زني بي دفاع در اينجا به دام افتاد و کشته شد.

شرلي فوربز تصميم خودش را وقتي اعلام کرد که همراه ريک به اتاق خوابي پا گذاشت که ايزابل در آنجا به قتل رسيده بود.همه چيز در آپارتمان سر جايش بود.او به دور و بر نگاهي انداخت و گفت:
از طريق اينترنت تمام روزنامه هايي را که در مورد قتل نوشته بودند،بررسي کردم.
سپس صداي خود را طوري آهسته کرد که انگار مي خواهد رازي را برملا کند و گفت:
از آنچه دستگيرم شد،احتمالا خانم وارينگ سرش را بالاي تخت حايل کرده بوده.

چشمان فوربز از پشت عينک ته استکاني اش گشاد شده بود.او به تخت اشاره کرد و گفت:
همه چيز را در اين مورد خوانده ام.او در اتاق خوابش استراحت مي کرده که کسي او را با تير مي زند.پليس معتقد است او سعي کرده فرار کند ولي قاتل جلو در راه او را سد مي کند او به طرف تخت بر ميگردد و دستش را بالا مي برد تا مثلا از خودش حمايت کند.براي همين بود که دستش آنقدر خون آلود بود.بعد هم سر و کله ي آن دلال بنگاه پيدا مي شود.درست موقعي مي رسد که وارينگ در حال جان کندن بوده.تصورش را بکن،آن دلال بنگاه هم ممکن بود کشته شود.با اين حساب مي شد دو قتل در اين آپارتمان.
ريک بي مقدمه گفت:
بسيار خوب.منظورتان را گفتيد.بهتر است برويم.

متاسفم که شما را دلخور کردم.آقاي پارکر.خيلي متاسفم.آيا شما هيثر لندي يا ايزابل وارينگ را مي شناختيد؟

ريک دلش مي خواست عينک مسخره ي او را بردارد و زير پا له کند.دلش مي خواست اين زن احمق فضول را که وقت او را تلف کرده بود از پله ها به پايين هل بدهد.احتمالا او براي ديدن محل قتل به اينجا آمده بود و اصلا قصد خريد نداشت.
البته ريک چندين خانه ي ديگر در فهرست داشت که مي توانست به آن زن نشان بدهد ،ولي به درک اسفل السافلين.

بالاخره زن با گفتن جمله ي آخر او را از مخمصه نجات داد:
-واقعا بايد عجله کنم.چند روز ديگر به شما زنگ مي زنم تا ببينم چيزي براي من داريد يا نه.

زن رفت.ريک وارد دستشويي شد.در يکي از قفسه ها را که پر از ملافه بود باز کرد و از پشت ملافه ها يک بطري بيرون آورد.آن را به آشپزخانه برد،يک ليوان برداشت،نصف آن را پر از ودکا کرد و لا جرعه سر کشيد.سپس روي چهارپايه ي پشت پيشخوان که آشپزخانه را از ناهارخوري جدا مي کرد،نشست.

متوجه چراغ کوچکي شد که در انتها ي پيشخوان قرار داشت و پايه اش شبيه قوري بود.آن را کاملا به خاطر مي آورد.

هيثر آن را از يک فروشگاه دست دوم فروشي در خيابان هشتادم غربي خريده و به او گفته بود:اين چراغ علاء الدين من است.دستم را روي آن مي مالم و آرزو مي کنم. سپس آن را در دست گرفته و ورد خوانده بود:اي غول مقتدر، آرزوي مرا برآورده کن.کاري کن نقشي را که دلم مي خواهد و براي آن تمرين کرده ام را به من بدهند.اسم مرا نفر اول فهرست قرار بده و معروفم کن.
سپس با لحني نگران گفته بود:
و نگذار بابا از دستم عصباني بشود.اگر بفهمد بدون اجازه ي او مي خواهم رهن کنم،عصباني مي شود.
و بعد با اخم رو به ريک کرده و گفته بود:
اين پول مال خودم است.يا دست کم خودش به من گفت که مي توانم هر جور دلم خواست خرجش کنم.اما در عين حال مي دانم او او دلش مي خواهد در مورد محل زندگي من نظر مثبت داشته باشد.وقتي فهميد مي خواهم دانشگاه را ول کنم و به اينجا بيايم و مستقل باشم،به قدر کافي نگران شد.
سپس دوباره خنديده بود.هيثر خنده اي دلنشين داشت.ريک به ياد آورد که او دوباره به چراغ دست کشيد و گفت:
شايد هم کوتاه بيايد.شرط مي بندم که پيدا کردن اين چراغ جادویي نشانه ي اين است که اوضاع رو به راه مي شود.

ريک به چراغي که حالا روي پيشخوان بود،نگاه کرد.سپس آن را برداشت و دکمه ي روشنش را فشار داد.

هفته ي بعد،هيثر به ريک التماس کرده بود که معامله را فسخ کند و بيعانه ي او را پس بدهد.هيثر گفته بود:
تلفني به مادرم گفتم جايي را که دوست دارم پيدا کردم.خيلي ناراحت شد.به من گفت پدرم قبلا آپارتماني در خيابان هفتاد شرقي خريده تا غافلگيرم کند.الان نمي توانم به او بگويم بدون اجازه ي او آپارتمان خريده ام.ريک.تو او را مي شناسي.ريک خواهش مي کنم.شما ها بنگاه معاملات املاک داريد.تو مي تواني کمکم کني.

ريک،ديوار بالاي ظرف شويي را هدف گرفت و چراغ را محکم به آنجا کوبيد.غول داخل چراغ،نقشي را که هيثر آرزويش را داشت به او داده بود.اما ريک آنقدر ها به او کمک نکرده بود.

***

مامور مخفي بتي پاندز،زني که ريک پارکر او را با نام شرلي فوربز مي شناخت،در اداره ي پليس به کارآگاه اسلون گزارش داد:
وقتي موضوع را پيش کشيدم،ريک پارکر حسابي از کوره در رفت.آن قدر ها طول نمي کشد تا او مثل تخم مرغي ترک خورده بشکند.وقتي مردن ايزابل وارينگ را برايش تشريح کردم،ميبايست حالت قيافه و چشم هايش را مي ديديد.ريک پارکر يک احمق ترسوست.

اسلون گفت:
-خيلي چيزها هست که او بايد از بابت آنها نگران باشد.ماموران ما الان در حال گفت و گو با مردي هستند که مي تواند دست روي ريک پارکر بگذارد و شهادت بدهد که يک بعد ازظهر همان روزي که هيثر لندي مرد،در استو بوده.
پاندز پرسيد:
-چه موقع منتظرش هستيد؟
-سر ظهر
-تقريبا وقتش است.من مي روم.دلت که نمي خواهد مرا ببيند.
سپس دستش را براي خداحافظي تکان داد و از اتاق بيرون رفت.

ساعت دوازده و ربع شد و بعد دوازده و نيم.ساعت يک،اسلون به بنگاه پارکر و پارکر زنگ زد .به او گفتند از وقتي ريک براي رسيدن به قرار ساعت ده و نيم خود رفته،هنوز برنگشته است.

صبح روز بعد،معلوم شد ريک به صورت داوطلبانه يا به گونه اي ديگر،غيب شده است.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#46

فصل سی وششم

ليسي به وضوح مي دانست که ديگر نبايد به باشگاه بدنسازي برود.چون در اين صورت با تام لينچ رو به رو مي شد و با اين که به او گفته بود کسي در زندگي اش وجود دارد،مطمئن بود اگر او را در باشگاه ببيند نيز نمي تواند به بيرون رفتن با او تن در دهد.به هيچ وجه نمي توانست بپذيرد که باز هم راست و دروغ سر هم کند و قصه هاي ساختگي به هم ببافد.

هيچ شکي نبود که ليسي او را دوست داشت و دلش مي خواست با او معاشرت کند.مي توانست مجسم کند که پشت ميز روبه روي تام نشسته و بشقابي پاستا و ليوان شراب قرمز جلويشان است و او در مورد کيت و جي و بچه ها حرف مي زند.

آنچه نمي توانست تحمل کند سر هم کردن داستان در مورد مادري بود که در انگلستان زندگي مي کرد يا در مورد مدرسه اي که حتي پايش به آنجا نرسيده بود و در مورد دوست پسري که وجود خارجي نداشت.

کيت نولز گفته بود که تام عاشق نيويورک است و بالاخره سر از آنجا در مي آورد.ليسي دلش مي خواست بداند او تا چه حد در مورد شهر نيويورک اطلاعات دارد و مجسم مي کرد که چقدر لذت بخش است که او را با يکي از تور هاي جک فارل به شرق و غرب شهر ببرد.

ليسي متوجه شده بود که بعد از آخرين ملاقاتش با تام،هر شب وقتي بالاخره به خواب ميرود،رويايي مبهم از او ميبيند.در اين روياها زنگ در آپارتمان او به صدا در مي آمد ،او در را مي گشود و تام مانند آن شب از پشت اف اف مي گفت:نه آليس،آقاي لينچ است.

اما در سومين شب،روياي او متفاوت بود.اين بار وقتي تام به انتهاي راهرو رسيد،در آسانسور باز شد و کورتيس کالدول با سلاحي که پشت ير تام را نشانه گرفته بود از آن بيرون آمد.

آن شب،ليسي با فرياد از خواب پريد.در رويايش سعي کرده بود به تام هشدار دهد و او را به داخل آپارتمان بکشد و در را قفل کند تا هر دو در امان باشند.

در اين حال و هواي ملالت بار،کار با مي لي سنت رويس برايش لذت بخش بود .بنا به دعوت خانم رويس،چند بار همراه او بيرون رفته بود تا خانه هايي را به مشتري ها نشان دهند يا موقعيت هاي خانه هاي تازه فهرست شده را بررسي کنند.
خانم رويس به او گفت:
اگر با منطقه آشنايي پيدا کني برايت جالب تر خواهد بود.آيا تا به حال شنيده اي که مي گويند معامله ي ملک بستگي به موقعيت محل دارد؟
موقعيت محل.موقعيت محل..در مانهاتان منظره ي ديدني پارک و رودخانه به قيمت آپارتمان مي افزايد.ليسي دلش ميخواست در مورد معاملات قبلي و مشتري هاي عجيب و غريبي که طي سال ها با آنها رو به رو شده بود،حرف بزند ولي افسوس که نمي توانست.
سخت ترين اوقات او شب ها بود.شب هايي طولاني و تهي پيش رو داشت.پنجشنبه شب تصميم گرفت به تنهايي به سينما برود.سالن سينما نيمه پر بود و بيشتر صندلي ها خالي.اما درست قبل از شروع فيلم،مردي از پايين راهرو آمد،از رديف او گذشت ،به دوروبر نگاهي کرد و يکراست به سراغ صندلي پشت سر او رفت و نشست.در آن تاريکي ،ليسي فقط مي توانست بگويد که او مردي است باريک اندام با قد متوسط،و قلبش به تالاپ تالاپ افتاد.

وقتي فيلم شروع شد،ليسي صداي غژ غژ صندلي پشت سرش را شنيد و بوي ذرت بو داده به مشامش رسيد،سپس ناگهان دست مرد را روي شانه اش حس کرد.از شدت ترس تقريبا فلج شد.با تلاشي مافوق بشر سرش را برگرداند و به او نگاه کرد.
مرد که يک لنگه دستکش در دست گرفته بود گفت:
-خانم،اين دستکش شماست؟زير صندلي شما افتاده بود.

ليسي براي ديدن بقيه ي فيلم ننشست.بعد از اين اتفاق به سختي مي توانست حواسش را به فيلم دهد.

***

صبح جمعه،مي لي سنت رويس از ليسي پرسيد آخر هفته را چه مي کند.
ليسي گفت:
-معمولا در باشگاه هاي ورزشي مي پلکم.آن باشگاهي که مي رفتم خوب بود،ولي زمين اسکواش نداشت.دلم براي اسکواش تنگ شده.
و فکر کرد که اين دليل واقعي نرفتن به باشگاه نوين سنت نيست.اما اين بار کاملا بي ربط نگفته بود.
کي لي سنت گفت:
-شنيده ام به تازگي يک باشگاه در ادينا باز شده.شايد زمين اسکواش هم داشته باشد.بگذار در اين مورد بپرسم.

و چند دقيقه بعد لبخند بر لب،مثل کسي که به هدفش رسيده است،نزد ليسي برگشت و گفت:
-حق با من بود.چون آنجا تازه باز شده،اگر الان نام نويسي کني،تخفيف ويژه هم دارد.

وقتي مي لي سنت سر قرارش رفت،ليسي به جورج سونسون زنگ زد تا دو درخواست خود را مطرح کند.اول اينکه ميخواست دوباره با گاري بادوين حرف بزند.
او گفت:
-من حق دارم بدانم موضوع چيست.
و بعد اضافه کرد:
-در باشگاه ورزشي همه کنجکاو شده بودند.متاسفم که بايد پول بيشتري درخواست کنم تا در يک باشگاه ديگر عضو شوم.

ليسي در حالي که منتظر جواب بود،به خود گفت؟گدا!من نه تنها دروغگو هستم،گدا هم هستم.
اما سونسون درنگ نکرد و گفت:
-تاييد مي کنم.اين تغيير به دردت مي خورد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#47
فصل سی وهفتم

لوني هافمن هر روز صبح هنگام صرف صبحانه،روزنامه هاي نيويورک را مي خواند.به مدت چهل و پنج سال،او و ماکس با هم روزنامه هاي صبح را مي خواندند.اما يک سال و اندي بود که او به تنهايي اين کار را مي کرد.هنوز نمي توانست باور کند يکي از روزهاي اويل دسامبر ماکس براي پياده روي روزانه ي خود از خانه بيرون رفته و ديگر برنگشته بود.

در صفحه ي سوم روزنامه ي ديلي نيوز،مطلبي توجه او را جلب کرد: ريچارد پارکر که براي سوال و جواب در مورد قتل ايزابل وارينگ احضار شده بود،ناپديد شده است.

لوني مضطرب شد:چه بلايي سر او آمده؟ او صندلي اش را عقب زد و به سراغ ميز تحرير در اتاق نشيمن رفت.از کشوي وسطي،نامه اي را که ايزابل وارينگ روز قبل از مرگش براي ماکس نوشته بود،بيرون آورد و يک بار ديگر خواند:
ماکس عزيز:
سعي کردم امروز به تو زنگ بزنم،اما شماره ي تو ثبت نشده.

بنابراین برایت نامه نوشتم.مطمئنم شنیده ای که هیتر در دسامبر گذشته در تصادف کشته شده.البته مرگ او برای همه ما فقدانی عظیم است.ولی طرز مُردن او بخصوص برای من زجر اور است.وقتی آپارتمانش را جمع و جور می کردم.یادداشت های روزانه اش را پیدا کردم.در آن اشاره کرده بود که قصد دارد تو را ببیند.این مربوط به پنج روز قبل از مرگش بوده.البته بعد از آن هیچ چیز در مورد قرار ناهارش با ننوشته، ولی یکی دو مورد دیگر در یادداشت هایش هست که نشان می دهد خیلی پریشان بوده ولی به طور واضح نوشته چه چیزی زجرش می داده است.ماکس، تو تا پانرده سالگی هیتر در رستوران جیمی کار می کردی و بهترین سر پیشخدمتی بودی که او تابه حال داشت است و من می دانم جیمی چقدر از رفتن تو متاسف است.یادت می آید وقتی هیتر دو ساله بود، چطور با هزار دوز و کلک او را می نشاندی تا تصویرش ر روی دیوار بکشند.هیتر تو را دوست داشت و به تو اعتماد می کرد.تمام امید من این است که تو را دیده و درد دل کرده باشد. در هر صورت، ممکن است لطفا به من زنگ بزنی؟من در آپارتمان هیتر هستم.شماره تلفنم 2437-555 است.
ایزابل وارینگ


لوسی نامه را در کشو گذاشت و به سوی میز رفت.فنجان قهوه اش را برداشت و متوجه شد دستش به قدری می لرزد که برای نگه داشتن فنجان باد از دست چپش هم کمک بگیرد.بعد از آن صبح وحشتناک که زنگ درِ را جواب داد و فهمید پلیس به سراغش آمده است....خوب، از آن لحظه تاکنون، تک تک سالهای عمر هفتاد و چهار ساله اش را احساس کرده است.

ذهنش را به آن زمان برگرداند.مضطربانه به یاد آورد:به ایزابل زنگ زدم.چقدر یکه خورد وقتی فهمید دو روز قبل از مرگ هیتر، راننده ای به ماکس زده و فرار کرده.تا آن موقع خیال می کردم مرگ او تصادف بوده.

و به یاد آورد که ایزابل از او پرسیده بود آیا می تواند حدس بزند ماکس و هیتر در چه موردی با هم حرف زده اند؟

ماکس همیشه می گفت که حرفه ی او ایجاب می کند حرف های زیادی بشنود اما در ضمن آدم یاد می گیرد که باید دهانش را ببندد.ل
وتی سرش را تکان داد و فکر کرد:خوب، حتما او قانون شکنی کرده و چیزی را به هیتر بروز داده که به قیمت جانش تمام شد.
لوتی سعی کرده بود به ایزابل کمک کند.هر چه می دانستم به او گفتم.گفتم که هرگز هیتر را از نزدیک ملاقات نکرده بودم.فقط با عده ای مسن و سال خودم به دیدن نمایشنامه "دوست پسر" رفتم که هیتر در آن بازی می کرد.

سپس برای او گفته بود که مدتی بعد از آن، روزی با همان گروه به تفرجگاه در کتزگیلز رفته و در انجا برای دومین و آخرین بار هیتر را دیده بود.او به یاد آورد:من جلوتر از بقیه راه می رفتم.زوجی را در لباس اسکی دیدم که دستشان را دور کمر یکدیگر انداخه بودند و مثل دو کبوتر عاشق به نظر می رسیدند.من هیتر را شناختم اما مردی را که همراهش بود نشناختم. و همان شب ماجرا را برای ماکس گفتم.

لوتی به یاد می آورد که ماکس درباره ی دوست پسر هیتر سوال کرده بود:وقتی ریخت و قیافه ی او را تشریح کردم، ماکس او را شناخت و بشدت ناراحت شد.گفت اگر چیزهایی را که راجع به آن مرد می داند و برایم بگوید، مو بر اندامم راست می شود.می گفت آن مرد خیلی مراقب است که سوء ظن کسی را برنینگیزد.می گفت او دلال مواد مخدر و باج گیر است.

لوتی فکر کرد:ماکس اسم او را به من نگفت و من حتی نتوانستم موضوع را برای ایزابل تعریف کنم.

او به یاد می اورد که آن شب وقتی به ایزابل زنگ زد، ایزابل به او گفت:
-انگار کسی طبقه پائین است.حتما از بنگاه املاک آمده اند.شماره ی تلفنت را بده ، بمحض اینکه توانستم به تو زنگ می زنم.
لوتی به یاد آورد که چطور ایزابل شماره را چند بار تکرار کرد و بعد گوشی را گذاشت.او تمام شب منتظر تلفن او مانده و بعد اخبار ساعت یازده را شنیده بود و آن زمان بود که آنچه احتمالا اتفاق افتاده بود، به او ضربه وارد اورد.کسی که موقع مکالمه تلفنی او و ایزابل به آنجا رفته بود، حتما همان قاتل بود.ایزابل کشته شد چون از جستجوی علت مرگ هیتر دست نکشیده بود و اکنون لوتی متقاعد شده بود که ماکس نیز مُرده بود چون به هیتر هشدار داده بود به رابطه اش با آن مرد خاتمه بدهد.
او فکر کرد:اگر ان مرد را ببینم، می شناسم.ولی خدا را شکر کسی از این موضوع خبر ندارد.

لوتی اطمینان داشت که ماکس موقع هشدار دادن به هیتر، به او نگفته است که ازهمراش چیزی می داند.می دانست که ماکس هرگز کاری نمی کرد که او را درگیر کند و در معرض خطر قرار دهد.او در این فکر بود که اگر بر فرض سر و کله ی پلیس پیدا شود، ماکس دلش میخواست که او در آن موقعیت چه کند؟

جواب به قدری واضح به ذهنش خطور کرد که انگار ماکس سر میز نشسته است و به او هشدار می دهد:"اصلا هیچ کاری نکن.فقط دهانت را ببند."

[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#48

فصل سی وهشتم

ساندی ساوارانو پی برده بود که جستجوی و بیشتر از آنچه انتظارش را داشت، طول می کشد.در بعضی بنگاهها با رغبت جواب او را می دادند.یکی از آنها گفته بود که تمام زنان جوان گروه سنی بیست و پنج تا سی و پنج که درخواست استخدام دارند، باید معرف داشته باشند و سوابقشان بررسی شود.در بنگاههای دیگر از دادن اطلاعات تلفنی امتناع کرده بودند.یعنی اینکه دوباره می بایست بررسی می شد.
او صبح ها به سراغ بنگاهاهی معاملات ملکی می رفت و از بیرون بنگاه داخل را زیر نظر می گرفت.معمولا دفتر بنگاه در قسمت جلو قرار داشت و او می توانست از مقابل آن رد شود، اما بسختی می توانست داخل را ببیند.در بعضی از آنها فقط دو نفر کار می کردند.او به بنگاههایی که دنگ و فنگ داشت و تشکیلاتش وسیع تر بود؛ کمتر توجه می کرد،زیرا می دانست در این گونه ادارات هیچ کس بدون بررسی سوابق استخدام نمی کنند.

اواخر بعد از ظهر نیز وقت خود را به تحقیق در باشگاه های ورزشی و بدنسازی می گذراند.قبل از اینکه وارد باشگاه شود، مدتی اتوموبیلش را بیرون پارک می کرد و افرادی را که به آنجا رفت و آمد می کردند، زیر نظر می گرفت.ساندی شک نداشت که بالاخره لیسی را پیدا می کند.نوع شغلی که احتمالا لیسی به دنبالش بود و تفریح مورد علاقه اش برای ردیابی او کافی بود.هیچ انسانی به صرف تغییر نام؛ عاداتش را تغییر نمی دهد.ساندی در گذشته رد طعمه های خود را بی آنکه مدتی طولانی جستجو کند، پیدا کرده بود.بالاخره او را هم پیدا می کرد.فقط مسئله ی زمان در میان بود.

ساندی به یاد جونیور، خبر چین اف بی آی افتاد که رد او را تا دالاس دنبال کرده بود.سرنخی خوبی که او داشت این بود که جونیور به هیچ وجه نمی تواند از خیر سوشی بگذرد.تنها اشکال این بود که سوشی بشدت متداول شده و تعداد زیادی رستوران ژاپنی در دالاس افتتاح شده بود.ساندی بیرون رستورانی به نام سوشی زن ایستاد و جونیور از رستوران خارج شد.

ساندی با شعف حالت چهره ی جونیور را پس از اینکه او را دیده بود، به خاطر آورد.شیشه ی تیره رنگ خودرو پائین آمد و جونیور متوجه شد که موضوع چیست.اولین گلوله شکم او را هدف قرار داد.ساندی می خواست تمام ان ماهیا را زنده کند.دومین گلوله به قلب و سومی به سرش اصابت کرد تا آخرین جایی که از کار می افتاد، ذهنش باشد.

***

اواخر صبح جمعه، ساندی به سرغ بنگاه معاملات املاک رویس در ادینا رفت.قبلا به آنجا زنگ زده بود.زنی که گوشی رابرداشته بود، خشک و سختگیر شبیه معلمها به نظر می رسید.به پرسشهای اول خیلی راحت جواب داده بود:
-بله، زن جوان بیست و شش ساله ای برای من کار می کرد که خیال داشت جواز کار معاملات املاک را بگیرد.اما چون بچه دار شده بود، رفت.​

ساندی پرسیده بود که آیا کسی به جای زن آورده اند؟
و جوابی که پس از مدتی مکث گرفته بود برایش جالب بود.جواب نه تائید بود و نه انگار، خانم رویس بالاخره گفته بود:
-یک نفر را در نظر دارم.
بله....او در گروه سنی بیست و پنج تا سی و پنج بود.

وقتی ساندی به ادینا رسید، خودرواش را در توقفگاه سوپر مارکت جلوی بنگاه رویس پارک کرد.حدود بیست دقیقه آنجا نشست تا منطقه رابررسی کند.بغل دست بنگاه یک اغذیه فروشی بود که رفت و آمد زیادی داشت.فروشگاه ابزارآلات بلوک پاینی هم شلوغ بود.به هر حال او ندید که کسی وارد بنگاه شود یا از آن بیرون بیاید.

بالاخره ساندی از خودرو خارج شد، از خیابان گذشت، با تانی از مقابل بنگاه رد شد و نگاهی عادی به داخل انداخت.سپس ایستاد و وانمود کرد اعلامیه ای را که روی پنجره نصب شده بود، می خواند.

به این ترتیب توانست میزی را در اتاق انتظار ببیند.مجموعه ای کاغذ به طور مرتب روی هم جمع شده بود که نشان می داد جایش همانجاست.در دفتر عقبی؛ زنی درشت هیکل و مو خاکستری پشت میزی نشسته بود.
ساندی تصمیم گرفت داخل شود.

***

وقتی صدای زنگ آویخته از بالای درِ ورودی به صدا در آمد،می لی سنت رویس سرش را بلند کرد تا تاز وارد را ببیند.مردی با موهای خاکستری و پوششی ساده وارد شد که پنجاه و هشت-نه ساله به نظر می رسید.خانم رویس بیرون آمد تا به او خوشامد بگوید.
توضیح مرد ساده و سلیس بود.او خود را بل گیلبرت معرفی کرد و گفت که برای ماموریتی در مورد "سه میم" به توین سیتیز امده است و توضیح داد که "سه میم" یعنی:معادن و محصولات مینه سوتا.
خانم رویس که هیچ سر در نمی آورد چرا باید از دست غریبه ای که خیال می کرد سه میم را نمی داند؛ عصبانی باشد، گفت:
-شوهرم اواخر عمر انجا کار می کرد.
مرد گفت:
-دامادم به اینجا منتقل شده.به دخترم گفته اند ادینا برای زندگی کردن جای مناسبی است.او باردار است.فکر کردم حالا که اینجا هستم برایش خانه پیدا کنم.

خانم رویس دلخوری را از خود راند وگفت:
-چه پدر خوبی! حالا اجازه بدهید چند سوال از شما بکنم تا بدانم دخترتان از چه خانه ای خوشش می آید.

ساندی در مورد دخترش جواب هایی ساده داد:نام و نشانی و نیازهای خانواده که شامل کودکستانی برای کودک چهار ساله، حیاط خلوت دلباز و آشپزخانه ی بزرگ بود.و اضافه کرد:او عاشق آشپزی است.

نیم ساعت بعد، ساندی در حالی که کارت ویزیت می لی سنت رویس را در جیب داشت، آنجا را ترک کرد.خانم رویس به اوقول داده بود خانه ای مناسب برایش پیدا کند.در حقیقت؛ گفته بود احتمالا خانه ی مورد نظر او را در فهرستش دارد.ساندی از خیابان عبور کرد، دوباره در خودرو نشست و به در ورودی بنگاه چشم دوخت.به فکرش رسیده بود کسی که از میز اتاق انتظار استفاده می کند، احتمالا برای ناهار رفته است و به زودی بر می گردد.

بیست دقیقه بعد، زن جوان بیست و هشت-نه ساله ی مو بوری ورد بنگاه شد.ساندی فکر کرد:مشتری یا منشی؟از خودرو پیاده شد و دوباره از خیابان گذشت.سعی می کرد از دید افراد داخل بنگاه دور بماند.چند دقیقه ای جلوی اغذیه فروشی ایستاد و وانمود کرد که فهرست خوراکها را می خواند.اما گهگاه زیر چشمی به داخل بنگاه نگاهی می انداخت.

زن جوان مو بور پشت میز منشی نشسته بود و با حالتی دوستانه با خانم رویس حرف می زد.متاسفانه ساندی نمی توانست لب خوانی کند، چون در غیر این صورت می فهمید که رجینا می گوید:
-می لی سنت، نمی دانی نشستن پشت این میز چقدر راحت تر از مراقبت کردن از نوزادی است که دایم دل درد دارد.باید اقرار کنم کارمند جدید تو به مراتب راحت تر از من است.

ساندی از اینکه وقتش را تلف کرده بود.با ناراحتی سوار خودرو شد و به راه افتاد.فکر کرد:شکستی دیگر.و از انجا که احتمالاتی دیگر نیز برای پیدا کردن لیسی وجود داشت، تصمیم گرفت سری به بنگا های حومه شهر بزند.البته خیال داشت تا اواخر بعد از ظهر به مرکز شهر مینیپولیس برگردد، چون موقع خوبی برای بررسی باشگاه های ورزشی بود.

باشگاهی مورد نظر بعدی اش، باشگاه توین سیتیز در خیابان هان پین بود.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#49
فصل سی ونهم

کیت با لحنی مجاب کننده گفت:
-بانی، این اداها را در نیاور.می دانی که باید از جین خوشت بیاید.او پرستار توست.من و پدر و نانا خیال داریم برای شام به نیویورک برویم.دیر بر نمیگردیم.به تو قول می دهم.حالا مامانت باید لباس بپوشد.

کیت با حالتی افسرد و چرچه ای غمزده دخترش را نگاه کرد.
-یادت باش نانا قول داده هفت دیگر که لیسی زنگ زد، بگذارد تو هم با او حرف بزنی.

جی کراواتش را می بست.چشمان کیت به او افتاده و با نگاهش التماس کرد که او هم چیزی به دخترش بگوید:
جی با حالتی ذوق زده گفت:
-بانی یک عقیده جالب.چه کسی دالش می خوااهد بشنود؟
بانی حتی سرش را بلند نکرد.
کیت داوطلب شد:
-من می خواهم.
-خیال دارم وقتی لیسی برگشت فقط او وبانی را به دیسنی لند بفرستم.چطور است؟
بانی نجوا کنان گفت:
-اما لیسی کی برمی گردد؟
کیت مشتاقانه گفت:
-خیلی زود.

در آهنگ صدای دخترک نشانه ای از امید نمایان شد:
-بموقع؟برای تولدم؟
بانی اول مارس پنج ساله می شد.
جی قول داد:
-بله به موقع.برای تولدت، حالا برو پائین عزیزم.جین می خواهد کمکت کند شیرینی درست کنی.

بانی با حالتی پر از شادمانی از کنار میز کیت دور شد و گفت:
-وقت زیادی برای تولدم نمانده.

کیت صبر کرد تا صدای گامهای بانی را که به طبقه ی پائین می رفت، شنید.سپس گفت:
-جی، خواهش می کنم، ممکن است....؟
-کیت، می دانم اشتباه کردم ولی می بایست چیزی برای دلخوشی او می گفتم.دیرمان شده.تو نمی دانی برای سفارشهای قمارخانه جیمی لندی چه جانی کنده ام.مدتها مدید بود با او کار نمی کردم.حالا برای اینکه سفارش بگیرم، قیمت کمتری پیشنهاد داده ام تا دوباره با او کار کنم.نمی توانم بگذارم خاللی در کارم ایجاد شود.

جی کتش را پوشید:
-و یادت باشد که جیمی از طریق کارآگاه خصوصی که استخدام کرده، فهمیده که لیسی خواهرزن من است.الکس میگفت در واقع برای همین است که لندی به او زنگ زده وقراری برای شام گذاشته.
-چرا الکس؟
-چون او فهمیده که الکس مادر تو را می بیند.
کیت با عصبانیت پرسید:
-دیگر چه چیزی در مورد ما می داند؟آیا می داند که اگر خواهر من ده دقیقه زودتر به آن آپارتمان می رفت ممکن بود کشته شود؟و یا در تیراندازی جلوی خان مان؟آیا می داند زخم گلوله ی روی شانه چپ بچه ی ما هنوز خوب نشده و برای افسردگی اش تحت درمان است؟
جی تیلور دستش را دور شانه ی همسرش انداخت و گفت:
-کیت، خواهش می کنم.همه چیز رو به راه می شود.قول می دهم.حالا باید راه بیفتیم.فراموش نکن که باید دنبال مادرت م برویم.

***

مونا فارل تلفن را نزدیک پنجره آورده بود و بیرون را نگاه می کرد که چشمش به خودرو جی افتاد و گفت:
-آنان رسیدند، لیسی.باید بروم.

حدود چهل و پنج دقیقه ای که با هم حرف می زدند، لیسی می دانست که طاقت سونسون تمام شد است ولی یچ مایل نبود مکالمه اش را کوتاه کند، بخصوص امشب.روزی طولانی در گذرانده بود و آخر هفته هم بی انتها می نمود.
هفت پیش در چنین ساعتی او چشم براه قرار ملاقاتش با تام لینج بود ولی حالا چیزی وجود نداشت که چشم براهش باشد.
وقتی حال بانی را پرسید، از اطمینان دادن بیش از حد مادرش برای اینکه خیال او را راحت کند فهمید که بانی هنوز کاملا خوبِ خوب نشده است.حتی اطلاع از اینکه امشب مادرش به همراه کیت و جی و جیمی لندی در رستوران الکس شام می خورد، اطمینان خاطر او را تقلیل داد.

وقتی میخواست با مادرش خداحافظی کند، به او هشدار داد:
-مادر، محض رضای خدا به کسی نگو من کجا هستم باید قسم بخوری.
-لیسی، تو می توانی درک کنی که من تو را در معرض خطر قرار نخواهم داد؟نگران نباش.هیچ کس نمی تواند از زبان من چیزی بیرون بکشد.
-متاسفم مادر، فقط...
-اشکالی ندارد، عزیزم.دیگر باید بروم.نمی توانم منتظرشان بگذارم.امشب چه برنامه ای داری؟
-در یک باشگاه ورزشی دیگر نام نویسی کرده ام که زمین اسکواش دارد.خیلی خوش می گذرد.
-اوه، می دانم عاشق اسکواش هستی.

مونا فارل که از صمیم قلب خوشحال بود، نجواکنان ادامه داد:
-دوستت دارم، دلم برایت تنگ شده عزیزم.خداحافظ.

و با عجله به سمت خودروی جی رفت.دست کم حالا می توانست به کیت و جی و الکس بگوید که لیسی برای سرگرمی چه می کند.


[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#50
فصل چهلم

تام لینج دوست داشت جمعه شب بعد از اتمام نمایشنامه با دختر دایی اش لبی تر کند و گپی بزند.اجرای نمایش در مینیاپولیس تمام شده بود و تام می خواست از کیت خداحافظی کند و در عین حال امیدوار بود کیت او را سر حال بیاورد.

از وقتی آلیس کارول به او گفته بود که مردی دیگر در زندگی اش اهست، اصلا دل و دماغ نداشت و ظاهر امر نشان می داد دست به هر کاری می زند، عوضی از آب در می آید.تهیه کننده ی برنامه چندین بار می بایست به او اشاره می کرد که پیش نویس برنامه را بردارد.خودش هم متوجه بود که وسط مصاحبه با بعضی اصلا حوصله ندارد.

یکشنبه شب افتتاحیه نمایشنامه ای جدید در تئاتر شهر بود و تام وسوسه شد به آلیس زنگ بزند و او را برای دیدن نمایشنامه دعوت کند.حتی در ذهن خود مرور کرد که چه بگوید:"این مرتبه می توانی اخرین بُرش پیتزا را تو بخوری."

جمعه شب، تصمیم گرفت به باشگاه برود و مدتی ورزش کند.قبل از ساعت یازده کیت را نمی دید و کاری دیگر نداشت نا انجام دهد.
به خودش گفت که اگر بخت یارش باشد و آلیس به باشگاه بیاید، شاید سر صحبت را باز کند و اقرار کند در مورد مردی که در زندگی اوست، دو دل است.

***

وقتی تام از رختکن بیرون آمد؛ به اطراف نگاه کرد.معلوم بود که آلیس کارول آنجا نیست.در واقع او از قبل این را می دانست، چون یک هفته بود که آلیس به آنجا پا نگداشته بود.

می توانست روث ویل کاکس را درون اتاق شیشه ای دفتر ببیند که مشغول گفتگو با مردی مو خاکستری است.تام متوجه شد که روث چند بار سرش را تکان داد و احساس کرد چهره ی او حالت بیزاری و اکراه دارد.
تام از خود پرسید:آن مرد چه می خواهد؟تخفیف؟

موقع دویدن بود اما تام می بایست از روث می پرسید که از آلیس خبر دارد یا نه.
روث به او گفت:
-تام، خبری بریت دارم.در را ببند.نمی خواهم کسی بشنود.

تام به طریقی می دانست که خبر مربوط به آلیس و مرد مو خاکستریی است که همین چند لحظه پیش انجا را ترک کرد.
روث گفت:
-آن مرد دنبال آلیس می گردد.(صدایش پر از اضطراب و هیجان بود.)او پدرش است.
-پدر او؟دیوانه کننده است.آلیس می گفت پدرش سالها پیش مُرده.
-شاید به تو این طور گفته.ولی آن مرد پدرش است یا دست کم ان طور می گوید.حتی عکس الیس را نشانم داده و پرسید او را دیده ام یا نه. حس کنجکاوی تام به عنوان گزارشگر تحریک شده بود.محتاطانه از روث پرسید:
-تو چه گفتی؟
-من چیزی نگفتم.از کجا بدانم یارو مامور وصول مالیات یا دیون عقب افتاده و یا طلبکار نیست.به او گفتم نمیتوانم مطمئن باشم. می گفت او و دخترش به هیچ وجه با هم کنار نمی آیند.می دانست که دختر چهار ماه پیش به مینیاپولیس امده.می گفت زنش مریض است و بی تابی می کند.می خواست قبل از اینکه او بمیرد، جبران کند.
تام بی معطلی گفت:
-از نظر من مزخرف گفته.امیدوارم اطلاعاتی به او نداده باشی.
روث با لحنی مطمئن گفت:
-به هیچ وجه.تنها چیزی که به او گفتم این بود که اسم دخترش را بگوید.تا اگر آن زن جوان را بین مشتری ها دیدم، از او بخواهم به خانه زنگ بزند.
-اسم او را به تو گفت؟یا گفت که کجا زندگی می کند؟
-نه.
-به نظرت عجیب نمی اید؟
-ان مرد گفت متشکر می شود اگر به دخترش نگویم که او دنبالش می گردد.می گفت نمی خواهد دخترش را دوباره ناامید کند.دلم برایش سوخت.چشمانش پر از اشک شده بود.

تام فکر کرد:اگر فقط یک چیز در مورد آلیس کالرول بدانم این است که با مادرش تفاهم دارد و از آن آدمایی نیست که بداند مادرش در حال مرگ است و به او پشت کند.

سپس احتمال دیگری به ذهن او خطور کرد که بسیار وسوسه کننده بود:اگر او در مورد سوابق خانوادگی اش حقیقت را نگفته باشد، شاید آن ردی که می گوید در زندگی اش هست اصلا وجود خارجی نداشته باشد.
و حالش بهتر شد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 3,350 ۰۷-۰۷-۱۳۹۳, ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 3,375 ۲۱-۰۵-۱۳۹۳, ۱۲:۲۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 6,118 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 7,424 ۱۹-۰۶-۱۳۹۲, ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت