امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک
#51
فصل چهل ویکم

کارآگاه اسلون از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر کار می کرد، اما روز جمعه ساعت پنج و نیم شده بود و او هنوز در دفتر کارش در خیابان نوزدهم کار می کرد.در حالی که پروند ی ریک پارکر روی میزش باز بود، خوشحال بود که جمعه است و دست کم در طول آخر هفته می تواند از دست پلیس خلاص باشد.
دو روز گذشته برای او بسیار طاقت فرسا بود.از روز سه شنبه که ریک پارکر سر قرار حاضر نشد، رابطه ی بین پلیس فدرال و دادستانی بخش بوضوح خصمانه شد.وقتی دو مامور فدرال از راه رسیدند و گفتند که به دنبال ریک پارکر می گردند چون کاری بالدوین می گوید شاهدی اقرار کرده که او بعد از ظهر همان روزی که هیتر لندی تصادف کرد، در پیست اسکی بوده است؛ اسلون دیوانه شد.
او با خود گفت:بالدوین این اطلاعات را با دادستان کل در میان نگذاشته بود.اما وقتی فهمید من به پارکر فشار می آوردم، جرات پیدا کرد که به او شکایت کند.
اسلون با خشم فکر کرد:خوشبختانه دادستان کل طرف من است. یک بار به بالدوین تذکر داده که پلیس فدرال در قتلی دخالت کرده که پرونده اش زیر دست قرارگاه شماره ی نوزده است. او خاطرنشان کرده که بهتر است مأموران اجرایی فدرال در این کار دخالت نکنند چون تعقیب این پرونده به عهده ی پلیس نیویورک است نه پلیس فدرال.

در حقیقت دادستان کل نیز برای خاطر اسلون ضربه خورده بود ، چون مجبور بود بنشیند و به توضیحات بالدوین در مورد اینکه مدارک اصلی از اتاق اسلون ناپدید شده است، گوش دهد. او به اسلون اختیار تام داده بود که ریک پارکر را جلب کند.

اسلون فکر کرد مگر اینکه او مردد شده باشد ، که در این صورت وضع فرق می کند. در غیر این صورت ، غیب شدن ریک نشانه ی این بود که آنان در مسیر درست قرار دارند و مطمئناً او هرگز نمی توانست توضیح دهد که چطور قاتل ایزابل وارینگ براحتی توانسته است خود را به جای وکیل شرکتی معتبر که از مشتریان اساسی پارکر و پارکر بوده ، جا بزند.

اکنون آنان می دانستند که پارکر در پیست اسکی بوده و هیثر لندی چند ساعت قبل از مرگش وقتی او را دیده انگار جن دیده است.

در طول چهار ماهی که از مرگ ایزابل وارینگ می گذشت، اسلون تمام تاریخچه ی زندگی ریک پارکر را در آورده بود . او فکر کرد: من حتی بیشتر از خود او درباره اش می دانم . و یک بار دیگر پرونده ی مفصل او را مرور کرد .

ریچارد ج پارکر جونیور ، سی و یک ساله، تک فرند. از دو مدرسه ی معتبر به علت حمل مواد مخدر اخراج شده است. مظنون به خرید و فروش مواد مخدر ولی ثابت نشده است. احتمالاً به شاهد پول پرداخت شده که ادعای خود را پس بگیرد. مدت شش سال طول کشید تا بالاخره در بیست و شش سالگی دانشگاه را تمام کرد . پدرش خسارتی را که او در جشن دانشگاه به خوابگاه خصوصی زده بود، پرداخت کرد. در دوران مدرسه زیاد ولخرجی می کرد. هدیه ی سالروز تولد هفده سالگی اش یک مرسدس بنز کروکی بود و به عنوان هدیه ی فارغ التحصیلی آپارتمانی در بخش غربی پارک مرکزی گرفت .

اولین و تنها شغل او ، کار در بنگاه پارکر و پارکر است که به مدت پنج سال در شعبه ی خیابان هفتادو ششم غربی کار می کرده و از سه سال پیش تاکنون در دفتر مرکزی بنگاه واقع در خیابان شصت و دوم شرقی مشغول است.

اسلون برای اینکه بفهمد همکاران ریک در شعبه ی غربی از او بیزار بوده اند، با مشکل مواجه نشده بود. یکی از کارمندان سابق بنگاه به او گفته بود: «ریک تمام شب را به عیاشی می گذراند و صبح با حالت خمار سر و کله اش در دفتر پیدا می شد و از مقام و موقعیت خودش سوءاستفاده می کرد. »

پنج سال پیش ، منشی جوانی که ادعا می کرد مورد تجاوز جنسی واقع شده است، از ریک شکایت کرده و پدر ریک سر و ته ماجرایی را که می توانست رسوایی به بار آورد، با پول هم آورده بود . پارکر پیر بعد از آن قضیه از حمایت پسرش دست کشید.

راه در آمد حاصل از اعتبار ریک مسدود شد و او هم مانند بقیه ی کارمندان بنگاه در زمره ی حقوق بگیران در آمد. اسلون با تمسخر فکر کرد: حتماً پاپا دوره ی عشق انعطاف ناپذیر دیده. عشق انعطاف ناپذیر هزینه ی اعتیاد به مواد مخدر را تأمین نمی کند.
او دوباره پرونده را مرور کرد. پس ریک برای مواد مخدر از کجا پول می آورد؟ اگر هنوز زنده باشد، چه کسی در خفا برای او خرج می کند؟
اسلون سیگاری دیگر از بسته ی همیشه حاضر در جیبش بیرون آورد.

سوابق زندگی ریچارد. ج. پارکر جونیور الگویی منسجم را آشکارا می کرد. پارکر پیر با آن همه هارت و پورت و مشت به میز کوبیدن ، همیشه در آخر کار که پسرش در مخمصه قرار داشت ، از راه رسید.
مثل حالا .

اسلون خرناسی کشید و بلند شد. مثلاً تعطیلی آخر هفته بود ، اما همسر او برایش خواب دیده بود . می بایست گاراژ را تمیز می کرد اما خیال داشت به کارش بپردازد. گاراژ می توانست منتظر بماند. او می خواست به گرینویچ _ کانکتیکات برود و با پارکر پیر گپ بزند.

مطمئناً وقتش بود که خانه ی کاخ مانندی را که ریک پارکر در آن بزرگ شده و هر چیزی را با پول به دست آورده بود، ببیند.

[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#52
فصل چهل ودوم

معمولاً جمعه شبها مسیر نیوجرسی به نیونیورک سرازیر می شدند. از نظر بسیاری از مردم ، شب شام و تئاتر بود و کیت می توانست حالت تصنعی چهره ی شوهرش را وقتی که سانتی متر به سانتی متر از روی پل واشنگتن بور می کردند، ببیند. خوشحال بود که به مادرش نگفته است با چه وضعی خانه را ترک کردند.
یک بار لیسی از او پرسیده بود :
- کیت ، چطور می توانی توپ و تشر جی را تحمل کنی ، بخصوص بابت کاری که تقصیر تو نبوده؟
و کیت به یاد آورد که به لیسی گفته بود:
- نمی گذارم این مسأله عذابم بدهد. من حالت او را درک می کنم . همیشه چیزی دارد که مایه ی نگرانی اش باشد و این هم روش ابراز کردنش است.

کیت نگاهی به جی انداخت و فکر کرد: او حالا هم نگران است چون دیر شده. می دانم که برای بانی هم ناراحت است و از طرفی ، به بانی قولی داده که نمی تواند به آن عمل کند و همین آشفته اش کرده.

وقتی بالاخره از پل عبور کردند و وارد بزرگراه وست ساید شدند، جی نفسی عمیق کشید و خیال کیت هم راحت شد که دید خودروهای جلویی با حرکت یکنواخت به سوی مرکز شهر می روند.
حالا که خیالش راحت شده بود ، دستش را روی بازوی شوهرش گذاشت و سرش را به صندلی تکیه داد. مونا مثل همیشه بعد از گفتگو با لیسی ، در شرف اشک ریختن بود. بعد از سوار شدن ، گفته بود:
- در این مورد حرف نزنیم.
کیت پرسیده بود:
- مادر ، اوضاع چطور است؟
مونا فارل لبخندی زورکی زده و گفته بود:
- حالم خوب است عزیزم.
- برای لیسی توضیح دادی که چرا امشب نتوانستم با او حرف بزنم؟
- به او گفتم باید به نیویورک برویم و تو قبل از رفتن می خواستی مطمئن شوی که بانی شامش را می خورد. او حتماً این مسأله را درک می کند.
چی پرسیده بود:
- به او گفتی امشب جیمی لندی را می بینیم؟
- بله .
- چی گفت؟
- او گفت: ( مونا فارل مکث کرد تا نسنجیده حرف نزند چون لیسی هشدار داده بود نباید محل زندگی اش فاش شود. کیت و جی نمی دانستند مونا از این مسأله آگاه است . مونا در حالی که احساس ناراحتی می کرد، با حالتی محافظه کارانه حرفش را تمام کرد) او گفت که غافلگیر شد.

***

وقتی جیمی لندی می خواست سر میزی که در الکس پلیس برایشان در نظر گرفته شده بود ، بنشیند، به کارمند سابق خود گفت:
- خوب کارلوس ، می بینم که الکس تو را سر پیشخدمت کرده.
کارلوس با لبخندی گفت:
- بله ، آقای لندی .
استیو ابوت گفت:
- اگر کمی دیگر صبر می کردی ، جیمی هم به تو ارتقاء مقام می داد.
جیمی به طور مختصر گفت:
- شاید هم نه.
الکس کاربین گفت:
- هر مسأاله ای راه حل دارد ... جیمی ، اولین بار است که به اینجا می آیی. بگو نظرت در مورد اینجا چیست؟

جیمی لندی به اطراف نگاه کرد و سالن غذا خوری را که دیوارهای سبز تیره اش با نقاشیهای رنگارنگ در قالب طلایی مزین شده بود ، با دقت بررسی کرد و گفت:
- به نظر می رسد از چایخانه های روسی الهام گرفته ای .
الکس که با او همعقیده بود ، خوشحال شد و گفت:
- همین طور است. درست همان طور که تو از La cote aasgue الهام گرفتی ... خوب، حالا چه می نوشید ؟ دلم می خواهد شراب مرا بچشید.

***

کیت در حالی که نوشابه را جرعه جرعه سر می کشید ، فکر کرد: جیمی لندی از آن آدمهای نیست که انتظار داشتم . جی چقدر نگران بود که او را منتظر نگه داشته ، ولی اصلاً به نظر نمی رسد بابت چند دقیقه تأخیر ما دلخور شده باشد .
در واقع، وقتی جی معذرت خواهی کرده بود ، لندی گفته بود :
- در رستوران خودم دوست دارم مردم دیر کنند چون کسی که منتظرشان است ، مشروبی دیگر سفارش می دهد و صورتحسابش بیشتر می شود.

علی رغم شوخ طبعی ظاهری لندی ، کیت احساس می کرد او بشدت عصبی است. حالت افسردگی از چهره اش می بارید و رنگ پریده بود. شاید به این دلیل که بیش از حد برای مرگ دخترش غصه می خورد. لیسی به آنان گفته بود که مادر هیثر لندی در اثر مرگ دخترش از پا در آمده است. منطقی بود که پدرش نیز همین طور باشد .

وقتی آنان به هم معرفی شدند ، مونا رو به جیمی کرد و گفت :
- می دانم چه حالی دارید . دختر من ...
الکس حرف مونا را قطع کرد ، دست او را گرفت و گفت:
- چطور است در این مورد بعداً حرف بزنیم ، عزیزم؟

کیت در همان نظر اول از استیو ابوت ، شریک لندی ، خوشش آمده بود. الکس به آنان گفته بود که او تقریباً حکم پسر خوانده ی لندی را دارد و بسیار به هم نزدیک هستند. و کیت فکر کرد: البته نه از لحاظ ظاهر ، چون ابوت براستی خوش قیافه و خواستنی است.

***

در طول شام ، کیت متوجه شد که استیو و الکس عمدتاً سعی می کنند ذکری از لیسی یا ایزابل وارینگ به میان نیاید . در این بین. لندی ماجراهایی شنیدنی در مورد برخورد با بعضی مشتریان معروفش تعریف می کرد.
در حقیقت، لندی داستانسرایی برجسته بود، خصیصه ای که به نظر کیت با ظاهر روستایی و خاکی او در هم آمیخته و از او فردی عجیب و جذاب ساخته بود. به نظر می رسید که جیمی لندی براستی خونگرم است و از آنان خوشش آمده است.
در بین گفتگو ، وقتی جیمی متوجه شد که پیشخدمتی با بی قراری به زنی نگاه می کند که ظاهراً برای انتخاب پیش غذا مردد مانده است ، چهره اش در هم رفت و بسرعت گفت:
- الکس او را بر کنار کن . به درد نمی خورد. هرگز هم به درد نخواهد خورد.
و کیت فکر کرد: وای، چقدر سخت گیر ! بیخود نبود جی می ترسید جیمی از او دلخور شود.

سرانجام، جیمی بود که بی مقدمه بحث را به لیسی و ایزابل وارینگ کشاند. بمحض اینکه قهوه آوردند، گفت:
- خانم فارل ، من دختر شما را یک بار ملاقات کرده ام . می خواست به وعده ای که به همسر سابقم داده بود، عمل کند و یادداشتهای هیثر را به من بدهد.
مونا به آرامی گفت:
- می دانم.
- من با او خوشرفتاری نکردم. او به جای نسخته ی اصل، کپی آن را برایم آورد. آن موقع در این فکر بودم که او با چه جرأتی اصل یادداشتها را به پلیس داده.
مونا پرسید:
- هنوز هم همین عقیده را دارید؟
سپس بی آنکه منتظر جواب بماند، گفت:
- آقای لندی ، دخترم برای نگهداری مدارک تحت پیگرد قانونی قرار گرفت چون می خواست آرزوی ایزابل را موقع مرگ بر آورده کند.
کیت فکر کرد: خدایا، چیزی نمانده مامان منفجر شود.
لندی با بی حوصلگی گفت:
- دو روز پیش این را فهمیدم. وقتی دیدم پلیس مرا سر می دواند و دایم چرند تحویلم می دهد و می گوید که دزدی حرفه ای قصد سرقت داشته بی آنکه خیال کشتن ایزابل را داشته باشد ، تصمیم گرفتم کاراگاهی خصوصی استخدام کنم و این مسأله را او برایم گفت.

کیت متوجه شد که چهره ی لندی مثل لبو قرمز شده است . ظاهراً استیو ابوت هم متوجه شد چون مصرانه گفت:
- جیمی، آرام باش.اگر سکته کنی، از آن مریضهای تحمل ناپذیر می شوی.
جیمی نگاهی خشمگین به او انداخت . سپس رو به مونا کرد و گفت:
- دخترم هم همیشه همین را می گفت.
سپس بقیه ی قهوه اش را نوشید و گفت:
- خبر دارم که دختر شما تحت برنامه ی حفاظتی است. حتماً برای هر دوی شما زجر آور است.
مونا به نشانه ی توافق سری تکان داد و گفت:
- بله، همین طور است.
- چطور با او تماس می گیرید؟
مونا گفت:
- هفته ای یک بار زنگ می زند. راستش دلیل تأخیرمان همین بود. وقتی جی و کیت به دنبال من آمدند، با او صحبت می کردم.
جیمی پرسید :
- شما نمی توانید به او زنگ بزنید؟
- ابداً . نمی دانم باید با کجا تماس بگیرم.
جیمی بی مقدمه گفت:
- می خواهم با او حرف بزنم . این را به او بگویید. کاراگاهی که استخدام کرده ام، می گفت او قبل از مرگ ایزابل مدت زیادی کنارش بوده. سؤالهای زیادی از او دارم.

جی سکوت خود را شکست و گفت:
- آقای لندی، شما باید تقاضای خود را به دادستانی بگویید . آنان قبل از اینکه لیسی تحت این برنامه قرار بگیرد، با ما صحبت کردند.
جیمی غرید :
- می خواهی بگویی ممکن است آنان حرف مرا زمین بزنند؟ باشد، شاید راه دیگری هم وجود داشته باشد . بنابراین به جای من از او بپرسید که آیا آخر یادداشتهای هیثر یکی – دو صفحه ی بی خط وجود داشته یا نه ؟
الکس کاربین پرسید :
- جیمی، چه اهمیتی دارد؟
- چون اگر این طور باشد ، هیچ کدام از مدارکی که به پلیس تحویل داده شد،در امان نبوده. آنها یا دستکاری می شوند یا غیبشان می زند. باید برای این کار راهی پیدا کنم.

سپس جیمی دستش را تکان داد تا کارلوس پی کارش برود . او با قوری قهوه پشت سر لندی ایستاده بود. بعد رو به مونا کرد و گفت:
- خوب، خانم فارل، برای شما و دخترتان متأسفم. از آنچه شنیده ام ، دستگیرم شده که او با ایزابل خوب بوده و سعی کرده به من هم کمک کند. یک عذرخواهی به او مدیونم . حالش چطور است؟
- او هنر پیشه ای کار کشته است. هرگز شکایت نمی کند. در واقع ، همیشه سعی می کند مرا خوشحال کند.
مونا به جی و کیت رو کرد و ادامه داد:
- راستی ، یادم رفت به شما بگویم که لیسی در باشگاهی تازه تأسیس نام نویسی کرده. طاهراً آن باشگاه زمین اسکواش هم داد.
سپس رو به لندی کرد و گفت:
- او همیشه خوره ی ورزش بوده.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#53

فصل چهل وسوم

لیسی بعد از پایان مکالمه با مادرش ، گوشی را گذاشت و در راهروی هتل به جرج سونسون پیوست. بی آنکه حرفی رد و بدل شود ، هر دو به سوی خودرو رفتند.

او در این فکر بود که برای شب طولانیی که در پیش دارد ، چه کاری در نظر بگیرد. از یک چیز مطمئن بود، نمی توانست تمام شب را بتنهایی در آپارتمان بگذراند . پس می بایست چه می کرد؟ گرسنه نبود و دلش هم نمی خواست بتنهایی به رستوران برود. بعد از آن تجربه ی سینما رفتن در پنج شنبه شب ، نمی توانست تحمل کند که بتنهایی در سالن سینما بنشیند .
بعد فکر کرد که می تواند از از دیدن اختتامیه ی نمایشنامه ی «من و پادشاه» لذت ببرد ، به شرط اینکه بلیت گیرش بیاید. اما مطمئن بود برای موسیقی پیش در آمد نمایشنامه سنگ تمام خواهند گذاشت . او از سالهای پیش که در گروه نوازنده به دنبال پدرش می گشت ، تصویر ذهنی داشت.

وقتی به سوی خودرو سونسون می رفت، فکر کرد: دلم برایت تنگ شده، پدر. اما ندایی درونی به او جواب داد: با خودت روراست باش ، دخترم. در این لحظه ، تو برای من عزا نگرفته ای . کسی را که می خواستی پیدا کرده ای ، ولی از تصویر من برای پوشاندن چهره ی محبوبت استفاده مي کني ، اقرار کن که همين طور است . چهره ي من نيست که دنبالش مي گردي و خيال من نيست که ازش فرار مي کني .

در طول راه ، سونسون حرف نمي زد و ليسي را با افکار خود رها کرده بود. بالاخره ليسي از او پرسيد که از بالدوين خبري شده است يا نه . و او جواب داد:
- هنوز نه ، آليس .
به ليسي برخورد که سونسون ، تنها فرد مورد اعتماد و در تماس با او نيز نام اصلي او را صدا نمي زند .
- من با سادگي و مهرباني به آن حضرت آقا پيغام دادم که مي خواهم بدانم اوضاع از چه قرار است . سه شنبه شب اطلاعات مفيد و معتبري به او دادم . ادب حکم مي کرد مرا هم از پيشرفت امور آگاه کند . خيال نمي کنم بيش از اين طاقت اين جور زندگي را داشته باشم .

ليسي لب خود را گاز گرفت و پشتش را محکم به صندلي خودرو زد . مثل هميشه که عصبانيتس را سر سونسون خالي مي کرد . احساس شرمندگي و بچگي کرد . مطمئن بود سونسون ترجيح مي دهد . در خانه پيش همسر و سه دختر نوجوانش باشد تا اينکه دنبال او از اين هتل به آن هتل برود و منتظر بماند تا او تلفن بزند .

- آليس ، به حسابت پول ريختم . مي تواني فردا اسمت را در باشگاه بنويسي .
و اين روش سونسون بود براي اينکه به ليسي بفهماند احساس او را درک مي کند .

ليسي نجواکنان گفت :
- متشکرم . (سپس احساس کرد دلش مي خواهد داد بزند .) لطفاً يک بار هم که شده مراليسي صدا کن . اسم من ليسي فارل است .
به آپارتمان ليسي رسيدند . او وارد سرسرا شد . هنوز تصميم نگرفته بود که چه کند . براي مدتي طولاني بي هدف جلوي آسانسود ايستاد . سپس بي مقدمه برگشت و به جاي رفتن به طبقه ي بالا ، از ساختمان بيرون رفت و سوار اتومبيل خودش شد . مدتي بي هدف در خيابانها رانندگي کرد . سپس به سوي مسيري پيچيد که به محل نمايشنامه ي "من و پادشاه" ختم مي شد . وقتي به آنجا رسيد . به دنبال رستوان کوچکي گشت که آن شب از جلوي آن رد شده بودند . با توجه به اينکه هيچ وقت مسيرها را درست تشخيص نمي داد . وقتي براحتي رستوران را پيدا کرد . خيالش راحت شد . او فکر کرد : شايد بالاخره اين منطقه را بشناسم . اگر قرار باشد مدتي طولاني در کار معاملات املاک بمانم ، مطمئناٌ آشنايي با منطقه برايم ضروري است .
شايد خيابان چهارم غربي در گرينويچ ويليج نيويورک هم رستوراني شبيه آن رستوران داشت . بمحض اينکه در خودرو را باز کرد . بوي مطبوع نان و سير به مشامش خورد . حدود بيست ميز در رستوران بود که روميزيهاي چهارخانه ي سفيد و قرمز داشت و روي هر کدام شمعي روشن بود .
- انگار همه ي ميزها اشغال است .

پيشخدمت او را به گوشه اي راهنمايي کرد که چندان در معرض ديد نبود و گفت :
- راستش الان رزرو يکي از ميزها لغو شد .

ليسي در مدتي که منتظر بود غذايش را بياورند . ناخنکي به نان برشته ي ايتاليايي زد و جرعه اي شراب نوشيد . دور و بر او مردم مي خوردند و گپ مي زدند . معلوم بود که خوش هستند . او تنها کسي بود که تک و تنها نشسته بود . در اين فکر بود که چه چيز آن مکان متفاوت است و چرا او چنين احساسي دارد ؟
ن
اگهان متوجه شد که چرا چنين حالي دارد . مي بايست از آنجا مي رفت . حتي با اينکه ديده نمي شد . آنجا رستوران کوچکي بود که او مي توانست هر تازه واردي را ببيند بي آنکه خودش ديده شود . به همين نسبت به هفته اي که گذرانده بود ، بيشتر احساس امنيت مي کرد . بنابراين فکر کرد : پس چرا اين طوري هستم ؟ و با تاسف و ندامت اقرار کرد : چون به مادرم گفته ام کجا هستم .
هشداري را که در مورد محل اقامتش به او شده بود ، به خاطر آورد " اين طور نيست که خانواده ات آگاهانه محل زندگي تو را افشا کنند . اين طور به نظر مي رسد که بي اختيار چيزي بگويند و امنيت تو را به خطر بيندازند و "
به ياد مي آورد که پدرش هميشه به شوخي مي گفت اگر مامان خاطرات خود را بنويسد بايد عنوان کاملترين راز را روي آن بگذارد ، چون او هرگز راز نگه دار نبوده است . سپس به ياد آورد که وقتي به مادرش هشدار داد در مورد محل زندگي او چيزي به جيمي لندي نگويد ، چقدر مادرش هُل شده . او در دل دعا کرد که مادرش هشدار او را جدي گرفته باشد .

سالاد تازه وسُس آن تند و خوشمزه بود . لينگويني (نوعي ماکاراني پهن و کوتاه ) با سُس صدف خوشمزه است . به هر حال ، احساس امنيت او ديري نپاييد . وقتي رستوران را ترک کرد و عازم خانه شد ، دايم به نظرش مي رسيد چيزي يا کسي در حال نزديک شدن به اوست .

تام لينج برايش پيغام گذاشته بود :
- آليس ، بايد تو را ببينم . لطفاً به من زنگ بزن . (و شماره اش را هم گفته بود ) .
ليسي فکر کرد : اي کاش مي توانستم به تو زنگ بزنم .

روث ويل کاکس هم زنگ زده بود :
- آليس ، دلمان برايت تنگ شده . لطفاً آخر هفته سري به اينجا بزن . مي خواهم راجع به آقايي که در مورد تو پرس و جو مي کرد ، حرف بزنم .
ليسي فکر کرد : روث مي خواهد خودسرانه نقش باني خير را بازي کند .

او به رختخواب روفت و بالاخره خوابش برد . سپس در خواب ديد که در کنار ايزابل وارينگ زانو زده است ... دستي به شانه اش خورد ... سرش را بلند کرد و ... قاتل ايزابل وارينگ را ديد ... او با چشمان آبي کمرنگش به ليسي زُل زده و سلاحي را به جانب او نشانه گرفته بود .
او با جهشي تند و ناگهاني از خواب پريد . چيزي نمانده بود فرياد بزند . پس از آن بي فايده بود . تا صبح خواب به چشمانش را نيافت .
صبح زود ، ليسي به زور براي دويدن از خانه بيرون رفت ، ولي از اينکه مجبور بود گهگاه به پشت سرش نگاهي بيندازد تا مطمئن شود کسي در تعقيب اونيست . اعصابش خُرد شد .

وقتي به آپارتمان برگشت و در را قفل کرد ، به خود گفت : من مثل يک سطل زباله شده ام.

ساعت نُه صبح بود و او هيچ برنامه اي براي بقيه ي روز خود نداشت. مي لي سنت رويس به او گفته بود که معمولاً در روزهاي آخر هفته با مشتريها قرار مي گذارد تا به آنان خانه نشان دهد و اگر ليسي دوست داشته باشد ، مي تواند همراه او برود . اما متاسفانه براي اين هفته با هم قرار نگذاشته بودند .

اول صبحانه مي خورم ، بعد به اين باشگاه تازه تاسيس مي روم . دست کم کاري کرده ام.

ساعت ده و ربع به باشگاه ورزشي ادينا رسيد . مسوول نام نويسي به او اشاه کرد که به دفتر نام نويسي بيايد و بشيند . ليسي در کيف دستي اش به دنبال کارت شناسايي مي گشت و همزمان مسوول نام نويسي که با تلفن حرف مي زد ، گفت :
- بله درست است آقا . ما يک زمين اسکواش تازه تاسيس داريم که بي نظير است . بهتر است بياييد و نگاهي به آن بيندازيد .
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#54

فصل چهل وچهارم

صبح روز دوشنبه ، کارآگاه اسلون از خانه اش واقع در محله ي برانکس در منطقه ي ريور ديل راهي گرينويچ درکانکتيکات شد تا با ريچارد.جي.پارکر بزرگ ملاقات کند .
در طول مسير برفهاي چند روزه اي که اکنون به صورت توده اي يخ خاکستري رنگ درآمده بود . همچون تابلويي بي نظير به نظر مي رسيد . آسمان ابري و پيش بيني شده بود باران خواهد باريد . هواشناسي اعلام کرده بود با کاهش درجه حرارت ، باران تبديل به تگرگ خواهد شد .
اسلون با خود گفت : از آن روزهاي نفرت انگيز زمستاني که آدمهاي زبل و پولدار يا راهي جنوب مي شوند يا هاوايي . واين سفري بود که او برايش پول پس انداز مي کرد. خيال داشت همسرش بتي را دوسال ديگر براي سي امين سالگرد ازدواجشان به آنجا ببرد . در دل گفت اي کاش فردا به هاوايي مي رفتند ، ويا حتي امروز .

هرچند با ماجراهايي که در اداره ي پليس درگيرش بود . نمي توانست به جايي را پيدا کند . به فکرش خطور کرده بود که حتماً مدارک گم شده مدارکي حیاتی است و چه بسا با دسترسی به آن بتوان معمای قتل ایزابل وارینگ را حل کرد. با خود گفت: لیسی فارل کار بدی کرد که یادداشتها را از صحنه ی قتل برداشت اما بدتر از آن، این است فردی ناباب که احتمالاً پلیس است یادداشتها را از دفتر من دزدیده است. و احتمالاً همان فرد صفحاتی از نسخه ی دوم را که جیمی لندی به ما داد ، برداشته.

تصور اینکه احتمالاً در کنار چنین پلیسی کار می کند. غذا می خورد و می آشامد، پلیسی که جاسوس دو جانبه است ، حال او را به هم می زد .

وقتی او از خروجی شماره 31 بزرگراه مریت خارج شد ، به یاد عملیاتی افتاد که برای به دام انداختن خلافکار انجام داده بود . با این هدف که سارق مدارک به دام بیفتد، دسته کلید خود را از جیب کتش بیرون آورده و در کشوی میز گذاشته و درش را هم قفل کرده بود . سپس به تمام حاضران در اتاق رو کرده و با لحنی خشمگین گفته بود:
- لعنت به من اگر دیگر چیزی از دفترم گم شود .

او با کمک رئیس کلانتری داستانی سر هم کرده بود به این مضمون که بخشی از مدارک هنوز در کشوی میز اوست و ممکن است سرنخی باشد برای حل معمای قتل ایزابل وارینگ . شرح او در مورد مدرک فرضی عمداً دو پهلو بود.

یک دوربین مخفی از بالای سقف روی میز او را هدف گرفته بود و هفته ی دیگر که او وارد دفترش می شد، عادت قدیمی خود را از سر می گرفت و کلیدهایش را در جیب کتش می گذاشت و آن را به پشتی صندلی آویزان می کرد. معتقد بود با منتشر کردن آن اطلاعات جعلی ، فرصت خوبی در اختیار خواهد داشت تا در مورد طعمه ی خود حقایقی را کشف کنند. مسلماً هر کس ایزابل وارینگ را کشته بود ، در دزدی از اتاق او نیز دست داشت و به طور جدی در مورد هر مدرک تازه ای نگران بود.

اسلون فکر کرد: مشکل می توان باور کرد که مردی مثل ساندی ساوارانو شخصاً پشت سر این دزدی باشد . او مرد عمل است . احتمالاً کسی که دارای نفوذ سیاسی و اجتماعی است و پول فراوانی هم دارد ، دستور قتل و تیراندازیها را می دهد . و وقتی در مورد مدرک تازه ی من خبری بشنود، دستور می دهد آن را هم نابود کنند.

آنچه اسلون را در تنگنا قرار داده بود ، این بود که هر چند دلش می خواست آن پلیس خلافکار لو برود ، تصور می کرد چه بسا آن پلیس یکی از کسانی است که در عرض بیست و پنج سال گذشته در جایی به او کمک کرده و ا مخمصه نجاتش داده است. و تحمل چنین چیزی هرگز آسان نیست.

خانه ی پارکر در تنگه ی لانگ آیلند قرار داشت . خانه ای مجلل آجری که در دو طرف آن برجی ساخته شده بود و آن قدر قدمت داشت که ارزش معنوی داشته باشد. هنوز هم تکه ای برف زمین وسیع آنجا را پوشانده بود .

اسلون از درِ بزرگ ورودی داخل شد و در محوطه ی نیم دایره ی جلوی در ساختمان توقف کرد. در حالی که از پلکان سنگفرش بالا می رفت، نگاهش را از پنجره ای به پنجره ی دیگر می انداخت با این امید که از پنجره ای نیم بازریک پارکر را ببیند که او را می پاید.
مستخدمه ای جوان و بسیار جذاب و اونیفورم پوش به او اجازه ی ورود داد. وقتی او نام خود را گفت:
- آقای پارکر در اتاق مطالعه منتظر شما هستند.

از لحن کلام او پیدا بود که بین آنان رابطه ای جنسی وجود دارد و اسلون احساس کرد او همین چند لحظه پیش اتاق مطالعه ی پارکر را ترک کرده است.

وقتی او به دنبال مستخدمه از سرسرای عریض و فرش شده رد می شد، آنچه را در مورد پارکر پیر می دانست ، مرور کرد. شنیده بود که پارکر زن باز است و وقتی به زن جوان و جذابی که جلوی او راه می رفت نگاه کرد، دلش می خواست بداند که آیا پارکر پیر آن قدر احمق است که در خانه ی خودش دست به کاری بزند؟
و چند دقیقه ی بعد ، اسلون به این نتیجه رسید که به احتمال زیاد پارکر احمقی به تمام معناست ، چون او را دید که روی مبل چرمی نشسته است و قهوه می نوشد ، و فنجانی نیم پُر در کنار اوست.

پارکر نه از جای خود بلند شد تا به او خوشامد بگوید و نه به او قهوه تعارف کرد . فقط گفت:
- بنشین ، کاراگاه اسلون . (لحن او بیشتر شبیه دستور بود تا دعوت.)
اسلون می دانست جمله ی بعدی پارکر این خواهد بود که خیلی گرفتار است و بیش از چند دقیقه وقت ندارد.
و دقیقاً همین را شنید .
اسلون متوجه شد که پیشخدمت هنوز در اتاق است. به او رو کرد و با لحنی خشک گفت:
- خانم، بمحض اینکه من اینجا را ترک کردم ، شما می توانید برگردید.

ریچارد پارکر با حالتی بر آشفته از جا در رفت و گفت:
- تو خیال می کنی کی ...

اسلون حرف او را قطع کرد و گفت:
- آنچه من خیال می کنم و شما هم باید بدانید ، آقای پارکر ، این است که من نوکر دست به سینه ی شما نیستم . این قضیه هم یکی از آن معاملات ملک و املاک جنابعالی نیست. من آمده ام در مورد پسرتان حرف بزنم. او نه تنها در یک قتل بلکه در دو قتل مظنون به حساب می آید.

اسلون به جلو خم شد و به منظور تأکید ، چند ضربه روی میز زد و گفت:
- ایزابل وارینگ باور نکرده بود مرگ دخترش تصادف بوده و مدارک موجود حاکی از این است که ایزابل به دست قاتلی حرفه ای کشته شده . به دست کسی که از نظر ما شناخته شده است و در ضمن برای اتحادیه ی مواد مخدر کار می کرده . البته این اطلاعات کامل نیست اما من گوشی را دستت می دهم. حتماً خبرداری که پسر تو راه ورود به آپارتمان ایزابل وارینگ را برای قاتل باز کرد. این مسأله بتنهایی کافی است او را شریک جرم کند و حکم بازداشتش صادر شود. اما موضوع دیگری که باید در مورد پسرت بدانی ، یا شاید هم از قبل می دانستی ، این است که ریک بعد از ظهر روزی که هیثر لندی کشته شد در استو بوده. ما شاهدی داریم که می تواند شهادت بدهد هیثر لندی از او می ترسیده و وقتی سر و کله ی پسرت آنجا پیدا شده ، هیثر با حال خراب پیست اسکی را ترک کرده.

اسلون مکث کرد و نگاهش را به مردی دوخت که با ناراحتی روبرویش نشسته بود . لکه های سرخی ناشی از خشم و غضب چهره ی پارکر را پوشانده بود، اما وقتی شروع به حرف زدن کرد ، صدایش سرد و آرام بود :
- فقط همین،کاراگاه؟
- نه . نه کاملاً . ریچارد جی پارکر معتاد به موا مخدر مایه ی افتخار و شهرت توست . و ظاهراً تو از پرداخت صورتحسابهای او دست کشیده ای . ولی او هنوز هم به طریقی مواد مخدر گیر می آورد . معنی اش این است که احتمالاً او مبلغ زیادی به کسی مقروض است که می تواند وضعیتی خطرناک باشد . نصیحت من به تو این است که برایش وکیلی جنایی استخدام کنی و به او بگویی بیاید و خودش را تسلیم کند . در غیر این صورت ، شاید خودت هم با چندین اتهام مواجه شوی.
پارکر گفت:
-من نمیدانم او کجاست
اسلون از جای خود بلندشد:
به نظر من می دانی .به تو اخطارمیکنم او واقعا در معرض خطری بزرگ است او اولین کسی نیست که فلنگ را بست و باید تاوان ناپدید شدنش را بپردازد.

صدای پرسیلا پارکر به گوش رسید:
-پسر من در درمانگاه توانبخشی معتادان هاتفورد است.

کارآگاه اسلون رویش را برگرداند از شنیدن صدایی که انتظارش را نداشت مبهوت شده بود.
پرسیلا پارکر جلوی در ایستاده بود گفت:
-چهارشنبه گذشته خودم او را به انجا بردم شوهرم راست میگوید که نمیداند او کجاست ریک پیش من آمد و کمک خواست ان روز سر پدرش خیلی شلوغ بود.
چشم پرسیلا به دومین فنجان قهوه افتاد و با حالتی تحقیر کننده و بیزار به شوهرش نگاه کرد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#55
فصل چهل وپنجم

لیسی بعد از تحویل دادن برگه ی نام نویسی و پرداخت شهریه ی باشگاه ورزشی ادینا یکراست به زمین اسکواش رفت تا بازی کند او بی درنگ متوجه شد که کم خوابی شب قبل و دویدن صبح زود بشدت خسته اش کرده است نمیتوانست توپهای برگشت را درست بزند و خیلی زود احساس کرد قوزک پایش بدجور درد گرفته است چون سعی میکرد به توپ برسد ولی برای زدن آن به دیوار ناموفق بود این مسائله به علت نوع زندگی فعلی اش بود.
از خودش بدش آمد و اشک در چشمانش جمع شد لنگ لنگان از زمین بازی بیرون آمد ژاکت و کیفش را از قفسه فلزی برداشت و راه خروج را در پیش گرفت.

در دفتر باشگاه نیم باز بود و دختر جوانی که پشت میز نشسته بود با مردی مو خاکستری صحبت می کرد.

لیسی احساس کرد قوزک پایش ورم کرده است برای لحظه ای جلوی در نیم باز توقف کرد و تصمیم گرفت وارد شود و از او بخواهد از داخل جعبه کمکهای اولیه یک نوار کشی به او بدهد اما بعد فکر کرد بهتر است یکراست به خانه برود و روی قوزک پایش یخ بگذارد صبح ان روز بشدت دلش می خواست از خانه بیرون بزند اما حالا فقط مایل بود هر چه زودتر به خانه برسد و در را پشت سر خود قفل کند.

اوایل صبح که لیسی برای دویدن رفته بود آسمان کمی ابری بود اما حالا آسمان طوری ابری بود که انگار تمام ابرها به هم چسبیده اند لیسی در حال رانندگی از ادینا به مینیاپولیس، احتمال بارش برف را حتمی دانست .

محل توقف خودرو او در توقفگاه پشت ساختمان بود او به سمت توقفگاه راند و وقتی ایستاد خودرو را خاموش کرد و لحظه ای در سکوت گذراند زندگی اش و در تنهایی زندگیی داشت که نمیشد نام زندگی بر ان نهاد او در دام دروغ گرفتار آمده و وانمود کرده بود کسی است که وجودش خارجی نداشت چرا؟ فقط چون شاهد قتل بوده؟ گاهی آرزو میکرد قاتل او را در کمد لباس به دام اندخته بود البته دلش نمیخواست بمیرد ولی مرگ برایش بمراتب بهتر از این زندگی بود او با درماندگی فکر کرد:باید کاری بکنم.

در خودرو را باز کرد و پیاده شد حواسش بود مراقب پای ضربه دیده اش باشد بمحض اینکه خواست در خودرو را قفل کند دستی روی شانه اش خورد احساسش درست مثل احساسی بود که در خواب دیده بود گویی حرکت زندگی مثل فیلم آهسته شده است سعی می کرد فریاد بزند ولی صدایی از دهانش خارج نمیشد ناگهان به یک سو پرید و سعی کرد حالت تهاجمی به خود بگیرد ولی نفسش بند امد و لنگ لنگان به راه افتاد سوزشی ناگهانی در قوزک پایش احساس کرد گویی اهن گداخته روی ان گذاشته اند.
دستی او را در بر گرفت تا از افتادنش جلوگیری کند سپس صدایی آشنا بالحنی پشیمان به گوشش رسید:
-متاسفم الیس نمی خواستم بترسانمت مرا ببخش
تام لینچ بود.

لیسی درحالی که خیالش راحت شده بود همچنان که می لنگید به او تکیه داد:
-اوه...تام...وای خدایا...من...من حالم خوب است. فقط... به نظرم هول کردم.

اشکهای لیسی سرازیر شد. احساس آرامش میکرد احساسی خوب که از آغوش تام نشات می گرفت چند دقیقه ای همانجا ایستاد هیچ حرکتی نمیکرد سپس خود را جمع و جور کرد و روبروی تام ایستاد نمیتوانست این کار را بکند نه با او و نه با خودش.
لیسی در حالی که اشکهایش را پاک میکرد و میکوشید عادی نفس بکشد گفت:
-تام متاسفم که زحمت کشیدی و تا اینجا آمدی من دارم میروم بالا .
تام گفت:
-من هم می آیم باید با تو حرف بزنم.
-چیزی برای گفتن نداریم.
-اتفاقا گفتنی زیاد است بخصوص با دانستن این حقیقت که پدرت در میناپولیس را افتاده و دنبال تو میگردد چون مادرت درحال مرگ است او میخواهد تو دوباره فرصتی به او بدهی.

لبان لیسی مثل لاستیک کش امد و گفت:
-چه؟تو... تو... چه میگویی؟

گلوی او چنان به هم چسبیده بود که بسختی میتوانست کلمات را ادا کند.
-دارم حقیقت را میگویم دیروز بعدازظهر روث ویل کاکس میگفت مردی به باشگاه آمده که عکس تو را داشته و ادعا کرده پدرت است و دنبالت میگردد.

لیسی فکر کرد:او در مینیا پولیس است.حتما پیدایم میکند.
-آلیس به من نگاه کن حقیقت دارد؟پدرت است که دنبالت می گردد؟
لیسی با درماندگی سرش را تکان داد و گفت:
-خواهش میکنم تام برو.

تام صورت لیسی را بین دستانش گرفت و مجبورش کرد به او نگاه کند.
گفت:
-من از اینجا نمی روم.

لیسی یک بار دیگر طنین صدای جک فارل را شنید که گفت:
اقرار کن که از تصویر من برای پوشاندن چهره مردی که دوستش داری استفاده میکنی..

لیسی با خود گفت:اقرار میکنم سپس سرش را بلند کرد و به خطوط استوار آرواره ی تام چشم دوخت به چهره ای که از شدت نگرانی چین بر پیشانی اش افتاده بود و اضطراب در نگاهش موج میزد.

لیسی در سکوت به خود قول داد:نمیگذارم پایت به این ماجرا کشیده شود. نباید برای تو اتفاقی بیفتد.
و از ذهنش گذشت:اگر قاتل ایزابل وارینگ توانسته بود نشانی مرا از روث ویل کاکس بگیرد احتمالا تا حالا من زنده نبودم تا حالا که خوب بوده ولی عکس مرا در چه جاهای دیگری نشان داده؟
-آلیس میدانم که به دردسر افتاده ای هر چه باشد مهم نیست من در کنارت هستم اما دیگر نباید بیشتر از این مخفی کنی(لحن تام مصرانه بود.)
-این را نمیفهمی؟
لیسی به او نگاه کرد. این چه احساس غریبی بود که نسبت به این مرد داشت؟عشق؟او دقیقا همان کسی بود که لیسی همیشه آرزو داشت ملاقاتش کند. اما نه حالا و نه اینجا در این موقعیت لیسی فکر کرد: نمیتوانم پای تو را وسط بکشم.

خودرویی وارد توقفگاه شد یک دفعه به دل لیسی افتاد که تام را به پشت خودرو خودش بکشد و دوتایی پنهان شوند او فکر کرد: باید فرار کنم باید کاری کنم که تام برود.
و وقتی توانست رانندهی خودرویی را که نزدیک می شد ببیند متوجه شد که زن است و درهمان مجتمع زندگی میکند و با خشم و ترس فکر کرد: اما خودرو بعدی که به اینجا می آید متعلق به کیست؟ شاید او باشد!
برف باریدن گرفت.
لیسی با التماس گفت:
تام لطفا برو باید به خانه زنگ بزنم و با مادرم صحبت کنم.
- پس این موضوع حقیقت دارد؟

لیسی سرش را به نشانه ی تایید تکان داد ولی مراقب بود به او نگاه نکند گفت:
باید با او حرف بزنم باید اوضاع را سر و سامان بدهم می توانم بعدا به تو زنگ بزنم؟(و بالاخره سرش را بلند کرد.)

تام با چشمانی دلواپس و پر از سوال مدتی به او نگاه کرد:
-به من زنگ میزنی آلیس؟
-بله قسم می خورم.
-اگر کاری از دستم بر بیاید میدانی که...
لیسی حرف او را قطع کرد و گفت:
-نه حالا نه
-یک چیزی را صادقانه به من میگویی؟
-البته
-مردی در زندگی ات هست؟
لیسی به چشمان او نگاه کرد و گفت:
-نه نیست
تام سرش را تکان داد:
-فقط میخواستم همین را بدانم.

خودرویی دیگر وارد توقفگاه شد صدایی در ذهن لیسی فریاد زد:از من دور شو تام.
و بعد به تام گفت:
-تام باید به خانه زنگ بزنم.
تام که دست او را گرفته بود گفت:
-دست کم بگذار تا جلوی آپارتمان با تو بیایم.
و بعد از چند قدمی که با هم رفتند تام ایستادو گفت:
-تو میلنگی
-چیزی نیست پایم پیچید.
لیسی در حال راه رفتن دعا میکرد چهره اش نشان ندهد چقدر درد دارد تام در ورودی را برای او باز کرد و گفت:
-چه موقع از تو خبر میگیرم؟
لیسی به او نگاه کرد و زورکی خندید و گفت:
-یکی-دو ساعت دیگر
تام گونه او را بوسید و گفت:
-من نگران تو هستم .خیلی نگرانم.
سپس دستان او را محکم در دست گرفت نگاه مشتاقش را به نگاه او دوخت و گفت:
-منتظر تلفنت هستم تو بهترین خبر را به من دادی و امیدوارم کردی

لیسی همانجا ایستاد تا اتومبیل سورمه ای رنگ تام دورشد سپس با عجله به سوی آسانسور رفت.
او حتی صبر نکرد تا کتش را درآورد بی درنگ به باشگاه زنگ زد صدای نخراشیده و سرحال مدیر به گوش رسید:
-پاشگاه ورزشی ادینا، یک لحظه گوشی لطفا
یکی دو دقیقه گذشت لیسی با خود گفت لعنتی و با عصبانیت گوشی را گذاشت.

شنبه بود حتما مادرش در خانه بود برای اولین بار بعد از ماهها شماره ای آشنا گرفت با اولین زنگ مادرش گوشی را برداشت.
لیسی می دانست که نباید وقت تلف کند.
-مادر به کی گفتی من اینجا هستم؟
مادرش با لحنی آشکارا نگران گفت:
-من به احدی نگفته ام لیسی چرا این را می پرسی؟
لیسی فکر کرد: بله عمدا به احدی نگفته ای.
-مادر برای شام دیشب چه کسانی آمده بودند؟
آلکس، کیت، جی، جیمی لندی، شریکش استیو ابوت و من چطور مگه؟
-راجع به من حرفی زدی؟
چیز بخصوصی نگفتم فقط گفتم تو در باشگاه تازه تاسیس نام نویسی کرده ای که زمین اسکواش هم دارد اشکالی که نداشت داشت؟
لیسی فکر کرد:خداوندا!
-آقای لندی خیلی دلش میخواهد با تو حرف بزند لیسی از من خواست از تو بپرسم آخرین صفحات یادداشتهای هیثر روی کاغذ بی خط نوشته شده بود یا نه.
-چرا میخواهد این را بداند؟ من که نسخه ای کامل را به او دادم؟
-چون معتقد است اگر این طور باشد کسی آن صفحات را از اداره ی پلیس دزدیده لیسی تو میخواهی بگویی کسی که میخواسته تو را بکشد الان میداند که در مینیاپولیس هستی؟
-مادر الان نمی توانم حرف بزنم بعدا به تو زنگ میزنم.

لیسی تلفن را قطع کرد و یک بار دیگر شماره باشگاه ورزشی را گرفت. این بار دیگر به مسوول انجا فرصت نداد که بگوید یک لحظه صبر کنید و سریع حرف او را قطع کرد و گفت:
-من آلیس کارول هستم میخواستم ....
صدای مشتاق مسوول شنیده شد:
-پدرت به اینجا امده بود دنبالت می گشت من او ار به زمین اسکواچ بردم خیال میکردم انجا هستی موقع رفتن ندیدمت یک نفر می گفت قوزک پایت درد می کرد پدرت خیلی نگران شد نشانی ات را به او دادم اشکالی که نداشت؟ یکی دو دقیقه پیش از اینجا رفت.
لیسی قبل از فرار فقط آن قدر صبر کرد که یاداشتهای هیتر را درون کیفش بگذارد سپس بسرعت خود را به اتومبیلش رساند و راهی فرودگاه شد بادی تند می وزید و ذرات برف را به شیشه ی جلوی خودرو می کوبید لیسی با خود گفت:امیدوارم فورا نفهمد که من اینجا را ترک کرده ام فرصتم کم است.
قبل از اینکه به پیشخوان بلیت فروشی برسد: اعلام شد که دوازده دقیقه دیگر هواپیمایی عازم شیکاگوست او بلاخره توانست سوار هواپیما شود.
اما هواپیما به مدت سه ساعت در باند فرودگاه منتظر ماند تا اجازه ی پرواز گرفت.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#56
فصل چهل وششم

ساندی ساوارانو در خودرو کرایه ای خود نشسته و نقشه ی شهر را جلوی رویش باز کرده بود.شوق تعقیب سرتا پای او را گرما بخشیده بود.
احساس می کرد ضربان قلبش تندتر شده است.چیزی نمانده بود خدمت لیسی برسد.او خیابان هن پین را از روی نقشه پیدا کرد.با رادیسون پلازا فقط ده دقیقه فاصله داشت.خودرو را از حالت خلاص در اورد و پایش را روی پدال گاز گذاشت.
او سرش را تکان داد.هنوز عصبانی بود که چقدر به شکارش نزدیک شده بود.اگر قوزک پای لیسی در زمین اسکواش پیچ نمی خورد، او هنوز انجا بود و ساندی می توانست او را هدف بگیرد.
احساس می کرد آدرنالین در سر تا سر بدنش پخش شده است.قلبش بشدت درد می تپید و نفس نفس می زد.به هدف نزدیک بود و از این قسمت قضیه بیشار از همه قسمت ها خوشش می امد.متصدی زمین اسکواش گفته بود وقتی لیسی از انجا می رفت، می لنگید.ساندی فکر کرد با این حساب، اگر او بدجور صدمه دیده باشد، به احتمال زیاد یکراست به خانه رفت است.
حالا می دانست او نام آلیس کارول را برای خود انتخاب کرده است و پیدا کردن شماره ی آپارتمان هم کار چندان دشواری نبود.احتمالا نام او روی صندوق پستی راهرو نوشته شده بود.

دفعه ی آخر، قبل از اینکه دست ساندی به او برسد، لیسی در را محکم بسته بود.ساندی با خشم به یاد آن صحنه افتاد و فکر کرد که این بار لیسی چنین فرصتی پیدا نخواهد کرد.

بارش برف سنگین تر شده بود.ساوارانو اخم کرد.دلش نمی خواست با مشکل بدی هوا روبرو شود.چمدان او در اتاقش باز بود.خیال داشت وقتی کار فارل را یکسره کرد، در عرض ده دقیقه وسایلش را جمع کند و بی انکه تخلیه ی اتاق و خروجش را به متصدی هتل خبر بدهد، بزند به چاک.اگر چمدانش را جا گذاشته می گذاشت، جای سوال پیش می اورد.اما اگر فرودگاه را می بستند و وضع جاده ها هم بد می شد، او گیر می افتاد و نگران بود مبادا اوضاع وخیم می شد.با خود گفت:هیچ مشکلی پیش نمی آید.

نگاهی اجمالی به تابلوی خیابان ها انداخت.حالا در خیابان هن پین، بلوک400 می بایست تا بلوک می رفت.

انتهای خیابان هن پین به مرز خرید نیکولت و فروشگاه های مجلل آن ختم می شد.هتلها و ساختمان های اداری هم آنجا بود.انتهای خیابان چندان مسکونی نبود.او شماره ی 520 را پیدا کرد، مجتمع مسکونی هفت طبقه ای که در گوشه ی خیابان قرار داشت.آن قدر ها بزرگ نبود و این به نفع او بود.ساوارانو اطمینان داشت که آن مجتمع از لحاظ ایمنی آن قدر ها مجهز نیست.او به پشت ساختمان پیچید و به طرف توقفگاه خودروها رفت.توقفگاه ساکن شماره گذاری شده و جای خودرو میهمانان نیز مشخص شده بود که تمام آن ها اشغال بودند.چون خیال نداشت توجه کسی را جلب کند، جای خودرو ساکنان را اشغال نکرد .از توقفگاه بیرون امد و ان طرف خیابان پارک کرد.سپس به سوی ساختمان به راه افتاد.درِ ورودی قفل نبود.بالای هر صندوق نام و شماره ی آپارتمان سانکنان نوشته شده بود.آلیس کارول در آپارتمان اف 4 زندگی می کرد.ممولا در چنین آپارتمانهایی هرکس بخواهد وارد سرسرا شود یا باید کلید ورودی را داشته باشد، یا زنگ بزند تا صاحبخانه در را برایش باز کند.
ساوارانو بی صبرانه ایستاد تا زن مسنی را دید که نزدیک می شد.وقتی پیرزن خواست در را باز کند، ساوارانو عمدا کلیدی را زمین انداخت و بعد خم شد تا ان را بردارد.
پس از آنکه زن در را باز کرد، ساوارانو خود را کنار کشید و در را برای زن نگه داشت تا او وارد شود.سپس به دنبال او به راه افتاد.

زن لبخندی تشکر امیز زد.ساوارانو همراه او به سوی آسانسور رفت.در داخل آسانسور صبر کرد تا او دکمه ی طبقه هفتم را فشار داد.لازم بود احتیاط کند و بعد از رفتن زن دکمه ی طبقه ی چهارم را فشار دهد.توجه به جزئیات بود که باعث شده بود در کارش موفق باشد.دلش نمی خواست خود را در موقعیتی ببیند که با همسایه ی فارل از آسانسور خارج شود.هرچه کمتر در معرض دید قرر می گرفت، بهتر بود.
بمحض رسیدن به طبقه ی چهارم، نظری به راهرو انداخت.خلوت و نیمه تاریک بود، با خود گفت:خوب است.آپارتمان اف 4، آخرین آپارتمان در سمت چپ بود.ساندی با دست راست هفت تیری را که در جیب داشت، نگه داشته بود.با دست چپ زنگ زد.او از قبل فکرش را کرده بود که اگر فارل قبل از باز کردن در پرسید کیست، چه بگوید.خیال داشت بگوید، "از قسمت خدمات آمده م نگاهی بیندازم مبادا گاز نشت کرده باشد."این جمله همیشه به دردش خورده بود.
کسی جواب نداد.
دوباره زنگ زد.
قفل در نوساز بود، اما تا به حال هیچ قفلی نبود که او نتوانسته باشد بازش کند.وسایل مورد نیاز را داخل کمربندی که می بست، گذاشته بود کمربندش از نوع کمربندهایی بود که جا پول دارد.چقدر لذت می برد وقتی شبی را به یاد می اورد که وارد آپارتمان ایزابل وارینگ شده بود و براحتی توانست بود با کلیدی که ایزابل وارینگ روی میز راهرو گذاشته بود، در را باز کند و وارد شود.

کمتر از چهار دقیقه طول کشید تا توانست وارد اپارتمان اف 4 شود.سپس قفل را سرجای خود گذاشت.همین جا منتظر لیسی می ماند.این طوری بهتر بود.به هر جال او تصور نمی کرد لیسی مدتی طولانی بیرون بماند. غافلگیر می شد!
ساوارانو فکر کرد:شاید رفته از مچ پایش عکس بگیرد.
او انگشتان خود را که در دستکش جراحی بود، مشت کرد.شبی که در نیویورک وارد آپارتمان فارل شد، چقدر بی احتیاطی کرده بود.اثر انگشت را روی در جا گذاشته بود.آن شب متوجه نشده بود که دستکش پاره شده و انگشت اشاره ش بیرون امده است، اشتباهی که نمی بایست دوباره تکرار می شد.
به او گفته شده بود سر تا سر آپارتمان فارل را بگردد تا مطمئن شود او از یادداشت های هیتر کپی نگرفته بود، و او کارش را از میز شروع کرد.
ناگهان زنگ تلفن به صدا در امد.او سریع و گربه وار خود را ب تلفن رساند.خوشحال شد که دید پیام گیر روشن شد.صدای فارل روی نوار متین و آرام بود:"به شماره ی 1247-555 زنگ زده ااید.لطفا پیام خود را بگذارید."فقط همین.
تلفن کننده مرد بود و لحنی مصرانه و تحکم آمیز داشت.او گفت:
-آلیس ، من جورج سونسون هستم.ما الان می رسیم.مادرت همین الان از شماره ی اضطراری نیویورک به من زنگ زد گفت که تو به دردسر افتاده ای.داخل خانه بمان و در را قفل کن.نگذار کسی وارد شود تا من برسم.ساوارانو خشکش زد.آنان در راه هستند!اگر به موقع از آنان خارج نمی شد؛ در دام می افتاد.در یک چشم بر هم زدن از آپارتمان خارج شد، به انتهای راهرو رفت و خود را به پلکان اضطراری رساند.
بی انکه با خطری مواجه شود، خود را به اتوموبیلش رساند و سوار شد.به چهارراه خیابان هن بین رسیده بود که خودروهای پلیس آژیرکشان و با چراغهای روشن از کنارش رد شدند.
ساوارانو از خود پرسید:فارل کجا ممکن است رفته باشد؟در خانه ی دوستی پنهان شده یا خود را در یک مسافرخانه چپانده؟
او پیش خود حساب کرد:هرچه باشد بیش از نیم ساعت با من فاصله ندارد.او می بایست سعی می کرد بفهمد در ذهن لیسی فار چه می گذرد و اگر به جای لیسی تحت برنامه ی حفاظتی قرار داش ردش را پیدا کرده بودند، چه می کرد.
ساندی با خود گفت:دیگر به ماموران هم اعتماد نمی کردم و حاضر نمی شدم برای خاطر آنان به شهری دیگر بروم و دایم دو دل باشم که چقدر طول می کشد تا جایم را دوباره پیدا کنند.
معمولا افرادی که تحت حفاظت بودند لو می رفتند، همین افکار را داشتند چون دلشان برای خانواده و دوستانشان تنگ شده بود، به طور داوطلبانه به خانه برمیگ شتند.

فارل هم متوجه شد لو رفته، به پلیس زنگ نزد.به مادرش زنگ زد.

ساندی نتیجه گیری کرد:فهمیدم راهی کجاست.او دارد به فرودگاه می رود تا به نیویورک برگردد.

ساندی از این بابت مطمئن بود و راه فرودگاه را در پیش گرفت.

حتما دختره حسابی ترسیده.او هنوز اپارتمان نیویورکش را دارد.مادر و خواهرش هم در نیوجرسی زندگی می کنند.پس پیدا کردنش خیلی راحت است.

دیگران به نحوی توانسته بودند برای مدتی از دست او در بروند، اما هیچ کس نتوانسته بود از دست او جان سالم به در ببرد.او بالاخره طعمه ی خود را پیدا کرده بود.تقیب همیشه برای تفریح و سرگرمی بود؛ ولی بهترین کار برایش کشتن بود.

***

او ابتدا به سراغ گیشه ی خطوط هوایی نورث وست رفت.با توجه به تعداد فروشندگان بلیت در آن گیشه ملوم بود این شلوغ ترین خط هوایی در مینیاپولیس است.به او گفت شد که به علت بارش برف فعلا پروازها متوقف است.
ساندی گفت:
-پس شاید بد نباشد به زنم ملحق شوم.او حدود چهل دقیقه پیش اینجا را ترک کرد.مادرش در نیویورک تصادفت کرده. به نظرم با هرپروازی که او را زودتر برساند؛ می رود.اسمش آلیس کارول است.
متصدی فروش بلیت بسیار خونگرم و مهربان بود.او گفت:
-در یک ساعت اخیر پرواز نیویورک نداشتیم؛ آقای کارول.شاید خانم شما از طریق شیکاگو به نیویورک رفته باشد.بگذارید در کامپیوتر ببینم.
او با انگشتانش روی ردیفی از کلیدهای کامپیوتر زد:
-ایناهاش؛ خانم شما در پرواز 62 به شیکاگو ست که می بایست ساعت11:48 عازم می شد.
سپس آهی کشید و اضافه کرد:
-راستش هواپیما از جلوی گیت رفته ولی فعلا روی باند فرودگاه نشسته.متاسفانه نمی توانم شما را در آن پرواز بگذارم؛ اما اگر دلتان بخواهد در شیکاگو او را ببیند، همین الان هواپیمایی در حال مسافرگیری است و احتمالا دو هواپیما به فاصله ی چند دقیقه از هم وارد شیکاگو می شوند.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#57
فصل چهل وهفتم

کارآگاه اسلون و پریسیلا پارکر در کنار یکدیگر نشسته بودند و انتظار ریک پارکر را می کشیدند.اتاق انتظار ساختمان هاردینگ استثنائا راحت بود.ساختمان آنجا خانه ای خصوصی و متعلق به زوجی بود که چون پسرشان در اثر استعمال بیش از حد موارد مخدر مرده بود، آن را به امور خیریه بخشیده بودند تا مرکز بازپروری شود.
از نظر اسلون، مبل راحتی با روکش پیت سفید-آبی و صندلیهایی که با آن هماهنگ بود و رنگ آبی دیوار و قالی، نشان می داد که همه متعلق به صابخانه ی قبلی است و کسانی که آن قدر استطاعت دارند که برای ترک اعتیاد به آنجا بیایند، باید حسابی سرکیسه را شُل کنند.اما در راه گرینویچ به آنجا، خانم پارکر گفته بود:
-دست کم نیمی از مراجعان وجهی پرداخت نمی کنند.
و حالا که منتظر ریک پارکر بودند؛ او مضطربانه توضیح می داد:
-می دانم در مورد پسرم چه نظری دارید.ولی شما متوجه نیستید که او چقدر خوب و متعهد است.او هنوز هم می تواند برای زندگی خودش کاری بکند.می دانم که می تواند.پدرش خیلی او را لوس کرده.به او یاد داده که همیشه در هر زمینه ای خود را بالاتر از دیگران بداند.وقتی در دبیرستان به جرم حمل مواد مخدر به دردسر افتاد، دست به دامن شوهرم شدم که بگذارد نتیجه ی عمل خودش را ببیند.ولی او همیشه همه را با پول خریده .ریگ می بایست در دانشگاه موفق می شد.او پسر باهوشی است، اما هرگز فرصت پیدا نکرده خودش را نشان بدهد.به من بگویید مرسدس بنز به چه درد پسری هفده ساله می خورد؟مردی جوان چطور می تواند ادب و نزاکت یاد بگیرد. وقتی پدرش لباس خدمتکاری تن معشوقه هایش می کند و انان را به خانه می آورد؟

اسلون که بخاری دیواری ساخته شده از سنگ مرمر ایتالیایی را تماشا می کرد و در دل به کنده کاری ظریف ان آفرین می گفت؛ گفت:
-خانم پارکر، ظاهرا شما مدتهای مدید بیش از حد توان تحمل کرده اید.
-چاره ای نداشتم.اگر می رفتم، ریک را هم از دست می دادم.حالا که مانده ام، گمان می کنم وظیفه ام را انجام داده ام.در واقع، حالا که او اینجاست و مشتاق است با شما حرف بزند، من به هدفم رسیده ام.
اسلون پرسید:
-چرا شوهرتان در مورد ریک تغییر عقیده داد؟می دانم که پنج سال است که از دارایی خود چیزی به ریک نمی دهد.چه چیزی باعث این کار شد؟
پریسیلا پارکر جواب داد:
-بگذارید خود ریک برایتان بگوید.
سپس سرش را کمی خم کرد و گوش داد:
-آقای اسلون، خودش است دارد می آید.او در بد مخمصه ای افتاده، نه؟
-اگر بی گناه باشد، نه.همچنین اگر با ما همکاری کند.بستگی به خودش دارد.

***

وقتی اسلون منتظر بود تا ریک برگه ی اخطاریه را امضا کند؛ همان حرفها را برای او تکرار کرد.ظاهر پارک جوان او را مبهوت کرده بود.از ده روز پیش که او را دیده بود، چهره اش به طور فاحشی تغییر کرده بود.صورتش تکیده و رنگ پریده و زیر چشمانش کبود بود.ترک اعتیاد سرگرم کننده نیست.اسلون به خود یادآوری کرد که غیر از بازپروری، چیزهای زیادی هست که باید تغییر کند.
پارکر برگه ی امضا شده را به دست او داد و گفت:
-بسیار خوب، کارآگاه.چه می خواهی بدانی؟

او روی مبل در کنار مادرش نشسته بود.اسلون دید که پریسیلا دستش را دراز کرد و دست پسرش را گرفت.
-چرا کورتیس کالدول را برای دیدن آپارتمان ایزابل فرستادی.این اسم را به کار می برم چون از آن استفاده می کرد.
دانه های عرق روی پیشانی پارکر ظاهر شد.او شروع به حرف زدن کرد.
-در بنگاه ما...(مکث کرد و به مادرش نگاهی انداخت.)یا بهتر است بگویم در بنگاه پدرم، روش کار این است که آپارتمان را به کسی نشان ندهیم.مگر اول سابقه و وضعیت خریدار مشخص شود، حتی اگر کسی دلش بخواهد همین طور الکی خانه ای را دید بزند، باید واجد شرایط باشد.
-منظورت این است که استطاعت خرید خانه هایی را که نشانش می دهید، داشته باشد؟
ریک پارکر سرش را تکان داد.
-می دانی چرا من اینجا هستم؟من معتادم و نوع مواد مصرفی ام خیلی گران است.به آسانی نمی توانستم هزینه های آن را تامین کنم.بنابراین هر روز بیش از پیش از اعتبارم استفاده می کردم.اوایل اکتبر؛ دلالی که ازش مواد می گرفتم و به او بدهکار هستم، تلفن زد و گفت یکی از آشنایانش می خواهد آپارتمانی بخرد.گفت که شاید او مطابق معیارهای ما نباشد؛ و اگر رضایتش را جلب کنم؛ با هم بی حساب می شویم.
اسلون پرسید:
-آیا تهدید هم شدی که اگر این کار را نکنی چه می شود؟
پارکر پیشانی اش را مالید:
-ببین، تنها چیزی که می توانم به تو بگویم این است که من می دانستم چه می کنم.از من نخواسته بودند در حق کسی لطف کنم.به من گفته شده بود باید چه کنم.بنابراین داستانی جعل کردم.اخیرا چند آپارتمان تعاونی را به تعدادی از وکلای شرکت کلر، رولاند، اسمیت ک به مانهاتان منتقل شده بودند، فروخته بودیم.بنابراین من اسم کورتیس کالدول را از خودم در اوردم و گفتم که وکیل آن شرکت است.کسی هم سوال نکرد.این تنها کاری بود که کردم.
سپس از جا در رفت و گفت:
-فقط همین.خیال می کردم آن یارو فقط کمی مشکوک است.اما تصورش را نمی کردم به این بدی از آب در بیاید.وقتی لیسی فارل گفت که همان مادر هیتر را کشت؛ نمی دانستم چه کنم.

اسلون ناگهان متوجه شد که ریک با حالتی آشنا نام هیتر را بر زبان آورد.گفت:
-خوب، حالا بگو ببینم چه رابطه ای بین تو و هیتر وجود داشت؟

اسلون دید که پریسیلا دست پسرش را فشار داد و گفت:
-ریک باید به او بگویی.

پارکر مستقیم به چشمان اد اسلون نگاه کرد.از نظر اسلون، فلاکت و بدبختی موجود در چشمان پارکر واقعی بود.
-من هیتر را حدود پنج سال پیش ملاقات کردم، وقتی او به بنگاه ما آمد تا آپارتمانی در وست ساد پیدا کند.من او را برای دیدن چند آپارتمان بردم.او زیبا بود...با نشاط و سرزنده بود.
اسلون حرف او را قطع کرد و گفت:
-می دانستی جیمی لندی پدرش است؟
-بله...و به همین دلیل از آن وضع لذت می بردم.یک شب که مست بودم؛ جیمی لندی جلوی ورود مرا به رستوران گرفت و عصبانی ام کرد.من عادت نداشتم کسی اینطوری تحقیرم کند.بنابراین وقتی هیتر از من خواست قراردادش را در مورد آپارتمان خیابان 76 غربی لغو کنم؛ احساس کردم فرصتی است که او را دست بیندازم و به حساب جیمی لندی بگذارم.
-او قرار داد را امضا کرده بود؟
-از آن قرار دادهایی بود که مو لای درزش نمی رفت.بعد با حالی نزار پیش من آمد و التماس کرد که قرار داد را فسخ کنم.فهمیده بود پدرش جایی را برای او در خیابان هفتاد شرقی خریده.
-بعد چه شد؟
ریک مکث کرد و به دستانش گاهی انداخت و گفت:
-به او گفتم اگر می توانستم حتما معامله را فسخ می کردم.
اسلون فکر کرد:ای حرامزاده.او بچه بود و تازه وارد به نیویورک.تو از این مساله سو استفاده کردی
ریک پارکر گفت:
-متوجه شدی که؟
سپس به نظر اسلون رسید که انگار ریک دارد با خودش حرف میزند:

راستش آن قدر شعور نداشتم که بفهمم واقعا چه احساسی به هیتر دارم.من می توانستم با یک اشاره صد تا دختر را دنبال خودم راه بیندازم.هیتر سعی و تلاش مرا بری جذب خودش نادیده گرفت.بنابراین در آن معامله فکر کردم فرصتی بدست آورده ام تا آنچه را که می خواهم به دست بیاورم و حسابم را با پدر هیتر تسویه کنم.اما شبی که او به آپارتمان من آمد؛ بشدت وحشت زده بود.بنابراین تصمیم گرفتم کوتاه بیایم.او واقعا بچه دوست داشتنی و شیرینی بود.از آن دخترها که در واقع می توانستم عاشقش شوم.شاید هم عاشقش بودم.ناگهان از اینکه او را در آپارتمان خودم می دیدم.معذب شدم.کمی سر به سرش گذاشتم و گریه اش گرفت.به او گفتم برود و هر وقت بزرگ شد برگردد.گفتم که من برای نوزادانی مثل او زیادی بزرگ هستم به نظرم موفق شدم تحقیرش کنم و آن قدر ترساندمش که برای همیشه از من فرار کند.بعد از آن ماجرا سعی کردم به او زنگ بزنم و ببینمش، اما او به من محل نگذاشت.
ریک از جای خود برخاست و به سوی بخاری دیواری رفت.انگار احتیاج داشت گرم شود.
-آن شب، بعد از رفتن او، رفتم تا مشروبی بخورم.وقتی بار ویلیج را در خیابان دهم ترک کردم؛ ناگهان دو نفر مرا به سوی خودرویی کشاندند و حسابی حالم را جا آوردند.به من گفتند اگر قرار داد را فسخ نکنم و دور و بر هیتر بپلکم؛ تا سالروز تولد بعدی ام زنده نخواهم بود.سه تا از دنده هایم را شکست.
-قرار داد را فسخ کردی؟
-اوه بله.آقای اسلون.آن را فسخ کردم.اما نه قبل از اینکه پدرم از ماجرا مطلع شود و مرا مجبور به این کار کند.آپارتمان وست ساید را دفتر مرکزی ما به پدر هیتر فروخته بود.آن معامله در مقایسه با معامله ای که من درگیرش بودم؛ هیچ بود.همان موقع هم پدرم واسطه ی فروش ملک آتلانتیک سیتی به جیمی لندی بود.اگر جیمی لندی می فهمید چه بلایی سر هیتر آورده ام، برای پدرم میلیون ها خرج بر می داشت و به همین دلیل بود که پدرم به من گفت خودم را کنار بکشم.فراموش نکنید که از نظر پدرم وقتی پای معامله ای در میان باشد، مهم نیس که من پسرش هستم.اگر دخالت کنم؛ مجازاتم می کند.
اسلون گفت:
-شاهدی داریم که ادعا میکند هیتر از بعد از ظهر همان روزی که تصادف کرده، تو را در پیست اسکی دید و با دیدن تو حالش بد شد و فرار کرد.
ریک پارکر سرش را تکان دادو گفت:
-هرگز آن روز او را ندیدم.
به نظر می رسید راست می گوید.
-هر وقت می دیدمش، سعی می کرد از من فرار کند.اما نمی توانست از شر من خلاص شود.متاسفانه هرکاری کردم نشد که نشد.
-معلوم است که هیتر با کسی درد و دل کرده بود، با کسی که دستور داده به تو حمله کنند.آیا با پدرش حرف زده؟
ریک خنده ای کرد و گفت:
-هرگز.که مثلا به او بگوید قرار داد را امضا کرده؟شوخی ات گرفته؟او اصلا جرات این کار را نداشت.
-پس با چه کسی؟
ریک پارکر با مادرش نگاهی رد و بدل کرد.مادرش دست او را نوازش کرد و گفت:
-اشکالی ندارد.ریک.
-سی سال است که پدرم مشتری دایمی رستوران لندی است.او همیشه بابت هیتر به من اعتراض می کرد. به نظر پدرم آن اوباش را به سراغم فرستاد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#58
فصل چهل وهشتم

وقتی بالاخره هواپیما ساعت سه بعد از ظهر از زمیم بلند شد، لیسی مانند بقیه ی مسافران هورا نکشید و کف نزد.در عوض به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست.احساس می کرد خفقان و ترسی گریبان را گرفته بود، کم کم کاهش می یاید.او در صندی وسط؛ بین مرد مسنی که در طول انتظار برای پرواز چرت می زد و خرناس می کشید، و زنی فعال و اهل عمل که بیشتر وقتش را با کامپیوتر دستی اش سرگرم بود و چند بار هم سعی کرده بود سر صحبت را با لیسی باز کند، نشسته بود.

او مدت سه ساعت در بیم و هراس به سر می برد که مبادا پرواز لغو شود، هواپیما از روی باند به سوی دروازه ورودی برگردد، و او کورتیس کالدول حالا بالاخره در آسمان بودند و به مدت یک ساعت و اندی، یا دست کم تا وقتی به شیکاگو می رسید، در امان بود.

او هنوز لباسی را به تن داشت که از صبح آن روز برای رفتن به باشگاه ادینا پوشیده بود.تا جایی که می توانست بند کفش ورزشی پای راستش را شل کرده ولی آن را از پای در نیاورده بود مبادا دیگر نتواند آن را به پا کند.قوزک پایش به قدری ورم کرده بود که دو برابر اندازه ی عادی شده بود.درد آن تا سر زانویش می رسید.

لیسی فکر کرد:فراموش کن.نباید بگذاری مانعت شود.بخت یارت بوده که زنده هستی.حالا احساس درد می کنی؟باید نقشه بکشی.
بعد از رسیدن به شیکاگو، با اولین پرواز عازم نیویورک می شد.

فکر کرد:وقتی به آنجا رسیدم چه کنم؟کجا بروم؟خانه ی خودم که نمی توانم بروم.به خانه کیت و مادرم هم نمی توانم بروم، چون آنان را به خطر می اندازم.پس کجا؟
او پول بلیت هواپیما را با کارت اعتباری اش به نام آلیس کارول پرداخته بود.برای پرواز به نیویورک هم می بایست از همان کارت استفاده می کرد.کارت اعتباری اش تا سه هزار دلار اعتبار داشت.شاید آن قدر برایش می ماند که بتواند در یکی از هتلهای مانهاتان اتاق بگیرد.از سوی دیگر؛ مطمئن بود وقتی دادستان کل می فهمید که او گم شده است، از طریق کارت اعتباری رد او را پیدا می کند.اگر در هتل اتاق می گرفت، گاری بالدوین قبل از طلوع خورشید مامورانش را می فرستاد و او دوباره گیر می افتاد.بالدوین آن قدر قدرت داشت که او را به عنوان شاهد در هواپیما جلب کند.
نه.او می بایست جایی برای ماندن پیدا می کرد که نه کسی را در معرض خطر قرار دهدو نه به آسانی پیدایش کنند.

وقتی هواپیما روی آسمان غرب میانه پوشیده از برف پرواز می کرد، لیسی راههای انتخابی خود را بررسی کرد، می توانست به گاری بالدوین زنگ بزند و موافقت کند که دوباره تحت برنامه ی حفاظتی قرار بگیرد.ماموران دادستان بی معطلی او را می بردند و چند هفته ای در خانه ای امن نگه می داشتند و بعد به شهری ناآشنا می فرستادند.و دوباره می بایست نام و نشانی تازه به خود می گرفت.

لیسی در سکوت با خود عهد کرد:به هیچ وجه.ترجیح میدهم بمیرم.او دوباره شرایطی را در نظر اورد که او را تا این مرحله کشانده بود.ای کاش ایزابل وارینگ برای فروش آپارتمانش به او تلفن نکرده بود.ای کاش شبی که ایزابل زنگ زد، او گوشی را برداشته بود. اگر آن شب با ایزابل حرف می زدم، شاید نام کسی را فاش می کرد و یا می گفت چه فهمیده است.یک مرد...این آخرین کلمه ای بود که قبل از مرگ بر زبان آورد.اما کدام مرد؟معلوم است که من دارم به هرکسی که پشت این ماجراست نزدیک تر می شوم.دو چیز ممکن است:یا مادرم ندانسته جای مرا بروز داده و یا کسی از داخل اداره ی پلیس در مورد من اطلاعات کسب کرده.به احتمال زیاد سونسون از طرف نیویورک تائید شده بود که شهریه ی هزار وپانصد دلاری مرا در باشگاه ورزشی ادینا پرداخت کرد.اگر در دادستانی مساله نامتحمل است.افراد زیادی در این مساله دخیل هستند که مطمئنا با دقت انتخاب و کنترل می شوند.

مادرش چه؟شب قبل او برای شام در رستوران الکس کاربین بود.از الکس خوشم می آید.بخصوص شبی که بانی مجروح شد؛ او سر از پا نمی شناخت.اما واقعا راجع به او چه می دانم؟اولین بار که دیدمش، برای شام به خانه ی جی و کیت آمده بود و گفت هیتر را دیده بود.
ندایی نجواکنان به لیسی گفت:
-شاید جی هم هیتر را می شناخته.ولی انکار کرد.بنا به دلایلی، وقتی نام هیتر به میان آمد؛ او ناراحت شدو سعی کرد موضوع را عوض کند.
لیسی فکر کرد:حتی یک لحظه هم نگذار به ذهنت خطور کند شوهر کیت در این ماجرا دخیل بوده.ممکن است جی خصلتهایی مخصوص به خود داشته باشد، ولی اساسا آدم خوب و جدی و بی غل و غشی است.

لیسی فکر کرد:پلیس ها چطور؟یادداشت های هیتر در اداره ی پلیس ناپدید شدو حالا جیمی لندی می خواهد بداند صفحات آخر یادداشت ها بی خط بوده یا نه.آن صحفه را به یاد دارم.لکه های خون روی ان بود.اگر کپی آن سه صحفه را به یاد دارم.لکه های خون در ان بود.اگر کپی آن سه صحفه هم از اداره ی پلیس دزدیده شده پس حتما موضوع مهمی در ان بوده

کپی یادداشت ها در کیف دستی اش بود و او کیف را زیر صندلی جلویی خود گذاشته بود.وسوسه شد آن را بیرون بیاورد و نگاهی بیندازد ولی بعد تصمیم گرفت سر فرصت آن را بخواند.به نظر می رسید زنی که در سمت راست او نشسته بود و با کامپیوتر کار می کرد.با دیدن آن صفحات در موردشان نظر خواهد داد و لیسی قصد نداشت در این زمینه با کسی حرف بزند، بخصوص با غریبه ها.
-ما در حال فرود...
لیسی فکر کرد:اول شیکاگو؛ بعد نیویورک، بعد خانه.

میهماندار هواپیما بعد از اینکه گفت صندلی ها را به حالت عمود در اورند و کمربندها را ببندند اضافه کرد:
-خط هوایی تورث وست برا تاخیری که دلیل آن بدی هوا بود از شما پوزش می طلبد.شاید دلتان بخواهد بدانید بعد از اینکه هواپیمای ما بلند شد، شدت برف قدرت دید را چنان محدود کرد که آخرین هواپیمای ما بلند شد، شدت برف قدرت دید را چنان محدود کرد که ما آخرین هواپیمایی بودیم که فرودگاه را ترک کردیم و بقیه پروازها از چند دقیقه پیش آغاز شده.

لیسی فکر کرد:بنابراین من درست یک ساعت یا همین حدودها از کسی که ممکن است تعقیبم کرده باشد جلوتر هستم.

اما راحتی خیال لیسی با در نظر گرفتن این احتمال که اگر کسی که در تعقیب اوست حدس بزند که او خیال دارد به نیویورک برود و شاید آن قدر زیرک باشد که پرواز مستقیم به نیویورک را بگیرد، از بین رفت زیرا در این صورت تعقیب کننده ی او در نیویورک انتظارش را می کشید.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#59
فصل چهل ونهم

تک تک سلول های تام لینج فریاد می زد و از او میخواست آلیس را تنها نگذارد.او هشت-نه کیلومتری در مسیر سنت پال پیش رفته بود که با چرخشی سریع سرِ خودرو را برگرداند.خیال داشت بعد از اینکه لیسی با مادرش یا هرکسی یگر که با هم اختلاف داشتند، حرف زد، برایش توضیح دهد که دلش نمی خواهد مزاحم او باشد و وبال گردنش شود.تام برای خود دلیل می آورد که لیسی می توانست اجازه دهد او را در راهرو و یا حتی در اتوموبیل منتظر بماند.تا بعد از اینکه لیسی آمادگی داشت، بالا برود.

تام فکر کرد:معلوم است که او به دردسر افتاده، می خواهم کنارش باشم.

حالا که تصمیمی به برگشت گرفته بود، بی حوصله هم شده بود و از دست راننده های محتاطی که به علت بارش برف حلزون وار رانندگی می کردند، حرص می خورد.

اولین دلیل به دردسر افتادن لیسی، منظره ی خودروهای پلیس جلوی ساختمان بود که چراغهای گردانشان روشن و خاموش می شد.ماموری که مسوول هدایت خودروها و بازکردن خیابان بود، به طور جدی رانندگان فضولی را که سرک می کشیدند تا از ماجرا سر در بیاورند، حرکت می داد.

حس نفرت انگیز اجتناب ناپذیری به نام هشدار میداد که حضور پلیس برای خاطر آلیس است.او بالاخره توانست دورتر از ساختمان محلی برای توقف گیر بیاورد و بسرعت به آن سو دوید.پلیسی که مقابل دم در ورودی ایستاده بود جلوی او را گرفت.
او گفت:
- می خواهم بروم بالا.دوست دخترم اینجا زندگی میکند.باید ببینم حالش خوب است؟
- دوست دخترت کیست؟
- آلیس کارول.در آپارتمان اف 4.

تغییر حالت چهره مامور پلیس،تام را به شک انداخت که برای آلیس اتفاقی افتاده است.
مامور پلیس گفت:
- با من بیا.تورا به آنجا میبرم.

داخل آسانسور،تام به خود فشار آورد تا جرات پیدا کند و سوالش را به صورت کلمات ادا کند.
- حالش خوب است؟
- چرا صبر نمیکنی تا با رئیس حرف بزنی آقا؟

در آپارتمان آلیس باز بود.سه مامور اونیفورم پوش داخل آپارتمان بودند که تام بی درنگ مرد مسن تر را شناخت.همان مردی که شب قبل آلیس را جلوی ساختمان پیاده کرده بود و حالا داشت به دیگران دستور میداد.
تام حرف او را قطع کرد و گفت:
- چه بلایی سر آلیس آمده؟او کجاست؟
و از حالت تعجب مرد فهمید که او را شناخته است،اما وقتی برای تلف کردن نداشت.
جرج سونسون پرسید:
- آقای لینج، آلیس را از کجا می شناسید؟
تام گفت:
- ببین تا جوابم را ندهی،جوابت را نمی دهم.آلیس کجاست؟چرا شما اینجا هستید؟اصلا کی هستید؟

سونسون به طور مختصر گفت:
- من معاون کلانتر هستم.نمیدانم خانم کارول کجاست.فقط میدانم تهدیدش کرده بودند.

تام با لحنی پر هیجان گفت:پس آن مردی که دیروز در باشگاه بود و ادعا میکرد پدرش است،دروغ میگفت؟همین تصور ار میکردم.اما وقتی به آلیس گفتم،حرفی نزد،فقط گفت باید برود و به مادرش زنگ بزند.

سونسون گفت:
- کدام مرد؟آقای لینج هر چه راجع به او می دانی برایم بگو،شاید باعث نجات آلیس کارول شود.

***

وقتی بالاخره تام لینج به خانه رسید،ساعت از چهار و نیم گذشته بود.چراغ پیغامگیر چشمک میزد و شماره آن نشان میداد که چهار پیام دریافت کرده است،اما همانطور که انتظار داشت هیچ کدام پیام آلیس نبود.

او بی آنکه حتی کاپشن خود را در آورد،کنار میز نشست و دستانش را در هم گره کرد. تنها چیزی که سونسون به او گفته بود،این بود که خانم کارول تهدیدهایی تلفنی دریافت کرده و با مادرش هم تماس گرفته است.ظاهرا امروز صبح او بشدت ترسیده بوده و برای همین هم آنان آنجا بودند.
سونسون با لحنی نه چندان متقائد کننده گفته بود:
- شاید او به دیدن دوستش رفته.
تام فکر کرد:شاید او را دزدیده باشند.حتی بچه هم میتوانست بفهمد پلیس از گفتن حقیقت اجتناب میکند.

افراد پلیس سعی کرده بودند روث ویل کاکس را در باشگاه ورزشی تویین ستییز را پیدا کنند،اما او در تعطیلات آخر هفته کارنمی کرد.آنان گفتند امیدوارند توصیفی کاملتر از مردی که ادعا میکرد پدر آلیس است،بدست آوردند.

تام به سونسون گفته بود که آلیس قول داده بود به او زنگ بزند و سونسون با حالتی عبوس و لحنی آمرانه گفته بود:
- اگر با او حرف زدی،به او بگو فورا با او تماس بگیرد.

تام شبی را تجسم کرد که آلیس آرام و دوست داشتنی پشت پنجره خانه آن بانکدار ایستاده و از این تجسم به خشم آمد و گفت:
- چرا به من اعتماد نکردی؟امروز صبح به هر دری زدی که از دستم در بروی.

او سرنخی احتمالی دردست داشت که پلیس با او در میان گذاشته بود.همسایه ای گزارش داده بود که آلیس را ساعت یازده دیده که سوار اتومبیلش شده است.

تام در این فکر بود که او ممکن است کجا رفته باشد.از خود پرسید:او واقعا کی بود؟

تام به تلفن قدیمی سیاه رنگ که شماره گیر چرخشی داشت،زل زد.در دل دعا میخواند و التماس میکرد:به من زنگ بزن،آلیس.اما ساعات سپری میشد و روشنایی صبح خود را نشان میداد.ریزش برف همچنان ادامه داشت،ولی تلفن زنگ نزد.

[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#60
فصل پنجاهم

لیسی ساعت چهار و نیم وارد شیکاگو شد و پرواز ساعت پنج و ربع بوستون را گرفت.یک بار دیگر از کارت اعتباریش استفاده کرد ولی خیال داشت پول هواپیمای بوستون به نیویورک را نقد بپردازد.این هواپیما در پایانه مارین فرود می آمد که در فاصله یکی-دو کیلومتری پایانه ی اصلی در فرودگاه لاکوردیا قرار داشت.لیسی مطمئن بود کسی که او را تا نیویورک تعقیب میکرد،در آنجا بدنبال او نخواهد گشت و چون از کارت اعتباریش استفاده نمیکرد ماموران بالدوین تصور میکردند او در بوستون مانده است.

در شیکاگو،قبل از سوار شدن به هواپیما روزنامه نیویورک تایمز را خریده بود.در نیمه های پرواز نگاهی اجمالی به صفحه اول آن انداخت،اما متوجه شد که نمی تواند اصلا حواسش را متمرکز کند.بنابراین شروع کرد به تا کردن روزنامه که ناگهان نفسش بند آمد.

عکس از ریک پارکر در قسمت پایین صفحه اول چاپ شده بود.

آن مقاله را چندین بار خواند و سعی کرد چیزی از آن سر در بیاورد.مطلبی تازه درباره ماجراهای قبلی ریک پارکر بود:آخرین باری که دیده شده بود،بعد از ظهر روز چهارشنبه بود که مشتریی را برای دیدن آپارتمان ایزابل وارینگ برده بود و پلیس تایید میکرد که ریچارد،جی،پارکر جونیور مظنون به قتل وارینگ است.

لیسی در فکر فرو رفت.آیا او در جایی مخفی شده؟یا مرده؟آیا اطلاعاتی که او به گاری بالدوین داده بود،در این قضیه دخیل بوده؟

لیسی به یاد می آورد که وقتی به بالدوین گفت ریک چند ساعت قبل از مرگ هیثر در پیست اسکی دیده شده است،او واکنشی نشان نداد.و حالا پلیس ریک پارکر را یکی از مظنون های قتل ایزابل وارینگ معرفی کرده بود. پس حتما این مسئله با تلفن او بی ارتباط نبود.

درست موقعی که هواپیما در حال فرود در بستون بود،لیسی بالاخره فهمید که در نیویورک کجا میتواند بماند،جایی که به فکر هیچ کسی نمی رسید او آنجاست.
او ساعات هشت و نیم به وقت محلی در فرودگاه لوگان،از هواپیما پیاده شد.در حالی که خدا را شکر میکرد بالاخره به خانه اش رسیده، به تیم پاورز،سرایدار آپارتمان ایزابل وارینگ زنگ زد.

چهار سال پیش، لیسی بعد از نشان دادن یکی از آپارتمانهای همان ساختمان به مشتری در حال خروج بود که از بروز تصادفی وحشتناک جلوگیری کرده و مانع از گرفتار شدن تیم پاورز شده بود. آن روز،همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.کودکی دستش را از دست پرستارش بیرون کشید و بسرعت به سمت خیابان دوید.تیم پاورز که در حال تعمیر در ورودی ساختمان بود،آن را باز گذاشته بود.واکنش سریع لیسی باعث شد کامیونی که در حال عبور بود،بچه را زیر نگیرید.

تیم که ازین اتفاق ناگوار در حالت بُهت به سر میبرد،به لیسی گفته بود:
-اگر اتفاق می افتادحتما من مقصر شناخته می شدم.لیسی،هروقت احتیاجی داشتی،خبرم کن.

لیسی فکر کرد:حالا به تو اختیاج دارم.و منتظر جواب شد.
تیم از شنیدن صدای او تعجب کرد و گفت:
-لیسی فارل،خیال میکردم از روی کره ی زمین غیب شده ای.
لیسی فکر کرد:تقریبا همین طور هم هست.و بعد گفت:
-تیم به کمکت احتیاج دارم.به من قول داده بودی که...
تیم حرف او را قطع کرد:
-لیسی،هرکاری بگویی،میکنم.
لیسی نجوا کنان گفت:
-احتیاج به جایی برای ماندن دارم.

او تنها کسی بود که جلوی باجه تلفن ایستاده بود.با این حال،به اطراف نگاه کرد مبادا کسی استراق سمع کند.سپس با عجله گفت:
-تیم یک نفر تعقیبم می کند.به نظرم همان کسی است که ایزابل وارینگ را کشت.دلم نمیخواهد تو را به خطر بیندازم،ولی نمی توانم به خانه ی خودم یا یکی از فامیل ها بروم.او هرگز در خانه ی تو به دنبال من نمیگردد.دست کم امشب را می توانم آنجا بمانم،در آپارتمان ایزابل وارینگ.تیم،خواهش میکنم.این خیلی مهم است.به هیچکس حرفی نزن.وانمود کن هرگز با هم حرف نزده ایم.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 3,255 ۰۷-۰۷-۱۳۹۳, ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 3,238 ۲۱-۰۵-۱۳۹۳, ۱۲:۲۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 5,848 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 7,153 ۱۹-۰۶-۱۳۹۲, ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت