امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک
#61
فصل پنجاه ویکم

روز هنوز به طور کامل برای کارآگاه اسلون تمام نشده بود.او بعد از ترک ریک پاکر در مرکز باز پاروری هاتفورد،با پریسیلا پارکر راهی خانه ی او در گرینویچ شد تا اتومبیلش را بردارد.

در راه مانهاتان به اداره زنگ زد تا ببیند اوضاع چطور است.نیک مارس آنجا بود.او به اسلون گفت:
-عملا هر چند دقیقه یک بار بالدوین برایت زنگ زده.میخواهد هرچه زودتر تو را ببیند.نتوانسته با تلفن اتومبیلت تماس بگیرد.
اسلون گفت:
-مطمئنم که نتوانسته.
دلش میخواست بداند اگر بالدوین می دانست او با لیموزین و راننده سری به اطراف زده است،چه میگوید.و بعد با خود گفت:چه میخواهد بداند؟
مارس به او گفت:
-اوضاع بدجوری درهم برهم شده.چیزی نمانده بود لیسی فارل در مینیاپولیس به دام بیفتد،در محلی که پلیس فدرال او را مخفی کرده بود.حالا غیبش زده.بالدوین معتقد است او عازم نیویورک است.می خواهد با ما هماهنگ شود تا قبل ازینکه اینجا به دام بیفتد،پیدایش کنیم و به عنوان شاهد در حبس نگهش داریم...خوب،تو چه کردی؟موفق شدی پارکر را پیدا کنی؟
اسلون گفت:
-پیدایش کردم.به بالدوین زنگ بزن و قرار ملاقات بگذار .در دفتر او میبینمت،ساعت هفت آنجا خواهم بود.
-بهتر ازین هم میشود ترتیبش را داد.او در مرکز شهر است و می توانیم همین جا با او حرف بزنیم.

وقتی اسلون وارد قرارگاه شماره ی نوزده پلیس شد،سر میز خود ایستاد و کتش را در آورد.سپس همراه نیک مارس به اتاق بازجویی رفت تا گاری بالدوین را که در آنجا منتظر بود،ببیند.

بالدوین هنوز از ناپدید شدن لیسی عصبانی بود ولی خشمش را مهار کرد تا بابت ریک پارکر به اسلون تبریک بگوید،بالدوین پرسید:
-به او چه گفتی؟
اسلون با یکی دو نظر اجمالی بر یادداشتهایش،گزارش کامل را به او داد.
بالدوین پرسید:
-حرفش را باور میکنی؟
اسلون گفت:
-بله. گمان میکنم راست میگوید.آدمی را که به او مواد مخدر می فروشد،می شناسم.او به ریک پارکر گفته بود ترتیبی بده که ساوارانو برای دیدن آپارتمان ایزابل وارینگ برود.راستش،ریک پارکر نقشه این کار را نکشیده بود.او فقط نقش پیک را بازی کرده و کسی دیگر به او خط می داده.
بالدوین گفت:
-منظورت این است که ما از طریق پارکر نمی توانیم به راس هرم برسیم؟
-دقیقا،هرچند پارکر آدم عوضی و احمقی است،جنایتکار نیست.
-تو باورت میشود پدرش عده ای را بفرستد او را لت و پار کنند تا دست از سر هیثر لندی بردارد؟
اسلون گفت:
-به نظرم امکانش هست.شاید هیثر لندی برای شکایت از ریک دست به دامن پارکر بزرگ شده.البته هم احتمالش هست و هم نیست،چون مطمئن نیستم او می توانسته به پارکر بزرگ اعتماد کند.چه بسا می ترسیده او به پسرش چیزی بگوید.
-بسیار خوب ،ما روی توزیع کننده ی مواد مخدر انگشت میگذاریم و به او امید میبندیم.به نظرم حق با توست.احتمالا ریک فقط واسطه است نه بازیکن.در ضمن باید مطمئن شویم بدون یکی از ما پایش را از مرکز بازپروری بیرون نمیگذارد.حالا بیاییم سر لیسی فارل.

اسلون دنبال سیگارش گشت.سپس اخم کرد و گفت:
-پاکت سیگار در جیب کتم است.نیک،ممکن است لطفا برایم بیاوری؟
-حتما،ادی.

رفت و برگشت مارس یک دقیقه طول کشید.او پاکت نیمه پر سیگار و زیر سیگاری سیاه و کثیفی را روی میز جلوی اسلون گذاشت.
بالدوین با نگاهی تحقیرآمیز به سیگار و زیر سیگاری،گفت:
-تاحالا به فکر ترک سیگار افتاده ای؟
اسلون جواب داد:
-چندین بار.آخرین خبر در مورد فارل چیست؟

اسلون فهمید که بالدوین حسابی از دست او عصبانی است.
-مادرش اقرار کرده که می دانسته فارل در مینیاپولیس است،اما قسم میخورد به احدی نگفته.هرچند من برای یک لحظه هم حرفش را باور نمیکنم.
اسلون نظر داد:
-شاید از جایی دیگر درز کرده باشد.

بالدوین با لحنی خشک گفت:
-از دفتر من یا ماموران فدرال که درز نکرده.ما مسائل امنیتی را رعایت میکنیم.آنجا مثل اینجا هردمبیل نیست.

اسلون در دل حرف او را تصدیق کرد:این یک حرفت را قبول دارم.
بالدوین پرسید:
-برنامه ی شما چیست،آقا؟
این جمله نوعی رضایت خاطر زودگذر در اسلون ایجاد کرد.مطمئن نبود بالدوین از روی احترام او را آقا خطاب کرده است یا به طعنه.
-ما رد کارت اعتباری لیسی فارل را دنبال کرده ایم.فهمیده ایم که از آن کارت برای پرواز به شیکاگو و بعد هم به بوستون استفاده کرده.احتمالا حالا هم راهی نیویورک است.
بالدوین گفت:
-البته تلفن آپارتمان او زیر نظر ماست اما خیال نمیکنم آن قدر احمق باشد که به انجا برود.ان ساختمان هم تحت نظر است.همین طور تلفن مادر و خواهرش.از روز دوشنبه تلفنهای شوهر خواهرش هم کنترل خواهد شد.
برای هر یک از اعضای خانواده اش هم مامور گذاشته ایم تا اگر او را در جایی ملاقات کنند،بفهمیم.
بالدوین مکث کرد.برای ارزیابی اسلون را زیر نظر گرفتو گفت:
-همچنین به ذهنم رسیده که ممکن است لیسی فارل مستقیما با تو تماس بگیرد.نظرت چیست؟
-من شک دارم.چون زیاد روی خوش به او نشان ندادم.
بالدوین با صراحت گفت:
-هیچ لزومی ندارد با مدارا و سیاست با او رفتار شود.او مدارک را از صحنه ی قتل برداشته و مخفی کرده.محل اختفای خود را لو داده.حالا هم خودش را در وضعیتی بسیار خطرناک قرار داده.تا به حال کلی پول و وقت هدر داده.که خانم فارل را زنده نگه داریم،ولی چیزی نصیبمان نشده جز شکوه و شکایت و عدم همکاری از جانب او.حتی اگر ذره ای هم شعور نداشته باشد،دست کم باید از ما قدردانی کند.

اسلون در حالی که از جا بلند میشد،گفت:
-مطمئنم که او تا ابد از شما متشکر است.همچنین مطمئنم حتی اگر شما وقت و پولتان را هدر نمیدادید،او باز هم دلش می خواست زنده بماند.

[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#62
فصل پنجاه ودوم

لیسی بنا بر توافقی که با تیم پاورز کرده بود،از پایانه ی مارین به او زنگ زد و گفت:
-من الان سوار تاکسی می شوم.احتمالا در این ساعت ترافیک سبک است.گمان میکنم بیست دقیقه ی دیگر آنجا باشم،یا حداکثر نیم ساعت دیگر.منتظرم باش،تیم.خیلی مهم است که کسی مرا نبیند.

تیم قول داد:
-به نگهبان مجتمع استراحتی کوتاه می دهم و خودم کلید را نگه میدارم تا به دست خودت بدهم.

وقتی تاکسی از روی پل تریبورو رد می شد،لیسی احساسی عجیب داشت.موقع فرود هواپیما،صورتش را به شیشه چسبانده و آسمانخراش های نیویورک را تماشا کرده.و احساس کرده بود چقدر دلش برای نیویورک تنگ شده است.

او فکر کرد:ای کاش می توانستم به خانه ی خودم بروم .جکوزی را پر میکردم غذایی سفارش می دادم و به مادر و کیت و تام زنگ می زدم.
و دلش می خواست بداند تام در مورد او چه فکری می کند.

همان طور که امید داشت،ترافیک سبک بود و تاکسی در عرض چند دقیقه وارد بزرگراهی شد که به سمت جنوب می رفت.فکر کرد:خدا کند تیم آنجا باشد.دلم نمیخواهد پاتریک مرا ببیند.اما بعد یادش آمد که به احتمال زیاد پاتریک آنجا نیست،چون آخرین بار که او را دیده بود،قرار بود اوایل ژانویه بازنشسته شود.

راننده پس از طی خیابانهای مختلف،به خیابان هفتادم رسید و توقف کرد.
تیم پاورز بیرون مجتمع منتظر ایستاده بود.او درِ تاکسی را برای لیسی باز کرد و با لبخند و گشاده رویی به او خوشامد گفت:
-شب بخیر،خانم.
اما هیچ کاری نکرد که نشان دهد او را می شناسد.لیسی پول راننده را داد و لنگ لنگان از تاکسی پیاده شد.خدا را شکر می کرد که بلاخره از دربدری نجات پیدا کرده است.درست بموقع بود،چون دیگر نمی توانست درد قوزک پایش را نادیده بگیرد.

تیم در مجتمع را برای لیسی باز کرد و پنهانی کلید آپارتمان وارینگ را به او داد.سپس او را تا جلوی آسانسور همراهی کرد و بعد از پیچاندن کلیدی بخصوص،دکمه شماره ی ده را فشار داد و گفت:
-کاری کردم آسانسور بدون توقف بالا برود.این طوری احتمال اینکه کسی تو را ببیند و بشناسد،کمتر است.
-تیم ...نمی دانم چطور از تو ...
تیم حرف او را قطع کرد و گفت:
-زود برو بالا و در را قفل کن،لیسی.خوراکی هم در یخچال هست.

با اولین نظر فهمید که آپارتمان تحت نظر پلیس بوده است.سپس چشمش به کمدی افتاد که شب مرگ ایزابل وارینگ در آن پنهان شده بود.
احساس کرد اگر در کمد را باز کند،می تواند کیفش را همراه با صفحات آغشته به خون یادداشتهای هیثر ببیند.

او در را دو قفله کرد.بعد به یادآورد که کورتیس کالدول کلیدی را که ایزابل وارینگ روی میز راهرو می گذاشت،دزدیده است.آیا قفل را عوض کرده بودند؟دلش می خواست بداند.او زنجیر پشت در را هم انداخت ،اگر چه می دانست اگر کسی براستی قصد ورود داشته باشد،زنجیر به درد نمیخورد.
تیم تمام پرده ها را کشیده و چراغها را روشن کرده بود.لیسی فکر کرد:
اشتباهی بزرگ!اگر قبلا پرده ها کنار بوده،هرکس از خیابان پنجم یا هفتادم به اینجا نگاهی بیندازید،متوجه می شود که کسی اینجاست.
از سوی دیگر،اگر قبلا پرده ها کشیده شد بود و او آنها را کنار می زد،علامت می داد که کسی آنجاست.او فکر کرد:اوه خدایا،اینجا به هیچ وجه امن نیست.
عکسهای قاب شده ی هیثر در گوشه کنار اتاق نشیمن دیده می شد.در واقع به نظر می رسید همه چیز مانند زمانی که ایزابل زنده بود،دست نخورده مانده است.لیسی بر خود لرزید.انگار انتظار داشت ایزابل از پله ها پایین بیاید.

او متوجه شد هنوز کاپشن گرمکنش را در نیاورده است.این لباس معمولی و متفاوت بودن آن با لباسی که قبلا به اینجا می آمد،به تن داشت،به احساس جابجایی و نقل و مکان او افزاود.در حالی که دکمه هایش را باز می کرد،دوباره لرزید.ناگهان احساس کرد مزاحمی است که بدون اجازه وارد مکان ارواح شده است.

هرچه زودتر می بایست خود را مجبور میکرد.به طبقه ی بالا برود و سری به اتاق خواب بزند.دلش نمی خواست به آنجا برود،اما میدانست اگر برود از شر این تصور که هنوز جسد ایزابل آنجاست،خلاص می شود.

در اتاق مطالعه مبلی چرمی بود که به تخت تبدیل می شد.در کنارآن اتاق،توالت و دستشویی هم بود.تصمیم گرفت فقط از این دو اتاق استفاده کند.به هیچ وجه نمی توانست روی تختی بخوابد که ایزابل وارینگ روی آن تیر خورده بود.

تیم راجع به خوراکیهای در یخچال چیزهایی گفته بود.در حالی که کاپشنش را در کمد راهرو آویزان می کرد،به یاد آورد که چطور آنجا پنهان شده و دیده بود کورتیس کالدول با عجله از جلوی در کمد رد شد.

به خودش گفت:برو چیزی بخور.گرسنه ای.گرسنگی وضع را بدتر میکند.

تیم سنگ تمام گذاشته بود.در یخچال مقداری مرغ سرخ کرده.سالاد فصل،نان،کمی پنیر و میوه موجود بود.یک شیشه ی نیمه پر هم قهوه روی قفسه قرار داشت،به یاد آورد که با ایزابل از آن قهوه خورده بود.

لیسی با صدای بلند گفت:طبقه ی بالا.هرطور هست باید به آنجا بروی.سپس لی لی کنان نیمی از پله ها را بالا رفت و بعد نرده ی آهنی را گرفت تا تعادلش را حفظ کند.
از اتاق نشیمن به اتاق خواب رفت و به داخل نگاه کرد.پرده ها همچنان کشیده و اتاق تاریک بود.چراغ را روشن نکرد.

اتاق دقیقا مانند زمانی بود که با کورتیس کالدول آنجا ایستاده بود.هنوز می توانست او را مجسم کند که با حالتی متفکر به اطراف نگاه می کند.او در سکوت منتظر مانده و تصور کرده بود کالدول پیش خود سبک سنگین میکند که آیا خانه را بخرد یا نه.
اکنون می دانست او می خواست مطمئن شود وقتی به سراغ ایزابل می آید،راه فراری وجود نداشته باشد.

حالا کالدول کجا بود؟ ناگهان احساس ترس بر سر تا پایش چیره شد. در این فکر بود که آیا او را تا نیویورک دنبال کرده است؟

لیسی به تخت نگاه کرد و دستان خون آلود ایزابل پیش چشمانش مجسم شد که می کوشید صفحات یادداشت را از زیر بالش بیرون بیاورد. هنوز طنین صدای پر التماس ایزابل را در حال مرگ می شنید: لیسی..... یادداشت های هیثر.... به پدرش... فقط به... او.... قسم....

با حالتی به وضوح چندش آور به یاد نفس های مقطع و صدای خفه و دردآلود او افتاد:تو ....بخوان... به اون نشان....

سپس به یاد آورد که ایزابل آخرین تلاش خود را کرد و بعد از اینکه نفسی بیرون داد،نجوا کنان گفت: یک مرد...

لیسی برگشت و لنگ لنگان به سمت اتاق نشیمن رفت. وقتی از پله ها پایین می آمد، برای آنکه درد خود را تسکین دهد، با خود گفت: چیزی بخور، حمام کن، بعد برو بخواب تا از این حالت عصبی خلاص شوی. چه خوشت بیاید چه خوشت نیاید، باید بدانی اینجا ماندنی هستی. جای دیگری نداری بروی.

چهل دقیقه بعد، در حالی که پتو را به دور خود پیچیده بود، روی مبل اتاق نشیمن نشست. نسخه یادداشت های هیثر روی میز قرار داشت. سه صفحه بی خط یادداشت ها پشت سر هم بود. لکه های خونی که دست خط هیثر را کثیف کرده بود، زیر نور ضعیفی که از راهرو می تابید به نقش های جوهری شباهت داشت که روانشناسان از آن استفاده می کنند. به نظرش رسید که از او می پرسند:«به نظر تو این چه معنی می دهد؟ و از خود پرسید: واقعاً چه معنی می دهد؟

هرچند خسته و داغان بود، می دانست به این زودی خوابش نخواهد برد. چراغ را روشن کرد و به سراغ صفحه بی خط رفت. لکه های خون خواندن آن را دشوار می کرد.

فکری به ذهنش رسید. آیا امکان داشت ایزابل در آخرین لحظات زندگی سعی داشته این صفحات را در دست بگیرد؟

یک بار دیگر شروع به خواندن آن صفحات کرد. به دنبال سرنخی می گشت تا بفهمد چرا کسی مصمم بوده که فقط این سه ورق را بدزدد. تردید نداشت که کالدول می دانست این ها صفحاتی بودند که ارزش داشت برای به دست آوردنش ایزابل را بکشد. اما چرا؟ چه رازی در آن پنهان است؟

در این صفحات بود که هیثر نوشته بود در منگنه قرار دارد و نمیداند چه کند. در واقع این سه صفحه، آخرین یادداشت های او بود.

مطالب اولین صفحه بی خط و خوش بینانه به نظر می رسید.هیثر نوشته بود برای ناهار با آقای ماکس.. یا ماک هیفنر؟ قرار دارد و بعد اضافه کرده بود:«حتما لذت خواهم برد. ماکس میگوید که پیر شده من هم که بزرگ شده ام.»

لیسی فکر کرد:«ظاهرا میخواسته از دوستی قدیمی دیدن کند. دلم میخواهد بدانم آیا پلیس با او حرف زده و توانسته سرنخی به دست بیاورد یا نه؟ یا شاید هیثر قبل از اینکه به دردسر بیفتد، با او ناهار خورده.

یادداشت های اصلی از اداره پلیس دزدیده شده بود. لیسی دلش میخواست بداند آیا آن ها قبل از به سرقت رفتن یادداشت ها، نام افرادی را که در یادداشت ها ذکر شده، در آورده اند یا نه؟

به اطراف اتاق نگاهی انداخت و بعد سرش را تکان داد. با خود گفت: ای کاش کسی را داشتم که در این مورد با او حرف بزنم و برایم خبر بیاورد و ببرد. اماهیچ کس را ندارم. و بعد به خود گفت: حالا که کاملا تک و تنها هستی، بسوز و بساز.

او دوباره نگاهی به صفحه ها انداخت و فکر کرد: نه جیمی لندی این ها را دارد نه پلیس. تنها نسخه موجود پیش من است.
لیسی در فکر بود: آیا راهی هست که بفهمم آن مرد کیست؟
و بعد فکر کرد: میتوانم نگاهی به راهنمای تلفن بیاندازم و با چند زنگ، ماکس را گیر بیاورم. یا شاید بتوانم به راحتی به خود جیمی لندی زنگ بزنم.

او مکث کرد. می دانست که باید دست به کار شود و راز نهفته این صفحات را برملا کند. اگر کسی می توانست به این راز دست پیدا کند معلوم بود که فقط خود اوست.

آیا ممکن بود بتواند به موقع این کار را انجام بدهد و زندگی اش را نجات دهد؟
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#63

فصل پنجاه وسوم

وقتی باند فرودگاه مینیاپولیس باز شد، ساندی ساوارانو در اولین پرواز مستقیم به نیویورک جای گرفت. برای خود دلیل می آورد که حتما لیسی در اولین پروازی که موجود بوده جا گرفته و به همین دلیل به شیکاگو رفته است. او مطمئن بود که لیسی از آنجا یکراست به نیویورک می رود. کجای دیگر می توانست برود؟

وقتی در انتظار پرواز بود، فهرست تمام پرواز های شیکاگو به نیویورک را به دست آورد. مطمئن بود که لیسی با خط هوایی نورث وست می رود. منطق حکم می کرد وقتی از هواپیما پیاده می شود، یکراست به سراغ نزدیک ترین خط نورث وست برود و در مورد پرواز سوال کند.
هرچند غریزه اش به او می گفت که لیسی حتما از آن خط هوایی استفاده کرده است، موفق شد درباره سایر خطوط هوایی که مسافران از طریق آن ها پروازشان را تغییر می دادند، تحقیق کند.

حالا پیدا کردن و سر به نیست کردن لیسی بیش از یک وظیفه شده بود. لیسی فارل افکار و احساسات او را به بازی گرفته بود. او از زندگی تازه اش در کاستاریکا لذت می برد. از چهره تازه اش راضی بود و زن جوانش هم او را عاشق و شیفته خود کرده بود. پولی که به او پرداخت شده بود تا کار لیسی فارل را یکسره کند، کلان و چشمگیر بود، اما برای روش زندگی او ضروری نبود.

آنچه از نظر او ضروری بوداین بود که نمی توانست عمری با این فکر زندگی کند که در آخرین مأموریتش خرابی به بار آورده است و از سوی دیگر دلش می خواست به زندگی کسی خاتمه دهد که می توانست او را به حبس ابد بفرستد.

ساندی بعد از بررسی تمام خطوط هوایی عازم نیویورک تا پنج ساعت بعد، تصمیم گرفت از این کار دست بکشد. میترسید اگر بیشتر از این آنجا پرسه بزند، توجه کسی را به خود جلب کند. تاکسی گرفت و عازم خانه ای شد که در خیابان دهم غربی برای او اجاره شده بود. در آنجا منتظر می ماند تا اطلاعاتی در مورد لیسی فارل کسب کند. تردید نداشت که تا فردا بعد از ظهر به طعمه خود نزدیک تر خواهد شد.



فصل پنجاه وچهارم

جیمی لندی قصد داشت آخر هفته را به آتلانتیک سیتی برود تا شخصاً مطمئن شود همه چیز برای افتتاح قمارخانه رو به راه است. روز های پر هیجانی را می گذراند و به سختی می توانست از برنامه دور بماند. کار های زیادی بود که می بایست انجام می شد. علاوه بر این، ذوق و شوق خوشامد گویی ها، دست دادن ها، سر و صدای دستگاه های قمار که وقتی به صدا در می آید صد ها کوارتز از آن بیرون می ریخت، و شور و هیجان برندگان نیز او را به اینجا می کشاند.

جیمی لندی می دانست که قمار بازان حرفه ای افرادی را که پای دستگاه های سکه ای می ایستند، مسخره و تحقیر می کنند. اما او این طور نبود. او فقط افرادی را تحقیر می کرد که با پول و مال مردم بازی می کنند، مانند افرادی که حقوق خود را به جای پرداخت وام خانه یا شهریه فرزندشان در قمار خانه ها خرج می کنند.

شعار جیمی لندی در مورد افرادی که توانائی مالی داشتند این بود که: بگذار هرچه دلشان میخواهد در قمار خانه من بازی کنند. قمپز در کردن او در مورد قمار خانه تازه اش در مقالات درج می شد. اتاق های بهتر، خدمات بهتر، غذای بهتر و تفریح بیشتر به نسبت هر جای دیگر، چه در آتلانتیک سیتی،لاس وگاس و یا حتی در موناکو.
شب افتتاحیه که به طور کامل رزرو شده بود. او می دانست عده ای فقط برای این می آیند که از هرچیزی خوششان نیامد، ایراد بگیرند و حتی الامکان شکایت کنند، او با خود عهد کرد که: خوب، آنان هم با من همنوا می شوند.

جیمی اقرار می کرد که هرکسی باید دائم تلاش کند، و در این مرحله هیچ چیز مهم تر از این مسأله نبود. استیو ابوت به شدت درگیر عملیات اجرایی روزمره بود تا به موقع خلاص شود. جیمی دلش می خواست بداند چه کسی فهرت صورت غذا را چاپ کرده و چه کسی دستمال سفره ها را اتو کرده است. می خواست بداند چه شکلی هستند و چقدر هزینه برداشته اند.

اما به نظر می رسید نمی تواند تمام هوش و حواس خود را متوجه قمار خانه کند. مهم نبود چقدر سعی می کرد. مسأله این بود که از دوشنبه گذشته که کپی یادداشت ها به دستش رسیده بود؛ ذهنش مشغول بود. اوقات زیادی را صرف بازخوانی آن می کرد. مثل این بود که به خاطراتش نقب میزند مطمئن نبود دلش بخواهد دیداری تازه کند. از نظر او، هیثر کار احمقانه ای کرده بود که خاطراتش را نوشته بود. او به دورانی اشاره کرده بود که با پدر و مادرش می گذراند، به زمانی که به نیویورک آمده و سعی کرده بود وارد حرفه هنر شود، و ثبت این ها مانند تازه کردن مداوم خاطرات بود.

چیزی که در یادداشت های هیثر او را معذب می کرد، این بود که هیثر از او می ترسید. چرا هیثر گمان می کرد باید از او بترسد؟؟ مطمئناً یکی دو بار صابون او تن اش خورده بود، درست همان کاری که با کسی می کرد که پا روی دمش گذاشته بود. اما این دلیل نمی شد هیثر از او بترسد. جیمی حتی از تصور آن بیزار بود.

جیمی در این فکر بود که پنج سال پیش چه اتفاقی باعث شده بود هیثر آن قدر مضطرب باشد که چیزی را از او پنهان کند؟ نمی توانست این بخش از یادداشت ها را ندیده بگیرد. تصور اینکه کسی از هیثر زهر چشم گرفته و فرار کرده بود، او را دیوانه می کرد. حتی حالا، بعد از آن همه مدت، هنوز احتیاج داشت از قضیه سر در بیاورد.

معمای صفحات بی خط یادداشت های هیثر او را آزار می داد. می توانست سوگند بخورد که آن ها را دیده است. اقرار می کرد که وقتی یادداشت ها را از لیسی فارل گرفت، فقط نگاهی اجمالی بر آن ها انداختو شب بعد هم که میخواست آن ها را بخواند، برای اولین بار بعد از سال ها مست کرد. اما هنوز هم به خاطر می آورد که آن صفحات بی خط را دیده است.

پلیس ادعا می کرد به هیچ وجه چنین صفحاتی به دستش نرسیده است. و با خود گفت: شاید این طور باشد، اما اگر فرض کنیم که من اشتباه نمی کنم و چنین صفحاتی وجود داشته، احتمالا غیبش نمی زد مگر اینکه کسی معتقد بوده آن ها مهم هستند. تنها کسی که می تواند حقیقت را به من بگوید، لیسی فارل است. وقتی از یادداشت ها کپی می گرفت، احتمالا متوجه شده که بعضی از صفحات با بقیه فرق دارد.

جیمی به گونه ای مبهم به یاد می آورد که لکه های روی آن صفحات دیده می شد. او مصمم شد دست به کار شود و به مادر لیسی فارل زنگ بزند و دوباره از او بخواهد با لیسی تماس بگیرد و بپرسد آیا آن صفحات وجود داشته اند یا نه.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#64

فصل پنجاه وپنجم

وقتی لیسی بیدار شد، به ساعت خود نگاه کرد. سه ساعت خوابیده بود. بعد از اینکه چشمانش را باز کرد، همان احساسی به سراغش آمد که وقتی روی صندلی دندان پزشک زیر نور آرامش بخش می نشست به سراغش آمد. احساس می کرد چیزی او را آزار میدهد، اما حالا به جای دندان، قوزک پایش درد داشت. هرچند دردش شدید بود، آن قدر نبود که از آنچه دور و برش می گذرد بی خبر باشد.

می تواست سر و صدای خیابان صدای آژیری را که مربوط به آمبولانس یا خودروی پلیس یا آتش نشانی بود، بشنود.

این ها صدا های آشنای مانهاتان بودند که در وجود او هیجانات مختلف ایجاد می کردند. اگرچه بابت صدمه ای که دیده بود نگران بود، خیالش راحت بود که جایش امن است. همواره به خود می گفت که همیشه کسی هست که موقع نیاز به دادش برسد.
فکر کرد: اما حالا چنین عقیده ای ندارم. و پتو را از روی خود کنار زد و نشست. کارگاه اسلون از دست او عصبانی بود چون او یادداشت های هیثر را از صحنه جنایت برداشته بود. بالدوین هم حتما بعد از اینکه فهمیده بود او محل اقامتش را به مادرش بروز داده بعد هم فرار کرده، حسابی از کوره در رفته بود.

در واقع او لیسی را تهدید کرده بود که اگر چنین کاری کند، به عنوان شاهد حبسش می کند، و حالا مطمئن بود که این کار را خواهد کرد، البته اگر دستش به او برسد.

لیسی از جا بلند شد و به طور خودکار بیشتر وزن خود را روی پای چپش داد و به علت شدت درد، لبش را گاز گرفت.
دستش را لبه میز گذاشت تا خود را ثابت نگه دارد. سه ورق کاغذ بی خط هنوز روی میز بود. گویی حکم میکرد که بی درنگ مورد توجه قرار بگیرد. او یک بار دیگر صفحه اول را خواند: برای ناهار با آقای... ماکس است یا ماک؟ هافنر... حتما لذت خواهم برد. او می گوید پیر شده، من هم که بزرگ شده ام.

لیسی فکر کرد: انگار هیثر به کسی اشاره کرده که از قدیم او را می شناخته. از کی می توانم بپرسم؟ و جواب آشکار بود. پدر هیثر. لیسی به این نتیجه رسید که او کلید تمام معماهاست.

می بایست لباس می پوشید، چیزی می خورد و تمام نشانه های حضورش را در انجا از بین می برد. یکشنبه بود. تیم پاورز گفته بود اگر قرار شود مشتری به آنجا بیاورند، به او خبر خواهد داد، ولی نگران بود مبادا کسی سر زده از راه برسد. به دور و بر نگاه کرد. در ذهن سیاهه برداشت. غذا های داخل یخچال و حوله خیش نشان می داد که کسی آنجا بوده.
به این نتیجه رسید که حمامی سریع حالش را جا میاورد. دلش می خواست لباس بپوشد و از شر پیراهن خوابی که متعلق به هیثر بود، خلاص شود. از خود پرسید: اما چه بپوشم؟ از اینکه مجبور بود باز هم چیزی در کمد هیثر پیدا کند، بیزار بود.
بعد از ورود به آن جا حمام کرده و بعد حوله ای بزرگ به دور خود پیچیده بود. سپس خود را مجبور کرده بود دوباره به طبقه بالا برود تا لباسی برای خوابیدن پیدا کند، و هنگام باز کردن درِ کمد اتاق خواب، احساس دیو صفتی کرده بود.حتی با اینکه تصمیم گرفته بود هرچه دم دستش رسید بردارد، بی اراده متوجه شده بود که لباسهای آویخته از جالباسی متعلق به دو نوع سلیقه است.لباس پوشیدن ایزابل مطابق روز نبود، اما بی عیب و نقص لباس می پوشید.به آسانی می شد گفت لباس های او کدام است و بقیه ی لباس های کوتاه و بلند مخصوص روز و شب که احتمالا کمتر از نود سانتی متر پارچه برده بود و ژاکتهای گل و گشاد و ده-دوازده شلوار جین به طور حتم متعلق به هیتر بود و لیسی پیراهن خواب راه راه سفید و قرمزی را برداشته بود که به احتمال قریب به یقین متعلق به هیتر بود.
لیسی فکر کرد:اگر بخواهم بیرون بروم، نمی توانم لباس گرمکن خودم را بپوشم.آنها را دیروز به تن داشتم و شاید براحتی مرا بشناسد
او برای خود قهوه درست کرد.نان را برشته کرد و بعد به حمام رفت، لباس های زیرش که قبلا آن را شسته بود، خشک شده بود ولی جورابهای ضخیمش هنوز خیس بود.یک بار دیگر به سراغ وسایل شخصی آن مرحومه رفت تا لباس بپوشد.ساعت هشت شب، تیم پاورز زنگ اف اف را زد و گفت:
-نمی خواستم تلفن بزنم.بهتر است زن و بچه ام نفهمد تو اینجایی، می توانم بیایم بالا؟

آنان در اتاق مطالعه نشستند و قهوه خوردند.تیم پرسید:
-لیسی، هر کمکی از دستم برمی آید؛ بگو.
لیسی با لبخندی حاکی از قدردانی گفت:
-تو قبلا کمک کرده ای، هنوز فروش اپارتمان به عهده ی پارکر و پارکر است؟
-تا جایی که می دانم، بله.خبر مفقود شدن پارکر جونیور را شنیده ای؟
-آن را در روزنامه خواندم.آیا کسی دیگر از ان بنگاه مشتری به اینجا آورده؟
-نه.دو روز قبل جیمی لندی زنگ زد و همین سوال را کرد.او حسابی از دست پارکر پیر پکر است.دلش می خواهد هر چه زودتر اینجا فروش برود.رُک و راست به او گفتم به نظر من اگر وضع همه چیز را روشن می کردیم، بهتر بود.
-ببینم، شماره ی تلفن مستقیمش را داری؟
-تلفن مستقیم دفترش را دارم.به نظرم وقتی زنگ زد، من بیرون بودم.بعد که برگشتم و به او زنگ زدم، خودش گوشی را برداشت.
-لطفا شماره اش را به من بده.
-حتما.لابد می دانی که تلفن اینجا هنوز وصل است.زحمت قطع کردن آن را به خودشان ندادند.وقتی قبض تلفن آمد، یکی دوبار به پارکر زنگ زدم.به نظرم دلش می خواهد تلفن وصل باشد.گاهی سرخود به اینجا می آید.
لیسی گفت:
-یعنی ممکن است حالا هم این کار را بکنند؟

اگر کسی می فهمید لیسی آنجاست، تیم شغلش را از دست می داد.بنابراین او نمی توانست خطر کند و آنجا بماند.اما هنوز کاری مانده بود که می بایست از تیم می خواست.
-تیم، باید به نحوی به مادرم خبر بدهم که حالم خوب است.مطمئنم که تلفنش کنترل است، ولی آنان که نمی توانند رد هر تلفنی را که به او می شود گیر بیاورند.ممکن است از تلفن عمومی به او زنگ بزنی؟خودت را معرفی نکن و بیش از چند ثانیه هم حرف نزن تا نتوانند تلفن را ردیابی کنند.اگر هم بتوانند این کار را بکنند؛ سرو کله شان اینجا پیدا نمی شود.فقط بگو حالم خوب است و بمحض اینکه بتوانم، با او تماس می گیرم.
تیم پاورز از جای خود بلند شدو گفت:
-حتما.
سپس نظری به صفحات روی میز انداخت و با حالتی متعجب پرسید:
-این کپی یادداشت های هیتر است؟
لیسی مبهوت شد.گفت:
-بله.همین طور است.تو از کجا می دانی؟
-روز قبل از مرگ خانم وارینگ به اینجا آمدم تا فیلتر رادیاتور را عوض کنم.ما هر سال اوایل اکتبر آن را عوض می کنیم.موقعی که دستگاه خنک کننده به بخاری تبدیل می شود.او یادداشت ها را می خواند.به نظرم همان روز آنها را پیدا کرده بود، چون هم غمگین به نظر می رسید هم هیجان زده.بخصوص وقتی یکی دو صحفه آخر را خواند.
لیسی به دلش افتاده بود که در شرف دست یافتن به مطالبی مهم است.او پرسید:
-تیم؛ در این مورد چیزی به تو گفت؟
-نه آن طور که باید و شاید.فورا به سراغ تلفن رفت ولی نام کسی که به او زنگ زد، در فهرست تلفن ثبت نشده.
-نمی دانی کی بود؟
-نه، اما به نظرم وقتی چشمش به آن اسم افتاد، دور ان را با خودکار خط کشید، یادم می آید آخرین صحفه بود.دیگر باید بروم،
لیسی.شماره ی مادرت را به من بده.از اف اف زنگ می زنم و شماره ی لندی را به تو می دهم.

بعد از اینکه تیم آنجا را ترک کرد؛ لیسی به سراغ یادداشت ها رفت و اولین صحفه ی بی خط را برداشت، آن را به کنار پنجره برد.با اینکه لکه ها خون صحفه را پوشانده بود، توانست خطی کمرنگ را زیر نام هافنر تشخیص دهد.
او کیست؟
چطور توانست بفهمد؟نتیجه گرفت که باید با جیمی لندی حرف بزند.این تنها راه بود.

***

تیم پاورز از اف اف شماره ی لندی را به لیسی داد و بعد به هوای قدم زدن بیرون رفت تا دنبال تلفن عمومی بگردد.چندین سکه ی بیست و پنج سنی با خود داشت.پنج بلوک دورتر از مجتمع:در خیابان مادیسون یک تلفن عمومی سالم پیدا کرد.

در فاصله چهل و دو-سه کیلومتری، در ویک کاف-نیوجرسی، مونا فارل با شنیدن صدای زنگ از جای خود بلند شد.در دل دعا کرد:خدا کند لیسی باشد.
صدای صمیمی و مطمئن مردی از پشت خط گفت:
-خانم فارل؛ من از طرف لیسی زنگ می زنم.نمی تواند با شما تماش بگیرد.دلش می خواهد بدانید حالش خوب است و بمحض اینک بتواند، با شما تماس می گیرد.

مونا ملتمسانه گفت:
-او کجاست؟چرا خودش نمی تواند تماس بگیرد؟

تام می دانست که باید ارتباط را قطع کند، اما احساس کرد مادر لیسی به شدت آشفته است، دلش نیامد گوشی را بگذارد و عاجزانه اجازه داد او دلواپسی خود را بروز دهد.سپس حرف او را قطع کرد و گفت:
-خانم فارل، او حالش خوب است.حرفم را باور کن.او خوب است.

لیسی به او هشدار داده بود زیاد تلفن را اشغال نگذارد.او گوشی را گذاشت در حالی که مونا فارل همچنان التماس می کرد چیز بیشتری بداند.تیم راهی.خانه شد.تصمیم گرفت تا خیابان پنجم پیاده برود، بی خبر از اینکه یک خودرو پلیس که هیچ علامتی نداشت بی درنگ به سوی تلفن عمومی ای رفت که تیم از آن استفاده کرده بودو نفهمید که بلافاصله از گوشی انگشت نگاری کردند.

***

لیسی با خود گفت:هرساعت که بیکار اینجا بنشینم یعنی یک ساعت به پیدا شدن ردم توسط کالدول یا حبس شدنم توسط بالدوین نزدیک تر شده ام.مثل اینکه در تار عنکبوت گرفتار شده ام.

دلش می خواست می توانست با کیت حرف بزند.مغز کیت خوب کار می کرد.او کنار پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد تا با دقت خیابان را ببیند.

پارک مرکزی پر از افرادی بود که می دویدند، اسکیت بازی می کردند، قدم می زدند یا کالسکه ی بچه می راندند.
فکر کرد:خوب، معلوم است.امروز یکشنبه است.

ساعت حدود ده صبح یکشنبه بود.حتما کیت و جی الان در کلیسابودند.آنان هر یکشنبه ساعت ده به کلیسا می رفتند.

لیسی با صدای بلند گفت:البته که می توانم با او حرف بزنم.!

سالها بود که کیت و جی عضو کلیسای سنت الیزابت بودند.همه آنان را می شناختند.ناگهان لیسی روحیه گرفت.از اطلاعات نیوجرسی شماره تلفن کلیسا را گرفت.در دل دعا می کرد که کسی آنجا باشد و گوشی را بردارد.اما پیغام گیر وصل شد.تنها کاری که می توانست بکند این بود که برای کیت پیغام بگذارد تا او قبل از ترک کلیسا پیغام را بگیرد.دادن شماره تلفن خودش، خطر بزرگی بود.او واضح و شمرده صحبت کرد:
-باید با کیت تیلور صحبت کنم.این خیلی ضروری است.گمان می کنم او در مراسم ده صبح حضور دارد.ساعت یازده و ربع دوباره تلفن می کنم.لطفا سعی کنید کیت را گیر بیاورید.

لیسی گوشی را گذاشت.احساس می کرد به دام افتاده است.مجبور بود یک ساعت دیگر وقت کشی کند.شماره ی جیمی لندی را که از تیم گرفته بود، گرفت.کسی جواب نداد.وقتی پیغام گیر وصل شد، تصمیم گرفت پیغام نگذارد.آنچه لیسی نمی دانست این بود که خواه ناخواه پیغام گذاشته شده است، زیرا دستگاهی به تلفن وصل بود که شماره تلفن طرف مقابل و نام و نشانی تلفن را ثبت می کرد.
روی دستگاه ثبت شده بود:شماره ی8093-555 ، از آپارتمان شماره ی 3، خیابان هفتاد شرقی متعلق به هیتر لندی.

[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#65
فصل پنجاه وششم

کارآگاه اسلون خیال نداشت روز یکشنبه به اداره برود.وقت بی کاری اش بود.همسرش بتی از او خواسته بود گاراژ را تمیز کند، اما وقتی از دفتر گروهبان به او زنگ زدند و گفتند دوست لیسی فارل از تلفن عمومی خیابان مادیسون به مادر او زنگ زده است، دیگر هیچ چیز نمی توانست او را در خانه نگه دارد.

وقتی به اداره ی پلیس رسید، گروهبان به اتاق رئیس پلیس اشاره کرد و گفت:
-رئیس می خواهد شما را ببیند.
صورت فرانک دی لیوز، رئیس کلانتری، گل انداخته بود.معمولا این حالت علامت هشداری بود که کسی یا چیزی خشم او را برانگیخته است.اما این بار اسلون متوجه شد که چشمان دی لیوز غمگین و دلواپس است.
اسلون می دانست معنی این آمیزه چیست.نقشه شان گرفته بود.آنان هویت پلیس خلافکار را شناسایی کرده بودند.
دی لیوز گفت:
-دیشب آخر وقت این نوار را از آزمایشگاه فرستادند.
اسلون کنجکاو بود:چه کسی؟چهره ی همکاران قدمی اش در ذهنش رژه می رفتند.توئی...لئو...آدام...جک...جیمی....

اسلون به صحفه ی تلویزیون چشم دوت.دی لیوز آن را روشن کرد و دستگاه را راه انداخت.اسلون به جلو خم شد.تصویر میز درهم و برهم خود را دید.کتش پشت صندلی آویزان بود، همانجا که آن را گذاشته و رفته بود.کلیدها عمدا در جیبش بود تا سارق را اغوا کند، کسی را که مدارک را از دفتر او دزدیده بود.در قسمت بالای صحفه، می توانست پسِ کله ی خود را در اتاق بازجویی ببیند.او با لحنی پرخاشگر گفت:
-اینکه دیشب فیلمبرداری شده.
-می دانم.باقی اش را ببین.

اسلون مشتاقانه به صفحه ی تلویزیون چشم دوخت.نیک مارس را دید که از اتاق بازجویی بیرون آمد و به دور و بر نگاهی انداخت.فقط دو کارآگاه دیگر در اداره بودند.یکی با تلفن حرف می زد که پشتش به نیک بود و دیگری چرت می زد.مارس دستش را در جیب کت اسلون کردو دسته کلید او را بیرون آورد.آن را در مشتش گرفت و به سوی قفسه ای رفت که هر کس در آن کشویی خصوصی داشت.بسرعت رویش را برگرداند و کلیدها رابا دسته کلیدی دیگر عوض کرد.سپس از جیب جلوی کت اسلون یک بسته سیگار بیرون آورد.دی لیوز با لحنی خشک و جدی گفت:
-و اینجا بود که من بی موقع از راه رسیدم و او هم به اتاق بازجویی برگشت.
اسلون هاج و واج بود.
-پدر او و پدر بزرگش پلیس بودند.هر وقت هم که دلش می خواست به مرخصی می رفت.چرا؟
دلی لیوز گفت:
-چرا پلیسی بد از آب در می آید؟ادی، این مسال باید بین ما دو نفر بماند.این فیلم نمی تواند برای محکوم کردن او کافی باشد.او همکار توست.می تواند دلیل بیاورد و همه را متقاعد کند که صرفا جیب تو را می گشته چون تو بی دقت هستی و او نگران بوده مبادا چیزی دیگر گم شود و تو را شماتت کنند.با آن چشمان معصوم و بچگانه اش احتمالا همه حرفش را باور می کنند.
اسلون با صراحت گفت:
-باید در این مورد کاری کنیم.من دیگر نمی خواهم او پشت میز روبروی من بنشیند و با هم در مورد یک پرونده کار کنیم.
-اوه، تو باید این کار را بکنی.بالدوین در راه است.دوباره سرمان خراب می شود.معتقد است لیسی فارل همین دور و بر هاست.هیچ چیز نمی خواهم مگر بتوانیم این مورد را خاتم دهیم و پوزه ی بالدوین را به خاک بمالیم.بخوبی می دانی این وظیفه ی توست که حواست را جمع کنی تا نیک فرصت نکند چیزی بلند کند یا مدارک را از بین ببرد.
-به شرط اینکه قول بدهی یک روزی فقط ده دقیقه مرا با این عوضی تنها بگذاری تا رسوایش کنم.
رئیسش از جای خود بلند شد و گفت:
-کوتاه بیا، ادی.هر لحظه ممکن است سرو کله ی بالدوین پیدا شود.

***

وقتی معاون دادستان مقدمات کار را برای شنیدن نوار مکالمه ی مادر لیسی فارل با آن مر د ناشناس آماده می کرد، اسلون با خود گفت:امروز، روز هنرنمایی و نمایش گفتگوست.

وقتی دستگاه پخش صوت شروع به کار کرد، اسلون یک ابرویش را بالا برد که نشان می داد یکه خورده است.او بی درنگ صدا را شناخت.بارها و بارها به آپارتمان شماره ی سه، خیابان هفتاد شرقی رفته و با آن مرد حرف زده بود.او تیم پاورز، سرایدار ساختمان بود.
اسلون فکر کرد:او فارل را در آن ساختما ن پنهان کرده.

بقیه ساکت نشسته بودند و با دقت به مکالمه گوش می دادند.حات چهره ی بالدوین طوری بود که انگار گربه ای است که یک قناری را خورده است.اسلون خشمگین فکر کرد:خیال می کند پلیس خوب باید این طوری کار کند.خودش را به رخ ما می کشد.

نیک مارس نشسته بود و دستانش را روی پاهایش گذاشته بود.اخم هم کرده بود.اسلون فکر کرد:انگار روح دیگ تریسی در جسمش حلول کرده.

او کنجکاو بود بداند که اگر آن جاسوس می فهمید تیم پاورز فرشته ی نجات لیسی فارل است، رازش را برای چه کسی افشا می کرد؟حالا او می دانست بجز تیم پاورز یک نفر دیگر هم می داند لیسی فارل کجا اقامت دارد.
فقط او!
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#66

فصل پنجاه وهفتم

تیم پاورز ساعت ده و نیم ضربه ای به در زد و با استفاده از شاه کلیدش وارد آپارتمان شد.لبخندی تحویل لیسی داد و گفت:
-ماموریت با موفقیت انجام شد.
اما لیسی احساس می کرد یک پای قضیه می لنگد.
-چه شده، تیم؟
-الان از بنگاه معاملات املاک دو گلاستون زنگ زدند.جیمی فروش آپارتمان را به آنجا هم سپرده.دلال آنجا به من گفت می خواهد هر چه زودتر مبلمان و وسایل اینجا را ببیند.ساعت یازده و نیم یک نفر به اینجا می آید.
-یعنی یک ساعت دیگر!
-لیسی؛ من اصلا دلم نمی خواهد...
-تو نمی توانی مرا اینجا نگه داری، هر دو این را می دانیم.یک جعبه بیاور و یخچال را تمیز کن.من حوله هایی را که از آنها استفاده کردم داخل رو بالشی می گذارم.تو آنها را به خانه ی خودت ببر.پرده ها کنار باشند یا کشیده؟
-کنار.
-خودم به این کارها می رسم، مادر چطور بود؟
-جا خورده بود.سعی کردم متقاعدش کنم که حال تو خوب است.

همان احساس رخوت به لیسی داد که وقتی به مادرش گفته بود در مینیاپولیس زندگی می کند، به او دست داده بود، پرسید:
-مدت زیادی که خط را اشغال نکردی؟

علی رغم اطمینان خاطر تیم، لیس مطمئن بود که پلیس همان دور و برها به دنبال او می گردد.

وقتی تیم همراه با مدارکی که نشان می داد از آن آپارتمان استفاده نشده است، بیرون رفت لیسی صفحات یادداشت های هیتر را روی هم دسته کرد و آنها را در کیفش گدذاشت.دلش می خواست یک بار دیگر به کلیسا زنگ بزند و سعی کند با کیت صحبت کند.اما می بایست از آنجا خارج می شد.به ساعت خود نگاه کرد فقط آن قدر وقت داشت که یک بار دیگر شماره ی جیمی لندی را بگیرد.

این بار پس از چهار باز زنگ، جیمی جواب داد.لیس می دانست که نمی تواند وقت را تلف کند.گفت:
-آقای لندی، من لیسی فارل هستم.خوشحالم که توانستم با شما تماس بگیرم.چند دقیقه پیش هم زنگ زدم.

جیمی گفت:
-طبقه ی پائین بودم.
-آقای لندی؛ می دانم گفتنی زیاد است.ولی من وقت ندارم.بنابراین بگذارید من حرف بزنم.می دانم چرا می خواستید با من صحبت کنید.جواب مثبت است.سه صحفه ی اخر یادداشت های هیتر بی خط بود.آن صفحات حاوی مطالبی در مورد نگرانی هیتر در مورد ناراحت کردن شما بود.به طور مرتب تکرار کرده که در منگنه قرار دارد.فقط در صحفه اول به مطلبی اشاره شده که توام با شادی بوده؛ نوشته می خواهد با مردی که ظاهرا از دوستان قدیمی او بوده ناهار بخورد.نوشته او گفت پیر شده ولی خودش بزرگ شده....
جیمی پرسید:
-اسمش را ننوشته؟
-مثل اینکه ماکس هافنر است یا ماک هافنر.
-چنین کسی را نمی شناسم.شاید از آشنایان مادرش است.شوهر دوم ایزابل خیلی پیر بود.(او مکثی کرد و گفت)خانم فارل، خیلی به دردسر افتاده ای، نه؟
-بله درست است.
-حالا می خواهی چه کار کنی؟
-نمی دانم.
-الان کجایی؟
-نمی توانم بگویم.
-مطمئنی صفحات آخر یادداشت ها بی خط بوده؟من تقریبا مطمئن بودم آنها را در اوراقی که تو به من دادی، دیده ام.اما صد در صد اطمینان نداشتم.
-بله، آنها را به شما دادم؛ مطمئنم.برای خودم هم یک نسخه گرفتم.آن صفحات در نسخه ای که دست من است، هست آقای لندی.من معتقدم ایزابل چیزی فهمیده بود که کشته شد.متاسفم.باید بروم.

جیمی لندی صدای قطع شدن تلفن را شنید و بمحض اینکه گوشی را گذاشت؛ استیو ابوت سر رسید.
-چه شده؟کارها را در آتلانتیک سیتی متوقف کرده اند؟زود برگشتی.
استیو ابوت گفت:
-همین الان رسیدم.آنجا خبری نبود.کی پشت خط بود؟
-لیسی فارل حدس میزنم مادرش پیغام مرا به او داده بود.
-لیسی فارل! خیال می کردم تحت حفاظت است.
-به نظرم بوده.ولی دیگر نیست.نه.
-حالا کجاست؟

جیمی به دستگاه ثبت شماره نگاه کرد.
-نگفت کجاست.به نظرم دستگاه را روشن نکرده بودم.استیو؛ آیا مردی به نام هافنر برای ما کار می کرده؟
ابوت لحظه ای فکر کرد.بعد سرش را تکان داد و گفت:
-گمان نمی کنم.مگر اینکه در آشپزخانه کار می کرده.تو که می دانی چند نفر از آنان می آیند ومی روند.
-بله.می دانم که چطور می آیند و می روند.

سپس ز در باز اتاق، نگاهی به اتاق انتظار انداخت.یک نفر انجا قدم می زد.
-او دیگر کیست؟
-کارلوس است.می خواست برگردد.می گوید کار کردن با الکس رخوت انگیز است.
-این ولگرد را از اینجا بیرون کن.دوست ندارم کسی زاغ سیاه مرا چوب بزند.

جیمی بلند شدو به سوی پنجره رفت.چشمانش به دور دست ها خیره بود.انگار نه انگار ابوت آنجاست.

-لای منگنه گیر کرده بودی و نمی توانستی به بابا رو کنی؟

ابوت می دانست که جیمی با خودش حرف بزند.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#67
فصل پنجاه وهشتم

ده دقیقه از یازده گذشته بود.لیسی به کلیسای سنت الیزابت زنگ زد.این بار با اولین زنگ، کسی گوشی را برداشت.
-پدر ادوارد؛ بفرمائید.
لیسی گفت:
-صبح بخیر.پدر ادوارد.من قبلا هم زنگ زدم و پیغام برای کیت تیلور گذاشتم...
او حرف لیسی را قطع کرد:
-یک لحظه صبر کنید.او اینجاست.
از آخرین باری که لیسی با او حرف زده بود.دو هفته می گذشت و پنج ماه بود که او را ندیده بود.
لیسی گفت:
-کیت...(بعد مکث کرد.بغض گلویش را گرفته بود.)
-لیسی.دلم برایت تنگ شده.دلمان برایت شور می زند.تو کجایی؟
لیسی با لبی لرزان لبخندی زد و گفت:
-همان بهتر که ندانی.باور کن فقط می توانم به تو بگویم که تا پنج دقیقه ی دیگر از اینجا خارج می شوم.جی هم پیش توست؟
-بله؛ البته.
-لطفا گوشی را به او بده.
سلام و احوال پرسی جی صورتی تازه داشت.

-لیسی؛ این طوری که نمی شود.من محافظی بیست و چهار ساعته برایت استخدام می کنم.ولی تو باید از فرار و گریز دست برداری.بگذاری کمکت کنیم.

اگر موقعی دیگر بود، احتمالا لیسی خیال می کرد او خلقش تنگ است.ولی حالا از لحن کلامش معلوم بود بشدت دلواپس است.حالتش درست مثل حالت تام لینج بود وقتی در پارکینگ با او حرف می زد.بسرعت از ذهن لیسی گذشت:دیروز بود؟انگار خیلی ازش گذشته.
-جی؛ باید از اینجا خارج شوم.نمی توانم به خانه ات زنگ بزنم.چون مطمئنم تلفنت کنترل است.دیگر نمی توانم به این طرز زندگی ادامه بدهم.نمی خواهم تحت برنامه ی حفاظتی باشم.می دانم که دادستان می خواهد مرا به عنوان شاهد اصلی در حبس نگه دارد.مطمئنم سر نخ تمام این دردسر ها در این است که بفهمیم چه کسی مسئوول مرگ هیتر بوده.من هم مثل مادرش متقاعد شده ام که او به قتل رسیده.سرنخ اینکه چه کسی این کار را کرده در یادداشت های هیتر است.خداراشکر که من یک نسخه از ان را برای خودم نگه داشتم و بررسی اش کردم.من باید بفهمم هیتر در چند روز اخر عمرش از چه چیزی ناراحت بوده.سرنخ این مساله در یادداشت های هیتر است.اگر بتوانم از ان سر در بیاورم؛ می فهمم ایزابل وارینگ چه فهمیده که کشته شد.
-لیسی...
-جی، بگذار حرفم را تمام کنم.اسم یک نفر در این یادداشتها هست که گمان میکنم مهم است.هیتر یک هفته قبل از مرگش با مرد مستی که احتمالا از قدیم او را می شناخته؛ ناهار خورده.تمام امید من این است که او به نوعی در کار رستوران باشد و تو او را بشناسی.یا شاید بتوانی درباره اش پرس و جو کنی.
-اسمش چیست؟
-روی اسمش لک زده.اما به نظر می رسید ماک یا ماکس هافنر است.بمحض اینکه او نام هافنر را بر زبن اورد؛ صدای ناقوس کلیسا به گوش رسید.
-جی، شنیدی چه گفتم؟آقای ماک یا ماکس هاف...
-ماکس هافمن؟بله، او را می شناختم.سالها برای جیمی کار می کرد.
لیسی گفت:
-من که نگفتم هافمن، ولی خداوندا، خودش ست.

آخرین کلمات ایزابل:بخوان...نشانش بده...یک مرد...

ایزابل در حالی که سعی می کرد اسم آن مرد را بگوید، نفس اخر را کشید.لیسی یک دفعه متوجه این مساله شد.ایزابل سعی می کرده این صفحات را از بقیه جدا کند و به جیمی لندی نشان بدهد.سپس لیسی متوجه شد که جی چه گفت و بدنش یخ کرد.
-جی، چرا گفتی او را می شناختی؟
-بیش از یک سال پیش، راننده ای او را زیر گرفت و فرار کرد، لیسی.در شهر گریت نک من در تشییع جنازه اش شرکت کردم.
-چقدر از یک سال بیشتر؟این خیلی مهم است.
جی گفت:
-بگذار فکر کنم.درست موقعی بود که می خواستم کاری برای رستورانی در سات هامپتون به مزایده بگذارم.حدود چهارده ماه پیش؛ هفته ی اول دسامبر.
لیسی فکر کرد:هفته ی اول دسامبر، چهارده مال پیش.همان وقت که هیتر لندی هم کشته شد.دو تصادف خودرو به فاصله ی زمانی چند روز از هم.
جی گفت:
-لیسی؛ گمان می کنم...
صدای زنگ اف اف به گوش رسید، زنگ های مقطع و پشت سر هم.تیم پاورز علامت می داد که او خارج شود.
-جی، من باید بروم.همان جا بمان.به تو زنگ می زنم.یک چیز دیگر، ماکس هافمن معتاد بود؟
-چهل و پنج ساله بود.زن داشت.
-نشانی اش را به من بده.لازمش دارم.

***

لیسی کیف خود و کت مشکی کلاه داری را که از کمد ایزابل برداشته بود، برداشت و از آپارتمان خارج شد.به انتهای راهرو رفت و جلوی آسانسور ایستاد، علامت آسانسور نشان می داد که به طبقه ی نهم رسیده است.بزودی می رسید.او تونست خود را به پلکان اضطراری برساند واز دیدرس دور شود.تیم پاورز او را در راه پله دید و تعدادی اسکناس تا شده در دستش گذاشت و یک تلفن همراه نیز در جیبش انداخت و گفت:
-اگر با ین تلفن بزنی؛ مدتی وقت می برد آنان رد تو را پیدا کنند.

قلب لیسی به شدت می تپید.چیزی نمانده بود گیر بیفتد.
-تیم، نمی دانم چطور از تو تشکر کنم.
-تاکسی جلوی در منتظر ست.درش هم باز است.کلاهت را بکش روی سرت.امروز در آپارتمان جی 6 میهمانی است.بنابراین رفت و آمد زیاد است و تو جلب توجه نمی کنی.

به نظر می رسید راننده ی تاکسی از اینکه معطلش کرده اند؛ عصبانی است.تاکسی با چنان سرعتی از جا کنده شد که پشت لیسی محکم به صندلی عقب خورد.
-کجا بروم؛ خانم؟
-گریت نک در لانگ آیلند.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#68

فصل پنجاه ونهم

کیت مضطربانه گفت:
-امیدوارم مادر قبل از تلفن لیسی به اینجا برسد.

آنان در اتاق مطالعه ی کلیسا نشسته بودند و با پدر روحانی قهوه می نوشیدند.تلفن در کنار کیت بود.
جی با لحنی اطمینان بخش گفت:
-قائدتا باید در عرض ده دقیقه به اینجا برسد.
-قرار بود آلکس را در نیویورک ببیند و آماده بود که از در خارج شود.سپس کیت رو به پدر روحانی کرد:
-مادرم در اثر این بدبختیی که به سرش آمده، حسابی داغان شده...می داند که دادستان ملامتش می کند که چرا جلوی زبانش را نگه نداشته و کاری احمقانه کرده.او حتی به من هم نگغته بود لیسی کجا زندگی می کند.اگر الان فرصت حرف زدن با لیسی را به او ندهیم، از غصه دق می کند.
جی محتاطانه گفت:
-البته اگر لیسی دوباره زنگ بزند کیت؛ شاید چنین فرصتی برایش پیش نیاید.

***

لیسی مردد بود که ایا کسی در تعقیب اوست؟مطمئن نبود.به نظر می رسید تویوتای سیاه رنگی که پشت تاکسی می امد،فاصله اش را با ان حفظ می کند.
لیسی فکر کرد:شاید هم این طور نیست.و وقتی به زیر گذر مرکز شهر رسیدند نفس راحتی کشید،چون تویوتا از ورودی به بزرگراه پیچید.
تلفن همراهی که تیم برای لیسی اجاره کرده بود،هر پیش شماره ای را می گرفت.لیسی می دانست که کیت و جی در کلیسا منتظرش هستند،اما اگر موفق می شد اطلاعات لازم را از طریقی دیگر به دست می اورد،ترجیح می داد این کار را بکند.می بایست نشانی ماکس هافمن را به دست می اورد.خدایا،کجاست؟خدا کند زنش هنوز زنده باشد.می بایست به انجا می رفت و با او حرف می زد تا انچه را در باره ی گفتگوی شوهرش و هیتر می دانست،از زیر زبانش بیرون می کشید.
اول تصمیم گرفت نشانی خانم هافمن را از اطلاعات تلفن بگیرد.وقتی شماره ی اطلاعات را گرفت،به او گفته شد:
ـ ماکس هافمن،گریت نک،نشانی اش را ندارم.
و بعد از مدتی مکث،دوباره تلفن چی گفت:
ـ بنا به تقاضای مشترک نمی توانم شماره اش را بدهم.

تردد نسبتا سبک بود.لیسی می دانست که کم کم به گریت نک نزدیک می شوند.شهر بعدی گریت نک بود.اگر به انجا می رسید و نشانی را نداشت،می بایست به راننده چه می گفت؟می دانست که راننده دلخور است که اینقدر از مانهاتان دور شده است.اگر نشانی خانم هافمن را پیدا می کرد و او در خانه نبود یا در را باز نمی کرد،تکلیف او چه بود؟و چه می کرد اگر او را تعقیب کرده بودند؟

دوباره به کلیسا زنگ زد.
کیت بلافاصله جواب داد:
- لیسی،مامان همین الان رسید.دارد می میرد که با تو حرف بزند.
- کیت،خواهش میکنم...
مادرش پشت خط بود.
- لیسی،من به احدی نگفتم تو کجا زندگی می کردی

لیسی فکر کرد:مادر چقدر ناراحت است. بوده.اما حالا نمی تونم با او حرف بزنم.
وبعد خدا را شکر کرد،چون مادرش گفت:
- جی می خواهد با تو حرف بزند.

وارد گریت نت شدند.راننده پرسید:
- کجا بروم؟
لیسی گفت:
-یک لحظه همین کنار بایست.
-خانم،هیچ خوش ندارم یک شنبه ام را اینجا بگذرانم.

وحشت سراپای وجود لیسی را برگرفت.تویوتای سیاه رنگ سرعت خود را کم کرد و به طرف توقفگاه بزرگراه رفت.او تحت تعقیب بود.احساس کرد بدنش مثل گوشت لخم وارفته است.وقتی دید که مرد جوان به همراه کودکش از خودرو خارج شد،نفس راحتی کشید.
جی با لحنی پرسنده گفت:
-جی،نشانی خانم هافمن را برایم گیر اوردی؟
-نمی دانم از کجا گیر بیاورم.باید به دفتر کارم بروم و از انجا زنگ بزنم و ببینم کسی می داند یا نه.به الکس زنگ زدم.او خیلی خوب ماکس را می شناخت.می گوید نشانی او را در پوشه ی کارتهای ارسالی کریسمس دارد.
الان دارد دنبالش می گردد.

لیسی برای اولین بار در ماه های طولانی و ناهنجاری که گذرانده بود،احساس فلاکت کامل کرد.تا این حد به اطلاعاتی که لازم داشت،نزدیک شده ولی کارش گره خورده بود.سپس صدای جی را شنید که می گفت:
-شما کاری از دستتان بر نمی اید،پدر روحانی؟نه،نمی دانم در کدام مرده شویخانه.

پدر روحانی دست به کار شد و لیسی دوباره با مادرش حرف زد.پدر روحانی به مرده شویخانه ی گریت نت زنگ زد و دروغی مصلحتی گفت.خود را معرفی کرد و گفت یکی از کسانی که به طور مرتب در مراسم هافمن که یک سال بیش در ماه دسامبر در گذشته است،کارت تبریک مذهبی بفرستد.

مرد شویخانه تایید کرد که تدارک دفن او را داده است و با کمال میل نشانی خانم هافمن را به پدر روحانی داد.
جی نشانی را به لیسی داد.

لیسی گفت:
بعدا با همه تان حرف می زنم.محض رضای خدا به کسی نگویید من کجا هستم.
و از ذهنش گذشت:دست کم امیدوارم که با تو حرف بزنم.

راننده تاکسی را از توقفگاه بیرون آورد و راهی آدامز پلیس،شماره ی 10 شد.


[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#69
فصل شصت

کاراگاه اسلون از اینکه مجبور بود در کنار نیک مارس بنشیند و طوری وانمود کند که انگار نه انگار اتفاقی افتاده.خون خونش را می خورد.وقتی ترانه ای که از رادیو پخش می شد،گفت همه ی ما برادر هستیم.چیزی نمانده بود اسلون عربده بکشد.

او میدانست الان وقتش نیست حرکتی خصمانه نشان بدهد،چون نیک بلافاصله موضوع را می فهمید.اما به خودش قول داده بود وقتی همه چیز رو شد،عقده ی دلش را خالی کند.

***

ساعت یازده و ربع،بلافاصله بعد از ملاقات با والدین،آن دو به خیابان هفتاد شرقی رفتند و مجتمع آپارتمانی را زیر نظر گرفتند.البته نیک از این کار سر در نمیاورد.وقتی او اتومبیل را نزدیک مجتمع پارک می کرد،گفت:
اد،ما داریم وقتمان را تلف می کنیم.تو که واقعا خیال نمی کنی لیسی فارل سر شغل سابقش برگشته باشد،نه؟
اسلون فکر کرد:خوشمزه! در حالی که سعی می کرد خوش مشرب باشد،

***

آنان فقط چند دقیقه دیر رسیده بودند.وقتی زنی با کت مشکی کلاه دار از ساختمان بیرون آمد و سوار تاکسی شد که منتظرش بود،اسلون نتوانست صورت او را ببیند.کت زن از آن کت های گل و گشاد و کلاه دار بود.بنابراین اسلون نتوانست هیکل او را ببیند.اما وقتی طرز راه رفتن او را دید،احساس کرد برایش آشناست،که باعث شد موهای تنش سیخ شود.
او متوجه شد که زن به پای راستش توجه بیشتری دارد.گزارش رسیده از مینه سوتا حاکی از این بود که ظاهرا روز قبل قوزک پای لیسی فارل در باشگاه ورزشی صدمه دیده است.
اسلون به مارس گفت:
ـ راه بیفت.او در تاکسی است.
ـ اد،شوخی ات گرفته یا حس ششم داری؟شاید هم مرا دست انداخته ای.
ـ فقط پیش بینی است.تلفنی که به مادرش شد.از پنج بلوک جلو تر بوده.شاید او در این مجتمع دوست پسر دارد.اغلب به اینجا سر می زد.
نیک گفت:
ـ سری به انجا بزنم؟
ـ نه،الان نه.

انان تاکسی را دنبال کردند.از زیر گذر مرکز شهر گذشتند و واردL.I.Eشدند.نیک مارس بزرگراه لانگ ایلند راL.I.Eمی نامید.وقتی مارس این کلمه را تکرار کرد،می خندید.

اسلوان دلش می خواست به او بگوید که کلمه یlieواقعا واقعا به او برازنده است.ولی در عوض گفت:
ـ نیک،تو در کار دنبال کردن لنگه نداری.
درست بود.نیک می توانست در هر ترافیکی با مهارت خودرویی را دنبال کند.هرگز به خودرو نزدیک نمی شد و هرگز در معرض دید قرار نمی گرفت.گاهی از ان سبقت می گرفت و گاهی اهسته حرکت می کرد و به خط سمت راست بر می گشت تا خودرو مورد تعقیب جلو بزند.این کاز مستلزم داشتن استعدادی به خصوص بود و برای پلیسی خوب سرمایه ای ترافیکی محسوب می شد.
اسلوان با عصبانیت فکر کرد:این دفعه برای پلیسی قلابی.
نیک پرسید:
ـ به نظر تو کجا می رود؟
اسلوان جواب داد:
ـ بیشتر از تو چیزی نمی دانم.
سپس تصمیم گرفت مطلبی اضافه کند:
ـ می دانی چیست؟من همیشه معتقد بوده ام که لیسی فارل یک نسخه از یادداشتهای هیتر لندی را برای خودش نگه داشت.اگر این طور باشد،او تنها کسی است که از تمام مطالب ان اطلاع کامل دارد.شاید در ان سه صفحه ی نسخه ی جیمی لندی که گم شد،چیز مهمی وجود داشته باشد.به نظر تو چیست.نیک؟
و متوجه شد که نگاه پر سوءظن نیک به سوی او چرخید.ضربه ای را زده بود.
اسلوان به خود هشدار داد:او را عصبانی و مضطرب نکن.
حالا نوبت نیک بود که جواب بدهد:
ـ من هم بیشتر از تو چیزی نمی دانم.

در گریت نک،تاکسی کنار کشید و ایستاد.ایا فارل پیاده می شد؟اسلوان اماده بود در صورت لزوم،پیاده او را تعقیب کند.
اما او در تاکسی ماند.بعد از چند دقیقه تاکسی دوباره به راه افتاد و دو بلوک جلوتر از پمپ بنزین توقف کرد تا راننده مسیر را بپرسد.انان تاکسی را تا داخل شهر دنبال کردند.

از کنار خانه های مجلل و گران قیمت رد می شدند که نیک پرسید:
-کدام یک را می خواهی؟

اسلون فکر کرد: این چیزی است که تو میخواهی، بچه. حقوق پلیس برایت کافی نبود؟ می توانستی از این حرفه خارج شوی و کافی بود شغلت را عوض کنی، نه جهت خودت را.
کم کم شکل خانه های محله ای که در آن زندگی می کردند، تغییر کرد و خانه ها کوچکتر و به هم چسبیده تر شد، ولی مرتب و منظم. اسلون احساس کرد زندگی در آنجا راحت است.
او به نیک هشدار داد،
یواش کن. دنبال شماره ی خانه می گردد.

آنان در آدامز پِلیِس بودند. تاکسی جلوی خانه ی شماره 10 توقف کرد. آن طرف خیابان فضایی بود که می شد پنج خودرو در آن پارک کرد.
او دید کسی که لیسی از تاکسی پیاده شد، مدتی با راننده چانه زد، بعد دستش را دراز کرد و پول را داد. راننده تاکسی سری تکان داد و شیشه را بالا کشید و رفت.

فارل ایستاد تا تاکسی دور شد. حالا اسلون صورت او را به طور کامل می دید. فکر کرد: او جوان و آسیب پذیر و بشدت وحشت زده است.

او برگشت و لنگان لنگان به سوی خانه رفت.سپس زنگ زد. به نظر نمی رسید کسی که جواب زنگ را داده بود، به این آسانی در را باز کند و بگذارد کسی وارد شود. لیسی فارل به قوزک پایش اشاره کرد. پایم صدمه دیده. بگذار بیایم تو، زن مهربان. بعداً سوال پیچت می کنم. نیک پوزخند زد.

اسلون به همکارش نگاه کرد. دلش می خواست بداند چه چیزی باعث سرگرمی اش شده است. حالا وقتش بود گزارش کار خود را بدهد. احساس کرد چقدر لذت بخش است که او کسی است که لیسی فارل را بر می گرداند، حتی اگر بالدرون او را توقیف می کرد و در حبس نگه می داشت.

اما او خبر نداشت که ساندی ساوارانو هم همان قدر شاد و خشنود است و از طبقه دوم خانه ی شماره 10 او را دید می زد.از جایی که با بی قراری به انتظار ورود لیسی فارل در آنجا نشسته بود.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#70
فصل شصت ویکم


مونا فارل همراه جی و کیت به خانه برگشت. او گفت:
-با این دلواپسی نمی توانم به نیویورک بروم. به آلکس زنگ می زنم و از او می خواهم به اینجا بیاید.

تاد و اندی با دوستانشان برای اسکی یک روزه به هانتر رفته بودند. بانی دوباره سرما خورده بود و پرستاری از او مراقبت می کرد. وقتی بانی فهمید آنان وارد شدند، با عجله به سمت در دوید.
پرستار گفت:
بانی می گوید قرار است برای تولدش همراه خاله لیسی به دیسنی لند برود.

بانی با حالت جدی گفت:
-بزودی تولد است. ماه دیگر.

پرستار در حالی که پالتویش را می پوشیدتا برود، گفت:
-من به بانی گفتم که ماه فوریه کوتاه ترین ماه است. این خبر خیلی خوشحالش کرد.

مونا رو به بانی کرد:
-می خواهم به عمو آلکس زنگ بزنم. با من بیا و به او سلام کن.

سپس نوه اس را بغل کرد و گفت:
-می دانی تو خیلی شبیه خاله لیسی هستی، درست مثل پتج سالگی او.

بانی گفت:
-من عمو آلکس را خیلی دوست دارم. تو هم دوستش داری، نانا، مگر نه؟

مونا گفت:
در این چند ماه اخیر اگر او نبود نمی دانستم چه کنم، عزیز دلم. بیا برویم طبقه بالا.

***

جی و کیت به یکدیگر نگاه کردند.
جی بعد از لحظه ای سکوت گفت:
-تو هم در همان فکری هستی که من هستم؟ مادرت می گفت آلکس تشویقش کرده لیسی را مجبور کند محل زندگی اش را به او بگوید. ممکن است او به طور مستقیم نگفته باشد لیسی کجا زندگی می کند، اما راه های دیگری هم برای ابراز آن بوده. مثلا آن شب در رستوران گفت که لیسی در باشگاهی تازه تأسیس نام نویسی کرده که زمین اسکواش دارد. کمتر از دوازده ساعت بعد، یک نفر آنجا به سراغ لیسی رفت. احتمالاً قصد کشتن او را داشته. باور اینکه این مسأله تصادفی بوده، مشکل است.

کیت گفت:
-اما جی، باور این هم که آلکس در این قضیه دخالت دارد، مشکل است.
-امیدوارم این طور نباشد، اما من به او گفتم که لیسی کجا می رود. حالاباید به دادستان زنگ بزنم و خبرش کنم. شاید لیسی از این کار خوشش نیاید، اما ترجیح می دهم او به عنوان شاهد اصلی به حبس بیفتد تا اینکه کشته شود.



فصل شصت ودوم


لوتی هافمن پرسید: چرا به اینجا آمده ای؟
و بعد از اینکه با بی میلی لیسی را به خانه اش راه داد، گفت:
-نمی توانی اینجا بمانی، یک تاکسی تلفنی برایت خبر می کنم. کجا می خواهی بروی؟

حالا که لیسی با فردی روبه رو شده بود که شاید می توانست کمکش کند، بشدت هیجان داشت. او آن قدر ها مطمئن نبود که تعقیب نشده باشد، اما دیگر اهمیت نمی داد. می دانست که بیش از این تاب تحمل فرار را ندارد.

با لحنی رقت انگیز گفت:
-خانم هافمن، جایی برای رفتن ندارم. یک نفر خیال دارد مرا بکشد. گمان می کنم کسی او را اجیر کرده که دستور کشتن شوهر شما و ایزابل وارینگ و هیثر را هم داده. باید این کار متوقف شود و به نظر من، شما تنها کسی هستید که می توانید متوقفش کنید. لطفاً کمکم کنید، خانم هافمن.

حالت نگاه لوتی هافمن کمی نرم شد. متوجه شد که لیسی تمام وزنش را روی یک پایش داده است. گفت:
-تو درد داری، بیا بنشین.

اتاق نشیمن کوچک ولی تمیز بود. لیسی نشست و کت سنگینش را در آورد. گفت:
-این مال من نیست. من حتی نمی توانم به خانه ام بروم و لباسهایم را بردارم. به خانواده ام هم نمی توانم نزدیک شوم. دختر کوچولوی خواهرم تیر خورد و نزدیک بود برای خاطر من کشته شود. اگر کسی که پشت تمام این ماجراهاست شناسایی و دستگیر نشود، بقیه عمرم را باید همین طوری بگذرانم. خواهش می کنم، خانم هافمن. به من بگویید شوهر شما می دانست چه کسی در این ماجرا دست دارد؟

لوتی هافمن سرش را زیر انداخت و به کف اتاق چشم دوخت. نجوا کنان گفت:
-متاسفم، نمی توانم در این مورد حرفی بزنم. ماکس هم اگر دهانش را بسته بود، هنوز زنده بود. همین طور هیثر و مادرش.

بالاخره سرش را بلند کرد، مستقیم به لیسی نگاه کرد و گفت:
-آیا نگفتن حقیقت به این همه کشتار می ارزد؟ من که خیال نمی کنم.

لیسی پرسید:
-هر روز صبح با ترس و وحشت از خواب بیدار می شوید، مگر نه؟

سپس دستش را دراز کرد و دستان پیری را که رگهایش بیرون زده بود، در دست گرفت و گفت:
-خانم هافمن، لطفاً به من بگویید چه کسی در این کار دست دارد؟

-راستش من چیزی نمی دانم. حتی اسمش را هم نمی دانم. ماکس می دانست. او برای جیمی لندی کار می کرد. هیثر را می شناخت. ای کاش آن روز هیثر را در موهانک ندیده بودم. وقتی برای ماکس تعریف کردم و قیافه ی مردی را که همراهش بود شرح دادم، او خیلی ناراحت شد و گفت که آن مرد دلال مواد مخدر است. باج بگیر و قاچاقچی هم هست ولی کسی خبر ندارد. می گفت همه خیال می کنند مرد خوب و محترمی است. ماکس با هیثر قرار ناهار گذاشت تا به او هشدار بدهد. دو روز بعد مُرد.

چشمان لوتی هافمن پر از اشک شد.
-چقدر دلم هوایش را کرده. خیلی میترسم.

لیسی به آرامی گفت:
-حق دارید. اما قفل کردن درِ خانه که چاره کار نیست. یک روز آن آدم، هرکه می خواهد باشد، به این نتیجه می رسد که شما هم مایه دردسر هستید.

***

ساندی ساوارانو صدا خفه کن را به هفت تیرش وصل کرد. ورود به این خانه برایش در حکم بازی بچه ها بود. می توانست از همان راهی که آمده بود، برگردد. از پنجره ی پشت اتاق خواب وارد شده بود. درخت بیرون پنجره کار پله را انجام داده بود. اتومبیل او در خیابان بعدی قرار داشت که از طریق حیاط همسایه به راحتی می توانست به آن برسد. می توانست قبل از اینکه افراد پلیسی که بیرون نشسته بودند بویی ببرند، کیلومتر ها از آنجا دور شود. به ساعتش نگاه کرد. وقتش بود.

اول نوبت پیرزنه بود. او می توانست مایه زحمتش شود. آنچه خیلی دلش می خواست ببیند، حالت چهره فارل در حالی بود که سلاحی به طرفش نشانه رفته بود. حتی فرصت داد زدن هم به او نمی داد. نه، فارل فقط آن قدر فرصت داشت که صدای ناله ای مبنی بر شناختن او از گلویش خارج کند . شنیدن آن برای ساندی ساوارانو مهیج بود.

ساندی پایه راستش را روی اولین پله گذاشت و بعد با احتیاط هر چه تمامتر، پایین آمد.



[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 3,350 ۰۷-۰۷-۱۳۹۳, ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 3,375 ۲۱-۰۵-۱۳۹۳, ۱۲:۲۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 6,118 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 7,424 ۱۹-۰۶-۱۳۹۲, ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت