امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک
#71
فصل شصت وسوم

آلکس کاربین به رستوران لندی زنگ زد و گفت می خواهد با جیمی صحبت کند. مدتی منتظر ماند، اما بعد صدای استیو ابوت را شنید:
-آلکس، چه کاری از من ساخته است؟ دلم نمی خواهد مزاحم جیمی شوم. امروز حالش خیلی خراب است.

کاربین گفت:
-متأسفم، چیزی هست که باید با خودش درمیان بگذارم. راستی، کارلوس آمد سراغ شما؟
-بله، چطور مگر؟
-اگر هنوز هم آنجاست، به او بگو دیگر این طرفها پیدایش نشود. حالا گوشی را بده جیمی.

و دوباره منتظر شد. وقتی جیمی لندی گوشی را برداشت، معلوم بود زیر فشار عصبی شدیدی قرار دارد.
-جیمی، می دانم که ناراحت هستی. کمکی از من ساخته است؟
-نه، به هر حال متشکرم.
-ببین، متأسفم که مزاحمت شدم. چیزی فهمیده ام که می خواستم با تودر میان بگذارم. شنیده ام کارلوس دور و بر تو می پلکد. خوب گوش کن ببین چه می گویم. به او کار نده.

جیمی جواب داد:
-چنین قصدی ندارم. ولی چطور مگر؟
-گمان می کنم او جاسوسی می کند . وقتی فهمیدم محل اختفای لیسی فارل در مینیاپولیس پیدا شده، حسابی خشکم زد.

جیمی لندی گفت:
-پس لیسی آنجا بود، من که چیزی نشنیده بودم.
-بله، فقط مادرش می دانست. لیسی را مجبور کرده بود به او بگوید. و چون من به او گفتم لیسی را مجبور کند، احساس مسئولیت می کنم.

جیمی لندی گفت:
-کار عاقلانه ای نکردی.
-من هرگز ادعا نکرد م که عاقل هستم. فقط برای این بود که می دیدم مونا خیلی بی تابی می کند. به هر حال، شبی که او فهمید لیسی در مینیاپولیس است، یک روزنامه ی استار تریبیون مینیاپولیس خرید و وقتی برای شام به اینجا آمد، آن را با خودش آورد. موقعی که سر میز او رفتم، دیدم که آن را در کیفش گذاشته، ولی هرگز ازش چیزی نپرسیدم و دیگر آن روزنامه را هم ندیدم. حالا می رسیم به اصل مطلب. وقتی مونا به دستشویی رفت و من مشغول خوشامدگویی به مشتریها بودم، یک لحظه متوجه شدم که کارلوس سر میز ما ایستاده. وانمود می کرد دستمال سفره ها را مرتب می کند. دیدم که کیف مونا را جابجا کرد. امکان دارد داخل آن را نگاه کرده باشد.

لندی جواب داد:
-این کار ها از او بعید نیست. من که از همان اول از او خوشم نمی آمد.
-بعد از آن، در جمعه شبی که مونا تعریف کرد لیسی در باشگاهی جدیدالتأسیس نام نویسی کرده که زمین اسکواش دارد، او پیشحدمت میز ما بود. بعید به نظر می رسید که چند ساعت بعد به طور تصادفی سر و کله ی یک نفر در باشگاه ورزشی پیدا شود. نبایدانکار کرد که دو دوتا، می شود چهار تا. مگر نه؟

جیمی نجوا کنان گفت:
-اوهوم، ظاهراً کالوس جمعه شب بجز انعام پیش خدمتی، از راهی دیگر هم پول در آورده. آلکس، باید بروم. خیلی زود با تو تماس می گیرم.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#72
فصل شصت وچهارم

ادا اسلون حدس می زد همکارش مثل سگ از چیزی ترسیده است. با اینکه هوای داخل خودرو سرد بود، نیک مارس عرق کرده و قطرات عرق پیشانی اش را پوشانده بود.
حس ششم اسلون می گفت اوضاع روبراه نیست. او گفت:
-به نظرم بهتر است برویم توی خانه و خانم فارل را بیاوریم.

مارس بالحن تعحب پرسید:
-اد، چرا این کار را بکنیم، وقتی بیرون آمد، می گیرمش.

اسلون درِ خودررو را باز کرد، هفت تیرش را کشید و گفت:
-راه بیفت.

***

لیسی مطمئن نبود که آیا براستی صدایی از راه پله ها شنیده است؟ پله های خانه های قدیمی گاهی ترق تروق می کند. به هر حال احساس می کرد جو اتاق تغییر کرده و انگار درجه حرارت یکمرتبه پایین آمده است. لوتی هافمن هم همین حس را داشت. لیسی می توانست این را از چشمان او بخواند.

لیسی حضور شیطان را که می خزید و دسیسه آمیز لوتی را در میان میگرفت، به طور واقعی حس می کرد.

وقتی او در کمد پنهان شده بود و کورتیس کادول از پله ها پایین می آمد نیر همین احساس را داشت.

دوباره صدایی شنید. هر چند ضعیفتر، هنوز واقعی. خیال نبود. حالا دیگر اطمینان داشت. با این آگاهی، ضربان قلبش شدت گرفت.

کسی در راه پله بودد. فکر کرد: من خواهم مُرد.

لیسی ترس و وحشت را در چشمان لوتی درد. بنابراین به نشانه ی هشدار انگشتش را روی لبانش گذاشت و علامت سکوت داد.

او از پله ها پایین می آمد. با آنان بازی موش و گربه می کرد. لیسی به اطراف اتاق نگاه کرد. فقط یک در بود که به طرف پله ها باز می شد. راهی برای خروج وجود نداشت. آنان به دام افتاده بودند!

چشم لیسی به یک گوی بلورین افتاد که به اندازه ی توپ بیسبال بود. سنگین به نظر می رسید. نمی توانست بی آنکه بلند شود، آن را بردارد وخیال خطر کردن هم نداشت. در عوض، دست خانم هافمن را لمس کرد و گوی را نشان داد.

لیسی به نیمه ی راه پله نظری انداخت. او آنجا بود. لیسی می توانست ار لابلای نرده های چوبی دوکی شکل، کفش واکس خورده ای را ببیند.

دستی نحیف و لرزان گوی بلورین را برداشت و آن را در دست لیسی لغزاند. لیسی از جای خود بلند شد. دستش را عقب برد و وقتی هیکل کامل قاتلی که او را با نام کالدول می شناخت، پدیدار شد، گوی را با قدرت هرچه تمامتر به سوی سینه ی او پرتاب کرد.
او برای پایین آمدن سرعت گرفته بود که گوی بلورین سنگین درست به بالای شکمش برخورد کرد. ضربه باعث شد تعادلش را از دست بدهد وهفت تیر از دستش بیفتد.

لیسی بی درنگ خیز برداشت تا بلکه بتواند هفت تیر را با لگد از دسترس او دور کند و همزمان خانم هافمن با گامهای لرزان به سوی در رفت آن را باز کرد و فریاد کشید.

کارگاه اسلون بسرعت وارد راهرو شد و درست موقعی که انگشتان ساوارانو هفت تیر را لمس کرد، اسلون پایش را روی مچ دست ساوارونو گذاشت و فشار داد نیک مارس هفت تیر خود را روی سر ساوارونو گذاشته بود و خیال داشت ماشه را بکشد که لیسی فریاد زد:
-نه!

اسلون چرخید و ضربه ای محکم به دست همکارش زد که باعث شد گلوله ای که سر ساوارانو را هدف گرفته بود شلیک شود و به پای او بخورد ساوارانو از درد فریاد کشید.

وقتی اسلون به دستان قاتل ایزابل وارینگ دستبند می زد لیسی مات و مبهوت بود صدای آژیر خودروهای پلیس به گوش رسید بالاخره او به چشمانی نگاه کرد که به مدت چند ماه وحشت زده اش کرده بود. چشمان آبی و بی روح با مردمک سیاه و مرده چشمان قاتل اما ناگهان لیسی متوجه د که چیزی تازه در آن می بیند:ترس.

یکدفعه سر و کله ی کاری بالدوین و دو مامور دادستانی پیدا شد. او به اسلون لیسی و ساوارونو نگاه کرد.
بالدوین با لحنی پر از غبطه گفت:
-خوب که تو روی دست همه بلند شدی.دلم میخواست من می شدم.اما مهم نیست. مهم این است که کار به نحو احسن انجام شد .تبریک می گویم.

سپس به سوی ساوارونو خم شد و آرام گفت:
-سلام ساندی چشم براهت بودم یک قفس برایت اماده کرده ام که اسمت هم روی نوشته شده .تاریکترین و کوچکترین سلول در ماریون وحشتناک ترین زندان کور که از بیست و چهار ساعت بیست و سه ساعتش را حبس هستی البته در سلول انفرادی. احتمالا از آنجا خوشت می آید ولی نگران نباش عده ای ان قدر در سلول های آنجا دوام نمی آورند که به ان اهمیت بدهند به هر حال درباره اش فکر کن .ساندی یک قفس فقط مخصوص خودت یک قفس کوچولو شخصی تا ابد.

بالدوین ایستاد و رو به لیسی کرد:
-حال شما خوب است خانم فارل؟
لیسی سرش را تکان داد.
اسلون به طرف نیک مارس رفت که رنگش مثل گچ سفید شده بود و گفت:
-یک نفر حالش خوب نیست.

هفت تیر او را گرفت دکمه ی کت همکارش را باز کرد دستبند را برداشت و گفت:
-دزدی مدارک به حد کافی بد هست ولی اقدام به کشتن قاتل بدتر است نیک خودت که میدانی چه کار کنی.

نیک دستانش را پشتش گرفت و چرخید اسلون به مچ دستان او دستبند زد و با زهر خندی گفت:
-حالا اینها واقعا مال خودت است نیک.


[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}
#73
فصل شصت وپنجم

جیمی لندی تمام بعد از ظهر را در دفتر کارش ماند استیو ابوت چند بار به او سر زد و پرسید:
-جیمی حالت خوب است؟

جیمی به طور مختصر گفت:
-بهتر از این نمی شود استیو

ولی ظاهرت این طور نشان نمیدهد کاش از خواندن یادداشتهای هیثر دست میکشیدی اعصابت را خرد میکند.
-ای کا تو هم به من نمیگفتی از خواندن دست بکم.
-اطاعت قول میدهم دیگر مزاحم نشوم اما یادت باشد جیمی من همیشه در خدمتت هستم.
-بله استیو میدانم

ساعت پنج کاراگاه اسلون به جیمی لندی زنگ زد:
-آقای لندی من در اداره ی مرکزی پلیس هستم احساس کردم ما به شما مدیون هستیم و باید از ماجرا آگاهتان کنیم قاتل همسر سابق شما دستگیر شده خانم فارل کاملا او را شناسایی کرد او حتی متهم به قتل ماکس هافمن هم هست شاید ما بتواینم ثابت کنیم او باعث شده اتومبیل دخترتان از جاده منحرف شود.
افکار جیمی لندی پراکنده بود انگار چیزی احساس نمی کرد غافلگیر، عصبانی، حتی غمگین هم نبود.
-اسمش ساندی ساوارانو ست کسی او را اجیر کرده بوده البته انتظار داریم در بازجویی با پلیس همکاری کند اخر او دلش نمیخواهد به زندان برود.
جیمی گفت:
-هیچ یک از آنان دلشان نمی خواهد به زندان برود که اجیرش کرده بود؟
-امیدوارم هر چه زودتر این را بفهمیم منتظریم ساندی از خر شیطان پایین بیاید در ضمن ما کسی را مظنون به دزدی یادداتهاست در اختیار داریم.
-مظنون؟
-از لحاظ قانونی بله هر چند او اعتراف کرده قسم میخورد سه ورق کاغذ بی خط را که شما ادعا میکنید گم شده برنداشته به نظرم حق با همکار شماست و ما از اول انها را نداشتیم.

جیمی گفت:
-آنها را نداشتید بله فهمیدم ظاهرا همکار من باید به سوالهای زیادی جواب بدهد.
-آقای لندی خانم فارل می خواهد با ما حرف بند.
-گوشی را بدهید به او

صدای لیسی به گوش رسید:
-اقای لندی من بی نهایت خوشحالم که غائله ختم شد برای من که خیلی سخت بود می دانم برای شما هم وحشتناک بوده خانم هافمن اینجا درکنار من است و میخواهد چیزی را به شما بگوید.
-گوشی را به او بده.

لوتی هافمن شروع کرد:
-من هیثر را در موهانک همراه مردی دیدم.وقتی برای ماکس تعریف کردم و قیافه اش را شرح دادم،او خیلی ناراحت شد.می گفت آن مردم دلال مواد مخدر و قاچاقچی و باج گیر است و هیچ کس هم به او مشکوک نمی شود.
از همه بدتر اینکه هیثر اصلا باورش نمی شد که ...

هرچند لیسی قبلا این حرفها را شنیده بود،باز از شنیدن آن وحشت کرد.
حالا دیگر می دانست بعد از اینکه ماکس هافمن به هیثر دیده بود،لیسی با خیال راحت گوش می داد چون مطمئن بود او را نمی شناسد.

اسلون گوشی را از خانم هافمن گرفت و پرسید:
-مردی را که خانم هافمن توصیف کرد،می شناسید؟
اسلون لحظه ای گوش داد و بعد به خانم هافمن و لیسی نگاه کرد و گفت:
-آقای لندی از شما ممنون می شود اگر امروز سری به دفتر کارش بزنید.
تنها چیزی که لیسی می خواست این بود که به خانه ی خودش برود،داخل جکوزی شود،لباسهای خودش را بپوشد،و برای دیدن همه به خانه کیت برود.قرار بود دیر شام بخورند و بانی هم مجبور بود تا دیر وقت بیدار بماند.
لیسی گفت:
-اگر زیاد طول نکشد.
اسلون قول داد:
-باشد.بعدش من خانم هافمن را به خانه اش می رسانم.

وقتی می خواستند از اداره ی پلیس بیرون بروند.اسلون را پای تلفن خواستند.او رفت و وقتی برگشت،گفت:
-در رستوران لندی میهمانی داریم.بالدوین هم در راه است.

منشی آنان را به طبقه ی بالا راهنمایی کرد،به جایی که جیمی انتظارشان را می کشید.وقتی لوتی هافمن از تزیینات جالب آنجا تعریف کرد،جیمی گفت:
-موقعی که هیثر کوچک بود،رستوران نصف حالا بود.اینجا هم اتاق بازی هیثر بود.

لیسی فکر کرد که در زیر لحن عادی و بی اعتنا لندی چیزی وجود دارد،چیزی که به گونه ای غیر عادی باعث می شد لیسی تصور کند او مانند دریایی آرام است که در جریان تند زیر آن وقوع جزر و مد را به همراه دارد.
-خانم هافمن،دقیقا مردی را که با دخترم دیدید،توصیف کنید.
-او خیلی خوش قیافه بود.او...
-لطفا صبر کنید.دلم میخواهد شریکم هم حرفهای شما را بشنود.

دکمه ی تلفن داخلی را فشار داد:
-استیو،یک دقیقه وقت داری؟
استیو ابوت لبخند به لب وارد شد:
-که این طور ،بالاخره از پیله ات بیرون آمدی؟اوه ببخشید نمی دانستم میهمان داری.
ابوت در حالی که ابروانش را بشدت در هم کشیده بود،گفت:
-راجع به چه حرف میزنی؟

در یک آن نقاب خوش مشربی از چهره اش افتاد.لیسی فکر کرد که مگر امکان دارد بشود تصور کرد که این مرد خوش قیافه و مودب،قاتل است؟

در همین موقع ،گاری بالدوین با پنج- شش مامور وارد اتاق شد.
-آقای ابوت ،این زن می گوید تو قاتلی و به دستور تو شوهرش را کشتند چون زیاد می دانست.او از اینجا رفت چون می دید تو چه می کنی و می دانست اگر بفهمی که او بو برده ،فاتحه اش خوانده است.تو دکان کارپردازهای کهنه کاری مثل جی تیلور را تخته کردی چون از دارو دسته تبهکاران،اشیای مسروقه می خریدی.برای قمار خانه تازه تان هم همین کار کردی.

تازه،این فقط یکی از فعالیتهای توست...ماکس مجبور شد به هیثر بگوید که تو چه کاره ای و او می بایست تصمیم می گرفت که آیا باید به تو اجازه بدهد سر پدرش کلاه بگذاری یا به او بگوید در مورد تو چه می داند ...تو فرصت رااز دست ندادی .ساوارانو به ما گفت که به هیثر زنگ زدی و گفتی که پدرت سکته کرده و او باید فورا به خانه برگرد .ساوارانو هم منتظرش بود.وقتی دیدی ایزابل وارینگ پایش را تو یک کفش کرده که مرگ هیثر تصادفی نبوده،احساس خطر کردی.
ابوت فریاد کشید:
-دروغ است.جیمی،من هرگز...

جیمی به آرامی گفت:
-بله تو این کارها را کرده ای .ماکس هافمن را کشتی و همان بلا را سر دخترم و مادرش هم آوردی.تو هیثر را کشتی،چه احتیاجی بود با او قاطی شوی؟تو می توانستی هر زنی را که بخواهی،داشته باشی.

چشمان جیمی از شدت خشم می درخشید و دستانش را مشت کرده بود.
فریاد جانکاه او دیوارهای اتاق را لرزاند:
-تو گذاشتی دخترم زنده زنده بسوزد.

او با یک جهش ناگهانی به آن سوی میز رفت و پنجه های قوی خود را دور گلوی استیو حلقه کرد.اسلون و یک گردان پلیس به زور توانستند انگشتان او را شُل کنند.

وقتی بالدوین،استیو ابوت را به سوی محبس می برد،طنین گریه ی جانخراش جیمی لندی در ساختمان پیچیده بود.
ساندی ساوارانو روی تخت بیمارستان به معامله تن داده بود.

ساعت هشت راننده ای که جی او را فرستاده بود،زنگ آپارتمان لیسی را زد و گفتکه در پایین منتظر است.لیسی برای دیدن خانواده اش بی قرار بود ولی می بایست یک تلفن می کرد.گفتنی زیاد داشت.بالدوین که ناگهان با او متحد شده بود،به او گفته بود:
-تو دیگر آزادی .ما با ساوارانو توافق کردیم و او شهادت می دهد.برای محاکمه ی ابوت به شهادت تو احتیاج نداریم.بنابراین می توانی بروی و به کارهایت برسی.اما بهتر است مدتی به مرخصی بروی تا حالت جا بیاید.
و لیسی به شوخی گفته بود:
-می دانی ،من در مینه سوتا یک آپارتمان و یک شغل دارم.شاید بد نباشد به آنجا برگردم .
او شماره ی تام را گرفت.صدای آشنای او مضطرب به نظر می رسید.
-الو!
-تام؟
فریادی از سر شادی:
-آلیس!تو کجایی؟حالت خوب است؟
-از این بهتر نمی شود تو چطوری؟
-از نگرانی مریض شده ام.از وقتی غیبت زد،ذهنم از کار افتاد.
لیسی مکث کرد گفت:
-داستانش مفصل است که بعدا برایت تعریف میکنم.فقط یک چیز را باید بدانی ،آلیسی وجود ندارد.احتمالا می توانی عادت کنی که من را لیسی صدا بزنی .اسم من لیسی فارل است.


پایان
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 3,350 ۰۷-۰۷-۱۳۹۳, ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 48 3,375 ۲۱-۰۵-۱۳۹۳, ۱۲:۲۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 6,118 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 7,424 ۱۹-۰۶-۱۳۹۲, ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت