خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 34 رای - 3.15 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)

ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #1
رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
این ها رو من تایپ میکنم لطفا اگه دیر شد اپ کردن به بزرگی خودتون ببخشید. ... hih



یک لحظه روی پل :

نوشته ر . اعتمادی

انروز هوای تهران گرم و چسبنده بود . خرداد تهران همیشه گرم است مگر اینکه باران ببارد و ان سال باران نباریده بود . درختان پتناور خیابان پهلوی که همیشه در سراسرتابستان سبز هستند . ان سال هنوز نیمه دوم بهار بود که خمیازه های گرم و خشک میکشیدند. من روی پله های سکو مانند مدرسه نشسته بودم و بی خیال به در ورودی نگاه میکردم . انها به من گفته بودند که نتیجه امتحان را انروز چهار بعد از ظهر اعلام میکنند ولی من از ساعت یک بعد ازظهر به مدرسه امده بودم . بابای پیر مدرسه با غرولند همیشگی در پهن مدرسه را برویم گشود .

هنوز هیچ کس نیامده بود و من هم از بچه ها خبری نداشتم . پیراهن مردانه پوشیده بودم اما بوی عطر مخصوصی که همیشه میزدم نشان میداد که غیر از موی بلند بوی عطر زنانه هم میدهم !...دیگر حوصله نداشتم خودم را شاگرد مدرسه بدانم حتی برای اولین بار زیر ابرویم را برداشته بودم . همین موضوع پدرم را کلی عصبی و ناراحت کرد اما مادرم فاطمه خانم که من او را همیشه "فافا جون " صدا میکنم بدون یک کلمه حرف فقط با نگاه مغرورانه اش عمل مرا در برداشتن زیر ابرو تایید کرد . دخترش حالا دیگر بزرگ شده بود و او سخت به خود میبالید .

درست نمیدانم چرا باید سه ساعت زودتر به مدرسه می امدم حتی ساعتی که بابای مدرسه در را به رویم گشود و گفت : ثری خانم زود اومدین. باز هم باز هم نتوانستم جواب درستی برای عجله احمقانه ام بدهم .

عمارت مدرسه و کلاس ها جور خاصی با من غریب و بیگانه بود . مدرسه ما در کنار یکی از خیابان های مشهور تهران لمیده است . با اجرهای قرمز و در اهنین بزرگ یادگار دوره خاصی است که مدرسه دخترانه انقدر کم بود که اسم و ادرس مدرسه ما را هر تهرانی از حفظ میدانست ... وقتی روی پله های مقابل در مدرسه نشستم چند بار برگشتم و به در ورودی عمارت نگاه کردم اما دلم نخواست داخل شوم . در این هفت و هشت روز که مدرسه تعطیل شده بود حس میکردم مدرسه با من خیلی غریبه شده است . نه من دلم میخواست به کریدور بلند و طولانی ان قدم بگذارم و نه او مرا وسوسه میکرد . شاید هم حق با او بود که انطور غریبانه به من بروبر نگاه کند اخر من انروز پس از گرفتن نتیجه برای همیشه میرفتم و دیگر پیوندی بین من و ان مدرسه گسسته میشد و اید به خاطر همین بود که در عین حال دلم برایش میسوخت ... سه سال تمام در این مدرسه درس خوانده بودم . از سرو کولش بالا رفته بودم روی گرده اش لگد زده بودم و گاهی هم سرم را به سینه اش گذاشته و های های گریسته بودم ...سرم را روی دست گذاشتم و چشمم را بستم حوصله دیدن انهمه روشنایی خورشید را در ان بعد ازظهر گرم نداشتم . هوابی اندازه روشن بود در حالی که من در اخرین ساعات وداع از مدرسه دلم گرفته بود و کاش دلم هم گرفته بود . یاد یک روز بارانی افتادم . روز سومی بود که ما به مدرسه امده بودیم.

کلاس یازدهم بودم . من شاگرد با سابقه ای بودم . بیشتر به ها و همکلاسی ها را میشناختم . هنز معلمین خوب جا به جا نشده بودند و مثل همه اول سال های تحصیلی اوضاع کمی در هم و مغشوش بود . مدیر مدرسه و ناظم مدرسه مرتبا" در حرکت بودند و سعی میکردند تا ادن معلمین اوضاع را طوری اداره کنند که سر و صدا بلند نشود . با وجود این ما دست از شیطنت برنمیداشتیم . به چند تا شاگرد تازه وارد فخر میفروختیم و سعی میکردیم خودمان را در مدرسه خیلی مهم جا بزنیم . یکی از بچه ها که ساز دهنی میزد بزور وادارش میکردیم "چاچا" بزند و ما برقصیم اما انروز بارانی وضع فرق میکرد به جرات میتوان بگویم که باران روی دختر ها اثر مخصوصی میگذارد و هر چه رویا و اندوه است یکسره به جانشان میاندازد . همه پشت پنجره جمع شده بودیم و به باران نگاه میکردیم که نرم و ریز می بارید و زمین بازی ورزش ما را اینجا و انجا پراز اب کرده بود . تقریبا هیچ کس حرف نمیزد .حتی دو سه تا از دختر ها که خیلی احساساتی بودند اشکشان در امده بود و هیچ کس هم چیزی بارشان نمی کرد . من و فریما که از دو سال پیش دوست جون در جونی بودیم کنار پنجره شانه بشانه نشسته بودیم و غرق تماشای باران بودیم و فریما ارام ارام زمزمه میکرد:

باران کمی اهسته تر...

تا مرغکم شود خبر...

در این سکوت مخصوص شاعرانه بود که ناگهان در باز شد و دختی سبزه رو بلند قد و مثل همه دختران ایرانی مو بلند وارد اتاق شد بچه ها به تصور اینکه مدیر یا خانم ناظم غافلگیرشان کرده به طرفش برگشتند . دخترک سبزه رو که پیدا بود خودش از وضع عجیب و خاموشی کلاس غافلگیر شده بی اختیار گفت :

ـ سلام !... مخلصم !...

اینطور روبرو شدن و سلام کردن انقدر شیرین و غیر منتظره بود که ان محیط خاموش و غم انگیز را با انفجار خنده بهم ریخت ... فریما به من نگاه کرد و من به فریما . نگاهمان معنی اش این بود که یارو چکاره س؟... مثل اینکه عوضی است!...

از انجا که من سردسته بچه های کلاس بودم بچه های دیگر هم به من نگاه کردند .

اذیتش بکنیم ؟ سربسرش بگذاریم ؟... خیلی بد لباسه . میشه از همین نقطه ضعف استفاده کرد و اونو دست انداخت . بدجوری خط چشم کشیده بود . پیراهنش یک جور ختم خالی مخصوص بود که توی ذوق میزد ولی لبخندش خیلی شجاعانه بود . من گفتم:

- به مولا چاکرتم خانوم (زت زیاد)... بفرما روی تخم چشم ما....

- تازه وارد که پیدا بود دنبال جایی برای نشستن میگردد با همان سادگی مخصوصی که در لحظه ورود به ما نشان داده بود رو بمن کرد و دستش را روی سینه گذاشت کمی خم شد و گفت :

- سلام ! مخلصم ! .... کجا بشینم ؟...

گفتم که ابجی روی دو تا چشم من !...

شلیک خنده بچه ها بلند شد و به نظر میرسید که طرف بکلی مغلوب و منکوب شده بود ولی او کاری کرد که هیچ کدام از ما انتظارش را نداشتیم . صاف و مستقیم به طرف من و فریما امد و باز دستش را روی سینه گذاشت کمی خم شد و گفت :

- سلام!... مخلصم!...ما رو بیش از این خیط نکنین این رسم لوطی گری نیس!...

و بعد هم بدون اینکه منتظر تعارفی از جانب ما باشد . صاف و راست کنار من و فریما نشست و پرسید :

بارون تماشا میکنین ؟...

فریما و من به هم زل زدیم . او بدون اینکه سوالی بکند در همان لحظه اول ما رو بدوستی انتخاب کرده بود...

اگر چه دو سه هفته ای طول کشید تا ما به سه تفنگدار کلاس تبدیل شدیم اما از همان روز خیلی ساده من و فریما و زری شاگرد تازه وارد همدیگر را قبول کردیم ... چیزی که بیرون از مدرسه ممکنست بزگترین مانع برای ورود به کلوپ ثروتمندان باشد در داخل مدرسه کمترین مانع بحساب میاید !

زری دختر یک نجار بود یک نجار ساده و معمولی با یک زندگی معمولی و فقیرانه . خود زری در روز دوم با همان صداقت مخصوص خود به ما گفت :پدرم در خانه اقای محترمی کار میکرد که با ایشان همشهری در میاید. اخر پدر من اصلا اهل کاشان است . پدرم از از ان اقای محترمی دستمزد نمیگیرد و در عوض خواهش میکند که اسم مرا در این مدرسه بنویسد و او هم قول میدهد و بالاخره پدرم انقدر سماجت کرد که او ناچار شد بقولش عمل کند ...و بعد از مکث کوتاهی گفت :

اخه پدرم در و تخته این مدرسه رو جا انداخته و خیلی دلش میخواست دخترش تو یه همچی مدرسه ای درس بخونه !

ناگهان دستی به پشتم خورد و مرا از یاد انروز بارانی بیرون کشید...



(آخرین تغییر در ارسال: 09-12-2011, 12:28 AM توسط Galaxy.)
20-05-2011, 05:45 PM,
وب سایت کاربر یافتن
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,228
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 1,333


محل سکونت :
ارسال: #2
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
ClapClapClap
خیلی قشنگ بود سیما جون،ممنون
21-05-2011, 08:48 AM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
494
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 575


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
وای مرسی سیما جون crying
خاطراتم زنده شد crying
یادش بخیر این کتابو 17 یا 18 سالگی خونده بودم crying
ولی دوباره هم الان میخونمش Clap
مرسی که قراره اینجا بنویسی uhum
یادش به خیر من و دوتا دیگه از دوستام هم سه تفنگدار شده بودیم Hanghead
21-05-2011, 09:01 AM,
یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #4
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
ناگهان دستی به پشتم خورد و مرا از یاد انروز بارانی بیرون کشید...

- ثری

صدای گرم فریما بود مثل همیشه همدیگر رو بغل کردیم و بوسیدیم . ما حتی اگر در هر روز دو بار همدیگر رو میدیدیم بار سم که رو بروی هم قرار میگرفتیم همدیگر رو میبوسیدیم ...

- خدای من ! ...دو روزه که همدیگه رو ندیدیم . فری ... میترسم حرفهای زی زی درست در بیاد!... مدرسه که تموم شد دنیای خوشگل ما هم وسط بخاری هیزم اتاق مادر بزرگ مثل یه تکه کاغذ بسوزه و دود بشه و بره هوا!...

---فریما کنارم نشست و دستش رو روی شانه ام انداخت و گفت:

- دختر احساساتی بد !...دلم نمیخواد اینجوری فکر کنی ... تو چرا همیشه نفوس بد میزنی ؟ بخدا من یکی رو که اگه سرمو ببرن دست از تو و زی زی نمیکشم !...

من بطرز عجیبی احساساتی شده بودم . دلم میخواست گریه کنم . صورتم را بطرف عمارت مدرسه چرخاندم و گفتم :

- فری !...اگه بهت یه حرفی بزنم مسخره نمیکنی ؟..

-خودتو لوس نکن بگو !

حس میکنم با مدرسه خوشگل و مهربونمون غریبه شدم چشاشو بروی من بسته هر کاری میکنم که مثل سابق نگاهمو تو نگاش بدوزم بمن نیگاه نمیکنه ؟....

خفه شو ثری !...تو که میدونی من احساساتی تر از تو توام میخوای منو گریه بندازی؟

حس میکردم یک موسیقی ملایم مثل نواختن یک اهنگ غریباه با پیانو از درون مدرسه بگوشم میرسد .حس میکردم درختان خیابان که همیشه در چشم اندازمان بود و حتی در اهنین مدرسه همراه این اهنگ غریبانه سرشان را تکان میدهند و سوگواری میکنند.... بطرف فریما که حرفهای من احساساتش را تحریک کرده بود برگشتم چشمانش نم اشک برداشته بود . بی اختیار صورتش را با دست گرفتم و بصورتم فشردم....

گفتم: دیوونه ! دیوونه !

فریما ناگهان بگریه افتاد و گفت:

-ثری ! ...اگه حرفهای تو راست دربیاد و ما سه تا از هم جدا بشیم .چی میشه ؟ من که دق میکنم ...

بوی عطر گران قیمت فریما مثل همیشه در دماغم پیچید روز اول که پدرش این عطر را از پاریس برایش سوغات اورده بود من دقیقه به دقیقه او را بغل میکردم و بینی ام را پش گوشش میگذاشتم (چون فریما همیشه عطرش را پشت گوشش میزد ) و اورا میبوئیدم و داد میزدم :

بوی خوش تو منو کشت !

فریما یک هفته بعد پدرش را مجبور کرد که با "تلکس " با پاریس تماس بگیرد و این عطر را که هنوز به تهران نرسیده بود با هواپیما به تهران بیاورد و دو دستی تقدیم من کند !...

ببین ثری تا زی زی نیومده میخوام یه چیزی بهت بگم !...

من حیرت زده گفتم :

ولی مگه ما چیزی از هم پنهان میکنیم ؟....

نه دختره خنگ!... موضوع مربوط به لباس زی زی است !...

من بلافاصله فهمیدم که فریما میخواهد چه بگوید .

میخوای بگی اگه پریشب نیامد خونه شما به خاطر لباس هاش بود؟...

اره سردرد بهانه بود.

من به فکر لباس هایی افتادم که پارسال وقتی زری واد کلاس شد تنش بود . حالا تقریبا نزدیک دو سال از این واقعه میگذشت اگرچه کسب و کار پدر زی زی لندکی بهتر شده بود اما از انجا که هر سال یک نانخور به انها افزوده میشد هیچوقت پدر نمیتوانست برای زری یک کفش حسابی یا یک لباس با پارچه متوسطی بخرد.

ولی فری تو که میدونی زری از یه" گونی" یه لباس عال درمیاره !... اینجوری بی رحمانه قضاوت نکن !...

فریما نگاه ابی دریاییش را به من دوخت و گفت :

میخوای هر تهمتی بمن بزنی یزن ولی دلم گواهی میده که فردا شب هم به جشن تولد من نمیاد .

دست فریما رو گرفتم و گفتم :

یادته اون روز اول که زری به مدرسمون اومد....

اون روز بارونی غمگین...

همینطوری به طرف ما اومد و با ما قاطی شد ...

بعدش چقدر با هم صمیمی شدیم .

من سرمو دوباره روی دست گذاشتم و گفتم :

اون خیلی زود با محیط یک مدرسه نسبتا اشرافی اخت شد . خیلی زود فهمید که اگر نمیتونه گرون بپوشه ولی میتونه جور بپوشه...

فریما لبخندی زد و گفت :

زی زی خیلی باهوشه !..مثل اهن ربا هرچی ببینه میگیره!...فداش بشم .من برای اون مخلصم گفتنش میمیرم ....

بچه ها یکی پس از دیگری وارد مدرسه میشدند نمی توانستیم دو تایی در گوشی حرف بزنیم . اغلب تا ما را میدیدند جیغ میکشیدند و خودشان را روی سرمان می انداختند . بچه ها دیگر مجبور نبودند مثل اوایل سال با روپوش به مدرسه بیایند . اغلب دامن های پلیسه که انروزها در تهران خیلی مد بود پوشیده بودند . ویک " شومیزیه " استین بلند ... حس میکردم در همین دو سه روزه بچه ها خیلی فرق کرده اند . بیشتر انها مثل من زیر ابرو برداشته بودند . بعضی ها ارایش خفیفی کرده بودند یکی دو تا هم رژ لب غلیظی زده بودند و کاملا قیافه زنها را به خود گرفته بودند. راستش من هم کمی وسوسه شده بودم که کمی از لوازم ارایش خواهر بزرگم را که با شوهرش در خانه مان زندگی میکردند مصرف کنم اما مادرم چشم غره ای رفت و گفت:

همین که بابات از مغازه اومد قشرقی راه میندازه که انسرش نا پیدااگه میخوای جنجال برپا کنی بفرما ...

بیچاره مادر همیشه نگران بود که پدر چوب جارویی کفشی و خلاصه هر چه دم دستش امد بردارد و به جان بچه ها بیفتد .

جیغ فریما مرا از یاد اوری محیط کسالت بار خانه مان بیرون کشید....



نگاه کن زی زی اومد !... خدایا ! ... چقدر فرق کرده !...اگه کسی ندونه خیال میکنه تازه از پاریس اومده درست مثل یک مانکنه...

" زی زی" مثل همیشه از دم در دستش را روی سینه گذاشته و برای بچه ها مسخرگی میکرد !...

مخلصیم نوکرتیم ... چاکرتونیم ...ریگ ته کفشتونیم ....

من و فریما برای اینکه به زی زی برسیم به زحمت از میان بچه ها راه میبردیم .!زری تا به ما رسید دستهای بلندش را به طرفین باز کرد و هر دو ما را بغل کرد ...

مخلصم... چاکرم!...

فریما همینطور که زری را میبوسید گفت :

زری بخدا معرکه شدی!...

زری خندید موهای بلندش را از روی پیشانی و گونه ها کنار زد و در حالی که میخندید و دنداهای سفیدش را به نمایش میگذاشت گفت :

ما چاکریم!...ما مخلصیم!...انشالاه که هر سه رفوزه ایم ....

من سر زری داد زدم :

بس کن دیگه دختر !... بزنم به تخته خیلی خوشگل شدی ...چقدر رنگ زرد بهت میاد !...

زری خنده کنان سرش را به گوش ما نزدیک کرد و گفت :

اگه به کسی نمیگین به اطلاع مبارکتون میرسونیم .که مخلصتون این پارچه را به پول رایج متری سی و پنج ریال از ته بازار عباس اباد خریداری کرده و با دست نازنین خودش دوخته !

فریما به عادت همیشگی روی دستش زد و گفت :

تورو بخدا راست میگی :...

ذروغم چیه مخلصتم!...

اگه نگفته بودی خیال میکردم از پاریس برات سوغات اوردن !...

ای بابا ما و پارس؟...بگذریم انقد دلم براتون تنگ شده بود که دیروز پیش مامانم یه فصل گریه کردم !

فریما موهای قهوه ای روشنش را که به تازگی کوتاه کرده بود با دست مرتب کرد و گفت :

جات خالی ما دوتایی هم پیش پای تو ابغوره گرفتیم!...

من و زری و فریما از بچه ها فاصله گرفتیم و خودمون رو به گوشه ای رسوندیم ... هر سه از اینده میتریدیم نگرانی مثل یه ابر خاکستری توی صورتمان موج میزد . زری به دیوار تکیه زد و گفت :

خوب شما دو تا تلفن دارین و میتونین حال همدیگه رو بپرسین من چی ؟...دیروز اومدم که از تلفن عمومی بهتون زنگ بزنم که نمیتونم بیام ناچار شدم یه کشیده محکم تو گوش پسر لوس وننر بخوابونم !...

همونی که هی دوزاری به شیشه اتاقک تلفن میزد ؟

تو هم صداشو شنیدی ؟

اره !

من همیشه مشکل زندگی زی زی را در ته شهر میدانستم . اوو دختر قد بلند خوشگلی بود که هر وقت از خانه بیرون می امد پسر های محله به قول خودشان اسکورتش میکردند و چون به هیچکدام اهمیتی نمیداد از او عصبانی میشدند و حرفهای رکیکی به او میزدند ....گاهی از خدا میخواستم که پدرش یک بلیط بخت ازمایی ببرد و خانه شان را از انجا تغییر دهند وگاهی میگفتم که اگر پدر من هم مثل پدر فریما مهندس مقاطعه کار بود حتما او را با همه بدخلقی ها وادار میکردم یه خونه قسطی تو بالای شهر براشون بخره که اینهمه پسر ها اذیتش نکنن !

فریما سرش را پایین انداخته بود و نمیدانست باید چه بگوید و من گفتم :

به هر حال ما باید لااقل هفته ای دو سه روز همدیگه رو ببینیم !...

برای اولین بار بود که من چهره ی راحت و شاد زری رو در هم دیدم...

چه فایده ثری جون!.... مدرسه که تموم شد ما هم پراکنده میشیم !...شماها میرین دانشگاه یا خارج شاید هم شما دو تا بیشتر بتونین همدیگه رو ببینین من که به دانشگاه نمیرم !....

فریما پرسید:

چرا زی زی ؟... تو که درست از ما بهتره ...

مخلصتم دانشگاه که به ما نیومده !...پدرم دیروز کنارم نشست و گفت زری جون حالا که دیپلمنو گرفتی باید معلم بشی که یه کمی تو خرج خونه کمکمون باشی !...

من پرسیدم:

تو قبول کردی؟...

حوب من چیزی نگفتم ااما چی میتونم بگم ؟...

ما حالا هفت هشت تا خواهر و برادریم بزرگشون منم پدرمم واریس گرفته و زیاد نمیتونه سر پا بایسته مادر بیچاره ام خسته و زمینگیر شده چند ساله در ارزوی زیارت مشهد میسوزه... ای حرفشو نزنیم بچه ها ....نمیخوام دهنتون تلخ بشه !...بریم تو خط دیگه ....

من حس میکردم اولین واقعیت ها ارام ارام خودش را نشان میدهد


23-05-2011, 10:29 AM,
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #5
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)

من حس میکردم اولین واقعیتها ارام ارام خودش را نشان میدهد . ابرها از دل اسمان زندگی ما محصلین ساده لوح دبیرستانی برخاسته بود و بزودی روی دشت زندگی ما رگبار و طوفان میبارید .حتی زمین زیر پای فریما که وضعش از هر دو دوست دیگرش مستحکمتر بود نفس های تندی میکشید و صداهای عجیبی از خودش در می اورد ....

بالاخره ساعت ۴ بعد از ظهر فرارسید نتایج امتحانات را در تابلو اعلانات نصب کردند . من و فریما و زی زی هر سه قبول شده بودیم . زری جلو جعبه اعلانات ایستاد و مثل اینکه زیارت نامه میخواند دستش را روی سینه گذاشت و گفت :

مخلصم !چاکرم !.... اب جوب در خونه تم !...مثل اینکه قبولم !...

و بعد به طرف در ورودی مدرسه چرخید . نگشتش را به طرف در گرفت و گفت :

مخلصم! اسیرم ! عبیدم ! ما که رفتیم هر بدی و خوبی که از ما دیدی ببخشا و بیامرز !...

من با مشت به پشت بر امده زری کوبیدم :

بی احساس !...من دلم میخواد گریه کنم تو داری منو میخندونی!....

زری چشمان درشت و جذابش را به چشمانم دوخت :

مگه نمیدونی شاعر چه میفرماید ...

میان گریه گریه میخندم میان خنده میگریم !

فریما با نگرانی مخصوصی گفت :

بریم ثریا یه جا بنشینیم ! ...نمیخوام فورا از هم جدا بشیم ! من میترسم !...

زری خندید ....

مخلصتم !مخلصتم !این حرفا چیه ؟... سه چهار روز دیگه چنون در گرفتاریها غرق میشی که همه چیز و حتی زی زی و ثری دوست جون در جونیتو فراموش میکنی !...ونگ ونگ بچه غرغر شوهر گرفتاریهای کار تو خونه خوب از دست ما چی برمیاد ؟ ما داریم تو سیل جلو میریم . فقط لباسامون خیس نمیشه مخلصتم !...

بیرون هوا گرم و چسبنده بود و مردم خیلی کم حوصله بودند . ما خیلی زود با سایر همکلاسی ها خداحافظی کردیم بعضی ها شماره تلفن رد میکردند .بعضی ها قسم و ایه میدادند که همدیگر را ببینیم اما نمیدانم چرا به دلم برات شده بود که اگر پنجسال دیگر همدیگر را در گردشگاه یا خیابانی ببینیم صورتمان را برمیگردانیم تا چشممان به چشم هم نیفتد و مجبور به سلام علیک نشویم . ادم ها با همه احتیاجاتی که به یکدیگر دارند .همیشه از هم گریزانند ...هوای خنک تریا ما را کمی سرحال اورده بود . زری سعی میکرد ما را بخنداند اما من خوب میدانستم که او بسشتر از من و فریما اندوهگین است فقط ظاهرش از ما سر زنده تر نشان میداد و بالاخره هم باطنش را نشان داد.

نمیدونم چرا از اینکه درسه رو تموم کردم خوشحال نیستم .!...مدرسه یه جای امنی بود . ادم میدونست فردا که از خواب بیدار میشه هدفش مدرسه رفتنه . قیل و قال بچه ها شیطنت دست انداختن معلم ترس از نمره بخدا منکه انقدر از اقا نجفی میترسیدم حاضرم از فردا روزی سه چهار تا داد سرم بزنه سه چهار تا نمره صفر برام قطار کنه اما برم سر کلاسش بشینم ....

فریما استکان قهوه اش را روی نعلبکی برگرداند و من گفتم :

به هر حال زری جون گذشته دیگه برنمیگرده اینو تو کله خرابت جا بده!...

میدونم مخلصتم !....ولی که چی ؟ ...یه ورقه دادن دستمون موفقیته ولی پشت سرش هیچ معلوم نیست !...بعدش کجا میریم ؟ با کدوم ادم بی پدر و مادری همنشین میشیم ؟...باکدوم مردیکه الدنگ به اسم شوهر شونه به شونه راه میریم ؟....وای خدا جون بیا این ورقه رو از ما بگیر خیال کن خر ما از کرگی دم نداشت !...

فریما اعتراض کنان و همانطور که استکان قهوه اش را جلو چشمان زری گرفته بود گفت:

ای دختر!....بچه ها امروز از خوشحالی رو پا بند نبودن نا سلامتی ما دیپلمه شدیم اینقدر وراجی نکن فال قهوه منو ببین !...

زری همیشه برای ما فال میگرفت گاهی که فریما از نظر فکری با ما جور نمی امد . زری نگاه معنی داری به من می انداخت که مفهومش تقریبا این جمله بود ....خوب!محیط زندگی او با محیط زندگی ما فرق میکنه و بعد مسیر حرف را تغیییر میدادولی حالاوقتی خوب فکر میکنم میبینم این قضاوت درباره فریما چندان حقیقی نبود چون او هم رنجهایی میکشید که فقط رنگ ان با رنگ رنجهای زری فرق داشت چنانکه بعضی اوقات رگ رنج های درونی من هم که دختری از طبقه متوسط بودم با رنج های زری اشکارا متفاوت بود ...

زری به استکان خیره شد و بعد مثل کارکشه ترین فالگیران گفت :

مخلصتم فری جون یه عاشق درست حسابی معقول در راهست . اما این عاشق خیلی پایین ایستاده خیلی دوره مثل اینکه تو بالای تپه ایستادی و اون پایین تپه . دلش میخواد بیاد بالا سرش به طرف سربالایی است اما پاش میلغزه و هرچه زور میزنه نمیتونه بیاد بالا !...اما روی تپه همونجا که استادی تا بخواهی خاطر خواه و کشته مرده داری . صف به صف خواستگار میاد جلو!...

فریما زذ زیر خنده و گفت :

اون زیر تپه ای رو خوب میشناسم سرکوچه ما دوچرخه سازه!...

من فورا به یاد ان پسر دوچرخه سازی افتادم که هر وقت روزهای جمعه به خانه فریما میرفتیم و سه تایی در خیابانهای خلوت صاحب قرانیه دوچرخه سازی میکردیم اون مثل سگ شکاری مواظب فریما بود هر جا میپیچیدیم نگهان سروکله اش پیدا میشد و از بغل ما مثل برق و باد درمیرفت ...

فری !نکنه اون پسره رو میگی؟...

اره !امزوز نمیدونی چه جوری تو چشم من زل زده بود راستش ترسیدم !...

زری اهی از سینه کشید و گفت:

برا یما هم همین امروز دست به نقدیه خواستگار اومده بود ....

من و فریما با چشمان از حدقه درامده پرسیدیم :

خوب کی بود؟...

قصاب محل !مخلصتم وقتی برای فریما دختر عزیز دردونه شمال شهری یه دوچرخه ساز جلو میاد ما باید کلامونو بندازیم هوا که قصصاب به خواستگاری اومده منتها فرقش اینه که پدر فریما اونو به دوچرخه ساز نمیده ولی بابای من از دیروز تا حالا ورد گرفته که قصابه کارش سکه س و ازاین حرفها...

فریما وحشت زده گفت:

زری!تو که زنش نمیشی !میشی؟ من چه جوری باید باهاش سلام علیک بکنم...

زری از حالت فریما بخنده افتاد:

مخلصتم زن هرکی بشم زن قصاب نمیشم چون که از ساتور و بوی گوشت و خون اصلا خوشم نمیاد...

کنایه زری حتی خودش را هم به خنده انداخت و فیما بلافاصله پشت دستش کوبید و گفت:

بچه ها فرداست که یادتون میره جشن تولد منه !...

من به زری نگاه کردم او سرش را پایین انداخته بود ولی من بلافاصله گفتم :

زری!...اگه موافق باشی با هم میریم ضمنا تو وخواهرم همقدین . پیراهن شب اونو برات قرض میگیریم فقط خدا کنه بابام شب جمعه ای بره زیارت و یادش بره که یه دختر به اسم ثری تو خونه داره . اگه اون منو با لباس بلند شب ببینه عینهو مثل اینکه جن دیده باشه دادو فریاد راه میندازه ...

بعد هرسه از جا بلند شدیم دوسه پسر مزاحم جوان که روبروی ما نشسته بودند و طبق معمول با حرکات ارتیستی سیگار پک میزدند و لیوان اب جو رو تا زیر بینی بالا میکشیدند هم بلافاصله گارسون را برای پرداخت صورتحساب صدازدند اما زری خیلی خونسرد و بدون اینکه به انها نگاهی بیاندازد گفت :

مخلصتم !پاداش ...اخر برجتم چیزی نمی ماسه !خدا روزی دهنده است روزی شما هم بالاخره میرسه ....

پسرها نتوانستند از خنده خودداری کنند و ما به امید فردا شب و شرکت در جشن تولد فریما از هم جدا شدیم در حالیکه من هنوزهم به شدت منقلب بودم و حس میکردم خیلی تنها شده ام ...

سالن خانه فریما غرق در نور بود پدرش اقای مهندس "ط !" با شکم برامده موهای کم پشت لبهای کلفت سیاه رنگ و سیگار برگ در یک دست لباس رسمی مشکی به اتفاق مادر فریما جلو در ایستاده بودند . من و زری با همه رفاقتی که با فریما و خانواده اش داشتیم هردو در ورود به سالن جشن احساس حقارت میکردیم . زری بدتر از من بود اما سعی میکرد مثل همیشه به کمک کلمات و لودگی مخصوص به خود ترسش را بپوشاند..

مخلصتم مثل صخحرای محشر شلوغه !...

من و زری بار ها به خانه فریما رفته بودیم توی اتاق خواب فریما که در طبقه دوم بود چقدر با گرام خوشگل و مبله فریما رقصیده بودیم . خدا میداند بارها سر میز ناهار و شام با مهندس و همسرش نشسته بودیم . ولی نمیدانم چرا انشب از روبرو شدن با انها میترسیدیم . نتوانستم طاقت بیاورم و قبل از انکه راهرو طویلی که به سالن بزرگ میرسید طی کنیم من به بهانه تماشای تابلوئی که کار یک نقاش فرانسوی بود و پدر فریما فوق العاده به داشتنش مفتخر بود ایستادم . زری هم بی اختیار ایستاد . یک دختر زیبا که معلوم بود گیسوانش رو رنگ کرده بود تا مثل اروپایی ها طلایی و عروسکی به نظر بیاید با پیراهن شب ساتن خوشرنگی که اندام باریک و ترکه ای اش رو میپوشانید پشت چشمی برای ما نازک کرد و از جلومان گذشت ....

23-05-2011, 03:28 PM,
وب سایت کاربر یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
832
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 1,735


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
آخ آخ خیلی آدم رو متاثر می کنه

مرسی سیما خانم
23-05-2011, 04:41 PM,
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #7
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)


پشت چشمی برای ما نازک کرد و از جلومان گذشت ....

زری به اونگاه کرد و با چشمان بسیار نافذش به من خیره شد و بی اختیار گفتم :

خودتو نباز عزیزم !... حتما پدرش یکی از اون کله گنده هاس!...

زری که انگار لبخنرد رو فراموش کرده بود گفت :

مخلصتم بیا برگردیم مدرسه !...

این جمله زری مرا تکان داد . انگار یک سطل اب غم به سرم سرازیر کرده بودند . زری خیلی راحت و ساده حرفش را زده بود . ام روزها که ما اینجا می امدیم و احساس شرم و حقارت نمیکردیم .محصل بودیم . هیچ کس از محصل انتظار ندارد !...مثل ادم های بزرگ که در یک گوشه خانه مینشینند و بدون توجه به حضور بچه ها که دور و برشان میپلکند وراجی میکنند و حتی خصوصی ترین و شاید هم چندش اورترین کارهایشان حرف میزنند اما به محض اینکه دونفر خارج از قیافه بچه ها وارد میشوند خودشان را جمع و جور میکنند . زری به من گفت حالا دیگر من و تو ثری جان دیگر محصل نیستیم !... این خانه پر از ادمهای ثروتمند و زنان و دختران شیک پوش و معطر است که فقط قیمت کفشی که از پاریس سفارش داده اند به تمام هیکل ما میارزد...

راستش با اینکه مادرم با هزاران خون دل برای تهیه یک پیراهن شب هزارتومان از جیب پدرم بیرون کشیده بود حس میکردم لباسم برای ان مجلس خیلی فقیرانه و حقیر است .

زری شاید با ان قد بلند و کشیده مانکنی می توانست جبران ارزانی این بهای لباس و کفشی که پوشیده بود بکند اما من که دختری متوسط و از نظر زیبایی چهره هم یک دختر متوسط و معمولی بودم چی؟... برای اولین بار بود که از خداوند عصبانی شده بودم. من خدایم را خیلی دوست داشتم . اما بالاخره باید عصبانیتم را سرکسی خالی میکردم . چرا پدر من باید فقط صاحب یک مغازه کفاشی باشد و برای اینکه به ما چند لقمه نان میدهد هر روز ما را مثل حیوانات در قفس کتک بزند ؟

زری در چهره منکبودی خشم را دیده بود . چون خیلی زود چهره عوض کرد و مثل همیشه با لودگی مخصوصش گفت :

بریم تو مخلصتم !... این خداوند بزرگ متعال قربونش برم همه چیزو به همه نمیده !...حالا میبینی زری دختر جنوب شهری چه جور حضراتو سوسک میکنه !...

زری باز هم به من قوت قلب داد حس میکردم که ترسم فرو ریخته مخصوصا اینکه زری باید بیشتر از من میترسید و نمی ترسید. پس دلیلی نداشت من در اولین شب خارج شدن از لاک محصلی بترسم . تازه ما صمیمی ترین دوستان فریما بودیم و این امتیاز بزرگی محسوب میشد .

دوباره هر دو به راه افتادیم هنوز هم اگر شهماتش را داشتیم برمیگشتیم اما دیگر دیر شده بود . ما در دید رس قرار گرفته بودیم . نت های موسیقی ئالس تا نیمه های راهرو به گوش میرسید . من دیوانه والس هستم ادم رو یاد روزهای کودکی می اندازد که توی تاب می نشست و یک نفر او را به جلو وعقب هل میداد . زری زیر لب گفت :

ایست !خبردار! ...پدر فری مارو دید دیگه راه برگشت نداریم !

پس باز هم به جلو ! ... به پیش !...

پدر فریما رفتارش با گذشته تغییری نکرده بود ما را " دخترم " صدا کرد . دست هر دوی ما را در دستهای کلفت و چاقش فشرد . مادر فریما که بیشتر اوقات بیمار و خسته بود با لحن همیشگی که بی تفاوتی از مشخصات مخصوصش بود به ما خوش امد گفت و من پرسیدم :

فریما جون کجاس؟...

خیال میکنم اون وسط داره میرقصه !... خواهش میکنم برین تو ....پسر خیلی زیاده شاید قلابتون به دهن یکی از این کوسه ها گیر کرد !...

اولین باری بود که مادر فریما با ما اینطورشوخی میکرد و این نشان میداد که ما دیگر محصل نیستیم و باید به هر مجلسی قدم میگذاریم قلابهای خود را به امید پیدا کردن جفت و صید کوسه های تیز دندان پرتاب کنیم ...

من و زری خودمان را به قلب جمعیت زدیم . در حدود سی زوج در وسط پیست مشغول رقصیدن با اهنگ والس بودند . عده ای زن و مرد پیر و متوسط هم دور تا دور سالن ایستاده بودند و رقصیدن بچه های خود را تماشا میکردند . زری که قدش از من بلند تر بود ناگهان گفت :

پیداش کردم !.. اوناهاش!...

من کمی روی پا بلند شدم . فریما در لباس بلند شب مثل یک فرشته به نظر میرسید . پوست سفید سینه پر و گردن نسبتا بلندش در زیر نور چراغ درخشش دلپذیری داشت . یک گل درشت برلیان که دقیقا وسط خط سینه اش سنجاق شده بود روی پیراهن قرمز خوشرنگش مثل خورشید در میانه اسمان میدرخشید ... حالا باز ما محصل شده بودیم و من و زری با بی خیالی مخصوص قربان صدقه فریما میرفتیم ...

فداش بشم من ! درست مثل یه عروسکه !...

مخلصتم !...باربیکوتم ! ...عروس مجلس !

من ناگهان متوجه نگاه های زیر چشمی یک زن و مرد پیر و اخمو شدم که ما رو بیرحمانه برانداز میکردند . با ارنج به پهلوی زری زدم ...

چه خبرته ؟...

برای اینکه هم از شر نگاههای ان زن و مرد پیر خلاص شویم و هم زری احساس حقارت نکند همانطور که او را از انها دور میکردم گفتم :

طرف که باهاش میرقصه کی باشه ؟

زری بی اختیار گفت :

خوشم نیومد ۱ خیلی عصا قورت داده اس!...

ولی من که ایرادی درش نمیبینم ! مثل همه جوونای شیک و پولداره !...

زری نگاه سیاهش را که پر از سرزنش بود به من دوخت و گفت :

ببینم نکنه دوست هنرمند من هم بعله !...

هر وقت زری صفت کلمه هنرمند را به من اطلاق میکرد عصبی میشدم . چون او فکر میکرد کپی کردن چند تابلو نقاشی عملی هنرمندانه است و همین مرا از کوره در میبرد!...

مقصودت چیه ؟...تو که میدونی پول برام اصلا مهم نیس!...

زری همانطور که به اطراف سرک میکشید و ادم ها را از زیر نظر میگذرانید جوابم را داد :

میدونم مخلصتم !...ولی این لباسو اگر توی تن چوب میکردی خوشگل میشد اخه پسره چی داره ؟...یه دماغ درشت یه جفت چشم خروسی و یه پوست که مثل اینکه سمباده کشیدن !...

تعارف گرم محمداقا خدمتگزار قدیمی خانه فریما ما را که مثل خروس جنگی به جان هم افتاده بودیم ارام و ساکت کرد .

محمد اقا نگاهی پر از سلام و اشنایی و با سینی پر از نوشیدنیهای رنگارنگ مقابلمان ایستاده بود و می گفت :

بفرمائید خانم ها !... ماشالاه از هیچکدومشون چیزی کم ندارین !...

زری با هیجان مخصوصی گفت :

محم اقا تویی !.مخلصتم !....داشتیم از غریبی دلمان میمردیم !...

محمد اقا از تکیه کلام مخلصتم زری همیشه خوشش می امد خندید و گفت :

منم غریبم جز هفت هشت نفرشان بقیه هم برو بچه های دوستان اقان !...

زری بلافاصله گفت:

خوب معلومه!... باید که دختر یکی یه دونشو به همه معرفی کنه اخ کاش پدر مخلصتم عقلش قد میداد و دخترشو معرفی کنه ....

من به شوخی گفتم :

ولی اون دلش نمیخواد که دخترشو فورا از سرش باز کنه !...

به هه !...کجاشو دیدی مخلصتم تخت بوس کفشتم !...باز هم امروز واسه راضی کردن ما از قصاب دم گرفته بود ...

محمد اقا از طرز حرف زدن زری لذت عجیبی می برد همانطور مثل مجسمه سینی به دست مقابل ما ایستاده بود و فقط لبخند میزد ولی همین که نم قصاب را از دهن زری شنید چنان یکه ای خورد که نزدیک بود سینی از دستش به زمین بیفتد ....

قصاب؟... نه زری خانوم!...شما همین الان هم از سر جوونای شیک و پیک این مجلس زیادی هستین و بعد بدون اینکه حتی ما یک لیوان نوشیدنی از سینی برداریم رفت . من به زری نگاه کردم و او به من و بعد هردو خندیدیم . زری حقیقتا در ان شب دلربا شده بود . حتی سنگینی نگاه های داغ پسران جوانی که در پیست میرقصیدند روی زری حس میکردم . موهای بلند زری بر شانه های برهنه و برنزی او بطرز دلپذیری پخش شده بود . حس میکردم بوی خوش عطر مثل بخار رقیقی از روی سینه های برجسته و تمامی حاشیه شانه های خوش ترکیب او برمیخیزد و هاله ای از زیبایی جادووش گرداگرد او میکشد . نگاه بسیار سیاه و شفافش در چهره کشیده او خوشحالانه به هر سو میرمید . لبهایش که رنگ سرخ گیلاس های رسیده را داشت برجسته و موزون خود را به رخ میکشید . او تمامی زیبایی های سحر امیز شرقی بود که رمز و راز حکمت وجودی زن مشرق زمینی است . به وقت خود لوند بگاه خود نجیبانه و شرمگین .لحظه ای پر از وسوسه تحمل ناپذیر و گاهی خوددار و دست نیافتنی !...

زری که همچنان به طرف پیست رقص گردن میکشید ناگهان فریاد کشید :

فریما !... ما اینجاییم مخلصتم!...

من از این همه سادگی و صداقت ازادانه زری به هیجان امدم . سرم را به طرف پیست چرخانیدم فریما ما را دیده بود و اشاره میزد...همین الان میام...

ارکستر اخرین برگردان اهنگ والس را زد و تمام کرد . دختر ها و پسرهای جوان و شیک مثل دو توده ابری که در اسمانها به دست باد ناگهان از هم جدا میشوند و در دو جهت مخالف حرکت میکنند از هم جدا شدند . فریما جفت رقص خور را تنها گذاشت و به طرف ما دوید ...در یک قدمی ما ایستاد و گفت :

فدای همکلاسی های خوشگلم بشم... شما چرا اینقدر تهایین خدای من !.زیزی معرکه شدی ~...من نباید تو را امشب اینجا دعوت میکردم چراغ خوشگلی بابامو کور میکنی !...

وبعد هرسه همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم سر و صدای دخترانه قربان صدقه های صمیمانه ما همه را متوجه کرده بود .در ان لحظه هر سه یک زوج بودیم یک حرکت یک جنبش با همه صداقت فریما فراموش کرده بود که دختر یکی از متنفذترین مهندسین مقاطعه کار معدن است و من فراموش کرده بودم که دختر یک مغازه دار معمولی هستم که تمام زندگیمان در یک خانه و یک اتومبیل پژو و مقداری اخم و تخم بابا خلاصه میشود و زری هم فراموش کرده بود که دختر یک نجار است که یک قصاب هم به خواستگاریش امده...

فریما دستی به موهای من کشید و با حظ مخصوصی گفت :

مثل همیشه لخت و نرم !...ادم

دلش میخواد موهای ثری رو نوازش بکنه!...

فریما کاملا هیجان زده بود نگاهش برق مخصوصی داشت . احساس غرور و خوشبختی مثل یک رنگین کمان در چشمانش سایه زده بود زری دست بلندش را روی شانه فریما حلقه زد و طبق یک قرار دخترانه و محصلی شروع به خواندن سرود اسرار امیزمان کرد :

معلم حساب !...

هر دو ما جواب دادیم :

هری !...

معلم جبر ...

هری !...

معلم ادبیات !....

فداش بشیم ما !... فداش بشیم ما!...

بعد هر سه دوباره خندیدیم و یاد مدرسه ذلمان را به طپش انداخت



23-05-2011, 07:12 PM,
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #8
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
بعد هر سه دوباره خندیدیم و یاد مدرسه ذلمان را به طپش انداخت مدت ها در مدرسه این چند جمله شعار سه تفنگدار ها بود . این اواخر هر وقت حوصلمه مان سر میرفت یا خیلی خوشحال بودیم این شعار را سر میدادیم و بچه های کلاس هم بشکن میزندن میرقصیدند و دم میگرفتنید...

فداش بشیم ما... فداش بشیم ما...

در این لحظه دوجوان به ما نزدیک شدند و یکی از انها از ان چهره های شبیه ارتیست های سینما داشت و یک دست لباس کرم رنگ پوشیده بود جلو امد و گفت :

فریما!...دوستای خوشگلتو به ما معرفی نمیکنی؟

فریماخندید و گفت :

کور خوندی پرویز!...اینا از اوناش نیستن !....

پرویز به طرف زری برگشت و گفت :

می بینی چه دختر خاله ای دارم !....اخرین تحقیقات پزشکی میگه که ازدواج فامیلی از ریسک حمله هیتلر به روسیه هم بیشتره وگرنه انا" از فریما خواستگاری میکردم ولی ناخم خشک نمیگذاره با دوستش هم اشنا بشیم .

وبعد بدون اینکه منتظر بشود دستش را به طرف زری دراز کرد و گفت :

پرویز!.فارغ التحصیل دانشکده هنر های زیبا !

پرئیز انقدر گرم و پرجوش و خروش بود که ادم فکر میکرد یک مرد بیست و دو ساله است در حالی که میدانستم فارغ التحصیلان رشته هنرهای زیبا حداقل در سن بیست و هفت سالگی در جشن فارغ التحصیلی شرکت میکنند.

مردی که پشت سر او ایستاده بود به نظر میرسید که دو سه سالی از او بزرتر است . سی ساله میزد نگاهش سرد و سرگردان بود . خیلی بی حوصله به نظر میرسید شاید اگر فر میکرد مسسخره اش نمیکنند از سر بی حوصلگی ناخنش را در دهان میگذاشت و میجوید . کت و شلوار خاکستری تیره پوشیده بود .

پرویز دست زی زی را چنان در دست گرفته بود که انگار خیال داشت برای همیشه دستهای او را در در اسارت نگهدارد .

فریما معرفی کرد:

تورج دوست پر خاله ام!...

زری به بهانه دست دادن با تورج دستش را از دست پرویز بیرون کشید . فریما همینطور که خوشحال به نظر میرسید گفت :

حوب بچه ها !.... یه تانگو ملایم و شاعرونه برقصین تا من بیام...اخه بابام میگه یه دختر تربیت شده باید به همه مهموناش برسه ...

من و زری تقریبا حیرت زده بر جا خشکیده بودیم انگار میترسیدیم با فاصله گرفتن از یکدیگر گم شویم یا گرگی ما را بدزدد و با خود به غارهای مرموز و تاریک ببرد...

تورج مستقیما به طرف من امد دهانش کمی بوی و ی س ک ی میداد و من از این بو خوشم می امد . پرویز هم خیلی خودمانی دست زری را گرفت در یک لحظه انها انتخاب هایشان را کرده بودند . تورج و من . پرویز و زری !...

وقتی به طرف پیست میرفتیم با خودم فکر می کردم تمدن جدید چیزهای مخصوصی به ما تحمیل کرده که فرار از ان غیر ممکن است مثلا اجبار انتخاب کرن!...عجیب است که در دوره های گذشته جز مقداری حقوق سیاسی بقیه امور زندگی تا حدود زیادی اختیاری بود مثلا تو میتوانستی در هر شهری که بخواهی زندگی کنی اما حالا به خاطر اینکه در فلان شهر فلان دانشکده دایر شده حتی اگر از ان شهر خوشت نیاید مجبور به سکون هستی .

برای انتخاب کردن فرصت بسیارکوتاه است من مطمئنم که پرویز و تورج برای انتخاب ما دو نفر به عنوان زوج رقص فقط چند ثانیه بیشتر فرصت فکر کردن نداشتند انقدر که حتی فرصت انتخاب کردن به ما هم ندادند .

تورج با احترام مخصوصی دست مرا گرفت و بالا برد و بعد یک دست دیگرش را هم خیلی ارام و محترمانه پشت شانه ام گذاشت .

با اینکه من بارها در جشن های خانوادگی رقصیده بودم اما هنوز هم موقع رقص به خصوص اوایل خودم را می باختم .و ممکن بود مرا دست و پا چلفتی هم بدانند ولی خوشبختانه این حالت بیشتر از دقیقه ای طئل نمی کشد زری وپرویز هم در کنار ما میرقصیدند . زری کاملا هم قد پرویز بود هر دو خوشگل و جذاب بودند هر دو اندام های مانکنی داشتند و هر دو شوخ و بگو بخند . زری با اینکه فقط دو سال با ما معاشرت کرده بود اما در یادگیری مسائل تازه حتی رقص استعداد خارق العاده ای داشت حالا چنان میرقصید که گویی یک رقاصه حرفه ای هست . چون دستگاههای گروه موزیک طبق مد روز خیلی پر سرو صدا و بلند تنظیم شده بود من کمتر صدایشان را می شنیدم . تورج از همان لحظه اغاز سکوت کرده بود او فقط میرقصید و گاهی نگاهش را به چهره من میدوخت . انطور که او سکوت کرده بود مثل اینکه اصلا خیال حرف زدن نداشت . برای لحظه ای فکر کردم شاید از انتخابش ناراضی است و بی اختیار سرخ شدم . هوای سالن دم کرده بود و دود سیگار چشمانم را اذیت میکرد و دلم میخواست هر چه زودتر به این رقص خسته کننده خاتمه بدهم ولی طلسم سکوت بالاخره شکست و تورج پرسید:

شما همیشه تنها یه مجلس رقص میرین ؟...

صدایش انعکاس قشنگی داشت . انگار از میکروفون حرف میزد . بعضی مردان یکنواخت حرف میزنند به طوری که ادم خیال میکند یک دستگاه کنترل صدا روی تارهای صوتی شان سوار کرده اند اما تورج خوشبختانه از این گروه نبود

بله!....

تورج با حیرت مخصوصی که من بلافاصله در صدایش احساس کردم گفت:

یعنی شما دوست پسر ندارین ؟...

من با حاضر جوابی پرسیدم :

مگه باید دوست پسر داشت ؟...

تورج از من بلند تر بود و من صدای او را از بالای سرم می شنیدم . سرمن دقیقا به موازات چانه اش بود و به همین دلیل بوی و ی س ک ی او را بیشتر می شنیدم .

از اینکه چنین سوالی کردم ناراحت نشدین که؟...

حس میکردم حرارت مخصوص پوست تن تورج از روی پیراهنش به گونه ام میخورد .

نه!... میتونین با خیال راحت هر سوالی که دارین از من بکنین ...

تورج گفت :

شما خیلی راحت و خودمونی هستین!

اینطوری بهتره چرا ادمها باید با منقاش از دهان همدیگر حرف بکشند.

ولی صراحت زیاد این روزها به نفع ادم ها تموم نمیشه !...

من لبخندی زم و گفتم :

امتحانش مجانی است !

حس میکردم تورج با اشتیاق نمیرقصد بنابراین به خودم جرات دادم که بپرسم :

شما مثل اینکه از رقص خوشتون نمیاد !...

شما خیلی تیز هوش هستین مایلین بریم جلو بار بشینیم و حرف بزنیم...

و تورج منتظر شنیدن پاسخ من نشد و دست مر گرفت و به طرف بار رفتیم .

بار منزل مجلل پدر فریما با چوبهای گران قیمت و قهوه ای رنگ گردو ساخته شده بود . چراغهای مدرن استوانه ای سفید اویزه های بلورین و گلهای مصنوعی به طرز خوشایندی بار را تزیین کرده بودند. شیشه های خوشرنگ با اشکال هندسی متفاوت در قفسه ها چیده شده بود . بار من که پیدا بود که در کار خود حرفه ای است با سرعت شگفت انگیزی به جوانهای تشنه و پیرمردان و پیر زنان خوشگذران م ش ر و ب میرسانید و من از این طرز کار کردن او کاملا شگفت بودم . ما در گوشه سمت چپ به زحمت جایی پیدا کردیم و نشستیم تا انروز هرگز طعم و ی س ک ی را نچشیده بودم . تورج دو گیلاس و ی س ک ی مقابل من و خودش گذاشت . من میترسیدم بگویم با و ی س ک ی اشنایی ندارم . جوانهای امروزه بدون هیچ دلیلی ادمی را که م ش ر و ب را رد بکند امل و فناتیک میدانند . شاید هم در برابر تعارف م ش ر و ب ی که نمیدانستم چیست و نوشیدنش برایم قدغن بود از خودم ضعف نشان دادم . نخوردن چیزی هیچوقت دلیل جلوافتادگی یا عقب افتادگی نیست اما چه میشود کرد ؟ اگر ادم ها به موقع بر نقاط ضعف خود مسلط شوند بسیاری از وقایع تلخ هرگز اتفاق نمی افتد . من گاهی از پیر مردان و پیرزنان که خودشان را با همه تجربه جای ما میگذارند و سیل انتقاد بر سر و رویمان میریزند تعجب میکنم . اگر من در سنین نوزده سالگی تجربه یک زن نجاه ساله را داشتم بسیاری از لغزشها اتفاق نمی افتاد . اصلا احتیاجی به به مدرسه و معلم نبود . دنیا بهشت یود زیرا هیچ کس نه در صدد فریب دیگران بر میامد نه اصلا کسی فریب میخرد و حالا دنیا بهشت نیست و باید بهشت را به قیمت درد و رنج و گذشتن از مهلکه های بسیار بدست اورد.

ان شب دنیا برای من رنگ دیگری داشت . تازگی به خصوصی در هر چیزی حس میکردم نگاهم همه چیز را با دقت به خصوصی میدید . و ثبت میکرد .بیشتر از همه حس میکردم بچه نیستم و خودم را داخل اجتماع بزرگترها میدیدم و حرکات و رفتار بزرگترها را با دقت عجیبی میگرفتم و تکرار میکردم .

تورج گیلاسش را بلند کرد و به دهان نزدیک ساخت من هم همینطور کاملا اعمال او را تقلید میکردم .

تورج حتی از من نپرسید ایا قبلا م ش رو ب ی نوشیده ام یا نه . به نظرم یا بسیار غمگین میامد یا بی تفاوت .بینی متناسبی داشت اما چشمانش گود افتاده و گونه هایش لاغر و مهتابی رنگ بود . باو نمیشد صفت مرد خوشگل اطلاق کرد اما جذاب بود . حرکات عجیب و سکوت راز امیزش مرا به شدت برای کشف حقایق زندگی اش تحریک میکرد . بی اختیار پرسیدم :

شما هم تنهایی به این مجلس اومدین ؟

تورج از پشت شیشه نازک لیوان و ی س ک ی مرا برانداز کرد و گفت :

من مدتیه از زنم جدا شدم و فقط با بچه ام زندگی میکنم .

او انقدر صاف و ساده و در یک جمله تمام زندگیش را گفته بود که من نمیدانستم دیگر چه سوالی برای ملاقات بعدی به ارث برایم گذاشته است ....

تورج بی اعتنا به عکس العمل تعجب امیز من گفت :

غافلگیتون کردم مگه نه ؟...

تقزیبا به شما نمیاد که زن گرفته باشین . بعد هم جدا شده باشین و بچه ای هم در کار باشه ...

تورج موهای مشکی اش که نیمی از پیشانی بلندش را گرفته بود کنار زد . حس کردم دانه های درشت عرق از بن موهایش بیرون زده است . دستمالی از جعبه دستمال کاغذی بیرون کشیدم و به دستش دادم :

اینجا هوا خیلی گرمه!...

تورج با عصبانیتی که از نظر من بی دلیل بود گفت :

نه !...گرم نیست !...

ولی پیشانی شما !...

نگذاشت حرف من تمام بشود

خواهش میکنم !مگه ما نرقصیدیم همیشه من بعد از رقصیدن عرق میکنم .





25-05-2011, 08:08 PM,
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #9
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)


خواهش میکنم !مگه ما نرقصیدیم همیشه من بعد از رقصیدن عرق میکنم .

تورج حتی این جمله را تمام نکرده بود که گیلاسش را بدست گرفت و سر کشید و بعد انرا زمین گذاشت و با عجله سیگاری اتش زد .من در معاشرت با مردان کاملا بی تجربه بودم و نمیدانستم چرا باید تورج ناگهان اینطور عصبی شده باشد ؟...

من عصبانیتون کردم ؟...

تورج لبخندی زد دندان هایش که از هم فاصله داشتند در یک لحظه دیدم . به نظر میرسید که در اثر مصرف مداوم سیگار رویه دندانهایش بیشتر از انچه باید زرد شده بود . با این وجود این مرد لاغر عصصبی نگاهی پر محبت داشت و گاهی حس میکردم زبان و چشمانش هیچ رابطه ای با هم ندارند . زبانش خیلی تند و گزنده بود .ولی چشمان تورج مرتبا از برق محبت پر و حالي ميشد .

ميدوني !... هر وقت صحبت از زندگي گذشتم ميكنم يه جور به خصوصي عصبي ميشم اميدوارم منو بخشيده باشين ....

من لبخندي به رويش زدم و او بلافاصله گفت :

چه لبخند مهربون و قشنگي !... سيروس اگه شمارو ببينه خيلي خوشحال ميشه ...

فورا متوجه شدم كه او از پسرش حرف ميزند .

اون چند سالشه ؟...

هفت سال

بی اختیار گفتم :

شما مثل اینکه خیلی زود ازدواج کردین ؟...

بله تقریبا بیست و یک سالم بود...

یعنی در دوره دانشکده؟...

همین طوره !...خواهش می کنم منو ببخشین باید یه تلفن به سیروس بزنم اون تو خونه تنهاس...

تورج با عجله از کنار من رفت و مرا بهت زده بر جاگذاشت اما خوشبختانه زری به دادم رسید....

زری و پرویز شانه به شانه هم بطرف من میامدند. زری عمیقا خوشحال بود چون هروقت خوشحالی او از اندازه می گذشت خنده تا روی گونه هایش را می پوشانید و پرویز از او سر حال تر بود .

ثری جان !... زی زی یک دختر معمولی نیست یک اتشپاره واقعی است !....زود اونو یه جایی پنهونش کن چون مردای مجلس ممکنه منو بکشن و اونو با خودشون ییرن !...

پرویز به طرز عجیبی خودمانی بود . با اینکه از مراسم معرفی ما بیشتر از ده دقیقه نمی گذشت مرا ثری و زری را زی زی صدا میکرد. علاوه بر این در خوش امد گویی یکی از قهارترین مردان جوان روزگار بود...

زری از تعارف اخری او غش غش خندید و رو به پرویز کرد و یکدستش را طبق عادت روی سینه گذاشت و گفت :

من مخلصتم !...ما که قابل نیستیم تو راخدا ما را دست ننداز!....

پرویز دستش را بی محابا بدور شانه زری پیچید و اورا به طرف صندلی گردان تورج که خالی مانده بود کشید:

حتما این صندلی جای تورج خان فراریه !...طبق معمول زده به چاک ؟...ادم باید خیلی بی سلیقه باشه که دختر خوشگلی مثل ثری را اینجا تنها بگذاره منو که اگه با گلوله بزنن یک قدم از کنار زی زی تکون نمی خورم ...

برای یک لحظه از فکر اینکه تورج مرا تنها گذشته و رفته باشد به شدت احساس شرم و حقارت کردم ولی خوشبختانه تورج در همین لحظه بازگشت و بدون توجه به پرویز و زری در گوشم گفت :

اون خوابیده ! جواب تلفونو نمیده !

پرویز با لحن نیم مستانه ای گفت :

به به !چشمم روشن ! طرفین قضیه کارشون به در گوشی هم رسیده اون وقت من و زی زی هنوز اندر خم یک کوچه ایم !...

از این شوخی پرویز چندان خوشم نیامد . من از مردانی که خیلی زود در گفته هایشان نیش و کنایه های جنسی میزنند هیچ وقت خوشم نیامده است . به اعتقاد من این دسته از مردان از زن تنها جسمش را می خواهند و همین مرا ازار میدهد. وقتی به چشمان زری نگاه کردم نگاه درشت و کشیده اش چنان غرق در لذت و رضایت بود که بهتر دیدم عصبانیت خود را از پرویز بپوشانم . پروزی به طرف بارمن رفت برای خودش و زیر نوشیدنی بگیرد و زری از این غیبت استفاده کرد و در گوشم گفت :

اون معرکه اس مخلصتم !...

با کنایه پرسیدم :

تو به این زودی همه چیزو درک کردی !....

تورج مشغول سلام و علیک با یکی از دوستانش بودو زری فورا پرسید :

یه خورده اخمو نیس ؟...

من به تورج نگاه کردم نیمرخ او با بینی گشیده و گونه های استخوانی به او یکنوع شخصیت و وقار خاصی می بخشید...



















27-05-2011, 11:12 PM,
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #10
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
كوتاه شد اين بار ولي معذرت دفعه بعد جبران ميكنم hih
(آخرین تغییر در ارسال: 27-05-2011, 11:18 PM توسط sima.)
27-05-2011, 11:13 PM,
وب سایت کاربر یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 5,495 19-08-2014, 10:01 PM
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,881 15-05-2014, 08:21 AM
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان لحظه باشکوه عشق _مریم قلعه گل best lady 47 8,156 19-11-2013, 05:05 PM
آخرین ارسال: best lady
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 4,234 10-11-2013, 01:26 AM
آخرین ارسال: ایران دخت
Package_favorite رمان شب ايراني / ر اعتمادي shamiiim 63 13,678 25-07-2013, 09:41 PM
آخرین ارسال: shamiiim
  رمان لحظه های بی تو MoNa LiSaj 18 3,357 03-06-2012, 08:40 AM
آخرین ارسال: elinia
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,911 02-06-2012, 10:25 PM
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 34,287 01-06-2012, 11:37 PM
آخرین ارسال: xcdsaz


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد