خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 34 رأی - میانگین امتیازات: 3.15
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)

ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #7
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
پشت چشمی برای ما نازک کرد و از جلومان گذشت ....

زری به اونگاه کرد و با چشمان بسیار نافذش به من خیره شد و بی اختیار گفتم :

خودتو نباز عزیزم !... حتما پدرش یکی از اون کله گنده هاس!...

زری که انگار لبخنرد رو فراموش کرده بود گفت :

مخلصتم بیا برگردیم مدرسه !...

این جمله زری مرا تکان داد . انگار یک سطل اب غم به سرم سرازیر کرده بودند . زری خیلی راحت و ساده حرفش را زده بود . ام روزها که ما اینجا می امدیم و احساس شرم و حقارت نمیکردیم .محصل بودیم . هیچ کس از محصل انتظار ندارد !...مثل ادم های بزرگ که در یک گوشه خانه مینشینند و بدون توجه به حضور بچه ها که دور و برشان میپلکند وراجی میکنند و حتی خصوصی ترین و شاید هم چندش اورترین کارهایشان حرف میزنند اما به محض اینکه دونفر خارج از قیافه بچه ها وارد میشوند خودشان را جمع و جور میکنند . زری به من گفت حالا دیگر من و تو ثری جان دیگر محصل نیستیم !... این خانه پر از ادمهای ثروتمند و زنان و دختران شیک پوش و معطر است که فقط قیمت کفشی که از پاریس سفارش داده اند به تمام هیکل ما میارزد...

راستش با اینکه مادرم با هزاران خون دل برای تهیه یک پیراهن شب هزارتومان از جیب پدرم بیرون کشیده بود حس میکردم لباسم برای ان مجلس خیلی فقیرانه و حقیر است .

زری شاید با ان قد بلند و کشیده مانکنی می توانست جبران ارزانی این بهای لباس و کفشی که پوشیده بود بکند اما من که دختری متوسط و از نظر زیبایی چهره هم یک دختر متوسط و معمولی بودم چی؟... برای اولین بار بود که از خداوند عصبانی شده بودم. من خدایم را خیلی دوست داشتم . اما بالاخره باید عصبانیتم را سرکسی خالی میکردم . چرا پدر من باید فقط صاحب یک مغازه کفاشی باشد و برای اینکه به ما چند لقمه نان میدهد هر روز ما را مثل حیوانات در قفس کتک بزند ؟

زری در چهره منکبودی خشم را دیده بود . چون خیلی زود چهره عوض کرد و مثل همیشه با لودگی مخصوصش گفت :

بریم تو مخلصتم !... این خداوند بزرگ متعال قربونش برم همه چیزو به همه نمیده !...حالا میبینی زری دختر جنوب شهری چه جور حضراتو سوسک میکنه !...

زری باز هم به من قوت قلب داد حس میکردم که ترسم فرو ریخته مخصوصا اینکه زری باید بیشتر از من میترسید و نمی ترسید. پس دلیلی نداشت من در اولین شب خارج شدن از لاک محصلی بترسم . تازه ما صمیمی ترین دوستان فریما بودیم و این امتیاز بزرگی محسوب میشد .

دوباره هر دو به راه افتادیم هنوز هم اگر شهماتش را داشتیم برمیگشتیم اما دیگر دیر شده بود . ما در دید رس قرار گرفته بودیم . نت های موسیقی ئالس تا نیمه های راهرو به گوش میرسید . من دیوانه والس هستم ادم رو یاد روزهای کودکی می اندازد که توی تاب می نشست و یک نفر او را به جلو وعقب هل میداد . زری زیر لب گفت :

ایست !خبردار! ...پدر فری مارو دید دیگه راه برگشت نداریم !

پس باز هم به جلو ! ... به پیش !...

پدر فریما رفتارش با گذشته تغییری نکرده بود ما را " دخترم " صدا کرد . دست هر دوی ما را در دستهای کلفت و چاقش فشرد . مادر فریما که بیشتر اوقات بیمار و خسته بود با لحن همیشگی که بی تفاوتی از مشخصات مخصوصش بود به ما خوش امد گفت و من پرسیدم :

فریما جون کجاس؟...

خیال میکنم اون وسط داره میرقصه !... خواهش میکنم برین تو ....پسر خیلی زیاده شاید قلابتون به دهن یکی از این کوسه ها گیر کرد !...

اولین باری بود که مادر فریما با ما اینطورشوخی میکرد و این نشان میداد که ما دیگر محصل نیستیم و باید به هر مجلسی قدم میگذاریم قلابهای خود را به امید پیدا کردن جفت و صید کوسه های تیز دندان پرتاب کنیم ...

من و زری خودمان را به قلب جمعیت زدیم . در حدود سی زوج در وسط پیست مشغول رقصیدن با اهنگ والس بودند . عده ای زن و مرد پیر و متوسط هم دور تا دور سالن ایستاده بودند و رقصیدن بچه های خود را تماشا میکردند . زری که قدش از من بلند تر بود ناگهان گفت :

پیداش کردم !.. اوناهاش!...

من کمی روی پا بلند شدم . فریما در لباس بلند شب مثل یک فرشته به نظر میرسید . پوست سفید سینه پر و گردن نسبتا بلندش در زیر نور چراغ درخشش دلپذیری داشت . یک گل درشت برلیان که دقیقا وسط خط سینه اش سنجاق شده بود روی پیراهن قرمز خوشرنگش مثل خورشید در میانه اسمان میدرخشید ... حالا باز ما محصل شده بودیم و من و زری با بی خیالی مخصوص قربان صدقه فریما میرفتیم ...

فداش بشم من ! درست مثل یه عروسکه !...

مخلصتم !...باربیکوتم ! ...عروس مجلس !

من ناگهان متوجه نگاه های زیر چشمی یک زن و مرد پیر و اخمو شدم که ما رو بیرحمانه برانداز میکردند . با ارنج به پهلوی زری زدم ...

چه خبرته ؟...

برای اینکه هم از شر نگاههای ان زن و مرد پیر خلاص شویم و هم زری احساس حقارت نکند همانطور که او را از انها دور میکردم گفتم :

طرف که باهاش میرقصه کی باشه ؟

زری بی اختیار گفت :

خوشم نیومد ۱ خیلی عصا قورت داده اس!...

ولی من که ایرادی درش نمیبینم ! مثل همه جوونای شیک و پولداره !...

زری نگاه سیاهش را که پر از سرزنش بود به من دوخت و گفت :

ببینم نکنه دوست هنرمند من هم بعله !...

هر وقت زری صفت کلمه هنرمند را به من اطلاق میکرد عصبی میشدم . چون او فکر میکرد کپی کردن چند تابلو نقاشی عملی هنرمندانه است و همین مرا از کوره در میبرد!...

مقصودت چیه ؟...تو که میدونی پول برام اصلا مهم نیس!...

زری همانطور که به اطراف سرک میکشید و ادم ها را از زیر نظر میگذرانید جوابم را داد :

میدونم مخلصتم !...ولی این لباسو اگر توی تن چوب میکردی خوشگل میشد اخه پسره چی داره ؟...یه دماغ درشت یه جفت چشم خروسی و یه پوست که مثل اینکه سمباده کشیدن !...

تعارف گرم محمداقا خدمتگزار قدیمی خانه فریما ما را که مثل خروس جنگی به جان هم افتاده بودیم ارام و ساکت کرد .

محمد اقا نگاهی پر از سلام و اشنایی و با سینی پر از نوشیدنیهای رنگارنگ مقابلمان ایستاده بود و می گفت :

بفرمائید خانم ها !... ماشالاه از هیچکدومشون چیزی کم ندارین !...

زری با هیجان مخصوصی گفت :

محم اقا تویی !.مخلصتم !....داشتیم از غریبی دلمان میمردیم !...

محمد اقا از تکیه کلام مخلصتم زری همیشه خوشش می امد خندید و گفت :

منم غریبم جز هفت هشت نفرشان بقیه هم برو بچه های دوستان اقان !...

زری بلافاصله گفت:

خوب معلومه!... باید که دختر یکی یه دونشو به همه معرفی کنه اخ کاش پدر مخلصتم عقلش قد میداد و دخترشو معرفی کنه ....

من به شوخی گفتم :

ولی اون دلش نمیخواد که دخترشو فورا از سرش باز کنه !...

به هه !...کجاشو دیدی مخلصتم تخت بوس کفشتم !...باز هم امروز واسه راضی کردن ما از قصاب دم گرفته بود ...

محمد اقا از طرز حرف زدن زری لذت عجیبی می برد همانطور مثل مجسمه سینی به دست مقابل ما ایستاده بود و فقط لبخند میزد ولی همین که نم قصاب را از دهن زری شنید چنان یکه ای خورد که نزدیک بود سینی از دستش به زمین بیفتد ....

قصاب؟... نه زری خانوم!...شما همین الان هم از سر جوونای شیک و پیک این مجلس زیادی هستین و بعد بدون اینکه حتی ما یک لیوان نوشیدنی از سینی برداریم رفت . من به زری نگاه کردم و او به من و بعد هردو خندیدیم . زری حقیقتا در ان شب دلربا شده بود . حتی سنگینی نگاه های داغ پسران جوانی که در پیست میرقصیدند روی زری حس میکردم . موهای بلند زری بر شانه های برهنه و برنزی او بطرز دلپذیری پخش شده بود . حس میکردم بوی خوش عطر مثل بخار رقیقی از روی سینه های برجسته و تمامی حاشیه شانه های خوش ترکیب او برمیخیزد و هاله ای از زیبایی جادووش گرداگرد او میکشد . نگاه بسیار سیاه و شفافش در چهره کشیده او خوشحالانه به هر سو میرمید . لبهایش که رنگ سرخ گیلاس های رسیده را داشت برجسته و موزون خود را به رخ میکشید . او تمامی زیبایی های سحر امیز شرقی بود که رمز و راز حکمت وجودی زن مشرق زمینی است . به وقت خود لوند بگاه خود نجیبانه و شرمگین .لحظه ای پر از وسوسه تحمل ناپذیر و گاهی خوددار و دست نیافتنی !...

زری که همچنان به طرف پیست رقص گردن میکشید ناگهان فریاد کشید :

فریما !... ما اینجاییم مخلصتم!...

من از این همه سادگی و صداقت ازادانه زری به هیجان امدم . سرم را به طرف پیست چرخانیدم فریما ما را دیده بود و اشاره میزد...همین الان میام...

ارکستر اخرین برگردان اهنگ والس را زد و تمام کرد . دختر ها و پسرهای جوان و شیک مثل دو توده ابری که در اسمانها به دست باد ناگهان از هم جدا میشوند و در دو جهت مخالف حرکت میکنند از هم جدا شدند . فریما جفت رقص خور را تنها گذاشت و به طرف ما دوید ...در یک قدمی ما ایستاد و گفت :

فدای همکلاسی های خوشگلم بشم... شما چرا اینقدر تهایین خدای من !.زیزی معرکه شدی ~...من نباید تو را امشب اینجا دعوت میکردم چراغ خوشگلی بابامو کور میکنی !...

وبعد هرسه همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم سر و صدای دخترانه قربان صدقه های صمیمانه ما همه را متوجه کرده بود .در ان لحظه هر سه یک زوج بودیم یک حرکت یک جنبش با همه صداقت فریما فراموش کرده بود که دختر یکی از متنفذترین مهندسین مقاطعه کار معدن است و من فراموش کرده بودم که دختر یک مغازه دار معمولی هستم که تمام زندگیمان در یک خانه و یک اتومبیل پژو و مقداری اخم و تخم بابا خلاصه میشود و زری هم فراموش کرده بود که دختر یک نجار است که یک قصاب هم به خواستگاریش امده...

فریما دستی به موهای من کشید و با حظ مخصوصی گفت :

مثل همیشه لخت و نرم !...ادم

دلش میخواد موهای ثری رو نوازش بکنه!...

فریما کاملا هیجان زده بود نگاهش برق مخصوصی داشت . احساس غرور و خوشبختی مثل یک رنگین کمان در چشمانش سایه زده بود زری دست بلندش را روی شانه فریما حلقه زد و طبق یک قرار دخترانه و محصلی شروع به خواندن سرود اسرار امیزمان کرد :

معلم حساب !...

هر دو ما جواب دادیم :

هری !...

معلم جبر ...

هری !...

معلم ادبیات !....

فداش بشیم ما !... فداش بشیم ما!...

بعد هر سه دوباره خندیدیم و یاد مدرسه ذلمان را به طپش انداخت
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۲-۳-۱۳۹۰, ۰۷:۱۲ عصر
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #8
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
بعد هر سه دوباره خندیدیم و یاد مدرسه ذلمان را به طپش انداخت مدت ها در مدرسه این چند جمله شعار سه تفنگدار ها بود . این اواخر هر وقت حوصلمه مان سر میرفت یا خیلی خوشحال بودیم این شعار را سر میدادیم و بچه های کلاس هم بشکن میزندن میرقصیدند و دم میگرفتنید...

فداش بشیم ما... فداش بشیم ما...

در این لحظه دوجوان به ما نزدیک شدند و یکی از انها از ان چهره های شبیه ارتیست های سینما داشت و یک دست لباس کرم رنگ پوشیده بود جلو امد و گفت :

فریما!...دوستای خوشگلتو به ما معرفی نمیکنی؟

فریماخندید و گفت :

کور خوندی پرویز!...اینا از اوناش نیستن !....

پرویز به طرف زری برگشت و گفت :

می بینی چه دختر خاله ای دارم !....اخرین تحقیقات پزشکی میگه که ازدواج فامیلی از ریسک حمله هیتلر به روسیه هم بیشتره وگرنه انا" از فریما خواستگاری میکردم ولی ناخم خشک نمیگذاره با دوستش هم اشنا بشیم .

وبعد بدون اینکه منتظر بشود دستش را به طرف زری دراز کرد و گفت :

پرویز!.فارغ التحصیل دانشکده هنر های زیبا !

پرئیز انقدر گرم و پرجوش و خروش بود که ادم فکر میکرد یک مرد بیست و دو ساله است در حالی که میدانستم فارغ التحصیلان رشته هنرهای زیبا حداقل در سن بیست و هفت سالگی در جشن فارغ التحصیلی شرکت میکنند.

مردی که پشت سر او ایستاده بود به نظر میرسید که دو سه سالی از او بزرتر است . سی ساله میزد نگاهش سرد و سرگردان بود . خیلی بی حوصله به نظر میرسید شاید اگر فر میکرد مسسخره اش نمیکنند از سر بی حوصلگی ناخنش را در دهان میگذاشت و میجوید . کت و شلوار خاکستری تیره پوشیده بود .

پرویز دست زی زی را چنان در دست گرفته بود که انگار خیال داشت برای همیشه دستهای او را در در اسارت نگهدارد .

فریما معرفی کرد:

تورج دوست پر خاله ام!...

زری به بهانه دست دادن با تورج دستش را از دست پرویز بیرون کشید . فریما همینطور که خوشحال به نظر میرسید گفت :

حوب بچه ها !.... یه تانگو ملایم و شاعرونه برقصین تا من بیام...اخه بابام میگه یه دختر تربیت شده باید به همه مهموناش برسه ...

من و زری تقریبا حیرت زده بر جا خشکیده بودیم انگار میترسیدیم با فاصله گرفتن از یکدیگر گم شویم یا گرگی ما را بدزدد و با خود به غارهای مرموز و تاریک ببرد...

تورج مستقیما به طرف من امد دهانش کمی بوی و ی س ک ی میداد و من از این بو خوشم می امد . پرویز هم خیلی خودمانی دست زری را گرفت در یک لحظه انها انتخاب هایشان را کرده بودند . تورج و من . پرویز و زری !...

وقتی به طرف پیست میرفتیم با خودم فکر می کردم تمدن جدید چیزهای مخصوصی به ما تحمیل کرده که فرار از ان غیر ممکن است مثلا اجبار انتخاب کرن!...عجیب است که در دوره های گذشته جز مقداری حقوق سیاسی بقیه امور زندگی تا حدود زیادی اختیاری بود مثلا تو میتوانستی در هر شهری که بخواهی زندگی کنی اما حالا به خاطر اینکه در فلان شهر فلان دانشکده دایر شده حتی اگر از ان شهر خوشت نیاید مجبور به سکون هستی .

برای انتخاب کردن فرصت بسیارکوتاه است من مطمئنم که پرویز و تورج برای انتخاب ما دو نفر به عنوان زوج رقص فقط چند ثانیه بیشتر فرصت فکر کردن نداشتند انقدر که حتی فرصت انتخاب کردن به ما هم ندادند .

تورج با احترام مخصوصی دست مرا گرفت و بالا برد و بعد یک دست دیگرش را هم خیلی ارام و محترمانه پشت شانه ام گذاشت .

با اینکه من بارها در جشن های خانوادگی رقصیده بودم اما هنوز هم موقع رقص به خصوص اوایل خودم را می باختم .و ممکن بود مرا دست و پا چلفتی هم بدانند ولی خوشبختانه این حالت بیشتر از دقیقه ای طئل نمی کشد زری وپرویز هم در کنار ما میرقصیدند . زری کاملا هم قد پرویز بود هر دو خوشگل و جذاب بودند هر دو اندام های مانکنی داشتند و هر دو شوخ و بگو بخند . زری با اینکه فقط دو سال با ما معاشرت کرده بود اما در یادگیری مسائل تازه حتی رقص استعداد خارق العاده ای داشت حالا چنان میرقصید که گویی یک رقاصه حرفه ای هست . چون دستگاههای گروه موزیک طبق مد روز خیلی پر سرو صدا و بلند تنظیم شده بود من کمتر صدایشان را می شنیدم . تورج از همان لحظه اغاز سکوت کرده بود او فقط میرقصید و گاهی نگاهش را به چهره من میدوخت . انطور که او سکوت کرده بود مثل اینکه اصلا خیال حرف زدن نداشت . برای لحظه ای فکر کردم شاید از انتخابش ناراضی است و بی اختیار سرخ شدم . هوای سالن دم کرده بود و دود سیگار چشمانم را اذیت میکرد و دلم میخواست هر چه زودتر به این رقص خسته کننده خاتمه بدهم ولی طلسم سکوت بالاخره شکست و تورج پرسید:

شما همیشه تنها یه مجلس رقص میرین ؟...

صدایش انعکاس قشنگی داشت . انگار از میکروفون حرف میزد . بعضی مردان یکنواخت حرف میزنند به طوری که ادم خیال میکند یک دستگاه کنترل صدا روی تارهای صوتی شان سوار کرده اند اما تورج خوشبختانه از این گروه نبود

بله!....

تورج با حیرت مخصوصی که من بلافاصله در صدایش احساس کردم گفت:

یعنی شما دوست پسر ندارین ؟...

من با حاضر جوابی پرسیدم :

مگه باید دوست پسر داشت ؟...

تورج از من بلند تر بود و من صدای او را از بالای سرم می شنیدم . سرمن دقیقا به موازات چانه اش بود و به همین دلیل بوی و ی س ک ی او را بیشتر می شنیدم .

از اینکه چنین سوالی کردم ناراحت نشدین که؟...

حس میکردم حرارت مخصوص پوست تن تورج از روی پیراهنش به گونه ام میخورد .

نه!... میتونین با خیال راحت هر سوالی که دارین از من بکنین ...

تورج گفت :

شما خیلی راحت و خودمونی هستین!

اینطوری بهتره چرا ادمها باید با منقاش از دهان همدیگر حرف بکشند.

ولی صراحت زیاد این روزها به نفع ادم ها تموم نمیشه !...

من لبخندی زم و گفتم :

امتحانش مجانی است !

حس میکردم تورج با اشتیاق نمیرقصد بنابراین به خودم جرات دادم که بپرسم :

شما مثل اینکه از رقص خوشتون نمیاد !...

شما خیلی تیز هوش هستین مایلین بریم جلو بار بشینیم و حرف بزنیم...

و تورج منتظر شنیدن پاسخ من نشد و دست مر گرفت و به طرف بار رفتیم .

بار منزل مجلل پدر فریما با چوبهای گران قیمت و قهوه ای رنگ گردو ساخته شده بود . چراغهای مدرن استوانه ای سفید اویزه های بلورین و گلهای مصنوعی به طرز خوشایندی بار را تزیین کرده بودند. شیشه های خوشرنگ با اشکال هندسی متفاوت در قفسه ها چیده شده بود . بار من که پیدا بود که در کار خود حرفه ای است با سرعت شگفت انگیزی به جوانهای تشنه و پیرمردان و پیر زنان خوشگذران م ش ر و ب میرسانید و من از این طرز کار کردن او کاملا شگفت بودم . ما در گوشه سمت چپ به زحمت جایی پیدا کردیم و نشستیم تا انروز هرگز طعم و ی س ک ی را نچشیده بودم . تورج دو گیلاس و ی س ک ی مقابل من و خودش گذاشت . من میترسیدم بگویم با و ی س ک ی اشنایی ندارم . جوانهای امروزه بدون هیچ دلیلی ادمی را که م ش ر و ب را رد بکند امل و فناتیک میدانند . شاید هم در برابر تعارف م ش ر و ب ی که نمیدانستم چیست و نوشیدنش برایم قدغن بود از خودم ضعف نشان دادم . نخوردن چیزی هیچوقت دلیل جلوافتادگی یا عقب افتادگی نیست اما چه میشود کرد ؟ اگر ادم ها به موقع بر نقاط ضعف خود مسلط شوند بسیاری از وقایع تلخ هرگز اتفاق نمی افتد . من گاهی از پیر مردان و پیرزنان که خودشان را با همه تجربه جای ما میگذارند و سیل انتقاد بر سر و رویمان میریزند تعجب میکنم . اگر من در سنین نوزده سالگی تجربه یک زن نجاه ساله را داشتم بسیاری از لغزشها اتفاق نمی افتاد . اصلا احتیاجی به به مدرسه و معلم نبود . دنیا بهشت یود زیرا هیچ کس نه در صدد فریب دیگران بر میامد نه اصلا کسی فریب میخرد و حالا دنیا بهشت نیست و باید بهشت را به قیمت درد و رنج و گذشتن از مهلکه های بسیار بدست اورد.

ان شب دنیا برای من رنگ دیگری داشت . تازگی به خصوصی در هر چیزی حس میکردم نگاهم همه چیز را با دقت به خصوصی میدید . و ثبت میکرد .بیشتر از همه حس میکردم بچه نیستم و خودم را داخل اجتماع بزرگترها میدیدم و حرکات و رفتار بزرگترها را با دقت عجیبی میگرفتم و تکرار میکردم .

تورج گیلاسش را بلند کرد و به دهان نزدیک ساخت من هم همینطور کاملا اعمال او را تقلید میکردم .

تورج حتی از من نپرسید ایا قبلا م ش رو ب ی نوشیده ام یا نه . به نظرم یا بسیار غمگین میامد یا بی تفاوت .بینی متناسبی داشت اما چشمانش گود افتاده و گونه هایش لاغر و مهتابی رنگ بود . باو نمیشد صفت مرد خوشگل اطلاق کرد اما جذاب بود . حرکات عجیب و سکوت راز امیزش مرا به شدت برای کشف حقایق زندگی اش تحریک میکرد . بی اختیار پرسیدم :

شما هم تنهایی به این مجلس اومدین ؟

تورج از پشت شیشه نازک لیوان و ی س ک ی مرا برانداز کرد و گفت :

من مدتیه از زنم جدا شدم و فقط با بچه ام زندگی میکنم .

او انقدر صاف و ساده و در یک جمله تمام زندگیش را گفته بود که من نمیدانستم دیگر چه سوالی برای ملاقات بعدی به ارث برایم گذاشته است ....

تورج بی اعتنا به عکس العمل تعجب امیز من گفت :

غافلگیتون کردم مگه نه ؟...

تقزیبا به شما نمیاد که زن گرفته باشین . بعد هم جدا شده باشین و بچه ای هم در کار باشه ...

تورج موهای مشکی اش که نیمی از پیشانی بلندش را گرفته بود کنار زد . حس کردم دانه های درشت عرق از بن موهایش بیرون زده است . دستمالی از جعبه دستمال کاغذی بیرون کشیدم و به دستش دادم :

اینجا هوا خیلی گرمه!...

تورج با عصبانیتی که از نظر من بی دلیل بود گفت :

نه !...گرم نیست !...

ولی پیشانی شما !...

نگذاشت حرف من تمام بشود

خواهش میکنم !مگه ما نرقصیدیم همیشه من بعد از رقصیدن عرق میکنم .
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۴-۳-۱۳۹۰, ۰۸:۰۸ عصر
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #9
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
خواهش میکنم !مگه ما نرقصیدیم همیشه من بعد از رقصیدن عرق میکنم .

تورج حتی این جمله را تمام نکرده بود که گیلاسش را بدست گرفت و سر کشید و بعد انرا زمین گذاشت و با عجله سیگاری اتش زد .من در معاشرت با مردان کاملا بی تجربه بودم و نمیدانستم چرا باید تورج ناگهان اینطور عصبی شده باشد ؟...

من عصبانیتون کردم ؟...

تورج لبخندی زد دندان هایش که از هم فاصله داشتند در یک لحظه دیدم . به نظر میرسید که در اثر مصرف مداوم سیگار رویه دندانهایش بیشتر از انچه باید زرد شده بود . با این وجود این مرد لاغر عصصبی نگاهی پر محبت داشت و گاهی حس میکردم زبان و چشمانش هیچ رابطه ای با هم ندارند . زبانش خیلی تند و گزنده بود .ولی چشمان تورج مرتبا از برق محبت پر و حالي ميشد .

ميدوني !... هر وقت صحبت از زندگي گذشتم ميكنم يه جور به خصوصي عصبي ميشم اميدوارم منو بخشيده باشين ....

من لبخندي به رويش زدم و او بلافاصله گفت :

چه لبخند مهربون و قشنگي !... سيروس اگه شمارو ببينه خيلي خوشحال ميشه ...

فورا متوجه شدم كه او از پسرش حرف ميزند .

اون چند سالشه ؟...

هفت سال

بی اختیار گفتم :

شما مثل اینکه خیلی زود ازدواج کردین ؟...

بله تقریبا بیست و یک سالم بود...

یعنی در دوره دانشکده؟...

همین طوره !...خواهش می کنم منو ببخشین باید یه تلفن به سیروس بزنم اون تو خونه تنهاس...

تورج با عجله از کنار من رفت و مرا بهت زده بر جاگذاشت اما خوشبختانه زری به دادم رسید....

زری و پرویز شانه به شانه هم بطرف من میامدند. زری عمیقا خوشحال بود چون هروقت خوشحالی او از اندازه می گذشت خنده تا روی گونه هایش را می پوشانید و پرویز از او سر حال تر بود .

ثری جان !... زی زی یک دختر معمولی نیست یک اتشپاره واقعی است !....زود اونو یه جایی پنهونش کن چون مردای مجلس ممکنه منو بکشن و اونو با خودشون ییرن !...

پرویز به طرز عجیبی خودمانی بود . با اینکه از مراسم معرفی ما بیشتر از ده دقیقه نمی گذشت مرا ثری و زری را زی زی صدا میکرد. علاوه بر این در خوش امد گویی یکی از قهارترین مردان جوان روزگار بود...

زری از تعارف اخری او غش غش خندید و رو به پرویز کرد و یکدستش را طبق عادت روی سینه گذاشت و گفت :

من مخلصتم !...ما که قابل نیستیم تو راخدا ما را دست ننداز!....

پرویز دستش را بی محابا بدور شانه زری پیچید و اورا به طرف صندلی گردان تورج که خالی مانده بود کشید:

حتما این صندلی جای تورج خان فراریه !...طبق معمول زده به چاک ؟...ادم باید خیلی بی سلیقه باشه که دختر خوشگلی مثل ثری را اینجا تنها بگذاره منو که اگه با گلوله بزنن یک قدم از کنار زی زی تکون نمی خورم ...

برای یک لحظه از فکر اینکه تورج مرا تنها گذشته و رفته باشد به شدت احساس شرم و حقارت کردم ولی خوشبختانه تورج در همین لحظه بازگشت و بدون توجه به پرویز و زری در گوشم گفت :

اون خوابیده ! جواب تلفونو نمیده !

پرویز با لحن نیم مستانه ای گفت :

به به !چشمم روشن ! طرفین قضیه کارشون به در گوشی هم رسیده اون وقت من و زی زی هنوز اندر خم یک کوچه ایم !...

از این شوخی پرویز چندان خوشم نیامد . من از مردانی که خیلی زود در گفته هایشان نیش و کنایه های جنسی میزنند هیچ وقت خوشم نیامده است . به اعتقاد من این دسته از مردان از زن تنها جسمش را می خواهند و همین مرا ازار میدهد. وقتی به چشمان زری نگاه کردم نگاه درشت و کشیده اش چنان غرق در لذت و رضایت بود که بهتر دیدم عصبانیت خود را از پرویز بپوشانم . پروزی به طرف بارمن رفت برای خودش و زیر نوشیدنی بگیرد و زری از این غیبت استفاده کرد و در گوشم گفت :

اون معرکه اس مخلصتم !...

با کنایه پرسیدم :

تو به این زودی همه چیزو درک کردی !....

تورج مشغول سلام و علیک با یکی از دوستانش بودو زری فورا پرسید :

یه خورده اخمو نیس ؟...

من به تورج نگاه کردم نیمرخ او با بینی گشیده و گونه های استخوانی به او یکنوع شخصیت و وقار خاصی می بخشید...
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۶-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۱۲ عصر
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #10
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
كوتاه شد اين بار ولي معذرت دفعه بعد جبران ميكنم hih
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۶-۳-۱۳۹۰ ۱۱:۱۸ عصر، توسط sima.)
۶-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۱۳ عصر
وب سایت کاربر یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #11
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
وقار خاصی می بخشید ...

- خیال می کنم !...

- ادم عجیبی نیس چاکرتم ؟...

زری می خواست حرف بزند حالت تشنه ای را داشت که نا گهن به یک باغ پر از چشمه ساران صاف و زلال رسیده باشد .

- ببین زری جون به این زودی نباید درباره ی ادم ها قضاوت کرد !...

فیما به اتفاق مردی که در دور اول با او می رقصید به طرف ما می امد !...

- هی سلام بچه ها !...چطورین ؟...پس کوسه ها کجان؟...

پرویز با دو لیوان کوکتل قبل از ان که ما جوابی به فریما بدهیم خودش را به ما رساند !...

زری با صدای بلند خندید و با حظ مخصوصی مشغول تماشای پرویز شد و من در دلم نمی توانستم خوشگلی و جذابیت پرویز را منکر شوم ، بدون شک همانطور که زری خوشگلترین و خوش اندام ترین دختر جشن بود پرویز هم زیباترین و جذاب ترین مرد مجلس به حساب می امد . فریما و مرد جوان همراهش را که همچنان سیخ و شق ایستاده بود و طوری نگا همان میکرد که انگار او سرکوه و ما زیر کوه ایستاده بودیم معرفی کرد .

- مهندس پرهام...

من و زری چنان به قیافه مهندس پرهام خیره شدیم که انگار موجودی از یک سیاره دیگر به ما معرفی شده بود ...

پرویز گیلاس ک و ک ت ل اش را بلند کرد و گفت :

- مینوشم به سلامتی دوستای خوشگل فریما!...

فریما با غرور خاصی به ما نگاه کرد و گفت :

- قربون دوستای خوشگلم برم من !

تورج به جمع ما بازگشت و در سکوت کنار من قرار گرفت .

به نظرم می رسید که مهندس پرهام ما را اصلا قبول ندارد و اگر به خاطر اداب معاشرت نبود ما را انا" ترک می کرد . پرویز هم متوجه شده بود که مهندس پرهام وصله ناجوری است ولی تلاش کرد شاید او را به جمع خوشحال ما بکشاند...

- مهندس جان چی میل داری؟

مهندس که با همان گردن شق و رق و نگاه نافذ خود ایستاده بود گفت :

- متشکرم ۱ من چیزی میل ندارم !...

در یک لحظه دلم خواست پقی بزنم زیر خنده اما فکر این که ممکن است فریما ناراحت شود مانعم شد . فریما هم نگاهی به مهندس پرهام کرد و گفت :

- ولی من از همون که پرویز میخوره میخوام !...

مهندس پرهام با ناراحتی اب گلویش را قورت داد و من حس کردم اب گلویش مثل یک گردوی درشت از سیب ادمش گذشت و سرازیر معده اش شد .

پرویز غش غش خندی...

- چشم قربون دختر خاله خوشگلم !...موی کوتاه با دمهای سفید چقدر خوب میاد ! . من به وجود دختر خاله خوشگلم افتخار می کنم ... راستی چه طور شبو تا صبح جشن بگیریم ؟

فریما پرسید :

- چه جوری ؟...

- بعد از مراسم کیک بری و تعطیل مجلس میریم " کلبه " و کله پاچه و صبحونه رو اونجا میزنیم !...

زری و من به هم نگاه کردیم ما قول داده بودیم که ساعت دوازده به خانه بر میگردیم این تا خیر غیر قابل بخشش بود ، تورج متوجه ناراحتی ما شد ...

- به بین پرویز! خانم ها باید زود برگردن خونه ! این برنامه را بگذار برای بعد .

حس کردم مهندس پرهام که با چشمان گرد ترسناکش مراقب ما چهار نفر بود با نگاه امرانه ای به پرویز نگاه می کند !

پرویز به زری نگاه کرد و او باهشتر از ان بود که هر حالتی را در چهره دختر مقابل نخواند..

- بسیار خوب ! بسیار خوب ! ... چطوره یک دور دیگه برقصیم !... مهم با هم بودنه که فعلا هستیم !...

ما سه زوج بطرف پیست رقص برگشتیم پیست رقص بدون ما هم گرم و پر رونق بود ، دختران دراز و گرد وچاق و پسران جور وا جور ، سر روی شانه هم انگار به خواب عمیقی فرو رفته بودند خیلی عاریه می رقصیدند . طوری به هم چسبیده بودند مثل این که جز پیست شلوغ رقص هیچ جای خلوتی را نمی شناسند . من شخصا هیچ وقت از تانگو به عنوان رقص خوشم نیامده است .

رقص یعنی حرکت حرکت ، جنبش ، هیجان توام با یک ظرافت مخصوص ، چیزی برای به جوش اوردن خون در رگهای انسان !...حتی یک مرده!...این جور سر روی شانه هم گذاشتن و چرت زدن فقط دود و دم مواد مخدر را کم دارد ! تورج همچنان پا به پای من می امد و حرف نمی زد . من گفتم :

- میتونین به ارکستر بگین خانم ها و اقایون رو از خواب بیدار بکنه ؟...

تورج بدون کوچکترین اعتراضی به طرف ارکستر رفت و چند لحظه بعد یک " مامبوی " گرم طنین انداز شد . مثل این که همه از خواب پریده بودند ، دخترانی که تا یک لحظه پیش انگار داروی بیهوشی خورده بودند چنان به جنب و جوش افتادند که باعث خنده من میشد .

کم کم گرمای الکل در رگهای ما میریخت و من و فریما و زری هر سه گونه هایمان گل انداخته بود ، چشمانمان مسلما از حالت طبیعی خارج شده بود و من ساکت تر و اخمو تر شده بودم فریما بلند تر حرف می زد و زری فقط می خندید ، گاهی حس می کردم پرویز بیش از انچه شایسته یک پسر مودب و تحصیل کرده است از صداقت زری سوءاستفاده میکند ، یک لحظه دستهایش ازاد نبود مدام زری را به خود می فشرد ، دستهایش را دور شانه اش حلقه میکرد .دست زری را در دست می گرفت و به بهانه ادای یک کلمه لبهایش را به گوش زری می فشرد اما تورج ارام و ساکت بود یک بار از من خواست که باز هم برود و تلفن کند و وقتی برگشت احساس کردم چشمانش برق عجیبی دارد و از من پرسید :

- می توانیم باز همدیگر رو ببینیم ؟...

من نمی توانستم جواب قطعی بدهم جز چیزی به نام دلسوزی احساس دیگری به تورج نداشتم . با این وجود جواب نه هم ندادم .

- اره !...با بچه ها قرارشو میگذاریم .

تورج دیگر اصرار نکرد ، و ماهم دیگر فرصتی برای تنها شدن پیدا نکردیم . کیک سه طبقه جشن تولد فریما در میان سروصدا و کف زدنهای خیل عظیم مدعوین به وسط سالن امد ،ارکستر " هپی برث دی " فرنگی را زد و فریما اتقدر خوشحال بود که کارد کیک بری را وارونه به دست گرفته بود ، زری جلو رفت و با لحن نیمه مستانه ای گفت :

- مخلصتم !...کیک تولدتم !... کارد و وارونه اش کن !...

از این شوخی همه انها که صدای زری را شنیدند بلند خندیدند ، من خجالت کشیدم اما ظاهرا مدعوین دست کمی از زری نداشتند بعد ها فریما به من گفت ان شب شصت و سه بطری کامل و ی س کی باز شده است ...

پدر فریما برای عکس گرفتن خیلی بی تابی می کرد و مخصوصا تلاش میکرد فریما و مهندس پرهام در کنار هم باشند و عکس بگیرند . بعد از بریدن کیک من دست فریما را گرفتم و کنار کشیدم ...

- تو چیزی به من نگفته بودی؟...

- درباره ی چی ؟...

- عزیزم خودتو به خریت نزن . مهندس پرهام رو میگم

فریما حالت بی تفاوتی به خود گرفت ...

- اصلا مهم نیس !... اون در شرکت بابا کار می کنه مهندس معدنه !...

- فقط همین !...

- فقط همین !...صبر کن ببینم نکنه خیال میکنی؟...

بازویش را دوستانه فشردم و گفتم :

- مگه عیبی هم داره !...طرف مهندس معدنه و مراقب ما ل و منال پدرت !..

- تورو خدا امشب حالمو نگیر !... ما اسم پرهامو تو خونه گذاشتیم مهندس خروس !... من زن مهندس خروس بشم ؟...

نفس راحتی کشیدم و بعد به طرف زری رفتم ...

زری رو پا بند نبود ،به شانه پرویز تکیه زده بود و راه میرفت باید اعتراف کنم که در این حالت زری به یک دختر کولی اشوبگر تبدیل شده بود ....
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۸-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۴۹ عصر
وب سایت کاربر یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,302
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23856


محل سکونت : Persia
ارسال: #12
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
سیما جون زحمت بقیه ش رو نمیکشی؟
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۱۶-۳-۱۳۹۰, ۱۲:۳۰ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 4,331 ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۰:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,600 ۲۵-۲-۱۳۹۳ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان لحظه باشکوه عشق _مریم قلعه گل best lady 47 7,034 ۲۸-۸-۱۳۹۲ ۰۵:۰۵ عصر
آخرین ارسال: best lady
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 3,602 ۱۹-۸-۱۳۹۲ ۰۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
Package_favorite رمان شب ايراني / ر اعتمادي shamiiim 63 11,037 ۳-۵-۱۳۹۲ ۰۹:۴۱ عصر
آخرین ارسال: shamiiim
  رمان لحظه های بی تو MoNa LiSaj 18 2,930 ۱۴-۳-۱۳۹۱ ۰۸:۴۰ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,294 ۱۳-۳-۱۳۹۱ ۱۰:۲۵ عصر
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 31,604 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۳۷ عصر
آخرین ارسال: xcdsaz


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد