خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 34 رأی - میانگین امتیازات: 3.15
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)

ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #43
RE: رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
تورج!
-بله!...
-تو منو دوست داری؟
تورج لحظه ای در حالیکه نگاهش را در چشمان من میخکوب کرده بود مکث کرد و بعد دستم را گرفت و بروی مبل کشید و آنجا مقابل من نشست و گفت:

- من همه چیز را بتو گفتم همه چیز تو میدونی که اون زن لعنتی با من چه کرد و چه رفتاری داشت...بعد از آنکه او را با یک مرد غریبه دیدم همه قدرت مردانگی خودمو از دست دادم اول فکر کردم باید ان مرد رو بکشم اما هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که حس کردم من هرگز نمیتوانم آدمکش باشم حتی آدمهای غیرتی هم کمتر میتونن آدم بکشند آدمکشی یک خمیر مخصوص میخواد نمیدونم در کجا خوندم که آدمکشها حتی کروموزمهای مخصوص دارن بعد از آن فکر کردم نیمه شب زن لعنتی را خفه ش کنم جوری که همه فکر کنن که یه دزد به طمع جواهراتش او را کشته وقتی نیمه شب از خواب بیدار شدم و دستمو بطرف گردنش بردم اون لعنتی از خواب بیدار شد و سرم فریاد کشید:

- نیمه شبی از جون من چی میخواهی؟...نمیدونم چرا در برابر آن زن لعنتی آنقدر ضعیف و تو سری خورده بودم.هر وقت میخواستم انتقام خیانتش را بگیرم دلم میسوخت و پیش خودم میگفتم من اهلش نیستم...همینطوری شل و وارفته مثل اشباح از این اتاق به اون اتاق میرفتم سرگردون بودم نه میتوانستم آدمکش و قاتل باشم و نه میتونستم این لکه ننگ رو که مثل یک دایره سرخ جلو چشمانم میرقصید تحمل کنم یکروز دیدم هیچ راهی جز تخدیر کامل برایم باقی نمونده کسی که نمیتونه انتقام بگیره نمیتونه تحمل بکنه غیر از راه سوم چه چاره ای میتونه داشته باشه؟...من روزبروز بیشتر خودمو تخدیر میکردم و هر لحظه تکیده تر لاغرتر و پژمرده تر میشدم و بالاخره یکروز وقتی اون لعنتی دید من دیگر کاری بکارش ندارم گذاشت و رفت و انوقت من و بچه بیچاره ام تنها موندیم...یک پدر بی عرضه و خراب که روزبروز از جامعه خودش طرد میشد و من در لجن افتاده بودم بیشتر اوقات مریض و درمونده بودم شرکا از من متنفر بودند یک آدم کم حرف و تنها که هر روز وقتی از خواب بیدار میشد یه سوال از خودش میکرد...چرا اونو نکشتم و یک نگاه به ریخت و قیافه م میکردم و میدیدم که بیشتر توی لجن فرو رفتم...
بی اختیار سخنان تورج را قطع کردم و پرسیدم:

- هنوزهم از اینکه اونو نکشتی پشیمونی؟...
تورج سر خسته اش را روی سینه من گذاشت و گفت:

- شاید تا چند وقت پیش همینطور بود و از اینکه اونو نکشتم خودمو آدم بی عرضه ای میدونستم ولی حالا از اینکه اونو نکشتم خیلی خوشحالم چون در آنصورت من در زندان هیچوقت فرصت آشنایی با فرشته ای مثل تو را پیدا نمیکردم.
به آرامی دنباله حرفش را قطع کرده و گفتم:

- تورج!...شاید منهم آدم خوبی نباشم...
تورج وحشت زده از جا پرید و انگشتش را روی لبهام گذاشت و آنرا بست...
-خواهش میکنم!خواهش میکنم ثری حتی از فکر کردن به اون لعنتی هم میترسم...من گذشته تلخ یا اون کابوس وحشتناک را بکلی فراموش کردم اونو توی گورستون بخاک سپردم حالا دیگه اون لعنتی مثل یه گورستون متروک یا یه گاری قدیمی زهوار در رفته بنظرم میاد که به هیچ وجه ارتباطی با من نداره برعکس من حالا از گذشته بریدم و فقط به آینده فکر میکنم من به اینده ایمان پیدا کردم آینده مثل یک رنگین کمان جلو چشمام برق میزنه آینده ای که با ایمان بخداوندی و عشق رنگ گرفته حاضر نیستم ایمان و عشق به آینده راحتی برای یک لحظه هم از دست بدم ناگهان به گریه افتادم اینبار من بودم که سرم را توی سینه تورج گذاشتم و گریستم تورج بشدت ترسیده بود لبهایش و حتی دستهایش میلرزید و مدام از من میپرسید:

- چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟اما تلاش او برای کشف علت گریه من بی فایده بود شاید منهم پیشاپیش قصاص قبل از جنایت میکردم هنوز معلوم نبود که پدرم تا چه اندازه در مخالفت با ازدواج من و تورج پیش برود.بی اختیار با انگشتانم در جستجوی لمس لبهای تورج پیش میرفتم و هنگامیکه بوسه های داغ تورج روی انگشتانم لغزید بی اختیار فریاد زدم:

- خدایا!...اگه بخوان منو از تو جدا بکنن خودمو میکشم!...
تورج جستی زد و در مقابلم نشست و با لحن وحشت زده ای پرسید مگر کسی قرار است با ازدواج ما مخالفت کند؟و من ناچار وانمود کردم که دیشب دچار کابوس شده ام و در خواب مردی را دیدم که مانع ازدواج ما میشد...
تورج سر مرا در آغوش گرفت و گفت:

- دلم میخواد حتی اون کابوس بدونه که هیچ قدرتی نمیتونه مرد خسته را ازتو بگیره همین!
در حالیکه من نگران دریافت خبری از جانب فریما بودم تلفن ما زنگ زد و از آنطرف سیم صدای زری را شنیدم او فوق العاده آشفته بود و از من میپرسید آیا میتوانم شب را پیش تو بمانم؟
من جواب دادم:

- حتما مگر اتفاقی افتاده؟و زری جواب داد اگر جایی نمیرین من تا نیم ساعت دیگه پیش توام...
مادرم خودش را بمن رسانید و پرسید:

- کی بود که تلفنی با تو حرف میزد پدرت قر میزد که اینموقع چه کسی با ثری حرف میزنه؟به مادر گفتم زری بود قراره امشب پیش ما بمونه!مادرم با نگرانی پرسید:

- با پدرش قهر کرده؟من هنوز جواب صحیحی برای این سوال نداشتم و گفتم :

- نمیدونم مادر!باور کن نمیدونم بالاخره وقتی زری اومد معلوم میشه ظاهرا زری از نزدکیهای خانه ما تلفن میزد چون به سرعت خودش را به خانه مان رسانید.من در را برویش باز کردم و او را یکراست به اتاق خودم بردم.به چهره زری که بسیار خسته و درهم بود خیره شدم چهره زری کاملا زردی میزد چشمانش از تب مرموزی میسوخت بنظرم کاملا لاغر می آمد یک پیراهن نازک مشکی پوشید بود از آن لباسهایی که پارچه ای ارزان و دوختی فوق العاده داشت بی اختیار از خودم پرسیدم طفلک زری آنروز که این پیراهن را میدوخت هرگز فکر نمیکرد که در ایام سرگردانی آن را خواهد پوشید زری کیفش را روی میز چوبی اتاقم پرتاب کرد و بعد خودش را روی کاناپه انداخت و گفت:

- سیگار داری؟...
-نگران نباش مامان سیگار هما میکشه ولی تو از سیگار بدت می اومد.
-مهم نیست مخلصتم!
او بی حوصله تر از آن بود که حتی من فکر میکردم سیگاری آتش زدم و کنارش نشستم و گفتم باز هم مشکل؟دود سیگارش را توی شکم گرم اتاق من پف کرد و گفت:

- راستش خودم هم از اینهمه مشکل و دردسر کلافه شدم اصلا بیا حرفشو نزنیم راستی از فریما چه خبر؟...
-منتظر نامه اش هستم راستش کمی هم نگرانم چون قرار بود پنجشنبه و جمعه بابا ومامانش با مهندس پرهام برن ویلا...زری اخمهایش رادرهم کشید و پرسید:

- یعنی فریما پاک از جاوید دست میکشه؟...
-نه!...و از همینش هم میترسم چون توی این نامه آخری بدجوری از دریا و مرگ و اینجور چیزها حرف زده بود...
زری موهای بلند و پر کلاغیش را از روی پیشانی کنار زد تو نی نی چشماش دانه های درشت و نگین شکل اشک وول میزد.
-بیچاره فریما!...هر کی یه جور قربونی میشه!تف به این دنیا هیچکس حاضر نیس از خر شیطون بیاد پایین!همه ظاهرا برای خوشبختی آدم تو کاراش مداخله میکنن اما در باطن میخوان خودخواهی احمقو نه شون رو تسکین بدن.
من بی اختیار پرسیدم:

- زری جون!خیال نمیکنی یه کمی داری بی انصافی میکنی؟...
زری نگاه اشک الودش را به چهره من دوخت و گفت:

- پدرت چی مخلصتم؟اگه اون باازدواج تو و تورج مخالفت کرد آنوقت باز هم صحبت از بی انصافی میکنی؟...
-تصادفا اولین نشانه های مخالفتها کم کم داره ظاهر میشه اما من از تو خوشبین ترم.
زری در حالیکه همچنان پی در پی به سیگارش پک میزد گفت:

- برای منکه همه چیز تموم شد مخلصتم!....
زری چنان این جمله را عادی گفت که انگار همه چیز تمام شده است.
-چی میگی زری مگه تو با پرویز حرف زدی؟
-بله مخلصتم!...
-هیچ امیدی نیس؟...
-نمیدونم!...
حس کنجکاوی من مثل خناق روی گردنم افتاده بود و داشت خفه ام میکرد.
-خواهش میکنم زری خواهش میکنم همه چیز رو بگو
زری دستش را روی شکمش که هنوز هم هیچ نوع بر آمدگی نشان نمیداد گذاشت و گفت:

- من هنوز هم نمیتونم درباره پرویز یه قضاوت صد درصد کامل و صحیح بکنم شکی نیست که اون عاشق منه و خیلی هم دوستم داره!
-پرویز وقتی فهمید که پدر بچه توس چی گفت؟
-نمیدونم!حتی عکس العملش هم مسخره بود خوشحال شد اما نمیتوانست خوشحالیش رو نشون بده میترسید اما قدرت ابراز عقیده اش را نداشت مدتی من من کرد و بعدش هم گفت خداوند بهش رحم بکنه!...
من نمیدونستم چی به پرویز بگم مدتی همانطور بهم زل زدیم و بعد من پرسیدم:

- تکلیف بچه مون چی میشه؟...پرویز گفت:

- نمیدونم!باید بمن فرصت فکر کردن بدی!...من گفتم پس نقشه تو که میگفتی اونارو در برابر عمل انجام شده قرار میدیم چی...پشیمون شدی؟
پرویز دستی به پیشونی کشید و مدتی به فکر فرو رفت بعضی آدمها نقشه را خوب میکشن اما وقتی موقع اجرا میرسه پاشون میلرزه بنظرم پرویز هم از آن دسته بود یک مرتبه متوجه شده بود که چه حادثه عجیبی برای خودش درست کرده از همون لحظه حس میکردم مرد محبوب من هر لحظه کوچک و کوچکتر میشه با این وجود به من قول داد که با پدرش حرف میزنه.
من نفس راحتی کشیدم و گفتم:

- زری!...تو که منو کشتی!...خیال کردم همه چیز تموم شد!...تو مثل جغد شدی!..
ناگهان بغض زری ترکید ویک مشت دانه های بلورین اشک از چشمانش بیرون ریخت و گفت:

- شاید حق با تو باشه شاید من مثل جغد شدم و بیخودی دارم ناله میزنم ولی اگه تو هم آن موقع توی چشمهای پرویز خیره میشدی جز غم و درد جدایی هیچ چیز نمیدیدی...
-ولی تو دچار خیالات شدی کسی که خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه.
زری سرش را میان دو دست گرفت و گفت:

- شاید!...امشب همه چیز روشن میشه قراره با پدرش حرف بزنه!چه تصادف مضحکی امشب قرار احمد قصاب هم مادر و پدر و کس و کارش را بفرسته خواستگاری!
من بلافاصله فهمیدم به چه دلیل میخواهد شب را در خانه ما بگذارند.
-زری!...تو از معرکه در رفتی مگه نه؟...
-آخه چه فایده!...دیگه بودن و نبودن من هیچ مشکلی را حل نمیکنه اگه احمد قصاب از ماجرای بویی ببره دیگه اسم منو که به زبون نمیاره هیچ ممکنه آبروی خونواده ما رو پیش در و همسایه بریزه!
-ولی تکلیف پدر و مادرت چی میشه؟...اونا جلو خواستگارا خجالت میکشن!...
-درسته ثری!...من اینو خوب میدونم ولی حداقل آبروشون حفظ میشه!...من اگه توی خونه باقی میموندم ممکن بود ناگهان پیراهنم را بالا بزنم و فریاد بکشم دست از سرم بردارین من یه مادرم!...
در این لحظه زری چنان مینالید که دلم بشدت میسوخت دختر کوچولوی مدرسه چنان زیر شلاق زندگی افتاده بود که دل سنگ بحالش کباب میشد.
ما دختران ساده و جوان این سرزمین در مواقع سختی کمتر جرات سخن گفتن و دردل کردن با والدین خود را داریم اگر زری میتوانست با پدر و مادرش درباره روابطش با پرویز و ماجرای آبستنی حرف بزند شاید بسیاری از این فریادها بی دلیل میشد اما زری خیلی خوب میدانست که اگر کوچکترین اشاره ای میکرد نجار ساده دل و با غیرت بالافاصله اره را برمیداشت و گردن دخترک را میبرید و یا خودش رامیکشت.
-ببین زری!...بهتره فعلا اینقدر فکرهای بد نکنی در عوض بنشین و نذر و نیازی بکن مثلا صد رکعت نماز حاجت زیارت سفره بالاخره یک جوری میشه...پس معجزه کی اتفاق می افته؟...شاید یکبار هم معجزه برای ما بیچاره ها اتفاق بیفته!شاید پدر پرویز خیلی هم عادی و معمولی با ازدواج تو و پسرش موافقت کنه.
زری ناباورانه مرا نگاه میکرد و ناگهان دچار حال بهم خوردگی شد من او را بغل زدم و بطرف توالت بردم و در همین سرش داد زدم:

- گفتم سیگار نکش!...
مادرم از سر و صدا و عق زدنهای زری بداخل اتاق دوید...چی شده؟چه خبره؟...از ترس هر دو دست و پایمان را جمع کردیم...
-چیزی نیس مادر!...خیال میکنم زری مسمومیت غذایی پیدا کرده باشه!...زری هم بلافاصله گفت:

- آره مخلصتم!...هیچ چی نیس ما تو خانواده هر وقت سنگین بشیم دو سه بار انگشت میزنیم و خودمونو خلاص میکنیم!...
بهتر ترتیب بود مادر را از اتاق بیرون کردیم من سعی میکردم زری را دلداری بدهم که پرویز بالاخره تا آخرین لحظه مقاومت میکنه اما گاهی هم از خودم میپرسیدم اگر پدر پرویز مخالفت کرد و اگر پرویز کوتاه آمد؟...نه!...دلم نمیخواست چنین واقعه ای اتفاق میافتاد زری بیچاره گناهی مرتکب نشده بود که به چنین سرنوشت شومی دچار شود.
ما تا نیمه های شب با هم حرف زدیم زری دو سه بار باز هم حالش بهم خورد کوچولو وجود و حضور خود را دائما به ماتاکید میکرد در ارزیابی آینده اشتباه نکنیم و او را هم به حساب آوریم اطراف ما پر از حوادث غیر طبیعی بود آنشب درباره سه تفنگدارها خیلی حرف زدیم هر کدام به دردسر عجیبی افتاده بودیم و زندگی هر کدام از ما با یک کلمه آری و نه ممکن بود به خوشبختی یا سیاه بختی کامل بیانجامد...
عشق تورج مرا گرم میکرد برای نخستین بار طعم و معنی گرمای عشق را که در قصه ها خوانده بودم حس میکردم همینکه به چشمهای قهوه ای تورج نگاه میکردم نشئه خاصی بمن دست میداد تنم مور مور میشد و دلم در سینه به پیچ و تاب می افتاد و آرزو میکردم پوست صورتم را به پوست صورت تورج شوهر آینده ام به چسبانم و او را بخودم یکی حس کنم.
آنشب قرار بود من و تورج به گردش برویم من مخصوصا این قرار را گذاشته بودم چون فردای آنشب قرار بود من و مادرم به اتفاق درباره خواستگاری تورج با پدر حرف بزنیم.
بنابراین من باید با دیدار تورج خود را گرم میکردم.بی شک مبارزه دلهره انگیزی در پیش رو داشتم حتی اگر پدر دست از لجاجت میکشید باز هم یکی دو ساعت جنگ خانگی ما ادامه داشت و در این جنگ برد با کسی بود که گرمای قلبش و در نتیجه تهور ذاتی او بیشتر بود و من میخواستم از دستهای تورج از کف دستهای گرم و باریک تورج گرمترین انرژیها را کسب کنم و برای جنگ فردا ذخیره سازم.
تورج بمن گفته بود که دلش میخواهد به خارج از شهر برویم و منهم از پیشنهاد او استقبال کردم چون هم هوا خنک بود و هم به طبیعت نزدیکتر بودیم من به تورج یک مهمانخانه کوهستانی در دربند را پیشنهاد کرده بودم آنجا ما عمیقا به کوهستان و قلب طبیعت نزدیک بودیم.من و تورج اتوموبیل را در میدان در بند گذاشتیم و بقیه راه را تا دربند پیاده طی کردیم یک شب تابستانی ولی خنک بود ماه در قرص کامل ظاهر شده بود و ما آن را در شکاف سینه کوههایی که از دو طرف دربند را در میان گرفته بودند تماشا میکردیم.تورج چنان شاد سرحال بود که مرا با همه سلامت جسمانی بدنبال خود میکشید یکبار ایستاد و به چشمان من خیره شد و گفت:

- ثری!...باور نمیکنی که اگر باعث شرمساری تو نمیشدم همین الان جلو چشم مردم میرقصیدم!
-آخه چرا؟...
-برای اینکه تو نجات دهنده در کنارم هستی!
من دست تورج را دزدانه فشردم و او نفس بلندی کشید و گفت:

- هیچوقت فکر نمیکردم که دوباره به کوهستان برگردم مثل بچه های شاد و شیطان بدوم از روی تخته سنگها جست بزنم و زنی کنارم باشد که بجای نفرت هر لحظه میلیونها میلیون کلمه عاشقانه نثارش کنم...
تورج در پیش روی من چنان درخشان شده بود که رنگ آفتاب داشت مثل آفتاب میدرخشید مثل بوی گندم تازه در مزرعه اشتها انگیز بود و مثل هر چیزی که میخواهید مثال بزنید و بسیار دوست داشتنی است جلوه میکرد او قلبم را از هیجان متورم میساخت وقتی در یک رستوران کوهستانی که یک ابشار کوچولو هم داشت پشت یک میز دو نفری نشستیم من به چهره تورج خیره شدم و پرسیدم:

-تو هنوز هم منو دوست داری تورج؟...
تورج نگاهی که از شدت عشق میسوخت بمن انداخت و گفت:

-مگر نمیبینی که عشق تو از یک مرده معتاد بدبخت یک انسان زنده ساخته است!...باید خبر خوشی هم بتو بدهم!...
-چه خبر خوشی عزیزم؟...
-ما مناقصه در اصفهان را بردیم اگر حسابها درست در بیاد هر کدام از شرکا بیش از یک میلیون سود میبریم!
-پس با این ترتیب هر کدام یک زن دیگه هم میگیرین من شنیدم پولدارها هر قدر بر مقدار موجودیشون اضافه بشه هوس یک زن دیگر میکنن!..
تورج مشغول فلفل پاشی به سالادش بود ولی همینکه چنین جمله ای را از دهانم شنید متوقف شد و گفت:

- پس از این به بعد هر قدر پول گرفتم به حساب تو میریزم که هیچوقت وسوسه نشم!..
حرفهای ما آنقدر شیرین و گاه بچه گانه میشد که از شدت شوق ما را به مرز گریستن میبرد هر قدر ما به عمق شب نزدیکرت میشدیم هوا خنک تر و مطبوع تر میشد ما سالاد مخصوص تهرانیها گوجه فرنگی و خیار و پیاز که مقدار زیادی روغن زیتون و آبلیمو و نمک و فلفل خورده بود با اشتهای زیادی خوردیم بعد هم ماهی قزل آلا با آن گوشت لطیف و ترد که مثل اب نبات توی دهن آدم آب میشود و پس از آن برایمان کمی گوشت کوبیده آوردند آن رستوران که بیشتر شبیه قهوه خانه های کوهستانی قدیمی بود ظهرها به مشتریانش آبگوشت میداد و با درخواست تورج همانطور که گوشت کوبیده را روی نان میگذاشت با لذت کودکانه ای برایم میگفت که او ابگوشت پختن را خیلی خوب میداند و هنگامیکه با هم ازدواج کردیم هفته ای یکروز آبگوشت را مهمان او هستیم...
هر دو نفر سعی داشتیم قضیه ازدواج را تمام شده تلقی کنیم اما هر دو دلمان از فکر کردن به فردا میلرزید بالاخره من طاقت نیاوردم و گفتم:

- من خیلی از فردا میترسم.
تورج بالافاصله دستم رادر دست گرفت و گفت:

- خواهش میکنم ثری!...اگه روحیه تو ببازی ما شکست میخوریم بهتر است قرص و محکم جلو پدر بایستی اما سعی نکن به او زور بگویی همه چیز را باید با مهربانی حل کنی.
-ولی پدری که من میشناسم کله شق تر از اونی است که تو فکر میکنی با وجود این نصایح تو را کلمه کلمه در گوشم نگه میدارم.
تورج سیگاری آتش زد و به صندلی تکیه داد و گفت:

- وقتی به گذشته فکر میکنم همه چیز مثل یک رویا بنظرم میاد...دیدن تو در آنشب جشن تلفن کردن بتو حرفهایی که زدیم از آن مهمتر تحمل عجیب تو در مقابل رفتارهای من و بعد نیروی عشق تو که از من یک انسان دیگر ساخت!...
من که به فکر فردا بودم ناگهان پرسیدم:

- اگر پدرم از سیروس پسرت پرسید چی؟...
تورج لبخندی زد...او پیش مادربزرگش زندگی میکنه...
من با تندی حرفش را قطع کردم...
-من دلم میخواد سیروس پیش ما باشه سیروس تکه ای از گوشت تن توست اگر قرار باشه تو را دوست داشته باشم سیروس هم برام دوست داشتنیه!...
تورج لبخندر ضایت آمیزی زد و گفت:

- سلام به بهترین زن بابای دنیا...بدون که امشب بعد از مدتها نماز میخونم و از خداوند برای موفقیت تو دعا میکنم...
پس از شام ما قدم زنان بطرف اتوموبیل برگشتیم آدمها با تنه زدن به یکدیگر و فریادهای مستانه از جلو ما میگذشتند اما من نمیترسیدم اصلا نمیترسیدم تورج در کنار من بود او مرد من شوهر من و همه چیز من بود.
ساعت 7 بعدازظهر بود که پدر بخانه آمد من در اتاق خودم بودم برادر کوچکترم که مرا دیوانه وار دوست داشت با عجله خودش را به اتاقم رسانید و گفت:

-بابا همین الان وارد شد!
رنگ از چهره ام پرید و قلبم در سینه به طپش در آمد و پرسیدم:

- قیافه اش چطوره؟
-معلوم نیست!..انگار آرومه!...
-بسیار خوب عزیزم تو برو اصلا بچه ها را نگذار دم دست بیان تا ببینم من و مامان چه میکنیم.
شام در محیط آرامی صرف شد پدر چند تا ایراد جزیی از غذا گرفت ولی سربسر بچه ها نگذاشت من و مادر مرتبا به یکدیگر نگاه میکردیم مادر بچه ها را زودتر از معمول به اتاق خوابشان فرستاد و بعد خودش برگشت و کنار پدرم نشست.پدر روزنامه عصر را ورق میزد و من زیر چشمی او را میپاییدم مادر نگاهی بمن انداخت و بعد بطرف سماور رفت و برای پدر و من و خودش چای ریخت پدر کاملا سرگرم مطالعه بود مادر گفت:

- چای یخ کرد!...
پدر روزنامه را کناری انداخت و استکان چای را بلند کرد مادر گفت:

- موضوعیه که باید بهتون بگم!...
پدر گفت:

- چیه؟
-برای ثری جون یک خواستگار مهندس اومده!...
پدر بدون یک لحظه درنگ گفت:

- بیخود!ثری مال پسر عموشه!...
من و مادر باز هم به یکدیگر نگاه کردیم ما کاملا انتظار چنین چیزی را داشتیم.
مادر گفت:

- درسته اما اینهم یک شانس بزرگیه!مهندس مرد جوون خوبیه!یک شرکت بزرگ داره همین الان یک مناقصه برداشته که...
پدر با خشونت و با بی اعتنایی حرف مادر را قطع کرد و گفت:

- بی فایده س!...تا عباس زن نگرفته من نمیتونم با ازدواج ثری موافقت کنم!...
-شاید عباس هیچوقت نخواد زن بگیره!...
-ثری چشمش کور باید بشینه!...
خون عصبانیت در رگهایم شروع به دویدن کرد ولی مادر چشم غره ای بمن رفت و ادامه داد:

- ببین مرد!همه کارا که توی این دوره و زمونه با کله شقی نمیشه!درسته که عباس پسر برادرته اما اصلا شایستگی ثری منو نداره مردم ارزوشون اینه که یه مهندسی دکتری بیاد خواستگاری دخترشون!
پدر کم کم داشت از کوره در میرفت گفت:

- همینکه گفتم!مهندس و دکتر برخ من نکش عباس پسر کاملا شایسته ایه!...
مادر با عصبانیت گفت:

- آره!همیشه یک وجب آب دماغش سرازیره ثانیا هر روز خبرشو از اون محله های کثیف برامون میارن!...
پدر تقریبا داد کشید:

- بسه زن..دیگه حاضر نیستم این مزخرفات رو بشنوم.
من دیگر طاقتم تمام شده بود ولی سعی کردم با آرامش حرف بزنم:

- ببیند پدر!...عباس پسر خوبیه!بسیار هم خوبه ولی سلیقه و ذوق و نظر منم باید در نظر گرفته بشه.
-کسی سلیقه و نظر تو رو نخواست.
من با صدای پر از گریه گفتم:

- آخه پدر شما چقدر ظالم هستین من باید شوهر بکنم من باید یک عمر با یه مرد زندگی کنم آنوقت نظر من مهم نیس؟...
پدر با خشمی دیوانه وار فریاد زد:

- خفه میشی دختر یا نه؟...حرفهای رادیو را تکرار نکن!...من برای این حرفها یه جو ارزش قائل نیستم من تو را بزرگ کردم منهم میدونم صلاح تو چیست!..

نمیدانم چرا ناگهان تصمیم گرفتم همه چیز را بگویم اگر چه میدانستم بالافاصله زیر مشت و لگد می افتم...

-ببینید پدر!شما مرا بزرگ کردین بسیار خوب خیلی هم ممنونم اما من نمیخوام زن عباس بشم من مهندس را دوست دارم و همه حرفهامون رو هم زدیم.
پدر همانطور که انتظار میرفت مثل گلوله از جا پرید و قبل از اینکه من بخودم بیایم کشیده محکمی به گوشم نواخت و در همانحال فریاد زد:

- دختره بی چشم و رو کثافت!تو با مرد غریبه حرف زدی!...شما دخترهای امروزه همه تون نمک نشناس و بی آبرویین!...
مادر خودش را روی پدر انداخت و او را به کناری کشید و سرش داد زد:

- مرد!تو خجالت نمیکشی که تا بچه هات میخوان حرف بزنن اونا رو میزنی!...
من دستم را بطرف بینی بردم دستم خون گرم را لمس کرد انگشتم را در برابر چشمانم گرفتم خون سرخ و داغ روی انگشتانم وول میزد...مادر وحشت زده به صورتش کوبید و گفت:

- دیدی مرد!...دیدی چه بلایی سر دخترم آوردی؟
ظاهرا پدر هم از مشاهده خون روی دستها و لبهایم جا خورده بود چون غرشی کرد و چیزی نگفت اما من دلم میخواست حرف بزنم دلم میخواست همه حرفهایی که در دلم عقده بود بیرون بریزم...
-صبر کن مادر!...بمن دست نزن بگذارد حرفهامو بزنم!...بگذار فریاد بزنم پدر!پدر خوب و مهربانی که جز کتک زدن و تحقیر کردن و زور گفتن هیچ چیز بلد نیستی من عاشقم!...من با تمام وجود عاشق تورجم!...عشق من هرگز کثیف و آلوده نیست عشق من خدایی است بزرگ است شرافتمندانه است عشق من در شان و شایسته خانواده و مادر شریف و نجیب منست!من این مرد را دوست دارم همچنانکه این مرد هم بدون من میمیرد اگر قرار باشد من زن عباس بشم بهتون اطمینون میدم در یک روز ناچارین جنازه دو نفر را زیر خاک کنین!من میخوام حقیقت عشق را بفهمین پدر!قبل از اینکه تورج را بشناسم زندگی من هیچ بود و قبل از آنکه تورج منو بشناسه زندگی او یک صحرای تاریک بود و حالا هر دوتامون به روشنایی رسیدیم اگر هم انقدر بزنی که نتونم از جا بلند شم روی ناخنها و انگشتهای شکسته ام از زمین بلند میشم و مقابلت می ایستم و میگم پدر ببینم!من مثل یک درخت زنده سبز سبزم من عاشقم و آدم عاشق هرگز نمیمیره!...
برای اولین بار حس کردم پدر با صدای آرامتری حرف میزنه او گفت:

- تو دختر بیشعور با این حرفها میخوای بین دو خونواده دشمنی بندازی تو میخوای من و عموت رو بجون هم بندازی.
مادر که داشت با پنبه خون بینی مرا میگرفت گفت:

- عموش با من مرد!...من میرم باهاش حرف میزنم من عموش رو راضی میکنم!
پدر با خشونت همیشگی فریاد زد:

- زن خفه شو!...تویی که دخترتو تحریک میکنی تو از اول هم با خانواده من میانه ای نداشتی مگه اون مرد این چیزها رو فراموش میکنه!...باز هم میگم مگه من بمیرم این دختره خیره سر با مرد دیگه ای ازدواج بکنه!...
بحث ما ادامه داشت گرد و غبار خصمانه نمیخوابید همه جا را تیره و تار میدیدم اما دلم میگفت شجاع باش!تو فقط مال تورجی!...
پدر بالاخره با لگد سینی چای را پرتاب کرد و به اتاق خودش رفت و من مادر تنها در اتاق ماندیم.مادر ناگهان مرا بغل زد و با صدای بلند به گریه افتاد:

- مادر!...مادر بیچاره من!...از اونوقت که چشم باز کردم مردا بما زور گفتن هیچوقت حرف حساب سرشون نمیشه حالا هم تو را میزنه چون مرده!...چون میخواد هر چی دلش میخواد اجرا بشه!خدایا خودت بمن و دخترم رحم کن!...
مادرم میلرزید سینه پیر و افتاده او مثل اینکه گرفتار زمین لرزه شده باشه میلرزید از چشکاش اشک میدوید و صدایش به پرسه غم انگیز زنان شوی مرده میماند.
تا سپیده صبح بین خواب و بیداری هذیان میگفتم من حقیقتا تب کرده بودم مادر پیش من خوابیده بود و مرتبا دستمال خیس میکرد و روی پیشانیم میگذاشت برادر کوچک شجاع من پایین پایم خوابیده بود من شنیدم که میگفت اگر پدرم بخواد بیاد تو اتاق و باز خواهرم رو بزنه من با پدرم کشتی میگیرم...
من در تب میسوختم تمام تنم میسوخت قلبم هم میسوخت دلم میخواست دادگاهی تشکیل میدادند و من در این دادگاه از خودم در برابر پدر دفاع میکردم از عشقم از احساسم از حق آزادی انتخاب کردن جفت حرف میزدم.از شرافت لگد مال شده ام دفاع میکردم و میگفتم آقایان قضات بیایید دامن پاک و سپید مرا تماشا کنید من پاک و درخشانم من روحم را آلوده و کثیف نکرده ام من به خداوند و ناموس خلقت معتقدم و خداوند زن و مرد را برای هم خلق کرد تا به کمک هم بنیان خانواده را روشن و سرافراز نگهدارند اینک من و تورج در روشنایی خورشید و به درخشندگی و پاکی این کره شفاف در برابر شما ایستاده ایم تا از عشق و علاقه و تشکیل خانواده دفاع بکنیم این حق مسلم هر انسانی است که بتواند در کنار مرد یا زنی که دوست دارد زندگی کند زیرا اگر غیر از این باشد نفرت خیانت و جنایت پیروز شده است و خداوند و بندگان خوب خداوند هرگز مایل نیستند دیوها پیروز شوند...
دو روز از این ماجرای تلخ گذشته بود در روز دوم بود که تبم قطع شد و توانستم با تورج حرف بزنم.او به شدت برافروخته بود من سعی کردم آرامش را به او بازگردانم به او گفتم اگرچه پدر مخالفت است اما من تا ابدیت مال او هستم و او قسم خورد که فقط مرگ میتواند ما را از هم جدا کند برای اولین بار مادر با تورج تلفنی حرف زد مادر همانطور که به حرفهای تورج گوش میکرد اشک میریخت.بنظرم میرسید که تورج قضیه روزهای سرگردانی خود را برای مادر احساساتی من باز میگفت بالاخره تلفن را از دست مادر گرفتم و گفتم:

- میبینی مادر با ما موافقه منهم هنوز امیدوارم و اگر قرار بشه پدر به لجبازی خودش ادامه بده ما با هم ازدواج میکنیم و به اصفهان میریم.
وقتی تلفن را زمین گذاشتم نمیدانستم تا چه اندازه خودم را با چنان پاسخی متعهد کرده ام آدم در سنین جوانی به آسانی خود را متعهد میکند در حالیکه هر قدر سنش بالا میرود در دادن قول و وعده محتاط و محتاط تر میشود.طرفهای عصر همان روز خسته کننده و غمگین بود که نامه فریما بدستم رسید با عجله نامه را گشودم یک پروانه خشکیده و مرده از درون پاکت بیرون افتاد پروانه را با عجله از روی قالی برداشتم روی پر رنگین پروانه نوشته شده بود فریمای بیچاره!...
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۳-۱۰-۱۳۹۰, ۱۱:۰۶ صبح
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #44
RE: رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
با عجله شروع به خواندن نامه کردم:
ثری عزیز و نازم!...زری خوب و دلپذیرم!این نامه را به آن جهت برای شما دو نفر مینویسم چون بدبختانه خیلی از زودتر از آنچه فکرش را میکردیم یکی از سه تفنگدارها عازم دنیای دیگر است.
بله درست خوانده اید فریما یکی از سه تفنگدارها عازم دنیای دیگر است اما قسم میخورم که از آن دنیا همیشه زندگی دو تفنگدار دیگر را تماشا کنم و هر جا برایتان مشکلی پیش بیاید کمکتان میکنم ولی افسوس که هیچکس نبود به من کمک کند..
امروز هوا گرفته و ابری است غروب یک جمعه ابری در چالوس از ظهر خدا خدا میکردم که باران ببارد چون دلم میخواهد هنگامیکه آسمان گریه میکند من غریبانه بمیرم...و حالا خداوند آخرین آرزوی مرا برآورده کرده است باران نم نم میبارد!آسمان بر مزار دختر جوان 18 ساله ای که با همه آرزوهای قشنگش ناکام میمیرد اشک میریزد هوا تاریک است و برگهای درختان شسته و تمیز شده است چند بار رفتم و برگهای شمشاد را بوسیدم.به بدنه درختهایی که همیشه سنگینی تنه مرا تحمل کرده اند دست کشیدم و نوازششان کردم از پرنده ها از غازها و اردکها که اغلب سر بسرشان میگذاشتم و آنها را در باغچه ها میدواندم عذرخواهی کردم آهنگهایی را که دوست داشتم هرکدام چند بار گوش دادم و با یک یک آهنگها خداحافظی کردم بعد رفتم روی تابی که وسط باغ برپا شده بود و من همیشه ساعتها روی آن مینشستم لحظه ای نشستم و وداع کردم و بعد از پشت شیشه با پدر و مادرم که با مهندس پرهام مشغول حرف زدن و خندیدن بودن خداحافظی کردم و آنوقت به اتاقک قشنگی که پدر در کنار دریا و بخاطر من ساخته است رفتم.از پشت پنجره این اتاقک کوچولو میشود دریا را دید که زیر باران ضجه های دلتنگی آوری میزند لیوانی که پر از قرصهای خواب آور مامان است کنار دستم گذاشته ام و یک موزیک غم انگیز و ملایم سمفونی اندوه باران را تکمیل میکند همه چیز برای یک مرگ عاشقانه آماده شده است آخرین کار من خداحافظی با تفنگدارهای مهربان است تا به شما فکر میکنم یاد مدرسه می افتم چه روزهای خوش و شیرینی داشتیم چشمانم را روی هم میگذارم آن کلاسها آن نیمکتهای قهوه ای آن راهروهای مدرسه که با موزاییک فرش شده بنظرم می آید...
یادم می آید کلاس پنجم که بودیم ثریا آن دختر لاغر و مردنی و غمگین که همیشه شعر میگفت و تنها راه میرفت خودکشی کرد و ما سه نفر رفتیم و یک سبد گل قشنگ سفارش دادیم و در جای خالی او گذاشتیم و آنوقت همه دسته جمعی دور سبد نشستیم و آنقدر زار زدیم که خانم مدیر کلاس ما را تعطیل کرد آنروز هرگز فکر نمیکردم یکی از ما سه نفر هم خودکشی کند اما چه کسی از فردا خبر دارد؟حالا من یعنی فریما دختر خوشبخت و میلیونر زاده که مورد حسد و کینه نصف بچه های کلاس بود و آنهمه عاشق و کشته مرده داشت و هر روز جلو پایش یک خروس میکشتند دارد با زندگی خداحافظی میکند چون با همه خوشبختی نمیتواند مردی را که دوست دارد داشته باشد.
وقتی که بابا و مامان به اتفاق مهندس پرهام این خروس کله شق لجوج از راه رسیدند فهمیدم دیگر هیچ راهی برای نجات وجود ندارد مخصوصا که مادر گفت پدرم از جاوید به جرم دزدی شکایت کرده و او را به زندان انداخته است.
نمیدانم پدر چه حقه ای سوار کرده که توانسته مرد محبوب و شجاع مرا به زندان بیفکند تا آنجا که از حرفهای مادر فهمیدم او را متهم کرده که در آمد و رفت بخانه ما برای تدریس انگلیسی انگشتری الماس مادر را برداشته است.بعد از شنیدن آن خبر بود که دیگر فهمیدم هیچ امیدی برای زنده ماندن نیست پدر تصمیمش را گرفته بود مهندس پرهام با اطمینان خاطر به دیدار من آمده بود و تازه اگر از این سد بگذرم جاوید هرگز پدرم و در نتیجه مرا نخواهد بخشید!...در چنان شرایط غم انگیزی هیچ راهی جز سکوت ابدی پیش رویم نیست تازه مگر مهم است که در این دنیای چهار میلیارد جمعیتی منهم زنده باشم؟...چند روزی شیون و زاری و بعد هم فراموشی مگر من حالا کجا هستم؟...حالا هم در یک گورم من پیشت دیوارم و ارزوهایم با پاهای خسته پشت دیوار ضجه میزنند.
ثری جان! زری جان!...مواظب خودتان باشین!من همیشه شماها رو دوست داشتم من حاضر بودم جانم را فدای شما بکنم کاش زنده میماندم و عروسی شماها بچه های شما را میدیدم و سر خسته ام را روی سینه تان میگذاشتم و شما موهایم را نوازش میکردید...چه آرزوهای قشنگی داشتم که حالا باید با خودم به گور ببرم...شاید مرا آدم ضعیفی بدانید شاید مرا سرزنش کنید میدانم که کار درستی نمیکنم اما برای چه نفس بکشم؟...اصلا خسته شدهام این هوا این فضا این دنیا مرا خسته میکند من نمیتوانم اینهمه نامردی ناجوانمردی را از مردی قبول کنم که نام پدر بر خود گذاشته و همیشه در چشم من یک قهرمان بوده است و حالا این قهرمان ظاهرا برای خوشبختی من برای اینکه هر مانعی را از جلو راه خوشبختی دخترش بردارد دست به بزرگترین جنایت ها زده مرد محبوب مرا به زندان انداخته است...
خدای من!سه تفنگدارها!چگونه من میتوانم شکستن و خورد شدن پیکر قهرمانان زندگیم را تحمل کنم؟...مادرم چرا چنین چیزی را تجویز کرد؟...او که مهربان بود او که دلش برای هر واقعه کوچکی در سینه به لرزه در می آمد؟
...ظاهرا بهانه آنها تامین خوشبختی من است در حالیکه آنها فقط خودخواهی خودشان را ارضا کرده اند.
در آستانه سفر به دنیای دیگر حرفهای زیادی دارم که میخواهم بزنم دلم میخواهد وصیت کنم که آی سه تفنگدارهای خوب آهای مردم بیایید دنیای خودخواهانه خود را زیر پا لگد کوب کنیم به پشت سر نگاه کنیم که با خودخواهیهای ما چه گورستانها که پر رونق کرده است چگونه گلها و شکوفه ها را لگد مال کرده ایم و جغدها را به ویرانه ها کشانده ایم بخدا بس است!
...بخدا کافیست اما دست آخر میگویم فریما!چه کسی به حرف یک دختر 18 ساله اهمیت میدهد؟مگر فریاد هزاران انسانی که خودشان را کشتند تا چهره کریه ظلم و ستم خودخواهانه را نشان دهند به گوش کسی نشست؟...حس میکنم لحظه به لحظه دارم به دنیای تاریک و ناشناس نزدیک میشوم پشت سر جز یک دنیای جهنمی هیچ نیست چه میداند شاید در تاریکیها به گوهر شب چراغ رسیدم...از ثری و زری عزیزم تقاضا دارم بعد از مرگ من این ماجرا را برای جاوید عزیزم نگویند چون نمیخواهم برای پدر و مادرم بیشتر از مرگ و خودکشی خودم مجازاتی تعیین شود آنها تا پایان عمر بار سنگینی بر دوش خواهند کشید که هر لحظه از لحظه پیش سنگینتر میشود بگذارید جاوید مرا فراموش کند و هرگز بقیه زندگی خود را وقف انتقام از پدر و مادرم نکند.
از زری و ثری عزیزم میخواهم گاه گاه بر مزار فریما بیایند و دسته گلی بر مزار یکی از تفنگدارها بگذارند شما میدانید که من چقدر یاس سفید دوست دارم...زری جان مخلصتم ثری جان مرا ببخش!...
...فریمای بدبخت که دیگر توی این دنیا نیست!
نامه فریما مثل کبوتر مرده ای از دستم بزمین افتاد و سرم گیج رفت و بروی زمین غلطیدم و همینکه مادر مرا بهوش آور و نگاهش به نگاه من افتاد گفت:

- دختر بیچاره!...فریمای بیچاره!
-برایش سیاه بپوشیم!...
سه روز دربهت و گیجی خاصی بودم حقیقتا ترسیده بودم هر لحظه میترسیدم که در یک گوشه خلوت اتاق فریما با موهای ژولیده چشمان شیشه ای و بدنی که بدون پا راه میرود و لبی که بدون تکان خوردن حرف میزند جلو من ظاهر شود و یکبار دیگر ماجرای خودکشی اش را برایم تعریف کند.دو شب برادرم را به اتاقم بردم تا تنها نباشم با این وجود چندین بار حس کردم فریما پشت سرم خوابیده و من صدای تنفس آخرین لحظه حیات او را میشنوم وحشت زده و از ترس پتو را از روی خودم پرتاب کردم وسط رختخواب نشستم و برادرم سراسیمه از جا بلند شد و پرسید:

- چی بود؟چی شد نترس خواهر من اینجام!...از آنشب من چراغ اتاقم را خاموش نمیکنم و گمان میکنم تا آخر عمر هم این ترس با من باشد و هرگز در تاریکی نخوابم.تورج لحظه به لحظه به من تلفن میزد و هربار مقدار زیادی درباره زندگی زندگی پس از مرگ با من گفتگو میکرد بمن قوت قلب میداد و سعی میکرد من این فاجعه را فراموش کنم چیزی که مرا بیشتر آزار میداد این بود که هیچ خبری از خانواده فریما نداشتم.گاهی پیش خودم تصمیم میگرفتم به دیدن پدر و مادر فریما بروم و تف غلیظی برویشان بیندازم اما در عمل هرگز چنین شجاعتی در خود نمیدیدم یکبار بخودم گفتم باید بروم و جاوید را ببینم میخواستم بدانم او هنوز هم در زندان است یا از زندان بیرون آمده و در عزای مرگ فریما سیاه پوشیده است یا نه؟...بدبختانه زری را هم در این فاصله گم کرده بودم او سه چهار روز بود که به دیدنم نیامده بود و این خودش مرا به وحشت می انداخت و گاهی پیش خودم میگفتم نکند زری بیچاره هم خودکشی کرده باشد؟...مادرم یک لحظه مرا تنها نمیگذاشت و بالاخره به تشویق او فردای روز سوم به دیدار تورج رفتم.تورج چندین بار با مادرم حرف زده و او را تشویق کرده بود که هر طور شده مرا به میعادگاه بفرستد طفلک هنوز کاملا نمیدانست که پدرم چه ها گفته و ما خودمان در چه موقعیتی قرار داریم بهرحال تصمیم گرفتم به دیدن تورج بروم هیچ چیز بیشتر از گرمای عشق دلهای سرد یخ زده را گرم نمیکند تورج در آپارتمان کوچکش منتظرم بود بوی خوش زندگی از پشت در آپارتمان به دماغ میامد برای چند لحظه پشت در ایستادم و با خدای خودم راز و نیاز کردم.خدایا!خداوندا!تو بهتر میدانی که من بوی خوش زندگی را در این آپارتمان سیاه و تاریک فشانده ام نگذار دوباره این آپارتمان بوی مرگ بگیرد خداوندا!کاری بکن که پدرم دست از این مخالفت لجوجانه بکشد...آمین..
به محض اینکه زنگ در را فشردم دستهای تورج را دور شانه ام پیچید دیدم نتوانستم طاقت بیاورم و گریه نکنم.


-تورج!...تورج!..دیدی فریمای من چه جوری خودشو از بین برد!...دیدی سه تفنگدارها چه جور از هم پاشیدن!...
نمیدانم چه مدت ایستاده در آغوش تورج گریه کردم زندگی بسیار تلخ بود و یا با ما بسیار تلخی میکرد ما چه تصویرهای رنگینی و چه آرزوهای خوشی از زندگی داشتیم همه چیز در دورنمای زندگی بنظرمان شیرین و دلچسب می آمد مهتاب بود جنگل سرسبز بود آسمان آبی و دریا نیلگون ایکاش در مدرسه بما میگفتند شب تاریک و طوفان و سیلاب بی امان و بیرحم هم هست نیشخند شیطان حسادت کشنده هم هست...ما فقط مثل رویا زده ها واله و شیدای زندگی بودیم در حالیکه زندگی هزار روی تلخ و شیرین داشت...دستهای گرم و نرم تورج لای موهایم میدوید و لبهایش آرام آرام روی گونه هایم میسایید وقتی سرم را از روی شانه تورج برداشتم در چشمان او هم اشک فراوان دیدم او با من بر مرگ دختر جوان و اشراف زاده شهر که ناکام از این دنیا رفت اشک میریخت...
ما روی کاناپه نشستیم و به فکر فرو رفتیم من دست بلند و کشیده تورج را به دستهای نقاشان و نویسندگان شبیه بود در دستم گرفتم و بعد به لبهایم نزدیک کردم و بوسیدم او از هیجان بوسه ای بر موهایم گذاشت و بی اختیار گفت:

- بگذار یک اعتراف تازه بکنم اگر پدرت مانع از ازدواج من و تو بشه اینبار به مواد مخدر پناه نمیبرم من نمیخواهم یکبار دیگر مردم به قیافه تکیده و دندانهای زرد و لباسهای اتو نکرده من با ترحم نگاه بکنن نمیخواهم سیروس کوچولو و بیگناه من جلو مردم خجلت زده بشه من خودمو مثل فریما نابود میکنم...
با یک حرکت سریع دهان تورج را بستم...خواهش میکنم!خواهش میکنم!اینجوری حرف نزن!...خواهش میکنم مگر من چه گناهی کردم که باید اینهمه دردسر بکشم!...اگر قرار باشه تو خودتو بکشی منهم با تو خودکشی میکنم و خواهش میکنم دیگه با اینجوری حرف نزن!...
طرفهای غروب بود که تورج را راضی کردم تا با هم بخانه فریما برویم دلم میخواست بدانم مادر فریما پدر فریما بعد از مرگ دختر نازدانه شان چگونه زندگی میکنند پیش خودم مجسم میکردم که پدر و مادر فریما غرق در لباس عزا از ته دل فریاد میزنند ضجه میکشند خودشان را بروی خاک و گل میمالند و تمام فامیل دنبالشان میدوند تا مانع از حرکات دیوانه وارشان بشوند اما وقتی وارد خانه شدیم فقط همه جا سکوت بود محمد مستخدم پیر خانه با لباس مشکی و ریش نتراشیده در را برویمان گشود و همینکه چشمش به من افتاد پیرمرد به گریه افتاد دستمال یزدی چرکینی از جیب بیرون کشید و چشمان گریانش را پشت دستمال پنهان کرد اما کلمات را نمیتوانست پشت دهانش پنهان کند...ثری خانم بخانه عروس سیاه بخت خوش اومدین!..برین طبقه بالا فریما داره درس میخونه منتظرتونه برین طبقه بالا عروسکهایش را از روی کمد بردارین و سر و صورتشون رو بشورین هر وقت میرفتم تو اتاقش بمن میگفت محمد آقا حیف که دختر نداری که چند تا از عروسکهایم را بدم براش ببری!...
ناگهان از ته دل فریاد زدم:

- فریما!...فریما!تو زنده ای!تو توی اتاقت نشستی و داری درس حاضر میکنی بیا پایین سه تفنگدارها منتظرن!
تورج پرید و مرا در بغل گرفت پدر فریما از فریاد من از اتاق بیرون آمد مثل همیشه روبدوشامبر مخمل پوشیده بود و عینکش روی صورت پهن و چرب او تکان میخورد فریاد زد:

- محمد!..چه خبره؟کی داره فریاد میزنه؟مگه نمیدونی اعصاب خانم ضعیف شده!...محمد ترسان و لرزان جواب داد...ثری خانم!همشاگردی فریما خانمه!...
-بسیار خوب!بگو آروم بگیره!...
نتوانستم طاقت بیاورم تقریبا فریاد زدم:

- چشم اقا!...من آروم میگیرم اما شما چی؟شما تا آخر میتونین آروم بگیرین!شما که در کمال بیرحمی دختر بیچارتونو به قبرستون فرستادین!...
پدر فریما که هرگز انتظار چنان برخوردی را نداشت با بی حوصلگی گفت:

- بندازش بیرون!...حوصله شنیدن اینجور مزخرفاتو ندارم اون دختر نمک به حروم با شما بی پدر و مادرها نشست و برخاست کرد که بخاطر یه پسر گشنه گدای بی همه چیز خودشو کشت برین بیرون از خونه من!برین بیرون!...
دلم میخواست چیزی برمیداشتم و بطرف آن مرد بی احساس که تازه پس از مرگ دخترش او را نمک به حرام خطاب میکرد پرتاب میکردم.فریاد زدم:

- باشه!ما میریم و دیگه هم هرگز به این خونه لعنتی برنمیگردیم هرگز نمیخواهیم با یه قاتل معاشرت داشته باشیم...تورج مرا کشان کشان از در بیرون برد و محمد از ترس در را به سرعت بست.
من و تورج پشت در ایستاده بودیم و هاج و واج بهم نگاه میکردیم و بعد من خودم را توی بغل او انداختم و مرتبا فریاد میزدم...بیشرفها...بیشرفها...
تورج مرا بداخل اتومبیل کشید وقتی اتوموبیل را روشن کرد من سایه کمرگ و محو مرتضی را دیدم دوچرخه سازی که همیشه جلوی پای فریما یک خروس میکشت او مثل دیوانه ها نگاه میکرد.
دلم میخواست فریاد بزنم از تورج خواهش کردم شیشه اتوموبیل را بالا بکشد من میخواستم چند بار جیغ بزنم و از یک دریا فریاد خالی شوم.
روز هفتم مرگ فریما بود که زری به در خانه مان آمد برادرم بی خبر او را داخل اتاق من کرد ظاهرا پدر در خانه بود و برادرم نمیخواست پدرم زری را در آن حال ببیند زری زرد و ژولیده با یک پیراهن سیاه و چهره نشسته چشمان گود افتاده مقابلم ایستاد هر دو لحظه ای بهم نگاه کردیم و بعد هر دو فریاد زدیم:

- خدایا!...فریمای عزیز ما چه شد؟...زری هرگز عادت نداشت به صدای بلند گریه کند صورتش را به چهره من گذاشته بود و ازچشمانش یک چشمه اشک جاری بود شاید اگر مادرم نمی آمد و ما را از هم جدا نمیکرد تا صبح اشک میریختیم زری تقریبا بیهوش بود مادرم یه کم مشت آب به صورتش زد و بعد هم مقداری شانه هایش را مالش داد تا دوباره چشمانش را گشود...
-دیروز فهمیدم...تلفن کردم خونه شون دلم برایش تنگ شده بود میخواستم از پرویز سراغ بگیرم محمد آقا بود پیرمرد همینکه صدای منو شنید گفت:

- فریما مرد مخلصتم!...من توی تلفن عمومی غش کردم وقتی چشممو باز کردم عده زیادی از لات و لوتها دور و برم جمع بودن هر کسی یه چیزی میگفت از این حرفهای مزخرف که لابد طرف بهش بی اعتنایی کرده شاید هم بلایی سرش آورده و ولش کرده!...به زحمت خودمو به خونه رسوندم تازه اونجا بود که بغضم ترکید و تا تونستم ضجه زدم ناله کردم نفرین کردم ثری جون مگه ما کاری کردیم که نفرین شده ایم اون فریما این من!...این و تو و اون پدرت!...
تمام بعدازظهر غروب را با هم حرف زدیم چندین بار نامه فریما را خواندیم و گریه کردیم غروب که شد هر دو به پشت بام رفتیم مادر برایمان یک سینی چای روی پشت بام آورد پتویی انداخت و گفت دخترها بنشینید و حرف بزنید شاید کمی دلتان وا شد ما ساعتها حرف زدیم غروب و شب تهران حتی در تابستان خنک است نسیمی که از حاشیه کوههای البرز برمیخیزد گرمای خشک شهر را با خود میبرد آسمان صاف بود و تک تک ستارگان بروی زمین سرک میکشیدند زری سرش را به هره پشت بام تکیه داده و چادر مادرم را روی پایش انداخته بود و نگاهش توی آسمان پرسه میزد:

- دنبال چی میگردی زری؟
-دنبال جای خالی ستاره فریما...یادته اون پسره که همیشه شلوار کوتاه و کت تنگی میپوشید و فریما برایش غصه میخورد؟...ای خدا...چه بازیها توی آستین داری!...اون فریما اینهم من!...
-راستی با پرویز چه کردی؟
زری شانه هایش را به علامت تاسف تکان داد و گفت:

- باید از اون اول میفهمیدم که رویا زده شدم ...این گنده گوییها بما نیومده!شاید بهتر بود از اول توصیه پدر و مادرم را میشنیدم و گوشت کبابی احمد قصابو قبول میکردم لااقل اون زیر قولش نمیزد!...
من وحشت زده پرسیدم:

- مگه پرویز زیر قولش زد؟پس تکلیف بچه چی میشه؟
-ما با هم خیلی حرف زدیم پرویز موضوع را به پدرش گفته بود اول که پدرش تهدید کرده بود که اونو از ارث محروم میکنه از خونه و زندگی بیرونش میکنه ولی تحمل این رسوایی و ننگ رو نمیاره...خیلی بامزه بود درست همون حرفی که پدرم زده بود اونم از زاویه دید خودش...پدر پرویز گفته بود...اهه من بغل دست یه نجار دوره گرد بایستم و بگم مردم تماشا کنین پدر زن پسر منه!...ظاهرا آنطور که پرویز میگفت خیلی با هم یکی بدو کرده بودن پرویز بقول خودش خیلی مقاومت کرده بود پدره گفته بود حتی حرفشو هم نزن اما اگه دختره حاضر بشه از سر راهت بره کنار و بچه رو بندازه حاضرم یه خونه که توی خیابون ری دارم سیصد چهارصد تومن می ارزه به اسمش بکنم ولی اگه بند از بندم جدا بکنن نمیذارم این عروسی سر بگیره!...تازه این حرفهای پدرش بود که خیلی هم مهربونی کرده بود مادر تهدید کرده بود که اگر چنین مایه ننگی را به اسم عروس به خونه بیاره خودشو آتیش میزنه و بهمه میگه پسرش قاتل جون مادره!...
حرفهای زری و خبرهایی که از خانواده پرویز میداد یکبار دیگر دنیای رویایی مرا بهم میریخت فریاد زدم آخه یعنی چه من به پدر و مادر پرویز کاری ندارم اون یه مرده و عاشق توست و باید دست از اون پدر و مادر و خونه زندگی پدری بشوره و باهات زندگی بکنه!..
زری سرش را تکان داد و پوزخند دردناکی زد و گفت:

- آره مخلصتم!...این ما فقیر فقرا هستیم که وقتی خربزه میخوریم پای لرزش هم میشینیم!آقای پرویز خان عاشق و شیفته بنده که آنطور واله و شیدا بود التماس میکرد که یه جوری پیشنهاد پدرشو قبول کنم...هر وقت قیافه وحشت زده اش یادم میاد که چه جوری هراسون استدلال میکرد حالم از هر چی مرده بهم میخوره:

- آری زری جون تو این پیشنهادو قبول کن و بچه رو بنداز بالاخره من خودم یه جوری پدره رو راضی میکنم...منم سیلی محکمی زدم توی گوشش و گفتم:

- برو مخلصتم!...برو بند کفشتم این حرفا بمن نیومده من یه زن هر جایی نبودم من عاشق تو بودم ازت هیچ چیزم نمیخواستم مخلصتم!تو بالاترین هدیه ای که یه عاشق میتوسنت به معشوق بده به من دادی!اگه دنیا زیر و رو بشه این هدیه این بچه را نگهمیدارم...از این لحظه هم فکر میکنم اون پرویزی که هر لحظه در وصف من یه شعر میگفت و منو خوشگلترین و زیباترین موجود روی زمین میدونست و برای هر نفس کشیدن من جون میداد و جون میگرفت مرده است و تو هیچ مناسبتی با اون پرویز نداری!برو مخلصتم و دیگه نمیخوام قیافه تو ببینم!برو صفحه سی و سه دورتم!...
و درست مثل اینکه پرویز منتظر یه چنین حرفی بود دمش رو گذاشت روی کولش و رفت...
دو قطره اشک روی گونه های تکیده زری غلطید من او را بغل زدم و گریه کردم...
-میدونم ...خیلی خوب هم میدونم که پدر و مادرم هرگز چنین ننگی رو توی خونه قبول نمیکنن تازه خودم راضی نیستم که اونارو با شکم گنده و بعدش بچه ای که پدرش معلوم نیست آزارشون بدم اونا چه گناهی کردن مخلصتم!...
-پس چیکار میخوای بکنی زری؟...
-شاید فردا شاید هم دو سه روز دیگه قبل از اونکه شکمم از این بالاتر بیاد خودمو توی این شهر گنده و چاق و چله گم کنم مخلصتم!...میرم یه جایی کلفت میشم تو یه کارخونه ای کار میکنم یه اتاق میگیرم و تنهایی توش زندگی میکنم سهم من از زندگی همینه مخلصتم!...
-چیکار میخوای بکنی؟...به پدرت چی میگی؟...تو واقعا تصمیم گرفتی این بچه رو نگهداری؟فکر نمیکنی چه کسی باید برای این بچه شناسنامه بگیره؟...تازه خیال میکنی پدر و مادرت بچه رو قبول کنن!...نمیشه صرفنظر کنی؟...
زری از جا بلند شد حس کردم یک برجستگی مختصر و نامفهوم در حاشیه شکم زری سایه زده است.
-نه مخلصتم!...من تصمیمو گرفتم این میوه عشقه که دیگه هرگز تکرار نمیشه چون هیچ مردی دیگه برای من مرد نیست تازه اگه من سر به نیستش کنم یعنی به خودم قبولوندم که یه زن بدکاره بودم!...من همیشه انسون شریف و پاکدامنی بودم و تا آخر عمر هم پاکدامن.
تصمیم زری چنان غیر قابل تحمل بود که نمیخواستم درباره اش فکر کنم گاهی حوادث آنقدر بزرگ و عظیمند که انسان نمیتواند عکس العمل متناسب با عظمت فاجعه و حادثه از خود نشان دهد...من دست و پایم را گم کرده بودم و بخودم دلداری میدادم که زری تحت تاثیر احساسات این حرفها را میزند و دو سه روز دیگر از خر شیطان پایین می آید و بچه را سقط میکند و بر حوادث تلخ زندگی مهار میزند....
زری مرا بوسید و رفت خیلی خسته و تکیده شده بود او آن دختر زیبایی که چشم هر رهگذر مردی را خیره میکرد و پسرها را به سوت کشیدن و تعقیب کردن وامیداشت نبود او مثل پیره زنها برگرده زمین پا میکشید و میرفت...
همه چیز در زندگی ما مقصودم من و فریما و زری برق آسامیگذشت و در یکی از همین یورشهای برق آسا بود که فریما را از دست دادیم و این دخترک به ظاهر خوشبخت ثروتمند لطیف و سپید را که بدنش همیشه بوی گل و شیر میداد از دست دادیم و باز در یکی از همین جملات برق آسا بود که زری با یک جنین در شکم مرد محبوبش را بخاطر فاصله طبقاتی از دست داد و حالا من مانده بودم و تورج.
ظاهرا ما در کنار هم ایستاده بودیم برای هم اشک میریختیم و قشنگترین جملات عاشقانه را نثار هم میکردیم اما پدر مطلقا دست از مخالفت نمیکشید او حتی حاضر نبود در این مورد حرف بزند و تا من و مادر میخواستیم از تورج حرف بزنیم ما را از اتاق بیرون میکرد بعضی روزها زری در حالیکه مدام سیگار میکشید به دیدنم می آمد همیشه غمگین و گرفته بود حالا کمتر گریه میکرد اما هر روز سعی میکرد بیشتر مواظب لباس پوشیدنش باشد و هر وقت از او میپرسیدم بالاخره با این بچه چه میکنی دکترها میگویند تا زمان معینی میتوانند بچه بیچاره ای را سقط جنین کنند پلکهایش را رویهم میگذاشت و میگفت :

- بالاخره تصمیم خودم را میگیرم !صبر کن!خواهی دید.در فاصله 15 روزی که از مرگ فریما گذشته بود دوبار در شب جمعه به زیارت قبرش رفتیم نشستیم و از ته دل فریاد کشیدیم و هنگامیکه اشکهای چشمان ما خشک میشد آنوقت مینشستیم و از مدرسه حرف میزدیم انگار که فریما هم گرم و زنده مقابلمان نشسته است بحث ما درباره وقایع کلاس همانطور بود که سه نفری حرفش را میزدیم و گاهی من و گاهی زری نقش فریما را بازی میکردیم و هر بار شکوفه های سپید را روی گوش مینهادیم و در حالیکه چشمان ما از فشار اشک پف کرده بود بخانه برمیگشتیم در حالیکه در این دو هفته هیچکس از خانواده فریما را ندیده بودیم که به گورستان بیاید و یادی از این دخترک معصوم و قربانی بگیرد بعضی خانواده ها با همه تظاهری که به دوست داشتن فرزندان خود میکنند بسیار فراموشکارند و هنگامیکه فرزند و نور دیده خود را بخاک سپردند گویی آپاندیسی بوده که اجل با قیچی از تنشان کنده و دور انداخته است من نمیتوانستم اینهمه بیرحمی را فراموش کنم و اغلب سرم را روی شانه تورج میگذاشتم و اندوه زده میگریستم و آه میکشیدم در آنروزها اندوه من پایانی نداشت فریما رفته بود و زری را بسیار غمگین و تنها میدیدم و من بیشتر از همیشه عاشق تورج بودم و در معرض خطر تصمیم مخالف آمیز پدر یکروز بالاخره تورج وارد معرکه شد او گفت:

- ثری من بیش از این نمیتوانم تحمل کنم مخصوصا که قرار است من از طرف شرکت برای انجام عملیات مناقصه به اصفهان بروم من وحشت زده پرسیدم:

- کی باید به اصفهان بروی.او سرش را پایین انداخت و گفت:

ـ یکهفته دیگر!...گریه کنان سرم را روی زانویش گذاشتم و گفتم :

-از اینکه مرا ترک کنی غمگین نیستی؟او مرا بغل زد و گفت:

- من تو را با خودم میبرم این کلام درآغاز بنظرم یک نوع تسکین دهی عاشقانه بود اما او با کلمات شمرده برایم توضیح داد که تصمیم گرفته است برای دادن آخرین اتمام حجت به دیدار پدرم برود و اگر پدر موافقت کرد که شب جمعه مراسم عروسی مرا برپا میکند وگرنه مرا با خود خواهد برد و در محضری مراسم عقد و ازدواج را انجام خواهد داد زیرا بیشتر از این نمیتواند تحمل کند.

تورج نقشه خودش را برق آسا اجرا کرد هرگز فکر نمیکردم تورج تا این درجه سریع و تند باشد تورج حالا در نظر من یک زنبور عسل شجاع بود که خانه شمعی خود را شکسته و از صف سربازان و کارگران گذشته و جلو در کندو فریاد زده است مرا آزاد کنید میخواهم بروم و برای ملکه کندو معطرترین شیره های گل را سوغات بیاورم و بعد در فضای پاک و شسته صبح به حرکت آمده و از هیچ اتاقی نمیترسید و همه چرا با غرور یک زنبور مسلح زیر پا میگذارد!تورج از لاک بسته و تیره اعتیاد بیرون آمده بود و روزبروز گستاخ تر شجاع تر و رشیدتر جلوه میکرد او راست تر از گذشته راه میرفت خون به سرعت همه اندام بلند و باریک او را میپمود چشمانش چنان برق میزد که انگار میخواست مثل خورشیدی مخاطبش را ذوب کند صدایش بسیار مردانه قاطع و مصمم بود.
او پدر را غافلگیرکرد.وقتی که من و مادرم خود را از سر راهش کنار کشیدیم تا وارد اتاق شود مادرم چشمکی رندانه بمن زد و گویی میخواست بگوید ناقلا!عجب زرنگی!...من و مادرم گوشمان را به در اتاق پذیرایی میخکوب کرده بودیم تورج خیلی محکم و شمرده ابتدا از زندگی گذشته خود حرف زد از ازدواجش و از خیانت همسرش پرده برداشت از عشقی که به سیروس تنها فرزندش دارد و بعد ماجرای اعتیاد را بی کم و کاست بازگو کرد و آشنایی خودش را با من خیلی راحت و واضح بیان کرد و دست آخر گفت:

- من همه چیز را گفتم به شما بعنوان یک پدر احترام میگذارم حاضرم دستتان را بفشارم و انتظار دارم با ازدواج ما که ثمره یک عشق و یک تفاهم بزرگ است موافقت بکنید اما بدانید اگر مخالفت کنید فقط احترام پدری خود را از بین برده اید چون من و ثری هر دو از نظر قانون مملکت قادر به تصمیم گیری مستقلانه هستیم و میتوانیم برویم در یکی از محاضر ازدواج کنیم و بعنوان یک زن و شوهر رسمی زندگی مشترکمان را شروع نماییم.
پدر مثل جرقه از جا پرید و فریاد زد:

- شما غلط کردید مگر مملکت شهر هرت است من پدرم و میتوانم جلو شما را بگیرم و به زندان بیاندازم و دیگر هیچ حرفی هم ندارم.
تورج با همان لحن شمرده گفت:

- مرا به چه دلیلی میخواهید به زندان بیندازید؟...
- به جرم فریب دادن دخترم!
-هیچ قاضی حرف شما را قبول نخواهد کرد چون ما با هم بطور رسمی ازدواج میکنیم.
پدر که معلوم بود در تنگنا قرار گرفته فریاد زد از امروز نمیگذارم دخترم از خانه بیرون بیاید.
تورج بلافاصله پرسید:اگر بیرون بیاد چی؟...
-او را از دختری فورا خلع میکنم!...
تورج برافروخته از در اتاق خارج شد مقابل من ایستاد چنان به من نگاه کرد که گویی میگوید حالا این تو هستی که باید تصمیم بگیری!میدانم موقعیت تو دشوار است تو دختر کوچولو ناچار شده ای بخاطر خودخواهی بی منطق و دلیل پدرت در اولین سال زندگی قانونی خود تصمیم دردناکی بگیری پدرت یا مردت؟...این بعهده توست که به این سوال مشکل جواب بدهی...
در یک سپیده صبح هنگامیکه پدر هنوز در خواب بود مادر چمدانم را بست مادر بیچاره در فرار دخترش از چنگال پدر طرف دختر را گرفته بود اما آشکارا میلرزید سعی میکرد جلو گریه اش را بگیرد اما نمیتوانست دو سه بار دزدانه موهایم را بوسید من دست مادرم را گرفتم و بوسیدم و گفتم:

- مادر ناراحت نباش!من هر هفته بتو تلفن میزنم هفته ای دو سه بار نامه برات مینویسم...
مادرم گریه کنان گفت:موضوع این نیست!
من میدانستم در آن لحظه مادرم چه میکشد او میخواست عروسی اولین دختر و بزرگترین فرزند خود را به چشم ببیند در متن مهمانی با غرور و سرافرازی بچرخد و با نگاه غرور آمیزش به مردم بگوید این دختر منست که عروسی میکند نگاه کنید مثل هر دختر خانه داری پر از صمیمت است میتواند از شوهرش بخوبی نگهداری کند چون فرزند منست چون دست پرورده زن کدبانو و شریفی مثل منست ولی حالا ناچار بود عروسش را در تاریک روشن صبحگاه فراری دهد همانطور که دست مادرم را میبوسیدم به او اطمینان دادم که او اشتباه نمیکند.او کار بدی مرتکب نمیشود بلکه بخاطر نجات فرزندی که روی تعصب و جهل پدرش دارد با سر به آغوش مرد کثیف و آلوده ای می افتد با سفر او به اصفهان موافقت میکند.
مادر در سکوت ولی با عجله چمدانم رامیبست.همه آن لباسهایی که از ذخیره خانه داری خریداری کرده بود یکی یکی در چمدان میگذاشت و بعد برایم جانماز مهر تسبیح گذاشت و یک جلد کلام الله مجید کوچولو هم روی آنها نهاد و گفت:

- دخترم!...نمیدونم کار درستی میکنم که پنهان از شوهرم بتو کمک میکنم که بری یا نه؟...به حق کلام الله مجید که هیچوقت هیچکاری را پنهان از پدرت نکردم و از تو هم میخوام که هیچوقت هیچکاری را پنهان از شوهرت نکنی اگر حتی یک درصد فکر میکردم که پدرت بالاخره تسلیم میشه نمیگذاشتم بری اما چه فایده؟من این مرد یکدنده و لجوج را خوب میشناسم ولی امیدوارم بعد از مدتی بفهمه چه کار بدی در حق دخترش مرتکب شده و تو را ببخشه و دوباره توی خونه دور هم جمع بشیم.
گفتم:

- ثری به قربانت مادر!اگه میدونستم یه همچی مادر روشنفکری دارم روزی هزار بار فداش میشدم...باور کنید میدانستم او چه فداکاری بزرگی میکند خم شدم و پایش را بغل کردم و گریستم و گریستم و بوسیدم او هم مرا بغل زد.صورتش را بر صورت من گذاشت و با اشکهای گرم چهره مرا داغ کرد...حالا که به آن روز فکر میکنم هنوز هم اشک گرم مادر را روی گونه هایم احساس میکنم...
هیچوقت نخستین شب زندگیم را در اصفهان با تورج فراموش نمیکنم بعد از رفتن به محضر و انجام تشریفات قانونی که در سکوت کامل انجام شد ما به آپارتمانی که شرکت از قبل برای تورج گرفته بود رفتیم در تمام طول راه فقط دستهایمان در دست هم بود و سکوت کرده بودیم وقتی به آپارتمان رسیدیم و در را پشت سر بستیم من ناگهان سرم را روی شانه تورج گذاشتم و به گریه افتادم تورج مرا بخود فشرد و پرسید:

- تو زن منی؟...
-بله!بله!...
-از اینکه زن من شدی راضی هستی؟...
-بله!بله!...
-آیا به من قول میدی که هرگز خاطره زن اول را در من زنده نکنی؟
-بله عزیزم!...بله عزیزم!...مطمئن باش!...
-از اینکه تو را از پدر و مادرت جدا کردم عصبانی نیستی؟
-فقط غمگینم!
آنوقت ما مثل یک تن واحد یک روح کنار هم نشستیم در هم غلطیدیم و آن پیمان مقدس خداوندی با تسلیم جسمها و ارواح خود به یکدیگر کامل کردیم.
ما زن و شوهر کاملا مناسبی بودیم تورج مردی آرام و مطمئن و مطیع بود هیچوقت ندیدم که از غذایی که ناشیانه میپختم و جلو او میگذاشتم ایراد بگیرد در کارهای خانه یار و یاور من بود و چیزی که هر دوی ما را خوشبخت تر ساخته بود میزان الحراره عشق ما بود که هر روز صبح وقتی چشممان بروی چهره یکدیگر می افتاد خنده کنان میگفتیم باز هم یک درجه بالاتر!...من برای شوهرم زنی بسیار مهربان بودم هر روز کفشهایش را واکس میزدم جورابهایش را با دست خود میشستم لباسش را با سلیقه اتو میکردم ناهارش را آماده میساختم و مثل مادری از او پرستاری میکردم مثل معشوقه ای در کنارش می آرمیدم و مثل زن پاک و فداکاری رنجهایش را التیام میبخشیدم درست یکسال بعد اولین فرزند ما بدنیا آمد مادربزرگ سیروس با گریه و زاری از ما خواسته بود که سیروس را از او جدا نکنیم و تورج هم موافقت کرده بود بنابراین وقتی اولین فرزند ما که دختر خوشگلی بود به دنیا آمد تنهایی و سکوت هستی ما از بین رفت در تهران همه چیز همانطور که پیش بینی کرده بودیم اتفاق افتاد پدر وقتی از فرار من مطلع شد اول مادر را مفصلا کتک زد و بعد هم جلو همه فامیل گفته بود که ثری دیگر دختر من نیست و خوشبختانه در سال دوم غیبت من پسرعموی عزیز با یک زن بدکاره ازدواج کرده بود و مادر وسیله ای برای اعاده حیثیت من پیدا کرده بود من و مادرم هر هفته تلفنی با هم حرف میزدیم وقتی اولین بچه ما بدنیا آمد مادر به هزار زحمت موفق شده بود که از پدر اجازه سفر بگیرد و به اتفاق برادرم به اصفهان بیاید برادر شجاع و کوچولوی من هم هر هفته با من حرف میزد او حالا کلاس یازده بود و صدایش دو رگه و بسیار بلند قد شده بود و در مسابقات آموزشگاهها در رشته کشتی مقام مهمی بدست آورده بود.او یک هفته ای که پیش ما بود با تورج حسابی رفیق شده بود از پول توجیبی خود یک الله خریده بود و به گردن دخترمان که اسمش را بیاد دوست از دست رفته مان فریما گذاشته بودیم انداخت و با گردن شق و رق گفت:

- ثری!حالا من یک دایی واقعی شدم مگه نه؟...
سرانجام در سومین سال زندگی زناشویی ماموریت تورج در اصفهان تمام شد و ما به تهران برگشتیم ظاهرا عکسهایی که از فریما گرفته و مرتبا فرستاده بودیم پدر را کمی نرم کرده بود در آخرین گفتگوی تلفنی مادرم با خوشحالی گفت:

- ثری!عکس فریما را روی طاقچه اتاق گذاشتم و از در بیرون رفتم و پشت در قایم شدم اگر چه پیر شدم ولی از بدجنسیهای جوونی هنوز توی من مونده پشت در قایم شدم و یکوقت دیدم که پدرت اطرافشو نگاه کرد و بعد رفت مدت خیلی زیادی مقابل عکس فریما ایستاد باور نمیکنی خودم دیدم که عکس فریما را بوسید و سرجایش گذاشت!...
من از خوشحالی فریاد زدم:

- مادر الهی من فدات بشم بالاخره ما موفق شدیم...
وقتی من و تورج به تهران آمدیم روز دوم به دیدن پدر رفتیم اول فریما را به اتاق پدر فرستادیم و خودمان از دور به تماشا ایستادیم پدر در لحظات اول گیج و منگ بود و داشت ما را بخشش خود مایوس میکرد اما بعد از جا بلند شد و فریما را در آغوش گرفت و من از خوشحالی جیغی کشیدم و گفتم:

- پدر!و خودم را بداخل اتاق انداختم.
پدر همانطور که دخترم را در آغوش داشت دستش را دور گردنم انداخت و مرا بخودش فشرد و در همین موقع بود که تورج وارد اتاق شد و پدر پیشانی او را هم بوسید من به طرف مادرم برگشتم و بطرفش دویدم ...من هر چه داشتم از مادر داشتم...
سه سال دوری از تهران مرا از زری بکلی بیخبر گذاشته بود من منتظر بودم که زری هر هفته بخانه مادرم بیاید و از اینجا با هم صحبت کنیم اما او فقط در هفته اول بخانه ما آمده بود و وقتی از مادرم شنیده بود که من و تورج به اصفهان رفته ایم دیگر هرگز بخانه ما بازنگشته بود و من عطش دیدار زری میسوختم دلم میخواست او را هر چه زودتر ببینم و دوباره دور هم جمع شویم بدبختانه پیدا کردن خانه زری در جنوب شهر برایم امکان نداشت وقتی در اصفهان بودیم همیشه به تورج میگفتم به محض اینکه به تهران برگشتیم اولین شب جمعه به زیارت قبر فریما میرویم و تورج هم به من قول داده بود که حتما با من خواهد بود.
ما روز شنبه به تهران برگشته بودیم.و روز پنجشنبه صبح بود که یاد فریما در سینه ام جوشید و از تورج خواستم به قلوش وفا کند ساعت 10 صبح بود که من و تورج و فریما سوار اتوموبیل تورج به گورستان رسیدیم ما یکدسته گل با خود برده بودیم تا بر گور دوست ناکاممان بگذاریم فضای گورستان نسبتا خالی بود اما از دور یک زن و مرد و یک بچه را دیدیم که در حوالی گور فریما ایستاده بودند من برای یک لحظه ایستادم هرگز دوست نداشتم با پدر و مادر یا فامیل فریما روبرو شوم تورج مرا به جلو هل داد:

- مگه کار بدی میکنیم؟برو جلو!...
ده بیست متر مانده به گور فریما بود که زری را تشخیص دادم با همه قدرت و توانم فریاد زدم:

- زری!...
زری بطرف من برگشت و او هم فریاد کشان بطرفم دوید:

- ثری؟...
ما همدیگر را بغل کردیم و هر دو آنقدر گریستیم و لبخند زدیم آنقدر لبخند زدیم و گریستیم که بالاخره صدای تورج و یک مرد دیگر که کنار زری بود بلند شد...
-چه خبرتونه!...یه کمی به فکر دوست ناکامتان باشید.من بطرف صدای مردی برگشتم که کنار تورج ایستاده بود و بمن لبخند میزد من او را نمیشناختم.زری به تورج سلام کرد...او مثل همیشه حرف میزد.
-تورج جان! مخلصتم اول سلام بعدش اگه تو و احمد ما را تنها بگذارین که سه تفنگدارها با هم حرف بزنن خیلی خوشحال میشیم...
من و زری کنار گور فریما نشستیم من دسته گلم را کنار دسته گلی که زری با خود آورده بود گذاشتم و بعد بهم نگاه کردیم زری مثل گذشته زیبا بود اما زیبایی او پر از غم بود در عمق چهره اش اندوهی خفیف موج میزد...
-بیریخت شدم چاکرتم؟...
-نه!من چطور؟...من حسابی پیر شدم بچه مو دیدی!...یه مادر دیگه هیچوقت یه دختر جوون نیس...
-مخلص اون بچه ت هم هستیم!خاله ش باید بیاد و بخورتش!اسمشو چی گذاشتی؟
-اسمشو بیاد فریما گذاشتم فریما!...
زری آخرین قطره اشکی را که از خوشحالی دیدن من از چشمانش سرازیر بود پاک کرد و گفت:

- منم اسمشو گذاشتم پرویز...
-خدای من!تو بالاخره اونو نگهداشتی؟...
-آره!حالا تقریبا همسن و سال فریما دختر توس...
-شاید هم یکروز با هم ازدواج کردن!
زری سیگارش را آتش زد و پرسید:

- تو هنوز سیگار نمیکشی؟...
-نه!ولی تو ازدواج کردی؟
-آره!...بالاخره تسلیم شدم!
-چه جوری؟
-خیلی ساده ...یکروز دیدم بالاخره باید تصمیم خودمو بگیرم!یا خودمو و بچه رو بکشم یا این بچه را که یادگار اولین و آخرین عشقمه نیگرش دارم آنوقت یک چادر سرم انداختم و رفتم دم مغازه احمد آقا قصاب!...اون از دیدن من در مغازه داشت از خوشحالی پر در می آورد نزدیک بود با ساطور بزنه سه چهارم انگشتشو ببره گفتم میخوام باهات حرف بزنم!...فورا مغازه را به شاگردش سپرد و ما راه افتادیم من همه چیزو بهش گفتم قسم میخورم که همه چیزو درست و صحیح و آنطور که اتفاق افتاده بود برات شرح دادم و گفتم نمیخوام بچه را بندازم و میخوام بچه رو نیگهدارم!حالا اگه حاضره بچه مو قبول کنه و جوونمرد باشه زنش میشم!...
خوب طفلکی شوکه شده بود اول فکر میکردم توی صورتم تف میندازه اما من اشتباه کرده بودم علیرغم شغل و حرفه ش که خشن و وحشتناکه یه جوونمرد واقعی بود کلاشو برداشت و گفت:

- قبوله!...مرد میگه همه چیز قبوله .منهم گفتم!زن میگه همه چیز قبوله!اون گفت:

- مرد قول مردونه میده که هیچوقت این چیزایی که شنیده به زبون نیاره و اصلا فراموشش بکنه.منم گفتم:

- زن میگه قول میدم که تا آخر عمر برات زن وفادار بشم!و بعدش با هم عروسی کردیم پدر و مادرم خیال میکنن که پرویز پسر احمد آقاست.
زری بمن نگاه کرد تا عقیده مرا بداند و من پرسیدم
-تو دیگه به مدرسه ترتیب معلم نرفتی؟...
-نه!...احمد آقا پیش خودش فکر کرد که من شغلشو دوست ندارم و حالا خودش یک شرکت توزیع گوشت داره خیلی هم کار و بارش سکه س توی یکی از خیابونای شمال شهر خونه گرفته پارسال هم من و هم پرویز رو برد اروپا و یک بنز شیک خریده قرار همین روزهام برم رانندگی یاد بگیرم..
ناگهان این سوال برایم پیش آمد...
-زری!تو از زندگی راضی هستی؟...
زری چشمهایش را رویهم گذاشت چهره اش در پرتو آفتاب پریده رنگ زمستانی به الهه های افسانه ای یونان باستان میرفت زنی با موهای مشکی پوست قهوه ای یک جفت چشم آهو وش لبهایی که از زیبایی بی نقص بود و دندانهای یک نواختی که مثل چراغ برق میزد.زری دستم را محکم در دستش گرفته بود و چشمانش اندک اندک از گریستن می ایستاد...
-ببین ثری!...من دختر یک نجار فقیرم پدرم خیلی تلاش کرد شاید منو به یه جایی برسونه شاید هم حق داشته باشه تصادفا دخترش جز ثروت و پول همه اسباب بزرگی را داشت یک جواهر درخشان بود که تصادفا قاطی اشیاه بنجل شده بود در اولین لحظه هم یک خریدار بسیار ثروتمند این جواهر اصل را از بدل تشخیص داد آنرا بدست گرفت تحسینش کرد بر سینه و لبها فشرد اما چه فایده؟از دیدگاه آنها جواهر هم مثل آدمها مثل سگهای زینتی مثل اسبهای مسابقه باید یک نسب نامه داشته باشد اصل و نسبتش معلوم باشه در حالیکه من نسب نامه ای نداشتم بنابراین بعد از استعمال منو دور انداختن!همین!
سر و صدای اعتراض آمیز تورج و احمد ما را از دنیای خودمان بیرون کشید..
تورج با صمیمیت مخصوصی گفت:

- زری!مرد خوبی گیرت اومده!امیدوارم گاهی به دیدن ما بیایین!پرویز را هم با خودتون بیارین اون باید خاله شو ببینه!..
من از اینهمه صمیمیت مخصوصی که تورج در کنار زندگیم میریخت مثل همیشه به هیجان آمدم و دستش را فشردم...
احمد گفت:اگر بچه ما را قابل بدونین!..
زری مرا نگاه میکرد اما پیدا بود که در افکار تیره و دردناک خود اسیر بود او به زندگی فکر میکرد زندگی که با او سخت بازی کرده بود زندگی که با هر کدام از ما سه نفر بازی کرده بود وقتی از هم جدا میشدیم هزار بار قربان صدقه هم رفتیم برای آینده و رفت و آمدهای خانوادگی نقشه ها کشیدیم و او لبخند زنان گفت:

- اگر به دیدنم نیای نگران نیستم چون هر شب جمعه سرخاک فریما همدیگر را میبینیم.راستی چند وقت پیش جاوید را دیدم شانه به شانه دختری راه میرفت!...خوب دیگه زندگی است مخلصتم!...
در بازگشت بخانه به اتاقم رفتم دفترچه ام را برداشتم مدتی ساکت و آرام بودم چهره خودم چهره صاف و روشن فریما چهره برنزه و قهوه ای زری که درکلاس مدرسه یک لحظه از جلو چشمانم دور نمیشدند خودمان را میدیدم که با شیطنت مخصوصی دست هم را گرفته بودیم و میخواندیم:معلم ریاضیات!هری!
-معلم فیزیک و شیمی!هری
-معلم ادبیات!...فداش بشیم ما ...فداش بشیم ما...
و حالا بر سر ما چه آمده بود؟...فریما در جستجوی یک خوشبختی به ابدیت و مرگ پیوسته بود زری دوباره به طبقه و زندگی خودش برگشته بود و من از سه سال موفق شده بودم تا به قلب خانواده ام برگردم...گاهی فکر میکنم زندگی یک پل است یک پل بین تولد و ابدیت...در برابر دیار ناشناخته قبل از تولد و دنیای نامفهوم و تاریک مرگ همه هستی زندگی قابل لمس ما آدمها.تنها یک لحظه است برای یک لحظه روی پل زندگی قرار میگیریم بازی میکنیم و میخندیم شیطنت میکنیم عاشق میشویم شکست میخوریم پیروز میشویم و بعد بچه ای در دامانمان مینشیند و سرانجام پیر و خمیده با کولباری از آرزوهای فروکوفته از پل میگذریم و در ابدیت محو میشویم...از پشت سرمان از دیار قبل از تولد هیچ نمیدانیم در آنسوی پل هم همه چیز در ابر و مه پیچیده شده تنها چیزی که میبینیم همین پل است...افسوس که هرگز بما اجازه نمیدهند دوباره پل را طی کنیم...هرگز...

پایان
ر.اعتمادی-پاییز2536
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۳-۱۰-۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ صبح
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #45
RE: رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
خلاصه این کتاب هم تموم شد . برام خیلی حالب بود . همراه با تایپ خوندمش .cryingcrying
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۳-۱۰-۱۳۹۰, ۱۱:۰۹ صبح
وب سایت کاربر یافتن
1 کاربر از sima به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ایران دخت

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 4,370 ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۰:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,605 ۲۵-۲-۱۳۹۳ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان لحظه باشکوه عشق _مریم قلعه گل best lady 47 7,041 ۲۸-۸-۱۳۹۲ ۰۵:۰۵ عصر
آخرین ارسال: best lady
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 3,621 ۱۹-۸-۱۳۹۲ ۰۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
Package_favorite رمان شب ايراني / ر اعتمادي shamiiim 63 11,156 ۳-۵-۱۳۹۲ ۰۹:۴۱ عصر
آخرین ارسال: shamiiim
  رمان لحظه های بی تو MoNa LiSaj 18 2,933 ۱۴-۳-۱۳۹۱ ۰۸:۴۰ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,313 ۱۳-۳-۱۳۹۱ ۱۰:۲۵ عصر
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 31,640 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۳۷ عصر
آخرین ارسال: xcdsaz


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد