خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 34 رأی - میانگین امتیازات: 3.15
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)

ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #1
رمان يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
این ها رو من تایپ میکنم لطفا اگه دیر شد اپ کردن به بزرگی خودتون ببخشید. ... hih



یک لحظه روی پل :

نوشته ر . اعتمادی

انروز هوای تهران گرم و چسبنده بود . خرداد تهران همیشه گرم است مگر اینکه باران ببارد و ان سال باران نباریده بود . درختان پتناور خیابان پهلوی که همیشه در سراسرتابستان سبز هستند . ان سال هنوز نیمه دوم بهار بود که خمیازه های گرم و خشک میکشیدند. من روی پله های سکو مانند مدرسه نشسته بودم و بی خیال به در ورودی نگاه میکردم . انها به من گفته بودند که نتیجه امتحان را انروز چهار بعد از ظهر اعلام میکنند ولی من از ساعت یک بعد ازظهر به مدرسه امده بودم . بابای پیر مدرسه با غرولند همیشگی در پهن مدرسه را برویم گشود .

هنوز هیچ کس نیامده بود و من هم از بچه ها خبری نداشتم . پیراهن مردانه پوشیده بودم اما بوی عطر مخصوصی که همیشه میزدم نشان میداد که غیر از موی بلند بوی عطر زنانه هم میدهم !...دیگر حوصله نداشتم خودم را شاگرد مدرسه بدانم حتی برای اولین بار زیر ابرویم را برداشته بودم . همین موضوع پدرم را کلی عصبی و ناراحت کرد اما مادرم فاطمه خانم که من او را همیشه "فافا جون " صدا میکنم بدون یک کلمه حرف فقط با نگاه مغرورانه اش عمل مرا در برداشتن زیر ابرو تایید کرد . دخترش حالا دیگر بزرگ شده بود و او سخت به خود میبالید .

درست نمیدانم چرا باید سه ساعت زودتر به مدرسه می امدم حتی ساعتی که بابای مدرسه در را به رویم گشود و گفت : ثری خانم زود اومدین. باز هم باز هم نتوانستم جواب درستی برای عجله احمقانه ام بدهم .

عمارت مدرسه و کلاس ها جور خاصی با من غریب و بیگانه بود . مدرسه ما در کنار یکی از خیابان های مشهور تهران لمیده است . با اجرهای قرمز و در اهنین بزرگ یادگار دوره خاصی است که مدرسه دخترانه انقدر کم بود که اسم و ادرس مدرسه ما را هر تهرانی از حفظ میدانست ... وقتی روی پله های مقابل در مدرسه نشستم چند بار برگشتم و به در ورودی عمارت نگاه کردم اما دلم نخواست داخل شوم . در این هفت و هشت روز که مدرسه تعطیل شده بود حس میکردم مدرسه با من خیلی غریبه شده است . نه من دلم میخواست به کریدور بلند و طولانی ان قدم بگذارم و نه او مرا وسوسه میکرد . شاید هم حق با او بود که انطور غریبانه به من بروبر نگاه کند اخر من انروز پس از گرفتن نتیجه برای همیشه میرفتم و دیگر پیوندی بین من و ان مدرسه گسسته میشد و اید به خاطر همین بود که در عین حال دلم برایش میسوخت ... سه سال تمام در این مدرسه درس خوانده بودم . از سرو کولش بالا رفته بودم روی گرده اش لگد زده بودم و گاهی هم سرم را به سینه اش گذاشته و های های گریسته بودم ...سرم را روی دست گذاشتم و چشمم را بستم حوصله دیدن انهمه روشنایی خورشید را در ان بعد ازظهر گرم نداشتم . هوابی اندازه روشن بود در حالی که من در اخرین ساعات وداع از مدرسه دلم گرفته بود و کاش دلم هم گرفته بود . یاد یک روز بارانی افتادم . روز سومی بود که ما به مدرسه امده بودیم.

کلاس یازدهم بودم . من شاگرد با سابقه ای بودم . بیشتر به ها و همکلاسی ها را میشناختم . هنز معلمین خوب جا به جا نشده بودند و مثل همه اول سال های تحصیلی اوضاع کمی در هم و مغشوش بود . مدیر مدرسه و ناظم مدرسه مرتبا" در حرکت بودند و سعی میکردند تا ادن معلمین اوضاع را طوری اداره کنند که سر و صدا بلند نشود . با وجود این ما دست از شیطنت برنمیداشتیم . به چند تا شاگرد تازه وارد فخر میفروختیم و سعی میکردیم خودمان را در مدرسه خیلی مهم جا بزنیم . یکی از بچه ها که ساز دهنی میزد بزور وادارش میکردیم "چاچا" بزند و ما برقصیم اما انروز بارانی وضع فرق میکرد به جرات میتوان بگویم که باران روی دختر ها اثر مخصوصی میگذارد و هر چه رویا و اندوه است یکسره به جانشان میاندازد . همه پشت پنجره جمع شده بودیم و به باران نگاه میکردیم که نرم و ریز می بارید و زمین بازی ورزش ما را اینجا و انجا پراز اب کرده بود . تقریبا هیچ کس حرف نمیزد .حتی دو سه تا از دختر ها که خیلی احساساتی بودند اشکشان در امده بود و هیچ کس هم چیزی بارشان نمی کرد . من و فریما که از دو سال پیش دوست جون در جونی بودیم کنار پنجره شانه بشانه نشسته بودیم و غرق تماشای باران بودیم و فریما ارام ارام زمزمه میکرد:

باران کمی اهسته تر...

تا مرغکم شود خبر...

در این سکوت مخصوص شاعرانه بود که ناگهان در باز شد و دختی سبزه رو بلند قد و مثل همه دختران ایرانی مو بلند وارد اتاق شد بچه ها به تصور اینکه مدیر یا خانم ناظم غافلگیرشان کرده به طرفش برگشتند . دخترک سبزه رو که پیدا بود خودش از وضع عجیب و خاموشی کلاس غافلگیر شده بی اختیار گفت :

ـ سلام !... مخلصم !...

اینطور روبرو شدن و سلام کردن انقدر شیرین و غیر منتظره بود که ان محیط خاموش و غم انگیز را با انفجار خنده بهم ریخت ... فریما به من نگاه کرد و من به فریما . نگاهمان معنی اش این بود که یارو چکاره س؟... مثل اینکه عوضی است!...

از انجا که من سردسته بچه های کلاس بودم بچه های دیگر هم به من نگاه کردند .

اذیتش بکنیم ؟ سربسرش بگذاریم ؟... خیلی بد لباسه . میشه از همین نقطه ضعف استفاده کرد و اونو دست انداخت . بدجوری خط چشم کشیده بود . پیراهنش یک جور ختم خالی مخصوص بود که توی ذوق میزد ولی لبخندش خیلی شجاعانه بود . من گفتم:

- به مولا چاکرتم خانوم (زت زیاد)... بفرما روی تخم چشم ما....

- تازه وارد که پیدا بود دنبال جایی برای نشستن میگردد با همان سادگی مخصوصی که در لحظه ورود به ما نشان داده بود رو بمن کرد و دستش را روی سینه گذاشت کمی خم شد و گفت :

- سلام ! مخلصم ! .... کجا بشینم ؟...

گفتم که ابجی روی دو تا چشم من !...

شلیک خنده بچه ها بلند شد و به نظر میرسید که طرف بکلی مغلوب و منکوب شده بود ولی او کاری کرد که هیچ کدام از ما انتظارش را نداشتیم . صاف و مستقیم به طرف من و فریما امد و باز دستش را روی سینه گذاشت کمی خم شد و گفت :

- سلام!... مخلصم!...ما رو بیش از این خیط نکنین این رسم لوطی گری نیس!...

و بعد هم بدون اینکه منتظر تعارفی از جانب ما باشد . صاف و راست کنار من و فریما نشست و پرسید :

بارون تماشا میکنین ؟...

فریما و من به هم زل زدیم . او بدون اینکه سوالی بکند در همان لحظه اول ما رو بدوستی انتخاب کرده بود...

اگر چه دو سه هفته ای طول کشید تا ما به سه تفنگدار کلاس تبدیل شدیم اما از همان روز خیلی ساده من و فریما و زری شاگرد تازه وارد همدیگر را قبول کردیم ... چیزی که بیرون از مدرسه ممکنست بزگترین مانع برای ورود به کلوپ ثروتمندان باشد در داخل مدرسه کمترین مانع بحساب میاید !

زری دختر یک نجار بود یک نجار ساده و معمولی با یک زندگی معمولی و فقیرانه . خود زری در روز دوم با همان صداقت مخصوص خود به ما گفت :پدرم در خانه اقای محترمی کار میکرد که با ایشان همشهری در میاید. اخر پدر من اصلا اهل کاشان است . پدرم از از ان اقای محترمی دستمزد نمیگیرد و در عوض خواهش میکند که اسم مرا در این مدرسه بنویسد و او هم قول میدهد و بالاخره پدرم انقدر سماجت کرد که او ناچار شد بقولش عمل کند ...و بعد از مکث کوتاهی گفت :

اخه پدرم در و تخته این مدرسه رو جا انداخته و خیلی دلش میخواست دخترش تو یه همچی مدرسه ای درس بخونه !

ناگهان دستی به پشتم خورد و مرا از یاد انروز بارانی بیرون کشید...
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۸-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۲۸ صبح، توسط Galaxy.)
۳۰-۲-۱۳۹۰, ۰۵:۴۵ عصر
وب سایت کاربر یافتن
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,228
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 1333


محل سکونت :
ارسال: #2
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
ClapClapClap
خیلی قشنگ بود سیما جون،ممنون
امضای Darya
زندگی میکنم ...

حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!

چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد

بگذار هر چه از دست میرود برود؛

من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد...

حتی زندگی را !!!
۳۱-۲-۱۳۹۰, ۰۸:۴۸ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
495
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 575


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
وای مرسی سیما جون crying
خاطراتم زنده شد crying
یادش بخیر این کتابو 17 یا 18 سالگی خونده بودم crying
ولی دوباره هم الان میخونمش Clap
مرسی که قراره اینجا بنویسی uhum
یادش به خیر من و دوتا دیگه از دوستام هم سه تفنگدار شده بودیم Hanghead
امضای papary
جايي در پشت ذهنت به خاطر بسپار، که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست Flowerysmile
۳۱-۲-۱۳۹۰, ۰۹:۰۱ صبح
یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #4
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
ناگهان دستی به پشتم خورد و مرا از یاد انروز بارانی بیرون کشید...

- ثری

صدای گرم فریما بود مثل همیشه همدیگر رو بغل کردیم و بوسیدیم . ما حتی اگر در هر روز دو بار همدیگر رو میدیدیم بار سم که رو بروی هم قرار میگرفتیم همدیگر رو میبوسیدیم ...

- خدای من ! ...دو روزه که همدیگه رو ندیدیم . فری ... میترسم حرفهای زی زی درست در بیاد!... مدرسه که تموم شد دنیای خوشگل ما هم وسط بخاری هیزم اتاق مادر بزرگ مثل یه تکه کاغذ بسوزه و دود بشه و بره هوا!...

---فریما کنارم نشست و دستش رو روی شانه ام انداخت و گفت:

- دختر احساساتی بد !...دلم نمیخواد اینجوری فکر کنی ... تو چرا همیشه نفوس بد میزنی ؟ بخدا من یکی رو که اگه سرمو ببرن دست از تو و زی زی نمیکشم !...

من بطرز عجیبی احساساتی شده بودم . دلم میخواست گریه کنم . صورتم را بطرف عمارت مدرسه چرخاندم و گفتم :

- فری !...اگه بهت یه حرفی بزنم مسخره نمیکنی ؟..

-خودتو لوس نکن بگو !

حس میکنم با مدرسه خوشگل و مهربونمون غریبه شدم چشاشو بروی من بسته هر کاری میکنم که مثل سابق نگاهمو تو نگاش بدوزم بمن نیگاه نمیکنه ؟....

خفه شو ثری !...تو که میدونی من احساساتی تر از تو توام میخوای منو گریه بندازی؟

حس میکردم یک موسیقی ملایم مثل نواختن یک اهنگ غریباه با پیانو از درون مدرسه بگوشم میرسد .حس میکردم درختان خیابان که همیشه در چشم اندازمان بود و حتی در اهنین مدرسه همراه این اهنگ غریبانه سرشان را تکان میدهند و سوگواری میکنند.... بطرف فریما که حرفهای من احساساتش را تحریک کرده بود برگشتم چشمانش نم اشک برداشته بود . بی اختیار صورتش را با دست گرفتم و بصورتم فشردم....

گفتم: دیوونه ! دیوونه !

فریما ناگهان بگریه افتاد و گفت:

-ثری ! ...اگه حرفهای تو راست دربیاد و ما سه تا از هم جدا بشیم .چی میشه ؟ من که دق میکنم ...

بوی عطر گران قیمت فریما مثل همیشه در دماغم پیچید روز اول که پدرش این عطر را از پاریس برایش سوغات اورده بود من دقیقه به دقیقه او را بغل میکردم و بینی ام را پش گوشش میگذاشتم (چون فریما همیشه عطرش را پشت گوشش میزد ) و اورا میبوئیدم و داد میزدم :

بوی خوش تو منو کشت !

فریما یک هفته بعد پدرش را مجبور کرد که با "تلکس " با پاریس تماس بگیرد و این عطر را که هنوز به تهران نرسیده بود با هواپیما به تهران بیاورد و دو دستی تقدیم من کند !...

ببین ثری تا زی زی نیومده میخوام یه چیزی بهت بگم !...

من حیرت زده گفتم :

ولی مگه ما چیزی از هم پنهان میکنیم ؟....

نه دختره خنگ!... موضوع مربوط به لباس زی زی است !...

من بلافاصله فهمیدم که فریما میخواهد چه بگوید .

میخوای بگی اگه پریشب نیامد خونه شما به خاطر لباس هاش بود؟...

اره سردرد بهانه بود.

من به فکر لباس هایی افتادم که پارسال وقتی زری واد کلاس شد تنش بود . حالا تقریبا نزدیک دو سال از این واقعه میگذشت اگرچه کسب و کار پدر زی زی لندکی بهتر شده بود اما از انجا که هر سال یک نانخور به انها افزوده میشد هیچوقت پدر نمیتوانست برای زری یک کفش حسابی یا یک لباس با پارچه متوسطی بخرد.

ولی فری تو که میدونی زری از یه" گونی" یه لباس عال درمیاره !... اینجوری بی رحمانه قضاوت نکن !...

فریما نگاه ابی دریاییش را به من دوخت و گفت :

میخوای هر تهمتی بمن بزنی یزن ولی دلم گواهی میده که فردا شب هم به جشن تولد من نمیاد .

دست فریما رو گرفتم و گفتم :

یادته اون روز اول که زری به مدرسمون اومد....

اون روز بارونی غمگین...

همینطوری به طرف ما اومد و با ما قاطی شد ...

بعدش چقدر با هم صمیمی شدیم .

من سرمو دوباره روی دست گذاشتم و گفتم :

اون خیلی زود با محیط یک مدرسه نسبتا اشرافی اخت شد . خیلی زود فهمید که اگر نمیتونه گرون بپوشه ولی میتونه جور بپوشه...

فریما لبخندی زد و گفت :

زی زی خیلی باهوشه !..مثل اهن ربا هرچی ببینه میگیره!...فداش بشم .من برای اون مخلصم گفتنش میمیرم ....

بچه ها یکی پس از دیگری وارد مدرسه میشدند نمی توانستیم دو تایی در گوشی حرف بزنیم . اغلب تا ما را میدیدند جیغ میکشیدند و خودشان را روی سرمان می انداختند . بچه ها دیگر مجبور نبودند مثل اوایل سال با روپوش به مدرسه بیایند . اغلب دامن های پلیسه که انروزها در تهران خیلی مد بود پوشیده بودند . ویک " شومیزیه " استین بلند ... حس میکردم در همین دو سه روزه بچه ها خیلی فرق کرده اند . بیشتر انها مثل من زیر ابرو برداشته بودند . بعضی ها ارایش خفیفی کرده بودند یکی دو تا هم رژ لب غلیظی زده بودند و کاملا قیافه زنها را به خود گرفته بودند. راستش من هم کمی وسوسه شده بودم که کمی از لوازم ارایش خواهر بزرگم را که با شوهرش در خانه مان زندگی میکردند مصرف کنم اما مادرم چشم غره ای رفت و گفت:

همین که بابات از مغازه اومد قشرقی راه میندازه که انسرش نا پیدااگه میخوای جنجال برپا کنی بفرما ...

بیچاره مادر همیشه نگران بود که پدر چوب جارویی کفشی و خلاصه هر چه دم دستش امد بردارد و به جان بچه ها بیفتد .

جیغ فریما مرا از یاد اوری محیط کسالت بار خانه مان بیرون کشید....



نگاه کن زی زی اومد !... خدایا ! ... چقدر فرق کرده !...اگه کسی ندونه خیال میکنه تازه از پاریس اومده درست مثل یک مانکنه...

" زی زی" مثل همیشه از دم در دستش را روی سینه گذاشته و برای بچه ها مسخرگی میکرد !...

مخلصیم نوکرتیم ... چاکرتونیم ...ریگ ته کفشتونیم ....

من و فریما برای اینکه به زی زی برسیم به زحمت از میان بچه ها راه میبردیم .!زری تا به ما رسید دستهای بلندش را به طرفین باز کرد و هر دو ما را بغل کرد ...

مخلصم... چاکرم!...

فریما همینطور که زری را میبوسید گفت :

زری بخدا معرکه شدی!...

زری خندید موهای بلندش را از روی پیشانی و گونه ها کنار زد و در حالی که میخندید و دنداهای سفیدش را به نمایش میگذاشت گفت :

ما چاکریم!...ما مخلصیم!...انشالاه که هر سه رفوزه ایم ....

من سر زری داد زدم :

بس کن دیگه دختر !... بزنم به تخته خیلی خوشگل شدی ...چقدر رنگ زرد بهت میاد !...

زری خنده کنان سرش را به گوش ما نزدیک کرد و گفت :

اگه به کسی نمیگین به اطلاع مبارکتون میرسونیم .که مخلصتون این پارچه را به پول رایج متری سی و پنج ریال از ته بازار عباس اباد خریداری کرده و با دست نازنین خودش دوخته !

فریما به عادت همیشگی روی دستش زد و گفت :

تورو بخدا راست میگی :...

ذروغم چیه مخلصتم!...

اگه نگفته بودی خیال میکردم از پاریس برات سوغات اوردن !...

ای بابا ما و پارس؟...بگذریم انقد دلم براتون تنگ شده بود که دیروز پیش مامانم یه فصل گریه کردم !

فریما موهای قهوه ای روشنش را که به تازگی کوتاه کرده بود با دست مرتب کرد و گفت :

جات خالی ما دوتایی هم پیش پای تو ابغوره گرفتیم!...

من و زری و فریما از بچه ها فاصله گرفتیم و خودمون رو به گوشه ای رسوندیم ... هر سه از اینده میتریدیم نگرانی مثل یه ابر خاکستری توی صورتمان موج میزد . زری به دیوار تکیه زد و گفت :

خوب شما دو تا تلفن دارین و میتونین حال همدیگه رو بپرسین من چی ؟...دیروز اومدم که از تلفن عمومی بهتون زنگ بزنم که نمیتونم بیام ناچار شدم یه کشیده محکم تو گوش پسر لوس وننر بخوابونم !...

همونی که هی دوزاری به شیشه اتاقک تلفن میزد ؟

تو هم صداشو شنیدی ؟

اره !

من همیشه مشکل زندگی زی زی را در ته شهر میدانستم . اوو دختر قد بلند خوشگلی بود که هر وقت از خانه بیرون می امد پسر های محله به قول خودشان اسکورتش میکردند و چون به هیچکدام اهمیتی نمیداد از او عصبانی میشدند و حرفهای رکیکی به او میزدند ....گاهی از خدا میخواستم که پدرش یک بلیط بخت ازمایی ببرد و خانه شان را از انجا تغییر دهند وگاهی میگفتم که اگر پدر من هم مثل پدر فریما مهندس مقاطعه کار بود حتما او را با همه بدخلقی ها وادار میکردم یه خونه قسطی تو بالای شهر براشون بخره که اینهمه پسر ها اذیتش نکنن !

فریما سرش را پایین انداخته بود و نمیدانست باید چه بگوید و من گفتم :

به هر حال ما باید لااقل هفته ای دو سه روز همدیگه رو ببینیم !...

برای اولین بار بود که من چهره ی راحت و شاد زری رو در هم دیدم...

چه فایده ثری جون!.... مدرسه که تموم شد ما هم پراکنده میشیم !...شماها میرین دانشگاه یا خارج شاید هم شما دو تا بیشتر بتونین همدیگه رو ببینین من که به دانشگاه نمیرم !....

فریما پرسید:

چرا زی زی ؟... تو که درست از ما بهتره ...

مخلصتم دانشگاه که به ما نیومده !...پدرم دیروز کنارم نشست و گفت زری جون حالا که دیپلمنو گرفتی باید معلم بشی که یه کمی تو خرج خونه کمکمون باشی !...

من پرسیدم:

تو قبول کردی؟...

حوب من چیزی نگفتم ااما چی میتونم بگم ؟...

ما حالا هفت هشت تا خواهر و برادریم بزرگشون منم پدرمم واریس گرفته و زیاد نمیتونه سر پا بایسته مادر بیچاره ام خسته و زمینگیر شده چند ساله در ارزوی زیارت مشهد میسوزه... ای حرفشو نزنیم بچه ها ....نمیخوام دهنتون تلخ بشه !...بریم تو خط دیگه ....

من حس میکردم اولین واقعیت ها ارام ارام خودش را نشان میدهد
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۲-۳-۱۳۹۰, ۱۰:۲۹ صبح
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5336


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #5
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
من حس میکردم اولین واقعیتها ارام ارام خودش را نشان میدهد . ابرها از دل اسمان زندگی ما محصلین ساده لوح دبیرستانی برخاسته بود و بزودی روی دشت زندگی ما رگبار و طوفان میبارید .حتی زمین زیر پای فریما که وضعش از هر دو دوست دیگرش مستحکمتر بود نفس های تندی میکشید و صداهای عجیبی از خودش در می اورد ....

بالاخره ساعت ۴ بعد از ظهر فرارسید نتایج امتحانات را در تابلو اعلانات نصب کردند . من و فریما و زی زی هر سه قبول شده بودیم . زری جلو جعبه اعلانات ایستاد و مثل اینکه زیارت نامه میخواند دستش را روی سینه گذاشت و گفت :

مخلصم !چاکرم !.... اب جوب در خونه تم !...مثل اینکه قبولم !...

و بعد به طرف در ورودی مدرسه چرخید . نگشتش را به طرف در گرفت و گفت :

مخلصم! اسیرم ! عبیدم ! ما که رفتیم هر بدی و خوبی که از ما دیدی ببخشا و بیامرز !...

من با مشت به پشت بر امده زری کوبیدم :

بی احساس !...من دلم میخواد گریه کنم تو داری منو میخندونی!....

زری چشمان درشت و جذابش را به چشمانم دوخت :

مگه نمیدونی شاعر چه میفرماید ...

میان گریه گریه میخندم میان خنده میگریم !

فریما با نگرانی مخصوصی گفت :

بریم ثریا یه جا بنشینیم ! ...نمیخوام فورا از هم جدا بشیم ! من میترسم !...

زری خندید ....

مخلصتم !مخلصتم !این حرفا چیه ؟... سه چهار روز دیگه چنون در گرفتاریها غرق میشی که همه چیز و حتی زی زی و ثری دوست جون در جونیتو فراموش میکنی !...ونگ ونگ بچه غرغر شوهر گرفتاریهای کار تو خونه خوب از دست ما چی برمیاد ؟ ما داریم تو سیل جلو میریم . فقط لباسامون خیس نمیشه مخلصتم !...

بیرون هوا گرم و چسبنده بود و مردم خیلی کم حوصله بودند . ما خیلی زود با سایر همکلاسی ها خداحافظی کردیم بعضی ها شماره تلفن رد میکردند .بعضی ها قسم و ایه میدادند که همدیگر را ببینیم اما نمیدانم چرا به دلم برات شده بود که اگر پنجسال دیگر همدیگر را در گردشگاه یا خیابانی ببینیم صورتمان را برمیگردانیم تا چشممان به چشم هم نیفتد و مجبور به سلام علیک نشویم . ادم ها با همه احتیاجاتی که به یکدیگر دارند .همیشه از هم گریزانند ...هوای خنک تریا ما را کمی سرحال اورده بود . زری سعی میکرد ما را بخنداند اما من خوب میدانستم که او بسشتر از من و فریما اندوهگین است فقط ظاهرش از ما سر زنده تر نشان میداد و بالاخره هم باطنش را نشان داد.

نمیدونم چرا از اینکه درسه رو تموم کردم خوشحال نیستم .!...مدرسه یه جای امنی بود . ادم میدونست فردا که از خواب بیدار میشه هدفش مدرسه رفتنه . قیل و قال بچه ها شیطنت دست انداختن معلم ترس از نمره بخدا منکه انقدر از اقا نجفی میترسیدم حاضرم از فردا روزی سه چهار تا داد سرم بزنه سه چهار تا نمره صفر برام قطار کنه اما برم سر کلاسش بشینم ....

فریما استکان قهوه اش را روی نعلبکی برگرداند و من گفتم :

به هر حال زری جون گذشته دیگه برنمیگرده اینو تو کله خرابت جا بده!...

میدونم مخلصتم !....ولی که چی ؟ ...یه ورقه دادن دستمون موفقیته ولی پشت سرش هیچ معلوم نیست !...بعدش کجا میریم ؟ با کدوم ادم بی پدر و مادری همنشین میشیم ؟...باکدوم مردیکه الدنگ به اسم شوهر شونه به شونه راه میریم ؟....وای خدا جون بیا این ورقه رو از ما بگیر خیال کن خر ما از کرگی دم نداشت !...

فریما اعتراض کنان و همانطور که استکان قهوه اش را جلو چشمان زری گرفته بود گفت:

ای دختر!....بچه ها امروز از خوشحالی رو پا بند نبودن نا سلامتی ما دیپلمه شدیم اینقدر وراجی نکن فال قهوه منو ببین !...

زری همیشه برای ما فال میگرفت گاهی که فریما از نظر فکری با ما جور نمی امد . زری نگاه معنی داری به من می انداخت که مفهومش تقریبا این جمله بود ....خوب!محیط زندگی او با محیط زندگی ما فرق میکنه و بعد مسیر حرف را تغیییر میدادولی حالاوقتی خوب فکر میکنم میبینم این قضاوت درباره فریما چندان حقیقی نبود چون او هم رنجهایی میکشید که فقط رنگ ان با رنگ رنجهای زری فرق داشت چنانکه بعضی اوقات رگ رنج های درونی من هم که دختری از طبقه متوسط بودم با رنج های زری اشکارا متفاوت بود ...

زری به استکان خیره شد و بعد مثل کارکشه ترین فالگیران گفت :

مخلصتم فری جون یه عاشق درست حسابی معقول در راهست . اما این عاشق خیلی پایین ایستاده خیلی دوره مثل اینکه تو بالای تپه ایستادی و اون پایین تپه . دلش میخواد بیاد بالا سرش به طرف سربالایی است اما پاش میلغزه و هرچه زور میزنه نمیتونه بیاد بالا !...اما روی تپه همونجا که استادی تا بخواهی خاطر خواه و کشته مرده داری . صف به صف خواستگار میاد جلو!...

فریما زذ زیر خنده و گفت :

اون زیر تپه ای رو خوب میشناسم سرکوچه ما دوچرخه سازه!...

من فورا به یاد ان پسر دوچرخه سازی افتادم که هر وقت روزهای جمعه به خانه فریما میرفتیم و سه تایی در خیابانهای خلوت صاحب قرانیه دوچرخه سازی میکردیم اون مثل سگ شکاری مواظب فریما بود هر جا میپیچیدیم نگهان سروکله اش پیدا میشد و از بغل ما مثل برق و باد درمیرفت ...

فری !نکنه اون پسره رو میگی؟...

اره !امزوز نمیدونی چه جوری تو چشم من زل زده بود راستش ترسیدم !...

زری اهی از سینه کشید و گفت:

برا یما هم همین امروز دست به نقدیه خواستگار اومده بود ....

من و فریما با چشمان از حدقه درامده پرسیدیم :

خوب کی بود؟...

قصاب محل !مخلصتم وقتی برای فریما دختر عزیز دردونه شمال شهری یه دوچرخه ساز جلو میاد ما باید کلامونو بندازیم هوا که قصصاب به خواستگاری اومده منتها فرقش اینه که پدر فریما اونو به دوچرخه ساز نمیده ولی بابای من از دیروز تا حالا ورد گرفته که قصابه کارش سکه س و ازاین حرفها...

فریما وحشت زده گفت:

زری!تو که زنش نمیشی !میشی؟ من چه جوری باید باهاش سلام علیک بکنم...

زری از حالت فریما بخنده افتاد:

مخلصتم زن هرکی بشم زن قصاب نمیشم چون که از ساتور و بوی گوشت و خون اصلا خوشم نمیاد...

کنایه زری حتی خودش را هم به خنده انداخت و فیما بلافاصله پشت دستش کوبید و گفت:

بچه ها فرداست که یادتون میره جشن تولد منه !...

من به زری نگاه کردم او سرش را پایین انداخته بود ولی من بلافاصله گفتم :

زری!...اگه موافق باشی با هم میریم ضمنا تو وخواهرم همقدین . پیراهن شب اونو برات قرض میگیریم فقط خدا کنه بابام شب جمعه ای بره زیارت و یادش بره که یه دختر به اسم ثری تو خونه داره . اگه اون منو با لباس بلند شب ببینه عینهو مثل اینکه جن دیده باشه دادو فریاد راه میندازه ...

بعد هرسه از جا بلند شدیم دوسه پسر مزاحم جوان که روبروی ما نشسته بودند و طبق معمول با حرکات ارتیستی سیگار پک میزدند و لیوان اب جو رو تا زیر بینی بالا میکشیدند هم بلافاصله گارسون را برای پرداخت صورتحساب صدازدند اما زری خیلی خونسرد و بدون اینکه به انها نگاهی بیاندازد گفت :

مخلصتم !پاداش ...اخر برجتم چیزی نمی ماسه !خدا روزی دهنده است روزی شما هم بالاخره میرسه ....

پسرها نتوانستند از خنده خودداری کنند و ما به امید فردا شب و شرکت در جشن تولد فریما از هم جدا شدیم در حالیکه من هنوزهم به شدت منقلب بودم و حس میکردم خیلی تنها شده ام ...

سالن خانه فریما غرق در نور بود پدرش اقای مهندس "ط !" با شکم برامده موهای کم پشت لبهای کلفت سیاه رنگ و سیگار برگ در یک دست لباس رسمی مشکی به اتفاق مادر فریما جلو در ایستاده بودند . من و زری با همه رفاقتی که با فریما و خانواده اش داشتیم هردو در ورود به سالن جشن احساس حقارت میکردیم . زری بدتر از من بود اما سعی میکرد مثل همیشه به کمک کلمات و لودگی مخصوص به خود ترسش را بپوشاند..

مخلصتم مثل صخحرای محشر شلوغه !...

من و زری بار ها به خانه فریما رفته بودیم توی اتاق خواب فریما که در طبقه دوم بود چقدر با گرام خوشگل و مبله فریما رقصیده بودیم . خدا میداند بارها سر میز ناهار و شام با مهندس و همسرش نشسته بودیم . ولی نمیدانم چرا انشب از روبرو شدن با انها میترسیدیم . نتوانستم طاقت بیاورم و قبل از انکه راهرو طویلی که به سالن بزرگ میرسید طی کنیم من به بهانه تماشای تابلوئی که کار یک نقاش فرانسوی بود و پدر فریما فوق العاده به داشتنش مفتخر بود ایستادم . زری هم بی اختیار ایستاد . یک دختر زیبا که معلوم بود گیسوانش رو رنگ کرده بود تا مثل اروپایی ها طلایی و عروسکی به نظر بیاید با پیراهن شب ساتن خوشرنگی که اندام باریک و ترکه ای اش رو میپوشانید پشت چشمی برای ما نازک کرد و از جلومان گذشت ....
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۲-۳-۱۳۹۰, ۰۳:۲۸ عصر
وب سایت کاربر یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
847
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 1734


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: يك لحظه روي پل (نوشته ر.اعتمادي)
آخ آخ خیلی آدم رو متاثر می کنه

مرسی سیما خانم
۲-۳-۱۳۹۰, ۰۴:۴۱ عصر
وب سایت کاربر یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " بی خوابی های دوست داشتنی من" نوشته مهسانجف زاده ایران دخت 21 4,366 ۲۸-۵-۱۳۹۳ ۱۰:۰۱ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آناهيتا" نوشته ي : شهرناز *گیلدا* 7 1,603 ۲۵-۲-۱۳۹۳ ۰۸:۲۱ صبح
آخرین ارسال: *گیلدا*
  رمان لحظه باشکوه عشق _مریم قلعه گل best lady 47 7,041 ۲۸-۸-۱۳۹۲ ۰۵:۰۵ عصر
آخرین ارسال: best lady
  رمان "پدرآن دیگری" نوشته پرینوش صنیعی ایران دخت 51 3,619 ۱۹-۸-۱۳۹۲ ۰۱:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
Package_favorite رمان شب ايراني / ر اعتمادي shamiiim 63 11,128 ۳-۵-۱۳۹۲ ۰۹:۴۱ عصر
آخرین ارسال: shamiiim
  رمان لحظه های بی تو MoNa LiSaj 18 2,931 ۱۴-۳-۱۳۹۱ ۰۸:۴۰ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان هستی من - نوشته: رضوان جوزانی elinia 20 3,312 ۱۳-۳-۱۳۹۱ ۱۰:۲۵ عصر
آخرین ارسال: elinia
Package_favorite رمان " ریشه در عشق "نوشته لیلا رضایی xcdsaz 49 31,628 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۳۷ عصر
آخرین ارسال: xcdsaz


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد