تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پسر تهرونی دختر کرمونی
#1
خلاصه : سام و خونوادش به دلیل مشکلاتی راهی کرمان میشن خونه پدربزرگه سام ، خانواده 4 نفره ای برای تنها نبودن و کمک حاله مادر بزرگ و پدر بزرگه سام خونه آنها زندگی میکردند و دختری زیبا روی و زیبا خویی دارند و طی اتفاقاتی این دو نفر مجبور میشن .......
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#2
مقدمه :
بچه های پایتخت
بچه های شهرستان ....
من از پایتخت
تو از دیار کریمان ... کرمان... کرمون!!!
پسر تهرونی ....
دختر کرمونی .....
چطور شد که این شد ؟ منو عاشق شدن ؟
دختر کرمونیو ای همه خوشگل و ناز ؟
ها پَ چی ؟ خیال کِردی فقط پِسِر تهرون خوشگله ؟
مِنَم عاشق شِدَم ؟ ها ؟

############
تازه از دانشگاه رسیده بودم خونه که صدای ناله و شیونه مامانمو شنیدم و صدای بابام که سعی در آروم کردنش داشت...با خودم فکر کردم نکنه برای آقاجون مامان جون اتفاقی افتاده ؟ یا فرزانه جون چیزیش شده ؟...نه
سریع فاصلمو از حیاط تا در ورودی چوبیمونو دویدم و درو باز کردم .... مامانم روی زمین نشسته بود و بابامم یه لیوان آب دستش بود که تلاش برای به خورد دادن مامان میکرد
مامان با گریه و صدای نسبتا بلند میگفت : حالا این مرتیکه رو از کجا پیدا کنیم ؟ بد بخت شدیم
بابا : ما که به پلیس دادیم و ازش شکایت کردیم پیداش میکنن
کفشامو در آوردم و جلو تر رفتم و به بابا مامان نزدیک شدم
من : چی شده ؟
مامان که یکم صداش پایین تر اومده بود دوباره بلند شد و با ناله گفت : دیدی چه خاکی به سرمون شد ؟ مرتیکه نفهم سرمونو کلاه گذاشت و غیبش زده
بابا : سام ، توام تا که این آروم تر شد بیا حرف بزن ، بعدا بهت میگم برو یه آب قند درس کن
کیفمو روی مبل انداختم و رفتم تو آشپزخونه و از توی کابینت یه لیوان برداشتم ، از توی یخچال یه بطری آب خنک برداشتم و توی لیوان ریختم و شکر هم اضافه کردم ؛ همین طور که به طرفه هال میرفتم شربت آب قند و هم میزدم
نشستم کناره مامان و لیوانو به طرفه دهنش برم که با دستش دستمو گرفت و مانعم شد
بابا : یعنی چی رویا ؟ باید بخوری داری از حال میری که..
بابا لیوانو از دستم گرفت و به دهنه مامان نزدیک کرد ، مامان هم این بار مخالفتی نکرد و چند قلپ خورد و یکم آروم تر شد و سرشو به شونه بابا تکیه داد و چشماشو بست ... رد اشک روی صورتش بود هر لحظه کنجکاو تر میشدم
بابا مامانو بلند کرد و کمکش کرد برن تو اتاق خوابشون ....بابا مامانو روی تخت خوابوند و اومد بیرون منم بعده بابا اومدم بیرون
من : چی شده بابا ؟
بابا : هیسسسس تازه آروم شده بیا تو کتابخونه
بابا رفت به طرفه کتابخونه منم پشته سرش رفتم و درو بستم ..بابا روی مبلای بنفشه توی کتابخونه نشست و منم نشستم روبه روش
بابا : محمدیو یادته ؟
محمدی ؟ همون همکاره خوبه بابا مثله برادر بود براش
_ بله مگه میشه یادم نباشه ؟ خب ؟
_ هیچی مردک برای من یه عمر فیلم خوب بودن و آقا بودنو بازی و حالاام از پشت بهم خنجر زد
_ مگه چیکار کرده ؟
_ هیچی بهم گفت که یه وام میخواد و منم ضامنش بشم
_ وامش چقدر بود ؟
_ هشتصد میلیون تومن ...گفت که میخواد یه کاری راه بندازه به این پول احتیاج داره منم به این درو اون در زدم تا جایی براش وام جور کنم و از بخته بده منم جور شد و منم ضامن شدم حالا آقا پولارو برداشته برده و بانکم گفته باید قسطای اونو بدم این چند ماهه...
وسطه حرفه بابا پریدم و گفتم : این چند ماهه ؟!!!
بابا سری به نشونه تایید حرفم تکون دادو گفت : بله الان سه ماه منم از چند نفر پول قرض کردم و یکم از پوله بانکو دادم و ولی الان دیگه هیچ پولی ندارم پوله کارگرا کارخونه هم دادم ولی دیگه پولی ندارم طلبکرا هم پولشونو میخوان و چند تا از قسطای بانکم مونده میخوام کارخونه رو بفروشم و پولای عقب مونده بانکو بدم وگرنه روز به روز به پولا اضافه میشه ... فقط موندم طلبکارارو چیکار کنم
_ شما که به پلیس خبر دادین نه ؟
_ بله ولی میدونی چقدر طول میکشه تا پیداش کنن؟!
من و بابا رفتیم توی فکر شاید چاره ای پیدا کردیم که یه چیزی به ذهنم رسید
من : بابا من یه فکری کردم
_ چی ؟ برم زندان تا پیداشه ؟
_ بابا یه لحظه دندون رو جگر بذار....اینکه ما بریم کرمان خونه آقاجون اینا و تا آبا از آسیاب بیفته تازه شاید آقاجونم کمکتون کنن
بابا رفت تو فکر و گفت : ممکنه طلبکارا شکایت کنن و پلیس بیفته دنبالم
_ خب شما به اونا بگید که برای یه مدت میرید دنباله پول
_ اگه قبول نکنن ؟
_ ایشالا که میکنن شما امیدت به خدا باشه
_ باشه ببینم چی میشه
بلند شد و رفت بیرون و منم بلند شدم رفتم تو هال خونمون یه هال بزرگ داشت که یه تلویزیون بزرگه پاناسونیک یه گوشش بود و دو دست مبل به رنگ های زرشکی و مشکی که یکی درمیون و به صورت مربعی که فقط یک ضلع نداشت که اونم با تلویزیون پر میشد چیده شده بودن ....روی اولین مبل که به رنگه مشکی بود نشستم ....یه آشپز خونه هم پشته مبلا بود که یه در چوبی قهوه ای داشت و خود آشپز خونه هم متوسط بود و کابینت های mdf به رنگه قهوه ای کمرنگ و یه میز گرد چوبی که سه تا صندلی دورش بود .... قسمت پذیرایی خونمون ست آبی قهوه ای بود که از توی هال راه داشت و یه در بزرگ چوبی داشت ...کاغذ دیواری قهوه ای با بته جقه های ابی که فقط روی دیوار بزرگی بود و بقیه دیوار ها هم به رنگه آبی و مبل هاهم آبی قهوه ای بودن
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم و داشتم دعا میکردم که این طلبکار های بابا قبول کنن آخه این چه مردی بود ؟ نامردی رو در حقه بابا تموم کرد و الفرار ...خدایا تو شاهدی بر همه قضایا خودت کمکمون کن
بلند شدم و به طرفه اتاقم ، که تو راه روئه کناره آشپزخونه بود حرکت کردم اتاقه من کناره رو به رو اتاقه مامان اینا بود و کنار اتاقم یه حموم و کناره حمومم دستشویی البته هر اتاق به صورت مجزا یه حموم دستشویی داشت ....
دره اتاقمو باز کردم ...اتاقم رنگش ترکیبی از رنگ های سفید و آبی آسمونی و روی یه دیوارمم پوستر خیلی بزرگ از جوکویچ بود من عاشق ورزش تنیسم که خودمم به صورت حرفه ای بازی میکنم .....کیفمو انداختم روی کاناپه سفید رنگ کنار در اتاقم به سمته کمدم رفتم و لباسامو با یه شلوار گرم کن مشکی و تیشرت یشمیم عوض کردم و جورابامم در آوردم و انداختم تو سبد جورابام و خودمو انداختم روی تختم و طاق باز خوابیدم ... چند دیقه ای گذشته بود که یادم افتاد ای داده بیداد نمازه ظهر و عصرمو نخوندم بلند شدم و رفتم وضو گرفتم و سجاده قهوه ای رنگم رو پهن کردم و نمازمو شروع کردم ....نمازم که تموم شد دعا هامو که بیشتر مربوط به کاره بابا بود کردم ......بعد از جمع کردنه سجاده دوباره رفتم خوابیدم از صبح ساعته 7 بیدارم دیگه داشتم میمردم از بیخوابی
شمارش معکوس رو شروع کردم ببینم روی چند ثانیه خوابم میبره ...10...9.....8...7...6....
************
نمیدونم ساعته چند بود که با احساسه اینکه کسی روی تختم نشست بیدار شدم چشمامو باز کردم که دیدم مامانم داره با لبخند نگام میکنه
مامان : بیدار شدی ؟ میخواستم صدات بزنم ساعت 6:30 کاری نداری ؟
نگاهی به پنجره بزرگه روی دیوار سمته چپه تختم کردم که دیدم بله شب شده
_ الان بلند میشم میام
مامان بلند شد و رفت و در رو هم بست
دوتا دستامو روی صورتم گذاشتم و بالا و پایین کردم و دستامو برداشتم و با یه حرکت سریع بلند شدم ....آبی به سر و صورتم زدم و از دستشویی خارج شدم دیدم موبایلم که روی میزه کنار تختم بود صفحش خاموش روشن میشد و ویبره میرفت و یکم حرکت میکرد .....
اسم محمد رضا روی گوشیم افتاده بود ...محمد رضا صمیمی ترین دوستم بود و مثله برادر بودیم برای هم از 5 سالگی باهم رفیقیم همسایمون بودن....
من : به سلام آقا رضای گل گلاب ازین طرفا ؟

########################

رضا : سلام خوبی سامی ؟
_ ممنون تو خوبی ؟
_ ای ... امشب چیکاره ای ؟
_ امششششششب..... هیچی ، کاری خاصی ندارم چطور ؟
_ پایه ای بریم تنیس سالن رزرو کردم اگر نه که به مجید بگم بیاد
_ نه میام از اون هفته وقت نکردم برم بازی ؛ساعت چند ؟
_ ساعت 7 میام دنبالت برا 7:30 رزرو کردم بعدشم بریم شام بیرون
_ باشه پس تا نیم ساعت دیگه منتظرم فعلا
_ خدافظ
قطع کردم و ساکمو برداشتم و لباسامو با حوله ریختم توش و راکت و توپامم برداشتم ....یه شلوار جینه سرمه ای و یه پلیور قهوه ای کمرنگ و با کاپشن مشکیمو پوشیدم ؛ موبایلمو گذاشتم تو جیبه شلوارم و کیف پولم چرم قهوه ایمم تو جیب عقب شلوار ، ساکمو برداشتم و رفتم تو هال مامان بابا کناره هم نشسته بودن و صحبت میکردن که متوجه من شدن
مامان : جایی میری ؟
_ بله با رضا قراره برم تنیس
موبایلم تک زنگ خورد رضا بو یعنی رسیده
من : خدافظ رضا اومد
به طرفه در حرکت کردم
بابام : سام ؟
برگشتم
_ بله ؟
_ پول داری ؟
_ بله ممنون خدافظ
کفشای اسپرتمو از توی جا کفشی برداشتم و پوشیدم و سریع رفتم بیرون .... پژو 405 مشکی رنگه رضا جلو در پارک شده بود دره جلو رو باز کردم و نشستم
من : سلام
_ سلام خوبی ؟
_ آره مگه معلوم نیس ؟
_ نه آخه یه طوریی انگار رو فرم نیستی
_ کم چرت و پرت بگو را بنداز این قارقارکو
_ 206 خودت قارقارکه این زبل خانه
_ باشه حالا را بنداز این زبل خانو
_ ای به چشم
ماشین و روشن کرد و به طرفه باشگاهی که همیشه ما سالنه تنیسشو رزرو میکردیم حرکت کرد ... از سکوت حالم بهم میخورد دستمو دراز کردم و ضبط ماشینو روشن کردم که محسن یگانه شروع به خوندن کرد و آهنگه سکوتش بود
*************
بعد از بازی حسابی عرق از سرو کولمون میبارید ..... حولمو برداشتم و رفتم تو حموم و یه صفایی به هیکلم دادم و اومدم بیرون لباسامو پوشیدم و با سشوار شارژی اونجا موهامو خشک کردم ..... تو سالن روی نیمکتا نشستم تا رضا بیاد
پنج دیقه ای بود که نشسته بودم ؛ رضا هم با تیپ دخترکشی اومد ... چهره معمولی داشت ولی جذاب بود یه جوری بود که به دله همه مینشست .... پوست گندمی چشمای قهوه ای پر رنگ موهای مشکی و ابروهای کم پشت و چشمای معمولی و بینیشم مدل عقابی بود اما کوچیک و لبای نسبتا نازک و دندونای سفید و ردیف
رضا : بریم سامی ؟
_ آره
بلند شدم و شونه به شونه هم رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیمو حرکت کرد
رضا : خب بریم شام ؟
_ هوم
_ پس حسابش با توها
_ باشه بابا فقط برو اون ضبطم روشن کن
_ ای به چشم... میگم سامی امشب رو فرم نیستی ها چیزی شده ؟
_ آره حالا بعدا بهت میگم
_ باشه تو فست فود بگیا من طاقته غمتو ندارم
_ اه اه جمع کن خودتو مثه دخترا
_شششششش لیاقت دلسوزی نداریا
_ نع فقط خفه بذار لااقل یه آهنگو گوش بدم
اونم دیگه حرفی نزد منم به صدای اِبی گوش دادم و یاد غمام افتادم تو فکر کارای بابا بودم که با صدای رضا از فکر اومدم بیرون
رضا : آی عشقی
_ چی ؟
_ میگم نکنه عاشق شدی ؟
_ چی ؟ دیوونه ای ها
_ هرچی صدات کردم جوابمو ندادی گفتم نکنه عاشق شدی !
_ حالا چیکارم داشتی ؟
_ هیچی کاره مهمی نداشتم فقط خواستم بگم احیانا اگه گشنته ، رسیدیم
نگاهی به دورو برم کردم که دیدم جلوتر یه فست فوده

############

#########################

پیاده شدیم و رفتیم تو ؛ جمعیت کمی نشسته بودن یه خونواده چهار نفره و چند تا پسر و یه پسر و دختر جوون فقط یه میزه 4 نفره و 6 نفره خالی بود که من روی صندلی 4 نفره نشستم و رضا هم کنارم وایستاد و ازم پرسید
_ چی میخوری ؟
_ ماشروم برگر
سری تکون دادو به طرفه پیشخونِ مغازه رفت و سفارشارو داد و دوباره برگشت و نشست
رضا : خب رفیق تعریف کن ببینم چی شده که اینوری پکری !
_ یادته یه بار از محمدی دوسته بابام برات تعریف کردم ؟
_ همون که میگفتی خیلی گله و مثه برادره برا بابات ؟
_ آره همون خبرش
_ مگه چیکار کرده که این همه شاکی هستی ؟
_ یه وام با قیمته بالا میخواسته ... بابامم از سره انسان دوستی خودشو به این درو اون در میزنه و وام میگیره و ضامنش میشه ...
مکثی کردم
_ خب ؟ جون بکن دیگه
_ هیچی دیگه آقا پولارو برداشته و فِلِگو بسته و دِ برو که رفتیم ... بابامم یه عالم قرض کرده تا بتونه تا جایی که میتونه وامو بده حالا طلبکارا پولشونو میخوان
_ چقدر نامرد بوده به پلیس خبر دادین ؟
_ پس چی ؟ معلومه دیگه...
_ حالا میخواین چیکار کنین ؟
_ قرار شده اگه خدا بخواد بریم کرمان خونه آقاجون اینا تا یه مدت از این فشار دور باشیم و پلیسم محمدی رو پیدا کنه
_ ایشالا که همه چی درس میشه کی بر میگردین ؟
_ هنوز تاریخ رفتنمونم مشخص نیست تو تاریخه برگشتو میخوای ؟
_ به آقاجونت اینا خبر دادین ؟
_ نه هنوز
شاممونو آوردن که رضا پیتزا مخلوط سفارش داده بود موقع شام هیچ کدوممون حرفی نزدیم و توی صدای ترق ترق ظرفا و میز صندلی ها غذامونو خوردیم و طبقه قرارمون شامو من حساب کردم
رسیدیم خونه که رضا گفت : سام ؟
_ هوم؟
_ میگم اگه کمکی از دسته من ساختس بگو جونه رضا باشه ؟ همه جوره چاکرتم
دستمو به شونه سمته راستش زدم و گفتم : ممنون حتما
باهم دستی دادیمو پیاده شدم و از صندلی عقب ساکمو برداشتم ...
کلیدامو از توی جیبم در آوردم و درو باز کردم ؛ داخل شدم
چراغای خونه خاموش بود پس خوابیدن نگاهی به ساعتم کردم که دیدم تازه 11 ، البته مامان بابای من همیشه زود میخوابن ..... راه حیاطو طی کردم و به دره ورودی رسیدم و یواش درو باز کردم و رفتم تو درو بستم .... کفشامو در آوردم و به سمته اتاقم رفتم و درو به آرومی باز کردمو داخل شدم ساکمو گذاشتم روی کاناپه و به سمته کمدم رفتم و یه شلوار گرمکن دودی و یه بلوز آستین بلند زرشکی برداشتمو پوشیدم لباسای تنیس و بیرونی که امشب پوشیده بودمو انداختم توی سبدِ تو حموم ..... وضو گرفتم و نمازمو خوندم ......
روی تختم دراز کشیدم و به سقف سفید رنگم خیره شدم و به این وضعیت فکر کردم ... یعنی میشه محمدی پیداشه و پول بابامو بده ؟ ماهم ازین فلاکت در بیایم مامانم چقدر ناراحته و غصه میخوره ..... کاش هیچ وقت با محمدی آشنا نشده بودیم.... کاش ما میفهمیدیم توی این دوره زمونه هیچ کس از روی انسان دوستی کاری نمیکنه و به فکر منفعت خودشه ..... ما چه زود گوله آدمه حیله گری مثه محمدی خوردیم .... از دسته منم که کاری ساخته نیست .... کاش یه خواهر یا برادر داشتم که باهم گپ میزدیم و تو خودم نمیریختم
خدایا خودت به خیر کن ..... بعد از کمک خواستن از خدا چشمام دیگه بسته شدو خواب رفتم

***********

نمیدونم ساعت چند بود که داشتم کم کم با صدای مامان هوشیار میشدم
مامان : سام ؟.... سام ؟ امروز صبح کلاس نداری ؟
من با چشمای بسته و صدای بم و خواب آلود گفتم : نه ندارم ... ساعت چنده ؟
_ ۹ بلند شو سامی میخوایم صبحانه بخوریم بلند شو
_ مگه بابا خونس ؟
_ بله ... من رفتم توام زود بیا
_ باشه چشم بفرمایید
چشمامو باز کردم و نشستم روی تخت ؛ دستامو بهم قفل کردمو به طرفه چپ و راستم کشیدم .... لحافو کنار زدم و از روی تخت اومدم پایینو به طرفه دستشویی حرکت کردم
از دستشویی که اومدم بیرون مثله همیشه اول تختمو جمع و جور کردم من از کثیفی خیلی بدم میاد مخصوصا اتاقم شاید بیشتره پسرا برعکسم عمل کنن و بگن سوسول ولی بدم میاد تو یه عالمه کثیفیو چرک و میکروب زندگی کنم که آخرشم یه دردِ بی درمون بگیرم ... موبایلمو چک کردم و دیدم خبری نیست
به آشپزخونه که رسیدم دیدم بابا و مامان مشغولن
من : سلام صبح به خیر
بابا : سلام بیا بشین

################

نشستم روی صندلی ...
مامان : چایی بریزم برات ؟
_ خودم میریزم
قوریو از روی میز برداشتمو تو فنجونم ریختم و شکر هم بهش اضافه کردم و شروع به هم زدن کردم
بابا : قراره بریم کرمان خونه آقاجون
مامان : اونوقت طلبکارا چی ؟
_ هیچی ... تو چرا اینقدر نگرانی رویا ( مامان ) ؟
_ خب مگه میشه نگران نبود ؟ حالا طلبکارا چی میشه ؟
_ اه تو کارت به این کارا نباشه حله
من : منم دانشگاهو دیگه نمیرم لیسانسمو که گرفتم میام کرمان اونجا یه کاری گیر میارم
بابا : شرمنده ام به خدا تو ام از درست افتادی
_ این چه حرفیه ؟ تو این موقعیت درس میخوام چیکار میام کرمان کار میکنم
مامان : فرهاد ( بابا ) تکلیفه خونه و وسایلمون چی میشه ؟
یه قلوپ از چاییمو خوردم
بابا : خونه رو میفروشم وسایلیم که نیاز دارید بردارید اوناییم که نمیشه برد میدیم سمساری
چاییمو خوردم و یه لقمه نون پنیر و گردو خوردم
من : کی میریم ؟
بابا : امروز دوشنبس ؟
من : آره
بابا : خب تا کامونو بکنیم سه چهار روزی طول میکشه اگر که بتونیم شنبه میریم
مامان : با قطار یا اتوبوس ؟
بابا : اونقدرام بد بخت نشدم پول یه هواپیمارو هنوز دارم
من : پس باید از امروز به فکره مشتری برای خونه باشیم
بابا : تو کارای خودتو ، دانشگاهتو امروز صبح بکن منم میرم تو املاکیا مسپرم تو ام اگه کارات تموم شد از عصر شروع به گشتن بکن... رویا توام وسایل لازم و مهمتو جمع کن
مامان : فعلا زوده که ولی باشه جمع میکنم فقط تو به آقاجونم اینا خبر دادی که برای یه مدت میریم کرمان ؟
_ نه جمعه بهشون میگم از الان بگم فکرشون مشغول میشه
بلند شدم و گفتم : من دیگه برم به کارام برسم
مامان و بابا با سر حرفمو تایید کردن و منم رفتم تو اتاقم لباسامو با یه شلوار کتون قهوه ای و پلیور کرم رنگ و پالتو کوتاه مشکی که تا رونه پام بود عوض کردم ؛ رفتم جلو آینه تو اتاقم تا یکم به موهام با ژل حالت بدم ... یکم ژل ریختم کفه دستم و دستمو کشیدم تو موهام ... همینطور که ژل میزدم تحلیل قیافمو کردم... سام 24 ساله، پسری با قده 187 خوشتیپ پوست گندمی ، موهای پر کلاغی و کوتاه بلندی جلوشون 3 سانت و پشته سرم کمی کوتاه تر و ابرو های پر مشکی که حتی یکبارم ، یک تاره مو ازشون کم نکردم ؛ چشمای درشت مشکی و مژه های بلند فر و بینی متناسب و به صورته مردونم میومد و خیلی قلمی و عملی شکل نبود ، لبای نه باریک نه درشت و قلوه ای به رنگه قهوه ای خیلی خیلی کم رنگ ... دست از تحلیل خودم برداشتم و رفتم از اتاق بیرون .... مامان بابا هنوز تو آشپزخونه بودن... به طرفه در حرکت کردمو از همونجا با صدای بلند داد زدم : من رفتم خدافظ
اوناهم با داد جوابمو دادن
کفشای اسپرت مشکیمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون

***************

ساعتای ۱ بود که کارام تموم شد..... رفتم خونه
من : سلام
صدای مامانم از توی اتاقشون اومد
مامان : سلام .... کارات تموم شد ؟
_ بله بابا اومده ؟
_ نه هنوز ، زنگ زد گفت نیم ساعتی دیگه میاد منم دارم لباسام و وسایلمو کم کم جمع میکنم
_ کمک میخواین ؟
_ نه تو فقط وسایله خودتو جمع کن
_ باشه
رفتم تو اتاقم و پالتومو در آوردمو انداختم روی تخت و به طرفه کمدم رفتم و از داخلش چمدون بزرگه سرمه ای رنگم رو در آوردم و لباسامو چیدم توش لباساییم که به نسبت کهنه بودنو گذاشتم کنار هم توی چمدون جا نمیشدن هم استفاده نمیکردم اینطور حده اقل به یه مستحق میدمو دعام میکنه..... البوم عکسمو و لوازم شخصیمو گذاشتم چند تا لباسم گذاشتم بیرون باشه چون تو این چند روز بالاخره استفاده میکردم ... سه چهار جفت کفشم گذاشتم
صدای دره حیاط بود که بسته شد حتما بابا اومده ... بلند شدم و از پنجره بیرونو نگاه کردم که دیدم بله بابام اومده

##############

از اتاقم خارج شدم و رفتم تو هال که باباهم وارد شد
من : سلام
بابا : سلام کارات تموم شد ؟
بابا کفشاشو در آورد و گذاشت تو جا کفشی و کتشم آویزون کردو نشست روی یکی از مبلا ... مامان اومد پایین و سلام کردو بابا هم جوابشو داد
من : بله کارام تموم شد شما چی به املاکیا سپردین ؟
بابا : آره ؛ این آقای مظفری گفت یه نفر بهش مراجعه کرده که یه خونه تو منطقه ما خوب و بزرگ میخواسته ، بهش زنگ میزنه و بهش میگه اگر خواست ببینه فردا صبح میاد
مامان با سه تا چایی وارد شدو روی میز گذاشت ؛ من یه چایی برداشتم و نشستم روی یکی از مبلا
مامان : خدا کنه بپسنده
بابا : اهم
من : خب پنج شنبه به یه سمساری بسپرید بیاد جنسارو ببینه و بخره و ببرتشون جمعه که نمیان ... شما بلیط خریدین ؟
بابا : نه هنوز تو عصر برو دنباله بلیط برای شنبه
من : باشه
مامان بلند شدو رفت تو آشپزخونه منم کنترل تلوزیونو برداشتم و شبکه هارو بالا و پایین میکردم چیزه جالبی نشون نمیداد منم زدم شبکه یک ... قابل تحمل تر از بقیه بود برنامه خانوادگی بود
مامان : فرهاد ، سام ! بیاید ناهار
بابا بلند شدو رفت تو اتاقشون منم رفتم تو آشپزخونه و نشستم روی صندلی
مامان : سام ؟ بابات کو ؟
_ فک کنم رفت لباس عوض کنه
مامان ظرفه شنیسل مرغ رو روی میز گذاشت و نشست ؛ صبر کردیم تا بابا بیاد
بابا : به به چه بویی
مامان : بیا بشین دیگه
بابا نشست و یه تیکه برداشت و شروع به خوردن کرد منم چون عاشق شنیسل بودم حسابی از شکمم پذیرایی کردم از بس خورده بودم داشتم میترکیدم
من : وای چقدر خوردم خیلی ممنون
مامان : نوشه جان
بعد از ناهار بلند شدم و رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم ...... موبایلمو برداشتم تا یه گشتی تو اینترنت بزنم که دیدم یه sms از رضا دارم .....
نوشته بود _( خوبی ؟ چی شد بالاخره ؟)
منم جواب دادم _( به نظرت از دیشب تا حالا چه اتفاقی میوفته ؟)
بعد از چند دیقه جواب داد
_( چه عصبانی ! خب گفتم شاید مشخص شده کی قراره برید کرمان )
_( تو دعا کن یه نفر خونه تو این منطقه میخواسته ایشالا که خونه پسندش بشه )
_( ایشالا حالا معلوم نیس کی میرین ؟)
_( شاید شنبه )
_( عصر چیکاره ای ؟ )
_( میخوام برم تو املاکیا بسپرم چطور ؟)
_( هیچی خواستم ببینم کاری داشتی در خدمتم )
_( نه رفیق کاره زیادی نیس )
_( باشه ولی اگه بامن تعارف کنی الهی یه زن گیرت بیاد کچلت کنه )
با این حرفش خنده کم جونی کردم خواستم جوابشو بدم که اون زود تر زد
رضا _( یادم رفت بگم زشتم باشه مثه دختر خاله من یا الهی همون زنت بشه )
دیگه خندم بلند شد چون رضا یه دختر خاله داره که 32 سالشه و هنوز ازدواج نکرده خیلیم زشته و همیشه ام یه عالمه آرایش روی صورتشه که آدم میخواد روش بالا بیاره تازه چه همه هم افاده داره خیال میکنه من عاشق پیششم تحویلم نمیگیره و چقدرم لوسه و ننره یعنی هر کی بیاد اینو بگیره باید آدمه از جون گذشته و دمه مرگشم باشه که اگرم هنوز وقته رفتنشم نباشه همون بیتا ( دختر خاله رضا ) دق مرگش میکنه دختره گرده کتوله
من جوابشو دادم _( الهی دختر خالت زنه تو بشه منم راحت شم)
_( غلط کردم هر نفرینی میخوای بکن الا این یکی من هنوز جوونم و آرزو دارم جونه مادرت دعا کن من گیره این پیرزن نیوفتم )
داشت چشمام میوفتاد روی هم چون به خوابه بعد از نهار عادت دارم
براش نوشتم _( پسره خوبی باش تا دعا کنم زنت نشه رضا من دارم از خواب میمیرم خدافظ )
_( شما الان نهار خوردین ؟ باشه خدافظ )
بیخیال نتگردی شدم و برای ساعت 4 آلارم گذاشتم تا برم به املاکیا بسپرم ولی خدا کنه همون که بابا گفت خودش زنگ بزنه

******************

با صدای آلارم موبایلم بیدار شدم و نشستم روی تخت، موبایلمو برداشتم تا خفش کنم
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#3
دستو رویی شستمو از اتاقم رفتم بیرون .... بابا در حاله راه رفتن موبایلشم دستش بودو صحبت میکرد
بابا : بله بله ما خونه ایم
_.............
_ حتما ، منتظرم خدانگه دار
بابا قطع کرد و یه نفس راحت کشید
من : سلام کی میاد اینجا ؟
با صدای من بابا توجهش بهم جلب شدو نگام کرد
بابا : علیک سلام همون آقایی که گفتم ، الان میخواد بیاد خونه رو ببینه برو مامانتم بیدار کن ، اتاقا رو هم تمیز کنین که اگر خواست ببینه کثیف نباشن
سری تکون دادم و به طرفه اتاقه مامانم اینا رفتم .... در زدم که کسی پاسخگو نبود بنابر این منم درو باز کردم
اتاق خوابه مامان اینا ترکیبی از رنگ های زرد و سرمه ای بود
رفتم بالا سره مامان و دستمو روی شونش گذاشتمو تکونش دادم
من : مامان ؟!
مامان چرخیدو پشتشو به من کرد و گفت : هوم ؟
_ مامان اون آقایی که بابا گفته بود الان میاد خونه رو نگاه کنه شماام بلند شید شاید خواست اتاقارو هم ببینه
مامان دوباره چرخید به طرفم و چشماشو کامل باز کرد
مامان : راس میگی ؟
_ بله دروغم کجاس ؟ من رفتم اتاقه خودمو تمیز کنم شماام بلند شو
بعد از خارج شدن از اتاقه مامان اینا یه راست تو اتاقه خودم رفتم و یه دستی به سرو روش کشیدم
نیم ساعتی گذشته بود که آیفون به صدا در اومد ... حتما هموناان دیگه
رفتم تو هال که دیدم بابا درو باز کردو رفت تو حیاط به پیشوازشون منم تو هال وایستادم ؛ مامانمم بایه چادر سفید و گلای رنگی از اتاقشون خارج شدو به آشپزخونه رفت و صدای دره کابینتا میومد
بابا : بفرمایید بفرمایید
یه یکی از مردا : شما اول وارد شید ما پشته سره شما میایم
بابا اومد تو و دوتا مرد میانسال هم با موهای جو گندمی وارد شدن
من : سلام
نگاه هردو به من کشیده شد و جوابمو دادن
بابا : خب شما یه نگاهی بندازید ببینید پسندتون میشه ؟
اون دوتا مرده هم از پذیرایی شروع کردن و باباهم رفت پیششون
مامان : سام ؟
برگشتم و گفتم : بله ؟
سینی چایی رو داد دستم و گفت : ببر تعارف کن
سینیو گرفتم و بردم تو پذیرایی و تعارف کردم که هر دو تاشون برداشتن
بعد از یه چرخ زدن تو خونه دوباره برگشتن تو هال
یکی از مردا که مُسِن تر بود گفت : من که پسندم شد حالا بالاخره چند ؟
بابا : ا دیگه همون 350 تومن آقای محمودی ، من پول لازمم وگرنه دلیلی نداشت که بفروشمش
محمودی : آقای کیهان ( بابا ) من میدونم شما پول لازم داری 330 دیگه آخرش ؛ قبول ؟
بابا بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت : باشه حالا کی قراره محضر ؟
محمودی : پنج شنبه صبح محضرِ تو خیابون بالایی شماره ..... چون هم به شما هم به ما نزدیکه
بابا : باشه پس قراره ما پنج شنبه
اونا هم خداحافظی کردن و رفتن و بابا هم تا دمه در بدرقشون کرد من و مامانم نشستیم روی مبلا
بابا برگشت و درو بست و گفت : سام چهار شنبه برو بگو یه سمسار بیاد وسایلو ببره ماام برای پنجشنبه عصر اگر بلیط بود بریم کرمان که راهی شیم
من : باشه پس امروز میرم بلیط بگیرم
بلند شدم و رفتم تو اتاقم و شلوار جینمو بایه پیراهن آبی و کاپشنمو پوشیدم و از بابا پول گرفتم و رفتم دنباله بلیط برای کرمان.....

********************

توی این دو روز وسایل خونه رو فروختیم و بابا هم امروز صبح سندو به نام محمودی زد و قرار شد تا امشب خونه رو خالی کنیم ماهم برای ساعت ۷ شب بلیط داریم به کرمان با همه فامیلامون تو تهرانم خداحافظی کردیم من یه دایی دارم که اونم کرمانه و ۳۲ سالشه باهم خیلی رفیقیم و اونم دو ساله که ازدواج کرده و یه دختره یه ساله به اسم پرنیان داره یه عمو دارم و دوتا عمه که اون سه تاهم تهرانن و باهاشون خدافظی کردیم
مامان : سامی چمدونتو جمع کردی ؟
با صدای مامان به طرفش چرخیدم و گفتم : بله گذاشتم دمه در
مامان : پس بیا چمدونه منو باباتم ببر ... بابات از حموم اومد بیرون زنگ بزن آژانس بیاد
_ باشه
بلند شدم و رفتم دوتا چمدونه دیگه رو هم آوردم دمه ؛ چمدونه مامان زرشکی بود و ماله باباهم مشکی و هردو هم بزرگو سنگین
داشتم فوتباله رئال و بارسا نگاه میکردم که دوباره صدای مامان بلند شد
_ سامی زنگ بزن آژانس بابات حاضر شده
زنگ زدم آژانس و گفت ده دیقه دیگه میرسه ؛ ساعت ۴:۳۰ بود که تقریبا ۴:۴۰ میرسید
من : مامان گفت ده دیقه دیگه میرسه آماده باشین
خودمم تلوزیونو خاموش کردم و رفتم جلو آینه تو راه رو و به خودم نگاهی انداختم یه شلوار جین سرمه ای و یه پیراهن آبی کمرنگ و با یک پالتو کوتاه که تا روی رونم بود و هوا هم خیلی سرد بود و ماه بهمن بودو بالاخره زمستون بود و یخبندون دکمه های پالتومو بستم
مامان : سامی این چمدونارو ببر دمه دره بیرون
منم مثه همون غلام سیا همه رو گذاشتم دمه در تو حیاط داشتم بر میگشتم تو که یه نفر به در زد چرا زنگ نمیزنه ؟ ..... درو باز کردم و دیدم بَه رضا دمه درِ
رضا : حالا بدون خدافظی میخوای بری ؟
من : سلام آقا رضا من که صبح تلفنی باهات خدافظی کردم
_ سلام ... اون قبول نبود داداش
دستشو جلو آورد دستمو تو دستش گذاشتم که دستمو کشید به طرفه خودشو بغلم کرد و دوتا محکم زد تو ستون فقراتم
رضا : نری اونجا مارو یادت بره ؟
_ خیلی خرم اگه رفیق گرمابه و گلستانمو یادم بره
_ آره خیلی خری اگه یادت بره
خندیدم و گفتم : تواَم بیا کرمان ، بهمون سر بزن شاید من اونجا شاغل شدم وقت نکنم بیام تهران تو حتما بیا
_ باشه توام اگه تونستی بیا
از هم جدا شدیم و گفت : ماشینتو چیکار کردی ؟
_ هم من هم بابا ماشینمونو فروختیم
صدای بوق ماشینی اومد به پشته سره رضا نگاه کردم که دیدم ماشین پژو زد رنگی جلو خونه وایستاده و منو نگاه میکنه
راننده آژانس : آقای کیهان شما ماشین میخواستین ؟
من جواب دادم : بله الان میایم
زنگه آیفونو زدم و به مامان اینا گفتم ... با کمکه رضا چمدونا رو تو صندوق عقب ماشین گذاشتیم و مامان اینا هم سر رسیدن منو بابا هم با رضا یه خدافظی جانانه کردیم و سوار شدیم و به طرفه فرودگاه حرکت کرد

********************

هواپیما به زمین نشست ، پروازه خوبی بود منم بر عکسه همیشه تو طول پرواز خوابیدم ..... رفتیم تو سالنه فرودگاه هرچی نگاه کردیم کسی به چشممون آشنا نیومد برای همینم رفتیم بیرون و به طرفه تاکسی ها حرکت کردیم و انگار که یه نفر داشت صدامون میزد و ماهم بر گشتیم به طرفه
یه مرد چهل و خورده ای سن با موهای جوگندمی لاغر و سبزه ولی قیافه بانمکی داشت
مرده : سِلام آقای کیهان ، مَ (من) احمِدم اومِدم دنبال شما
بابا : سلام آقا احمد شما منو از کجا میشناسید ؟
احمد : مَ پیش آقای فِرازمند کار میکنم گفتن بیایَم دنبال شما
بابا : آهان باشه ماشینت کجاس ؟
احمد یه سلام علیکی با ما کرد و به طرفی اشاره کرد
احمد : او ( اون ) طِرف
اون جلو رفت و ماهم پشته سرش یه چمدون دسته من بود اون دوتا روهم احمد برد ..... رسیدیم به یه بنز قدیمی قرمز که ماله آقاجون بود .... چمدونارو تو صندوق گذاشت و ماهم سوار شدم .... من و مامان عقب ؛ بابا هم صندلی جلو و احمد حرکت کرد
بابا : احمد آقا جدیداً اومدی ؟
احمد : ها آقا ؛ آقابزرگ خیلی به مُ (ما ) لطف دارن
بابا : خب از خودت بگو بهتر بشناسیمت
احمد : آقا خودم که میدونین اسمم احمدِ و فامیلیمم پور محمدی ، اسم زنم فروغِ دوتامَم بچه داریم یه دختر که ۱۷ سالشه و اسمشم سرمه و خود ( با ) یه پسر که ۴ سالشه و اسمشم سروشه
بابا : خدا برات نگهشون داره خودت چند سالته ؟
احمد : ۴۰ سالِمه

####################

تا خونه آقاجون اینا بابا و احمد حرف میزن ، منو مامانم فقط شنونده بودیم .. احمد خیلی لهجه جالبی داشت ....
رسیدیم و پیاده شدیم احمد درو باز کرد و مامان بابا رفتن تو منم کمکه احمد یه چمدونو برداشتم و دوتایی رقتیم تو ....
خونه آقاجون اینا خیلی بزرگ بود یه حیاط بزرگ که کنار همه دیوارا باغچه بود و کف حیاطم همش سنگ ریزه و وسطه حیاط هم یه عمارت دو طبقه ..ته حیاطم یه ساختمان کوچیک که برای سرایدار بود و حتما الان احمد اونجاس
سه تا پله ورودی رو به رد کردیم و وارد شدیم ... اول یه نشیمن بود و با یه راه رو پهن به پذیرایی متصل میشد و چهار تا در تو نشیمن بود که یکی آشپز خونه بزرگ و یکی هم اتاقه آقاجون اینا و یکی حموم و دستشویی اون یکی هم اتاقه مامان بابا بود که میومدیم اینجا.... با صدای احمد از فکر بیرون اومدم
احمد : آقا نِمیخوایِین بِرِین تو دستم شکست
کامل وارد شدم چمدونو همونجا گذاشتم ؛ صدا از تو پذیرایی میومد منم بدون توجه دیگه ای به احمد به سمته پذیرایی رفتم و وارد شدم دیدم آقاجون روی مبله بزرگ کرم رنگه همیشگیش نشسته و مامانجونم روی مبله کناریش بابا مامان هم کنارشون رفتم جلو
من : سلام
متوجه من شدن وآقاجون دستاشو برام باز کرد و گفت : به به سلام نوه ارشدم بیا ببینم
رفتم آقاجونو بغل کردم و بوسش کردم و مامانجونم همینطور
نشستم روی مبله کناره بابا
آقاجون : خب اونجا چیکارا میکردی ؟
منم از درسم براش گفتم و تصمیمم برای کار تو کرمان
بعد از تموم شدنه حرفای من بابا شروع به تعریف کردن از مشکلش کرد
یه خانم 35_36 ساله با چهره خوشگل ( البته به چشم خواهری) با یه سینی چایی دمه پذیرایی حضور پیدا کرد و سلام کرد ماهم جوابشو دادیم
چایی ها رو تعارف کرد و بعد هم رفت تو راه رو صداشو بلند کرد : سرمه ؟
صدای دختر ضعیف به گوشم رسید : بله ؟
خانمه : بیا مادر برو شیرینیارو تعارف کن
دختره هم گفت : چشم
کنجکاو شدم ببینم این صدای ظریف ماله چه چهره ایه و میخ کوب روی راه رو بودم که... دختری لاغر اندام با قد حدودا 165 و صورت کشیده پوست سفید و چشمای درشت قهوه ای روشنی که به شیرینی ها بود و ابرو های پیوندی کشیده و پر و قهوه ای نسبتا پر رنگ و بینی و کوچیک و لبای درشت و صورتی کمرنگ و روسری بزرگ بنفش که یه تاره موشم معلوم نبود تا تشخیص بدم چه رنگین و نمیدونم مانتو بود یا بلوز فقط آستینای بلند سفیدشو دیدم و یه چادر سفید رنگ با گلای صورتی کوچیک روی سرش بود ... میخ روی صورتش بودم که چشماشو از روی شیرینی ها برداشت و نگاهش تو نگاهم گره خورد و سریع سرشو پایین انداخت و جلو تر اومد
با صدای نسبتا یواش و البته ظریف گفت : سلام
بازم چند ثانیه سکوت شد حتما همه مثه من گیج شدن ... همه جوابشو دادن الا من
شیرینی ها رو اول به بابا بعد مامان تعارف کرد و بعد هم به من رسید و خم شدو یواش گفت : بفرمایید
ازون فاصله واقعا چهره قشنگ تری داشت.... داشتم نگاش میکردم و که نگام کرد و گفت : بفرمایید
منم برای اینکه زیادی سه نشم یه دونه برداشتم و گفتم : ممنون
اونم صاف شد و بازم تو اون راه رو رفت منم با چشمام بدرقش کردم و شیرینیو تو دهنم گذاشتم و یه قلپ چایی هم خوردم و دیگه از فکرش در اومدم و بقیه چاییمو خوردم و به بحثه بابا اینا توجه کردم ... چند دیقه بعد باز سرمه با یه ظرفه میوه وارد شد ... ظرفو روی میز گذاشت و تو همه پیش دستیا کارد گذاشت و منم سعی میکردم بهش نگاه نکنم ولی نمیشد ... ظرفه میوه رو برداشت و اول به آقاجون تعارف کرد
آقا جون : خسته شدی سرمه تو فردا مدرسه هم داری ، بذار سام میگیره
آقاجون بهم اشاره کرد منم از سریع بلند شدم
سرمه : نه نه این چه حرفیه تازه از راه رسیدن خسته ان من خودم میگیرم فردا کلاسم از ساعت 10 شروع میشه
آقاجون حرفی نزد و منم نشستم بعد برای مامان جون گرفت و بعد هم مامان و بعد بابا و بعدم من
خم شد ... منم به جلو مایل شدمو پامو حرکت دادم که اومد روی پاش اونم یه اخم بهم کرد و پاش کشید ... منم از اینکه فکر کرده بود مخصوصا کردم عصبانی شدم
بهش با لحنه تندی گفتم : نمیخوام
اونم بدون هیچ حرفه دیگه ای رفت
نمیدونم چرا از اینکه فکر کرده بود مخصوصا پامو روی پاش گذاشتم هم عصبانی شده بودم هم ناراحت
دیگه سرمه نیومد.... نیم ساعتی بود که نشسته بودیم
آقاجون صداشو بلند کرد و گفت : فروغ خانم ؟
همون خانمه که چایی آورد و حالا فهمیدم اسمش فروغِ وارد شد
فروغ : بله ؟
آقاجون : پس شام کی حاضر میشه ؟
_ آقا حاضره میخواستم صداتون بزِنم بیایِین



همگی بلند شدیم و رفتیم تو سالن نهار خوری که دره سمته چپ تو راه رو بود اون اتاق یه میز بزرگ داشت و همیشه اونجا غدا میخوردن چه یک نفر چه ۱۰۰ نفر ... آقاجون مثله همیشه ضلعه شمالی نشست سمته راستشم مامانجون و مامانمم کنار مامان جون چپ آقاجون ، بابا و منم کناره بابا نشستم و میز چیده شده بود فقط پلو نداشت که با ورود سرمه با ظرفه برنج اونم تکمیل شد ، ظرف رو روی میز گذاشت و از در خارج شد و ماهم مشغول خوردن شدیم و موقع غذا حتما باید سکوت بود وگرنه آقاجون عصبانی میشد .... بعد از غذا هر کسی به اتاقه خودش رفت منم از سالن خارج شدم و چشمامو همه جا چرخوندم تا سرمه رو ببینم اما نبود من هم به سوی پله ها رفتم و راه طبقه بالا رو در پیش گرفتم و رسیدم
بالا یه نشیمن بزرگ داشت و یه آشپزخونه متوسط و پنج اتاق و یه حموم و یه دستشویی یکی از اتاقا متعلق به من بودو هیچ کس هم حقه ورود نداشت و وقتی قرار بود بیایم فقط یه نفر تمیزش میکرد و کلیدشم دسته آقا جون بود
رفتم پشته دره قهوه ای رنگه چوبیمو بازش کردم و دیدم کسی که پشتش به منه داره آینه رو تمیز میکنه و یه شلوار جین پاش بودو یه بلوز تنگ سفید آستین بلند و و یه روسری که روی شونش افتاده بود و موهای خرمایی رنگه لختش رو که بالای سرش به یه گلسر بسته بود و البته بقیشون زیره روسریش بودن رو به نمایش گذاشته بود
حدس میزدم که سرمه باشه متوجه من نشده بودو به تند تند به کارش ادامه میداد آینه که تمیز شد برگشت و چتری هاش که تا روی چشمش بودن تو صورتش تکون خوردن و یه جیغ کشید و دستشو به میز گرفت
من : چیه بابا ؟ همه خوابیدن
سریع متوجه موقعیتش شد و سریع روسریشو سرش کردو گره زد و به طرفه چادرش که روی تختم بود رفت و برش داشت و انداخت روی سرش و مرتبش کرد
سرمه : ببخشید آقا اومدم اتاقتونو تمیز کنم
از اینکه بهم بگن آقا بدم میومد اوناییم که قبلا اینجا کار میکردن هم بهم میگفتن سامی خان
من : ازین که بهم بگی آقا بدم میاد بگو سام
_ چشم آقا.. سام
خندم گرفت و اونم شیشه پاک کن و پارچشو برداشت به طرفه در اومد و گفت : ببخشید میتونم رد شم ؟
از جلوش کنار رفتم و گفتم : بفرما
اونم از کنارم رد شد و راه رفتنشو تند کرد و پله ها رو هم با دو رفت پایین
اومدم تو اتاق که دیدم چمدونم کنار کمد ......زیپشو باز کردم ولباسامو درآوردم تو کمد چیدم
یه بلوز آستین بلند آبی با شلوار گرمکن سرمه ایم پوشیدم رفتم دستشویی و بعد هم مسواک و بعدم نمازم و در آخر به تخته دو نفره چوبی که روش یه لحاف سرمه ای رنگ با بالش های سفید دراز کشیدم ؛ موکت اتاق هم آبی کمرنگ بود و البته اتاقه نسبتا کوچیکی بود و اندازش 12 متر بود و یه میز آینه چوبی کوچیک هم داشت و کمد دیواری و یه قالیچه گرد با ترکیب رنگه آبی قهوه ای و یه مبل یه نفره قهوه ای هم گوشه اتاقم
دیگه چشمام سنگین شد و داشتم خواب میرفتم و...... رفتم

*********************************

با احساسه اینکه کسی به در میزنه چشمامو باز کردم و با صدای خواب آلودی گفتم : کیه ؟
صدای ظریفی گفت : منم آقا...سام ؛ سرمه
_کارم داری ؟
از همون پشته در گفت : آقا بزرگ گفتن صداتون کنم برای صبحانه
_ بیا تو ببینم چی میگی ؟
در باز شد و منم نگاهمو به در دادم که دیدم سرمه بایه مانتو شلوار و مقنعه سرمه ای و سر به زیر دمه در وایستاده
نشستم و به بالای تخت تکیه دادم
سرمه : آقا بزرگ گفتن صداتون کنم برای صبحانه
سرمو تکون دادم و گفتم : ساعت چنده ؟
سرشو بالا آورد و نگام کرد و گفت : 9:00 آقا
منم یکم سرمو به سمته چپ مایل کردم و گفتم : آقا ؟
سرشو باز انداخت پایین و گفت : آقا سام
_ سامی بگی راحت تری یا سامی خان ... باشه برو بگو الان میام
_ چشم آقا...سامی خان
رفت بیرونو درم بست

##########################

آبی به صورتم زدمو رفتم پایین که دیدم یه پسر بچه تقریبا 4 ساله نشسته روی زمین و با ماشین پلاستیکی ای در حال بازی کردنه ....
پسر بچه متوجه من شد و بلند شد وگفت : سلام آقا
من : سلام خوبی ؟
_ بله
_ اسمت چیه ؟
_ سلوش
_ چی ؟
سرمه از آشپزخونه بیرون اومد و گفت : سروش .... نمیتونه بعضی حروف هارو تلفظ کنه
_ آهان
رفتم توی سالن غذاخوری ، همه داشتن صبحانه میخوردن
من : سلام صبح به خیر
همه جوابمو دادن و منم نشستم کنار بابا و یک تخم مرغ و چند تا لقمه نون پنیر خوردم
بابا : امروز برنامت چیه سام ؟
_ باید برم دنبال کار
آقاجون : روز جمعه ؟
من چون کم نیارم گفتم : خب میرم چند جا رو پیدا کنم و آدرسارو بلد بشم
_ با ماشین من برو
من : نه خودم میرم ماشین نیازتون میشه
آقاجون : تو دیدی تا به حال من با کسی تعارف داشته باشم ؟ خب وقتی نیاز داشته باشم که دیگه به تو نمیدادم
من : ممنون
سری تکون دادن و منم بعد از تشکری رفتم بالا تا لباسمو عوض کنم ........ یه شلوار جین با پلیور خاکستریم رو پوشیدم و پالتو کوتاه مشکیمُ کفشای اسپرت مشکیم رو هم پوشیدم و رفتم پایین ، با همه خدافظی کردم و رفتم تو حیاط که یادم اومد سوییچ رو نگرفتم ؛ خواستم برم تو که احمد از در خارج شد
احمد سوییچ بنز 2012 آقاجون رو به طرفم گرفت و گفت : آقا بزرگ گفتن سوییچُ بدم به شما
ازش گرفتم وگفتم : خیلی ممنون
_ وظیفس آقا
با سوییچ درارو باز کردم و سوار شدم و ریموت در که صندلی کنارم بود رو برداشتم و درو باز کردم و رفتم بیرون و و دکمه ریموت رو زدم تا در بسته شه و خودمم حرکت کردم به سر کوچه که رسیدم چون شک داشتم خونه کجاس نگاهی به تابلو سر کوچه کردم ((( شفاء ۴))) از کوچه خارج شدم که دیدم سرمه داره تو پیاده رو میدوه و یه کیف کولی هم به دستش بود ....
منم حرکت کردم و مسیر سرمه رو در پیش گرفتم ؛ نمیدونم چرا ولی دوس داشتم دنبالش برم ....
رسید سر خیابون و منتظر تاکسی شد و هر ماشینی که رد میشد دست تکون میداد و نگاه به مدل ماشین نمیکرد ..... حرکت کردم و جلوی پاش ترمز کردم و اونم بدون اینکه بهم نگاه کنه رفت جلو تر و اخم کرد ، از کارش خوشم اومد .. رفتم جلوتر و شیشه رو پایین دادم
من : سرمه منم دیرت شده ؟
برگشت و با چشمای درشت تر از قبل نگام کرد
سرمه : سلام ... بله
_ خب بیا بالا
_ دیرم که شده ولی زحمتتون میشه راه مدرسم دوره
_ من جایی رو زیاد بلد نیستم تا تورو میرسونم خیابونا رو بهم معرفی کن
_ چشم
خواست به طرف در عقب بره که گفتم : من راننده نیستم بیا جلو

سرمه : ببخشید چشم
در جلو رو باز کرد و نشست و البته چسبیده بود به در تا خدایی نکرده باهم برخوردی نداشته باشیم ، منم کلا ازین کار حرصم میگرفت ، دو بار رفته دنبال دختر دوست مامانم که اونم همین کارو میکرد .... حالا انگار راحت بشینه میاد بغل من ؟ !!!!!
من با حرص گفتم : راحت باش
_ چشم
یکم خودشو جا به جا کرد ولی همون شکلی بود ..... حرکت کردم و ضبط رو روشن کردم و دیدم cd توی ضبط نیست ولی آقاجون همیشه آهنگای سنتی گوش میداد ، حتما تو داشبردن
من : سرمه ؟
_ بله ؟
_ ببین تو داشبرد cd هست
دره داشبرد رو باز کرد و بعد از بالا پایین کردن کاغذا یکی پیدا کرد و بیرون کشید ، به طرفم گرفت
سرمه : بفرمایید
ازش گرفتم و گفتم : مرسی
گذاشتمش توی ضبط و صدای بسطامی پخش شد
رسیدیم به یک میدون بزرگ که وسطش یه گوی بالای ستون و روی گوی پرنده های سفید
من : این میدون اسمش چی بود ؟
_ آزادی
_ اهان الان باید از کدوم طرف برم ؟
_ باید از اون خیابون برید میره خیابون شریعتی
دستشو به طرف خیابونی گرفت چون دو سه سالی بود ندیده نیومده بودم کرمان ، یادم رفته بودن ..... رفتم توی خیابون شریعتی
من : همین طور مستقیم باید برم ؟
_ بله اینقدر میرید که باز به یک میدون میرسیم و من اونجا پیاده میشم
_ باشه تو چند تا شرکت کاری بلدی ؟
_ درست یادم نیست ولی فکر کنم تو خیابون ویلا و میدون کوثر چند تا دیده بودم حالا شایدم جا به جا شده باشن
_ باشه ممنون میگردم تا خیابونا بلد بشم و بعد هم به شرکتا سر بزنم
_ ولی من نمیدونم چه شرکتی هستن و به کارتون میاد یا نه
_ باشه
جِرَم گرفته بود تو طول مسیر یا به کیفش که روی پاش بود نگاه میکرد یا به خیابون ولی نگاه من بین سرمه و خیابون در نوسان بود
چند دقیقه ای بود که تو ترافیک گیر کردیم چون تصادف شده بود و منتظر پلیس بودن .... ماشینا اندازه یک سانت هر ثنج دقیقه یکبار میروندن
سرمه نگاهی به ساعتش کرد و گفت : وای نه
_ چی شده ؟
_ ساعت 10:15 منو تو کلاس راه نمیدن دیگه خانم فلاحت کلمو میکنه
من : کلاس چندمی ؟
_ سوم دبیرستان
_ روز جمعه مدرسه میری ؟
_ کلاس تقویتی گذاشتن و تازه فکر کنم فلاحت نذاره برم سر کلاس
_ خب چیکار میکنی ؟
_ التماس دیگه الان میخواد من وَلیمو بیارم تازه اگرم منو با شما ببینه دیگه نور علی نور ، پشت سرم حرف در میاره که دوست پسر دارم
_ خب من میام باهاش صحبت میکنم
_ که چی بشه ؟ مطمئن بشه که من دوس پسر دارم ؟
انگار که داشت یخاش آب میشد و باهام راحت تر صحبت میکرد
_ که بگم مریض بودی نتونستی بیای
ماشینا چند متری جلو رفتن و منم سریع پشت ماشین بعدی جا گرفتم
سرمه : گفتین مریض بودم نسبتتون رو باهام چی میگید ؟ نمیشه که
_ میگم داداشتم
_ اینا قدیمی شده اونا اول سال اطلاعات کامل کسب میکنن تا اگه با یه پسر دیدنمون ما نتونیم بگیم داداشمونه و در ضمن زنگ میزنه از مامانم میپرسه
_ پسر خاله چی ؟
_ خوبه اینو نمیدونن البته شاید بازم بهم گیر بدن که نا محرمین ، تازه شایدم نه حتما ... اگرم زنگ بزنه به مامانم من که پسر خاله به این بزرکی ندارم اونم میگه نه
_ وای چه مدرسه ای همه ی مدرسه های کرمان اینقدر سختگیری میکنن ؟
_ نه خب شاید مدیر ما خیلی ازین کارا بدش میاد و چمیدونم شایدم خاطره بدی داره ولی فکر میکنم این اخلاقاش به خاطر مقید بودنشه
_ اصلا به اون چه که تو دوست پسر داری ؟
_ اولا که من تا به حال نداشتم و اونم میدونه که من اهل این کارا نیستن ولی اگه امروز بهم گیر بده با منم لج میکنه
راه باز شد و منم بیشتر پامو روی گاز فشار دادم و سرعت گرفتم و با سرعت میروندم
سرمه با صدایی لرزون که از ترس بود گفت : ببخشید حالا دیر شده دیگه نمیخواد تند رانندگی کنید تصادف میکنین
دلم میخواست ضایش کنم
گفتم : من خودم کارم دیر شده به خاطر مدرسه تو نیست
سرمه : ببخشید
سرشو انداخته بود پایین و منم بهش نگاهی کردم و لبخندی زدم و صدای ضبط رو بیشتر کردم .......... دیگه تا میدون که رسیدیم حرفی نزدیم ......
کنار پیاده رو نگه داشتم و گفتم : مدرست کجاس ؟
_ اون طرف سر کوچش یه cd فروشیه
رفتم و دور میدون چرخیدم که به کوچه رسیدیم با صدای سرمه وایستادم ...
سرمه : ببخشید تورو خدا شماام تو زحمت افتادین ، شما بفرمایید دیگه خودم میرم ته کوچس
_ اشکال نداره
سرمه : خدافِ...
حرفش کامل از دهنش خارج نشده بود که با ترس جایی رو نگاه میکرد منم همون سمتو نگاه کردم که دیدم یک زن سبزه و نسبتا چاقی با سن حدود ۵۰ داره با عصبانیت به ما نگاه میکنه
سرمه : بدبخت شدم
همون خانمه با عجله خودشو به ماشین رسوند و سرمه هم پیاده شد
سرمه : س س س لام
خانمه : من تکلیف تورو معلوم میکنم برا من ادای دختر خوبارو در میاره گمشو تو دفتر تا بیام به خانم فلاحت توضیح بدم
سرمه : خانُ....
خانمه : ساکت اگر بخوای خانم اکبری خانم اکبری کنی من بیشتر عصبانی میشم
سرشو خم کرد تو ماشین و به من و با همون لحن گفت : توام برو تو تا به خونواده پور محمدی خبر بدم
وایستاد تا ما اول بریم منم به ناچار ماشین و خاموش کردم و پیاده شدم و دیدن اشکای سرمه جارین
شونه به شونه راه میرفتیم و البته سرمه سعی داشت فاصله بگیره که با رد شدن شخصی از کنارش باز بهم نزدیک تر میشد ....... کوچه بنبست بود و مدرسه هم انتهای کوچه ...... سرمه درو باز کرد و رفت تو و منم پشت سرش وارد شدم و به سرمه رسیدم و دیدم داره به پنجره های ساختمان نگاه میکنه ؛ نگاهشو دنبال کردم و پشت پنجره دوتا دخترو دیدم که روی نیمکت نشستن و دارن با تعجب به ما نگاه میکنن
سرمه با صدای گرفته ای گفت : بفرمایید آقا
من : جلو مدیرتون آقا آقا نکنی ها مثلا من پسر خالتم
_ چشم
باهم از در ورودی عبور کردیم و کسیو تو راه رو ها ندیدم و سرمه به طرف در های آخر سالن رفت ....... به دری که نام دفتر بود ضربه زد و اکبری هم پشت سر ما وایستاده بود تا خدایی نکرده فکر فرار به سرمون نزنه
کسی از داخل اتاق صداش اومد : بفرمایید
سرمه درو باز کرد و رفت تو منم پشت سرش وارد شدم و اکبری هم بعد از من
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#4
سرمه با گریه گفت : سلام خانم فلاحتخانم فلاحت نگاهی به دوتامون کرد و گفت : اینجا چه خبره ؟ تو چرا گریه میکنی؟ این آقا کیهاکبری با صدای مزخرفش گفت : من داشتم میومدم دیدم این پورمحمدی و این شازده تو ماشین دل میدن و قلوه میگیرنمن دیگه عصبانی شدم و با صدای بلند گفتم : ما همچین غلطی کردیم ؟ من دل دادم و قلوه گرفتم ؟ حرف دهنتو بفهم و پشت سر دختر مردم حرف در نیاراکبری : ببین پسر تهرونی این دختر باید جوابگو باشه تکلیف شماام مشخص میشهحتما از لهجم فهمید ...اینبار بلند تر گفتم : این دختر ، نامزدمهسرمه گریش به سِک سِکه تبدیل شد و با تعجب نگام کرد_ این کلکا قدیمی شده الان زنگ میزنم به ولیش ، که نامزدشی ؟خودم تو حرفی که زده بودم مونده بودممن : هر کار دوست داری بکنسرمه اومد کنارمو آستینمو کشید و با صدای لرزونی گفت : وای نه تورو خدا اگه بابام بفهمه زندم نمیذاره کاش گفته بودید پسر خالمین ، بابام خیلی تعصبیه .. همینکه بفهمه شما منو رسوندین چند روز کتک رو شاخشه وای به حال اینکه گفتین نامزدمین ... بابام دیگه نگاه نمیکنه شما رییسشید و باید اطاعت کنه و هر کار دلش بخواد میکنهمن ترسیدم که نکنه واقعا احمد سرمه رو کتک بزنه اصلا به قیافش نمیاد چنین آدمی باشه .. گفتم : وای نه کاش گفته بودم پسر خالتماکبری : دروغ که گفتید دم گوش همم پچ پچ که میکنید الان زنگ میزنم خونوادت بیان پورمحمدیسرمه یک قدم به طرف و جلو برداشت و گریش بیشتر شد و گفت : خانم تو رو خدا بابام میکشتم غلط کردم دیگه ازین کارا نمیکنم به خدا نفهمی کردم ... مدرسم دیر شده بوداکبری : ساکت صداتو نشنومفلاحت :خانم اکبری زنگ بزن بگو خونواده این دختره بیانسرمه روی زمین نشست و سرشو تو دستاش گرفت و زار ردمن : ببخشید تو رو خدا چیزی به خونوادش نگیدفلاحت پوزخندی زد و گفت : نامزدشی که ترست از چیه ؟_ ببخشید بچگی کردم من دروغ گفتم اصلا بگید چقدر تقدیم کنم که راضی شید ؟فلاحت : فکر کردی بچه گیر آوردی با پول و رشوه دهنمو هم بیاری ؟ اصلا من باید به خونواده این دختر بگم تا بفهمن دخترشون چه دختریهتلفن رو برداشت و گفت : پور محمدی تلفنتونو بگوسرمه با گریه گفت : خانم غلط کردم تو رو جون بچت زنگ نزن_ خفه شو قسم بچه منو نخور بگو اگرم نگی از تو پروندت پیدا میکنمسرمه هق هق میکرد ... شماره رو هم نداد تا اکبری پیدا کرد ، شماره رو گرفت و تلفن رو به فلاحت داد .....فلاحت: منزل پور محمدی ؟_........_ شما پدر سرمه هستید ؟_........_ اگه میشه لطف کنید و تشریف بیارید مدرسه_........._ چون دخترتون با آقا پسری اومده مدرسه و اون پسر هم میگه نامزد دختر شماس من خودم رو موظف دونستم که به شما خبر بدم_.........._ ممنون ... چشم ... حتما .. منتظریم خدا نگه دارتونسرمه دیگه نایی براش نمونده بود بی حال روی زمین بود منم مثله بُت وایستاده بودم و نگران برخورد احمد بودم............................نیم ساعتی در همون حالت بودیم منم دیگه پاهام خشک شده بود ..... که یکهو در باز شد و نگاهمو به در دادم که احمد رو دیدماحمد : کو خانم فلاحت ؟ کجاس کسی که گفت نامزد این دخترس ؟فلاحت به من اشاره کرد تا اومدم به خودم بیام دست سنگین احمد سمته راست صورتم فرود اومداحمد : تازه دیشب رسیدی ... بذار برسی بعد دختر ساده و خرفت منو گول بزن و ازش سوء استفاده کن ... نمک به حروممن : احمد آق ....احمد : خفه صداتو نشنوم پسر رییسمی درست با ناموسم چیکار داری؟ این همه دختر خوشگل هست .... دختر منو بد نام کردی ... تکلیفتو معلوم میکنممن : بد نام چی ؟ مگه چیکار کردم ؟احمد محکم با دوتا دستش ضربه ای به سینم زد که چند قدم عقب رفتم و گفت : بدنام چی ؟ ما کل فامیلمون اینور شهرن و حالا میفهمم پسر عموم چرا صبی زنگ زده و میگه سرمه کجاس دخترم کارش داره .... خیلی پستی پسرمن : من که فقط خواستم برسونمش دیگه هر طور دوست داری فکر کناحمد : همتون عین همین اول میرسونینشون بعدم .....من : من چنین آدمی نیستم سرمه ام ....باز یه سیلی دیگه همون طرف زد و گفت : اسم این دختره رو دیگه با دهن کثیفت نگو ..نه اصلا بذار ببینم ، گفتی نامزدشی ؟ باشه پس ازین به بعد رسما نامزدش میشی ... منو خونوادم آبرو داریم مردکچشمام چهار تا شد و لال شده بودمسرمه : بابااحمد به طرفش حمله برد و یه لگد به کمرش زد و گفت : تو دیگه حرف بزنی زندت نمیذارم دختره بیشعور بی لیاقت ... لیاقت آزادی هم نداری .... که با پسر پولدارا میای ددر دودور... درستت میکنمیه لگد دیگه بهش زدمن : اینو از سرت بیرون کن احمداحمد : باشه پس ما فردا برای مجلس ختم سرمه خونه ایمپشت یقه مانتوشو گرفت و بلندش کرد و زد تو صورتش و یه لگد دیگه به شکمش زد و باز انداختتش روی زمین و به کار خودش ادامه داد و فلاحت و اکبری هم از ترس لب باز نمیکردن و تو خودشون جمع شده بودن ... سرمه دیگه داشت بیهوش میشدمدلم براش سوخت کاش گذاشته بودم همون عقب بشینه به ناچار چون از زدنش دست برداره گفتم : باشه احمد باشه هر چی تو بگی....کوشتیش ... تورو به حضرت عباس ولش کندست از زدن برداشت و سرشو بلند کرد و گفت : پس نامزد میکنین وگرنه که سرمه رو باید بری بهشت زهرا ملاقات کنیتو دلم گفته خدا نکنه ؛ لال شی الهیمن : تو باید به آقا بزرگ ایناام بگی میدونی که آقاجونم قبول نمیکنهاحمد : تو نگران اون نباش شده زمین و زمانو بهم میدوزم ولی آبرومو حفظ میکنمتوی دلم داشتم به خودم و قدم نحسم لعنت میفرستادم تازه دیشب رسیدیم .... به خاطر رسوندنش چه کتکا خورده و تازه میخواد من رو هم به زور با دخترش دخنرش نامزد کنه واااای این دیگه کیه حالا فعلا دست از زدنش برداشت و آقاجونم حتما قبول نمیکنه پس خیالم راحتهسرمه داشت از حال میرفت و ناله های خفیفی به گوشم میرسید...... احمد تنه محکمی بهم زد از در خارج شد و سرمه رو در همون حال گذاشت .....من : چیو نگاه میکنین شما دوتا ؟ خیالتون راحت شد ؟ یکیتون براش آب قند بیارهسری تکون دادن و دوتایی خارج شدن .... رفتم نزدیک سرمه که با صورت قرمز و خونی که از بینیش جاری بود مواجه شدم.... نشستم کنارشمن : سرمه ؟ ..... سرمه ؟پلکاش لرزید و ناله خفیفی کرد ..... فلاحت لیوان به دست بود و داشت قند هارو تو آب حل میکرد ....... سرشو بلند کردم و گذاشتم روی پام تا بهش آب قند بدم ، منم فکر میکردم با آب قند بهوش میادمن با عصبانیت گفتم : سریع تر .....سریع کنارم نشست و لیوانو دستم داد .. منم با قاشق کمی آب قند برداشتم و به زور لباشو باز کردم و آب قند رو تو دهنش ریختم ..... چند بار این عملو تکرار کردم ولی دیگه حتی ناله هم نمیکرد
چند بار به صورتش زدم و صداش کردم ولی عکس العملی نشون نمیداد ... من دیگه صبر نکردم و سریع بغلش کردم و یه طرف در رفتم و اکبری درو برام بازش کرد و وارد راه رو شدم که جمعیت زیادی دختر بود ولی با دیدن من و سرمه سکوت شد و بعد پچ پچ .... توجهی بهشون نکردم و دختری کنار در بود و با دیدن ما جیغی کشید و نزدیک شددختره : سرمه ؟ چی شده آقا ؟ شما کی هستید؟من : برو اونور حالش خوب نیست الانم وقت این حرفا نیستازش گذشتم و با دو از در خارج شدم و به ماشین که رسیدم نمیتونستم سوییچارو از جیبم در بیارم از کسیم نمیشد کمک گرفت که سوییچ رو از جیب شلوارم در بیاره به خاطر همین نشستم روی جدول کنار خیابون و سرمه رو هم گذاشتم روی پام درش آوردم و درا رو باز کردم..... سرمه رو دوباره بغل کردم و در عقب رو به زحمت باز کردم و خوابوندمش عقب و سریع ماشینو دور زدم و نشستم پشت فرمونجایی رو هم بلد نبودم همین طوری میروندم و گاهی وقتا هم یک آدرسی میپرسیدم .... آخه روز جمعه کدوم مدرسه ای بازه ؟ کلاس تقویتی بخوره تو سرتون....................رسیدم به بیمارستان و سریع ماشین و گذاشتم رو به رو بیمارستان و جای پارک هم نبود ماشین و همون جا گذاشتم و خاموشش کردم و پیاده شدم ، در عقب رو باز کردم و سرمه رو بغل کردم و درارو قفل کردم و به سمت در اورژانس دویدم ...... وارد بیمارستان شدم و پرستاری بهم نزدیک شدمن : خانم یه برانکار بیارید حالش بدهدختره به پسری که اون کنار وایستاده بود گفت که یک برانکار بیاره و به منم گفت که روی صندلی منتظر بشینم تا بیاد ..... نشستم روی صندلی و سرمه رو گذاشتم روی پام و به صورت خونیش دقیق شدم مقنعش رفته بود عقب و منم کشیدمش جلو .......... با صدای پرستار توجهم بهش جلب شدپرستار : آقا بخوابونیدش روی این و شماام اینجا منتظر باشیدمنم همون کارو کردم و نشستم روی صندلی و اوناام سرمه رو پشت پرده ها بردن ..... چشمامو بستم سرمو به دیوار تکیه دادم ...چند دقیقه ای تو اون حالت بودم که موبایلم زنگ خورد ، به صفحه گوشی نگاه کردم ؛ اسم آقاجون رو نشون داد ....تماس رو وصل کردممن : بله ؟آقاجون : سامی احمد چی میگه ؟_ نمیدونم ... چی گفته ؟_ میگه که تو ، تو مدرسه سرمه گفتی که نامزدشی ؟_ آقاجون من..._ جواب منم یک کلمس ؟_ خب ... خب .. چون مدیرشون بهش گیر داده بود مجبور شدم که بگم .... بله گفتم_تو باید میفهمیدی که احمد چقدر تعصبیه تازه چند تا از فامیلاشون دیدنتون .... الان کجایید ؟_ احمد سرمه رو کتک زد ، بیهوش شد منم آوردمش بیمارستان .... مامان بابا میدونن ؟_ بله_ چیکار کردن ؟_ اولش عصبانی شدن ولی الان آرومن ... حال سرمه چطوره ؟ فروغ خیلی بی قراری میکنه_ نمیدونم .... فعلا بردنش هنوز خبری بهم ندادن_ کدوم بیمارستانین ؟_ نمیدونم نفهمیدم_ خب از یه نفر بپرس من و فروغ بیایماز یه آقایی که کنارم نشسته بود پرسیدممرد : بیمارستان باهنرمن : آقاجون بیمارستان باهنر_ باشه پس ما میایمقطع کردم و پرستاری به طرفم اومد و گفت : شما این خانم رو آوردید ؟_ بله حالش چطوره ؟_ بدنش ضربه که زیاد خورده و بدنش کوفتس و دست چپش هم احتمالا شکسته و الان میخوان ببرنش عکس بگیرن بعدشم اگه شکسته بود گچ ...... ببخشید میخواستم بپرسم اسم بیمار چیه ؟_ سرمه پورمحمدی ... بهوش اومده ؟_ نه بعد از عکس دستش بهش سرم وصل میکنیم تا بهتر شه الان دکتر بهش دو تا آمپول زده شماام باید برید و هزینه بیمارستان رو بدید_ باشهاون رفت و بعدم سرمه رو بردن توی یه اتاقی و منم یاد ماشین افتادم ؛ رفتم بیرون تا جای درستی پارک کنم ..... بعد از پنج دیقه بالاخره یک جا پیدا کردم و برگشتم تو ..... پول بیمارستان رو حساب کردم و رفتم سرجام نشستم ....
بعد از پنج دیقه که اونجا نشسته بودم سرمه رو با دست گچ گرفته و بیهوش به راه رو آوردن بلند شدم و رفتم کنارشونپرستار : ایشونو به بخش منتقل میکنیم چون باید تا فردا تحت مراقبت باشن که خونریزی نکنه احتمالا نمیکنه ولی احتیاط شرط عقلهمن : خب اتفاقی که الان براش نیوفتاده ؟_ خدا رو شکر نهحرکت کردن و منم پشت سرشون رفتم ...... تو بخش که رسیدیم توی راه رو سومین در سمت چپ رو باز کرد و سرمه رو بردن تو منم پشت سرشون رفتمپسره : ببخشید آقا کمک میکنید که ما مریضتون رو بذاریم روی تخت ؟ چون خانم نمیتونن و بقیه آقایون هم کار داشنسری تکون دادم و ملافه قسمت سر سرمه رو گرفتم و با شمارش پسر سرمه رو روی تخت گذاشتیم ...... پرستار به دستش سرم وصل کرد به دست راستش و بعد از تنظیم کردن به بیرون رفت .....منم نشستم روی صندلی که موبایلم زنگ خورد ...آقاجون بود .... من : سلام_ سلام ما تو اورژانسیم شما کجایید ؟_ الان سرمه رو آوردن توی بخش_ کدوم اتاق ؟بلند شدم و پشت در رو نگاه کردم و گفتم : 103_ پس ما الان میایمقطع کردم و نشستم روی صندلی و خودمو کشیدم پایین تر تا سرم به پشتی صندلی برسه ، ولی نرسید ... به صورت سرمه نگاه کردم ، دیگه اثری از خونای چند ساعت پیش نبود ولی کبودی کنار چشمش و روی پیشونیش بودو گوشه لبشم یکم پاره شده بوددر باز شد و فروغ با چهره ی گریون وارد شد و پشت سرشم آقاجون و مامانم .... از جام بلند شدم و سر یه زیر سلام کردم و فقط جواب آقاجون رو شنیدمفروغ با گریه گفت : الهی مادر فدات شه چی به روزت آورده این نامرد ... الهی دورت بگردم چشماتو باز کن مادربه تخت رسید و خودشو روی شکم سرمه انداخت که چهره سرمه یکم جمع شد انگار درد دارهمن : فروغ خانم بلند شید از روی شکمش حتما درد داره چون صورتشو حرکت دادفروغ بلند شد و به چهره سرمه دقیق شد و گفت : سرمه ؟ ... سرمه مادر ؟ ... جوابمو بده فداتشم .... تو که میدونستی بابات چه اخلاقی داره آخه چرا با آقا رفتی مدرسه ؟پلکای سرمه لرزید ولی بازشون نکرد و دوباره بی حرکت شدمامان : فروغ آروم باش خوب نیست که این همه بالای سر مریض گریه کننرفت کنارشو فروغ رو به زور روی صندلی نشوند و شونه هاش رو ماساژ میدادآقاجون : سامی بیا بریم تو محوطه کارت دارم_ چشمپشت سر آقاجون از در خارج شدم و به حیاط بیمارستان رفتیم و روی نیمکتای سنگی نشستیمآقاجون : خلق و خوی احمد که دستت اومد ؟_ بله_ احمد امروز صبح بهم گفت چون آبروشونو بردی قبول کردی واقعا باهاش نامزد کنی ، آره ؟_ اون موقع چون داشت سرمه رو در حد مرگ میزد گفتم ، چونکه ولش کنه_ ولی احمد این حرف تو رو باور کرده و یه بلندگو گرفته دستشو هرکی سراغ سرمه رو میگرفت میگفت که نامزدین ، حالا تکلیف چیه ؟ تکلیف آبرو سرمه ؟_ اینه ، که این نامزدی فقط به خواست احمده گفته دوماد از پسر رییس بودن بهتر ؟ میخواسته تورم کنهآقاجون که معلوم بود عصبانیه ولی سعی در کنترلش داره گفت : مگه تو کی هستی ؟ که ادعا میکنی ؟ پسر رییسی که باش حالا چون اونا پول ندارن آدم نیستن ؟ شخصیت ندارن ؟ ببین سامی من این جمله رو از بچگی تو گوشت خوندم که غرور زیادیش آدمو از پا میندازه حالا تو میگی که پسر رییسم ؟ ببین تو هنوز جوونی... رییسم برای خودمم توام راهت سواست .. تو خونه داری ؟ ماشین داری ؟ پدرت الان پول داره ؟ روزی که پول داشت تموم شد سامی خان الان خودتیو خودت باید پای این غلطی که کردی وایستی_ من فقط میخواستم که براش درد سر نشم ....آقاجون پرید وسط حرفم و گفت : ولی شدی .... به قول خودت پسر رییس تورو چه به بچه کارگر سوار کردن خب راهتو میرفتی_ دیرش شده بود ماشینم نبود_ نبود که نبود حالا دختر بیچاره آش لاش افتاده تو بیمارستان پدرشم دوره کرده که سامی نامزد دخترمه حالا چه غلطی میخوای بکنی ؟_ یک کلام من با سرمه نامزد نیستم ... چطور نامزدی ایه که توی یک روز آشنایی اتفاق میوفته ؟_ من نمیدونم خودت گفتی نامزدشی لابد ازش شناخت داری دیگه در ضمن آبی که ریخته بشه دیگه جمع نمیشه آبروی سرمه ام همینطوره ... تو خیلی نامردی اگه پای حرف نسنجیده ای که زدی واینستی ... اگه جا بزنی ، این دختر دیگه جایی توی خونواده نداره و به یه چشم دیگه نگاش میکنن ... تازه تو خونواده احمد اینا رسمه که کسی نامزد کنه و بهم بزنه ، اون دختر مطلقه هستو فقط پیر مردا و مردای بچه دار میان خواستگاریشون و از پسر مجرد هم دیگه خبری نیست .... حالا کلاهتو قاضی کن و فکر کن سامی ... به آبروی این دختر فکر کنآقاجون رفت داخل و من و با فکر و خیالام تنها گذاشت ..... فکرم رفت سمته حرفای آقاجون ، دلم براش سوخت ... ولی نه خودش که اخلاق باباشو میدونست چرا سوار شد ؟ ..... همه تقصیرا گردن خودشه اگر اتفاقی بیوفته خودش مسئوله نه من .... آره همینه خودش باید تاوان اشتباهشو بده .... پس من دیگه شریکش نیستم شاید ته قلبم عذاب وجدانمو حس کنم ولی نه به قیمت تباهی آیندم
مصمم شدم تا جواب رو همین الان به همه بدم .. بلند شدم و رفتم تو ..... با تقه ای که به در زدم وارد شدم .... و کنار آقاجون وایستادم که نگاهم به سرمه افتاد ، چشماش باز بود و داشت با غم نگام میکردمن : ببخشید میخواستم یه چیزی بگم .... من تصمیمم رو گرفتم (چشماشو بست ) .... متاسفم ولی من به حرف احمد گوش نمیدم و سرمه خودش اخلاق پدرشو میدونست پس باید تاوان کاریو که کرده بدهچشماش باز شد شروع به باریدن کرد و گفت : بله آقا راست میگن من خودم غلط اضافه کردم ... خودمم تاوانشو میدم ... نمیخوام آقارو به خاطر خودخواهیه پدرم بد بخت کنم ... من از شما انتظار ندارم که خواستشو قبول کنید ... خودم تاوان میدمآقاجون دم گوشم گفت : فکر میکردم مرد تر از این حرفایی ولی اشتباه میکردم و سرمه مرد تر از تو بود که جور اشتباهشو میخواد با مردونگی و تنها بده و از آبروشم گذشت و به ازدواج با مردای پیر راضی شده ولی تو ....آقاجون رفت بیرون و ولی من بازم دلیلی برای ازدواج با سرمه پیدا نکردم هرکی خربزه میخوره پای لرزشم میشینهمامان سرشو پایین انداخت و فروغ و سرمه هم بی صدا گریه میکردنمن : مامان من میرم خونه خسته ام_ باشه.... نهارم بخور_ باشه خدافظاز اتاق خارج شدم و رفتم تو محوطه ولی خبری از آقاجون نبود ....... از بیمارستان اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و پامو روی گاز فشار دادم ... فقط دو بار وایستادم تا آدرس بپرسم و دیگه فکرم مشغول بود و فقط راه خیابون رو میرفتم .......به خونه که رسیدم با ریموت درو باز کردم و داخل شدم و ماشین رو زیر درختا پارک کردم و پیاده شدم ............ رفتم تو که دیدم آقاجون و بابا تو نشیمن دارن صحبت میکنن ..چرا آقاجون صبر نکرد با من بیاد ؟من : سلامآقاجون جوابمو نداد ولی بابا جواب دادبابا : سامی ؟_ بله ؟_ بیا بشین میخوایم صحبت کنیمنشستم روی مبل رو به رو آقاجونبابا : تکلیف سرمه چیه ؟من : اون که اخلاق باباشو میدونست نباید سوار میشد من اومدم ثواب کنم کباب شدمبابا : ولی آقاجون میگه که دیگه این دختر بدبخت میشه_ ببخشید ولی به من ربطی ندارهآقاجون بلند شد و به بابام گفت : فرهاد تو تربیت بچت کم گذاشتی مردونگیو فراموش کردی که بهش یاد بدیآقاجون رفت و بابا سری از روی تاسف برام تکون دادمن : حالا هر جور که دوس دارید فکر کنید من آیندمو به خاطر این دختر تباه نمیکنمبابا بلند شد و رفت ، منم رفتم تو آشپزخونه و از تو یخچال بطری آبو برداشتم و دوتا لیوان آب خوردم ، رفتم بالا و تو اتاقم جا گرفتم .... لباسامو عوض کردم روی تخت دراز کشیدم و بیخیال خوابیدم**********************نمیدونم ساعت چند بود ولی هوا تاریک بود که بیدار شدم و روی تخت نشستم ، به صفحه گوشیم نگاه کردم که ساعت ۲ رو نشون میداد ...... رفتم دستشویی و بعد از وضو نمازای دیروزمو خوندم و بعدم لپتاپمو برداشتم و نشستم روی تخت و یه چرخی تو facebook زدم و ساعتای ۳:۳۰ بود که کرمم گرفت رضا رو اذیت کنم موبایلمو برداشتم و بهش زنگ زدم تا از خواب بپره ...با دومین بوق سرحال جواب داد : جونم رفیق ؟من ضایع شده بودم در حد المپیک .... گفتم : سلام چطوری خوبی ؟خندید و گفت : ضایع ... خوبم تو خوبی ؟ این موقع شب کارم داشتی ؟_ نه همینطوری زنگ زدم_ خب برادر من بگو کرم داشتی میخواستی منو از خواب بیدار کنی که خدارو شکر بیدار بودم_ تا این موقع شب بیدار بودی چیکار ؟_ هیچی با یه دختره دوست شدم اول راهنماییه یعنی مُردم از خنده_ چرا ؟_ بهش گفتم من ۱۴ سالمه اونم حسابی خر کیف شد که یه دوس پسر دهه ۷۰ پیدا کرده وای نمیدونی چقدر زود باوره بچه_ کوفت رضا تو به بچه هم رحم نمیکنی ؟_ بچه خودش به من تک زنگ زد که بالاخره باهم دوست شدیم تازه اسمشم شیماست اسم داداششم شهرام و داداشش همسن منه یعنی ۱۴ سالخندیدم و گفتم : یه تختت کمه_ باید اینجا بودی ایقدر اِس اِم اِساش خنده دارن در حد همون ۱۱ ساله ها_ چی میگه مگه ؟_ نوشته بود " نمکدان در نمک شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد "زد زیر خنده منم با صدای بلند خندیدم و گفتم : خیلی مسخره اینرضا : لطف داری ... تو اونجا چیکار میکنی ؟_ هیچی تو این یک روز من چیکار میتونم بکنم ؟_ گفتم شاید شوفری ، آبدارچی ای چیزی قبولت کردن_ گمشو این شغلا فقط و فقط به خودت میاد_ غلط کردی به شیما میگم اذیتم میکنیا_ بگو فداتشم_ باشه .... چه خبر ؟یاد جریان خودمو سرمه افتادم و براش تعریف کردمرضا : خب دیوانه نامزد کنین که به قول آقاجونت مرد باش و بعد از چند وقتم نامزدیو بهم بزن_ چه فرقی میکنه ؟ چه الان چه یکسال دیگه آیندش همین میشه_ حالا خوشگل هست ؟_ تو چیکار به قیافش داری ؟_ همینطوری مامانم دنبال یه زن خوب برامه_ کوفت رضا من چیکار کنم ؟_ چمیدونم زندگی خودته هر کار خودت صلاح میدونی به من هیچ ربطی نداره_ باشه بابا چرا میزنی ؟یکم دیگه با رضا چرت و پرت گفتیم قطع کردم که فهمیدم دارن اذان میگن .... یعنی من اینهمه با رضا حرف زدم ؟ ... رفتم نمازمو خوندم و بعدم رفتم پایین و از تو یخچال یه دونه کتلت برداشتم و خوردم و یه سیبم با خودم بردم بالا ...... یه فیلم از توی کشو برداشتم و تو لپتاپم گذاشتم و نگاه کردم
فیلمش خیلی طولانی بود و هواام روشن شده بود نگاهی به ساعتم کردم ۹ بود ولی هنوز تموم نشده بود .... دیگه گفتم ۴ ساعت که نگاه کردم تهشم ببینم ................... ساعتای ۱۰ بود که تموم شد و صدای گریه ای از تو حیاط میومد خودمو به پنجره رسوندم ، سرمه با صورتی رنگ پریده پشت فروغ ، از دست احمد پناه گرفته بود ؛ آقاجون و مامانجون وبابا و مامانم تو حیاط بودن و آقاجون سعی میکرد احمد رو آروم کنهسرمه : من هیچکاری نکردم دیرم شده بود و آقاام منو رسوندن من نمیخوام آقارو بد بخت کنماحمد : تو غلط میکنی .... تو بیشعور با پسره نامحرم رفتی به قول خودت مدرسه و فامیلاام دیدنت آبرومو بردیسرمه : من زن پیر مردا میشم ولی با آقا نه ، اونا هیچ تقصیری نداشتن تو میخوای از آب گل آلود ماهی بگیری و دوماد پولدار گیرت بیاد ولی کور خوندیسروشم به جمعشون اضافه شد و گریه میکرداحمد به طرف سرمه رفت و فروغ رو هول داد و چاقویی از جیبش بیرون کشید و سرمه رو تو بغلش گرفت ، چاقورو روی گلوش گذاشت و گفت : دختر کثیفی مثل تو رو باید کشت حالا آبروی منو بردی نمیخوای زنش بشی ؟ به درک صد سال سیاهسرمه با صدای بلند گریه میکرد و میگفت : بهتر ... بکش و هم منو راحت کن هم آقا روآقاجون : احمد ولش کناحمد : نه خیر این دختر رو باید کشت یه لجن کمتر بهتر که میخواد ازدواج نکنهفروغ : احمد جون مادرت ولش کن دخترمو خب آقا نمیخوادش چرا نمیفهمی ؟ سامی خان بیا و بگو که نمیخوایش بلکه ولش کردمنم از اتاقم خارج شدم و رفتم پایین و وارد حیاط شدممن : احمد ولش کن من نمیخوام ازدواج کنم زوره ؟احمد : نه زور نیست من فقط دیگه همچین دختریو نمیخوامچاقورو یکم فشار دادآقاجون داد کشید : سامییییییمن با دو دلی گفتم : خیله خب باشه ولش کناحمد : تو ، تو مدرسه هم همینو گفتی ولی الان جا زدیآقاجون : دیگه غلط میکنه که جا بزنه تو ول کن سرمه رواحمد : زود باید عقدش کنه وگرنه من این دختر رو میکشمبابا : باشه ولش کن کوشتیشاحمد سرمه رو ول کرد و اونم روی زمین افتاد مقنعش پاره شده بود و گلوشم زخم شده بود ، گلوشو با دست سالش گرفت و گریه میکرد ... مامان و فروغ به طرفش رفتن و بلندش کردن ، روی پله ها نشوندنشآقاجون : سامی بیا تو کتابخونهآقاجون رفت و منم پشت سرش روانه کتابخونه شدم و نشستیم روی صندلی های چوبی دور میزآقاجون : فکر میکردم از مردونگی بویی نبردی ولی اشتباه میکردم .... ببین سامی باید پای حرفی که زدی وایستیمن : مگه چاره دیگه ایم دارم ؟_ داشته یا نداشته باید قبولش کنی ...... قبول اینکه وقتی عقدتون بسته شد سرمه زنته فکر اینکه دو روز دیگه طلاقش میدم و راحت میشم رو از سرت بیرون کن دیگه وقتی سرمه زنت شد باید تا آخر عمر زنت بمونه مادر بچت اگر که قبول کردن اینا برات سخته همین الان به احمد بگو که کار سرمه رو یکسره کنه و توام راحت شی_ چطور شما این چیزا رو قبول میکنید ؟_ من و مادر پدرت قبول کردیم چون اون دختر گناهی نداره فقط یه پدر غیرتی داره .... قدیما یه چیزی شبیه این اتفاق برای برادرم افتاد که آقاجونم فاطمه رو عقدش کرد و نذاشت آبروی اون دختر ریخته شه و همین رو هم به ما گفته بود که نذاریم آبروی کسی ریخته شه ... ببین سام با هر دستی بدی با همون دست پس میگیری اگه الان آبروی این دختر ریخته شه و توام باهاش ازدواج نکنی و با یه دختر دیگه ازدواج کنی مطمئن باش آبروی دخترت ریخته نشه آبروی نوت ریختس .... خدا جواب دلشکسته رو زود میده پسر_ اصلا من سرمه رو عقدش کردم وقتی نه کاری نه پولی نه خونه ای ، با هیچی خوشبخت میشه ؟_ اولا که شما عقدش میکنید ولی قرار نیست که زود برید سر زندگیتون ، تا جناب عالی به کارت سر و سامان بدی و منم یه خونه تو خیابون هزارو یکشب دارم اگر تا اون موقع نتونستی خونه ای جور کنی ، اوندخونه رو بهتون میدم_ ولی من علاقه ای بهش ندارم_ کم کم خودش میاد قدیما که دختر و پسر روز عروسیشون همدیگرو میدیدن چیکار میکردن ؟_ خب اونا مجبوری زندگی میکردن .... میسوختن و میساختن_ منم روز عروسیم فریبا رو دیدم سوختم و ساختم ؟ ... شاید اولش از هم خوشمون نمیومد ولی بعد از چند ماه جونمون برای هم در میرفت_ چمیدونم چیکار کنم_ هیچی فقط شما یه زن خوشگل میگیریخندیدم و گفتم : آقاجون ..خندید و گفت : نگران نباش سامی من دلم روشنه توی این یک سالی که اینجا بودن فهمیدم که دختر خوبیه و میتونه زندگی ای رو بچرخونه باید از امروز شروع کنی و دوسش داشته باشی که هم زندگی برای تو تلخ نشه هم سرمه_ ولی سخته که تظاهر کنی که دوسش داری_ من نمیگم تظاهر کن خودت باش ولی همیشه به خودت یاد آوری کن که محرمته و زنتچاره ای نبود فقط چطور شد که زود قبول کردم ؟ چطور خانوادم پذیرفتن ؟ ولی من باید این واقعیت رو قبول کنم که سرمه داره محرمم میشه ...سرمو تکون دادم_ حالا برو ببین هیچیش نشده باشه_ باشه
بلند شدم و رفتم بیرون و که دیدم مامان و فروغ و سرمه تو هال روی مبلا نشستن و سرمه تو بغل فروغهمن : مامان ؟با مهربونی نگام کرد اصلا فکر نمیکردم که مامان بابا راضی باشن که تک فرزندشون با سرمه ازدواج کنهمامان : جونم ؟_ حاله سرمه خوبه ؟ میخواین ببریمش بیمارستان ؟فروغ : نه آقا یکم زیر گلوش زخم شده بود که ضد عفونیش کردم و بستمشمامان : فروغ کی به دامادش میگه آقا که تو دومیش باشی ؟سرمه چشماش بسته بود ولی گونه هاش سرخ شد و لبشو به دندون کشیدفروغ : خانم خدا مرگم بده نفرمایید بنده خدا آقا گیر احمد افتاده .... آقا به خدا اگر راضی نیستید من سرمه رو فراری میدم ...من : دیگه خودم قبول کردم ..... حالش خوبه ؟ دستش درد نمیکنه ؟فروغ : خیر از جوونیت ببینی آقا بله بهتره فقط دستش یکم درد میکنه که دکتر بهش قرص داده که وقتی دردش شدید شد بخورهمن : خب خدارو شکر .... مامان من میرم دنبال کاراممامان : باشهآقاجون بیرون اومد و گفت : منم میام ...من یه چیزی یادم اومد ، یه دوستی دارم که یک شرکت نقشه کشی داره میخوای بریم اونجا شاید از روی رفاقت قبول کرد_ بله خیلی خوبه به رشته منم میخوره_ پس برو لباستو عوض کن و سوییچ رو هم بیار و بعدم یه صبحانه بخوریم و بربم_ چشمرفتم بالا و یه شلوار کتون مشکی با پیراهن سفید و پالتو مشکیم رو پوشیدم و شال گردن مشکیمو انداختم گردنم ، سوییچ و موبایلمو برداشتم و رفتم پایین و دیدم سرمه با اون حال زارش داره پنیر و سبزی میبره تو سالنمن : کی گفت تو بلندشی کار کنی ؟سرمه : بله آقا ؟_ باز گفت ازین به بعد بگو سام تکرار کن ... سام ... لازم نکرده تو کار کنی بده من_ نه آق( حرفشو خورد)....خودم میبرممن : بده به من ببینماز دستش کشیدم و گفتم : سرمه بیا بشین_ نه ما باید تو آشپز خونه بخوریمصدای آقاجونو از پشت سرم شنیدم : تو دیگه عروس مایی بیا تو سالن ... در ضمن روی حرف سامی هم حرف نباشهسرمه : چشم .... ولی آقابزرگ ما عادت داریم تو آشپزخونه بخوریم من یکم معذبم ...آقاجون : این دفعه رو باشه ولی باید عادت کنیسرمه : چشماقاجون رفت و منم پشت سرش وارد شدم و پنیر و سبزیو روی میز گذاشتم و پالتومو پشت صندلی آویزون کردم و همه سر جاهای خودشون نشستنآقاجون : قبل از شروع بگم که ازین به بعد خونواده احمد هم با ما غذا میخورن چون دخترشون عروس این خونوادسهمه با حرف آقاجون با مهربونی رضایت خودشونو اعلام کردن ..........بعد از صبحانه با آقاجون رفتیم شرکت و آقای شعبانی ...... منو حتما از روی دوستی با آقاجون استخدام کرد و قرار شد از چند روز بعد کارم رو شروع کنم .....ساعتای ۱:۳۰ بود که رسیدیم خونه ...... ماشین و تو حیاط پارک کردم و رفتیم تو که دیدم همه خونواده ما و احمد تو هال نشستن حتی خود احمد هم بود و با خیال راحت داشت میوه میخورد و سرمه هم با سر پایین کنار مامان نشسته بودما سلام کردیم و همه جوابمونو دادن و ما هم نشستیماحمد : ببخشید آقا بزرگ من میخواستم چیزی عرض کنمآقاجون پوزخندی زد و گفت : شما امر بفرماییداحمد مثلا خجالت کشید و گفت : بابت رفتارام عذر میخوام .... من میخواستم یک مطلبیو خدمتتون عرض کنم که با رضایت همه باشهنکه تا حالا بوده ؟!!!!آقاجون : بگو_ من محضر وقت گرفتمآقاجون : باریکلا ، ما خودمون نمیتونستیم وقت بگیریم که تو گرفتی ؟ از تو بزرگتر اینجا نبود ؟احمد : ببخشید آقا گفتم شاید آقا سامی باز جا بزننآقاجون: نوه من مَرده حالا بگو برای کی وقت گرفتی ؟_ برای سه شنبهآقاجون : باز خوبه که برای فردا وقت نگرفتی .... از تو بعید نیست ......فروغ از آشپزخونه با دو تا چایی خارج شد و به آقاجون تعارف کردآقاجون : فروغ نهارت حاضر نیست ؟فروغ : بله هست_ پس میزو بچین گشنمونه چایی نمیخواد_ چشمفروغ رفت و سرمه خواست بلند شه که نگاهش به نگاهم قفل شد و من یه چشم غره بهش رفتم که نشست ( آخ فدای جذبه )
نگاهمو از سرمه گرفتم و چشمامو چرخوندم که دیدم آقاجون بهم لبخند معنا داری زد و بعدم بابا مامان باهم خندیدن احتمالا اوناام فهمیدن ؛ خودمم خندم گرفت و به سروش نگاه کردم که داشت به طرف سرمه میرفت .... میخواست بره تو بغل سرمه و از پاش بالا میرفت و سرمه هم با دست راستش کمکش کرد تا روی پاش بشینه و باهاش آروم حرف میزد و بوس میکرد و سروشم بوس کرد ...فروغ : بفرمایید نهارهمه بلند شدیم و رفتیم تو سالن و نشستیم احمد کنار من و سرمه و فروغ و سروش هم کنار مامان و همه شروع کردیمبعد از نهار خانما البته به جز سرمه با کمک هم سفره رو جمع کردن و ماام نشستیم تو هال و سرمه دست سروشو گرفت و رفت بیرون ، حتما میرن تو ساختمان خودشون ..... احمد هم رفت و مامان و مامانجون هم نشستنمامان : سامی باید خریدم برید_ خرید ؟_ برای عقد دیگه بالاخره سرمه ام دختر و آرزو هایی داره_ باشه ... راستی منم استخدام شدم و باید از دو شنبه برم شرکت آقای شعبانیبابا : چه خوب_ آره .... شما چیکار میکنین ؟آقاجون : من یکم کمک میکنم هم یکم از پول طلبکارا رو بدی هم اینکه بیای پیش خودم تو کارای دفتری کمکم کنی و بهت پول خوبی میدم تا بتونی کم کم پول جمع کنی و بهشون بدیبابا : ممنون آقاجون خیلی ممنونمامانجون : راستی یادم رفت بگم رامین زنگ زد گفت که عصر با سحر و پرنیان میان اینجامن : چه خوب دلم خیلی براشون تنگ شدهبعد از یه ربع صحبت ، همه رفتن تا بخوابن منم پالتومو پوشیدم و رفتم تو حیاط که دیدم سرمه نشسته زیر درخت و داره گریه میکنه رفتم جلو که متوجه من شد و خواست برهمن : واستاایستاد و منم روی تاب نشستم و گفتم : بیا بشینیواش یواش اومد و با فاصله نشست روی تاب و سرشو انداخت پایین و اشکاشو پاک کردگفتم : چرا گریه میکردی ؟باز گریش شروع شد گفت : به خدا ... من ... نمیخواستم ... که ... شما ...من : هیسسسس آروم دختر من خودم قبول کردم ( با شیطنت ادامه دادم ) تازه یه زن گیرم میاد و بچه سر به راهی میشمسرخ شد و خنده ریزی کرد و سرشو انداخت پایینمن : فردا باید بریم خرید_ خرید چی ؟_ مثلا عقده ها_ نه آقا چیزی لازم نیست بخریم_ آقا ؟_ ببخشید سامی خان_ خان ؟_ ببخشیدبلند شد و رفت حتما میدونست تا نَگه " ســـام " من ولش نمیکنم ....... دلم براش میسوخت خیلی سخته که آدم همچین پدری داشته باشهبلند شدم و رفتم تو اتاقم و خوابیدم .......**************با احساس اینکه داره چیزی به گوشم میره از خواب پریدم و با ترس روی تخت نشستم ، دایی رو دیدم که داره میخنده فهمیدم که با دستمال لوله شده ای که تو دستش بود تو گوشم میکرددایی : چقدر میخوابی شاه دامادمن : سلام کِی اومدین ؟_ علیک سلام ... نیم ساعتی میشه_ پرنیان و سحر خانمم اومدن ؟_ پس چی پرنیان میخواد پسر عمه شو بشناسهخندیدیم و بلند شد و گفت : ما پایین منتظریم .... شــــاه دامادخندیدم و اونم رفت ..... یه شلوار جین آبی و بلوز آستین بلند یشمیم رو هم پوشیدم و آستیناشو یکم بالا کشیدم و رفتم پایین .... که دیدم همه هستن به جز سرمه و سروشمن : سلامسحر بلند شد و جوابمو داد و پرنیان هم داشت از سر و کول دایی بالا میرفت ، نشستم کنار دایی و پرنیان رو گرفتم و گذاشتم روی پامپرنیان با بغض بهم نگاه کرددایی گفت : بده دخترمو از قیافه وحشتناکت میترسهمامان : نه اتفاقا بغض کرده که پسر خوشگل خوشتیپم از دستش پرید و صاحب پیدا کردهدایی : بیا بغل بابا دخترم همچین میگن انگار ترشیدیخندیدیم و منم پرنیان رو محکم تو بغلم نگه داشتم و اونم بعد از پنج دقیقه براش عادی شد و دیگه بد قِلِقی نکرداحمد : ایشالا بچه خودتون سامی خانخندید ( رو آب بخندی )مامان : فروغ سرمه کجاس ؟_ خانم قرصشو گم کردم دستش درد میکرد دراز کشیده بلکم خواب رفتمامان : قرص چی بود به سام بگو بره بگیره براش_ نه نه زحمت میشه من بهش یکم دارو گیاهی دادم تا آروم شه سروشم پیششه تا اگه دردش زیاد شد صدام بزنهآقاجون : نه سامی میگیره چرا درد بکشهآقاجون بهم اشاره کرد تا چیزی بگممن : فروغ خانم اسم قرصشو بگو تا برم بگیرمفروغ : الهی من لال شم ... زحمتیم همیشهمامانجون : خدا نکنه مادر بگو دیگهفروغ با شرمندگی اسم قرصو گفت .......با ماشین آقاجون رفتم از داروخونه همون نزدیکا قرصشو خرید و برگشتم خونه .... ماشینو پارک کردم و وارد خونه شدممامان : خریدی ؟_ بله_ خب برو بهش بده دیگه چرا اومدی اینجا ؟نگاهی به احمد کردم که اخم کرده بود بهش اشاره کردم که مامان قضیه رو گرفتفروغ : من بهش میدمبلند شد و اومد پلاستیک رو ازم گرفت و خارج شد و به طرف ساختمانشون رفت
نیم ساعتی صحبت کردیم و احمدم هی خودشو قاطی میکرد و منم اصلا بهش توجه نمیکردم ...... فروغ و سروش وارد شدن و فروغ سروش رو با خودش به آشپزخونه ....... بعد از چند دیقه فروغ با سینی چایی وارد شدمامان : حال سرمه بهتره ؟_ بله خانم بهش قرص دادم و الانم خواب رفتهمامانجون : نباید تنهاش میذاشتیش_ دیگه که کاری ندارهچایی هارو تعارف کرد و بعدم کیک آورد و چاییمونو با کیک خوردیمفروغ هر از گاهی به سرمه سر میزد و برمیگشت و پرنیان و سروش هم باهم بازی میکردن ..... منو داییم با هم حرف میزدیم ، آقاجون و بابا و احمد باهم و مامان و مامانجونم با هم ولی فروغ همش تو آشپزخونه داشت شام درست میکردبعد از شام دایی اینا رفتن و همه به اتاقاشون رفتن تا بخوابننشستم جلو تلوزیون و شبکه ها رو پایین بالا میکردم که دیدم یه فیلم زبون اصلی داره نشون میده و پایینشم (18_) و از صحنه های فیلم فهمیدم که ترسناکه منم یهو هوس کردم ؛ چراغا رو خاموش کردم که حساس تر بشه و صداشم کم کردم تا کسی بیدار نشه ...........................
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
گوناگون از وب
loading...
#5
یه قسمت از فیلم بود که یک روح تو جنگل دنبال یک دختره میره و اونم گم شده بود میشینه روی صخره ای و که احساس میکنه کسی داره گلوشو فشار میده و از دهنش خون میریخت ....یهو صدای جیغ خفه ای شنیدم ، برگشتم و به در هال نگاه کردم سرمه بود و دستشم جلو دهنش گذاشته بود و توی تاریکی چشماش معلوم نبود ؛ بلند شدم و به طرفش رفتم و کلید برق رو که کنار در بود زدمگفتم : سرمه خوبی ؟نشست روی زمین و سرشو به در تکیه داد .... نشستم کنارشو گفتم : سرمه ؟نگام کرد ، چشماش قرمز بودسرمه : ب ب بله فقط ....ت ت ترس س سیدم_ از فیلم ؟_ هم ... از فیلم .. هم فکر کردم همه خوابن_ برای چی اومدی اینجا ؟_ اومدم نبات ببرم آخه فکر کنم بابام سردیش کرده میخوام بهش چایی نبات بدم ، مامانم خواب بود من اومدمچقدر به فکر پدرشه اونم همچین پدری که این همه بلا سرش آورده_ بیا بردار بروبلند شدم و رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و به ادامه فیلمم پرداختم و سرمه ام رفت تو آشپزخونه و با پلاستیک کوچیکی که توش نبات بود خارج شدسرمه : ببخشید .... شب به خیر خدافظداشت از در خارج میشد که صداش زدممن : سرمه ؟نگام کرد و گفت : بله ؟_ چراغ رو هم خاموش کن_ چشمچراغو خاموش کرد و ولی یکم با شک راه میرفت انگار میخواست چیزی بگه ولی روش نمیشدمن : کاری داری ؟_ ن نه_ بگو چیکار داری ؟_ ببخشید میشه ... میشه_ میشه چی ؟_ من یکم ترسیدم اگه میشه .... دم در وایستین .... هیچی_ کامل بگو_ خب اگه میشه وایستین دم در تا من برم اون طرف چون یکم میترسم ، حیاط هم تاریکه_ باشهبلند شدم و رفتم دم در اونم رفت و هر چند ثانیه ای بر میگشت و نگام میکرد ..... وارد ساختمانشون شد که منم برگشتم تو که دیدم تیتراژ فیلم داره میره ، نفهمیدم آخرش چی شد .... تلوزیونو خاموش کردم و رفتم تا بخوابم*************************صبح با صدای موبایلم بیدار شدم و با چشمای بسته جواب دادممن : بله ؟صدای مامان توی گوشی پیچید : بلند شو سامی ساعت ۹ تازه قرار بود با سرمه بری خرید ولی سرمه نمیتونه بیاد ، بدنش درد میکنهمامان فرصت نداد من سلام کنم_ سلام ، خب پس چرا منو بیدار کردین ؟_ بیا صبحانه ... میخوای ساعت ۱۲ خدمتتون زنگ بزنم ؟_ باشه الان میام_ با من میریم خرید_ باشه_ پس زود بیا که کلی کار داریم_ چشــــــــــــمقطع کردم و بعد از چند دیقه چشمامو باز کردم و نشستم روی تخت ، دستامو به طرفین کشیدم و بلند شدم و بعد از شستشویی بر گشتم تو اتاق و لباسای بیرونمو پوشیدم و رفتم پایین و وارد سالن غذاخوری شدم

بعد از صبحانه مامان جان دستور دادن چون سرمه نمیتونه بیاد، باید با مامان برم خریدکفشامو پوشیدم و رفتم ماشینو روشن کردم و بخاری رو هم روشن کردم ، درو باز کردم و مامان هم اومد و حرکت کردیممامان : باید بریم بازار زرگری برای خرید حلقه_ کجا هست ؟_ باید بریم میدون ارگ به طرف شریعتی اونجاس تو برو من راه و بهت نشون میدمحرکت کردم و به همون طرفی که مامان میگفت.................................پشت یکی از ویترین های طلا فروشی وایستادیم و مامان دستشو روی شیشه گذاشت و گفت : اون خوشگله نه ؟_ کدوم ؟_ از سمت چپ ردیف سومی ، اولیشیه حلقه ساده بود که روی اون نگین هایی به صورت نا مرتبی پخش بودنمن : آره خوشگل و سادس_ برای خودتم یه چیزی پسند کن_ پلاتین میگیرم .... حالا بیاید بریم تو بگیم حلقه های پلاتینشو بیارهبا هم وارد شدیم و مامان گفت که اون حلقه رو بیاره و از نزدیک خوشگل تر بود .... منم یه حلقه ساده و بدون هیچ نگینی انتخاب کردم و مامان یه گردنبند به شکل قلب تو خالی بزرگ و توی قلب یک قلب کوچیک تر آویزون بود و طلایی رنگ ، برای کادوش خرید و من حلقه هارو با کارتی که بابا بهم داد حساب کردم و مامان گردنبند رو .... مامان چند تا مانتو به رنگای سفید و آبی و صورتی خیلی کمرنگ هم براش برداشت و با شال و روسری ستش و دو تا شلوار یکی لی سفید اون یکی هم کتون سرمه ای........وقتی رسیدیم خونه از خستگی هلاک بودم ؛ ساعت ۲ بود و پاکتارو برداشتم و رفتیم تو منم وسایل رو روی مبل گذاشتم و بدون اینکه به هیچ کجا سرک بکشم رفتم بالا و تو اتاقم ، پالتومو در آوردم و دراز کشیدم و چند دقیقه ای بعد یکی در زدمن : بفرماییدفروغ درو باز کرد و با یه سینی وارد شدفروغ گفت : سلام سامی خان شرمنده تو رو خدا بیاید چایی بخورید خستگیتون رفع شه_ سلام ممنون فروغ خانمسینی رو روی میز گذاشت و توش سینی چایی با شیرینی بود ..... خوردمشون و باز دراز کشیدم و چشمامو بستم دوباره در زده شدمن : بفرماییددر باز شد و فروغ اومد تو و گفت : آقا براتون نهار آوردمسینیو گذاشت روی زمین و اون یکی سینی رو برداشت برد ...... لباسامو با لباس راحتی عوض کردم و سینیو گذاشتم روی تخت و شروع به خوردن کردم........... بعد از نهار سنگین شده بودم و خوابم گرفته بود ......سینیو از تخت پایین گذاشتم و خوابیدم روی تخت به ۳۰ ثانیه نکشید که بیهوش شدم****************************بیدار که شدم نگاهی به ساعت کردم که عقربه ها روی ۵:۱۵ بود و هوا رو به تاریکی ، منم بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم سینی غذامو برداشتم و پایین رفتم که صدای مامان از تو آشپزخونه میومدمامان : بیا فروغ این بزن به بدنش برای کوفتگیه آب رو آتیش مامان از مکه آوردهفروغ : خیلی ممنون خانم فقط اینکه کبودیا رو هم کمرنگ میکنه ؟_ آره چند بار بزنی رفتن منم یک بار خوردم زمین توی دو سه روز کبودیا رفت فقط یکم از دردش باقی مونده بود ، سرمه که کبودیای صورتش یکم کمرنگ تر شدن فقط بدنش بیشتر ضربه دیدهسینیو گذاشتم روی میز و رفتم توی کتابخونه و یک کتاب از تاریخیای آقاجون برداشتم و شروع به خوندن کردممن اون روز سرمه رو ندیدم و مثله اینکه احمد گفته بود که دیگه مدرسه نباید بره و منم زیاد به کارهاشون توجه نمیکردم مامان عصر با فروغ رفت خرید و یه خورده وسیله خریدن که من نفهمیدم چی هستن*************************صبح دوشنبه اولین روز کاریمو شروع میکردم ....... یه شلوار جین کرم با پیراهن قهوه ای کمرنگ و پلیوری به همون رنگ روش پوشیدم ، کت مخمل قهواه ای پررنگم رو هم پوشیدم و بعد از برداشتن موبایل و کیف پولم از پله ها پایین رفتم فقط فروغ بیدار تو آشپزخونه بود که داشت وسایل صبحانه رو آماده میکردمن : سلام صبح به خیربرگشت و گفت : سلام من الان براتون صبحانه میارم_ فروغ خانم من دارم میرم سره کار شما اگه میشه پنیر و نون بهم بدید روی همین میز میخورم_ چشمنون و پنیر و گردو رو روی میز گذاشت و چایی هم برام ریخت ، بعد از خوردن یه صبحانه سرسری از خونه بیرون زدم و رفتم سر خیابون و با یه دربست خودمو به شرکت رسوندمتوی شرکت با همه آشنا شدم و من و سهند و خانم مهرآسا و خانم مجد توی یک اتاق و باهم همکار بودیم ..... سهند ۲۹ سالش بود و توی همون روز باهاش دوست شدم ، آدم خون گرم و شوخی بود..... خانم مهرآسا سنش حدود ۳۲ رو داشت و اونم خانم متینی بود ......و خانم مجد هم ۲۶ رو داشت و اونم دختر شوخی بودتا ساعت ۵ توی شرکت مشغول بودیم و بعد از تموم شدنه ساعت کاری ، همه به خونه رفتیم
به خونه که رسیدم همه به جز سرمه تو هال نشسته بودن ... بهشون سلامی کردم و به اتاقم رفتم و لباسمو عوض کردم و اومدم پایین و نشستم کنار آقاجونآقاجون : امروز چطور بود ؟گفتم : خوب بود خدارو شکر_ آماده ای ؟با تعجب پرسیدم : برای چی ؟!!!!!_ برای شوهر شدن ؟ نکنه یادت رفته فردا عقد میکینناوففففف مگه میشه که یادم بره ؟_ بله یادمهاحمد : قرار شد عاقد فرداشب بیاد خونه شماام باید فردا مرخصی بگیریمن : مرخصی برای چی ؟ من ساعت ۵ برمیگردم نترسپوزخندی هم بهش زدم ..... هر چی بیشتر احمد جلو چشمم بود بیشتر ازش کینه ای میشدم و حس تنفر داشت تو وجودم تغیان میکرد ... اون باعث همه اتفاقاته و این حس داشت به احساس من به فروغ هم تاثیر میگذاشت .... چطور زنی هسته که نمیتونه زندگی خودشو بچشو کنترل کنه .... چطور زنی هسته که هنوز هم به حرفاش گوش میده و میذاره آینده دو تا جوون تباه شه ... این حس تنفر نسبت به فروغ داشت توی وجودم ریشه میکرد و با دلایل خودم سعی در خراب کردن این ریشه داشتم*************************روز دوم بیشتر از روز اول خستم کرد و خیلی بیشتر از دیروز کار بهمون دادن ............... ساعتای ۷:۰۰بود که آقای شعبانی دستور آزادیو داد و منم بعد از جمع کردن نقشه ها به طرف کتم که روی جا لباسی بود رفتم و برش داشتم و پوشیدم که احساس کردم گوشیم میلرزه ..... از خونه بودمن : بله ؟صدای گریه ی مامان بودمن : چی شده مامان ؟با گریه گفت : کجایی تو احمد باز چاقو گذاشته روی گلوی سرمه و میخواد بکشتش_ کارم طول کشید دارم میام_ صبر کن گوشیو بدم به احمد خودت بهش بگوبعد از چند دقیقه صدای احمد توی گوشی پیچیداحمد : دیدی گفتم جا میزنی ؟ دختر منم عمرش به دنیا نیست_ دارم میام_ که من باز دست از سرش بردارم و باز جا بزنی_ نه نه به جون مادرم دارم میام کارم طول کشید تو ولش کن احمـــــــــــد_ پس اگر تا نیم ساعت دیگه خونه نبودی به ولای علی میکشیمشتو مگه حضرت علی رو هم میشناسی نامرد ؟_ باشه باشه دارم میامقطع کردم و سریع از شرکت بیرون زدم و با دربست خودمو به خونه رسوندم و دقیقا سر ۷:۳۵ به خونه رسیدم و زنگ رو چند بار پشت سرهم زدم که در باز شددویدم تو حیاط ؛ سرمه روی پله ها نشسته بود و داشت گریه میکرد و لباساشم به رنگ سفید بود و یه چادر سفید هم روی سرش بودمن به طرفش رفتم و گفتم : خوبی ؟سرشو بلند کرد و گفت : سلام بله_ بلند شو بریم تو ...... اون اشکاتم پاک کنبلند شد و دستی به صورتش کشید ، من اول رفتم و پشت سرم سرمه اومد تومامان به طرفم اومد و بوسم کرد و گفت : سریع بیاید تو پذیرایی عاقد منتظرهمن : بذارید من یه آبی به دست و صورتم بزنم ، عرقم خشک شه بعدکتم رو در آوردم و انداختم روی مبل و به طرف دستشویی رفتم و آبی به دست و صورتم زدم و برگشتم و با مامان که منتظرم بود وارد پذیرایی شدیم ....... دوتا مبل جدا از بقیه گذاشته بودن و جلو مبل روی میز آینه و شمعدون بود و عسل و نقل و شمع و ازین جور چیزا..... سرمه سر به زیر روی یکی از مبلا نشسته بود و فروغ هم کنارش وایستاده بود و احمد هم کنار عاقد و آقاجون و بابا و مامانجون هم بودناحمد : شازده شناسنامت رو آوردی ؟من : نه الان میارمشناسناممو توی کشو میز اتاقم گذاشته بودم ؛ رفتم بالا و باشناسنامه برگشتم و به دست عاقد دادم ، کنار سرمه روی مبل خیلی ریلکس نشستم و از تو آینه نگاهی به سرمه کردم که دستاشو تو هم میپیچید و معلوم بود که استرس داره باصدای عاقد دیگه همه سکوت کردن و سرمه قرآن رو برداشت و شروع به خوندن کردعاقد همون بار اول بله رو از سرمه گرفت و به ماام گفت ما بریم امضا کنیم و انگشت بزنیم و بعد دوتا شناسنامه سیاه شده بهمون داد و ما باز نشستیم سر جاهامومامان ظرف نقل رو جلوم گرفت یه دونه برداشتم و خوردم که مامان چپ چپ نگام کردمن : چیه ؟ چرا اینطوری نگاه میکنین ؟مامان : باید یه دونه بزنی تو عسل بکنی دهن خانومت_ خب از اول بگیدیه دونه نقل برداشتم و زدم تو عسلا و به طرف دهن سرمه بردم ..... اونم سرش پایین بود و دستمو زیر چونش گذاشتم که لرزشو تو بدنش احساس کردم ، صورتشو چرخوندم و دستمو جلو دهنش گرفتم و اونم دهنشو آروم باز کرد و منم تو هنش گذاشتم و انگشتام به لبش برخورد می کرد .... مامانم نقلا رو جلو سرمه گرفت و سرمه با دستای لرزون یه دونه نقل برداشت و توی عسل زد و وقتی دستش نزدیک من میشد لرزشش بیشتر میشد ..... دستش جلو صورتم رسید و دهنمو باز کردم و نقل رو تو دهنم گذاشت چون دستاش میلرزید با لبام برخورد میکرد .... من نقل رو خوردم که همه دست زدن
مامان جعبه زرشکی رنگ مخمل سرمه رو باز کرد و جلوم گرفت ، منم حلقه رو برداشتم و دست چپ گچ گرفته سرمه رو که روی پاش بود گرفتم ؛ حلقه رو توی دومین انگشتش کردم و روی انگشتاش گچ نبود و باز بود ،حلقه کاملا اندازش بودمامان جعبه مخمل سرمه ای رو که توش حلقه من بود باز کرد و جلو سرمه ، سرمه هم حلقه رو برداشت و دستشو جلو آورد ، دستمو از روی پام برداشتم و جلوش گرفتم اونم با دستای مثله یخچالش حلقه رو توی انگشتم گذاشت و دستشو عقب کشید ...... همه دست زدنآقاجون نزدیکمون شد و بوسیدم و به سرمه یک انگشتر کادو داد و به من سوییچ 206 خیلی خوشحال شدم ، این ازدواج هرچی نداشت یه ماشین و پول گیر من اومد..... مامانجون هم بوسیدمون و به سرمه یک انگشتر و به من هم یک میلیون پول ..... مامان بهش همون گردنبدیو که باهم خریده بودیم و به من هم ۳۰۰ هزار تومن پول منم توقع بیشتری نداشتم و میدونستم دستشون تنگه..... بابا دوتا ساعت ست "رادو" بهمون کادو داد ..... فروغ هم گردنبند طلا و احمد هم به هر کدوممون صد تومن پول و سرمه رو هم نبوسید و حتی تبریک هم نگفت چه برسه ... سروش هم پرید بغل سرمه و محکم فشارش میداد و بوس میکرد ، چه میفهمید قضیه چیه وقتی دید همه بوسیدنش اونم اومد و سرمه رو بوسید .... همه روی مبلا نشستن و فروغ شیرینیا رو تعارف کرد و عاقد بعد از خوردن میوه و شیرینیش رفت و همه شروع به بلند حرف زدن کردن و دیگه آروم صحبت نمیکردن....آقاجون : فروغ خانم شام عروسی حاضره ؟آقاجونم که همیشه سراغ غذاشو میگیرهفروغ : بله آقا الان میزو میچینمفروغ رفت و سرمه سروش رو روی زمین گذاشت و خواست بره پیش فروغ که دست گچ گرفتشو گرفتم ؛ برگشت و نگام کردمن : کجا ؟_ میرم کمک مامانم_ لازم نکرده مامان بنده هستن در ضمن شما هم تازه عروسی هم اینکه هنوز بدن درد داری و دستتم شکسته کاری ازت بر نمیاد_ نه آقا بهتر شدم و کارای سبک رو که میتونم بکنم_ چی ؟_ گفتم کارای سبک رو میتونم بکنم_ قبلیش ؟_ گفتم بهتر شدم_ قبلیش_ هیچی نگفتم دیگه فقط گفتم آقا بهتر شدم و کارای سبک رو میتونم بکنم_ آقا ؟_ بله پس چی ؟_ سرکار خانم نیم ساعت پیش محرمم شدی و مثلاشوهرتما باید بگی سام_ باشه ببخشید حالا برم کمک مامانم گناه داره_ اسم من چیه ؟سرشو انداخت پایین و گفت : سام_ آفرین_ حالا برم ؟_ نه مامانم کمکشه_ خواهش ، زشته خب ... تازه من بشینم اونا کمک بدن ؟_ اوفففففف.... خیله خب برواون رفت و منم نشستم کنار آقاجون اینا به حرفاشون گوش دادم ........ بعد از ده دیقه فروغ وارد پذیرایی شدفروغ : بفرمایید شامهمه بلند شدن و به طرف پذیرایی رفتن و منم پشت سرشون رفتم ، خانما منتظر بودن تا آقایون وارد شن و منم پشت سر احمد رفتم که یقم کشیده شد به عقب برگشتم و با صورت اخمو مامان مواجه شدم .... مامان با ابروهاش به سرمه اشاره کرد و منو به طرف سرمه هول داد و خودش و بعدم مامانجون و فروغ وارد شدن ............. سرمه منتظر موند تا من اول برمدستمو پشتش گذاشتم و هولش دادم و گفتم : برو تو دیگهاون رفت و منم پشت سرش رفتم ؛ اون کنار فروغ نشست و منم رو به روش و کنار احمدبعد از خوردن یه فسنجون عالی خانما بلند شدن و میز رو جمع کردن و مامان هم دو ثانیه ای یکبار قربون صدقه سرمه میرفت و منم داشتم از خنده میترکیدم ولی خودمو نگه داشتم ....... فروغ سینی چایی رو آورد و تعارف کرد و منم بعد از خوردن چایی پنج دیقه ای بعد روی صندلی چرت میزدم و سرم میوفتاد پایینآقاجون : بلند شو سامی ، آبروی هر چی تازه دامادِ بردیبابا و احمد خندیدنبابا : برو بخواب بابا ما همین قدر که نشستی قبولت داریمبلند شدم و گفتم : ببخشید از صبح زود بیدارم دیگه داشتم خواب میرفتمآقاجون : برو فقط یادت نره شناسنامه هاتونو از روی میز پذیرایی برداری ، گم نشن_ باشه چشم ، شب به خیررفتم تو پذیرایی و شناسنامه هامونو برداشتم و رفتم تو هال که فهمیدم خانما تو آشپزخونه ان و دارن میخندن ...... رفتم بالا و در اتاقمو باز کردم که دیدم سرمه بدون حجاب و با بلوز آستین بلند صورتی و شلوار سفید و موهای باز بلندش که تاکمرش میرسن و چتریاش هم روی پیشونیش ریخته بود ، سر به زیر روی صندلی میز توالت نشسته ..... خوشگل تر از با حجابش بود ......همونطور جلو در خشکم زده بود .... سرمه بلند شد و با صدای لرزون و خیلی یواشی گفت : ببخشید مامانتون منو آوردن اینجامن به خودم اومدم و گفتم : اشکال نداره تو ....رفتم تو که متوجه تشک دونفره و کنار تخت شدم و حرفمو ادامه ندادم تا بگم روی زمین بخوابهاز حرص دندونامو رو هم فشار دادم و به طرف کمدم رفتم و شناسنامه هارو زیر چمدونم بالای کمد گذاشتم و لباسامو برداشتم و توی یکی از اتاقای خالی کنار اتاقم رفتم ، حتی موکت هم نداشتن و منم مجبوری همونجا لباسامو با شلوار گرمکن خاکستری و بلوز سفید عوض کردم و لباس ها خاکی شده بودن تکون دمشون و به اتاقم برگشتم و سرمه هم سرش پایین بود و دستاشو گذاشته بود زیر پاهاش .....رفتم و روی تخت خوابیدم و گفتم : نمیخوای بخوابی ؟_ چ چ چرا_ میخوای بخوابی چراغم خاموش کن_ چ چ چشمبلند شد و چراغو خاموش کرد و اومد وسط تشک خوابید و پشتشو به من کرد و منم بیخیال چشمامو بستم و چون که خیلی خسته بودم زود خواب رفتم
با صدای ناله ای از خواب پریدم و به طرف صدا ، به سرمه نگاه کردم که دیدم دست راستشو گذاشته روی گلوشو سرشو تکون میده و گریه و ناله میکنه .... سریع بلند شدم و کنارش نشستم و دستشو گرفتم و کشیدم ، به صورتش ضربه زدممن : سرمه ؟ ..... سرمه ؟ ...بیدارشو داری خواب میبینییهو چشماشو باز کرد و با صدای بلند زد زیر گریه و بهم نزدیک تر شد و شد ولی هیچ تماسی با هم نداشتیم ، دلم سوخت براش ، حتما میترسید و میخواست به کسی پناه بیاره و احمد ، پدرش که اون کارو کرد حتما از منم انتظاری نداره ... نزدیک تر بهش نشستم و دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم :_ چی شدی دختر ؟ خواب بد دیدی ؟جوابمو نداد و چشماشو بست و از گوشه چشماش اشک هاش به پایین میریختن و تو موهاش گم میشدندلم از تنهاییش سوخت ، از بی پناهیش ، از دختر بودنش ، از پدری نفرت انگیز مثله احمد داشتن ...... دستمو پایین تر بردم و روی ستون فقراتش گذاشتم و دستمو بالا پایین میکردمدر همون حال گفتم :خیله خب حالا ، خواب چی دیدی ؟با گریه گفت : بابام داشت میکشتتم ...چرا ؟ چرا ؟ ازش شکایت نکردین ؟ .... نه نه آبرومون بیشتر میرفت سر پناه مادر و برادرم از دست میرفت ... چرا میخواست منو بکشه ؟ ... مگه جرمم چی بود ؟ ... اصلا کاش منو میکشت و راحتم میکرد ... دیگه باعث عذاب دیگران نمیشدم .... ای خــــــــدا_سرمه آروم باش ...اونم خواب بود ... الان میرم برات آب میارمشلوارمو گرفت و گفت : نه نمیخواد من میترسم_ خیله خب همینجامخواستم بلند شم برم سرجام بخوابم که تین دفعه بلوزمو محکم تر گرفتمن : چیـــه ؟_ م م من میتر س سم می میشه بشینین تا خ خ خواب برم ؟بعد از تموم شدن حرفش ، گفتم : باشه بخوابخودمم دراز کشیدم صورتم رو به رو صورتش بود و سرمه که منو نزدیک خودش دید ازم فاصله گرفت ، گریه میکرد و هق هقش هم شروع شده بود ... شاید الان باید ازش متنفر میشدم ولی نمیدونم چرا حس ترحم به دلم رجوع کرد ... بهش نزدیک تر شدم و فاصلم باهاش ۵ سانت بود ، دستمو پشتش گذاشتم و کشیدمش طرف خودم و به هم چسبیده بودیم ، سرمه خواست عقب بکشه که دستمو محکم تر گرفتم و اونم دیگه تلاشی نکرد ، پیشونیش به زیر گلوم چسبیده بود ..... هنوز گریه میکرد اینو از خیسی بلوزم و هق هقایی که سعی میکرد که با صدای آرومی بیرون بیان ... کلافه شدم و گفتم :_ سرمه میرم آب بیارم بهتر شیسرمه : نه نمیخواد_ اگه میترسی بیا باهم بریم از تو آشپزخونه آب بیاریمشاید نباید از ترسش حرفی میزدم ولی..._ باشهبلند شدم و سرمه هم بلند شدم و پشت بلوزمو گرفته بود و ول نمیکرد ... با هم رفتیم تو آشپزخونه و از تو یخچال براش یه لیوان آب ریختم و به دستش دادم و اونم یکم خورد و برگشتیم تو اتاق و روی تشک خوابیدیم و سرمه رو مثله چند دقیقه پیش به آغوش کشیدم و اونم که معلوم بود خجالت میکشه سعی داشت کم کم ازم فاصله بگیره ولی من نمیذاشتم ، نمیدونم چه حسی بود که وادارم میکرد به این کارا ..نمیدونم ....حتما ترحم بود و شایدم تکیه گاه شدن ولی مطمئن بودم هر چیزی که هست عشق و دوست داشتن نیستبا این فکرا کم کم پلک هام سنگین شدن و به خواب رفتم**************************با زنگ آلارم مبایلم بیدار شدم .... کم کم چشمامو باز کردم و به اطراف نگاه کردم ؛ سرمه جلو آینه داشت به زحمت با یک دستش روسریشو مرتب میکرد و بعد هم برگشت طرفم و وقتی که چشمای باز منو دید با خجالت گفت :_ ببخشید دیشب حالم دسته خودم نبود ....اذیت شدین ... دیگه تکرار نمیشهمن : سلام صبح به خیر_ ببخشید سلام ... صبحتون به خیرسوییشرت بنفششو روی بلوزش پوشید و چادرشم به سختی سر کرد و از در خارج شد و منم بعد از کش و قوصی به بدنم دادم ....... بعد از دستشویی رفتن به اتاقم برگشتم و جامونو جمع کردم و گذاشتم تو کمد ...... شلوار مخمل سرمه ایم رو با پیراهن سفید و پالتوم رو پوشدم و بعد از برداشتن پول و موبایلم رفتم پایین که دیدم هیچکی نیست ، وارد آشپزخونه شدم که دیدم سرمه داره میز رو میچینهمن : نمیخواد ، یه چیزی میخوردم خودمسرمه : وای نه وظیفمه ، آقا بزرگ اگه بفهمن من برای شما صبحانه حاضر نکردم دعوام میکنن_ اونوقت اینو از کجا فهمیدی که دعوات میکنن ؟_ آخه یه بار آقا رامین اومدن اینجا ، صبح زود بدون صبحانه رفتن و آقابزرگ مامانم رو دعوا کردنبعد از چند ثانیه سکوت گفتم : خیلی ممنون ، بابت صبحانه_ کاری نکردم که ، وظیفسنشستم روی صندلی و سرمه دوتا چایی ریخت و یکیو جلو من گذاشت و یکی هم برای خودش ... تو چاییم شکر ریختم و شرع به هم زدن کردممن : سرمه ؟_ بله ؟_ دیگه مدرسه نمیری ؟_ نه ، بابام گفته نه ، حالاام که عقد کردم اگر بابام بذاره باید شبانه بخونم_ بابات بذاره ؟_ بله اگه اجازه نده که من پامم از در خونه نمیتونم بذارم بیرون_ ببخشید شما از وقتی ازدواج میکنی اختیار دارت شوهرته نه بابات پس از این به بعد کاریو میکنی که من میگم نه باباجونت .... حالا چه به نفعت باشه چه به ضررت ... دیگه نشومآدم رو سگ گاز بگیره جو نگیره_ چشم ببخشیدچند تا لقمه نون و پنیر خوردم و چاییمو سر کشیدم و بلند شدممن : خب من دیگه میرم خدافظ_ خدافظوارد حیاط شدم و سوار 206 مشکی جدیدم شدم و درو با ریموتی که دیشب آقاجون بهم داد باز کردم از خونه زدم بیرون..... به سر کوچه که رسیدم یادم افتاد خبر ازدواجمو به رضا ندادمبهش زنگ زدم و گوشیم رو گذاشتم روی اسپیکر و حرکت کردم .... بعد از سه تا بوق جواب داد_ سلام سامی جونم_ سلام خوبی ؟_ ای بدک نیستم بدون تو صفا نداره_ بدون توام ... کجایی ؟_ کجام ؟ دنبال مسافر بلکم اول صبی دو قرون کاسب شم .... تو کجایی ؟_ غلط کردی ....دارم میرم سره کار_ گمشو خر خودتی تو این سه چهار روزی که رفتی شاغل شدی ؟_ به جون رضا ... آقاجون یکی از دوستاش شرکت نقشه کشی داشت و منم از روی رفاقت با آقاجون استخدام کرد_ خدایا شانس بده ...... دیگه چه خبر ؟_ راستی منم رفتم قاطی مرغا_ چــــــــــــــــــی ؟_ عزیزم ما دیشب عقد کردیم دیگه مزاحمم نشو خانمم دوست نداره_ سامی یعنی تو دو روز احمد کارا کرد ؟_ پس چی ؟ میترسید من فرار کنم خدایی نکرده_ من باور نمیکنم حالا اسم خانومت چی هست ؟ چند سالشه ؟_ به تو چه ؟_ ااااا میخوام اسم زن رفیقمو بدونم منم آستینی بالا بزنم_ خب چه ربطی به اسم زن من و سنش داری ؟ تو آستینتو بالا بزن_ خب باید اسمش باهاش ست باشه و همسن باشن_ اسمش سرمه سنشم 17 سال_ ایول چقدر سنش کمه حالا خوشگل هست ؟_ رضا دیگه خفه شو خدافظ_ بی جنبه خدافظقطع کردم و با سرعت بیشتری به سمت شرکت رفتم تو این دو روز دقت کردم تا آدرسو یاد بگیرم و گرفتم ، خب خواستن توانستن است
از شرکت که برمیگشتم هوس شیرینی دانمارکی کردم دم شیرینی فروشی وایستادم و یه جعبه دانمارکی خریدم و سوار شدم و به سمت خونه حرکت کردم...درو با ریموت باز کردم و رفتم داخلو ماشین رو پارک کردم و دکمه ریموت رو زدم تا در بسته شه و جعبه شیرینیو برداشتم و رفتم تو ... همه خانما و سروش تو نشیمن داشتن فیلمای ماهواررو نگاه میکردن و منم تحویل نمیگرفتنمن : سلامهمه برگشتن و جواب سلاممو با لبخند دادن ولی سرمه با خجالت و سر به زیر که انتظار دیگه ازش نمیرفتمامان : دست و دلباز شدی شیرینی خریدیبا شوخی گفتم : دیگه گفتم یکبار بیشتر که داماد نمیشم گفتم یه جعبه شیرینی بگیرمسرمه بلند شد و به طرف اومد و گفت : بدید به من آقا میچینم تو ظرف میارمخواست جعبه رو بگیره که دستمو گرفتم بالا و گفتم : چی گفتی ؟با ترس گفت : حرف بدی زدم ؟ ببخشید نمیدونستم ناراحت میشید_ بله حرفت خیلی بد بود یعنی چی آقا ؟نفسشو با صدا بیرون داد و گفت : ببخشید خب یادم میره حالا بدید برم بچینم توی ظرف_ بچه ها بدید بهشیا تعجب نگام کرد حتما با خودش میگفت خنگه بنده خدا وگرنه که نمیذاشتن من باهاش ازدواج کنممن : آخه دختر خوب من یک نفرم_ بله چشم دیگه تکرار نمیکنمدستمو پایین آوردم و جعبه رو بهش دادم و توجهم به لباسش جلب شد دامن بلند بنفش و بلوز سفید آستین بلند و شال سفید پوشیده بود و چادرشم آزاد روی سرش بود و به بقیه هم با لبخند نگام میکردن منم یه لبخند زدم ، که بیشتر شبیه دهن کجی بود ، رفتم بالا تا لباسمو عوض کنم ............ شلوار گرمکن مشکیمو با بلوز خاکستریم رو پوشیدم و رفتم جلو آینه به موهام دستی کشیدم و رفتم پایین روی مبل دو نفره ای نشستممن : آقایون کجان ؟_ رفتن به زمینای پسته آقاجون سر بزنن_ خب الان چه موقع رفتنه ؟مامانجون : چمیدونم والا آقاجونتو که میشناسی بخواد یه کاری بکنه دیگه زمستون تابستون نمیشناسه_ حالا کی رفتن ؟ اوف تا رفسنجون که یک ساعت راههمامانجون : بعد از نهار .... راستی تو تو شرکت نهار چی میخوری ؟ رستوران اون نزدیکا هست ؟من : رستوران که نه ولی یه سوپری هست کیک نوشابه میخرم میخورممامان : عزیز من کیک نوشابه که غذا نمیشه ازین به بعد صبحا من بیدار میشم غذا درست میکنم برات که با خودت ببریمن : نه مادر من صبح زود بیدارشی که چی ؟فروغ : خانم وظیفه سرمس بیدار میشه براشون غذا درست میکنهمن : نمیخواد باباسرمه با ظرف شیرینی وارد شد و طبق معمول سرش پایین بود و گفت : نه من خودم درست میکنم من عادت دارم زود بیدار شممامان : دستت درد نکنه عزیزمشیرینیارو اول به خانما تعارف کرد و به من که رسید صورتش گل انداخت وای خدا چقدر خنده داره .. یه دونه برداشتم و یه تیکشو تو دهنم گذاشتم و سرمه یه پیشدستی روی میز کنارم گذاشت و رفت تو آشپزخونه ..مامان آروم طوری که فقط من بشنوم گفت : سام ؟_ بله ؟_ احمد اجازه نمیده سرمه بره مدرسه تو به احمد بگو شاید گذاشت و تازه شبانه باید برهمردک نامرد ؛ بعد از اینکه به زور باعث ازدواجمون شده هنوز خودشو صاحب اختیار سرمه میدونست ... دلم میخواست هر کاری بکنم که احمد رو حرص بدم و بهش نشون بدم جز یه کارگر ساده دیگه چیزی برای من نیست حتی پدر زن_ من باید اجازه بدم که درسشو بخونه و این اجازه رو میدممامان : باشه ولی به احمد هم بگو_ آخه مادر من چرا باید از اون اجازه بگیرم ؟ از نظر شرعی و قانونی اجازش دسته منه و راضی بودن یا نبودن احمد اصلا مهم نیستمامان : ولی سامی ممکنه باز دعوا راه بندازه_ به درک ؛ قانونم میگه اجازش دست منه پس هیچ غلطی نمیتونه بکنهسرمه با سینی چایی اومد و چایی هارو به همون ترتیب تعارف کرد و فنجون خودشم برداشت و خواست بشینه کنار فروغ که صدای مامان بلند شد :_ عزیزم بشین کنار سامی ، تنها نشستهباز قرمز شد و چسبیده به اون طرف مبل نشست و دستاشو دور فنجونش پیچید و نگاهش رو هم به دستاش داد ، .... یه ذره از چاییمو خوردم ..... فقط فروغ و سرمه حجاب داشتنمامان : سرمه سامی موافقت کرد که درستو بخونیسرمه سرشو بلند کرد و با خوشحالی نگام کردسرمه : وای خیلی ممنون .... فقط اینکه باید توی مدرسه های شبانه ثبت نام کنمفروغ : آقا فقط احمد رو چطور راضی میکنیدمن : چند بار بگم ؟ اجازش دیگه دست منه احمد دیگه کاری نمیتونه بکنه و شماام هی اسمشو جلوی من نیارین که منو عصبانی تر کنیددوس داشتم قدرتمو به رخش بکشم و بهشون بفهمونم من همه کارشم و شاید قرار باشه که سختیگیری هایی رو هم تحمل کنه ، البته بعید میدونم که سختگیر تر از احمد باشمدیگه هیچکی حرفی نزد و ادامه فیلمشونو دیدن و منم صدامو پایین آوردم و گفتم : سرمه ؟برگشت و نگام کرد_ مدرسه شبانه جایی رو میشناسی ؟_ بله یکی از دوستام چون ازدواج کرده اونم شبانه میخونه ... باید میرفت توی مدرسه ی دبیرستان پسرونه ای امتحان بده_ با پسرا ؟_ نه نه اونا صبحا میان مدرسه ما عصرا و یک وقتاییم برای شبانه ها کلاس میذارن و یه معلمی میاد درس میده_ پس خوبه فردا عصر مدرسه بازه ؟_ نمیدونم باید از دوستم بپرسم_ بپرس بهم بگو اگه فردا زود اومدم خونه بریم ثبت نام کنیم_ نه نمیخواد شما بیاید با دوستم میرم_ نمیشه که ما حتما میایم_ ما ؟_ خب تو گفتی شما فکر کردم ۳ نفرم اگه اومدم که باهم میریم اگر که نه تو با دوستت برو_ باشهسروش هم یه بشقاب یک بار مصرف گرفته بود دستش که نقش فرمون رو داشت و تو خونه دور میزد و صداشم در نمیومد و آدم حس میکرد که اصلا وجود نداره
ساعت 9 بود که آقاجون اینا اومدن و خانما میز رو چیدن و سرمه هم با دست سالمش یه چیزایی رو میبرد ..... فروغ اومد و گفت که میز رو چیدن و همه بلند شدن و من آخرین نفر وارد شدم.... نمیدونم چرا این دفعه هر کسی کنار زن خودش نشسته بود و آقاجون جای همیشه نشست و مامانجون کنارش و مامان کنار مامان جون و بابا هم کنارش ..احمد طرف دیگه میز و فروغ کنارش و سروش رو هم کنارش نشوند ،سرمه کنار سروش نشست و منم نمیدونستم کجا بشینم که با چشم غره آقاجون و تکون سر و گردنش ، کنار سرمه نشستم و پا و بازوی سمت راست من مماس با پا و بازوی سمت چپ سرمه بود همه شروع کردن به غذا کشیدن و سرمه سعی داشت برای خودش برنج بکشه و فروغم همه ی حواسشو به سروش داده بود .......دیس رو از سرمه گرفتم و با تعجب نگام میکرد ، بی تفاوت بودم و خواستم کمکش کنم ، یکم براش ریختم و گفتم :_ هر وقت نخواستی بگو_ باشهیکم دیگه براش ریختم که سرمه گفت : بسهبرای خودمم ریختم و یکمم قرمه سبزی گوشه بشقابممن به سرمه گفتم: بگیر ظرفو برای خودت بریز_ چشمظرف رو گرفت و گذاشت کنار بشقابش و چند قاشق ریخت و به وسط میز هولش ...... دست گچ گرفتشو گذاشت روی میز که دیدم حلقش دستشه ... نگاهی به انگشت خودم کردم و حلقم برق زد و ولی خالی از هر حسی به سرمه و این حلقه بودم ولی این جای خالی رو، حس تنفر به احمد پرش میکرد و نمیذاشت که خاک بخوره .....شروع به غذا خوردن کردیم و سرمه به زور برنج و قرمه سبزیارو تو قاشق میکرد و من حواسمو جمع غذام کردم و شروع به خوردن کردمبعد از خالی شدن بشقابم ، وقتی نگاهی به جمع انداختم دیدم که آخرین نفر تموم کردم و همه در حال بلند شدنن ، منم بلند شدنم و صندلیمو سر جاش گذاشتم ، رفتم تو هال بابا رفت تو اتاق خودشون آقاجونم همینطور و احمد هم رفت تو حیاط یا شایدم ساختمان خودشون و مامانجونم رفت تو اتاقشون و فقط سرمه و فروغ و مامان تو آشپز خونه بودن..... روی یکی از مبلا نشستم ......سروش با سر پایین داشت بهم نزدیک میشد.... جلوم وایستاد و ماشین پلاستیکیشو محکم تو بغل گرفتمن : سروش کاری داری ؟سرشو بالا آورد و چونش میلرزید و تو چشماش اشک جمع شده بود .... بازو هاشو گرفتم و نشوندمش روی پاممن : چی شدی تو ؟_ شما .. شما شوهل ( شوهر ) سلمه ( سرمه ) هستید ؟خیلی با نمک صحبت میکرد و منم خوشم میومد از حرف زدن بچه ها_ بله حالا تو چرا میخوای گریه کنی ؟_ آخه سلمه دیشب نبود مامانم دفت (گفت) با شما علوسی کرده و شما شوهلشی_ خب بله حالا گریه برای چی ؟دوتا قطره اشک از چشماش پایین ریخت و گفت : آخه من شبا تو بغل سلمه میخوابیدم که نتلسم ولی دیشب تنها تو اتاق تلسیدم امشبم که نمیاد من بازم میتلسم و هِشکی (هیچکی) پیشم نیستمن : مرد که نمیترسه_ میخوام نتلسم ولی نمیشه دیده ( دیگه ) حالا میذالید بیاد ؟_ نمیدونم باید خودش بخواد_ آخجون آخجون پس میادلپمو بوسید و از روی پام پرید پایین و رفت تو آشپزخونه منم کنترل رو برداشتم و شبکه هارو جابه جا کردم که یادم اومد امشب آکادمیه ؛ دکمه کنترل رو تند تند زدم و کانال رو پیدا کردم و صداشم یکم بلند تر کردم ........مامان و سرمه و سروش از تو آشپزخونه خارج شدن ...... مامان نشست چندتا مبل اون طرف ترم و سرمه و سروش میخواستند مبل رو به رو ایم بشینن که مامان گفت : سرمه لازم به یاد آوری نباید باشه هست ؟این مادر منم گیر داده ها حتما آقاجون نمیذاشته کنار بابام بشینه .... حالا انگار بشینه اون طرف صیغه محرمیت باطل میشهسرمه با تعجب گفت : ببخشید چی ؟_ که کنار سام بشینی ، تنها نشسته_ چشمسرمه دست سروش رو گرفت و نشست روی مبل دو نفره ای که من نشسته بودم و خواست سروش رو وسطمون بشونه که سروش گفت :_ من میخوام اون طرف کنال ( کنار ) دسته مبل باشمسرمه : چه فرقی میکنه ؟_ خب من میخوام کنار میز باشم مثه ادم بزرگا ، ولی شما ها همش منو وسط خودتون میذالیدسرمه : عزیزمن فرقی نمیکنهپاشو کوبید روی زمین وگفت : نه نه من می خوام ک نا ره میز با شمسرمه بلند شد و سروش اون طرف نشست و سرمه هم کنار من و کاملا به هم چسبیده بودیم ... من دستمو روی پشتی مبل گذاشتم و یکم به کج شدم و به تلوزیون نگاه میکردم .......... مامان بلند شد و به اتاق خودشون رفت و سروش هم سرشو به دسته مبل تکیه داد و چشماشو بست ...... فروغ اومد بیرون و یه نیم نگاه به ما انداخت و از در خارج شدسرمه سعی داشت سروش رو با یه دستش بیاره روی پاش ، من دستمو از پشتی مبل برداشتم و از روی سرمه خم شدم و سروش رو روی پاش گذاشتمسرمه : ببخشید فکر کنم مامان سروشو ندید که رفت اگه میشه بدید بغلم که دیگه بریم_ باشهسروش رو بلند کردم و خواستم بدم بغلش که قیافه سرمه جمع شد سروش رو تو بغلم کشیدم و بلند شدم ، گفتم :_ چی شدی ؟_ هیچی دستم یکم درد گرفت خوب شدم بدید به من سروشواین کلکا قدیمی شده ولی اشکال نداره ..حس انسان دوستیمو احمد جون پر نکرده_ بچه ها سروشو بهش بدید .... سرمه جان تو یکبار به من نگاه کنی کاملا احساس میکنی که من یک نفرم_ ببخشید خب عادت ندارم و من نمیتونم این قدر راحت باشم... سروشو بدید به من_لازم نکرده تو برو خودم میارمش_ نه خودم میبرمش دستم خوب شده_ برو ســــرمهسرمه چادرشو که روی شونه هاش افتاده بود رو روی سرش کشید و ژاکت سروشو روی تنش انداختسرمه : ژاکتتون کجاس ؟_ ژاکت برای چی ؟_ هوا سرده سرما میخورین_ تو خودتم ژاکت نداری .... برو از تو کمد من دوتا ژاکت بردار بیار_ چشمرفت بالا و منم نشستم رومبل و سر سروشو روی شونم گذاشتم ...... سرمه پایین اومد و دوتا ژاکت دستش بود چادرشو روی مبل گذاشت و ژاکتش رو پوشید خیلی بلند و بزرگ بود ، آستیناشو بالا زد و بعدم چادرشو سر کرد..... بلند شدم و سرمه اون یکی ژاکت رو روی شونه هام انداخت و باهم رفتیم تو حیاط واقعا سرد بود ...... رفتیم دم ساختمانشونسرمه : بدید به من خودم میبرم_ باشهسروشو تو بغل سرمه گذاشتم و در خونه رو باز کردم و اونم رفت تو و منم درو بستم .... ژاکتمو پوشیدم و سریع اومدم تو خونه و بیخیال آکادمی شدم و تلویزیون رو خاموشش کردم و رفتم تا بخوابم
شلوار جینمو با پلیور قهوه ایمو و شال گردن بافت قهوه ایم رو پوشیدم و کاپشن قهوه ایم رو هم تن کردم ، کفشای اسپرت قهوه ایم رو پام کردم و بعد از برداشتن وسایلم رفتم پایین و بی سر و صدا وارد آشپز خونه شدم که دیدم سرمه داره برنج داخل ظرفی میریزهمن : چیکار میکنی ؟برگشت و گفت :سلام ، برای ظهرتون نهار میذارم_ گفتم که نمیخوادبه حرفم توجهی نکرد و گفت : براتون کتلت گذاشتم دوس داری ؟با بد خلقی گفتم : بدم میاد از اینکه حرفمو نادیده بگیریو جوابمو ندی_ ببخشید حواسم نبود_ تو مگه میتونی با این دستت کتلت درست کنی ؟_ نه مامانم همه کارشو کرد و منم سرخشون کردمدیگه چیزی نگفتم و نشستم سر میز چیده شده و نگاهی به سرمه کردم ، یه شلوار جین و تونیک سبز پررنگی و شال مشکی هم پوشیده بود و چادر سفید همیشگیش هم به شونه هاش بند بود دست از نگاه کردن برداشتم ، چند تا لقمه کره مربا خوردم و سرمه ظرف رو توی پلاستیکی گذاشت و پلاستیک رو روی میز ...... برام چایی ریخت و خودشم نشست و چند تا لقمه خورد و منم بعد از خوردن یه صبحانه کامل بلند شدم و کیسه رو هم برداشتممن : راستی سرمه یادت نره از دوستت بپرسی_ باشه چشم_ خدافظ_ به سلامتاز خونه بیرون زدم و سوار ماشینم شدم وکیسه رو روی صندلی کناریم گذاشتم و از خونه بیرون زوخارج شدم... وارد شرکت شدم و بعد از سلام و احوالپرسی با همه به اتاقمون رفتم و سلام کردم و همه جوابمو دادنسهند : تو نباید به ما یه شیرینی بدی ؟_ چرا ؟_ محض اِرا خب برای حلقه تو دستت_مهم نبود_ مهم نیست ؟ نه تو بگو مهم نیست ؟ آخه من از همه بچه ها که ازدواج کردن شام گرفتم تو که یه شیرینیم نمیدی واقعا که خیلی خسیسی ؛ بیچاره زنت بنده خدا_ از کجا فهمیدی خسیسم ؟_ از اینکه شیرینی ندادی تازه نهارم کیک نوشابه میخوریسه تایی خندیدنمن : نه خیر خانومم امروز برام نهار درست کردهخانمم ؟ اون خانم منه ؟...... نه نیست انو به زور زن من کردن .... به زور خانمم کردن .... اسمش رو به زور وارد شناسنامم کردن_ خدا خیری به خانومت بده وگرنه تو به خودت گشنگی میدادینشستم رو صندلیمو گفتم : دردت فقط شیرینیه ؟ من شنبه با سه تا جعبه شیرینی میام_ شیرینی که جای خود دارد ولی باید منو یه شب دعوت کنی خونت بهم شام بدی_ ما عقد کردیم و هنوز خونه ندارم_ پس چهارتایی میریم بیرون_ چهار تایی ؟_ آره دیگه تو و خانومت منو نامزدم_ ااااا نامزد داری ؟ پس توام باید به من شیرینی بدی_ من شام عروسی میخورم ، شام عروسی میدم ، توام باید بدی_ من عروسی نگرفتم_ آقا اسمش که تو شناسنامت هست منم اسمش اومد تو شناسنامم ، تو رو شام دعوت میکنم ..... ما فردا شب کاری نداریم_ ولی ما کار داریم_ سام از قیافت معلومه داری خالی میبندی بگو به جونه مادرم تا من باور کنم_ باشه بابا قصم نده_ پس فرداشب ساعت 7 بریم پیتزا عصرانه_ من آدرس بلد نیستمبا لحن کرمانیش گفت : هِشْتو نی ( اشکالی نداره )خانومت کرمونیه که ، رامیبِره ( بلده)_ نه خیر خانومم تهرانیه_ هِشْتو نی آدرس بپرسی بهت میگن اصلا ما میایم در خونتون تا باهم راه بیوفتیم_ عجب گیری کردیما باشه لازم نکرده شما بیاید خودمون میایم اصلا تو تازه دو روزه که منو میشناسی چطور اینقدر صمیمی شدی ؟ زشته عیبه_ زشته دختر عممه ، ما کرمونیا آدمای مهربانی هستیم و با مهمان شهرمون زود دوست میشیم_ چه عجیب .... عزیزم مامان خودم کرمانیه تو نمیخواد برای من مهمون ، صاحب خونه ای کنی_ جدا ؟ بابا پس تو خودت باید اخلاق ما دستت باشه دیگه مگه نه خانوم مجد؟خانم مجد : بله بلهسهند : بفرما .... آقا یه شام که دیگه این همه بحث نداره جونه تو به قیافت نمیاد که برات مهم باشه_ باشه خر شدم ، فرداشب ساعت 7 میایم ، دیگه حرفی هست ؟_ نه عزیــــــزم ممنون
تا موقع نهار همش با مسخره بازیای سهند جمعمون شاد بود ... ساعت یک بود و منم رفتم غذامو از تو یخچال برداشتم و ریختم توی بشقاب و گذاشتم توی ماکروویو تا گرم شه ..... بعد از دو دقیقه غذامو بیرون آوردم و نشستم روی صندلی و شروع به خوردن کردم ...دست پختش عالی بود .... غذامو کامل خوردم و ظرف رو توی سینک گذاشتم تا بعد شوکت خانم (آبدارچی) بشورتشون و ظرف غذام رو هم برداشتم و با خودم بردم تو اتاق و بقیه هم مشغول غذا خوردن بودن سهند برای خودش ساندویچ آورده بودسهند با دهن پر گفت : خونه که نداری لااقل یکم از دستپخت عروس خانم میدادی ما میخوردیم_ به خدا خیلــــــــــی رو داری سهند_ ممنون ، لطف داریساعتای ۳ بود که همه بلند شدن و وسایلشونو جمع کردنمن : کجا ؟سهند : اینم سواله تو پرسیدی ؟ خونه دیگه_ این موقع ؟_ ببخشید مثله اینکه پنج شنبس_ خب که چی ؟_ وای یعنی تو نمیدون که پنج شنبه ها ساعت ۳ باید بریم ؟_ نه_ خب حالا که فهمیدی بلند شو بریمنقشه های روی میز رو مرتب کردم و کاپشنم رو پوشیدم و کیسه ظرف رو هم برداشتم و با همه خدافظی کردم و خارج شدم و رفتم سوار ماشینم شدم و به سرعت از اونجا دور شدمبه خونه که رسیدم هر چی میگشتم تا ریموت رو پیدا کنم نبود و مجبور شدم زنگ بزنم .... زنگ آیفون رو زدم بعد از چند دیقه جواب دادنصدایی سلام کرد که فهمیدم سرمس_ سلام سرمه درو باز کن ریموت رو نمیبینم_چشموقتی میگفت "چشم" فکر میکردم وحشتناک تر از احمدم ... از داخل درو باز کرد و در کم کم باز شد و منم پشت فرمون نشستم و ماشین رو بردم تو و در هم بسته شد ... درا رو قفل کردم و رفتم تو خونه و هیچکی به غیر از سرمه تو هال نبود ، روی مبل نشسته بود و کتابی هم دستش بود و لباسای صبح تنش بود ولی قیافش تغیر کرده بود و تو صورتش دقیق شدم و بعد از ۳۰ ثانیه فهمیدم که ابروهاش رو تمیز کرده .... نازک نه ... به روی مبارک نیاوردم ، دلیلی نداشت که ازش تعریف کنم ، اون فقط باعث نابودی آرزو هام برای آیندم شدهگفتم : بقیه کجان ؟_ خوابیدنکاپشنم رو در آوردم و شالم رو هم باز کردم و به جا لباسی آویزون کردم ، کفشام رو هم در آوردم و تو جا کفشی گذاشتم ....... روی کاناپه دراز کشیدممن با صدای حرصی و کمی عصبی گفتم : تو قرار نبود به من زنگ بزنی راجع به مدرسه بگی ؟دلیل عصبانیتم زنگ نزدنش نبود ، آیندم بود ، ولی باید به یک بهانه ای خودمو خالی میکردم_ چرا ولی شمارتون رو نداشتم_ خب از مامان میگرفتی_ آخه روم نشد ببخشید_ خیله خب الان بزن تو موبایلت به من هم تک بزن که شمارت رو داشته باشم_ من موبایل ندارم_ چی ؟ .... چرا ؟_ چون بابام اعتقاد داره که دختر نباید موبایل داشته باشه تا راهی باشه برای اینکه با پسرا دوست شه_ چقدر مسخره مگه هر دختری موبایل داره دوست پسر داره ؟_ نه ولی اگر من داشتم مطمئنم که با پسرا دوست نمیشدم من به خودمم اعتماد دارم_ باشه حالا تا بعد سر فرصت یکی بهت میدم_ وای ممنون_ خواهش .... حالا مدرسه چی شد ؟_ عصرا از ساعت ۳ تا ۷ شب هستن_ پس عصری میریم_ اگه خسته اید نمیخواد با ارغوان میرم_ ارغوان کیه ؟_ همون دوستم که گفتم_ آهان نه نمیخواد خسته نیستم_ راستی غذایی رو دوست داشتین ؟یاد صبح افتادم کلمه مزخرف " خانومم " یه پوزخند به حرف مسخرم زدم و از دست خودم حرصم گرفته بودبا همون حرص گفتم : بدک نبود_ ببخشید هول هولکی شد دیگه_ زیاد مهم نیست برام که غذایی ، تو درست میکنی خوش مزه باشه یا نه ، اگر خوشم اومد که میخورم اگر نه که توی سطل زبالهچند دیقه سکوت کرد و منم چشمامو بستم و دستمو روی چشمام گذاشتم .... صداشو شنیدم که گفت : میرم آب پرتقال بیارم براتون_ آفرین ... آب پرتقالش ازین کارخونه ایاس ؟_ نه خودم بیکار بودم بعد از نهار یه پارچ آب پرتقال گرفتم ولی همه خوابیدن الان براتون میارمسرمه رفت و منم دستمو دراز کردم و از روی میز کنترل رو برداشتم و تلوزیون رو روشن کردم و زدم شبکه۳ که شانس من برنامه بهونه پخش میشد و ۲ هم برنامه کودک و ۱ هم چرت بود و خاموشش کردمسرمه با دو تا لیوان وارد هال شد.... نشستم و اونم بهم تعارف کرد و لیوان خودش رو هم برداشت و اون طرف مبل نشست ..... آب پرتقالمو بدون حتی یک ثانیه مکث سر کشیدم و اون ذره ذره میخوردمن : سرمه من میرم بخوابم ، هر وقت که خواستی بریم بیا منو بیدار کن_ خب هر وقت بیدار شدین میریمکلافه گفتم : شاید من ۸ بیدار شدم تو منو بیدار کن_ چشمپشتمو بهش کردم خواستم برم بالا که گفت : پس من ۶ بیدارتون میکنم خوبه ؟_ آره ... فعلارفتم بالا و لباسامو با شلوار مشکیم و بلوز قرمزم عوض کردم ، .... بعد از یکم کار با برنامه های لپتاپم خوابیدم
با صدای کسی که صدام میزد چشمامو نیمه باز کردم و سرمه رو بالای سرم دیدمسرمه : سامی خان .... سامی خانچشمامو باز بستم و پشت کردم بهشسرمه : ای بابا زبونم مو در آورد ... آقا ؟... سامی خان ؟.... قبلا که خوابتون سنگین نبودچشمام کم کم باز شد ..چرخیدم به طرفش و منتظر نگاهش کردمسرمه : خودتون گفتین بیدارتون کنم ساعت ۶_ خب مگه من گفتم چرا بیدارم کردی ؟_ خب فکر کردم عصبانی شدین_ از کجا ؟_ خب یه جوری ... سرشو انداخت پایین و ادامه حرفشو زد ... نگاه کردین_ تو برو حاضر شو منم میام_ باشهاون رفت بیرون و منم بلند شدم و لباسای صبحمو پوشیدم و شناسنامشو برداشتم و رفتم پایین ..... خونواده ما همه تو هال مشغول دیدن فیلم بودنمن : سلام بر اهل خانههمه جوابمو دادنبابا : جایی میخوای بری ؟_ بله با سرمه میریم توی مدرسه شبانه ثبت نام کنهمامان : مگه مدارکشو از مدرسه قبلی گرفته ؟_ فکر نمیکنم ولی حالا میریم تو مدرسه بگیم تا برای امتحانا تو لیست باشهمامان : شناسمش رو هم برداشتی ؟_ بلهمامانجون : بیا یه شیرینی با چایی بخوره تازه از خواب بیدار شدی بعدا فشارت میوفتهگفتم : مامانجون یعنی من این قدر ضعیف و لاغرم؟مامانجون به حرفم خندید و هیچی نگفتنشستم روی مبل و چاییو شیرینیم رو خوردم و هنوزم سرمه نیومده بودمامان نشست کنارمو کنار گوشم گفت : سرمه خوشگل شده نه ؟با تعجب نگاش کردم که گفت : بی احساس منظورم صورتشه ، ابروهاشو تمیز کرده تغیر کرده نه ؟ امروز به زور بردمش آرایشگاه .... حالا به نظرت خوشگل شده ؟هِه موقعی که میخوان زنم بدن نظرمو نمیپرسن ، حالا برای یه ابرو که کاریو درست نمیکنه و آیندم رو تغیر نمیده از من نظر میخوان ؛ حالا مثلا خوشگل شده ، من چیکار کنم ؟بی تفاوت گفتم : زیاد فرقی نکردهمامان یواش زد روی پام و گفت : واقعا که همه فهمیدن عوض شده جر تو_ آهان الان باید بگم خوشگل شده ؟ باشه ....
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#6
وای مـــــامـــــان سرمه چــــــــقدر نــــــــاز شده الــــــــهــــــی من فداش شـــــــم ، خوبه ؟مامان یه چشم غره بهم رفت .... به ساعتم نگاه کردم که ۶:۱۵ شده بود حتما تا ما برسیم مدرسه تعطیل شدهبلند شدم و از همه خدافظی کردم و اومدم تو حیاط و به طرف ساختمانشون رفتم ..... در زدم و بعد از چند دیقه سرمه درو باز کرد ... یه مانتو بلند مشکی که تا یک وجب بالای مچ پاش بود نن کرده بود و با شال سفید که صورتشو تغییر داده بود و شلوار جین و کفشای اسپرت مشکی ای هم پوشیده بود و ژاکت مشکی ای هم به تن داشتمن بعد از تحلیل دو ثانیه ایم گفتم : کجایی تو ؟ دیر شد تعطیل میکنناسرمه : ببخشید چون دستم گچ داشت لباس پوشیدن سخت بودهمونطور که به طرف ماشین میرفتم گفتم : خب به مامانت میگفتی کمکت کنهاونم دنبال سرم اومد و گفت : مگه نمیدونین ؟درارو باز کردم و نشستم و سرمه هم روی صندلی کناریم جا گرفت .... احساس کردم زیر پام ، کف ماشین یه چیزه ، پام رو برداشتم و خم شدم و دستم رو جای پام گذاشتم و برش داشتم ، ریموت بود خدا رو شکر پیدا شد ، درو باز کردم و از خونه بیرون زدم ..... یاد حرف سرمه افتادممن : چیو نمیدونم ؟بهم نگاه کرد و گفت : مامان بابام و سروش امروز رفتن بافت پیش بی بیم_ بی بی دیگه کیه ؟_ میشه مادر بابام ، بافت زندگی میکنه رفتن بهش سر بزنن_ خب تو چرا نرفتی ؟_ ما قرار بود بریم ثبت نام کنیم تازه من از شما اجازه هم نگرفتم_ بابات چیزی نگفت ؟_ چرا میخواست تو حیاط دعوا راه بندازه که آقابزرگ سر رسیدن و گفتن باید شوهرش اجازه بده و تو دیگه کاره نیستی بابامم دیگه نتونست چیزی بگه_ آهان .....از حرف آقاجون خوشحال شدم ، دخترشو به زور عقدم کرده و حالا برای من میخواد دخالت کنه و تصمیم خودشو عملی کنه و فکر می کنه حالا من کوتاه میام تا هر کاری میخواد بکنه ولی فکر بی خودی میکنه من اجازه ای رو به سرمه میدم که احمد بخواد برعکس اونو به سرمه بگه تا انجام بده ....از شاخ و شونه کشیدنام خارج شدم و گفتم : از کدوم طرف یاید بریم ؟_ همون مسیر که اون روز منو رسوندین برین نزدیک که شدیم بهتون میگم بپیچین تو خیابونهمون مسیر رو رفتم ....بازم تو ماشین سکوت شد و با صدای من این سکوت شکسته شد_ سرمه ؟_ بله ؟_ کبودیای بدنت رفتن ؟برام مهم نبود فقط میخواستم توی سکوت سپری نکنم_ بله فقط پهلوم هنوز کبوده و یه موقع هایی بعضی جا ها که قبلا کبود بودن درد میگیرن و یکمم پشت گردنم کبوده ازون روز که خیلی بهترم_ خیلی زود خوب شدن باید بیشتر کبودیا بودن_ چون دکتره خانوم بود و خودش به پوست خیلی اهمیت میداد چند تا کرم داد تازه رویا خانمم چند تا کرم دادن و با استفاده ازینا خوب شدم خدارو شکر
دیگه تارسیدن به مدرسه غیر از آدرس حرف دیگه ای بین ما رد و بدل نشد ...... رو به رو در مدرسه اون طرف خیابون پارک کردم و باهم پیاده شدیم و من آستین مانتوشو گرفتم و باهم از خیابون رد شدیم و وارد مدرسه شدیم ..... یه حیاط نسبتا بزرگ داشت و سمت راست در ورودی ساختمان بود با سرعت راه میرفتیم تا مدیرا نرفتن چون ساعت ۶:۴۵ دقیقه بود ............ وارد شدیم ، یک راه رو بزرگ و بلندی بود و شاید ۱۰ در ، ما درا رو نگاه کردیم و به دفتر که رسیدیم در زدم و با بفرمایید خانومی وارد شدیم و سلام کردیمخانمه : کاری داشتید ؟سرمه : بله میخواستم برای شبانه ثبت نام کنمخانمه : شما برای چی مدرسه نمیرید ؟ شبانه هم دلایل خودشو دارهسرمه : من ازدواج کردم برای همین باید شبانه بخونمخانم : میشه شناسنامت رو بدی یا یک کپی از شناسنامت ؟سرمه به من نگاه کرد و منم شناسنامشو از جیب کاپشنم بیرون آوردم و به سرمه دادم اونم به همون خانمه دادیه نگاهی به شناسنامش کرد و گفت : مشکلی نیست فقط باید پرونده مدرست رو بدیسرمه : من هنوز نگرفتم اگر مشکلی نیست شنبه بیارم_ نه چه اشکالی فقط هر چه سریع تر بهتر چون نزدیک تمتحاناسچیزی روی کاغذی نوشت و به دست سرمه داد و گفت : این شماره حساب مدرس مبلغ ۱۵۰ هزار تومن باید به این حساب ریخته شه شماهم که پروندت رو میاری رسید پول رو هم بیارسرمه : باشه ممنونشناسنامش رو از اون خانم گرفت و گفت : بازم ممنون خدافظ_ خدافظبا هم از اتاق بیرون اومدیم و سرمه شناسنامشو به طرفم گرفت و منم بدون هیچ حرفی گرفتمش و توی جیب کاپشنم گذاشتم ...... از مدرسه خارج و سوار ماشین شدیمو حرکت کردممن : دیگه جایی کار نداری ؟_ نه ممنونبه طرف خونه حرکت کردم که یک مبایل فروشی بزرگ توجهمو جلب کرد و آدم رو وسوسه میکرد بره تو ، ماشین رو پارک کردمسرمه با صدای آرومی که شرم و ترسش پیدا بود گفت : ببخشید .... کجا ؟_ میرم توی این موبایل فروشی ...کلافه گفتم ... میای توام ؟_ نه تو ماشین منتظر میمونمپیاده شدم و رفتم تو و فروشنده ها سلام میکردن و منم جواب میدادم و ویترین هارو نگاه میکردم و از گوشی سفید htc خوشم اومد البته برای پسرا زیاد از سفید خوشم نمیومد و بعضی مدلارو سفید پسند میکردم ، یاد سرمه افتادم که موبایل نداره ....رو به فروشنده گفتم : میشه این موبایل رو ببینم ؟فروشنده : بله حتماگوشیو به دستم داد و از کاراییاش تعریف کردو من بعد از تعریفاش با چند ثانیه مکث گفتم : اینو بر میدارمدیگه اون قدرام سنگ دل نبودم و دلم براش می سوخت و این موبایل رو هم واسه دل خودم خریدم تا فکر نکنه منم مثه احمدم...داخل کیسه ای گذاشت و منم کارت پولم رو بهش دادم و رمزش رو هم گفتم ..... بعد از خرید از فروشگاه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم ، کیسه رو روی پای سرمه گذاشتمماشین رو روشن کردم و ترمز دستیو پایین آورد و زدم دنده یک و گفتم : برای توئهسرمه پلاستیک رو باز کرد و توش رو نگاه کرد و با خوشحالی گفت : وای گوشیهگوشیو در آورد و گفت : خیـــــــــلی ممنون سامی خان_ خواهش میکنمدرش رو باز کرد و درش آورد و گفت : من اصلا هیچی از گوشی بلد نیستم ، این مدلیا دیگه بدتر و اینا لمسین ... وایـــــــی خــــــدا من آرزوم ازین گوشیای لمسی بود_ کار سختی نیست یکم بهت یاد میدم و خودتم کم کم یاد میگیری_ بازم ممنونموبایل رو داخل کیسه گذاشت و بعدم رو روی پاش گذاشتیاد قرارم با سهند افتادم_ راستی سرمه من یه همکاری دارم اسمش سهندِسرمه منتظر نگام کرد و منم ادامه دادم :_ حلقه رو دستم دیده ولم نمیکنه میگه باید بهم شام بدیناخداگاه نگاه کردم به دست چپش که حلقه اونم دستش بودسرمه : خب شام میاد خونه ؟_ نه میریم بیرون_ من که لازم نیست بیام ، هست ؟_ آره_ چرا ؟ شما دوتا مردین من بیام چیکار ؟ روم نمیشه_ نامزدشم هست توام باید بیای_ آهان ، باشه چشم_ میدونی عصرانه کجاست ؟_ من که زیاد بیرون نمیرم ولی فکر کنم بابام بدونهکنار پاساژی نگه داشتم و اسمشو خوندم " گلستان " و هوس کرده بودم لباس بخرممن : بیا بریم یه گشت تو پاساژ بزنیم ، میای ؟_ بله

از ماشین پیاده شدیم و درا رو قفل کردم و سرمه هم اومد کنارمو باهم رفتیم تو ..... یکی یکی مغازه هارو نگاه میکردیم ........ توی یکی از مغازه ها یه مانتو سرمه ای دیدم و مدلش بلند بود و آستین سه ربع بود و یه کمربند چرم قهوه ای هم روش بود .... بازو سرمه رو گرفتم تا جلو تر نرهسرمه : چی شده ؟_ بیا این مانتو رو ببین ، خوشگله نه ؟_ کدوم ؟دستمو دراز کردم و بهش اشاره کردم گفتم : همون سرمه ایه بلنده_ خوشگله_ پس بیا برو پروش کن_ برای من ؟_ پس کی ؟ خواهر نداشتم ؟ برو دیگه_ ولی من آستین کوتاه نمیپوشم_ ای بابا ... برای زیرش یه بلوز بافت قهوه ایم میگیرم_ باشهرفتیم تو و به فروشندهه که پسر بود گفتم اندازه سرمه مانتو بیاره .... اونم آورد و به دست سرمه داد و سرمه وارد اتاق پرو شدپسره : ببخشید شما خواهر برادرید ؟_ چطور ؟_ آخه یکم بهم شبیه بودید_ نه خیر همسرم هستن ... شما حوصلتون سر نمیره تو اینجا میدونی چرا ؟این سوال رو به خاطر دعوایی که از خودم داشتم پرسیدم ، چون مجبور شدم بگم همسرمبا تعجب گفت : چرا ؟_ اگه از هر مشتری که وارد میشه نسبتشو بپرسی سرگرمی_ من فقط از شما پرسیدم ..._ ببخشید قابل توجهتون بگم منو خانومم اصلا شبیه نیستیماه بازم این کلمه مزخرف رو به زبون آوردم و در صورتی برام هیچ معنی ای نداره لفظ " خانومم"قصد پسررو ازین سوال جواباش فهمیدم بالاخره خودمم پسرم .....رفتم پشت در اتاق پرو و در زدممن : درو باز کن ببینمسرمه بعد از چند ثانیه مکث جواب داد : سامی خان ، دست گچ گرفتم نمیره تو آستین_ تو درو باز کندرو باز کرد شالش سرش بود فقط مانتوشو عوض کرده بود ... دستمو دراز کردم و دکمه های روی کمرشو بستم و اونم سرش رو انداخت پایین و دست راستش میلرزید ، حالا خوبه که قبلا با هم برخورد داشتیم وگرنه الان غش میکردگفتم : کمرش که خوبه اندازشم برای اون دستت خوبه فقط باید موقعی که گچ دستت باز شد بپوشیش_ آرهنصف بدنمو که تو اتاق پرو بود خارج کردم و درو بستم و به طرف پیشخون رفتممن : همون مانتو رو میبریم ، چقدر باید بدم خدمتتون ؟_ قابل نداره سامی خانفهمیدم متلک انداخت ولی من توجهی نکردم و گفتم :_ ممنون_ ۷۸ هزار تومنکارتم رو بهش دادم و اونم حساب کرد و سرمه هم بعد از پنج دقیقه خارج شد و مانتو هم دستش بود ، مانتو رو روی پیشخوون گذاشت و پسره هم تا کرد و گذاشت داخل کیسه ای و به دست سرمه داد و باهم خارج شدیم و به طرف طبقه بالا رفتیم و دیگه مغازه ها رو سر سری نگاه کردیم تا به مغازه ای که لباس مردونه میفروخت رسیدیم و اول ویترینش رو نگاه کردیم و بعدم رفتیم توپسری روی صندلی میز کامپیوتر نشسته بود و داشت آهنگ ها رو عوض میکرد با دیدن ما بلند شد و سلام کرد و من جوابشو دادم ...... توی لباسا چرخ میزدیم که یک پیراهن آبی خیلی خوشرنگی چشممو گرفت و آستین سرمه رو کشیدم و دنبال سر خودم آوردمش ....پیراهن رو برداشتم و گفتم : خوشگله نه ؟_بله خیلی خوشرنگه_ میرم پروش کنمسایزمو پیدا کردم و برش داشتم و رفتم تو اتاق پرو ........ پوشیدمش و دیدم که خیلی بهم میاد و اندازس ، درش اوردم و لباس خودمو پوشیدم و از اتاق پرو خارج شدم و دیدم سرمه داره با حرص کاغذی که توی دستش بود رو پاره میکنهسرمه : آقا من میگم با این شخصی که اومدم خرید شوهرمه شما شماره میدی ؟پسره : من که میدونم داری دروغ میگیسرمه دست گچ گرفتشو یکم بالا آورد و حلقشو بهش نشون داد .... خوب سیب زمینی که نبودم ، منم غیرت داشتم ولی دلیل غیرتم رو پیدا نکردم و بعد خودمو قانع کردم اگر کس دیگه ای جای سرمه و پسری مزاحمش میشد هم ، همین برخورد رو داشتم ؛ رفتم جلو و کنار سرمه وایستادم و پیراهن رو انداختم روی میز و گفتم :_ جناب شناسنامه بیارم مشکلت حل میشه ؟سرمه یهو رنگش پرید و پسره ام انگار نه انگار ، نسشت روی صندلیش و منم سرمه رو یواش به طرف بیرون هول دادم و خودمم پشست سرش رفتم و بدون هیچ حرفس با سرعت راه میرفتم و سرمه هم پشت سرم میومد .....سوار ماشین شدم و درو محکم بهم کوبیدم و سرمه هم بعد از یک دقیقه آروم و سر به زیر سوار شدمن : پسره چی بهت گفت ؟_ هیچی ازم پرسید چیکارم میشی و منم گفتم شوهرم_ پس شماره دادنش برای چی بود ؟_ به خدا من گفتم شوهرمیناه اینقدر نگو شوهرم شوهرمبا لحن خشنی گفتم : باشه تو گفتی ، چرا شمار رو گرفتی ؟_ گفت این کارت مغازس وقتی گرفتم دیدم فقط اسم و فامیلش با شمارش روی کارته فهمیدم که دروغ گفتهبا عصبانیت گفتم : تو اصلا نباید باهاش هم کلام میشدی که اون عوضی ازت سوال کنه من چیکارتمچند قطره اشک از چشماش ریخت و با صدای گرفته ای گفت : ببخشید ... نمیدونستم که اینطور آدمیه من گفتم بگم شوهرمین دیگه گیر نمیده_ خیله خب نمیخواد گریه کنی خوشم نمیاد از صدای فین فین کردن کسی کنار گوشم .... ســـــــــکوت سرمهچون گریه می کرد بریده بریده گفت : آخه ... این .. اولین بار بود که... برام .... چنین ... اتفاقی میوفته ... چون .. بابام غیر از... مدرسه ... نمیذاشت ... جای .. دیگه ای برم ... من نمیدونستم ..... پسرا اینطورینبارم مثله همیشه دلم از سادگیش سوخت ... ازینکه از دنیای ور از گرگش خبر نداشت ... برای اینکه دلشو شکستم یکم از خودم رنجیدم و برای اینکه جَو عوض شه ،زدم روی شونش و به شوخی گفتم : من اینطوری نیستم بعد نگی پسر فلانو انداختن به مناول یکم تعجب کرد و بعد از سه چهار ثانیه خندید و اشکاشو پاک کردصداش گرفته بود .. گفت : به خدا من نمیدونستم چنین آدماییم هستن ......... ببخشیدنمیخواستم بهش بگم برام مهم نیستی ولی گفتم : این اتفاقو فراموش کن و باید تجربه کنی تا بفهمی تو جامعه گرگ زیاده و بیشتر حواست رو جمع کنی_ دیگه فهمیدمماشین رو روشن کردم و دیگه به سمت خونه حرکت کردم ، به ساعت نگاهی کردم ... ۹:۰۰ شده بودمن : الان حتما آقاجون میخواد شام بخوره معطل منه و فروغ خانوم هم کلی نگران شده_ فکر کنم هنوز مامان بابام نیومدن و خودم شام درست میکنم_ تو ؟!!!!_ وقتایی که مامانم مریض بود من درست میکردم_ ببخشید با این دستتون؟_ حالا امشب یه کاری میکنیم با کمک رویا خانم
ماشین رو تو حیاط پارک کردم و سرمه خریداشو برداشت و برد تو ساختمان خودشون و منم وارد خونه شدم و بوی غذا به دماغم خوردمن با صدای بلند سلام کردم و مامان از تو آشپزخونه جوابمو داد .... کاپشنمو در آوردم و آویزونش کردم و کفشامم انداختم کنار در و رفتم تو آشپزخونهمن : به به میبینم که گل کاشتی حاج خانوممامان : لوس نشو باز ... کارای سرمه رو کردین ؟_ اِی .._ کجا بودین تا حالا ؟ چقدر دیر کردین_ رفتیم خریدمامان اومد گونمو محکم بوسید و گفت : دیدی گفتم که بالاخره بهش احساس پیدا میکنی و کم کم عاشقش میشی .. تو این دو روز به این احساس رسیدی دیگه بقیه رو چه شودمن : مامان جان خوب برای خودت میبری و میدوزی آخه عزیز من ، من گفتم گناه داره که باهاش ازدواج کردم و بعدم من احساسم بهش مثه روز اوله نه عشق و عاشقی ای ، نه چیزی ، من همه کارام از روی ترحمه و شما چیز دیگه برداشت کردی ، به اون حسی که شما میگی رو من هنوز بویی ازش نبردممامان ناامید بهم نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد : ایشالا که ببریحرفشو نشنیده گرفتم و گفتم : بقیه کجان ؟_ تو اتاقشون و احمد ایناام که میدونی رفتن بافت_ آرهاز توی سبد چوبی روی میز که توش میوه بود یه سیب برداشتم و اومدم بیرون ؛ سرمه با رنگی پریده و چشمای قرمز که لرزش داشتن ، عصبانی داشت نگام میکردخیلی ریلکس گفتم : خوبی تو ؟با صدای گرفته ای گفت : بلهدیگه واینستاد و سریع از کنارم رد شد و وارد آشپزخونه شد و صداش میومد که داره با مامان احوالپرسی میکنهاهمیت ندادم و رفتم بالا و بعد از تعویض لباسام و نماز یکم با رضا حرف زدم .... وسطای مکالمم با رضا بودم که در زده شدمن : رضا گوشی ...... بفرماییددر باز شد و سرمه سر به زیر اومد تو و اصلا نگام نکردسرمه : شام حاضره همه سر میز نشستنمن : باشه تو برو من میامسرمه رفت و منم از رضا عذر خواهی کردم و تماس رو قطع کردم و رفتم پایین و وارد سالن غذا خوری شدم و سلام کردم............همه جوابمو دادن و منم نشستم کنار بابا و برای خودم مفصل پلو و مرغ کشیدم و شروع به خوردن کردم و گاهی هم به سرمه نگاه می کردم و هر از گاهی مامان بهش کمک میکردبعد از شام بابا و آقاجون مامانجون رفتن و من و مامان و سرمه موندیم منم خواستم برم که با صدای مامان ایستادممامان : سرمه نمیتونه کمک کنه بیا جمع کنبا حالت خسته ای گفتم : ای بابا ... باشهولی هیچکی به حالت خستم اهمیت نداد و منم چند تا وسیله برداشتم و رفتم تو آشپزخونه و سرمه هم سبد نون رو آورد و مامان هم چند تا چیز دیگه ، سینیو برداشتم و رفتم تو سالن و بقیه رو توش گذاشتم و برش داشتم و بردم تو آشپزخونه و بدون توجه به تعارفای مامان و سرمه برای کمک کردن رفتم نشستم تو هال و تلوزیون رو روشن کردم و زدم فوتبال منچستر یونایتد و منچستر سیتیصدامو بلند کردم و گفتم : ســـــــــرمــــــهاز تو آشپزخونه اومد بیرون و خیلی خشک جوابمو داد دیگه مثله روزای قبل یا حتی چند ساعت پیش خجالت و شرم و ترس و شایدم مهربونی رو نداشت تو لحن گفتارشسرمه : بله ؟_ لطفا برام یکم تخمه بیار میخوام فوتبال نگاه کنمبدون هیچ عکس و العملی و حرفی رفت تو آشپزخونه واه این چرا اینطوری شده ؟!!!با یه کاسه تخمه و پیشدستی خالی اومد و روی میز گذاشت و همونطور وایستاده بودمن : چیزی میخوای ؟_ نهباز برگشت تو آشپزخونه و منم توجهمو فوتبال جلب کردموسطای نیمه اول بود که مامان و سرمه اومدن بیرون
مامان : من میرم بخوابم ... احمد اینا نیومدن ، سرمه هم امشب اینجا میمونهگفتم : باشه شما برید بخوابید ... شب به خیرمامان سرمه رو بوسید و گفت : شب شماام به خیرمامان رفت و منم به تلوزیون نگاه کردم و سرمه هم رفت بالا ...................چند دیقه ای از رفتن سرمه گذشته بود که برگشت و کنارم وایستادمن : چیزی شده ؟_ بله بقیه اتاقای بالا خالین یکیم قفله میشه کلیدشو بدید ؟_ خب تو اتاق من بخواب_ میشه کلید رو بدید ؟_ نه دست من نیست ، دست آقا بزرگهپوفی کرد و رفت بالا...............بعد از تموم شدن فوتبال چراغا رو خاموش کردم و رفتم بالا و چراغای بالا هم خاموش بود ، در اتاقمو باز کردم ، چراغش روشن بود و نگاهی به اتاق انداختم و دیدم سرمه جاشو اونطرف اتاق کنار کمد انداخته و پشت به در خوابیده و شالش هم سرشه ، حالا انگار که من نامحرمم از کارش حرصم گرفترفتم بالای سرش ، پلکش لرزید پس معلوم بود خودشو به خواب زدهگفتم : سرمه ؟سکوتبلند تر و حرصی گفتم : ســـرمـــهبازم سکوت_ میدونم بیداری پس جواب بدهسکوتعصبی گفتم : مگه من با تو نیستم ؟ کری ؟چشماشو باز کرد اما نگام نکرد و هنوز پشتش بهم بودسرمه : بله ؟ کاری دارید ؟از لحن حرف زدنش بدم اومد و بلند گفتم :اون شال مسخرتو در بیارالبته برام مهم نبود شال سرش باشه یا نه ولی دلم میخواست براش حکم کنم_چرا ؟ شما رو اذیت میکنه ؟بازم نگاه نکرد_ آره ... من نامحرم نیستم تازه بار اولمم نیست ... تو چت شده ؟_ هیچی_ پس این کارات برای چیه ؟_ کدوم کارا ؟_ همین که ازم رو میگیری_ هیچی چون هنوز معذبم ، اینطور راحت ترمبه طرف کلید برق رفتم و گفتم : پریشب معذب نبودی ؟_ چرا بودم اما مامانتون به زور منو آوردن تو اتاقتون_ اصلا به درک مهربونی به تو نیومدهآروم گفت : مهربونی یا ترحم ؟دستمو دراز کرده بودم تا خاموش کنم که روی هوا موند و گفتم : چی ؟_ هیچیخاموشش کردم و رفتم روی تختم دراز کشیدم و به صدایی که اون موقع از سرمه شنیده بودن فکر کردم " ترحم " .... نکنه حرفامو با مامان شنیده .... خب شنیده که شنیده مهم نیست من حقیقت رو گفتم و این تلخه ... باید بفهمه که ازدواجمون همون اندازه و شایدم بیشتر برای من تلخه*****************با صدای وحشتناکی از خواب پریدم و چشمامو باز کردم و صدای ناله ای میشنیدم ... سریع بلند شدم و چراغو روشن کردم که دیدم سرمه نشسته روی زمین و پای راستشو با دست راستش گرفته و شالش هم رفته عقبگفتم : چی شدی باز تو ؟_ خواستم بلند شم که پام پیچید_ کجا میخواستی بری نصف شبی ؟_ آب بخورم ... آی آینشستم کنارش و دستمو دراز کردم که پاشو عقب کشیدمن با حرص گفتم : چیه نکنه معذبی ؟بهم اخم کرد و پاشو ماساژ داد_ این اخم دیگه چیه بذار ببینم پاتو ( آروم تر ادامه دادم ) تا حالا دوبار اینجا خوابیدی هر دو بار هم نذاشتی آدم آسایش داشته باشه_ بفرمایید بخوابید لازم نیست از خوابتون بزنید_ حالا کاریه که شده بده ببینم پاتو_ دکترین ؟با تعجب نگاهش کردم و گفتم : زبون در آوردی نمیشه بهت رو داد ها مظلومیتت فقط مال دو روز پیش بود ..... میخوای مامانمو صدا بزنم بگم سرمه خانم معذبه و بیاد پاتو ببینه ؟سرشو انداخت پایین و پاشو یکم جلو آرود ، دستمو روی دستش گذاشتم و برش داشتم و پاشو گرفتم و مچشو ماساژ دادم ...... بعد از چند دقیقه گفتم :من : بهتر شد خانوم معذب ؟_ دردش یکم کمتر شد_ شالتو بده ببندم دور پات_ نه نمیخواد_ اینجا چیزی ندارم تا ببندمش بده میگم ، نترس نگاهت نمیکنم ، بدهشالشو در آورد و یکم دیگه پاشو ماساژ دادم و محکم بستمش که جیغش در اومدسرمه : یواش تر پام شکستچشمامو گرفتم و سرمو بلند کردم که مثلا نبینمش و گفتم : فردا بهتر میشه به جون خودم من ندیدمتهمونطور بلند شدم و بهش پشت کردم و دستمو برداشتم و چراغو خاموش کردم و سر جام خوابیدم
از خواب که بیدار شدم دیدم سرمه خوابیده و موهاش پشت سرش جمع کرده بود و با گل سر نگهشون داشته بود و چتریاش کوتاهش که تا روی ابرو هاش بودن پخش بودن و دمل خوابیده بود و دست راستش زیر سرش بود و پتو هم تا روی شونش بالا کشیده بود ...بلند شدم و نشستم روی تخت و صورتمو با دوتا دستم یکم ماساژ دادم و به ساعت نگاه کردم ( ۸:۰۰ ) ... بلند شدم و تختمو یکم جمع و جور کردم و رفتم دستشویی ..........به اتاق برگشتم و نشستم روی صندلی جلو میز توالت و موهامو شونه کردم و بلند شدم و به طرف سرمه رفتم ، کنارش نشستم و پتو رو از روی پاهاش کنار زدم و پاچه شلوارشو یواش بالا کشیدم و شالشو آروم باز کردم و پاشو نگاه کردم که خدارو شکر نه ورم داشت نه کبود بود ، پتو رو روی پاش کشیدم و بلند شدم و رفتم از کشو میز که یه سیم کارت قبلا آقاجون بهم داده بود برش دارم که نبود ، حتما آقاجون برش داشته بود و بعد ازش می گرفتم ...روی تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم ، به تقدیرم .... به شانسم ... توی پنج روز ازدواج کردم ... اصلا نفهمیدم چی شد .... توی روز اول که با یه طرز فکر مسخرم که نباید عقب ماشین بشینه ، گند زدم به آیندمون .... تو مدرسش که گفتم نامزدمه ... نمیدونم چرا ؟ شاید اون موقع واقعا دوس داشتم نامزدم باشه ولی حالا که هست و کنارمه و محرممه شوق و ذوقی ندارم ... کاش مثه بقیه و خیلیای دیگه واقعا دوسش داشتم ... ولی .... شاید شد شاید شد ... روز اول ازش چشم بر نمیداشتم ولی حالا .... کاش خونواده احمد این رسم رو نداشتن ... کاش پناهشون نبود تا شکایت میکردیم .... کاش این دختر اون رو کلاس نداشت ... ولی تقدیر ماام این بود ، زندگی بدون عشق و احساسی ..... به چهره سرمه دقیق شدم ، دختر خوشگلی بود ولی نمیدونم چم شده بود روز اول چی بودم و حالا چی هستم وحسم چیهدستشو از زیر سرش خارج کرد و بینیشو خاروند ، چند بار این کارو تکرار کرد که دیگه عاصی شد و چشماشو یکم باز کرد و دوباره بست و بعد از چند ثانیه آروم روی تشکش نشست و چشماشو باز کرد و منو دید منم با حالت مسخره ای دستمو روی چشمام و گفتم :_ ای وای ببخشید حواسم نبود نامحرمید میشه لطفا چادرتون رو سر کنید ؟ نمیخوام خدایی نکرده گناه کنمجوابی ازش نشنیدم که گفتم شاید جیم زده دستمو برداشتم و نگاهش کردم ، دسته راستشو به کمرش زده بود و داشت خودشو میکشت که نخنده ولی از لبخنداشو گاز گرفتن لبش فهمیدممن باز چشمامو گرفتم و گفتم : واه خانوم شما خوشت میادا روسریتو سر کن دخترای این دوره زمونه چه کارا میکنن واه واهصدای خنده کوتاهشو شنیدم ، چشمامو سریع باز کردم که خندشو خورد و بلند شد که یه آخ گفتمن : چی شدی ؟_ پام یکم درد میکنه ... شما پامو باز کردین ؟_ آره ... هنوز درد میکنه ؟_ یکم ، نه به شدت دیشبپتوشو تا کرد و تشکشم جمع کرد و همه رو گذاشت روی هم خواست بلند کنه و من مانع شدممن : تو که دستت تو گچه پاتم که درد میکنه اونوقت به نظرت در کارت موفق خواهی شد ؟صاف وایستاد و بلوزشو کشید پایین و شالشو برداشت و روی صندلی نشست و پاشو بست و رفت دستشویی و منم تشکش و پتوشو برداشتم و داخل کمد گذاشتم ......برگشت تو اتاق و چادرشو برداشت و سرش کردمن : دستم درد نکنه_ بله ممنون.. یه سوزن ندارین تو اتاقتون ؟_ سوزن برای چی ؟_ خب شالم که دور پام بستم و چادرم که روی سرم بند نمیشه و هی میوفته_ خب همه محرمتن که .... آخ ببخشید یادم رفت که شما خانم معذبی هستید ، جلو من روسری سر کنی تکلیف بقیه مشخصه_ ندارین ؟_ نمیدونم تو کشو ها نگاه کنکشو رو بیرون کشید توی اولی چیزی پیدا نکرد دومیو بیرون کشید ... یک سوزن ققلی پیدا کردسرمه : میشه زیر چادرمو سوزن بزنی ؟ خودم نمیتونم_ معذب نیستید که خدایی نکرده ؟چپ چپ نگام کرد ... رفتم جلوش وایستادم و سوزن رو ازش گرفتم و بازش کردم و با لبام گرفتمش و بعد دو طرف چادرو گرفتم و بهم چسبوندمو با یه دستم گرفتمش و با اون یکی دستمم سوزن رو براش زدم و قفلش کردم و یه قدم فاصله گرفتم ...چادرش رو خیلی گشاد بستم برای همین عقب میرفت و چتریاش ذره ذره تو صورتش پخش میشدسرمه : چادر نپوشم که سنگین ترهمن : ببخشید من تا حالا چند بار روسری یا چادر پوشیدم که بتونم خوب بزنم ؟رفتم جلو و بازش کردم و چادرشو درست کردم و دو طرفشو گرفتم و از روی سرش برداشتممن : اینطوری سوزن میزنم بعد بپوششسوزن زدم و انداختم روی سرش و چتریاشم کرد تو چادرش و ایندفعه فقط یکم از موهاش معلوم بودمن : خوب شد دیگهخودشو تو آینه نگاه کرد و گفت : نه نگاه کنین هنوز موهام بیرونه_ اشکال نداره همه محرمتن_ بهتر از اون موقع شده_ خب بیا بریم دیگهچه مهربون شده بودم ، از من بعید بودمن رفتم بیرون و سرمه بعد از من اومد بیرون و من منتظرش نشدم و از پله ها رفتم رفتم پایین ، ولی اون آروم میومد
رفتم تو سالن غذا خوری و مامان داشت میز رو میچید و همه دور میز نشسته بودنگفتم : سلام صبح به خیرهمه جوابمو دادنمامان : سرمه کو ؟_ داره میاد ... فروغ خانم اینا نیومدن ؟حاضر نبودم حتی اسمش رو به زبون بیارم " احمد "_ نه هنوز که نیومدنمامان رفت تو آشپزخونه و منم رفتم تا کمکش کنم و دوتا سبد نون رو برداشتم و رفتم بیرون و سرمه هم داشت میومد تو آشپزخونه ، رفتم تو سالن و سبد ها رو روی میز گذاشتم و برگشتم تو آشپزخونه و متوجه صحبت مامان و سرمه شدممامان : پات چی شده عزیزم ؟سرمه : دیشب خواستم برم آب بخورم پیچید_ خوبی الان ؟_ بهترم ولی هنوز یکم درد میکنه_ بهت یه کرم میدم ، بوی بدی داره ولی خوبه ، کرم رو که زدی بعد پاتو محکم با مچ بند ببندمامان چقدر کرم دارهسرمه : چشم حتماظرف گردو رو برداشتم و رفتم تو سالن و گذاشتمش سر میز و نشستم ....... مامان و سرمه هم اومدن و دست مامان سینی چایی بود و دست سرمه سرمه هم بطری شیر ، مامان نشست و سرمه هم کنارشمامانجون : یادم رفت بگم دیشب رامین زنگ زد و گفت که نهار بریم اونجا .... ناراحت بود که عقد سام خبرشون نکردیم این مهمونیم برای سام و سرمسمامان : خب آقاجون گفتن که خصوصی باشه تا یک مهمونی درست و حسابی بگیریمآقاجون : بله من گفتم حالا ام صحبت نباشه... منم یادم رفت تنها داییمو ، رفیقمو دعوت کنم ... من چطور فراموش کردم ؟.. چطور ؟ ... مگه احمد میذاره آدم آزاد باشه ؟ مگه داییم غریبس که خصوصی عقد کنیم ؟بابا : چرا نمیخوری ؟با صدای بابام حواسمو جمع کردم و گفتم : هیچیصبحانمونو مثل همیشه توی سکوت خوردیمهمه از سر میز بلند شدن و من و مامان و سرمه میزو جمع کردیم و توی آشپزخونه گذاشتیم و من رفتم بالا ....... موبایلمو برداشتم و شماره رضارو گرفتمبــــــوق.....بـــــــوق.....ب ــــــــوقرضا : به به ســـــــلام_ سلام خوبی ؟_ با اجازه پدر مادرمو بزرگترای مجلس بـــــــــــلهیه سوت بلند زدم و خندیدمرضا : من خوبم تو خوبی ؟_ بــــــــله_ تو که قبلا بله رو گفتی .... کجایی ؟_ خونه ، تو کجایی ؟_ خونه وردل عیال و بچه هامخندیدم و گفتم : خنگ شدی ، من به خاله مینا ( مادر رضا ) بگم آستین برات بالا بزنن_ خدا خیرت بده رفیق_ ایشالا ... محمدحسین چطوره ؟_ ای بدک نیست کنکور داره بکوب داره میخونه که مثله داداشش کسی شه_ واقعا .... نمیای کرمان ؟_ نه فعلا که نمیتونم باید تعطیل بشه سه چهار روز_ خب مرخصی بگیر_ عمرا بده یادت نیست آبان دو هفته رفتم کیش ؟_ خب چه ربطی داره ؟_ خب همین دیگه یک هفته مرخصی داده بود و منم فکر کردم دو هفته گفته بعدم با کلی التماس برگشتم سر کارم ... تو واقعا یادت نیست ؟_ یادم هست ولی دلیل نمیشه که دیگه بهت مرخصی نده_ گفت دیگه آخرین مرخصی امسالمه_ اه چه بد ، حالا ایشالا که عروسیش شه یک هفته تعطیل کنن_ ایشالا بنده خدا پیر مردم هست و تنها ایشالا یه پیرزن دم بخت گیرش بیاد_ کوفت ، مسخره_ به جون سام راست میگم_ باشه بابا جون منو قسم نخور هنوز قصد زندگی دارم_ بله بله یادم رفت شما صاحب داری .... حالا زندگیت خوبه ؟_ زندگی؟.. ای بدک نیست میسوزیم و میسازیم_ دیگه پیاز داغشو زیاد نکن دلمون گرفت_ به جون تو حقیقته .... تو خودت میتونی با کسی که هیچ احساسی بهش نداری زندگی کنی و سعی کنی خودت رو عاشق کنی ؟ ... میتونی ؟_ دروغ چرا .... نه_ دعا کن رضا .. دعا کن_ اِی به چشم یه رفیق که بیشتر نداریم_ رضا یه سوال بپرسم ؟_ تو دوتا بپرس_ تو کسیو دوست داری ؟_ وااااای گونه هام گل انداختخندیدم و گفتم : کوفت جواب بده_ خب ... خب راست گفتم گونه هام گل انداخت_ رضـــــــــــــــاصداشو نازک کرد و گفت : جونــــــــــم عزیـــــــزم ؟خندمو قورت دادم و جدی گفتم : به درک نگو_ خب بابا توام زود بهت بر میخوره .... آره بابا دوس دارم_ کی ؟_ دیگه وارد مسائل خصوصی نشو_ من غریبه ام ؟_ معلومه که نه_ پس بگو کیه ، من همه چیزو بهت میگم نامرد_ میدونم که میگی .... نیلوفرو_ نیلوفر ؟_ دختر خاله مینو دیگه_ آهــــــــان .... از کِی ؟_ نمیدونم از کِی فقط شد دیگه_ اونم دوست داره ؟_ نیلوفر اصلا بهم رو نمیده که باهاش درمورد پیاز حرف بزنم اونوقت بهم بگه دوست دارم ؟!!! حرفا میزنیا_ از چیزی که از نیلوفر دیدم این چیزا بعید نیست_ خانم_ چی خانم ؟_ نیلوفر خانم خوبه من بگم سرمه ؟_ نمیدنم ..... همون نیلوفر خانم_ آفرین_ خب کاری نداری ؟ اگه پول موبایلم زیاد بیاد از تو حلقت میکشم بیرون_ باشه خسیس خان خدافظ_ خدافظ
قطع کردم که در زده شد_ بفرماییدسرمه با صورت گرفته و خشک تر از دیروز اومد توگفتم : کاری داری ؟_ بله من نمیدونم با موبایل چیکار کنم میخواستم بهم یاد بدید_ بیا ببینم .... راستی باید سیم کارت رو از آقاجون بگیرم_ داشتم میومدم آقا بزرگ گوشیو دیدن و گفتن سیم کارت دارم یا نه منم گفتم ندارم و بهم دادن_ خب پس بیا ببینمروی تخت جمع و جور نشستم و سرمه هم با فاصله حدودا یک متر نشست و موبایل رو روی تخت گذاشت و منم برش داشتم و سیم کارت رو توش گذاشتم و گوشیو روشن کردم_ باید بذار ۶ ساعت توی شارژ باشه_ باشه حالا بهم بگید چی به چیهدستمو روی دکمه بالای گوشی گذاشتم و صفحش روشن شدمن : ببین این دکمه رو میزنی صفحه روشن میشه بعد این دایره پایین صفحه رو به بالا میکشی تا باز شه ... فقلشو باز کردم و ادامه دادم ... نگاه کن این رو میزنی و هم میتونی شماره بگیری هم شمار رو سیوش کنی ... (شماره خودمو سیوش کردم) اینطوری ، اینم شماره منه ...(رفتم تو قسمت مسیجش )... اینم مال sms هست و میتونی مسیج بدی و مسیجات میاد اینجا ( یه sms خالی به گوشی خودم زدم تا یاد بگیره و منم بهش sms زدم تا ببینه که چطوریه از مسیجا بیرون اومدم و به قسمت دوربینش رفتم) ببین اینم دوربینشه اگر صفحه رو لمس کنی عکس میگیره ( یه عکس از اتاق گرفتم و بهش نشون داد و بلوتوث کردن رو هم بهش یاد دادم ) فهمیدی ؟سرمه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت : موبایل نداشتم ، دیگه خنگ که نیستم و یکمم انگلیسی بارمهزبون باز کرده بود .. موبایلشو به طرفش گرفتم و اونم دستشو دراز کرد و ازم گرفت و گفت : ممنون_ خواهش میکنم ... یادت که نرفته امشب باید با سهند و نامزدش بریم بیرون ؟_ نه_ فروغ خانم اینا نیومدن ؟_نه هنوز ... بهش زنگ زدم ، گفت معلوم نیست که کی بیان_ آهان_ اگر ناراحتین که من اینجام ، شب میرم خونه خودمون_ من گفتم ناراحتم ؟ فقط سوال کردم همین_ ببخشید_ خواهش_ ممنون بابت موبایلسرمو تکون دادم و اونم رفت ...تا وقتی که ظهر شد همش در حال نتگردی بودم و تو سایتای مختلف چرخ میزدم و کلیپ های خنده دار و جالب دانلود میکردم .......ساعتای ۱۲ بود که لپتاپمو خاموش کردم و بلند شدم تا حاضر شم ..... یه شلوار کرم و پیراهن کرم ، روی پیراهنم یک پلیور قهوه ای پوشیدم و جورابای قهوه ایم روهم پام کردم و کاپشن قهوه ایم هم پایین بود ......از پله ها پایین رفتم و همه رو حاضر و آماده دیدم به جز سرمهآقجون : خب بریم دیگهمامان : هنوز سرمه نیومدهآقاجون : ما میریم و سرمه هم با سام میادمامان : باشه پس بریم دیگه ( رو کرد به من و ادامه داد) شما هم زود بیاید_ باشه فقط آدرسو به من بدیدآقاجون : خوب شد گفتیآقاجون خودکارشو از توی جیبش در آورد و یه کاغذ از دفتر روی میز پاره کرد و روش چیزی نوشت و به دستم داد و آدرسو نگاهی کردم و تشکر کردم...اونا رفتن و منم کاپشنم رو از روی جالباسی برداشتم و تن کردم و کفشامو پوشیدم و سوییچ رو هم برداشتم و رفتم تو حیاط و به طرف ساختمان سرایدار رفتم .... در زدم ...بعد از یک دقیقه در باز شد و سرمه چادر به سر اومد جلو درسرمه : بله ؟_ زود باش دیگه ... همه رفتنخیلی خشک گفت : برای چی ؟با تعجب گفتم : خب نهار خونه دایی من دعوتیم_ من نمیام_ چـــرا ؟ نکنه باید شخصا خدمتتون زنگ میزدن ؟_ نه من چنین چیزی نگفتم_ آهان .. معذبی حتما ؟_ آره اشکالی داره ؟_ بله ... این مهمونی برای ازدواج ما گرفته شدهیه پوزخند هم زدم و ادامه دادم : زود حاضر شو هم دایی ناراحت میشه هم آقاجون .... سریع بیا_ چرا زور میگید ؟_ زور میگم که میگم ... زود بیابا عبانیت نگام کرد و رفت تو و درو باز گذاشت ... رفتم تو و کفشامو در آوردم.... یه نشیمن کوچیک بود و فقط فرش داشت و چند تا بالش و یه تلوزیون خیلی کوچیک ... نشستم روی زمین و به دیوار تکیه دادم##########
یکی از در ها باز شد و سرمه اومد بیرون ، همون مانتویی رو که باهم خریده بویدم رو پوشیده بود و زیرش یه بافت قهوه ای و شال سرمه ای و حتی یک تار از موهاش بیرون نبود ، ژاکت مشکی رنگش هم دستش بودسرمه : من آماده ام بریمبلند شدم و گفتم : تو که گفتی دستت تو نمیرهسرمه : اون موقه به گچا گیر میکرد ولی حالا که زیرش بلوز پوشیدم راحت تر بود و درست شد_ آهانژاکتشو پوشید و همون کفشای اسپرت مشکیش رو هم پاش کرد و رفت بیرون و منم کفشامو پوشیدم و رفتم بیرون و سرمه درو بست و با کلید قفلش کرد .... حالا انگار معدن طلاسریموت رو زدم و در باز شد و سوار شدم و سرمه هم نشست و از خونه خارج شدم و درو بستم ؛ تا در بسته شه منتظر شدم و بعد حرکت کردم ....چند دیقه ای بود که توی سکوت سپری میکردیم و من از سکوت بینمون خسته شدم و از سکوت متنفر بودم ، یاد آدرس افتادم و کاغذو از توی جیبم در آوردم و به طرفش گرفتممن : بیا این آدرسو بخون و بهم راه رو بگوکاغذو ازم گرفت و نگاهی کرد و گفت : هنوز باید مستقیم برید بعد به چهار راه که رسیدید سمت راست میپیچیدسری تکون دادم و مسیر رو ادامه دادم .... با دیدن گل فروشی یادم اومد که چیزی بگیرم چون اولین بار بود که بعد از کرمان اومدنمون تو خونشون میرفتیم .... از گل فروشی یه سبد گل خریدم و گذاشتم صندلی عقب و نشستم سر جامبازم سکوت شد که با صدای من شکسته شدمن : تو رشته چی میخونی ؟خیلی خشک گفت : ریاضی_ نمره هات چطورن ؟_ متوسط_ باید فردا بری پروندتو از توی مدرسه بگیریسکوت کرد و چیزی نگفتمن گفتم : با تو بودماسرمه :بله میدونم_ پس جواب بده_ باشه ، چشم ، من تنها برم بهم نمیدن_ شناسنامتو ببر که ببینن مستقلی_ نمیدونم چطوریه_ تنها میری ؟_ نه اگه دوستم اومد با اون میرم_ اسمش چیه ؟_ قبلا هم گفتم ، ارغوان_ زبونتون خسته نمیشه جواب بدین ، چند سالشه ؟_ ۱۹_ اونوقت چطور با تو دوست شده ؟ دوسال ازت بزرگتره_ اون دو سال چون باباش پول نداشت مدرسه نیومد و ما از سوم راهنمایی باهم آشنا شدیم_ ازدواج کرده ؟_ آره_ چند وقته ؟_ سه چهار ماهرسیدم به چهار راه و به سمت راست پیچیدمگفتم : بعدش کدوم طرف ؟_ بعد یه سه راه سمت چپ و بعدم کوچه شماره ۱۲_آهان .... شوهر ارغوان خانم چند سالشه ؟ اسمش چیه ؟_ ۲۸سالشه ، اسمش یوسف_ دوستتم شبانه میخونه ؟_ آره_ دوست دیگه ای نداری ؟_ بله دارم ، زهرا و محبتم باهام دوستن_ تو نمیخوای از من سوالی بپرسی ؟بدون مکث و مطمئن گفت : نهدیگه سکوت کردم و اونم که از حرف زد با من راضی نبود ، از خدا خواسته سکوت کرد ... من رادیو رو روشن کردم و روی موج رادیو جوان ثابتش کردهمون راهی که سرمه گفته بود رفتم و بعد از پیدا کردن کوچه ۱۲ پیچیدم داخل کوچهمن : کدوم خونس ؟_ نوشته ساختمان سه طبقه با نمای سنگ قرمز و مشکی زنگ شماره یکیکم از کوچه رو گذروندم که ساختمانی رو با همون مشخصات دیدم و ماشین آقاجون هم اونطرف کوچه و رو به رو ساختمان بود .... ماشینمو پشت ماشین آقاجون پارک کردم و پیاده شدم و سرمه هم پیاده شد و سبد رو برداشتم و درا رو قفل کردم و باهم به طرف ساختمان رفتیم و زنگ رو زدم و چون آیفون تصویری بود بدون هیچ سوالی درباز شد و ماهم به داخل رفتیم
پارکینگ رو گذراندیم و به آسانسور رسیدیم ، دکمه رو زدم و منتظر شدیم تا بیاد پایین ..... بعد از یک دقیقه انتظار آسانسور به پارکینگ اومد و درو باز کردم و اول خودم رفتم تو و بعدم سرمه اومد دکمه شماره یک رو زدم و در آسانسور بعد از چند ثاینه بسته شد و با تکون خفیفی حرکت کرد و آهنگ ملایمی پخش شد و سرمه سرشو انداخت پایین و با گوشه ژاکتش بازی میکرد" طبقه اول "با صدای خانمی که طبقه رو اعلام کرد ، من حرکت کردم و درو هول دادم و از آسانسور خارج شدم و درو ول کردم و محکم با چیزی برخورد کرد و صدای آخ بلندی که شنیدمبرگشتم و نگاهش کردم .... سرمه با عصبانیت درو به طرف بیرون هول و بعد بینیش رو گرفت و خم شد .... اومد جلو تر و در بسته شد ... از بین انگشتاش قطره های خون روی زمین میریخت و با نگرانی نگاهش کردم ...صدای در یکی از خونه ها اومد که باز شد و من چشم هام روی سرمه میخ بود ... صدای دایی اومددایی : به به....ول فکر کنم اونم با دیدن سرمه سکوت کرد و صدای قدم هاشو شنیدمدایی : چی شده ؟با صدای دایی حرکتی به خودم دادم و رفتم کنار سرمه و شونش رو گرفتم و کشیدمش بالا و صورتش رو دیدم ... داشت گریه میکرد و از بین دستش خون میچکیدمن : چی شده تو ؟سرمه با صدای گرفته ای گفت : درو ول کردین خورد تو صورتمدستشو گرفتم و از روی صورتش برداشتم و از بینیش خون میومد ، سریع دست راستمو روی بینیش گذاشتم و رو به دایی گفتم :_ میشه پارچه ای ، دستمالی ، چیزی بیارید ؟دایی هول هولکی گفت : آره حتمارفت تو و منم دستمو محکم گرفته بودم و سرمه هم داشت بی صدا اشک میریخت ؛ دست چپمو دور شونش حلقه کردم ؛ دستم از خون و اشکش خیس شده بود و من همیشه ازین اتفاق نفرت داشتم ولی اون موقع حواسم به این خیسی نفرت انگیز نبود ..... دایی با یه پارچه اومد بیرون و پشت سرش همه از خونه خارج شد... پارچه رو از دایی گرفتم و دست خونیم بهش چسبید ، پارچه رو روی بینی سرمه گذاشتممامان : چی شدی مادر ؟گفتم : من درو ول کردم خورد تو صورتشمامان : حواست کجاست بیارش تو تا آب سرد بریزم روی سرش تا خون ریزیش بند بیادبه طرف در حرکت کردم و سرمه رو هم با خودم میکشیدم ، کفشامو در آردم و سرمه هم کفشاشو در آورد و با هم رفتیم توسحر : وای خدا ....دستشو به طرف دری گرفت و ادامه داد :سامی ، بیاین تو اتاق مهمانسرمو تکنون دادم و سرمه رو هم با خودم بردم طرفی که سحر گفت و بقیه هم پشت سرمون میومدن .......وارد اتاق شدیم و سرمه روی تخت نشست و دست من همچنان روی بینیش بودمامان : دراز بکش سرمه جاندستمو از دور شونش برداشتم و سرمه راحت خوابید و دستشو روی دستم گذاشت خواست برش داره که گفتم :_ نمیخواد خودم میگیرمش دستشو برد طرف چشماشو اشک هاشو پاک کرد و طولی نکشید که باز صورتش خیس شدمامان : سحر برو یه لیوان آب سرد بیار ، خیلی سرد باشه_ باشه الانسحر رفت و مامان بقیه رو بیرون فرستاد و اون طرف سرمه نشست و دستشو گرفتمامان : خیلی درد داری ؟سرمه چشمای اشکیشو به نشونه مثبت روی هم گذاشت که باعث شد چند قطره اشک با هم فرود بیادمامان رو به من گفت : حواست کجاست سام ؟ چرا درو ول کردی ؟گفتم : اومدم بیرون درو ول کردم دیگه حواسم به سرمه نبود.رو به سرمه گفتم : میخوای بریم دکتر ؟سرمه آروم و گرفته جواب داد : نه من کلا با کوچیک ترین ضربه و زیاد بودن زیر نور خورشید اینطوری میشم ؛ چیزی نیست ضربه هم زیاد محکم نبود ولی خودتون که میدونید چقدر ضربه به بینی درد دارهمامان : الهی من فدات شم اگه خیلی دردش شدیده بریم دکترسرمه : نه رویا خانم چیزی نیستسحر با لیوانی که حاوی آب و یخ بود وارد شد و به دستم دادو منم دستمو از روی بینی سرمه برداشتم شال سرمه رو عقب کشیدم و روی سرش آب ریختم که باعث شد به پیشونی سرمه چروک بیوفته و صورتش رو جمع کنهسرمه بعد از چند ثانیه رو به مامان گفت : رویا خانم شما برید منم الان میام ، آب سرد بذارم زود خوب میشممامان : نه نه میمونم با هم میریمسرمه : من که دیگه کاری ندارم شما برید پیش بقیهمامان پیشونی سرمه رو بوسید و بلند شد رفت ، سرمه دستشو روی پارچه گذاشت و دو تا از انگشتاش با دستم تماس پیدا کرد و گفت :_ شما هم برید ، دستتون کثیف شد ، ببخشیدمنم بدون هیچ تعارفی بلند شدم و گفتم : کاری داشتی صدام کنسرمه چشماشو به نشونه تایید روی هم گذاشت و منم از اتاق خارج شدم و رو به دایی گفتم :_ دایی دستشویی کجاست ؟_ همون در کناریتدر که کنارم بود رو باز کردم و رفتم تو ، شیر آب رو باز کردم و دستم رو زیرش گرفتم و خون های سرمه با آب مخلوط شدن و به داخل سوراخ سینک میرفتن ؛ وقتی که دستام از خون پاک شد با صابون چند بار شستم و بعد هم با دستمال خشک کردم و از دستشویی خارج شدم و توی هال کنار دایی نشستم
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#7
دایی چرخید و گفت : تو واقعا خجالت نمیکشی ؟با تعجب برگشتم نگاهش کردم که دایی گفت : سلام که نمیکنی ، عروسیت رو خبر ندادی ، رو بوسیم که نمیکنی ، طلبکارم که هستیمن شرمنده گفتم : سلام ، ببخشید تو رو خدا با اون اتفاقی که برای سرمه افتاد پاک حواسم پرت شدبلند شدم و خم شدم روش و گونمو به گونش چسبوندم که دم گوشم گفت : بسوزه پدر عاشقیروی هوا مثلا بوسش کردم و گونه بعدیمو طرف دیگه صورتش گذاشتم و گفتم : تو که دیگه میدونی ازدواج ما از روی عشق و عاشقی نبودهدایی همون طور که بودیم دم گوشم گفت : دختر خوشگل و خوب و مهربونیه نمیدونم چرا تو چشماتو روی این همه بستیبا صدای بابا ازش جدا شدم : نه که اون موقع یادتون رفته بود نه به حالا که ول کن نیستینبا لبخندی نشستم سر جام و سحر با یه سینی چایی وارد شد و به همه تعارف کردمامان : سام ، سرمه کاری نداشت که تنهاش گذاشتی ؟_ نه خودش گفت که زود خوب میشه و الان میاد و اگر کارم داشته باشه صدام میزنهپرنیان بدو اومد و پرید بغل دایی و داییم حسابی نازشو میخرید و بوسش میکردمن گفتم : دایی داری اینو لوس میکنیا از من گفتن بوددایی یه بوس دیگه روی لپ پرنیان کاشت و گفت : بچه نداری نمیفهمی که چقدر خوبه .... وقتی بابا شدی میفهمی موضوع از چه قرارهزیر لب گفتم : میخوام صد سال سیاه نشمسحر شیرینیا رو تعارف کرد که سرمه با چشمای رنگ خون که اثر گریه بود و خون های خشک شده که اطراف بینیو دهنش پخش شده بودن خارج شد و سعی داشت با دستاش صورت خونیش رو پنهون کنه ، گفت :_ ببخشید دستشویی کجاست ؟سحر بلند شد و راهنماییش کرد و سرمه رفت تو و ما هم مشغول خوردن و تقویت بدن شدیم ..... بعد از چند دیقه سرمه با صورت تمیز و بینی قرمزی از دستشویی خارج شد و کنار مامان نشست ، موهایی که یکم از شالش خارج شده بودن رو با دستش تو فرستاد ؛ سعی میکرد که ژاکتش رو از تنش خارج کنه ولی نمیشد و مامان کمکش کرد و ژاکتشو از تنش خارج کردسرمه : ممنون رویا خانممامان : خواهش میکنمسحر از سرمه هم پذیرایی کرد و بعد هم مشغول چیدن میز شد و سرمه خواست بلند شه صدای همه در اومد و نشست ، داشتم به چشمای درشتش که به علت نگاه کردن به فنجون توی دستم نیمه باز بودن نگاه میکردم که با نگاهش غافلگیرم کرد ، غم رو به راحتی میتونستم از توی نگاهش بخونم و من برام مهم نبود و با نگاهم می گفتم تازه اولشه و تو چشمام خیره بود که توی چشماش اشک جمع شد و از چشم چپش یه قطره پایین چکید و نگاهشو ازم گرفت و سرشو پایین انداخت و اشکشو پاک کرد ...توی فکر سرمه بودم که با صدای سحر از فکرش بیرون اومدم و گفت : بفرمایید نهاراول آقاجون بلند شد که همه پشت سرش بلند شدن .... ابتدا بزرگ ترا رفتن و فقط من موندم و سرمه .... صبر کردم تا سرمه بهم برسه..... وقتی بهم رسید آروم گفتم :_ بهتری ؟بهم نگاهی انداخت و گفت : بله ممنون_ درد داری هنوز ؟_ نه زیاد خوب میشمسرشو پایین انداخت و خواست ازم بگذره که بازوشو گرفتم ، نمیدونم چطور شد که گفتم : ببخشید من فکر کردم خودت درو میگیری ، نمیخواستم اینطوری شهدلم نمیخواست عذر خواهی کنم ، ولی کردمبدون هیچی حسی گفت : میدونم ، مهم نیست ، من اینقدر از بابام خوردم که اینا هیچی نیستندستم شل شد و اونم بازوشو کشید و رفتمنم پشت سرش رفتم و سرمه کنار مامانجون نشست و منم کنارش نشستمسحر صندلی پرنیان رو آورد و کنار صندلی خودش گذاشت و پرنیان رو روش نشوند و همه مشغول غذا کشیدن برای خودشون شدن ؛ دایی دیس برنجی رو مقابلم قرار داد و گفت :_ برای خودتو سرمه بکشسرمو تکون دادم و تشکری کردم و دیس رو ازش گرفتم و کفگیر رو پر کردم و توی بشقاب سرمه فرود آوردم و خواستم دومی و بریزم که سرمه دستشو بالا آورد و گفت :_ ممنون دیگه نمیتونم بخورمبرای خودم دوتا کفگیر ریختم و یکمم فسنجون و شروع به خوردن کردم و سرمه هم دستشو دراز کرد و ظرف خورشت رو برداشت و کنار دستش گذاشت و برای خودش هم کمی ریخت و دوبار گذاشت وسط میز
بعد از ناهار همه خانما به جز مامانجون میز رو جمع کردن و بقیه هم توی هال نشستن ...... بعد از جمع شدن میز سرمه و مامان خارج شدن و سرمه نیم نگاهی به مامان انداخت و کنار من مستقر شد ، حتما میترسید نشینه کنارم ، مامانم گیر بده بهشسرمه خودشو به طرفم کج کرد و منم فهمیدم حتما کارم و سرمو یکم پایین آوردم و گفت : میشه بریم ؟ ... من سرم خیلی درد میکنه ، به خاطر خون دماغمه ....من : خب از سحر خانم قرص بگیرسرمه : خوردم ولی خوب نشدم ... خب اگه شما میخوای بمونین ، بمونین ، فقط برای من یه تاکسی بگیرید ، به خدا تحمل ندارم وگرنه می موندم ... سامی خان ، به خدا دروغ نمیگم خیلی درد دارماز حرف زدنش دلم گرفت ، منو چی فرض کرده بود که این همه احترامم میکنه و قسم میخوره که سرش درد میکنه ... حتما از رفتارام جرات صمیمی شدن نداره ، البته نبایدم صمیمی شه و مگه کیه جز یه زن تحمیلی ؟ .....با صدای سرمه از فکر خارج شدمسرمه : میشه با آژانس برم ؟ تو رو خدا ... به خدا میرم خونه میخوابم جای دیگه ای نمیرمگفتم : مگه من گفتم سرت درد نمیکنه ؟ ...گفتم ؟... من گفتم تو ازین جا ، جای دیگه ای میری ؟... گفتم ؟سرشو انداخت پایین و گفت : ببخشید نه نگفتید ، من اشتباه کردم ... حالا میشه برم ؟_ وسایلتو بردار با هم میریم منم خسته ام شبم باید بریم بیرونقدر شناسانه نگام کرد و گفت : خیلی ممنونم_ خواهشبلند شد و ژاکتش رو از روی مبل برداشت و تنش کرد که مامانجون گفت : کجا ؟منم بلند شدم و کاپشنم رو پوشیدم و گفتم : سرمه سرش درد میکنه و نمیتونه بشینهمامان : باشه برید ... سرمه جان مراقب خودت باش ، برو تو اتاق سام روی تخت بخواب و یه وقت روی زمین نخوابیاسرمه چیزی نگفت و من جواب مامان رو دادم و گفتم : چشمرومو به طرف دایی و سحر کردم و گفتم : خیلی ممنون باعث زحمت شدیمدایی خندید و زد رو شونم و گفت : چه لفظ قلمم حرف میزنه زنت روت اثر گذاشته هاخندیدم و خدافظی از جمع کردیم و اومدیم بیرون و دکمه آسانسور رو زدم و منتظر شدیم ، سرمه سرشو به ستون کنار در آسانسور تکیه داد و چشماشو بست و منم با پای راستم روی زمین ضربه میزدم و به پایین در چشم دوخته بودم ....... آسانسور رسید و سرمه چشماشو باز کرد و تکیش رو از دیوار گرفت و در رو باز کرد و رفت و تو و منم بعد از سرمه رفتم و دکمه هم کف رو فشردم و آسانسور بعد از چند ثانیه حرکت کرد ....... با صدای خانمی که طبقه رو اعلام میکرد از آسانسور پیاده شدیم و از پارکینگشون خارج شدیم ، درا رو باز کردم و سوار شدیم..... سرمه سرش رو به پشت صندلی تکیه داد و چشماش رو بست ... ماشینو روشن کردم و مسیر رو دیگه یاد گرفته بودم و از سرمه کمک نگرفتم ...... بازم سکوت نفرت انگیز بر گشت رادیو رو روشن کردم و روی رادیو ورزش متوقفش کردم و صداشو کم کردم و به گزارش کشتی فرنگی گوش دادمداشتم صداش رو که قطع و وصل میشد رو تنظیم میکردم که چیزی روی شونم قرار گرفت ، سرم رو به طرف شونم چرخوندم و نگاه کردم که سر سرمه افتاده بود روی شونم ، نگاهمو به خیابون دادم و شونمو یکم بالا دادم و گفتم : سرمه ؟چشماشو یکم باز کرد که من گفتم : بلند شو دیگه الان تصادف میکنم ... سرمه ؟ هنوز خوابی ؟این بار صاف نشست و گفت : ببخشید خواب رفتم ... من وقتی سر دردم خوابم سنگین میشهسرمو تکون دادم و پشت چراغ قرمز وایستادم و سرمه سرشو به شیشه تکیه داد و به بیرون نگاه میکرد ... تو حس بود که یهو یه پسر بچه سیاه پرید کنار در رو زبونشو در آورد و سرمه هم جیغی کشید و از در فاصله گرفت و پسر بچه زد زیر خنده و منم خندیدم و سرمه هم داشت زیر لب به پسره فحش میداد ؛ پسره ماشین رو دور زد و کنار در من قرار گرفت و به شیشه زدمن شیشه رو پایین کشیدم و گفتم : چیه ؟پسره : آقا من که خندوندمت و شادت کردم یه آدامس از من بخر خواهش۵۰۰ تومن بهش دادم و گفتم : یه آدامس بده بهم و در ضمن این کارا ام با بزرگ تر از خودشون زشته_ خب من از صبح نخندیده بودم و گفتم هم من شاد شم هم شماخندیدم و گفتم : برو وروجک بروپسره خدافظی گفت و رفت سراغ ماشین بعدی و به ماشین بعدی هم آدامس فروخت و چراغ سبز شد و حرکت کردمسرمه هنوز مشغول فحش دادن بود ، خندیم که باعث شد اخماش بیشتر توی هم برن
بعد از نیم ساعت سکوت به خونه رسیدیم ، ماشین رو توی حیاط پارک کردم و سرمه با اخم پیاده شد و رفت تو ساختمان خودشونو منم رفتم تو خونه و کفشم و کاپشنمو در آوردم ؛ رفتم تو آشپزخونه و بطری آب رو از تو یخچال برداشتم و با فاصله از لبام گرفتم و از بالا به دهنم آب ریختم و بعدم بطریو توی یخچال گذاشتم و رفتم تو هال تا برم بالا که سرمه سر به زیر و با لباسای عوض شده ، دامن بلند سفید و بلوز آستین بلند بنفش و شال سفید و.چادرش هم روی شونه هاش بود ، با دیدنش دوباره زدم زیر خنده که سرمه چادرشو سرکرد و سرشو پایین تر گرفت و یه طرف چادرش رو هم جلو صورتش گرفت و اخم کرد رفت تو آشپزخونه ؛ با این کارش بیشتر خندم گرفت و نشستم روی زمین و با صدای بلند تری خندیدم ، اینقدر خندیدم که به سرفه افتادم و سرمه از تو آشپزخونه سریع با یک لیوان آب خارج شد و کنارم نشست و لیوان رو جلوم گرفت ، نگاهش کردم و لیوان رو ازش گرفتم و تا قطره ی آخری رو سر کشیدم و سرفم هم بند اومد و یه نفس عمیق کشیدمرو به سرمه گفتم : مگه تو سرت درد نمیکرد ؟_ چرا ، الانم شدتش بیشتر شده ، اومدم ببینم که استامنوفن کدویین اینجا هست ، خودمون نداشتیمسرمو تکون دادم ، موبایلم زنگ خورد ، از جیب شلوارم بیرون آوردمش و اسم مامان روش مشخص بود ؛ سرمه رفت تو آشپزخونه و منم تماس رو وصل کردممن : بله ؟مامان : سلام رسیدین ؟_ سلام آره_ خب ماام داریم میایم_ باشه_ سام ؟_ بله ؟_ مادر با سرمه بد رفتاری نکنیا گناه داره_ مگه منو چی فرض کردین ؟_ خب گفتم ، چون تو نرمان نیستی ، یه وقت مهربونی یه وقتم خشن_ دستتون درد نکنه دیگه_ خبه حالا توام نمیخواد ناراحت شی .... سرمه کجاست ؟_ داره دنبال قرص میگرده بخوره_ مراقبش باش مادر ، راستی اومدم خونه نبینم تو ساختمان خودشونه و توام تو اتاقت تنهایی_ باشه چشم بیاد تو اتاق من بخوابه_ آفرین .... در ضمن تو این دفعه روی زمین میخوابی و سرمه روی تخت ، چون سر و کمرش درد میکنه_ کمرش ؟_ آره دیگه از روزی که احمد زدش دیگه کمرش درد گرفته و باید جای نرمی بخوابه ... سامی دیگه سفارش نکنم ها روی تخت بخوابونش و ماام نیم ساعت ، یک ساعت دیگه میرسیم اگه ببینم به حرفام اهمیت ندادی...وسط حرفش اومدم و گفتم : باشه چشـــــــــــــم_ الهی مادر فدات شه که حرفامو جدی میگیری_ خدا نکنه ، کاری ندارین ؟_ نه برو مراقب سرمه باش_ چــــــــــمتماس رو قطع کردم و از روی زمین بلند شدم که سرمه هم از آشپزخونه خارج شد و به طرف در رفت ولی با صدای من متوقف شدمن : سرمه ؟برگشت و گفت : بله ؟_ کجا میری ؟_ خب میرم بخوابم دیگه حالم اصلا خوب نیست_ به دستور مامان جانم ، باید بیای تو اتاق من روی تختم بخوابیپوزخندی هم بهش زدم_ نه میرم اونطرف_ ببین مامان گفت دارن میان اگه ببینه تو نیستی ، فکر میکنه من نذاشتم و پوست از سرم میکنه_ باشه چشمراهشو به طرف پله های بالا کج کرد و رفت ؛ منم پشت سرش از پله ها بالا رفتم و سرمه متوجه من شد و وایستاد تا من اول برم که هولش دادم و گفتم :برو دیگه ...اون هم به حرفم گوش داد و رفت و وارد اتاق شد ؛ در کمد رو باز کرد و یه تشک نازک پنبه ای با پتو و بالشی بیرون آورد و همون نزدیک در کمد انداخت ، چادرش رو در آورد و بالای تشک گذاشت و با همون شال روی تشک دراز کشید و پتو رو تا گردنش بالا کشیدمن روی تخت نشستم و گفتم : بیا روی تخت بخوابچشماش رو باز کرد و گفت : ممنون راحتم شما بخوابینخنده مسخره ای کردم و گفتم : برای خودت نگفتم ، به خاطر خواسته مامانم این رو بهت گفتم اعتماد به نفست بالاستحس کردم چونش لرزید و توی چشماش اشک جمع شده ولی سه نفس عمیق کشید و چشماش رو بست و بعد باز کرد ولی خبری از اشک نبودمن : بیا دیگه ، در ضمن جلو کمد هم جاتو ننداز من میخوام لباس بردارمبدون هیچ حرفی بلند شد و خواست جاش رو برداره که من گفتم : نمیخواد خودم میارمش تو بیا بخواب که شبم باید بریم بیروناومد به طرف تخت که من بلند شدم و اونم زیر لحافم خزید و پشتشو به من کرد و بعد از چند ثانیه پتو رو هم روی سرش کشید ..... جایی که انداخته بود رو جمع کردم و کنار تخت انداختم و برگشتم و از توی کمد یه بافت سبز پررنگ و شلوار گرمکن قهوه ایم رو برداشتم و به سرمه نگاه کردم که دیدم توی همون حالته و منم با خیال راحت لباسامو عوض کردم .... لحاف رو کنار زدم و روی تشک خوابیدم و رو به تحت خوابیدم و دست راستمو زیر بالشم فرو بردم و چشمام رو بستم....تازه چشمام گرم شده بود که صدای فین فینی شنیدم ؛ چشمامو کامل باز کردم و به سرمه نگاه کردم و دیدم هنوز زیر لحافه ولی میتونستم لرزش شونه هاش رو احساس کنم ..... نشستم و کلافه دستامو تو موهام کشیدم و نفسمو با صدا بیرون دادم و به سرمه نگاه کردم که دیگه شونه هاش نمیلرزید ولی فین فین آرومی میکردآروم صداش زدم : سرمه ؟جوابمو ندادبار دوم کمی بلند تر گفتم : سرمه ؟ولی این دفعه شونه هاش لرزش خفیفی داشت ، مطمئن بودم که داره گریه میکنه ..... نشستم روی تشک و خواستم بلند شم و برم کنارش و بپرسم که چی شده ولی با افکار مختلفی که به ذهنم هجوم میاوردن و به نظر خودم منطقی بودن سر جام باقی موندم ...... چرا من باید دلیل گریش رو بپرسم ؟ ..... چرا باید برام مهم باشه ؟.... اصلا مگه مهم هست ؟ .. نه ... حقته ... باید گریه کنی ... باید بفهمی که چی در انتظارته .... باید به غلط کردن بندازمت ... باید بفهمی که لقمه بزرگ تر از دهنت برداشتی .... باید بفهمی که دوست ندارم چه کلمه جالبیه برام ... باید حس تنفر رو از نزدیکیت حس کنی .... باید تو زندگی مزخرفم باشی تا عذاب بکشی و من دلم آروم بگیره ... باید لبخند های نادرت رو از بین ببرم و حتی یک ثانیه هم دهن کجی نکنی ....بعد از قانع کردن خودم برگشتم و یه نگاه نفرت انگیز دیگه بهش انداختم و پشتمو بهش کردم و خوابیدم
چشمام بسته بود ، ولی بیدار شده بودم ؛ غلتی زدم که سرم با چیز سفت و سختی بر خورد کرد و یکم هم دردم گرفت ... سرمو یکم عقب کشیدم و چشمام رو باز کردم و فهمیدم که با تخت بر خورد داشتم .... دستمو روی سرم گذاشتم و ماساژش دادم و بعدم نشستم روی تشک ، سرمو به سمت چپم چرخوندم و سرمه روی تخت خواب بود و مژه های بلندش به هم چسبیده و تو هم بودن ، چتری هاشم روی پیشونیش بود و لبایی که همیشه صورتی رنگ بودن ، حالا کمرنگه کمرنگ و رو به سفیدی بودن و صورتشم رنگ پریده تر از همیشهبلند شدم و جام رو جمع کردم و گذاشتمش توی کمد و حوله یشمی رنگمو برداشتم و رفتم حموم .....بعد از یک دوش مفصل ، حولمو پوشیدم و کلاهشو روی سرم انداختم و بندش رو هم دور کمرم گره زدم و اومدم بیرون .... سرمه هنوز خواب بود ؛ به ساعت روی دیوار نگاه کردم و نشانگر ساعت ۱۶:۴۵ بود .... روی صندلی میز توالت نشستم و خودمو توی آینه نظاره کردم ، ته ریش مشکی رنگم روی صورتم پیدا بود که به نظر خودم خیلی بهم میومد و قیافمو بهتر می کرد ، دستی بهشون کشیدم که مو های زبرم رو روی دستم کشیده میشدن .... سشوار رو از توی کشو خارج کردم و به برق زدم و قبل از روشن کردنش حوله رو روی سرم چند بار بالا و پایین کردم و بعد سشوار رو روشن کردم و روی موهام گرفتم و دستمو بین موهام میکردم و تکون میدادم ..... بعد از خشک کردن موهام ، شونه ای کشیدم و رو به بالا دادم و بعد هم ابرو های پرم رو با دستم مرتبشون کردم و بلند شدم تا برم لباس بپوشم .... سرمه با این همه سر و صدا هنوز در خواب بسر می بردسرمه خواب بود و منم راحت لباسام رو پوشیدم ..... شلوار جین آبی و پیراهن آبی نفتی ... داشتم دکمه های پیراهنم رو میبستم که در با تقه ای باز شد .... مامان اومد تو و اول نگاهی به سرمه و بعدم به من کردمن : سلام کی اومدین ؟کامل وارد شد و درو بست و آروم گفت : سسس بیدار میشه ... الان اومدیم_ مگه شما نگفتین که بعد ما دارین میاین ؟_ نه اون برای این بود که تو رو بترسونم و سرمه رو روی تختت بخوابونی_ این چه کاری بود ؟_ من تو مغرور رو نشناسم که مادر نمیشم ، تو رو باید تهدید کردنگاهی از سر تا پا بهم انداخت و کفت : جایی میری ؟_ هنوز که نه ولی با یکی از همکارام قرار شام دارممشکوک نگام کرد و گفت : زن یا مرد ؟_ مرده خانومشم میاد شما نگران نباش_ اونوقت تو سرمه رو نمیبری ؟_ من گفتم نمیبرم ؟ این شام رو هم به خاطر همین ازدواجه و میخواد شیرینی بگیره_ اون از کجا فهمیده ؟دست چپم رو بالا آوردم و حلقه ای که همیشه تو دستم بود و یادم میرفت که اصلا وجود داره رو بهش نشون داد و مامان خندید و اومد طرفتمو محکم بغلم کرد و سرشو روی سینم فشار میدادمامان : الهی من فداتشم که حلقتو میذاری دستت باشه تا بفهمن متاهلیمیخواستم بگم چون یادم میره وجود داره درش نمیارم وگرنه به خاطر اینکه به مردم نشون بدم زن دارم دستم نیست ولی مادر بود و منم سکوت کردم و محکم تر به خودم فشارش دادم و موهای عسلی رنگ شدش رو بوسیدمتو بغل هم بودیم که صدای خُرناسی ما رو از هم جدا کرد و به سرمه نگاه کریممامان خندید و گفت : عروسم تو خوابم حسودیش میشهپوزخندی زدم و گفتم : بله حسودی می کنهمامان چرخید و بهم لبخند زد و رفت بیرون و منم پلیور سرمه ایم و جورابام رو پوشیدم و بعد از زدن ادکلن خوش بوم رفتم بالای سر سرمه وایستادم تا این رو از خواب زمستونی بیدار کنم .....انگشت اشارمو توی روی سرش فشار کمی دادم و گفتم : بلند شو خرس قطبی ، حاضر شو من یک ساعت دیگه میخوام برمدستمو پس زد و بازم خوابید ، دستمالی از جعبه روی میز کشیدم و لولش کردم و تو بینیش کردم و بعد از چند ثانیه عطسه کرد و بعدم پشت دستی که توش دستمال بود و جلوی بینیش بود زد و پشتشو بهم کرد .. یه فکری کردم به ذهنم رسید تا اعصاب سرمه رو داغون کنم ...از توی کیف مخصوص آرایش موهام تیغ رو برداشتم و نصفش کردم و توی جا تیغی زدم و بلند شدمو رفتم کنار سرمه که حالا تاق باز خوابیده بود نشستم و یکم شالشو از دو طرف عقب دادم تا ابرو هاش کاملا بیرون باشن و من کارم رو آغاز کنم
تیغ رو انتهای ابروش گذاشتم و کمی از موهاش رو تراشیدم و دنباله ابروش کوتاه شد و اون طرفم به اندازه همون طرف موها رو تراشیدم و با دقت اندازشونو یکی کردم ولی زیاد کوتاهشون نکردم ، در حدی که بیشتر تغییر کنه ؛ گه گاهی یه تکون های خفیفی هم میخورد ... ازش فاصله گرفتم و بهش نگاه کردم ؛ به نظرم قیافش بهتر شده بود ولی اگر خودش ببینه کلی حرص میخوره .... تیغ رو توی کشو گذاشتم و برگشتم و روی تخت لحاف رو از روش کشیدم و دست سالمشو تکون دادم و صداش زدم ، ولی انگار که بیهوش بوددستاشو گرفتم و یکم بلندش کردم و دستامو پشتش گذاشتمو هولش دادم و مجبورش کردم تا بشینه .... داشت ییدار میشدسرمه تو خواب و بیداری گفت : مامان ...تورو خدا... بذار یه دیقه دیگه بخوابممن : من مامانت نیستم وظیفمم بیدار کردن سرکار خانم نیست حوصله ناز خریدن رو هم ندارم مثه آدم بلند شو و کارات رو بکن میخوایم بریمخودشو به من چسبوندو سرشو روی شونم گذاشت هنوز سرش کامل روی شونم نبود که یهو سرشو برداشت و بهم نگاه کردمن : ببین سرمه خانم من وظیفم بیدار کردن شما از خواب نیست اون از تو ماشین اینم از الان دیگه تکرار نشهشالشو جلو کشید و عقب برد و باعث شد چتریاش برن تو و گفت : ببخشید من خوابم سنگین نیستبلند خندیدم و گفتم : میشه بفرمایید سنگینتون دیگه چیه ؟بدون هیچ لبخندی گفت : من وقتایی که سر درد میشم بعدش که میخوابم ، خوابم خیلی عمیق میشه_ خیله خب حالا بلند شو که اگر کاری داری بکن بعد میخوایم بریم_ چشماز روی تخت بلند شدم و از اتاق خارج شدم و رفتم پایین ، از توذآشپزخونه داشت صدا میومد ، حتما مامان داشت طبق عادتش عصرونه حاضر می کرد ... رفتم تو که دیدم بله مامانم داره عصرونه حاضر میکنهمن : خسته نباشید_ ممنون.... بیا برو اینا بچین روی میز تو هال بقیه رو هم صدا کن_ ای به چشمسینی رو برداشتم و بردم توی هال و روی میز چیدمشون و دوبار سینیو تو آشپزخونه گذاشتم و رفتم به در اتاق آقاجون اینا ضربه زدمصدای مامانجون بلند شد : بفرماییددرو باز کردم و رفتم تو ؛ مامانجون طبق معمول در اقات فراغت در حال بافتن بود و آقاجون هم روزنامهمن : سلام ... مامانم عصرونه حاضر کرده ، بفرماییدجواب سلاممو دادن و باشه ای گفتن منم اومدم بیرون و درو بستم و به اتاق بابا اینا رفتم و در زدمبابا : بله ؟از همون پشت در گفتم : سلام مامان عصرونه حاضر کرده منتظریمبابا : سلام باشه الان میامخودم نشستم روی مبل و تلوزیون رو روشن کردم و منتظر بقیه شدم .... سرمه هم از پله ها پایین اومد و بدون نگاه کردن به من وارد آشپزخونه شد و با مامان مشغوله خوش و بش شدهمه اومدن و مامان کنار من نشست و سرمه هم کنارش و رو به رومون هم آقاجون ، مامانجون و باباآقاجون گفت : سرمه ؟نگاهش نکردم و صداشو شنیدم که آروم گفت : بله ؟آقاجون : احمد گفت فردا صبح میان فردا ظهر میرسنداشتم چایی میخوردم که پرید تو گلوم و به سرفه افتادم ..... وای نه این بازم باید تو اتاق من و حتما هم روی تخت بخوابهمامان به پشتم ضربه های پی در پی میزد ...... بعد از یک دقیقه سرفم بند اومد و به ادامه عصرونم پرداختمبعد از یک ساعت همه دست از خوردن کشیدن به ساعت رادو دور مچ دستم نگاه کردم و عقربه ها روی ۵:۵۵ بودنرو به سرمه گفتم : کاری نداری تو ؟ من نیم ساعت دیگه میخوام برمبابا : کجا ؟_ با یکی از همکارام قرار بریم بیرون_ آهانسرمه تشکری کرد و چند تا چیز برد تو آشپزخونه که مامان گفت : نمیخواد سام جمع میکنه تو برو به کارات برسدندونامو روی هم فشار دادم و سرمه هم خیلی ریلکس بعد از تشکر دوباره ای از مامان و رفت بیرونمامان : بلند شو سام_ چشـــــــــمبلند شدم و میز رو جمع کردم و بقیه هم نخود نخود هر که رود خانه خود و به اتاقاشون رفتن حتی مامان منم تنها نشستم و تلویزیون نگاه کردمساعت ۶:۳۰ بود که بالاخره سرمه خانم تشریف آوردن و با همون لباسای صبحشون بودن به جز شالش که مشکی بود .... ابروهای خوشگلش که من خوشگل ترش کرده بودم هم بهش میومدسرمه با عصبانیت گفت : این چه کاری بود ؟یه ابرومو بالا دادم و بهش پوزخندی زدم و گفتم : چیکار ؟به ابرو هاش اشاره کرد و گفت : من مطمئنم کار خودتونه ... چرا اینکارو کردین ؟_ دوس داشتمیه قدم جلو اومد و گفت : دوس داشتین ؟ ابرو های منن و گند زدین توشون_ من دوست دارم ابرو های زنم این شکلی باشه مشکلیه ؟پوزخندی زد و گفت : هه زنم ... ببینین من زن شما نیستمخندیدم و گفتم : پس زن بقال سر کوچه ای ؟ تو صفحه دوم شناسنامت نگاه کنی بد نیست ، ببین من دلم خواست اینکارو کنم .. درس عبریه که وقتی صدات میکنم سریع بیدار شیلباشو روی هم فشار داد و با عصبانیت نگام کرد ... بلند شدم و گفتم : برو بالا از تو کمدم کاپشن مشکیم رو بیار_ من نمیتونم_ ببین سرمه من اعصاب ندارما ... تو روت نمیشه خندید پررو میشی تازه من بهتم نخندیدم اگه بخندم که هِیهاته ... حالا ام برو بیار یهو دیدی مثه بابات شدم و....حرفم رو ادامه ندادم ....چونش لرزید و پشتش رو بهم کرد و سریع رفت بالابعد از پنج دیقه با چشمای سرخ شده اومد پایین و کاپشن رو به طرفم گرفت و روشو اون طرف کردازش گرفتم و گفتم : میخوام باهات مهربون باشم خودت نمیذاری ، جنبه مهربونی نداری باید باهات تند برخورد کردنگام کرد و سرشو به نشونه تاسف تکون داد و خواست حرکت کنه که آرنجشو محکم گرفتم و به طرف خودم چرخوندمش و گفتم :_ این سر تکون دادنا یعنی چی ؟ هان ؟سرش پایین بود ، فشار دستم رو بیشتر کردم و با صدای بلند تری گفتم : هان ؟با صدای لرزونی گفت : هی هی هیچی ..._ بی لیاقتدستشو ول کردم و به طرف کفشام رفتم و پوشیدمشو و کاپشنم رو تن کردم و سرمه هم کفشاشو پوشیدصدامو بلند کردم و گفتم : ما رفتیم خدافظولی کسی پاسخ گو نبود
ازساختمان خارج شدیم و سوار ماشین شدیم و از خونه بیرون زدیم ...من : ای وای من که آدرس بلند نیستمسرمه : میخواین من زنگ بزنم به بابام ؟_ نه میپرسم از یه نفر ... راستی جلو اونا منو جمع نمیبندی و سام صدام میکنی و نقش آدمای خوشبخت رو بازی میکنیمپوزخندی زدم و گفتم : بذار بقیه فکر کنن خیلی خوشبختم ... فهمیدی ؟نیم نگاهی بهم انداخت و گفت : بلهجلو پای یه پسره وایستادم و آدرس پرسیدم و اونم راهنمایی کرد ... تو ماشین سکوت بود ولی بر عکس همیشه ازین سکوت خسته نشدمجلو فست فودی که بالاش تابلوی سبز رنگی بود و نوشته شده بود "عصرانه" نگه داشتم و شانس من همون موقع یه ماشین رفت و منم سریع جاشو گرفتم .... ماشن رو پارک کردم و رو به سرمه گفتم :_ یادت که نرفته ؟ عاشق ؟ ok ؟_ بله چشم_ اونجاام نمیخواد بله بله کنی راحت صحبت کن_ باشهاز ماشین پباده شدم و رفتم کنار سرمه و دست چپم رو توی دست راستش قفل کردم که یهو دستش یخ کرد ، اهمیت ندادم و باهم از پله ها بالا رفتیم و دیدم که سهند و یه دخترس پشت یکی از میزا نشستن و دارن میخندن ، دختره سنش حدود ۲۰ بود و پوست سفید و موهای مشکی ای که یکم از شالش بیرون بودن و چشم و ابرو متوسطی و بینی کوچیک و لبای باریکی ، البته من چشم چرون نیستما ولی خب این طوری بود دیگه و منم گفتم ، دست سرمه رو یکم فشار دادم و باهم به طرف میز رفتیم که سهند متوجه ما شد و به دختره چیزی گفت و بلند شد و منتظر ما تا بهم برسیمبه میز رسیدم که رسیدیم دست راستمو به طرف سهند گرفتم و گفتم : سلامسهندم دستم رو فشرد و گفت : سلام دستشو پشت همون دختر گذاشت و گفت : نامزدم مهتاببه طرف من اشاره کرد و رو به نامزدش گفت : سام بهت که گفته بودممهتاب گفت : خیلی خوش بختمدستشو به طرف سرمه گرفت و گفت : سلام من مهتابمسرمه دستشو از بین دستم بیرون کشید و باهاش دست داد و گفت :سلام منم سرمه هستمدستمو دور شونه سرمه پیچیدم و گفتم : ایشونم همسر بندهسهند تعظیم کوتاهی کرد و گفت : سلام خوشوقتمسرمه : ممنونهمه دور میز چهار نفره مربع شکلی نشستیم و هر ظلع مربع فقط یک صندلی داشت ، سرمه سمت راستم بود و سهند سمت چپم و مهتاب هم رو به روم .... خیلی شلوغ بودسهند گفت : سام چون تو وارد نیستی من سفارش میدم ، کی چی میخوره ؟من غذا مورد علاقم رو انتخاب کردم وگفتم : من ماشروم برگررو به سرمه گفتم : تو چی میخوری عزیزم ؟عوق ... حالم بد شد ... سرمه بدون اینکه تعجب کنه و هول بشه ، با لحن مهربون مصنوعی بهم گفت :_ من پیتزا مخلوط میخورمبهم لبخندی زد و منم جوابشو دادم و رو به سهند گفتم : ما دوتا رو که فهمیدی فقط مونده خودتو مهتاب خانممهتاب : من همبرسهند : منم همبربلند شد و رفت تا سفارش بده و مهتاب رو به سرمه گفت : چند سالته سرمه جان ؟سرمه بهش لبخندی زد و گفت : تقریبا ۱۷مهتاب با تعجب گفت : واقعا ؟_ آرهمهتاب : چه جالب ... حالا چرا تقریبا ۱۷؟_ خب چون هنوز یک ماه مونده تا ۱۷ سالم کامل شه .. تو چند سالته ؟_ من ۲۲_ ولی کمتر میخوره_ همه میگن ؛ تو متولد چه ماهی هستی ؟_ ۳ بهمن تو چی ؟_ منم ۱۶ اردیبهشتسهند برگشت و نشست ، سرمه دست چپشو روی میز کنار دستم ، بعد از چند دقیقه دستمو جلو تر بردم و انگشتای خارج از گچشو گرفتم که باز سرد شد و سرشو انداخت پایین ، حلقشو توی دست گرفتم و توی انگشتش میچرخوندم و درش میاوردم و دوباره دستش میکردمسهند : واه واه ، سام این کارا تو جمع زشتهخندیدم و گفتم : دختر عمت زشتهبا لحن با مزه ای گفت : آره همه میگن زشتهمهتاب با عصبانیت گفت : سهـــــــــــندسهند خندید و گفت : جونــــــم ؟_ خودت زشتیمن با تعجب گفتم : قضیه چیه ؟سهند بلند تر خندید و گفت : تنها دختر عمه من مهتابه بقیه پسرنسرمه هم خندید و منم زدم زیر خنده و گفتم : ببخشید نمیدونستم دختر عمه سهند هستیدخودشم خندید و گفت : خواهش میکنم .... شماام نسبتی با هم دارین ؟من با شوخی گفتم : بله معلوم نیست که زن و شوهریم ؟خندید و گفت : نه منظورم خونواده هاتونهمن لبخندی زدم و گفتم : نه خونواده ها نسبتی نداشتنسهند : چطور آشنا شدید ؟دیدم ضایس بگم بگم پدر زنم کارگر بابا بزرگمه گفتم : پدرش با پدربزرگم همکار بودن و ماام همو دیدیم و پسندیدیم و بعدشم بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک باداسهند : ایولمهتاب : شما عروسی هم گرفتین ؟سرمه : نهمن گفتم : فعلا عقد تا بعدا من یه خورده خودمو جمع و جور کنم بعد عروسی میگیریم ... شما چی ؟سهند : ما هم قرار بعد عید عروسی بگیریم_ چه خوب ... چند وقته نامزدین ؟نگاهی به مهتاب کرد و گفت : سه سال آره ؟مهتاب سرشو تکون داد و سهند رو به من گفت : سه سال ... شما چی ؟هه سه روز ... گفتم : ۶ ماهسهند : چه زود عقد کردیدمن لبخندی زدم و با لحن لوس و مسخره ای که خودم تر معرض تهوع بودم گفتم : اینطوری مطمئن ترم که از دستم نپرهسهند خندید و گفت : بابا عاشق ، مجنون ، فرهادهمه خندیدیم و من با سهند مشغول صحبت شدم و سرمه و مهتاب هم با هم
و یه پسره ای با سینی ای نزدیک شد سینیو روی میز گذاشت و سفارشارو به علاوه چهار تا نوشابه کوکا روی میز گذاشت و رفت ؛ پیتزا سرمه رو گذاشتم جلوش و همه ساندویچای خودشونو برداشتنسرمه سسی رو به طرفم گرفت و گفت : میشه برام بازش کنی ؟ من نمیتونم سفتهلبخند مصنوعی ای زدم و گفتم : آره حتماسس رو از دستش گرفتم و بازش کردم و به دستش دادمسرمه : ممنون_ خواهش میکنمهمه توی سکوت غذاشونو میخورن ؛ سرمه بشقاب پیتزاشو یکم به طرفم هول داد و گفت :_ ازینم بخوربهش نگاه کردم و گفتم : خودت بخور خب_ من دیگه نمیتونمبه پیتزا ها نکاهی کردم و گفتم : تو که فقط سه تا تیکه خوردیسهند گفت : ای بابا تعارف تیکه پاره میکنین خب من میخورم دیگه این همه ادا اصول ندارهلقمه آخر سادویچ رو پایین فرستادم و گفتم : لازم نکرده خودم هستمسهند رو به مهتاب گفت : من که بهت گفتم این خیلی خسیسهرو کرد به سرمه و ادامه داد : شما چی میکشید سرمه خانم حتما براتون پوست تخمه هم نمیخرهسرمه لبخندی که معلوم بود زوریه بهم زد و گفت : نه اتفاقا سام خیلی دست و دل بازه اهل خسیس بازی نیستاولی بار بود که اسممو راحت به زبون میاوردسهند : جـــــــــــدا ؟ پس از شانس مائه دیگه دیر رسیدیم بردنش .. خب شما یه چیزی بگو به ماام بدهسرمه روشو کرد سمت منو گفت : سام پیتزا بده بهشونخندیدم و گفتم : منم زن ذلیـــــــــلظرف پیتزا رو جلو سهند گذاشتم که مهتاب گفت : یاد بگیر سهند خانسهند : اینا تازه ازدواج کردن و شش ماه بیشتر نیست که هم دیگه رو میشناسن منو تو که از بچگی بیخ ریش هم بودیم و باربی بازی میکردیـــــم ، یادش به خیر من مَرده بودم و تو زنه یه دختر بچه ایم بچمونزدم زیر خنده و گفتم : باربی بازی میکردی ؟سهند آهی کشید و گفت : هی بسوزه پدر عاشقی دیگه من اون موقع ماشین بازی حالیم نمیشدمهتابم حسابی خر کیف شد و بقیه ساندویچش رو خورد و پیتزا سرمه رو هم ، هر کس یکی دوتا تیکه خورد و تموم شدمهتاب : خیلی ممنونمن : خواهش میکنمسهند خندید و گفت : ممنون_ خواهش میکنم من برم حساب کنمسهند : من حساب کردم بشین_ چی ؟ چرا ؟_ بده میخواستم بیشتر با هم آشنا شیم و شام عروسیت رو بهت بدم ؟ من میخواستم با هم بیایم بیرون آخه مهتابم زیاد بیرون نمیاد و دوست آنچنانی هم نداره گفتم شاید با خانومت دوست شدمهتاب : خیلی ممنون سهند آره من خیلی تنهام آخه مامان بابام تصادف کردن فوت کردن و منم یه داداش دارم که اونم مشهده ...سرمه : متاسفم ، خدا بیامرزتشون ... تو توی خونه تنها زندگی میکنی ؟_ ممنون ... آره من تو آپارتمانم و خونم کنار خونه داییم ایناست منظورم سهند اینائه و یه وقتایی سارا خواهر سهند شبا میاد پیشمسرمه : چقدر سختهسهند : بعد عید دیگه تنها نیست خب ولش کنین این حرفا رو بیاید بریم پارکمن : ممنون بابت شام .... پارک ؟ این موقع ؟سهند :خواهش میکنم ... کدوم موقع ؟ تازه ساعت ۱۰ .. بچه سوسول حتما سر شب میخوابی که صبح دیر نرسی سر کارمن: نه باباسهند : پس بریم دیگهمن : بریمهمه بلند شدیم و سهند دست مهتاب رو گرفت و به طرف در رفت و منم دست راست سرمه رو گرفتم و باز دستاش یخ بست و از پله ها پایین رفتیم و کنار سهند اینا وایستادیمسهند : تو که طبیعتا آدرسو بلد نیستی ، سرمه خانم شما میدونید پارک مادر کجاست ؟سرمه : نه من زیاد بیرون نمیامسهند : پس شما پشت سرما بیایدمن : باشه فقط تند نرو که من اهل این جلف بازیا نیستمسهند : بیشین بینیم بابا ... پس شما پشت سر ما بیاین_ باشهاون رفت به طرف مزدا 3 که اونطرف پارک شده بود و نشستن توش و منم سرمه رو دنبال سر خودم کشیدم و جلو ماشین دستشو ول کردم و سوار شدیم و پشت سر اونا حرکت کردممن : بازیگر عالی ای هستیبهش نگاه کردم و پوزخندشو دیدم و گفت : استادی مثه شما کنارمهبحث رو ادامه ندادم و گفتم : با مهتاب بیشتر رفت و آمد کن گناه داره تنهاس_ من که نمیتونم دعوتش کنم_ چرا ؟_ ساختمانمون که درب و داغونه من روم نمیشه_ خب ساختمان آقاجون اینا_ زشته که من برای خودم اونجا مهمون دعوت کنم_ خب یکی از اتاقای بالا را رو به اقاجون میگم موکت کنه و چند تا از مبلای قدیمی بذارن توش که بتونی دعوتش کنی_ زشته ولش کنید باهم میریم بیرون میدونه که من هنوز خونه ای ندارم توقعیم نداره_ تو خیابون که نمیخوابی اونم میدونه یه جایی داری زندگی میکنیبا لحن کلافه ای گفت : باشه اگه آقابزرگ درست کردن ، منم دعوت میکنمبقیه راه رو توی سکوت گذروندیم .... سهند کنار پارک خیلی بزرگی نگه داشت .... از ماشین پیاده شدیم و دست سرمه رو گرفتم که بر خلاف دفعه های قبل گرم بود ؛ سهند هم دست مهتاب رو گرفت و گفت :_ بریم بشینیم روی نیمکتی چیزی_ بریمسمت راست سرمه من بودم و سمت چپش مهتاب و بعدم سهندمهتاب : سرمه ؟_ بله ؟_ تو چرا دستت شکسته ؟دستش باز یکم سرد شد و گفت : از پله ها خوردم زمین_ منم یه بار دستم شکسته خیلی درد داره_ اهمدستش کم کم گرم شدمهتاب گفت : سرمه میشه چند روز در هفته بیای پیشم ؟ آخه سارا نزدیک عروسیشه زیاد نمیبینمش و سهندم که اصلا پیداش نیست و منم تنهامسرمه : نمیدونم والا ، تا سام چی بگهسهند : سام ، دیگه روی خانوم منو زمین نندازمن : باشه پس مهتاب خانومم باید بیادسهند : شما که خونه ندارینمن : ما که تو خیابون نمیخوابیم اتاق من هست توام همراه مهتاب خانم بیاسهند : ای به چشم ... حال میکنی ما کرمونیا چقدر باحالیم ؟ تو دو سه روز با هم دوست شدیم و خانومامونم دوست شدن در حد خواهریمن : بلهخبر نداری من تو دو روز زنم گرفتم از بس که خونگرمین
به یه یه میز و چهار تا صندلی رسیدیم که از کنده درخت درست شده بودن و نشستیمسهند : میاید جمعه ها با هم بریم بیرون ؟ من و مهتاب هر جمعه میریم گفتم شماام بیاید تنها نباشیممن نگاهی به سرمه کردم و گفتم : نظر تو چیه ؟اصلا نظرت برام مهم نیستسرمه : نمیدونم هرجور تو بخوایمن : باشه پس ما میایممهتاب : وایــــــــی مرسی آقا سامیمن : خواهش میکنم
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#8
سهند بلند شد و گفت : برم چهار تا چایی بگیرم توی این سرما میچسبهمن : آره بذار منم همراهت میامبلند شدم و با سهند به طرف دکه ای که توی پارک بود رفتیم و چهار تا چایی خریدیم و البته این دفعه من پول رو حساب کردم و برگشتیم و دیدم رنگ سرمه پریده و مهتاب داره شونه هاشو ماساژ میده ..... سرعتمو بیشتر کردم و سینی چایی رو روی میز گذاشتم و گفتم :_ چی شدی ؟سرمه بهم نگاه کرد و از چشماش چند قطره اشک ریخترو به مهتاب گفتم : چی شده ؟مهتاب : هیچی چند تا پسره بهمون متلک انداختن اینم ترسید فقط همین ، نمیدونم چرا این طوری شدرفتم کنارش وایستادم و سرشو بالا گرفتم و اشکاشو پاک کردم تا آبرو داری کنم و عاشق باشم خیر سرم ، گفتم :_ گریه برای چی ؟ خب یه غلطی کردنسرمه با گریه گفت : فکر کردم بازم مثه اون دفعه دعوام کنیخندیدم و سرشو تو بغلم گرفتم که روی شکمم قرار گرفت و گفتم : اون دفعه فرق داشت و من هنوز زیاد نمیشناختمت الان که دیگه بهت اعتماد دارم اهل این کارا نیستیدروغ گفتم هنوزم نمیشناسمتمهتاب : گریه نکن دیگه چیزی که نشدهسهند : نگاه کن مهتاب یاد بگیر این الان داره ناز میکنه و سام هم خریداره توام که ناز کردن بلد نیستیبا تموم شدن حرفش همه خندیدم و سرمه هم خودشو عقب کشید و صاف نشست و منم نشستم ؛ هر کسی یه چایی با کلوچه هایی که گرفته بودم برداشت و شروع به خوردن کردسهند : خیلی ممنون خیلی چسبید توی این هوای سردمن : خواهش میکنم بابت شامم ممنون_ خواهشنگاهی به مهتاب بعدشم سرمه کرد و گفت : شما دوتا که دارین قندیل میبندینمهتاب : آره خیلی سرده و ماام ژاکتمون نازکهسهند کاپشنش رو در آورد و روی شونه های مهتاب انداختمهتاب گفت : خودت سردت میشهسهند : نه من زیرش بافت دارمنگاهی به سرمه کردم و داشت با حسرت و لبخندی که روی لب داشت به اونا نگاه میکرد .. دلم سوخت براش و کاپشنم رو در آوردم و روی شونه هاش انداختم که نگام کردسرمه : خودت سردت میشه سرما میخوریمن : نه من چند تا لباس روی هم پوشیدم_ ممنونلبخندی زدم که بیشتر شبیه دهن کجی بودسهند : ای تقلید کار ، همینکه من این کارو کردم اینم کردمن : خب همسر گرامیم سرما میخوردسهند با لحن دخترونه ای گفت : زن ذلیلخندیدم و گفتم : نکه شما نیستیسهند صداشو کلفت کرد و گفت : معلومه نباس به ضیفه رو داد تو مرد زندگی نیستیمهتاب : آقای مرد زندگی بیا بریم با وسیله ها ورزش کنیم من هوس ورزش کردمسهند : چشــــــــم هر چی خانومم بگهمن : خیلی مرد زندگی هستی اصلا یه لحظه میخواستم از جذبت سکته کنمسهند : یعنی من حق ۴ تا دروغ ندارم ؟ دارم دیگه ، دارمبلند شدیم و مهتاب دستشو دور بازو سهند حلقه کرد و راه افتادن و سرمه هم با فاصله جدا ازونا رفت و منم خودمو با قدم های بلند به سرمه رسوندم و گفتم :_ قرار بود ادا زوج خوشبخت رو در بیاریم نه اینکه جدا جدا بریالکی میخواستم عوا کنمسرمه : خیلی عاشقیم نترسین به جدا راه رفتنمون شک نمیکنن که بد بختیممن : چرا ؟ تو دیگه چرا بد بختی ؟_ هیچی ولش کنین ، من خوشبخت عالمم خوب شد ؟_ تو رو خدا یه امشبُ روی اعصابم نباشسرشو بلند کرد و با غیض نگام کرد و هیچی نگفت و سهند و مهتاب یکم وایستادن تا ما بهشون برسیم ... اون دوتا داشتن صحبت میکردن و ما هم توی سکوت میرفتیمبه وسیله ها رسیدیم و مهتاب رفت و با یکی شروع به ورزش کرد و گفت : سرمـــــــــه بیــــــــاسرمه رفت طرف دیگه وسیله ای که مهتاب وایستاده بود و روش قرار گرفت و من و سهند هم نشستیم روی وسیله ای که دوتا صندلی پشت بهم بودن و دوتا دسته داشت تا خودمون رو بالا بکشیم ، شروع به ورزش کردیمسهند اول شروع کرد و گفت : خانومت از روی خواهری خیلی دختر خوبیهمن : مهتاب خانومم همین طوره_ سام یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ؟_ نه بگو_ یه چیزی تو چهره خانومته مهتابم فهمیده انگار که یک غم سنگینی روی دوششه نمیدونم یه جوریه انگار که عزیزشو از دست داده باشه ، قیافش مثه مهتابه وقتی که عمم و شوهرش فوت کردنتو چه میدونی ما تازه یک هفتس همدیگرو دیدیم و عقدمون کردنمن : باباش یه خورده اخلاق نداره نگران مادر و داداششهسهند : میگم.. تو چند تا خواهر برادر داری ؟_ هیچی تک فرزندم_ واقعا ؟_ آره تو چی ؟ من یه خواهر دارم و یه برادر ؛ خواهرم که فهمیدی اسمش ساراس و داداشم سهراب ، نامزد خواهرم اسمش طاهاس و زن داداشمم گیسو و پسرشونم آرمین_ چه خونواده پر جمعیتی ، من اینجا یه دایی دارم که اسمش رامینه و خانومش سحر و یه دختر دو ساله دارن و سرمه هم یه داداش ۴ ساله_ خانومت خاله و دایی نداره ؟چرا تا حالا ازش نپرسیده بودم ... چون مهم نبودمن : آره داره اینجا نیستنسهند : میدونی که من تا حالا فقط دوتا دوست داشتم_ منم یکی و الانم تو_ من دوستام طاها بودن و داداشم سهراب که دوتاشون دوماد شدن ... چی شد که اومدین کرمان ؟_ سر بابام کلاه گذاشتن و ماام برای مدتی اومدیم خونه پدربزرگممهتاب ازون طرف جیغ کشید : سهــــــــندسهند سریع بلند شد و دوید و منم پشت سرش رفتم و دیدم سرمه باز خون دماغ شده و روی زمین جدول نشسته و سرشم گرفته بالا و توی دستشم یه دستمال خونیهدستمالایی که توی جیبم داشتم رو بیرون آوردم و نشستم کنارشو بهش دادممن : چرا اینطوری شدی ؟_ دست مهتاب خورد تو بینیممهتاب : تو رو خدا ببخشید حواسم نبودداشت گریه میشد که من گفتم : سرمه بهش بگو تو کلا پخ بهت بگن خون دماغ میشی الان میخواد گریه کنهسرمه : آره سام راست میگه تقصیر تو نیست تقصیر دماغ منه بیخیال مهتابسهند به مهتاب نزدیک شد و دستشو به شونش زد و گفت : دیدی که گفت چیزی نیستسرمه پراهنمو یکم کشید و گفت : بیا کارت دارمگوشمو به لباش نزدیک کردم وگفت : میشه برین دستمال بخرین دیگه اینا جا ندارن_ باشهمن بلند شدم که سهند گفت : کجا ؟_ میخوام برم براش دستمال بخرم_ نمیخواد الان میرم از توی ماشینم میارم_ نمیخواد بابا میخرم خودم_ چه تعارفا الان میرم میارمبدو رفت و منم سر جام نشستم و سرمه با دست شکستش چند ضربه به سرش زد و چشماشم میچرخیدنمن : خوبی سرمه ؟_ سرم گیج میرهبهش نزدیک تر شدم و دستمو دور شونش حلقه کردممهتاب : من الان میرم براش آب میوه بگیرمگفتم : ممنون میشممهتاب رفت و منم گفتم : به خاطر اینکه هیچی نمیخوری اینطوری میشیرنگش یکم پریده بود ، دستمو روی پیشونیش گذاشتم که سرد بودمن : چرا تنت اینقدر یخه ؟_ سردمهکاپشنم رو بیشتر دورش کشیدم و گفتم : بلند شو بریم تا حالت بد تر نشده
بلند شد و مهتاب هم با یه آب میوه سر رسید و بازش کرد و به سرمه داد تا بخوره و یکم خورد و دیگه نتونست و بازو سمت چپم رو تو دستش گرفت و دست گچ گرفتش رو پایین بینی گذاشت و خون ها روی گچای سفید میریختن ؛ سرمه گفت :_ من حالم خوب نیست نمیتونم وایستم و دستمالاام افتادندستشو از دور بازوم جدا کردم و دستمو دور کمرش حلقه کردم و سریع راه میرفتم و تقریبا سرمه رو دنبال خودم میکشیدم و مهتابم پشت سرمون میومد...... چند قدمی رفتیم که سهند رو با یک جعبه دستمال دیدیممن از توی جعبه سریع چهار پنج تا کشیدم و دست گچ گرفته سرمه رو پایین آوردم و روی بینیش گذاشتم ؛ مهتاب هم چند تا دستمال کشید و تا اینجایی که میتونست خونای روی گچ رو پاک کرد ، سرمه سرشو به سینم تکیه داد و چشماشو بستسرمه خیلی آروم گفت : بریم من حالم خوب نیست ، میترسم اینجا حالم بد بشه باید قرصمو بخورمگفتم : قرص چی ؟آروم تر گفت : نمیدونم اون هفته دکتر بهم داد بریم سام من نمیتونم دیگه وایستمچند تا دستمال دیگه سریع برداشتم و گفتم : ببخشید ما بریم حاله سرمه خوب نیستسهند : نه بابا این چه حرفیه ایشالا بهتر باشنمهتاب : ببخشید تو رو خدامن : این چه حرفیه ؟خدافظجوابمو دادنو منم حرکت کردمسرمه بهم تکیه داده بود و پاهاش رو روی زمین میکشیدمن : میخوای بریم بیمارستان ؟_ نه قرصمو بخوردم خوب میشم_ مطمئني ؟_ بلهتند تند رفتم و سرمه رو هم دنبال خودم کشوندم و درا رو باز کردم و روی صندلی جلو نشوندمش و صندلیو خوابوندم ، سرمه دستشو بالا آورد و روی دستمال های روی بینیش گذاشت و چشماشو بست ؛ سریع ماشن رو دور زدم و نشستم و رفتم همون عصرانه چون اینطوری آدرسو بلد شده بودم و بعدم به طرف خونه رفتم ، اولای خیابون بودیم که سرمه دستشو پایین آورد و بی حال دستشو روی بینیش کشید و دیگه خونی نمیومد ، شیشه طرف سرمه رو پایین دادم و گفتم :_ دستمالا رو بندازشون بیروندستمالو رو انداخت بیرون و منم درجه بخاریو زیاد تر کردممن : بهتری ؟سرمه خیلی آروم گفت : نه باید قرصمو بخورم چون بدنم ضعیف شده باید اون قرص رو بخورموارد کوچمون شدم و درو باز کردم و وارد شدم که دیدم فقط یه چراغ کوچیک تو حیاط روشنه و از تاریکی خونه فهمیدم که همه خوابیدناز ماشین پیاده شدم و به کمک سرمه رفتم و باز بهم تکیه داد و منم دستمو دور کمرش گذاشتممن : باید بریم ساختمان خودتون دیگه ؟سرشو روی سینم پایین بالا کرد و رفتیم ساختمان خودشونو درو باز کردم و رفتیم تو ؛ سرمه رو روی زمین خوابید و از بالشای تو هال یکی زیر سرش گذاشتم و گفتم :_ قرصت کجاس ؟_ تو اتاق روی میز_ باشهرفتم تو اتاق و قرصی که روی میز بود رو برداشتم و اومدم تو آشپزخونه و تو لیوان کمی آب ریختم و رفتم پیش سرمه ، لیوان رو روی زمین گذاشتم و دستمو پشت سرش گذاشتم و نشوندمش و بهش قرص رو دادم و بعدم آبمن گفتم : بلند شو بریم اون طرف تو اتاق من بخوابسرمه : من اصلا حالم خوب نیست نمیتونم شما برید من تنها میمونم_ تنهایی که .._ نه شما برید به خدا نمیترسمدو دل بودم ، خب گناه داشت ... به طرف در رفتم که خارج بشم ولی دلم نیومد ، بالاخره قلبم که از سنگ نبودمن : لحاف تشک کجا دارین ؟سرمه پلکشو یکم باز کرد و گفت : شما که هنوز نرفتین_ میمونم پیشت بگو کجا دارین ؟_ ببخشید ... تو اتاقرفتم تو همون اتاقه و دوتا تشک روی زمین دیدم و هر دوتاشون دو نفره بود و باید با سرمه روی یه تشک سر میکردم ... یکی از تشکا رو برداشتم و با یکی از لحاف و یه بالش دیگه برای خودم بردم بیرون و کنار سرمه پهنش کردم و به سرمه گفتم :_ بیا روی تشک بخواببی حال تر از قبل گفت : نمیتونمرفتم کنارشو به زور و کمک خودش کشوندمش روی تشک و شالش هم رفته بود عقب که من خواستم درش بیارم و سرمه گفت :_ بذارید باشهبه حرفش اهمیت ندادم و درش آوردم و کاپشنم رو از تنش خارج کردم و کمربند مانتوشو باز کردم ولی دیگه دکمه هاشو باز نکردم و پلیور خودمم در آوردم و کمربند شلوارم رو هم باز کردم تا راحت باشم .... بلند شدم چراغا رو خاموش کردم و روی تشک کنار سرمه دراز کشیدم ، سرمه تاق باز دراز کشیده بود و منم پشتمو بهش کردم و خوابیدم

پایان قسمت 4
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
گوناگون از وب
loading...
#9
با تکون های دستم بیدار شدم ، هنوز هوا تاریک بود ، چشمامو باز کردم و چهره سرمه رو توی پنج سانتی صورتم دیدمبا صدای خواب آلودی گفتم : باز چی شده ؟ اگه گذاشتی من یه شب مثه آدم بخوابم
سرمه با ترس گفت : صدای پا میاد ، گوش کنینسکوت کردم و به صدا گوش دادم ولی چیزی نشنیدمسرمه : شنیدین ؟متعجب گفتم : نـــــه خیالاتی شدیسرمه : به خدا راست میگم من صدای پا میشنومبا حرص گفتم : بگیر بخواب بچه دیشب حالت خوب نبود روی مغزت اثر گذاشتهبادی اومد که باعث شد شاخه درخت به در بخوره و صدای بلندی ایجاد کنه و سرمه به من نزدیک تر شد و یه هیـــــــــی بلندی گفتسرمه : باور کنین من صدای پا میشنوم_ تو اصلا چطور بیدار شدی تو که حالت بد بود_ رفتم دستشویی که اومدم بیرون شنیدم ... به جون خودم راست میگم_ باشه حالا که تموم شد دیگه بخواب_ من میترسمپوفی کردم و گفتم : تو یا بترس یا بخور زمین و منو از خواب بیدار کنسرمه با ناراحتی گفت : من گفتم اینجا نخوابین_ خب اگه اینجا نبودم که تو سکته کامل رو زده بودی_ بهتر ، من میمردم و شماام راحت میشدین و با خوشبختی زندگی میکردین الانم برید اتاق خودتون تا من دوباره بیدارتون نکنم و خودمم به قول شما سکته کنم_ چرت و پرت نگو بگیر بخواب_ من میترسم خوابم نمیبره_ من که هستم تنها نیستی بیا بخوابزیرلب گفت : چقدرم که بترسم اهمیت میدیمنم گفتم : دلیلی برای اهمیت نمیبینم ... حالا ام به درک نمیخوابی ؟ خب تا صبح بیدار بمون منم باید برم سره کار دیگه بیدارم نکن_ چـــــــــــشـــــــــمبلند شد و توی نور کمی که ماه توی اتاق انداخته بود دیدم که نشست گوشه دیوار اتاق و زانوهاشو بغل گرفت و سرشو روی زانو هاش گذاشتمن : بیا بگیر بخواب ، این بچه بازیا چیه ؟ ... اگر باز صدایی اومد میریم نگاه میکنیمسرمه : لازم نکرده شما بخوابین باید برید سره کارعصبی و با صدای بلند تری گفتم : سرمه بیا بخواب به قرآن از اتاق پرتت میکنم بیرون تا همون آقا دزده ببرتتهمونطور نشسته بود که گفتم : به درک زبون نفهمچشمامو بستم و بهش اهمیت ندادم و بعد از چند دقیقه لحاف روم یکم جا به جا شد که فهمیدم خوابیدهچشم چپم رو باز کردم و دیدم فقط بلوز شلوار داره و مانتوش تنش نبود و موهای لختش رو هم شل پشت سرش بسته بود ؛ آروم خزید زیر لحاف و بهم نزدیک شد ولی هیچ تماسی با هم نداشتیم منم چشمامو بستم که یه رعد و برق پر صدا زد که سرمه جیغ آرومی کشید منم چشمامو باز کردم ، سرمه هم پتو رو تو دهنش کرد تا جلو ... خندم گرفته بودخندیدم و گفتم : این کارا چیه ؟ مگه اینا ترس داره ؟با بغض گفت : آره به خدا من از بچگی خاطره بدی ار رعدو برق دارم_ خیله خب دیگه تموم شد بخوابباز یه رعد و برق دیگه زد و من توی اون نور مهتاب تونستم برق اشک رو روی صورتش ببینممن دستمو تکیه بدنم کردم و یکم خودمو بالا کشید و گفتم : تو داری گریه میکنی ؟فین فینی کرد و چیزی نگفتمن : سرمه تو چرا میترسی بهم بگوبا گریه گفت : من بچه بودم یکی از بچه های فامیلمون رو برق گرفت و نابودش کرد و فلج شده من میترسم به خدا دست خودم نیست_ تو چقدر قسم خدا رو میخوریصدای باد میومد که بین درختا داشت صداهایی ایجاد می کرد و سرمه سرشو زیر لحاف کرد و شونه هاش میلرزیدن ... دلم یه جوری شد .. منی که آزارم به یه مورچه نمیرسه چقدر این دختر رو اذیت کردم و جونشو به لب رسوندم ؛ دوسش نداشتم ولی زنم که بود و باید مردش میشدم و سایه سرش پناه و تکیه گاهش نه بلای جونشبا لحن مهربونی گفتم : خب ترس نداره که سرمهلرزش شونه هاش قطع شد ولی دوباره لرزیدندستمو دراز کردم و لحاف رو از روی سرش کشیدم و هنوز در حال گریه بود .. به سینم اشاره کردم و گفتم :_ بیا اینجا بخواب تا نترسیسرمه : نه نمیخواد_ ناز نکن دیگهدستشو کشیدم و خودمم رفتم جلو تر و تاق باز خوابیدم و با دست راستم سرمه رو هم کشیدم سمت خودم و سرشو گذاشتم روی سینم و پاهاشم کنار پاهم بود ؛ با دست راستم مشغول نوازش موهاش شدم ... پیراهنم خیس شد و میدونستم از اشک های سرمسمن : تو دیگه چرا گریه میکنی ؟ هنوزم میترسی ؟_ نه نمیترسم... از رعد و برق نمیترسم من از ..از.._ از چی ؟_ هیچی ولش کنین_ بگــــــــــو_ از آینده مزخرفی که در انتظارمه_ چی در انتظارته ؟_ من که میدونم شما بالاخره منو طلاق میدی و میری دنبال زندگیت ولی بابام دیگه منو تو خونش قبول نمیکنهبلند تر گریه کردخندیدم و به آرومی گفتم : کی میذاره من تو رو طلاق بدم ؟ حالا حالا هستم خدمتتونچیزی نگفت و منم موهاش رو نوازش میکردم و بعد از یک ربع دیگه سرمه آروم شد و نفس های منظمش نشونه از خواب رفتنش بود ؛ منم دستمو دور کمرش گذاشتم و سرمه دست دستشو روی شکمم گذاشته بود و منم دست چپمو روی دستش گذاشتم و بعد از چند دقیقه با آرامشی که تا حالا نداشتم به خواب فرو رفتم
صبح با احساس چیزی روی دهنم از خواب بیدار شدم و چشمام رو باز کردم و اول ساعتم رو نگاه کردم که ساعت ۶ رو نشون میداد و بعدم به که سرمه تو بغلم بود و کمی موهای بلندش روی دهنم و بینیم بود ، موهاش بوی خوبی میداد ، موهاش رو از روی صورتم کنار زدم و سر سرمه رو روی بالش گذاشتم و پاش رو هم از رو پام آروم برداشتم و گذاشتم روی تشک و نشستم و به دستم تکیه دادم و به چهره سرمه دقت کردم .... موهایی رو که توی صورتش بودن رو کنار زدم و دستمو روی آبرو های کوتاه شدش کشیدم و پلک هاش لرزید و دستمو روی پوست صاف و نرمش حرکت دادم و به گونه هاش کشیدم و بعدم به چونش و با شست دستم هم روی لبای صورتیش کشیدم و نمیدونم چه مرگم شده بود که نمی تونستم دستمو عقب بکشم و خودمم به طرف سرمه کشیده میشدم و با شستم لبش رو نوازش میکردم ..... فقط دو سانت با صورتش فاصله داشتم که یهو چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد ، من خشکم زده بود و قدرت عقب کشیدن رو نداشتم که سرمه محکم هولم داد و منم چون آمادگیشو نداشتم عقب رفتم و صاف نشستم و سرمه نشست با عصبانیت و تمام قدرت دست راستشو ، دست سالمشو بالا آورد و محکم سمت چپ صورتم خوابوندسرمه با عصبانیت گفت : تو داشتی چیکار میکردی هان ؟ .... تو که از روی ترحم با من مثلا مهربونی و یا حتی از روی ترحم باهام حرف میزنی چطور میخواستی اینکارو کنی ؟ ... تو که منو زن خودت قبول نداری و البته منم تو رو شوهر نمیدونم ، آقا بالا سر نمیدونم ، سایه بالا سرم نمیدونم ، تکیه گاهم نمیدونم میخواستی چیکار کنی ؟ از روی هوس ؟ .. فکر کردی چون دو روز از دستورای مسخرت اطاعت کردم میتونی هر کاری خواستی بکنی ؟ مظلوم گیر آوردی ظالم ؟ ... تو که دم از لیاقت میزدی ، تو که میگفتی لیاقتتو ندارم الان با لیاقت شدم ؟ هـــــــــــــــــــان ؟ تو که فقط منو خطا کار میبینی و مانع خوشبختیت و در صورتی که بابام مجبورم کرد ، من که مرگ رو به ازدواج با تو ترجیح دادم تا خوشبخت شی ... خودت گفتی .. خودت رضایت دادی .. مگه تو خواب بله رو گفتی ؟ ... تو که منو نمیخوای چرا نذاشتی بمیرم ، هم من راحت شم هم تو .. چـــــــــرا ؟بعد از تموم شدن حرفاش زد زیر گریه و بلند تر گفت : برو بیرون .. نمیخوام حتی یک ثانیه ببینمت ... بی لیاقت تویی نه من ... میگی من لیاقت ندارم پس غلط میکنی بهم نزدیک میشی .... برو بیرووووووونمن زبونم قفل شده بود و شکه شده بودنم ؛ نمیتونستم از خودم دفاع کنم و سرمه پشت سر هم میگفت و نفس نمیکشید و میگفت که برم ، منم بدون هیچ حرفی از اونجا خارج شدم و وارد ساختمان آقاجون اینا شدم و به اتاقم رفتم و هنوز توی بهت بودم ، روی صندلی میز توالت نشستم و به خودم و قرمزی سمت چپ صورتم نگاه کردم و تازه دردم گرفت ... دردم گرفت از حرفای سرمه ، از دلش ، از گفتار کلامش ، از حقیقتایی رو که به زبون آورده بود و من چشمامو روی همه بسته بودم و فقط کوه غرور خودمو میدیدم و من خودم رضایت داده بودم ولی نمیتونستم قبول کنم که رضایت دادم ؛ لعنت به این غرور لعنت به من احمق لعنت به این زندگی مزخرفی که برای خودمون درست کردمبعد از یک ساعت جنگیدن با فکرم بالاخره تصمیم گرفتم که حاضر شم و برم سره کار .... شلوارمو با شلوار جین مشکیم و پلیور کرمم عوض کردم و کاپشن قهوه ایم رو هم پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه و بر عکس هر روز هیچکی تو آشپزخونه نبود و میز هم چیده نشده بود و منم چند لقمه نون و پنیر با یه لیوان شیر خوردم و از خونه بیرون زدم***************توی شرکت با سهند حال و هوام یکم عوض شد .... من سر ساعت ۶ به خونه رسیدم و ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم و رفتم تو که فروغ داشت با سرمه حرف میزد و اونم در رابطه با چیزی مخالفت میکرد و یکمم گریه کرده بود ... سرمه تا که منو دیگه برام اخم کرد و سریع از کنارم رد شد و از ساختمان خارج شدفروغ : سلام آقا خوب هستید ؟_ سلام ممنونکفشامو گذاشتم تو جا کفشی و فروغ شروع کرد :_ آقا نمیدونم این دختر چه مرگش شده هرچی بهش میگم چی شدی ؟ نمیگه ، شما نمیدونید ؟ آخه وقتی رسیدیم داشت گریه میکردمن : دعوا نمک زندگیه دیگه یکم باهم بحث کردیم که خانوم بهشون بر خوردفروغ به صورتش چنگ انداخت و گفت : خدا منو مرگ بده که این دختره با شما قهر میکنه و بهش بر میخوره الان میرم درستش میکنمروی مبل نشستم و گفتم : نمیخواد خودش کم کم خوب میشه بذار راحت باشه_ چشم آقا هرچی شما بگید_ فروغ خانم تو رو خدا این قدر آقا آقا نکنید راحت باشید زشته جلو یه نفر به دامادت بگی آقااز گفتن کلمه دامادت از خودم عصبانی نشدم_ چشم سامی خانرفت و بعد از چند دقیقه با سینی چایی و شیرینی برگشتمن : مامان اینا کجان ؟سینیو روی میز گذاشت و گفت : آقابزرگ میخواستن ببرنشون یه خونه ببینن تا ازین جا برنبا تعجب گفتم : میخوان بخرن ؟_ نه فکر کنم گفتن خونه هزارو یک شبشونو بدن بهشونآقاجون که به من قولشو داده بودبعد از خوردن چایی و شیرینیم رفتم بالا و لباسامو با لباس راحتی عوض کردم ..... نشستم روی تخت و یکم آهنگ گوش دادم که حوصلم سر رفت و زنگ زدم به رضابعد از چند تا بوق جواب دادرضا : بله ؟من : بله و کوفت من زنگ نزنم تو زنگ نمیزنی ؟!!_ خانوم چند بار بهتون بگم تو قفسه سومی از چپ چند بار زنگ میزنیفهمیدم جلو یه نفر داره قپی میاد ، کار همیشگیش بودمن : جلو کیه ؟_ اصلا خانوم محترم شما شماره منو از کجا آوردی ؟خندیدم و صدامو زنونه کردم و گفتم : واه خب از خودت گرقتمرضا : خانوم من با شما شوخی دارم ؟ ... بابا من زن و بچه دارم چرا حالیت نیست ؟_ جدا ؟ از کی ؟_ دو سه سالی هست ازدواج کردم اصلا به شما چه مربوطه ؟ من عاشق خانومم هستم و شماام بی خودی زحمت نکش برو دنبال زندگیت_ اعتماد به نفست منو کشته اصلا کی مزاحم تو میشه پسره بی ریختبعد از چند ثانیه سکوت صداش اومد : همون که یکی پیدا شد و به زور زنت کردن برو خدا رو شکر کن ، دختر مردمو بد بخنت کردی_ گمشو خیلیم دلش بخواد ، حالا جلو کی داشتی قپی میومدی ؟_ نیلوفر ، میخواستم ببینم چیکار می کنه ؟_ چی کار کرد ؟_ چیکار کرد به نظرت ؟ داشت از خنده منفجر میشد و منم فکر کردم الان از حسادت میترکه نه از خنده_ شانس که نداری خب به مامانت اینا بگو برن خاستگاری دیگه این جلف بازیا چیه ؟_ ششش خب نمیدونن که هنوز منم باید نیلوفر رو عاشق خودم بعد ناز نکنه بگه باید فکر کنم و منو بذاره تو خماری_ بابا اعتماد به نفس عمرا عاشق تو بشه_ اگه نشد من اسممو عوض میکنم_ موفق باشی_ ممنون کجایی ؟_ خونه تو چی ؟_ خونه خودمونم ... زندکی چطوره ؟_ خوبهنمیخواستم بگم یک سیلی نوش جان کردم_ سام از من به تو نصیحت ، باهاش خوب باش و زندگیت رو خوب بساز به خدا ارزش نداره باهاش بد رفتاری کنی ، دوسش داشته باش به خدا کار سختی نیست ، منم از نیلوفر متنفر بودم نمیدونم چی شد که عاشق شدم_ممنون از نصیحتت ، خودمم تصمیم گرفتم خوب باشم ... چه خبر ؟_ هیچی تو چی ؟_ هیچی خب کاری نداری ؟ برو به عشق و عاشقیت برس_ باشه ممنون ایشالا شماام به زودی به عشق و عاشقیتون برسیداز ته دلم گفتم : ایشالا توام دعا کن_ همین که یکم به زندگی امیدوار شدی خودش خیلیه_ مگه میخواستم خودکشی کنم ؟_ اه ولش کن نیلوفر منتظرمه_ آرزو بر جوانان عیب نیست خدافظخندید و گفت : خدافظ
بعد از تموم شدن تلفنم در به صدا در اومدمن : بفرماییدفروغ درو باز کرد و گفت : آقا بفرمایید شام_ چرا امشب زود تر از بقیه شبا ؟_ آقابزرگ گفتن خسته ان میخوان زود بخورن و بخوابن_ باشه الان میامفروغ رفت و منم بعد از مرتب کردن خودم رفتم پایین تو سالن ، نمیدونم چه مرگم شده بود ولی دلم میخواست سرمه کنارم باشه ؛ شاید به بودنش عادت کرده بودم ، نمیدونم ولی نبودمامان سوالیو که من داشتم برای دونستنش بال بال میزدم پرسیدمامان : فروغ سرمه کجاست ؟_ خانم سرش درد میکرد زود خوابید و فردا هم باید بره کارای مدرسشو بکنهاحمد رو به من گفت : بدون مشورت با من بهش اجازه دادی حتما میخوای بگی فردا هم تنها بره دنبال کارای مدرسشخیلی ریلکس همون طور که مینشستم گفتم :_ من شوهرشم اجازشم دسته من پس دلیلی برای مشوت با تو نمیبینم و فردا هم تنها میره چون من به زنم اعتماد دارماز کلمات شوهر و زن متنفر بودم ولی الان ... چرا از به زبون آوردنشون عصبی نشدم ؟آقاجون با لبخند نگام کرد و دهن احمد هم بسته شد و سکوت رو اختیار کردبعد از شام منو مامان بابا نشستیم توی هالمن گفتم : ما قراره بریم جای دیگه ای ؟ شما امروز رفتید خونه رو ببینید ؟بابا : آره فقط خونه تعمیرات میخواد ، خیلی داغونه شاید یک ماه طول بکشه و فردا باید برم به چند جا برای تعمیراتمامان : خدا کنه زود تر درست شهبابا : ایشالامن گفتم : من کجا؟ این جا یا اون جا ؟بابا خندید و گفت : چه با قافیه ... تو اونجا پیش مایکم حرصم گرفته بود چون ...چون ... خودمم دلیل حرصم رو نمیدونم ..... بلند شدم و رفتم تو اتاقم و خودمو پرت کردم روی تختبا خودم میگفتم : چه مرگت شده سام ؟ هان پسر ؟ .. تو که از سرمه خوشت نمیومد ؟ .. با حرفای صبحش اینطوری شدم .. چشمای بستم باز شد ... خب هرچیم که نباشه اسمش تو شناسناممه ... من توی این چند روز سرمه رو ندیدم ولی الان داره برام پررنگ تر میشه ... چه جالب اول اسم دوتامون "س" بود "سام" " سرمه " توی اسم دوتامون " م" داشت ..... چرا داشتم به این چیزا اهمیت میدادم ... من که برام مهم نبودبا فکرای مختلف به خواب رفتم

تقریبا یک ماه ازون سیلی میگذره و 1 بهمن بود سرمه رو کمابیش میدیدم چون تا که من تو خونه میرسیدم خودشو گم و گور میکرد و منم یکم دلتنگ دستور دادنام میشم ولی اصلا صبر نمیکنه بهش چیزی بگم چه برسه به دستور دادن ، گچ دستشو باز کرد و اون روز عصر همراه احمد رفت و حاضر نشد بهم خبر بده .... امتحاناشم شروع شده بودن و دیگه اصلا توی خونه رویت نمیشد ....عصر پنج شنبه بود و میخواستم برم دنبالش و تا دلیل رفتاراشو بدونم چون از حد گذرونده بود و من رو کلافه کرده بود ، میگفتم که برام مهم نیست ولی دروغ بود و میخواستم بدونم که رفتارش چرا عوض شده و دلم میخواست حالا که من تصمیم گرفتم خوب باشم اونم مهربون و خوب باشه تا زندگی داشته باشیم ...رفتم سراغ کمدم و یه شلوار جین آبی کمرنگ و پیراهن سرمه ای و پلیور سرمه ایم رو هم پوشیدم و کت جین آبی پر رنگم رو هم تن کردم و جورابامو پوشیدم و رفتم جلو آینه و موهامو بالا دادم و ته ریشم رو هم مرتب کرده بودم ؛ ادکلنم رو هم برداشتم و زیر گلوم و موچای دستم رو زدم و رفتم پایین و وارد حال شدم و همه خونواده ما نشسته بودنمامان : جایی میری ؟نگاهی به ساعتم کردم و گفتم : ساعت پنجه سرمه امتحانش یک ساعت دیگه تموم میشه میرم دنبالشمامان : تو از کجا میدونی یک ساعت دیگه تموم میشه ؟_ از فروغ خانوم پرسیدمبه طرف در رفتم و کفشامو پوشیدم و گفتم : من برم دیگه خدافظهمهدجوابمو دادن و منم ماشینمو توی کوچه پارک کرده بودم و از در خارج شدم و درا رو باز کردم و سوار شدمیه چیزای مبهمی از آدرس یادم بود ولی جاهایی که گیر میکردم از مردم میپرسیدم .... بالاخره بعد از یک و ربع ساعت رسیدم و دیدم سرمه از در با یه دختره داره میاد بیرون ، رفتم جلو در و بوق زدم و اصلا توجه نکردن ، شیشه رو پایین دادم و گفتم :_ ســـــــرمــــه ؟سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد و به دوستش چیزی گفت و اومد نزدیک ماشین و سرشو خم کردسرمه : بله ؟گفتم : علیک سام همسر مهربانخیلی سرد گفت : سلام کاری داشتین ؟_ بله معلوم نیست که اومدم دنبالت ؟پوزخندی زد و گفت : نه من عادت ندارم برای همین شکه شدم و گفتم حتما اتفاقی افتاده_ حالا که فهمیدی بیا بالا_ با دوستم اومدم با همونم بر میگردم_ بیخود من این همه راه رو نیومدم که تنها برگردمچشماشو انداخت روی صندلی و گفت : من گفتم بیاید ؟از حرف زدنش عصبی شدم گفتم : میشه منو یکی ببینی و منو جمع نبندی ؟خنده عصبی کرد و گفت : من لیاقت ندارم یهو دیدید دختر خاله شدمپوفی کردم و گفتم : دختر خاله نیستی ..... زنمی_ هه زنم .. من باید برم دوستم منتظرمه_ به دوستتم بگو با ما بیاد_ زشته که شما ، جناب سام کیهان ، نوه آقابزرگ منو ، زنه اجباریتون رو برسونید اونم چی با دوستم ، من چنین جسارتی نمیکنم که باهاتون بیاممن عصبی گفتم : چرت نگو بیا بالا_ چرت نیست حقیقته ، از روی ترحم کسی که به زنش نگاه نمیکنه ، میکنه ؟_ بیا بالا این حرفا مال اینجا نیست ، سه ساعته داریم حرف میزنیم بقیه چی فکر میکنن_ حرف بقیه منو بدبخت کرد ، برن به درکعصبی گفتم : سرمه بیا بالا به خدا دیگه داری عصبانیم میکنی و کاری میکنی جلو این همه دختر به زور سوارت کنمپوفی کرد و رو به همون دختره گفت : ارغوان بیا با سامی خان میریمدختره : نه خودم میرم مزاحم نمیشمسرمه : بیا دیگه این همه من با شما اومدم چیزی نیست ؟ بیا دیگهارغوان باشه ای گفت و اومد به طرف ماشین و سرمه خواست بره عقب که گفتم :_ خوب میدونی چقدر ازین کار بدم میاد پس بشین جلوبعد از چند ثانیه مکث نشست جلو و آروم گفت : بله همین کاراتون ما رو به این روز انداختتا خواستم جوابشو بدم در عقب باز شد و ارغوان نشست و گفت : سلاممن با خوش رویی گفتم : سلام بالاخره ما دوست این سرمه رو دیدیمارغوان : اختیار دارید ... ببخشید باعث زحمت شدم_ نه بابا این چه حرفیه ؟ ... همسرتون خوب هستند ؟_ بله خدا رو شکر ممنون_ ببخشید اسمشونو از سرمه پرسیدم ولی یادم نمیاد ... اسمشون چی بود ؟_ یوسفماشین رو حرکت دادم و گفتم : شما خونتون کجاست ؟_ نزدیکه تو خیابون ادیب کنار لوازم تحریرظبق آدرسی که بهم گفت رفتم و سرمه هم گه گاهی فقط با ارغوان حرف میزددم خونه ای که ارغوان گفته بود وایستادمارغوان گفت : بازم ممنون ... نمیاید تو ؟از تو آینه نگاهش کردم و گفتم : نه خیلی ممنون بریم دیگه کار داریمارغوان : باشه من اصرار نمیکنم ؛ حتما به ما سر بزنید خدافظ.. سرمه خدافظسرمه : خدافظارغوان پیاده شد و منتظر شدم که بره تو بعد حرکت کردمچند دیقه ای بود که حرکت کرده بودم و دهن باز کردممن : تو چته این چند روز ؟بیرون رو نگاه میکرد و گفت : نمیدونید چمه ؟_ میشه منو جمع نبندی ؟ بدم میاد_ تا یک ماه پیش که بدتون نمیومد چی شد ؟_ سرمه این رفتارات یعنی چی ؟_ خودتون بهتر میدونی_ بله به خاطر اون روز بود میدونم ولی این حقه منه و این رو شرع و اسلام هم میگهپوزخندی زد و نگام کرد و گفت : بله حقه ولی در صورتی که من راضی باشم_ این کارای مسخره یعنی چی هان ؟عصبی گفت : واضحه من از ترحم متنفرم و ازون شخصی که بهم با ترحم نگاه میکنهبهش نگاهی کردم و گفتم : کی ترحم کرده ؟جوابمو میدونستم ، خودم بودمسرمه گفت : نیاز به گفتن من نیستمن : ببین سرمه ...حرفمو قطع کرد و گفت : شما ببین من از ترحم تو نگاهت بدم و متنفرم دیگه ام نمیخوام چیزی بشنومخنده عصبی ای کردم وگفتم : نه خوبه ، زبون باز کردی ؛ نمیخوای بشنویسرمه : این همه شنیدم چی شد ؟ معجزه ؟ ... دیگه میخوام خودم باشم نه زور بالا سرم_ کی زورت کرد ؟_ همهکلافه گفتم : ببین سرمه من میخوام باهات خوب باشم خودت نمیذاریپوزخند مسخرشو زد و گفت : توی این یک ماه معنی خوب بودن رو هم فهمیدم اگه میشه به من خوبی نکنید جناب مهربان_ مشکلت چیه با من ؟خنده ای کرد و گفت : من مشکل داشتم یا شما ؟ شما که بعد از اون روز میخوای ادای آدمای خوب رو در بیاری ، هوا برت داشته بعدشم که به خواستت رسیدی دِ برو که رفتیم_ کدوم خواسته ؟_ بهتر میدونی پس برای من نقش بازی نکنخندیدم و گفتم : بالاخره تو دعوا منو یکی دیدیسری از رو تاسف تکون داد و بیرون رو نگاه کرد ، دلم خواست بعد از این همه مدت دستشو توی دستم بگیرم ... دستمو جلو بردم و دستشو گرفتم که یهو ترسید و به دستش بعدم به من نگاه کردمن : چیه بابا فقط دستتو گرفتم نکنه اینم راضی نیستیدستشو محکم از دستم خارج کرد و با غیض گفت : خـــــــــــیــــــــــــ ـرمنم دندونامو با حرص روی هم فشار دادم و دستمو به فرمون کوبیدم
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}
#10
سی دی آهنگ های های محسن یگانه رو گذاشتم توی ضبط و زدم روی آهنگ هوایی شدی و زیادش کردممن برعکس همه پشت خنده هام غمهتو برعکسه منی شادی و غمگین میزنیولی تو فوقش آخرش میگی کلاه رفته سرشباشه کلاه رفته سرم ولی تو رو از رو میبرمخط و نشون کشیدمکه خدایی نکرده دیدمچشمام دیگه تو رو نبینهآره دوری و دوستی همینهخاطرت هنوز عزیزهولی از فکری که مریضهبهتره دوری باشهنه کنه یه عشق زوری باشههوایی شدی خواستی که قلبمو دورش کنیدل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنیکار از کار گذشته دیگه نمیشه بروم نیارمبا بد و خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارمهوایی شدی خواستی که قلبمو دورش کنیدل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنیکار از کار گذشته دیگه نمیشه بروم نیارمبا بد و خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارمبه اینجاش که رسید سنگینی نگاه سرمه رو حس کردم و بهش نگاه کردم که برام پوزخندی زد و روشو برگردوند منم ضبط رو خاموش کردم و دستمو لبه شیشه گذاشتم و انگشت اشارمو رو لبمبعد از چند دقیقه باز گفتم : نکنه میخوای باز مجبورت کنمبهم نگاه نکرد و گفت : دیگه به چی ؟_ اگر که بقیه بفهمن زنم ازین اخلاقا داره به نظرت برخوردشون چیه ؟_ میشه اینقدر زنم زنم نکنین ؟ در ضمن همه فهمیدن لازم به گفتن شما نیست_ پس چطور تا به حال چیزی نگفتن ؟_ خب چون دیدن شما به این ازدواج راضی نبودید گفتن اینطور راحت ترین_ ولی من دیگه نمیخوام زندکیمونو تلخ کنم_ زندگیتونو ، من الان در کمال آرامش سپری میکنم_ اصلا میدونی چیه ؟ از امشب باید بیای تو اتاق خودمخندید و گفت : شرمنده ولی من دلم نمیخواد حتی یک ثانیه باهاتون تنها باشم_ تو بیخود میکنی_ حالا خواهید دید که من توی اون اتاق پامو نمیذارم_ میبینیمدلم میخواست ما هم مثله همه زوج ها پیش هم بخوابیم و با هم خوب باشیمتا رسیدن به خونه هر دو توی فکر بودیم .... ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم و درا رو قفل کردم و رفتیم تو .... رفتیم و همه به جز خونواده سرمه نشسته بودن ؛ سلام کردیم و جوابمونو دادنسرمه : من برم اونور دیگه مامانم که نیستمامان : خب نباشه تو بیا بشین پیش ماسرمه : نه دیگه برم شنبه آخرین امتحانمه و تازه امتحان فیزیکه ، سختهمامان : اگر کمک خواستی از سام کمک بگیر_ نه ممنون خودم بلدم فقط باید دوره کنم و تازه ارغوان دوستم هستسرمه رفت و منم رفتم یکم نشستم توی جمعمن : مامان شما کی میرید خونه آقاجون ؟بابا : رنگ آمیزیش یک هفته دیگه طول میکشه و بعد میریم اونجاآقاجون : ولی سام اینجا میمونهبابا : چرا ؟آقاجون : چون زنش اینجاس اونم هر جا که زنش باشه میرهاز حرف آقاجون خوشحال شدمبابا : خب سام و سرمه ام بیان اونجاآقاجون : نه فعلا اینطوری بهتره تازه فرهاد ، تو باید به خاطر دادن طلبت بری تهرون و برگردیمن با تعجب و خوشحالی گفتم : چی ؟بابا : آقاجون قبول کردن پول رو بدن به شرط اینکه تو با سرمه ازدواج کنی و ما هم بیایم کرمانمن خندیدم و گفتم : چه خوب آقاجون دستتون درد نکنه که پول رو دادید من واقعا ممنونم ازتون ، پس بگید که چطور بابا مامان راضی به ازدواج من با سرمه شدندلم از کار مامان بابام گرفت که آینده من به طلب اونا ربط داشت و سریع راضی شدن که تک فرزندشون با این خانواده وصلت کنهآقاجون : براتو که بد نشد تو دوماد شدی و اوناام قرضشونو دادن و تازه من دیگه نباید دم مرگم اینهمه انتظار بکشم تا دخترم یه هفته بیاد کرمونهمه باهم گفتیم : آقاجـــــــــــــونمامانجون با ترش رویی گفتن : این همش ازین مزه ها میریزه از اول زندگی تا حالا ؛ میخواد خودشو لوس کنهخندیدیم و فروغ هم اومد تومامان : پس سرمه کو ؟فروغ : امتحان داره الانم داره تمرین میکنهمن بلند شدم و رفتم بالا ... تو اتاقم که رسیدم گوشیم زنگ خورد ... سهند بودمن : سلامسهند : سلام خوبی ؟_ بله تو خوبی ؟_ ممنون ... ببین سامی_ هوم ؟_ من میخواستم بگم توی این یک ماه که نیومدین بریم بیرون_ خب سرمه امتحان داشت_ باشه قبول ولی فردا باید حتما بیاید چون میخوایم بریم یه جای توپ_ نمیدونم ... حالا کجا ؟_ پدیده کویر ، رفتی ؟_ نه هنوز نرفتم_ پس بیاید دیگه_ نمیدونم برادر من ، سرمه پس فردا امتحان فیزیک داره_ من میگم مهتاب راضیش کنه_ اگه شد باشه_ پس میاین ، من مهتاب رو میشناسم کَنَس ناجورخندیدم و گفتم : باشه_ کاری نداری ؟_ نه خدافظقطع کردم و بعد از عوض کردن لباسام و جمع و جور کردن اتاق به سرمه اس ام اس زدممن_( مهتاب بهت زنگ زد ؟)بعد از پنج دقیقه جواب داد _( بله )من_( خب بریم ؟ )_( بله چون من امشب تا یک دور رو تموم نکنم نمیخوابم )دلم میخواست کنارم باشه بهش زدم_( خب بیا اینجا اگر اشکالی داشتی بهم بگو )_( ممنون با ارغوان امروز تو مدرسه اشکال هامو رفع کردم من درس دارم خدافظ )_( خدافظ)در اتاقم زده شدگفتم : بفرماییدقروغ از همون پشت در گفت : بفرمایید شام امشب آقابزرگ گفتن زود تر بیارم_ باشه ممنونرفت و منم بلند شدمو رفتم پایین و وارد سالن شدم ؛ همه به جز کسی که من میخواستم باشه بودن و منم دیدم ضایس نپرسیدم که کجاس
با صدای موبایلم بیدار شدم و بعد از شستن دست و صورتم ریش و سبیلم رو زدم و رفتم پایین ، وارد سالن غذا خوری شدم که بر خلاف انتظارم سرمه هم بودمن : سلامجواب بقیه برام مهم نبود و سرمه هم زیرلب بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهم بندازه سلام کرد ، دلیل مهم شدنش برام مبهم بود و خودمم نمی فهمیدم چی شدممن برای اولین بار ، با خواسته دلم کنارش نشستم و بازومو با بازوش مماس بود که خودش اون طرف تر کشید تا باهم برخوردی نداشته باشیمیه فنجون چایی برداشتم و جلو سرمه گذاشتم که آروم گفت :_ من خودم دست دارم و چایی هم نمیخوامنگاه حرصیمو بهش دادم و اونم بی خیال فنجون رو جلوم گذاشت و برای خودش شیر ریختآروم ، طوری که فقط خودم بشنوم گفت : زن اجباریم و بی لیاقت ، شما به دل نگیرمنم مثله خودش گفتم : میشه این قدر این کلمه رو تکرار نکنی ؟_ اینکه بی لیاقتم ؟.... نه نمیشهدیگه چیزی نگفتم و صبحانمونو توی سکوت خوردیممیز رو خانما جمع کردن و آقایون به جز من وارد پذیرایی شدن تا حساباشونو چک کنن و مامانجون هم تلفن رو برداشت و با دختر خالش و دوست بچگیش مشغول صحبت شد و منم رفتم تو اتاقم ....... از توی کشو یه فیلم برداشتم و توی لپتاپم گذاشتم که تا وقت رفتن سر گرم بشمنمیدونم چقدر از فیلم گذشته بود که در زده شدمن : بله ؟صدای سرمه اومد : میتونم بیام تو ؟تعجب کرده بودممن : آره بیادر با صدای کمی باز شد و سرمه وارد شد و منم فیلم رو استپ کردم و بهش نگاه کردمگفتم : کاری داشتی ؟سرمه : بله من توی یکی از فرمول های فیزیک مشکل دارم میشه کمکم کنید ؟_ مگه تو نگفتی که با دوستت کار کردی ؟همون جا که وایستاده بود ، این پا اون با کرد و گفت : چرا ولی اینو جا انداختم ... شما اگر کار دارید مزاحم نمیشم_ به یک شرط کمکت میکنمیه ابروشو بالا انداخت و مشکوک گفت : چی ؟_ باید ازین به بعد منو یکی ببینی و به اسم کوچیک صدام کنی و بدون پسوند و پیشوندکلافه گفت : آخه من...وسط حرفش پریدم و گفتم : همینی که هست میتونی قبول نکنیسرمه : فردا میرم خونه ارغوان ازش میپرسمبه بالای تخت تکیه دادم و گفتم : با اجازه کی ؟سرشو پایین انداخت و گفت : شما دیگه_ ولی من اجازه نمیدم ، تو خونه نیستم ولی اگر بفهمم رفتی ، خودت میدونی_ خب پس من چیکار کنم ؟_ یعنی اینقدر سخته که منو سام صدا کنی و با فعل دوم شخص مفرد خطابم کنی؟مردد بود و بعد از چند ثانیه نگام کرد و گفت : باشه چاره ای نیستخنده سر خوشی کردم وگفتم : آفرین حالا بیا ببینم چیه ؟چادرش رو که داشت میوفتاد روی شونش بالا تر کشید و به طرف تخت اومد ، منم لپتاپم رو گذاشتم روی میز و برای سرمه جا باز کردم و سرمه کتابشو وسطمون گذاشت و خودشم نشست که چادرش افتاد دورش ، یه بلوز آستین بلند سفید که قبلا دیده بودمش پوشیده بود و شلوار جین و شال مشکی و چادر همیشگیش ، چادرش رو انداخت روی شونشمن : خب کجاشو اشکال داری ؟کتابشو باز کرد و دستشو روی مسئله ای گذاشتسرمه : اینو ، بلدش بودم ولی الان یادم رفتهکتاب رو برداشتم و بهش نزدیک تر شدم و بعد از خوندن مسئله ، با حوصله شروع به توضیح کردم ...... بعد از تموم شدن بازم مثله همیشه خشک گفت :_ خیلی ممنون_ خواهش .... راستی یادت که نرفته باید بریم بیرون ؟_ نه_ من هر وقت خواستیم بریم بهت مسیج میزنم_ باشهبلند شد و کتابش رو هم برداشت و به طرف در رفتمن : سرمه ؟برگشت و منتظر نگام کردمن : نمیخوام جلو اونا اینقدر خشک برخورد کنیپوزخندی زد و سری تکون داد و رفتبعد از تموم شدن فیلم یکم با رضا sms بازی کردیم تا وقتی که سهند بهم مسیج زد و گفت که نیم ساعت دیگه میاد دم در خونه تا با هم بریماز خدا خواسته موبایلم رو برداشتم و به سرمه زنگ زدمسرمه بعد از چند بوق جواب دادسرمه : بله ؟من : سلام سرمه تا نیم ساعت دیگه حاضر باش میان اینجا تا باهم بریم_ باشه ... مگه قرار نبود مسیج بزنی ،_ سلامتو موش خورده ؟.. حالا مثلا زنگ زدم چیشد ؟_ سلام ... باشه ولش کن ؛ تا نیم ساعت دیگه حاضرم خدافظ_ خدافظبلند شدم و رفتم تا لباس عوض کنم ، شلوار مخمل خاکستری و پیراهن سفید و با کاپشن مشکیم پوشیدم و بعد از سر و سامون دادن به موهام رفتم پایین ... همه توی پذیرایی بودن و منم رفتم همون جامن : ببخشید من و سرمه داریم میریم بیرونبابا : کجا ؟_ با یکی از دوستام قراره بریم بیرونمامان : خوش بگذرهموبایلم تک خورد و فهمیدم که سهنده تا بگه دم درهمن : خدافظهمه جوابمو دادن و رفتم تو حیاط و دیدم سرمه هم داره از ساختمانشون خارج میشه ... مانتو مشکی رنگ بلند همیشگیش و شلوار جین و شال صورتی کمرنگ و کفشای اسپرت مشکیش و ژاکتی به همون رنگمن : بریم ؟_ بلهسوار ماشین شدیم و از خونه بیرون زدم و سهند اینا جلو در تو ماشین نشسته بودن و با دیدن ما حرکت کردن و ماهم پشت سرشون رفتیم... ضبط رو روشن کردم و صداش رو زیاد کردم که دست سرمه جلو اومد و کمش کرد ، منم چیزی نگفتم ، همراه با ریتم آهنگ روی فرمون ضربه گرفته بودم و پای چپم رو هم که مواقعی آزاد بود همراهیش میکردمن بعد از یک ربع شروع به صحبت کردممن : سرمه ؟همونطور که نگاهش به بیرون بود گفت : بله ؟_ این ارغوان...وسط حرفم پرید و گفت : خانم_ ببخشید ، ارغوان خانم ، شوهرش آدم خوبیه ؟نگام کرد و گفت : چطور ؟_ هیچی میخوام ببینم حالا که میخوایم رفت و آمد کنیم چه جور آدمایین ؟_ میخوایم رفت و آمد کنیم ؟!!_ خب آره دیگه دوست توئه باید باهاش آشنا بشم ... نگفتی ؟_ آقا یوسف خیلی آدم خوبیه و مرد زندگیه_ ارغوان چند تا خواهر برادر داره ارغوان خانم ؟_ یه برادر_ چند سالشه ؟ ... داداششنگاهی بهم انداخت و گفت : اصول دین میپرسی ؟ چمیدونمدیگه بقیه ی راه رو فقط و فقط به آهنگ گوش دادیم از بس که سرمه خشک بود آدم دلش نمیخواست دیگه ادامه بده تا به زور جوابتو
اواسط جاده بودیم که تابلویی با نام درج شده پدیده کویر دیدم و سهند توی فرعی پیچید و منم پشت سرش رفتم و رو به روی همون پدیده کویر پارک کرد و منم کنارش و باهم پیاده شدیم و سلام احوالپرسی کردیم .... مهتاب دستشو دور بازو سهند حلقه کرد و منم دست چپ سرمه رو گرفتم و انگشتش رو لمس کردم و فهمیدم حلقش نیست...همونطور که میرفتیم آروم گفتم : حلقت کو ؟خیلی بی تفاوت گفت : خونهعصبانی گفتم : اونو خریدم بذاری خونه ؟عصبانیتم دست خودم نبودبا خونسردی تمام گفت : حالا مثلا چی میشه ؟_ چی میشه ؟ این نشونه ازدواجته ، هنوز نفهمیدی ؟_ دلیلی برای پوشیدنش ندیدم و نشون دادن به بقیه که ازدواج کردم ندیدمدستشو محکم فشار دادم و گفتم : دلیل مهم تر از اینکه من الان شوهرتم ؟_ خب که چی ؟_ خب اون بی صاحبو دستت کن تا بفهمن متاهلی_ چشم چشم از فردا خوبه ؟ ولم میکنی ؟دستشو محکم تر فشار دادم که آخش در اومد و گفتم : سرمه به قرآن داری عصبانیم میکنیسهند منتظر ما وایستاده بود و ما بهشون رسیدیم و ادامه ندادیم ...سهند : بیاید دیگه چقدر یواش میایدمن : خبه توامسهند دستشو به طرف یکی از اتاقکایی که دور تا دور باغ بودن گرفت و گفت شما برید اونجا تا من سفارش بدم ... حالا کی چی میخوره ؟من : من کوبیدهمهتاب : من کشک بادمجونسرمه : منم کوبیدهسهند سری تکون داد و رفت تاسفارش بدت ... باغ قشنگی بود و من خوشم اومد ... به طرف همون اتاقک رفتیم .... پردشو کنار زدیم و رفتیم تو ... اتاق کاه گلی بود و پتو پشتی کنار هر چهار تا دیوار بود ، نشستم کنار دیوار و سرمه رو هم کنارم نشوندم و دستشو ول کردم و دور شونش انداختم که خواست فاصله بگیره ولی من محکم تر گرفتمش و مهتاب هم رو به رو ما به دیوار تکیه داد و سرشو انداخت پایین ؛ حتما میخواست ما راحت باشیممهتاب سرشو بلند کرد و گفت : سرمه فردا امتحان داری ؟سرمه : آره چطور ؟_ هیچی میخواستم با هم بریم خرید ، چون دو هفته دیگه عروسیه ساراس ، لباس بخرمسرمه : شرمنده امتحان دارم و آخریه ، یکشنبه چطوره ؟ میخوای بریم ؟_ آره آره خیلی خوبهسرمه سرشو بالا کرد و بهم نگاه کرد و گفت : سام تو اجازه میدی ؟مهتاب : چه شوهر ذلیلهخندیدیمو گفتم : آره چرا که نهسرمه لبخند تصنعی بهم زد و گفت : ممنونفشار کوچیکی به شونش وارد کردم و گفتم : خواهش میکنمسهند اومد تو تا مارو دید روشو کرد طرف دیوار و گفت : واه واه چه کاراخندیدیم و سرمه هم باز خواست فاصله بگیره که نذاشتم و سهند کنار مهتاب نشست و دستشو محکم روی پای مهتاب زد که داد مهتاب در اومدمهتاب : صد بار بهت گفتم این کارو نکنسهند دستاشو به نشونه تسلیم بالا آورد و گفت : ببخشید خب ، معذرت میخواممهتاب اخمو نگاهش کرد و بعد سرشو به معنی قهر برگردوند و سهند دستشو دور شونش انداخت و محکم بغلش کرد که مهتاب پسش زد و سهند گفت :_ خانما آقایون لطفا چشما بستهو بعد از این حرفش سریع گونه مهتاب رو بوسید که مهتاب با خجالت آرنجشو محکم توی شکم سهند کوبوندسهند : خب چیکار کنم ؟ داری ناز میکنی و منم خریدم و تازه گفتم چشماشونو ببندنخندیدیم و همون موقع پسری یا اللهی گفت و وارد شد ؛ پسر جوونی بود ، یه سینی با محتوا قوری و فنجون و قند وارد شد و نگاهی به جمع انداخت و روی سرمه کمی مکث کرد و سینی و روی زمین گذاشت و باز نگاهش روی سرمه برگشت ، منم غیرتم گل کرد و گفتم :_ به چی نگاه میکنی ؟پسره خیلی معمولی گفت : هیچیبعدم با کمال پررویی یه چشمک به سرمه زد و بعدم بهم نگاه کردعصبی بلند شدم و یقه پسر رو گرفتم و به دیوار کوبوندمش و سهند هم سعی میکرد منو عقب بکشهبا صدای بلند گفتم : به زن من چشمک میزنی ؟پسره خیلی خونسرد گفت : ببخشید به خدا نفهمیدم ، چون حلقه نداشتن فکر کردم باهم نسبتی نداریدسهند منو به زور ازش جدا کرد و گفت : آروم باش سامپسره سریع جیم زد و من به طرف سرمه برگشتم و گفتم :_ که حلقه نمیخواد آره ؟که پسره نفهم بگه حلقه نداشت نفهمیدم زنته ؟ من شوهرتم بفهم آدم ، بفهم .. من بی غیرت نیستمسرمه سرشو انداخت پایین و بازم مثله همیشه شروع به گریه کردسهند : آروم سام نمیبینی ترسیده ؟_ تقصیر خودشه هرچی بهش میگم جدی نمیگیرهمهتاب کنار سرمه نشست و بغلش کرد و گفت : تمومش کنید ، امروزو خراب نکنید دیگه سامی خان خب بنده خداام نفهمید سرمه زنه شماسمشتمو به دیوار کوبیدم و گفتم : سرمه زنمم نبود همین کارو میکردم چطور اینقدر پرروئه ؟سهند آروم گفت : سام خانومت ترسیده بیا برو آرومش کنبعد از چند ثانیه رفتم و نشستم کنارش و همونطور که تو بغل مهتاب بود دست راستشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم ، از آغوش مهتاب جدا شد و دست چپمو پشت سرمه گذاشتم و کشیدمش توی بغلم و اونم سرشو روی سینم گذاشت و بی صدا اشک میریختمن گفتم : آروم سرمهسرمه با هق هق گفت : دعوا برای چی میکنی ؟ خب بگو شوهرمی دیگه این کارا چیه ؟برای اولین بار و ناخدا گاه سرشو بوسیدم و گفتم : ببخشید حالاام دیگه نمیخواد گریه کنی ، تموم شد ، در ضمن توام نباید تا تقی به توقی میخوره بزنی زیر گریه .. یعنی چی ؟سرمه : خب من از دعوا میترسم ... از مزاحمت پسراام میرسمخندیدم گفتم : اینا عادیه سرمه ، چرا بترسی آخه عزیز من ؟سرمه آروم گفت : مامان بابام توی بچگیم و حتی الانم دعوا های وحشتناک میکننتوی گوشش گفتم : میترسیو این همه با من بحث میکنی تا اعصابمو خورد کنی ؟ اگه نمیترسیدی چی بودیسرمه هم آروم گفت : تو فرق داری ... هنوزم چیزی عوض نشده و پس فکر بیخودی نکنخندیدم و گفتم : جاهامون عوض شده ، دقت کرده بودی ؟زیرلب یه چیزی شبیه " خواسته خودم بود " گفتمن : چی ؟دستشو روی شکمم گذاشت و ازم فاصله گرفت و صاف نشست و گفت : هیچینگاهی به سهند و مهتاب انداختم که از خنده روی زمین ولو شده بودن ... از خنده اونا خندم گرفت و گفتم :_ چتونه ؟سهند میون خنده گفت : شما دوتا ... راحت باشین... کسی اینجا ... وجود خارجی ... ندارهسرمه یهو شد مثه لبو و منم خندیدم و گفتم : پررو هاسهند باز گفت : دم ... گوش ... هم ... حرفای .. عاشقونه هم میز...میزنندوتاشون صداشو بلند تر شد و سرمه هم از روی حرص آرنجشو محکم توی شکمم کوبید
من گفتم : منو چرا میزنی ؟ اون دوتا دارن میخندنسرمه پشت چشمی برام نازک کرد و من رو به اون دوتا گفتم : خیله خب دیگه شماامکم کم خندشون کم شد و صاف نشستن و سرمه قوری رو برداشت و توی هر چهار تا فنجون ریخت و یکیو خودش برداشت و منم یکی برداشت و چسبیده بهش نشستم و سرمه یکم جا به جا شد و ازم فاصله گرفت که باعث خندیدن اون دوتا شدسرمه گفت : اه بس کنید دیگهاون دوتا باز ساکت شدن و چاییمونو خوردیممن : گفت کی غذا رو میاره ؟سهند : جمعس و شلوغه ، گفت تا نیم ساعت 45 دیقه دیگه میارهمن : بَهَع تا اون موقع که روده بزرگه کوچیکه رو بلعیدهسهند : بیاید بازی کنیم سرگرم شیممن با لحن بچگونه ای گفتم : کوچولو چه بازی دوس داری ؟سهند : خفه بابا ، جرات یا حقیقتیهو مهتاب مثه چی پرید و گفت : آخ جون من عاشق این بازیمسهند گفت : بایدم باشی ، باعث افتخارته ، همیشه بچه ها وقتی به تو میرسید میگفتن سهند رو یه ماچ آبدارش کن و توام از خدا خواستهمهتاب یکی زد تو گردنش و گفت : فقط یه بار اینو سارا گفت وگرنه دیگه هیچکی نگفتسهند خندید وگفت : راست میگه ، تازه چقدرم چسبید ، چون خانم با بنده قهر کرده بودن سارا مجبور به آشتیمون کرد و خانم ضایع شدنبلند تر خندید و مهتابم با خنده میزدتش و ما دوتاام به کارای اونا میخندیدیمسهند : اه ولم کن دیگه میخوایم بازی کنیممهتاب دست از زدن سهند برداشت و نشست و گفت : فیلسوف خان ما که بطری نداریمسهند خودکاری از توی جیبش در آورد و گفت : فیلسوف خانم با خودکار انجام میدیم و سینی رو هم چون لیزه زیرش میذاریم تا خوب بچرخهسینی و وسط گذاشت و ماام چهار طرف سینی با فاصله از هم نشستیمسهند : خب کی بچرخونه ؟... کوچیک ترین عضو ... فکر کنم سرمه خانم ؟ آره ؟سرمه سرشو تکون داد و گفت : آرهخودکار رو دست گرفت و محکم چرخوند و خودکار شروع به چرخیدن کردسر خودکار رو به مهتاب شدسرمه : جرات یا حقیقت ؟مهتاب : حقیقتسرمه چند ثانیه فکر کرد و گفت : بزرگ ترین دروغی که به آقا سهند گفتی ... ببین مهتاب جون عزیز ترینت که حتما آقا سهندِ راستشو بگومهتاب : اااا خب میگم چرا قسم میدی ؟نگاه مشکوکی به سهند کرد و گفت : دعوا نکنیاسهند : باشه بگومهتاب : یه بار که با هم قهر کرده بودیم هنوز نامزد نبودیم شماره دوستمو که ندا بود سیو کردم نریمان و به دوستمم گفتم بهم زنگ بزنه و اونم زنگ زد و آقا سهند هم سریع جواب داد و هرچی از دهنش در میومد به ندا بد بخت داد و گوشی من رو خورد کردسهند خندید و گفت : ای ناقلا.... ازون جا بود که فهمیدی بنده عاشقممهتاب : نه بابا اینقدر ضایع بودی که من از ۱۵ سالگی فهمیدمسهند : واقعا ؟ ولی به نظر خودم طبیعی رفتار میکردمسرمه گفت : ول کنید خاطرات رو ؛ مهتاب بچرخونمهتاب خودکار رو چرخوند که اومد روی سهند و مهتاب یه نگاه خبیث بهش انداخت که ما از صدای خندمون بلند شدمهتاب : کی خیلی ضایع شدی ؟ جونه من خنده دار ترینشو بگوسهند : روز سیزده بدر چند سال پیش با دوستام رفته بودیم باغ شازده و اون روزم بارون اومده بود و زمین خیس بود ... اونا رفتن بالا و گفتن تو از پایین ازمون عکس بگیر و من دوربین سهراب رو گرفتم و ازشون عکس گرفتم و بعدم خواستم از روی جوب کنارم بپرم و برم از روی پله ها بالا که لیز خوردم و خوردم زمین و روی زمین کشیده شدم و جلوم سه تا صندلی بود که روشون سه تا دختره نشسته بودن و منم رفتم توی صندلی و دخترا باهم زدن زیر خنده و دوستامم ازون طرف از خنده ریسه میرفتن و منم کم آوردم و ضایع شدماز خنده ترکیدیم و سهند با حرص بهمون نگاه کردسهند : الان غذا رو میارن ، من چرخوندمما خندمون تموم شد و سهند خودکار رو چرخوند و روی مهتاب وایستادسرمه : اه همش که این دوتا میشنسهند : شانسه دیگه... جرات یا حقیقت ؟مهتاب : اوندفعه حقیقت بود و الان جراتسهند : ایول ... بوسم کنمهتاب با حرص محکم تو سر سهند زد و گفت : اینا چیه میگی یه چیز جالب بگوسهند خندید وگفت : شوخی کردم بابا .... باید پنج دیقه قلقلکت بدممهتاب : وااااااای نـــــــــهسهند خندید و گفت : دیگه باید انجامش بدم شرمندهبه طرف مهتاب حمله برد و هولش داد که اون خوابید و بعدم خودش روی شکمش نشست و دستاشو گرفت و با یه دستش بالا گرفت و شروع به قلقلک دادنش کرد و مهتاب هم از خنده اشک میریختبعد از یک دقیقه ولش کرد و از روش بلند شد و من یکم خندیدم ولی سرمه فقط به کاراشون لبخند زد و مهتاب هنوز روی زمین خوابیده بود که سهند دستشو کشید و بلندش کرد و نشستن و مهتاب خودکار رو چرخوند و روی سرمه ثابت موندمهتاب : جرات یا حقیقت ؟سرمه : حقیقت_ تا حالا به آقا سامی گفتی دوست دارم ؟یه پوزخند زد که فقط من متوجه شدمسهند : چه سوالا معلومه گفته ..سرمه : نه نگفتممهتاب : ایول .. پس الان بگوسرمه : فقط یک سوال بود و بعدم این مال جراته نه حقیقتمهتاب : آخ راس میگه نشد کهسرمه چرخوند که روی جای خالی بی حرکت موند و دوباره چرخوند و این دفعه روی من ثابت شدسرمه به چشمام نگاه کرد
سرمه : جرات یا حقیقت ؟منم تو چشماش نگاه کردم و گفتم : حقیقتسهند ارتباط چشمیمونو قطع کرد وگفت : اه همه که حقیقت رو گفتنلبخندی به سهند زدم و برگشتم و به چشمای درشتش نگاه کردمسرمه : چرا رفتارت عوض شد ؟به چشماش خیره بودم و سرمو تکون دادم و گفتم : نمیدونم ... نمیدونمپوزخند مزخرفش باز روی لباش نقش بست و سرش رو تکون داد ....سهند : بابا باید یه چیزی باشه ماام بفهمیم نه مال زندگی خصوصیتون ... سرمه خانم یه چیز دیگهسرمه کمی فکر کرد و گفت : یه چیزی بگم شاد شیم ... کی یه دختر ضایت کرده ؟ ... راستشو میگی دیگه ، نیازی به قسم نیست آره ؟_ بله راستشو میگم ... چند سال پیشا ، فکر کنم ۱۸ سالم بود ، با رضا دوستم رفته بودیم شهر بازی و به قول خودمون بزرگ شده بودیم و به دخترا متلک میگفتیم ... توی شهره بازی یه دختر رو دیدیم صورتش پر از مو بود و چِندِش ، سبیلاش رو که میشد گیس کنی .. خلاصه من به دختره گفتم سیبیلو ، که برگشت گفت وقتی شما پسرا ابرو برمیدارین و گوشواره گوش میکنین و مو هاتون رو میبندین منم گفتم بذارم سبیلام باشن که دنیا بی مرد نمونه و منم حسابی کنف شدمهمه خندیدن و سرمه هم به لبخندی اکتفا کرددستمو روی خودکار گذاشتم و چرخوندم و روی سهند ثابت شد و تا خواستم ازش سوال کنم پرده کنار رفت و یه پسره ای اومد تو و ما هم سینی رو برداشتیم و نشستیم کنار دیوار ... پسره سفر رو انداخت و نوشابه ها رو چید و ماست و نون رو هم گذاشت و رفت و بعد از چند دقیقه با سینی ای که توش غذا هامون بود وارد شد و غذا ها رو هم چید و رفت ... من و سهند مقابل مهتاب و سرمه نشستیم و غذا مونو توی سکوت خوردیم ... دخترا غذا شون اضافه اومد ولی ما دوتا تا تهش رو زدیم ....سهند : بچه ها یه پیشنهادمن : چی ؟_ بریم باغ شازده ؟ من عاشــــــق اونجاممن نگاهی به سرمه کردم و گفتم : تو درس داری ؟سرمه : آره ولی من خوندم هنوز امشب و فردا ام وقت دارم و کتابمم همراهمه میتونم توی راه بخونممن : سرمه هم که میتونه بیاد پس بریمسهند دستاشو به طرفین کشید و بلند شد و گفت : بریم تا زودم برگردیم و سرمه خانم هم به درساش برسهما بلند شدیم و باهاش موافقت کردیم و من پول رو حساب کردم و رفتیم بیرون و سوار ماشینامون شدیم ؛ کمربندمو بستم ولی سرمه نبستگفتم : سرمه ؟نگام کردمن : کمربندتو ببند که پلیس جریمم نکنهسرشو تکون داد و کمر بندش رو بست و منم حرکت کردم و پشت سر سهند روونه شدم و سرمه کتابشو با یه مداد بیرون آورد و مسئله های کتابشو حل میکرد و منم چون حواسشو پرت نکنم بر تنفر از سکوت غلبه کردم و به رانندگیم ادامه دادمرو به رو باغ توی زمین خالی پارک کردیم و پیاده شدیم ؛ دست چپ سرمه رو گرفتم و انگشتم رو بین انگشتاش کردم و قفلش کردم ولی سرمه دستش بی حرکت بود انگشتاش صاف ... وارد باغ شدیم و چهار تا بلیط خریدم و رفتیم تومهتاب : اول بریم صنایع دستی ، خیلی چیزای خوشگلی دارهاول به اتاق کوچیکی که صنایع دستی داشت رفتیم..... مهتاب داشت کیف میخرید و منم به انگشتراش نگاه میکردم و یادم اومد سرمه حلقش دستش نیست ...خانمه رو صدا زدمخانمه : بله ؟_ میشه این حلقه رو بدید ؟یه حلقه بود که روش سه تا نگین کوچیک بود و طلایی رنگ بود .. حلقه رو داد و خریدمش و رفتم کنار سرمه که داشت پَته ها رو نگاه میکرد ، دست چپشو توی دستم گرفتم که نگام کرد و من حلقه رو دستش کردم و اندازش بودسرمه : این برای چیه ؟_ برای اینکه کسی دیگه به زنم چشمک نزنه ، ازین به بعدم حلقه اصلیت همیشه دستت باشهچیزی نگفت و دستشو از دستم جدا کردسهند : بریم ؟همه موافت کردیم و رفتیم بیرون و به یک فواره رسیدیم که سهند موبایلشو در آورد و به طرفم گرفت و گفت :_ میشه یه عکس از منو مهتاب بگیری ؟_ آره حتماموبایل رو ازش گرفتم و سهند هم دستشو دور شونه مهتاب حلقه کرد و به لنز دوربین نگاه کرد و منم ازشون عکس گرفتممنم موبایلمو در آوردم و به سهند دادم و اونم فهمید میخوام عکس بگیرم ... دست سرمه رو کشیدم و جلو خودم رو به دوربین نگهش داشتم و دستمو دور گردنش انداختم و چونمو به سرش تکیه دادم و با لبخند به دوربین نگاه کردم ولی نمیدونم قیافه سرمه چطور بودچیکبا صدای دوربین موبایلم سرمه ازم جدا شد و رفت موبایلمو از دست سهند گرفت و به عکس نگاه کرد و لبخند محوی زد و بعدم با نگاه سردش و لبخندی که دیگه نبود ، موبایلمو بهم داد و به عکس نگاه کردم ، سرمه هم داشت با لبخند دندون نمایی به لنز نگاه میکرد ولی نمیدونم از ته دله یا برای نقش ، من خودم مطمئن بودم برای نقش بوددست راستشو گرفتم و کنار سهند اینا از پله ها بالا میرفتیم ولی اونا تند تر قدم بر میداشتن برای همین از ما جلو زدنسرمه گفت : سام ؟_ بله ؟نگام کرد و گفت : واقعا چرا اخلاقت عوض شده ؟وایستادم و به عمق نگاهش چشم دوختم ، اما خودمم جوابشو نمیدونستمگفتم : نمیدونمسرشو تکون داد و گفت : من میدونم ... به خاطر اون روز صبحهدستشو فشار کوچیکی دادم و گفتم : نـــــــه ... اصلا ولش کن بیا بریمقدمامون رو هماهنگ بر میداشتیممن : سرمه ؟_ بله ؟_ بابات رو دوست داری ؟_ خب معلومهمن که مهربون تر از اونم پس چرا منو ... تو خودت چی سامی ؟ دوسش داری که دوست داشته باشه ؟ ... قلبت رو بهش تقدیم کردی که بهت تقدیم کنه ؟ .... تو بهش ترحم میکردی ..... ولی من الان یه مرگم شده که دلم توجهشو میخواد ، مهربونیشو میخواد... حتی .... قلبش رو میخواد ... من میتونم دوسش داشته باشم ، میخوام که داشته باشم ... میخوام که دوسم داشته باشه ... فکر کنم الان کم کم داره توی قلبم جا باز میکنه که من میخوام دوسم داشته باشه ... شایدم باز کرده که من ... یا شایدم به قول سرمه هوا برم داشته
همش توی فکر دلم بودم که با صدای سهند از فکرش اومدم بیرونسهند : چقد یواش میاید ما رفتیم شماام زود بیایدخودشون با خنده تند تند بالا می رفتن و من با حسرت نگاهشون میکردمسرمه گفت : میتونم امشب بیام پیشت و باهات فیزیک کار کنم ؟با تعجب نگاهش کردم و گفتم : آره .. حتماسرمه به دستم فشار کمی وارد کرد و گفت : بلدم کتاب رو ولی معلمه مسئله داده و گفت چندتاشون توی امتحان میاد و برام خیلی سخت بودن_ زیادن ؟_ حدودا بیستا_ خب امشب باید تمومشون کنیم ، من که فردا میرم شرکت_ آره باید تموم کنم اگه تموم نشدن میذاری برم خونه ارغوان ؟لبخندی بهش زدم و گفتم : تا ببینم چی میشهدستمو یکم کشید و گفت : خواهشاز حالت صورتش خندم گرفت و گفتم : حالا ببین اگه تموم نشدن بعد_ باشه_ تا حالا اومده بودی اینجا ؟_ آره یه بار پنج شش سالم بود با داییم اومدم_ چند تا دایی عمه عمو داری ؟_ یه خاله دارم که بافت پیش مادر بزرگم زندگی میکنه ... دوتا دایی که مشهدن ... سه تا عمو و دوتا عمه که من تا به حال ندیدمشون_ چرا ؟_ چون بابام پول نداره و اونا پول دارن و ما رو تحویل نمیگیرن_ چقدر از خود راضینگاهی بهش انداختم که چشمم این دفعه قبل از چشماش ابرو هاش رو دید ، ابرو هاش پر شده بودن مثله روز اول ولی اونطوری خوشگل تر میشدمن : سرمه ؟بدون اینکه نگام کنه سرشو تکون دادمن : ابرو هات رو برداشته بودی خوشگل تر شده بودینمیدونم چرا این حرف رو زدم .. کلا اخلاقم دست خودم نبود و دلیلش رو نمیدونستمسرمه ابرو هاش رو بالا انداخت و گفت : خب که چی ؟_ واضح بود فکر کنم .... یعنی برو آرایشگاه_ عمرا ... اصلا چرا باید به حرفت گوش کنم ؟نگاه حرصیمو بهش دادم و گفتم : مثله اینکه دلت نمیخواد با من راه بیای ها_ پس الان نشستم ؟ دارم راه میام دیگه_ سرمه باز داری روی اعصابم راه میری_ ای بابا خب نمیخوام ابروهامو بردارم .. زوره ؟_ بله چون من میگم ، به مامان میگم ببرتت آرایشگاه_ آخ ای خــــــــــــــــــــــدا منو بکش راحتم کنزیر لب گفتم : خدا نکنهبلند ادامه دادم : کاریو که من گفتم میکنی وگرنه امشب بهت فیزیک یاد نمیدمسرمه : ای بابا ما هر چی خواستیم ازت بپرسیم تو هی شرط و شروط بذارمن : همینی که هست به مامان میگم برات وقت بگیره_ پوفـــــــــــــــــــف ... باشه .. من فیزیکم مهم ترهبا خنده بشکن زدم و گفتم : ایولسری به نشونه تاسف تکون داد و توی سکوت رفتیم بالا و به ساختمان رسیدیم و کنار سهند و مهتاب روی سکو نشستیمسهند : سام بیا بریم چایی بخریممن : چقدر چایی بخوریم ؟_ بیا بریم توی این سرما میچسبهبا هم بلند شدیم و چند متری ازونا دور شدیم که سهند گفت : سام مهتاب یه تصمیمی گرفته گفت اگر تو موافقت کنی خیلی ازت ممنون میشه_ چی ؟_ پس فردا تولد سرمه خانومه میخواد که ببرتش بیرون و توام خونتون رو تزئین کنی تا اونا میان و سورپرایزش کنیمچرا خودم یادم نبود ؟ ... این بهترین موقعیت بود تا بتونم بیشتر بهش نزدیک بشم .... اه چرا من اینطوری شدم ؟ ... از دست خودم و احساسم شاکی بودمسهند : موافقی یا میخوای تنها باشین ؟_ نه نه موافقم فقط ساعت چند ؟.. چون میخوام کیک سفارش بدم_ نمیدونم بعد از مهتاب میپرسم بهت خبر میدم_ باشه ممنونباهم رفتیم و چهار تا چایی خریدیم و برگشتیم پیش دخترامهتاب داشت به سرمه میگفت : شما نمیخواید عروسی بگیرید ؟سرمه : معلوم نی..وسط حرفش پریدم و گفتم : چرا ایشالا میگیریم ولی تاریخش معلوم نیستبا لبخند بهم نگاه کردن ولی سرمه عکس العملی نشون ندادچایی ها رو بهشون دادم و نشستم کنار سرمه و آرنجمو روی شونش گذاشتم و سرمو به دستم تکیه دادمسرمه : راحتی ؟_ ممنون بد نیست_ روتو برم .... دستتو بردار_ نچ_ من تو عمرم لجباز تر از تو ندیدمخندیدم و گفتم : لطف داری عزیزمخودشم خندش گرفت ولی با اخم سعی در پوشوندنش داشت و دستمو از روی شونش انداخت و منم اصراری نکردمبعد از نیم ساعت عزم رفتن کردیم ؛ این دفعه من و سهند کنار هم قدم بر میداشتیم و صحبت میکردیم و مهتاب و سرمه هم جلوتر از ما با هم میرفتن و برای خرید رفتنشون برنامه ریزی میکردن
دم ماشینا از هم خدافظی کردیم و سوار شدیم و اونا به سرعت از ما دور شدن و ما هم توی ماشین نشستیم و کمربندمون رو بستیم و راه افتادم و سرمه هم کتابشو برداشت تا بخونهگفتم : بخواب الان رفتیم خونه مسئله هارو حل کنیم و بعد خوابت نگیره_ باشه_ صندلی رو بخوابون تا راحت باشی_ چطوری ؟_ اون دسته کنار صندلی رو بکش بالا بعدم صندلی رو به طرف پایین هول بدههمون کارا کرد و دراز کشید و معلوم خسته بود که بعد از پنج دقیقه به خواب رفت ... دستاشو توی هم قفل کرده بود و معلوم بود که سرده شده .... بخاری رو زیاد تر کردم و یه گوشه نگه داشتم و کاپشنم رو در آوردم و انداختم روش و دوباره کمر بندم رو بستم و راه افتادمتقریبا بعد از 45 دقیقه رسیدم و ماشین رو توی حیاط پارک کردم و کمربندمو باز کردم و یه کش و قوسی به بدنم دادم و دستمو روی شونه سرمه گذاشتم و تکونش دادممن : سرمه ؟ ... سرمه ؟پلکاش لرزید ولی بازشون نکرد ... دستمو روی گونه صافش گذاشتم و نوازشش کردم و گفتم :_ سرمه خانوم ؟ ... خانومی ؟چشماش رو کم کم باز کرد و اول یکم به اطراف و بعدم به من نگاه کرد و با صدای خواب آلودی گفت :_ رسیدیم ؟_آره بلند شو بریم تونشست و صندلی رو صاف کرد و کیفش رو برداشت و پیاده شدیم و من به طرف پله ها رفتم ولی اون به طرف ساختمان خودشون رفتمن گفتم : مگه نمیخوای فیزیک کار کنی ؟برگشت و نگام کرد و گفت : چرا میرم لباسمو عوض کنم و سوالام رو بردارم و بیام_ باشه زود بیاسرشو تکون داد و رفت و منم رفتم تو و از سکوت خونه فهمیدم که همه خوابن و رفتم بالا و لباسامو با تیشرت سفید و شلوار گرمکن خاکستریم عوض کردم و آبی به دست و صورتم زدم و اومدم بیرون ؛ سرمه روی تخت نشسته بود و داشت کتابش رو ورق میزد و متوجه من شد .... لباسش بلوز سبز رنگ آستین بلند و تنگی بود و دامن سفیدش که دیده بودمش و چادرشم دورش افتاده بود و شال مشکیش هم سرش بود ولی عقب رفته بود و حجاب همیشگیش رو نداشتروی تخت کنارش نشستم و گفتم : بده ببینمکاغذای کنارش رو توی دستم گذاشت و گفت : اینا هستنبهشون نگاهی انداختم و از مسئله ی اول شروع به توضیح کردم و سرمه هم خیلی خشک بینش سوالی میپرسیدبعد از ده تا سوال موبایلم زنگ خورد و نگاهی به ساعتم کردم که ۸:۳۰ بود ... شماره مامان بودسرمه به مسئله نگاهی انداخت و منم جواب دادممن : جونم مامان ؟_ سلام کجایی ؟_ سلام خونه دیگه.. چرا ؟_ نباید یه خبر میدادی که اومدی ؟_ خب همه خواب بودن_ خیله خب ، سرمه کجاست ؟ نیسته که_ پیش منهمامان غافلگیر گفت : چـــــــــی ؟ پیش تو ؟_ مگه نمیشه پیش من باشهمشکوک پرسید : چیکار میکنین ؟خندیدم و گفتم : هیچی به خدا دارم توی مسائل فیزیکش بهش کمک میکنممامان نفس راحتی کشید و گفت : کی اومدین ؟_ ۴ـ۵ ساعتی میشه_ اون وقت تو یه خبر نباید میدادی ؟ .... حالا چیزی خوردین ؟_ نه حواسمون نبود_ خب من الان براتون میارمسریع قطع کرد و فرصت نداد که من بگم به فروغ بده تا بیاره ... باز با سرمه مشغول شدیم و چند دیقه بعد از مکالمم با مامان ، در باز شد و اومد توسلام کردیم و جوابمونو داد و سینی ای که حاوی خراکی بود رو روی میز توالت گذاشت و بر گشت و به سرمه نگاه کردمامان : واه سرمه تو چرا شالت رو در نیاوردی ؟سرمه : چیزه ... حموم بودممامان دستشو روی موهای بیرون اومده از شالش گذاشت و گفت : موهات که خشکن ، درش بیار تازه اتاقم گرمهسرمه : باشه چشممامان : خب من دیگه برمبه طرف در رفت و دم در برگشت و سرمه رو نگاه کرد و گفت : مگه نگفتم درش بیار ؟خندم گرفته بود و توی دلمم عروسی بود ... به خاطر این اتفاق کوچیک که چند باری افتاده بود ولی من یک ماه رنگ موهاش رو ندیدمسرمه گفت : چشم شما بفرمایید من در میارممامان : نچ .. همین الان تا من خیالم راحت شهسرمه لا اله اللهی زیر لب گفت و شالش رو از سرش برداشت و به دست گرفت ، چتریاش روی پیشونیش ریخت و موهاش هم بافته بود و با در آوردن شالش پیچششون که زیر شال شده بود ، باز شد و افتاد پشتش و با دست چپش چتریاش رو مرتب کردمامان : حلقه جدید مبارکسرمه لبخند کمرنگی زد و گفت : ممنون سام خریدهم خودش هم مامان چشماشون چهار تا شدمامان خندید و گفت : بالاخره سام مجبورت کرد به اسم کوچیک صداش کنی ؟ .... من برم ، شماام به درستون برسیدلبخندی به مامان زدیم و اون رفت
بعد از رفتن مامان گفتم : موافقی یکم استراحت کنیم و یه چیزی بخوریم بعد ادامه بدیم ؟_ آره الان سینی رو میارمبلند شد و چادر و شالش رو تا کرد و روی مبل گذاشت و سینی رو برداشت و منم کتاب و کاغذارو جمع کردم و گذاشتم روی میز و جا برای سینی باز کردم و سرمه سینی رو گذاشت روی تخت و خودش طرف دیگه سینی نشست و چتری هاش رو بالا داد که بلافاصله ریختن توی صورتش ... من یه سیب برداشتم و شروع به پوست کندن کردم و سرمه هم یه پرتقال برداشت و پوست کرد .... سیبم رو قاچ کردم و گذاشتم توی پیش دستی و سرمه هم داشت بی خیال پرتقال میخورد که من بقیشو از دستش کشیدم و کلشو توی دهنم جا دادم ؛ خیلی خوشمزه بودسرمه عصبانی گفت : این چه کاری بود ؟ خب برای خودت پوست بکنابرو هامو بالا انداختم و با دهنی پر که به زور میتونستم حرف بزنم گفتم : نمیخوام ، توام از سیب من بخور_ رو که نیستدو تا تیکه از سیبم برداشت و شروع به خوردن کرد و منم بعد از تموم شدن پرتقالم توی خوردن سیب همراهیش کردم .... بعد از اینکه خوردنمون تموم شد سرمه سینی رو روی میز گذاشت و برگشت و روی تخت نشست و منم کاغذا و کتابشو از روی میز برداشتم و دوبار شروع به تمرین کردیمپنج تا سوال دیگه حل کردیم که باز در زده شدمن : بله ؟فروغ از پشت در کفت : ببخشید شام حاضرهمن : ممنون فروغ خانم الان میایمرو به سرمه گفتم : بقیش باشه برای بعد شامسرمه : باشهبلند شد و رفت شالشو برداشت و جلو آینه واستاد و مثله عربا شالش رو بست و بعدم موهای بافته شدش رو جمع کرد و زیر شالش قرار داد و چادرش رو هم سر کرد و رو به من گفت :_ نمیای ؟_ چرا بریمبلند شدم و درو باز کردم و منتظر شدم تا اول سرمه بره و بعدم خودم رفتم بیرون ... جاهامون عوض شده بود حالا سرمه جلو میرفت و من پشت سرش ... از پله ها پایین رفتیم و وارد سالن شدیم و به همه سلام دادیم و من کنار بابا نشستم و سرمه هم یکم این پا اون پا کرد و اومد کنارم نشست .... دیس برنج رو برداشتم و برای خودم کشیدم و بعدم به سرمه دادم و اونم بعد از کشیدن وسط میز گذاشت و من یکم مرغ برداشتم و سرمه بعد از برداشتن من دستشو به طرفم گرفت تا بهش بدم و من همون کار رو کردم .... شروع به غذا خوردن کردیم ، فقط صدای بر خورد قاشق چنگال بود که سکوت جمع رو میشکستمثله همیشه خانما میز رو جمع کردن و آقایون هم رفتن تو هال و منم رفتم بالا و منتظر سرمه شدم و تا بیاد یه نگاه به ۵ تا مسئله باقی مونده کردمبه در ضربه زده شد و حدس زدم که سرمسگفتم : بفرماحدسم درست بود و سرمه اومد تو و همون دم در چادرشو در آورد و روی مبل گذاشت و شالش رو هم شل تر کرد ولی درش نیاورد و من تکیه دادم به بالای تخت و پاهام رو دراز کردمسرمه : میشه بفرمایید من کجا باید بشینم ؟یکم جا به جا شدم و براش جا باز کردم و گفتم : بیا اینجا بشین ، کمرم درد گرفتلباش رو جمع کرد تو دهنش و اومد کنارم نشست و بازوشو به بازوم تکیه داد و پاهاش رو گذاشت روی زمینشروع به حل کردن مسئله ها کردیممسئله آخری ساعت یک بود که حل شد و خلاصسرمه دستشو به طرفین کشید و گفت : بالاخره تموم شداز روی تخت بلند شد و گفت : ممنون خسته ام شدیگفتم : خواهش میکنم ... نه زیاد خستم نکردچادرش رو برداشت و گفت : من دیگه برمروی تخت خوابیدم و گفتم : خب همین جا بخوابپوزخندی بهم زد و گفت : ممنون لطف داری ولی اونجا راحت ترمبازم رفتم توی حس سام مغرور و گفتم : فردا من صبحانه میخوام پس باید بلند شی و برام صبحانه حاضر کنی .. البته غذا هم درست کنی_ شرمنده من دیر بخوابم صبح زود نمیتونم بیدار شممنم از خدا خواسته گفتم : خب همینجا بخواب من بیدارت میکنمکلافه نگام کرد و گفت : من باید برم پیش سروش ، بدون من نصف شب میترسه_ خب پس عروسیم بکنیم حتما سروش باید تو بغل من بخوابه_ هه عروسی ... تا اون موقع خدا بزرگه_ سروش واجب تره یا من ؟با صدای آرومی گفت : اون بچس .. خب میترسه_ پس من صبح گشنه برم ؟_ توی این یک ماه چیکار میکردی که حالا گیر دادی صبحانه و نهار میخوای ؟با حالت مظلومی که خودمم دلم برای خودم سوخت گفتم : باشه اصلا مهم نیست ، من به تنهایی عادت کردم توی اون یک هفته جو گیر شدمپشتمو بهش کردم و لحاف رو روی سرم کشیدم ؛ مثله پسرای لوس ۱۴ ساله شده بودم و خودمم فهمیدم که زیادی لوس بازی در میارم ... اونم بعد از چند ثانیه چراغ رو خاموش کرد و رفتمنم بعد از چند دقیقه چون خسته بودم خوابیدم
صبح با صدای موبایلم بیدار شدم و رفتم دست و رویی شستم و لباسمو با شلوار جین و پیراهن صورتی کمرنگ عوض کردم و کاپشن مشکیم رو هم پوشیدم و موهام رو هم مرتب کردم و چون یکم بلند شده بودن تصمیم گرفتم عصر که میام خونه برم کوتاهشون کنم ... رفتم پایین و وارد آشپزخونه شدم که با میز چیده شده و ظرف غذایی که روی میز بود مواجه شدم .... برای خودم چایی ریختم و پشت میز نشستم و صبحانم رو خوردم و ظرف غذام رو هم گذاشتم توی پلاستیکی و برداشتمش و اومدم بیرون و سوار ماشین شدم ... موبایلم رو در آوردم و به سرمه sms زدم_( ممنون بابت صبحانه )مطمئن بودم که جوابمو نمیده ولی خودم رو امیدوار کردم که جواب بده ... کاراش برام مهم شده بود ...وارد شرکت شدم و به همه سلام دادم و رفتم تو اتاقمون و به همه سلام کردم و جوابمو دادنسهند گفت : مهتاب گفت که قراره با سرمه ساعت ۴ برن بیرون و تا ۷ برمیگردن خونهمن : باشه ممنون که گفتیاز توی کیفش چیزی در آورد و به طرفم گرفت که دیدم کارت عروسیهگفتم : این چیه ؟ به سلامتی دوماد میشی ؟سهند : نه آی کیو این کارت عروسی خواهرمه با سرمه خانم تشریف بیاریدکارت رو ازش گرفتم و گفتم : ممنون ... فقط یه سوال مختلطه ؟سهند : به قیافه ما میخوره عروسی مختلط بگیریم ؟ ... نه بابا مردونه زنونه جداس ، شما نمیخواد غیرتی شیراست میگفت بدون اینکه خودم بخوام عکس العمل نشون دادممن : بازم ممنون ایشالا عروسیم جبران کنمسهند : ایشالاکارت رو باز کردم ... نام عروس دوماد رو خوندم" نور چشمانسارا و طاها "تاریخ ۸ / ۱۱ / ۹۱از ساعت ۶ الی ۱۱:۳۰ شبکارت رو بستم و توی جیب کاپشنم گذاشتم و به کارام رسیدم**************ساعتای ۴ بود که گفتن امروز زود تر تعطیل میشه و میتونیم بریم خونه و منم وسایلمو برداشتم و رفتم توی پارکینگ و از شرکت خارج شدم و رفتم خونه و ساک وسایل آرایش موهام رو برداشتم و رفتم آرایشگاه نزدیک خونه .... به آرایشگر گفتم موهام رو کوتاهه کوتاه کنه ...... دور سرم رو انداره یک سانت گذاشت و روی سرم هم یک سانت بلند تر و موهام رو با ژل مدل نسبتا فشنی زد که قیافم به کل عوض شد و خوشگل تر شده بودم و بهم خیلی میومدبعد از پول دادن وسایلم رو برداشتم و اومدم بیرون و تصمیم گرفتم برای سرمه کادو بخرم ... آخر خیابون آقاجون اینا یه پاساژ دیده بودم برای همین تصمیم گرفتم که اول برم اونجا و به طرف اونجا روندمدم پاساژ پارک کردم و پیاده شدم ... اولیم مغازه سمت چپ همه اجناسش از مارک "T T " بود و اسم مغازشم تی تی بود .... رفتم تو که دختر پسر پشت پیشخون بهم سلام کردن و منم جوابشونو دادم ... چیزای خوشگلی داشت ولی به نظرم برای اولین کادو تولد کم بودن... توی پاساژ یه دور زدم ولی یا بسته بودن یا کفش و لباس بودن که من دقیق سایزشو نمیدونستم ... از پاساژ خارج شدم و نشستم توی ماشین و فکر میکردم که چی بخرم ... تصمیم گرفتم طلا بخرم .. یاد اون روز افتادم که با مامان رفتیم برای ازدواجمون خرید ، ماشین رو روشن کردم و به طرف همون بازار بزرگ طلافروشی حرکت کردمبالاخره بعد از یک ربع یه جای پارک نزدیک بازار پیدا کردم و پیاده شدم ....ویترین ها رو یکی یکی از نظر میگذروندم که پشت یک ویترین حروف انگیسی رو دیدم و تصمیم گرفتم براش بخرم ، دلم میخواست اول اسم خودم باشه ولی با خودم فکر کردم هر دوتامون "S" شروع اسممونه و اونم اصلا منو تحویل نمیگیره و فکر میکنه من نیتم اسم خودش بوده ؛ برای همین گفتم میگم دوتا "S" رو یکی طلایی رنگ و یکی هم طلا سفید به یک زنجیر آویزون کنه .... داخل شدم و همونطور که خواسته بودم فروشنده عمل کرد و داخل جعبه قرمز خوشگلی گذاشت و روبان قرمز هم روش بست و بهم داد ..... بعد از حساب کردن از مغازه خارج شدم
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است
خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
گریستم گفتند بهانه است
خندیدم گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید پیاده میشوم

}