خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی

خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #1
رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی
پنجره
نویسنده فهیمه رحیمی




[تصویر:  20130602195910_IMG_1288.jpg]

چاپ مکرر سال 1372


مقدمه


ایستاده بودم منتظر به امید دستی
که پنجره ام را بروی روشنایی باز کند
وتو آن را گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران .
دانه ام را از کویر نادانی برون
آوردی و در دشت علم رویاندی .
من با دست های تو بارور شدم و
رشد کردم تو مرا به انتهای دشت
بردی در آنجا اقاقی هایی دیدم که
نور می پاشیدند و از دیار شب
گذر می کردند .
تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی
اینک ما اسیتاده ایم
من وتو
تا که باز کمنیم
پنجره بسته رابر روی طالبان نور .
روبرویمان دریچه ای است که
به دشت روشنایی گشوده می شود.



فصل اول

با صدای آرام مادر ، که طنین سالهای خستگی است ، نام خود را می شنوم .
از پله ها به زیر می آیم و چشمم بر توده ی اثاث پیچیده ثابت می ماند .
اثاث در کاتونهای جداگانه برای حمل آماده هستند . صدا در اتاق خالی می پیچد
همه چیز برای رفتن و نقل مکان آماده است . تا دقایقی دیگر باید از این خانه برویم . خانه ای که خاطرات کودکی ام را در خود نهان دارد . با افسوس به این منظره نگاه می کنم و می گویم :
کجا رفتند آن روزهای خوب ، روزهای سادگی و یک رنگی ؟ کجا رفتند آن لبخندهای صمیمی و آن شیطنت های کودکانه ؟ آیا پس از من دختری شبها روی این بام بیدار نشسته ستاره ها را شماره خواهد کرد ؟ آیا پس از من دختری برای کبوتر پیری که به انتظار دانه هر روز روی آنتن می نشیند دانه خواهد ریخت ؟ آیا پس از من کسی برای گربۀ علیل همسایه دلسوزی خواهد کرد ؟
اشکی که بر گونه هایم می غلطید ،پروای نهان شدن نداشت .
مادر نگاهش رااز صورتم گرفت و با حزنی سنگین سرش را به زیر انداخت . آنگاه به وارسی پرداخت تا مبادا چیزی را فراموش کرده باشد . سپس با گفتن «حیف شد» اتاق را ترک کرد .
مسافت اتاق تا آشپزخانه را با گامهایم شماره کردم . تا آن وقت نمی دانستم چند قدم است . در آنجا هیچ نبود جز پوستر بی قاب چند میوه بر دیوار . با صدای «یا الله » چند مرد وارد حیاطمی شوند و اثاث پیچیده را یکی یکی از در خارج می کنند . مات و متحیر به این کار نگاه می کنم و آرزو می کنم معجزه ای رخ دهد ، کار ادامه می یابد و من تنها نگاه می کنم . از خانه بیرون می آیم و سرگوچه به کامیونی برمی خورم که اثاث رادر خود جای می دهد. چشمم به پنجره ی اتاقم می افتد . پنجره ای رو به خیابان ؛ نگاهم به جوی می افتد . آب اندکی جاری است . چراغ خیابان هنوز روشن مانده و نورش که روی شاخه های درخت توت می افتد بی رمق است . چه شبها که درزیر نور این لامپ درس خواندم و به آوای یک قوطی خالی غلتان جوی آب گوش سپردم .پنجره ی چوبی بی رنگم بسته بود و نرده ی موریانه خورده اش بامن وداع می کرد . حس کردم آوای باد لابلای شاخه ها سرود بدرود می خواند.
شانزده سال خاطره راپای پنجره دفن میکنم و به راهی می روم که نمی دانم کجاست ؟ با سنگینی دستی بر شانه ام ،آخرین نگاهم را از پنجره می گیرم و به صورت خواهرم مرسده خیره می مانم .او لبخند برلب دارد و می گوید : میدانم ، دل کندن از این خانه مشکل است . من وتو و فریدون توی این خانه به دنیا امدیم و در اینجا بزرگ شدیم، ولی خانه ی جدیدمان هم بد نیست . پنجره ی آن هم به کوچه باز می شود ؛ یک کوچه باریک و ساکت . تو از آن پنجره هم می توانی طلوع و غروب خورشید را نگاه کنی ، بیا برویم ، فریدون منتظر ماست . اتومبیل خودمان باید جلو کامیون حرکت کند تا راه را نشان بدهد .
آخرین کارتونها هم توی کامیون گذاشته شد و بارها با طناب محکم بسته شدند . کارگرها سوار شدند اما راننده برای اطمینان یک بار دیگر طنابها را امتحان کرد و بعد سوار شد
همسایه ها برای بدرقه مان سر کوچه جمع شده بودند . رفتگر پیر محله مان هم چرخ دستی اش را داخل کوچه هل داد و خودش را به ما رساند و پرسید : می روید ؟
پدر دستش رادر دست گرفت و گفت بله دیگر وقت رفتن است .
پیرمرد از روی تاسف سر تکان داد و گفت : حیف شد دلمان برایتان تنگ می شود .
پدر تنها به یک لبخند اکتفا نکرد و گفت : سی سال زحمت ما را کشیدی ، کافی نیست ؟
علی آقا دستکشش را درآورد و گفت : شما قدیمی ترین خانواده ی این محل بودید . همه ی ما به شما عادت کرده بودیم .
این بار مادر وارد صحبت شد و گفت : برای ماهم دل کندن از این محل دشوار است ، اما چاره ای نیست ، باید رفت .
دستها بود که در هم گره می خوردند و اشکها بود که بر گونه ها جاری می شدند و وداع را سختتر و حزن انگیز تر می کردند .
راننده بوق را به صدا درآورد و اعلان حرکت کرد . سوار شدیم و حرکت کردیم . با تکان دادن دست همسایه ها دور می شدیم . خانه ها شکل تازه تری به خود گرفته بودند و مغازه ها را گویی برای اولین بار بود که می دیدم . شوق دوباره دیدن آنها مرا واداشت تابه پشت سر نگاه کنم . تنها علی آقا مانده بود که آشغالها رادر چرخ دستی اش خالی می کرد . همگی تا زمانی که کاملا از محله مان دور نشده بودیم ، ساکت بودیم .
پشت چراغ قرمز ایستادیم پدر گفت : سی سال چه زود گذشت .
مادر نگاهش کرد و هیچ نگفت .
اما پدر ادامه داد : وقتی پا به این محل گذاشتیم تنها دو خانه ساخته شده بود؛ بقیه اش بیابان بود و جالیز .
مادر گفت : ما عمر و جوانی مان را برای پاباد کردن این محل از دست دادیم .
پدر گفت : قسمت اینطور بود که ما سی سال تمام یک جا زندگی کنیم ، اما زیاد هم بد نبود ......... فراموش کردی که چه صفایی داشتیم ؟ شبها وقتی دشتبان می آمد و می گفت : امشب می توانید انبارتان را پر کنید ،چه کیفی می کردیم .
مادر با یادآوری آن زمان آهی کشید و گفت : درست است ، مثل این بود که خدا همه ی درهای رحمتش راباز می کرد . خواب چشممان می پرید و به انتظار آب بیدار می نشستیم . خدا رحمت کند آقای محمودی را ، استکان و فانوس می آورد و کنار جوی آب می نشست و هرچند دقیقه یک بارآب را امتحان می کرد .اگر آب صاف بود دریچه ی آب انبار را باز می کرد ، اگر گل آلود بود می نشست تا آب صاف شود .
پدر گفت : صدای پابی که توی انبار می ریخت از هر نوایی خوشتر بود .
مرسده گفت : چقدر شما سختی کشیدید .
مادر چند بار سر تکان داد و حرف او راتائید کرد .
اما پدر گفت : آن روزها هم برای خودش عالمی داشت . یادم می آید وقتی مهمان برایمان می رسید ، دشتبان یک سبد بادمجان و گوجه فرنگی می چید و پیش کش می کرد ؛ تنگ غروب هم خیار می رسید . زندگی بی غل و غشی داشتیم . اما هرچه مردم متمدن تر شدند ، زندگی هم دشوارتر شد . با پیشرفت دنیا صفا و یک رنگی هم از میان رفت . حالا تنها خاطره ی آن روزها به یادگار متنده . ما پیر شدیم و دنیا جوان شد . از همسایه های قدیمی تنها ما مانده بودیم . خانواده ی آقای محمودی . مادرجون بعد از فوت شوهرش دلش نیامد یادگار اور ا بفروشد ؛ همانجا ماندگار شد و محمود و فریدون با هم بزرگ شدند.
مادر گفت : مادرجون تنها همسایه نبود ، او از خواهر هم به من نزدیک تر بود . یادم می آید وقتی فریدون به دنیا آمد ، خواهرم آمد تا از من پرستاری کند ، اما چون امکانات نبود دوارم نیاورد . اما همین مادرجون با اینکه محمودش دو ماهه بود آمد و گفت غصه نخور خودم پرستاریت را می کنم تا موقعی بتوانی بلند شوی و کارهایت را خودت انجام بدهی . او صبحها می آمد و نزدیک ظهر می رفت . خیلی در حق من خوبی کرد . تا عمر دارم خوبیهای اورا فراموش نمی کنم .
پدر خندید و گفت : برای دخترات بگو که چقدر به من غر زدی و بهانه گرفتی !
مادر رنجید و پرسید : من غر زدم ؟ منکه به خاطر تو تمام فامیل را ترک کردم . آنها وقتی دیدند تو مرا به چه بیابان برهوتی آورده ای ایراد گرفتند امامن گفتم هرجا شوهرم بخواهد من راضی ام و با یان حرف پای آنها از خانه مان بریده شد .
پدر گفت : شوخی کردم ، عصبانی نشو . تو همیشه خوب بوده ای ، در این شکی نیست .آن روزها با درآمد کمی که داشتم مجبور بودم آن خانه را بخرم . چون هرچه بود از مستاجری و خانه به دوشی بهتر بود . بحودالله با هم ساختیم و زندگی کردیم . حالا هم داریم نتیجه ی تحملمان را می بینیم . خانهی بزرگی خریده ایم . پسر و دخترمان راهی هندوستان می شوند . دیگر چه می خواهیم ؟ من که راضی ام و خدا را شکر می کنم .
مادر هم با گفتن الهی شکرت سکوت کرد .
مرسده پرسید نمی شد خانه مان را خراب کنیم و دو مرتبه بسازیم ؟
پدر در آیینه نگاهی به او انداخت و گفت : من خیال این کار راداشتم . سفر پیش که فریدون آمد و مطلع شد که خانواده ی دوستش می خواهند بار سفر ببندند و راهی خارج شوند ، به دوستش گفت که اگر خیال فروش خانه شان را دارند ما خریداریم ـ این بود که تصمیم گرفتیم این خانه را بخریم . پا روی حق نگذاریم خانه ی خوبی هم هست. هم بزرگ است و هم دو طبقه . من توی خواب هم تصور نمی کردم که چنین خانه ای را بااین شرایط بتوانم بخرم . محلش اعیان نشین است و جای دنج و آرامی است .
تو که آنجا را دیده ای ؟
مرسده گفت : بله من دیده ام و باید بگویم راهی نمانده ، مینا هم از آنجا خوشش می آید . اتاق رو به کوچه را به تو و مرسده دادم که دختر شاعرم بتواند طلوع و غروب خورشید را ببیند . کمی اگر صبر کند می بیند که چه جای خوب و با صفایی است .
اتومبیل وارد خیابان پهنی شد . بدون اراده سرم را از پنجره ی ماشین بیرون کردم و باعث تعجب پدر شد و پرسید : این چه کاری است ؟
گفتم : می خواهم بو کنم ببینم بوی محله مان را می دهد یا نه ؟
همه خندیدند
مرسده پرسید : مگر محله بو دارد که می خواهی بفهمی ؟
شرمگین سرم را زیر انداختم و سکوت کردم .
کمی جلوتر اتومبیل مقابل خانه ی زیبایی ایستاد . فریدون آنجا ایستاده و چشم براه ما بود ؛کامیون هم ایستاد .باور نمی کردم که این خانه ی زیبا متعلق به ما باشد . باباز شدن هردو لنگه ی در توانستم داخل حیاط را ببینم . دو طرف باغچه بود و سنگفرش حیاط هم از تمیزی برق می زد . روی سردر حیاط دو چراغ پایه کوتاه سفید قرار داشت و کنار پیاده رو جلو خانه هم باغچه بود که درون آن چند بید مجنون کاشته شده بود . وقتی خوب به اطراف نگاه کردم متوجه شدم که شبیه این باغچه در سرتاسر پیاده رو وجود دارد . خانه های لوکس و مدرن بودند. با خود گفتم : حق با پدر است . جای دنج و آرامی است . چون در این ساعت روز هم عابری دیده نمی شود .
نمی دانستم نام کوچه باید بر ان می گذاشتم یا خیابان ؛ چون بقدری وسیع بود که به راحتی دو اتومبیل از کنارهم می گذشتند .
از مرسده پرسیدم ، او با خوشرویی گفت که خانه مان در یک خیابان فرعی واقع شده . بنای خانه با چهار پله ی مرمری از کف حیاط جدا می شد که در آخرین پله ، از همان مرمر جا گلدانی زیبایی تراشیده بودند که گلهای رز کوتاهی درآن خودنمایی می کرد .
وقتی وارد ساختمان شدم بیشتر تعجب کردم . کف سالن با پارکت فرش شده بود و یک دست مبل شیک با میز و صندلی ناهارخوری در آن به چشم می خورد . لوسترهای بلند با اشکهایی بسیار ، زیبایی سالن را چند برابر می کرد . در فرصتی که به دست آمد از فریدون پرسید : اینها هم مال ماست ؟
لبخندی زد و گفت: هرچه که می بینی مال ماست .
خانه ها با هم قابل قیاس نبودند . سالن بزرگ بود و با پله های مارپیچ به طبقه ی دیگر متصل می شد و در سمت چپ سالن ، راهرو نسبتا باریکی بود که در طرفین آن دو اتاق روبروی هم قرار داشت و به آشپزخانه ی بزرگی منتهی می شد . هر اتاق حمام و دستشویی داشت . من محو تماشا بودم که فریدون با عصبانیت گفت : فرصت کافی برای دیدن داری بیا کمک کن .
با مرسده آنچه مربوط به طبقه ی بالا بود بردیم ، طبقه ی بالا هم مثل پایین بود ؛ با این تفاوت که آشپزخانه به وسیله ی دکور از سالن جدا می شد . اتاق من و مرسده بزرگ بود و یک کمد دیواری همخوان با رنگ اتاق داشت .
پیش از هر کاری به طرف پنجره دویدم و آنرا باز کردم . پنجره ی ما به کوچه ی باریکی روبه روی پنجره ی همسایه باز می شد . بادنیمی از پرده ی همسایه را به کوچه آورده بود و گلدانی پر از گل هم از پشت شیشه خودنمایی می کرد . حدس زدم اتاق دختر همسایه باشد .
به مرسده گفتم : چه خوب است اگر با دختر این اتاق آشنا شویم . چون با رفتن تو و فریدون من واقعا تنها می مانم .
نگاه مرسده به روی پنجره ی همسایه متوقف شد و گفت : اگر حدس تو درست باشد و این اتاق متعلق به دختر همسایه باشد مطمئنم که با نزدیکی این دو پنجره به هم تو به زودی دوست پیدا می کنی . نگران نباش . .
کارگرها تخت خوابهایمان را بالا آوردند و با سلیقه ی مرسده هر کدام در جای خود قرار گرفت .
اندوهی که تا ساعتی پیش در دل داشتم رخت بربست . جذبه ی محیط و خانه ی روحی تازه در کالبدم دمید . درست مثل تولدی دوباره . همه چیز نو جلوه می کرد حتی اثاث آشنای قدیمی مان ، چیدن وسایل را به بعد موکول کردیم و برای کمک به مادر به پایین رفتیم . مادر خواست تا برای کارگران چای درست کنم . پیدا کردن سماور از میان کارتونها دشوار نبود زیرا مرسده باسلیقه ی خاصی روی تمام آنها را نوشته بود . هنگامی که سماور را یافتم به برق زدم و دیگر وسایل را نیز به راحتی دیدم و چای را آماده کردم . با ورود خانواده ی خاله ام کارها سرعت بیشتری به خود گرفت و مردها ، مخصوصا فریدون با اشتیاقی بیشتر به کار پرداختند .
شیده ، دختر خاله ام نامزد و همسر آینده ی فریدون بود . با ورود او ، فریدون خستگی را به کلی فراموش و با پشتکار بیشتری وسایل را جا به جا کرد . تا پایان تحصیلات فریدون بیش از دو سالی باقی نمانده بود . او در دانشگاه دهلی جامعه شناسی می خواند . فریدون پس از گرفتن دیپلم و پایان خدمت سربازی درکنکور شرکت کرد و چون قبول نشد ، بخت خود رادر هندوستان آزمود و خوشبختانه موفق شد . پیش از رفتن ، شیده را نامزد کرد تا پس از پایان تحصیلاتش با هم ازدواج کنند .
پدر مایل بود که او شیده را هم با خود ببرد اما شیده مخالفت کرد . میگفت : برای فریدون دشوارخواهد بود که هم مسئولیت اورا بپذیرد و هم به درس بپردازد .
این بود که فریدون به تنهایی عازم شد . چند روز دیگر هم مرسده برای شرکت در کنکور پزشکی بااو به هندوستان می رود . تنها من می مانم و دو سال تحصیل که بعد از اتمام آن من هم به مرسده ملحق می شوم . من از مرسده دو سال کوچکتر هستم اما از نظر قد واندام درست همطراز او .
شباهت فوق العاده ی ما به یکدیگر همیشه موجب شگفتی دیگران می شود ف به ط.ری که اگر خال کنار لب من نباشد ، تشخیص ما از یکدیگر مشکل است .
گاهی من و مرسده برای اینکه دوستانمان را به اشتباه بیاندازیم ، او خالی گوشه ی لبش می گذارد و با هم وارد جمع می شویم . وجود دو مینا در یک زمان همه را به اشتباه می اندازد و غالبا مرسده ، مینا خطاب می شود .عموی بزرگم به علت کخولت سن بیش از دیگران اشتباه می کند و غالبا مرا هم مرسده خطاب می کند .
از کودکی ما به دوقلو ها مشهور شدیم ، در صورتی که چنین نبود . اگر شباهت ظاهر را کنار بگذاریم ، فرق من و مرسده کاملا مشخص می شود . او دختری است مهربان و خونگرم و در برابر مشکلات مقاوم . اما من فکر می کنم که این طورنباشم .
وقتی آخرین جلد کتاب رادر کتابخانه جا دادم از شدت خستگی روی تخت افتادم و به مرسده گفتم : من خوابم میآید و میلی به شام ندارم . به مادر بگو من غذا نمی خورم .
مرسده بدون حرفی اتاق را ترک کرد و پایین رفت .
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۳-۱۳۹۲ ۰۹:۰۸ صبح، توسط مهرنوش طلا.)
۱۲-۳-۱۳۹۲, ۰۹:۳۰ عصر
یافتن
5 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
tootia1358, ramane, عطیه., معصومه شریفی, بی هنر
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #2
RE: رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی
فصل دوم


تمام اسباب خانه جاگیر شد و پرده های نو سالن را تزیین کرد. خانه ی دلنشین و باشکوهی شد و زندگی در مسیر عادی خود قرار گرفت . مانده بود پرده اتاق ما که مرسده پیشنهاد کرد به جای پرده از لوردراپه ای به رنگ پاییز استفاده کنیم. پدر قبول کرد و فردای آن شب اتاقمان با لوردراپه تکمیل شد.
نشستم و به منظره ی پاییز لوردراپ نگاه کردم و با صدای بلند گفتم :
باید پنجره را بست و چفتها را محکم کرد تا پاییز یاد عشق را به یغما نبرد .
مرسده گفت : خانم شاعره اما من از پنجره ی روبرویی بیم دارم و می ترسم خودت را به یغما ببرد .
گفتم : لحظه را دریاب و عشق را در مثنوی تجربه کن ! روبروی من دیوار است و دیوار .
بلند شد و گفت : با این حال باید پنجره را محکم ببندم ، مبادا عشق از پنجره ی رویرو وارد شود .
عصبانی شدم و گفتم : آن گاه باید تنهایی را با آینه تقسیم کنم . اجازه نده گل رنگ پریده ی من مضحکه ی باغچه شود.
گفت : لوس نشو ! باید تورا از هجوم طوفان مصون نگه دارم .
گفتم : تو که بروی من به چه دلخوش باشم ؟
کتابی آورد و به دستم داد و گفت : با این .
خندیدیم و همدیگر را در آغوش کشیدیم
گفتم : از شوخی گذشته از رفتنت غمگینم .
گفت : تا چشم هم بگذاری زمان مثل باد می گذرد ؛ من که برای همیشه نمی روم ، عید و تابستان در کنار هم هستیم .
گفتم : ای کاش مرا هم با خودتان می بردید.
گفت : تو که نظر پدر را می دانی ، تا دیپلم نگیری اجازه ندری کشور راترک کنی .
افسرده گفتم : کو تا من دیپلم بگیرم ، امسال تازه پنجم را شروع می کنم . عمر نوح می خواهد تا این دو سال تمام شود.
با تمسخر گفت مگر چند سال می خواهی یک کلاس را بخوانی ؟
نگاهم به پنجره ی روبرو افتاد ، گلهای گلدان عوض شده بود . من هنوز ساکن اتاق را ندیده بودم .
گفتم : چقدر کنجکاو شده ام که بدانم چه کسی توی آن اتاق زندگی می کند .
گفت : فرض کن دانستی ؛ چه تاثیری به حالت دارد؟
گفتم : هیچ . فقط کنجکاو شده ام .
کرکره را کاملا عقب کشید . او هم چشم به پنجره دوخت و گفت : فراموش نکن که خانه یهمسایه ی ماست و ما به زودی با آنها رابطه برقرار می کنیم . کاری نکن که پشیمانی داشته باشد . شاید آنها هم مثل خانواده ی مادرجون مهربان و خونگرم باشند ، که امیدوارم باشند . چون بعد از رفتن ما ، مادر خیلی تنها می شود ؛ تو هم که با باز شدن مدرسه سرت به درس و کتاب گرم می شود .
پرسیدم : منظورت از پشیمانی چه بود ؟
نگاهی عمیق به من انداخت و گفت : منظورم این است که ساکن این اتاق اگر به جای یک دختر یک مرد جوان بود ، نباید نزدیکی این دو پنجره حادثه ساز باشد . حالا منظورم را درک کردی ؟ توی این محل تو تازه واردی و بی شک مورد توجه همسایه ها قرار می گیری ، مثل گذشته باید با رفتار متین و موقرشخصیتت را حفظ کنی و احترام دیگران را جلب کنی .
گفتم : منظورت را درک کردم .
نفس عمیقی کشید و گفت : من نمی دانم که در آنجا دوستان جدید پیدا می کنم یا نه ؟
گفتم : فریدون ظرف دو سالی که هندوستان بوده دوستانی پیدا کرده ، تو هم با آنها آشنا می شوی و کم کم برای خودت دوستانی پیدا می کنی ، غصه نخور.
گفت : دلم می خواهد هر روز نامه ای از تو داشته باشم ، بیا قرار بگذاریم هر روز برای هم نامه بنویسیم ، چطور است ؟
گفتم : دلم می خواهد قبول کنم اما می ترسم درسهایم نگذارند.
کمی به فکر فرو رفت و گفت : بسیار خوب . به جای هر روز در هفته دو تا نامه می نویسیم . این چطور است ؟
گفتم : خوب است قبول می کنم .
گفت : یادت نرود همه چیز را باید مو به مو بنویسی .
گفتم : باشد هرچه که به خاطرم بماند برایت می نویسم .
چشمکی زد و گفت : پنجره ی روبرو را هم فراموش نکن.
گفتم : طوری صحبت می کنی که می دانی چه کسی در آن اتاق زندگی میکند ؟
کرکره را کشید و گفت : حدسهایی زدم اما مطمئن نیستم .
با صدای مادر که ما را برای شام صدا می کرد ، هر دو از پله ها سرازیر شدیم .
صبح من دیرتر از مرسده از رختخواب خارج شدم . کنار پنجره ایستادم و نسیم خنکی را که می وزید با نفسی عمیق به جان خریدم. چشم را بستم و بار دیگر نفس عمیق کشیدم .
در آن صبح دلاویز ، آرزویی کردم ، آرزویی کوچک که ذهن من را در آن لحظه می توانست داشته باشد . این آرزو که وقتی چشم گشودم صاحب آن اتاق را ببینم . از فکر این آرزو لبخندی بر لبهایم آمد. . وقتی چشم گشودم دو چشم سیاه درشت را متوجه خودم دیدم . مرد نسبتا جوانی نگاهش را به من دوخته بود . در یک لحظه ، نگاههمان به هم گره خورد و من با شرم از پنجره دور شدم. شوقی عظیم در خود حس می کردم . مانند کاشفین به خود مباهات می کردم . به آرزویم رسیده بودم . راز اتاق همسایه را کشف کرده بودم .
با عجله پایین دویدم . سر میز صبحانه مرسده متوجه شد و پرسید : چی شده ؟ چرا اینقدر خوشحالی ؟ صورتت گل انداخته .
هیچ نگفتم ، ولی بعد به طوری که دیگران متوجه نشوند، چشمکی زدم منظورم را نفهمید و با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت .
وقتی هر دو تنها شدیم گفتم :بالاخره کشف کردم که چه کسی در آن اتاق زندگی میکند .
پرسید : خوب چه کسی است ؟
گفتم : یک مرد نسبتا جوان .
نگاهی از روی تعجب به من کرد و پرسید : از کجا فهمیدی ؟
گفتم : کنار پنجره آمده بود و به من نگاه می کرد .
گفت : که اینطور ، حالا خیالت راحت شد ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : آره حالا دیگر کنجکاوی ام تمام شد .
دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : در ضمن تاسف مرا هم بپذیر .
پرسیدم چرا تاسف ؟
ـ خب چون تو فکر می کردی که دختری در آنجا زندگی می کند و می خواستی با او طرح دوستی بریزی . حالا تیرت به سنگ خورد و باید بع فکر دوست دیگری باشی.
با شوخی گفتم : معلوم نیست .
از تعجب چشمانش گرد شد و پرسید : یعنی می خواهی با او دوست شوی ؟
خندیدم و گفتم : تو مرا اینطور شناخته ای ؟
حالا او بود که نفس عمیقی کشید و گفت : خیالم را راحت کردی . برای یک لحظه گمان کردم که نکند به سرت بزند و بخواهی دل پسر همسایه را تصاحب کنی .
در آن لحظه مطمئن بودم که چنین نخواهم کرد . وقتی برای بستن چمدانهای مرسده پا به اتاق گذاشتم ، پرده ی اتاق همسایه کاملا کشیده بود وفقط گاه گاهی باد پرده را کنار میزد .
مرسده نگاهی به پنجره انداخت و پرسید : او چه شکلی است ؟
سعی کردم صورتش را به یاد آورم . تجسم صورت او مشکل بود . در یک لحظه ی گذرا نتوانسته بودم به خوبی اورا ببینم ، گفتم : رویهم رفته قشنگ نبود پرسید : سلام هم کردی ؟
گفتم : نه ، لزومی نداشت .
با سر گفته ام را تصدیق کرد . تا زمانی که من و مرسده در اتاق بودیم پشت پنجره نیامد .
من کنجکاوتر از مرسده بودم نمی دانم چرا دلم می خواست یکبار دیگر اورا ببینم . شاید می خواستم این بار دقیق تر به صورتش نگاه کنم و ببینم که آیا حدسم در مورد زشت بودن او صحیح است .
مرسده که متوجه ی کنجکاوی ام شدهبود گفت : مینا بچگی را کنار بگذار و به پنجره نزدیک نشو . حرفهایم را فراموش کردی ؟
گفتم : مطمئن باش که تکرار نخواهم کرد ؛اما هرچه بگویی کنجکاو ترم می کنی .
لبخندی زد و با هم به جمع آوری لباسها پرداختیم.
نزدیک غروب بود . من داشتم باغچه را آبیاری می کردم هنگامی که باغچه ی مقابل خانه را آب میدادم اتومبیلی از مقابلم گذشت و در کنار در بزرگی ایستاد . من اورا دیدم که از اتومبیل خارج شد . هنگامی که آن را قفل می کرد نگاهم کرد . با عجله خود را به داخل حیاط کشیدم . از نگاه او دور شدم . این بار هم نتوانستم به خوبی سیمایش را ببینم . شیر پاب را بسته و به اتاقم رفتم . نور چراغ او از پشت کرکره هم مشخص بود . هوای اتاق گرم و دم کرده بود .
با خود گفتم : پنجره را باز می کنم اما کرکره را عقب نمی کشم . با این قصد پنجره را باز کردم غ هیچ کس پشت پنجره نبود . با خود گفتم : یعنی هیچ کس توی اتاق نیست ؟ بعد با این فکر خود به ستیزه پرداختم که : چرا باید این موضوع برایم مهم باشد . مگر به مرسده قول ندادم که به پنجره نزدیک نشوم . باید مواظب باشم ، از عفت تا بدنامی بیش از یک قدم فاصله نیست . مراقب باش تا به پرتگاه سقوط نکنی .
از اندیشه ی بدنامی و بد نام شدن برخود لرزیدم و با عجله اتاق را ترک کردم .
مادر و مرسده برای خرید از خانه خارج شده بودند و تا وقتی که آنها بازگشتند خودرابه کارهای خانه مشغول کردم . با ورود آنها جانی تازه گرفتم و با خوشحالی بسته های خریداری شده را باز کردم . مرسده برای تعویض لباس بالا رفت وقتی پایین آمد با خشمی آشکار در صورتش دیده می شد کنارم نشست و پرسید : چرا پنجره را باز کردی مگر قول ندادی به آن نزدیک نشوی ؟
گفتم : قول دادم و به آن پایبندم ! اگر دقت کرده باشی پنجره را باز کردم اما کرکره عقب نرفته . پنجره را باز کردم تا هوای اتاق خنک شود. و باور کن که هیچ کس را هم ندیدم .
لیوان آبی برای خودش ریخت و گفت : دادم اما می خواستم مطمئن شوم .
لبخندی جای خشم نشست .گفتم : اگر نگرانی می توانم اتاق فریدون را برای خودمان درست کنم ؟
کمی فکر کرد و گفت : نه لازم نیست وهمین قدر که تو اراده کنی و به پنجره نزدیک نشوی کافی است . در کلامش تردید وجود داشت . نگران آن بود که مبادا من نتوانم بر کنجکاوی ام فائق آیم و بخواهم به آن پنجره نزدیک شوم .
با خنده گفتم : مرسده پنجره ها ی ما در مصداق شعر اخوان ثالث است . نگاهم کرد و پرسید : کدام شعر ؟ گفتم : آن که گفته :

ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگومگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده

مرسده هم خندید و ادامه دد :

اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون ، نه ماه جادوگر
نفرین به سفر ،که هر چه کرد او کرد .
. ادامه داد : خواهر عزیز همسایه ی روبروییعادت می کند به اینکه ببیند هر روز این پنجره بسته است . سلام و پرسش و خنده هم ندارد .
گفتم : از تو سختگیر تر آدم پیدا می شود؟
چنان نگاهم کرد که ترسیدم برسرم فریاد بکشد. گفت : سختگیری نیست ، هشدار است . اگر مطمئن بشوم حرفهایم را شوخی تلقی می کنی مجبورم حکایت پنجره را به مادر بگویم .
ـ هیچ می دانی وقتی عصبانی می شوی خوشگاتر می شوی ؟مسافر عزیزم ، خواهر خوبم ، چرا نمی خواهی قبول کنی که مینا به قولش وفادار می ماند . اگر چیزی می گویم تنها برای این است که شوخی کرده باشم . اخمهایت را باز کن و عصبانی نشو . حالا بگو بدانم امشب برای خداحافظی از دوستان و فامیل می روی ؟
بی اختیار نگاهی به ساعتش انداخت و گفت فردا شب . دیشب پدر پرسید ـ اگر دلم می خواهد برایم مهمانی بدهد . من فبول نکردم . گفتم یکی دو هفته دیگر مدرسه ها باز می شوند و شما باید به فکر مینا باشید . مخارج مهمانی را هم برای مینا کنار بگذارید .
گفتم : تو همیشه به فکر من هستی . ممنونم .
از کلامم شاد شد و گفت : من تنها تو را دارم ، باید به فکر تو باشم . دلم می خواهد وقتی ترکت می کنم خیالم راحت و آسوده باسد .
گفتم : از جانب من آسوده باش کاری نمی کنم که باعث سرافکندگی خانواده شود .
دستم را گرفت و گفت : می دانم خواهر پرغرور و متکبر من غرورش را در مقابل یک مرد نخواهد شکست و خودش را اسیروسوسه های شیطان نمی کند و تو همیشه با رفتارت ثابت کرده ای که دیواری هستی سخت و محکم که عبور از آن آسان نیست . دلم می خواهد همینطور باشیو مثل سالهای گذشته فقط به درس و مدرسه فکر کنی. فراموش نکن که فقط دو سال مانده و مثل همیشه باید ممتاز باشی و با معدلی خوب دیپلم بگیری . من نمی خواهم بگویم که در طی این چند سال کمکت کردم اما اگربه مشکلی برخوردی می توانی از شیده کمک بگیری . او در عین این که دخترخاله ی ماست زن برادر ما هم هست . می دانیم که دختری با محبت است و از کمک به تو دریغ ندارد .
در مقابلش تعظیم کردم و دست برچشم گذاشتم و گفتم : اطاعت می شود ، هرچه شما بفرمایید .
بلند خندید و گفت : بگذار از قطعه ی خودت استفاده کنم و بگویم :

روزی
ساعتی
می خواستم بگویم که دوستت دارم
اما اینک فریاد میزنم :
مینا ! خواهرم !
دوستت دارم ........
دستش را گرفتم و اورا روی صندلی نشاندم و گفتم : پس این قطعه ی آخر را هم به خاطر بسپار

روزی
ساعتی
می خواستم بگویم : عاشقت هستم
اما ای امید جان ! در این لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر
از زندگی پربارتر
و از امید سرشارتر بود


حس می کردم که از نگاهم رازم را خوانده باشی
اما اینک ، بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم
و قطره قطره ی وجودم
با تمام وجودم
در یک کلمه می گنجانم و می گویم :

مرسده ! خواهرم ! بدون تو خودم را تنها و بی کس می بینم
هرگاه روبه روی آینه می ایستی ، در رخسار خود مینا را جستجو کن ، و او را از یاد مبر
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۳-۱۳۹۲ ۰۹:۰۹ صبح، توسط مهرنوش طلا.)
۱۲-۳-۱۳۹۲, ۰۹:۴۶ عصر
یافتن
5 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
ramane, mamane kiana, tajpor, معصومه شریفی, نگارم
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی
فصل سوم

شب است و من تنها در اتاقم کتاب می خوانم . رو به رویم پنجره ای بسته و خاموش است . بی اختیار می نویسم :

در کوچه های سرد و تاریک شهر من
هزاران صدای خوش زنده
با هزاران گام خسته و برهنه می گذرد
در کوچه های سرد و خالی شهر من
صداست که منتظر است
خاطره ها به خواب رفته اند
و من هنوز منتظر ، پشت پنجره ی بسته
به انتظار نشسته ام.

نمی دانم چرا به این پنجره دل بسته ام . دلبستگی ای که مرا وامی دارد تا دزدانه نگاه کنم و سپس با خود به ستیز برخیزم. فکر می کنم میان من و پنجره رابطه ای دوستانه به وجود آمده است . پاییز را بر شیشه ی اتاق او می بینم ؛ چرا که هرگز نه لبخندی ،نه نشانی از بهار و دوستی در چشم ساکن آن اتاق ندیدم . اگر مهری هست تنها میان دو پنجره ای است که به روی هم گشوده شده اند.
با صدای زنگ ،میزم را ترک می کنم . در آن ساعت به انتظار هیچ کس نبودیم . وقتی از پله ها پایین می آیم ، مادر و پدر برای استقبال میهمان یا میهمانها به حیاط رفته اند .
مرسده گفت : همسایه ها برای آشنایی آمده اند. من حوصله ی رویارویی با آنها را ندارم . لطفا اگر ممکن است تو از آنها پذیرایی کن .
مرسده منتظر من نماند و به اتاقش بازگشت . من دستی به سروروی خود کشیدم و به استقبال رفتم . اول خانم و آقای قدسی وارد شدند و پشت سرشان خانم و آقای رزاقی و به دنبال آنان خانواده ی آقای داوری . در ضمن معارفه مشخص شد که خانم و آقای قدسی قدسی همان همسایه ای هستند که پنجره شان روبهاتاق ما باز می شود. هر دو فرهنگی بازنشسته بودند و آقای قدسی بعد از بازنشستگی در یک شرکت خصوصی کار می کند . خانم و آقای رزاقی همسایه ی روبرویی و خانم و آقای داوری همسایه یدست چپ.برخورد گرم و صمیمانه همسایگان به ما اطمینان داد که در خرید خانه اشتباه نکرده ایم . آنها تا ساعت دوازده نشسته و با هم گفتگو کردیم . هرکدام از خودشان صحبت کردند و از فرزندانشان اسم بردند . ما فهمیدیم که آقای قدسی دو پسر و یک دختر دارد که یکی از پسرانش وکیل و دیگری دبیر است و دخترش سال گذشته ازدواج کرده و به خانه ی بخت رفته است.
آقای داوری دکتر داروساز بود و مسئولیت داروخانه ای را به عهده داشت .آنها پسری داشتند که در دبستان تحصیل می کرد . خانم و آقای رزاقی هم هر دو کار می کردند . آقای رزاقی تاجر فرش و خانمش کامند وزرارت بهداری بود . آنها نیز صاحب دو فرزند بودند که هر دو دبستانی بودند. پدر ما نیز از فرزندانش گفت و در آخر به من اشاره کرد و ادامه داد : دخترم امسال باید به دبیرستان این محل برود . اما متاسفانه هنوز ثبت نام نکرده است و ما شناختی روی دبیرستانی که او باید ثبت نام کند نداریم .
آقای قدسی تبسمی کرد و گفت : دبیرستان زیاد دور نیست و خوشبختانه دبیرستان خوبی هم هست ، پسرم کاوه در حدود چهار سال است که آنجا تدریس می کند . هم در دبیرستان دخترانه و هم پسرانه . اگر بخواهید می توانیم ترتیب ثبت نام دخترخانمتان را بدهیم .
مادر تشکر کرد و گفت : ممنونم خودمان می رویم اگر به اشکالی برخوردیم مزاحمتان می شویم .
خانم قدسی گفت : چه زحمتی ، خیلی هم خوشحال می شویم اگر بتوانیم قدمی برداریم ،پس همسایگی برای چیست ؟
نگاه من و مادر به هم افتاد و او لبخند کمرنگی به رویم زد و نگاهش را ازمن گرفت.
وقتی مهمهانها رفتند پدر بارضایت سرشار از همسایگان و مهربانی آنها به بستر رفت . من نیز به اتاقم بازگشتم .
مرسده به شوخی گفت : تمام حرفهایتان را شنیدم مثل اینکه اجتناب از پنجره بی فایده است .
پرسیدم چرا ؟
خندید و گفت : مگر نشنیدی پسر آقای قدسی دبیر است و در همان دبیرستانی که تدریس می کند که تو هم باید ثبت نام کنی .آگر آشنایی از طریق پنچره ی بسته به تاخیر بیافتد ، خواه نا خواه تو او با هم آشنا می شوید.
خندیدم و گفتم : حالا که اینطور است اجازه می دهی کرکره را عقب بکشم و از این زندان رها شوم ؟
بلند شدو خودش کرکره را عقب کشید و گفت : فکر می کنم مانعی نداشته باشد . چرا که انسان باید در هر شرایطی با نفسش مبارزه کند ، چه پنجره باز باشد ، چه بسته .
از روی تخت می توانستم گوشه ای از آسمان راببینم . قسمتی از آسمان صاف بود و ستاره ها چشمک می زدند.
گفتم :مرسده خیلی دلم می خواهد بروم پشت بام و از آنجا به آسمان نگاه کنم.
می خواهم ببینم آسمان این محل هم مثل آسمان خانه ی قدیمیمان زیباست؟
نوای موسیقی آرامی ازاتاق همسایه به گو می رسید ،دلم می خواست می توانستم به وضوح آن را بشنوم . لب تخت نشستم و گوش دادم.
مرسده پرسید چرا نشستی ؟
گفتم : هیس ! گوش کن چه نوای زیبایی است ؛ تا حالا چنین نوایی نشنیده ام .
رادیو جیبی را از روی میز برداشت و شروع کرد موجش را چرخاندن . اما نوا از رادیو نبود .
گفتم : خودت را خسته نکن ، فکر نمی کنم از رادیو باشد. آن را بست و رادیو را جای اولش گذاشت و گفت : من که خوابیدم .
بلند شدم تا نزدیک پنجره رفتم . گفتم :خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر این آوا را بشنوم . یک نفر شعر می خواند و موزیک ملایمی اورا همراهی می کرد .
مرسده گفت : شاید برنامه ی مشاعره باشد
گفتم : اولا که امشب شنبه نیست و برنامه ی مشاعره مال شنبه است و بعد هم این صدای مهدی سهیلی نیست .
جوابم را نداد فهمیدم که به خواب رفته است .
صدا قطع شد ؛ من هم به بستر رفتم .چشم برهم گذاشتم کهمجددا همان صدا و همان آوا به گوشم رسید . با خود گفتم این نوار است اما ایی کاش بلتدتر می کرد و من هم می شنیدم . با این خیال که گوش به آوای شعر داده بودم به خواب رفتم .

صبح زود هر دو بیدار شدیم .آن روز آخرین روز اقامت مرسده و فریدون بود . کارهای نصفه ـ نیمه باید به اتمام می رسید . در حرکات ما نوعی شتاب وجود داشت و تنها فرد خونسرد جمع ما فریدون بود که به این نوع مسافرتها عادت داشت .
فریدون زیرکانه کارهای مارا زیر نظر داشت و گاهی هم به حرکات عجولانه ی ما می خندید . ما برای آنها مهمانی نگرفتیم ، اما اقوام نزدیکمانبرای خداحافظی آمدند و مهمانی خوبی برپا شد . بعد دسته جمعی فریدون و مرسده را تا فرودگاه بدرقه کردیم . من و مادر به هم نگاه می کردیم و اشکهایمان را از یکدیگرپنهان می کردیم . حالا می توانم احساس اورا از دوری فرزندانش حس کنم . آن دو فرزندان ارشد پدر و مادر بودند و بالطبع محبتی خاص میان آنها حاکم بود . به یاد می آورم که مادر چگونه با مرسده به صحبت می نشست و راز دل می گفت . این دو حرف هم را خوب می فهمیدند، اینک که از هم دور می شوند درد تنهایی و بی همزبانی را در صورت آنها می بینم . سخت است فراق فرزند . در این لحظه نمی دانم برای تنها ماندن خود گریه می کردم یا برای تنها ماندن مادرم از فرزندانش ؟وقتی من و مرسده برای وداع یکدیگر را در آغوش کشیدیم ، آهسته در گوشم زمزمه کرد : خواهش می کنم مراقب پدر ومادر باش . به چشمان اشک آلودش نگاه کردم ؛ با آنکه نمی دانستم چگونه می توانم از آنها مراقبت کنم ، قول دادم .
وقتی هواپیما پرواز کرد ، احساس تنهایی و تهی شدن کردم . به خانه که رسیدیم و من بدون مرسده پا به اتاقم گذاشتم ، سخت گریه کردم و با خود گفتم :


سخت است فراق عزیز و تنها ماندن
سخت است برجای ماندن و راکد زندگی کردن
همچون چشمه ی خشکیده ی مقروض
بی او زندگی رادر جام لحظه ها تهی می کنم
و صورتم از تلخی آن در خود می تکد.
بی او زندگی را در فریاد بی صدا تجربه می کنم
روحم ،آواز رفتن برلب دارد
وفریادم
در فضای خالی از صدا می ماند
به اطرافم نگاه می کنم ، چقدر جای او خالی است . روی صندلی کنار تختش ، یک بلوز برجای مانده است . آن را برمی دارم و به سینه می فشارم و یاد گفته ی پدر می افتم : (طبیعت انسان چنین است که تا وقتی در کنار هم هستند قدر نمی دانند اما از فراق یکدیگر گریان می شوند ). فکر می کنم دردو رنجی سخت تر از دوری نیست . از خود می پرسم :آیا می توانی تحمل کنی ؟ برابر آینه ایستاده ام و صورت خود را نگاه می کنم و به مینای درون آینه جواب می دهم : بله تحمل می کنم چون قول داده ام مراقب پدر و مادر باشم . من باید اندوهم را پنهان کنم .آنها نباید غم را در صورتم بخوانند . از امروز باید مونس و همدم مادر باشم . درست مثل مرسده .
از اتاقم خارج می شوم و پایین می روم . کنار مادر می نشینم . اواندوه درونش را با آهی بلند از سینه خارج می کند . یک لیوان آب برایش می ریزم و به دستش می دهم . نگاهی از حق شناسی به رویم می اندازد و می گوید : خانه چه ساکت شد . انگار دیگر زندگی وجود ندارد . هر دو ساکت هستیم ، مادر ساکت و خاموش است . هیچ صدایی جز چکه ی آب از شیر به گوش نمی رسد . پدر انگاری که خواب است . اما خوب می دانم که او هم به جای خالی فرزندانش فکر می کند .
به ظرفهای نشسته ای که در گوشه و کنار به چشم می خورد نگاه می کنم . تا چند ساعت پیش در این خانه چه غوغایی بود . اما حالا سرد و خاموش است . مادر لیوان بر دست به فکر فرو رفته است . چه می توانم بگویم وقتی خودم غمگینم ؟ بلند شدم و ظرفها را جمع کردم و به نظافت پرداختم . مادر با صدایی که گویی از اعماق چاه می آمد گفت : برو استراحت کن فردا خودم تمیزشان می کنم .
نمی توانم به او بگویم که اتاقم بدون مرسده دیگر لطف و صفایی ندارد . با لبخندی زورکی مشغول کار می شوم .
مادر که مرا سرگرم کار دید برای کمک بلند شد . گفتم : شما بروید استراحت کنید من تمامش می کنم . اما او که همیشه برای یاری آماده است حرفم را نمی شنود و به کار مشغول می شود . ساعت یک نیمه شب را اعلان نمود . هر دو از خستگی یارای ایستادن نداشتیم .
پدر با لباس خواب به آشپزخانه آمد و در حالی که در یخچال را باز می کرد پرسید : شما امشب خیال خوابیدن ندارید ؟ می دانید ساعت چند است؟
به صورتش نگاه کردم ، اثری از خواب ندیدم . چشمانش گویی هیچ گونه حضور خواب را حس نکرده بودند .
گفتم : شما هم که نخوابیده بودید .
خمیازه ای کشید و گفت : مگر سروصدای شما می گذارد کسی بخوابد ؟
می دانستم دلیل بی خوابی اش سروصدای ما نبود اما چیزی نگفتم . وقتی شب به خیر گفتم پدر هم لوستر سالن را خاموش کرد و گفت خوب بخوابی . بر دلم نشست . اگر چه هر شب این جمله تکرار می شد ،اما امشب آهنگی محزون در آن موج می زد . روی پله ایستادم و اورا که به طرف اتاق خواب می رفت نگاه کردم و گفتم شما هم خوب بخوابید پدر .
از پله ها بالا رفتم و چراغ اتاق را روشن کردم اتاق چون سکوت شب خاموش بود . بر شانه های سرد پنجره حجم سنگین شب نشسته بود. صدای مرغ شب از دور می آمد . دیگر هیچ صدایی نبود . تنها سکوت بود که می غلطید در اتاق به وسعت یک اندوه بود . از خستگی به خواب رفتم .
صبح با نوازش مادر دیده از خواب گشودم . مادر گفت : بلند شو آماده شو برای ثبت نام برویم .
کارهایمان را در سکوت انجام دادیم و در طول راه نیز حضور یکدیگر را حس نکردیم . هر دو خاموش راه می رفتیم . نگاهم را به اطراف دوختم تا آنجا را خوب یاد بگیرم . دیدن کیفهای آویخته ی مدرسه بر پشت ویترین ها یادآور باز شدن مدارس بود .نوشت افزارها را با سلیقه پشت ویترین چیده بودند . از کنار فروشگاهی گذشتیم و مادر برگشت و نگاهی به اونیفورم ها انداخت . بعد بدون سوال از آن گذشت . می خواستم بپرسم برایم می خرید ؟اما دلم نیامد خلوت اورا برهم بزنم . همگامش بودم اما گویی یکدیگر را نمی شناختیم . دلم فکر می خواست در آن لحظه می فهمیدم که به چه فکر می کند . آیا فکر فریدون ومرسده است یا اینکه به ثبت نام و مدرسه ی من است ؟
حضور مردم که پشت ویترین مغازه ها ایستاده بودند و به اجناس چشم دوخته بودند مرا واداشت تا به مدرسه فکر کنم . به اینکه آنجا چه شکلی است و آیا مثل دبیرستان قبلی ام دوستش خواهم داشت؟به یاد گفته ی مرسده افتادم که : ما هر دو غریبیم اما تو زودتر دوست پیدا خواهی کرد . این باعث دلگرمی ام شد و با خود گفتم : امسال هم دوستان خوبی پیدا خواهم کرد و سعی می کنم در این دبیرستان هم شاگرد ممتازی باشم . سه ، چهاراه را پشت سر گذاشته بودیم . در خیابان فرعی وسیعی ، ساختمانی با آجرهای قرمز پیش رویمان نمایان شد . چند لحظه مقابل در ایستادیم ، نگاهی به تابلو انداختم و سپس داخل شدیم .
پیش رو حیاط بزرگی بود که وسط آن یک تور والیبال به چشم می خورد . در حاشیه ی حیاط باغچه ی باریکی بود که تا انتهای آن ادامه داشت . کلاسهای رو به آفتاب چشم براه شاگردان بودند. پیرمردی روی صندلی کنار در نشسته بود ، سلام و علیکی کردیم ، برای پیرمرد آشنا نبودیم فهمید تازه وارد هستیم . مادر سراغ دفتر را گرفت . پیرمرد بلند شد و جلوتر از ما به راه افتاد و ما را به کریدور بزرگ و طویلی هدایت نمود . کلاسها همه بزرگ بودند و به ردیف در کنار هم قرار داشتند . انتهای کریدور به راهروی کوچکی پیچیدیم . پیرمرد مقابل دری ایستاد و چند ضربه به آن زد و سپس در را گشود . وارد دفتر شدیم .
چند خانم پشت میزهای جداگانه ای نشسته بودند . دفتر هم بزرگ بود و هم شلوغ . مادر خودش را به یکی از میزها نزدیک کرد و با گفتن ببخشید توجه خانم را به خودش جلب نمود . آن خانم اول نگاهی به مادر و بعد نگاهی به منانداخت و پرسید : فرمایشی داشتید . مادر بعد از سلامو علیک جریان نقل مکان را تعریف کرد و اظهارامیدواری که من در آنجا ثبت نام کنم . آن خانم بار دیگر نگاهش را به من دوخت و پرسید : سال چندم هستید .
گفتم : می روم پنجم ، پرونده ام را ورق زد و کارنامه هایم را نگاه کرد . بعد با لبخندی حاکی از رضایت گفت : پرونده شما درخشان است ، امیدوارم در این دبیرستان هم شاگرد موفقی باشید . از لحن ایشان دانستم که مشکلی نداریم و من را ثبت نام می کنند . پرونده را بست و به طرفم گرفت و گفت ببرید آن میز و با انگشت به میزدیگیری اشاره کرد . آن خانم هم پرونده ام را برانداز کرد و لبخندی از رضایت برلب آورد و ضمن ثبت نامم در دفتر گفت : دبیرستان دارای ضوابط خاصی است که امیدوارم شما هم مثل دیگر شاگردان این مدرسه به آن عمل کنید .
آنگاه یک فرم در آورد و گفت : لطفا این تعهد نامه را پر کنید . من ومادر نشستیم و تعهد نامه را خواندیدم و پر کردیم . در تعهد نامه ذکر شده بود که نباید عملی خلاف ضوابط مدرسه انجام گیرد و اگر دانش آموزی از قوانین مدرسه عدول کند ، مدیریت مدرسه حق اخراج اورا خواهد داشت . من به عنوان دانش آموز و مادر به عنوان ولی زیر آن را امضاء کردیم و به خانم دادیم . خانم دفتردار به امضای من و مادر نگریست و گفت : شما را روز اول مهر ماه خواهیم دید. در ضمن می توانید از فروشگاه نزدیک دبیرستان اونیفورم تهیه کنید ؛ اما در قد اونیفورم تغییری ندهید .
از آنجا که خارج شدیم به فروشگاهی که آدرس داده بود رفتیم و اونیفورم و کلاسور خریداری کردیم و با اتوبوس به خانه برگشتیم تا مسیر اتوبوس را هم یاد بگیرم . در اتوبوس نشسته بودم و فکر می کردم . به یاد قطعه ای افتادم که در سال ششم دبستان برای مدرسه وشاگردان نوشته بودم :

گلستان گلهایش را می شناسد
گلهایی که در مهر ماهمی رویند
در کنار اقاقی ها شب بو ها
در کرانه ی نیلگون صبح
بر رخسار خاک پیر دبستان
گلهای چشم به راه باران می آیند
بر لب گلبرگ گل صرفی بکار معلم
باغچه ی ویران فکر را آباد کن
وقتی غنچه ها شادمانه رسیدند
باران رحمتت را ببار

با آنکه قطعه ی کاملی نبود اما یادم می آمد که چقدر با تشویق معلمم روبه رو شدم و از من خواسته بود تا بار دیگر آن را برای بچه ها بخوانم
یادش به خیر
معلم خوبی بود ...............
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۳-۱۳۹۲ ۰۹:۰۹ صبح، توسط مهرنوش طلا.)
۱۴-۳-۱۳۹۲, ۰۹:۴۹ صبح
یافتن
1 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
معصومه شریفی
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #4
RE: رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی
فصل چهارم

با صدای گشوده شدن پنجره ، سر بلند می کنم . میبینم پنجره ی روبرو باز می شود . سایه ی مردی که پرده ها را می کشد ، مرا مسخره می کند .چگونه است که بدون آنکه دیده ببیند ، دل در قفس سینه به تپش در می آید ؟ باید که سدی ببندم برابر دل تا به قول مرسده " نسیم یاد عشق را به یغما نبرد "
برمی خیزم و از اتاق خارج می شوم ؛ چرا که ممکن است دو چشم سیاه پشت پنجره به انتظار ایستاده باشد . تنهایی آزارم می دهد به ط.ری که دوست داشتم اشیاء به سخن در آیند و با من گفت گو کنند . برای پر کردن تنهایی باز به اتاق برمی گردم تا کتابی بردارم و مطالعه کنم . آوای شعر مرا در اتاق میخکوب می کند . می نشینم و گوش می دهم و در همان حال مطالعه می کنم . این بار صدای گوینده را به وضوح می شنوم . شعر او طنین یک تنهایی است . او هم از تنهایی و فراق می نالد . درست مثل من .
صدای تیک تیک تلفن مرا به خود آورد . گوشی را برداشتم ، مادر بود ، گفت : من آمده ام اگر کاری نداری بیا پایین .
گفتم : الان می آیم
گوشی را گذاشتم و آخرین شعر تنهایی را هم شنیدم و بعد پایین رفتم .
مادر سبزی خریده بود و می خواست به مناسبت رفتن فریدون و مرسده آش بپزد . معنا و مفهوم این کار را نمی دانستم ، نمی دانستم که چرا باید برای مسافر آش پشت پا پخت . وقتی از مادر پرسیدم گفت : که این یک رسم است ، برای اینکه مسافر صحیح و سالم به مقصد برسد و به قول معروف رشته ی کار دستش بیاید . مادر متوجه شد که من خیلی تنها هستم و این تنهایی کسلم کرده . همان طور که مشغول پاک کردن سبزی بود گفت : روزهای تنهایی تو هم جند روز دیگر تمام می شود و مدرسه ها باز می شوند . خوب است انسان هدفی را دنبال کند و برای رسیدن به آن تلاش کند .
نگاهش کردم اما او سرش را زیر انداخته بود و گویی با خود سخن می گفت .
ادامه داد : بی برنامه بودن و اسیر تنهایی شدن عذاب آور است . روح و جسم آدم خمود می شود و می پوسد . انسان بی هدف ، همچون برگ پاییزی که اسیر دست طوفان شده است، به هر سو می افتد و بالاخره زیرپا له می شود و از بین می رود . باید هدف داشت تحرک داشت و تلاش کرد . تو هم باید حرکت کنی و اجازه ندهی روحیه ات دستخوش نا امیدی و یاس شود. اگر می خواهی موفق باشی باید خوب درس بخوانی و از مشکلات نهراسی.
گفتم :می دانم .
لبخندی زد و گفت : تا چشم روی هم بگذاری عید می رسد و مرسده برمی گردد . تو باید نشان بدهی که مثل او موفق شده ای . من مطمئنم که از دبیرستان جدیدت خوشت خواهد آمد. مدیر و ناظم خوبی داری و امیدوارم دبیرهایت هم خوب باشند .
هیچ نگفتم و با او به پاک کردن سبزی پرداختم .
کارمان تمام شده بود که خانم قدسی به دیدنمان آمد و با مادر به گفت و گو نشست . من هم به اتاقم رفتم . نشستم و مطالعه را از سر گرفتم . صدای ضبط قطع شده بود و به جای آن صدای مردی می آمد که درس می داد . سایه اش از پنجره پیدا بود ، طنین صدایش را شنیدم و به کلماتی که برای آموختن به کار می برد گوش می دادم . گاهی سکوت می کرد و به پرسشی پاسخ می گفت .
صدای زنانه ای نیز می آمد . دلم می خواست جای او بودم و من هم درس می خواندم . امتحانات شهریور ماه نزدیک بود فحوصله ام سر رفت و بار دیگر پایین آمدم .
شکوه خانم پرسید : حوصله ات سر رفته ؟
گفتم : بله . بعد پرسیدم : پسرتان تدریس خصوصی می کنند ؟
گفت : بله تابستان هم راحت نیست . او شاگرد خصوصی می گیرد . شما تجدید شده اید ؟ مادر خندید و به جای من جواب داد : نه ! مینا شاگرد اول بحمدالله بچه هایم درسخوان و زرنگ هستند .
شکوه خانم هم الحمدالله گفت و پرسید : شما ضبط صوت ندارید ؟
مادر گفت : نه
شکوه خانم لبخند زد و گفت : چیز خوبی است برای اینکه مینا خانم تنها نباشد بهتر است یک ضبط بخرید .
مادر گفت : چند روز دیگر مدرسه ها باز می شود و مینا وقت گوش کردن به نوار نخواهد داشت .
شکوه خانم گفت : بله حق با شماست . من هم علاقه ای ندارم اما کاوه و کامران گوش می کنند . آنها هم تنها هستند و با موسیقی گوش کردن ، خودشان را سرگرم می کنند .
دلم می خواست شکده خانم ضبطشان را میآورد و من هم چند تایی آهنگ گوش می کردم . اما چون اشاره ای نکرد من هم سکوت کردم .
مقدمات آش فراهم شد . شکوه خانم هم در این کار کمک کرد . از او خوشم آمد . زنی فهمیده و تحصیل کرده و به خوبی از روحیات جوانان اگاه است . وقتی سوالی می کند و من جواب می دهم با دقت گوش می دهد و بعد اظهار عقیده می نماید . غالبا همان جوابی را می شنوم که فکر می کنم باید بگوید . نقطه نظرهای مشترکی داریم و ابن اشتراک موجب محبت فی مابین شده . نگاهش گرم ومهربان است و همیشه لبخندی برلب دارد . بلند قد و بسیار آراسته . از آن تیپ هایی که با یک بار دیدن می شد حدس زد که فهمیده و تحصیل کرده است و برای کار در جامعه تربیت شده است . او سالهای جوانی اش را وقف تعلیم و تربیت فرزندان این آب و خاک کرده و از گذشته اش راضی و خشنود است .
به او گفتم : من هم دلم می خواهد دبیر شوم ،آن هم دبیر ادبیات .
خندید و گفت : پس چرا رشته ی طبیعی را انتخاب کردی ؟
گفتم : به هر دو رشته علاقه دارم و می خواهم برای کنکور اگر شددر این رشته شرکت کنم .
گفت : باید کتابهای این رشته را هم مطالعه کنی . فکر می کنم بتوانی این کار رابکنی . اما فراموش نکن خواستن توانستن است ؛ من از کاوه می خواهم که توی این کار کمکت کند . او دبیر ادبیات است و لیسانس ریاضی هم دارد . به همین دلیل هر دو رشته را درس می دهد. فکر می کنم او بتواند تو را راهنمایی کند .
تشکر کردم و شکوه خانم با خوشرویی ادامه داد : تو هم مثل دخترم عزیز هستی ،اگر بتوانم کاری برایت انجام بدهم خوشحال می شوم ، دلم می خواهد کتایون با تو آشنا شود و با هم دوست باشید . دختر من هم مثل تو تنهاست ، فکر میکنم شما برای هم دوستان خوبی باشید .
مادر به این آشنایی تمایل نشان داد و شکوه خانم گفت وقتی کتی آمد اورا می آورم تا با هم آشنا شوید .
شب که شد ،آقای قدسی آمد و با پدر به گفتگو نشست . من در اتاقم ماندم و سرگرم مطالعه شدم . چراغ اتاق همسایه روشن بود و صدای گفتگوی دو مرد به گوش می رسید . حدس زدم دو برادر با هم خلوت کرده اند . جای خالی مرسده خالی ، اگر بود من هم با او خلوت می کردم و از این تنهایی نجات پیدا می کردم .
فردا صبح خانه مان شلوغ شد . با ورود خاله و شیده و همسایه ها خانه از سکوت در آمد . من و شیده به آنها نگاه می کردیم و گاهی هم برایشان چای می ریختیم تا خستگیشان را برطرف کرده باشیم . شکوه خانم ساعتی بیش نماند و رفته بود . ظهر ،مادر کاسه ی آشی کشید و گفت : ببر خانه ی شکوه خانم . دلم می خواست صورت خودم را می دیدم و آراسته به در خانه ی آنها می رفتم . اما مادر سینی را به دستم داد و گفت : مواظب باش نریزی . باید زنگ در سمت راست را بزنی .
از شیده پرسیدم مرتب هستم ؟ نگاهی به سرتاپایم انداخت و موهای روی پیشانی ام را عقب زد و گفت : آره برو .
برخلاف آن که فکر می کردم کوچه بن بست است دیدم چنین نیست . کنجکاو شدم ببینم به کجا منتهی می شود اما با وجود سینی ای که در دستم بود منصرف شدم و جلو در خانه ی شکوه خانم ایستادم . لحظه ای درنگمردم و بعد زنگ را فشار دادم . صدای آمرانه ی مردی آمد که : بله ؟
با دستپاچگی گفتم باز کنید
شاسی اف اف را زدند و در باز شد اما کسی نیامد . مجددا زنگ زدم . باز هم همان صدا را شنیدم که گفت : بله ؟
گفتم : لطف کنید بیایید دم در .
بعد از چند لحظه اورا که دوان دوان از پله ها سرازیر می شد دیدم . با دیدن من و سینی که در دستم بود لبخندی زد و گفت: ببخشید منتظرتان گذاشتم ، فکر کردم مادرم است .
گفتم : اشکالی ندارد و بعد سینی را تعارفش کردم . کاسه ی آش را برداشت و نگاهی به من انداخت که موجب خجالتم شد . سرم را به زیر انداختم . تشکر کرد و گفت : لطفا صبر کنید .
آماده ی رفتن بودم اما صبر کردم . او با یک شاخه ی گل برگشت و گفت : لطفا از مادرتان تشکر کنید.خواستم حرکت کنم که گفت : راستی فراموش کردم به شما خیرمقدم بگویم . خانه ی جدیدتان مبارک باشد.
گفتم : متشکر
پرسید : شما همان خانمی هستید که امسال به دبیرستان ما میآید ؟
گفتم : بله
گفت : امیدورام دبیرستان ما مورد توجه شما قرار بگیرد.
باز هم تشکر کردم و او با گفتن سلام برسانید خداحافظی کرد و در را بست .
خانه که آمدم به خاله ام گفتم : همسایه ی با نزاکتی داریم .
نگاهی به گل انداخت و گفت : همینطور است .
گفتم : فکر نمی کردم که مردها هم این کارها را بلد باشند ، با آنکه مرد به ظاهر خشک و خشنی است ، با این کارش ثابت کرد که پشت این قیافه ی عبوس روحیه ای لطیف ورمانتیک دارد .
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۳-۱۳۹۲ ۰۹:۱۰ صبح، توسط مهرنوش طلا.)
۱۴-۳-۱۳۹۲, ۰۹:۵۷ عصر
یافتن
1 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
معصومه شریفی
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #5
RE: رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی
برای رساندن آش به همسایه ها شیده هم به کمکم آمد و کار زودتر انجام گرفت .
وقتی آخرین ظرف را می دادیم خانم قدسی را دیدیم که خرید کرده بود و به خانه بازمی گشت .به ما که رسید خسته نباشید گفت وو خطاب به من گفت : انشالله یک روز هم آش پشت پای شما را خواهیم خورد . آن روز خودم آشها را توزیع می کنم .تشکر کردم و با هم به طرف خانه حرکت کردیم . مقابل خانه مان به کاوه برخوردیم و این بار خانم قدسی به طور رسمی من و شیده را به کاوه معرفی نمود و به شوخی گفت :
مینا خانم امسال شاگردت می شود مراقبش باش .
او هم نگاهم کرد و گفت : باعث افتخار من است .اما فکر نمی کنم مینا خانم احتیاجی به مراقبت داشته باشند .
شیده هم به شوخی گفت : منظور مادرتان این است که در دادن نمره به مینا مراقب باشید تا تجدید نشود .
او لبش را به دندان گزید و گفت : این را نفرمایید اینطور که مادرم از مینا خانم تعریف کردند ایشان احتیاج به پارتی ندارند .
شکوه خانم هم حرفش را تایید کرد و سپس از کاوه پرسید : کجا می روی ؟
گفت : جای دوری نمی روم . می روم چیزی بخرم و زود برمی گردم . بعد از ما خداحافظی کرد و با گفتمن موفق باشید رفت.
وقتی قدری از ما دور شد جرات کردم و به جهتی که او می رفت نگاه کردم . موزون و آرام گام برمی داشت .
شیده از خانم قدسی پرسید : پسرانتان هر دو مجردند ؟
او سری به علامت تصدیق تکان داد و با نفس کوتاهی گفت : کامران و کاوه هر دو مجردند ، اما هیچکدام خیال ازدواج ندارند . در صورتی که وقت ازدواج هر دو رسیده .
شیده باز هم پرسید : کامران خان بزرگتر هستند یا آقا کاوه ؟
شکوه خانم خندید و گفت : کامران بزرگتر است ،اما کاوه از نظر اندام درشت تر است . همیشه این طور به نظر می آید که کاوه بزرگتر باشد .
خانم قدسی را به خانه دعوت کردیم اما قبول نکرد و گفت :ممکن است عصری سری به شما بزنم .
داخل خانه که شدیم ، گفتم : مرد پرجذبه ای به نظر می پاید .آدم را می ترساند.
گفت : اما من برخلاف تو اورا مرد جذابی دیدم . او از آن تیپ مردانی است که جذابیت و برازندگی را با هم دارند و جذبه اش مانع از این می شود که دختران خودشان را برای او لوس کنند . این برای شغلی که دارد خیلی مفید است .
گفتم : اما بیچاره شاگردها که مجبور ند هر روز این هیبت را تحمل کنند.
چشم غره ای به من کرد و گفت : تو از دبیری خوشت می آید که دخترها از سرو کولش بالا بروند و اورا مضحکه کنند ؟
از استدلالش رنجیدم و با خود فکر کردم که چرا چنین فکری می کند . اگر دبیری خوشرو و مهربان باشد آیا مورد تمسخر قرار می گیرد ؟ به یاد آوردم که دبیرهای سال گذشته ، هم مهربان بودند و هم خوشرو و هیچ کدامشان هم مورد مضحکه قرار نگرفته بودند .
بحث در این مورد را بی ثمر دیدم و سکوت کردم . با خود گفتم : هرکس سلیقه ی خاص خود را دارد و من نباید عقیده ام را به او تحمیل کنم .
شاخه گل اهدایی را با یک شاخه گل رز زرد دیگر که از باغچه چیدم در گلدان گذاشتم و به اتاقم بردم و پشت پنجره گذاشتم . از پشت دیوار صدای گفتگوآمد. خم شدم و دو مرد جوان را دیدم . یکی از آن دو دیگری را به نام خواند . از شنیدن نام کامران کنجکاو شدم که بدانم کدام یک کامران است . هر دو لاغر بودند و من دنبال مردی می گشتم که درشت اندام باشد. اما هیچ کدام این خصوصیت را نداشتند . یکی کلیدی درآورد و در خانه را باز کرد . از پشت کرکره صورت اورا دیدم . او شبیه مادرش بود و درست مثل او باریک اندام و قدبلند . با خود گفتم : کامران را هم دیدم تنها مانده کتایون .
شیده وارداتاقم شد و گفت : غذا سرد شد .
گفتم آمدم و با هم پایین رفتیم . وقتی مهمانها به استراحت پرداختند من و شیده به اتاق برگشتیم . شیده لب تختم نشست و گفت : من نمی توانم بعد از غذا استراحت کنم و خوابم نمی برد . شبها هم به سختی می خوابم .
اسم خواب مرا به خمیازه انداختو گفتم : من هم به خواب نیمروز عادت ندارم ، وقتی هم خسته باشم خوابم نمی برد . اگر خواب جزو غرایز ما نبود هیچ دوست نداشتم بخوابم ، می دانی شبها وقتی همه خواب می روند دنیا چقدر تماشایی می شود ؟ سکوت است و سکون . . انسان در حالتی خاص قرار می گیرد . یک نوع خلسه یا حالتی ربانی ، نمی دانم ، اما روح و جسم سبک می شود و شکل اشیا تغییر می کند و اگر به من نخندی می گویم که می شود با روح اشیا رابطه برقرار کرد . شبها می نشینم و به آسمان نگاه می کنم . می روم به عالمی که جز زیبایی نیست . خودم را به خدا نزدیک می بینم و حس میکنم که او هم تنها به من نگاه می کند و تنها به حرف من گوش می دهد. با او حرف می زنم و جواب می شنوم .
شیده خندید و گفت : چطور جواب می شنوی ؟
گفتم : با افول یک ستاره یا وزیدن نسیم ، فکر می کنم که این پاسخ اوست که سالها چشم به راه آن بوده ام . وقتی از خستگی چشم هم می گذارم ، با اکراه به خواب می روم .من دنیای شب را بیش از روز دوست دارم .
شیده گفت : من هم شب را دوست دارم ، ولی به این احساس که تو به آن رسیده ای نرسیده ام . تو فکر میکنی در این ساعت که من و تو با هم گفتگو می کنیم مرسده چه می کند ؟
خواستم حالات و روحیات مرسده را مجسم کنم . چشمم را بستم و گفتم : او در این لحظه به ما فکر میکند . مسلما می داند برایش آش پخته ایم . پیش خودش مجسم می کند که من و تو با هم آشها را تقسیم کرده ایم و دلش یک کاسه آش هوس می کند .
بلند خندید وگفت: راستی فکر میکنی در این لحظه این فکر را می کند ؟
با شیطنت گفتم : نه تنها مرسده بلکه فریدون هم دارد به ما فکر می کند . او هم دلش می واهد که یک کاسه آش از دست محبوبش بگیرد و نوش جان کند .
صورتش سرخ شد و گفت : بس کن من مثل تو فکر نمی کنم . آنها الان با دوستانشان توی یک رستوران مجلل نشسته اند و یک غذای تند هندی را نوش جان می کنند و به تنها کسانی که فکر نمی کنند من و تو هستیم .
گفتم : با اینکه عاشق نیستم ،اما فکر می کنم که عشق تورا حسود کرده . تو دلت می خواهد الان کنار آنها بودی و به جای گفت و گو با من با کسی که دوستش داری صحبت می کردی .
آه بلندی کشید و خواست گفته ام را رد کند که پیش دستی کردم و گفتم : دیدی درست گفتم . من هم اگر به جای تو بودم چنین احساسی داشتم . اما دختر خاله ی عزیز ! فکرهای خوب و شیرین فقط مخصوص رویا ست و در حقیقت تو الان کنار من نشسته ای و به صحبتهای دختر خاله ای گوش می کنی که نه دوستش داری و نه طالب مصاحبتش هستی .
چینی بر پیشانیش آمد و دلخوری گفت : این طور صحبت نکن . من همه ی شما را دوست دارم .اگر خواهان صحبت با تو نبودم الان اینجا نبودم . ما هر دو تنهاییم و به قول خودت هر کدام از ما با رویای خودمان زندگی می کنیم . اما یقین دارم که رویایم به حققت می پیوندد و با کسی که دوستش دارم زندگی خواهم کرد .
گفتم : خوش به حالت اما این یک رویا نیست ، ادامه ی حقیقت است . تو و فریدون به هم رسیده اید و بالاخره با هم ازدواج می کنید . اگر من به تو بگویم که در رویاهایم به دنبال کسی می گردم که با من به کره ی ماه سفر کند و در آنجا خانه ای بسازد چه خواهی گفت ؟
گفت : فکر میکنم که تو دختر خیالاتی هستی و آرزویت محال است .
خندیدم و گفتم : بله این یک رویاست و از حقیقت دور است . ولی شاید روزی این رویا به حقیقت بپیوندد و مردم در کره ی ماه زندگی کنند و خانه ای مثل همین خانه برای خودشان بنا کنند .
شیده بلند شد و کرکره را عقب کشید و گفت : وقتی کرکره بسته باشد اتاقت تاریک می شود و آدم خیال میکند که شب شده .
می خواستم دلیل بسته بودن کرکره را بگویم اما پشیمان شدم و سکوت کردم . شیده به بیرون خم شد و ادامه داد : چقدر این خانه با خانه ی قبلی فرق دارد ؛ آنجا توی این ساعت روز نمی توانستی دقیقه ای استراحت کنی ، سروصدای بچه ها و توپ فوتبالی که به پنجره می کوبیدند امکان استراحت رااز انسان سلب می کرد ، اما اینجا نه سرو صدایی هست و نه توپ فوتبالی . حتی عابر هم از این کوچه عبور نمی کند . من هم ککنارش ایستادم و به کوچه خالی نگاه کردم و گفتم : شعر فریدون مشیری را شنیده ای که می گوید :

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ......؟

خندید و گفت : به عقیده ی تو این کوچه عاشقان است ؟
گفتم : نمی دانم چون به عشق برنخورده ام . اما احساس بخصوصی نسبت به این کوچه و پنجره دارم . فکر میکنم جایی یا زمانی قبلا اینها را دیده ام .
گفت : خانه ی قبلیتان هم که پنجره داشت .
گفتم : آره اما منظور من این کوچه و این پنجره است . احساس می کنم قبلا هم در این اتاق زندگی کرده ام و با این پنجره رابطه داشته ام .
شیده گفت : من هم گاهی به چنین احساسی برخوردم . جایی می روم که برای اولین بار است اما یک نوع آشنایی به محل به من دست می دهد و گمان می کنم که قبلا آن را دیده ام و در آن زندگی کرده ام .
گفتم : شاید ما تولد دوباره ای داشته ایم .
چشمانش را تنگ کرد و پرسید : منظورت چیست ؟
گفتم شاید قرنها پیش من وتو به دنیا آمده باشیم و بعد از مرگ روحمان سرگردان بوده و حالا در این قرن در این جسم حلول کرده ، چه می دانی ، من که دلم می خواهد پس از مرگم دوباره به دنیا برگردم ، با همین هیبت و همین شکل .
خندید و گفت : دلت نمی خواهد در شخصیتی دیگر ظاهر شوی ؟ مثلا ملکه ی انگلیس باشی .
گفتم : نه من همین طور دوست دارم . خواست با او شوخی کنم .و کمی بعدبترسانمش .گفتم :
شیده مجسم کن که یک شب وقتی تو توی این اتاق تنها نشسته ای و هیچ کس هم در خانه نیست ، من با لباس خواب سفید در حالی که موهام روی شانه ام ریخته و شمعی در دست دارم از پله ها بیام بالا و تورا صدا کنم ، آن وقت چه می کنی ؟
لبخندی زد و گفت : هیچ ، یک صندلی تعارفت می کنم تا بنشینی .
پرسیدم : تو از روح نمی ترسی ؟
گفت : چرا باید بترسم ؟ چون تو را با همین قیافه که الان هستی خواهم دید .
خندیدم و گفتم : اما معمولا مردم از روح می ترسند و از آن فرار می کنند .
گفت : روح حقیقت ندارد و بیشتر از یم توهم نیست .
گفتم : قول می دهم پس از مرگم ظاهر بشوم و تو حقیقت روح را قبول کنی ، من می خواهم رابطه ام را با تو حفظ کنم . تو هم حاضری این رابطه را حفظ کنی ؟
قاطعانه گفت : نه ، چون خیال مردن ندارم . حرفهای تو نگرانم می کند و احساس ترس می کنم .
خندیدم و گفتم : اما تو چند لحظه ی پیش گفتی از مردن و روح نمی ترسی ، دیدی توهم مثل دیگران هستی ؟
گفت : بله اشتباه کردم . من م از روح می ترسم .
گفتم : متاسفانه من را بگو که می خواستم با تو رابه داشته باشم .
گفت : زمان زنده بودنت این رابطه را حفظ کن ، بقیه اش پیش کشت .
گفتم ک دختر خاله ی عزیز تو مرا مایوس کردی ، نه ، باید با یک نفر دیگر رابطه برقرار کنم .
با تعجب گفت : تو چرا همه اش به این مسایل علاقه نشان می دهی ؟ حیف نیست انسان زندگی و خوبیهای آن را فراموش کند و به مرگ فکر کند ؟ تو هنوز اول جوانیت است و باید برای زندگی برنامه ریزی کنی و رابطی برای ادانه ی زندگی پیدا کنی . دنیا خیلی زیباست . از مرگ فاصله بگیر و به دنیا فکر کن . این به نفع تو است .
گفتم : خیال مردن ندارم و من هم مثل تو دنیا و زندگی را دوست دارم .اما مرگ واقعیت است ، انکار ناپذیر است .
گفت : می دانم که سرانجام هر عمری به مرگ ختم می شود ، اما نمی خواهم به آن فکر کنم .
گفتم : اتفاقا بهتر است که انسان از مرگ غافل نشود . اگر در خلال رویاهایمان به واقعیت مرگ هم فکر کنیم ، کمتر دستخوش غرور و عشق به دنیا می شویم . وقتی بدانیم که مرگی هم هست ، از حرص و آز و طمع دست برمی داریم و یک زندگی ساده را دنبال می کنیم .
شیده در حالی که اتاقم را ترک می کرد گفت : حق با شماست خانم صوفی !
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۳-۱۳۹۲ ۰۹:۱۱ صبح، توسط مهرنوش طلا.)
۱۶-۳-۱۳۹۲, ۰۲:۲۹ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی
فصل پنجم

بالاخره انتظار به سر امد و مهر ماه رسید . جلو آینه اونیفورم را امتحان کردم و خودم را برای رفتن به مدرسه آماده نمودم . دلشوره داشتم چون هیچ کس را نمی شناختم . با عجله صبحانه خوردم . پدر هم لباس پوشید و با هم از خانه خارج شدیم . پدر قبلا اتومبیل را سر کوچه آورده بود . وقتی سوار شدیم گفت : اگر هر روز صبح زود بلند شوی می توانم تو را به مدرسه برسانم .
پایین تر دو دختر از داخل کوچه ای خارج شدند که اونیفورمی همرنگ من داشتند . پدر شیشه را پایین کشید و از آنها پرسید : شما هم به دبیرستان نور می روید ؟ آنها پاسخ مثبت دادند .
پدر گفت : سوار شوید شما را می رسانیم ، دختر من هم به همان دبیرستان میرود .
از این که پدرم برایم دوست پیدا کرده بود خجالت کشیدم . اما آنها با خوشرویی دعوت مارا پذیرفتند و سوار شدند . ما با آنها آشنا شدیم . اتفاقا نام یکی از آنها شکوه بود . هر دوی آنها یک سال از من بزرگتر بودند و هر دو هم از شاگردان قدیمی آن دبیرستان بودند. نزدیک دبیرستان پیاده شدیم .آنها پیشنهاد کردند تا دبیرستان را نشانم بدهند . دو بنای قدیمی و نو به وسیله ی یک بالکن کوچک به هم مربوط می شد هر دو ساختمان سه طبقه و در طبقه ی سوم آن سالن اجتماعات و کتابخانه بود که در آن قفل بود ، سالن ورزش در ساختمان قدیمی قرار داشت که به انواع وسایل ورزشی مجهز بود.
راس ساعت هشت صدای زنگ در تمام مدرسه پیچید . به حیاط رفتیم . همه روبه روی پنجره ی دفتر گرد آمده بودند . از حیاط می شد دفتر را دید . خانم مدیر میکروفون را تنظیم کرد و بعد از گفتن خوش آمد ، به نقاطی اشاره کرد و صف کلاسها مشخص شد . آن گاه خانم ناظم پشت میکروفن قرار گرفت و از روی لیست اسامی دانش آموزان را خواند و کلاسها را مشخص نمود . من نیز کلاسم را یافتم و وارد شدم . اتاقی بزرگ و روشن بود . به آخر کلاس رفتم و روی نیمکت آخر نشستم . شاگردان دیگر نیز میزهای دیگر را اشغال کرده بودند . اکثر آنها با هم دوست و همکلاس بودند و با هم صحبت می کردند . چیزی که در اولین برخورد توجهم را جلب کرد ، این بود که اکثر آنها برخلاف مقررات ، هم در قد اونیفورم تغییر داده بودند و هم شکل ظاهرشان شبیه شاگردان مدرسه نبود . موهای آرایش شده و ناخنهای مانیکور کرده مرا به تعجب واداشت . دختری که در کنارم نشسته بود ساکت بود و همچون من به تماشای دیگران نشسته بود . حدس زدم که اوهم تازه وارد باشد . به طرفش برگشتم و پرسیدم : شما هم جدید هستید ؟
نگاهم کرد و گفت : بله
دستم را دراز کردم و گفتم : من مینا افشار هستم و تازه به این مدرسه آمده ام .
دستم را به گرمی فشرد و در حالی که لبخندی گرم لبهایش را از هم می گشود گفت : من هم مریم یگانه هستم . امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم .
کلاس را همهمه فرا گرفته بود ، دخترانی که پس از سه ماه یکدیگر را دیده بودند ، آنقدر گفتنی داشتند که حتی متوجه ورود خانم مدیر نشدند.
یکی از بچه ها برپا داد و همه به احترام ایستادیم.
خانم مدیر نگاهی به ما انداخت و گفت : بنشینید . آن گاه صبر کرد تا کلاس آرام شد .
سپس پرسید : در این کلاس شاگرد جدید هست ؟ مریم و من بلند شدیم . اسمهای ما را پرسید و بعد از معدل سال گذشته ی ما سوال کرد .
گفتم : نوزده .
با گفتن معدل ،همشاگردها به طرف من برگشتند و نگاه کنجکاوشان را به صورتم دوختند .
خانم مدیر گفت : بیا اینجا بایست .
بلند شدم و آنجا که گفته بود ایستادم.تمام چشمها متوجه من بود . احساس خجالت کردم . بدنم از درون می لرزید . سعی می کردم خویشتن داری کنم . برای همین هم نگاهم را به مریم دوختم .
خانم مدیر گفت : از امروز افشار مبصر شما است . اگر شاگردان باهوشی باشید می توانید از استعداد او استفاده کنید ، تادر درسها کمکتان کند . من از صورت افشار می خوانم که دختری است که با کمال میل شما را یاری خواهد داد . قدرش را بدانید و ساعتهای گرامیتان را بیهوده هدر ندهید .
آنگاه رو به من کرد و افزود : با این که جدید هستی و شاگردان را نمی شناسی ، اما اطمینان دارم که از عهده ی کارهای این کلاس برخواهی آمد . بعد از رفتن من لیستی از اسامی شاگردان تهیه کن تا آن را با لیست دفتر کنترل کنم . فکر نمی کنم دیگر جابجایی انجام بگیرد. و با گفتن موفق باشید کلاس را ترک کرد .
من هم طبق دستور عمل کردم و اسامی شاگردان را نوشتم و به دفتر بردم . وقتی از کلاس خارج شدم . دو مرتبه صدای همهمه بلند شد . داخل دفتر اکثر دبیرها نشسته بودند و من ناگهان متوجه آقای قدسی شدم . اوهم نگاهش به من نگاه من گره خورد . لبخند کمرنگی برلب آورد و بلافاصله نگاه خود را به کاغذی که در دست داشت انداخت. خانم مدیر لیست اسامی رااز دستم گرفت و دفتر حضور و غیابی به من داد و گفت : اسم شاگردان را طبق حروف الفبا یادداشت کن . هر روز هم خودت مسئول بردن و اوردن آن به دفتر هستی . در نگاهداری آن کوشش کن .
دفتر را گرفتم و خارج شدم . خوشحال بودم ، برای اینکه هنوز نرسیده بودم مبصر شده ام . به کلاس که بازگشتم هر کدام از بچه ها مشغول کاری بودند . یکی مشغول آرایش موی بغل دستی اش بود و یکی روی تخته سیاه نقاشی می کرد و دو نفر هم دم پنجره ایستاده بودند و با هم گفتگو می کردند .
باکمی عصبانیت گفتم : اینجا چه خبر است ، لطفا ساکت باشید .
یکی از ته کلاس گفت : چه بداخلاق
رنجیدم . دلم نمی خواست اینگونه در موردم فکر کنند .ولی برقراری نظم کمی خشونت لازم بود . روی صندلی نشستم و شاگردان را زیر نظر گرفتم . آنگاه گفتم : بچه ها من بداخلاق و کج خلق نیستم .دلم می خواهد همه با هم دوست باشیم و با صمیمیت در کنار هم درس بخوانیم . اما برای برقراری این صمیمیت لازم است که شما هم نظم کلاس را رعایت کنید و آرامش کلاس را به هم نزنید . بیایید از روز اول با هم عهد ببندیم که کلاس نمونه ای داشته باشیم . وقتی کلاس آرام باشد من هم سعی می کنم کمکتان کنم . کلاس مکان مقدسی است و با آرایشگاه فرق دارد . اگر قرار باشد وقتمان را صرف این جور کارها بکنیم مطمئن باشید که از درس عقب می مانیم . در جواب آن خانمی هم که مرا بداخلاق معرفی کرد ، باید بگویم من خیلی هم خوش اخلاق هستم و این را ثابت خواهم کرد. حالا به عنوان پیشنهاد می خواهم بگویم : اگر مایل باشید با هم مشاعره کنیم .چطور است ؟
صدای بچه ها بلند شد . عده ای موافق و عده ای مخالف بودند. دستم را به علامت سکوت بالا بردم و گفتم : اجباری در میان نیست . هر کس مایل باشد می تواند شرکت کند .
آنگاه بچه ها را به دوگروه تقسیم کردم و مشاعره شروع شد .یکی از بچه ها ، با خوانده توانا بود هر که دانا بود شروع کرد و گروه بعد جواب دادند . تا زنگ به صدا درآمد ، هم شعر خواندیم و هم تفریح کردیم . صدای زنگ که آمد، بچه ها با گفتم "ای وای" خوشحالم کردند فهمیدم که از آن ساعت لذت برده اند .
ساعت دوم دبیر ریاضی به کلاس آمد . او هم برای همشاگردیهایم چهره ای آشنا بود . امابرای من و مریم نه ،او هم سال موفقی را برایمان آرزو کرد و اضافه کرد که سال دشواری را باید بگذرانیم و نصیحتمان کرد که بیشتر وقتمان را صرف درس و کتاب کنیم .اوبا من و یگانه هم آشنا شد و وقتی دانست که من در دبیرستان قبلی شاگرد ممتاز بوده ام ، برایم آرزوی موفقیت کرد . چهره ی مهربان ولحن ملایمش بر دل می نشست . فهمیدم که او از دبیرانی است که شاگردان دوستش دارند و مایلند که هم او دبیر ریاضیشان باقی بماند ومقدمتاً برای یادآوری ، چند نمونه از درسهای سال گذشته را روی تخته نوشت و خودش آنها را حل کرد . این یادآوری ، مارا در فضای جدی کلاس و درس قرار دادو ساعات فراغت را فراموش کردیم . ساعت بعد هم دبیر ادبیات سرکلاسمان امد. اوهم با کلام شیرین خود آینده ای روشن در پیش چشممان مجسم ساخت؛ آینده ای که تنها با تلاش و کوشش حاصل می شد و در آن همه چیز رنگ و جلوه ای زیبا به خود می گرفت . او گفت : شما مادران آینده ی این سرزمین خواهید بود . شما نسبت به نسلهای آینده تعهد دارید . سعی و کوشش شما در فرا گرفتن درس باعث می شود که با دید بهتری دنیا را بشناسید و زندگی بهتری برای فرزندانتان فراهم سازید .
کلمه ی "مادر" و " مادر شدن " سرخی شرم را به گونه های ما آورد و اکثرا سربه زیر انداختیم و با خجالت گوش به نصایح او سپردیم .
زمان مدرسه به پایان رسید ، متوجه شدم کخ روز پرباری را گذرانده ام . هم دوست پیدا کرده بودم و هم به عنوان مبصر کلاس انتخاب شده بودم و دیگر برای اولیای مدرسه چهره ای ناشناخته نبودم .
یک هفته گذشت و من با تمام دبیرها آشنا شدم . آقای قدسی باما درس نداشت . آن طور که از دیگران شنیدم ، اقای قدسی دبیری است جدی و سختگیر و انها چندان دل خوشی از او ندارند . فکر کردم شاید سال آخر با او درس داشته باشم . تصمیم گرفتم که اگر به مشکلی برخردم از او راهنمایی بخواهم .
دفتر حضور و غیاب را برداشتم و به طرف کلاس راه افتادم . در کریدور به آقای قدسی برخوردم ، سلام و صبح بخیر گفتم . گویی اصلا مرا نمی شناسد ، با سردی سلامم را پاسخ گفت و وارد دفتر شد .می خواهم مثل دیگران باور کنم که او در سینه قلبی ندارد .
شب ، هنگامی که به بستر رفتم به او فکر می کردم . تازه چشمم هم رفته بود که دیدم دختری زیبا ، که کمی شبیه خودم بود ، پای تختم ایستاده و با لبخندی معصوم مرا می نگرد. خواستم از جا برخیزم ،اما توان نداشتم . او یک نگاه به من کرد و نگاهی به پنجره ی اتاق آقای قدسی . چند بار مژه برهم زدم ، دیدم در دشتی پراز گلهای اقاقی ، کنار جوی آبی ایستاده ام و نسیم فرح بخشی هم میوزد . آقای قدسی ، قدم زنان از فاصله ای نه چندادن دور به من نزدیک می شد و کتابی را که در دستش بود ، به طرفم گرفت و بعد با لبخند از من دور شد . ان دختر که شاهد و ناظر چنین صحنه ای بود به رویم لبخند زد و سپس برایم دست تکان داد و ناپدید شد . می توانم بگویم که او از پنجره بیرون رفت . وقتی ناپدید شد قوایم را به دست آوردم . از روی تخت بلند شدم و رفتم کنار پنجره ایستادم . کوچه تاریک بود و هیچ کس در آن دیده نمی شد . نگاهم به آسمان افتاد صاف و بی لک بود و ستارگان می درخشیدند . پنجره رابستم و بار دیگر به رختخواب پناه بردم . با خودم گفتم که خواب دیده ام و آنچه اتفاق افتاده در رویا بوده و با این فکر به خواب رفتم . اما خوابی پر از کابوس خواب دیدم که لباس سپیدی برتن دارم و موهایم روی شانه ها ریخته است و شمعی دردست دارم و از پله ها بالا می آیم .بالای پله ها چند آدم ایستاده بودند که صورتشان را نمی دیدم .آنها مرا تا اتاقم همراهی کردند . در میان اتاق تابوتی بود سیاه رنگ ، که من بدون ترس و با آرامش در آن دراز کشیدم و آن انسان های بی سر ، تابوت مرا روی دست بلند کردند و از پنجره خارج شدند . هراسان چشم گشودم ، سپیده زده بود . با خود گفتم :

باید همچون باد گذشت
و چون ستاره مرد .
باید فریادکرد و خالی شد
انتهای راه است
باید به انتها رسید
یکسر خالی شد و چون هوا تکید
باید مرگ را شناخت
و آنرا چون ترانه خواند

هنگام صرف صبحانه ، مادر پرسید چرا رنگت پریده ؟
نخواستم با تعریف خوابم نگرانش کنم . چیزی نگفتم.چون باردیگر پرسید گفتم : چیزی نیست شاید سرما خورده ام . بلند شد و دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت : چقدر سدر است . بهتر است لباس بیشتری بپوشی . می خواهی امروز استراحت کنی و به مدرسه نروی ؟
گفتم : نه ، می روم حالم خوب است . نگران نباشید .
مادر تا کنار در بدرقه ام کرد و سفارش کرد تا مواظب خودم باشم .
وارد خیابان که شدم ، ماشین آقای قدسی از کنارم گذشت و بدون مکث رد شد . ایستگاه اتوبوس خلوت بود . تصمیم گرفتم که راه را با اتوبوس طی کنم و چنین هم کردم. فکر خواب و رویایی که دیده بودم ، آرامم نمی گذاشت و نمی توانستم انرا فراموش کنم . حتی هیاهوی بچه ها هم مرا جذب نکرد .
مریم دستم را گرفت و پرسید : با یک پیراشکی چطوری؟
گفتم : میل ندارم اما با تو تا بوفه می آیم .
کنار بوفه ایستادم و مریم به جای پیراشکی یک چیپس خرید و تعارفم کرد . میلی به خوردن نداشتم رد کردم . جایی ایستاده بودم که می توانستم دبیرها را ببینم . آقای قدسی مشغول نوشیدن چای بود . به خاطرم رسید که اورا در خواب با همین کت و شلوار دیده ام .
مریم پرسید : چرا توی فکری ؟ اتفاقی افتاده ؟
نگاهش کردم وگفتم : نه
گفت : اما صورتت چیز دیگری می گوید . با مادرت مشاجره کردی ؟
که خنده ام گرفت و گفتم : نه ما هیچ وقت باهم دعوا نمی کنیم .
گفت :خوش به حالت .
کنجکاو شدم و پرسیدم : مگر تو مدرت با هم دعوا می کنید ؟
لبخدی زد و گفت : بگو کی دعوا نمی کنیم ؟ من ومادرم مثل کارد و پنیر هستیم ؛ هیچ وقت حرف یکدیگر را درک نکردیم . اوزن سخت گیری است و شکاک . اگر زود برگردم خانه ، شک می کند که چه اتفاقی افتاده که زود آمده ام و اگر کمی دیر کنم بازهم شک می کند که چه اتفاقی افتاده که من دیر کرده ام .
گفتم : این که بد نیست ، خوب تمام مادرها نگران فرزندانشان می شوند.
گفت : می دانم اما نگرانی مادر من عادی نیست . طوری سوال و جواب می کند مثل اینکه می خواهداعترافی از گناهکار بگیرد . گاهی مجبور می شوم برای اینکه سوال و جواب را کوتاه کندبه او دروغ بگویم . خودم از این کار ناراحتم اما چاره ای ندارم . نمی دانی چقدر بد است که مادر به دخترش اطمینان نداشته باشد . من به خاطر این اخلاق مادرم منزوی شده ام و هیچ دوستی ندارم . نه جرات دارم به خانه ی دوستی بروم و نه دوستی جرات دارد به خانه ی ما بیاید
پرسیدم : شما چند خواهر و برادر هستید ؟
گفت : دو خواهر و سه برادر . گاهی آرزو می کردم که ای کاش خدا مرا هم پسر می آفرید و از این اخلاق مادر راحت می شدم .
با صدای زنگ سخنانمان ناتمام ماند و هر دو به کلاس رفتیم .
امضای مهرنوش طلا
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۳-۱۳۹۲ ۱۰:۴۸ صبح، توسط مهرنوش طلا.)
۱۷-۳-۱۳۹۲, ۱۰:۴۷ صبح
یافتن
2 کاربر از مهرنوش طلا به دلیل این ارسال سپاس کرده.
معصومه شریفی, michi
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  تاوان عشق از فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 38 2,314 ۲۴-۸-۱۳۹۴ ۰۵:۰۲ عصر
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 80 8,291 ۲۸-۳-۱۳۹۴ ۰۴:۳۵ عصر
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان اتوبوس فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 154 5,434 ۲۲-۳-۱۳۹۴ ۰۹:۵۷ صبح
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی best lady 51 29,373 ۵-۷-۱۳۹۲ ۰۳:۲۹ عصر
آخرین ارسال: best lady
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,359 ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 34 5,078 ۷-۳-۱۳۹۲ ۰۹:۳۴ صبح
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 17,132 ۲۲-۸-۱۳۹۱ ۰۱:۴۳ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 5,550 ۱۵-۴-۱۳۹۱ ۱۲:۴۱ صبح
آخرین ارسال: elinia


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد