تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی
#1
پنجره
نویسنده فهیمه رحیمی




[عکس: 20130602195910_IMG_1288.jpg]

چاپ مکرر سال 1372


مقدمه


ایستاده بودم منتظر به امید دستی
که پنجره ام را بروی روشنایی باز کند
وتو آن را گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران .
دانه ام را از کویر نادانی برون
آوردی و در دشت علم رویاندی .
من با دست های تو بارور شدم و
رشد کردم تو مرا به انتهای دشت
بردی در آنجا اقاقی هایی دیدم که
نور می پاشیدند و از دیار شب
گذر می کردند .
تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی
اینک ما اسیتاده ایم
من وتو
تا که باز کمنیم
پنجره بسته رابر روی طالبان نور .
روبرویمان دریچه ای است که
به دشت روشنایی گشوده می شود.



فصل اول

با صدای آرام مادر ، که طنین سالهای خستگی است ، نام خود را می شنوم .
از پله ها به زیر می آیم و چشمم بر توده ی اثاث پیچیده ثابت می ماند .
اثاث در کاتونهای جداگانه برای حمل آماده هستند . صدا در اتاق خالی می پیچد
همه چیز برای رفتن و نقل مکان آماده است . تا دقایقی دیگر باید از این خانه برویم . خانه ای که خاطرات کودکی ام را در خود نهان دارد . با افسوس به این منظره نگاه می کنم و می گویم :
کجا رفتند آن روزهای خوب ، روزهای سادگی و یک رنگی ؟ کجا رفتند آن لبخندهای صمیمی و آن شیطنت های کودکانه ؟ آیا پس از من دختری شبها روی این بام بیدار نشسته ستاره ها را شماره خواهد کرد ؟ آیا پس از من دختری برای کبوتر پیری که به انتظار دانه هر روز روی آنتن می نشیند دانه خواهد ریخت ؟ آیا پس از من کسی برای گربۀ علیل همسایه دلسوزی خواهد کرد ؟
اشکی که بر گونه هایم می غلطید ،پروای نهان شدن نداشت .
مادر نگاهش رااز صورتم گرفت و با حزنی سنگین سرش را به زیر انداخت . آنگاه به وارسی پرداخت تا مبادا چیزی را فراموش کرده باشد . سپس با گفتن «حیف شد» اتاق را ترک کرد .
مسافت اتاق تا آشپزخانه را با گامهایم شماره کردم . تا آن وقت نمی دانستم چند قدم است . در آنجا هیچ نبود جز پوستر بی قاب چند میوه بر دیوار . با صدای «یا الله » چند مرد وارد حیاطمی شوند و اثاث پیچیده را یکی یکی از در خارج می کنند . مات و متحیر به این کار نگاه می کنم و آرزو می کنم معجزه ای رخ دهد ، کار ادامه می یابد و من تنها نگاه می کنم . از خانه بیرون می آیم و سرگوچه به کامیونی برمی خورم که اثاث رادر خود جای می دهد. چشمم به پنجره ی اتاقم می افتد . پنجره ای رو به خیابان ؛ نگاهم به جوی می افتد . آب اندکی جاری است . چراغ خیابان هنوز روشن مانده و نورش که روی شاخه های درخت توت می افتد بی رمق است . چه شبها که درزیر نور این لامپ درس خواندم و به آوای یک قوطی خالی غلتان جوی آب گوش سپردم .پنجره ی چوبی بی رنگم بسته بود و نرده ی موریانه خورده اش بامن وداع می کرد . حس کردم آوای باد لابلای شاخه ها سرود بدرود می خواند.
شانزده سال خاطره راپای پنجره دفن میکنم و به راهی می روم که نمی دانم کجاست ؟ با سنگینی دستی بر شانه ام ،آخرین نگاهم را از پنجره می گیرم و به صورت خواهرم مرسده خیره می مانم .او لبخند برلب دارد و می گوید : میدانم ، دل کندن از این خانه مشکل است . من وتو و فریدون توی این خانه به دنیا امدیم و در اینجا بزرگ شدیم، ولی خانه ی جدیدمان هم بد نیست . پنجره ی آن هم به کوچه باز می شود ؛ یک کوچه باریک و ساکت . تو از آن پنجره هم می توانی طلوع و غروب خورشید را نگاه کنی ، بیا برویم ، فریدون منتظر ماست . اتومبیل خودمان باید جلو کامیون حرکت کند تا راه را نشان بدهد .
آخرین کارتونها هم توی کامیون گذاشته شد و بارها با طناب محکم بسته شدند . کارگرها سوار شدند اما راننده برای اطمینان یک بار دیگر طنابها را امتحان کرد و بعد سوار شد
همسایه ها برای بدرقه مان سر کوچه جمع شده بودند . رفتگر پیر محله مان هم چرخ دستی اش را داخل کوچه هل داد و خودش را به ما رساند و پرسید : می روید ؟
پدر دستش رادر دست گرفت و گفت بله دیگر وقت رفتن است .
پیرمرد از روی تاسف سر تکان داد و گفت : حیف شد دلمان برایتان تنگ می شود .
پدر تنها به یک لبخند اکتفا نکرد و گفت : سی سال زحمت ما را کشیدی ، کافی نیست ؟
علی آقا دستکشش را درآورد و گفت : شما قدیمی ترین خانواده ی این محل بودید . همه ی ما به شما عادت کرده بودیم .
این بار مادر وارد صحبت شد و گفت : برای ماهم دل کندن از این محل دشوار است ، اما چاره ای نیست ، باید رفت .
دستها بود که در هم گره می خوردند و اشکها بود که بر گونه ها جاری می شدند و وداع را سختتر و حزن انگیز تر می کردند .
راننده بوق را به صدا درآورد و اعلان حرکت کرد . سوار شدیم و حرکت کردیم . با تکان دادن دست همسایه ها دور می شدیم . خانه ها شکل تازه تری به خود گرفته بودند و مغازه ها را گویی برای اولین بار بود که می دیدم . شوق دوباره دیدن آنها مرا واداشت تابه پشت سر نگاه کنم . تنها علی آقا مانده بود که آشغالها رادر چرخ دستی اش خالی می کرد . همگی تا زمانی که کاملا از محله مان دور نشده بودیم ، ساکت بودیم .
پشت چراغ قرمز ایستادیم پدر گفت : سی سال چه زود گذشت .
مادر نگاهش کرد و هیچ نگفت .
اما پدر ادامه داد : وقتی پا به این محل گذاشتیم تنها دو خانه ساخته شده بود؛ بقیه اش بیابان بود و جالیز .
مادر گفت : ما عمر و جوانی مان را برای پاباد کردن این محل از دست دادیم .
پدر گفت : قسمت اینطور بود که ما سی سال تمام یک جا زندگی کنیم ، اما زیاد هم بد نبود ......... فراموش کردی که چه صفایی داشتیم ؟ شبها وقتی دشتبان می آمد و می گفت : امشب می توانید انبارتان را پر کنید ،چه کیفی می کردیم .
مادر با یادآوری آن زمان آهی کشید و گفت : درست است ، مثل این بود که خدا همه ی درهای رحمتش راباز می کرد . خواب چشممان می پرید و به انتظار آب بیدار می نشستیم . خدا رحمت کند آقای محمودی را ، استکان و فانوس می آورد و کنار جوی آب می نشست و هرچند دقیقه یک بارآب را امتحان می کرد .اگر آب صاف بود دریچه ی آب انبار را باز می کرد ، اگر گل آلود بود می نشست تا آب صاف شود .
پدر گفت : صدای پابی که توی انبار می ریخت از هر نوایی خوشتر بود .
مرسده گفت : چقدر شما سختی کشیدید .
مادر چند بار سر تکان داد و حرف او راتائید کرد .
اما پدر گفت : آن روزها هم برای خودش عالمی داشت . یادم می آید وقتی مهمان برایمان می رسید ، دشتبان یک سبد بادمجان و گوجه فرنگی می چید و پیش کش می کرد ؛ تنگ غروب هم خیار می رسید . زندگی بی غل و غشی داشتیم . اما هرچه مردم متمدن تر شدند ، زندگی هم دشوارتر شد . با پیشرفت دنیا صفا و یک رنگی هم از میان رفت . حالا تنها خاطره ی آن روزها به یادگار متنده . ما پیر شدیم و دنیا جوان شد . از همسایه های قدیمی تنها ما مانده بودیم . خانواده ی آقای محمودی . مادرجون بعد از فوت شوهرش دلش نیامد یادگار اور ا بفروشد ؛ همانجا ماندگار شد و محمود و فریدون با هم بزرگ شدند.
مادر گفت : مادرجون تنها همسایه نبود ، او از خواهر هم به من نزدیک تر بود . یادم می آید وقتی فریدون به دنیا آمد ، خواهرم آمد تا از من پرستاری کند ، اما چون امکانات نبود دوارم نیاورد . اما همین مادرجون با اینکه محمودش دو ماهه بود آمد و گفت غصه نخور خودم پرستاریت را می کنم تا موقعی بتوانی بلند شوی و کارهایت را خودت انجام بدهی . او صبحها می آمد و نزدیک ظهر می رفت . خیلی در حق من خوبی کرد . تا عمر دارم خوبیهای اورا فراموش نمی کنم .
پدر خندید و گفت : برای دخترات بگو که چقدر به من غر زدی و بهانه گرفتی !
مادر رنجید و پرسید : من غر زدم ؟ منکه به خاطر تو تمام فامیل را ترک کردم . آنها وقتی دیدند تو مرا به چه بیابان برهوتی آورده ای ایراد گرفتند امامن گفتم هرجا شوهرم بخواهد من راضی ام و با یان حرف پای آنها از خانه مان بریده شد .
پدر گفت : شوخی کردم ، عصبانی نشو . تو همیشه خوب بوده ای ، در این شکی نیست .آن روزها با درآمد کمی که داشتم مجبور بودم آن خانه را بخرم . چون هرچه بود از مستاجری و خانه به دوشی بهتر بود . بحودالله با هم ساختیم و زندگی کردیم . حالا هم داریم نتیجه ی تحملمان را می بینیم . خانهی بزرگی خریده ایم . پسر و دخترمان راهی هندوستان می شوند . دیگر چه می خواهیم ؟ من که راضی ام و خدا را شکر می کنم .
مادر هم با گفتن الهی شکرت سکوت کرد .
مرسده پرسید نمی شد خانه مان را خراب کنیم و دو مرتبه بسازیم ؟
پدر در آیینه نگاهی به او انداخت و گفت : من خیال این کار راداشتم . سفر پیش که فریدون آمد و مطلع شد که خانواده ی دوستش می خواهند بار سفر ببندند و راهی خارج شوند ، به دوستش گفت که اگر خیال فروش خانه شان را دارند ما خریداریم ـ این بود که تصمیم گرفتیم این خانه را بخریم . پا روی حق نگذاریم خانه ی خوبی هم هست. هم بزرگ است و هم دو طبقه . من توی خواب هم تصور نمی کردم که چنین خانه ای را بااین شرایط بتوانم بخرم . محلش اعیان نشین است و جای دنج و آرامی است .
تو که آنجا را دیده ای ؟
مرسده گفت : بله من دیده ام و باید بگویم راهی نمانده ، مینا هم از آنجا خوشش می آید . اتاق رو به کوچه را به تو و مرسده دادم که دختر شاعرم بتواند طلوع و غروب خورشید را ببیند . کمی اگر صبر کند می بیند که چه جای خوب و با صفایی است .
اتومبیل وارد خیابان پهنی شد . بدون اراده سرم را از پنجره ی ماشین بیرون کردم و باعث تعجب پدر شد و پرسید : این چه کاری است ؟
گفتم : می خواهم بو کنم ببینم بوی محله مان را می دهد یا نه ؟
همه خندیدند
مرسده پرسید : مگر محله بو دارد که می خواهی بفهمی ؟
شرمگین سرم را زیر انداختم و سکوت کردم .
کمی جلوتر اتومبیل مقابل خانه ی زیبایی ایستاد . فریدون آنجا ایستاده و چشم براه ما بود ؛کامیون هم ایستاد .باور نمی کردم که این خانه ی زیبا متعلق به ما باشد . باباز شدن هردو لنگه ی در توانستم داخل حیاط را ببینم . دو طرف باغچه بود و سنگفرش حیاط هم از تمیزی برق می زد . روی سردر حیاط دو چراغ پایه کوتاه سفید قرار داشت و کنار پیاده رو جلو خانه هم باغچه بود که درون آن چند بید مجنون کاشته شده بود . وقتی خوب به اطراف نگاه کردم متوجه شدم که شبیه این باغچه در سرتاسر پیاده رو وجود دارد . خانه های لوکس و مدرن بودند. با خود گفتم : حق با پدر است . جای دنج و آرامی است . چون در این ساعت روز هم عابری دیده نمی شود .
نمی دانستم نام کوچه باید بر ان می گذاشتم یا خیابان ؛ چون بقدری وسیع بود که به راحتی دو اتومبیل از کنارهم می گذشتند .
از مرسده پرسیدم ، او با خوشرویی گفت که خانه مان در یک خیابان فرعی واقع شده . بنای خانه با چهار پله ی مرمری از کف حیاط جدا می شد که در آخرین پله ، از همان مرمر جا گلدانی زیبایی تراشیده بودند که گلهای رز کوتاهی درآن خودنمایی می کرد .
وقتی وارد ساختمان شدم بیشتر تعجب کردم . کف سالن با پارکت فرش شده بود و یک دست مبل شیک با میز و صندلی ناهارخوری در آن به چشم می خورد . لوسترهای بلند با اشکهایی بسیار ، زیبایی سالن را چند برابر می کرد . در فرصتی که به دست آمد از فریدون پرسید : اینها هم مال ماست ؟
لبخندی زد و گفت: هرچه که می بینی مال ماست .
خانه ها با هم قابل قیاس نبودند . سالن بزرگ بود و با پله های مارپیچ به طبقه ی دیگر متصل می شد و در سمت چپ سالن ، راهرو نسبتا باریکی بود که در طرفین آن دو اتاق روبروی هم قرار داشت و به آشپزخانه ی بزرگی منتهی می شد . هر اتاق حمام و دستشویی داشت . من محو تماشا بودم که فریدون با عصبانیت گفت : فرصت کافی برای دیدن داری بیا کمک کن .
با مرسده آنچه مربوط به طبقه ی بالا بود بردیم ، طبقه ی بالا هم مثل پایین بود ؛ با این تفاوت که آشپزخانه به وسیله ی دکور از سالن جدا می شد . اتاق من و مرسده بزرگ بود و یک کمد دیواری همخوان با رنگ اتاق داشت .
پیش از هر کاری به طرف پنجره دویدم و آنرا باز کردم . پنجره ی ما به کوچه ی باریکی روبه روی پنجره ی همسایه باز می شد . بادنیمی از پرده ی همسایه را به کوچه آورده بود و گلدانی پر از گل هم از پشت شیشه خودنمایی می کرد . حدس زدم اتاق دختر همسایه باشد .
به مرسده گفتم : چه خوب است اگر با دختر این اتاق آشنا شویم . چون با رفتن تو و فریدون من واقعا تنها می مانم .
نگاه مرسده به روی پنجره ی همسایه متوقف شد و گفت : اگر حدس تو درست باشد و این اتاق متعلق به دختر همسایه باشد مطمئنم که با نزدیکی این دو پنجره به هم تو به زودی دوست پیدا می کنی . نگران نباش . .
کارگرها تخت خوابهایمان را بالا آوردند و با سلیقه ی مرسده هر کدام در جای خود قرار گرفت .
اندوهی که تا ساعتی پیش در دل داشتم رخت بربست . جذبه ی محیط و خانه ی روحی تازه در کالبدم دمید . درست مثل تولدی دوباره . همه چیز نو جلوه می کرد حتی اثاث آشنای قدیمی مان ، چیدن وسایل را به بعد موکول کردیم و برای کمک به مادر به پایین رفتیم . مادر خواست تا برای کارگران چای درست کنم . پیدا کردن سماور از میان کارتونها دشوار نبود زیرا مرسده باسلیقه ی خاصی روی تمام آنها را نوشته بود . هنگامی که سماور را یافتم به برق زدم و دیگر وسایل را نیز به راحتی دیدم و چای را آماده کردم . با ورود خانواده ی خاله ام کارها سرعت بیشتری به خود گرفت و مردها ، مخصوصا فریدون با اشتیاقی بیشتر به کار پرداختند .
شیده ، دختر خاله ام نامزد و همسر آینده ی فریدون بود . با ورود او ، فریدون خستگی را به کلی فراموش و با پشتکار بیشتری وسایل را جا به جا کرد . تا پایان تحصیلات فریدون بیش از دو سالی باقی نمانده بود . او در دانشگاه دهلی جامعه شناسی می خواند . فریدون پس از گرفتن دیپلم و پایان خدمت سربازی درکنکور شرکت کرد و چون قبول نشد ، بخت خود رادر هندوستان آزمود و خوشبختانه موفق شد . پیش از رفتن ، شیده را نامزد کرد تا پس از پایان تحصیلاتش با هم ازدواج کنند .
پدر مایل بود که او شیده را هم با خود ببرد اما شیده مخالفت کرد . میگفت : برای فریدون دشوارخواهد بود که هم مسئولیت اورا بپذیرد و هم به درس بپردازد .
این بود که فریدون به تنهایی عازم شد . چند روز دیگر هم مرسده برای شرکت در کنکور پزشکی بااو به هندوستان می رود . تنها من می مانم و دو سال تحصیل که بعد از اتمام آن من هم به مرسده ملحق می شوم . من از مرسده دو سال کوچکتر هستم اما از نظر قد واندام درست همطراز او .
شباهت فوق العاده ی ما به یکدیگر همیشه موجب شگفتی دیگران می شود ف به ط.ری که اگر خال کنار لب من نباشد ، تشخیص ما از یکدیگر مشکل است .
گاهی من و مرسده برای اینکه دوستانمان را به اشتباه بیاندازیم ، او خالی گوشه ی لبش می گذارد و با هم وارد جمع می شویم . وجود دو مینا در یک زمان همه را به اشتباه می اندازد و غالبا مرسده ، مینا خطاب می شود .عموی بزرگم به علت کخولت سن بیش از دیگران اشتباه می کند و غالبا مرا هم مرسده خطاب می کند .
از کودکی ما به دوقلو ها مشهور شدیم ، در صورتی که چنین نبود . اگر شباهت ظاهر را کنار بگذاریم ، فرق من و مرسده کاملا مشخص می شود . او دختری است مهربان و خونگرم و در برابر مشکلات مقاوم . اما من فکر می کنم که این طورنباشم .
وقتی آخرین جلد کتاب رادر کتابخانه جا دادم از شدت خستگی روی تخت افتادم و به مرسده گفتم : من خوابم میآید و میلی به شام ندارم . به مادر بگو من غذا نمی خورم .
مرسده بدون حرفی اتاق را ترک کرد و پایین رفت .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



}
#2
فصل دوم


تمام اسباب خانه جاگیر شد و پرده های نو سالن را تزیین کرد. خانه ی دلنشین و باشکوهی شد و زندگی در مسیر عادی خود قرار گرفت . مانده بود پرده اتاق ما که مرسده پیشنهاد کرد به جای پرده از لوردراپه ای به رنگ پاییز استفاده کنیم. پدر قبول کرد و فردای آن شب اتاقمان با لوردراپه تکمیل شد.
نشستم و به منظره ی پاییز لوردراپ نگاه کردم و با صدای بلند گفتم :
باید پنجره را بست و چفتها را محکم کرد تا پاییز یاد عشق را به یغما نبرد .
مرسده گفت : خانم شاعره اما من از پنجره ی روبرویی بیم دارم و می ترسم خودت را به یغما ببرد .
گفتم : لحظه را دریاب و عشق را در مثنوی تجربه کن ! روبروی من دیوار است و دیوار .
بلند شد و گفت : با این حال باید پنجره را محکم ببندم ، مبادا عشق از پنجره ی رویرو وارد شود .
عصبانی شدم و گفتم : آن گاه باید تنهایی را با آینه تقسیم کنم . اجازه نده گل رنگ پریده ی من مضحکه ی باغچه شود.
گفت : لوس نشو ! باید تورا از هجوم طوفان مصون نگه دارم .
گفتم : تو که بروی من به چه دلخوش باشم ؟
کتابی آورد و به دستم داد و گفت : با این .
خندیدیم و همدیگر را در آغوش کشیدیم
گفتم : از شوخی گذشته از رفتنت غمگینم .
گفت : تا چشم هم بگذاری زمان مثل باد می گذرد ؛ من که برای همیشه نمی روم ، عید و تابستان در کنار هم هستیم .
گفتم : ای کاش مرا هم با خودتان می بردید.
گفت : تو که نظر پدر را می دانی ، تا دیپلم نگیری اجازه ندری کشور راترک کنی .
افسرده گفتم : کو تا من دیپلم بگیرم ، امسال تازه پنجم را شروع می کنم . عمر نوح می خواهد تا این دو سال تمام شود.
با تمسخر گفت مگر چند سال می خواهی یک کلاس را بخوانی ؟
نگاهم به پنجره ی روبرو افتاد ، گلهای گلدان عوض شده بود . من هنوز ساکن اتاق را ندیده بودم .
گفتم : چقدر کنجکاو شده ام که بدانم چه کسی توی آن اتاق زندگی می کند .
گفت : فرض کن دانستی ؛ چه تاثیری به حالت دارد؟
گفتم : هیچ . فقط کنجکاو شده ام .
کرکره را کاملا عقب کشید . او هم چشم به پنجره دوخت و گفت : فراموش نکن که خانه یهمسایه ی ماست و ما به زودی با آنها رابطه برقرار می کنیم . کاری نکن که پشیمانی داشته باشد . شاید آنها هم مثل خانواده ی مادرجون مهربان و خونگرم باشند ، که امیدوارم باشند . چون بعد از رفتن ما ، مادر خیلی تنها می شود ؛ تو هم که با باز شدن مدرسه سرت به درس و کتاب گرم می شود .
پرسیدم : منظورت از پشیمانی چه بود ؟
نگاهی عمیق به من انداخت و گفت : منظورم این است که ساکن این اتاق اگر به جای یک دختر یک مرد جوان بود ، نباید نزدیکی این دو پنجره حادثه ساز باشد . حالا منظورم را درک کردی ؟ توی این محل تو تازه واردی و بی شک مورد توجه همسایه ها قرار می گیری ، مثل گذشته باید با رفتار متین و موقرشخصیتت را حفظ کنی و احترام دیگران را جلب کنی .
گفتم : منظورت را درک کردم .
نفس عمیقی کشید و گفت : من نمی دانم که در آنجا دوستان جدید پیدا می کنم یا نه ؟
گفتم : فریدون ظرف دو سالی که هندوستان بوده دوستانی پیدا کرده ، تو هم با آنها آشنا می شوی و کم کم برای خودت دوستانی پیدا می کنی ، غصه نخور.
گفت : دلم می خواهد هر روز نامه ای از تو داشته باشم ، بیا قرار بگذاریم هر روز برای هم نامه بنویسیم ، چطور است ؟
گفتم : دلم می خواهد قبول کنم اما می ترسم درسهایم نگذارند.
کمی به فکر فرو رفت و گفت : بسیار خوب . به جای هر روز در هفته دو تا نامه می نویسیم . این چطور است ؟
گفتم : خوب است قبول می کنم .
گفت : یادت نرود همه چیز را باید مو به مو بنویسی .
گفتم : باشد هرچه که به خاطرم بماند برایت می نویسم .
چشمکی زد و گفت : پنجره ی روبرو را هم فراموش نکن.
گفتم : طوری صحبت می کنی که می دانی چه کسی در آن اتاق زندگی میکند ؟
کرکره را کشید و گفت : حدسهایی زدم اما مطمئن نیستم .
با صدای مادر که ما را برای شام صدا می کرد ، هر دو از پله ها سرازیر شدیم .
صبح من دیرتر از مرسده از رختخواب خارج شدم . کنار پنجره ایستادم و نسیم خنکی را که می وزید با نفسی عمیق به جان خریدم. چشم را بستم و بار دیگر نفس عمیق کشیدم .
در آن صبح دلاویز ، آرزویی کردم ، آرزویی کوچک که ذهن من را در آن لحظه می توانست داشته باشد . این آرزو که وقتی چشم گشودم صاحب آن اتاق را ببینم . از فکر این آرزو لبخندی بر لبهایم آمد. . وقتی چشم گشودم دو چشم سیاه درشت را متوجه خودم دیدم . مرد نسبتا جوانی نگاهش را به من دوخته بود . در یک لحظه ، نگاههمان به هم گره خورد و من با شرم از پنجره دور شدم. شوقی عظیم در خود حس می کردم . مانند کاشفین به خود مباهات می کردم . به آرزویم رسیده بودم . راز اتاق همسایه را کشف کرده بودم .
با عجله پایین دویدم . سر میز صبحانه مرسده متوجه شد و پرسید : چی شده ؟ چرا اینقدر خوشحالی ؟ صورتت گل انداخته .
هیچ نگفتم ، ولی بعد به طوری که دیگران متوجه نشوند، چشمکی زدم منظورم را نفهمید و با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت .
وقتی هر دو تنها شدیم گفتم :بالاخره کشف کردم که چه کسی در آن اتاق زندگی میکند .
پرسید : خوب چه کسی است ؟
گفتم : یک مرد نسبتا جوان .
نگاهی از روی تعجب به من کرد و پرسید : از کجا فهمیدی ؟
گفتم : کنار پنجره آمده بود و به من نگاه می کرد .
گفت : که اینطور ، حالا خیالت راحت شد ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : آره حالا دیگر کنجکاوی ام تمام شد .
دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : در ضمن تاسف مرا هم بپذیر .
پرسیدم چرا تاسف ؟
ـ خب چون تو فکر می کردی که دختری در آنجا زندگی می کند و می خواستی با او طرح دوستی بریزی . حالا تیرت به سنگ خورد و باید بع فکر دوست دیگری باشی.
با شوخی گفتم : معلوم نیست .
از تعجب چشمانش گرد شد و پرسید : یعنی می خواهی با او دوست شوی ؟
خندیدم و گفتم : تو مرا اینطور شناخته ای ؟
حالا او بود که نفس عمیقی کشید و گفت : خیالم را راحت کردی . برای یک لحظه گمان کردم که نکند به سرت بزند و بخواهی دل پسر همسایه را تصاحب کنی .
در آن لحظه مطمئن بودم که چنین نخواهم کرد . وقتی برای بستن چمدانهای مرسده پا به اتاق گذاشتم ، پرده ی اتاق همسایه کاملا کشیده بود وفقط گاه گاهی باد پرده را کنار میزد .
مرسده نگاهی به پنجره انداخت و پرسید : او چه شکلی است ؟
سعی کردم صورتش را به یاد آورم . تجسم صورت او مشکل بود . در یک لحظه ی گذرا نتوانسته بودم به خوبی اورا ببینم ، گفتم : رویهم رفته قشنگ نبود پرسید : سلام هم کردی ؟
گفتم : نه ، لزومی نداشت .
با سر گفته ام را تصدیق کرد . تا زمانی که من و مرسده در اتاق بودیم پشت پنجره نیامد .
من کنجکاوتر از مرسده بودم نمی دانم چرا دلم می خواست یکبار دیگر اورا ببینم . شاید می خواستم این بار دقیق تر به صورتش نگاه کنم و ببینم که آیا حدسم در مورد زشت بودن او صحیح است .
مرسده که متوجه ی کنجکاوی ام شدهبود گفت : مینا بچگی را کنار بگذار و به پنجره نزدیک نشو . حرفهایم را فراموش کردی ؟
گفتم : مطمئن باش که تکرار نخواهم کرد ؛اما هرچه بگویی کنجکاو ترم می کنی .
لبخندی زد و با هم به جمع آوری لباسها پرداختیم.
نزدیک غروب بود . من داشتم باغچه را آبیاری می کردم هنگامی که باغچه ی مقابل خانه را آب میدادم اتومبیلی از مقابلم گذشت و در کنار در بزرگی ایستاد . من اورا دیدم که از اتومبیل خارج شد . هنگامی که آن را قفل می کرد نگاهم کرد . با عجله خود را به داخل حیاط کشیدم . از نگاه او دور شدم . این بار هم نتوانستم به خوبی سیمایش را ببینم . شیر پاب را بسته و به اتاقم رفتم . نور چراغ او از پشت کرکره هم مشخص بود . هوای اتاق گرم و دم کرده بود .
با خود گفتم : پنجره را باز می کنم اما کرکره را عقب نمی کشم . با این قصد پنجره را باز کردم غ هیچ کس پشت پنجره نبود . با خود گفتم : یعنی هیچ کس توی اتاق نیست ؟ بعد با این فکر خود به ستیزه پرداختم که : چرا باید این موضوع برایم مهم باشد . مگر به مرسده قول ندادم که به پنجره نزدیک نشوم . باید مواظب باشم ، از عفت تا بدنامی بیش از یک قدم فاصله نیست . مراقب باش تا به پرتگاه سقوط نکنی .
از اندیشه ی بدنامی و بد نام شدن برخود لرزیدم و با عجله اتاق را ترک کردم .
مادر و مرسده برای خرید از خانه خارج شده بودند و تا وقتی که آنها بازگشتند خودرابه کارهای خانه مشغول کردم . با ورود آنها جانی تازه گرفتم و با خوشحالی بسته های خریداری شده را باز کردم . مرسده برای تعویض لباس بالا رفت وقتی پایین آمد با خشمی آشکار در صورتش دیده می شد کنارم نشست و پرسید : چرا پنجره را باز کردی مگر قول ندادی به آن نزدیک نشوی ؟
گفتم : قول دادم و به آن پایبندم ! اگر دقت کرده باشی پنجره را باز کردم اما کرکره عقب نرفته . پنجره را باز کردم تا هوای اتاق خنک شود. و باور کن که هیچ کس را هم ندیدم .
لیوان آبی برای خودش ریخت و گفت : دادم اما می خواستم مطمئن شوم .
لبخندی جای خشم نشست .گفتم : اگر نگرانی می توانم اتاق فریدون را برای خودمان درست کنم ؟
کمی فکر کرد و گفت : نه لازم نیست وهمین قدر که تو اراده کنی و به پنجره نزدیک نشوی کافی است . در کلامش تردید وجود داشت . نگران آن بود که مبادا من نتوانم بر کنجکاوی ام فائق آیم و بخواهم به آن پنجره نزدیک شوم .
با خنده گفتم : مرسده پنجره ها ی ما در مصداق شعر اخوان ثالث است . نگاهم کرد و پرسید : کدام شعر ؟ گفتم : آن که گفته :

ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگومگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده

مرسده هم خندید و ادامه دد :

اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون ، نه ماه جادوگر
نفرین به سفر ،که هر چه کرد او کرد .
. ادامه داد : خواهر عزیز همسایه ی روبروییعادت می کند به اینکه ببیند هر روز این پنجره بسته است . سلام و پرسش و خنده هم ندارد .
گفتم : از تو سختگیر تر آدم پیدا می شود؟
چنان نگاهم کرد که ترسیدم برسرم فریاد بکشد. گفت : سختگیری نیست ، هشدار است . اگر مطمئن بشوم حرفهایم را شوخی تلقی می کنی مجبورم حکایت پنجره را به مادر بگویم .
ـ هیچ می دانی وقتی عصبانی می شوی خوشگاتر می شوی ؟مسافر عزیزم ، خواهر خوبم ، چرا نمی خواهی قبول کنی که مینا به قولش وفادار می ماند . اگر چیزی می گویم تنها برای این است که شوخی کرده باشم . اخمهایت را باز کن و عصبانی نشو . حالا بگو بدانم امشب برای خداحافظی از دوستان و فامیل می روی ؟
بی اختیار نگاهی به ساعتش انداخت و گفت فردا شب . دیشب پدر پرسید ـ اگر دلم می خواهد برایم مهمانی بدهد . من فبول نکردم . گفتم یکی دو هفته دیگر مدرسه ها باز می شوند و شما باید به فکر مینا باشید . مخارج مهمانی را هم برای مینا کنار بگذارید .
گفتم : تو همیشه به فکر من هستی . ممنونم .
از کلامم شاد شد و گفت : من تنها تو را دارم ، باید به فکر تو باشم . دلم می خواهد وقتی ترکت می کنم خیالم راحت و آسوده باسد .
گفتم : از جانب من آسوده باش کاری نمی کنم که باعث سرافکندگی خانواده شود .
دستم را گرفت و گفت : می دانم خواهر پرغرور و متکبر من غرورش را در مقابل یک مرد نخواهد شکست و خودش را اسیروسوسه های شیطان نمی کند و تو همیشه با رفتارت ثابت کرده ای که دیواری هستی سخت و محکم که عبور از آن آسان نیست . دلم می خواهد همینطور باشیو مثل سالهای گذشته فقط به درس و مدرسه فکر کنی. فراموش نکن که فقط دو سال مانده و مثل همیشه باید ممتاز باشی و با معدلی خوب دیپلم بگیری . من نمی خواهم بگویم که در طی این چند سال کمکت کردم اما اگربه مشکلی برخوردی می توانی از شیده کمک بگیری . او در عین این که دخترخاله ی ماست زن برادر ما هم هست . می دانیم که دختری با محبت است و از کمک به تو دریغ ندارد .
در مقابلش تعظیم کردم و دست برچشم گذاشتم و گفتم : اطاعت می شود ، هرچه شما بفرمایید .
بلند خندید و گفت : بگذار از قطعه ی خودت استفاده کنم و بگویم :

روزی
ساعتی
می خواستم بگویم که دوستت دارم
اما اینک فریاد میزنم :
مینا ! خواهرم !
دوستت دارم ........
دستش را گرفتم و اورا روی صندلی نشاندم و گفتم : پس این قطعه ی آخر را هم به خاطر بسپار

روزی
ساعتی
می خواستم بگویم : عاشقت هستم
اما ای امید جان ! در این لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر
از زندگی پربارتر
و از امید سرشارتر بود


حس می کردم که از نگاهم رازم را خوانده باشی
اما اینک ، بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم
و قطره قطره ی وجودم
با تمام وجودم
در یک کلمه می گنجانم و می گویم :

مرسده ! خواهرم ! بدون تو خودم را تنها و بی کس می بینم
هرگاه روبه روی آینه می ایستی ، در رخسار خود مینا را جستجو کن ، و او را از یاد مبر
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



}
#3
فصل سوم

شب است و من تنها در اتاقم کتاب می خوانم . رو به رویم پنجره ای بسته و خاموش است . بی اختیار می نویسم :

در کوچه های سرد و تاریک شهر من
هزاران صدای خوش زنده
با هزاران گام خسته و برهنه می گذرد
در کوچه های سرد و خالی شهر من
صداست که منتظر است
خاطره ها به خواب رفته اند
و من هنوز منتظر ، پشت پنجره ی بسته
به انتظار نشسته ام.

نمی دانم چرا به این پنجره دل بسته ام . دلبستگی ای که مرا وامی دارد تا دزدانه نگاه کنم و سپس با خود به ستیز برخیزم. فکر می کنم میان من و پنجره رابطه ای دوستانه به وجود آمده است . پاییز را بر شیشه ی اتاق او می بینم ؛ چرا که هرگز نه لبخندی ،نه نشانی از بهار و دوستی در چشم ساکن آن اتاق ندیدم . اگر مهری هست تنها میان دو پنجره ای است که به روی هم گشوده شده اند.
با صدای زنگ ،میزم را ترک می کنم . در آن ساعت به انتظار هیچ کس نبودیم . وقتی از پله ها پایین می آیم ، مادر و پدر برای استقبال میهمان یا میهمانها به حیاط رفته اند .
مرسده گفت : همسایه ها برای آشنایی آمده اند. من حوصله ی رویارویی با آنها را ندارم . لطفا اگر ممکن است تو از آنها پذیرایی کن .
مرسده منتظر من نماند و به اتاقش بازگشت . من دستی به سروروی خود کشیدم و به استقبال رفتم . اول خانم و آقای قدسی وارد شدند و پشت سرشان خانم و آقای رزاقی و به دنبال آنان خانواده ی آقای داوری . در ضمن معارفه مشخص شد که خانم و آقای قدسی قدسی همان همسایه ای هستند که پنجره شان روبهاتاق ما باز می شود. هر دو فرهنگی بازنشسته بودند و آقای قدسی بعد از بازنشستگی در یک شرکت خصوصی کار می کند . خانم و آقای رزاقی همسایه ی روبرویی و خانم و آقای داوری همسایه یدست چپ.برخورد گرم و صمیمانه همسایگان به ما اطمینان داد که در خرید خانه اشتباه نکرده ایم . آنها تا ساعت دوازده نشسته و با هم گفتگو کردیم . هرکدام از خودشان صحبت کردند و از فرزندانشان اسم بردند . ما فهمیدیم که آقای قدسی دو پسر و یک دختر دارد که یکی از پسرانش وکیل و دیگری دبیر است و دخترش سال گذشته ازدواج کرده و به خانه ی بخت رفته است.
آقای داوری دکتر داروساز بود و مسئولیت داروخانه ای را به عهده داشت .آنها پسری داشتند که در دبستان تحصیل می کرد . خانم و آقای رزاقی هم هر دو کار می کردند . آقای رزاقی تاجر فرش و خانمش کامند وزرارت بهداری بود . آنها نیز صاحب دو فرزند بودند که هر دو دبستانی بودند. پدر ما نیز از فرزندانش گفت و در آخر به من اشاره کرد و ادامه داد : دخترم امسال باید به دبیرستان این محل برود . اما متاسفانه هنوز ثبت نام نکرده است و ما شناختی روی دبیرستانی که او باید ثبت نام کند نداریم .
آقای قدسی تبسمی کرد و گفت : دبیرستان زیاد دور نیست و خوشبختانه دبیرستان خوبی هم هست ، پسرم کاوه در حدود چهار سال است که آنجا تدریس می کند . هم در دبیرستان دخترانه و هم پسرانه . اگر بخواهید می توانیم ترتیب ثبت نام دخترخانمتان را بدهیم .
مادر تشکر کرد و گفت : ممنونم خودمان می رویم اگر به اشکالی برخوردیم مزاحمتان می شویم .
خانم قدسی گفت : چه زحمتی ، خیلی هم خوشحال می شویم اگر بتوانیم قدمی برداریم ،پس همسایگی برای چیست ؟
نگاه من و مادر به هم افتاد و او لبخند کمرنگی به رویم زد و نگاهش را ازمن گرفت.
وقتی مهمهانها رفتند پدر بارضایت سرشار از همسایگان و مهربانی آنها به بستر رفت . من نیز به اتاقم بازگشتم .
مرسده به شوخی گفت : تمام حرفهایتان را شنیدم مثل اینکه اجتناب از پنجره بی فایده است .
پرسیدم چرا ؟
خندید و گفت : مگر نشنیدی پسر آقای قدسی دبیر است و در همان دبیرستانی که تدریس می کند که تو هم باید ثبت نام کنی .آگر آشنایی از طریق پنچره ی بسته به تاخیر بیافتد ، خواه نا خواه تو او با هم آشنا می شوید.
خندیدم و گفتم : حالا که اینطور است اجازه می دهی کرکره را عقب بکشم و از این زندان رها شوم ؟
بلند شدو خودش کرکره را عقب کشید و گفت : فکر می کنم مانعی نداشته باشد . چرا که انسان باید در هر شرایطی با نفسش مبارزه کند ، چه پنجره باز باشد ، چه بسته .
از روی تخت می توانستم گوشه ای از آسمان راببینم . قسمتی از آسمان صاف بود و ستاره ها چشمک می زدند.
گفتم :مرسده خیلی دلم می خواهد بروم پشت بام و از آنجا به آسمان نگاه کنم.
می خواهم ببینم آسمان این محل هم مثل آسمان خانه ی قدیمیمان زیباست؟
نوای موسیقی آرامی ازاتاق همسایه به گو می رسید ،دلم می خواست می توانستم به وضوح آن را بشنوم . لب تخت نشستم و گوش دادم.
مرسده پرسید چرا نشستی ؟
گفتم : هیس ! گوش کن چه نوای زیبایی است ؛ تا حالا چنین نوایی نشنیده ام .
رادیو جیبی را از روی میز برداشت و شروع کرد موجش را چرخاندن . اما نوا از رادیو نبود .
گفتم : خودت را خسته نکن ، فکر نمی کنم از رادیو باشد. آن را بست و رادیو را جای اولش گذاشت و گفت : من که خوابیدم .
بلند شدم تا نزدیک پنجره رفتم . گفتم :خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر این آوا را بشنوم . یک نفر شعر می خواند و موزیک ملایمی اورا همراهی می کرد .
مرسده گفت : شاید برنامه ی مشاعره باشد
گفتم : اولا که امشب شنبه نیست و برنامه ی مشاعره مال شنبه است و بعد هم این صدای مهدی سهیلی نیست .
جوابم را نداد فهمیدم که به خواب رفته است .
صدا قطع شد ؛ من هم به بستر رفتم .چشم برهم گذاشتم کهمجددا همان صدا و همان آوا به گوشم رسید . با خود گفتم این نوار است اما ایی کاش بلتدتر می کرد و من هم می شنیدم . با این خیال که گوش به آوای شعر داده بودم به خواب رفتم .

صبح زود هر دو بیدار شدیم .آن روز آخرین روز اقامت مرسده و فریدون بود . کارهای نصفه ـ نیمه باید به اتمام می رسید . در حرکات ما نوعی شتاب وجود داشت و تنها فرد خونسرد جمع ما فریدون بود که به این نوع مسافرتها عادت داشت .
فریدون زیرکانه کارهای مارا زیر نظر داشت و گاهی هم به حرکات عجولانه ی ما می خندید . ما برای آنها مهمانی نگرفتیم ، اما اقوام نزدیکمانبرای خداحافظی آمدند و مهمانی خوبی برپا شد . بعد دسته جمعی فریدون و مرسده را تا فرودگاه بدرقه کردیم . من و مادر به هم نگاه می کردیم و اشکهایمان را از یکدیگرپنهان می کردیم . حالا می توانم احساس اورا از دوری فرزندانش حس کنم . آن دو فرزندان ارشد پدر و مادر بودند و بالطبع محبتی خاص میان آنها حاکم بود . به یاد می آورم که مادر چگونه با مرسده به صحبت می نشست و راز دل می گفت . این دو حرف هم را خوب می فهمیدند، اینک که از هم دور می شوند درد تنهایی و بی همزبانی را در صورت آنها می بینم . سخت است فراق فرزند . در این لحظه نمی دانم برای تنها ماندن خود گریه می کردم یا برای تنها ماندن مادرم از فرزندانش ؟وقتی من و مرسده برای وداع یکدیگر را در آغوش کشیدیم ، آهسته در گوشم زمزمه کرد : خواهش می کنم مراقب پدر ومادر باش . به چشمان اشک آلودش نگاه کردم ؛ با آنکه نمی دانستم چگونه می توانم از آنها مراقبت کنم ، قول دادم .
وقتی هواپیما پرواز کرد ، احساس تنهایی و تهی شدن کردم . به خانه که رسیدیم و من بدون مرسده پا به اتاقم گذاشتم ، سخت گریه کردم و با خود گفتم :


سخت است فراق عزیز و تنها ماندن
سخت است برجای ماندن و راکد زندگی کردن
همچون چشمه ی خشکیده ی مقروض
بی او زندگی رادر جام لحظه ها تهی می کنم
و صورتم از تلخی آن در خود می تکد.
بی او زندگی را در فریاد بی صدا تجربه می کنم
روحم ،آواز رفتن برلب دارد
وفریادم
در فضای خالی از صدا می ماند
به اطرافم نگاه می کنم ، چقدر جای او خالی است . روی صندلی کنار تختش ، یک بلوز برجای مانده است . آن را برمی دارم و به سینه می فشارم و یاد گفته ی پدر می افتم : (طبیعت انسان چنین است که تا وقتی در کنار هم هستند قدر نمی دانند اما از فراق یکدیگر گریان می شوند ). فکر می کنم دردو رنجی سخت تر از دوری نیست . از خود می پرسم :آیا می توانی تحمل کنی ؟ برابر آینه ایستاده ام و صورت خود را نگاه می کنم و به مینای درون آینه جواب می دهم : بله تحمل می کنم چون قول داده ام مراقب پدر و مادر باشم . من باید اندوهم را پنهان کنم .آنها نباید غم را در صورتم بخوانند . از امروز باید مونس و همدم مادر باشم . درست مثل مرسده .
از اتاقم خارج می شوم و پایین می روم . کنار مادر می نشینم . اواندوه درونش را با آهی بلند از سینه خارج می کند . یک لیوان آب برایش می ریزم و به دستش می دهم . نگاهی از حق شناسی به رویم می اندازد و می گوید : خانه چه ساکت شد . انگار دیگر زندگی وجود ندارد . هر دو ساکت هستیم ، مادر ساکت و خاموش است . هیچ صدایی جز چکه ی آب از شیر به گوش نمی رسد . پدر انگاری که خواب است . اما خوب می دانم که او هم به جای خالی فرزندانش فکر می کند .
به ظرفهای نشسته ای که در گوشه و کنار به چشم می خورد نگاه می کنم . تا چند ساعت پیش در این خانه چه غوغایی بود . اما حالا سرد و خاموش است . مادر لیوان بر دست به فکر فرو رفته است . چه می توانم بگویم وقتی خودم غمگینم ؟ بلند شدم و ظرفها را جمع کردم و به نظافت پرداختم . مادر با صدایی که گویی از اعماق چاه می آمد گفت : برو استراحت کن فردا خودم تمیزشان می کنم .
نمی توانم به او بگویم که اتاقم بدون مرسده دیگر لطف و صفایی ندارد . با لبخندی زورکی مشغول کار می شوم .
مادر که مرا سرگرم کار دید برای کمک بلند شد . گفتم : شما بروید استراحت کنید من تمامش می کنم . اما او که همیشه برای یاری آماده است حرفم را نمی شنود و به کار مشغول می شود . ساعت یک نیمه شب را اعلان نمود . هر دو از خستگی یارای ایستادن نداشتیم .
پدر با لباس خواب به آشپزخانه آمد و در حالی که در یخچال را باز می کرد پرسید : شما امشب خیال خوابیدن ندارید ؟ می دانید ساعت چند است؟
به صورتش نگاه کردم ، اثری از خواب ندیدم . چشمانش گویی هیچ گونه حضور خواب را حس نکرده بودند .
گفتم : شما هم که نخوابیده بودید .
خمیازه ای کشید و گفت : مگر سروصدای شما می گذارد کسی بخوابد ؟
می دانستم دلیل بی خوابی اش سروصدای ما نبود اما چیزی نگفتم . وقتی شب به خیر گفتم پدر هم لوستر سالن را خاموش کرد و گفت خوب بخوابی . بر دلم نشست . اگر چه هر شب این جمله تکرار می شد ،اما امشب آهنگی محزون در آن موج می زد . روی پله ایستادم و اورا که به طرف اتاق خواب می رفت نگاه کردم و گفتم شما هم خوب بخوابید پدر .
از پله ها بالا رفتم و چراغ اتاق را روشن کردم اتاق چون سکوت شب خاموش بود . بر شانه های سرد پنجره حجم سنگین شب نشسته بود. صدای مرغ شب از دور می آمد . دیگر هیچ صدایی نبود . تنها سکوت بود که می غلطید در اتاق به وسعت یک اندوه بود . از خستگی به خواب رفتم .
صبح با نوازش مادر دیده از خواب گشودم . مادر گفت : بلند شو آماده شو برای ثبت نام برویم .
کارهایمان را در سکوت انجام دادیم و در طول راه نیز حضور یکدیگر را حس نکردیم . هر دو خاموش راه می رفتیم . نگاهم را به اطراف دوختم تا آنجا را خوب یاد بگیرم . دیدن کیفهای آویخته ی مدرسه بر پشت ویترین ها یادآور باز شدن مدارس بود .نوشت افزارها را با سلیقه پشت ویترین چیده بودند . از کنار فروشگاهی گذشتیم و مادر برگشت و نگاهی به اونیفورم ها انداخت . بعد بدون سوال از آن گذشت . می خواستم بپرسم برایم می خرید ؟اما دلم نیامد خلوت اورا برهم بزنم . همگامش بودم اما گویی یکدیگر را نمی شناختیم . دلم فکر می خواست در آن لحظه می فهمیدم که به چه فکر می کند . آیا فکر فریدون ومرسده است یا اینکه به ثبت نام و مدرسه ی من است ؟
حضور مردم که پشت ویترین مغازه ها ایستاده بودند و به اجناس چشم دوخته بودند مرا واداشت تا به مدرسه فکر کنم . به اینکه آنجا چه شکلی است و آیا مثل دبیرستان قبلی ام دوستش خواهم داشت؟به یاد گفته ی مرسده افتادم که : ما هر دو غریبیم اما تو زودتر دوست پیدا خواهی کرد . این باعث دلگرمی ام شد و با خود گفتم : امسال هم دوستان خوبی پیدا خواهم کرد و سعی می کنم در این دبیرستان هم شاگرد ممتازی باشم . سه ، چهاراه را پشت سر گذاشته بودیم . در خیابان فرعی وسیعی ، ساختمانی با آجرهای قرمز پیش رویمان نمایان شد . چند لحظه مقابل در ایستادیم ، نگاهی به تابلو انداختم و سپس داخل شدیم .
پیش رو حیاط بزرگی بود که وسط آن یک تور والیبال به چشم می خورد . در حاشیه ی حیاط باغچه ی باریکی بود که تا انتهای آن ادامه داشت . کلاسهای رو به آفتاب چشم براه شاگردان بودند. پیرمردی روی صندلی کنار در نشسته بود ، سلام و علیکی کردیم ، برای پیرمرد آشنا نبودیم فهمید تازه وارد هستیم . مادر سراغ دفتر را گرفت . پیرمرد بلند شد و جلوتر از ما به راه افتاد و ما را به کریدور بزرگ و طویلی هدایت نمود . کلاسها همه بزرگ بودند و به ردیف در کنار هم قرار داشتند . انتهای کریدور به راهروی کوچکی پیچیدیم . پیرمرد مقابل دری ایستاد و چند ضربه به آن زد و سپس در را گشود . وارد دفتر شدیم .
چند خانم پشت میزهای جداگانه ای نشسته بودند . دفتر هم بزرگ بود و هم شلوغ . مادر خودش را به یکی از میزها نزدیک کرد و با گفتن ببخشید توجه خانم را به خودش جلب نمود . آن خانم اول نگاهی به مادر و بعد نگاهی به منانداخت و پرسید : فرمایشی داشتید . مادر بعد از سلامو علیک جریان نقل مکان را تعریف کرد و اظهارامیدواری که من در آنجا ثبت نام کنم . آن خانم بار دیگر نگاهش را به من دوخت و پرسید : سال چندم هستید .
گفتم : می روم پنجم ، پرونده ام را ورق زد و کارنامه هایم را نگاه کرد . بعد با لبخندی حاکی از رضایت گفت : پرونده شما درخشان است ، امیدوارم در این دبیرستان هم شاگرد موفقی باشید . از لحن ایشان دانستم که مشکلی نداریم و من را ثبت نام می کنند . پرونده را بست و به طرفم گرفت و گفت ببرید آن میز و با انگشت به میزدیگیری اشاره کرد . آن خانم هم پرونده ام را برانداز کرد و لبخندی از رضایت برلب آورد و ضمن ثبت نامم در دفتر گفت : دبیرستان دارای ضوابط خاصی است که امیدوارم شما هم مثل دیگر شاگردان این مدرسه به آن عمل کنید .
آنگاه یک فرم در آورد و گفت : لطفا این تعهد نامه را پر کنید . من ومادر نشستیم و تعهد نامه را خواندیدم و پر کردیم . در تعهد نامه ذکر شده بود که نباید عملی خلاف ضوابط مدرسه انجام گیرد و اگر دانش آموزی از قوانین مدرسه عدول کند ، مدیریت مدرسه حق اخراج اورا خواهد داشت . من به عنوان دانش آموز و مادر به عنوان ولی زیر آن را امضاء کردیم و به خانم دادیم . خانم دفتردار به امضای من و مادر نگریست و گفت : شما را روز اول مهر ماه خواهیم دید. در ضمن می توانید از فروشگاه نزدیک دبیرستان اونیفورم تهیه کنید ؛ اما در قد اونیفورم تغییری ندهید .
از آنجا که خارج شدیم به فروشگاهی که آدرس داده بود رفتیم و اونیفورم و کلاسور خریداری کردیم و با اتوبوس به خانه برگشتیم تا مسیر اتوبوس را هم یاد بگیرم . در اتوبوس نشسته بودم و فکر می کردم . به یاد قطعه ای افتادم که در سال ششم دبستان برای مدرسه وشاگردان نوشته بودم :

گلستان گلهایش را می شناسد
گلهایی که در مهر ماهمی رویند
در کنار اقاقی ها شب بو ها
در کرانه ی نیلگون صبح
بر رخسار خاک پیر دبستان
گلهای چشم به راه باران می آیند
بر لب گلبرگ گل صرفی بکار معلم
باغچه ی ویران فکر را آباد کن
وقتی غنچه ها شادمانه رسیدند
باران رحمتت را ببار

با آنکه قطعه ی کاملی نبود اما یادم می آمد که چقدر با تشویق معلمم روبه رو شدم و از من خواسته بود تا بار دیگر آن را برای بچه ها بخوانم
یادش به خیر
معلم خوبی بود ...............
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



}
#4
فصل چهارم

با صدای گشوده شدن پنجره ، سر بلند می کنم . میبینم پنجره ی روبرو باز می شود . سایه ی مردی که پرده ها را می کشد ، مرا مسخره می کند .چگونه است که بدون آنکه دیده ببیند ، دل در قفس سینه به تپش در می آید ؟ باید که سدی ببندم برابر دل تا به قول مرسده " نسیم یاد عشق را به یغما نبرد "
برمی خیزم و از اتاق خارج می شوم ؛ چرا که ممکن است دو چشم سیاه پشت پنجره به انتظار ایستاده باشد . تنهایی آزارم می دهد به ط.ری که دوست داشتم اشیاء به سخن در آیند و با من گفت گو کنند . برای پر کردن تنهایی باز به اتاق برمی گردم تا کتابی بردارم و مطالعه کنم . آوای شعر مرا در اتاق میخکوب می کند . می نشینم و گوش می دهم و در همان حال مطالعه می کنم . این بار صدای گوینده را به وضوح می شنوم . شعر او طنین یک تنهایی است . او هم از تنهایی و فراق می نالد . درست مثل من .
صدای تیک تیک تلفن مرا به خود آورد . گوشی را برداشتم ، مادر بود ، گفت : من آمده ام اگر کاری نداری بیا پایین .
گفتم : الان می آیم
گوشی را گذاشتم و آخرین شعر تنهایی را هم شنیدم و بعد پایین رفتم .
مادر سبزی خریده بود و می خواست به مناسبت رفتن فریدون و مرسده آش بپزد . معنا و مفهوم این کار را نمی دانستم ، نمی دانستم که چرا باید برای مسافر آش پشت پا پخت . وقتی از مادر پرسیدم گفت : که این یک رسم است ، برای اینکه مسافر صحیح و سالم به مقصد برسد و به قول معروف رشته ی کار دستش بیاید . مادر متوجه شد که من خیلی تنها هستم و این تنهایی کسلم کرده . همان طور که مشغول پاک کردن سبزی بود گفت : روزهای تنهایی تو هم جند روز دیگر تمام می شود و مدرسه ها باز می شوند . خوب است انسان هدفی را دنبال کند و برای رسیدن به آن تلاش کند .
نگاهش کردم اما او سرش را زیر انداخته بود و گویی با خود سخن می گفت .
ادامه داد : بی برنامه بودن و اسیر تنهایی شدن عذاب آور است . روح و جسم آدم خمود می شود و می پوسد . انسان بی هدف ، همچون برگ پاییزی که اسیر دست طوفان شده است، به هر سو می افتد و بالاخره زیرپا له می شود و از بین می رود . باید هدف داشت تحرک داشت و تلاش کرد . تو هم باید حرکت کنی و اجازه ندهی روحیه ات دستخوش نا امیدی و یاس شود. اگر می خواهی موفق باشی باید خوب درس بخوانی و از مشکلات نهراسی.
گفتم :می دانم .
لبخندی زد و گفت : تا چشم روی هم بگذاری عید می رسد و مرسده برمی گردد . تو باید نشان بدهی که مثل او موفق شده ای . من مطمئنم که از دبیرستان جدیدت خوشت خواهد آمد. مدیر و ناظم خوبی داری و امیدوارم دبیرهایت هم خوب باشند .
هیچ نگفتم و با او به پاک کردن سبزی پرداختم .
کارمان تمام شده بود که خانم قدسی به دیدنمان آمد و با مادر به گفت و گو نشست . من هم به اتاقم رفتم . نشستم و مطالعه را از سر گرفتم . صدای ضبط قطع شده بود و به جای آن صدای مردی می آمد که درس می داد . سایه اش از پنجره پیدا بود ، طنین صدایش را شنیدم و به کلماتی که برای آموختن به کار می برد گوش می دادم . گاهی سکوت می کرد و به پرسشی پاسخ می گفت .
صدای زنانه ای نیز می آمد . دلم می خواست جای او بودم و من هم درس می خواندم . امتحانات شهریور ماه نزدیک بود فحوصله ام سر رفت و بار دیگر پایین آمدم .
شکوه خانم پرسید : حوصله ات سر رفته ؟
گفتم : بله . بعد پرسیدم : پسرتان تدریس خصوصی می کنند ؟
گفت : بله تابستان هم راحت نیست . او شاگرد خصوصی می گیرد . شما تجدید شده اید ؟ مادر خندید و به جای من جواب داد : نه ! مینا شاگرد اول بحمدالله بچه هایم درسخوان و زرنگ هستند .
شکوه خانم هم الحمدالله گفت و پرسید : شما ضبط صوت ندارید ؟
مادر گفت : نه
شکوه خانم لبخند زد و گفت : چیز خوبی است برای اینکه مینا خانم تنها نباشد بهتر است یک ضبط بخرید .
مادر گفت : چند روز دیگر مدرسه ها باز می شود و مینا وقت گوش کردن به نوار نخواهد داشت .
شکوه خانم گفت : بله حق با شماست . من هم علاقه ای ندارم اما کاوه و کامران گوش می کنند . آنها هم تنها هستند و با موسیقی گوش کردن ، خودشان را سرگرم می کنند .
دلم می خواست شکده خانم ضبطشان را میآورد و من هم چند تایی آهنگ گوش می کردم . اما چون اشاره ای نکرد من هم سکوت کردم .
مقدمات آش فراهم شد . شکوه خانم هم در این کار کمک کرد . از او خوشم آمد . زنی فهمیده و تحصیل کرده و به خوبی از روحیات جوانان اگاه است . وقتی سوالی می کند و من جواب می دهم با دقت گوش می دهد و بعد اظهار عقیده می نماید . غالبا همان جوابی را می شنوم که فکر می کنم باید بگوید . نقطه نظرهای مشترکی داریم و ابن اشتراک موجب محبت فی مابین شده . نگاهش گرم ومهربان است و همیشه لبخندی برلب دارد . بلند قد و بسیار آراسته . از آن تیپ هایی که با یک بار دیدن می شد حدس زد که فهمیده و تحصیل کرده است و برای کار در جامعه تربیت شده است . او سالهای جوانی اش را وقف تعلیم و تربیت فرزندان این آب و خاک کرده و از گذشته اش راضی و خشنود است .
به او گفتم : من هم دلم می خواهد دبیر شوم ،آن هم دبیر ادبیات .
خندید و گفت : پس چرا رشته ی طبیعی را انتخاب کردی ؟
گفتم : به هر دو رشته علاقه دارم و می خواهم برای کنکور اگر شددر این رشته شرکت کنم .
گفت : باید کتابهای این رشته را هم مطالعه کنی . فکر می کنم بتوانی این کار رابکنی . اما فراموش نکن خواستن توانستن است ؛ من از کاوه می خواهم که توی این کار کمکت کند . او دبیر ادبیات است و لیسانس ریاضی هم دارد . به همین دلیل هر دو رشته را درس می دهد. فکر می کنم او بتواند تو را راهنمایی کند .
تشکر کردم و شکوه خانم با خوشرویی ادامه داد : تو هم مثل دخترم عزیز هستی ،اگر بتوانم کاری برایت انجام بدهم خوشحال می شوم ، دلم می خواهد کتایون با تو آشنا شود و با هم دوست باشید . دختر من هم مثل تو تنهاست ، فکر میکنم شما برای هم دوستان خوبی باشید .
مادر به این آشنایی تمایل نشان داد و شکوه خانم گفت وقتی کتی آمد اورا می آورم تا با هم آشنا شوید .
شب که شد ،آقای قدسی آمد و با پدر به گفتگو نشست . من در اتاقم ماندم و سرگرم مطالعه شدم . چراغ اتاق همسایه روشن بود و صدای گفتگوی دو مرد به گوش می رسید . حدس زدم دو برادر با هم خلوت کرده اند . جای خالی مرسده خالی ، اگر بود من هم با او خلوت می کردم و از این تنهایی نجات پیدا می کردم .
فردا صبح خانه مان شلوغ شد . با ورود خاله و شیده و همسایه ها خانه از سکوت در آمد . من و شیده به آنها نگاه می کردیم و گاهی هم برایشان چای می ریختیم تا خستگیشان را برطرف کرده باشیم . شکوه خانم ساعتی بیش نماند و رفته بود . ظهر ،مادر کاسه ی آشی کشید و گفت : ببر خانه ی شکوه خانم . دلم می خواست صورت خودم را می دیدم و آراسته به در خانه ی آنها می رفتم . اما مادر سینی را به دستم داد و گفت : مواظب باش نریزی . باید زنگ در سمت راست را بزنی .
از شیده پرسیدم مرتب هستم ؟ نگاهی به سرتاپایم انداخت و موهای روی پیشانی ام را عقب زد و گفت : آره برو .
برخلاف آن که فکر می کردم کوچه بن بست است دیدم چنین نیست . کنجکاو شدم ببینم به کجا منتهی می شود اما با وجود سینی ای که در دستم بود منصرف شدم و جلو در خانه ی شکوه خانم ایستادم . لحظه ای درنگمردم و بعد زنگ را فشار دادم . صدای آمرانه ی مردی آمد که : بله ؟
با دستپاچگی گفتم باز کنید
شاسی اف اف را زدند و در باز شد اما کسی نیامد . مجددا زنگ زدم . باز هم همان صدا را شنیدم که گفت : بله ؟
گفتم : لطف کنید بیایید دم در .
بعد از چند لحظه اورا که دوان دوان از پله ها سرازیر می شد دیدم . با دیدن من و سینی که در دستم بود لبخندی زد و گفت: ببخشید منتظرتان گذاشتم ، فکر کردم مادرم است .
گفتم : اشکالی ندارد و بعد سینی را تعارفش کردم . کاسه ی آش را برداشت و نگاهی به من انداخت که موجب خجالتم شد . سرم را به زیر انداختم . تشکر کرد و گفت : لطفا صبر کنید .
آماده ی رفتن بودم اما صبر کردم . او با یک شاخه ی گل برگشت و گفت : لطفا از مادرتان تشکر کنید.خواستم حرکت کنم که گفت : راستی فراموش کردم به شما خیرمقدم بگویم . خانه ی جدیدتان مبارک باشد.
گفتم : متشکر
پرسید : شما همان خانمی هستید که امسال به دبیرستان ما میآید ؟
گفتم : بله
گفت : امیدورام دبیرستان ما مورد توجه شما قرار بگیرد.
باز هم تشکر کردم و او با گفتن سلام برسانید خداحافظی کرد و در را بست .
خانه که آمدم به خاله ام گفتم : همسایه ی با نزاکتی داریم .
نگاهی به گل انداخت و گفت : همینطور است .
گفتم : فکر نمی کردم که مردها هم این کارها را بلد باشند ، با آنکه مرد به ظاهر خشک و خشنی است ، با این کارش ثابت کرد که پشت این قیافه ی عبوس روحیه ای لطیف ورمانتیک دارد .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
برای رساندن آش به همسایه ها شیده هم به کمکم آمد و کار زودتر انجام گرفت .
وقتی آخرین ظرف را می دادیم خانم قدسی را دیدیم که خرید کرده بود و به خانه بازمی گشت .به ما که رسید خسته نباشید گفت وو خطاب به من گفت : انشالله یک روز هم آش پشت پای شما را خواهیم خورد . آن روز خودم آشها را توزیع می کنم .تشکر کردم و با هم به طرف خانه حرکت کردیم . مقابل خانه مان به کاوه برخوردیم و این بار خانم قدسی به طور رسمی من و شیده را به کاوه معرفی نمود و به شوخی گفت :
مینا خانم امسال شاگردت می شود مراقبش باش .
او هم نگاهم کرد و گفت : باعث افتخار من است .اما فکر نمی کنم مینا خانم احتیاجی به مراقبت داشته باشند .
شیده هم به شوخی گفت : منظور مادرتان این است که در دادن نمره به مینا مراقب باشید تا تجدید نشود .
او لبش را به دندان گزید و گفت : این را نفرمایید اینطور که مادرم از مینا خانم تعریف کردند ایشان احتیاج به پارتی ندارند .
شکوه خانم هم حرفش را تایید کرد و سپس از کاوه پرسید : کجا می روی ؟
گفت : جای دوری نمی روم . می روم چیزی بخرم و زود برمی گردم . بعد از ما خداحافظی کرد و با گفتمن موفق باشید رفت.
وقتی قدری از ما دور شد جرات کردم و به جهتی که او می رفت نگاه کردم . موزون و آرام گام برمی داشت .
شیده از خانم قدسی پرسید : پسرانتان هر دو مجردند ؟
او سری به علامت تصدیق تکان داد و با نفس کوتاهی گفت : کامران و کاوه هر دو مجردند ، اما هیچکدام خیال ازدواج ندارند . در صورتی که وقت ازدواج هر دو رسیده .
شیده باز هم پرسید : کامران خان بزرگتر هستند یا آقا کاوه ؟
شکوه خانم خندید و گفت : کامران بزرگتر است ،اما کاوه از نظر اندام درشت تر است . همیشه این طور به نظر می آید که کاوه بزرگتر باشد .
خانم قدسی را به خانه دعوت کردیم اما قبول نکرد و گفت :ممکن است عصری سری به شما بزنم .
داخل خانه که شدیم ، گفتم : مرد پرجذبه ای به نظر می پاید .آدم را می ترساند.
گفت : اما من برخلاف تو اورا مرد جذابی دیدم . او از آن تیپ مردانی است که جذابیت و برازندگی را با هم دارند و جذبه اش مانع از این می شود که دختران خودشان را برای او لوس کنند . این برای شغلی که دارد خیلی مفید است .
گفتم : اما بیچاره شاگردها که مجبور ند هر روز این هیبت را تحمل کنند.
چشم غره ای به من کرد و گفت : تو از دبیری خوشت می آید که دخترها از سرو کولش بالا بروند و اورا مضحکه کنند ؟
از استدلالش رنجیدم و با خود فکر کردم که چرا چنین فکری می کند . اگر دبیری خوشرو و مهربان باشد آیا مورد تمسخر قرار می گیرد ؟ به یاد آوردم که دبیرهای سال گذشته ، هم مهربان بودند و هم خوشرو و هیچ کدامشان هم مورد مضحکه قرار نگرفته بودند .
بحث در این مورد را بی ثمر دیدم و سکوت کردم . با خود گفتم : هرکس سلیقه ی خاص خود را دارد و من نباید عقیده ام را به او تحمیل کنم .
شاخه گل اهدایی را با یک شاخه گل رز زرد دیگر که از باغچه چیدم در گلدان گذاشتم و به اتاقم بردم و پشت پنجره گذاشتم . از پشت دیوار صدای گفتگوآمد. خم شدم و دو مرد جوان را دیدم . یکی از آن دو دیگری را به نام خواند . از شنیدن نام کامران کنجکاو شدم که بدانم کدام یک کامران است . هر دو لاغر بودند و من دنبال مردی می گشتم که درشت اندام باشد. اما هیچ کدام این خصوصیت را نداشتند . یکی کلیدی درآورد و در خانه را باز کرد . از پشت کرکره صورت اورا دیدم . او شبیه مادرش بود و درست مثل او باریک اندام و قدبلند . با خود گفتم : کامران را هم دیدم تنها مانده کتایون .
شیده وارداتاقم شد و گفت : غذا سرد شد .
گفتم آمدم و با هم پایین رفتیم . وقتی مهمانها به استراحت پرداختند من و شیده به اتاق برگشتیم . شیده لب تختم نشست و گفت : من نمی توانم بعد از غذا استراحت کنم و خوابم نمی برد . شبها هم به سختی می خوابم .
اسم خواب مرا به خمیازه انداختو گفتم : من هم به خواب نیمروز عادت ندارم ، وقتی هم خسته باشم خوابم نمی برد . اگر خواب جزو غرایز ما نبود هیچ دوست نداشتم بخوابم ، می دانی شبها وقتی همه خواب می روند دنیا چقدر تماشایی می شود ؟ سکوت است و سکون . . انسان در حالتی خاص قرار می گیرد . یک نوع خلسه یا حالتی ربانی ، نمی دانم ، اما روح و جسم سبک می شود و شکل اشیا تغییر می کند و اگر به من نخندی می گویم که می شود با روح اشیا رابطه برقرار کرد . شبها می نشینم و به آسمان نگاه می کنم . می روم به عالمی که جز زیبایی نیست . خودم را به خدا نزدیک می بینم و حس میکنم که او هم تنها به من نگاه می کند و تنها به حرف من گوش می دهد. با او حرف می زنم و جواب می شنوم .
شیده خندید و گفت : چطور جواب می شنوی ؟
گفتم : با افول یک ستاره یا وزیدن نسیم ، فکر می کنم که این پاسخ اوست که سالها چشم به راه آن بوده ام . وقتی از خستگی چشم هم می گذارم ، با اکراه به خواب می روم .من دنیای شب را بیش از روز دوست دارم .
شیده گفت : من هم شب را دوست دارم ، ولی به این احساس که تو به آن رسیده ای نرسیده ام . تو فکر میکنی در این ساعت که من و تو با هم گفتگو می کنیم مرسده چه می کند ؟
خواستم حالات و روحیات مرسده را مجسم کنم . چشمم را بستم و گفتم : او در این لحظه به ما فکر میکند . مسلما می داند برایش آش پخته ایم . پیش خودش مجسم می کند که من و تو با هم آشها را تقسیم کرده ایم و دلش یک کاسه آش هوس می کند .
بلند خندید وگفت: راستی فکر میکنی در این لحظه این فکر را می کند ؟
با شیطنت گفتم : نه تنها مرسده بلکه فریدون هم دارد به ما فکر می کند . او هم دلش می واهد که یک کاسه آش از دست محبوبش بگیرد و نوش جان کند .
صورتش سرخ شد و گفت : بس کن من مثل تو فکر نمی کنم . آنها الان با دوستانشان توی یک رستوران مجلل نشسته اند و یک غذای تند هندی را نوش جان می کنند و به تنها کسانی که فکر نمی کنند من و تو هستیم .
گفتم : با اینکه عاشق نیستم ،اما فکر می کنم که عشق تورا حسود کرده . تو دلت می خواهد الان کنار آنها بودی و به جای گفت و گو با من با کسی که دوستش داری صحبت می کردی .
آه بلندی کشید و خواست گفته ام را رد کند که پیش دستی کردم و گفتم : دیدی درست گفتم . من هم اگر به جای تو بودم چنین احساسی داشتم . اما دختر خاله ی عزیز ! فکرهای خوب و شیرین فقط مخصوص رویا ست و در حقیقت تو الان کنار من نشسته ای و به صحبتهای دختر خاله ای گوش می کنی که نه دوستش داری و نه طالب مصاحبتش هستی .
چینی بر پیشانیش آمد و دلخوری گفت : این طور صحبت نکن . من همه ی شما را دوست دارم .اگر خواهان صحبت با تو نبودم الان اینجا نبودم . ما هر دو تنهاییم و به قول خودت هر کدام از ما با رویای خودمان زندگی می کنیم . اما یقین دارم که رویایم به حققت می پیوندد و با کسی که دوستش دارم زندگی خواهم کرد .
گفتم : خوش به حالت اما این یک رویا نیست ، ادامه ی حقیقت است . تو و فریدون به هم رسیده اید و بالاخره با هم ازدواج می کنید . اگر من به تو بگویم که در رویاهایم به دنبال کسی می گردم که با من به کره ی ماه سفر کند و در آنجا خانه ای بسازد چه خواهی گفت ؟
گفت : فکر میکنم که تو دختر خیالاتی هستی و آرزویت محال است .
خندیدم و گفتم : بله این یک رویاست و از حقیقت دور است . ولی شاید روزی این رویا به حقیقت بپیوندد و مردم در کره ی ماه زندگی کنند و خانه ای مثل همین خانه برای خودشان بنا کنند .
شیده بلند شد و کرکره را عقب کشید و گفت : وقتی کرکره بسته باشد اتاقت تاریک می شود و آدم خیال میکند که شب شده .
می خواستم دلیل بسته بودن کرکره را بگویم اما پشیمان شدم و سکوت کردم . شیده به بیرون خم شد و ادامه داد : چقدر این خانه با خانه ی قبلی فرق دارد ؛ آنجا توی این ساعت روز نمی توانستی دقیقه ای استراحت کنی ، سروصدای بچه ها و توپ فوتبالی که به پنجره می کوبیدند امکان استراحت رااز انسان سلب می کرد ، اما اینجا نه سرو صدایی هست و نه توپ فوتبالی . حتی عابر هم از این کوچه عبور نمی کند . من هم ککنارش ایستادم و به کوچه خالی نگاه کردم و گفتم : شعر فریدون مشیری را شنیده ای که می گوید :

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ......؟

خندید و گفت : به عقیده ی تو این کوچه عاشقان است ؟
گفتم : نمی دانم چون به عشق برنخورده ام . اما احساس بخصوصی نسبت به این کوچه و پنجره دارم . فکر میکنم جایی یا زمانی قبلا اینها را دیده ام .
گفت : خانه ی قبلیتان هم که پنجره داشت .
گفتم : آره اما منظور من این کوچه و این پنجره است . احساس می کنم قبلا هم در این اتاق زندگی کرده ام و با این پنجره رابطه داشته ام .
شیده گفت : من هم گاهی به چنین احساسی برخوردم . جایی می روم که برای اولین بار است اما یک نوع آشنایی به محل به من دست می دهد و گمان می کنم که قبلا آن را دیده ام و در آن زندگی کرده ام .
گفتم : شاید ما تولد دوباره ای داشته ایم .
چشمانش را تنگ کرد و پرسید : منظورت چیست ؟
گفتم شاید قرنها پیش من وتو به دنیا آمده باشیم و بعد از مرگ روحمان سرگردان بوده و حالا در این قرن در این جسم حلول کرده ، چه می دانی ، من که دلم می خواهد پس از مرگم دوباره به دنیا برگردم ، با همین هیبت و همین شکل .
خندید و گفت : دلت نمی خواهد در شخصیتی دیگر ظاهر شوی ؟ مثلا ملکه ی انگلیس باشی .
گفتم : نه من همین طور دوست دارم . خواست با او شوخی کنم .و کمی بعدبترسانمش .گفتم :
شیده مجسم کن که یک شب وقتی تو توی این اتاق تنها نشسته ای و هیچ کس هم در خانه نیست ، من با لباس خواب سفید در حالی که موهام روی شانه ام ریخته و شمعی در دست دارم از پله ها بیام بالا و تورا صدا کنم ، آن وقت چه می کنی ؟
لبخندی زد و گفت : هیچ ، یک صندلی تعارفت می کنم تا بنشینی .
پرسیدم : تو از روح نمی ترسی ؟
گفت : چرا باید بترسم ؟ چون تو را با همین قیافه که الان هستی خواهم دید .
خندیدم و گفتم : اما معمولا مردم از روح می ترسند و از آن فرار می کنند .
گفت : روح حقیقت ندارد و بیشتر از یم توهم نیست .
گفتم : قول می دهم پس از مرگم ظاهر بشوم و تو حقیقت روح را قبول کنی ، من می خواهم رابطه ام را با تو حفظ کنم . تو هم حاضری این رابطه را حفظ کنی ؟
قاطعانه گفت : نه ، چون خیال مردن ندارم . حرفهای تو نگرانم می کند و احساس ترس می کنم .
خندیدم و گفتم : اما تو چند لحظه ی پیش گفتی از مردن و روح نمی ترسی ، دیدی توهم مثل دیگران هستی ؟
گفت : بله اشتباه کردم . من م از روح می ترسم .
گفتم : متاسفانه من را بگو که می خواستم با تو رابه داشته باشم .
گفت : زمان زنده بودنت این رابطه را حفظ کن ، بقیه اش پیش کشت .
گفتم ک دختر خاله ی عزیز تو مرا مایوس کردی ، نه ، باید با یک نفر دیگر رابطه برقرار کنم .
با تعجب گفت : تو چرا همه اش به این مسایل علاقه نشان می دهی ؟ حیف نیست انسان زندگی و خوبیهای آن را فراموش کند و به مرگ فکر کند ؟ تو هنوز اول جوانیت است و باید برای زندگی برنامه ریزی کنی و رابطی برای ادانه ی زندگی پیدا کنی . دنیا خیلی زیباست . از مرگ فاصله بگیر و به دنیا فکر کن . این به نفع تو است .
گفتم : خیال مردن ندارم و من هم مثل تو دنیا و زندگی را دوست دارم .اما مرگ واقعیت است ، انکار ناپذیر است .
گفت : می دانم که سرانجام هر عمری به مرگ ختم می شود ، اما نمی خواهم به آن فکر کنم .
گفتم : اتفاقا بهتر است که انسان از مرگ غافل نشود . اگر در خلال رویاهایمان به واقعیت مرگ هم فکر کنیم ، کمتر دستخوش غرور و عشق به دنیا می شویم . وقتی بدانیم که مرگی هم هست ، از حرص و آز و طمع دست برمی داریم و یک زندگی ساده را دنبال می کنیم .
شیده در حالی که اتاقم را ترک می کرد گفت : حق با شماست خانم صوفی !
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



}
#6
فصل پنجم

بالاخره انتظار به سر امد و مهر ماه رسید . جلو آینه اونیفورم را امتحان کردم و خودم را برای رفتن به مدرسه آماده نمودم . دلشوره داشتم چون هیچ کس را نمی شناختم . با عجله صبحانه خوردم . پدر هم لباس پوشید و با هم از خانه خارج شدیم . پدر قبلا اتومبیل را سر کوچه آورده بود . وقتی سوار شدیم گفت : اگر هر روز صبح زود بلند شوی می توانم تو را به مدرسه برسانم .
پایین تر دو دختر از داخل کوچه ای خارج شدند که اونیفورمی همرنگ من داشتند . پدر شیشه را پایین کشید و از آنها پرسید : شما هم به دبیرستان نور می روید ؟ آنها پاسخ مثبت دادند .
پدر گفت : سوار شوید شما را می رسانیم ، دختر من هم به همان دبیرستان میرود .
از این که پدرم برایم دوست پیدا کرده بود خجالت کشیدم . اما آنها با خوشرویی دعوت مارا پذیرفتند و سوار شدند . ما با آنها آشنا شدیم . اتفاقا نام یکی از آنها شکوه بود . هر دوی آنها یک سال از من بزرگتر بودند و هر دو هم از شاگردان قدیمی آن دبیرستان بودند. نزدیک دبیرستان پیاده شدیم .آنها پیشنهاد کردند تا دبیرستان را نشانم بدهند . دو بنای قدیمی و نو به وسیله ی یک بالکن کوچک به هم مربوط می شد هر دو ساختمان سه طبقه و در طبقه ی سوم آن سالن اجتماعات و کتابخانه بود که در آن قفل بود ، سالن ورزش در ساختمان قدیمی قرار داشت که به انواع وسایل ورزشی مجهز بود.
راس ساعت هشت صدای زنگ در تمام مدرسه پیچید . به حیاط رفتیم . همه روبه روی پنجره ی دفتر گرد آمده بودند . از حیاط می شد دفتر را دید . خانم مدیر میکروفون را تنظیم کرد و بعد از گفتن خوش آمد ، به نقاطی اشاره کرد و صف کلاسها مشخص شد . آن گاه خانم ناظم پشت میکروفن قرار گرفت و از روی لیست اسامی دانش آموزان را خواند و کلاسها را مشخص نمود . من نیز کلاسم را یافتم و وارد شدم . اتاقی بزرگ و روشن بود . به آخر کلاس رفتم و روی نیمکت آخر نشستم . شاگردان دیگر نیز میزهای دیگر را اشغال کرده بودند . اکثر آنها با هم دوست و همکلاس بودند و با هم صحبت می کردند . چیزی که در اولین برخورد توجهم را جلب کرد ، این بود که اکثر آنها برخلاف مقررات ، هم در قد اونیفورم تغییر داده بودند و هم شکل ظاهرشان شبیه شاگردان مدرسه نبود . موهای آرایش شده و ناخنهای مانیکور کرده مرا به تعجب واداشت . دختری که در کنارم نشسته بود ساکت بود و همچون من به تماشای دیگران نشسته بود . حدس زدم که اوهم تازه وارد باشد . به طرفش برگشتم و پرسیدم : شما هم جدید هستید ؟
نگاهم کرد و گفت : بله
دستم را دراز کردم و گفتم : من مینا افشار هستم و تازه به این مدرسه آمده ام .
دستم را به گرمی فشرد و در حالی که لبخندی گرم لبهایش را از هم می گشود گفت : من هم مریم یگانه هستم . امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم .
کلاس را همهمه فرا گرفته بود ، دخترانی که پس از سه ماه یکدیگر را دیده بودند ، آنقدر گفتنی داشتند که حتی متوجه ورود خانم مدیر نشدند.
یکی از بچه ها برپا داد و همه به احترام ایستادیم.
خانم مدیر نگاهی به ما انداخت و گفت : بنشینید . آن گاه صبر کرد تا کلاس آرام شد .
سپس پرسید : در این کلاس شاگرد جدید هست ؟ مریم و من بلند شدیم . اسمهای ما را پرسید و بعد از معدل سال گذشته ی ما سوال کرد .
گفتم : نوزده .
با گفتن معدل ،همشاگردها به طرف من برگشتند و نگاه کنجکاوشان را به صورتم دوختند .
خانم مدیر گفت : بیا اینجا بایست .
بلند شدم و آنجا که گفته بود ایستادم.تمام چشمها متوجه من بود . احساس خجالت کردم . بدنم از درون می لرزید . سعی می کردم خویشتن داری کنم . برای همین هم نگاهم را به مریم دوختم .
خانم مدیر گفت : از امروز افشار مبصر شما است . اگر شاگردان باهوشی باشید می توانید از استعداد او استفاده کنید ، تادر درسها کمکتان کند . من از صورت افشار می خوانم که دختری است که با کمال میل شما را یاری خواهد داد . قدرش را بدانید و ساعتهای گرامیتان را بیهوده هدر ندهید .
آنگاه رو به من کرد و افزود : با این که جدید هستی و شاگردان را نمی شناسی ، اما اطمینان دارم که از عهده ی کارهای این کلاس برخواهی آمد . بعد از رفتن من لیستی از اسامی شاگردان تهیه کن تا آن را با لیست دفتر کنترل کنم . فکر نمی کنم دیگر جابجایی انجام بگیرد. و با گفتن موفق باشید کلاس را ترک کرد .
من هم طبق دستور عمل کردم و اسامی شاگردان را نوشتم و به دفتر بردم . وقتی از کلاس خارج شدم . دو مرتبه صدای همهمه بلند شد . داخل دفتر اکثر دبیرها نشسته بودند و من ناگهان متوجه آقای قدسی شدم . اوهم نگاهش به من نگاه من گره خورد . لبخند کمرنگی برلب آورد و بلافاصله نگاه خود را به کاغذی که در دست داشت انداخت. خانم مدیر لیست اسامی رااز دستم گرفت و دفتر حضور و غیابی به من داد و گفت : اسم شاگردان را طبق حروف الفبا یادداشت کن . هر روز هم خودت مسئول بردن و اوردن آن به دفتر هستی . در نگاهداری آن کوشش کن .
دفتر را گرفتم و خارج شدم . خوشحال بودم ، برای اینکه هنوز نرسیده بودم مبصر شده ام . به کلاس که بازگشتم هر کدام از بچه ها مشغول کاری بودند . یکی مشغول آرایش موی بغل دستی اش بود و یکی روی تخته سیاه نقاشی می کرد و دو نفر هم دم پنجره ایستاده بودند و با هم گفتگو می کردند .
باکمی عصبانیت گفتم : اینجا چه خبر است ، لطفا ساکت باشید .
یکی از ته کلاس گفت : چه بداخلاق
رنجیدم . دلم نمی خواست اینگونه در موردم فکر کنند .ولی برقراری نظم کمی خشونت لازم بود . روی صندلی نشستم و شاگردان را زیر نظر گرفتم . آنگاه گفتم : بچه ها من بداخلاق و کج خلق نیستم .دلم می خواهد همه با هم دوست باشیم و با صمیمیت در کنار هم درس بخوانیم . اما برای برقراری این صمیمیت لازم است که شما هم نظم کلاس را رعایت کنید و آرامش کلاس را به هم نزنید . بیایید از روز اول با هم عهد ببندیم که کلاس نمونه ای داشته باشیم . وقتی کلاس آرام باشد من هم سعی می کنم کمکتان کنم . کلاس مکان مقدسی است و با آرایشگاه فرق دارد . اگر قرار باشد وقتمان را صرف این جور کارها بکنیم مطمئن باشید که از درس عقب می مانیم . در جواب آن خانمی هم که مرا بداخلاق معرفی کرد ، باید بگویم من خیلی هم خوش اخلاق هستم و این را ثابت خواهم کرد. حالا به عنوان پیشنهاد می خواهم بگویم : اگر مایل باشید با هم مشاعره کنیم .چطور است ؟
صدای بچه ها بلند شد . عده ای موافق و عده ای مخالف بودند. دستم را به علامت سکوت بالا بردم و گفتم : اجباری در میان نیست . هر کس مایل باشد می تواند شرکت کند .
آنگاه بچه ها را به دوگروه تقسیم کردم و مشاعره شروع شد .یکی از بچه ها ، با خوانده توانا بود هر که دانا بود شروع کرد و گروه بعد جواب دادند . تا زنگ به صدا درآمد ، هم شعر خواندیم و هم تفریح کردیم . صدای زنگ که آمد، بچه ها با گفتم "ای وای" خوشحالم کردند فهمیدم که از آن ساعت لذت برده اند .
ساعت دوم دبیر ریاضی به کلاس آمد . او هم برای همشاگردیهایم چهره ای آشنا بود . امابرای من و مریم نه ،او هم سال موفقی را برایمان آرزو کرد و اضافه کرد که سال دشواری را باید بگذرانیم و نصیحتمان کرد که بیشتر وقتمان را صرف درس و کتاب کنیم .اوبا من و یگانه هم آشنا شد و وقتی دانست که من در دبیرستان قبلی شاگرد ممتاز بوده ام ، برایم آرزوی موفقیت کرد . چهره ی مهربان ولحن ملایمش بر دل می نشست . فهمیدم که او از دبیرانی است که شاگردان دوستش دارند و مایلند که هم او دبیر ریاضیشان باقی بماند ومقدمتاً برای یادآوری ، چند نمونه از درسهای سال گذشته را روی تخته نوشت و خودش آنها را حل کرد . این یادآوری ، مارا در فضای جدی کلاس و درس قرار دادو ساعات فراغت را فراموش کردیم . ساعت بعد هم دبیر ادبیات سرکلاسمان امد. اوهم با کلام شیرین خود آینده ای روشن در پیش چشممان مجسم ساخت؛ آینده ای که تنها با تلاش و کوشش حاصل می شد و در آن همه چیز رنگ و جلوه ای زیبا به خود می گرفت . او گفت : شما مادران آینده ی این سرزمین خواهید بود . شما نسبت به نسلهای آینده تعهد دارید . سعی و کوشش شما در فرا گرفتن درس باعث می شود که با دید بهتری دنیا را بشناسید و زندگی بهتری برای فرزندانتان فراهم سازید .
کلمه ی "مادر" و " مادر شدن " سرخی شرم را به گونه های ما آورد و اکثرا سربه زیر انداختیم و با خجالت گوش به نصایح او سپردیم .
زمان مدرسه به پایان رسید ، متوجه شدم کخ روز پرباری را گذرانده ام . هم دوست پیدا کرده بودم و هم به عنوان مبصر کلاس انتخاب شده بودم و دیگر برای اولیای مدرسه چهره ای ناشناخته نبودم .
یک هفته گذشت و من با تمام دبیرها آشنا شدم . آقای قدسی باما درس نداشت . آن طور که از دیگران شنیدم ، اقای قدسی دبیری است جدی و سختگیر و انها چندان دل خوشی از او ندارند . فکر کردم شاید سال آخر با او درس داشته باشم . تصمیم گرفتم که اگر به مشکلی برخردم از او راهنمایی بخواهم .
دفتر حضور و غیاب را برداشتم و به طرف کلاس راه افتادم . در کریدور به آقای قدسی برخوردم ، سلام و صبح بخیر گفتم . گویی اصلا مرا نمی شناسد ، با سردی سلامم را پاسخ گفت و وارد دفتر شد .می خواهم مثل دیگران باور کنم که او در سینه قلبی ندارد .
شب ، هنگامی که به بستر رفتم به او فکر می کردم . تازه چشمم هم رفته بود که دیدم دختری زیبا ، که کمی شبیه خودم بود ، پای تختم ایستاده و با لبخندی معصوم مرا می نگرد. خواستم از جا برخیزم ،اما توان نداشتم . او یک نگاه به من کرد و نگاهی به پنجره ی اتاق آقای قدسی . چند بار مژه برهم زدم ، دیدم در دشتی پراز گلهای اقاقی ، کنار جوی آبی ایستاده ام و نسیم فرح بخشی هم میوزد . آقای قدسی ، قدم زنان از فاصله ای نه چندادن دور به من نزدیک می شد و کتابی را که در دستش بود ، به طرفم گرفت و بعد با لبخند از من دور شد . ان دختر که شاهد و ناظر چنین صحنه ای بود به رویم لبخند زد و سپس برایم دست تکان داد و ناپدید شد . می توانم بگویم که او از پنجره بیرون رفت . وقتی ناپدید شد قوایم را به دست آوردم . از روی تخت بلند شدم و رفتم کنار پنجره ایستادم . کوچه تاریک بود و هیچ کس در آن دیده نمی شد . نگاهم به آسمان افتاد صاف و بی لک بود و ستارگان می درخشیدند . پنجره رابستم و بار دیگر به رختخواب پناه بردم . با خودم گفتم که خواب دیده ام و آنچه اتفاق افتاده در رویا بوده و با این فکر به خواب رفتم . اما خوابی پر از کابوس خواب دیدم که لباس سپیدی برتن دارم و موهایم روی شانه ها ریخته است و شمعی دردست دارم و از پله ها بالا می آیم .بالای پله ها چند آدم ایستاده بودند که صورتشان را نمی دیدم .آنها مرا تا اتاقم همراهی کردند . در میان اتاق تابوتی بود سیاه رنگ ، که من بدون ترس و با آرامش در آن دراز کشیدم و آن انسان های بی سر ، تابوت مرا روی دست بلند کردند و از پنجره خارج شدند . هراسان چشم گشودم ، سپیده زده بود . با خود گفتم :

باید همچون باد گذشت
و چون ستاره مرد .
باید فریادکرد و خالی شد
انتهای راه است
باید به انتها رسید
یکسر خالی شد و چون هوا تکید
باید مرگ را شناخت
و آنرا چون ترانه خواند

هنگام صرف صبحانه ، مادر پرسید چرا رنگت پریده ؟
نخواستم با تعریف خوابم نگرانش کنم . چیزی نگفتم.چون باردیگر پرسید گفتم : چیزی نیست شاید سرما خورده ام . بلند شد و دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت : چقدر سدر است . بهتر است لباس بیشتری بپوشی . می خواهی امروز استراحت کنی و به مدرسه نروی ؟
گفتم : نه ، می روم حالم خوب است . نگران نباشید .
مادر تا کنار در بدرقه ام کرد و سفارش کرد تا مواظب خودم باشم .
وارد خیابان که شدم ، ماشین آقای قدسی از کنارم گذشت و بدون مکث رد شد . ایستگاه اتوبوس خلوت بود . تصمیم گرفتم که راه را با اتوبوس طی کنم و چنین هم کردم. فکر خواب و رویایی که دیده بودم ، آرامم نمی گذاشت و نمی توانستم انرا فراموش کنم . حتی هیاهوی بچه ها هم مرا جذب نکرد .
مریم دستم را گرفت و پرسید : با یک پیراشکی چطوری؟
گفتم : میل ندارم اما با تو تا بوفه می آیم .
کنار بوفه ایستادم و مریم به جای پیراشکی یک چیپس خرید و تعارفم کرد . میلی به خوردن نداشتم رد کردم . جایی ایستاده بودم که می توانستم دبیرها را ببینم . آقای قدسی مشغول نوشیدن چای بود . به خاطرم رسید که اورا در خواب با همین کت و شلوار دیده ام .
مریم پرسید : چرا توی فکری ؟ اتفاقی افتاده ؟
نگاهش کردم وگفتم : نه
گفت : اما صورتت چیز دیگری می گوید . با مادرت مشاجره کردی ؟
که خنده ام گرفت و گفتم : نه ما هیچ وقت باهم دعوا نمی کنیم .
گفت :خوش به حالت .
کنجکاو شدم و پرسیدم : مگر تو مدرت با هم دعوا می کنید ؟
لبخدی زد و گفت : بگو کی دعوا نمی کنیم ؟ من ومادرم مثل کارد و پنیر هستیم ؛ هیچ وقت حرف یکدیگر را درک نکردیم . اوزن سخت گیری است و شکاک . اگر زود برگردم خانه ، شک می کند که چه اتفاقی افتاده که زود آمده ام و اگر کمی دیر کنم بازهم شک می کند که چه اتفاقی افتاده که من دیر کرده ام .
گفتم : این که بد نیست ، خوب تمام مادرها نگران فرزندانشان می شوند.
گفت : می دانم اما نگرانی مادر من عادی نیست . طوری سوال و جواب می کند مثل اینکه می خواهداعترافی از گناهکار بگیرد . گاهی مجبور می شوم برای اینکه سوال و جواب را کوتاه کندبه او دروغ بگویم . خودم از این کار ناراحتم اما چاره ای ندارم . نمی دانی چقدر بد است که مادر به دخترش اطمینان نداشته باشد . من به خاطر این اخلاق مادرم منزوی شده ام و هیچ دوستی ندارم . نه جرات دارم به خانه ی دوستی بروم و نه دوستی جرات دارد به خانه ی ما بیاید
پرسیدم : شما چند خواهر و برادر هستید ؟
گفت : دو خواهر و سه برادر . گاهی آرزو می کردم که ای کاش خدا مرا هم پسر می آفرید و از این اخلاق مادر راحت می شدم .
با صدای زنگ سخنانمان ناتمام ماند و هر دو به کلاس رفتیم .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



}
#7
فصل ششم

باور کردن این موضوع که امشب آقای قدسی همراه خانواده اش به منزل ما می آید مشکل است . اما وقتی چند بار از مادر سوال کردم و جواب مثبت شنیدم ، یقین می کنم که این طور است . بهترین لباسم را می پوشم و مقابل آینه می ایستم و به خود نگاه می کنم . می خواهم در مقابل او برازنده ظاهر شوم و جلب توجه کنم . اگر مرسده بود مراز این کار باز می داشت . تردید کردم و بار دیگر به آینه نگاه کردم . تصویر درون آینه به رویم لبخند می زد . اما عقل کاری که من قصد انجامش را داشتم نمی پسندید .باید تصمیم می گرفتم که چگونه در مقابل او ظاهر شوم . بالاخره به این نتیجه رسیدم که خودم باشم و از جوی که با آن مانوس نیستم دور بمانم . تغییر لباس دادم . بلوز و دامنی ساده پوشیدم و از پله ها به زیر آمدم .آنها تازه آمده بودند و هنوز مشغول احوالپرسی بودند . کامران دستم را به گرمی فشرد و با هم آشنا شدیم . دو برادر هیچ شباهتی به هم نداشتند . کامران باریک اندام است و موهای بوری دارد و شبیه خانم قدسی است . در صورتی که کاوه اندامش درشت است و بیشتر به پدر ششباهت دارد . او کت و شلوار شکلاتی برتن دارد . ولی کامران سپید پوشیده است . من به آشپزخانه رفتم تا چای بیاورم .
هنگام تعارف به کامران ، موهای بلند و مزاحمم وارد فنجان چایش شد . از شرم سرخ شدم و پوزش خواستم . فنجان اورا به آشپزخانه برگرداندم و چای دیگری ریختم . فنجان را از دستم گرفت و با گفتن : متشکرم به سخنان پدرم گوش سپرد .
چشمان کامران میشی است و انگار می خندد. او خیلی زود با پدرم طرح دوستی ریخت و مجلس را گرم کرد . هنوز دقایقی نگذشته بود که با او مانوس شدیم او جوک می گفت و ما می خندیدیم . خجالت وغریبی از بین رفت و من نیز جوکی تعریف کردم . کامران با صدای بلند خندید ، اما کاوه به لبخندی اکتفا کرد ؛ از این کار او عصبانی شدم . چقدر این مرد خشک و منضبط است . پدر از کاوه در مورد کارش پرسید، و پرسید آیا از کار تدریس راضی هستید ؟
کاوه نگاهی گذرا به من کرد و پرسید : این شغل ایده آل من است .
پدر حرف اورا تصدیق کرد و گفت : باید شخص عاشق کارش باشد وگرنه سروکله زدن با آن همه شاگرد مشکل است .
خانم قدسی هم گفت : مشکل که چه عرض کنم ، اعصاب می خواهد . کسانی که وارد این حرفه می شوند باید اعصابی از فولاد داشته باشند ، وگرنه موفق نمی شوند .
آقای قدسی به دنبال سخنان خانمش اضافه کرد : در مقابل از دست دادن اعصاب حقوقی هم نمی گیرند . اگر تدریس خصوصی نباشد گرداندن زندگی برای دبیران مشکل است . من و خانم سالها تدریس کردیم ، اما الان که بازنشست شده ایم چه داریم ؟ هیچ . دولت همیشه خواسته تسهیلاتی برای فرهنگیان قائل شوداز حد حرف تجاوز نکرده . من هم معتقدم که باید عاشق این شغل بود وگرنه تلف کردن عمر است .
مادر گفت : این شغل اجر اخردی هم دارد ، همه ی کارها را که انسان نباید برای مادیات انجام بدهد.
آقای قدسی با ذکر این نکته که ـ انسان برای ارئه کار خوب باید تامین باشد ـحرف مارد را تایید کرد و افزود : وقتی شما نگرانی خاطر داشته باشید ، آیا می توانید کارروزانه را به نحو احسن انجام دهید ؟
مادر گفت نه
آقای قدسی گفت : حرف من هم همین است . همه از یک دبیر توقع دارند که خوب تدریس کند و آموخته های خودش را به فرزندان آنها یاد بدهد . این حق آنهاست ، اما اگر وقتی که روبه رو ی شاگردان قرار می گیرد و می خواهد درس بدهد ، به فکر اجاره خانه باشد نمی تواند حق مطلب را ادا کند . یک دبیر هم مثل دیگران می خواهد از حاصل رنج و زحمتش بهره برداری کند اما چه به دست می آورد ؟ حقوق ناچیزی که کفاف زندگی اش را نمی کند ! معلم وقتی از مدرسه برمی گردد باید استراحت کند تا برای روز دیگر آماده باشد اما وقتی مجبور می شود بعد از مدرسه باز هم درس بدهد و خسته و ناراحت به بستر برود ، آیا روحیه ای برای او میماند که با دل د جانبه کارش ادامه بدهد ؟
پدرم گفت : این مشکل تنها برای قشر فرهنگیان نیست . من هم پس از سالها کار برای دولت مجبور شده ام دوران بازنشستگی راکار کنم تا چرخ زندگی ام بگردد.
کامران اظهار عقیده نمود که : مملکت ما وابسته است و جای رشد و ترقی برای افراد آن نیست .
صحبتها ی آنها کسلم کرد . دوست داشتم به دنیایی بازگردم که ساعتی پیش در آن بودم .
کاوه متوجه کسالتم شد و پرسید : مینا خانم ! از دبیرستان جدید حوشتان آمد ؟
گفتم : بد نیست ، اما فکر میکنم محیط آموزشی دبیرستان قدیمم بهتر بود .
کامران وارد صحبت شد و پرسید : شما امسال دیپلم می گیرید ؟
به جای من مادرم گفت : نه ، سال دیگر دیپلم می گیرد .
کمران پرسید : شما با برادرم کاردارید؟
گفتم : متاسفانه نه . من سعادت نداشتم تا ازمحضر آقای قدسی استفاده کنم .
کامران رو به کاوه کرد و پرسید : چرا ؟
کاوه گفت : هنوز برنامه ها قطعی نیست ؛ ممکن است مثل سال گذشته برای دوره ی اول ریاضی و برای دوره ی دوم ادبیات تدریس کنم . هنوز معلوم نیست .
لحن او کاملا آرام بود . چگونه می شد این دو شخصیت متضاد را یک جا تحمل کرد ؟ کدام را باد باور کنم ، این که او مردی مهربان و رمانتیک است ، و یا این که مردی خشن و مستبد .
کامران پرسید : دوست دارید در آینده چه کاره بشوید ؟
فکر کردم او خانه را با دادگاه عوضی گرفته و گمان می کند کهمن مجرم هستم ؛ مدام سوال می کند .گفتم : طبعا باید دکتر بشوم چون رشته ام طبیعی است . اما دلم می خواهد دبیر ادبیات باشم و از این که این رشته را انتخاب نکردم پشیمانم . اما خوب فرق نمی کند چون به هیچ کدام از آرزوهایم نخواهم رسید .
کامران با تعجب پرسید : چرا فکر می کنید که موفق نمی شوید؟
بدون اراده گفتم : چون آنقدرها عمر نخواهم کرد .
دهان مهمانان از تعجب باز ماند . این حرف مادر و پدرم را تکان داد .
مادر گفت : این چه حرفی است که می زنی ؟
می خواستم بگویم که این حرف بی اراده از دهانم خارج شد .که خانم قدسی خندید و گفت : معمولا دخترها در این سن وسال ذچار این نوع احساس می شوند ؛ در بعضی موارد از زندگی قطع امید می کنند . این دوره زودگذر است و زود هم فراموش می شود . به عقیده ی من این یاس تنهایی دختران جوان است . نداشتن سرگرمی و همصحبت ، جوانان را کسل و اندوهگین می کند . مینا خانم هم باید برای مواقع بیکاری سرگرمی پیدا کنند و با آن خودرا مشغول کنند .
مادر به عنوان تایید افزود حرف شما صحیح است ، مینا تنهاست و خیلی حساس . این دختر از معاشرت گریزان است و تنها به دیوان شعرش دلبستگی دارد . او با من که مادرش هستم کم صحبت می کند و غالبا خودش را در اتاقش حبس می کند . مینا تنها به یک نفر دلبستگی دارد و آن هم مرسده است .با رفتن او بیشتر از همیشه تنها شده و حتی به شیده که دوستش دارد روی خوش نشان نمی دهد .
می خواستم گفته های مادر رارد کنم اما آقای قدسی پیش دستی کرد و پرسید : با این حساب حضور ماراهم اجبارا تحمل کرده اید ؛ این طور نیست ؟
گفتم : ابدا من خوشحالم که شما اینجایید . مادر غلو میکند.
کامران رو به کاوه گفت : شما سوالی مطرح کردید که جز این پاسخی نمی توانست داشته باشد . مینا خانم از ترس فردای مدرسه و کلاس باید هم بگوید که از دیدار ما خوشحال است . اما یقینا بعد از رفتن ما نفس آسوده ای خواهد کشید .
مادر با گفتن : اختیار دارید این چه فرمایشی است به من اشاره کرد تا بار دیگر چای بیاورم.
این بار دقت کردم تا موهایم وارد فنجان نشود وقتی نشستم کاوه گفت : فکر می کنم شما در این دبیرستان هم دوستانی پیدا کرده باشید ، من غالبا شمارابا یکی از دخترخانمها می بینم ؟
گفتم: بله یک دوست پیدا کرده ام ، او هم مثل من جدید است .
شکوه خانم گفت : با او معاشرت کنید و با هم رفت وآمد برقرار کنید . این طوری تنها نمی مانید .
گفتم : دوست من خانواده ی سخت گیری دارد . به او اجازه ی معاشرت نمی دهند . من نمی خواهم گفته های مادرم را نفی کنم اما انقدرها هم که مادر می گوید تنها نیستم ، من تنهایی را دوست دارم واوقات بیکاری ام را هم کتاب می خوانم .آقای قدسی می دانند که حجم کتابهای امسال چقدر زیاد است و فرصتی برای فکر کردن نمی گذارد . از این که به فکر من هستید ممنونم .
می خواستم بحث در این مورد را کوتاه کنم . فکر می کردم با این سخنرانی آخر من وژه ی گفت و گو عوض می شود ، اما متاسفانه چنین نشد و کاوه گفت : شما گفتید که محیط آموزشی مدرسه ی قبلی تان بهتر از این دبیرستان بود ؛ می توانم بپرسم چرا این طور فکر می کنید ؟
گفتم : منظور من شاگردان مدرسه است . توی این دبیرستان برخلاف تعهدی که گرفته شده ف محیط آموزشی بیشتر به سالن مد شباهت دارد و ظاهر دانش آموزان به دانش آموز نمی رود . منظورم این است که در اینت دبیرستان شاگردان به ظاهر خود خیلی اهمیت می دهند و حتیجسارت این را دارند که سر کلاس ناخنهای خودرا مانیکور کنند . در صورتی که آن دبیرستان اینطور نبود . البته چون آن دبیرستان درمحیطی سنتی قرار داشت ، عموما شاگردها ساده به مدرسه می آمدند و از آرایش خبری نبود.آنجا تعهدی از دانش اموزان گرفته نمی شد اما خودشان رعایت می کردند . من فکر می کنم که مدیریت آن جذبه ی کامل را که باید ،ندارد و از حسن اخلاق او سوءاستفاده میشود.
کاوه گفت ک هر دانش آموزی خودش به قوانین احترامبگذارد . رعایت قوانین نشانه ی شخصیت آن دانش آموز است . شما اگر به مواردی برخورد کردید که برخلاف مقررات بود باید گوشزد کنید و انها را راهنمایی کنید . تنها وظیفه ی شما ساکت نگهداشتن کلاس نیست . این امر هم به شما مربوط میشود.
گفتم : تا آن وقت مبصر خشک ومستبد قلمداد شوم ؟
خندید و گفت : شما به عنوان سرپرست کلاس باید جلو بی نظمی و قانون شکنی را بگیرید . اگر امر.ز در مقابل رفتار ناشایست انها ایستادگی نکنید مسلما فردا در کلاس شما خلاف دیگری صورت می گیرد . شما اگر دوست آنها هستید راهنماییشان کنید و اشتباهشان را گوشزد کنید . اگر گوش کردند که چه بهتر ، اگر نه باید دفتر را از وجود این افراد باخبر کنید و مطمئن باشید که مدیریت مدرسه آن را دنبال خواهد کرد .
او درست میگفت ؛ و من می بایست جلو این گونه کارها را می گرفتم .من برای اینکه خشک و بداخلاق قلوداد نشوم اجازه داده بودم تا آنها در سرکلاس آزادانه هرکاری که دلشان می خواهد انجام دهند .
کامران متوجه من شد و با گفتن زیاد فکر نکنید مرا به خود آورد .
آقای قدسی بزرگ هم گفت ک ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است .او با گفتن این ضرب المثل صحبت را به جهت دیگری کشاند و مرا راحت ساخت.
گفت و گوی آنها برسر مشکلات جوانان ادامه پیدا کرد به نظر پدرم مشکلات جوانان از این ناشی می شود که آنها از دین دور افتاده اند و به دلیل عدم شناخت دین دچار مشکل شده اند . پدر کامران هم عامل اقتصادی را به آن اضافه نمود و در نتیجه بی دینی و فقر به عنوان عوامل اصلی مشکلات جوانان شناخته شد و خانم قدسی با خواندن این شعر ( نابرده رنج گنج میسر نمیشود) گفت و گو را پایان داد .
هنگام خداحافظی ، تا نزدیک در بدرقه شان کردیم . آقای قدسی با من همگام بود. آهسته گفت : زندگی زیباست ، زیباترش باید کرد . سعی کنید خزان و پیری و مرگ را کناری بگذارید و به چیزهای خوب فکر کنید . به بهار و گل و سبزه بیندیشید.
گفتم : سعی می کنم ، اما این حرفها بی اختیار گفته شد باور کنید .
تبسمی کرد و گفت: باور می کنم ، من هم مثل مادرتان معتقدم که تنهایی روی شما اثر گذاشته . از خانه بیرون بروید و در جمع دوستانتان آن را فراموش کنید و این نکته را به خاطر بسپارید که همه شما را دوست دارند و به سعادت شما علاقمندند ، من هم دوست شما هستم و برای شما عمری طولانی آرزو می کنم و خواهان سعادت و موفقیت شما هستم .
سخنان آقای قدسی وجودم را گرم کرد ، گفتم : ممنونم و سعی می کنم نصایح شما را به کار ببندم .
با گفتن شب بخیر از یکدیگر جدا شدیم .
پدر کامران هنگام خداحافظی ما را برای پنجشنبه شب دعوت کرد . پدرم خواست دعوت را نپذیرد که خانم قدسی گفت :خواهش می کنم بهانه نیاورید . پنج شنبه دخترم کتایون هم می آید و دلم می خواهد او و مینا با هم آشنا شوند.
پدر دیگر چیزی نگفت و قرار روز پنج شنبه گذاشته شد.
وقتی به اتاقم رفتم ، همزمان چراغ هر دو اتاق روشن شد . نشستم و کمی مطالعه کردم .فکر می کنم او هم همین کاررا می کرد . با اعلان ساعت دوازده هر دو چراغ هایمان را خاموش کردیم و به بستر رفتیم .
صبح برای برداشتن دفتر حضور و غیاب پا به دفتر گذاشتم . او آمده بود و داشت با یکی از دبیران صحبت می کرد . با دیدن او دلگرم شدم . نمی دانم چرا دیدن او به من آرامش می دهد . دفتر را برداشتم و به طرف کلاس ره افتادم . به این موضوع فکر می کردم که چطور انسان می تواند هم با فذمولهای ریاضی سروکار داشته باشد و هم از شعر و غزل بگوید ؟ آن گاه خیام را به یاد آوردم که هم در ریاضی صاحب نظر بود و هم در شعر.
با ورود به کلاس ، گفته های آقای قدسی را به یادم آمد . دوتا از شاگردان مشغول آرایش موی خود بودند .
با صدای بلند گفتم : اینجا چه خبر است ؟ اینجا کلاس است یا آرایشگاه ؟ شما از اخلاق من سوءاستفاده می کنید و هر کاری که دلتان می خواهد می کنید . لطفا بروید بنشینید و این بار آخر بلشد . اگر بار دیگر ببینم که در کلاس ، یا سر درست می کنید و یا ناخن مانیکور می کنید ، چشم پوشی نمی کنم و اسمتان را به دفتر می دهم . حالا دیگر خود دانید.
از لحن پرخاشگرانه ی من آن دو سر به زیر انداختند و سرجایشان نشستند . کلاس را سکوت فرا گرفته بود . من هم دفتر را روی میز گذاشتم و به پاک کردن تخته مشغول شدم . با ورود دبیر ریاضی می خواستم برجایم بنشینم که گفت : لطفا این تمرینها را برای بچه ها حل کنید .
پس از پایان حل مسئله ها اجازه گرفتم تا برای شستن دستم کلاس را ترک کنم . شیرهای آب کنار حیاط قرار داشتند . باران ملایمی شروع به باریدن کرده بود . دستم را شستم و بوی خاک باران خورده را با نفس عمیقی بالا کشیدم . سر به آسمان بلند کرده بودم که در همان حال چشمم به پنجره ی طبقه ی بالا افتاد و دیدم که آقای قدسی از پشت شیشه مرا می نگرد . سرم را به علامت سلام تکان دادم و به همان طریق نیز جواب شنیدم .
زنگ که به صدا در آمد ، با مریم به حیاط رفتیم و از بوفه ی مدرسه هر کدام برای خود چیپس خریدیم . مریم دلش می خواست به کلاس باز گردیم ، اما من مخالفت کردم و به میله ی تور والیبال تکیه دادم . دلم نمی خواست از منظره ی ریزش باران بر برگهای زرد پاییزی چشم بپوشم . صدای برخورد باران بر برگهای خشک را دوست داشتم و لذت می بردم .برگی را برداشتم و به سرخی و زردی آن نگاه کردم .
مریم گفت : سرما می خوری ؟
گفتم : مهم نیست ، دلم می خواهد این هوا رابو کنم .ببین چه منظره ی زیبایی است .
گفت : می بینم ، اما جز من و تو هیچ کس در حیاط نیست . موهایمان کاملا خیس شده . بیا به کلاس برگردیم .
دستم را برا ی گرفتن باران دراز کرده بودم و صورتم را رو به آسمان گرفته بودم . قطرات ریز باران صورتم را می شست .
مریم بازویم را گرفت و به طرف کلاس کشید . چشمم به دفتر افتاد و اورا دیدم که مشغول نوشیدن چای بود.
هوس چای کردم . به مریم گفتم : ای کاش یک فنجان چای داشتم . او هم نگاهش به دفتر افتاد و همچنان که مرا با خود می کشید گفت : ما به جای چای باران خوردیم بیا برویم .
در درونم آتشی برپا بود که حتی قطرات باران هم از حرارت آن نمی کاست . موهایمان کاملا خیس شده بود .گامهایم سست و بی حس بودند و این ازشتاب مریم می کاست . وقتی وارد کوریدور شدیم ، مریم زودتر از من وارد کلاس شد .
"خانم افشار " در آستانه ی در کلاس صدای او را شنیدم که نامم را گفت .
به طرفش برگشتم و رو به رویش ایستادم .
گفت : توی این هوای بارانی قدم زدن عاقلانه نبود .
گفتم : می دانم ، اما خواستم با خورشید لج کنم .
با ناباوری پرسید : چرا با خورشید ؟
گفتم : چون وقتی خورشید می تابد همه جا می گیرند ، مثل اینکه تنها خورشید است که به زندگی حیات می بخشد . در صورتی که خورشید بدون بارام می میرد. وقتی باران می بارد ، مردم از آن می گریزند ، از باروری فرار می کنند . مگر نه این است که باران رحمت الهی است ؟ پس چرا باید از رحمت خدا؟
بعضی از بچه ها با کنجکاتوی نگاهمان می کردند
پرسید : از خورشید بیزاری ؟
ـ نه اما هوای بارانی را بیشتر دوست دارم .
یک پایش را روی پله گذاشت و باز هم پرسید : و حتما پاییز را بیشتر از بهار دوست داری ؟
سرم را به زیر انداختم و گفتم : بله
گفت : به هر حال مواظب باشید سرما نخورید .
این را گفت و از پله ها بالا رفت . من هم خوشحال پا به کلاس گذاشتم . دیگر احساس غم و اندوه نمی کردم و التهابم فرونشسته بود .
مریم برق شادی را درچشمم دید و پرسید : چطور شد که یکباره خوشحال شدی ؟
گفتم : هیچ ؛ باران غم و اندوه را شست و با خود برد .
با ورود دبیر زبان حرفهای ما ناتمام ماند .
درس شروع شد
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



}
#8
فصل هفتم

دو ماه از رفتم مرسده گذشته و در این مدت اودو بار تلفن کرده . با رسیدن اولین نامه اش خوشحال شدم . نوشته بود :

سلام به خوبان و عزیزان از جان بهترم . پیش از هرگونه سخنی عذرخواهی ام را برای تاخیر در نوشتن نامه بپذیرید . همان طور که تلفنی هم گفتم ، کارم در اینجا با کمی اشکال روبه رو شد که به خواست خدا برطرف گردید و اینک همه چیز مرتب ایت و من با خیال آسوده نامه می نویسم . مینا باید پوزشم را برای شکستن عهدمان بپذیرد. حالا با اجازه می روم سر اصل مطلب .
من و فریدون صحیح و سالم به هندوستان وارد شدیم و با استقبال دو تن از دوستانش روبه رو گشتیم . همه به آپارتمان فریدون رفتیم . آپارتمان کوچک و زیبایی دارد ؛همان شبانه با چند تن از دوستان فریدون آشنا شدم که یکی از آنها استاد دانشگاه خودمان است و ادبیات فارسی تدریس می کند . جای مینا خالی او مردی بااحساس و ادب دوست است . اصل و نسبش هندی است اما فارسی را به خوبی خودمان صحبت می کند . فردای آن روز به اتفاق او به تماشای شهر رفتیم . جای همه ی شما خالی ، از تاج محل هم دیدن کردیم . توصیف هندوستان در این نامه نمی گنجد. همین قدر بگویم که در تاج محل جای همگی تان ، مخصوصا مینا را خالی کردم . آرامگاه بسیار زیبایی است . از آنجا به چند فروشگاه سرزدیم و ناهار را هم جای شما خالی در یک رستوران خوردیم . غذای تندی بود و من نیمه تمام آن را رها کردم . مینا جان ! من خیال خرید دو دست لباس ساری را دارم ، که انشالله وقتی بهار آمدم با خود می آورم . فریدون مخالف ولخرجی است ، اما من تصمیم گرفته ام که آن را برای خودمان بخرم و خواهم خرید .
پدر و مادر عزیزم ! شما را هم فراموش نکرده ام . هر چند می دانم تنها آرزوی شما موفقیت فرزندانتان است ، اما از شما خواهش که مارا دعا کنید ؛ چون به دعای شما و مادر نیازمندیم . فراموش کردم که حاتان را بپرسم . دختر فراموشکارتان را ببخشید . امیدوارم که همگی تان در پناه خداوند منان صحیح و سالم باشید و اوقاتتان را به خوبی بگذرانید . دلم برای همگیتان تنگ شده . فریدون هم سلام می رساند . گمان می کنم نامه ی او همزمانبا نامه ی من به دستتان برسد . به دوستان و آشنایان مخصوصا خاله و شیده سلام برسانید . نامه به درازا کشیده شد مرا ببخشید. مینا! از من یاد بگیر و تو هم نامه ای این چنین طولانی بنویس . از راه دور همگی شما را می بوسم . کسی که در همه حال به یاد شماست مرسده . جواب فوری فوری


در زیر نامه نوشته بود :

مینا تمام وقایع مدرسه ات را برایم بنویس . پنجره را هم فراموش نکن .


بعد از خواندن نامه ، مادر اشکهایش را پاک کرد و پرسید : منظور از پنجره چیست ؟
خندیدم و گفتم : چیزی نیست رمزی است میان من و مرسده
مادر ادامه داد : از همین حالا می توان او را با لباس سفید پزشکی مجسم کرد چه خوب شد که موفق شد. امیدوارم توهم روزی به آرزویت برسی . همان لحظه کلامش به دلمنشست و یاس و ناامیدی را فراموش کردم .
مادر گفت : اگر وقت داری زودتر جواب نامه اش را بنویس تا چشم انتظار نماند . برایش بنویس که حال همگی ما خوب است و برای آنها دعا میکنیم .
گفتم : بهتر نیست خودتان بویسید ؟
بار دیگر اشک از دیدگانش جاری شد و گفت : توان نوشتن ندارم . می ترسم نامه ام احساساتی بشود و اورا ناراحت کند . تواز طرف من و پدرت بنویس .
قبول کردم و برای نوشتن نامه به اتاقم رفتم و کاغذ و قلم برداشتم و نوشتم :


سلام برتو ویگانه برادرم . امیدوارم که حاتان خوب باشد و ترم را با موفقیت به پایان برسانید . هنگام نوشتن این نامه یاد روز وداعمان افتادم . چه دردناک بود آخرین وداع و چه غمگین بود آسمان . قطرات باران همزمان با اشکهای ما فرو می ریخت. میگریستیم ، هم ما و هم آسمان . از اشک جوی باریکی در پهنه ی صورتمان جاری بود و هنگام بیان خداحافظ به رود تبدیل شدند . آن زمان که رفتی ، زمان دوید و رفت . اما از کوچه ی ما گذر نکرد و ما هنوز چشم براه شما هستیم . به امید روزی که سربلند و شادمان برگردید.
از کجا آغاز کنم ؟ از روز اول مدرسه ، بله ؛ از آن روز شروع می کنم . روزی که دری از روشنایی برمن گشوده شد . در یک صبح ابری عازم مدرسه شدم و در میان راه در برایم دوست پیدا کرد . تعجب مکن ، آنها دو دختر بودند که در همان دبیرستان درس می خواندند . با آن دو وارد مدرسه شدم . مدرسه ام که باید خانه ی دوم من باشد . همه جا تمیز و پاک بودو ساختمان جدید به ساختمان قدیم آن سلام می کرد و پل دوستی شان را محکم حفظ می کردند . کلاس من روشن است پنجره ای رو به خورشید دارد . من غریب بودم و تنها در کنارم دختری نشسته بود همچون من گمنام
در هیاهوی بچه ها تنها من و او ساکت بودیم که ساکت و خموش بودیم . یکی می باید این سکوت را می شکست . من با گفتن ( شما هم جدید هستید ) این سکوت راشکستم . وقتی دستهایمان برای دوستی در هم فشرده شد نه من و نه او دیگر تنها نبودیم . نامش مریم است و صورتی به زیبایی مریم عذرا دارد . با ورود قافله سالار سکوت حاکم شد . از میان جمع قزعه به نام من افتاد . مبصر شدم . چه بنویسم که چه جایی است ؟ هم بزرگ و هم با شکوه و هم به اندازه ی یک قافله شاگرد دارد . هر روز صبح تا غروب به درس مشغولم . حجم درس سنگین است . خودت که می دانی . شیده و خاله هم حالشان خوب است ، اما برای شیده چشم به راهی سخت است .
میرسیم به من و کوچه . من و پنجره . می خواهم با تو صادق باشم .پس باور کن که وقتی شب ، کوچه سوت و کور می شود ، روشنایی یک پنجره به آن حیات می بخشد . باور کن که خطوط پاییز روی کرکره ام بوی بهار میگیرند . باور کن که حتی از پشت پنجره ی بسته هم می توان زندگی را احساس کرد ، می توان شب را دید و با آن راز و نیاز کرد . پنجره ی روبه رو متعلق به دبیری است که می اموزد و در وجودش تنها جوهر آموختن جریان دارد . او از دنیای رویایی من فرسنگها فاصله دارد . خیالت راحت شد ؟ می دانم که خواهی گفت : تو هنوز بچه ای . شاید هم حق با تو باشد و من هنوز کامل نشده ام. او امسال دبیر من نیست . آیا بدشانسی از این بدتر هم می شود ؟ شوخی کردم عصبانی نشو .
شیده بیشتر از آن زمان که شما اینجا بودید به دیدنمام می آید و برای مادر مصاحب خوبی شده است . فکر می کنم تا حدودی جای خالی تورا پر کرده باشد . اغلب شبها آقای قدسی به دیدن پدر می آید و ساعتی با هم گفت و گو می کنند . (البته آقای قدسی بزرگ ) خیال بد نکن . رویهمرفته همه چیز خوب و مرتب است و من به قولی که در مورد درسهایم به تو داده ام وفا دارم . از لباس ساری ات متشکرم ، اما من هم مثل فریدون معتقدم که پولهایت را خرج نکن ، چون به آن احتیاج پیدا می کنی . نامه ی من هم طولانی شد و دیگر کاغذ جای سفید ندارد ، حالا راضی شدی ؟ پدر و مادر سلام میرسانند و می گویندمواظب خودتان باشید . از راه دور شما را می بوسم و منتظر نامه ی شما هستم .


مینا

نامه تمام شد بردم پایین که به مادر نشان بدهم ، او در آشپزخانه سرگرم بود . گفت برایش بخوانم . نامه را سانسور کرده یرای مادر خواندم . هرگاه مکث می کردم اخمهایش در هم می رفت و می پرسید : چطور نوشتی که حتی خودت هم نمی توانی بخوانی .
لبخند زدم و گفتم : امامرسده می تواند بخواند ، نگران نباشید .
نامه که تمام شد ، مادر گفت : کاشکی می نوشتی اگر چیزی احتیاج دارد بنویسد و یا تلفن کند .
گفتم : : او دختر عاقلی است و خودش این را می دانمد .
گفت : این همه کاغذ سیاه کردی ، فقط چند خطش را برایم خواندی .مگر چه نوشتی که نمی خواهی من بدانم ؟
گفتم : از مدرسه ام نوشته ام اگر باور ندارید خودتان بخوانید .
نامه را بطرفش گرفتم آن را نگرفت و گفت : دلم نمی خواهد برایش از ان قطعات غم آور بنویسی.
گفتم : می دان مادر مطمئن باشید چیزی نمی نویسم که باعث نگرانی بشود.
سری تکان داد و دیگر چیزی نگفت .
صبح پیش از رفتن به مدرسه نامه را پست کردم . اصلا حوصله ی مدرسه را نداشتم . دو روز بود که باران به طور متوالی می بارید . احساس می کردم به آخر دنیا نزدیک شده ام . از یکنواختی زندگی بیزار شده ام ، چقدر باید این راه را بروم و بازگردم ؟
مادر پرسیده بود : مگر خیال رفتن نداری ؟
گفته بودم : چرا ، اما فکر می کنم که حالم خوش نیست .
دستش را روی پیشانی ام گذاشته بود و گفته بود : تب که نداری ، ممکن است سرماخورده باشی .
ـ سرما نخورده ام این هوا غمگینم کرده .
و او در حالی که می خندید گفته بود : اما تو عاشق هوای ابری و بارانی هستی . حالا چطور شده که از این هوا شکوه می کنی ؟
گفته بودم : من نم نم باران را دوست دارم نه بارش تند آنرا . اما این باران یکریز می بارد و خستهام کرده .
و او درحالی که اتاقم را ترک می کرد گفته بود : به هر حال اگر می دانی که حالت خوش نیست توی رختخواب بمان تا غذای ساده ای برایت درست کنم .
حوصله ی خانه ماندن را نداشتم . به همین دلیل لباس پوشیدم و عازم شدم .
هنگامی که به مدرسه رسیدم مریم رو به روی در به انتظار ایستاده بود . با چترش جلو دوید و پرسید :چرا امروز دیر کردی ؟
گفتم : حالم خوش نیست .
نگاهی به صورتم انداخت و گفت : رنگت پریده ، شاید سرما خورده ای .
گفتم :مادرم هم همین عقیده را داشت . شاید هر دو درست فهمیده باشید . می شود خواهش کنم که امروز تو کلاس را اداره کنی ؟
قبول کرد و هر دو روانه ی کلاس شدیم .
مریم به دفتر رفت و دفتر حضور و غیاب را آورد . بچه ها متوجه شدند که حالم خوب نیست و مریم کارهایم را انجام می دهد . سرجایم نشستم و سرم را روی میز گذاشتم .سرم منگ شده بود و شقیقه هایم به تندی می زد . بچه ها بی توجه به ناراحتی من شلوغ می کردند و همهمه برپا کرده بودند .
ناگهان صداها خاموش شد . تا سر بلند کردم آقای قدسی را درکه در آستانه ی درکلاس ایستاده بود دیدم . وارد شد و به بچه هایی که به احترامش ایستاده بودند گفت : بفرمایید .
بچه ها آن قدر بی صدا نشسته بودند که گویی هنوز ایستاده اند . بیماری را فراموشم شد و دچار شوک شدم . آقای قدسی به طرف تخته سیاه برگشت و گفت : مبصر ؟ از جا پریدم و گفتم ؟ بله ؟
نگاهش را به من دوخت و پرسید : این ساعت چه دارید ؟
آب دهانم را فرو دادم و خواستم بگویم ، اما یکی از بچه ها پیش دستی کرد و گفت : تاریخ ادبیات .
تگاه غضب آلودش را به او انداخت و گفت : از شما سوال نکردم .
بیچاره از شرمندگی سر به زیر انداخت .
من متحیر به او نگاه می کردم که او بار دیگر نگاهش را به من دوخت و گفت : لطف کنید در هرجلسه درس مربوطه را روی تخته سیاه بنویسید .
گفتم : بسیار خوب
اشاره کرد تا بنشینم و سپس از یکی از دختران ردیف اول پرسید : تا کجای کتاب را خوانده اید ؟ فروغی ، دختری که از او سوال شده بود کتاب را گشود و صفحه ی مربوطه را آورد . آقای قدسی بار دیگر پرسید : باید پرسیده شود یا این که باید درس داده شود ؟
فروغی گفت : این جلسه باید درس جدید داده می شد . آقای قدسی رو به همه کرد و گفت : پس توجه کنید .
شروع کرد . می توانستم درک کنم که بچه ها تا چه اندازه ناراحت بودند . دبیر قبلی ادبیات خانمی بود زیبا و خوشرو که بچه ها دوستش داشتند کلاسش هم خسته کننده نبود .

هنگام درس دادن آقای قدسی ، سکوت مطلق برکلاس حاکم بود و تنها صدای او به گوش می رسید . آقای قدسی کلمات را خیلی رسا و فصیح ادا می کرد و به گفته های کتاب نیز مطالبی می افزود . درس را که داد ، برای آنکه بداند دانش آموزان درس گذشته را خوب یاد گرفته اند یا نه ، از دو نفر سوال کرد و هر دوی آنها به علت هول شدن نتوانستند به خوبی از عهده ی سوالات برآیند و ناراضی نشستند .همان طور که قدم می زد به طرف آخر کلاس می آمد .
گفت : از امروز دروس ادبیات شما بر عهده ی من گذاشته شده . ما طبق برنامه ی قبلی عمل می کنیم و پیش می رویم . اگر سوالی هست بپرسید ؟
بچه ها به هم نگاه کردند و هیچ کدام سوالی مطرح نکردند .
آقای قدسی در حین امدن به آخر کلاس یک یک دانش اموزان را از نظر گذرانید .انتهای کلاس نزدیک میز من پشت به پنجره ایستاد . دستهایش را از پشت قفل کرد و نگاهی به میز ما انداخت و به مریم نگریست و پرسید : شما جدید هستید ؟
ترس شاگردان در مریم هم اثر گذاشت . او بلند شد ودر حالی که صورتش سرخ شده بود جواب داد : بله .
او سوال دیگری نکرد و با گفتن : بفرمایید . میز ما را ترک کرد .و سر جایش نشست .
سپس فروغی را مخاطب قرار داد و پرسید : هنوز هم مثل گذشته با احساس انشا می نویسی ؟
فروغی سر به زیر انداخت و گفت : بله .
آقای قدسی گفت: زنگ انشا یادت باشد که اول تو انشا بخوانی . بگو ببینم موضوع انشا را به یاد داری ؟
فروغی گفت : موضوع انشا مان باران است .
آقای قدسی با خوشحالی گفت :پس باید انشای خوبی نوشته باشی . فراموش نکن ،تو اولین نفری هستی که باید انشا بخوانی .
فروغی با گفتن چشم بار دیگر نشست .
آقای قدسی بلند شد و گفت : همه شما از روش تدریس من مطلع هستید . اما برای اطلاع دانش آموزان جدید باید بگویم روش من این است که در زنگ انشا نوشته ی هر شاگردی نقد می شود . به این صورت که یک نفر انشا می خواند و دیگران باید نقاط ضعف اورا بیان کنند . اگر انتقادی به جا بود از نمره ی نویسنده انشا کم میشود .با یان روش شما مجبور می شوید که در نوشتن دقت کنید و اصول و قواعد نوشتن را یاد بگیرید . در نوشتن به نکات زیر توجه کنید :
از مقدمه زیبا استفاده کنید .
جمله بندی ها باید درست و کامل باشد .
در به کارگیری فعلها دقت کنید و از چهارچوب مطلب خارج نشوید و در آخر نتیجهرا بیان کنید .
تمام نمرات کلاسی در امتحانات موثر خواهد بود . متوجه شدید ؟
عده ای از بچه ها یک صدا گفتند بله .و او ادامه داد : کم بنویسید ، اما خوب و پرمحتوی بنویسید.
با صدای زنگ آقای قدسی گفت موفق باشید وکلاس را ترک کرد .
بچه ها نفس راحتی کشیدند و گفتند : آخیش راحت شدیم . اما یکی از بچه ها با صدای بلند گفت : کجا راحت شدیم ؟تازه اول بدبختی است . فراموش کردید پارسال چقدر از دست آقای قدسی زجر کشیدیم ؟ از جلسه ی آینده نمره های صفر است که وارد دفترمان می شود.
فروغی به دفاع از آقای قدسی پرداخت و گفت : اما من خوشحالم که او دبیرمان شد .آقای قدسی می خواهد ما با درک کامل نه به طور سرسری درس یاد بگیریم . کجای این بد است ؟
همان شاگرد به طرف فروغی برگشت و گفت : اگر من هم مثل تو ادبیاتم قوی بود از او حمایت می کردم اما بدبختانه اینطور نیستم و باز هم برای اینکه نمره بگیرم ، مجبورمبه کتاب انشا رجوع کنم .
من و مریم این بحث را رها کردیم و از کلاس خارج شدیم .
مریم گفت : اینقدرها هم که بچه ها می گویند وحشتناک و بداخلاق نیست.
خندیدم و گفتم : دوست من فراموش نکن که من و تو تازه وارد هستیم . و تجربه ی بچه ها را نداریم . هرچه باشد آنها با آقای قدسی کار کرده اند و او را بهتر از مامیشناسند . اما باید اعتراف کنم که من با تو هم عقیده ام و او را بداخلاق و خشک نمی دانم . دیدی که با فروغی چه برخوردی کرد . مثل اینکه اورا سالهاست می شناسد .
مریم گفت ک هر دبیری توی درس خودش دنبال شاگردی است کهخوب آن را دک کند . فروغی اگر چه در ریاضیات شاگرد زرنگی نیست ، اما از حق نگذریم ادبیاتش خوب است و به همین دلیل هم آقای قدسی با او خوب است .
با هم به بوفه رفتیم و چیپس خریدیم . هنوز پاکت آن را باز نکرده بودم که از بلندگو صدایم زدند . به دفتر احضار شده بودم . چیپسم را به مریم دادم و گفتم : من می روم ببینم چه خبر است .
مریم تا میانه ی راه با من آمد و در کوریدور از من جدا شد و من به دفتر رفتم .


[size=large]
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
فصل هشتم :

وقتی وارد دفتر شدم آقای قدسی را دیدم که ایستاده بود و به کتابی که در دست داشت نگاه می کرد
به طرف میز خانم مدیر رفتم وگفتم : مرا احضار فرمودید؟
خانم مدیر لبخندی زد و گفت : صدایت کردم تا بگویم که من و آقای قدسی توافق کردیم که مسئولیت کتابخانه را به تو محول کنیم . قبول می کنی ؟
گفتم : هر چه شما بفرمایید .
گفت : پس موافقی. از امروز مسئولیت کتابخانه با تو است و تو مسئول نگهداری کتابها هستی .اگر کتابی مفقود شود و یا پاره تحویل بگیری ، خودت باید جوابگو باشی . وقتی کتاب را تحویل می دهی یادآوری کن که صحیح و سالم و در وقت معین به کتابخانه برگردانند . خودت قبلا با کتاب سروکار داشته ای ؟
گفتم: بله . دبیرستان قبلی هم مسئولیت کتابخانه با من بوده . به این کار واردم .
با خوشحالی گفت : چه بهتر ، پس در این کار بی تجربه نیستی . حالا با آقای قدسی به کتابخانه برو ، بقیه ی کارها راایشان به تو می گویند.
به اتفاق آقای قدسی از دفتر خارج شدیم . آقای قدسی همان کتاب را که در دفتر مطالعه می کرد در دست داشت .در کنار هم از پله ها بالا رفتیم . بچه ها ما رانگاه می کردند. نزدیک سالن سخنرانی ایستادیم و از میان دسته ای کلید یکی را جدا و در سالن را باز کرد . صندلیها با نظو و ترتیب چیده شده بود . چند پوستر و یک نقشه ی بزرگ ایران هم روی دیوار به چشم می خورد . در آخر سالن سن در دیگری بود که آقای قدسی ان را باز کرد و خودش را کنار کشید تا من داخل شوم . روبه رو ،کتابخانه ای نه چندان بزرگ دیدم . دو ردیف میز و صندلی برای مطالعه بیشتر نداشت .
آقای قدسی گفت : کتابخانه ی کوچکی است ، اما کتابهای خوب و آموزنده ای دارد . من از وقتی که کارم را در این دبیرستان شروع کردم مسئولیت کتابخانه را هم برعهده گرفتم و سعی کردم تا آموزنده ترین کتابها را برای مطالعه ی شاگردان گرداوری کنم . بیایید .و نگاه کنید .
قفسه ها به ترتیب شماره گذاری شده بودند و هر قفسه مخصوص یک موضوع بود . کتابهای علوم ـ جغرافیا ـ تاریخ ـ ادبیات کهن و معاصر .
همین طور که مشغول نگاه کردن بودم پرسیدم : این کتابخانه بدون رمان است ؟
به جای جواب پرسید : چه رمانی ؟
گفتم : رمان از نویسندگان بزرگ . من فکر می کنم بچه ها بیش از کتابهای علمی به مشتاق مطالعه رمان باشند .
گفت : این نظر تمام دختران است یا این که فقط نظر شماست ؟
گفتم : همه را نمی دانم ، اما فکر می کنم اغلب طرفدار رمان هستند . .
کمی به فکر فرو رفت و گفت : اما هیچ کس در این مورد حرفی به من نزده .
گفتم : شاید به این علت است که کتابهای علمی را بیشتر اهل تحقیق مطالعه می کنند ، نه قشر جوان و دانش آموز. اگر کتابخانه مجموعه ای ار رمانهای نویسدگان بزرگ هم داشته باشد ، کامل می شود در آن صورت به شما قول می دهم که تعداد کتابخوانهای این مدرسه بیشتر بشود.
تبسمی کرد و گفت : روی پیشنهاد شما فکر می کنم . با یان ابراز عقیده تان متوجه شدم که شما هم در زمره ی خوانندگان رمان هستید ، نه به قول خودتان دانش پژوه .
گفتم : من به هر دو علاقه دارم اما همان طور که فرمودید ، رمان را ترجیح می دهم . می شود سوال کنم چرا من را برای این کار انتخاب کردید؟
پوزخندی زد و گفت : به این دلیل که فروغی هیچ وقت تنها نیست و از مصاحبت و معاشرت با دیگران پرهیز نمیکند . اما شما تنها هستید ، لااقل از مصاحبت کتاب استفاده کنید .
با تمسخر گفتم : شما از حرفهای مادرم طوری برداشت کردید که انگار من انسان نیستم و از آدمها فرار می کنم . اگر دلیل انتخاب من این است ، باید بگویم که شما اشتباه کردید. درست است که من خیلی به مطالعه علاقه دارم ، اما........
سخنم را قطع کرد و گفت : منظور من این نبود ، هدفم این بود که با مطالعه بیشتر ، اطلاعات وسیعتری نسبت به دنیا پیدا کنید و آن را پوچ ندانید .
با تعجب پرسیدم : شما از کجا می دانید که من دنیا را پوچ می دانم ؟
تبسمی کرد و گفت : ان شب که به خانه تان امدیم ، شما روی روزنامه با خط درشت نوشته بودید ـ زندگی پوچ است پت من بی اراده آن را خواندم . حالا می خواهم به شما این فرصت را بهدهم تابا مطالعه ، چشم دلتان را باز کنید و ببینید که دنیا نه پوچ است و نه بیهوده . حالا متوجه منظور من را درک کردید.
گفتم : بله . فهمیدم . اما باید بگویم که من به آن چیزی که نوشتم پای بند نیستم .
با تمسخر گفت : به حرفتان که اعتقاد ندارید ، به نوشته تان هم پای بند نیستید . پس به چه چیز معتقدید؟
سربه زیر انداختم و گفتم : نمی دانم .
با همان لحن گفت : انسان بی اعتقاد گمراه است .
نگاهش کردم و او ادامه داد : باید در زندگی به چیزی معتقد بود . به وجود خدا اعتقاد داری ؟
گفتم : بله .
پرسید : آیا اعتقاد داری که این جهان بی دلیل به وجود نیامده و پس از این دنیا دنیای دیگری هم هست ؟
گفتم : بله ، به قیامت و جهان آخرت معتقدم .
پرسید : آیا اعتقاد داری که فرستادن رسولان الهی برای تکامل و تعالی انسانها بوده تا راه بهتر زندگی کردن را به بشر بیاموزند ؟
گفتم ک بله
خندید و گفت : پس انسان بی اعتقادی نیستی . فقط عمل نداری ، یعنی به آنچه معتقدی عمل نمی کنی . اگر به اعتقادات پای بند باشی ، نمی گویی که دنیا پوچ و بیهوده به وجود آمده است .
گفتم : من ننوشتم که به وجود آمده است . بلکه نوشته بودم پوچ است . چون سرانجام زندگی مرگ است .
صدای زنگ بلند شد و آقای قدسی در حالی که کتاب را در گنجه جا می داد ، گفت : ماباید با هم گفت و گو کنیم و ریشه ی این یاس را پیدا کنیم . و در کتابخاتنه را بست .
با خنده گفتم : شما در انتخاب من به عنوانمسئول کتابخانه اشتباه کردید.
به طرفم برگشت و گفت : برعکس ، من هیچ وقت در انتخابم اشتباه نمی کنم . من با شناخت کامل شما را انتخاب کردم و می دانم که از عهده ی این مسئولیت برخواهید آمد .
بچه ها به کلاس رفته بودند . مریم پرسید :
این همه وقت کجا بودی ؟
گفتم : کتابخانه و از این ساعت من مسئول تحویل کتاب به بچه ها شده ام .
با شوخی گفت : خوب خودت را توی دل خانم مدیر جا کردی . هنوز از گرد راه ترسیده هم مبصر شدی و هم مسئول کتابخانه .
گفتم : به این دلیل است که یک پارتی مهم دارم .
با تعجب به من خیره شد و پرسید : پارتی ات کیست ؟
گفتم : آقای قدسی .
چشمانش گرد شد و و تکرار کرد : آقای قدسی ؟!!
گفتم : بله آقای قدسی . او هم دبیر من است و هم همسایه مان . ما با خانواده اش رفت و آمد داریم .
گفت : شوخی نکن.
گفتم : اتفاقا شوخی نمی کنم و حرفم جدی است .
پرسید : پس چرا زودتر نگفتی که آقای قدسی را می شناسی ؟
گفتم : چون لزومی نداشت ، تا او دبیر ما نشده بود فقط همسایه ی ما بود . اما الان دبیرم هم هست . خانواده ی او گرم و صمیمی هستند ؛ اما رفتار خودش در خانه هم همین طور است که می بینی .از نظر او من یک شاگردم و نه یک آشنا .
خندید و گفت : اصلا تو را نمی شناسد . از انتخابش پیداست . دختر چرا می خواهی به من تفهیم کنی که هیچ احساسی بین شما نیست ؟
گفتم : چون حقیقتا هم هیچ احساسی بین ما نیست .
دستم را گرفت و گفت: قبول می کنم .خواستم شوخی کرده باشم . قیافه و رفتار آقای قدسی طوری نیست که دل دختری را بلرزاند . اگر این جریان در مورد آقای ادیبی بود باور نمی کردم . چرا که او هم خوش قیافه است و هم مهربان .
گفتم : ممکن است من بعدها به درس دادن او علاقه مند بشوم؛ دلم نمی خواهد که تو فکر کنی من .........
حرفم را قطع کرد و گفت : می دانم چه میخواهی بگویی . از جانب من مطمئن باش .خودم در سال گذشته عاشق دبیر شیمی ام بودم. دل بستن من به او نه به دلیل تعلق خاطری بود که نسبت به خود او داشتم ، بلکه به خاطر شیوه ی تدریسش بود.
گفتم : ما که بیش از یک جلسه با او کار نداشتیم . در این جلسه هم که مفتون درس دادنش نشدم . اما بعد را نمی دانم .
مریم خندید و گفت : چنان رعب و وحشتی سر کلاس به وجود امد ! وقتی پرسید شاگرد جدید هستم چیزی نمانده بود که از ترس پس بیفتم .
گفتم : نگاهت می کردم ، به قدری سرخ شده بودی که گفتم الان بیهوش می شوی.
با صدای بلند خندید و گفت : شاید من همروزی مثل تو عاشق او شدم . فردا را چه دیدی؟
گفتم : خواهش می کنم آشنایی ما را بزرگ نکن و از کاه کوه نساز .
گفت : اتفاقا من می خواستم این را به تو بگویم . می خواستم بگویم که کارهای آقای قددسی را بزرگ نکن و روی گفته هایش تفسیر نگذار . این به نفع توست . دبیرها شاگردانشان را کودکانی می بینند نیازمند محبت و نوازش . اگر هر شاگردی فکر کند که دبیرش نظرخاصی نسبت به او دارد ،آموزش و مدرسه معنی خودش را از دست می دهد. تو حتی بدون پارتی هم موفق می شوی . چون شاگرد زرنگی هستی و نظر آنها را به خودت جلب می کنی . نباید فکر کنی که تمام آنها نسبت به تو علاقه ای خاص دارند و محبتشان از روی قصدی است .
خندیدم و گفتم : متشکرم که این یادآوری را کردی . اما می گویم که من هیچ وقت دستخوش احساس نمی شوم و به قول برادرم ـ در سینه ام قلبی ندارم ـ اما می خواهم از تو خواهش کنم مراقبم باشی و اگر دیدی که دستخوش احساس شدم ، به من یادآوری کنی . دلم نمی خواهد حتی یک قدم به طرف سراب بردارم .
پرسید : آن وقت از من نمی رنجی ؟
گفتم : به رنجش من نگاه نکن ، با این که زودرنج و حساس هستم ، اما منطق را هم می پذیرم . تومرا به یاد خواهرم مرسده می اندازی . تو درست مثل او هستی و با این حرفهای دوپهلویت درست مثل او عمل می کنی .
لبخندی از رضایت برلب آورد وگفت : حالا که مثل خواهرت هستم به خودم حق می دهم اشتباهاتت را گوشزد کنم . حالا چه خوشت بیاید چه نیاید .
هر دو خندیدیم .
دبیر طبیعی دیر کرده بود و این غیبت بچه ها را به وجد اورد. قرار بود که این ساعت از درسهای خوانده شده امتحان بگیرد . چون نیامد ، بلند شدم و به جای او نشستم و کلاس را آرام کردم . در کوریدور هیچ کس نبود. به بچه ها گفتم آرام باشند تا من بروم دفتر.
خانم ناظم اطلاع داد که آقای سلیمی نمی آید ، خودت کلاس را اداره کن .
وقتی به کلاس برمیگشتم تصمیم گرفتم که با بچه ها شوخی کنم . به محض ورود به کلاس گفتم : بچه ها ورقه ها روی میز . الان آقای سلیمی می رسد.
بچه ها با گفتن : ای وای .ورقه ها را در آوردند و چشم به در کلاس دوختند . روی صندلی معلم نشسته بودم . دلم نیامد بیش از این بچه ها را در اضطراب باقی بگذارم باقی بگذارم .خندیدم و گفتم : بچه ها راحت باشید ، این ساعت دبیر نداریم .
بچه ها با شنیدن این این مطلب به هوا پریدند و ورقه ها را به پرواز در آوردند . نظم کلاس برهم ریخت . گفتم ک ساکت شلوغ نکنید ، مجبورمی شوم درس بپرسم .آرام بگیرید وفقط مطالعه کنید .
با صدای ضربه ای به در کلاس ، نفس همه بند آمد . گمان کردند که آقای سلیمی وارد می شود . وقتی در راگشودم از دیدن بابای مدرسه نفس راحتی کشیدند و مشغول صحبت شدند.
بابای مدرسه گفت : خانم افشار برود کتابخانه .
گفتم : افشار خودم هستم
گفت : خانم مدیر فرمودند بروید کتابخانه . یکی از کلاسهای ششم دبیر ندارد و شاگردان می خواهند کتاب بخوانند .
با گفتن بسیارخوب بالا رفتم .
بابا در کتابخانه راباز کرده بود . چند نفر پشت میز مشغول مطالعهخ بودند . دو نفر دیگر هم کتابها را برانداز می کردند . با ورود من نگاهشان متوجه من شد . همان کتابی که آن روز در دست آقای قدسی بود را برداشتم و پشت میز نشستم . آیین دوست یابی دیل کارنگی بود.
یکی از دانش آموزان پرسید : شما مسئول کتابخانه شده اید /
گفتم : بله
گفت : به نظر امسال وارد این دبیرستان شده اید ، این طور نیست ؟
بازهم تایید کردم .
یکی دیگر پرسید : شما با خانم مدیر نسبتی دارید ؟
گفتم : نه
پرسید: با آقای قدسی چطور ؟
باز هم گفتم : نه
همان دختر نگاه پرتکبری به من انداخت و در حالی که گوشه ی چشم نازک می کرد پرسید : پس چرا شما را انتخاب کردند؟ یعنی از شما با صلاحیت تر توی این مدرسه پیدا نمی شود .
گفتم : مگر اشکالی دارد که من مسئول باشم .
گفت : اشکالکه چه عرض کنم ، سال پیش این کتابخانه حال و هوای دیگری داشت ، اما امسال سرد و بی روح است .
طعنه اش رافهمیدم ، اما خودم را به نادانی زدم و گفتم : اما شوفاژ کتابخانه روشن است و اینجا هم به قدر کافی گرم است .
بار دیگر پشت چشم نازک کرد و گفت : منظورمن گرمای کتابخانه نبود ، منظورم وجود شماست .
گفتم : هان ، حالا منظورتان را فهمیدم . پس ایراد ازمن است نه از شوفاژ . من نمی دانم که سال گذشته چه کسی مسئول کتابخانه بوده و تمایلی هم ندارم که بدانم ، اما به شما می گویم که امسال من عهده دار این کار شده ام و مجبورید که وجود مرا تحمل کنید ؛ حالا چه سرد و چه گرم .
گفته های آنها عصبانی ام کرده بود . چون یک سال از من بزرگتر بودند به خود حق می دادند که خودشان را خیلی بالاتر از من بدانند و هرگونه دلشان می خواهد با من صحبت کنند و حتی مرا به استهزاء بگیرند .
یکی کتاب را محکم به میز کوبید و گفت : اینجا اسمش کتابخانه است ، اما کتابی که قابل خواندن باشد ندارد .
پرسیدم : شما رمان خوان هستید ؟
نگاهم کرد و پرسید : چطور مگر؟
گفتم : چون جز رمان همه جور کتابی داریم . اگر به رمان علاقه مندید باید بگویم تا چندروز دیگر از این کتابها هم خریداری می شود و در کتابخانه می گذارت=ند . خوشحالی زودگذری در چهره اش دیدم ، اما او خیلی زود ماسک بی تفاوتی برچهره زد و گفت : منظورمن کتاب رمان نبود ، من اکثر این کتابها را خوانده ام . دنبال کتاب جدید هستم .
کتابم را برداشتم و به طرفش گرفتم و گفتم : این کتاب جدید است .
کتاب را گرفت و نگاهی به اسم آن انداخت و با بی میلی رو میز گذاشت و گفت : خارجی است ، من تنویسندگان ایرانی را ترجیح می دهم .
گفتم : اما کتاب آموزنده ای است . در باب دوست پیدا کردن . آن را مطالعه کنید .
گفت : گفتم که نویسندگان ایرانی را ترجیح می دهم .
کتاب ـ شگفتیهای جهان ـ را پیشنهاد کردم . آن را هم رد کرد و پرسید : کی کتابهای تازه می رسد ؟
گفتم : ظرف چند روز آینده . باید آقای قدسی وقت خرید داشته باشند.
پوزخندی زد و پرسید : شما نگفتید چطور شد که به این سمت انتخاب شدید. بچه ها معتقدند که شما یا باید فامیل خانم مدیر باشید و یا نسبتی با آقای قدسی داشته باشید .
گفتم : متاسفانه اعتقاد بچه ها بی اساس است و من هیچ نسبتی با آنها ندارم .
پرسید : خود شما تعجب نکردید که چرا انتخاب شدید و نه یکی دیگر ؟
گفتم : نه تعجب نکردم . چون قبلا هم کتابدار مدرسه ی قبلی بوده ام . فکر کردم ممکن است به همین دلیل انتخاب شده ام .
با تمسخر گفت : اما ما چیزی می دانیم که شما نمی دانید .
گفتم : شما چه میدانید ؟
با همان لحن گفت : تمام بچه ها می دانند که آقای قدسی با شما رابطه ی خانوادگی دارد و نسبت به شما هم محبت دارد و به همین دلیل شما به این سمت انتخاب شدید .
با خشم روی میز کوبیدم و گفتم : به هر دلیل که می خواهید فکر کنید . برایم مهم نیست . شما اینجا امده اید کتاب مطالعه کنید یا از من بازخواست کنید ؟ اگر به این حرفها ادامه دهید ، همه شما را از کتابخانه بیرون می کنم .
ناگهان همه کتابها را رها کردند و در حالی که کتابخانه را ترک می کردند گفتند : حرف حق که عصبانی شدن ندارد .
دلم می خواست تمام کتابها را برسرشان بکوبم . صدای زنگ آمد و هیاهوی بچه ها در حیاط پیچید . با رفتن آنها نفس راحتی کشیدم ، اما آن قدر عصبانی بودم که دلم می خواست عقده ام را بر سرکسی خالی کنم . کتابهای روی میز را برداشتم و سرجایشان گذاشتم . در همین هنگام آقای قدسی وارد شد . در دستش شاهنامه ی فردوسی بود . سلام سردی که کردم موجب حیرتش شد و پرسید : خانم افشار ! حالتان خوب است ؟
بدون این که نگاهش کنم گفتم متشکرم .
نمی خواستم آن هوای خفقان آور را تنفس گفتم : اگر با من کاری ندارید بروم ؟
همچنان متعجب بود . سر تکان داد و گفت : کاری ندارید می توانید بروید .
مسافت کتابخانه تا حیاط را دویدم و از پله ها سرازیر شدم و خود را به حیاط رساندم . مریم مقابل بوفه ایستاده بود و انتظار می کشید . به او که رسیدم نفسم نفسم بند آمده بود. پرسید : چرا دویدی ؟ نمی دانستی آرام راه بیایی که به نفس نفس نیفتی ؟
گفتم : سربهسرم نگذار که خیلی عصبانی هستم . پرسید : چرا ؟ با آقای قدسی مشاجره کردی ؟
لحن نیشدار او بر عصبانیتم افزود . گفتم ک چه غلطی کردم که گفتم من با آقای قدسی آشنایی دارم .
بهت زده نگاهم کردو پرسید : تو چه ات شده ؟ چرا این قدر ناراحت هستی ؟
گفتم : هیچ !
گفت : خواهش می کنم . بگو چه اتفاقی افتاده که این قدر تورا عصبانی کرده .
برایش ماجرا را شرح دادم . دستم را گرفت و گفت : من منظوری نداشتم ، فقط خواستم شوخی کنم ، اگر از حرفم رنجیدی معذرت می خواهم .
گفتم : حرف تو ناراحتم نکرد ، بلکه از این عصبانی هستم که چرا نتوانستم کاری بکنم
پرسید : چه کاری ؟
گفتم : این که تمام کتابها را برسرشان بکوبم و عقده ام را خالی کنم .
خندید و گفت : به جای آنها عقده ات را سر من خالی کردی ؛ حالا آرام شدی ؟
گفتم : چرا بعضی باید به خودشان اجازه بدهند که در مسائلی که به آنها مربوط نمی شود دخالت کنند ؟
گفت : اما به آنها مربوط می شود و حق خود می دانند که بدانند چرا به جای آنها دختری تازه وارد مسئول کتلبخانه شده .
گفتم : من که به اختیار خودم این کار را قبول نکردم . باید شعور داشته باشند و این مکوضوع را درک کنند .
گفت : مسلما می دانند که تو خودت را کاندید نکرده ای . کنجکاوی آنها به این علت است که می خواهند بدانند چه عاملی باعث این کار شده .
گفتم : برفرض هم که می دانستند ، چه نفعی برای آنها دارد؟
گفت : هیچ ، فقط کنجکاویشان ارضا می شود . جلوی کنجکاوی بچه ها را نمی توانی بگیری . از هفته ی آینده امتحانات شروع می شود و بچه ها سرگرم امتحان می شوند و دیگر وقتی برای کنجکاوی برای این مسئله ها باقی نمی ماند . اخمهایت را باز کن و از آفتاب پاییزی لذت ببر.
بار دیگر خونسردیش من را به یاد مرسده انداخت . با خود گفتم : ای کاش من هم مثل این دو تا بودم .با تمام کوششی که کردم ، موفق نشدم برخورد ان دخترها را فراموش کنم و همچنان کینه ی آنها را به دل گرفته بودم و دلم می خواست به گونه ای زخم زبانشان را تلافی کنم .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



}
#10
فصل نهم


زنگ که خورد ، خانم مدیراز بلندگو اعلام کرد : بچه ها همه صف ببندید .
مریم گفت : دیگر چه اتفاقی افتاده ؟
صف ما درست روبه روی دفتر بسته شد و تمام بچه ها می توانستند داخل دفتر راببینند . آقای قدسی سیگار می کشید و فنجان چای هم مقابلش بود . او فارغ از تجمع بچه ها با خانم فصیحی که دبیر زبان بود گفت و گو می کرد . خانم فصیحی را همه یبچه ها دوست داشتند . او موهایی خرمایی داشت که به پوست سفید صورتش زیبایی بیشتری می بخشید . سال گذشته شایعه شده بود که با آقای ادیبی که دبیر ریاضیات سال اول است ، می خواهد ازدواج کند . اما اینن مطلب از حد شایعه تجاوز نکرده بود ؛ هنوز هم آن دو مجرد بودند.
از گفت و گوی آن دو دلم گرفت . به مریم گفتم : زوج خوبی می شوند.
اخمهایش را درهم کشید و گفت : فکر بد نکن ، آن دو فقط با هم همکار هستند.
سخن او با صدای خانم مدیر درهم آمیخت و مریم سکوت کرد تا گفته های اورا بشنویم .
خانم مدیر گفت : شما را جمع کردم تا اطلاع بدهم از فردا مدرسه دو شیفته می شود . به این ترتیب که شمادردو شیفت صبح و بعدازظهر باید به مدرسه بیایید . شاگردانی که خانه شان از مدرسه دور است ، میتوانند غذا همراه بیاورند و در مدرسه بمانند . اما دیگران راس ساعت دو در مدرسه حاضر باشند . زنگ راس ساعت دو می خورد . تغییراتی هم در برنامه ی کلاسها به وجود آمده که مبصرها به دفتر بیایندو این برنامه را تحویل بگیرند . فراموش نکنید به خانواده تان اطلاع بدهید . این دو شیفت شدن مدارس به نفع شماست . می خواهم که شما بهترین استفاده را از این ساعات ببرید و در بالا بردن سطح معلوماتتان بکوشید . حالا بفرمایید سر کلاسهایتان و مبصرها بیایند دفتر .
دانش آموزان به طرف کلاسها به راه افتادند و من به دفتر رفتم . حضور مبصرها با دبیران در دفتر موجب ازدحام شده بود . وقتی وارد شدم ، آقای قدسی سرتاپایم را برانداز کرد و بدون پرسش به تماشا نشست . یکی از مبصرهای کلاس ششم کنارم ایستاده بود و برای آن که زودتر برنامه رااز خانم مدیر بگیرد مرا هل داد. با یان کارش تعادلم بهم خورد و نزدیک بود روی خانم فصیحی پرت شوم . با شرمندگی پوزش خواستم . لبهای زیبایش را گشود و گفت : اشکالی ندارد .
آقای قدسی آن دختر را مخاطب قرار داد و با نام فامیل صدایش کرد و گفت : خانم نیکنام ! مواظب باشید . چرا عجله می کنید ؟
نیکنام به جای عذرخواهی از من از او عذر خواست وئ کمی خود را عقب کشید .
خانم مدیر متوجه شد و اول لیست کلاس مارا بیرون آورد . به دستم داد و گفت : برنامه را روی تخته بنویس تا بچه ها یادداشت کنند .
نگاهی از حق شناسی به آقای قدسی انداختم و لبخندی زد و گفت : افشار لطف کن و از روی لیست روزهایی را که من با کلاس شما کار دارم یادداشت کن و برایم بیاور . با گفتن چشم از دفتر خارج شدم.
کاری که او برایم انجام داد ، خیلی اهمیت داشت وبه شاگردی که خود را از من برتر به حساب می آورده بود ، نشان دادکه حق تقدم با من بوده است و او را ادب کرده بود . پس از نوشتن برنامه روی تخته سیاه ، کاغذی هم برداشتم و ساعات و روزهایی را که آقای قدسی باما کار داشت ، یادداشت کردم و به طرف دفتر رفتم . دبیران از دفتر خارج می شدند . صبرکردم تااوهم خارج شود . هنگامی که آمد به طرفش رفتم و کاغذ را به او دادم . تشکر کرد و به کلاس رفت .
با ورود دبیر تاریخ ، دیگر فرصت نبود تا جریان را برای مریم تعریف کنم . اماهنگام خروج از مدرسه برایش تعریف کردم . دستی روی شانه ام زد و گفت : حالا راحت شدی ؟
گفتم : هم خوشحال شدم و هم راحت . دلم می خواهد که همه ی آنها بدانند یک سال اختلاف نباید موجب غرورشان بشود .
لبخندی زد و گفت : پس سعی کن وقتی خودت هم به کلاس ششم رفتی دچار غرور وخودبزرگ بینی نشوی.
با قاطعیت گفتم : مطمئنم که این طور نمی شوم .
مریم پرسید : نفهمیدی برنامه ی امتحانات را کی می دهند ؟
گفتم : صحبتی از برنامه ی امتحانی نبود . شاید فردا یا پس فردا بدهند . باید خودمان را برای امتحان آماده کنیم .
گفت : من هیچآمادگی ندارم و نمی دانم چرا نمی توانم یک برنامه ی خوب و منظم طرح ریزی کنم .
گفتم : اگر مایل باشی من برنامه ام را برایت می اورم و تو هم طبق برنامه ی من عمل کن .
با خوشحالی پذیرفت و گفت : این لطف تو را فراموش نمی کنم .
گفتم : کاری نکردم که تشکر می کنی خیلی میل داشتم در ریاضیات کمکت کنم ؛ اما متاسفانه خانه هایمان از هم خیلی دور است .
گفت : اگر نزدیک هم بود نمی توانستم بیایم . فراموش کردی که مادرم .......
گفتم : شاید آن موقع من به دیدنت می آمدم .
جلو در مدرسه ایستادیم و او با اندوهی عمیق گفت : فرق نمی کرد . من حتی اجازه ندارم دوستانم را به خانه دعوت کنم . اما به هر حال ممنونم .
دستم را فشرد و حرکت کرد .
شکوه و پری مقابل در ایستاه بودند . هنگامی که از مریم خداحافظی کردم با آنها به راه افتادم . مقداری که رفتیم گفتم : هر دوی شما کلاس ششم هستید ، اما تعجب می کنم که چرا غرور و خودبزرگ بینی در شما وجود ندارد .
متعجب شدند و با هم پرسیدند کچطور مگر ؟
به اختصار ماجرای کتابخانه و دفتر را برایشان تعریف کردم .
پری به شوخی گفت : اگر شاگرد ممتاز نبودی به تو حسادت نمی کردند.
نگاهش کردم . او با همان لحن ادامه داد : تو یک طوری توی کلاس ششم مطرح شده ای که غالبا دبیرها از تو نام می برند و به قول معروف روی تو حساب باز کرده اند . این است که تو باعث حسادت بعضی بچه ها شده ای .
وقتی دید که هنوز هم با تعجب نگاهش می کنم ادامه داد : شاید خودت ندانی ، اما اکثرا می گویند که تو ممکن است تنها شاگرد اول امتحانات نهایی باشی .
گفتم : هنوز یک سال دیگر درس دارم ؛ چطور این پیش بینی را کرده اند ؟
خندید و گفت : سالی که نکوست از بهارش پیداست . جز این است که تو در تمام طول تحصیل شاگرد ممتاز بوده ای ؟
گفتم : بودم ، اما مشخص نیست که این دو سال هم ممتاز باشم. چز من شاگردان زرنگ دیگر هم هستند و در ثانی بر فرض هم ممتاز بشوم . چرا باید مورد حسد کلاس ششمی ها باشم ؟ آنها که زودتر ازمن دیپلم می گیرند .
نگاهی به من انداخت و گفت : می دانیم ؛ اما اکثر دبیرها تورا به عنوان شاگرد درس خوان و نمونه مثال می زنند. همین برای برانگیختن حس حسادت کافی است . اما اگر بخواهیم از بُعد دیگری به این مسئله نگاه کنیم ، به نظر من این یک امر عادی بود که از تو سوال کردند ـ چه کسی تو را برای مسئولیت کتابخانه انتخاب کرده ـ اگر تو خودت هم جای آنها بودی این سوال را می کردی ، اما این که آنها خود را برتر از تو می دانند ، باز هم یک امر عادی است . چون تو از کلاس چهارمی ها بالاتر هستی و کلاس ششمی ها از پنجمی ها . قبول نداری ؟
گفتم : چرا قبول دارم . اما این کار که خودشان را محق بدانند که هر کاری دلشان می خواهد بکنند و برای بالاتر بودن کلاس دیگران را مسخره کنند قبول ندارم .
شکوه حرفم را تایید کرد و گفت : تحقیر انسانها کار درستی نیست . به ظر من خوار و کوچک شمردن دیگران ناشی از عقده های روانی است .من به این معتقدم که درخت هرچه بارش بیشتر باشد سر به زیرتر است . هیچ کدام ار ادبا و فضلا ، با تمام دانششان هرگز خودشان را برتر از دیگران به شمار نیاوردند ، وای به حال ما که هنوز فرمول اکسیژن را بلد نیستیم . به عقیده ی منتو کار خوبی کردی که آنها را سرجایشان نشاندی . ازاین به بعد می فهمند که با چه کسی طرفند و دست از سرت برمی دارند . اگر در مقابل آنها ضعف نشان داده بودی مطمئنا کارشان را تکرار می کردند . انسان باید به کسی احترام بگذارد که احترام پذیر باشد .
پری گفت : من با شدت عمل مخالف نیستم ،اما گاهی وقتها سکوت برنده تر از هر کاردی است . تو در نظر بگیر که اگر یکی از آنها از مجادله دست نمی کشید و کار بگومگو را ادامه می داد ، چه به روزت می امد . مسلما بیش از پیش اعصابت خرد میشد.اما اگر من به جای تو بودم در مقابل اولین سوال آنها با خونسردی میگفتم ـ من جواب سوال شما را نمی دانم ، اگر خیلی مایل به دانستنید ، می توانید از خانم مدیر یا از آقای قدسی بپرسید ؛ مسلما جواب درستی خواهید شنید ـ با یان صحبت محترمانه به آنها می گفتی که فضولی موقوف و خودت را راحت می کردی.
نظرش را پسندیدم و تصمیم گرفتم که اگر بار دیگر با این گونه افراد روبه رو شدم ، همین را بگویم تا هم جوابشان را داده باشم و هم اعصاب خودم را خرد نکرده باشم . خندیدم و گفتم : از راهنماییت ممنونم . از این به بعد می دانم که با آدمهای فضول و خودخواه چگونه برخورد کنم .
دستم را که برای خداحافظی دراز کرده بودم به گرمی فشردند و با گفتم موفق باشی به را خود رفتند .
سوز پاییزی مستقیم به صورتم می خورد و اشکم را درآورده بود .. همزمان با رسیدن من به جلو در خانه ، اتومبیل آقای قدسی هم رسید . من زنگ را فشردم و او هم کلیدانداخت تا در حیاط را برای داخل بردن اتومبیل بگشاید .
سرم را پایین انداحتم تا مجبور نباشم با او گفت و گو کنم . در باز شد ، وارد شدم .
در بدو ورود سکوت و سکون خانه غمگینم کرد . اما وقتی در سالن را باز کردم ، برخورد موجی از هوای گرم خوشحالم کرد و با عجله به طرف آشپزخانه دویدم . از دیدن مادرجون که با مادر گرم گفت و گو بود چنان شادمان شدم که با کلاسور اورا بغل گرفتم و صورتش را غرق بوسه کردم . او بوی محله ی قدیممان را می داد . کنارش نشستم و اورا بو کردم . با بهت نگاهم کرد و پرسید : چرا مرا بو می کشی ؟
گفتم : چون بوی محله مان را می دهی .
خندید و گفت ک اما من این لباس را تازه تن کرده ام
گفتم : وقتی از محل خارج می شدی لباست بو گرفته .
با شوخی بلوزش را بویید و گفت : من که چیزی نمی فهمم .
مادر گفت : مینا عقیده دارد که هیچ کجا مثل محله قدیممان بوی خوش ندارد .
با تمسخر پرسید ک دلت برای جوی پر از لجن تنگ شده ؟
گفتم : هم بوی جوی ، هم بوی برگ توت ، هم بوی ............ چه می دانم بالاخره دلم برای همه چیزش تنگ شده .
خندید و گفت : برای همه جز مادرجون .
صورتش را نوازش کردم و گفتم: و بیشتر از همه مادر جون .
گفت : باور نمی کنم . اگر دلت برای من تنگ شده بود یک سری به ما میزدی ؟
گفتم : آن وقت راضی می شدی که من تجدید بشوم ؟
سرتکان داد و گفت : نه راضی نمی شوم . اما واقعا دلم برایتان تنگ شده بود . از وقتی که مرسده رفت دایم به محمود می گویم که مرا به خانه تان بیاورد . اما نمی شود . تا امروز که گفتم اگز مرا نبری با اتوبوس می روم . قبول کرد و مرا آورد .
گفتم : ای کاش زودتر این محمود آقا را تهدید می کردی و زودتر به دیدنمان می امدی .
گفت : غصه نخور . خودم اینجا را یاد گرفته ام و بار دیگر منتظر محمود نمی شوم که مرا بیاورد . خودم می آیم .
گفتم : ببینیم و تعریف کنیم
مادر پرسید : اول غذا می خوری یا چای ؟
گفتم : یک استکان چای می خورم . امروز از صبح هوس چای کرده بودم . تا شما بریزید من هم لباسم را عوض می کنم .کلاسورم را برداشتم و به طبقه ی بالا رفتم .
از روزی که شیده کرکره را عقب کشیده بود ، به همان صورت باقی مانده بود . پرده ی اتاق آقای قدسی هم کنار بود . کلاسور را روی میز گذاشتم . همین که خواستم لباسم را تغییر بدهم صدای زنگ تلفن بلند شد . گوشی را برداشتم . صدای آقای قدسی توی گوشی پیچید .سلام کردم
او گفت : تلفن کردم تا بگویم که در مورد پیشنهاد شما فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که حق با شماست .
پرسیدم : کدام پیشنهاد ؟
گفت : راجع به رمان . فراموش کردید ؟
گفتم :" هان بله یادم آمد . خیال دارید برای کتابخانه رمان بخرید ؟
گفت : بله و اگر مایل باشید با هم کتابها را انتخاب می کنیم ، چطور است ؟
گفتم : از این بهتر نمی شود . کی باید بریم ؟
گفت : فردا از راه مدرسه . به مادرتان اطلاع بدهید که نگران نشوند . در ضمن برنامه ی پس فردایتان را هم حاضر کنید .
گفتم : بسیار خوب ، تمام کارهایم را ردیف می کنم . نمی دانید چقدر خوشحالم کردید، چون خودم هم تصمیم داشتم چند کتاب بخرم ، اما وقتش را نمی کردم . ممنونم که مرا همراهتان می برید .
خندید و گفت ک چون پیشنهاد از طرف شما بود ، باید انتخاب کتاب هم با شما باشد . پس قرارمان شد فردا بعد از تعطیل شدن مدرسه .
گفتم : بسیار خوب و باز هم متشکرم .
خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت . خوشحالین مضاعف شد . اول آمدن مادرجون و دوم خرید کتاب . وقتی به آشپزخانه برگشتم چایم سرد شده بود . با یک نفس آن را سر کشیدم و پشت میز نشستم .
مادر پرسید : کی بود تلفن کرد ؟
جریان تلفن آقای قدسی را گفتم و برای رفتن به کتابفروشی و خرید کتاب از او اجازه گرفتم . پس از خوردن غذا از مادرجون اجازه گرفتم تا برای حاضر کردن درسهایم به اتاقم بروم .گفت : برو عزیزم ، برو درس تو واجبتر است . من شام اینجا هستم .
گفتم : سعی می کنم درسهایم را زود بخوانم و بیایم پایین .
گفت : عجله نکن ، درس مقدم بر همه چیز است .
شب فرا رسیده بود که با صدای مادر دفتر و کتاب را بستم ، همه یکارهایم را انجام داده بودم و نگرانی نداشتم . وقتی پایین رفتم ، محمود آقا هم رسیده بود . محمود آقا مرا برانداز کرد و گفت : نسبت به چند ماه گذشته چقدر تغییر کرده اید .
گفتم : دوری از دیار پیرم کرده .
خندید و گفت : اتفاقا برعکس جوان بودید جوانتر شدید . آب و هوای این محل به شما ساخته .
مادرجون گفت : اما مینا محل قدیمی را بیشتر دوست دارد ، این طور نیست ؟
به جای من پدر جواب داد که به اینجا هم عادت می کند . خوبی ادمیزاد این است که زود فراموش می کند و به هر چیزی هم زود عادت می کند .
برای کمک به مادر به آشپزخانه رفتم و گفتم ک محمود چقدر ضعیف شده ، این طور نیست ؟
مادر هم گفت : من هم متوجه شدم و به او گفتم .کار زیاد را بهانه کرد و گفت : چون استراحتش کم است .
وقتی میز غذا را می چیدم بار دیگر به محمود نگاه کردم . هاله ای از غم صورتش را پوشانده بود . حتی خنده هایش هم محزون بود . هربا ر که نگاهش به من می افتاد ، رنگ صورتش می پرید و لرزه ای سرتاپایش را می گرفت . آههایی که گاه به گاه از ته سینه می کشید ، مرا به فکر فرو می برد . با خود می گفتم : آیا او عاشق شده ؟ هرگز از مادرجون نپرسیده بودم که چرا تنها یک فرزند دارد . آیا بچه های دیگرش فوت کرده بودند ، یا این که آینهده نگری کرده بودند و به یم فرزند اکتفا کرده بودند . که دلیل دوم با سن و سال او نامعقول به نظر می رسید . محمود هنگام صرف غذا دوبار قاشق از دستش افتاد و من متوجه لرزش دستانش شدم . او قیافه ی عاشق پاک باخته ای را داشت که معشوقش به او بی وفایی کرده باشدو از هجر درتب می سوزد .
.قتی خداحافظی می کردند گفتم : نروید حاجی حاجی مکه .
مادرجون خندید و گفت : دلم می خواهد زود به زود به دیدنتان بیایم . اما اگر حال مرا بدانید این را نمی گویید .
می خواستم از او سوال بکنم که محمود با گفتن ببخشید مزاحمتان شدیم در اتومبیل را گشود و سوار شد .
پس از رفتن آنها به طور یقین گمان کردم که محمود عاشق است . اما عاشق چه کسی را نمی دانستم .
صبح زودتر ازهمیشه از خواب برخاستم و پایین رفتم . مادر پرسید : زود بلند شدی ؟
گفتم : امروز کارم زیاد است .
گفت : بنشین تا صبحانه ات را بیاورم .
گفتم : فراموش نکردید من امروزغذا را در مدرسه می خورم و بعد هم با آقای قدسی برای خرید کتاب می روم . اگر دیر کردم نگران نشوید .
گفت : فراموش نکردم . خواستی بروی کلید خانه را هم همراهت ببر. ممکن است منو پدرت عصری به خانه یخاله ات برویم . ننامه ی سعید رسیده ، میخواهم بدانم چه نوشته .
با گفتم بسیار خوب خودم را آماده ی رفتن کردم .
پدر گفت : اگر صبر کنی من هم صبحانه می خورم و تو را می رسانم .
گفتم : عجله دارم نمی توانم صبر کنم . این را گفتم و از خانه خارج شدم .
دلشوره داشتم و علت آن را نمی دانستم .تمام تکالیفم را انجام داده بودم ، اما باز هم نگران بودم . وقتی به مدرسه رسیدم ، مریم هنوز نیامده بود . در کلاس را گشودم و نفس راحتی کشیدم و فکر کردم که آن همه تعجیل برای چه بود ؟ به کلاس خالی نگاه کردم و با این فکر که خوب شد زود به مدرسه رسیدم خودم را آرام کردم . تخته را پاک کردم و به انتظار رسیدن همشاگردانم نشستم .
دلم می خواست هرچه زودتر آن روز به پایان برسد و من برای خرید کتاب بروم . نگاهی به ساعتم انداختم و با افسوس متوجه شدم که تا پایان مدرسه هنوز خیلی مانده است و باید انتظار بکشم و اگر مرسده بود مرا با این حال میدی ،حتما لب به نصیحت می گشود و پندم می داد تا خودداری کنم و آرام باشم . گویی صدای اورا می شنیدم . نصایح غیبی او آرامم کرد و شور و هیجان را در درونم فرو نشاند . با خود گفتم نباید بگذارم که مریم به اشتیاقم پی ببرد . چون او هم لب به نصیحت خواهد گشود . باید رفتار کودکانه را کنار بگذارم و همچون دختری عاقل با این وسئله برخورد کنم . خرید کتاب نباید تا یان حد ذوق زده ام کند . بالاخره در جدالی که با خود آغاز کرده بودم موفق شدم تا ماسک خونسردی برچهره بزنم و حالت طبیعی به خود بگیرم.
هوا صاف است اما سوز سردی می وزید . از این که در جای گرمی نشسته ام و انتظار می کشم لذت می برم . با ورود چند تن از همشاگردیها خوشحال شدم و به قصد دیدن مریم از کلاس خارج شدم . هنوز کوریدور را ترک نکرده بودم که او آمد و با دیدن من پرسید : چطور شده که امروز زودتر از من رسیده ای ؟
با شوخی گفتم : دلم برایت تنگ شده بود و بیشتر از این طاقت دوری تورا نداشتم .
خندید و گفت : پس خوش به حال من . یک لحظه فکر کردم که تو هم از خانه گریزان شده ای .
گفتم : تو خیلی زندگی را سخت می گیری ، گریز از خانه کار کسی است که امیدی نداشته باشد .
پوزخندی زد و گفت: درست مثل من .
پرسیدم : اگر یک سوال از تو بکنم ناراحت نمی شوی ؟
شانه اش را بالا انداخت و گفت : نه بپرس .
پرسیدم : مادرت ، مادر حقیقی توست ؟
قاه قاه خندید و گفت : آره ، چطور مگر ؟ فکر کردی ممکن است زن پدر موجب ناراحتی من می شود . نه دوست عزیز ، من مادر دارم حقیقی که از هر زن پدری سختگیر تر است . او جسم و روح مرا توی هاون تردیدهایش می ساید و از من دختری کج خلق و عصبانی ساخته .
گفتم : اما تو نه کج خلقی ونه عصبانی . برعکس خیلی خوش اخلاق و مهربانی .
خندید و نگاهم کرد و گفت : برای تو این طور هستم و برای این محیط ، هیچ میدانی که من مدرسه را بهتر از خانه مان دوست دارم ؟ با این که شاگرد زرنگی نیستم و در هر ساعت کلاس کلی دلشوره دارم که مبادا دبیر از من سوالی بکند ، اما ترجیح می دهم که توی مدرسه بمانم و خانه نروم . تو نمی دانی که من توی چه جهنمی زندگی میکنم . وقتی فکر می کنم که تا دو سال دیگر آزادی ام به پایان می رسد و مجبور می شوم از صبح تا شب خانه بمانم و نق نق مادرم را تحمل کنم ، گریه ام می گیرد .
گفتم : اگر نمی خواهی توی خانه بمانی سعی کن توی کنکور قبول شوی و بروی دانشگاه .
نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت : تو هم چه حرفهایی می زنی . من اگر بتوانم با این شرایط دیپلم بگیرم شاهکار کرده ام .
گفتم : می خواهم حرفی بزنم اما می ترسم برنجی .
گفت : نه بگو
گفتم ک تو فکر نمی کنی که ایراد از خودت باشد و شاید تو بیش از حد متوقع هستی ؟
گفت : من که این طور فکر نمی کنم
گفتم : خوب است که انسان گاهی هم با خودش خلوت کند و به خودش فکر کند ، ببیند که چه می خواهد و چه توقعی از دیگران دارد و در مقابل چه می تواند به دیگران بدهد من خودم دختری هستم حساس و زود رنج و توقع دارم که دیگران کاری نکنند که موجب رنجش من بشود . اما در مقابل این توقع می دانم که چه باید بکنم تا آنها این رنجش را به وجود نیاورند . من اگر به وظیفه ام آشنا باشم و طبق آن عمل کنم ، هرگز چیزی باعث تکدر خاطرم نمی شود . می خواهم بگویم شاید خودت باعث و عامل این سخت گیری هستی .
گفت : من دختر وظیفه شناسی هستم و تاآنجا که توانسته ام به وظیفه ام عمل کرده ام . مشکل من این نیست . من و مادرم با هم تفاهم نداریم . اوهیچ وقت احساس من را درک نمی کند
پرسیدم : تو بزرگتر هستی یا خواهرت ؟
گفت : خواهرم ار همه یما کوچکتر است . او امسال پنجم دبستان است . اما با اینکه از کوچک است در کارهای خانه کمک می کند .
پرسیدم : مادرت نسبت به او هم شکاک است ؟
گفت : نه در حد من ؛ فکر می کنم که مادرم در جوانی شکستی داشته و حالا می خواهد تلافی آنرا سر ما در بیاورد .
گفتم : استباه می کنی . اگر هم در جوانی شکستی داشته ، ممکن است که نخواهد شما هم دچار آن شکست بشوید . این فکر معقول تر است .
گفت : شاید حق با تو باشد . اما به نظر من فرق نمی کند چه این ، چه آن . قدر مسلم ما در خانه احساس راحتی نمی کنیم .
گفتم : مادرت می خواهد علاج واقعه را قبل از وقوع بکند . او می ترسد که تو هم دچار اشتباه بشوی و شکست بخوری . البته من نمی دانم که تا چه حد گفته ی تو صحیح است . اما اگر قبول کنیم که برداشت تو از رفتار مادرت درست باشد ، من می گویم که رفتاذ او ناشی از محبت بیش از حد به شماست . این طبیعی است که انسان نگذارد فرزندانش دچار اشتباهی بشوند که قبلا خودش گرفتار آن شده . اگر روزی خودت صاحب فرزند بشوی ، اجازه می دهی که او هم اشتباهات تو را تکرار کند ؟
گفت : نه ، اما به او اجازه فکر و انتخاب می دهم . من اگر تمام آموخته هایم را بخواهم به او دیکته کنم و از او بخواهم که همان کاری را بکند که من می گویم ، در حق فرزندم ظلم کرده ام و حق فکر کردن و تصمیم گیری را از او سلب کرده ام .
گفتم : موافقم ، خوب است روزی که می بینی مادرت آمادگی شنیدن دارد ؛ نه به عنوان کسی که چند کلاس درس خوانده و ادعا دارد که بیشتر می داند . مثلا حرفت را به عنوان یک سوال و خواستن یک راهنمایی مطرح کن و در خلال آن عقیده ات را بگو . در آخر بخواه تا راهنماییت کند . من مطمئنم که مادرت منطق تو را می پذیرد و به قول خودت دست از استبدادش بر میدارد.
صدای زنگ آمد .پرسیدم : برای امتحان آمادگی داری ؟
گفت : ای........
هر دو وارد کلاس شدیم .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  تاوان عشق از فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 38 3,851 ۲۴-۰۸-۱۳۹۴, ۰۵:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 80 12,314 ۲۸-۰۳-۱۳۹۴, ۰۴:۳۵ ب.ظ
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان اتوبوس فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 154 10,716 ۲۲-۰۳-۱۳۹۴, ۰۹:۵۷ ق.ظ
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی best lady 51 32,770 ۰۵-۰۷-۱۳۹۲, ۰۳:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: best lady
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 5,161 ۱۸-۰۳-۱۳۹۲, ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 34 6,003 ۰۷-۰۳-۱۳۹۲, ۰۹:۳۴ ق.ظ
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 26,754 ۲۲-۰۸-۱۳۹۱, ۰۱:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 6,738 ۱۵-۰۴-۱۳۹۱, ۱۲:۴۱ ق.ظ
آخرین ارسال: elinia