خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 19 رأی - میانگین امتیازات: 2.79
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان پیمان (دانیل استیل)

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #1
رمان پیمان (دانیل استیل)
سلام
من خودم به شخصه عاشق این رمانم امیدوارم شما خانم گلا هم ازاین رمان خوشتون بیاد
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۱-۴-۱۳۹۱, ۰۲:۱۷ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #2
RE: رمان پیمان (دانیل استیل)
[تصویر:  20120626164356_31693_7_peyman.jpg]

نانسی مک آلیستر و مایکل هیلیارد جلوی تالار الیوت در حیاط دانشگاه هاروارد قفل دوچرخه هایشان را باز میکردند که خورشید صبحگاهی نخستین پرتوهای زرفام خود را بر پشتشان افشاند.
لحظه ای دست از کار کشیدند تا بروی هم لبخند بزنند. ماه مه بود و آندو خیلی جوان بودند. موهای کوتاه نانسی در پرتو آفتاب میدرخشید و هنگامیکه نگاهش به چشمان او افتاد خنده را سر داد:
- خب ، آقای دکتر آرشیتکت، در چه حالی ؟
مایکل در حالیکه یک دسته موی بور را از روی پیشانی کنار میزد، به لبخندش پاسخ داد و گفت:
- این را دو هفته دیگر بپرس که دکترایم را گرفته باشم.
نانسی پوزخندی به او زد: مرده شور آن دکترایت را ببرند، منظورم بعد از پیاده روی طولانی دیشب بود.
مایکل با یک حرکت تند دست ، ضربه ای به پشت او زد: آتشپاره ! خودت چطوری؟ ... باز هم میتوانی قدم برداری؟
حالا پاهایشان روی پدال دوچرخه ها بود. نانسی سرش را به عقب برگرداند و بجای جواب متقابلا با کنایه پرسید: تو چطور ؟ میتوانی؟...
و با این حرف ، بیدرنگ رکاب زد و سوار بر دوچرخه کورسی قشنگی که همین چند ماه پیش مایکل بمناسبت جشن تولدش برایش خریده بود از او پیش افتاد. مایکل دلباخته نانسی بود. در تمام زندگیش عاشق او بود. یک عمر در رویاهای خود به او فکر کرده بود، اما از دو سال پیش با نانسی آشنا شده بود.
تا پیش از آن اوقاتش در هاروارد در تنهائی گذشته بود و با این تنهائی خوب کنار میآمد . آنچه را که دیگران میخواستند ، مطلوب او نبود. او دختران دانشکده های رادکلیف یا واسار یا ولسلی را نمیخواست . با تعداد بسیاری از آنها در دوره تحصیلیش آشنا شده بود و همیشه حس میکرد که چیزی کم دارند. او خواهان چیز بیشتری بود. ماهیت ، جوهر ، روح.
نانسی یک دختر بسیار استثنائی بود. از همان لحظه ای که او را در گالری بوستون که تابلوهایش را نمایش میدادند دید، به این موضوع پی برد. دلتنگی و غربت ماندگاری در دورنماها و انزوا طلبی و تنهائی غم انگیزی در اشخاص تابلوهای نانسی وجود داشت که احساس همدردی او را بر میانگیخت و تشویقش میکرد که از خودش بیرون بیاید و بسراغ آنها و هنرمندی که نقاشی شان کرده برود.
آنروز نانسی با کت کهنه ای از پوست خرس و کلاه بره قرمز رنگی در گالری نشسته بود. پوست لطیفش هنوز بخاطر پیاده روی تا گالری خیابان چارلز برق میزد. چشمانش میدرخشید. صورتش زنده و با روح بود. هرگز هیچ زنی به اندازه او قلبش را بلرزه نینداخته بود. دوتا از تابلوهای او راخرید و برای شام به یک رستوران دعوتش کرد. اما بقیه اش زمان بیشتری گرفته بود. نانسی مک آلیستر در تقدیم قلبش عجله ای نداشت . او دیر زمانی اسیر تنهائی چنان شدیدی بود که به این آسانی خود را درگیر نمی ساخت. در نوزده سالگی او دختر بسیار عاقل و با درد آشنا بود. درد تنها بودن ، درد تنها گذاشته شدن . از سنین بچگی که به پرورشگاه گذاشته شد ، این درد وجودش را قبضه کرد. دیگر آن روزی را که مادرش مدت کوتاهی قبل از مرگ خود او را به پرورشگاه سپرد بخاطر نمیآورد. اما سرمای راهروها، بوی مردمان غریبه و هایهوی و جنجال صبحگاهی بچه ها را ، در حالیکه خودش در بستر دراز میکشید و با اشک هایش میجنگید ، فراموش نمیکرد. در تمام عمرش این خاطرات در ذهنش زنده میماندند. تا مدتی طولانی فکر میکرد که هیچ چیز نمیتواند خلاء درونی او را پر کند ، اما حالا مایکل را داشت.
روابطشان بی درد سر و خالی از اشکال نبود، منتها این پیوند بر مبنای علاقه و احترام گذاشته شده بود . آندو دنیاهای خود را به هم بافتند و دنیای قشنگ و کمیاب ساختند. مایکل هم جوان نادانی نبود. او از خطرات دوست داشتن یک دختر بقول مادرش متفاوت ، مطلع بود . مادرش وقتی از قضیه با خبر شد این لقب را روی نانسی گذاشت. ولی در نانسی هیچ چیز متفاوتی وجود نداشت. تنها وجه تمایز او میتوانست این باشد که او نه یک دانشجو ، بلکه یک هنرمند بود. او دیگر در جستجو نبود، تا بحال آنچه که میخواست باشد شده بود. و برخلاف سایر زنانی که مایکل میشناخت مدام خواستگاران خودش را امتحان نمیکرد تا در میانشان به انتخاب بپردازد. او محبوت خود را انتخاب کرده بود ، در این دو سال مایکل هیچگاه مایه یاس او نشده بود و نانسی یقین داشت که هیچوقت نخواهد شد.
همدیگر را بطور کامل می شناختند . دیگر چه چیزی میتوانست در زندگی مایکل وجود داشته باشد که او از آن بیخبر باشد؟ او همه چیز را میدانست... شیطنت ها ، رازهای مسخره ، رویاهای بچگی، ترس های آزار دهنده ... و بخاطر مایکل به خانواده او و حتی به مادر او هم احترام میگذاشت.
مایکل در یک خانواده اشرافی قدیمی به دنیا آمده بود ، از بچگی وارث یک امپراطوری عظیم معماری شده بود . این موضوعی نبود که بتواند آنرا آسان بگیرد یا حتی در موردش شوخی کند، حتی بعضی وقت ها واقعا او را میترسانید. آیا او هم روزی بر تخت پیشنیان خود تکیه میزد؟ اما نانسی میدانست که چنین خواهد شد. پدر بزرگش ریچارد کوتر یک آرشیتکت بو د و پدرش هم به همچنین . این پدر بزرگ مایکل بود که شالوده امپراطوری را ریخته بود ، اما ادغام حرفه کوتر با ثروت هیلیارد از ازدواج مادر و پدر مایکل ، کوتر – هیلیارد کنونی را بوجود آورده بود.
ریچارد کوتر میدانست که چطوری پول در بیاورد ، اما پول هیلیارد همان پول پر از قدمت بود که همراه خود سنن و آداب قدرت را به ارمغان آورده بود.
مایکل به دفعات این بار را بر روی دوش های خود سنگین احساس کرده بود اما از آن بیزار نبود. نانسی هم برای آن احترام قائل بود . میدانست که روزی مایکل در راس کوتر –هیلیارد قرار خواهد گرفت. در اوایل پی در پی در این باره حرف میزدند و بعد وقتی پی بردند که احساسشان نسبت بهم واقعا تا چه حد جدی است ، صحبتش را از سر گرفتند. اما مایکل یقین داشت زنی را پیدا کرده که بخوبی میتواند بار مسئولیت خانوادگی را همراه با وظایف شغلی به دوش بکشد. یتیم خانه در جهت آماده کردن نانسی برای ایفای نقشی که مایکل مطمئن بود از عهده او ساخته است هیچ کاری نکرده بود، ولی زمینه لازم برای سازندگی در روحیه نانسی وجود داشت.
در این لحظه مایکل با غروری تحمل ناپذیر به نانسی که جلوی او رکاب میزد و با سرعت پیش میرفت چشم دوخته بود. چه مطمئن بود از خودش!... چقدر قوی بود!... با ساقهای ترکه ای ، چه ماهرانه رکاب میزد!... نانسی سرش را به عقب چرخاند و نگاهش به او افتاد و خندید. مایکل دلش میخواست سرعت بگیرد و او را از دوچرخه پائین بکشد. اما این فکر ها را از مغزش بیرون راند و با او کورس گذاشت.
- هی کله پوک ! صبر کن تا منهم بهت برسم.
چند لحظه بعد به مجاورت او رسید. اکنون که هردو سرعتشان را کم کرده بودند ، براحتی اندک فاصله میانشان را با دراز کردن دستش پر کرد.
- نانسی ، امروز خوشگل شده ای .
در آن هوای بهاری صدایش نوازشگر بود. در اطرافشان دنیا سبز و زنده بود.
- میدانی چقدر دوستت دارم؟
- اوه،.. شاید نصف مقداری که من دوستت دارم آقای هیلیارد.
- واقعا شاهکار زدی با این معلوماتت.
مایکل همیشه او را سر نشاط میآورد . هر کار عجیب و غریبی از او ساخته بود. نانسی اینرا از همان بار اولی که مایکل قدم به گالری او گذاشت و تهدیدش کرد که اگر همه تابلوهایش را به او نفروشد همانجا لخت مادرزاد میشود فهمید.
مایکل ادامه داد: تصادفا من ترا هفت برابر بیشتر دوست دارم.
نانسی دوباره به او پوزخندی زد . هوا با بو کشید و بر سرعت حرکت خود افزود.
- نوچ... من بیشتر دوستت دارم.
مایکل تلاش کرد تا به او برسد : آخر از کجا میدانی ؟
- بابا نوئل بهم گفت.
و با این حرف از مایکل سبقت گرفت . این بار مایکل مانع از جلو افتادن او در آن گذرگاه باریک نشد. سر حال و خوش بودند و مایکل از تماشای او لذت میبرد. حالت موزون پاهای او در شلوار جین ، کمر باریکش ، شانه های خوش تراشش که گرم کن قرمز رنگی بنرمی دور آن ها گره خورده بود و آن پیچ و تاب زیبای موهای تیره اش چشم نواز بود. میتوانست سالهای سال به تماشای او بنشیند، و در واقع چنین نقشه ای هم کشیده بود. همین یادش انداخت که قصد داشت امروز صبح با نانسی در این مورد حرف بزند. دوباره فاصله ای را که بینشان بوجود آمده بود طی کرد و با دست آهسته به پشت او زد:
- معذرت میخواهم خانم هیلیارد!
نانسی از شنیدن این کلمه یکه خورد و آنگاه لبخندی شرمگین بر لبانش نشست . خورشید روی صورتش میدرخشید و مایکل میتونست در پرتو آفتاب کک مک های ریز و صورت او را ببیند که گوئی غباری از طلا بود و پریان روی پوست گندمی اش نهاده بودند. او که دو سال برای رسیدن به این لحظه صبر کرده بود، دوباره با لذتی بی پایان این کلمات را بر زبان آورد:
- من گفتم خانم هیلیارد!
نانسی با تردید و کمی ترس گفت: فکر نمیکنی که عجله بخرج میدهی مایکل؟
آخر تا مایکل با مادرش ماریون مشورت نمیکرد هیچ قول و قراری بین خودشان اعتبار نداشت.
مایکل پاسخ داد: کار من به هیچ وجه عجولانه نیست. به عقیده من بهتر است دو هفته دیگر ، بلافاصله پس از فارغ التحصیل شدنم عروسی را راه بیندازیم.
مدتها بود که قرار یک عروسی ساده و بی تشریفات را گذاشته بودند. نانسی که خانواده ای نداشت ، مایکل هم دلش میخواست در آن لحظه گرانقدر زندگیش فقط او باشد و نانسی ، نه یک گله هزار نفری مهمان، یا لشگری از عکاسان مطبوعات.
مایکل ادامه داد: راستش را بخواهی فکر کرده ام همین امشب به نیویورک بروم و با ماریون صحبت کنم.
- امشب؟...
سئوال نانسی هراسی را در خود پنهان داشت. او دو چرخه را رها کرد تا خودش به آرامی متوقف شود.
مایکل با پائین آوردن سر به او جواب مثبت داد.
نانسی به تپه های پر پشت اطراف نظری انداخت. دلش گرفت . ترس قلبش را میفشرد. سئوالی در ذهنش میجوشید که از شنیدن پاسخ آن وحشت داشت . با اینحال پرسید: فکر میکنی او چه بگوید؟...
- معلوم است که "بله". تو جدا نگرانی؟
اما هر دو بخوبی میدانستند که سئوال مایکل چه بی معنی است . اسباب نگرانی برای آنها کم نبود.
ماریون دختر کوچولوئی نبود که در عروسی ها گل بدست بگیرد و دنبال عروس و داماد شادمانه هلهله سر بدهد. او مادر مایکل بود ، یک زن با قدرت و مصمم، با احساسات سر و کاری نداشت و قلبی چون فولاد در سینه اش میتپید. بعد از مرگ پدر خود ، مسئولیت اداره حرفه خانوادگی را بعهده گرفت و یک مرتبه دیگر پس از مرگ شوهرش با اراده استوار و عزمی نو این بار را بر دوش خود نهاد.
هیچ چیز نمیتوانست جلوی ماریون هیلیارد بایستد. هیچ چیز ! و بطور حتم یک دختر جوان یا حتی تنها پسرش هم چنین قدرتی نداشتند.
اگر او دلش نمیخواست که نانسی و مایکل زن و شوهر شوند ، هیچ عاملی نمیتوانست وادارش کند که آن بله را که مایکل وانمود میکرد به گرفتنش اطمینان کامل دارد بر زبان آورد.
نانسی بطور دقیق میدانست که ماریون هیلیارد در باره او چه نظری دارد. ماریون هیچوقت احساساتش را مخفی نکرده بود، یا دست کم نه بعد از لحظه ای که پی برد جفتک پرانی مایکل با اون نقاشه ممکن است واقعیتی داشته باشد.
از این رو مایکل را چند با به نیویورک احضار کرد. ابتدا از در گرمی و محبت و صمیمیت وارد شد تا دلش را بدست بیاورد، و رأیش را از نانسی بزند. اما چون این تلاشها بی اثر ماند، طوفانی براه انداخت و بنای تهدید را گذاشت تا او را به ستوه بیاورد. سپس تسلیم شد. یا ظاهرا وانمود میکرد که تسلیم شده است .
مایکل کوتاه آمدن او را نشانه دلگرم کننده میدانست ولی نانسی به اندازه او مطمئن نبود. یک حس درونی به نانسی هشدار میداد که ماریون آگاهانه عمل میکند و در حال حاضر به سادگی تصمیم گرفته این قضیه را نادیده بگیرد.
از آن پس احضار مایکل به نیویورک متوقف شد. افترائی زده نشد ، بخاطر آنچه که قبلا به مایکل گفته شده بود هیچ معذرتی خواسته نشد. و در عین حال هیچ مشکل تازه ای هم به وجود نیامد. از نظر آن زن ، نانسی مطلقا وجود نداشت..
با وجود این نانسی با حیرت احساس میکرد که این نادیده انگاشته شدن از سوی مادر مایکل چقدر رنجش میدهد. او که خود نه مادری داشت و نه پدری ، همیشه در باره رابطه ای که با ماریون پیدا خواهد کرد رویای شیرینی در سر میپروراند. آرزو داشت که با هم دوست بشوند. ماریون به او علاقه پیدا کند، با هم برای مایکل به خرید بروند... و سر انجام ماریون برای او همان مادری بشود که هرگز نداشته یا نشناخته .


اما ماریون به آسانی در قالب این نقش ها فرو نمیرفت. در این دوسه سال نانسی بحد کافی فرصت داشت که این موضوع را درک کند. فقط مایکل با خیره سری روی این حرف ایستاده بود که مادرش تغییر رای خواهد داد. او میاندیشید که مادرش در مقابل علاقه و محبت آندو چاره ای جز تسلیم ندارد و روزی میرسد که این حقیقت را درک میکند و از آن پس مادرش و نانسی دوستان خوبی برای هم میشوند.
با این حال نانسی هیچگاه به اندازه مایکل احساس اطمینان نمیکرد. او حتی مایکل را وادار میکرد که در باره این امکان که ماریون هرگز وجود او را نپذیرد و با ازدواجشان موافقت نکند صحبت کنند. آن وقت چه میشد؟
- آنوقت ما میپریم توی اتومبیل و به اولین محضر میرویم . هردوی ما به سن قانونی رسیده ایم ، مگر نه؟...
آنروز در پایه تپه مدتی دراز در سکوت ایستادند و چشم به منظره سر سبز اطراف دوختند. سپس مایکل گفت: دوستت دارم کوچولو...
-منهم ترا دوست دارم.
مایکل با نگاه خود چشمان او را به سکوت فرا میخواند، ولی هیچ چیز نمیتوانست سئوالاتی را که در سر هر دوی آنها میجوشید خاموش کند، هیچ چیز، جز گفتگو با ماریون.
نانسی دوچرخه اش را رها کرد تا بیفتد. آهی کشید و گفت: ایکاش آسانتر بود مایکل.
- همینطور هم هست . خودت خواهی دید. حالا بلند شو. قرار است دوچرخه سواری کنیم یا تمام روز همینجا بایستیم؟
مایکل دوچرخه او را برایش بلند کرد و لبخندی زد.
یک لحظه بعد دوباره در راه بودند، خندان و بازیگوش و آواز خوان. چنان که گوئی ماریونی وجود ندارد. ولی او وجود داشت. همیشه سایه وجودش بر زندگی آنها سنگینی میکرد.
ماریون بیش از آنکه یک زن باشد ، یک موسسه بود. با این حال همیشه در آنجا بود. در زندگی مایکل و حالا هم در زندگی نانسی.
خورشید در آسمان بالا میآمد که از حومه شهر گذشتند. گاهی از هم جلو میزدند و گاه پهلو به پهلوی هم دوچرخه میراندند. یک لحظه سر بسر هم میگذاشتند و لحظه ای بعد ساکت و متفکر در خود فرو میرفتند.
نزدیک ظهر به ری وربیچ رسیدند و چهره آشنائی را دیدند که بسوی آنها میآمد.
بن آوری بود با یک دوست دختر تازه در کنارش. موبور لنگ دراز دیگر.
بن خنده را سر داد: هی ،.. رفقا به بازار مکاره میروید؟
سپس با یک حرکت مبهم دست جنت را معرفی کرد. همه به هم سلام کردند.
نانسی دستش را چون سایه بانی بالای چشم گذاشت و نگاهش را به دور دست دوخت تا بازار مکاره را ببیند. اما هنوز چندین بلوک دیگر را باید طی میکردند.
در جواب بن ، مایکل متقابلا پرسید: به رفتنش میارزد؟
- صد در صد. ما یک سگ کوچولو بردیم . (به موجود کوچک بیریختی که در سبد جنت بود اشاره کرد.) همچنین یک لاک پت سبز (که معلوم نبود چطوری گمش کرده بودند) و دوقوطی نوشابه . بلال سرخ کرده هم دارند که معرکه است.
مایکل گفت: قانعم کردی.
آنگاه نگاهش را بسوی نانسی متوجه ساخت و با تبسمی پرسید: میرویم؟
- معلوم است که میرویم . شما دوتا دارید برمیگردید؟
اما سئوالش بیجا بود. خودش میتوانست ببیند که آنها در راه برگشتن هستند. برق محسوسی در چشمان بن میدرخشید و بظاهر جنت هم با او همدل بود. نانسی از مشاهده آن حالت بی اختیار لبخندی بر لبانش نقش بست.
بن به نانسی جواب داد: آره ، ما از ساعت شش صبح امروز بیرون بوده ایم. من خسته ام . راستی برای شام چه برنامه ای دارید؟ دلتان میخواهد برای خوردن یک پیتزا نیش ترمزی بزنید؟
اتاق بن فقط چند در پائین تر از اتاق مایک بود. نانسی با لبخند گشاده ای به مایکل نگریست: آقا برنامه امشب برای شام چیست؟
اما مایکل با علامت سر پیشنهاد بن را رد کرد: امشب کمی گرفتارم باشد یک شب دیگر.
یاد آوری سریعی از ملاقات با ماریون بود.
بن گفت: خیلی خب ، باشد، به امید دیدار.
بن و جنت دستی تکان دادند و دور شدند. نانسی و مایکل به طرف بازار مکاره حرکت کردند . نانسی به مایکل چشم دوخت:براستی خیال داری امشب به دیدن او بروی؟
- بله . خواهش میکنم دیگر دلواپس نباش. همه چیز به خیر و خوشی خواهد گذشت . راستی تا یادم نرفته مادرم میگفت که کار او درست شده .
نانسی با حالتی پرسشگر مایکل را نگریست: کار کی ؟... بن؟...
- آره . من و او همزمان کار خود را در موسسه شـروع میکنیم . منتها زمینه کارمان متفاوت است .
مایکل خشنود و راضی بنظر میرسید. او و بن از دوره دبستان دوست و باهم مثل دو برادر بودند.
نانسی پرسید: خود بن خبر دارد؟
برق لبخندی بر لبهای مایکل درخشید و در جواب سری تکان داد: فکر کردم که هیجان شنیدن این خبر را بطور رسمی تقدیمش کنم . نمیخواستم قضیه برایش بیمزه شود.
نانسی هم تبسمی کرد: تو بینظیری مایکل هیلیارد و من عاشقت هستم.
سپاسگزارم خانم "هی"
-دست بردار مایکل.
نانسی این اسم را بیش از آن دوست داشت که بخواهد در هر کجا آنرا بشنود، حتی از زبان مایکل. اما مایکل جدی بود
- من دست بر نمیدارم . تو هم بهتر است به این اسم عادت کنی.
- بموقعش عادت میکنم . ولی تا آن روز فرا برسد دوشیزه مک آلیستر کاملا برازنده ام هست.
- آنروز بطور دقیق دو هفته دیگر فرا خواهد رسید. زود باش بجنب میخواهم با تو مسابقه بدهم.
پهلو به پهلوی هم ، با سرعت ، نفس زنان و خنده کنان پیش میرفتند.
مایکل سی ثانیه زودتر از نانسی به در ورودی بازار مکاره رسید. هردو عرق کرده بودند و سر حال و بی دغدغه خاطر مینمودند.
نانسی پرسید: خب ... آقا ، اول از همه نوبت چیست؟
گرچه خودش از قبل جواب را حدس زده بود و حدسش هم درست از آب در آمد.
- معلومست که بلال. احتیاجی به سئوال بود؟
- راستش نه .
دوچرخه هایشان را کنار یک درخت جا دادند . میدانستند که در آن حومه شهر هیچکس دوچرخه آنها را نخواهد دزدید. سپس قدم زنان راه افتادند.
ده دقیقه بعد ، شادمانه در کناری ایستاده بلال میخوردند. روغن از سر و رویشان میچکید .
بعد از آن سوسیس ها را به نیش کشیدند و پشت آن نوشابه های خنک را جرعه جرعه فرو دادند.
دست آخر نانسی یک پشمک عظیم را بدرقه همه اینها کرد.
مایکل به پشمکی که او میبلعید اشاره کرد و پرسید: چطور میتوانی این آشغال را فرو بدهی؟
نانسی که مثل یک دختر بچه پنج ساله شاد و سر حال مینمود ، در همان حال که پشمک خود را فرو میداد جواب مختصری داد: خیلی ساده ، خوشمزه است.
- تازگی ها به تو گفته ام چقدر خوشگلی؟
نانسی با صورت سفید شده و پر پشمک به او خندید. مایکل دستمالی برداشت و چانه او را پاک کرد و گفت: اگر خودت را ترو تمیز کنی، میتوانیم با هم عکس بگیریم.
نانسی یک پشمک دیگر به نیش کشید و باز هم دماغش گم شد.
- اوهوم ... کجا؟
- تو غیر قابل پیش بینی هستی ! نگاه کن ، آنجا...
مایکل به غرفه ای اشاره میکرد که میتوانستند صورتشان را از سوراخهائی بیرون بیاورند تا عکسشان در زمینه یک دورنمای بیگانه بیفتد. انتخاب زمینه عکس با خودشان بود.
مدتی در غرفه گشتند تا سر انجام رت باتلر و اسکارلت اوهارا را انتخاب کردند.
عجیب آنکه در عکس برخلاف انتظار قبلی خود به هیچوجه قیافه احمقانه ای پیدا نکردند. نانسی در آن لباس محلی که ماهرانه نقاشی شده بود خوشگلتر از همیشه مینمود. زیبائی چشمگیر و ظرافت خطوط صورت او با لباس پر چین و محلی آن دختر جنوبی کامل میگشت.
مایکل هم یک جوان خوش گذران مینمود.
عکاس عکس آنها را به دستشان داد و یک دلار خودش را گرفت و گفت: باید این عکس را در آرشیو خودم نگهدارم . شما دوتا خیلی خوب افتاده اید.
نانسی از این ستایش ذوق کرد و گفت: خیلی ممنون.
ولی مایکل فقط با لبخندی تعریف عکاس را پذیرفت. او خودش همیشه به وجود نانسی میبالید. فقط دو هفته دیگر ... و بعد ... اما فشار وحشیانه ای که نانسی بر آستین پیراهن مایکل وارد آورد، او را از عالم رویاهای صبحگاهی بیرون کشید.
- هی ! آنجا را نگاه ! پرتاب حلقه...
نانسی از وقتی که یک دختر کوچولو بود، همیشه دلش میخواست در بازار مکاره به غرفه پرتاب حلقه برود و بازی کند، ولی هر بار دایه های یتیم خانه میگفتند که خیلی خرج بر میدارد. نانسی خودش را برای مایکل لوس کرد: میشود برویم؟
مایکل ، تعظیم کوچکی به او کرد و بازویش را پیش برد : بله ... البته عزیزم.
مایکل قدم زنان بسوی غرفه میرفت ولی نانسی هیجان زده تر از آن بود که به قدم زدن اکتفا کند. مثل یک بچه جست و خیز میکرد. شور و شعف او مایکل را بر سر نشاط میآورد. عاقبت نانسی اصرار کرد: زود باش.... میخواهم همین حالا بازی کنم . میشود؟
- حتما نازنینم.
مایکل یک دلار داد و متصدی غرفه چهار دسته حلقه را که برای چهار دور بازی بود جلویشان گذاشت. بیشتر مشتریان فقط ربع دلار میدادند ، اما نانسی در بازی ناشی بود و همه حلقه هایش پخش و پلا میشد.
مایکل با تعجب به او چشم دوخته بود: ببینم ... دقیقا کدام جایزه مطلوب تست؟
برقی در نگاه نانسی درخشید. مثل یک بچه کوچک زمزمه کرد: گردنبند را میخواهم . تا حالا یک گردنبند پر زرق و برق نداشته ام .
این همان چیزی بود که در عالم بچگی همیشه حسرتش را بدل داشت. یک گردنبند براق و درخشان و بدلی.
مایکل گفت: راضی کردن تو خیلی آسان است عزیزم. حتم داری که یک سگ کوچولو را ترجیح نمیدهی؟
یک سگ مثل سگی که جنت در سبد گذاشته بود را در نظر داشت. اما نانسی با اراده قاطع سرش را بالا برد: نه ... گردنبند را میخواهم.
- امر ، امر خانم است .
بدنبال این حرف مایکل هر سه حلقه را درست به هدف زد. متصدی غرفه با تبسمی ، گردنبند را به او داد و مایکل بدون درنگ گردنبند را به دور گردن نانسی بست.
- بفرمائید مادموازل. متعلق به شماست . آیا لازم میدانید که بیمه اش کنیم ؟
نانسی با ظرافت گردنبند را لمس کرد . دانستن این که گردنبند دور گردنش برق میزند، شور و حالی به او بخشیده بود.
- گردنبند مرا مسخره نکن. به عقیده من این گردنبند با شکوه است .
- به عقیده من تو با شکوهی. دلت چیز دیگری هم میخواهد؟
نانسی با خنده اظهار داشت: یک پشمک دیگر...
مایکل برایش یک پشمک دیگر خرید. آنگاه نرم نرمک بسوی دوچرخه هایشان براه افتادند.لحظه ای بعد مایکل پرسید: خسته ای ؟
- راستش را بخواهی نه.
- دوست داری کمی دورتر برویم ؟ یک جای باصفا بالای آن تپه هست . میتوانیم مدتی در آنجا بنشینیم و امواج دریا را تماشا کنیم.
- موافقم.
باز سوار دوچرخه راهی شدند. منتها این بار آهسته تر میراندند.
حال و هوای نشاط آمیز تفریح از سرشان پریده بود. هر دو در افکار خود که قسمت اعظم آن متوجه دیگری بود غرق بودند.
نزدیک "ناهانت" که رسیدند نانسی میعادگاه انتخابی مایکل را بالای یک جاده انشعابی در زیر درختان کهنسال دلگشائی مشاهده کرد.
خوشحال بودند که گردش آنروزشان در چنین جای خوش منظره ای پایان میپذیرد.
- وای مایکل ... اینجا چه قشنگ است.
- میپسندی اش، مگر نه ؟
بر علفزار نرم نشستند. جلوی پیشانی حاشیه باریک شنی آغاز میشد و آن سو تر امواج بلند و یکنواخت روی یک تپه دریائی که درست تا زیر آب سر کشیده بود خرد میگشت.
مایکل گفت: همیشه دلم میخواست ترا به اینجا بیاورم.
- چقدر خوشحالم که امروز این کار را کردی.
در سکوت نشسته بودند. ناگهان نانسی از جا جست . مایکل پرسید: چی شده؟
- کاری دارم.
- برو آن پشت بوته ها.
نانسی در همانحال که بسوی نقطه ای در ساحل میدوید جواب داد: نه کله پوک . آن کار نه.
مایکل آرام دنبالش میرفت . حیرت زده بود که این دختر چه فکری در سر دارد.
نانسی در کنار یک صخره بزرگ ایستاد. با حرارت و شور تقلا میکرد که آن صخره را جابجا کند ولی تلاشش بی نتیجه ماند.
مایکل سر در نمیآورد. دست آخر گفت: هی بچه جان بگذار کمکت کنم . میخواهی چه کار کنی؟
- فقط میخواهم برای یک لحظه از جا بلندش کنم . نگاه کن ، اینجا را....
صخره زیر فشار محکم مایکل کمی راه داد و جنبید و یک حفره نمناک زیر آن نمایان شد.



نانسی بسرعت گردنبند آبی درخشان را از گردنش باز کرد. آنرا لحظه ای در دست نگاهداشت . چشمانش بسته بود. سپس آنرا در میان شنهای زیر صخره انداخت و گفت: خیلی خوب ، صخره را سر جایش بگذار.
- روی گردنبند؟...
نانسی با سر اشاره مثبت کرد. در تمام مدت نگاهش به تلولوی گردنبند آبی دوخته شده بود.
- این گردنبند یاد بودی از پیوند ما خواهد بود ، یک یاد بود همیشگی از یک پیوند دائمی . آنرا دفن میکنیم که تا وقتی این صخره و این ساحل و این درخت ها در اینجا هستند ، پیوند ما هم باقی بماند.
مایکل لبخند محوی بر لب نشاند.
- داریم خیلی خیالپرداز میشویم.
- چرا نشویم ؟ اگر آنقدر خوشبختی که عاشق باشی، عشقت را گرامی بدار. آشیانه ای به آن بده.
- حق با توست . کاملا حق با توست . خیلی خب . پس اینجا آشیانه عشق ماست.
- حالا بیا پیمانی ببندیم. من قسم میخورم که هرگز از خاطر نبرم که چه چیزی در اینجاست ، یا چرا در اینجاست . حالا نوبت توست.
نانسی همانطور که زانو زده بود به مایکل نگاه کرد. مایکل باز لبهایش از تبسمی درخشید . هیچگاه تا به این اندازه دلباخته نانسی نبود.
- من پیمان میبندم... عهد میکنم که هرگز به تو نگویم خداحافظ...
و آنگاه بدون هیچ دلیل خاصی هر دو خنده را سر دادند . چرا که جوان بودن ، رمانتیک بودن و حتی غرق در روغن بلال بودن خوش آیند است. روز دلپذیری بر آنها گذشته بود.
مایکل پرسید: حالا میتوانیم برویم؟
نانسی با سر رضایت داد . بطرف جائی که دوچرخه هایشان را گذاشته بودند روانه شدند.
دو ساعت بعد به آپارتمان کوچک و زیبای نانسی که نزدیک خوابگاه دانشجویان قرار داشت رسیدند.
مایکل در حالی که خود را روی کاناپه رها میکرد، نگاهی به دور و بر آپارتمان انداخت و یک بار دیگر حس کرد که بودن در این خانه برایش چقدر لذت بخش است و در آن چه آسایشی دارد. تنها خانه واقعی که تا بحال شناخته . آپارتمان وسیع مادرش هیچگاه آسایشی به او نمیبخشید، ولی این خانه کوچک ، چرا. فرح بخش و با روح بود. هر گوشه آن نموداری از روحیه صمیمی نانسی بود و هر تکه از اثاثیه اش سلیقه ظریف او را نشان میداد. تابلوهائی که در طی سالها کشیده بود ، رنگهای گرمی که برای دیوارها انتخاب کرده بود، یک کاناپه نرم از مخمل قهوه ای ، یک قالیچه پوستی که از یک دوست خریده بود. همیشه در گوشه و کنار خانه ، گل بود و گیاهانی که نانسی با همه دقت به آنها میرسید.
- نانسی میدانی که چقدر این خانه را دوست دارم؟
نانسی نگاه غریبانه ای به اطراف افکند.
- آره میدانم ، خود منهم همینطور. دل کندن از اینجا مشکل است . توی این فکر هستم که بعد از عروسی مان چه کنیم؟
- همه این اثاثیه قشنگ را به نیویورک میبریم . آشیانه کوچک گرمی برایشان پیدا میکنیم.
ناگهان نگاه مایکل بسمت چیزی کشیده شد.
- این چیست ؟ جدید است ؟
به سه پایه نقاشی نانسی اشاره میکرد که تابلوی روی آن هنوز در مراحل اولیه کار بود. اما حتی در آن مرحله هم حالت همیشگی تابلوهای نانسی را داشت. تابلو دورنمائی از درخت و مزرعه بود. اما وقتی مایکل بطرف آن رفت ، پسر کوچکی را هم دید که در یک درخت پنهان شده و پاهایش را آویزان کرده . با کنجکاوی پرسید: وقتی برگهای درخت را بکشی ، باز پسرک پیداست؟
- شاید . اما چه فرقی میکند؟ ما که میدانیم پسرک آنجاست. تابلو را میپسندی؟
قبل از آنکه مایکل جواب دهد، نانسی علاقه او را به تابلو در نگاهش خواند و غرق لذت شد. مایکل همیشه هنر او را کاملا درک میکرد . او در پاسخ نانسی گفت: من عاشق این تابلو هستم.
- در اینصورت وقتی که تمام بشود بعنوان هدیه عروسی بتو تقدیم خواهد شد.
- چه هدیه سخاوتمندانه ای .... راستی ، صحبت هدیه عروسی شد....
مایکل نگاهی به ساعتش انداخت . کمی از پنج گذشته بود. میخواست ساعت شش در فرودگاه باشد.
ادامه داد : باید راه بیفتم .
- براستی خیال داری امشب بروی؟
- آره این ملاقات خیلی اهمیت دارد. تا چند ساعت دیگر بر میگردم. فکر میکنم حدود هفت و نیم –هشت به خانه ماریون برسم . بستگی به وضع ترافیک دارد. بعد میتوانم با آخرین هواپیما که ساعت یازده حرکت میکند برگردم و تا نیمه شب به خانه برسم. خب ؟
- خب !
با این وجود نانسی در قلب خود تردیدی احساس میکرد دلواپس رفتن مایکل بود. نمیخواست که او برود. هرچند که دلیلی هم برای دلشوره خود نمیافت.
- امیدوارم همه چیز بخوبی بگذرد.
- یقین دارم که همینطور میشود.
با اینحال ، هردوی آنها خوب میدانستند که ماریون فقط کاری را میکند که مایل به انجام آن است، و به حرفهائی گوش میسپرد که میخواهد آنها را بشنود، و تنها موضوعاتی را میفهمد که موافق طبعش باشد.
با وجود این مایکل به دلش افتاده بود که او و نانسی در این مبارزه بر ماریون پیروز میشوند. باید پیروز میشدند . او باید به نانسی میرسید ، به هر قیمتی ، به هر بهائی.
مایکل کراواتی دور یقه پیراهن اسپرتش لغزاند و یک کت نازک را از پشت صندلی قاپ زد. خودش آن کت را صبح همانروز در آنجا گذاشته بود. اطلاع داشت که هوا در نیویورک گرم است ولی در ضمن میدانست که در خانه ماریون باید با کت و کراوات حاضر شود. رعایت این نکات ضروری بود. ماریون به هیچوجه تاب تحمل هیپی ها ، یا هیچ ها ... مثل نانسی را نداشت.
در هنگام خداحافظی هر دو آگاه بودند که مایکل با چه واکنشی روبرو خواهد بود.
- موفق باشی.
- دوستت دارم.
نانسی مدتی طولانی در آپارتمان ساکت نشست و به عکسی که در بازار مکاره انداخته بودند چشم دوخت. رت و اسکارلت ، عشاق جاودانی .... در آن دورنمای بومی چوبی ، با صورت هائی که از توی سوراخ بیرون آورده بودند....
ولی ظاهرشان احمقانه نمینمود، بلکه شادی و خوش بختی قلبی شان ، را نشان میداد. نانسی دو به شک بود که آیا ماریون میتواند این موضوع را درک کند؟ آیا او تفاوت بین آدم خوشبخت و آدم احمق را میداند ؟ همان تفاوتی را که بین واقعیت و خیالات است؟ مشکوک بود که آیا ماریون اصلا قوه فهم و درک دارد؟

*****

میز اتاق ناهار خوری همانند یک دریاچه تلالو داشت. فقط در کنار ساحل رومیزی کتانی کرم رنگی که یک ظرف چینی به رنگ آبی و طلائی زینت بخش آن بود به این تلالو خدشه وارد میساخت . در کنار ظرف یک سرویس قهوه خوری نقره قرار داشت و یک زنگ نقره ای زینتی کوچک.
ماریون هیلیارد دود سیگاری را که تازه روشن کرده بود ، با آهی از میان لبها بیرون فرستاد و به صندلی اش تکیه داد. امروز خسته شده بود. یکشنبه ها همیشه خسته اش میکردند. گاهی به این فکر میافتاد که در خانه بیش از اداره کار میکند. یکشنبه را به مکاتبات شخصی ، مطالعه گزارش های آشپز و خانه دار ، تهیه فهرستی از کمبودهای گنجه لباسش و صورتی تعمیراتی که متوجه شده بود لازمست در خانه انجام گیرد و تهیه برنامه غذائی برای روزهای هفته میگذراند. این کارها برایش شاق بود، ولی از سالها پیش ، حتی قبل از آنکه کار اداری را آغاز کند، برنامه یکشنبه هایش همین بود.
آن زمان هم که جانشین شوهرش شد ، باز یکشنبه ها را صرف رسیدگی به امور خانه و مراقبت از مایکل در غیاب پرستارش که به مرخصی میرفت میکرد.
یاد آوری این خاطره لبخندی بر لب او نشاند. لحظه ای چشمانش را بست. چه یکشنبه های عزیزی ! چندین ساعت را با پسرش میگذراند. بی آنکه هیچ کس مزاحمشان بشود، یا بخواهد پسرش را از دستش بیرون بیاورد.
بعد از آن دیگر هیچ یکشنبه ای به آنسان نگذشت . سالهای سال او و مایکل از هم دور ماندند.
ماریون به آرامی بر روی صندلی نشست و پسرش را در هجده سال قبل مشاهده کرد، آن زمان که پسرک شش ساله و کاملا متعلق به مادرش بود. یک قطره اشک شفاف از لای مژگانش خزید . چقدر به آن بچه دلبسته بود . حاضر بود برای او همه کار بکند. در واقع همه کار هم کرد. برای او یک امپراطوری را حراست کرد. گنجینه ای را از نسلی دریافت نمود و از آن مراقبت کرد تا آنرا به نسل بعدی تحویل دهد. این گرانبهاترین هدیه او به مایکل محسوب میشد. موسسه کورت – هیلیارد کم کم همانطور که به پسرش عشق میورزید به آن حرفه هم دلبستگی پیدا کرده بود.
- خوشگل شده ای مادر.
ماریون چشمانش را با تعجب گشود و پسرش را دید که در استانه اتاق ناهار خوری ایستاده . چقدر دلش میخواست در آن لحظه گریه کند . آرزو داشت مثل تمام سالهای پیش او را در آغوش خود بگیرد. اما فقط لبخند مختصری زد و گفت: صدای زنگ در را نشنیدم.
در لحن کلامش هیچ دعوتی به صمیمیت و کوچکترین اثری از آنچه که در قلب خود احساس میکرد نمایان نبود. تا بحال هیچس نفهمیده بود که درون ماریون چه میگذرد. مایکل گفت: من از کلید خودم استفاده کردم. میتوانم بیایم تو..؟
- البته ، دسر میل داری؟
مایکل آهسته قدم به داخل اتاق گذاشت . لبخند کوچک و لرزانی بر لبانش بازی میکرد. مثل یک پسر بچه توی بشقاب مادرش سرک کشید.
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۶-۴-۱۳۹۱ ۰۶:۱۴ عصر، توسط sara jon joni.)
۱-۴-۱۳۹۱, ۰۲:۱۸ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #3
RE: رمان پیمان (دانیل استیل)
هوم .... چی خوردی ؟ انگار باید شکلات باشد، هان؟
ماریون خنده اش گرفت و با سر اشاره کرد. این پسر هیچ وقت بزرگ نمیشد، یا دست کم از جهاتی همیشه یک پسر بچه باقی میماند.
- شیرینی کرم دار است . میخواهی کمی بخوری؟ متی هنوز در آشپزخانه هست.
- شاید دارد حساب ته مانده اش را میرسد؟
هر دو از این حرف که میدانستند دور از حقیقت نیست خنده را سر دادند . با این حال ماریون زنگ را بصدا در آورد.
متی یکلحظه بعد حاضر شد. در روپوش سیاه قیطان دوزی رنگ پریده بنظر میرسید. او عمری را در دویدن و رفتن و آوردن و خدمت کردن به دیگران گذرانده بود. فقط گاه بگاه یکشنبه هائی را به خودش اختصاص میداد و تازه در آنروزها هم که آن همه حسرت فرا رسیدنشان را کشیده بود، هیچ کار خاصی نداشت که انجام بدهد.
- بله خانم؟
ماریون دستور داد: برای آقای هیلیارد قهوه بیاور و عزیزم دسر میخوری؟
مایکل با سر اشاره کرد که نه... و دیگر هیچی.
- اطاعت خانم.
یک لحظه مایکل اسیر آن حیرت همیشگی شد که چرا مادرش هیچوقت ازمستخدمین تشکر نمیکند. چنان که گوئی آنها فقط برای اجرای اوامر او به دنیا آمده اند. ولی می دانست که عقیده مادرش هم همین است ! این زن همیشه در میان لشگری از خدمتکاران و منشی ها و بر خوردار از همه گونه امکانات کمک زندگی کرده بود. ماریون کودکی اش را تنها ولی در رفاه گذرانده بود. وقتی سه سالش بود مادر و تنها برادرش در یک سانحه از بین رفتند. برادری که وارث تاج و تخت امپراطوری آرشیتکتی کوتر محسوب میشد. بعد از آن حادثه ، ماریون جانشین او شد و از زمانی که بر تخت نشست ، کارش را با لیاقت تمام انجام داد.
- خب پسرم ، دانشکده در چه حال است ؟
- شکر خدا تقریبا تمام شد. فقط دو هفته به جشن فارغ التحصیلی مانده.
- میدانم . من به تو افتخار میکنم . خودت هم اینرا میدانی . دکترا مدرک با ارزشی است ، بخصوص در رشته معماری.
لحن مادرش او را بر می انگیخت که بگوید " آخ مادر" درست مثل زمان نه سالگی اش .
ماریون ادامه داد: همین هفته با آن جوان آوری برای کارش تماس میگیریم . تو که چیزی به او نگفته ای؟
ماریون این حرف را بیشتر از روی کنجکاوی میزد تا سختگیری . برایش ذره اهمیت نداشت که مایکل به بن چیزی گفته باشد یا خیر . به عقیده او ذوق زده کردن بن که مایکل این همه مهم تلقی اش میکرد، بچگانه و ابلهانه بود.
مایکل جواب داد: نه ، چیزی نگفته ام. خیلی خوشحال خواهد شد.
- باید از خوشحالی سر از پا نشناسد . این یک شغل عالیست.
- بن لیاقتش را دارد.
- امیدوارم همینطور باشد
ماریون هرگز وقت را تلف نمیکرد.
- تو چی ؟ برای شروع کار آماده ای ؟ دفتر کار تو تا هفته آینده حاضر خواهد شد.
از فکر دفتر کار برقی در چشمان مایکل درخشیدن گرفت. چه دفتر کار قشنگی پیدا میکرد. تزئینات چوبی دیوارهای آن به تزئینات اتاق کار پدرش شبیه بود. بانضمام تابلوهای سیاه قلم متعلق به پدرش ، یک کاناپه با صندلی ها چرمی براق و یک دست مبل به سبک دوره جرج پادشاه انگلستان. مادرش تمام این اثاثیه را در تعطیلات مختلف از لندن خریده بود. ماریون با غرور ادامه داد: پسر عزیزم ، واقعا که دفتر کار پر شکوهی داری.
پرتو لبخندی چهره مایکل را روشن ساخت: چه خوب ، من چند تا تابلو دارم که میخواهم قاب بگیرم. اما صبر میکنم تا نگاهی به دکوراسیون اتاق بیندازم.
- احتیاجی به این کار نیست. من همه چیزهائی را که برای دیوارها لازم باشد خریده ام.
اما مایکل از آن فکر منصرف نمیشد. آخر پای تابلوهای نانسی در میان بود. ناگهان شعله ای در نگاهش زبانه کشید. مادرش با دقت به او چشم دوخته بود. چیزی در صورت مایکل میدید. مایکل گفت: مادر ...
با آه کوتاهی پهلوی مادرش نشست . لحظه ای بعد که متی با قهوه وارد شد، کمی خود را جابجا کرد: متشکرم متی ...
- خواهش میکنم آقای هیلیارد.
متی با گرمی همیشگی به مایکل تبسم کرد. مایکل همیشه نسبت به او رفتار مهر آمیزی داشت ، گوئی بیزار بود از این که او را آزرده کند . درست برعکس...
- امر دیگری ندارید خانم؟
- نه . اما ... مایکل موافقی که قهوه را در کتابخانه بخوریم؟
- اشکال ندارد.
مایکل از این پیشنهاد راضی بود. شاید در کتابخانه راحت تر میتوانست حرفهایش را بزند. اتاق نهار خوری منزل مادرش همیشه سالن رقص خانه های نیاکان را به یادش میآورد. محیط اتاق حال و هوائی برای یک گفتگوی صمیمانه فراهم نمیکرد، چه برسد برای متقاعد ساختن تدریجی ماریون.
مایکل از جا بلند شد و به دنبال مادرش از اتاق خارج گشت. از سه پله مفروش با قالیهای ضخیم پائین رفتند و یکسر به کتابخانه که درست در سمت چپ قرار داشت وارد شدند.
کتابخانه با منظره پر شکوهی از خیابان پنجم و کنده راحتی از پراک مرکزی و آتشگاهی روشن زینت یافته بود. بر دو دیوار کتابهای متعدد را ردیف بندی کرده بودند و بر دیوار چهارم تصویری از پدر مایکل خود نمائی میکرد. تصویری که مایکل آنرا دوست داشت . چون پدرش در آن بسیار خونگرم و صمیمی مینمود، مثل کسی که انسان دوست دارد با او آشنا شود.
مایکل در بچگی بارها به آن اتاق آمده بود تا ته تصویر پدرش نگاهی بیندازد و با او با صدای بلند درد دل کند. یک بار مادرش او را در حین انجام این کار غافلگیر کرد و گفت این کار احمقانه ایست که مرتکب میشود. ولی بعد ها مایکل ، مادرش را در آن اتاق یافت که گریه میکرد و درست مثل خود او به تصویر چشم دوخته بود.
ماریون در صندلی همیشگی اش که متعلق به عهد لوئی پانزدهم بود و روکش بژ رنگی داشت رو به آتش نشست . امشب لباس او هم به رنگ صندلی بود و در یک لحظه که آتش شعله کشید مایکل او را زیبا یافت.
البته ماریون روزگاری نه چندان دور زنی زیبا بود . حالا پنجاه و هفت سال داشت . مایکل را در سی و سه سالگی به دنیا آورد. پیش از آن فرصتی برای بچه دار شدن نداشت . آن روزها زن بسیار قشنگی بود. همان موهای بور تیره مایکل را داشت که اکنون به خاکستری گرائیده شده بود. روحیه و سر زندگی از ظاهرش رخت بر بسته و در طول سالها جای خود را به چیزهای دیگر و بیشتر از همه با کار داده بود. چشمانی که روزی آبی گل گندمی بود. اکنون تقریبا خاکستری مینمود ، چنان که گوئی زمستان سر انجام از راه رسیده بود.
ماریون گفت : مایکل احساس میکنم که تو امشب به قصد گفت و گو در باره موضوع مهمی به اینجا آمده ای . اتفاقی افتاده؟
ماریون با خود اندیشید آیا او زنی را حامله کرده ؟ اتومبیل خود را خرد کرده؟ به کسی صدمه ای زده؟ البته تا زمانی که مشکلاتش را با او در میان میگذاشت هیچ مسئله ای غیر قابل جبران نبود. ماریون خوشحال بود که پسرش برای چاره جوئی نزد او آمده است .
مایکل جواب داد: نه اتفاقی نیفتاده . ولی موضوعی هست که آمده ام با تو در باره آن بحث کنم.
غلط...! حتی خود مایکل هم بخاطر کلمه غلطی که بر زبان آورده بود بنحو محسوسی خود را جمع و جور کرد. بحث کنم ! باید میگفت : موضوعی هست که میخواه بتو "بگویم" نه اینکه با تو در باره آن بحث کنم. " احمق".
مایکل ادامه داد: فکر کردم موقع آن رسیده که با یکدیگر یکرنگ باشیم.
- طوری حرف میزنی که انگار ما با هم دو رو هستیم.
- در مورد بعضی مسائل همینطور هست.
اکنون تمام بدن مایکل منقبض شده بود. روی صندلی خود به جلو خم شد . متوجه پدرش بود که از بالای سر به او مینگریست. ادامه داد: من و تو در مورد نانسی با هم یکرنگ نیستیم مادر.
- نانسی ؟
ماریون لحن مبهمی داشت . ناگهان این میل در دل مایکل زبانه کشید که از جا بپرد و یک سیلی بگوش او بزند . از لحن مادرش هنگام ادای کلمه نانسی نفرت داشت. ماریون طوری اسم نانسی را بر زبان آورد که گوئی او هم یکی از خدمتکارانش است.
- بله . نانسی مک آلیستر دوست من .
- آهان ... خب...
سکوت پایان ناپذیری حکمفرما شد. ماریون قاشق مطلا و میناکاری کوچک را در فنجان قهوه خوری خود میچرخاند . سر انجام آنرا در نعلبکی گذاشت . وقتی سکوت را شکست ، چشمانش را حجابی از یخ حاکستری پوشانده بود.
- راجع به نانسی در چه مورد یکرنگ نیستیم ؟
- تو سعی میکنی وانمود کنی که او وجود خارجی ندارد و من میخواهم در این مورد ترا مشوش نکنم . ولی راستش را بخواهی مادر .... من قصد دارم با او ازدواج کنم.
مایکل نفسی عمیق کشید و به پشتی صندلیش تکیه داد و افزود: تا دو هفته دیگر.
- آهان.
ماریون هیلیارد آرامش کامل داشت . نگاهش به هیچ سو منحرف نشد . دستها و صورتش هم کوچکترین حرکتی نکردند. اصلا تکان نخورد.
- میتوانم بپرسم علت این ازدواج چیست؟ نکند دختره حامله است؟
- البته که نه.
- چه خوش بیاری بزرگی ! ممکنست سئوال کنم که در اینصورت چرا قصد ازدواج با او را داری؟ آنهم تا دو هفته دیگر؟
- زیرا دو هفته دیگر فارغ التحصیل میشوم ، بخاطر این که به نیویورک میآیم ، کارم را شروع میکنم ، چون که این مفهومی دارد.
- برای کی مفهوم دارد؟
یخ چشمان ماریون سخت شد و یا ساق پایش با دقت روی دیگری قرار گرفت و صدای خش و خش ابریشم برخاست.
مایکل زیر نگاه خیره و مداوم او احساس ناراحتی میکرد. ماریون درست مثل زمان کار اداری بیرحم بود. او میتوانست هر مردی را بر آشفته کند و حتی در هم بشکند. مایکل پاسخ داد:برای ما مفهوم دارد مادر.
- خیل خب ... باشد . ولی برای من که ندارد . از ما دعوت شده با همان گروهی که مرکز پزشکی هارتفورد را ساختیم، یک مرکز پزشکی در سانفرانسیسکو بسازیم. تو دیگر فرصتی برای رسیدن به یک همسر نخواهی داشت . من برای یک الی دو سال آینده خیلی روی تو حساب میکنم . اینرا صادقانه میگویم عزیزم . بهتر است دست نگهداری.
این اولین انعطافی بود که مایکل مشاهده میکرد و تا حدودی به شک افتاد که نکند جای امیدی هم باشد. در جواب گفت: نانسی برای هردوی ما وجود مفیدی خواهد بود مادر . نه فکر مرا بهم میزند و نه موی دماغ تو میشود. او دختر نازنینی است .
- شاید باشد و اما در مورد مفید بودنش ... به ننگی که همراهش هست فکر کرده ای؟
در این لحظه برق پیروزی در نگاه ماریون میدرخشید. او میرفت که همه چیز را نابود کند . مایکل ناگهان نفس را در سینه حبس کرد. مثل یک شکار درمانده بود. نمیدانست شکارچی در کجا یا چگونه ضربه آخر را وارد میکند. با ضعف پرسید: چه ننگی؟
- لابد به تو گفته که کی هست؟
ای خدای مهربان ! این زن میخواهد چه بگوید؟
- منظورت چیست که او کی هست ؟
ماریون با حرکت نرمی چون یک گربه ، فنجان قهوه خوری را کنار گذاشت و پشت میز تحریرش خزید. از کشوی آخر یک پوشه را برداشت و در سکوت آنرا بدست مایکل داد.
مایکل لحظه هائی پوشه را نگهداشت . میترسید نگاهی به محتویاتش بیندازد. پرسید: این چیست؟
- یک گزارش است . من یک کارگاه خصوصی را استخدام کردم تا سر از کار این دوست کوچولو و هنرمند تو در بیاورد. چندان خشنود کننده نیست.
بنظر مایکل رسید که او حقیقتی را کتمان میکند. صورت ماریون کبود شده بود.
- لطفا بنشین و آنرا بخوان.
مایکل ننشست ولی با اکراه پرونده را باز کرد و به خواندن مشغول شد.
گزارش در دوازده سطر اول حاکی از این بود که وقتی هنوز نانسی یک طفل شیر خواره بود پدرش در زندان به قتل رسید و دو سال بعد مادرش بر اثر افراط در میخوارگی در گذشت . این پرونده به وضوح آشکار میساخت که پدره هفت سال همدست سارقین مسلح بوده .
- مردمان محترمی هستند، مگر نه پسر عزیزم؟
شیوه بیانش اهانت آمیز بود. ناگهان مایکل پروند را روی میز پرتاب کرد. اوراق داخل پوشه بسرعت روی کف اتاق ولو شد.
- من این مهملات را نخواهم خواند.
- نه ، نخوان ... ولی با آن عروسی خواهی کرد.
- آخر چه فرقی میکند که مادر و پدر او چه کسانی باشند؟ مگر این بدبختی تقصیر اوست؟
- نه از بدشانسی اوست ، و بدشانسی تو اگر با او ازدواج کنی . مایکل سر عقل بیا، تو داری قدم به حرفه ای میگذاری که در هر معامله آن میلیونها دلار خرج میشود. دیگر از عهده ننگ و رسوائی بر نمیآئی . تو همه ما را به نابودی میکشانی..... بیشتر از پنجاه سال پیش ، پدر بزرگ تو این موسسه را بنیان نهاد و حالا تو خیال داری بخاطر یک مترس خرابش کنی؟ دیوانه نشو وقتش رسیده که بزرگ بشوی پسرم. این فرصت گرانبها را از دست نده. درست تا دوهفته دیگر، روزهای عیاشی و بیخیالی تو بپایان میرسند.
اکنون که به پسرش نگه میکرد چون آتشی سوزان بود. خیال نداشت در این جنگ شکست بخورد. این پیروزی را به هر قیمتی میخواست.
- مایکل ! من در این مورد با تو بحث نمیکنم. تو هیچ چاره ای نداری.
همیشه همین حرف را به او زده بود. لعنتی همیشه همین را مایکل با قدمهای بلند عرض اتاق را میپیمود. ناگهان غرشی سر داد: به جهنم که ندارم! مادر من خیال ندارم تمام عمرم جلوی تو و مقرراتت سر خم کنم و زانو به زمین بزنم . نخیر ! این کار را نمیکنم. میدانم که چه خیالی در سر داری . میخواهی مرا توی این کار بکشانی و همه جا دستم را بگیری، تا روزی که بازنشسته بشوی و آنگاه مرا مثل یک توله سگ از روی کاناپه اتاقت هدایت کنی . خیلی خوب به درک ! من میآیم و برای تو کار میکنم. ولی همین ، والسلام. تو مالک زندگی من نیستی . نه حالا و نه هیچوقت . و من حق دارم با هرکسی که از جان و دل خواهانش هستم ازدواج کنم.
- مایکل!
صدای ناگهانی و یکنواخت زنگ در، رشته گفتگوهایشان را پاره کرد. هردو ایستادند و مثل دو ببر در یک قفس به هم چشم دوختند... ببر پیر و ببر جوان... هر کدام تا حدودی ترسیده از دیگری ... هر کدام گرسنه پیروزی... هریک در مبارزه برای تفوق جوئی.
هنوز در دو طرف اتاق ایستاده بودند و از فرط خشم بدنشان میلرزید که جرج کالووی وارد شد و بیدرنگ حس کرد که قدم به صحنه یک دعوای شدید و آزارنده گذاشته است.
جرج کالووی مرد آرام و با نزاکتی بود که آخرین سالهای پنجاه را میگذراند. در طی سالیان دراز چون دست راست ماریون برای او کار کرده بود. حتی بیشتر از آن ، در کوتر هیلیارد قسمت اعظم قدرت را در دست خود داشت. ولی برعکس ماریون بندرت روی صحنه ظاهر میشد. ترجیح میداد که قدرت خود را از پشت پرده اعمال کند. دیر زمانی بود که به امتیازات قدرت بی سرو صدا پی برده بود . همین سیاست باعث شد که ماریون از همان زمان که جای شوهر خود را در موسسه اشغال کرد ، نسبت به او احساس اعتماد و تحسین کند.در آن زمان ماریون رئیس پوشالی بیش نبود. در نخستین سال ، این جرج بود که موسسه را براستی اداره میکرد. و در ضمن با اراده قاطع و هوشیاری تام سر نخ ها را بدست ماریون میداد.
کار خودش را آنقدر خوب انجام داد که ماریون هرچه را که او یادش داد، وحتی بیشتر از آنرا بخوبی آموخت. حالا ماریون برای خودش وزنه ای شده بود ولی هنوز در هر معامله بزرگ به جرج اتکا میکرد.
این امر برای جرج خیلی اهمیت داشت چون پی میبرد که بعد از سالیان دراز هنوز به وجود او نیاز هست. جرج و ماریون یک تیم را تشکیل داده بودند. هر دو آرام ، جدائی ناپذیر و قدرتمند بواسطه وجود دیگری. جرج گاهی به شک میافتاد که آیا مایکل میداند که مادرش و او چقدر با هم صمیمی هستند؟ این موضوع باعث اشتغال فکر او میشد. مایکل همیشه محور اندیشه ها و زندگی مادرش بود. اصلا چه علتی دارد که او تا بحال متوجه شده باشد که جرج چقدر علاقه و توجه بخرج میدهد؟ از بعضی جهات حتی ماریون هم این را ملتفت نمیشد. ولی جرج با همین وضع کنار آمده بود. او همه شور و انرژی اش را بیدریغ نثار کارمیکرد و شاید روزی میرسید که ...
اکنون جرج با نگرانی آنی به ماریون نگاه میکرد. او میتوانست از زیر پودر و سرخابی که بدقت مالیده شده بود فشردگی دور لبها و رنگ پریدگی عجیب چهره او را تشخیص دهد. او بیشتر از هر کس دیگری از وضع سلامت و بیماری ماریون خبر داشت . سالها پیش ماریون با او درد دل کرده بود. چون بخاطر کار هم که شده لازم میدانست کسی را مطلع سازد. ماریون بطور وحشتناکی فشار خونش بالا بود و یک بیماری قلبی حاد داشت.
جرج پرسید: ماریون ... حالت خوب است؟
تا یک لحظه پاسخی نشنید . سپس ماریون از پسرش نگاه بر گرفت تا به همکار و دوست قدیمی اش بنگرد.
- بله ... بله..، حالم خوبست. معذرت میخواهم . شب بخیر جرج بیا تو.
- به گمانم بد موقعی مزاحم شدم.
- ابدا جرج من داشتم میرفتم.
مایکل برگشت تا نگاهی به جرج بیندازد ونتوانست حتی بظاهر هم که شده لبخندی بر لب بنشاند و آنگاه بار دیگر به مادرش نگریست ولی هیچ قدمی برای نزدیک شدن به او بر نداشت.
- شب بخیر مادر.
- من فردا بتو تلفن میزنم مایکل و در این مورد مذاکره میکنیم .
مایکل دلش میخواست زهرش را به او بریزد . چیزی بگوید که تا مغز استخوان او را بلرزاند . ولی نتوانست . نمیدانست که چرا نمیتواند. تازه فایده اش چه بود؟
- مایکل ...!
مایکل پاسخی به مادرش نداد. به سردی با جرج دست داد و بدون اینکه به پشت سرش نگاهی بیندازد از کتابخانه بیرون رفت.
نه نگاه مادرش را دید و نه نگرانی جرج را ، هنگامی که ماریون آهسته بر صندلیش لغزید و دستهای لرزان خود را بر روی صورت نهاد. اشک به چشمان ماریون میدوید. اشک هائی که او آنها را حتی ازجرج هم مخفی میکرد. جرج گفت: ترا بخدا بگو چی شده ؟
- میخواست دست به کار احمقانه ای بزند.
- شاید فقط حرفش را میزند . همه ما گاه بگاه تهدید میکنیم که کار ابلهانه ای انجام میدهیم.
- در سن ما تهدید میکنند ، در سن او عمل.
ماریون آهی کشید و بر صندلی نرم خود آرام تکیه داد. تمام این تلاشها برای هیچ بود. گزارش های کارگاه خصوصی ، تلفن ها ...
جرج پرسید: امروز دوایت را خورده ای؟
ماریون با حرکت نه چندان محسوسی جواب منفی داد.
جرج پیگیر شد : قرص هایت کجاست ؟
- توی کیفم . روی میز.
جرج بسوی میز تحریر رفت . بدون این که به کاغذهای گزارش که روی میز و زمین ولو شده بودند کوچکترین اشاره ای بکند. کیف دستی سیاهرنگ پوست سوسماری او را که قلابی از طلای هیجده عیار داشت همانجا یافت. آن کیف را خوب میشناخت. چون خودش عید سه سال قبل آنرا به ماریون هدیه کرده بود.
شیشه قرص را پیدا کرد. در حالیکه دو قرص سفید در دست داشت بسوی ماریون برگشت. ماریون تق- تق فنجان قهوه خوری را شنید و چشمانش را گشود. در این لحظه بود که به جرج تبسم کرد: اگر ترا نداشتم چه میکردم؟
جرج حتی طاقت شنیدن این حرف را نداشت . با دلسوزی گفت: میخواهی تنهایت بگذارم ؟ به کمی استراحت احتیاج داری.
- فکر مایکل بیشتر آشفته ام میکند.
- هنوز که از کار در موسسه منصرف نشده ؟
- نه . موضوع چیز دیگری است.
- آهان... پس موضوع دختره است .
جرج هم این قضیه را میدانست ولی نمیخواست در آن لحظه ماریون را در تنگنا بگذارد. به حد کافی فشار به اعصابش وارد میآمد.
اما دست کم رنگ بصورتش برگشته بود. ماریون بعد از این که قرص ها را بلعید، سیگاری از کیف خود بیرون آورد. جرج همچنان او را مینگریست سیگارش را روشن کرد.
" زن قشنگی است " این فکر همیشه در سر جرج میچرخید.
حتی حالا که خسته و بطور روز افزونی بیمار شده ، هنوز تو دل برو و جذاب است.
جرج دو به شک بود که آیا مایکل میداند مادرش تا چه حد مریض است ؟ در آنصورت شاید نمی توانست یا نمیبایست او را این همه پر یشان کند.
آنچه جرج نمیدانست این بود که در آن لحظه مایکل هم به انداز مادرش دچار فشار و ناراحتی عصبی بود.
در راه برگشت به فرودگاه وقتی بر پشتی صندلی تکیه میداد، داغی اشک چشمانش را میسوزاند.
بمحض رسیدن به فرودگاه به نانسی تلفن زد. هواپیمایش تا بیست دقیقه دیگر پرواز میکرد.
نانسی از لحن الو گفتن او نفهمید که اوضاع چطور گذشته . از اینرو پرسید : چطور شد؟
- درست شد. برایت یک سرگرم جور کرده ام . از تو میخواهم کیفت را برداری ، لباس بپوشی و تا یکساعت و ربع دیگر که من به آنجا میرسم حاضر و آماده باشی.
نانسی گوشی در دست ، روی کاناپه حلقه زده گیج شده بود: برای چه حاضر بشوم؟
مایکل لحظه ای سکوت کرد و سپس برق لبخندی لبانش را روشن ساخت . بعد از دو ساعت این نخستین تبسم او بود.
- برای یک ماجرا نازنینم. خودت خواهی دید.
نانسی خنده ای کرد ، همان خنده نرم و گیرا و آشنا: تو دیوانه ای.
- البته که دیوانه ام . دیوانه تو.
مایکل دوباره خودش شده بود. یک بار دیگر تمام لحظه های زندگیش میرفت که مفهوم پیدا کند . او پیش نانسی بر میگشت و هیچکس نمیتوانست این خوشبختی را از او بگیرد. نه مادرش و نه یک گزارش . هیچکس و هیچ چیز! او صبح همانروز در ساحل ، همانجا که گردنبند را دفن کردند پیمان بست که هرگز به نانسی نگوید خداحافظ و سر قول و قرار خود ایستاده بود.
- خیلی خوب نانسی دیگر بجنب. آهان ، راستی ، تا یادم نرفته سعی کن یک چیز کهنه بپوشی ، با یک چیز نو.
حالا دیگر مایکل فقط تبسم بر لب ننشانده بود، بلکه میخندید.
نانسی گفت: منظورت این است که ....
دنباله کلام نانسی در حیرتش گم شد.
مایکل گفت: منظورم ایست که امشب ازدواج میکنیم . موافقی ؟
- آره ، اما ....
- اما بی اما ...
- ولی چرا امشب؟
- روی غریزه . به من اعتماد کن . تازه ، ماه هم کامل است
- باید باشد.
حالا چهره نانسی هم از پرتو لبخندی میدرخشید . قرار بود عروس بشود! او و مایکل زن و شوهر میشدند.
- تا یکساعت دیگر میبینمت دختر جان. در ضمن نانسی..
- هان؟
- خیل دوستت دارم...
مایکل گوشی را گذاشت و بسمت دروازه خروجی فرودگاه شتافت.
او آخرین مسافری بود که سوارهواپیمای عازم بوستون شد. اکنون هیچ چیز نمیتوانست مانعش بشود
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۱-۴-۱۳۹۱, ۰۲:۲۲ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
205
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 147


محل سکونت : زمین
ارسال: #4
RE: رمان پیمان (دانیل استیل)
اولین رمانی بود که خوندم
معرکه بود 24 ساعت بیدار موندم یک سره خوندمش
اول دبیرستان بودم1 (49)
گاهی اوقات واقعا چه زود دیر میشود؟crying
امضای عروسک قشنگ من

روتوش و ادیت عکس های سلفی و خانوادگی
طراحی آلبوم تولد،جهزیه،سیسمونی
طراحی کارت عروسی و دفتر بله برون
dancy
۱-۴-۱۳۹۱, ۰۲:۲۵ صبح
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #5
RE: رمان پیمان (دانیل استیل)
از ده دقیقه پیش یکنواخت به در میکوفت و خیال نداشت که از این کاردست بکشد. میدانست که بن در خانه است . فریادش بلند شده بود: بن ... بلند شو پسر .... بن ... ترا بخدا .... مرد پاشو...
یک رگبار دیگر مشت، و سرانجام صدای پای یکنفر ، و آنگاه ترق ترق باز شدن در.
باز شدن در بن خواب آلود و سراسیمه ای را که در لباس منزل نمایان کرد که یک پایش را میمالید. مایکل حیرت زده گفت: ای خدای بزرگ . تازه ساعت یازده است . تو این وقت شب توی خواب چه میکردی.
اما پوزخند بن در نگاه دوم به او فهماند.
- پروردگارا! پسر تو صدمه دیده ای.
بن با لبخند شیطنت آمیز نگاهی به پای خود انداخت و ساقهای پایش هنوز ناپایدار و لرزان بود.
- سر انگشتان پایم....
مایکل حرف او را قطع کرد : خیلی خب ، باشد. خیلی زود بهبود واقعی پیدا میکنی . آخر من بتو احتیاج دارم.
- خدا ذلیلت کند پسر . بعد از شش گیلاس از آن اعلاهاش خیال داری حال خوشم را از من بگیری؟ کور خوانده ای.
- این حرف ها را ول کن لباست را بپوش.
- لباس تنم هست.
وقتی مایکل چراغ ها را روشن کرد بن با عصبانیت نگاهی چپ چپ به او انداخت: هی ... چه غلطی میخواهی بکنی؟
اما مایک فقط تبسمی کرد و توی آشپزخانه کوچک و شلوغ او سرک کشید: تو در اینجا چه کار میکنی ؟ نارجک منفجر کرده ای؟
- آره خیال دارم یکی اش را هم روی سر تو منفجر کنم.
- خیلی خب . بس کن دیگر. این موضوع خیلی استثنائی است .
- مایک در آستانه آشپزخانه برگشت تا لبخندی بر روی بن بزند. در یک لحظه برق امیدی در نگاه بن درخشید.
- ببینم ، میتوانیم بسلامتی اش گیلاسی بزنیم؟
- آره منتها نه حالا ، بعد.
- تف!
بن خودش را روی یک صندلی انداخت و سرش را به بالش های نرم تکیه داد. مایکل گفت: نمیخواهی بدونی موضوع چیست؟
- اگر نتوانم بخاطرش گیلاسی بزنم ، نه! من همین روزها از دانشکده فارغ التحصیل میشوم و بخاطرش میتوانم گیلاسی بالا بیندازم.
- منهم بزودی ازدواج میکنم.
- خوبست.
بعد ناگهان بن راست نشست و چشمانش گشاد شد: تو بزودی چکار میکنی؟
- خودت که شنیدی ، من و نانسی ازدواج میکنیم .
این جمله را با غرور و متانت مردی ادا کرد که نیک میداند چه میکند.
بن با شادی بلند شد و نشست . لعنت ! این دست کم به شش گیلاس دیگر میارزد. شاید هم هفت یا هشت تا . پرسید: حالا این جشن نامزدی است؟
- نامزدی نیست اوری . گفتم که این یک عروسی است.
بن دوباره گیج شد. هیلیار آدم را به سر گیجه میانداخت. با حیرت پرسید: همین حالا؟ چرا حالا؟
- چون که ما اینطور میخواهیم. تازه تو بیش از آن توی حلقومت ریخته ای که بتوانی درک کنی . میتوانی آنقدر خودت را جمع و جور کنی که شاهد عقد ما باشی؟
- البته که میتوانم . ای حرامزاده . تو براستی خیال داری که ...
بن از روی صندلیش جستی زد. ناگهان پایش به شدت پیچ خورد و انگشت پایش به میز اصابت کرد.
- لعنت بر تو.
- تا خودت را نکشته ای ، برو لباست را بپوش. من هم برایت قهوه درست میکنم.
- باشد...
بن هنوز با خودش زیر لبی حرف میزد که توی اتاق خواب ناپدید شد. هنگامیکه برگشت اندکی هوشیارتر بنظر میرسید. او حتی روی یک بلوز اسپرت با راه راه آبی و قرمز کراواتی بسته بود.
مایک به او نگریست و با پوزخندی سرش را تکان داد: دست کم میتوانستی کرواتی ببندی که به پیراهنت بیاید.
کراوات بن قهوه ای تیره با نقش های بژ و سیاه بود.
بن ناگهان سیمائی مضطرب بخود گرفت: حتما کراوات لازم است ؟ نتوانستم یکی را که مناسب باشد پیدا کنم.
- زود بجنب تا راه بیفتیم . حالا باید دنبال یک لنگه کفش ات هم بگردی.
بن نگاهش را پائین انداخت و دید که فقط یک لنگه کفش پوشیده . خنده اش گرفت: خیلی خب ... میجنبم ولی مگر میدانستم که امشب به من احتیاج پیدا میکنی؟ ... دست کم امروز صبح باید بهم میگفتی.
- خودم هم امروز صبح نمیدانستم.
از شنیدن این حرف نگاه بن جدی شد: نمیدانستی ؟
- نخیر.
- حالا از کاری که میخواهی بکنی مطمئنی؟
- صد در صد. ببین لطفا سخنرانی نکن . امشب به حد کافی نطق و خطابه شنیده ام. فقط سر و ریختت را مرتب کن تا بتوانیم دنبال نانسی برویم.
مایکل سپس یک لیوان قهوه داغ را که بخار از آن برمیخاست به دست دوستش داد.
بن جرعه بزرگی از آن قهوه بد طعم را نوشید و سپس شکلکی در آورد: چه جوری یک خوشی شبانه هدر میرود!
- غصه نخور در عوض بعد از عروسی یک عالم از آن حسابی هاش برایت میخرم.
- راستی عروسی کجاست؟
- خواهی دید . شهرک قشنگی هست که من سالهای سال به آن دل بسته بودم . در ایام بچگی یک تابستان را در آنجا گذراندم. فقط حدود یکساعت از اینجا فاصله دارد. درست همانجائی است که در رویاهایم میدیدم.
- جواز ازدواج گرفته ای ؟
- لازم نیست . آنجا یکی از شهرک های وحشی است که آدم همه کار را یک ضرب انجام میدهد . حاضر شدی؟
بن آخرین جرعه از قهوه را فرو فرستاد و سری فرود آورد.
- به گمانم حاضرم. ای خدای بزرگ، دارم عصبی میشودم . ببینم پسر تو وحشتزده نیستی؟
بن حالا با هوشیاری بیشتر به مایک مینگریست، ولی مایک به نحو غریب آرام بنظر میرسید.
- حتی یک ذره هم وحشت ندارم.
- شاید میدانی داری چه میکنی . نمیدانم ... موضوع فقط این است که .... ازدواج....
بن دوبار سری تکان داد و به پاهایش خیره شد. همین نگاه بیادش انداخت که باید لنگه دیگر کفشش را پیدا کند. ادامه داد : هر چند نانسی تکه نابی است .
- از ناب هم ناب تر است .
مایکل لنگه دیگر کفش بن را زیر کاناپه پیدا کرد و آنرا بدست دوستش داد: این دختر همانی است که همیشه آرزویش را داشتم.
- در اینصورت امیدوارم ازدواج برای هردوی شما همیشه همان چیزهائی را که آرزویش را دارید به ارمغان بیاورد.
بارقه ای از عطوفت نگاهش را روشن ساخت . مایک یک لحظه او را در آغوش کشید: متشکرم.
سپس هر دو با یاد اضطراب آلود رفتن، دوباره خنده را از سر گرفتن، و لحظه ها را بجای غمزدگی با شادی سپری کردند و تکانی بخود دادند. بن گفت: حالا سر و ریختم مرتب شد؟
سپس جیب شلوارش را در جستجوی کیف پولش وارسی کرد و بعد دنبال کلید هایش گشت.
مایکل به او گفت: خیلی ابهت پیدا کرده ای.
- این حرفها را بینداز کنار .... مرده شور برده .... این کلید های لعنتی کجاست؟
بن با درماندگی به اینطرف و آنطرف نگاه میانداخت که مایکل شلیک خنده اش بلند شد. دسته کلید به یکی از حلقه های کمربند شلوار بن آویزان بود.
- دنبالم بیا آوری باید از اینجا بیرونت ببرم.
بازو در بازوی هم انداختند و آوازه خوان ، خانه را ترک کردند. صدایشان در تمام ساختمان می پیچید ولی در واقع هیچکس توجهی نمیکرد. تمام آن ساختمان در اختیار دانشجویانی بود که از خوابگاه فراری بودند و دو هفته قبل از تعطیلات تابستان ، همگی جوش میآوردند و هیاهو براه میانداختند.
ده دقیقه بعد سر و کله شان در خیابان محل سکونت نانسی پیدا شد. وقتی مایک بوق زد نانسی با حالت عصبی از پنجره دستی تکان داد. احساس میکرد ساعتهاس حاضر و منتظر است .
یک لحظه بعد نانسی کنار اتومبیل ایستاده بود. هر دو مرد جوان به دیدن او تا چند ثانیه در سکوت فرو رفتند. مایک نخستین کسی بود که لب به سخن گشود.
- خدای من .... نانسی چقدر خوشگل شده ای ! این را از کجا آورده ای ؟
- داشتم.
لبخندی طولانی بر لبهایشان نشست. هیچ یک از جای خود تکان نخوردند. نانسی ناگهان احساس کرد که با وجود دیر وقت بودن شب و وضعیت غیر معمول برای ازدواج باز یک عروس تمام عیار است.
او یک لباس سفید بلند پوشیده بود و کلاهی از ساتن آبی روی موهای سیاه براقش قرار داشت. این لباس را سه سال پیش در جشن عروسی یکی از دوستانش بر تن کرده بود ولی تا آن لحظه مایک آنرا ندیده بود. یک جفت صندل سفید به پا و یک دستمال تور دوزی بسیار قدیمی و زیبا در دست داشت.
نانسی به لباس خود اشاره ای کرد و گفت: ببین ... یک چیز قدیمی ، یک چیز نو ... دستمال مال مادر بزرگم بوده.
نانسی بحدی خوشگل شده بود که تا لحظاتی مایک نمیدانست چه بگوید. حتی بنظر میرسید که با دیدن نانسی مستی کاملا از سر بن پریده .
- تو مثل یک پرنسس شده ای نانسی.
- متشکرم بن.
بن خطاب به آندو گفت: هی ... شما دوتا ... گوش کنید . چیز عاریه هم دارید؟
- منظورت چیست؟
- ببینید، یک چیز قدیمی ، یک چیز نو ... و یک چیز عاریه ای .
نانسی خندید و سر ی تکان داد: خیلی خب . پس بیائید.
بن سرش را خم کرد و دنبال چیزی زیر یخه اش گشت. لحظه ای بعد یک زنجیر ظریف و زیبای طلائی در دست داشت.
- این عاریه است . خواهرم به خاطر فارغ التحصیلی ام آنرا به من هدیه داد. ولی من آنرا زود باز کردم. میتوانید برای مراسم امشب این را قرض بگیرید.
نیمی از تنه اش را به بیرون از اتومبیل خم کرد تا زنجیر را دور گردن نانسی ببندند زنجیر طلا درست بالای یخه ظریف لباس نانسی قرار گرفت . نانسی گفت: همه چیز کامل است.
مایک در حالیکه از اتومبیل بیرون میآمد تا در را برای نانسی باز کند گفت: تو هم همینطور.
تا آن لحظه مبهوت از دیدار نانسی نتوانسته بود حرکتی بکند.
مایک گفت: برو عقب آوری. نانسی عزیزم تو جلو بنشین.
بن در حالیکه تقلا میکرد از وسط دو صندلی جلو بطرف عقب برود اعتراض ضعیفی کرد: حالا نمیشود او همینجا کنار من بنشیند؟
اما نگاه خیره مایکل ادبش کرد.
- خیلی خب مرد، خیلی خب عصبانی نشو. من فقط فکر کردم از آنجا که شاهد عقد هستم و ...
- مراقب زبانت نباشی چنان شاهدی نشانت بدهم که ...
نانسی هنگامی که روی صندلی جلو مینشست ، به مردی که میرفت تا همسر او بشود نظری انداخت . فضا را آزار دهنده یافت. در دل نسبت به ماریون احساس نفرتی آنی کرد ولی خیلی زود این زن را از مغز خود بیرون راند. اکنون زمان اندیشیدن به خودش و مایکل بود.
- چه شب دیوانه ای ... من از آن خوشم میآید.
در طول راه ، گاه سر بسر هم میگذاشتند و گاه ساکت میشدند. تا اینکه سر انجام همگی در سکوت سنگینی فرو رفتند. هر کدام افکار زیادی برای خود داشت تا با آنها کلنجار برود. مایکل به گفتگویش با مادرش میاندیشید و نانسی به مفهوم و اهمیت آن روز در زندگیش فکر میکرد.
نانسی در آستانه بیقراری بود. از بس دستمال مادر بزرگش را دست بدست کرده بود دستمال پاک مچاله شده بود. از مایکل پرسید: هنوز خیلی مانده به آن شهرک برسیم عزیزم؟
- فقط پنج مایل. دیگر چیزی نمانده برسیم. فقط چند دقیقه دیگر کوچولو... بعد ما زن و شوهر میشویم.
صدای بن از پشت سر بلند شد : آقاجان پس تند تر برو تا پای من سرما نخورد.
هر سه خنده را سر دادند. مایک پایش را روی پدال گاز فشرد. و سر پیچ بعدی فرمان اتومبیل را چرخاند. ولی در یک لحظه خنده ها جای خود را به نفس های بریده و هراسانی سپرد.
مایک با درماندگی اتومبیل را کنار کشید تا از بر خورد با دیزل بارکش که هر دو سمت جاده را گرفته و با بیرحمی سینه جاده را میشکافت و بسمت آنها یورش میآورد دوری کند.
دیزل سرعت سرسام آوری داشت و قابل کنترل نبود. شاید هم راننده اش چرت میزد.
تنها صدائی که در یاد نانسی ماند ناله التماس آمیز بن بود که میگفت : نه .... نه ...
بعد هم صدای جیغ خودش که در گوشهایش پیچید.
بعد از آن شیشه بود که پایان ناپذیر خرد میشد. همه چیز در هم میشکست . فنر ها بهم میسائید. غرشی از صدای شکستنی ها بر پا بود.
گوئی دنیا در حال نابودی بود. همه چیز در هم فرو میرفت . دستگیره ها به هر طرف میپریدند، چرم ها پاره میشدند، پلاستیک ها شکاف بر میداشتند. مثل این بود که پوششی از شیشه همه جا را فرا میگیرد.
عاقبت تمام سر و صداها پایان یافت و دنیا تیره گشت.
وقتی بن بهوش آمد بنظرش رسید که سالها در بیهوشی بسر برده است. سرش در داشبورد اتومبیل فرو رفته بود وصداهای ناهنجاری در گوشش طنین انداز بود. همه جا در تاریکی غوطه میخورد. احساس کرد یک مشت شن در دهان دارد. این حس به او دست داده بود که ساعتها طول میکشد تا بتواند چشمانش را باز کند. از تقلائی که برای این منظور کرد بدنش به درد آمد.
در ابتدا نمیتوانست آنچه را که میبیند بفهمد. گوئی همه چیز بی معنا بود و سپس پی برد که نگاهش به چشم راست مایکل دوخته شده.
مایکل روی صندلی جلوئی کنار او افتاده بود . تنها چیزی که بن میتوانست ببیند مایکل بود و رگه باریکی از خون که قطره قطره از صورت او جاری بود و بکندی روی گردنش میریخت.
تماشای این منظره عجیب بود ولی تا چندین دقیقه تنها کاری که بن کرد همین بود و آنگاه : ببین مایک ... خونریزی.... پروردگارا... "برایش آشکار شد که چه اتفاقی روی داده" : تصادف ... تصادف شده. مایک رانندگی میکرد و ...
بن سرش را از جائی که افتاده بود بلند کرد و کوشید نگاهش را متوجه بالا سازد ولی ضربه ای که گوئی از جسمی آهنی بود دوباره او را به عقب برگرداند.
دقایقی گذشت تا توانست نفسی تازه کند و چشمانش را بگشاید. مایک هنوز در آنجا افتاده بود از سرش خون میآمد. اما اکنون بن میتوانست ببینید که او نفس میکشد.
این بار هنگامی که بن تکانی بخود داد هیچ اتفاقی نیفتاد. توانست سرش را بلند کند . درست آنسوی مایک دیزلی را دید که به آنها زده بود. دیزل تلنگر خورده روی جاده افتاده بود. آنچه بن توانست ببیند جسد راننده دیزل در زیر اتاقک بارکش بود.
زمان میخواست تا کسی متوجه او شود.
آنگاه بن ملتفت نکته دیگری شد، او بیرون را از طریق پنجره ای میدید که شیشه نداشت. تمام شیشه های اتومبیل خرد شده و ریزه های شیشه تمام اتومبیل و اطراف آنها را فرا گرفته بود. طرف مایکل دری هم وجود نداشت.
سپس بن نکته دیگری را بخاطر آورد: شخص دیگری هم در اتومبیل بوده . آهان ! نانسی ! آنها کجا میرفتند؟
بخاطر آوردن تمام اینها خیلی مشکل بود. سرش بشدت صدمه دیده بود و هنگامی که تکان خورد درد طاقت فرسائی در ساق پایش پیچید. حرکتی بخود داد تا از پنجه درد رها شود و آنگاه بود که نانسی را دید
نانسی ! .... ای خدای بی همتا! این نانسی است که لباس قرمز و سفید پوشیده و سرش روی کاپوت ماشین افتاده .... نانسی باید مرده باشد....
اکنون دیگر بن حتی به درد پای خود هم توجهی نداشت . خود را از روی داشبورد بسمت نانسی کشید. باید... باید پیکر او را بر میگردانید، به او میرسید... کمکش میکرد... نانسی ....
سپس بن غبار نازکی را دید که موهای نانسی را پوشانیده بود. خرده شیشه جلوی اتومبیل روی تمام لباس نانسی ، پشت سر نانسی و در همه جا ریخته بود.
خداوندا به دادم برس... با آخرین توانش نانسی را بسمت خود چرخاند و سپس مانند پسر بچه ای هراسان گریه دلخراشی سر داد: خدای من ... خدای بزرگ....
در زیر کلاه ساتن آبی که در خون غوطه ور بود، هیچ چهره ای دیده نمیشد. بن نمیتوانست بگوید که نانسی زنده است یا مرده، ولی در یک لحظه هولناک آرزو کرد ایکاش مرده باشد چون که دیگر نانسی وجود نداشت. اصلا هیچکس وجود نداشت . از آن صورت قشنگ کوچکترین اثری باقی نمانده بود. نانسی دیگر اصلا صورت نداشت!
بن غوطه ور در خون و اشک از فرط تأثر بیهوش شد.
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۶-۴-۱۳۹۱ ۰۲:۱۰ عصر، توسط sara jon joni.)
۶-۴-۱۳۹۱, ۰۲:۰۵ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
6,536
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 10145


محل سکونت : بندرانزلی*بندرعباس
ارسال: #6
RE: رمان پیمان (دانیل استیل)
فصل چهارم

هنگامی که وارد اتاق شد، او را به طرز رقت انگیزی رنگ پریده یافت.
ماریون هیلیارد با چهره ای سرد و بیروح در گوشه ای از اتاق نشست . این احساس به او دست داده بود که قبلا هم در آنجا بوده . در آن اتاق، در آن روز ... و همان صورت را نگاه می کرده است.
در واقع نه صورت همان بود و نه اتاق. ولی او حس میکرد هیچ چیز عوض نشده است . درست مثل همان زمانی بود که فردریک در چنگ انسداد شدید شریان های قلبی اسیر گشته بود. مرضی که عاقبت در طی چند ساعت او را از پای در آورد. آنروز هم ماریون در اتاق بیمارستان ، درست همان قدر ساکت و همانقدر ترسیده نشسته بود. و بعد ... او در گذشت فردریک....
احساس کرد که بغض گلویش را میفشارد. به تندی نفس عمیقی کشید. نمی توانست گریه کند . نمی توانست آن افکار را به مخیله خود راه دهد. شوهر او از دست رفته بود، اما مایکل نه ! هیچ اتفاقی برای مایکل نمی افتاد. او اجازه نمیداد هیچ بلائی سر پسرش بیاید. با تمام توان و نیروی خود از او محافظت میکرد.
یک لحظه نگاه از صورت مایکل برگرفت و متوجه پرستار شد. زن سفید پوش بدقت مراقب مایکل بود. اما هیچ نشانه ای از هشیاری در وی نمیافت. مایکل بعد ار سانحه اتومبیل شب قبل ، هنوز در حال اغما بسر میبرد.
ماریون ساعت پنج صبح خود را به بیمارستان رسانیده بود. از یک آژانس شبانه روزی اتومبیلی کرایه کرده ، یکسر از نیویورک آمده بود. اما حتی اگر مجبور میشد، تمام این راه را پیاده طی میکرد. هیچ چیز نمیتوانست مانع رسیدن او به بالین پسرش بشود. او باید در آنجا حضور میافت تا پسرش را زنده نگهدارد. این پسر اکنون تنها چیزی بود که در زندگی داشت . یعنی مایکل و .... خب ... موسسه اش. موسسه هم مال مایکل بود. او تمام این کارها را بخاطر مایکل کرده بود. البته ، نه همه اش را ، ولی قسمت اعظم اش را چرا. این بزرگترین هدیه ای بود که میتوانست به مایکل بدهد. ارمغان قدرت ، ارمغان موفقیت.
مایکل حق نداشت آن هدیه گرانقدر را بخاطر یک هرزه بی ارزش کنار بیندازد. حق نداشت با مرگ خود از آن چشم بپوشد. خدایا ... همه اش تقصیر اوست. آن دختره پست . حتما او بوده که پسرم را فریفته .... تقصیر او بوده که ....
پرستار بسرعت از جا بلند شد و پلک چشمان مایکل را کشید. ماریون اندوهگین شد و افکار خود را از یاد برد. شتابان اما به آنکه سر و صدائی ایجاد کند از جا برخاست و بطرف پرستار رفت. می خواست هر چه دیدنی است ببیند. ولی هیچ چیز نبود. کوچکترین تغییری پیدا نشده بود.
پرستار سفید پوش با چهره ای بیحالت ، مچ دست مایکل را چند لحظه در دست گرفت و سپس همان کلمات را بر زبان آورد: هیچ چیز عوض نشده. آنگاه به ماریون اشاره کرد که بدنبال او از اتاق خارج شود. این بار نگرانی پرستار نه بخاطر مایکل ، بلکه بخاطر مادر او بود.
در راهر و پرستار به ماریون گفت: دکتر ویکفیلد به من گفته از شما بخواهم که قبل از ساعت پنج از اینجا بروید خانم هیلیارد! متاسفانه...
نگاه هشدار دهنده ای به ساعتش انداخت. سپس لبخند پوزش خواهانه ای بر لبانش نقش بست. ساعت پنج و پانزده دقیقه بود. ماریون بطور دقیق دوازده ساعت بر بالین مایکل بسر برده بود. تمام روز بی وقفه در آنجا نشسته بود و در این مدت فقط دو فنجان قهوه سر پا نگاهش داشته بود. ولی نه خسته بود و نه گرسنه. هیچ حالت خاصی نداشت . این خیال را هم نداشت که بیمارستان را ترک کند.
- از اینکه بفکر من هستید متشکرم. چند دقیقه توی سرسرا قدم میزنم و بعد بر میگردم.
به هیچ وجه قصد نداشت پسرش را تنها بگذارد. فقط یکساعت از بالین فردریک دور شد تا برود نهار بخورد. آنهم به اصرار پرستارها که لازم میدانستند چیزی بخورد. و آن اتفاق درست در همان فاصله روی داد. در همان دقایق که او بر بالین فردریک نبود ، شوهرش از دنیا رفت. این بار نمی خواست چنین اتفاقی بیفتد. حسی درونی به او میگفت که مادامی که پهلوی مایکل باشد او نمی میرد. مایکل بیشتر از جنبه داخلی صدمه دیده بود و ویکفیلد هم معتقد بود که او بزودی از حال اغما خارج میشود. با این حال ماریون تن به قضا نمیداد . دکتر ها در مورد فردریک هم فکر میکردند بهبود میابد.
در همان حال که با نگاه مبهمی به دیوار آبی روشن در پشت سر پرستار زل زده بود اشک به چشمانش دوید.پرستار به ملایمت بازوی او را گرفت و ماریون بخود آمد .
- خانم هیلیارد شما باید کمی استراحت کنید . دکتر ویکفیلد اتاقی در طبقه سوم برای شما در نظر گرفته .
ماریون لبخند بیرنگی به پرستار زد: احتیاجی نیست.
سپس بطرف انتهای راهرو براه افتاد. پشت پنجره آنطرف ، خورشید هنوز درخشش داشت. ماریون با احتیاط روی لبه پنجره نشست تا اولین سیگار آن روزش را روشن کند و غروب خورشید را بر ساختمان سفید کلیسای کوچک آن شهر زیبای نیوانگلندی نظاره گر باشد. خدا را شکر میکرد که این شهر ظاهرا دور افتاده کمتر از یکساعت از بوستون فاصله داشت. بدون هیچ مشکلی میتوانستند بهترین دکتر را برای مشاوره به آنجا بیاوررند. و بمحض آنکه مایکل قدرت تحمل یک سفر را پیدا میکرد به بیمارستانی در نیویورک منتقل میشد. با این حال ماریون این را میدانست که در همان اثنا مایکل بدست پزشکان متبحری سپرده شده است. از نظر پزشکی وضع مایکل وخیم محسوب میشد. آن جوانک ، آوری دچار چند شکستگی شدید شده بود ولی هوشیار و زنده بود. عصر همانروز پدرش با آمبولانس او را به بوستون منتقل ساخت . با این که یک بازوی و یک ران و یک ترقوه اش شکسته بود ولی بهبود پیدا میکرد.
و دختره ... خب ، همه تقصیر ها از اوست . دلیلی ندارد که او....
ماریون سیگارش را روی زمین انداخت و با حرکت سریع پا، آنرا خاموش کرد. دختره هم حالش خوب میشد، دست کم زنده میماند. تنها چیزی که از دست داده بود صورتش بود و شاید نقص دیگری پیدا نمی کرد. یک لحظه کوتاه ، شاید یک صدم ثانیه ماریون از ته دل خواست که با خشم درونی اش مبارزه کند. دلش بحال دخترک بسوزد. اما این در صورتی بود که همه آن مزخرفات راجع به خوش قلبی ذاتی حقیقتی داشت، در صورتی بود که احساسات او نسبت به مایکل عوض میشد، او یقین نداشت که خدا آن دختر را بخاطر ربودن پسر او تنبیه کند. پس نمی توانست . با تمام ذرات وجودش از آن دختر بیزار بود.
- به گمانم دستور داده بودم که تو کمی استراحت کنی.
ماریون با شنیدن صدا از جا پر ید و بعد که ویکفیلد صمیمی یا همان ویکی خودش را دید تبسم خسته ای بر لب نشاند.
- ماریون ... تو هیچوقت به حرف هیچکس گوش نمیدهی؟
ماریون ابروها را در هم کشید، سیگار دیگری برداشت و در جواب گفت: اگر چاره دیگری داشته باشم، نه . مایکل چطور است؟
- الساعه سری به او زدم . مقاومت میکند . من که بتو گفتم او از حال اغماء خارج خواهد شد. به او فرصت بده . تمام سیستم داخلی بدنش گرفتار یک شوک شدید شده.
- منهم وقتی این خبر را شنیدم شوکه شدم.
دکتر دلسوزانه سری تکان داد. ماریون پرسید: حتم داری که این حادثه یک آسیب دائمی به او وارد نمی کند؟
لحظه ای مکث کرد و بعد آن کلمات شوم را بر زبان آورد: منظورم آسیب مغزی است.
ویکفیلد روی پنجره در کنارش نشست . پشت سر آنها ، چشم انداز شهر کوچک درست شبیه یک کارت پستال بود.
- بتو که گفتم ماریون با اعتمار می توانیم اعلام کنیم که حال مایکل خوب خواهد شد. البته تا حد زیادی بسته به اینست که او تا چه مدتی در حال اغما بماند ولی جائی برای ترس نیست.
- اما من میترسم!
همین سه کلمه مختصر که از دهان زنی بسیار قدرتمند خارج میشد، دکتر او را مبهوت کرد. از نزدیگ نگاهی به ماریون انداخت . این هم جنبه ای از وجود ماریون هیلیارد بود که هیچکس حتی حدسش را نمیزد.
ماریون ادامه داد: دختره چطوره؟
حالا دوباره تبدیل به همان ماریونی شده بود که ویکفیلد می شناخت . چشم هایش زیر دود سیگار تنگ و صورتش سخت و بی احساس شده و ترس از آن رخت بربسته بود.
- وضع او زیاد عوض نخواهد شد. یا دست کم در حال حاضر اینطور است. امروز تمام مدت در حال اغماء بوده، ولی ما نمیتوانیم هیچ غلطی برایش بکنیم. اول این که هنوز خیلی زود است و دوم اینکه در تمام کشور ما فقط یکی دو نفر هستند که میتوانند عمل بسیار مشکل و پیچیده نوسازی کامل صورت را انجام دهند. از صورت او هیچ چیزی باقی نمانده. نه یک استخوان سالم، و نه یک عصب و نه ماهیچه . تنها چیزی که بصورت کامل متلاشی نشده چشم هایش است.
- چه بهتر . حالا میتواند خودش را با این قیافه ببیند.
دکتر ویکفیلد از لحن ماریون یکه خورد. تعجب زده گفت: مایکل پشت فرمان بوده نه دختره .
ولی ماریون بجای جواب فقط سرش را تکان داد. لازم نبود بر سر این قضیه با دکتر بحث کند. خودش می دانست که تقصیر از دختره بوده.
- ببینم ، اگر از عهده هیچ گونه عمل جراحی مرمت بخش بر نیاید ، بر سرش چه بلائی میآید؟ آیا زنده میماند؟
- بدبختانه بله. اما زندگی غم انگیزی انتظارش را میکشد. آدم نمیتواند صورت یک دختر بیست و دو ساله را از او بگیرد و او را به عفریته ای تبدیل کند و انتظار داشته باشد که از وضع خودش راضی باشد. نه هیچکس نمیتواند . راستی او قبلا ... قبلا خوشگل بوده؟
ماریون با لحن مبهمی گفت: گمان کنم . درست نمیدانم . ما همدیگر را ندیده بودیم.
- به هر حال واقعیات تلخ و هولناکی در انتظار اوست. وقتی کمی بهبود پیدا کند ، پزشکان این بیمارستان هر کاری از دستشان ساخته باشد برایش انجام میدهند ، ولی زیاد نخواهد بود. آیا این دختر پولدار است؟
- خیر
ماریون این کلمه را چون عبارتی پیام آورد مرگ ادا کرد. این تلخ ترین چیزی بود که امکان داشت در مورد کسی بگوید.
- در این صورت چاره ای ندارد . متاسفانه اشخاصی که این نوع اعمال جراحی را انجام میدهند محض رضای خدا کار نمیکنند.
- تو شخص بخصوصی را میشناسی؟
- البته اسم بعضی از جراحان را میدانم . در واقع دوتا بیشتر نیستند. بهترین شان دکتری در سان فرانسیسکو است .
جرقه کوچکی در قلب دکتر ویکفیلد افروخته شد. ماریون هیلیارد با این همه پولش می توانست .... فقط اگر راضی میشد... دکتر امیدوارانه ادامه داد: اسمش پیتر گرگسن است . ما سالها قبل با هم آشنا شدیم . در کار خودش اعجوبه ای است .
- میتواند این عمل را انجام دهد؟
با این پرسیش ماریون موجی از تحسین نسبت به این زن ویکفیلد را فرا گرفت. حتی کم مانده بود او را در آغوش بکشد. منتها جرأتش را نداشت. در جواب گفت: این عمل فقط از عهده او ساخته است.
و با تردید ادامه داد: میخواهی که من با او تماس بگیرم؟
ماریون با نگاه سرد و حسابگرانه اش به او خیره شد. ویکفیلد به شک افتاد که این زن چه فکری در سر دارد. موج تحسین، اکنون جای خود را به هراس می سپرد.
ماریون پاسخ داد: خبرت میکنم.
- منتظر میمانم.
سپس ویکفیلد به ساعتش نگاهی انداخت و از جا برخاست.
- حالا دلم میخواهد به طبقه پائین بروی و استراحت کنی. جدی میگویم.
ماریون با تبسم سردی او را مورد لطف خویش قرار داد.
- میدانم جدی میگوئی ، ولی خیال ندارم این کار را بکنم و تو هم این را میدانی. من باید در کنار مایکل باشم.
- حتی اگر با این کار خودت را به کشتن بدهی؟
- نترس من نمی میرم . تا مردن خیلی فاصله دارم ویکی.... علاوه بر این هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم.
- ارزشش را دارد؟
ویکفیلد با کنجکاوی به او می نگریست. اگر فقط یک دهم جاه طلبی ماریون را داشت، اکنون خود یک جراح بزرگ بود. ولی نه اینقدر جاه طلب بود و نه یک جراح بزرگ . حتی یقین هم نداشت که به ماریون حسودی اش میشود.
ویکفیلد یک بار دیگر ، اما ملایم تر سئوال خود را مطرح کرد: آیا ارزشش را دارد؟
ماریون سری تکان داد: بطور کامل. یک ثانیه هم در این مورد تردید نکن . کار همه چیزهائی را که از زندگی می خواهم به من داده است.
و با خود اندیشید: مگر از دست دادن مایکل . چشمانش را بست و این فکر را از سر خود بیرون راند.
ویکفیلد گفت: خیلی خب ، باشد. بتو یک ساعت دیگر هم فرصت میدهم که در کنار او باشی. بعد خودم به اینجا برمیگردم و آنموقع اگر مجبور شدم با دستهای خودم پرتت می کنم. تو باید بروی. روشن شد؟
ماریون از جا برخاست. یک بار دیگر سیگارش را روی زمین انداخت و زیر پا له کرد. سپس ، خیال او را راحت کرد: کاملا روشن شد. راستی ...ویکی...
از زیر مژگان بلند قهوه ای ، نگاهش را بسمت دکتر متوجه ساخت. در یک لحظه تمامی زیبائی متانت آمیز و ملایمش نمودار شد: از تو متشکرم.
دکتر قبل از رفتن مکث کرد تا به او بگوید: مایکل خوب میشود. خودت خواهی دید.
دیگر جرأت نکرد اسم آن دختر را بر زبان بیاورد. فکر کرد که می تواند بعدا در این باره گفتگو کنند. فقط لبخندی زد و دور شد. در حالی که ماریون تنها و پر درد در آنجا ایستاده بود.
دکتر ویکفیلد خشنود بود که چند ساعت پیش به جرج کالووی تلفن زده است. لازم بود کسی در کنار ماریون باشد. دکتر وقتی طول راهرو را می پیمود به ماریون فکر میکرد. در حالی که ماریون در همانجا ایستاده ، ناظر دور شدن او بود. تا رفتن دکتر ، از همان نقطه تکان نخورد. اما بعد از این که دکتر از نظرش ناپدید شد شروع به قدم زدن در راهرو کرد. از پشت درهای باز و درهای بسته رد میشد. در این اتاقها چه دلهائی که در یأس می شکست، و چه امیدهائی که دیگر هرگز جوانه نمیزد. فقط معدودی بودند که بهبود میافتند. اینجا بخش مخصوص بیماران بد حال بود.
از هیچ یک از اتاقهائی که او با قدمهای آهسته از پشت درشان رد میشد کوچکترین صدائی نمیآمد. در نیمه های راهرو بود که صدای هق هق لرزانی از اتاقی که در آن باز بود بگوشش خورد. صدا بقدری ضعیف بود که ابتدا باور نمی کرد آنرا شنیده است . سپس شماره اتاق را فهمید. چنان که گوئی به دیوار برخورده است و راه پیشرفت ندارد ، به در اتاق و به تاریکی آن چشم دوخت.
در یک گوشه اتاق خطوط مبهمی از تختخواب را میدید. اما اتاق تاریک بود. تمام پرده ها کشیده شده بود بطوری که نور نمی توانست با بیمار تماس بیابد.
ماریون مدتی دراز در آنجا ایستاد. از ورود به اتاق وحشت داشت اما حس میکرد که ناچار است این کار را بکند.
با قدم های آهسته ، نرم و دزدکی و بی سر و صدا چند متری در اتاق جلو رفت و باز توقف کرد.
اکنون هق هق بلند تر و در فاصله های کوتاهتر ، همراه با نفس زدن های بریده هراسانی بگوش می رسید.
صدای خفه و گنگی پرسید: کسی آنجاست؟
و چون جوابی نشنید باز سئوال کرد:چه کسی ...؟
تمام سر دختر باند پیچی شده بود و به دشواری صحبت میکرد: من قادر نیستم ببینم.
ماریون گفت:چشمان تو فقط باند پیچی شده و هیچ صدمه ای ندیده است.
کلماتش نه تسکین دهنده بود و آرام بخش، و نه صمیمانه . هیچ احساسی در آنها وجود نداشت. برای ماریون به این میمانست که همه چیز در عالم رویا میگذرد. با این حال حس میکرد که مجبور است در آنجا باشد. بخاطر مایکل مجبور است.
اما پاسخ کلماتش ، جز اشکهای تازه نبود. با لحن ملال انگیز، به دختر گفت: پرستارها هیچ داروی خواب آوری بتو نداده اند؟
- فایده نمیکند . خوابم نمیبرد.
- دردت خیلی شدید است؟
- نه ، بدنم بی حس است . اما .... شما ... شما کی هستید؟
ماریون وحشت داشت که به او بگوید چه کسی است . بجای پاسخ ، به سمت تختخواب راه افتاد . روی صندلی آبی باریکی که حتما پرستار کنار تخت گذاشته بود نشست.
دست های دختر هم باند پیچی شده ، بلا استفاده در دو طرف بدنش افتاده بود. ماریون به یاد آورد که ویکی به او گفته که دختر از دستهایش بطور طبیعی بعنوان حفاظ صورت استفاده کرده بود. شدت آسیب وارده به دستهایش در حدود صدمات صورتش بود. چیزی که برای او در مقام یک هنرمند نابود کننده محسوب میشد. در واقع ، تمام زندگی او بر باد رفته بود، جوانی اش ، زیبائی اش، کارش ، و حتی ازدواجش. حالا ماریون میدانست که چه باید بگوید.
- نانسی...
اولین مرتبه بود که اسم او را بر زبان میآورد، ولی در این لحظه دیگر اهمیتی نداشت. چاره ای نبود . هنگامی که کنار آن دختر در هم شکسته می نشست صدایش نرم و مخملی بود.
- نانسی آنها بتو ....
مکثی کرد و ادامه داد: آنها بتو در مورد صورتت چیزی گفته اند؟
تا چند لحظه که ظاهر پایان ناپذیر مینمود، سکوت مطلق در اتاق حکمفرما شد. سپس هق هق شکسته ای از لابلای باند ها رها گشت.
- بتو گفته اند که وضع صورتت چقدر وخیم است؟
هنگام ادای این کلمات ، دلهره داشت ولی دیگر نمیتوانست جلوی خود را بگیرد. ناچار بود مایکل را آزاد کند. اگر او آزاد میشد زنده میماند. این حس درونی ماریون بود.
- بتو فته اند که چه مشکل ممکن است دوباره بتو یک صورت بدهند؟
اکنون هق هق گریه خشمآگین شده بود.
- بمن دروغ گفتند. کفتند که ....
ماریون بسردی کلام او را قطع کرد: فقط یکنفر هست که میتواند این عمل دشوار را انجام دهد. این کار صدها هزار دلار خرج بر میدارد. تو که چنین پولی نداری. مایکل هم نمیتواند این پول را بپردازد.
اکنون نانسی از صدای این زن هم به اندازه سرنوشت خود عصبانی بود و غضبناک گفت: من هرگز اجازه نمیدهم او چنین پولی خرج کند. هرگز...
- پس میخواهی چه کار کنی؟
نانسی دوباره گریه را سر داد: نمیدانم...
- میتوانی با این قیافه ات با او ربرو بشوی؟
دقایقی طول کشید تا "نه" خفیفی از لبهای او خارج گشت.
ماریون با بیرحمی گفت: فکر میکنی او ترا با این قیافه ات دوست خواهد داشت؟ حتی اگر مایکل تا حدودی از روی حس وفاداری بخاطر قید و بندی که نسبت بتو حس میکند، تلاش کند دوستت داشته باشد، فکر میکنی این وضع چه مدت میتواند ادامه پیدا کند ؟ تا کی میتوانی با این فکر زندگی کنی که چه ریخت و شکلی داری و در کنار مایکل چه میکنی؟
اکنون صداهائی که از دهان نانسی خارج میشد ترسناک بود. چنان صداهائی که گوئی دارد از حال میرود. و ماریون حیران بود که خودش چه سر حال است . ادامه داد: نانسی ، هیچ چیز از تو باقی نمانده ... چیزی از آن زندگی که تا دیروز داشتی برایت نمانده .
سکوت کش داری برقرار شد. ماریون دچار این احساس بود که تا ابد آن هق هق گریه را خواهد شنید. ولی این جریان باید بطور دردناکی سپری میشد وگرنه هرگز به نتیجه ای نمی رسید.
- او دیگر از دست تو رفته است . و تو هیچگاه نمیتوانی با او زندگی کنی . لیاقت او خیلی بهتر از اینهاست. اگر عاشقش باشی اینرا خوب میدانی . در مورد تو هم میشود گفت که میتوانی یک زندگی جدید داشته باشی نانسی.
دختر همچنان گریه میکرد و اهمیتی به جواب گفتن نمی داد.
- تو میتوانی از یک زندگی تازه بهره مند بشوی ، یک دنیای کاملا نو برای خود بسازی.
ماریون صبر کرد تا گریه او دوباره خشماگین بشود و سپس گفت : یک قیافه کاملا تازه پیدا کنی.
- چطوری؟
- در سانفرانسیسکو کسی هست که میتواند دوباره صورت قشنگی بتو بدهد . کسی که قدرت دارد دوباره نیروی نقاشی کردن را به تو ببخشد. این کار مدت زیاد ی طول میکشدو مخارج گزافی بر میدارد ولی ارزشش را دارد، مگر نه نانسی؟
خطوط باریک لبخند، بر گوشه دهان ماریون نقش بسته بود. حالا در همان روال آشنای خودش قرار داشت. قضیه برایش در حکم یک معامله چند میلیون دلاری بود، درست مثل یک داد و ستد صد میلیون دلاری ، مطلوبش بود.
با آهی کوتاه و بریده از میان باند پیچی های فاقد صورت نانسی گفت: ما نمیتوانیم چنین پولی را بپردازیم.
ماریون از شنیدن کلمه ما کمی مشمئز شد. نانسی و مایکل دیگر ما نبودند. هیچوقت هم نبودند. خود او و مایکل ما بودند، نه این ... این دختره...
نفس عمیقی کشید و بر اعصاب خود مسلط شد. باید کار خودش را انجام میداد. باید فقط به مأموریت خود می اندیشید. نمی توانست اجازه بدهد فکر این دختر نقشه هایش را درهم بریزد. باید بفکر نجات مایکل می بود.
- بله نانسی تو نمیتوانی این پول را بپردازی . ولی من میتوانم . حتما میدانی که من چه کسی هستم . مگرنه؟
- بله...
- بطور قطع فهمیده ای که مایکل را از دست داده ای. درک میکنی که او هیچ وقت نمیتواند غصه بلائی را که سر تو آمده تحمل کند. تازه این در صورتیست که خودش زنده بماند. تو این مسائل را میفهمی، مگر نه؟...
- بله...
- و میدانی که این خیلی بیرحمانه است که بخواهی در این شکنجه سهیمش کنی، مجبورش کنی وفاداری اش را بتو ثابت کند.
ماریون کلمه عشق را بر زبان نیاورد. به اعتقاد او دختره ارزش آنرا نداشت . او ناچار بود چنین اعتقادی داشته باشد، برای نجات مایکل.
- این را میفهمی نانسی؟
- سکوتی برقرار شد و سپس بازگفت: میفهمی؟
این بار پاسخ او یک آری بسیار کوچک و خسته و بی رمق بود.
- در این صورت تا این لحظه تمام چیزهائی را که ممکن بوده از دست بدهی باخته ای. اینطور نیست؟
- بله...
در این پاسخ نانسی هیچ حالتی نبود، نشانی از زندگی حس نمیشد. گوئی تدریجا زندگی هم از کنار دخترک دور میشد.
- نانسی ! میخواهم معامله کوچکی را بتو پیشنهاد کنم.
حالا ماریون هیلیارد سر کیف بود. اگر پسرش حرفهای او را میشنید یقینا بر انگیخته میشد که او را بکشد.
- دلم میخواهد تو در باره یک قیافه جدید فکر کنی ، یک صورت تازه یعنی یک زندگی تازه ، یک نانسی تازه . در این باره فکر کن. بیندیش که یک چهره جدید چه مفهوم و اهمیتی در زندگی ات میتواند داشته باشد. تو بار دیگر دختر خوشگلی میشوی، میتوانی برای خودت دوباره دوستانی دست و پا کنی ، به جاهای مختلف بروی ، به رستوران ، سینما، فروشگاه ، میتوانی لباسهای قشنگ بپوشی و با جوانها قرار ملاقات بگذاری. اما اگر عمل جراحی روی صورتت انجام نشود، نزدیک هرکس که بروی از ترس قیافه هولناکت جیغ می کشد. نمی توانی به هیچ کجا بروی، هیچ کاری بکنی، با هیچکس باشی. بچه ها اگر چهره تراببینند وحشت زده گریه را سر میدهند. میتوانی تصور کنی که آن زندگی چگونه خواهد بود؟ در حالی که تو چاره ای در پیش رو داری.
ماریون صبر کرد تا کلماتش به داخل وجود نانسی رسوخ کنند.
نانسی جواب داد: نه ، من هیچ چاره ای ندارم.
- چرا داری. من میخواهم این امکان را بتو بدهم . من یک زندگی جدید به تو خواهم داد، یک قیافه تازه ، یک دنیای نو. مادامی که اعمال جراحی روی صورتت انجام میشود ، هر چیزی که احتیاج داشته باشی برایت فراهم میکنم . یک آپارتمان در یک شهر دیگر، امکان انجام هر کاری که دلت بخواهد... برای تو هیچ درد سری نخواهد داشت. آنوقت تا حدود یکسال بعد این کابوس بپایان میرسد.
- و بعد؟
- تو آزادی . آن زندگی تازه مال توست.
سکوت بی پایان بر قرار شد. ماریون خود را آماده میکرد تا منظور اصلی اش را بر زبان بیاورد. نانسی هم در انتظار شنیدن آن بود.
- بشرطی که تو دیگر هیچگاه با مایکل تماس نگیری. قیافه تازه فقط در صورتی مال توست که دست از مایکل بکشی. ولی اگر تو این هدیه مرا قبول نکنی ، باز هم مایکل را از دست داده ای. از این رو هیچ اجباری به این فداکاری نداری که بقیه عمرت را مثل یک عفریته بسر بیاوری.
- اگر مایکل زیر بار این معامله نرود چی؟ اگر من از او دوری کنم ولی او از من کنار نکشد چی؟
- من تنها چیزی که از تو میخواهم این است که از او دست بکشی. کار مایکل را به خودش واگذار کن.
- شما سر قرارتان هستید؟ اگر او مرا بخواهد؟ یا به هر حال ،اگر دنبالم بیاید... در این صورت پای خودش حساب میشود؟
- من سر قرارم هستم.
نانسی در همان حال که روی تخت خوابیده بود احساس پیروزی میکرد. به اعتقاد خود ، مایکل را خیلی بهتر از مادرش میشناخت. مایکل هیچگاه از او دست نمیکشید. تا این عملیات دشوار جراحی انجام بشود مایکل او را پیدا میکرد و به کمکش می شتافت و تا آن زمان دوباره نانسی در مسیر خود سازی قرار گرفته بود. مادر مایکل هر چقدر هم سخت تلاش میکرد در این بازی نمیتوانست پیروز بشود.
نانسی قبول این معامله را نوعی حیله گری میدانست . چون یقین داشت که حاصل کار چه خواهد بود. ولی ناچار بود به این معامله تن در بدهد. هیچ چاره دیگری برایش وجود نداشت.
ماریون منتظر شنیدن جوابی بود که برای گرفتنش دعا میکرد. جوابی که مایکل را آزاد میساخت . تا نانسی جواب بدهد نفس در سینه او حبس شده بود . با بیقراری پرسید: قبول میکنی؟
از نظر نانسی پاسخ مثبت او به درخواست ماریون از سر پیروزی بود نه شکست . پاسخی که تمام وقاداری او را نسبت به مایکل در خود نهفته داشت. نانسی سخنان مایکل را در کنار صخره همانجا که گردنبند را با هم به نشانه دوام ابدی عشق شان دفن کرده بودند خوب در خاطر داشت." عهد میبندم که هرگز بتو نگویم خداحافظ".
و نانسی میدانست که مایکل هرگز به او نمیگوید خداحافظ.
ماریون دیگر نمیتوانست صبر کند. قلبش تاب تحمل نداشت .
- جواب تو چیست نانسی؟
- جواب من مثبت است .
امضای sara jon joni
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
۶-۴-۱۳۹۱, ۰۲:۱۵ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " زویا " اثردانیل استیل ایران دخت 79 1,780 ۱۹-۵-۱۳۹۵ ۰۳:۴۶ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " خانه ترستون " اثردانیل استیل ایران دخت 70 2,047 ۳۰-۱۱-۱۳۹۴ ۰۹:۲۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,264 ۲۴-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۲۹ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تلخ وشیرین " نوشته دانیل استیل ایران دخت 83 3,413 ۹-۱-۱۳۹۴ ۰۹:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " هدیه " نوشته دانیل استیل ایران دخت 44 2,104 ۲۱-۷-۱۳۹۳ ۱۲:۳۳ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "جانی فرشته" نوشته دانیل استیل ایران دخت 47 2,337 ۲۱-۲-۱۳۹۳ ۰۲:۳۷ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد