خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 23 رأی - میانگین امتیازات: 3.17
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان پیمان عاشقی-نويسنده: نجمه صاحب الزمانی

ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #7
RE: پیمان عاشقی
پیمان در جلو رو باز کرد، من که نشستم زهره هم صندلى عقب نشست. ضبطش رو روشن کرد، آهنگى دلنشین از معین رو مى خوند. دیگه هوا کاملا" تاریک شده بود که راه افتادیم. احساس سبکى مى کردم انگار که دیگه پیمان مال من شده بود. سرم رو به صندلى تکیه دادم زهره هم چیزى نمى گفت این قدر توى فکر بودم که نفهمیدم کى خوابم برد. با کشیدن ترمزدستى بیدار شدم نمى دونستم کجا هستم. چشمم که به پیمان افتاد، تازه یادم اومد گفتم: واى کى رسیدیم.
پیمان گفت: بله خانوم ها هر دوتاتون خوابیدید مثل این که خیلى خسته بودید.
به عقب که برگشتم زهره هنوز خواب بود. دلم نمى اومد با پیمان خداحافظى کنم انگار از چشمهام همه چیز رو مى فهمید گفت: باز هم همدیگر رو مى بینیم مگه نه؟ قول بده. این قدر هم فکر نکن. بقدرى بهت علاقه دارم که حتى اگر مادرمم مخالفت کنه، برام مهم نیست.
خداحافظى کردم و اومدم پایین. پیمان چند تا سبد میوه از صندوق عقب ماشین آورد بیرون و گذاشت دم در و گفت: سلام برسون، بعد هم با من خداحافظى کرد و توى ماشین نشست و رفت. وایستادم و رفتنش رو تماشا کردم. در که زدم مادر درو باز کرد سبدهاى میوه رو به داخل حیاط بردم.
مادر گفت: خوب خوش گذشت؟
گفتم: آره جات خیلى خالى بود.
طفلک داداش هام تا چشمشون به میوه ها افتاد از خوشحالى بال در آوردند.
چند روز گذشت و من هیچ بهانه اى براى دیدن پیمان نداشتم. داشتم دیونه مى شدم با خودم مى گفتم اگه پیمان بره و دیگه برنگرده چى؟ من دیوونه مى شم. خوشحال بودم که دارم از فقر و بدبختى نجات پیدا مى کنم و به یه زندگى اعیونى مى رم تا روى اون دختر عموها رو کم کنم. حتم داشتم اگه پیمان رو مى دیدند از ناراحتى و حسادت چشمهاشون کور مى شد. درست سه روز بود که از دیدار من و پیمان مى گذشت، به مادرم گفتم که من فردا به دیدن زهره مى رم. طفلک مادرم بى خبر از همه چیز، فقط مراعات حال منو مى کرد و چیزى نمى گفت. دیده بود که توى خونه مثل یه مرغ سر کنده شدم. فردا وقتى به خونه زهره رفتم، در زدم گوهر در رو باز کرد داخل شدم تو هال کسى نبود به گوهر گفتم: زهره کجاست.
گفت: زهره خانم بالاست. خانم و آقام با مهموناشون رفتند بازار خرید کنند.
بالا رفتم و در اتاق زهره رو زدم زهره در رو باز کرد با خوشحالى گفت: بابا چه عجب یاد ما کردى! حداقل به خاطر پیمانم که شده بیشتر به ما سر بزن.
گفتم: خوب پیمان خان کجا رفته؟
گفت: واى دختر، داره دیوونه مى شه. دیروز اگه جلوش رو نگرفته بودم مى اومد در خونه تون. نمى دونى چه قدر دلتنگ تو شده. آخه مى دونى فردا میرن تهران.
انگار دنیا روى سرم خراب شد، گفتم: تو که گفتى ده روزى هستند.
گفت: دیگه مثل این که مادر پیمان دوست داره که پسرش زود برگرده.
آه لعنت به من و شانس بد من. اسم مادرش که مى اومد تنم مى لرزید. اونو مثل یه دیوار ما بین خودم و پیمان مى دیدم. بالاخره نیم ساعتى گذشت، پدر زهره و على و پیمان اومدند ولى خانوم ها مثل این که هنوز بیرون کار داشتند. با شنیدن صداى پیمان بند دلم پاره شد. در رو باز کردم و بیرون رفتم پیمان که با دیدن من خشکش زده بود با خوشحالى از پله ها بالا اومد و گفت: واى الهه چه قدر دلم برات تنگ شده بود خوب دیگه منو فراموش کردى، خنده اى کردم و چیزى نگفتم.
یک عالمه کادو گرفته بود براى مادر، آشپز و کارگرشون هم خرید کرده بود. از توى کادوها دوتا کادو رو کشید بیرون و گفت: اینها رو براى تو گرفتم خدا کنه بپسندى. تشکر کردم و کادوها را گرفتم و به طرف اتاق زهره رفتم پیمان صدا کرد و گفت: الهه یه دقیقه میاى بیرون، مى خوام باهات صحبت کنم.
کادوها را گذاشتم و همراه پیمان بداخل حیاط رفتیم. از این که پیمان فردا مسافر بود خیلى ناراحت بودم. دلم گرفته بود و دوست داشتم گریه کنم.
پیمان گفت: الهه جون من فردا مى رم.
با گفتن این حرف بغضم ترکید. بدون هیچ رودروایسى شروع به گریه کردم.
پیمان گفت: الهه، الهه ببین براى همیشه نمى رم، مى رم با مادرم صحبت مى کنم. قول بده که منتظرم مى مونى. مى آم یه عروسى برات مى گیرم و با خودم مى برمت، قول مى دم الهه، یه قول مردونه.
این حرفهاش هیچ وقت یادم نمى ره دست توى جیبش کرد یک گردنبند ظریف و کوچک با نگین هاى براق در آورد و به طرف من گرفت و گفت: این اولین هدیه عروسى مون، دستش را عقب بردم و گفتم: نه نمى تونم هدیه به این گرونى رو قبول کنم.
گفت: خواهش مى کنم.
گفتم: جواب مادرم رو چى بدم، بگم کى برام خریده.
گفت: فعلا" راجع به من به مادرت چیزى نگو تا من کارها رو روبراه کنم، بعدا". براى این هم بگو زهره برات خریده.
پیمان گردنبند رو به گردنم انداخت و به من قول داد که منو تنها نذاره و زود برگرده. کادوها رو برداشتم و زودتر از همیشه به خونه اومدم. اون شب خوابم نمى برد مادرم با دیدن کادوهاى به اون گرون قیمتى تعجب کرده بود و وقتى که پرسید، گفتم: زهره و مادرش برام خریدند. طفلک چه قدر دعاشون کرد.
صبح که از خواب بیدار شدم، ساعت هفت بود واى! نزدیک رفتن اونها بود آماده شدم و از خونه بیرون زدم به نزدیک خونه زهره که رسیدم، دیدم همشون بیرون وایستادن. جلوتر رفتم و سلام و احوالپرسى کردم.
زهره گفت: داشتند مى رفتن چه خوش موقع اومدى.
على و همسرش بعد از روبوسى و خداحافظى توى ماشین نشستند و رفتند. مادر زهره گریه مى کرد و پدرش براى این که آرومش کنه اونو به خونه برد. پیمان با زهره خداحافظى کرد و به طرف من اومد دیگه نمى تونستم جلوى اشکهام رو بگیرم.
گفتم: پیمان تو رو خدا منو فراموش نکنى من به غیر از تو کسى رو ندارم.
پیمان منو آروم کرد و گفت: گریه نکن، دفعه دیگر با هدیه هاى عروسى بر مى گردم. زهره خانم تلفن منو داره مى تونى با من در تماس باشى. خواهش مى کنم به من زنگ بزن، ولى فقط به محل کارم. به خونه زنگ نزنى.
بعد سوار ماشین شد و رفت تا جایى که ماشین توى پیچ خیابون پیچید وایستادم و اشک ریختم. واى که روزهاى دورى چه قدر سخت بود و چه قدر دیر مى گذاشت.
یک ماه بود که پیمان رفته بود و من فقط تونسته بودم دو بار تلفنى باهاش صحبت کنم هر وقت ازش مى پرسیدم که کى مى آى؟ مى گفت هنوز با مادرش صحبت نکرده. یک روز که با زهره صحبت مى کردم گفت: راستش الهه یه چیزى بهت بگم ناراحت نمى شى.
گفتم: نه، بگو.
گفت: مادر پیمان به هیچ عنوان راضى نیست که پسرش با یک خانواده که حتى کمى از خودشون پایین تر هستند ازدواج کنه. پیمان گفته که یه دختر رو دوست داره که اهل یکى از شهرستانهاست، نگفته که کى؟ و کجا اونو دیده. مادرش این قدر ناراحت شده که کم مونده بوده اونو از خونه بیرون کنه.
با شنیدن این حرفها انگار توى سرم بمب ترکونده بودن داشتم دیوونه مى شدم. یعنى چى؟ یعنى باید پیمان رو فراموش کنم، یعنى همه اش یه بازى بود. سرم گیج مى رفت. بلند شدم تا به خونمون برم، چشمهام سیاهى رفت و بیهوش شدم. وقتى به هوش اومدم گوهر و زهره زیر بغلهام رو گرفته بودند و منو خوابونده بودند. زهره بالاى سرم گریه مى کرد. گوهر توى صورتم آب پاشید چشمهام رو باز کردم.
زهره گفت: خدا مرگم بده الهه جون چى شد!
گوهر لیوان آب قند رو جلو آورد و به من داد یک کمى حالم بهتر شده بود.
به زهره گفتم: یعنى پیمان خواسته که فراموشش کنم.
گفت: نه الهه جون، من این رو بهت گفتم که این قدر عذاب نکشى، خواستم که تو هم موقعیت اونو درک کنى. گفته که بر مى گرده و همه کارها را درست مى کنه تو رو خدا خودت رو ناراحت نکن.
با این حرف یه کمى آروم شدم. به خونه برگشتم، بر عکس همیشه مادرم خونه بود تعجب کردم.
گفتم: چه زود اومدى؟
گفت: اومدم یه کم به دور و بر خونه برسم شب مهمون داریم.
گفتم: کیه؟
گفت: نرگس خانم زن حاج اسماعیل به خونه ما مى آن.
اصلا" حوصله نداشتم بپرسم چرا و براى چه کارى میان. بى توجه به اتاق رفتم و دراز کشیدم. دنیا رو سرم مى چرخید نفهمیدم کى خوابم برد. نزدیک غروب بیدار شدم. مادر حیاط رو آب پاشى و جارو کرده و میوه و شیرینى آماده کرده بود و روى تخت گذاشته بود. صداى کلون در حیاط بود که به گوش مى رسید، حسن برادر کوچک ترم در را باز کرد. نرگس خانوم و حاج اسماعیل به همراه چند نفر دیگه وارد حیاط شدند و همون جا توى حیاط نشستند.
مادر اومد و گفت: الهه، من پیش دستى ها رو مى برم، تو هم چایى بیار.
این قدر بى حال و غصه دار بودم که نگو. سینى چایى رو در دست گرفتم و بردم بعد از سلام و احوالپرسى یکى یکى چایى ها رو تعارف کردم توى اونها یه پسر جوون هم بود که غریبه بود و من تا حالا با نرگس خانوم ندیده بودمش.
به طرف آشپزخونه رفتم. مادرم از مهمونهاش پذیرایى مى کرد و من به اتاق رفتم و سرم رو زیر پتو کرده بودم. حرفهاى زهره مثل پتک توى سرم صدا مى کرد. صداى مادر که مهمانهاش رو خوش آمد مى کرد به گوشم رسید با بى حوصلگى بلند شدم و روى ایوون وایستادم مادر با خوشحالى چادرش رو در آورد و اومد بالا و گفت: قربون تو دختر خوشگلم برم. بگو ببینم چه طور بود.
گیج شده بودم گفتم: چى چه طور بود؟
مادرم گفت: واى از دست تو دختر. حواست کجاست اونا به خواستگارى من که نیومدن براى تو اومدن.
با این حرف دنیا روى سرم خراب شد.
گفتم: چى، کى اومده خواستگارى.
گفت: ببین اون پسرى که همراه حاج اسماعیل بود که دیدى یا نه، اونم ندیدی؟
گفتم: چرا دیدمش، خوب.
گفت: اون پسر خواهر نرگس خانومه. توى روستا زندگى مى کنند. پسر خوب و زحمتکشیه، یه باغ داره و چند تا زمین که مال پدرشه و روى همین زمین ها کار مى کنه.
دلم مى خواست سرم رو به دیوار بکوبم. با ناراحتى رو به مادرم کردم و گفتم: خوب که یعنى چى.
مادرم گفت: خوشبختانه اونا تو رو پسندیدن. قراره منتظر جواب باشند. بهشون گفتم بزرگتر ما عموى بچه هاست که باید با اون هم صحبت کنم.
گویى همه چیز تموم شده بود و نظر من اصلا" مهم نبود. مادر چه قدر خوشحال بود که اونا منو پسندیدند. اى لعنت به من و بخت سیاه من. آخه خانواده اونا هم دست کمى از ما نداشت و از مال و منال خبرى نبود. مادرمم از خدا مى خواست یه نون خور کم بشه. با ناراحتى به اتاقم رفتم اصلا" خوابم نمى برد. قیافه پسره پیش نظرم مى اومد اون کجا و پیمان کجا. لباس پوشیدن اون کجا و پیمان شیک پوش کجا. خدایا باید چه کار مى کردم داشتم دیوونه مى شدم نمى تونستم به مادرم بگم که من یکى دیگه رو دوست دارم و مى خوام منتظر بمونم تا مادرجونش راضى بشه. کسى نمى تونست حال منو درک کنه. چه شب طولانى و سخت و تموم نشدنى بود اون شب.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۱۲-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ صبح
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #8
RE: پیمان عاشقی
صبح مادرم گفت: الهه من به خونه عمو اصغر مى رم تا باهاش صحبت کنم و بیرون رفت.
مثل آدمى که به بن بست رسیده باشد درمونده شده بودم. دلم مى خواست خودم رو بکشم ولى جرأتش رو نداشتم. راستش از مرگ خیلى مى ترسیدم، تا وقتى که مادرم اومد کلافه بودم همه اش این ور و اونور مى رفتم به دلم مى گفتم: ولش کن فکر پیمان رو از سرم بیرون مى کنم و با همین پسره دهاتى ازدواج مى کنم هر چه باداباد و آرزوى یه زندگى خوب رو به گور مى برم. من فرزند یک خانواده فقیرم و باید تو بدبختى زندگى کنم.
بالاخره با صداى در فهمیدم که مادرم اومده. پایین که آمدم دیدم توى آشپزخونه مشغول پختن غذاست تا منو دید شروع کرد به حرف زدن. خدا خیرش بده عمو اصغر رو همین که بهش گفتم، گفت زن داداش غصه نخورى اون چند تا تکه اى که مى خواى براى الهه بخرى من پولشو کنار گذاشتم. پسره رو هم همین که گفتم شناخت، پسر خوبیه با شرایطى که ما داریم بهتر از این گیرمون نمى یاد. دنیا دور سرم مى چرخید یعنى همه چیز تموم شده بود.
مادرم گفت: به نرگس خانوم پیغوم دادم که هفته دیگه شب جمعه واسه بله برون منتظرشون هستیم. انشاءا... تو که برى سر خونه و زندگیت، منم خیالم راحت مى شه.
حرف هاى مادر مثل ضربه پتک توى سرم صدا مى کرد اصلا" نمى فهمیدم که کجا هستم. از یه طرف پیمان از یه طرف این اتفاقها داشت دیوونه ام مى کرد تا اومدم دستم رو یه جایى بگیرم که زمین نخورم، نشد محکم به زمین خوردم. دیگه نفهمیدم چى شد چشم که باز کردم، دیدم تو بیمارستان روى تخت خوابیدم. مادر و عمو اصغر هم دور تختم ایستاده بودند همین که چشمهام رو باز کردم، مادرم با خوشحالى گفت: باز کرد، چشمهاش رو باز کرد. واى دختر گلم چى شد؟!
گفتم: چیزى نیست مادر، حالم خوبه چرا من رو آوردین این جا؟
مادر گفت: وقتى خوردى زمین هر چى صدات کردم چشمهات رو باز نمى کردى من هم عمو اصغر رو خبر کردم و آوردیمت بیمارستان.
عمو اصغر گفت: خوب عروس خانوم حالا بگو بهترى یا نه.
از شنیدن کلمه عروس خانوم متنفّر بودم، با علامت سر گفتم: بهترم ولى در دل آرزوى مرگ مى کردم.
مادر گفت: دکتر گفته که باید امشب رو این جا باشى، من خودم پیشت مى مونم.
گفتم: مادر یه زنگ به زهره مى زنى بگى بیاد این جا بذار امشب زهره پیشم بمونه. تو برو تنهان بچه ها.
گفت: باشه عزیزم و بعد خداحافظى کرد و رفت. یک ساعت بعد زهره اومد. با دیدن من با دستش محکم به صورتش زد و گفت: چى شده الهه؟ یک آن شروع به گریه کردم. هر چى مى گفت چى شده نمى تونستم جواب بدم.
بعد که خوب گریه هام رو کردم و کمى آروم شدم گفتم: زهره دیدى بیچاره شدم کاش اون روز خونتون نمى اومدم و پیمان رو نمى دیدم. شاید اگه اونو نمى دیدم این بلاها سرم نمى اومد.
گفت: چرا، مگه چى شده؟
بالاخره جریان رو براش تعریف کردم و گفتم که شب جمعه هفته دیگه قراره بله برون داشته باشیم.
زهره هاج و واج مونده گفت: خوب مى گى چیکار کنم به پیمان بگم؟
گفتم: نمى دونم زهره، اگه منو به این پسره بدن من خودم رو مى کشم. زهره به خدا بدون پیمان نمى تونم زندگى کنم. به پیمان زنگ بزن جریان رو بهش بگو. اگه واقعا" منو دوست داشته باشه مى یاد اگرم نیاد دیگه حداقل من تکلیف خودمو مى دونم. خسته شدم از این بلاتکلیفى.
زهره به من قول داد که فردا به پیمان زنگ بزنه و خبرش رو به من بده. اون شب لعنتى رو هر جور که بود گذروندم. صبح زهره به خونه شون رفت تا با پیمان تماس بگیره و من هم به همراه مادرم به خونه اومدم. چه خونه اى که برام از زندون بدتر شده بود. مادر برام سوپ درست کرده بود ولى مگه مى تونستم غذا بخورم. نمى دونستم آخرش کارم به کجا مى کشه. بعدازظهر همه اش چشم به راه زهره بودم که بیاد و یه خبرى از پیمان به من بده. مادرم دائم در فکر این بود شب جمعه چیکار بکنه که مثلا" آبرومون حفظ بشه. تا صداى در حیاط رو شنیدم بلند شدم.
مادر گفت: بشین کجا مى رى.
بعد به برادرم گفت: حسن! برو درو باز کن. حسن در را باز کرد. صداى زهره رو مى شنیدم که با حسن صحبت مى کرد. مادرم روى بالکن رفت و با زهره سلام و احوالپرسى کرد و اونو به اتاق آورد. زهره سلام کرد و بعد از پرسیدن حالم کنار من نشست. مادر براى آوردن چایى از اتاق بیرون رفت.
بلند شدم و به زهره گفتم: خوب چه خبر؟! بگو دیگه، دارم دیوونه مى شم.
زهره گفت: زنگ زدم، پیمان وقتى جریانو فهمید خیلى ناراحت شد آخه مى دونى اون هم بدون تو نمى تونه زندگى کنه فقط خیلى از مادرش مى ترسه. گفت که فردا به این جا مى یاد. من به تو خبر مى دم که چه ساعتى و کجا هم دیگر رو ببینید.
گفتم: زهره مگر نمى خواد بیاد و با مادرم صحبت کنه.
زهره گفت: نمى دونم با من زیاد صحبت نکرد خودش که بیاد همه چیز روشن مى شه.
با ورود مادر به اتاق هر دو ساکت شدیم. خدایا! یعنى چى مگر مى شه؟ مادرم با آب و تاب جریان عروسى منو براى زهره تعریف مى کرد و اون و خونوادش رو هم براى شب جمعه دعوت کرد. شش روز دیگه تا اون شب لعنتى مونده بود. زهره به خونه شون رفت و منو با هزار تا سؤال تنها گذاشت. شب خوابم نمى برد، از این که فردا پیمان رو مى دیدم خوشحال بودم و از این که پیمان چه تصمیمى مى گیره، نگران. بالاخره صبح شد. نزدیک ظهر بود که زهره به خونمون اومد و از مادرم خواهش کرد تا اجازه بده من و زهره با هم بیرون بریم و یه دورى بزنیم شاید براى حال من هم بهتر باشه. مادرم قبول کرد. با عجله آماده شدم و با زهره بیرون اومدم.
همین که در حیاط رو بستم، گفتم: کجاست؟
زهره گفت: کى؟
گفتم: پیمان رو مى گم دیگه. مگه نیومده؟
زهره خیلى با سرعت راه مى رفت. سرکوچه که رسیدیم زهره اشاره اى به اون طرف خیابون کرد بله، درست مى دیدم اون ماشین پیمان بود دوتایى به طرفش رفتیم و سوار ماشین شدیم. همین که توى ماشین نشستیم و چشمم به پیمان افتاد گریه ام گرفت. مثل آدمى که ناجى زندگیشو دیده باشه.
پیمان با خنده سلام کرد و گفت: باز که دارى گریه مى کنى.
زهره گفت: پیمان راه بیفت. درست نیست این جا باشیم.
پیمان راه افتاد ولى نمى دونم کجا یعنى اصلا" برام مهم نبود با گریه شروع به صحبت کردم.
آقا پیمان بى وفا تو که گفتى طولى نمى کشه که با مادرم میام و ال مى کنم و بل مى کنم. همه اش حرف بود نه؟! دیگه الهه برات مهم نیست نه؟!
پیمان گفت: باز دارى زود قضاوت مى کنى الهه، بذار یه جایى برسیم نگه دارم با هم صحبت مى کنیم.
دلم خیلى براش تنگ شده بود با خودم فکر مى کردم که چه طور مى تونم همسر مرد دیگه اى بشم و پیمانو فراموش کنم، حتى اگر همسر کس دیگه اى هم بشم، فقط جسمم مال اونه، روحم همیشه پیش پیمان مى مونه. توى همین فکرا بودم که به یه جاى خوش آب و هوا رسیدیم. انگار خیلى از شهر دور شده بودیم. پیمان ماشین رو نگه داشت وقتى از ماشین پیاده شدیم، زهره همون جا کنار ماشین وایستاد. من و پیمان راه افتادیم، یه کمى که از زهره دور شدیم، پیمان رو به من کرد و گفت: باور کن وقتى از زهره جریانو شنیدم و فهمیدم که مریض شدى و بیمارستان بودى، هزار بار خودمو لعنت کردم. تو فکر مى کنى که دورى از تو براى من آسون بوده، به هر کلکى خواستم مادرمو راضى کنم، راضى نشد که نشد و مى دونم که اگر این کار رو بدون اجازه اون انجام بدم حتما" از ارث محرومم مى کنه، از خونه شم بیرونم مى کنه. تو مادر منو نمى شناسى.
گفتم: خوب یعنى چى؟ یعنى مى گى همه اش یه دروغ بود عشقت یه سراب بود، آره؟! دستهاشو گرفتم و با عصبانیت تکونش دادم و فریاد زدم: آره بگو، بگو که دیگه دوستم ندارى، بگو که من برات یه بازیچه بودم آره؟ سرش داد کشیدم و گفتم: حالم از هر چى بچه پولداره بهم مى خوره. گریه امانم نمى داد فریاد زدم، برو گم شو، ازت بیزارم پیمان، بیزار.
هر چى پیمان صدام مى کرد نمى فهمیدم، آخر سر داد بلندى سرم کشید و گفت: یه دقیقه ساکت باش، تو چه قدر عجولى دختر، خوب هر چى دلت خواست که بار من کردى، دستت درد نکنه. من کى گفتم تو رو دوست ندارم یا عشق من به تو دروغ بوده.
گفتم: پس چى؟! پیمان تو را به خدا حرفتو بزن و خلاصم کن.
پیمان گفت: این مشکل دو راه داره یکى این که منو فراموش کنى و با همون خواستگارت ازدواج کنى. یا این که موقعیت منو درک کنى. تو زندگى بدون امکانات و پول که نمى خواى، اصلا" بدون پول که نمى شه زندگى کرد، مى شه؟ آره؟ جوابم رو بده.
گفتم: نه.
جواب این سؤال رو هم من بهتر از اون مى فهمیدم چون بى پولى زیاد کشیده بودم.
گفت: بیا با هم از این جا بریم.
با تعجب نگاش کردم و گفتم: چى؟! یعنى من فرار کنم! آخه چرا؟
گفت: ببین عزیزم، بیا از این جا بریم من تو رو با خودم مى برم تهران برات بهترین خونه و امکانات رو مهیا مى کنم.
گفتم: پیمان من و تو به هم نامحرمیم اینو مى فهمى.
گفت: خوب اجازه بده تا من حرفم رو بزنم، من تو را عقد مى کنم ولى دور از چشم مادرهامون. من و تو خیلى فرصت داریم تا موضوع رو به اونها بگیم وقتى که در مقابل عمل انجام شده قرار بگیرن دیگه هیچى نمى گن. ببین الهه من هم بدون تو زندگى برام محاله، اندازه تمام دنیا دوستت دارم و هیچ وقت از دستت نمى دم، بهت قول مى دم الهه. قول مى دم که هیچ وقت تنهات نذارم.
به چشمهاش که نگاه کردم اثرى از دروغ و فریب نبود. این قدر به اون علاقه مند شده بودم که حتى اگر فریب هم بود نمى دیدم. دوستى پیمان چشمامو کور کرده بود.
گفتم: پیمان! مادرم چى، اون دق مى کنه، چه طورى از مادر و برادرام دل بکنم. من دلم مى خواست که با سرافرازى از این جا برم نه این جورى.
پیمان گفت: قول مى دم خیلى زود همراه هم دوتایى بر مى گردیم و دهن تمام اونهایى رو که حرف اضافه مى زنند مى بندیم. بالاخره الهه! فکرهاتو بکن بهت قول مى دم که هیچ وقت نذارم احساس تنهایى کنى.
زهره از دور صدا کرد بریم دیگه، من که از گرما پختم. نزدیک ماشین که رسیدیم پیمان وایستاد و گفت: الهه صبر کن. وایستادم، واقعا" نمى تونستم جلوى اون هیچ عکس العملى نشون بدم. دست تو جیبش کرد و یه جعبه کوچولو از جیبش درآورد درش رو باز کرد و یک انگشتر با نگین الماس که زیبایى قابل توجهى داشت به من هدیه کرد گفت: الهه تو مال منى.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۱۲-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۰۴ صبح
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #9
RE: پیمان عاشقی
بعد ادامه داد: در عین حال تصمیم گیرى رو به عهده خودت مى ذارم. تو حتى اگه قرار باشه منو فراموش کنى به انتخابت احترام مى ذارم ولى دوست دارم اینو به عنوان یه یادگارى از یه کسى که دیوانه وار تو رو دوست داره نگه دارى.
خشکم زده بود. پیمان رفت و منو با این فکر مغشوش تنها گذاشت، خدایا چه انتخاب سختى، آیا کدوم راه بهتر بود و عاقلانه تر. زهره صدام کرد بیا دیگه. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
نزدیک خونه که رسیدیم پیمان گفت: الهه جون فردا شب ساعت هفت همون جاى صبح منتظرت هستم. تا هشت منتظرت مى مونم اگر خواستى که با من همسفر بشى، بیا اگر نه هم...
پیمان ساکت شد، به صورتش نگاه کردم داشت گریه مى کرد، خیلى آروم و بى صدا. جگرم آتش گرفته بود. توى دلم گفتم خدایا خودت کمکم کن. تا خونه که رفتیم هر سه ساکت بودیم. جلو کوچه مون که رسیدیم پیمان نگه داشت، با زهره خداحافظى کردم و پایین اومدم. خم شدم تا با پیمان خداحافظى کنم، سرش پایین بود گفتم: پیمان کارى ندارى؟
سرشو بالا کرد و چیزى نمى گفت ولى نگاهش هزار تا معنى داشت انگار که با نگاهش التماس مى کرد. خداحافظى کردم و به طرف خونه راه افتادم. به خونه که رفتم اصلا" حواسم سر جاش نبود یه گوشه اى نشسته بودم و دائم تو فکر بودم خدایا چه کار کنم؟ به مادرم نگاه مى کردم چه قدر بدبختى کشیده بود حالا اگه من هم این کا رو بکنم چى مى شه؟ چى به سرش میاد! عمو و عمه ها چه حرفها که پشت سرم نمى زنند.
باز با خودم مى گفتم: در عوض وقتى که هنوز به دو ماه هم نکشیده با پیمان و با اون ماشین آخرین مدلش به شهر برمى گردم، اون وقت دیگه کسى منو سرزنش نمى کنه. تازه پیمان که مى خواد منو عقد کنه. مى خوام زن رسمى اش باشم دیگه نمى خوام توى فقر زندگى کنم.
خلاصه تا صبح کارم شده بود همین فکرها. تصمیم گرفتم با مادرم صحبت کنم. به خودم گفتم: شاید اگه به مادرم بگم که من این پسر رو دوست ندارم، این بساط رو بهم بزنه و من مى تونم منتظر پیمان باشم تا به صورت رسمى به خواستگاریم بیاد.
صبح توى همین فکرا بودم که مادرم منو صدا کرد و گفت: الهه بیا این جا.
پیشش که رفتم یه چادر سفید با گل هاى ریز آبى درآورده بود و با خوشحالى گفت: بیا عزیزم اینو روى سرت بنداز تا اونو ببرم و بدوزم. باید براى شب جمعه آماده باشه.
با بى میلى اونو به سرم انداختم و گفتم: مادر!
گفت: بله.
گفتم: مادر یه چیزى بگم ناراحت نمى شى.
گفت: نه عزیزم، بگو.
گفتم: مادر من هر چى فکر مى کنم این پسر رو دوست ندارم.
یه لحظه قیچى اش رو گذاشت و گفت: به به، عجب حرفهایى مى شنوم. باز این حرفها رو کى یادت داده! حتما" اون زهره ورپریده، آره! عیب نداره دخترم بهش علاقه مند مى شى مگه من بابات رو دیده بودم. مگه بهش علاقه مند بودم، که تو این حرفها رو مى زنى. خجالت بکش الهه.
گفتم: یعنى هیچ راهى نیست.
با عصبانیت گفت: نه همین که گفتم.
عشق چشمام رو کور کرده بود براى یک لحظه حتى از مادرم بدم اومده بود. از هر کسى که سدّ راه خوشبختى ام مى شد، بدم مى اومد با این حرف مادرم تصمیمم قطعى شد. با خودم گفتم تقصیر خودشونه. من بهشون گفتم که اونو دوست ندارم. مى خواست یه کمى ام به من و نظرم توجه کنن تا این کار رو نکنم. بعد از ظهر اون روز مثل یه مرغ سرکنده شده بودم. ساعت نزدیک شش بود. دلم طاقت نمى آورد، به خونمون نگاه مى کردم انگار که براى آخرین باره که اون خونه رو مى بینم. با گلهاى ایوون بلند، تختى که همیشه آقاجون روى اون مى نشست و با من بازى مى کرد. به برادرام نگاه کردم که هر دوتایى تو حیاط دنبال هم مى کردند و بى خبر از غصه هاى دنیا مى خندیدند. اى کاش من هم توى همون دوران بچگى مى موندم و بزرگ نمى شدم. رفتم حموم، دوش گرفتم، همین که از حموم بیرون اومدم، مادر گفت: الهه بیا موهاتو شونه کنم. نمى دونم چرا، ولى دلم براش سوخت. مادر موهام رو شونه کرد و اونا رو بافت. رو به من کرد و گفت: غصه نخور دخترم، انشاءا... که خوشبخت مى شى.
سریع بلند شدم، چون نزدیک بود گریه کنم و خودمو لو بدم. به مادرم گفتم که مى خوام به خونه زهره برم، زهره امشب تنهاست پدر و مادرش رفتند تهران مى رم و فردا ظهر برمى گردم.
مادرم گفت: باشه عزیزم ولى فردا زود بیاى چون عمو و زن عمو مى خوان بیان تا کارهاى عروسى رو انجام بدن، آخه مى دونى حاج اسماعیل گفته همون شب بله برون یه خطبه عقدى ام خونده بشه.
توى دلم گفتم من در چه خیالم، شما در چه خیال. به ساعت نگاه کردم ساعت هفت و ده دقیقه بود یه مقدار از لباسهامو که نوتر از بقیه بود برداشته بودم و یواشکى پشت در گذاشته بودم. وقتى که مى خواستم برم دستهاى مادرم رو گرفتم و روشو بوسیدم.
مادرم گفت: دختر تو که انگار مى خواى سفر قندهار برى! خوبه یک شب مى خواى خونه نباشى. برو عزیزم خدا یارت باشه.
دلم مى خواست دستهاشو ببوسم و بهش بگم که مادر منو ببخش. بیرون که اومدم حسن و حامد توى حیاط بازى مى کردند حسن جلو اومد و گفت: کجا مى رى الهه من و حامدم با خودت ببر!
گفتم: داداشهاى خوشگلم زود بر مى گردم.
خودمم نمى دونستم که کى برمى گردم خم شدم صورت دوتاییشون رو بوسیدم و گفتم: من که نیستم مواظب مامان باشین ها خوب، قول بدین، قول مردونه. بالاخره با هر سختى بود از خونه دل کندم. لباسهام رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. وقتى مى خواستم در رو ببندم یه بار دیگه یه نگاه به خونه انداختم و گفتم: خداحافظ یادگار کودکى، خداحافظ. اشک امانم نمى داد به خاطر همین در رو بستم و به سرعت راه افتادم.
سر کوچه که رسیدم، دیدم پیمان با اضطراب کنار ماشین قدم مى زنه و مدام به ساعتش نگاه مى کنه. با دیدن من این قدر خوشحال شد که نگو. زود در ماشین رو باز کردم و نشستم و اون هم به سرعت به راه افتاد. کمى از راه رو که رفتیم خوابم برد. چشمم رو که باز کردم صبح شده بود تا چشمهام رو باز کردم پیمان به من صبح بخیر گفت و ادامه داد عزیزم به تهرون خوش اومدى.
گفتم: واى این جا کجاست رسیدیم؟
گفت: ساعت خواب چنان خوابت برده بود گوئى یکساله که نخوابیدى.
گفتم: آره دو شبه که یه خواب درست و حسابى نداشتم.
چشمهام به خیابونها بود اصلا" حواسم پیش پیمان نبود. خیابانهاى بلند با مغازه هاى زیبا و رنگارنگ و من که هیچ وقت از شهر خودمون بیرون نرفته بودم مات و مبهوت خیابونها شدم.
پیمان گفت: هى حواست کجاست؟
گفتم: واى پیمان چه قدر این جا قشنگه. دوست دارم توى خیابونهاش قدم بزنم.
گفت: باشه این قدر قدم بزنى که خسته شى.
پیمان دائم از این خیابون به آن خیابون مى رفت. من محو زیبائى هاى اون جا بودم. واقعا" تهران زیبا و دلفریب بود. از یک میدان بزرگ گذشتیم. وسط میدان مجسمه بزرگى از شاه خودنمایى مى کرد. چند خیابان دیگر را که عبور کردیم بالاخره پیمان جلوى یک آپارتمان بلند و زیبا ایستاد.
گفتم: این جا کجاست؟
گفت: بیا پایین، مى بینى.
در ماشین رو بستم. پیمان در رو باز کرد و از پله ها بالا رفتیم جلوى یه در وایستاد کلید انداخت و در را باز کرد. یه خونه جمع و جور یک خوابه با فرشهاى الوان زیبا. یکدست مبل سفید راحتى توى هال و وسایل لوکس و شیک و یک تلویزیون سیاه سفید که گوشه هال بود. آشپزخونه تمیز و مرتب با تمام وسایل، انگار که این ها رو قبلا" آماده کرده بود.
پیمان گفت: خوب نظرت چیه؟
گفتم: واى عالیه خیلى زیباست. پیمان، این جا خونه کیه؟
گفت: این جا خونه توئه عزیزم. امیدوارم این جا راحت باشى.
خودمو روى مبلها انداختم و مثل بچه ها هى خودمو تکون تکون مى دادم.
پیمان گفت: الهه جون همین جا باش و استراحت کن من بعد از ظهر بر مى گردم. من باید به خونه برم و خودمو به مامان جون معرفى کنم وگرنه سرمو مى بُره. خودم از بیرون غذا مى گیرم و مى آرم. البته اگه گرسنه ات شد توى یخچال یه چیزهایى هست که بخورى و خداحافظى کرد و با عجله رفت.
براى یک لحظه خیلى ترسیدم، با خودم گفتم: الهه این جا چه کار مى کنى. واى الآن مادرت چه حالى داره، یعنى فهمیدن که فرار کردى یا نه؟! ساعت ده بود، دلشوره عجیبى داشتم از تنهایى مى ترسیدم بلند شدم و به آشپزخونه رفتم. در یخچال رو باز کردم کمى میوه آوردم و شروع به خوردن کردم، به خودم گفتم: حالا که اومدى، دیگه راه بازگشتى نیست هر چى پیمان بگه همونه، پس سعى کن همسر خوبى براى پیمان باشى. دائم توى فکر بودم. به اتاق خواب رفتم یه اتاق سه در چهار با یه تخت دو نفره و یه روتختى شیک. در کمد لباس رو باز کردم واى چه خبر بود این قدر لباسهاى جور واجور با رنگهاى زیبا از بهترین مارکها که حتى توى خواب هم نمى دیدم. قفسه زیر لباسها پر از کفش بود به رنگ هر لباسى یه جفت کفش بود و من که عاشق تجملات بودم شروع کردم به پوشیدن لباسها. یکى از یکى زیباتر، یکى از لباسها خیلى زیبا بود معلوم بود خیلى گرون قیمته. اونو پوشیدم و موهام رو باز کردم جلوى آیینه رفتم با لوازم آرایش و ادکلن روى میز کمى به خودم رسیدم. جلوى آیینه که وایستاده بودم و خودمو رو نگاه مى کردم باورم نمى شد، این همون زندگى بود که همیشه آرزو داشتم. حالا پیمان براى من بهترین شوهر دنیا بود. یعنى توى این چند وقتى که از هم دور بودیم اون این وسایل رو برام آماده کرده بود.
با صداى در به خودم آمدم از اتاق بیرون رفتم نگاهم به ساعت افتاد ساعت سه بود باورم نمى شد که به این زودى گذشته باشه.
پیمان تا منو دید گفت: سلام الهه، چه قدر خوشگل شدى درست مثل فرشته ها. بعد ادامه داد که بیا برات غذا گرفتم، بیا که خیلى گرسنه ام.
این اولین نهارى بود که توى خونه خودمون و دو نفرى با هم مى خوردیم. چه قدر لذت بخش بود به پیمان گفتم: خوب، خونه تون رفتى؟
گفت: آره رفتم و خودم رو معرفى کردم و گفتم که شب به خونه نمى آم.
یکهو ته دلم خالى شد ولى چیزى نگفتم.
نهار رو که خوردیم، به پیمان گفتم: مى خواى چیکار کنى. درسته که دنبالت راه افتادم و اومدم چون خیلى دوستت دارم، ولى دوست ندارم که این طورى نامحرم بمونم.
پیمان خنده اى کرد و گفت: براى همین مى گم که چه قدر عجولى. عصر با هم مى ریم بازار و خرید مى کنیم، بعد هم فردا دنبال یه محضردار مى گردم تا من و تو رو عقد کنه. آخه تو بدون اجازه ولى که نمى تونى با من ازدواج کنى.
انگار دنیا رو سرم مى چرخید یعنى چى؟ اگه نشد چى با این کارى که من کردم نه راه پس دارم و نه راه پیش.
پیمان که انگار فهمیده بود از چى ناراحتم گفت: غصه نخور یه جورى درستش مى کنم.
بعد از نهار آماده شدم و با پیمان بیرون رفتیم. از این که با پیمان شانه به شانه راه مى رفتم احساس غرور مى کردم بالاخره بازار رفتیم و پیمان کلى برام خرید کرد. طلا فروشى، لباس فروشى و هر جایى که فکرش رو بکنى. تا نزدیکى هاى غروب با ماشین توى خیابونها دور مى زدیم.
پیمان گفت: الهه مى دونى از صبح که تو را گذاشتم چند تا محضر رفتم ولى هیچ کدوم حاضر نشدند که این کار رو انجام بدهند، گفتند که این کار غیر قانونیه.
گفتم: پس چه کار کنیم فکر این جاشو نکرده بودم.
پیمان گفت: یه راه دیگه ام هست، بیا تا بهت بگم.
رفت و نزدیک یه امامزاده وایستاد. اومدیم پایین، زیارت که کردیم پیمان پیش یک پیر مردى که دعا مى خوند رفت و گفت: حاج آقا ما مى خواهیم به هم محرم بشیم زحمتشو مى کشید؟
اون هم گفت: بله با کمال میل.
مقابل امامزاده پیمان جلو من ایستاد و گفت: الهه قول بده که به من وفادار بمونى و هیچ وقت و در هر شرایطى منو تنها نذارى.
بهش قول دادم و گفتم: تو چى؟
گفت: قول مى دم که خوشبختت کنم و هیچ وقت و هیچ کجا به غیر از تو به کسى دیگه اى فکر نکنم.
دلم آرام گرفت. حاج آقا اومد و صیغه محرمیت رو خوند و به پیمان گفت: موقت یا دائم؟
پیمان به من نگاهى کرد و محکم گفت: براى همیشه مى خوام غلامش باشم.
بالاخره ما به هم دیگر محرم شدیم. انگار دنیا مال من شده بود. پیمان عزیزم رو به دست آورده بودم از این شانس خودم خیلى خوشحال بودم و خدا رو شکر مى کردم.
با خودم گفتم: کاشکى مادرم این جا بود و این خوشبختى رو مى دید و مى فهمید که انتخاب من از اون پسره دهاتى خیلى بهتره. پیمان من کجا و اون کجا؟
پیمان صدا زد: حواست کجاست؟ بریم عزیزم.
راه افتادم. پیمان دستمو محکم گرفته بود، از گرماى دستش یه حس خوبى داشتم فکر مى کردم که از تمام غصه ها نجات پیدا کردم و حالا یه مأمن و تکیه گاه خوبى دارم. دلم مى خواست داد بکشم و به همه بگم که آره این همسر منه.
ماشین که راه افتاد پیمان گفت: الهه تو فکرى، نکنه ناراحتى که زن من شدى؟
گفتم: پیمان این چه حرفى که مى زنى. مى دونى، دوست داشتم مثل همه دخترها سر عقد، دخترها روى سرم قند بسابند و کِر بکشند، دوست داشتم مادر و فامیل ها همه دور من بودند و خوشبختى منو مى دیدند. اشک چشمهام رو پر کرده بود دیگه نتونستم ادامه بدم.
پیمان گفت: قرار نبود از حالا غریبى کنى اونا نیستند من که هستم. بهت قول مى دم جاى خالى همه شونو برات پر کنم.
پیمان جلوى یه عکاسى وایستاد داخل که شدیم، عکاس ژستهاى مختلفى رو یادمون داد و چند تا عکس کوچیک و بزرگ گرفت و گفت که فردا آماده است.
پیمان گفت: خوب حالا مى خوام یه جشن دو نفره بگیریم بریم به یه رستوران شیک شام بخوریم.
گفتم: کجا؟
گفت: هر کجا تو دوست دارى.
گفتم: من که جایى رو بلد نیستم.
خلاصه پیمان جلوى یه رستوران نگه داشت، داخل شدیم. واى چه قدر مجلل بود چه شام مفصلى، هر چى توى رستوران پیدا مى شد، پیمان سفارش داده بود. پیمان دائم مى خندید و شاد بود به چهره اش که نگاه مى کردم محو خنده هاش مى شدم. واى که چه قدر زیبا و دوست داشتنى بود چه قدر اونو دوست داشتم حتى اگه یه لحظه نمى دیدمش دلم براش تنگ مى شد. هیشکى مثل پیمان نبود.
شام که خوردیم، پیمان یک کیک بزرگ سفارش داده بود. اونو تو جعبه گذاشتند و برامون آماده کردند تا با خودمون ببریم. توى راه جلوى یه گل فروشى نگه داشت و رفت پایین. یه دسته گل بزرگ و زیبا که دورش گلهاى سفید و خوشبوى مریم و وسطش گل عشق من، گل رز بود که برام یادآور روزهاى آشنایى بود و یه کارت بزرگ که روش نوشته شده بود، به یاد کسى که همیشه به یاد توست.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۱۲-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۰۵ صبح
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #10
RE: پیمان عاشقی
اونو تو ماشین گذاشت و راه افتادیم.
به پیمان گفتم: چرا این قدر ولخرجى مى کنى؟ پیمان من شوهر بى پول دوست ندارم این جورى پولهات تموم مى شه ها.
پیمان نگاهى سراسر محبت و عشق به من انداخت و گفت: فداى سرت عزیزم یه بار داماد شدم ده بار که نیست.
گفتم: اِ نه بابا بیا و ده بار باشه و هر دو خندیدیم. صداى خنده مون ماشین رو پر کرده بود چه خنده ها که حالا افسوس یکى شونو مى خورم. به خونه که رسیدیم گلها رو توى گلدون گذاشتم. بوى گل مریم فضاى خونه رو پر کرده بود. چه قدر بوى این گل رو دوست داشتم. پیمان کیک رو آورد شمع ها رو روشن کرد و گفت: الهه بیا مى خوام کیک ازدواجمون رو دو نفرى ببریم. وقتى که چاقو رو برداشتم دستش رو روى دستم گذاشت از ته دل آرزو کردیم که همیشه در کنار هم باشیم و هیچ وقت از هم دور نشیم. کیک رو بریدیم و یه تکه اش رو با هم خوردیم. این قدر خسته بودم که همون جا روى مبل چرت مى زدم پیمان گفت: پاشو برو بخواب. این اولین شبى بود که من و اون با هم زیر یک سقف زندگى مى کردیم.
صبح که از خواب بیدار شدم، پیمان کنارم نبود بلند شدم سرم سنگینى مى کرد. به زور سرپا وایستادم، وارد هال که شدم دیدم پیمان توى آشپزخونه بساط چایى و صبحانه رو آماده کرده، همین که منو دید با خوشرویى گفت: سلام صبحت بخیر عزیزم، بیا صبحونه بخور حتما" گرسنه اى.
درست مى گفت خیلى گرسنه بودم با این که شب پیش خیلى غذا خورده بودیم. دست و صورتم رو شستم و چند لقمه توى دهنم گذاشتم.
پیمان عجله داشت گفت: الهه من باید سر کار برم. کارى ندارى؟
گفتم: نمى شه امروز نرى؟
گفت: نه مادرم شک مى کنه از اون جا بهت زنگ مى زنم.
سر میز صبحونه چرت مى زدم پیمان گفت: پاشو برو بخواب، من همون طور که بیام نهار مى گیرم.
پیمان خم شد منو بوسید و رفت.
نفس عمیقى کشیدم و با خودم گفتم: واى از این همه خوشبختى! یه عشق خوب و دوست داشتنى، زندگى مجلل و زیبا، نکنه خواب باشم و بیدار بشم. واى نه اگرم خواب باشه دوست ندارم اصلا" بیدار بشم.
گیج بودم، به اتاق خواب رفتم روى تخت افتادم و خوابم برد. نفهمیده بودم کى بعد از ظهر شده بود و پیمان اومده بود فقط احساس کردم یکى دستش رو توى موهام برده و منو صدا مى کنه چشم باز کردم پیمان بود.
گفت: واى چه خوابى؟ بلند شو دیگه، من که از گرسنگى مردم.
بلند شدم و چشمهام رو مالیدم و گفتم: کى اومدى؟
گفت: یه نیم ساعتى هست. پاشو بیا که نهار سرد مى شه.
نهار رو که خوردیم با هم کلى گفتیم و خندیدیم انگار که همه دنیا مال ما بود. شب با هم رفتیم بیرون و براى خونه خرید کردیم. بهش گفتم از فردا خودم غذا مى پزم.
صبح که از خواب بیدار شدم پیمان رفته بود. میز صبحانه رو آماده کرده بود و رفته بود. بلند شدم شروع کردم به مرتب کردن خونه. غذام رو درست کردم و منتظر پیمان شدم. واقعا" از زندگى لذت مى بردم.
ظهر پیمان اومد خیلى خسته بود نهار رو که خوردیم گفت: الهه، مادرم توى خونه منتظره. من باید به خونمون برم شاید نتونم شب بیام.
از این حرفش غصه ام گرفت.
بهش گفتم: نمى خواى به مادرت بگى؟
گفت: الآن وقتش نیست کم کم خودم حالیش مى کنم.
اون شب اولین شبى بود که تنها بودم. خیلى ناراحت بودم از تنهایى مى ترسیدم، گوشى رو برداشتم و به خونه شون زنگ زدم. یه خانومى گوشى رو برداشت صداش پیر بود، معلوم بود که مادر پیمانه.
گفت: الو، الو، بفرمایید.
جواب ندادم و قطع کردم. با خودم گفتم پیمان لعنتى خودت گوشى رو بر مى داشتى. ساعت دوازده شده بود و خوابم نمى برد دوباره زنگ زدم. پیمان بود. نمى تونم بگم که چه قدر از شنیدن صداش خوشحال شدم.
گفتم: پیمان منم الهه.
گفت: پس تو بودى که سر شب زنگ زدى، حدس زدم ولى پیش مادرم نمى تونستم عکس العملى نشون بدم. منتظر تلفنت بودم.
اون شب تا دیر وقت با پیمان صحبت کردم، بعد هم قطع کردم و خوابیدم. یک ماه از ازدواجمون گذشته بود. روزها برام تکرارى شده بود، پیمان بیشتر شبها منو تنها مى ذاشت و به خونه شون مى رفت هر وقت هم که از این اوضاع گله مى کردم، پیمان منو به صبر دعوت مى کرد. دلم براى مادر و برادرام خیلى تنگ شده بود. دوست داشتم بدونم بعد از رفتن من چه اتفاقى افتاده، یه روز گوشى رو برداشتم و به خونه زهره زنگ زدم دستهام مى لرزید.
گوهر گوشى رو برداشت و گفت: بله بفرمایید.
صدام رو عوض کردم و گفتم: ببخشید زهره خانم هستند؟
گفت: بله شما؟
گفتم: یکى از دوستاشون هستم.
گفت: یه لحظه صبر کنید.
بعد از چند دقیقه صداى زهره رو شنیدم.
گفت: بله بفرمایید.
صدام مى لرزید گفتم: سلام.
گفت: شما؟
گفتم: منم الهه.
مى دونستم که از توى اتاقش صحبت مى کنه، این کار همیشه اش بود.
جیغى کشید و گفت: الهه تو کجایى؟ از کجا زنگ مى زنى؟
بهش گفتم: زهره جون دلم خیلى برات تنگ شده بگو ببینم از مادرم چه خبر؟
گفت: والله چى بگم. وقتى که تو خونه نرفته بودى، اومدن در خونه ما دنبال تو، گفتند که تو گفتى شب رو پیش من مى مونى. وقتى فهمیدند که دروغ گفتى این قدر مادرت ناراحت شده بود که نگو. عموت همه جا رو دنبالت گشته. الهه آبروى مادرت رو با این کارت بردى، مى دونى! عمو اصغرت به خونت تشنه است قسم خورده که هر کجا پیدات کنه، نابودت کنه. مادرت که از غصه پیر شده. الهه چیکار کردى با خودت، با خونوادت، اصلا" به عواقب این کار فکر کردى؟ حالا کجایى؟
بهش اطمینان دادم که جام خوبه. ترسیدم بهش بگم با پیمان اومدم، ترسیدم خبرش به گوش عمو برسه بیاد و این جا شر به پا کنه.
زهره گفت: الهه بگو ببینم تو با پیمان رفتى مگه نه؟
گفتم: زهره تو رو خدا جایى این حرف رو نزنى ها، تو رو خدا نگى که من بهت زنگ زدم. اصلا" فراموش کن. کارى ندارى و زود قطع کردم.
توى غربت، شروع به گریه کردم به حال خودم، مادرم و بلایى که ندانسته سر اونها آورده بودم. البته اون لحظه نمى شد به زهره بگم که این آشى بود که تو برام پختى. لابد مادرم چه قدر منو نفرین کرده. خدایا تا کى مى خواد این اوضاع ادامه داشته باشه؟ چرا پیمان آب پاکى رو رودست مادرش نمى ریزه؟ چرا این قدر شجاعت نداره که بگه بابا این زنمه. خلاصه تصمیم گرفتم ظهر حتما" با پیمان صحبت کنم و بهش بگم که دیگه از این جور زندگى کردن خسته شدم.
ظهر پیمان طبق معمول همیشه، با یه دسته گل رز به خونه اومد. یک کار تکرارى، دیگه از این کارش خوشم نمى اومد.
همین که نشست گفت: چیه الهه چرا درهم برهمى چى شده؟ ناراحتى؟ مگه نه؟
نه، دیگه نتونستم جلوى خودمو بگیرم شروع به گریه کردم.
گفتم: پیمان، دیگه خسته شدم، خسته، مى فهمى! از تنهایى، از بى کسى، از این که دور از چشم مردم زندگى کنم، از این که نمى تونم مادرمو ببینم و از این که این قدر مرد نیستى که جلوى مادرت وایستى و بگى که من زن دارم مى فهمى؟ خسته شدم.
بعد به اتاقم رفتم و در رو بستم و با صداى بلند شروع به گریه کردم. هر چى پیمان صدا مى زد تا در رو باز کنم اعتنا نمى کردم. ولى نمى دونم چرا آخرش دلم براش سوخت، از شدت علاقه اى بود که بهش داشتم نمى دونم، بالاخره در رو باز کردم دستم رو گرفت و گفت: الهه چرا منو این طورى محاکمه مى کنى، مى دونم برات سخته ولى براى منم مشکله. به خدا شبهایى که این جا نمى آم تا صبح بیدارم. ظهرهایى که تو خونمون هستم اصلا" غذا نمى خورم. چیکار کنم؟! آخه تمام مال و اموال پدرم به نام مادرمه، باید به من فرصت بدى تا بتونم حداقل براى یه زندگى معمولى ام که شده ازش بگیرم، بعد بهش بگم که اگر منو از خونه بیرون کرد دستم خالى نباشه.
بعد گفت: نمى دونم که تازگى، خانم احساس تنهایى مى کنه و دنبال یه همدم براى خودش مى گرده.
گفتم: یعنى چى؟ یعنى مى خواد ازدواج کنه؟!
خنده اى کرد و گفت: نه بابا مى خواد یه پرستار داشته باشه تا به قر و فرش برسه تو که اونو ندیدى. به چند نفر سپرده تا یکى رو براش پیدا کنند. اگه یه پرستار داشته باشه، وقتش پر مى شه و من مى تونم وقتاى بیشترى رو پیش تو باشم.
راستش پیمان یه جورى با من صحبت مى کرد که مى تونستم به راحتى از هر گناهش بگذرم و زود فراموش کنم. بعد از ظهر اون روز با پیمان بیرون رفتیم من رو به پارک برد. خیلى سعى کرد به من خوش بگذره ولى اصلا" برام خوش آیند نبود، پیمان فهمیده بود که چه قدر زجر مى کشم.
اون شب پیمان از خونه مون به مادرش تلفن کرد و بهانه اى آورد که نمى تونه شب به خونه برگرده و شب رو پیش من موند. خیلى با هم صحبت کردیم.
صبح که سر کار رفت، فکرم دائم مشغول بود به این که پیمان مال و اموال مادرش رو بیشتر از من دوست داره چون نمى تونه از اونها دل بکنه. خیلى فکر کردم یکهو فکرى مثل یه جرقه به سرم زد، مى خواستم پیمان رو غافلگیر کنم. چند بارى با پیمان تا در خونه شون رفته بودم و دورا دور خونه شون رو دیده بودم اون روز پیمان نهار خونه خودشون بود. بلند شدم به آرایشگاه رفتم، کمى به خودم رسیدم، موهام رو کمى کوتاه کردم، به سفارش آرایشگر اونها رو رنگ کردم. کلى چهره ام عوض شده بود اصلا" اون الهه سابق نبودم. بیرون که اومدم یک عینک دودى خریدم و روى چشمهام گذاشتم. تاکسى گرفتم و به خونه پیمان رفتم.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۱۲-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۰۶ صبح
وب سایت کاربر یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #11
RE: پیمان عاشقی
دست و پاهام مى لرزید به خودم مسلط شدم. تصمیم گرفتم هر طورى شده خودمو تو خونه شون جا کنم، تا هم من و هم پیمان از این سرگردونى نجات پیدا کنیم. خلاصه دستم رو روى زنگ بردم و فشار دادم. چند لحظه اى که گذشت صداى یه مرد رو شنیدم که مى گفت: اومدم. در باز شد یه پیر مرد پنجاه شصت ساله بود که معلوم بود تهرانى هم نیست.
گفت: بله با کى کار دارین؟
گفتم: با خانوم بزرگ.
گفت: بگم کى باهاشون کار داره؟
خودم رو خیلى خشک و رسمى گرفته بودم، گفتم: بگید خانم صبورى، براى سفارش پرستارى که داده بودند اومدم.
گفت: بفرمایید تو.
وارد شدم یه باغ بزرگ که از حق نگذریم خیلى زیبا و مرتب بود. این قدر بزرگ که انتهاى باغ رو نمى شد دید. خونه وسط باغ قرار گرفته بود. استخر بزرگ و پر آب، چند تا صندلى فلزى سفید که کنار چمن ها گذاشته بود و روى اونها یه چتر بزرگ رنگى، خونه ى زیبا و دیدنى بود حواسم به این طرف و اون طرف بود که پیر مرد منو صدا کرد و گفت: بفرمایید داخل، خانوم دارند ناهار مى خورند بفرمایید تو.
وارد شدم چه خونه اى! چه وسایلى! آدم توى خواب هم نمى تونست ببینه. مثل این که همه وسایل را از خارج آورده بودند و با سلیقه خاصى هم چیده بودند. پیر مرد منو به اتاق ناهارخورى هدایت کرد. در رو باز کرد یه میز بزرگ شیک که دو تا شمعدون نقره با شمع هاى بلند وسط اون گذاشته بودند و چند تا صندلى دورش چیده شده بود. خانم بزرگ هم اون بالا پشت میز نشسته بود یه زن حدودا" شصت ساله بود. با ظرافت خاصى قاشق و چنگال رو در دستهاش گرفته بود. بهش سلام کردم و جلوتر رفتم. خواستم عینکم رو بردارم که دیدم این طرف میز پیمان نشسته. ولى انگار نه انگار کسى وارد اتاق شده. ترسیدم پیمان با دیدن من سکته کنه به خاطر همین عینکم رو برنداشتم.
خانم بزرگ گفت: جلوتر بیا دختر.
جلوتر رفتم با تعریفهایى که پیمان از مادرش کرده بود مى دونستم که از تجملات و تعارفات خیلى خوشش مى یاد. خم شدم دست خانم بزرگ رو گرفتم و بوسیدم و جلوش یه کم خم شدم.
گفت: فامیلت چیه دختر خانوم.
یه کمى صدامو عوض کردم و گفتم: من خانم صبورى هستم. پدرم از خانواده هاى سرشناس تهرون هستند. لابد شما اونها رو مى شناسید.
خانم بزرگ که نمى خواست کم بیاره گفت: آها چرا فامیلیتون به نظرم آشناست.
یکى از صندلى ها رو کشیدم جلو و نشستم. به اون طرف میز نگاه کردم، پیمان بى توجه مشغول خوردن بود. با خودم گفتم: خوب مى گفتى وقتى من نیستم اشتها ندارى، اگر اشتها داشتى حتما" من رو هم مى خوردى.
خانم بزرگ اشاره اى به اون طرف کرد و گفت: ایشون پسرم پیمان هستند پیمان محتشم.
سرش رو بالا کرد و یه نگاهى به من انداخت و گفت: خوشبختم خانوم.
با خودم گفتم: آره مى دونم.
خلاصه با کلى سؤال و جوابهاى خانم بزرگ و دروغهایى که من تحویلش دادم، قرار شد که من توى اون خونه استخدام بشم و حقوق خوبى ام بگیرم.
خانم بزرگ من رو به طبقه بالا برد اتاق خودش رو بهم نشون داد و گفت: به مطالعه کتاب علاقه منده و دوست داره موقع استراحت براش کتاب بخونم چه قدر هم از خودش تعریف مى کرد. اتاق کنارش مال پیمان بود.
در اتاق طرف دیگه رو باز کرد و گفت: خانم صبورى این هم اتاق شماست، دوست دارم هر چه زودتر وسائلتون رو بردارید و به این جا بیایید.
گفتم: چشم خانوم جون.
پیمان توى اتاقش بود. در اتاق پیمان رو که باز کرد، دیدم پیمان با ناراحتى داره گوشى تلفن رو مى ذاره حدسم درست بود داشت به خونه به من زنگ مى زد ولى کسى نبود که گوشى رو برداره. از این که منو نشناخته بود تعجب کرده بودم توى دلم به اون خانم آرایشگر احسنت مى گفتم. بالاخره خانم بزرگ اون پیر مرد که در رو برام باز کرده بود ابراهیم معرفى کرد و زنش گلى خانم که وظیفه آشپزى رو به عهده داشت و از ابراهیم خواست تا بقیه خونه رو به من نشون بده. مرد خوب و مهربونى بود.
پیر مرد رو به من کرده گفت: دخترم به من بگو مش ابراهیم.
بعد هم گوشه و کنار خونه رو به من نشون داد. من هم پس از بازدید خونه و باغ با خانم جون خداحافظى کردم و اومدم بیرون. قرار شد فردا صبح با وسایلم برگردم. خانم جون تأکید داشت که ساعت هفت منتظرم و روى نظم و مقررات هم خیلى حساس هستم و براى بودن توى این خونه باید مقررات رو رعایت کنید. همین که مى خواستم بیرون برم پیمان هم با عجله بیرون اومد.
خانم بزرگ گفت: پیمان کجا مى رى؟
پیمان با عجله گفت: برمى گردم جاى دورى نمى رم یک ساعت دیگه برمى گردم.
دم در که رسیدیم اون با عجله بیرون رفت، من هم دنبالش رفتم.
صدا زدم: آقا پیمان ببخشید.
گفت: بله؟
گفتم: ببخشید میشه منم تا یه جایى باهاتون بیام.
یه لحظه مکث کرد و گفت: بفرمایید.
در جلو رو باز کردم و نشستم. پیمان به قدرى پریشون بود که نگو، به سرعت راه افتاد.
گفتم: ببخشید آقا پیمان میشه بگید کجا مى رید؟
بدون این که به من نگاه کنه گفت: فکر نمى کنم به شما ربطى داشته باشه.
سریع عینکم رو برداشتم و گفتم: باشه ترمز کن، مى خوام پیاده شم.
پیمان زود پاشو رو ترمز گذاشت و به طرف من برگشت و گفت: چى شده مگه دیوونه شدى دختر؟! که با دیدن من خشکش زد.
با خنده گفتم: بله دیگه حتما" پیش الهه جون مى رى که ما رو تحویل نمى گیرى.
از تعجب چشمهاش گرد شده بود.
گفت: نه مثل این که خودتى، این چه قیافه اى که واسه خودت درست کردى؟
گفتم: نه دیگه من خانم صبورى پرستار مادرتون هستم.
پیمان سرش رو پایین انداخت و گفت: الهه این چه بازیه که راه انداختى، من از عاقبت این کار مى ترسم.
خلاصه پیمان هر کارى کرد که منو منصرف کنه نشد که نشد. فردا صبح وسایلم رو برداشتم و به خونه اونها اومدم. اوایل خوب بود و دیگه نه من و پیمان از هم دور بودیم و نه شبها تنها بودم. یک ماه و نیم بود که در خدمت اون پیر زن بودم. پیر زنى مغرور و خودخواه که غیر از خودش و ثروتش چیز دیگه اى رو نمى دید. کم کم بى احترامى هاش نسبت به من شروع شد. هر روز به یه بهونه اى هر چى به دهنش مى اومد نثارم مى کرد، من هم چاره اى جز تحمل کردن نداشتم. از هر کارم ایراد مى گرفت. بارها منو پیش پیمان تحقیر کرد ولى اون چیزى نمى گفت و این سکوتش منو عذاب مى داد.
یه روز که با مادرش بگو مگو کرده بودم رفتم توى باغ و شروع به گریه کردم به بدبختى خودم، به روزگار سیاهم.
پیمان اومد و گفت: چرا گریه مى کنى؟
گفتم: برو گم شو برو با من حرف نزن این قدر عرضه ندارى که حرفتو به مادرت بزنى. حاضرى تحقیر شدن منو ببینى ولى چیزى به مادرت نگى. چرا نمى گى که من زنتم؟ چرا این قدر عذابم مى دى؟
پیمان با عصبانیت رفت و منو تنها گذاشت. احساس کردم دیگه مثل قبل منو دوست نداره. براش مثل یه عادت شدم تا یه همسر. همین که مى خواستم برگردم دیدم که مش ابراهیم از پشت درختها بیرون اومد.
گفت: الهه خانوم، دخترم کجا مى رى؟
خشکم زده بود، پرسیدم: عمو ابراهیم به کسى چیزى نمى گى، ها؟
خنده اى کرد و گفت: دخترم من خیلى وقت پیش متوجه رابطه پیمان با تو شدم ولى نمى دونستم که همسر قانونى اش هستى.
عمو ابراهیم منو دلدارى داد. به ساختمون برگشتم. صداى پیمان رو شنیدم که داد مى کشید، از پیمان بعید بود. زود وارد اتاق شدم به طرف خانم رفتم و گفتم: چیه چه خبره خانم بزرگ؟
گفت: نمى دونم حرفهاى تازه مى شنوم میگه که براى خودش همسر انتخاب کرده. من از روز اول بهش گفتم که باید اصالتش مثل خونواده خودم باشه ولى پیمان مى گه که دختره از یک خانواده رعیته. میگه دختره حتى پدر هم نداره. من نمى تونم این حرفها رو تحمل کنم من یه همچین دخترى رو به کلفتى خونمون هم قبول نمى کنم.
با شنیدن این حرفها انگار تازه از خواب بیدار شدم. طاقت شنیدن حرفهاى رکیک و زشت مادر پیمان رو نداشتم. پیمان هر چه با مادرش بیشتر کلنجار مى رفت، بیشتر حرفهاى زشت نثار من مى کرد و این براى من غیرقابل تحمل بود. اونها رو تنها گذاشتم و به اتاقم رفتم. داشتم دیوونه مى شدم به خودم لعنت مى فرستادم از خودم بدم مى اومد از این که مثل یه دستمال به این طرف و اون طرف پرت مى شدم حالم به هم مى خورد. براى داشتن یک زندگى تجملاتى خودم رو به چه روزى انداخته بودم، شده بودم کلفت خانم بزرگ.
به خودم گفتم: خاک تو سرت الهه، حداقل اگه زن اون دهاتى مى شدى واسه خودت خانمى مى کردى آزاد که بودى، حالا توى یه قفس طلایى گیر افتادى. خاک تو سرت الهه با این کارهاى احمقانه ات.
دعواى اون روز مادر و پسر مسیر زندگى منو تغییر داد. صداى مادر پیمان توى گوشم بود « نمى ذارم، دستاشون رو قلم مى کنم کسى رو که بخواد پسر منو گول بزنه. اونا تو رو براى پولت مى خوان بیچاره. »
اون روز گذشت. رفتارم با پیمان خیلى عوض شده بود. دیگه مثل سابق بهش ابراز علاقه نمى کردم از کار خودم مثل سگ پشیمون شده بودم و مثل خر تو گِل مونده بودم. نه راهى براى برگشت داشتم و نه تحملى براى زندگى کردن با اینها. گاهى اوقات پیش گلى خانم مى رفتم و کمى باهاش درد دل مى کردم. هر چى پیمان دور و برم مى اومد، من بیشتر ازش دورى مى کردم.
دو هفته از اون دعواى مادر و پسر گذشته بود که یک روز شنیدم خانم بزرگ داره با تلفن صبحت مى کنه. گویا با یکى از فامیل هاشون که توى فرانسه بود. نزدیک بود پس بیفتم وقتى که شنیدم به اونها مى گفت که قراره دو شب دیگه با پیمان بره پیش اونها. با عجله بیرون اومدم. پیش گلى خانوم رفتم و گفتم: گلى جون تو خبر داشتى که خانم بزرگ و پیمان مى خوان به فرانسه برن؟!
گفت: راستش آره. ولى پیمان هنوز خبر نداره.
اون شب ثانیه شمارى مى کردم تا پیمان بیاد. پشت در وایستاده بودم همین که صداى ماشین پیمان اومد، رفتم پشت درختها.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۱۲-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۰۸ صبح
وب سایت کاربر یافتن
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه هنری

اعتبار: 5339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #12
RE: پیمان عاشقی
پیمان که اومد تو، صداش کردم پیمان سرش رو خم کرد و گفت: اون جا چیکار مى کنى؟ به طرف من اومد، شروع به گریه کردم.
گفتم: پیمان، مى دونستى که مادرت چه نقشه اى کشیده؟
گفت: چى شده؟
گفتم: خودم شنیدم مادرت به اون فامیل تون مى گفت که توى یه کالج اسمتو نوشته تا برى و ادامه تحصیل بدى. پیمان مى خواى منو این جا تنها بذارى؟ پیمان به خدا من خودمو مى کشم! مى فهمى؟ مى کشم!
پیمان با عصبانیت به طرف ساختمون راه افتاد و من هم با عجله به دنبالش رفتم. پشت در وایستادم و به حرفهاشون گوش دادم هر چى پیمان مقاومت مى کرد فایده اى نداشت. خانم بزرگ به قول خودش مى خواست با این کارش دست اونایى رو که مى خواستند پیمانش رو اغفال کنند توى حنا بذاره. خلاصه تا فردا پیمان از اتاقش بیرون نیومد و من مثل یه مرغ سر کنده این طرف و اون طرف مى رفتم. بالاخره دو سه ساعت به پرواز مونده بود که خانم بزرگ منو صدا کرد و گفت: خانم صبورى شما تا وقتى که من بر مى گردم باید توى این خونه بمونید. مى تونید توى کارها به گلى خانم کمک کنید.
گرچه همیشه از حرفهاش ناراحت مى شدم ولى از این حرفش خوشحال شدم چون جایى براى زندگى نداشتم. وقتى پیمان از اتاقش بیرون آمد و توى باغ رفت، یواشکى دنبالش رفتم.
صداش کردم: پیمان قولت یادته؟ قسمى که تو امامزاده خوردیم یادته؟ تو با این کارت پشت پا به قسمهات زدى حالا دارم مى فهمم که من اشتباه کردم. تو از سادگى من سوء استفاده کردى. پیمان چرا حرف نمى زنى؟!
پیمان برگشت و گفت: بله هر چى که دوست دارى مى گى ولى تحمل شنیدنشو ندارى. آره تقصیر منه تقصیر تو که نیست اگه تو یه خونواده آدم حسابى داشتى من این مشکلات رو نداشتم چى مى شد خونواده ات مثل خونواده زهره بودند تا من هم بتونم به راحتى باهات ازدواج کنم نه این که این همه بدبختى رو تحمل کنم به خاطر تو.
خشکم زده بود، نمى دونستم چى جوابش رو بدم چى مى خواستم بگم. « خود کرده را تدبیر نیست. »
پیمان گفت: الهه منو ببخش.
انگار از حرفهایى که زده بود پشیمون شده بود، ولى چه فایده خیلى وقت بود که منتظر بودم حرف دلش رو بزنه.
پیمان گفت: من و مادرم مى ریم و اون بعد از یه سال بر مى گرده و من سه سال باید اون جا بمونم و درس بخونم. درسم که تموم بشه بر مى گردم و اون وقت مى تونم روى پاى خودم بایستم.
رفتم جلو، نگاهش کردم دیگه اون محبت سابق توى نگاهش نبود.
گفت: اگر خیلى بهت سخت گذشت مى تونى برگردى به شهرتون، درسم که تموم بشه بر مى گردم و مى برمت.
رفتم جلو یه سیلى محکم توى صورتش زدم و گفتم: برو به جهنم، کثافت، حالم ازت بهم مى خوره. تو عشقت رو به پول فروختى، برو دیگه نمى خوام ببینمت.
به اتاقم رفتم و حتى براى خداحافظى هم بیرون نیومدم، فقط پیمان چند بار به در زد و صدا کرد: الهه خانم، الهه خانم خداحافظ.
جوابش رو ندادم نمى تونستم جلوى خودمو بگیرم. شروع به گریه کردم با صداى من گلى خانم بالا اومد و در رو باز کرد و داخل شد. تا دیدمش خودمو تو بغلش انداختم و تا تونستم گریه کردم. ولى چه فایده دیگه کار از کار گذشته بود، خوشبختى ام مثل یه آینه شکسته و خورد شده جلو پام ریخته بود.
حالا دو روز بود که خانم بزرگ و پیمان رفته بودند. خانم بزرگ زنگ زده بود و با گلى خانم صحبت کرده بود. اصلا" نمى تونستم از جام بلندشم. دائم گریه مى کردم کارم شده بود گریه. نه غذا مى خوردم و نه مى خوابیدم تا این که یه روز که از جام بلند شدم تا بیرون برم همان جا به زمین افتادم و بیهوش شدم. گلى و عمو ابراهیم با عجله دکتر خبر کردند وقتى که حالم بهتر شد چشمهام رو باز کردم طفلک گلى بالاى سرم نشسته بود همین که دید چشمهام رو باز کردم گفت: چه طورى؟ بهترى؟
گفتم: گلى جون دعا کن، دعا کن که من بمیرم و راحت بشم.
گلى که از تمام سرگذشت من خبر داشت گفت: خانم جون این چه حرفیه؟ بلند شو.
به زور نشستم غذایى رو که آورده بود به زور توى دهنم گذاشت تا یه کمى حالم بهتر شد. سرمى که به دستم بود کندم و از جام بلند شدم. گلى توى حیاط بود منو که دید با عجله جلو اومد و گفت: واى خانم چرا بلند شدى اگه یه طوریتون بشه من چیکار کنم چه طورى جواب پیمان خان رو بدم.
خنده تلخى کردم و گفتم: پیمان؟!
گفت: خانم جون وقتى که مى رفت سفارش شما را به من کرده و از من خواسته که تنهاتون نذارم.
دوباره گریه ام گرفت. گلى گفت: خانم جون گریه نکنید براتون خوب نیست آخه مى دونید گذاشتم خبرشو خودم به آقا بدم. مى خوام مشتلق رو خودم بگیرم.
از حرفهاش چیزى نمى فهمیدم. گلى گفت: خانم جون شما دارین مادر مى شید.
چشام سیاهى رفت، نمى دونستم از شنیدن این خبر باید خوشحال باشم یا ناراحت.
گلى همان طور یک ریز حرف مى زد: دکتر که اومد بالا سرتون و شما رو معاینه کرد، گفت شما سه ماهه حامله اید.
دنیا دور سرم مى چرخید یعنى وقتى که پیمان این جا بوده من حامله بودم کاش اون وقت مى فهمیدم شاید مى تونستم از رفتنش جلوگیرى کنم. ولى حالا چى، یه آدم تنها با بچه اى که در شکم داره. خدایا من زندگى خودمو نتونستم درست کنم حالا این بچه هم غوز بالا غوز مى شه. سرم سنگینى مى کرد، نمى تونستم روى پاهام بایستم گلى خانم زیر بغلم رو گرفت و به طبقه بالا برد. رفتم و توى اتاق مشغول استراحت شدم. هوا کم کم داشت سرد مى شد.
سه ماه بود که از پیمان خبرى نداشتم هر وقت که زنگ مى زدم مادرش گوشى رو بر مى داشت به هیچ طریقى امکان نداشت بتونم با پیمان صحبت کنم. فکر مى کنم چون مادرش همیشه خونه بود اون هم نمى تونست با من صحبت کنه. شش ماه از زمان باردارى من مى گذشت. طفلک گلى واقعا" در حقم مادرى مى کرد، عمو ابراهیم وقتى ناراحت بودم دلداریم مى داد و مى گفت: شترسوارى که دولا دولا نمى شه، خانم بزرگ که اومد همه چیز رو بهش بگو تو زن رسمى پیمان هستى.
همه ناراحتیم از همین بود، به عمو ابراهیم گفتم: عمو آخه من عقد قانونى نیستم و هیچ مدرکى در دست ندارم.
عمو گفت: پیمان که هست باید جرأت داشته باشه و جلوى مادرش حقیقت رو بگه.
بالاخره انتظار به پایان رسید و درد شیرین مادر شدن تمام وجودم را گرفت. گلى و عمو ابراهیم منو به بیمارستان بردند و بعد از درد زیاد صداى گریه نوزاد، تازگى خاصى به روح خسته ام بخشید، از شدت درد بیهوش شدم و دیگه چیزى نفهمیدم. چشم که باز کردم گلى و عمو ابراهیم جلوى تختم ایستاده بودند، گلى خانم جلو اومد روى منو بوسید و با مهربانى گفت: چه طورى عزیزم، خوبى؟
سرم رو تکون دادم و گفتم: بهترم.
گفتم: گلى خانم بچه ام کجاست؟
با خنده گفت: همین جا ببین، تخت کوچکى رو جلو کشید و گفت: هر دوتاشون خوبند.
با تعجب گفتم: هر دوتا؟
گفت: آره یه پسر و یه دختر خوشگل مثل خودت.
از خوشحالى نمى دونستم چى بگم. گریه ام گرفت، گلى خانوم جلو اومد و گفت: گریه نداره، چرا گریه مى کنى بچه هات که خوبند؟
گفتم: آخه دلم مى خواست پیمان این جا بود و بچه هاش رو مى دید.
چند روز گذشت و من توى بیمارستان دائم مشغول تر و خشک کردن بچه ها بودم. بالاخره مرخص شدم و به خونه اومدم. گلى مثل یه مادر دور و برم مى گشت خیلى دلم گرفته بود، دوست داشتم به جاى گلى مادرم کنارم بود ولى خوب چیکار مى شد کرد تقصیر خودم بود. به فکر پیمان بودم که چه طور منو تنها گذاشته بود اون هم بدون هیچ خبرى. یعنى واقعا" دیگه منو فراموش کرده بود! نه زنگى، نه نامه اى، هیچى. درست مثل بى وفایى من نسبت به مادرم.
روزها از پى هم مى گذشت و من شاهد بزرگ شدن بچه هام بودم. عزیزهایى که به یاد آرزوهاى بر باد رفته ام اسمشون رو امید و آرزو گذاشته بودم. امید بى نهایت شبیه پیمان بود و برعکس، آرزو شبیه به خودم بود. تنها یادگارى که از پیمان برام مونده بود همین دوتا بچه بودند. مونس روزهاى تنهایى و بى کسى.
بچه هام شش ماهه شده بودند که یک روز مادر پیمان زنگ زد و خبر داد که تا هفته دیگه بر مى گرده، نمى دونى چه حالى داشتم. مثل دیوونه ها شده بودم، نمى دونستم چه اتفاقى مى افته.
بالاخره اون روز رسید و خانم بزرگ به خونه اومد ولى تنها، وقتى تو هال نشست احساس کردم رفتارش با قبل خیلى فرق کرده خیلى بداخلاق و بدعنق شده بود. همین که جلو رفتم و سلام کردم، با اخم رو به من کرد و گفت: تو که هنوز این جایى؟
گفتم: خانم بزرگ خودتون گفتید که مى تونم این جا بمونم؟
گفت: خوب اشتباه کردم زود وسایلت رو جمع کن و از این جا برو.
سرم گیج مى رفت، عمو ابراهیم که خیلى ناراحت شده بود گفت: الان خانم خسته اند شما فعلا" برین توى اتاقتون.
خانم با صداى بلندى گفت: نه ابراهیم، تو که خبر ندارى، مى دونى که این دختر بى حیا بود که زندگى پسرم رو خراب کرده بود و هوش از سرش برده بود. بگو ببینم برق پولهاش کورت کرده بود،نه؟ با خودت فکر کردى صاحب نداره؟!
خشکم زده بود. یعنى پیمان به مادرش گفته بود.
گفتم: خانم پیمان به شما گفته که من زن اونم؟
خانم بزرگ گفت: از کى تا حالا صیغه واسه ما زن شده؟ برو دختر جون این تور رو واسه ى یکى دیگه پهن کن. این کلاه براى سر ما گشاده.
بهش گفتم: خانم بزرگ من باید با پیمان صحبت کنم اگه اون گفت برو، مى رم.
خانم بزرگ بلند شد و جلوم ایستاد کم مونده بود که به من حمله ور بشه. گفت: پیمان به من گفته که بهت بگم دست از سرش بردارى. اون تصمیم داره همون جا با دختر یکى از فامیل هامون ازدواج کنه، همون جا هم زندگى کنند اون دیگه ایران نمیاد مى فهمى؟ حالا چه قدر پول مى خواهى که دست از سرش بردارى؟ بگو، چه قدر؟
اصلا" چیزى نمى فهمیدم، دنیا دور سرم مى چرخید احساس کردم دارم خفه مى شم. عمو ابراهیم همین که اومد موضوع بچه ها رو مطرح کنه سرم رو تکون دادم و اونو به سکوت دعوت کردم. از ساختمون بیرون اومدم صداى اون عفریته هنوز مى اومد " وسایلت رو جمع کن و زود از این جا برو. "
بیرون اومدم دیگه اشکى براى گریه کردن نداشتم به خونه گلى رفتم. جلوى تخت بچه هام نشستم، اونها دستاشونو دراز کرده بودند تا بغلشون کنم ولى دیگه رمقى نداشتم.
امضای sima
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
۱۲-۳-۱۳۹۰, ۱۱:۰۹ صبح
وب سایت کاربر یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان مسافر کوچه های عاشقی sima 24 5,285 ۱۹-۱-۱۳۹۱ ۰۴:۰۲ عصر
آخرین ارسال: sima


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد