تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 23 رای - 3.17 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پیمان عاشقی-نويسنده: نجمه صاحب الزمانی
#11
دست و پاهام مى لرزید به خودم مسلط شدم. تصمیم گرفتم هر طورى شده خودمو تو خونه شون جا کنم، تا هم من و هم پیمان از این سرگردونى نجات پیدا کنیم. خلاصه دستم رو روى زنگ بردم و فشار دادم. چند لحظه اى که گذشت صداى یه مرد رو شنیدم که مى گفت: اومدم. در باز شد یه پیر مرد پنجاه شصت ساله بود که معلوم بود تهرانى هم نیست.
گفت: بله با کى کار دارین؟
گفتم: با خانوم بزرگ.
گفت: بگم کى باهاشون کار داره؟
خودم رو خیلى خشک و رسمى گرفته بودم، گفتم: بگید خانم صبورى، براى سفارش پرستارى که داده بودند اومدم.
گفت: بفرمایید تو.
وارد شدم یه باغ بزرگ که از حق نگذریم خیلى زیبا و مرتب بود. این قدر بزرگ که انتهاى باغ رو نمى شد دید. خونه وسط باغ قرار گرفته بود. استخر بزرگ و پر آب، چند تا صندلى فلزى سفید که کنار چمن ها گذاشته بود و روى اونها یه چتر بزرگ رنگى، خونه ى زیبا و دیدنى بود حواسم به این طرف و اون طرف بود که پیر مرد منو صدا کرد و گفت: بفرمایید داخل، خانوم دارند ناهار مى خورند بفرمایید تو.
وارد شدم چه خونه اى! چه وسایلى! آدم توى خواب هم نمى تونست ببینه. مثل این که همه وسایل را از خارج آورده بودند و با سلیقه خاصى هم چیده بودند. پیر مرد منو به اتاق ناهارخورى هدایت کرد. در رو باز کرد یه میز بزرگ شیک که دو تا شمعدون نقره با شمع هاى بلند وسط اون گذاشته بودند و چند تا صندلى دورش چیده شده بود. خانم بزرگ هم اون بالا پشت میز نشسته بود یه زن حدودا" شصت ساله بود. با ظرافت خاصى قاشق و چنگال رو در دستهاش گرفته بود. بهش سلام کردم و جلوتر رفتم. خواستم عینکم رو بردارم که دیدم این طرف میز پیمان نشسته. ولى انگار نه انگار کسى وارد اتاق شده. ترسیدم پیمان با دیدن من سکته کنه به خاطر همین عینکم رو برنداشتم.
خانم بزرگ گفت: جلوتر بیا دختر.
جلوتر رفتم با تعریفهایى که پیمان از مادرش کرده بود مى دونستم که از تجملات و تعارفات خیلى خوشش مى یاد. خم شدم دست خانم بزرگ رو گرفتم و بوسیدم و جلوش یه کم خم شدم.
گفت: فامیلت چیه دختر خانوم.
یه کمى صدامو عوض کردم و گفتم: من خانم صبورى هستم. پدرم از خانواده هاى سرشناس تهرون هستند. لابد شما اونها رو مى شناسید.
خانم بزرگ که نمى خواست کم بیاره گفت: آها چرا فامیلیتون به نظرم آشناست.
یکى از صندلى ها رو کشیدم جلو و نشستم. به اون طرف میز نگاه کردم، پیمان بى توجه مشغول خوردن بود. با خودم گفتم: خوب مى گفتى وقتى من نیستم اشتها ندارى، اگر اشتها داشتى حتما" من رو هم مى خوردى.
خانم بزرگ اشاره اى به اون طرف کرد و گفت: ایشون پسرم پیمان هستند پیمان محتشم.
سرش رو بالا کرد و یه نگاهى به من انداخت و گفت: خوشبختم خانوم.
با خودم گفتم: آره مى دونم.
خلاصه با کلى سؤال و جوابهاى خانم بزرگ و دروغهایى که من تحویلش دادم، قرار شد که من توى اون خونه استخدام بشم و حقوق خوبى ام بگیرم.
خانم بزرگ من رو به طبقه بالا برد اتاق خودش رو بهم نشون داد و گفت: به مطالعه کتاب علاقه منده و دوست داره موقع استراحت براش کتاب بخونم چه قدر هم از خودش تعریف مى کرد. اتاق کنارش مال پیمان بود.
در اتاق طرف دیگه رو باز کرد و گفت: خانم صبورى این هم اتاق شماست، دوست دارم هر چه زودتر وسائلتون رو بردارید و به این جا بیایید.
گفتم: چشم خانوم جون.
پیمان توى اتاقش بود. در اتاق پیمان رو که باز کرد، دیدم پیمان با ناراحتى داره گوشى تلفن رو مى ذاره حدسم درست بود داشت به خونه به من زنگ مى زد ولى کسى نبود که گوشى رو برداره. از این که منو نشناخته بود تعجب کرده بودم توى دلم به اون خانم آرایشگر احسنت مى گفتم. بالاخره خانم بزرگ اون پیر مرد که در رو برام باز کرده بود ابراهیم معرفى کرد و زنش گلى خانم که وظیفه آشپزى رو به عهده داشت و از ابراهیم خواست تا بقیه خونه رو به من نشون بده. مرد خوب و مهربونى بود.
پیر مرد رو به من کرده گفت: دخترم به من بگو مش ابراهیم.
بعد هم گوشه و کنار خونه رو به من نشون داد. من هم پس از بازدید خونه و باغ با خانم جون خداحافظى کردم و اومدم بیرون. قرار شد فردا صبح با وسایلم برگردم. خانم جون تأکید داشت که ساعت هفت منتظرم و روى نظم و مقررات هم خیلى حساس هستم و براى بودن توى این خونه باید مقررات رو رعایت کنید. همین که مى خواستم بیرون برم پیمان هم با عجله بیرون اومد.
خانم بزرگ گفت: پیمان کجا مى رى؟
پیمان با عجله گفت: برمى گردم جاى دورى نمى رم یک ساعت دیگه برمى گردم.
دم در که رسیدیم اون با عجله بیرون رفت، من هم دنبالش رفتم.
صدا زدم: آقا پیمان ببخشید.
گفت: بله؟
گفتم: ببخشید میشه منم تا یه جایى باهاتون بیام.
یه لحظه مکث کرد و گفت: بفرمایید.
در جلو رو باز کردم و نشستم. پیمان به قدرى پریشون بود که نگو، به سرعت راه افتاد.
گفتم: ببخشید آقا پیمان میشه بگید کجا مى رید؟
بدون این که به من نگاه کنه گفت: فکر نمى کنم به شما ربطى داشته باشه.
سریع عینکم رو برداشتم و گفتم: باشه ترمز کن، مى خوام پیاده شم.
پیمان زود پاشو رو ترمز گذاشت و به طرف من برگشت و گفت: چى شده مگه دیوونه شدى دختر؟! که با دیدن من خشکش زد.
با خنده گفتم: بله دیگه حتما" پیش الهه جون مى رى که ما رو تحویل نمى گیرى.
از تعجب چشمهاش گرد شده بود.
گفت: نه مثل این که خودتى، این چه قیافه اى که واسه خودت درست کردى؟
گفتم: نه دیگه من خانم صبورى پرستار مادرتون هستم.
پیمان سرش رو پایین انداخت و گفت: الهه این چه بازیه که راه انداختى، من از عاقبت این کار مى ترسم.
خلاصه پیمان هر کارى کرد که منو منصرف کنه نشد که نشد. فردا صبح وسایلم رو برداشتم و به خونه اونها اومدم. اوایل خوب بود و دیگه نه من و پیمان از هم دور بودیم و نه شبها تنها بودم. یک ماه و نیم بود که در خدمت اون پیر زن بودم. پیر زنى مغرور و خودخواه که غیر از خودش و ثروتش چیز دیگه اى رو نمى دید. کم کم بى احترامى هاش نسبت به من شروع شد. هر روز به یه بهونه اى هر چى به دهنش مى اومد نثارم مى کرد، من هم چاره اى جز تحمل کردن نداشتم. از هر کارم ایراد مى گرفت. بارها منو پیش پیمان تحقیر کرد ولى اون چیزى نمى گفت و این سکوتش منو عذاب مى داد.
یه روز که با مادرش بگو مگو کرده بودم رفتم توى باغ و شروع به گریه کردم به بدبختى خودم، به روزگار سیاهم.
پیمان اومد و گفت: چرا گریه مى کنى؟
گفتم: برو گم شو برو با من حرف نزن این قدر عرضه ندارى که حرفتو به مادرت بزنى. حاضرى تحقیر شدن منو ببینى ولى چیزى به مادرت نگى. چرا نمى گى که من زنتم؟ چرا این قدر عذابم مى دى؟
پیمان با عصبانیت رفت و منو تنها گذاشت. احساس کردم دیگه مثل قبل منو دوست نداره. براش مثل یه عادت شدم تا یه همسر. همین که مى خواستم برگردم دیدم که مش ابراهیم از پشت درختها بیرون اومد.
گفت: الهه خانوم، دخترم کجا مى رى؟
خشکم زده بود، پرسیدم: عمو ابراهیم به کسى چیزى نمى گى، ها؟
خنده اى کرد و گفت: دخترم من خیلى وقت پیش متوجه رابطه پیمان با تو شدم ولى نمى دونستم که همسر قانونى اش هستى.
عمو ابراهیم منو دلدارى داد. به ساختمون برگشتم. صداى پیمان رو شنیدم که داد مى کشید، از پیمان بعید بود. زود وارد اتاق شدم به طرف خانم رفتم و گفتم: چیه چه خبره خانم بزرگ؟
گفت: نمى دونم حرفهاى تازه مى شنوم میگه که براى خودش همسر انتخاب کرده. من از روز اول بهش گفتم که باید اصالتش مثل خونواده خودم باشه ولى پیمان مى گه که دختره از یک خانواده رعیته. میگه دختره حتى پدر هم نداره. من نمى تونم این حرفها رو تحمل کنم من یه همچین دخترى رو به کلفتى خونمون هم قبول نمى کنم.
با شنیدن این حرفها انگار تازه از خواب بیدار شدم. طاقت شنیدن حرفهاى رکیک و زشت مادر پیمان رو نداشتم. پیمان هر چه با مادرش بیشتر کلنجار مى رفت، بیشتر حرفهاى زشت نثار من مى کرد و این براى من غیرقابل تحمل بود. اونها رو تنها گذاشتم و به اتاقم رفتم. داشتم دیوونه مى شدم به خودم لعنت مى فرستادم از خودم بدم مى اومد از این که مثل یه دستمال به این طرف و اون طرف پرت مى شدم حالم به هم مى خورد. براى داشتن یک زندگى تجملاتى خودم رو به چه روزى انداخته بودم، شده بودم کلفت خانم بزرگ.
به خودم گفتم: خاک تو سرت الهه، حداقل اگه زن اون دهاتى مى شدى واسه خودت خانمى مى کردى آزاد که بودى، حالا توى یه قفس طلایى گیر افتادى. خاک تو سرت الهه با این کارهاى احمقانه ات.
دعواى اون روز مادر و پسر مسیر زندگى منو تغییر داد. صداى مادر پیمان توى گوشم بود « نمى ذارم، دستاشون رو قلم مى کنم کسى رو که بخواد پسر منو گول بزنه. اونا تو رو براى پولت مى خوان بیچاره. »
اون روز گذشت. رفتارم با پیمان خیلى عوض شده بود. دیگه مثل سابق بهش ابراز علاقه نمى کردم از کار خودم مثل سگ پشیمون شده بودم و مثل خر تو گِل مونده بودم. نه راهى براى برگشت داشتم و نه تحملى براى زندگى کردن با اینها. گاهى اوقات پیش گلى خانم مى رفتم و کمى باهاش درد دل مى کردم. هر چى پیمان دور و برم مى اومد، من بیشتر ازش دورى مى کردم.
دو هفته از اون دعواى مادر و پسر گذشته بود که یک روز شنیدم خانم بزرگ داره با تلفن صبحت مى کنه. گویا با یکى از فامیل هاشون که توى فرانسه بود. نزدیک بود پس بیفتم وقتى که شنیدم به اونها مى گفت که قراره دو شب دیگه با پیمان بره پیش اونها. با عجله بیرون اومدم. پیش گلى خانوم رفتم و گفتم: گلى جون تو خبر داشتى که خانم بزرگ و پیمان مى خوان به فرانسه برن؟!
گفت: راستش آره. ولى پیمان هنوز خبر نداره.
اون شب ثانیه شمارى مى کردم تا پیمان بیاد. پشت در وایستاده بودم همین که صداى ماشین پیمان اومد، رفتم پشت درختها.

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#12
پیمان که اومد تو، صداش کردم پیمان سرش رو خم کرد و گفت: اون جا چیکار مى کنى؟ به طرف من اومد، شروع به گریه کردم.
گفتم: پیمان، مى دونستى که مادرت چه نقشه اى کشیده؟
گفت: چى شده؟
گفتم: خودم شنیدم مادرت به اون فامیل تون مى گفت که توى یه کالج اسمتو نوشته تا برى و ادامه تحصیل بدى. پیمان مى خواى منو این جا تنها بذارى؟ پیمان به خدا من خودمو مى کشم! مى فهمى؟ مى کشم!
پیمان با عصبانیت به طرف ساختمون راه افتاد و من هم با عجله به دنبالش رفتم. پشت در وایستادم و به حرفهاشون گوش دادم هر چى پیمان مقاومت مى کرد فایده اى نداشت. خانم بزرگ به قول خودش مى خواست با این کارش دست اونایى رو که مى خواستند پیمانش رو اغفال کنند توى حنا بذاره. خلاصه تا فردا پیمان از اتاقش بیرون نیومد و من مثل یه مرغ سر کنده این طرف و اون طرف مى رفتم. بالاخره دو سه ساعت به پرواز مونده بود که خانم بزرگ منو صدا کرد و گفت: خانم صبورى شما تا وقتى که من بر مى گردم باید توى این خونه بمونید. مى تونید توى کارها به گلى خانم کمک کنید.
گرچه همیشه از حرفهاش ناراحت مى شدم ولى از این حرفش خوشحال شدم چون جایى براى زندگى نداشتم. وقتى پیمان از اتاقش بیرون آمد و توى باغ رفت، یواشکى دنبالش رفتم.
صداش کردم: پیمان قولت یادته؟ قسمى که تو امامزاده خوردیم یادته؟ تو با این کارت پشت پا به قسمهات زدى حالا دارم مى فهمم که من اشتباه کردم. تو از سادگى من سوء استفاده کردى. پیمان چرا حرف نمى زنى؟!
پیمان برگشت و گفت: بله هر چى که دوست دارى مى گى ولى تحمل شنیدنشو ندارى. آره تقصیر منه تقصیر تو که نیست اگه تو یه خونواده آدم حسابى داشتى من این مشکلات رو نداشتم چى مى شد خونواده ات مثل خونواده زهره بودند تا من هم بتونم به راحتى باهات ازدواج کنم نه این که این همه بدبختى رو تحمل کنم به خاطر تو.
خشکم زده بود، نمى دونستم چى جوابش رو بدم چى مى خواستم بگم. « خود کرده را تدبیر نیست. »
پیمان گفت: الهه منو ببخش.
انگار از حرفهایى که زده بود پشیمون شده بود، ولى چه فایده خیلى وقت بود که منتظر بودم حرف دلش رو بزنه.
پیمان گفت: من و مادرم مى ریم و اون بعد از یه سال بر مى گرده و من سه سال باید اون جا بمونم و درس بخونم. درسم که تموم بشه بر مى گردم و اون وقت مى تونم روى پاى خودم بایستم.
رفتم جلو، نگاهش کردم دیگه اون محبت سابق توى نگاهش نبود.
گفت: اگر خیلى بهت سخت گذشت مى تونى برگردى به شهرتون، درسم که تموم بشه بر مى گردم و مى برمت.
رفتم جلو یه سیلى محکم توى صورتش زدم و گفتم: برو به جهنم، کثافت، حالم ازت بهم مى خوره. تو عشقت رو به پول فروختى، برو دیگه نمى خوام ببینمت.
به اتاقم رفتم و حتى براى خداحافظى هم بیرون نیومدم، فقط پیمان چند بار به در زد و صدا کرد: الهه خانم، الهه خانم خداحافظ.
جوابش رو ندادم نمى تونستم جلوى خودمو بگیرم. شروع به گریه کردم با صداى من گلى خانم بالا اومد و در رو باز کرد و داخل شد. تا دیدمش خودمو تو بغلش انداختم و تا تونستم گریه کردم. ولى چه فایده دیگه کار از کار گذشته بود، خوشبختى ام مثل یه آینه شکسته و خورد شده جلو پام ریخته بود.
حالا دو روز بود که خانم بزرگ و پیمان رفته بودند. خانم بزرگ زنگ زده بود و با گلى خانم صحبت کرده بود. اصلا" نمى تونستم از جام بلندشم. دائم گریه مى کردم کارم شده بود گریه. نه غذا مى خوردم و نه مى خوابیدم تا این که یه روز که از جام بلند شدم تا بیرون برم همان جا به زمین افتادم و بیهوش شدم. گلى و عمو ابراهیم با عجله دکتر خبر کردند وقتى که حالم بهتر شد چشمهام رو باز کردم طفلک گلى بالاى سرم نشسته بود همین که دید چشمهام رو باز کردم گفت: چه طورى؟ بهترى؟
گفتم: گلى جون دعا کن، دعا کن که من بمیرم و راحت بشم.
گلى که از تمام سرگذشت من خبر داشت گفت: خانم جون این چه حرفیه؟ بلند شو.
به زور نشستم غذایى رو که آورده بود به زور توى دهنم گذاشت تا یه کمى حالم بهتر شد. سرمى که به دستم بود کندم و از جام بلند شدم. گلى توى حیاط بود منو که دید با عجله جلو اومد و گفت: واى خانم چرا بلند شدى اگه یه طوریتون بشه من چیکار کنم چه طورى جواب پیمان خان رو بدم.
خنده تلخى کردم و گفتم: پیمان؟!
گفت: خانم جون وقتى که مى رفت سفارش شما را به من کرده و از من خواسته که تنهاتون نذارم.
دوباره گریه ام گرفت. گلى گفت: خانم جون گریه نکنید براتون خوب نیست آخه مى دونید گذاشتم خبرشو خودم به آقا بدم. مى خوام مشتلق رو خودم بگیرم.
از حرفهاش چیزى نمى فهمیدم. گلى گفت: خانم جون شما دارین مادر مى شید.
چشام سیاهى رفت، نمى دونستم از شنیدن این خبر باید خوشحال باشم یا ناراحت.
گلى همان طور یک ریز حرف مى زد: دکتر که اومد بالا سرتون و شما رو معاینه کرد، گفت شما سه ماهه حامله اید.
دنیا دور سرم مى چرخید یعنى وقتى که پیمان این جا بوده من حامله بودم کاش اون وقت مى فهمیدم شاید مى تونستم از رفتنش جلوگیرى کنم. ولى حالا چى، یه آدم تنها با بچه اى که در شکم داره. خدایا من زندگى خودمو نتونستم درست کنم حالا این بچه هم غوز بالا غوز مى شه. سرم سنگینى مى کرد، نمى تونستم روى پاهام بایستم گلى خانم زیر بغلم رو گرفت و به طبقه بالا برد. رفتم و توى اتاق مشغول استراحت شدم. هوا کم کم داشت سرد مى شد.
سه ماه بود که از پیمان خبرى نداشتم هر وقت که زنگ مى زدم مادرش گوشى رو بر مى داشت به هیچ طریقى امکان نداشت بتونم با پیمان صحبت کنم. فکر مى کنم چون مادرش همیشه خونه بود اون هم نمى تونست با من صحبت کنه. شش ماه از زمان باردارى من مى گذشت. طفلک گلى واقعا" در حقم مادرى مى کرد، عمو ابراهیم وقتى ناراحت بودم دلداریم مى داد و مى گفت: شترسوارى که دولا دولا نمى شه، خانم بزرگ که اومد همه چیز رو بهش بگو تو زن رسمى پیمان هستى.
همه ناراحتیم از همین بود، به عمو ابراهیم گفتم: عمو آخه من عقد قانونى نیستم و هیچ مدرکى در دست ندارم.
عمو گفت: پیمان که هست باید جرأت داشته باشه و جلوى مادرش حقیقت رو بگه.
بالاخره انتظار به پایان رسید و درد شیرین مادر شدن تمام وجودم را گرفت. گلى و عمو ابراهیم منو به بیمارستان بردند و بعد از درد زیاد صداى گریه نوزاد، تازگى خاصى به روح خسته ام بخشید، از شدت درد بیهوش شدم و دیگه چیزى نفهمیدم. چشم که باز کردم گلى و عمو ابراهیم جلوى تختم ایستاده بودند، گلى خانم جلو اومد روى منو بوسید و با مهربانى گفت: چه طورى عزیزم، خوبى؟
سرم رو تکون دادم و گفتم: بهترم.
گفتم: گلى خانم بچه ام کجاست؟
با خنده گفت: همین جا ببین، تخت کوچکى رو جلو کشید و گفت: هر دوتاشون خوبند.
با تعجب گفتم: هر دوتا؟
گفت: آره یه پسر و یه دختر خوشگل مثل خودت.
از خوشحالى نمى دونستم چى بگم. گریه ام گرفت، گلى خانوم جلو اومد و گفت: گریه نداره، چرا گریه مى کنى بچه هات که خوبند؟
گفتم: آخه دلم مى خواست پیمان این جا بود و بچه هاش رو مى دید.
چند روز گذشت و من توى بیمارستان دائم مشغول تر و خشک کردن بچه ها بودم. بالاخره مرخص شدم و به خونه اومدم. گلى مثل یه مادر دور و برم مى گشت خیلى دلم گرفته بود، دوست داشتم به جاى گلى مادرم کنارم بود ولى خوب چیکار مى شد کرد تقصیر خودم بود. به فکر پیمان بودم که چه طور منو تنها گذاشته بود اون هم بدون هیچ خبرى. یعنى واقعا" دیگه منو فراموش کرده بود! نه زنگى، نه نامه اى، هیچى. درست مثل بى وفایى من نسبت به مادرم.
روزها از پى هم مى گذشت و من شاهد بزرگ شدن بچه هام بودم. عزیزهایى که به یاد آرزوهاى بر باد رفته ام اسمشون رو امید و آرزو گذاشته بودم. امید بى نهایت شبیه پیمان بود و برعکس، آرزو شبیه به خودم بود. تنها یادگارى که از پیمان برام مونده بود همین دوتا بچه بودند. مونس روزهاى تنهایى و بى کسى.
بچه هام شش ماهه شده بودند که یک روز مادر پیمان زنگ زد و خبر داد که تا هفته دیگه بر مى گرده، نمى دونى چه حالى داشتم. مثل دیوونه ها شده بودم، نمى دونستم چه اتفاقى مى افته.
بالاخره اون روز رسید و خانم بزرگ به خونه اومد ولى تنها، وقتى تو هال نشست احساس کردم رفتارش با قبل خیلى فرق کرده خیلى بداخلاق و بدعنق شده بود. همین که جلو رفتم و سلام کردم، با اخم رو به من کرد و گفت: تو که هنوز این جایى؟
گفتم: خانم بزرگ خودتون گفتید که مى تونم این جا بمونم؟
گفت: خوب اشتباه کردم زود وسایلت رو جمع کن و از این جا برو.
سرم گیج مى رفت، عمو ابراهیم که خیلى ناراحت شده بود گفت: الان خانم خسته اند شما فعلا" برین توى اتاقتون.
خانم با صداى بلندى گفت: نه ابراهیم، تو که خبر ندارى، مى دونى که این دختر بى حیا بود که زندگى پسرم رو خراب کرده بود و هوش از سرش برده بود. بگو ببینم برق پولهاش کورت کرده بود،نه؟ با خودت فکر کردى صاحب نداره؟!
خشکم زده بود. یعنى پیمان به مادرش گفته بود.
گفتم: خانم پیمان به شما گفته که من زن اونم؟
خانم بزرگ گفت: از کى تا حالا صیغه واسه ما زن شده؟ برو دختر جون این تور رو واسه ى یکى دیگه پهن کن. این کلاه براى سر ما گشاده.
بهش گفتم: خانم بزرگ من باید با پیمان صحبت کنم اگه اون گفت برو، مى رم.
خانم بزرگ بلند شد و جلوم ایستاد کم مونده بود که به من حمله ور بشه. گفت: پیمان به من گفته که بهت بگم دست از سرش بردارى. اون تصمیم داره همون جا با دختر یکى از فامیل هامون ازدواج کنه، همون جا هم زندگى کنند اون دیگه ایران نمیاد مى فهمى؟ حالا چه قدر پول مى خواهى که دست از سرش بردارى؟ بگو، چه قدر؟
اصلا" چیزى نمى فهمیدم، دنیا دور سرم مى چرخید احساس کردم دارم خفه مى شم. عمو ابراهیم همین که اومد موضوع بچه ها رو مطرح کنه سرم رو تکون دادم و اونو به سکوت دعوت کردم. از ساختمون بیرون اومدم صداى اون عفریته هنوز مى اومد " وسایلت رو جمع کن و زود از این جا برو. "
بیرون اومدم دیگه اشکى براى گریه کردن نداشتم به خونه گلى رفتم. جلوى تخت بچه هام نشستم، اونها دستاشونو دراز کرده بودند تا بغلشون کنم ولى دیگه رمقى نداشتم.

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#13
عمو ابراهیم وارد اتاق شد، همین طور خانوم بزرگ رو فحش مى داد. من هم شروع کردم به جمع کردن وسایلم.
عمو ابراهیم گفت: کجا مى خواى برى؟ اصلا" جایى رو دارى که برى؟
گفتم: نه.
عمو ابراهیم گفت: صبر کن یه دوستى دارم که یه خونه اجاره اى داره مى رم باهاش صحبت کنم زود برمى گردم.
یک ساعتى بیشتر طول نکشید که اومد و گفت: پاشو بریم خدا رو شکر خونه اش خالى بود. دخترم غصه نخور خدا بزرگه، من هر کارى که از دستم بر بیاد برات مى کنم.
بهش گفتم: عمو ابراهیم، گلى خانم، قسم بخورید که هیچ وقت به پیمان و مادرش نگید که من بچه دارم چون تنها دلخوشى من این دوتان، مى ترسم اونا رو هم ازم بگیرن.
عمو ابراهیم که بغض گلوش رو گرفته بود قول داد که همیشه رازدار من باشه. وسایلم رو جمع کردم به سالن رفتم توى کشوى کمد لباسام، عکسهاى عروسیمون رو که با پیمان گرفته بودم، گذاشته بودم چشمم که به اونا افتاد داغ دلم تازه شد. ولى خوب مقصر خودم بودم. لباسها و عکسها رو برداشتم یکهو خانم بزرگ در اتاق رو باز کرد و گفت: ببینم چى با خودت مى برى وسایل خونمو ندزدى و با خودت ببرى.
داشت حالم ازش بهم مى خورد گفتم: آهاى پیر زن بدعنق و کرمو حالم ازت بهم مى خوره، امیدوارم که این ثروتت تو و اون پسره نامردت رو خفه کنه. انشاءا... همون طور که منو تنها رها کردى، تو تنهایى و بى کسى بمیرى.
درو به هم کوبیدم و رفتم. عمو ابراهیم وسایلم رو توى وانت گذاشت. گلى بچه ها رو یواشکى بیرون برده بود و جلوى ماشین گذاشته بود. بعد از خداحافظى با گلى و عمو ابراهیم سوار ماشین شدم و از اون ماتمکده دور شدم. خونه اى که عمو برام گرفته بود یه خونه جمع و جور کوچک و قدیمى بود ولى براى من پناهگاه خوبى بود. عمو ابراهیم و گلى گاهى اوقات دور از چشم خانم بزرگ به دیدنم مى اومدند و یه چیزهایى برام مى آوردند. طلاهایى را که پیمان برام خریده بود یکى یکى به بازار بردم و فروختم و خرج بچه هام مى کردم. شبها وقتى امید و آرزو رو مى خوابوندم به سرنوشت خودم فکر مى کردم، واى که توى این مدت چى کشیده بودم. اون هم به خاطر ناشکرى و زیاده خواهى. از همون بچگى تا حالا که مادر دوتا بچه شده بودم. شاید این همه بدبختى به خاطر کارى بود که با مادرم کردم. به خاطر پیمان از همه گذشتم و حالا هم مثل یه دستمال چرکى منو از خونه اش بیرون کرد. روزها هم عکس پیمان رو بر مى داشتم و مثل دیوونه ها باهاش حرف مى زدم. سرش داد مى زدم که آخه نامرد، کجا رفتى و منو تنها گذاشتى؟ چرا؟ آخه چرا عاقبت عشق من به این جا ختم شد، نمى دونم. حالا معنى حرف مادرمو مى فهمیدم که مى گفت: دخترم هر کسى باید با هم سطح خودش وصلت کنه. چند بار تصمیم گرفتم بچه هام رو بردارم و به خونه مادرم برگردم ولى با چه رویى؟ از کارى که کرده بودم رو سیاه بودم. چهار سال بیشتر بود که مادر و برادرام رو ندیده بودم.
تمام پس اندازى که داشتم خرج کرده بودم جایى هم سر کار نمى تونستم برم چون بچه هام تنها مى موندند. چند وقتى بود که دیگر عمو ابراهیم و گلى به دیدنم نیومده بودند تا این که یک روز گلى و عمو ابراهیم اومدند این قدر خوشحال شده بودم که نگو. تمام امیدم به اونا بود مثل پدر و مادرم دوستشون داشتم. ولى خوشحالیم طولى نکشید چون عمو ابراهیم گفت: چند بارى که به دیدن تو اومدم، خانم بزرگ شک کرده و حالا فهمیده، ما رو از خونش بیرون کرده ما هم داریم به روستامون بر مى گردیم.
دنیا روى سرم خراب شد دیگه تنهاى، تنها شده بودم. عمو ابراهیم یک کم پول برام آورده بود هر کارى کردم که قبول نکنم نشد، پولها رو گذاشت و رفت. با رفتن اونا دیگه توى این شهر بزرگ کسى رو نداشتم. تنها و بى کس شده بودم. همش دعا مى کردم که خدایا خودت کمکم کن. بچه هام دو سال و شش ماهشون بود. راه مى رفتند و دائم دنبال هم مى دویدند. گاهى فکر مى کردم اگه اینها نبودند من از تنهایى دیوونه شده بودم. وضع و اوضاع مالیم حسابى به هم ریخته بود. طورى که کم کم وسایلى رو که یه روز پیمان با عشق و علاقه برام خریده بود به فروش گذاشتم. چند ماه بود که اجاره مو نداده بودم و اون مرد صاحب خونه که آدم هیز و بد چشمى ام بود دائم اذیتم مى کرد. چند روز بود که غذایى براى خوردن نداشتیم بچه هام دائم گرسنه بودن و بهونه گیرى مى کردند، تنها انگشترى که پیمان خریده بود برام مونده بود نمى دونم چرا ولى دوست نداشتم که اونو بفروشم. به بازار رفتم و قیمتش کردم اون قدرى که پیمان خریده بود نمى ارزید چون تمامش نگین بود. دست از پا درازتر به خونه برگشتم. وقتى به در خونه رسیدم صاحب خونه دم در ایستاده بود. بچه ها رو به داخل بردم بدون هیچ تعارفى سرش رو پایین انداخت و اومد تو.
گفتم: کجا؟
گفت: خونه خودمه دوست دارم بیام تو. بعد با وقاحت تمام گفت: الهه خانوم، اجاره که نمى دى حداقل ما رو یه بفرما که بزن.
دستمو رو سینه اش گذاشتم هلش دادم بیرون و گفتم: برو گم شو کثافت. فورا" از این جا برو بیرون، وگرنه داد و بیداد مى کنم، فکر کردى همه مثل خواهرت اند که تن به هر لجنى بدهند.
با عصبانیت گفت: حالا که این طوره فردا خونه رو خالى مى کنى وگرنه مى آم و تو و اون توله هاتو مى اندازم بیرون و در حیاط رو محکم به هم زد.
بچه ها گریه مى کردند اونا رو توى بغلم گرفتم. بعد از چند سال دوباره شروع به گریه کردم و به اندازه تمام سالهاى عمرم گریه کردم. از بى پناهى خودم و بچه هام و از این که گیر چه آدم رذلى افتادم، ناراحت بودم. نمى دونستم باید چیکار کنم و کجا برم هیچ راه نجاتى نبود.
صبح همین که بچه هام بیدار شدند شروع کردم به جمع کردن وسایلم. نمى دونستم باید کجا برم و چیکار کنم توى فکر بودم که دیدم یکى محکم در مى زنه انگار داشت در رو از جا مى کند. با عجله دم در رفتم در رو باز کردم دیدم صاحبخونه است که با پاهاش محکم به در مى زنه.
گفتم: چه خبره؟
گفت: دیروز بهت گفتم که امروز بیرونت مى کنم.
به داخل خونه رفتم لباسهاى بچه هام و دو تا پتوى کوچک با عکسها و لباسها رو برداشتم. مردک وارد اتاق شد.
گفت: چیکار مى کنى؟
گفتم: دارم وسایلم رو مى برم.
گفت: لازم نکرده اینا رو عوض کرایه عقب مونده ات نگه مى دارم هر چند اون قدرها هم ارزش نداره.
رو به من کرد و گفت: هرّى، دست بچه هام رو گرفته بود و به دنبال خودش مى کشید.
به دنبالش دویدم و بچه هامو که گریه مى کردند ازش گرفتم. خلاصه من و بچه هام رو از خونه بیرون کرد. من موندم و بچه هام با یه نایلون لباس، هر سه مون گریه مى کردیم دست بچه ها رو گرفتم و توى خیابون راه افتادم. نمى دونستم باید کجا برم. گرسنه بودیم و پولى هم براى سیر کردن شکممون نداشتیم. به بازار طلافروشى رفتم و تنها یادگارى که برام مونده بود فروختم. کمى خوراکى براى بچه هام خریدم تا کمى آروم بشن ظهر توى یه پارک نشستیم و همون جا امید و آرزو خوابشون برد. با خودم فکر کردم که شب رو باید کجا بمونم با این دو بچه و پول کمى که داشتم. عقلم به جایى نمى رسید. غروب با بچه هام توى خیابون راه افتادم هر مسافرخونه اى رفتم به من اتاق نمى دادند. بى هدف، سرگشته و پریشون تو خیابونها راه مى رفتم. تصمیم گرفتم خودمو بکشم و بچه هامو یه جایى بذارم.
با خودم گفتم: بالاخره یه آدم خیرى پیدا مى شه که اونا رو بزرگ کنه ولى آخه اونا چه گناهى کرده بودند که قربونى عشق من و پیمان بشن.
کم کم خیابونها خلوت مى شد هر کس که بیرون بود به خونه اش مى رفت و این من بودم که اون شب فرشم زمین و لحافم آسمون بود. از بس توى خیابونها راه رفته بودم خسته شده بودم. دیگه نمى دونستم باید کجا برم و چیکار کنم. مقابل یک مسجد رسیدم، درش بسته بود و هر چى در زدم کسى در رو باز نکرد همون جا روى پله ها نشستم خسته و درمونده. خیابون خلوت و بى صدا بود. بچه هام سرشونو روى پاهام گذاشتند. پاهایى که دیگه جونى براى راه رفتن نداشت. هوا سرد بود دست بچه هامو توى دستام گرفتم، دستاشون یخ کرده بود. نمى دونم ساعت چند بود ولى خیابون ساکت و بى صدا و خلوت بود. بچه هام رو برداشتم و دوباره راه افتادم. دنبال یه سر پناه مى گشتم عذاب کشیدن بچه هام رو که مى دیدم، دائم خودم و پیمان رو لعنت مى کردم و ساعتى هزار بار آرزوى مرگ مى کردم، مرگى که برام یه آرزو شده بود یه آرزوى محال.
در کوچه پس کوچه هاى تاریک تا صداى پا و یا پارس سگى رو مى شنیدم بند بند بدنم مى لرزید و شروع به دویدن مى کردم. از پیچ کوچه گذشتم روشنایى ضعیفى توجهم رو به خود جلب کرد. جلوتر رفتم یه سقاخونه بود، یه سقاخونه کوچک که هنوز چند تا شمع نیمه جان در حال سوختن بود. بالاى سقاخونه نماد دست حضرت ابوالفضل رو گذاشته بودند. همین که چشمم به علامت دست حضرت ابوالفضل افتاد دیگه نتونستم خوددارى کنم. بچه هام رو همون جا روى زمین نشوندم و خودمو به شبکه سقاخونه چسبوندم و از ته دل داد زدم خدا خدا خدا تو کجایى که من و بچه هامو نمى بینى؟ خدا مى دونم من بنده خوبى برات نبودم، خدا بنده روسیاهتم، به حال بچه هام رحم کن. خدایا خودت کمکم کن. این قدر ناراحت و پریشون بودم که حتى متوجه عبور عابرین نبودم. بلند شدم دستمو دراز کردم تا یه شمعى رو که نصفش سوخته بود و خاموش شده بود بردارم و روشنش کنم. تازه اون وقت بود که دیدم یه مرد قد بلند و درشت اندام که اونم مثل من دست به دامن حضرت شده بود، کنارم ایستاده، دستهام مى لرزید نمى دونم از سرما بود یا از ناراحتى. شمع رو که روشن کردم کنار بچه هام نشستم. کوچه خیس بود پتوهاى کوچکى رو که برداشته بودم روى بچه هام کشیدم. چه بى صدا و مظلوم بودند. موهاشونو نوازش مى کردم و اشک مى ریختم.
اون مرد خم شد و گفت: دخترم چرا به خونه ات نمى رى این جورى بچه هات از سرما مریض مى شن.
چیزى نگفتم. پرسید: تنها هستى یا شوهر دارى؟
اشکهام ریخت. گفتم: شوهرم مرده. من و بچه هام دیگه جایى رو براى رفتن و موندن نداریم. مى خوام امشب مهمون اباالفضل باشم.
مرد لحن مهربونى داشت، دستشو زیر پتوى امید برد و اونو بغل کرد همین که خواستم جلوشو بگیرم، دستش رو به طرف دراز کرد و گفت: بلند شو بچه ات رو بردار دنبال من بیا.
توى این شهر یاد گرفته بودم که نباید به هر کسى اعتماد کنم ولى نمى دونم چرا بهش اعتماد کردم. آرزو رو بغل کردم و دنبالش راه افتادم. شاید براى این که دیگه جایى رو نداشتم اگه اونشب بیرون مى خوابیدم، حتما" بچه هام مریض مى شدند و پولى هم براى درمان اونها نداشتم. چند تا کوچه که رفتیم مرد جلوى یه در بزرگ ایستاد، کلید انداخت و در رو باز کرد.
گفت: بیا تو.
وارد یک حیاط بسیار بزرگ شدیم که پر از دار و درخت بود و همه در خواب زمستونى بودند. برگها زیر پاهامون خش خش مى کرد. اون مى رفت و من به دنبالش. ساختمون بزرگى که وسط حیاط ساخته شده بود، خودنمایى مى کرد. مرد در سالن رو باز کرد، گرماى مطبوعى به صورتم خورد.
گفت: بیا تو، و امید رو روى یک مبل دراز کرد. رفت و چند تا پتو آورد و گفت: خودتونو گرم کنید. با خوشحالى بچه ها را خوابوندم و پتو رو روشون انداختم یه پتو هم دور خودم کشیدم. با خودم فکر مى کردم که آیا با چه کسى زندگى مى کنه؟ مرد با یک سینى که دوتا چایى داغ که عطر خاصى داشت برگشت و گفت: بخور تا گرم بشى و دوباره به آشپزخونه رفت. نمى دونم چرا، ولى ازش نمى ترسیدم.
مرد برگشت و یک ظرف غذا جلو ام گذاشت و گفت: بخور.
چایى رو که خوردم حسابى گرم شده بودم. همین که خواستم غذا بخورم چشمم به امید و آرزو افتاد طفلکى ها با شکم گرسنه خوابیده بودند. مرد انگار که از نگاهم پى به افکارم مى برد گفت: بخور براى بچه هاتم هست.
یه کمى غذا خوردم، مرد به اتاقش رفت و به من گفت: راحت باش و من هم همون جا کنار بچه ها دراز کشیدم. این قدر خسته و پریشون بودم که نفهمیدم کى خوابم برد. نمى دونم چرا ولى با اطمینان کامل اون جا کنار بچه هام دراز کشیدم و بدون هیچ تفکرى خوابیدم.
صبح که چشمهام رو باز کردم، امید و آرزو رو کنارم ندیدم نگران شدم، با عجله بلند شدم، یه لحظه نمى دونستم کجا هستم. به طرف حیاط دویدم قلبم داشت از حرکت مى ایستاد. نزدیک در که رسیدم، دیدم اون مرد با بچه هام وسط حیاط مشغول بازى هستند. بچه ها بى توجه به من، انگار سالهاست که اون مرد رو مى شناسند. در رو باز کردم، بچه ها رو به داخل آورد و گفت: خب حالا همه مون بریم چایى بخوریم. به دنبالشون رفتم یه آشپزخونه بزرگ با تمام امکانات، اونها قبلا" صبحانه خورده بودند من هم همراه اونا چایى و صبحانه ام رو خوردم.
رو به اون مرد کردم و گفتم: نمى دونم که زحمت شما رو چه طورى باید جبران کنم. پولى ندارم که در جواب محبتتون بهتون بدم. دیگه اگه اجازه بدین زحمتو کم مى کنم.
گفت: چه زحمتى شما که گفتید جایى براى زندگى ندارید؟
گفتم: بله ولى خوب بالاخره باید یه فکرى بکنم، باید یه جایى رو پیدا کنم.
کمى فکرد کرد و گفت: ببینید من توى این خونه بزرگ تنها زندگى مى کنم و هیچ کسى رو هم ندارم. دیشب از تنهایى دست به دامان حضرت شده بودم که اون جا با شما مواجه شدم و من این کار رو به فال نیک مى گیرم، خدا شما و بچه هاتونو براى تنهایى من فرستاده. من کسى رو ندارم که آشپزى کنه خونه من همیشه یه چیز رو کم داشت وجود یه زن که با وجود خودش، این جا رو برام مثل یه بهشت کنه.

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#14
اخمهام تو هم رفت که یعنى چه؟ منظورش رو نمى فهمیدم.
مرد گفت: البته سوء تفاهم نشه شما جاى خواهر من. پس بیا و همین جا بمون من براى بچه هات برادرى مى کنم و تو هم مثل یه خواهر این جا پیش من بمون.
حرفهاش به دلم نشست.
گفت: اسم من رضاست همه به من مى گن حاج رضا، شما هر چى دوست دارین صدام کنین. شما خودتونو معرفى نمى کنید؟
گفتم: من الهه هستم، پسرم امید و دخترم آرزو و از زندگیم نپرسید که خیلى پرفراز و نشیب و سخت بوده.
کم کم جریان صاحب خونه رو که ما رو بیرون کرده بود براش تعریف کردم و حاج رضا که از عصبانیت رگهاى گردنش متورم شده بود اونو تف و لعنت مى کرد. بالاخره قبول کردم اون جا بمونم.
بهش گفتم: اون خونه هاى توى حیاط مال کیه؟
گفت: چند سال پیش سرایدار داشته و اون جا مال اون بوده.
ازش خواستم که بذاره من و بچه هام اون جا زندگى کنیم و اون که یه جورایى به اخلاقم وارد شده بود قبول کرد. به زودى خونه جدید برام مثل خونه خودم شده بود، بچه ها دائم با حاج رضا بودند و من مشغول کارهاى خونه و آشپزى. وقتى که حاج رضا به خونه مى اومد احساس مى کردم که چه قدر خوشحاله و از زندگیش لذت مى بره.
یه روز ازش پرسیدم: حاج رضا چرا ازدواج نکردید؟
ساکت شد و غم بزرگى توى نگاهش موج زد.
گفت: ازدواج کردم ولى از اون خیرى ندیدم. با یه دختر خوشگل و زیبا. و من که یکى یکدونه پدرم بودم دست روى هر کسى مى ذاشتم زود جواب مى دادند. اما من اونو پسندیده بودم و با هم ازدواج کردیم. یک سال از زندگیمون نگذشته بود که عشق به فرنگ رفتن گرفته بودش. چند بار به من گفت بیا با هم بریم ولى من دوست نداشتم به فرنگ برم. به خاطر همین، یه روز بى خبر منو گذاشت و رفت و بعد هم طلاقنامه اش را برام فرستاد. یه مدت مریض شده بودم و توى بستر افتاده بودم. از همون زمان تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت ازدواج نکنم. تو چى، تو چرا تنهایى اونم با این دو تا بچه؟
سرگذشت اون هم مثل من بود با کمى تفاوت. همان طور که تعریف مى کردم، گریه مى کردم و اون منو دلدارى مى داد که خداوند آدم هاى صبور رو دوست داره. غصه نخور حتما" مصلحت این طورى بوده.
روز اول مهر بود و بچه هام به مدرسه مى رفتند. حاج رضا که بچه هام دایى رضا صداش مى کردند اونا رو به بازار برده بود و هر چیزى لازم داشتن براشون خریده بود و امروز که روز اول مدرسه بود هر دو با هم اونا رو به مدرسه بردیم. از بزرگ شدن آنها لذت مى بردم و همه رو مدیون حاج رضا بودم که در حق اونا پدرى و براى من برادرى رو تموم کرده بود. خونه حاج رضا دیگه اون خونه ساکت و بى صدا نبود. باغش غم گرفته نبود، همه جا پر بود از گل و زیبایى، یه تاب و یه سرسره توى حیاط براى بچه ها درست کرده بود و این قدر بچه هام دوروبرش رو پر کرده بودند که گذشت زمان رو حس نمى کرد. امید همیشه با حاج رضا مى خوابید و من و آرزو هم توى خونه خودمون مى خوابیدیم. هشت سالشون شده بود که کم کم سؤال هاشون شروع شده بود، مى پرسیدند مامان، بابا کجاست؟ و این سؤال منو کلافه مى کرد.
به حاج رضا گفتم: نمى دونم چى جوابشون بدم.
گفت: هیچى از راستگویى بهتر نیست الهه. راستشو بهشون بگى بهتره.
تا جایى که مى تونستند درک کنند براشون گفتم. طفلکى ها دیگه نمى پرسیدند بابا کجاست فقط گاهى اوقات عکسش رو برمى داشتند و مى بوسیدن و مى ذاشتند سرجاش. بچه ها بزرگ و جوان مى شدند و در کنار اونا من پیرتر. همیشه به خاطر لطف و مرحمت الهى خدا رو شکر مى کردم. حاج رضا نعمتى بود که خدا در خونه ابوالفضل به من داده بود و من باید شکر گزارش مى بودم. بچه ها بزرگ شده بودند. اون سال هردوشون دیپلم مى گرفتند. امید وقتى از در مى اومد همیشه منو یاد پیمان مى انداخت. عشقى که فقط یک سال و نیم دوام آورد و برعکس آرزو درست مثل جوانى خودم شده بود. بچه ها این قدر دایى رضا رو دوست داشتند که اگه یه لحظه اونو نمى دیدند انگار دنیا براشون زندان مى شد. حاج رضا بارها گفته بود با اومدن ما به اون خونه تازه معنى زندگى رو فهمیده انگار بقیه سالها رو در خواب به سر مى برده. حاج رضا خیلى پیر شده بود به طورى که بدون کمک من و بچه ها نمى تونست راه بره.
یه روز همین که خواستم بلندش کنم چشمهاش سیاهى رفت و به زمین افتاد. امید رو صدا کردم و با هم اونو به بیمارستان بردیم. خیلى نگران بودم اون تنها تکیه گاه من و بچه هام بود، براى بچه هام جاى پدر نداشته شون رو پر کرده بود. دکتر اونو بسترى کرد. امید امتحان داشت از اون خواستم که به خونه بره و من پیشش موندم. کنار تختش نشسته بودم و به صورت پیر و پر چروکش نگاه مى کردم که واقعا" مردانگى رو کامل کرده بود. از ته دل براش آرزوى سلامتى و طول عمر کردم. تشنه ام بود بلند شدم برم و یه لیوان آب بخورم. توى سالن شلوغ بود همین طور که مى رفتم، یه مرد تنه محکمى بهم زد طورى که شانه ام به درد اومده بود. برگشتم تا یه چیزى بهش بگم اونم برگشت و گفت: ببخشید.
ولى زبونم توى دهنم نمى چرخید و اون که چشماش رو به من دوخته بود کسى نبود جز پیمان بى وفا. زود صورتمو برگردوندم و به راهم ادامه دادم و در حالى که حواسم به پشت سرم بود انگار اونو نمى شناختم. رفتم یه لیوان آب خوردم و برگشتم وقتى مى خواستم توى اتاق حاج رضا برم، پیمان رو دیدم که اون طرف تر وایستاده و نگاه مى کنه ببینه من کجا مى رم. وانمود کردم که انو ندیدم، رفتم و کنار تخت حاج رضا نشستم. دوباره بدبختى هام یادم اومده بود. آتیش نفرت از پیمان توى وجودم شعله ور شده بود. حاج رضا چشمهاش رو باز کرد و گفت: الهه این جا چه کار مى کنى بچه ها کجان؟
گفتم: امید امتحان داشت و رفته.
گفت: پاشو برو خونه اونا تنهان، من بهترم پاشو، دوست ندارم اونا تنها باشند.
در عجب بودم از مهربانى این مرد، بلند شدم تختش رو مرتب کردم و بیرون اومدم. توى محوطه بیمارستان که رسیدم، احساس کردم یکى داره دنبالم میاد.
همین که در ماشین رو باز کردم، صدایى از پشت سرم اومد: الهه، الهه با توأم.
رومو برگردوندم پیمان رو دیدم. با خونسردى کامل گفتم: بله چیکار دارى؟
گفت: خوب پس درست گفتند که تو با یه پیر مرد ازدواج کردى.
دلم مى خواست جگرش رو مى سوزوندم، گفتم: آره. مگه چشه؟ یه موى گندیده اش به صدتا مثل تو مى ارزه برو گم شو.
گفت: الهه ثروتش بیشتر بود نه؟ چون تو همیشه تشنه ثروت بودى، واسه همین رفتى و زن این مردک شدى نتونستى صبر کنى؟
گفتم: آره پولش از تو بیشتر بود چى مى خواى از جونم.
توى ماشین نشستم و با سرعت راه افتادم. دور که شدم یه کنارى وایستادم سرمو رو فرمون گذاشتم و با هاى هاى بلند گریه کردم. به خونه که رفتم بچه ها با دیدن قیافه عبوس و ناراحتم فکر کردند دایى رضا طوریش شده. بهشون اطمینان دادم که دایى رضا بهتر بوده و دلیل ناراحتی من خستگى منه. روى مبل نشسته بودم ولى تنها حواسم پیش پیمان و حرفهاش بود که چه طور منو تنها گذاشت و رفت. چه طور پول و ثروت مادرش رو به من ترجیح داد، به مادرش اجازه داد تا اون رفتار رو با من بکنه و حالا دیدن من کنار حاج رضا رو نمى تونست تحمل کنه. دوست داشتم از حسادت بمیره. از یه طرف به خاطر بچه هام ناراحت بودم. حالا که فهمیده من توى تهران زندگى مى کنم، اگه بفهمه اینها بچه هاى اون هستند حتما" اونا رو ازم مى گیره. خدایا چرا هر وقت صحبت از پیمان مى شه دردسرهاى منم شروع مى شه. همه اش به فکر یه راه فرار بودم تا خودمو از باتلاقى که توش گیر افتاده بودم نجات بدم.
شب رو با هر بدبختى پشت سر گذاشتم. صبح زود به بیمارستان زنگ زدم حاج رضا مرخص شده بود. امید مى خواست بره و حاج رضا رو بیاره ولى بهش گفتم من خودم مى رم تا اون به درسهاش برسه. سوار ماشین شدم و راه افتادم. جلوى بیمارستان که رسیدم، پیاده شدم همین که خواستم داخل محوطه بیمارستان بشم، صداى پیمان رو شنیدم که گفت: الهه با توأم مى خوام باهات صحبت کنم.
با عصبانیت به عقب برگشتم و گفتم: برو گم شو دست از سرم بردار اینو مى فهمى یا نه؟ من یه زن شوهر دارم مزاحمم نشو برو و با خانم فرنگیت خوش باش، و به سرعت به طرف سالن رفتم.
حاج رضا آماده شده بود، کمکش کردم تا بلند شه و با هم بیرون اومدیم اونو توى ماشین نشوندم و با سرعت راه افتادم.
حاج رضا گفت: الهه یواشتر چه خبره؟
از جایى که نمى تونستم چیزى رو ازش پنهون کنم، گفتم: حاج رضا یه مشکل برام پیش اومده یه مشکل بزرگ، نمى دونم چیکار کنم.
حاج رضا پرسید: چى شده براى بچه ها اتفاقى افتاده؟
گفتم: نه مى دونى تو بیمارستان پیمان رو دیدم. باهام صحبت کرد، مى ترسم حاج رضا، مى ترسم خونمون رو پیدا کنه. مطمئنم اگه امید رو ببینه در همون نگاه اول مى فهمه کا اون پسرشه. نمى دونم چیکار کنم دوباره بدبختى هام شروع شده.
حاج رضا سکوت کرد و تا خونه چیزى نگفت. بچه ها با دیدن دایى رضا به طرفش دویدند و اون رو به خونه بردند. بچه ها از فرط علاقه اى که به حاج رضا داشتند مثل پروانه دورش مى چرخیدند.
من از رفت و آمدشون به بیرون مى ترسیدم، وقتى بچه هام کوچیک بودند، حاج رضا با کلى پارتى بازى و پول زیادى که خرج کرده بود تونست براى بچه هام شناسنامه بگیره به اسم پدر واقعى شون. حاج رضا از دلشوره هایى که دائم داشتم به ترس من از پیمان پى برده بود. تا این که بالاخره بعد از شش ماه از اون دیدار لعنتى به کمک حاج رضا تونستم بچه ها رو توى یه کالج در ایتالیا ثبت نام کنم. روزى که قرار بود برن انگار یه بار دیگه یتیم شده بودم هر چى سعى کردم جلوى اونا گریه نکنم، نمى تونستم. دستهام رو دور گردنشون انداختم و صورتهاشون رو غرق بوسه کردم ازشون خواستم تا همیشه مواظب هم باشند و هیچ وقت همدیگر رو تنها نذارن. با بلند شدن هواپیما از زمین، یاد روزى افتادم که پیمان رفت و منو تنها گذاشت و حالا هم این پیمان بود که نعمت با هم بودن رو از من مى گرفت باز هم پیمان بود که خونه خوشبختى هام رو خراب کرد. به خاطر اون از همه گذشتم و خودمو از دیدن مادرم محروم کردم. از روزى که از شهرمون به تهرون اومده بودم بیست سال مى گذشت و حسرت مى کشیدم کاش یک بار دیگه فقط یک بار سر مزار پدرم برم و ازش حلالیت بطلبم. نمى دونستم که آیا مادرم زنده است یا مرده؟ روزهاى اول خیلى بهم سخت مى گذشت. اصلا" دورى بچه هام رو نمى تونستم تحمل کنم.
حاج رضا مى خواست که من هم با بچه ها برم ولى دیدم که انصاف نیست این پیر مرد مریض رو تنها بذارم. اون حالا به کمک احتیاج داشت. یه روز که براى رفع کسالت از خونه بیرون رفتم نمى دونم چه طورى شد که سر از خیابونى در آوردم که خونه پیمان اون جا بود. دوباره همون صحنه اى که با بچه هام از اون خونه رونده مى شدم، پیش چشمهام مجسم شد. جلو خونه شلوغ بود، کنجکاو شدم جلوتر رفتم، دیدم در خونه شون پارچه سیاهى زدند و اسم اون پیر زن احمق رو روى پارچه نوشتند. از این قضیه خیلى احساس خوشحالى مى کردم. رفتم و یه کنارى وایستادم. چند تا زن با هم صحبت مى کردند یکى شون مى گفت: پیر زن بیچاره، با اون همه ثروت دیدى عاقبتش چى شد توى خونه به این بزرگى باید این عاقبتش باشه؟
اون یکى مى گفت: واى هیچى نگو من و شوهرم وقتى وارد خونه اش شدیم، جنازه اش روى تختش کرم کرده بود. با این که پسرش توى ایران زندگى مى کنه، ولى اصلا" دور و بر مادرش نمى آد، چند وقت پیش دعواشون شده بود سر و صداشون محله رو برداشته بود. مى گن به خاطر یه زن، پسره مادرشو تنها گذاشته و رفته. بعد از مدتى که برگشته مى بینه مادرش روى تختش مرده و بدنش کرمو شده.
نفرین من کار خودشو کرده بود. به راه افتادم توى راه کنجکاو شده بودم که دعواى اونا چه ربطى به من داشته، به خودم گفتم: به من چه، اصلا" ولش کن برن به جهنم همه شون.
سه ماه بود که بچه هاى عزیزم از من دور شده بودند و حال حاج رضا روز به روز بدتر مى شد. دیگه از جاش نمى تونست بلند بشه. حتى نمى تونست روى تختش بشینه. سعى داشتم تا مى تونم محبت هایى که در حق من و بچه هام کرده بود با پرستارى از اون جبران کنم.
یه روز به من گفت به بچه ها زنگ بزن مى خوام باهاشون صحبت کنم. زنگ زدم و اون با هر دوتاشون صحبت کرد، صحبت که چه عرض کنم بیشتر خداحافظى بود، بچه هام گریه مى کردند خدا مى دونه که چه قدر اونو دوست داشتند. یک هفته بعد حاج رضاى مهربون از دنیا رفت. روزى که آمبولانس براى بردنش اومده بود، هیچ وقت یادم نمى ره صورت نورانى و مهربونش رو فراموش نمى کنم. قبل از مرگ بارها و بارها از من تشکر کرد به خاطر این که باقى مونده عمرشو در خوشى و شادى گذرونده بود. وقتى رفت شادى هم از اون خونه رفت. همسایه ها همه براى مراسم تشییع و تعزیه اومده بودند، سعى کردم مراسم در شأن حاج رضا باشه. اگه بچه هام مى فهمیدند حتما" به ایران مى اومدند.

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#15
یه مجلس با شکوه برگزار کردم، عکسشو توى هال گذاشته بودم و چشم ازش برنمى داشتم. توى دلم مى گفتم حاج رضا، خدا رحمتت کنه، الهى اگه یه ذره جا توى بهشت هست مال تو باشه. خلاصه حاج رضا رفت و من توى اون خونه بزرگ تنها موندم. ده روز بعد از مرگ حاج رضا وکیلش به خونه اومد با خودم گفتم حتما" اومده منو از این جا بیرون کنه. ولى در کمال ناباورى دیدم که مدتها قبل تمام مال و اموالش رو به من و بچه هام بخشیده. در حیرت مونده بودم از تفاوت انسان ها. چه قدر با هم فرق مى کنند. وقتى به بچه هام گفتم که حاج رضا به رحمت خدا رفته خدا مى دونه چه قدر گریه کردند ولى نمى تونستند برگردند.
به من گفتند: مادر بیا پیش ما، اون جا تنها نمونى.
گفتم: باشه حالا فکرهام رو بکنم.
پنج شنبه بود، ماشین رو بیرون آوردم و راه افتادم، مى خواستم سر قبر حاج رضا برم. سر راه وایستادم یه دسته گل رز خریدم همین که در ماشین رو باز کردم تا گل ها رو بذارم یکى از پشت سر به من گفت: مثل اینکه هنوز گل رز دوست دارى.
برگشتم، پیمان بود. هیچى نگفتم. مى خواستم توى ماشین بشینم که بدون تعارف در ماشینو باز کرد و روى صندلى جلو ماشین نشست.
بهش گفتم: برو پایین! برو پایین!
گفت: الهه تو رو خدا بذار باهات حرف بزنم من که مى دونم اون شوهر تو نبوده خواهش مى کنم بذار حرفهام رو بزنم بعد هم مى رم.
نباید به حرفهاش گوش مى دادم ولى کنجکاو شدم و گفتم: خوب بگو مى شنوم.
گفت: الهه تو در مورد من اشتباه مى کنى.
گفتم: یعنى در مورد نامردى هات، نه اشتباه نمى کنم، اطمینان دارم. یادته با من چیکار کردى منو تنها گذاشتى و رفتى تقصیر من بود که گول اون حرف ها و قسم هاتو خوردم. مى دونى بعد از رفتن تو به من چه گذشت؟ تو رفتى و خوش بودى غافل از این که من، یه دختر احمق که به خاطر تو پشت پا به همه چیزش زده کجا زندگى مى کنه... در مورد کى اشتباه مى کنم؟ حالا چى دارى که بگى، بعد از این همه سال چى رو مى خواى برام توضیح بدى؟
گفت: یه لحظه گوش کن، وقتى من و مادرم از ایران رفتیم تصمیم گرفتم هر طور شده مدرکمو بگیرم و به ایران برگردم تا بتونم یه زندگى خوب داشته باشیم، ولى مادرم اون جا گیر داده بود با دختر دائى خودش که ازدواج کنم. وقتى دیدم هیچ راه فرارى نیست حقیقت رو به مادرم گفتم و گفتم که من ازدواج کردم و تو همسر من هستى. به حدى عصبانى شده بود که منو از خونه بیرون کرد بدون هیچ پولى، شبها توى پارک ها مى خوابیدم و روزها توى خیابون ها علاف مى گشتم. کم کم گشتم و یه کارى براى خودم پیدا کردم و مشغول به کار شدم و درس خوندن رو ول کردم. راستش پولى براى زنگ زدن به تو هم نداشتم مثل یه سگ جون مى کندم و آخر شب این قدر بهم پول نمى دادند که حتى شکممو سیر کنم. اون مادر سنگدل و بى رحم براى بازگردوندن من هیچ سعى نکرد. نزدیک اومدنش به ایران اومد و منو از توى اون رستوران برد و گفت با تو تلفنى صحبت کرده و تو مفصلا" همه چیز رو براش توضیح دادى. از این که بالاخره قبول کرده بود خوشحال شده بودم دوباره توى دانشگاه ثبت نام کردم. مادرم وقت اومدن به ایران کلى برات سوغاتى خریده بود و به من قول داد که با تو رفتار خوبى داشته باشه و به من گفت تمام این کارها رو به خاطر من مى کنه. اون به ایران اومد و من مشغول درس خوندن شدم.
هر وقت با خونه تماس مى گرفتم و سراغ تو رو مى گرفتم یا خواب بودى و یا نبودى، آخرش یه روز مادر بهم گفت تو تصمیم گرفتى از من جدا بشى، گفت دیگه نمى تونى با من زندگى کنى یعنى نمى تونى منتظر من بمونى و خلاصه این که یه روز از خونه گذاشتى و رفتى. به همراه یه مرد که مادرم بعدها فهمیده تو با اون ازدواج کردى. این حرف ها دیوونه ام کرده بود فکر این که عشقت به من این قدر گذرا بوده عذابم مى داد.
مادرم گفت: پسرم من به خاطر تو اون دختره رو پذیرفتم ولى دیدى که اون با ما چیکار کرد به همه چیز پشت پا زد و رفت.
تو که نبودى پس چیکار دارى؟ ببین پیمان! من تمام لحظه هاى خوش زندگیم رو توى این خونه سر کردم با اون مرد ـ حاج رضا ـ به اندازه چشمهام دوستش داشتم و زندگى خودم رو مدیون اون مى دونم.
گفت: خوب حالا که مرده و تموم شده، دیگه این حرف ها رو نزن.
گفتم: نه تموم نشده پیمان! من ازش دوتا بچه دارم.
چشمهاش از تعجب گرد شده بود. گفت: چى؟
گفتم: دو تا بچه دارم پیمان. یک دختر و یک پسر فهمیدى؟ من نمى تونم از بچه هام دل بکنم تو اگه قصد دارى دوباره با من ازدواج کنى باید اونا رو بپذیرى و براشون از پدرشون هم مهربون تر باشى.
گفت: کجان این دوتا؟
گفتم: فعلا" در خارج مشغول تحصیل اند. حالا برو فکرهاتو بکن ببین مى تونى با من و بچه هام زندگى کنى یا نه؟
پیمان که حیرت زده شده بود بلند شد و انگار که راه برگشت رو بلد نبود. مى خواستم میزان عشقش رو به خودم بسنجم. اون رفت و در رو بست در حالى که من یک فرصت دیگه بهش داده بودم. یک هفته از این اتفاق گذشت که دوباره گل فرستادن هاش شروع شد. فهمیدم که تصمیم خودشو گرفته و قصد داره با من و بچه هام زندگى کنه. نمى دونم چرا، ولى دوباره اون خاطره ها، یاد روزهاى خوشى و جوانى که با هم بودیم زنده شده بود. با رفت و آمدهاش و گل فرستادن هاش دوباره منو به خودش علاقمند کرده بود. بیشتر به خاطر بچه هام باهاش راه مى اومدم آخه تا آخر عمر که نمى تونستم ازش پنهونشون کنم. ولى یاد بدبختى هایى که کشیده بودم و این که چه طورى به بچه هام بگم که بعد از این همه سال حالا برگشته، آزارم مى داد.
دیگه نمى تونستم دوباره بهش اعتماد کنم، مى ترسیدم همین که بچه هام بهش احساس وابستگى کنند دوباره ما رو تنها بگذاره و باز توى غبار زمونه گم بشه. دوست نداشتم دوباره با انتخاب غلط من، بچه هام صدمه ببینند، هر چند که اونم دستخوش نقشه هاى پلید مادرش شده بود. به خاطر همین به این جا اومدم. به این جا که همه، آخر دنیا مى گفتنش و مى آن تا روزهاى آخر عمرشونو در خلوت به سر ببرند. اومدم این جا تا تو تنهایى فکر کنم. از بچه هام خواستم تا مدرک تخصصى شون رو نگرفتند همون جا بمونند. دوبار به ایران اومدن و برگشتند، توى این چند روزى که ایران بودند دائم فکر رو به رو شدنشون با پیمان عذابم مى داد.
حالا تو بگو سعیده جون چه طور مى تونم اونو ببخشم؟ کسى رو که خونواده و عمر و جوانیم رو گرفت. کسى رو که نگذاشت لذت زندگى کردن رو بچشم و حالا متأسفانه فهمیده که من اینجا هستم. از کجا فهمیده، نمى دونم.
گفتم: آها پس اون دسته گل و کارتى که نوشته بود از طرف کسى که همیشه به یاد توست، کار پیمان بود. اون روز که اون قدر گریه مى کرد، حدس زدم که الهه هنوز پیمان رو دوست داره ولى سختى روزگار اونو مثل سنگ کرده.
الهه گفت: هفته دیگه عزیزانم برمى گردند. هر دوشون مهندس شدند. حالا دیگه احتیاجى به من ندارند، مى خوام به خونه ام برگردم. نمى خوام اونا منو این جا ببینند.
روزى که خانم فکورى مى خواست آسایشگاه رو ترک کنه باهاش رفتم. خونه همون طور که تعریف کرده بود بزرگ بود و با صفا. خونه رو با هم براى اومدن بچه هاش آماده کردیم.
گفتم: الهه جون آخرش تصمیمتو گرفتى؟
گفت: اگه بچه هام حرفى نداشته باشند، منم حرفى ندارم دیگه نمى تونم تنهایى رو تحمل کنم.
روز آمدن بچه هاش رفتیم فرودگاه. هواپیما که نشست و مسافرها کم کم پیاده مى شدند، الهه اشاره کرد اوناهاشن. با عکسى که از پیمان دیده بودم واقعا" حیرت کرده بودم، اون واقعا" شکل پدرش بود. الهه منو به بچه هاش معرفى کرد. به خونه رفتیم بچه ها احساس کرده بودند که مادرشون فرق کرده. از الهه خواهش کردم بذاره تا من باهاشون صحبت کنم.
بهشون گفتم: راستش من خیلى وقت نیست با مادرتون آشنا شدم زن بسیار خوبیه، کمتر مادرى مثل اون مى تونید، پیدا کنید اون احساس تنهایى مى کنه.
آرزو خنده اى کرد و گفت: نکنه مامان مى خواد ازدواج کنه.
زود گفتم: چرا که نه؟!
امید که همین طور منو نگاه مى کرد گفت: مى فهمید خانم دارید چى مى گید؟
گفتم: راستش چه طورى بهتون بگم، هیچ وقت مادرتون براتون گفته که چه طورى از پدرتون جدا شده و شماها رو به تنهایى بزرگ کرده؟
امید گفت: مادر هیچ وقت از گذشته حرف نمى زد و ما هم چون ناراحت مى شد هیچ وقت ازش نمى پرسیدیم.
نوشته هام رو به اونا دادم و گفتم: اینها سرگذشت مادرتونه. بهتون توصیه مى کنم حتما" در اولین فرصت اونا رو بخونید. بعدا" میام و اونا رو مى گیرم. باهاشون خداحافظى کردم و بیرون اومدم.
الهه بیرون روى صندلى نشسته بود. نگاه پرسشگرى به من انداخت، دلم براش مى سوخت موهاش سفید شده بود، دیگه از الهه جوون و شاداب خبرى نبود، گرد پیرى وجودش رو گرفته بود، مى دونستم که پیمان رو دوست داره با تمام سختى هایى که به خاطر اون کشیده.
مدتى بعد دوباره به اون جا اومدم بچه هاش با شنیدن صداى من بیرون اومدند.
سلام کردم و گفتم: نوشته ها رو خوندید؟
سرشون رو پایین انداختند و گفتند: آره. طفلک مادرمون هیچ وقت نذاشت ما توى زندگى کمبودى داشته باشیم.
گفتم: خوب جالا پدرتون رو مى بخشید؟
امید گفت: به خاطر خوشحالى مادرم هر کارى بگید مى کنم.
گفتم: اونا هنوز زن و شوهرند و همدیگر رو دوست دارند، بعد از این همه سال دورى حالا دوباره همو دیدن.
شماره پیمان رو از الهه گرفتم و بهش زنگ زدم و گفتم: الهه خانوم به خونه شون برگشتند. بچه هاشون هم از خارج اومدند و مى خوان با شما آشنا بشن.
طولى نکشید زنگ در به صدا درآمد در رو باز کردم خودش بود.
گفتم: بفرمایید؟
گفت: شما؟
گفتم: دوست الهه جون هستم بفرمایید.
باز هم همون گل همیشگى تو دستاش بود. روى ایوون که رسید، الهه اومد بیرون. هر دو از دیدن هم خوشحال شده بودند و من شاهد شکفتن عشقى بودم که سالها قبل خشکیده بود و حالا دوباره نسیم بهار اونو جوون کرده بود. پیمان و الهه رفتند تو، من هم به دنبالشون رفتم.
بچه ها رو صدا کردم: آرزو، آقا امید.
و هر دو در کنار هم از پله ها اومدند پایین. متوجه پیمان شدم، خشکش زده بود انگار که جوونى خودش و الهه رو مى دید.
الهه که متوجه پیمان شده بود، گفت: بچه هاى عزیزم که از جونم بیشتر دوست شون دارم، امید و آرزوى محتشم هستند.
با گفتن محتشم، انگار پیمان تازه از خواب بیدار شده باشه، گفت: پس حدسم درست بود اون شوهرت نبود.
الهه گفت: عشق اول و آخر من تو بودى وقتى تو رفتى سه ماهه حامله بودم اینها بچه هاى تواند.
بچه ها پدرشونو تو بغل گرفتند و هر سه با هم و توى دستان و بغل پدر گریستند. من و الهه که نمى تونستیم جلوى خودمونو بگیریم. همان طور اشک مى ریختیم به وصال پدر و فرزندانى که سالها همدیگر رو ندیده بودند. پیمان از بچه ها جدا شد و پیش الهه آمد و در حالى که دستهاى الهه را توى دستاش گرفته بود گفت: الهه منو ببخش. الهه باور کن که من عشقمو فراموش نکردم، فقط اونو گم کرده بودم.
و اون روز من شاهد شادى دو عزیزى بودم که سالها از هم دور بودند و حالا پس از سالها دوباره به هم رسیده بودند. روزى شاد شاد.
بیرون اومدم و آرزو کردم که همیشه خونه شون پر از شادى باشه. وقت بیرون آمدن، برگشتم و به پشت سر نگاه کردم اون چهار نفر مثل یه خانواده واقعى براى بدرقه من بیرون اومده بودند، الهه از من تشکر کرد و این راحتى خیال رو مدیون من بود.
بهش گفتم: الهه جون خوشحالم که زندگیت بالاخره از خزون در اومد.
همه شون مى خندیدن انگار سالها بود نخندیده بودند و حالا مى خواستند جبران کنند. ازشون جدا شدم در حالى که توى دلم براى همه شون شادى و موفقیت دائمى رو آرزو مى کردم.

پایان

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان مسافر کوچه های عاشقی sima 24 5,738 ۱۹-۰۱-۱۳۹۱, ۰۴:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sima