خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 8 رای - 2.88 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
فصل 1

دستی به صورتم که همیشه به تیغ التماس میکرد تا دوست ودشمن دانه های زود سپید شده را نبینند کشید و نگاه دزدانه ای به داماد جوانم که در واقع پسر خواهرم بود انداختم سپس پیشانی نازگل را بوسیدم و قطره اشکی که شاید درشتیش به حد یک مروارید میرسید را از گوشه بینی ام پاک کردم وگفتم :
امشب در این لباس سپید که لباس بختت است همچون فرشته ای می مانی که عهد و پیمانی رابر بالهایت می کشی بعد آهی کشیدم که بیشتر شبیه نفس عمیق بود وافزودم خوب گوش کن نازگل من !
خوب میدانی که کوره راهی از جاده عشق به من وغروب زندگی ام اجازه نمیدهد تا در چنین موقعیتی و چنین لحظاتی پای سفره عقد تو وامید بنشینم
میدانم که میدانی چرا امشب مادرت در...گریه نکن نازگل من ، میدانی که پدر وظیفه دارد امشب راز دلش را برای تو آشکار کند امید هم در کنار تو بزرگ شده و پا به پای تو دشواریهای کمبودها را در زندگی متحمل شدهامید هم مثل تو محتاج مادر بود اما به تفاوت اینکه مادر امید...
پدر از عمه جان برایم بگو همین طور پدر امید
بعد نازگل نگاهی به امید که سرش را پایین انداخته و نگاهش را به قران سفره عقد دوخته بود کرد وادامه داد امشب من وامید با هم پیمات عقد میبندیم پیمان عشق پیمان وفاداری پیمان صمیمیت امشب امید به زندگی من امید میبخشد. امید خوشبختی امید درست زیستن ، زیستن و گذشتن از پیچ وخمهای خیس که تنها با اشک دیدگان عاشقان خیس شده اند زیستن زیر سقفی که حتی دانه های خاک و گلش فریاد عشق بر زبان می رانند
حتی آبی که آن خاک را به گل تبدیل کرده از چشمه وفا سرچشمه گرفته زیستن در برابر رعد فقر توفان نداشتن گردباد تقدیر همان تقدیری که گاهی دستش بیرحم میشود ما در برابرش مقاومت میکنیم فقط با یک سلاح... عشق امید از روی صندلی بلند شد قران را برداشت و به سوی نازگل رفت ودست نازگل را طلب کرد سپس آن دست گرم که لحظه ای قبل بر گردن من حلقه شده بود را روی قران قرار داد وگفت : هر دوی ما می دانیم که مادر من پدر من در چه راهی...
امید نمیتوانست با بغض گلویش نبرد کند نازگل ادامه حرف امید را تشخیص داد وگفت قسم میخورم که هرگز راه مادرم را پیش نگیرم. قسم میخورم که هرگز اجازه ندهم به این چشمها نیز بگویند" بی حیا " داغ شدم سوختم مغز استخانم به خاکستر تبدیل شد بادی وزید اما نه گویی گردباد است کهاین خاکسترهای به جا مانده از عشق را دور جسم نحیفم میچرخاند و هر دانه از این خاکسترها خاطراتی را برایم زنده میکنند.
نگاهم دور اطاق چرخید حجله گل آرایی نازگل وامید، سفره عقد پهن بودماهی گلی دور از هر غصه ای بازی میکرد و دور سیب سرخ وبراق میچرخید گردوها و بادامهای طلایی عکس خود را در آیینه عقد میدیدند و به روی سکه های مبارک باد لبخند میزدند بوی اسپند می آمد نرگس وارد اطاق شد نگاهم به طرف او چرخید در حالیکه صلوات میفرستاد به سوی نازگل آمد.
آ ...آه چقدر نرگس پیر شده خمیده وتکیده موهای سپیدش را از فرق وسط به کنار شانه زده و یک دست به کمر ودست دیگر را به دور سر نازگل می چرخاند دخترم نازگل الهی سپید بخت بشوی مادر.بعد سری به علامت تاسف و توام با دلسوزی تکان داد و با دستی که تا لحظاتی پیش به کمر زده بود اشاره کرد تا نازگل سرش را خم کند و او با قد کوتاهش بتئاند لبهای باریک و چروکیده اش را به پیشانی نازگل برساند
صدای نرگس هم خسته بود او هم همراه من تمام این جاده و کوره راه را پیموده و حالا به تماشای غروب انتهایش خیره شده بود
دست در جیب شلوارم کردم و چند اسکناس پشت سبز بیرون کشیدم بگیر نرگس ! هر چند محبتهای تو با پول جبران نمیشود اما...
به سویم چرخید تنها یکی از اسکناسها را برداشت و گفت : دست شما هیشه برای من خیر و برکت داشته آقا من هیشه محتاج پدر بزرگوارتان وهمینطور حاج خانم بودم وهستم.
خواست از اطاق خارج شود گفتم بمان نرگس ایستاد ونگاهم کرد زیر چشمانش پر از چروک بود هر چروک نشانگر هزاران سختی هر چروگ یاد آور هزار خاطره تلخ پیرزن عمرش را در خانه پدری من سر کرده بود پیرزن عمری دراین منزل خدمت کرده بود او نه تنها من ، خواهر وبرادرم بلکه اید ونازگل را هم تربیت کرده بود نرگس جدا از دایه بودن دوست ورازدار خوبی هم بود.
بیا نرگس بیا روی این صندلی راحت کنار شومینه بنشین بیا که این پیپ تنها از خاطرات تلخ وشیرین باقی مانده بیا که هربار دود این توتونها از دهان من خارج میشود خاطره دیگری را زنده میکند بگیر نرگس میدانم که توهم دلت میخواهد آه جگرت را با همین دودها خارج کنی تاکسی متوجه ای آههای جگرسوز نشود .
نرگس کنارم نشست نازگل لباس عروسی اش را دور خودش روی زمین پهن کرد وسرش را روی زانویم قرار داد امید نیز سراپا گوش به لبهایم خیره شده بود.
اسفند ماه بود سال... کمی فکر کردم و گفتم نرگس چه سالی من از فرانسه برگشتم؟ نرگس با حافظه قوی که داشت فورا" پاسخ داد سال 1336 بود فرهاد خان ! بله خوب به یاد دارم آن روز در همین منزل چه غوغایی بود.
نرگس خنده بریده ای سر داد و رشته کلام را به خودم سپرد .
بله برفها آب میشدند وگلهای بهاری درمیان چمنها که مرغک شده بودند خودنماییمی کردند راننده پدر ومباشر مرا از فرودگاه تا منزل همراهی کردند چه روزی بود چه تشریفاتی چه میهمانی!هنوز صدای پدر در گوشم میپیچید .
((دکتر فرهاد بلاخره از فرانسه برگشت))
و صدای مادرم : ما همگی به فرهاد و اراده اش افتخار میکنیم و هیاهویی که که بین مدعوین برقرار بود و تبریکهای که چهره ام را بشاش تر و خندان تر می ساخت برادرم فرزاد حسادت میکرد.او نیز یک سال قبل از انگلیس برگشته
بود اما با دست خالی و زحماتی که برای خاله وشوهر خاله ام در انگلیس به جا گذاشته بود.
واما خواهرم...
اشکم سرازیر شد امید نگاهم کرد سرم را به زیر افکندم. طاقت دیدن چهره امید را نداشتم . دودی که از پیپ برمی خواست تنها می توانست اندکی چهره شرمزده مرا در برابر دیدگان او تار نشان بدهد .
تنها صدای سوخته شدن هیزم شومینه بود که به جنگ سکوت میرفت هیچ کس صحبت نمی کرد سوالی در کار نبود همه منتظر شنیدن بودند ای کاش لبهای من نیز مجبور نبودند این داستان..
آن روز خواهرم فریفته اولین کسی بود که ورودم را به منزل خوش آمد گفت . دستهایش دور گردنم آویخته شدند . اشکهایمان مهلت صحبت کردن را از لبها گرفته بودند .فریفته سر روی شانه ام گذاشت ومن موهای پریشانش را لا به لای انگشتهایم لمس کردم گاهی هر دو در چشم هم نگاه میکردیم و بعد فریفته صورتم را بوسه باران می کرد و می بوئید .خوب نگاهش کردم چه قدر شبیه خودم شده بودم گفتم چه قدر بزرگ شدهای فریفته ! عکسهایی که برایم فرستاده بودی هیچکدام...
میان حرفم زد زیر خنده وگفت از بس که لباسهای رنگ و وارنگ پوشیده ام وادا اطفار ریخته ام هیچکدام چهره واقعی ام را نشان نداده اند درسته؟فصل 1-1

به قد وبالایش نگاه کردم فقط چند سانتیمتر از من کوتاهتر بود . کفشهای پاشنه دارش را به کناری پرت کرد وخنده کنان گفت دوست ندارم یک وهشتاد بشوم این قد بلند فقط برازنده برادر عزیز خودم
حاج خانوم در حالی که سعی میکرد لبه های چادر از لای دندانهایش جدا نشود به سوی من دوید دستهایش را باز کرد و مرا در آغوش کشید .
گفتم حاج خانوم گریه برای قلب شما خوب نیست گفت الهی مادر به فدایت با آمدن تو قلب میخاهم چه کنم.پدر عصا زنان دستی به محاسن سپیدش کشید و من آغوش مادر را رها و به آغوش پدرم پناه بردم آه..دست نوازشگر یک پدر مهربان ، فداکار (( خوشحالم پدر که با دست پر برگشتم شما بلاخره به آرزوی چندین ساله خود رسیدید ))
مادر فورا" نرگس را صدا زد : اسپند دود کن نرگس به غلام هم بگو گوسفند را غربانی کند روشن کردن ریسه ها را فراموش نکن .
وارد ساختمان قدیمی شدیم درهای اندرونی باز شدند شیشه های رنگی کنار رفتند بوی گلاب آمد بوی عود بوی شب بو وبوی یاسهای بهاری که رقص کنان از لابلای پرده های توری که پشت درهای بلند چوب گردو آویخته شده بودند به میان می آمدند . الحق که خانه پدری قلب انسان است وبدون ان نفس کشیدن غیر ممکن میشود. چشم دور اطاقی که شاید حدود چهل یا پنجاعه متر میشد چرخاندم سر گوزنها و آهوها به ردیف روی دیوار خودنمایی میکرد اسلحه شکار پدر شمشیر پدربزرگم وبلاخره ببری که آخرین شکار پدر م بود این اطاق هیچ تغیری نکرده من حدود بیست سال از این اطاق دور بوده ام آن روز که این منزل را با تمام خاطرات کودکیم ترک میکردم فقط نه سال داشتم .
بیست سال گذشت ،بیست ونه سال از عمرم سپری شد حالا یک جراح قلب به منزل پدی ام برگشته ام.
نرگس با سینی که چندگیره نقره لیوانهای شربتش را حفظ میکردند روبرویم ایستاد و گفت فرهاد خان خوش آمدی تشنه هستی بفرما پسرم .
دلم میخواست ااطاقهای دیگر را ببینم از جمله اطاق خودم یک لیوان شربت برداشتم و قدم برداشتم از پنج دری گذشتم سمت راست سالن پذیرایی بود نرگس فورا" در را برایم باز کرد فقط سرم را داخل بردم همه چیز مرتب بود مثل قدیم.نسیم پرده های توری سپید را میرقصاند مبلهای سنگین که رویه ای از مخمل ایتالیائی داشتند چند عسلی را مابین خود حفظ میکردند تابلوهای نقاشی فرشهای ابریشمومجسمه هایی که یادگار پدربزرگم بود هیچیک از جای خود حرکت نکرده بودند به اطاقی که به عنوان سالن غذا خوری شناخته شده بود رفتم اطاقی با یک ایوان سرتاسری که به سمت باغ قرار راشت درها باز بودند پرده ها کنار کشیده شده و شمعدانهای ده شاخه نقره هریکشمعی را در خود حفظ میکردند.
هان میز غذا خوری با پایه های منبت کاری همان رومیزی گل ابریشم که از جنس تافته بود همان تابلوی شامآخر و لوسترهای چهل چراغ برای درخشیدن غذاهای رنگارنگ به سوی ایوان رفتم پر از شب بو وگیلاس های مجلسی نگاهم را به آخر باغ دوختم از لابلای برگهای سبز وخرم می توانستم حوض بزرگ را ببینم .همان جا که محل بازی من وبرادرم فرزاد بود دور حوض می چرخیدیم و قایقهای نفتکش خود را به جان م می انداختیم سر به سر ماهی گلی ها می گذاشتیم و گاهی آبهای حوض را توسط مشتهای کودکانه خود بر سر یکدیگر می پاشیدیم چه روزهایی بود چه شبهایی آن شبها که همه دور هم روی تخت کنار حوض مینشستیم تا نرگس و مادر بساط عصرانه یا شام را برقرار کنند .
بگذریم به اطاق خودم رفتم انگار بیست سال فقط بیست روز گذشته بود قد بلند وسن خودم را فراموش کردم لحظه ای خود را همان کودک نه ساله پنداشتم روی تختم پریدم کتابهایم را ورق زدم مشقهای شبم را نگاه کردم امضاء های معلم ریاضی نمره های بست ورقه های امتحان مداد رنگی های تراشیده که هر یک اندازه ای داشتند دفتر نقاشیم را ورق زدم چه خطهای نامرتبی این نهنگ را من کشیده بودم؟ چرا رنگش سیاه است چرا در آب دریا نیست؟چرا وچرا های دیگر که به مغزم فشارمیاوردند.
بعد ازظهر بود هوا گرم شده بود مادر هندوانه سرخی را قاچ کرده در ظرف کریستال چید نرگس ظرف چینی که نقش و نگارهای قدیمی داشت را پر از گوجه سبز وبادامهای سبز کرد و اطرافش را با خیارهای قلمی تزئین کرد بعد میان هر کدام یک شکوفه بهاری گذاشت .
فرهاد جان!
نگاهم را به سمت حاج خانم چرخاندم بله مادر.
در حالیکه شکر لابلای توت فرنگی های درشت وپاک می ریخت گفت: امشب به خاطر تو ترتیب یک مهمانی بزرگ را داده دلم می خواهد از قبل بدانی چه کسانی در این مهمانی دعوت دارند. خندیدم و یک دانه گوجه سبز را به نمک آغشته کردم در دهان گذاشتم میدانم مادر حاج دایی احمد ،حاج دایی محمود وعموهای محترم با خانواده های محترمشان.
حاج خانوم نگاه پرجذبه اش را که هنوز ابهت گذشته را حفظ میکرد به صورتم انداخت و گفت فاطمه و محبوبه هم می آیند.
اوه که اینطور دختر دایی های عزیزم که در واقع نور چشمی شما نیز هستند. فریفته با یک سبد گل زیبا که همه گلهای باغ خودمانبود وارد اطاق شدو یکراست جایی کنار من برای نشستن انتخاب کرد ، این گلها را چیدم برای فرهاد تا امشب به هرکدام که دلش خواست...
میان حرفش گفتم هرکدام که دلم خواست بدهم یا انتخاب کنم؟ حاج خانوم به جای فریفته جواب داد من که قبلا" در نامه ها برایت نوشته ام پسرم تو باید به یکی از دختردائی هایت...
فریفته گل را به دستم داد و نگذاشت صحبت مادر تمام شود گفت محبوبه، محبوبه خوشگل تر است اخلاقش هم بهتر از فاطمه است
مادر کاسه هفت رنگ پر از توت فرنگی را جلوی من گذاشت و گفت: فاطمه هم دختر نجیب وزیبایی است بگذار فرهاد جان خودش تصمیم بگیرد فاطمه ومحبوبه هر دو دخترهای برادر من هستند محبوبه همین امسال لیسانس مامایی گرفت و در بیمارستان باهر مشغول کار شد فاطمه که کوچکتر است یک سال دیکر باید درس بخواند تا فارغ التحصیل بشود.
غروب شده بود فریفته به اطاق خودش رفت تا لباس جشن بپوشد مادر مرتب دستور میداد و کارها را بررسی میکرد فرزاد که تازه از باشگاه آمده بود سلام و احوالپرسی نه چندان گرمی کرد و به قصد دوش گرفتن به حمام رفت .
آشپزها هر یک مشغول کاری بودند به دیگهای که روی اجاق بودند چشم دوختمیکی از کارگرها مرتب زغال های داغ را روی سینی هایی که به عنوان در دیگ انتخاب شده بودند میریخت دیگری مراقب بود تا آتش اجاق ها کم وزیاد نشود پدر مرتب در رفت وآمد بود تا میزهای شام را خدمتکارها مرتب بچینند این همه تشریفات فقط برای برگشتن من بود یا انتخاب همسر آینده ام؟
نمیدانم


03-07-2012, 09:40 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
فصل 2-1

میزها در باغ چیده ششدند ظرف های سالاد دیس های ژله وظرفهای شیرینی بشقابهای نقره در کنار قاشق وچنگالهای مخصوص خود هوا کاملا" تاریک شده بوداما باغ انقدر روشن بود که حتی تاریکی آسمان به خود اجازه نمیداد تا در منزل پدر خودنمایی کند میهمانها آمدند درهای باغ باز شدند اتومبیلها هریک به سمتی رفتند مادر به برادر بزرگش حاج محمود رفت چه عجب برادر یلدی از خواهرت کردی
این محبوبه بود کهاز اتومبیل پائین آمد دختر بزرگ حاچ محمود هنوز چهره کودکیش را می توانستم در آن صورت پوشیده تشخیص بدهم چادر مشکی به سرداشت تنها اندکی از صورتش نمایان بود به سمت من آمد وسلام کردم و فقط یک قدم برداشتم سرش را پایین اندخته و بی آنکه نگاهی به من بکند گفت : خوش آمدید فرهاد خان خوشحالم از اینکه به مملکت خودتان برگشتید.هنوز جوابی نداده بودم که فاطمه سر رسید او نیز مانند دختر عمویش چادر به سر داشت وتنها چشمانش را می توتنستم ببینم جشمان ریز وسیاهش را از دیدگان من جدا کرد و در حالی که به نقطه ای از باغ خیره شده بود گفت " سلام فرهاد خان خوشحالم که شما را سربلند وسلامت میبینم.
لحظه های بازیهای کودکانه ام با آنها را به یاد آوردم چه قدر بزرگ شده اند وصف حالشان را بسیار از مادرو فریفته شنیده بودم اما دیدن از نزدیک وصف حال دیکری داشت فریفته به میان ما امد موهایش را پریشان کرده بود چشمهای درشتومشکیاش را به طرز ماهرانه ای آرایش کرده بود پوست صورتش زیر آن همه کرم مخصوص برق میزد ناخنهای لاک زده و لباسی که بیشتر از یک متر پارچه برای دوختس استفاده نشده بود
دختر دایی ها فریفته را بوسیدند و کلی اورا به خاطر زیبایش تشویق کردند آنها را به حال خود گذاشتم و به سمت عموها و دایی ها شتافتم حاج محمود و حاج احمد هریک در طرفین من جایی برای خود انتخاب کردند عمو ها و زن عمو ها در طرف دیگر میز روبروی من نشستند و هرکدام جمله ای ماهرانه تر برایاحوالپرسی به کار بردند یک چشمم به دختردایی ها بود و چشم دیگرم به فرزاد مرتب میرفت و میآمد به هر طریقی خودش را کنار فاطمه جا میداد و آهسته جمله ای میگفت که من به راحتی نمیتوانستم بشنوم از حاج محمود سراغ پسرش را گرفتم میدانستم او هم در یکی از دانشگاههای آمریکا تحصیل میکند اما نمیدانستم چه سالی فارغ التحصیل میشود و به ایران بر میگردد،حاج محمود پیپ را گوشه لبش قرار داد وگفت:میخواهیم برایش یک دختر انتخاب کنیم وقتش رسیده که علی هم ازدواج کند خندیدم وگفتم چه کسی بهتر از فاطمه چرا دختر برادر خودتان را برایش...
دایی زیر چشمی نگاهی کرد و آهسته گفت فاطمه برای کس دیگری در نظر گرفته شده نمیدانم چرا در آن لحظه فکر کردم منظور دایی من هستم عرق سردی بر پیشانیم جای گرفت و سرم را به زیر افکندم.
فرزاد روی یک صندلی کنار دایی احمد نشست و با صدای بلند گفت خب حاج احمد عزیز بلاخره نگفتی قرار شد چه کسی کارخانه اهواز را بچرخاند؟
مباشر از آن سر میز نگاهی به پدرم افکند و گفت قرار است آخر هفته همگی برای تعطیلات عید نوروز به اهواز برویم منزل پدری بنده هم فال است هم تماشا در ضمن حاج احمد عزیز هم میتواندبه راحتی تصمیم درستی برای کارخانه اش بگیرد حرارت آتش اجاقها اجازه را از سوز اسفند ماه گرفته بود مادرمرتب به میهمانها تاکید میکرد هر کس سردش شده برود داخل ساختمان چند میز شام هم داخل سالن غذاخوری چیده ایم .
فاطمه ومحبوبه بلند شدند فریفته نیز به دنبالشان راه افتاد با لباسی که فریفته به تن داشت حق با من بود که فکر کردم سردش شده اما فاطمه ومحبوبه را نمیدانم به چه علت شاید معذب بودند ونمیتوانستند راحت شام میل کنن قبلا از مادر شنیده بودم آنها در جمعی کهنامحرم داشته باشد راحت نیستند واکثرا" گوشه ای دور از چشم نامحرمان برای وقت گذرانی در میهمانیها انتخاب میکنند در این میان فرزاد را دیدم که به سمت ساختمان رفت نگاهم سایه اش را تعقیب کرد درهای ساختمان همه باز بودند دیدم که فرزاد از پنج دری نیز گذشت وبه سمت چپ یعنی غذا خوری رفت بلند شدم کدام حس بود که مرا وادار کرد دنباله رو آنها باشم وبه اطاق غذا خوری بروم نمیدانم شاید فقط حس کنجکاوی
فاطمه ومحبوبه همچنان چادر را تاروی ابروان پایین اورده بودند و خود را معذب نشان میدادند فریفته موهای پریشان مشکی اش را به یک سو حرکت داد و خنده کنان گفت عقد دختر عموکه در آسمانها بسته شده حتما حکایتهایی هم باید بین دلهای پسر عمه ها و دختردایی ها باشد چرا شما این قدر خود را موذب میکنین فرهاد و فرزاد که غریبه نیستند
دستم را روی شانه فرزاد گذاشتم و گفتم بهتر است دختر ها را تنها بگذاریم فرزاد که اصلا تمایل نداشت سالن غذا خوری را تک کند به ناجار به دنبال من آمد و فریفته به خواسته محبوبه در سالن را پشت سر ما بست
به سمت باغ میرفتیم که فرزاد زیر لب از من پرسید" اگر سوالی بپرسم جواب بی شاخ وبرگی میدهی؟
گفتم برو سر اصل مطلب وبپرس گفت :به فاطمه که نظر نداری؟ نه به هیچ وجه
نفس راحتی کشید و گفت خیالم راحت شد فقط نگران بودم فاطمه را برای همسری انتخاب کنی می دانی که اخلاق پدر ومادر چگونه است تو برادر بزرگ هستی و حق انتخاب داری اگر فاطمه را
گفتم فرزاد من نه نظری نسبت به فاطمه دارم نه به محبوبه استاد وماتش برد خیره در چشمهایم پرسید نه فاطمه ونه محبوبه؟ فقط سرم را تکان دادم وراه افتادم
هنوز ایستاده بود که گفت فرهاد! به سویش چرخیدم و گفتم سوال نکن که خودم هم نمیدانم با اینکه ناباوری از چشمهایش میریخت اما راه افتاد و دیگر هیچ نگفت نمیدانم چرا هر چی بیشتر به فاطمه یا محبوبه فکر میکردم احساسم کورتر میشد نمیدانم چرا حتی لحظه ای نمیتوانستم یکی از آنها را به عنوان همسر آینده ام مجسم کنم نمیدانم چرا دلم برای هیچکدام نمی تپید.
نیمه شب بود میهمانها رفته بودند کارگرها مشغول جمع اوری ظرفها و دیگ ها بودند .
صدای برخورد قابلمه ها وکاسه ها بشقابهای پراز کف ابتدا بر سطح حوض وچند لحظه ای بعد در آب فرو میرفتند در باغ قدم میزدم برق اطاق فرزاد روشن بود میدانستم به چه علت خواب به چشمش راه نمی یابد خوش به حالش کسی را دوست دارد به کسی که دوستش دارد فکر می کند با فاطمه می خواهد بخوابد و با یادش چشم باز کند اما من؟ چرا هرگز دل به کسی نبسته ام چه طور ممکن است حدود سی سال از عمر یک جوان بگذرد بی آنکه بتواند دل را به کسی ببازد .مادر روی ایوان سالن غذا خوری ایستاد : فرهاد جان خسته ای عزیزم نمی خوابی؟
گفتم :می خواهم امشب کمی در خلوت خودم خاطرتم را به یاد بیاورم شما بروید و استراحت کنید .فریفته از پشت سر صدایم کرد فرهاد
به سویش نیمه چرخی زدم شاخه گلی را به سویم گرفت و گفت: این را محبوبه چید اما نمیدانم چرا در یک بشقاب خالی که کنارش بود جا گذاشت
شانه هایم را به علامت نمیدانم تکانی دادم و گفتم :خودت چه فکر میکنی؟
لبهای سرخش را به یکدیگر مالید و گفت :فکر میکنم برای تو جا گذاشته ،هیچ حسی به درونم راه نیافت ذوق زده نشدم گل را نقاپیدم صدای کوبیده شدن قلبم نیامد
بگیر فرهاد مال توست.


فصل3-1


هنوز دست فریفته به سمتم دراز بود حتی دستم طالب نبود گل را بگیرد کفتم : من خسته هستم فریفته نیلز به استراحت دارم و همین که چند قدم از فریفته دور شدم گفت فرهاد
ایستادم گفت : می خواستم راجع به موضوعی دیگر با تو صحبت کنم پرسیدم چه صحبتی؟ گفت پسر مباشر را دیده ای؟ گفتم نه اما وصف حالش را شنیده ام همان که چند بار به خواستگاری تو آمده وجواب نه شنیده بود؟
فریفته ا اینکه چهره اش از شرم سرخ شده بود به روی خود نیاورد وگفت چند سال است که من وکریم منتظر نشسته ایم تو بیایی می خواهم با پدر صحبت کنی مادر را راضی کنی آنها به حرف تو گوش می کنندفرهاد کریم پنج سال است که انتظار تو را می کشد .
در چشمهای خواهرم عشق را به راحتی میدیدم به راحتی صدای ناقوس قلبش را می شنیدم لرزش دستهایش را تشخیص می دادم آن زمان که خودش را به من رساند و دستش را روی شانه ام گذاشت ، خواهش می کنم فرهاد
دست راستم را روی دست چپش گذاشتم دستش سرد بود نیاز به گرما داشت . گرما اما نه گرمای دست من گرمای یک دست که یاریش دهد امیدش و پناه دلش باشد. آهسته گفتم من هر کاری بتوانم برای خواهر عزیزتر از جانم انجام میدهم.جیغ خفیفی که که به سختی از گلویش خارج شد زد وگفت ممنونم فرهاد گفتم اما فریفته فکر نمیکنی کریم..نم خواهم جمله ام توهینی در بر داشته باشد اما میخواهم بگویم شاید کریم قدر تو را نداند این طور که امشب از دایی احمد شنیدم گویا تو را برای علی در نظر دارند.
فریفته با صدای که پر از بغض بود گفت من هیچ علاقه ای به پسری که فقط زمان کودکیم هم بازی بوده ندارم و هیچ شناختی به رفتار و اخلاقش ندارم.
اما فریفته علی یک پزشک است. واو فورا" جوابم را داد کریم هم بیمار است بیمار روحی به خاطر من اگر به من نرسد دیوانه میشود تو کریم را از نزدیک ندیده ای نمی دانی چه جوانی است سواد آنچنانی ندارد پول زیادی ندارد اما وجودش آغشته به عشق است می فهمی فرهاد؟مفهوم عشق را میفهمی؟با اینکه وتقعا" نمیدانستم اما سر تکان دادم و گفتم بله میفهمم
ریسه ها خاموش شدند باغ به تاریکی گرائید فریفته را به دشواری می توانستم ببینم اما از صدای زمزمه اش که شعری از خواننده معروف می خواند میتوانستم حدس بزنم به کدام سو میرود صدای خش خش برگها در برابر باد بهاری .
بهار تا چند روز دیگر جانشین زمستان میشود بهار فصل شکفتن وفصل عشق ....پس چرا من عاشق نشدم مثل فرزاد و فریفته؟
فقط سه روز به تحویل سال مانده بود ساعت ده صبح در باغ باز شد واتومبیل حاج محمود وحاج احمد وارد شدند چشمم به لبخند محزون لبهای محبوبه افتاد نگاهم را به سویی دیگر چرخاندم همه آماده رفتن بودیم سفر به اهواز منزل مباشرپدر کریم . فریفته از همه ما خوشحال تر بود سر از پا نمیشناخت خوش به حالش چه شور وحالی داشت .اتومبیل پدر شورات نوا بود رنگ کرم فرزاد آخرین چمدان را هم از فریفته گرفت و در صندوق عقب کذاشت پدر سوئیچ اتومبیل را به طرف من گرفت: چشمانم کم سو شده فرهاد جان بهتر است تو رانندگی کنی لب گشودم که بهانه ای بتراشم مادر در حالی کهچادر را روی سرش مرتب میکرد گفت اگر می خواهی بهانه گواهینامه را بگیری همه ی دانیم کههمین دوروز پیش گواهی ناه مملکت خودت را گرفته ای عزیزم اینقدر بی حوصله نباش پسرم . دایی محمود بوق می زندخوب نیست منتظرشان بکذاریو فرزاد برو جلو بشین من وحاجی آقا می خواهیم بعد از سالها کلی باه مدرد ودل کنیم.
راه افتادیم به سوی اهواز مباشر در ماشین دایی احمد نشسته بود و فرزاد تمام حوسش پیش فاطمه بود بالاخره فریفته به زبان آمدو گفت :بهتر نبود جای فرزاد رو با مباشر عوض می کردیم؟
فرزاد فورا" پاسخ داد بله بهتر بود خصوصا برای شما مباشر حرف نگفته از کریم دارد که بگوید پدر با لحنی آمرانه گفت بس کنید خوب نیست اینقدر سر به سر هم میزارین
اذان ظهر در حرم حضرت معصومه بودیم . مگر تو نمی آیی زیارت فرهاد؟ همه پیاده شده بودند و به سوی حرم میرفتند . نه پدر شما بروید من در اتومبیل میمانم جای پارک نیست.
پدر با اینکه دلخور شده بود اما به روی خودش نیاورد و رفت به گنبد حضرت معصومه خیره شدم به کبوترهایی که دسته دسته پرواز می کردند و گاهی روی گنبد می نشستند به مناره های بلند و به مردمی که به سوی حرم هجوم میبردند آیا به راستی هیچ کدام از اینها دست خالی از حرم باز میگشتن ،؛ کدام یک هنوز شانه هایش زیر بار بار کناه سنگینی میکند کدام یک با دل شکسته حرم را ترک میکند نمیدانم من که در پاریس بزرگ شده بودم من که با فرهنگی دیگر آشنا بودم من که عاشق تمدن بودم شاید از دل هیچ کدام از آنها آگاه نبودم وبرایم دین ومتدین بودن مسخره می آمد.
ساعت دو بعد از ظهر بود قدمهایم حتی یاریم نمیکردند در بازار قدم بزنم مغازه ها و اجناسشان در نظرم مسخره میآمد پوچ بودند .
محبوبه مهر نماز خرید تسبیح خرید نبات وسوهان خرید بعد از من پرسید شما چیزی نمی خرید؟خندیدم وگفتم چیزی برازنده خودم در این مکان نمیبینم. نگاهی نه چندان طولانی به تمام اجزای بدنم انداخت و زیر لب گفت استغفر الله در دل او را هم به مسخره گرفتم (( خرافاتی امل هرگز حاضر نیستم چنین همسری داشته باشم ))
مادر در کنارم ظاهر شد بیا فرهاد جان برای تو خریدم بگیر انگشتت ... انگشتر عقیق درشتی در دست مادر بود نگذاشتم جمله اش را تمام کند گفتم بهتر است به پدر هدیه بدهید من به این چیزها علاقه ای ندارم . لعنت به من که دل مادرم را شکستم .
ساعت چهار بعد از ظهر بود که راه افتادیم من پشت سر دایی محمود حرکت میکردم محبوبه گاهی بر میگشت ونگاهی کوتاه به من می انداخت نور خورشید از سمت راست شیشه چشمم را آزار میداد عینکم را روی چشمم گذاشتم عبهتر می توانستم محبوبه را ببینم لحظه ای او را با دختر های غربی مقایسه کردم با آن چهره که همیشه درنظرم پرورانده بودم هیچ شباهتی به دختر رویاهای من نداشت نمیتونم بگم محبوبه زشت بود اما زیبا وطناز هم نبود برازنده من نبود او دختری کوتاه قد و اندکی چاق با صورتی گوشتی ودرشت ام چشمانی ریز بینی گوشتی اما نه چندان بزرگ و لبهای باریک بدون خط روی گونههایش چال میرفت و به همین علت هنگامی که محبوبه قصد خندیدن داشت من رو برمیگرداندم تا لپهایش را نبینم .
در چه فکری هستی فرهاد خوب محبوبه را در تور انداختی ها نگاه کن یک لحظه هم نگاه از تو بر نمیدارد باور کن کتابی که در دستش گرفته به ظاهر می خواند تمام حواسش پیش توست البته بیچاره حق هم دارد جوانی مثل تو کجا پیدا میشود.
بس کن فریفته ای کاش همان گونه بود که تو میگفتی ای کاش می توانستم دلم را راضی کنم محبوبه را بخواهد مغزم پسندیده اما دلم...
پدر چرت میزد مادر تسبیح در دست دیگر سپرد و گفت خیلی هم دلت بخواهد مگر محبوبه چه عیبی دارد تحصیل نکرده یا قیافه و هیکل ندارد نه جانم بگودختر عشوه ای می خواهم قری می خواهم روزی یک مدل عوض کند اهل بزن وبرقص باشد مثل فریفته.
واه مگرمن چکارکرده ام لباس عوض کردن و آرایش کردن هم گناه دارد؟
مادر نالید و با لحنی که بیشتر دلسوزانه به نظر میرسید گفت من که هر چی تلاش کردم نتوانستم مثل زن برادرهایمبچه هایم را تربیت کنم شماها از یک خون دیگر هستید و اصلاح پذیر هم نیستید نه تو نه فرهاد نه فرزاد.
فرزاد به اعتراض گفت اما من که راضی هستم با فاطمه ازدواج کنم مادر. ومادر دوباره آهی کشید و قبل از اینکه تسبیح را بچرخاند گفت آخر شاهنامه خوش است تو هم چشم به کارخانه دایی احمد دوخته ای درس که نخوانده ای و هر چه پول فرستادیم به دست باد فنا سپردی حالا قصد مال دایی احمد بیچاره را کرده ای
پدر غرغر کنان گفت:چقدر غیبت میکنید دست بردار زن به ما چه مربوط است می خواهد محبوبه را بگیرد یا نگیرد ما وظیفه داریم... و بنای خروپف گذاشت و دیگرادامه نداد.
***
نظرم پرورانده بودم هيچ شباهتي به دختر روياهاي من نداشت.به ان فرشته حريرپوش كه پرعشوه و باناز در خواب و خيالم بود.نمي توانم بگويم محبوبه زشت بود اما زيبا و طناز هم نبود.برازنده ي من نبود.او دختري كوتاه قد و اندكي چاق با صورتي گوشتي و درشت اما چشماني ريز.بيني گوشتي اما نه چندان بزرگ و لبهاي باريك بدون خط.روي گونه هايش چال مي رفت وبه همين دليل هنگامي كه محبوبه قصد خنديدن داشت من رو برمي گرداندم تا لپهايش را نبينم.
-در چه فكري هستي فرهاد.خوب محبوبه را در تور انداختي ها.نگاه كن يك لحظه هم چشم از تو برنمي دارد.باور كن كتابي كه دستش گرفته به ظاهر مي خواند.تمام حواسش نزد تو پر مي كشد.البته بيچاره حق دارد.جواني خوش قد و بالا،شيك پوش و جذاب مثل تو كجا پيدا ميشود.خصوصا تحصيلات عالي هم داشته باشد.
-بس كن فريفته.اي كاش همان گونه بود كه تو ميگفتي.اي كاش مي توانستم دلم را راضي كنم محبوبه را بخواهد.مغزم پسنديده اما دلم...
پدر چرت مي زد.مادر تسبيح را به دست ديگر سپرد و گفت:
-خيلي دلت بخواد مگر محبوبه چه عيبي دارد.تحصيل نكرده يا قيافه و هيكل ندارد.نه جانم بگو دختر عشوه اي مي خواهم.قري مي خواهم.روزي يك مد عوض كند.اهل بزن و برقص باشد.مثل فريفته.
-واه،مگر من چه كار كرده ام.لباس عوض كردن و ارايش كردن هم گناه دارد؟
مادر ناليد وبا لحني كه بيشتر دلسوزانه به نظر مي رسيد گفت:من كه هر چه تلاش كردم نتوانستم مثل زن برادرهايم بچه هايم را تربيت كنم.شماها از يك خون ديگر هستيد و اصلاح پذير هم نيستيد.نه تو،نه فرزاد،نه فرهاد.
فرزاد به اعتراض گفت:
-اما من كه راضي هستم با فاطمه ازدواج كنم مادر.
و مادر دوباره اهي كشيد.قبل از اينكه تسبيح بچرخاند گفت:
-اخر شاهنامه هوش است.تو هم چشم به كارخانه ي دايي احمد دوخته اي.درس كه نخواندي و هر چه پول فرستاديم به دست باد فنا سپردي.حالا قصد مال دايي احمد بيچاره را كرده اي.
پدر غرغركنان گفت:
-چقدر غيبت مي كنيد.دست بردار زن.به ما چه مربوط است.مي خواهد محبوبه را بگيرد يا نگيرد.ما وظيفه داريم...
و بناي خروپف گذاشت و ديگر ادامه نداد.
هوا تاريك شده بود.به اصفهان رسيديم.كناز زاينده رود هر سه اتومبيل توقف كردند.پياده شديم.چه هواي.چه نسيم ملايمي.بوي عيد مي امد.سبزه ها نمناك بودند.زن دايي ها هر كدام بساط چاي و شام را فراهم مي كردند.
گليم ها پهن شدند.منقل پر از ذغال شد.يخها و نوشابه ها در كلمن ريخته شدند.پدر تكه هاي خرد شده ي مرغ را به سيخ مي زد.دايي محمود ماست و خيار درست مي كرد و دايي احمد مراقب بود تا اتش منقل خاموش نشود.محبوبه و فاطمه مسئوليت درست كردن سالاد را به عهده گرفتند و مادر مشغول دم كردن برنج شد.
صداي مباشر و فريفته را كه كنار اب نشسته بودند فقط من مي شنيدم.مباشر از پسرش كريم مي گفت فريفته از شنيدن لذت مي برد و گاهي سوالي مي كرد.
بوي جوجه كباب تمام فضاي اطراف را پر كرد.نگاه محبوبه حتي لحظه اي از من جدا نمي شد.هيچ احساسي نداشتم.انگار نگاهي جدا از نگاه فريفته نبود.او را همچون خواهرم مي پنداشتم.
-فرهاد جان كمك كن سفره را پهن كنيم.
محبوبه از جا پريد:
-بده به من عمه جان.درست نيست فرهاد خان...
حرفش را خورد و مشغول پهن كردن سفره شد.
همان شب به اصرار مباشر و حاج اخمد راهي اهواز شديم.مادر عقيده داشت بايستي سر سفره ي عيد همه دور هم جمع باشيم و بيشتر از بقيه واهمه داشت هنگامي كه سال تحويل مي شود ما در جاده ها باشيم.تمام شب رانندگي كرده بودم.از شدت خستگي مرتب چرت مي زدم.به اهواز كه رسيديم فرزاد پشت فرمان نشست اما انقدر تند رانندگي مي كرد كه مرتب پدرم عصبي ميشد و هشدار مي داد
-ارامتر فرزاد جان.چه خبرت است.مي خواهي جلوي فاطمه..
حرفش را خورد و افزود:لا اله الا الله
هر بار كه چرت مي زدم گردنم خم مي شد و همين كه سرم به شيشه ي سمت راست برخورد مي كرد از خواب مي پريدم.
-بيدار شو فرهاد جان.رسيديم.منزل مباشر داخل همين كوچه است.يادت مي ايد حاجي اقا،سال گذشته كه امده بوديم سر همين كوچه برايمان گوسفند قرباني كردند.
هنوز جمله ي مادر كامل نشده بود كه دو مرد هيكل درشت با لباس سپيد بلند،گردن يك گوسفند را گرفتند و به وسط كوچه اوردند.
دايي محمود بوق زد.فرزاد ترمز كرد و پشت سر اتومبيل حاج احمد ايستاد.مباشر از اتومبيل دايي احمد پياده شد و به كمك ان دو مرد رفت.با اين كه هنوز درست و حسابي خواب از چشمان خسته ام فاصله نگرفته بود اما خوب تشخيص ميدادم زني با لباس عربي و دختربچه اي در حاليكه اسپند دود ميكردند اطراف اتوميبل ما چرخي زدند.
به سوي مادر چرخيدم و پرسيدم:اين تشريفات براي ورود ما است؟
مادر درحاليكه با حركت سر از ان زن تشكر مي كرد به من پاسخ داد:اره مادر،مباشر و خانواده اش هر سال به ما لطف داشته اند.
فريفته لبخند رضايت بخشي روي لبانش مهمان كرد و گفت:
-خصوصا پسرش كه سنگ تمام مي گذارد.
پدر به اعتراض گفت:بس كن فريفته. و فريفته فورا ساكت شد و ابروانش را در هم فرو برد.
پياده شديم.كوچه با اينكه چندان باريك نبود اما گذاشتن از كنار اتومبيلها كمي مشكل به نظر مي رسيد.هنوز خاكها نم داشتند.مباشر از مردي كه خون گردن گوسفند را مي شست پرسيد:مگر ديشب باران باريده
و مرد با لهجه اي كه شباهت زيادي به زبان عربي داشت گفت:بله اقا.سه شب است كه مرتب باران ميبارد.بركت است اقا.خير و بركت.
و مرد دوم كه اب روي دست اولي مي ريخت ادامه داد:
-اتفاقا صبح زود يكي از دوستانم را در ترمينال ديدم.مي گفت طرف دزفول سيل امده.مگر شما نديديد.
مباشر جواب داد:
-ما از جاده ي ايزه امديم.دلم مي خواست اين اقاي دكتر عزيز ما...
و دستش را روي شانه ي من قرار داد و افزود:
-جاده ي ايزه را ببيند و بداند كه در ايران هم چه جاده ها و گردنه ها و دره هاي زيبايي وجود دارد.بفرما تو دكتر جان.بفرما.مي دانم خيلي خسته هستي.بايد اول يك دوش بگيري و بعد خوب استراحت كني.
وارد منزل مباشر شدم.يك حياط وسيع كه سطح ان توسط شن پر شده بود.سمت راست حياط چند نخل خرما و سمت چپ سرويس حمام و دستشويي.از دو پله بالا رفتيم.ايواني به طول بيست متر يا شايد هم بيشتر به عرض دو متر،بعد يك در اهني بزرگ كه سه قطعه شيشه داشت.مباشر ان در را كه سمت راست ايوان بود باز كرد و گفت:
-بفرما پسرم.ما عربها رسم داريم مهمانهاي مرد را به يك اطاق كه جدا از ساختمان اصلي هستند ببريم.اميدوارم...ناراحت نشوي ولي...
با خود مي انديشيدم مگر مرد با زن چه فرقي دارد.چه اشكالي است كه ميهمان مرد..
-حواست كجاست فرهاد مباشر با شما هستند
-ببخشيد.خسته هستم.حواسم پرت است.شايد هم نياز به استراحت دارم.
مباشر با زبان عربي به همسرش گفت:براي فرهاد خان رختخواب پهن كن.
دو اطاق بزرگ كه مابين انها يك در چوبي با شيشه هاي رنگي وجود داشت.به اطاق اخر رفتم.رختخواب تميزي پهن بود.ان اطاق يك در ديگر نيز داشت كه من حدس زدم اين در به سالن راه دارد.
دراز كشيدم.تعارفها شروع شد.
چشمانم را برهم نهاده بودم كه صداي مباشر با گوشم اشنا گرديد:شما ميل به صبحانه نداري فرهاد خان
اتفاقا بسيار گرسنه بودم.از جا جهيدم و به اطاق اول رفتم.سفره ي صبحانه پهن بود.خرما،گردو،شير،چند ظرف نيمرو و كره و عسل و ...هر انچه كه براي صبحانه لازم است.
بوي نان خانگي،عطر شله زرد كه پر از خلال بادام بود.پودر پسته و نارگيل زيبايي زردي اش را دو چندان كرده بود.واي!چقدر در ان سالهايي كه در پاريس بودم هوس شله زرد مي كردم.و ان زمان كه در انگلستان مشغول تحصيل بودم حسرت چنين لحظه هايي را مي كشيدم.
تمام خانواده دور هم،مشغول گفت و شنود بودند.لبخندها بر لب اما...اما دور از اين تعارفهاي كهن،دور از اين خرافات.
مادرم از همسرمباشر مي پرسيد:
-اينجا كدام امامزاده معجزه دارد؟
و پدرم ادامه داد:
-نذر كرده ام شب سال تحويل دو فرش دوازده متري براي امامزاده سيد عباس بخرم.
خنديدم و با تمسخر لبم را جمع كردم27

03-07-2012, 09:45 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
محبوبه لب پايينش رو گاز گرفت و گفت:
-پناه بر خدا.شما مگر مسلمان نيستيد فرهاد خان؟هنوز نديدم از وقتي حركت كرديم شما دو ركعت نماز بخوانيد.
خنده بلندتري كردم و فورا ساكت شدم.بعد با حالتي نه چندان رضايت بخش گفتم:
-اولا كه نبايد شما ببينيد.در ثاني من نياز به تعيين تكليف ندارم.
مادر اهسته و به اعتراض گفت:فرهاد!
ساكت شدم.اما هنوز نگاهم تند بود.محبوبه سرش را پايين انداخت و يك خرما برداشت.صورتش سرخ شده بود.ميدانستم از شدت خشم است اما به روي خودم نياوردم و يك سيگار روشن كردم.
در حاليكه دود سيگار را از گلو خارج مي كرد از مباشر پرسيدم:نوشيدني چي داري؟
پدر كه ديگر رفتار من برايش عادي جلوه مي كرد و نصيحتهايش بي ثمر بود،نگاهي عميق در چشمهايم فرو كرد و گفت:حرام است پسر،گناه دارد.
خنديدم و گفتم:
-نه براي من پدر.سالهاست كه بدن من به خوردن نوشيدني عادت كرده.
محبوبه نگاه سردي به سيگار دستم انداخت و با حالتي كه پر از افسوس بود گفت:شما كه متخصص و جراح قلب هستيد چرا با جسم و روح خود بازي مي كنيد.
با لحني كه بيشتر حالت انتقام جويي داشت جواب دادم:
-اصولا پزشكها نياز به نصيحت درماني ندارند و سعي مي كنند از طريق علم بيماري خود را درمان كنند.
محبوبه ديگر حرفي نزد.گويي جملات من همچون مهر سكوت بر لبانش كوبيده شدند.بار ديگر مجبور شدم خودم را سرزنش كنم.مادرم را ديدم كه در برابر برادر و زن برادرش عرق شرم بر پيشانيش جا گرفت.پدرم چشم از من برگرداند و گفت:
-جوانها چهار كلاس درس مي خوانند و فكر مي كنند بر همه ي جهان مسلط شده اند و همه چيز در همين به قول فرهاد علم خوابيده.اما نمي دانند كه ما به قدر تمام علم انها يك روز تجربه داريم.
جرو بحث با انها را بي فايده ديدم.چند لقمه از نيمرو و چند قاشق شله زرد خوردم و بلند شدم.
-كجا مي روي مادر؟
-يك دوش بگيرم حالم سر جا مي ايد.گفتيد حمام گوشه ي حياط است؟
مباشر دستش را به سمت راست چرخاند وگفت:ان طرف.روبروي نخلها.
فريفته وسايل حمام را برايم مهيا كرد و سرش را نزديك گوش من اورد و طوري كه به سختي موفق به شنيدن شدم گفت:كريم داخل حياط ايستاده.
لحن گفتارش حالت امرانه ي اشكاري داشت.بايد به شكار كريم مي رفتم.بعد به وصال فريفته اميدوارش مي كردم.در وراي نقاب دوستي و صميميت،صفا و يكرنگي،يكدلي و يك زباني به سوي كريم رفتم.جواني كه وقتي كنارش ايستادم متوجه شدم هم قد خودم است.موهاي خرمايي،چشمان سبز با مژه هاي مشكي،بيني قلمي و لبهايي...كه در هر صورت مورد پسند خواهرم واقع شده بود.
مشغول شستن اتومبيلش بود.شورلت كاپريس سرمه اي رنگ با سقف چرمي.سلام كردم و پس از معرفي دست راستم را به سويش بردم.
بسيار مودب و با شخصيت به نظر مي رسيد.كمال اداب و رسوم را به جا اورد.رفتارش شباهت زيادي به پدرش داشت.مباشر نيز عادت داشت هنگام حرف زدن مرتب يكي از دستهايش را تكان بدهد.لهجه ي عربي داشت اما به راحتي با كلمات و واژه هاي فارسي بازي مي كرد.در كل مي توانم بگويم از صحبت كردن با او لذت بردم.حق با فريفته بود.اگر چه از تحصيلات عالي برخوردار نبود اما شخصيت و گفتارش به پاي يك استاد دانشگاه هم مي رسيد.
سخت گرم گفتگو با كريم بودم كه دختري با يك سيني كه دو ليوان شربت به ليمو را در خودش حفظ مي كرد روبرويم ظاهر شد.
جلل الخالق!چه مي بينم.اين فرشته است يا انسان.پري است يا...غير ممكن است.حتما خواب هستم.خواب مي بينم.دوباره فرشته ي خيالاتم سراغم را مي گيرد.ولي نه،بيدارم.كريم با من صحبت مي كند.پس واقعي است.اين انسان است.دختر..چقدر زيبا.تماشايي.يا شايد مجسمه است.اما نه حركت مي كند.خداي من حرف زد گفت:
-بفرماييد
چه صدايي.چقدر ظريف و اهسته.شمرده و شنيدني.تُن خاصي دارد.دلنشين اما...
هر چه با چشمانم نبرد كردم حريف نشدم كه تيرهايشان را به سويي ديگر پرتاب كنند.فقط به او مي نگريستم.بگويم ماه بود با ستاره.به خدا كه مي درخشيد.چه كسي حرف مرا باور مي كند.چشمانش...چشمانش...واي چشمانش...
درشت و ابي.رنگ دريا.مثل چشم عروسك.مژه هاي فر و بلند.خيلي بلند،انقدر كه وقتي چشمانش را...آه...چشمان زيبايش را به سمت سيني گرفت مژه هايش تا حدود دو سانتي متر روي صورتش خوابيد.باور نكردني بود.تماشايي بود.شايد نقاشي متحرك بود.اما چرا حرف زد.دوباره نگاهش كردم.
بيني كوچك و سربالا.مثل بيني عروسك.سوراخهاي بسيار كوچك.گونه هاي پهن و برجسته.گويي لبهايش را روي اين صورت كه پوستي همچون برگ گل صورتي داشت نقاشي كرده بودند.رساترين و سرخ ترين لبي كه تا به حال ديده بودم.نمي خنديد اما حالت خنده داشت.
يك ليوان برداشتم.دستم مي لرزيد.اما علت لرزش را نمي دانستم.دخترك لحظه اي در چشم من نگاه كرد.تيري در چشمم فرو رفت.تيري اغشته...اما اغشته به چه؟نمي دانم شايد قصد جانم را كرده بود كه اين حالت به ژرفاي جانم فرود امد.
چه حالتي!قلبم شروع به تپيدن كرد.نگاهم شيدا بود.بهشت را مي ديدم.گويي به پرواز در امده بود.بر فراز ابرها،اسمان ابي،همه جا را زيبا و باشكوه مي ديدم.صداي اواز مي امد.شايد اواز پرندگان بود.شايد هم براي دل من مي خواندند.اما هر چه بود بهترين حالتها بود.
دخترك با همان يك نگاه فريبنده مرا سحر كرد،جادو كرد.از خود بي خود كرد.
كريم در حاليكه با لنگي كاپوت عقب اتومبيلش را خشك مي كرد گفت:
-من نمي خورم كژال،مي داني كه من چاي را به هر نوشيدني سرد و گرمي ترجيح مي دهم.
اما چرا كريم دست از خشك كردن اتومبيل برداشته و با اشاره ي دست با دخترك صحبت مي كند.
كژال!چه نام زيبايي،گيرايي،برنده اي.
در دلم غوغايي برپا بود.جنجالي كه با نگاهم مي جنگيد.حتي لحظه اي چشم از چشم كژال برنمي داشتم.او ليوان دوم را نيز به سمت من گرفت و در حاليكه چرخي به چشمانش ميزد تا بتواند در چشم من نگاه كند گفت:
-پس شما بفرماييد.
صدايم مي لرزيد.مثل دست.مثل زانويم.گفتم:ممنون من برداشتم.
فقط نگاهم كرد.كريم گفت:
-ببخش فرهاد جان
و رو كرد به كژال و با اشاره ي دست به او فهماند كه برود.
خدايا،باورم نمي شود.دخترك نمي توانست بشنود.آخ،اتش به دلم زدند تا مغز استخوان سوختم.اين زيبا،اين فرشته..نمي تواند بشنود.كژال اخرين نگاهش را از من دريغ نكرد و رفت.با چشم تعقيبش كردم.لباس كُردي به تن داشت.يك لباس بلند كه روي زمين كشيده مي شد.استر و تورش به رنگ ابي اسمان بود.مثل رنگ چشمانش.
رفت.به سوي تك اطاقي كه پشت نخلها بود.احساس خفقان مي كردم.خدايا اين ديگر چه احساسي است؟من هرگز خودم را در اين حالت نديده بوم.
-حواست كجاست فرهاد؟
كريم بود كه صحبت مي كرد.دست روي شانه ام گذاشت و نگاهم را دنبال كرد.كژال از لابه لاي نخلها گذشت .به يك در اهني كه تنها نيمي از ان مشخص بود رسيد.كريم گفت:حتما كنجكاو شده اي.
-براي چه؟
-اين سوال در ذهن همه پيش مي ايد.
-چه سوالي كريم خان؟
-اين كه چرا كژال نمي تواند بشنود
برايم مسجل شد كه كژال ناشنوا است.اما چه خوب حرف مي زد.چه راحت از كلمه ي بفرماييد استفاده كرد.اصولا كساني كه نمي شنوند نمي توانند به خوبي هم صحبت كنند
-حق با شماست.اما كژال ناشنواد نبود.فقط شش ماه است كه...آه كشيد و افزود:خدا براي نامزدش نسازد كه اين بلا را سر اين دختر بيچاره اورد.
-نامزدش؟مگر نامزد دارد؟او كه سني نداشت
باز كريم اه كشيد:بله.كژال فقط 15 ساله است.نامادريش سال گذشته او را براي قدرت نامزد كرد.
03-07-2012, 09:49 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
34 تا 40
-قدرت؟
-پسرخاله ي كژال ميشود.لات بي سروپا كي لياقت اي عروسك را داشت.
گيج بودم.نمي شنيدم.يا شايد دلم نمي خواست بشنوم.پرسيدم:گفتي پسرخاله اش اين بلا را...
-بله يك سيلي محكم در گوش سمت راستش كوبيد.فورا پرده گوشش پاره شد.اما از بخت بد كژال هنگامي كه او را نزد يك پزشك برديم متوجه شديم كه گوش سمت چپ هم به طور مادرزادي كرد بوده وانها هرگز اين مساله را نفهميده اند.
بدون كوچكترين مكثي و از دست دادن ثانيه اي با صدايي كه فكر مي كنم اندكي بلند بود گفتم:من معالجه اش ميكنم.
-چي؟
و همان لحظه بود كه در حياط باز شد و يكي از ان دو مرد هيكلي،همان كه سر گوسفند را مي بريد وارد شد.با ارنج به من زد و اهسته طوريكه با زحمت شنيدم گفت:خودش است.قدرت نامزد كژال.
مردي كه او را به نام قدرت شناختم چنين مشخصاتي داشت.قد بلند،درشت هيكل و شكمي كه با كمربند شلوار به راحتي كنار نمي امد.
صورتي سبزه رو با بيني بسيار بزرگ،لبهاي برجسته و سياه رنگ،چشمان ريز كه سياهيش با نور مي جنگيد.موهاي فرفري نه چندان كوتاه و گردني با رگهاي برجسته.استينهاي بلوز سياه رنگش را تا حد ارنج بالا زده و به سوي شير اب ميرفت.
چه طور مي توانستم باور كنم اين گوريل پشمالو صاحب و مالك ان عروسك ظريف است؟راست مي گويند سيب سرخ براي دست چلاق است.حقا كه باورش نه تنها براي من براي همه مشكل بود.
اين طور كه از كريم شنيدم قدرت هم مثل كژال كرد بود و از نواحي سنندج به اهواز امده بود.از طرفي قدرت در كارخانه ي مباشر سهمي را در شركت برداشته و مسئوليت شركت را نيز به عهده داشت.
-يا الله
لاي در باز شد.مردي ديگري كه هنگام قرباني شدن گوسفند روي دست قدرت اب مي ريخت وارد حياط شد.كريم سلام كرد و اهسته خطاب به من گفت:پدر كژال است.
حس عجيبي نسبت به ان مرد كه كريم او را كاك مراد خطاب كرد داشتم.حسي كه تنفر به همراه داشت.دستهاي كاك مراد را قوي مي ديدم.پر قدرت يا شايد هم فقط دست زورمندي بودند كه خواسته هاي صاحبشان را تحميل مي كردند.
كاك مراد پس از احوالپرسي با كريم به سمت اطاق هاي پشت نخل رفت.همان اطاقي كه محل زندگي كژال و خانواده اش بود.از كريم پرسيدم:
-چطور خانواده ي كژال هم در اين ساختمان منظورم در حياطي كه منزل شما در ان بنا شده زندگي مي كنند.
كريم لُنگ را فشرد و من به قطره هاي اب چركي كه روي زمين مي چكيد خيره شدم.انگار قطره ها قصد سخن گفتن داشتند.گويي مي خواستند بگويند ما هم زلال و گوارا بوديم كه حالا اين چنين...
كريم خيره به اسمان نيمه ابري گفت:
-داستان زندگي كاك مراد مفصل است.سر فرصت برايت تعريف مي كنم.فقط همين قدر بدان كه مال كاك مراد را كلاه برداري كه از اهالي سيستان و بلوچستان بوده به تاراج برده كاك مراد به خواهش من و اصرار پدرم بود كه تقبل كرد در اين اطاقها زندگي كند.
-خواهش تو؟
-سوءتفاهم نشود جناب دكتر.من يك تار موي فريفته را با صد زيبا و فرشته مثل كژال عوض نخواهم كرد. فريفته براي من دنيا است.من چندين سال است كه مفهوم زندگي و زيستن را فقط در نگاه فريفته يافته ام.خواهش من از كاك مراد تنها يك دليل داشت.من مي خواهم به هر نحو شده حق پدرم را از قدرت پس بگيرم.قدرت به نامردي سه دانگ كارخانه را از پدرم گرفت وبه همين دليل پدرم تصميم گرفت سهم خودش را در اختيار حاج احمد قرار دهد.او ديگر نمي خواهد با قدرت شراكت كند.اما من اجازه نمي دهم من بايد حق پدرم را...
فريفته روي ايوان ظاهر شد.كريم فورا لبهايش را بست و سكوت كرد.فريفته نگاهش به كريم بود.اما خطاب به من پرسيد:هنوز نرفتي حمام؟ظهر شد.مي خواهند سفره ي ناهار را پهن كنند.و لبخندي گرم به روي كريم زد و داخل رفت.
كريم كه حسابي خودش را باخته بود لنگ را روي كاپوت انداخت و بسيار دستپاچه گفت:انقدر گرم صحبت بوديم كه هيچ توجهي به گذشت زمان نداشتيم.حق با فريفته است.بهتر است من داخل بروم.
كريم رفت.دلم نمي خواست از ان نقطه اي كه ايستاده بودم،حركت كنم.نگاهم را مستقيم به درب اطاق پشت نخل دوخته بودم.
صداي شكستن امد.صداي نعره كشيدن يك مرد.شايد قدرت،بعد صداي جيغ دختري كه كمك مي خواست صداي جيغ كژال بود.يك قدم برداشتم.قدم دوم را با اراده ي بيشتري اما چه شد كه ايستادم؟نمي دانم.وحشتي در كار نبود.اما به خودم اجازه ندادم در مرافعه ي خانوادگي دخالت كنم.
قدرت فرياد مي زد:
-پدرسوخته تو به چه حقي شربت بردي.مگر از من اجازه گرفتي؟
و صداي كاك مراد كه بلندتر از صداي قدرت بود اراده ام را سست تر كرد:
-ولش كن قدرت.اين بيچاره كه نمي شنود.تقصير اكرم است كه مراقب رفتار كژال نبوده،زن چندبار بگويم،قدرت بددل است دوست ندارد كژال با نامحرم حرف بزند.خب حق هم دارد.كژال خوشگل است.مي ترسد يك روز از دستش...
صداي گريه كژال بود كه در صداي زن ديگري پنهان شد
-به من چه مربوط است.هزار بار به همين پسر خواهرم گفته ام عقدش كن.بردار ببر.من كه نگهبان كژال نيستم خاله جان.تازه زدي گوشش كر شده نمي شنود،چقدر كلنجار بروم تا بفهمد چه مي گويم.
صداها نامفهوم شدند.صدايي مثل صداي اخبارگوي راديو به ان هياهو اضافه شد.از پشت برگهاي نخل،قدرت را ديدم كه پشت پنجره ايستاده و بيرون يا شايد مرا تماشا مي كند.فهميدم از روي قصد راديو را روشن كرده شايد همچون مردهاي متعصب ديگر دلش نمي خواست نامحرمي از راز زندگيش مطلع بشود يا شايد هم...
برگشتم.اما حمام نرفتم.حوصله نداشتم.نمي دانم چرا طالب تنهايي شده بودم.مغزم محتاج سكوت بود.چشمانم محتاج تاريكي،ظلمت،كجا بروم.كجا مي توانم با خودم خلوت كنم؟
صداي مادرم بلند شد:
-چرا غذا نمي خوري فرهاد جان.نكند غذاي اهوازي دوست نداري؟
و خانم مباشر كه تازه وارد اطاق شد سيني پر از سبزي خوردن را زمين گذاشت و در ادامه ي صحبت مادرم گفت:
-اهالي اينجا همه عاشق ماهي سوبور هستند.اين نوع ماهي را فقط بايد كباب كرد.حالا يك لقمه بخوريد اگر دوست نداشتيد برايتان مرغ سرخ مي كنم.
فريفته كه از همان ساعتها خانم مباشر را مادر شوهر خود مي پندشت فورا يك ماهي بزرگ كه برشته بودنش از دور چشمك مي زد را جلوي من قرارر داد و خطاب به همسر مباشر گفت:
-اختيار داريد خانم.غذا به اين خوشمزگي،دست شما درد نكند.اتفاقا برادرم عاشق ماهي كباب هستند.
و فورا با زانوي راستش به پاي من كوبيد و خيلي اهسته گفت:چت شده فرهاد؟عاشق شده اي؟
او به تمسخر مي گفت اما شايد حقيقت بود.شايد عاشق شده بودم.اما عاشق چه كسي؟
ساعتي گذشت.محبوبه سيني چاي را مي گرداند و تعارف مي كرد:
-بفرماييد.
به من كه رسيد يك استكان كمر باريك برداشتم و گفتم:قند نمي خورم.
نگاه كوتاه و پرمعنايي به صورتم كه احساس مي كردم پريشان شده انداخت و پرسيد:شكلات چطور؟يا نقل بيد مشكي؟
حوصله نداشتم بيشتر از اين سوال كند.يك حبه قند برداشتم و كنار استكانم قرار دادم.محبوبه با رضايت لبخندي زد و گفت:از صبح امروز چه اتفاقي افتاد،كه شما اين قدر دگرگون شده ايد.
آه،چرا دست از سر من برنمي دارد.اصلا يكي نيست بگويد به تو چه ارتباطي دارد حال من خوش است يا دگرگون.مقصر مادرم است.مي دانم.هيچ كس غير از او نمي تواند محبوبه را وادار كند تا اين اندازه در امور شخصي من دخالت كند.
بعداظهر بود.از زمانيكه به ايران برگشته بودم،اين اولين روزي بود كه تا اين اندازه بي حوصله و بي قرار بودم.مرتب به پنجره و حياط نگاه مي كردم.به اطاقهاي پشت نخل.به پنجره ي كوچكي كه قرار بود قاب عكس شود.
گفتم قاب عكس،ان روز چندين بار كژال با چشمان پر از اشك پشت پنجره ايستاد و بيرون را تماشا كرد.درست مثل يك زنداني محتاج ازادي بود.صورت زيبايش در ميان چهارچوب پنجره درست همچون عكس رويايي ميان يك قاب چوبي ابي رنگ خودنمايي مي كرد.
سال تحويل ساعت چهار و چند دقيقه ي بامداد بود.همگي براي نماز صبح بيدار بودند.پدر دعا مي خواند.دخترها سفره ي هفت سين را مي چيدند.فرزاد حتي لحظه اي چشم از فاطمه برنمي داشت.فريفته تمام سعي خود را براي زيباتر ساختن سفره ي هفت سين بكار مي برد تا نهايت سليقه اش را به خانواده ي كريم نشان دهد.
حاج محمود و حاج احمد قران مي خواندند.زن دايي ها مشغول دم كردن چاي و چيدن شيريني در ظرف بودند.
اما من،من چه مي كردم.هيچ نه فكر نماز و دعا بودم،نه..
فقط به پنجره نگاه مي كردم.همان پنجره،همان قاب عكس چوبي،برق روشن بود.سايه اي مي رفت و مي امد.شايد سايه ي كژال بود يا شايد فقط ارزو مي كردم كه حتي بتوانم سايه اش را ببينم.
كريم با گفتن يا الله به اطاق امد و كنار من نشست.دست روي زانويم گذاشت و پرسيد:چيزي در حياط گم كرده اي؟
-نه
اما حقيقت را نگفته بودم.گم كرده داشتم.او را جسته و نگاهم را محتاج يافتنش مي ديدم.بار ديگر كريم پرسيد:
-جناب دكتر نمي خواهيد حرفي بزنيد؟
نفس عميقي كه بيشتر شبيه به آه بود كشيدم و گفتم:چه حرفي؟
كريم و فريفته نگاه استفهام اميزي به يكديگر كردند و هر دو شانه ها را بالا انداختند.هيچ كس نمي دانست من در چه وضعيتي به سر مي برم.هيچ كس از حال دلم اگاه نبود.دل باخته ام.دل بيچاره ي بي گناهم.
نمي دانم چرا مغزم به زبانم دستور داد اين سوال را از كريم بپرسم.
-خانواده ي كاك مراد به جمع ما نمي ايند؟منظورم براي سال تحويل است.
03-07-2012, 09:50 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
41 تا 50
كريم متعجب پرسيد:يعني تمام اين مدت شما داشتيد به اين موضوع فكر مي كرديد؟
و فريفته خنده اي كرد و گفت:كاك مراد كيه؟
من ساكت بودم.اما كريم پاسخ داد:يك روز شريك پدرم بود.اما حالا كلاهبردارها اموالش را برده اند و تنها چندين فقره از چكهاي بي اعتبار برايش باقي مانده.
چك،چكهاي بي اعتبار.ناگهان فكري از مغزم عبور كرد.جرقه اي از اميد.اميد به اينكه شايد بتوانم از اين طريق راهي هر چند باريك در اين خانواده پيدا كنم.مي توانم راحت تر كژال را ببينم.
از كريم پرسيدم:چكها را برگشت زده؟
-بله.اما صاحب چكها فراري است و كاك مراد به هر دري زده نتوانسته عبدل را پيدا كند.
-عبدل؟
-بله.كلاهبردار و در واقع سردسته ي قاچاقچي هاي زاهدان است.پارچه ي قاچاقي ميبرد تهران.هنوز كسي نتوانسته دستگيرش كند.هزار فوت و فن به كار مي برد.در كار كلاهبرداري خبره شده.من كه چشمم اب نمي خورد.يك روز كاك مراد بتواند مالش را از عبدل پس بگيرد.
سال تحويل شد.اسمان سپيده زد.روزنه اي هم در ظلمت دل من به وجود امده بود.فقط به ان روز فكر مي كردم«ايا مي توانم و ايا موفق ميشوم؟»
روبوسي،عيدي،تبريكهايي كه گفته مي شد و بالاخره محبوبه به سمت من امد:
-تبريك مي گويم فرهاد خان.اميدوارم سال خوبي در انتظار شما و خانواده تان باشد
به سردي پاسخ دادم:و همين طور براي شما.
برق خاصي در چشمانش جهيد و با لحني مهربان گفت:در اين چند سال عمه جان تنها دعايش اين بود كه روزي برسد و شما هم در جمع ما كنار سفره ي هفت سين بنشينيد.خوشحالم كه دعاي عمه جان براورده شد.
ميدانستم اين دعاي دل خودش بوده.مي دانستم عمه جان تنها بهانه اي براي راحت سخن گفتن است.به روي خودم نياوردم وبا فكر كژال جوابش را دادم:
-ارزوي عمه جان شما تنها ازدواج كردن من است وبس.
خنديد:اين كه خيلي خوب است.هم براي شما و هم ان دختر خوشبختي كه پيمان وفا با شما ببندد.
-ببخشيد محبوبه خانم اجازه دارم يك سوال خصوصي از شما بپرسم.
-با كمال ميل هر چه كه باشد...وكمي مكث كرد و با شك اضافه كرد بفرماييد.
-مي توانم بپرسم چرا تا به حال شما ازدواج...
سرش را پايين انداخت.من نيز جمله ام را ناقص گذاشتم.مي دانستم انقدر باهوش است كه ادامه اش را بداند.بالاخره لب گشود و گفت:ترسم از اين است كه بگويم و شما باور نكنيد.
من نيز انقدر باهوش بودم جوابش را تشخيص بدهم.گفتم:حتما مي خواهيد بگوييد منتظر من بوديد.
فقط لحظه اي نگاهم كرد.اما نه در چشمانم.از حق نگذاريم،حيايي كه در چشمان محبوبه بود در هيچ چشمي نديده بودم.
طلوع،اولين طلوع سال جديد را اغاز كرديم.اولين طلوع با لحظاتي بحراني.تمام نگاهم و حواسم به پنجره بود.دسته اي گرد كژال مي چرخيدند و دسته اي نبردكنان مي گفتند:
-اين كار كفر است.كژال نامزد دارد.نامردي است گرد دختري كه حلقه ي ازدواج به دست دارد بچرخيد.
اما كو گوش شنوا،مگر گوش من بدهكار بود.من كژال را ديده ام.پسنديده ام.گمشده ي ساليان تنهاييم است.زاييده ي شبهاي غريبي ام،همان است كه مي خواستم.همان است كه سالها ذهنم را مشغول خوش كرده بود.او را يافته ام.مي خواهم و بايد...بايد...به دست بياورم.
ساعت هشت صبح بود كه خانم مباشر با ظرف پر از ميوه وارد اتاق شد و با كلي تعارفهاي محلي خطاب به مادر گفت:
-خانواده ي كاك مراد مي خواهند بيايند عيد مباركي و تبريك عيد را بگويند.
قلبم فرو ريخت.از اين بهتر نمي شود.بهترين فرصت است براي اشنايي با كاك مراد و قدرت.از طرفي كژال هم...از شنيدن نامش هم دلم مي لرزيد.ياالله گويان وارد اتاق شدند.اول كاك مراد پشت سرش قدرت بعد زني ميانسال با لباسي محلي كه مربوط به سنندج بود و در اخر ان زيبا،همان فرشته وارد اتاق شد.
الهي دست اين قدرت نامرد بشكند.چطور دلش امده اين عروسك را ازار دهد.خداوند چقدر زيبا او را نقاشي كرده،تمام سعي و مهارتش را گويي براي صورت كژال به كار برده بود.نه تنها من بلكه تمام خانواده محو تماشاي زيبايي كژال شده بودند.خصوصا فريفته و محبوبه و فاطمه كه نشاني از حسادت هم در ديدگانشان پنهان شده بود.
محبوبه نگاه زيركانه اي به من كرد.همين طور فاطمه به فرزاد و فريفته به كريم.حق داشتند.زيبايي چهره ي كژال در حدي بود كه هيچ كس نمي توانستم خودش نگاهش را كنترل كند.
مانند كريم و فرزاد سر به زير نيفكنده بودم.از هيچ كس هراس نداشتم.زير چشمي به كژال نگاه مي كردم.به دستهاي ظريفش.پوستش از سفيدي برق مي زد.انگشتهاي باريك و كشيده.روي ناخنهايش قرمزي حنا ديده ميشد.
حيف از اين همه زيبايي.اين همه ظرافت.اين انگشتها محتاج انگشتريهاي جواهر بودند تا زيباييهايشان ده برابر شود.اين گردن بلند و سفيد محتاج گردن بند و اين اندام نيازمند مدرن ترين لباسهاي غربي بودند.لحظه اي كژال را ان گونه كه حسرت مي خوردم مجسم كردم.واي،واي كه چقدر تماشايي بود.اي كاش روزي او مال من مي شد تا زيباييش را چندين برابر مي كردم.ان چه را كه برازنده اش بود خياطها برايش مي دوختند.نه،حيف است.اين دختر براي اين محيط حيف است.بايد او را به تهران ببرم.و يا به خارج از كشور.او بايد هر انچه را كه لياقتش است به دست بياورد.
-ايشان جناب دكتر فرهاد محتشم هستند.جراح و متخصص قلب.تازه از كشور فرانسه برگشته اند.از نه سالگي براي تحصيل رفته بودند.
اي كاش كژال مي شنيد.مي دانست من كي هستم.چه كاره هستم.شايد توجهش بيشتر مي شد.شايد برتري مرا به قدرت تشخيص مي داد.شايد...از ديدگاه ديگري تماشايم مي كرد.
بيچاره از ترس نامزدش سرش را پايين انداخته بود و هيچ حرفي نمي زد.دلم به حالش كباب بود.او گل مجلس بود اما باغباني بي رحم بالاي سرش ايستاده تا كسي او را نبويد يا نچيند.گل بيچاره عذاب مي كشيد و خود را ضعيف و درمانده احساس مي كرد.خود را دور از جمع مي ديد.خود را حقير مي ديد در صورتيكه اگر باغباني خبره داشت از بهترينها بود.اي كاش مال من بود.آه كشيدم.
هيچ كس به رفتار و نگاههاي دزدانه ي من توجه نداشت...اما بله،گويا تنها محبوبه بود كه نگاههاي دزدانه ي مرا به سمت كژال كنترل مي كرد.همه مشغول صحبت بودند.خصوصا كاك مراد كه با لهجه ي شيرين كردي همه را سرگرم شنيدن كرده بود.با اين كه تمام حواسم دور كژال پر مي كشيد اما صداي كاك مراد را مي شنيدم:
-مگر دستم به اين عبدل نمك به حرام نرسد.روزگارش را سياه مي كنم.
از هر دري سخني بود.حاج احمد و مباشر راجع به كارخانه ي قدرت صحبت مي كردند.قرار بود فرزاد مدير عامل كارخانه شود و ان را بچرخاند.قدرت موافق بود.اما فاطمه به اعتراض گفت:
-پدر من كه راضي نيستم بياييم اهواز زندگي كنيم.
نگاهم به سمت مادر كشيده شد.اما فقط براي لحظاتي كوتاه نگاهم فقط يك سوال داشت و مادر با لبخند سرش را به علامت مثبت تكان داد.
-مگر فاطمه را براي فرزاد خواستگاري كرده اي؟
-بله
و من دوباره نگاهم را به جايگاه اول،صورت كژال منحرف كردم.قدرت گرم صحبت بود و هيچ توجهي به من نداشت.كژال لحظه اي چشم بلند كرد تا شيريني از ظرف دست فريفته بردارد.يك لحظه چشم در چشم من خشك شد.
نفس در سينه ام حبس شد.مي دانستم حس عاشقي همين است.تمام اعضاي بدنم بي حس بودند.شايد اگر در ان لحظه اب جوش هم روي سرم مي ريختند داغي را حس نمي كردم.خون در رگهايم به جوشيدن در امد.
شيريني برداشت و گفت ممنون.
با صداي كاك مراد به خودم امدم:
-جناب دكتر شما يك حرفي بزن.دوست داريم از محضر شما استفاده كنيم.
در دلم او را ناسزا دادم.
لعنتي،چطور دلت امد اين عروسك را به دست اين گرگ بسپاري.بگو او را فروخته اي.بگو قدرت با پول او را از تو خريده است.شنيدم كه قدرت پول زيادي به عنوان قرض در اختيار كاك مراد گذاشته تا بتواند وكيل بگيرد و عبدل را به دادگاه بكشاند.شنيدم حتي پول ترياك و سيگار كاك مراد به عهده ي قدرت است.شنيدم قدرت نه تنها پول دوا و دكتر زن كاك مراد را مي دهم بلكه هزينه اي براي بقيه ي جهيزيه ي كژال پرداخته تا سربلند به منزلش برود.
و در واقع به اين نتيجه رسيدم اين غول بي شاخ ودم كژال را همچون بره اي معصوم به اسارت مي برد.
شنيدم وقتي كژال توسط دستهاي زمخت و كلفت قدرت نامرد كر شد كاك مراد حتي خم به ابرويش نياورد زيرا نيازمند يك لول ترياك بود.پدر خنده كنان دست روي شانه ام گذاشت و در جواب كاك مراد گفت:
-اين دكتر عزيز ما بيشتر شنونده ي خوبي است و كمتر حرف مي زند.
كاك مراد خنده اي تظاهري كرد و گفت:خدا نگهدارش باشد.خدا حفظش كند.چه شباهتي به پسر من دارد.اما...اما حيف كه پسر من...
كاك مراد ساكت شد.هيچ كس سوالي نكرد.مباشر با گفتن جمله ي«قابل تعارف نيست.شيريني و اجيل بفرماييد.»بحث را عوض كرد.
محبوبه با نگاهي پر از غضب چاي تعارف كرد.مي دانستم مفهوم غضب را كجا بايد جستجو كنم.اما برايم مهم نبود و بي اهميت همچنان به كژال نگاه مي كردم.چشمانش گل قالي را تماشا مي كرد.مژه هايش سرازير وبه رديف هلال ماه را به يادم اوردند.واي كه چه حالتهاي زيبايي در چشمان اين دختر مشاهده مي شد.آه،كاش كژال مال من بود.
صحبت از چكهاي برگشتي به ميان امد.صحبت از عبدل و كلاهبرداري و قاچاق پارچه.فرصت به دستم افتاد تا خود را به كاك مراد نزديك كنم.
كاك مراد تعريفم ي كرد و من وانموند مي كردم سراپا گوش هستم.
-بله مي فرموديد.كه اينطور،البته يكي از دوستان بسيار نزديك من افسر اگاهي تهران است.در ضمن برادر ايشان هم سرهنگ اداره ي راهنمايي و رانندگي هستند كه من فكر مي كنم بتوانند يك كمك اساسي براي پيدا كردن و دستگيري عبدل كنند.گذشته از اين پدرم اشنايي هم در زاهدان دارد كه...
پدر مي دانست چه كسي را مي گويم.فورا دنباله ي حرف مرا چنين ادامه داد:بله حق با فرهاد است.اقاي محمدي از دوستان قديمي بنده است.
كاك مراد كه بيشتر مشتاق شنيدن شده بود فورا پرسيد:يعني ممكن است؟
بدون معطلي جواب دادم:البته كه مي توانند.من به شما قول مي دهم خودم دنبال اين قضيه را بگيرم.اصلا در اولين فرصت مي روم زاهدان.اگر مايل باشد با هم مي رويم.چطور است؟
كاك مراد با ناباوري گفت:جدي مي فرماييد اقاي دكتر؟من كه باورم نمي شود.
بايد بيشتر با او اشنا مي شدم.بايد بيشتر به او نزديك مي شدم.بايد بيش از اينها در دلش جايي براي خودم باز مي كردم.با روحيه ي چنين افرادي به خوبي اشنا بودم.فقط سكه ي پول را مي شناختند.لولهاي ترياك و منقل و وافور را.
در دل خنديدم.«برايت فراهم مي كنم كاك مراد.هر چه قدر كه بخواهي اما...اما شرط دارد.»
و خودم پرسيدم«چه شرطي؟»باز خودم جواب دادم«بايد كژال مال من شود.»
چشمان كژال امانم را گرفته بود.برق نگاهش اتش به جانم مي انداخت.وقتي در عمق چشمم نگاه مي كرد،پاك خودم را مي باختم.در التماسش زانو مي زدم.
به خودم امدم.هنوز كژال روبرويم نشسته بود.مي دانستم چيزي از حرفهاي من و كاك مراد نمي شنود.اما يقين داشتم محبت را از چشمانم دريافت كرده.عشق را ديده و حالم را مي فهمد.نگاهش شوريده بود.احساس مي كردم او هم حرفهايي براي گفتن دارد.من كه او را درك مي كردم.من كه عاشقش شده بودم.عشقم را پذيرفته بودم.داشتم موفق مي شدم.
قرار شد با كاك مراد به زاهدان بروم.-چه وقت؟
-به زودي.بعد از تعطيلات نوروزي.
به تهران دعوتش كردم.به منزل پدري.بايد سرنخ دوستي را بيشتر باز مي كردم.بايد او را محتاج جيب خودم مي كردم و از سلطه ي قدرت در مي اوردم.تعطيلات را در منزل مباشر گذرانديم.كارخانه به دست فرزاد سپرده شد.روز سيزده به در همگي به محوطه ي نزديك كارخانه رفتيم.هم فال بود و هم تماشا.هم از كارخانه ديدن كرديم و هم فرزاد با دستگاه ها و دفاتر اشنا شد.
خانواده ي كاك مراد هم همراه ما امده بودند.مرتب با خودم نقشه ي راه برگشت را مي كشيدم.بايد طوري برنامه ريزي مي كردم كه موقع برگشتن كژال در اتومبيل من بنشيند يا من در اتومبيل قدرت.
سراغ اتومبيل حاج محمود رفتم.چرخ عقب را پنچر كردم.به صبر نياز داشتم.بايد غروب نقشه ام را عملي سازم.بوي كباب و برنج صدري اشتهايم را بيشتر مي كرد.هر كس به انجام كاري مشغول بود.محبوبه كنارم ظاهر شد:
-همه شما را صدا مي كنند.نمي خواهيد عكس بيندازيد؟
چشمم به كژال بود.تنها گوشه اي را براي نشستن و به ديگران نگاه كردن انتخاب كرده بود.اي كاش كنار من نشسته بود.در چشمش نگاه مي كردم.برايم مي خنديد.
-همه اماده هستند؟
فرزاد بود كه دوربين را در دست مي چرخاند تا از زاويه ي بهتري عكس بگيرد.فهميدم محبوبه از روي قصد كنارم ايستاده.دلش مي خواهد كنار من عكس بيندازد.اما من دلم مي خواست كنار كژال نشسته بودم.
قدرت.دشمن جانم.رفت كنار كژال و خطاب به فرزاد گفت:يك عكس دو نفره از من و نامزدم بينداز.
سوختم.نمي دانم چطور شد كه نتوانستم خودم را،زبانم را كنترل كنم.گفتم:
-فرزاد دوربين را به من بده.مي خواهم يك عكس از فريفته بيندازم.
فريفته خنديد و گفت:تنهايي؟
به او خنديدم.چه خوش باور بود.دوربين را از دست فرزاد گرفتم.از خدا خواسته روبروي قدرت و كژال ايستادم:اماده هستيد؟
مردك نره غول خنده ي كريهي كرد و گفت:بيندازيد لطفا. و فورا روسري كژال را جلوتر كشيد.
51 تا 57
انقدر از قدرت متنفر بودم كه دلم مي خواست جاي عزرائيل بودم و هر چه سريعتر جان كثيفش را مي گرفتم.از پشت دوربين دل سير كژال را تماشا كردم.نگاهي بي واهمه.گويي مجوز داشتم.دلم مي خواست لحظه ها مي ايستادند.زمان متوقف مي شد و من براي هميشه پشت ان دوربين قرار مي گرفتم.عكس را انداختم اما فقط از كژال.سمت راست قدرت نشسته بود.هنگام گرفتن عكس انگشتم را طوري روي شيشه ي لنز قرار دادم كه صورت قدرت سياه شد.
غروب بود.سفره ي شام پهن شد.مقداري كاهو خوردم و بعد از چند دقيقه اي بناي ناليدن گذاشتم.
-واي دلم درد مي كند.فكر مي كنم مسموم شده ام.
و هر دو دستم را روي شكم گرفته و به سمت زانوها خم شدم.حرارت اتش صورتم را گرمتر مي كرد.چشمم از زير ارنج به كژال بود وناله مي كردم.رفتار نوجوانهاي عاشق را انجام مي دادم.بچه شده بودم.حساس و مدام در پي نقشه ي ماهرانه تري.
اتومبيا حاج محمود كه پنچر بود.فرزاد انقدر گرم صحبت با فاطمه بود كه حاضر نشد پشت فرمان اتومبيل پدر بنشيند.حاج احمد و مباشر در كارخانه بودند.من ماندم وقدرت.
خانم مباشر از قدرت خواهش كرد مرا به بيمارستان اهواز برساند.قدرت كمي فكر كرد و خطاب به كاك مراد كه هيچ عنوان حاضر نميشد منقل ترياك را ترك كند گفت:چشم از كژال برنداري تا من برگردم.آه نقشه ام نگرفت.مي خواستم كژال هم همراه ما بيايد.مي خواستم بيشتر او را ببينم.عاشقش كنم.به خودم.مي خواستم به نگاهم محتاج شود.سوار اتومبييل قدرت شدم.تمام حواسم پي كژال بود.بايد در درجه ي اول او را از قدرت دلزده مي كردم.صبر كردم هنگامي كه قدرت پشت فرمان اتومبيلش نشست گفتم:
-شايد تا وقتي برگرديم دير وقت باشد و اينها برگشته باشند خانه.بهتراست نامزدت را همراه خودت بياوري.
قدرت از نيم رخ نگاهي به من انداخت وگفت:ولي ما كه هنوز شام نخورده ايم.
ناله كنان گفتم:مهم نيست هر چند مزاحم شما شدم،اما...
قدرت شيشه را پايين كشيد و خطاب به كاك مراد گفت:
-به كژال بگو بيايد سوار شد.حق با اقاي دكتر است.شايد دير برگرديم.
كژال با اشاره هاي كاك مراد بلند شد و به سمت اتومبيل امد.فورا پياده شدم و در عقب را گشودم.بعد روي صندلي عقب نشستم و گفتم«ممنون.اين جا راحت تر هستم.»قدرت كه به هيچ عنوان نمي توانست تشخيص بدهد من به چه منظور صندلي جلو را ترك كردم گفت:مهم نبود اگر كژال عقب مي نشست.
در دلم گفتم«اي احمق تو كي لياقت اين عروسك را داري و چه مي داني تا چه حد بايد برايش ارزش قائل شوي.»
اي كاش كژال مال من بود و كنارم مي نشست.ان وقت مفهوم حرمت به زن را به تمام مردهاي ابلهي چون تو نشان مي دادم.
كژال روي صندلي جلو كنار قدرت نشست.هر چند حرص مي خوردم اما راضي بودم چون مي توانستم راحتتر نگاهش كنم.راه افتاديم.ديگر از ناليدن خبري نبود.قدرت حتي يك كلمه هم با كژال صحبت نمي كرد.نه به دليل انكه كژال نمي شنيد.او از ان دسته مردهايي بود كه چندان اهميتي براي همسر خود قائل نبود.
به اهواز كه رسيديم،متوجه شدم كه كژال مرتب به ساندويچي ها يا رستورانها نگاه مي كند.به ياد اوردم كه حتي ظهر نتوانست غذاي درست و حسابي بخورد و مرتب به فرمان زن پدرش بلند مي شد تا كم و كسر سفره ها را مهيا كند.به رفتار قدرت دقت كردم.هيچ توجهي به نگاههاي كژال نداشت.اين حيوان حتي نمي توانست روحيه همسرش را درك كند.او حتي نمي توانست بفهمد همسرش گرسنه است يا هوس غذاي مورد علاقه اش را كرده است.
-همينجا نگهدار قدرت جان
لحظه اي سرعتش را كم كرد و به سمت من برگشت:اتفاقي افتاده جناب دكتر؟
-انگار حالم بهتر شده است.راستش احساس گرسنگي مي كنم.اگر اندكي دنده عقب بروي حدود صد متر پايين تر همين خيابان يك رستوران بود.
قدرت ترمز كرد وگفت:اي به چشم.و اتومبيل را به سمت عقب هدايت كرد.
روبروي رستوران كه توقف كرد كژال اهسته از قدرت پرسيد:اجازه مي دهي من هم بيايم؟
و قدرت با لحني تند گفت:نه من هم پياده نمي شوم.
و محكم روي فرمان اتومبيلش كوبيد:اَه تو كه نمي شنوي.عجب گرفتاري شدم.چه طور به اين دختر حالي كنم دوست ندارم...
با اينكه به خون قدرت تشنه بودم اما سعي مي كردم خودم را كنترل كنم و گفتم:هر طور شما راحت هستيد قدرت خان.غذا را به يك پارك مي بريم.جايي خلوت كه كژال خانم هم راحت باشند.
قدرت ناليد:به خدا خسته شدم.اين كه زبان نمي فهمد.هزار بار بگو دلم نمي خواهد چشم نامحرمان..
-مهم نيست.من مي روم سه پرس غذا...
تعارفها تكه پاره شد.قدرت فورا از اتومبيل پياده شد.من هم پياده شدم.از او اصرار كه به خدا نمي شود و امكان ندارد اجازه بدهم مهمان من دست در جيب بكند و من از خدا خواسته كه لحظه اي كنار كژال تنها باشم تعارفش را پذيرفتم.اما قدرت دستي زير سبيلهاي پرپشت و مشكي اش كشيد و لبخند محزوني زد.بعد دستش را روي شانه ام قرار داد و گفت:بهتر است شما هم همراه من بياييد.
از تعصب قدرت حالم به هم مي خورد اما به ناچار همراه قدرت راه افتادم.وارد رستوران كه شديم قدرت سفارش سه پرس كوبيده داد.فورا نگاهي به ليست غذاها انداختم و گفتم:لطف كنيد شش پرس جوجه كباب و دو پرس برگ مخصوص بگذاريد.با تمام مخلفات به اضافه ي...
قدرت به من نگاه كرد و اهسته پرسيد:اما ما كه فقط سه نفر هستيم.تازه گمان نمي كنم كژال چندان اشتهايي داشته باشد.
سرم را تكاني دادم و گفتم:اگر اضافي امد مي بريم منزل.
غداها را كه خريدم قدرت چندين بار اصرار كرد حساب كند اما من دلم مي خواست غذاها را با پول خودم خريده باشم.
به سمت اتومبيل كه مي رفتيم متوجه شدم كژال در اتومبيل نيست.دلم فرو ريخت.نگراني تمام وجودم را در برگرفت.نكند...قدرت گامهايش را تندتر كرد و دور و بر اتومبيل را گشت.اما اثري از كژال نبود.اعصابم متشنج شد.نكند دخترك انقدر از زندگي خسته باشد كه فرار كرده يا...
قدرت فرياد زد:كژال كجايي؟
اما نه تنها فرياد قدرت در گوشهاي ناشنواي كژال بي اثربود بلكه انتظارمان نيز بي فايده به نظر مي رسيد.
قلبم گرفت.بيخود راه مي رفتم.يعني كجا رفته.چه بلايي سرش امده.خدايا نكند ديگر كژال را نبينم.روبروي رستوران يك پارك بود.به قدرت گفتم:شايد حوصله اش سر رفته باشد.شايد درپارك باشد.بهتر است...
قدرت با لحني عصبي و تند گفت:غلط كرده.واي به حالش اگر سر خود چنين غلطي كرده باشد.
حوصله ي جر وبحث با قدرت را نداشتم.به ان سوي خيابان مي رفتم كه قدرت گفت:فرهاد خان!
برگشتم و بي انكه توجهي به ماشينها داشته باشم پرسيدم:بله؟
با حالتي مذبوحانه گفت:بهتر است شما كنار اتومبيل بمانيد من خودم مي روم.
انقدر خونم جوش امده بود كه دلم مي خواست با همين دستهايم خفه اش مي كردم.پدر سوخته انقدر دخترك را اسير رفتار خود كرده بود كه بيچاره فرقي با اسيرها و زنداني ها نداشت.با خودم گفتم«اين گاو كي مي تواند مفهوم زن وظرافتش را درك كند.»به ناچار برگشتم.قدرت راهي پارك شد.پارك شلوغ بود و مردمي كه براي گذراندن روز سيزده به در امده بودند جاي خالي در پارك نگذاشته بودند.هر خانواده را كه نگاه مي كردم ياد پدر و مادرم مي افتادم.ياد محبوبه.در چه خوابي به سر مي بردند و چه نقشه هايي براي من كشيده بودند.دور از خيالها و تصورهاي من،دور از اينكه من عاشق دختري شدم كه نامزد داشت.كه مال ديگري بود.كه مال من نبود و نمي توانست باشد.اما كژال بايد...بايد...بايد مال من شود.
عشق اين حرفها را نمي داند.هيچ كس حق ندارد مرا سرزنش كند.دل من پر كشيده.دل من شهامت عاشق شدن را داشته و خودش را باخته.به عشق باخته.چه فرقي مي كند كه به كي يا چه وقت.دل حرف حساب نمي فهمد و كار خودش را مي كند.به هر قيمتي شده من كژال را مي اورم
03-07-2012, 09:53 AM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
58 تا 63
«كژال!كژال كجا رفتي»و محكم مشت گره بسته ام را روي كاپوت اتومبيل قدرت كوبيدم.
صداهايي مثل هياهوي يك تجمع به گوشم رسيد.صداهايي ناهنجار اما نامفهوم .گاهي يك صداي جيغ و فرياد مردي مثل...
قدرت.قدرت.قدرت بود.صداي فرياد قدرت بود.صداي جيغ كژال بود.واي كه چه حالي داشتم.چه احساسي در مغزم به فوران در امده بود.همچون اتشفشاني كه در حال فوران باشد.مذابم،خودم را مي سوزاندم.تحمل شنيدن صداي جيغ كژال را نداشتم.به شتاب دويدم.به ان سوي خيابان.به سمت پارك.به همان جا كه مردم جمع شده بودند.همانجا كه كژال جيغ مي كشيد.از ميان جمعيت گذشتم.كژال را ديدم كه روي زمين افتاده.قدرت با مشت و لگد او را كتك مي زد.غذاها از دستم افتاد.نعره كشيدم:ولش كن نامرد.
و يقه ي قدرت را گرفتم و مشت اول را بي اراده در صورتش فرود اوردم.ديگر اشك كژال را نمي ديدم.صداي جيغش را نمي شنيدم.صداي فريادش را كه كمك مي خواست.
مشت دوم را زير چشم قدرت كوبيدم:
-پدرسوخته زن را اينطور كتك مي زنند.نامرد زورت به اين ضعيفه رسيده.
با قدرت گلاويز شدم.چند جوان ما را از يكديگر جدا كردند.قدرت خوني را كه از بيني اش سرازير بود پاك كرد و به سمت من حمله ور شد.لحظه اي به خودم امدم.عجب اشتباهي كردم.خدا لعنتم كند.حالا ديگر قدرت به من بدبين شده.چه كار كنم.اگر دست كژال را بگيرد و نگذارد هرگز او را ببينم ديوانه مي شوم.
يك سياست،محتاج يك سياست بودم.جلو رفتم.در برابر جمعيت غرورم زير لگد عشق قرار دادم.دست به گردن قدرت اويختم:
-واقعا معذرت مي خواهم دوست عزيز.مرا ببخش.شرمنده هستم.اصلا دست خودم نبود.من عصبي هستم.راستش وقتي ديدم كژال خانم روي زمين افتاده...
و همان لحظه به كژال نگاه كردم.خون از بيني و گوشه ي لبش مي چكيد.دلم به حالش كباب شد.اما چه كنم كه چازه اي جز به كار بردن سياست نداشتم.
با اينكه نفرت از چشمان قدرت مي باريد اما به ظاهر دست رفاقت را به سويم دراز كرد و گفت:شما ميهمان جناب مباشر هستي.من حق بي ادبي ندارم.اين من هستم كه بايد عذرخواهي كنم.اميدوارم بي احترامي مرا نديده بگيريد و به جناب مباشر راجع به اين موضوع حرفي نزنيد.
بعد دست كژال را گرفت وزير لب طوري كه گويي با خودش صحبت مي كرد ادامه داد:حوصله اش سر رفته امده تفريح كند.ديگر فكر اين را نمي كند صد تا چشم نامحرم نگاهش مي كنند.
در دل گفتم:اي ابله،اين غيرت و تعصب است.فكر مي كني او اسير يا برده است كه اينگونه رفتار مي كني،نه به انكه دلت نمي خواد چشم نامحرم به نامزدت بيفتد و نه به انكه جلوي چشم نامحرمان او را كتك ميزني و فحش ميدهي.تف به ان غيرت نداشته ات.
در بين راه كژال مرتب اشك بيصدا مي ريخت.اي كاش او مال من بود.اشكش را با دست خودم پاك مي كردم.اصلا چه دست بي رحمي باشد كه اشك اين نازنين را دربياورد.قدرت!خدا تو را لعنت كند.
به خانه كه رسيديم ساعت از يازده گذشته بود.قدرت و كژال به اتاقهايشان رفتند.برقهاي ساختمان خاموش بودند.هنوز خانواده ي من و مباشر برنگشته بودند.قدرت چند دقيقه بعد از اينكه وارد اتاق شدند مرا از پشت پنجره صدا كرد.از خدا خواسته فورا جواب دادم:بله.
-چرا تنها توي حياط نشسته اي.هوا گرم است.بفرما به كلبه ي فقرا.
-دولت سراست قدرت خان و فورا به اتاقشان رفتم.
نگاهي به دور اتاق چرخاندم.يك پرده ي قرمز كه جداكننده ي دو اتاق از يكديگر بود.يك فرش خرسك كهنه.يك سماور و يك منقل پر از ذغال كه جاي خالي كاك مراد را در كنارش مي ديدم.دو عدد پشتي با عكس ليلي و مجنون و يك كمد كه روي درش اينه اي قرار داشت.
زندگي بسيار ساده اما تميز كژال را ديدم.منزل پدري او.جايي كه او بزرگ شده بود همه ي وسايل بوي كژال را مي دادند.كژال گوشه اي نشسته بود و منتظر بود اب سماور جوش بيايد.رفتار ونگاهش طور ديگري شده بود.پرنفوذتر با احساس تر نگاهم مي كرد.انگار فهميده بود دوستش دارم.علاقه ام را در نگاهم پذيرفته بود.
چه نيمرخ زيبايي داشت.بيني سربالا و چالي كه روي چانه اش بود بانمك ترش كرده بود.چرخي به چشمانش داد.برق نگاهش خاري بود كه در سينه ي من مي غلتيد.عمق نگاهم را دريغ نكردم.
قدرت سيني چاي را جلوي من گذاشت و گفت:قابل تعارف نيست.مي بخشيد جناب دكتر وسيله ي پذيرايي كامل نيست.
كژال كه از ترس قدرت جرات نمي كرد حتي كلمه اي سخن بگويد بلند شد و پرده را كنار زد.از رفتنش دلم گرفت.اين چهار ديواري بدون كژال همچون جهنم شده بود.براي برگشتنش ثانيه شماري مي كردم.پس چرا نيامد.چرا نيامد.كجا رفت.اصلا چرا رفت.
متوجه شدم به اشاره ي چشم قدرت به ان اتاق رفت تا در معرض ديد من نباشد.دلخور شدم اما به روي خودم نياوردم.اگر كوچكترين سوالي مي كردم يا ضعفي نشان مي دادم لو رفته بودم و قدرت از همه چيز اگاه مي شد.
ساعت دوازده بود كه مباشر و بقيه برگشتند.برق اتاقي كه كژال در ان بود خاموش شد.مجبور بودم خداحافظي كنم.هنگامي كه به حياط امدم چند دقيقه زير پنجره ي اتاق كژال ايستادم.بهانه ام هواخوري و نگاه كردن به نخلها بود.
مادر و محبوبه يكراست به طرف من امدند.مادر پرسيد:بيمارستان رفتي؟محبوبه انقدر نگرانت بودكه...
نگذاشتم جمله ي مادرم كامل شود و گفتم:من خوب هستم.فقط نياز دارم تنها باشم.
محبوبه ابروها را به نحوي كه حالت عصبي داشت در هم فرو برد و خطاب به مادرم گفت:من مي روم داخل عمه جان.بهتر است مزاحم جناب دكتر نشوم.
محبوبه رفت و مادر شروع كرد به غرغر كردن:چه خوب وراحت با ابروي من بازي مي كني فرهاد.خجالت نمي كشي.محبوبه دختر برادر من است.من پيش برادر و زن برادرم كلي از تربيت و شخصيت تو تعريف كردم.ان وقت تو به همين راحتي...واقعا كه.
مادر نيز رفت.براي من هيچ يك از اين جمله ها مفهوم نداشت.تنها سوژه ي زندگي و زيستن برايم كژال بود و بس.
فقط به يك مساله فكر مي كردم.ايا كژال مال من مي شود؟اين فرشته كه هر لحظه در دل من فرياد مي زند.اين گمشده ي عشق و عمر من،زندگي من.در وجود او بود كه عشق را ديدم و شناختم.محبت يك نگاه رادريافتم و با ان در اميختم.چه زندگي بيهوده اي تاكنون داشته ام.زندگي بدون عشق يعني مرگ.يعني مُردن.يعني تلف شدن.كژال مي تواند براي شبهاي تارم روشنايي باشد.مي تواند اميد را در احساسات و احلام سرگردان و بي پناه من زنده كند.اگر او مال من شود تمام ارزوهايم ملجا و پناهي دارند.اشيانه اي با روزنه هاي اميد.ماوا و كاشانه اي.
خوشحالم.از اين به بعد كسي را خواهم داشت كه به او فكر كنم.در خواب و بيداري با او حرف بزنم. بايد كاري كنم صداي مرا بشنود.بداند دوستش دارم.عاشق و ديوانه اش هستم.بداند چه كسي لايق و درخور دوست داشتن و پرستيدن است.او بايد...بايد...بايد مرا بخواهد.مرا دوست داشته باشد.عاشق من باشد.نه قدرت بي سرو پا.مرد دلخواه كژال من هستم.من كه فقط به خاطر او از همين لحظه به بعد روزهاي زندگيم را سپري مي كنم.
ان شب ساعتها به نظاره ي اسمان مهتابي نشستم و پلك نزدم.با تلاش فراوان توانستم اندكي بر احساسات دروني خود تسلط يابم و اعمالم را كنترل كنم.ترس داشتم.ترس از نزديك شدن به يك ارزوي محال.نكند تمام افكارم اميدي نهفته در وهم و خيال...ناگهان فريادي از زواياي جانم برخاست.«تلاش كن فرهاد.تلاش كن»
فريفته بالاي سرم ظاهر شد و درحاليكه سعي مي كرد نگاهم رابه سمت ستاره ي مورد نظرم تعقيب كند گفت:هنوز نخوابيدي فرهاد؟احساس مي كنم رفتارت عوض شده.حرفي براي گفتن داري.به من بگو فرهاد.موضوع چيست.مي توانم بفهمم تو...تو...كاملا مشخص است به كسي يا چيزي فكر ميكني.اميدوارم نقطه اي افكارت كسي باشد نه چيزي.تو سالها در كشور غريبي با هر گونه تنهايي و مرارت ساخته اي.كاملا مشخص است كه تو توفاني را در خودت مهار ميكني.حرف بزن فرهاد.حرف بزن.من خواهرت هستم.مي توانم تو را درك كنم.تو بايد راز دلت را با يك نفر در ميان بگذاري.
دلم در غوغا بود و جانم اشفته ولي سرشار از عشق.حال عجيبي داشتم.دلم اراده را از مغزم گرفته بود.زبانم به سخن گفتن نمي چرخيد.دنيا را در پس پرده اي مي ديدم.نه،نبايد رازم اشكار شود.كژال نامزد دارد.ميترسم به فريفته حرفي بزنم و فردا يك كلاغ چهل كلاغ بشنوم.بعد چهل كلاغ به گوش قدرت برسد.نه فرهاد.بچگي نكن.تو عاقلتر از اين حرفها هستي.اين راز را فقط در دل خودت حفظ كن و اجازه نده ابهت راز بودنش را از دست بدهد.

-فرهاد!نمي خواهي حرفي بزني؟چرا رنگ از چهره ات پريده؟
-طوري نيست فريفته جان.خسته هستم.به اينده ام فكر مي كنم.به مطبي كه قرار است پدر برايم داير كند.به بيمارستاني كه قرار است با ان قرارداد ببندم.به بيمارهايي كه پول عمل ندارند و محتاج نفس كشيدن هستند.من جراح قلب هستم.قلب عضو اصلي بدن،بدون او چگونه زندگي ممكن است.اگر يك نفر در مملكت خودم هم وطنم روزي نزد من بيايد و ان وقت براي زنده ماندن محتاج دستهاي من باشد و از طرفي نتواند ريالي پرداخت كند...من...من چه جوابي خواهم داد.
-تو يك انساني فرهاد و زنده ماندن انسان ديگري را به خوبي درك مي كني.تو سالها درس خوانده اي و تحصيل كرده اي نه فقط براي به دست اوردن ريال و دلار.بلكه براي نجات جان انسانهايي كه عزيزانشان پشت در اتاق عمل التماس مي كنند.نه به تو،به افريدگاري كه تو را افريد و اين مغز شايسته را به تو بخشيد.امكانات در اختيارت قرار داد و تو را وسيله اي ساخت تا معجزه كني.پس هرگز اين دستها را به اميد به دست اوردن ريال به كار ننداز.
فريفته رفت كه بخوابد.اما من هنوز زير پنجره نشسته بودم و به فردا فكر مي كردم.به طلوع روز چهاردهم.به لحظه ي خداحافظي،خداحافظي با منزل مباشر،با اتاق كژال،با كژال،با اين پنجره،با اين نخلها،با شهر اهواز كه مرا عاشق كرد.خدايا چه كنم.من مي روم اما دلم را زير همين پنجره كنار همين نخلها مدفون مي كنم تا زمانيكه..كژال مال من شود.
روز بعد چشمانم از فرط بي خوابي و خستگي سرخ و متورم شده بودند.كت و شلوار زيتوني پوشيدم و كمي موهايم را چرب كردم تا حالت بهتري بگيرند.كفشهاي قهوه اي واكس زده كه زير اشعه هاي نارنجي طلوع زيباي اهواز برق مي زدند.سوار شدم.عينك را روي چشمانم زدم.دلم مي خواست در لحظات اخر كژال مرا خوش تيپ و خوش لباس ببيند.موفق شدم.راست مي گويند عشق انسان را در هر سني بچه مي كند.رفتارم مثل بچه ها شده بود.كژال كه از اتاق بيرون امد فورا صداي ضبط اتومبيل را بيشتر كردم.پاك فراموش كرده بودم كه اين شعر زيبا را همه مي شنوند غير از گوشهاي عزيز من.اه كشيدم و صدا را ملايم كردم.از زير عينك فقط به كژال نگاه مي كردم.ولي انگار ديگر جرات نگريستن در عمق چشمانش را كه هر روز و هر ساعت به يك رنگ در مي امدند را نداشتم.نگاهم را سرشار از عشق و ارزو يافتم.دلم مي خواست فرياد بزنم.اما چه فايده كه فريادم ره به جايي نداشت.
انقدر در خودم و نگاههاي معصومانه ي كژال غرق بودم كه اصلا متوجه نشدم چه وقت محبوبه سوار اتومبيل من شد.نمي دانم چه مدتي بود كه نگاه من و كژال در هم پيونده خورده بود.اشك چشمانم را پوشانيد.دخترك هر لحظه كه ميگذشت ديوانه و مجنون ترم مي كرد.نگاهم را نمي توانستم حتي براي لحظه اي كوتاه از چشمان رويايي اش جدا كنم.نه نمي توانستم،به خدا نتوانستم.
-فرهاد جان چرا حركت نمي كني همه رفتند.
دست چپم از شيشه بيرون بود.بسيار اهسته انقدر اهسته كه فقط نگاه كژال متوجه شد تكانش دادم.فقط يكبار اهسته چشمانش را بست و باز كرد.اي كاش حالتم در ان لحظه بيان كردني بود.اي كاش اكنون مي توانستم بگويم وقتي مژه هايش روي صورتش مي ريخت و هلال ماه را تشكيل مي داد هر عاقلي را ديوانه مي كرد.
در دل گفتم«اي گمشده ي عمر و زندگي منتظر من بمان.من برمي گردم وتو را با خودم خواهم برد.به سرزمين روياها،به سرزمين عاشق ها.به دور دستها.جايي كه فقط من باشم وتو.هيچ فاصله اي بين ما نباشد.جايي كه تو ازاد باشي.راحت.همچون پرنده اي بر فراز اسمانها به پرواز دربيايي.»
در اخرين لحظات كاك مراد ادرس و شماره ي تلفن منزل ما را يادداشت كرد.قرار بود به تهران بيايد تا به اتفاق به زاهدان برويم.براي يافتن عبدل و پارچه هاي از دست رفته.به كاك مراد قول داده بودم هر كاري از دستم ساخته باشد انجام خواهم داد.
حركت كردم.دلي كه مرا مي طلبيد و چشماني كه لبريز از حسرت و ارزو بود را ترك كردم.اخرين نگاهش را وقتي ديدم كه از در حياط خارج شدم.قدرت فورا در حياط را بست.اه نگاهش مرا مي خواست.مرا و تمام جسم و جان و وجودم را.چرا اين همه حسرت؟چرا اين همه نااميدي وياس؟چرا نگرشي بدانسان از فاصله هاي دور،از وراي افقها و اسمانها و از ژرفاي تاريك زمان؟
دلم مي خواست پياده مي شدم.درها را با لگد باز مي كردم.دوباره نگاهش مي كردم و دوباره نگاهم مي كرد.فرياد مي زدم«تو را تازه يافته ام كژال.در ميان هزاران نايافته.سالهاي بيهوده وبي مصرفي را پشت سر نهاده ام تا امروز تو را ببينم.نگاه كن عزيز دلم.نگاهي سرشار از شيفتگي و سوداي جان.نگاهم كن عشق من.عشق ملكوتي و اسماني ام.نگاهم كن.نگاهي سرشار از شيفتگي بيكران.نگاهم كن.چون دنيايي از ارزو و روياهايي شيرين را،نهايت احلام و اميال جانم را فقط در نگاه تو يافتم.نگاهم كن كژال.اي گمشده ي ساليان از دست رفته ام.هستي من.عزيز من.عشق من.مكمل وجود تهي ام.تهي از هرگونه احساس غير از عشق تو.عشق تو.عشق تو ديوانه ام كرد كژال.»
من بايد...بايد...بايد به كژال برسم.من كژال رامي خواهم.او بايد مال من شود.مثل ديوانه ها رانندگي مي كردم.اشك بود كه روانه مي شد.پنهان از ديد ديگران.عينك تنها پوششي بود كه هيچ كس حتي فرزاد و فريفته كه كنار من نشسته بودند نتوانند اين اشكهاي عاشقانه را ببينند.
واي كه ترك اهواز چه قدر دشوار بود.چه لحظه هاي سنگيني را پشت سر مي گذاشتم.جاده مرا به دنبال خود مي كشاند.به هر جا كه نگاهم را مي چرخاندم كژال را مي ديدم.سمت راست جاده.ايستاده بود.منتظر من بود.سمت چپ جاده.نشسته بود.منتظر من بود.روبرويم،وسط جاده.دست تكان مي داد.مرا صدا مي كرد.
-واه،چرا ايستادي فرهاد؟
به خودم امدم.عرق را از پيشانيم ربودم.اشكم را پاك كردم اما پنهاني.نگاه محبوبه را در اينه مي ديدم.اما نگاه كژال مي پنداشتم نه اين چشمها را نمي خواهم.چشمهاي ان كه من عاشقش هستم.با تمام چشمها فرق مي كند.من ان چشمها را مي خواهم.چشمان كژال.چشمان هفت رنگ و شيدايش را.
نفهميدم جاده ها را چگونه پشت سر گذاشتم.به دزفول كه رسيديم حاج محمود پيشنهاد داد همان جا ناهار بخوريم.
گرسنه بودم.اما اصلا اشتهاي خوردن نداشتم.روي يك صندلي نشستم.صندلي روبرويم خالي بود.در خيالاتم احساس كردم كژال روبروي من نشسته.در خيالم با او حرف مي زدم.نمي دانم شايد هم به راستي عشق كژال ديوانه ام كرده بود.بغض گلويم را مي فشرد.چهره ي شب گذشته ي كژال عذابم مي داد.ان لحظه كه تنها گناهش گشتن در پارك بود.چگونه زير دستهاي وحشي قدرت دست و پا مي زد.چگونه در برابر ديدگان مترحم مردم اشك مي ريخت و جيغي مي كشيد.
مشتم را روي ميز كوبيدم:لعنت به...
-واه چرا همچين مي كني فرهاد جان،ميز مردم را شكستي.
باز به خودم امدم.كژالي در كار نبود.صندلي پر شده بود.اما كژال روي ان ننشسته بود.اين محبوبه بود كه نگاهم مي كرد.فورا نگاهم را دزديدم و به سمتي ديگر چرخاندم.
-من هيچ ميلي به غذا ندارم.ممنون.فقط يك نوشابه مي خورم.
فريفته زير لب خطاب به مادر گفت:نمي دانم چه شده.اين روزها رفتار فرهاد حسابي عوض شده به غذا هم ميلي ندارد.
مادر لبخندي مادرانه زد و گفت:خب فرهاد هم جوان است مادر.بايد هر چه سريعتر سروسامان بگيرد.با دايي محمود قرار گذاشت وقتي رسيديم تهران به خواستگاري محبوبه برويم.
نمي دانم چه ش كه محكم گفتم:نه
-چي گفتي پسرم؟
-هيچي.با خودم بودم
بعد از روي صندلي بلند شدم و داخل اتومبيل را به رستوران و صحبت خواستگاري محبوبه ترجيح دادم.صحبتهايي كه من هيچ گونه تمايلي به شنيدن انها نداشتم.
باران تندي مي باريد.رانندگي در پيچهاي استان خرم اباد با ان باران بهاري و مناظر زيبا چه شور وحالي داشت.اما به شرط انكه هيچ كس جز كژال در اتومبيل نبود.هيچ صدايي جز صداي او نمي شنيدم.به تپه هاي سمت راست نگاه مي كردم.هر دختري كه لباس محلي پوشيده بود مرا ياد كژال مي انداخت.فكرم حتي لحظه اي ارام و قرار نداشت.هرچه بيشتر از اهواز دور مي شدم غصه ام بيشتر ميشد.تنها اميدم به كاك مراد بود.براي رسيدن او به تهران لحظه شماري مي كردم.
خدا مي داند چقدر سخت گذشت.در تهران خود را غريب مي ديدم.منزل پدريم بيگانه جلوه مي كرد.ديگر احساس گذشته را نسبت به تك تك اعضاي خانواده ام نداشتم.همه ي يك طرف،كژال يك طرف.
به تهران رسيديم.به محض ورود به منزل،نرگس گفت:همين چند دقيقه ي پيش يك اقا كه لهجه ي كردي داشتند تلفن زدند،خودش را كاك محمد...كاك ممد يا كاك...
03-07-2012, 09:56 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #7
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
70 تا 75
هول شدم و گفتم:كاك مراد.
-بله اقا.كاك مراد.گويا از اهواز تماس گرفته بودند.نگران بودند كه شما سروقت رسيده ايد يا نه. كه الحمدالله به سلامت برگشتيد.
با اينكه از كاك مراد متنفر بودم اما از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم.تلفن،تنها وسيله ي ارتباطي كه مي تواند مرا از حال كژال اگاه كند.اما حيف كه كژال نمي تواند بشنود.به همين دليل...
فريفته...فريفته مي تواند كمكم كند.بايد تشويقش كنم هر چند روز يكبار با كريم تماس بگيرد و به اين بهانه من نيز كم وبيش از حال كژال باخبر مي شوم.
ساعت نه شب بود.پدر چند نوع غذا از بيرون سفارش داد.قرار شد همه شام در منزل ما بمانند.محبوبه راضي تر از بقيه به نظر مي رسيد.از حالش كاملا اگاه بودم.او هم در اين سفر عاشق شده بود و حال مرا داشت اما...چه فايده كه معشوق محبوبه خود نيز عاشق دلباخته اي بود.
ميز شام به سليقه ي محبوبه و فاطمه و فريفته چيده شد.ديس هاي مرغ و باقلاپلو زعفراني اشتها اور بود.لبوهاي كنار ظرفهاي سالاد چشمك مي زدند.
انقدر گرسنه بودم كه به دستهايم اجازه دادم اولين نفري باشد كه كفگير را دست مي گيرد.
در منزل پدرم رسم بر اين بود كه اول بزرگترها غذا مي كشيدند.اما ديگر رسم و رسومات براي من مفهومي نداشت.حالت عجيبي داشتم.حالتي نسبت به اطرافيانم كه چندان هم مناسب نبود.انگار دلم نمي خواست همچون گذشته به حرمت و احترامات خانوادگي توجه داشته باشم.رفتار من از نظر عرف متداول در اجتماع و رعايت نزاكت اخلاقي به هيچ عنوان درست نبود.به هيچ كس توجه نداشتم.سرم را پايين انداخته و قاشق پر از برنج را مرتب در دهانم مي گذاشتم.
لحظه اي زير چشمي به پدر نگاه كردم.رفته رفته اخمهايش درهم مي رفت اما من هيچ اهميتي نمي دادم.به راستي ايا عشق انسان را مغرورتر مي كند يا...
نمي دانم.درحاليكه با محتويات بشقاب خود بازي مي كردم خيالاتم را به ذهنم دعوت كردم.با اين خيالات خوش بودم.شايد هم در حالت استيصال رواني بسر مي بردم و خودم اگاه نبودم.از جا برخاستم.با يك عذرخواهي كوتاه غذا را نيمه تمام رها كردم و به اتاقم رفتم.رب دوشامبر قرمز رنگم را پوشيدم.جلوي اينه ايستادم.دستي به صورت و موهايم كشيدم.مغرورتر شده بودم.در اينه كژال را مي ديدم.به رويم لبخند مي زد.به رويش خنديدم و احساس كردم لبهايش را...
سكوت مطلق برقرار بود.قيافه ي خود را مدهوش بيمار يا شايد هم خسته،بسيار خسته مي ديدم.با خودم زمزمه كردم.
چه مدت زمان ديگري بايد صبر و تحمل پيشه سازم تا كژال مال من شود.اخ كژال در حال حاضر تو كجايي.چه مي كني؟نه،با قدرت حرف نزن.كنارش نمان.نگاه زيبايت را از چشمان درنده اش دريغ كن.نكند دستت را بگيرد.من حسودي مي كنم.موهايت را نشانش نده.به رويش لبخند نزن.
مثل ديوانه ها به سراغ تلفن رفتم.شماره ي مباشر را گرفتم.چند لحظه انتظار تا زماني كه كريم گوشي را برداشت يك سال بر من گذشت.
-الو بفرماييد.
-سلام كريم جان.فرهاد هستم.اميدوارم كه سرحال باشي.
با صداي كسل كننده اي گفت:با رفتن شما مگر مي توانم سرحال باشم.
حال او را نيز درك مي كردم.او هم همچون من عاشقي دل خسته بود.از كريم خواستم شماره ي تلفن منزل كاك مراد را در اختيارم بگذارد.بهانه ام را روي پارچه ها وعبدل چرخاندم.
شماره تلفن را گرفتم.كريم چندين بار از فريفته و اين كه حالش چطور است پرسيد.جواب رضايتبخشي دادم تا شب را راحت تر بخوابد.گفتم:تمام راه در فكر تو بود.
خداحافظي كردم و گوشي را گذاشتم.اول شماره رابوسيدم.بوييدم.اين شماره مي تواند صداي ظريف و زيباي كژال را به گوش من برساند.بار ديگر گوشي را برداشتم.شماره را با دستي لرزان گرفتم.ساعت حدود يازده شب بود.در فكر بودم كه شايد كژال خواب باشد.
-بفرماييد.
صداي نكره ي قدرت بود.لال شدم.چند بار پشت سر هم گفت:الو...الو...بفرماييد.وگوش ي را گذاشت.
نفس نفس مي زدم.با شنيدن صداي قدرت خاطرات ان چهارده روز را به ياد اوردم.خاطرات همچون گردبادي در صحراي افكارم مي پيچيد.چهره ام برافروخته و پيشانيم زير دانه هاي عرق داغ شده بود.دگرگوني حالت خود را در ان لحظه با ان احساسات كوبنده چگونه مي توانستم توجيه كنم.ضبط را روشن كردم.اهنگي از يك خواننده ي معروف شعري كه دلم را به التماس در مي اورد.اي كاش مي توانستم التماس دل خويش را با كس ديگري در ميان نهم.با انسان اسيري،فرو رفته در مه و ابرها،همچون خودم عاشق.
دوباره شماره تلفن را گرفتم.تا شايد صدايي هر چند دور از كژال بشنوم.اما متاسفانه فقط صداي زمخت و ناهنجار قدرت بود كه گوشم را ازار مي داد.
-بفرماييد.الو...خب نفرماييد.
خنده ام گرفت.اما خودم را كنترل كردم و اهسته گوشي را گذاشتم.احساس تازه اي در جانم اشيان گزيد.شايد احساس حقارت بود.خود را حقير مي ديدم.پوچ و تهي از مردانگي،ديگر از يك انسان نيرومند و با شخصيت و با اراده اي كه ضمن حفظ شكوه و صلابت خود اعمل و رفتار وگفتارش را نيز كنترل مي كرد خبري نبود.خود را مردي عاجز و ناتوان مي ديدم.ضعيف در مقابل زيبايي يك دختر.الهي فدايش بشوم.خسته و درمانده روي تخت دراز كشيدم.با اينكه هوا بهاري بود اما من مي لرزيدم.اين لرز ضعف بود.انساني از هم فروپاشيده كه از شوكت و اقتدار فاصله مي گرفت.نيازمند ياري و مساعدت.دستگيري وكمك.موجودي دردمند.به اميد رسيدن وصال.عاشقي كه به زانو درامده بود و روبروي چشم رقيب گره كور عشق را تجزيه و تحليل مي كرد.اي كاش قادر بودم نگاه سرشار از عشقي كه حكايتها در خود نهفته داشت را در قصه ي دلم بنويسم.كاش مي توانستم بفهمم ايا كژال مفهوم نگاهم را پيامم را پذيرفت و ايا تصميم نهايي را اتخاذ مي كند؟ولي نفهميدم اين موضوع چگونه ميسر است.چگونه مي توانم با كژال ارتباط مستقيم برقرار كنم.او كه نمي شنود.
خدايا،من كژال را فقط از تو مي خواهم.كمكم كن.من كژال را مي خواهم.روزها سپري شدند.كاك مراد به تهران امد.روز دوشنبه بود.هوا صاف و افتابي.اما دل من سرد از زندگي.فصل بهار بود اما دل من در زمستان مي گذشت.كاك مراد سوغاتي ها را به دست نرگس سپرد و وارد اتاق پذيرايي شد.
همان روز مادر با دايي محمود قرار خواستگاري گذاشته بود.از مادر اصرار كه من بايد بروم خواستگاري محبوبه و از من سركشي كه نمي خواهم.محبوبه را نمي خواهم.مادر به التماس در امد:
-به خاطر من پسرم.به خاطر من.فقط همين يكبار.به تظاهر بيا.نگذار ابرو و حيثيت من جلوي برادر و زن بردارم از دست برود.من قول داده ام.همين امشب بيا برويم.بعد من خودم يك بهانه جور ميكنم.قول مي دهم فرهاد.قول مي دهم.
فريفته كه تا حدودي از درد من مطلع شده بود زير گوشم زمزمه كرد:
-حق با مادر است فرهاد جان.تو بيا برويم.من خودم سنگ جلوي پاي دايي و زن دايي مي اندازم.محبوبه يك دانه دختر است.بگو مي خواهم به فرانسه برگردم.مي خواهم انجا زندگي كنم.يقين دارم دايي قبول نمي كند محبوبه را به خارج از كشور بفرستد.
ناراحتيهاي عصبي و روحي،فشارهاي رواني به خصوص در مورد كژال قدرت تفكر را از مغزم گرفته بود.دچار سردرد شديدي شده بودم.گويي تب داشتم.نفرت و كينه بر وجودم استيلا يافت.نفرت از همه كس،از كاك مراد،از قدرت،از خودم.انزجار،اشمئزاز،كينه توزي و دشمني.
دقيقه اي ساكت ماندم و بالاخره جواب دادم:فقط يك شرط دارد.
مادر بدون معطلي گفت:هر چه باشد قبول.
-بعد از خواستگاري محبوبه ديگر برنامه ي خواستگاري برايم نگذاريد.من نه دختر فلان الدوله را مي خواهم نه به خواستگاري دختر شاهزاده فلان مي روم.همسر اينده ام را خودم انتخاب ميكنم.هر كس را از خانواده اي،با هر معايبي باشد شما بايد با كمال ميل بپذيريد.
مادر و فريفته همزمان گفتند:فرهاد!و مادر ادامه داد:تو اصلا مي فهمي چه مي گويي؟مگر ما مي توانيم نسبت به اينده ي تو اين قدر بي تفاوت بمانيم.مگر ازدواج مسخره بازي است كه تو هر كس را دلت بخواهد انتخاب ني.
فكر كردم شايد مادر كم و بيش از موضوع كژال اطلاع داشته باشد.در هر حال گفتم:اينده و زندگي من فقط به خودم مربوط مي شود.غير از اين است؟
فريفته جاي مادر پاسخ داد:همين طور است .اما تو سالها از اين مملكت دور بوده اي با روحيه و فرهنگ اين مردم خصوصا دخترها اشنا نيستي.مادر خودش مي داند چه دختري و از چه خانواده اي...
-نه،نه فريفته.همسر اينده ام را فقط خودم انتخاب مي كنم.
76 تا 81

كاك مراد كه تا به ان لحظه روي ايوان ايستاده بود و باغ را تماشا مي كرد به سوي ما چرخي زد و خنده كنان خطاب به مادر گفت:
-البته من حق دخالت ندارم اما فكر مي كنم حق با فرهاد خان باشد.چه فايده دارد اگر شما بهترين و نجيب ترين دخترها را براي اين شاه پسر انتخاب كنيد.اما هيچ دوست داشتن و عشق و علاقه اي مابين انها وجود نداشته باشد.
در دل به او خنديدم و با حرص گفتم«تو كه لالايي بلدي پس چرا خودت خوابت نمي برد.چرا به زور دخترت را به قدرت دادي.چرا او را به پول قدرت فروختي»
نيم ساعتي گذشت.تلالو اشعه ي خورشيد تا كمركش اتاق تابيده بود.نرگس مرتب در رفت و امد بود.
-اقا كت و شلوار خردلي و يشمي تان را از خشك شويي گرفتم.كدام را مي پوشيد؟
بي تفاوت جواب دادم:فرقي نمي كند نرگس.با همين لباسها مي روم.
مادر غرغركنان گفت:مي خواهي حيثيت من و پدرت را..
حوصله نداشتم براي اينكه ادامه ندهد فورا كت و شلوار خردلي را از دست نرگس قاپيدم و گفتم:چشم مادر.مي پوشم.مي پوشم.
لبخندي حاكي از رضايت و تشكر روي لبهاي مادر نقش بست.بعد خطاب به نرگس گفت:بدون جليقه كه نمي شود.برو جليقه و ساعت بند طلايش را هم بياور.
نرگس اطاعت امر كرد و از اتاق خارج شد.كاك مراد كه حسابي نشئه شده بود با صداي بلند خنديد و گفت:الحق كه قدر چنين مادري را بايد بداني فرهاد خان.
با حرص و زير لب گفتم:مگر تو قدر ان عروسك نازنين را مي دانستي كه ان گونه به دست گرگ سپردي تا پاره پاره اش كند.شنواييش را بگيرد.بيچاره اش كند.
همه اماده بوديم.غير از فريفته كه هنوز مشغول لاك زدن روي ناخنهايش بود.پدر با صداي بلند ولحن تندي گفت:اگر تمام دنيا اصلاح شود تو يك نفر دست از اين قر و فر برنمي داري.
و با دست قد وبالاي فريفته را نشان كرد و پوزخندي زد.بعد ادامه داد:تو را به خدا نگاه كنيد.حاج محمود و حاج احمد دختر دارند.من هم ناسلامتي حاجي هستم.دخترم تمام فكر و ذكرش دور اين مزخرفات مي چرخد.
مادر در حاليكه گرد روي استين كت پدر را مي زدود گفت:ولش كن حاجي اقا جوان است.بالاخره خودش سرش به سنگ ميخورد.
به اعتراض گفتم:اتفاقا دختر بايد در درجه ي اول به تميزي و نظافت خودش اهميت بدهد.مرتب لباس عوض كند و ارايش كند تا روحيه اش هميشه شاد باشد.فاطمه و محبوبه غير از گوشه گيري كار ديگري هم بلد هستند؟انها دل مرده هستند.
از ميان انبود دود سيگار و وافور گذشتم و از كاك مراد خداحافظي كردم.هنگامي كه از پله هاي ساختمان به سمت باغ پايين مي رفتم،پدر با ارنج به دستم زد و بسيار اهسته گفت:من دختر جوان توي اين خانه دارم.دوست ندارم نامحرم در خانه ام اين قدر راحت باشد كه ترياك و ...لااله الا الله....بالاخره اين بابا تا كي مي خواهد اينجا بماند.
چگونه در ان لحظه مي توانستم به پدرم بگويم«همين قاچاقچي ترياكي قرار است به زودي پدر زن اينده ي من شود.»يقين داشتم اگر لب از لب باز مي كردم پدرم فورا سكته مي كرد و روي زمين پهن ميشد.
به ناچار گفتم:ميهمان است پدر.خوبيت ندارد.فردا همراهش مي روم زاهدان.شايد بتوانم...
پدر معترضانه گفت:مگر قرار نبود فردا پي مطب بروي و قراردادت را با بيمارستان قلب كامل كني.
-ميروم پدر.ميروم.عجله نكنيد.مطب يك روز بيشتر كار ندارد.پول كه باشد قولنامه نوشتن مطب مگر چقدر وقت مي برد؟
پدراخرين پله را به كمك شانه ي من پايين رفت وگفت:اصلا نگران پول نباش.هر چه پس انداز دارم براي خريد مطب تو و ازدواج فرزاد كنار گذاشته ام.
شرم داشتم بپرسم پس ازدواج من چه مي شود.واي كه دلم مي خواست بهترين جشنها رابراي كژال بگيرم.همان گونه كه دلم مي خواهد تمام باغ چراغاني شود.طرح حجله با سليقه ي خودم باشد.حتي ارايش عروس هم بايد به سليقه ي خودم باشد.
غرق در افكار عروسي سوار اتومبيل شدم.دستهايم از روي عادت حركت مي كردند.دست راست دنده را خلاص كرد و اتومبيل را روشن كرد.دست چپ بوق را به صدا در اورد و شوهر نرگس در باغ را باز كرد.پاي چپ كلاچ را فشار داد و همزمان دست راست دنده را حركت داد.پاي راست روي گاز قرار گرفت و...
نمي دانم چه وقت بود كه جلوي در منزل خاج محمود رسديم.
انگار كه با خودم حرف مي ردم گفتم چه زود رسيديم.و فريفته پاسخ داد:شما در فكر عروسي بوديد اقاي داماد.
به فريفته نگاه تندي انداختم.مي دانستم منظورش عروسي با محبوبه است.مشمئز گفتم:من تا زماني كه دست همسر دلخواهم را در دستم نگرفته ام عروسي در كار نيست.
فريفته با لحني پرناز و ادا گفت:مي توانم بپرسم اين عروس خوشبخت كه همسر اينده ي شما مي شوند چه كسي هستند و اكنون در كجا زندگي مي كنند؟
دلم مي خواست راحت و بدون واهمه از هيچ مشكلي جواب فريفته را چنين مي دادم«كژال است.دختر كاك مراد.اهواز است.در خانه ي مباشر زندگي ميكند»اما نگفتم چون يقين داشتم همه با سخناني زجراور به سويم حمله مي كنند و هركس به كژال توهيني مي كند.نه نبايد هيچ حرفي در مورد كژال بزنم.
نه،كژال بايد بالاترين و بهترين شخصيتها را در منزل پدر من داشته باشد.مگر من وجود نداشته باشم كه او در منزل پدرم اخم به ابرو راه دهد.يا خداي ناكرده چشمانش ان درياي ابي توفاني شود.
مگر من مرده باشم عزيزم كژال.
انگار به پاهايم سرب بسته بودند.حركت نمي كردند.گويي مرا مي كشاندند تا به چوبه ي دار برسم.بي هدف و سرگردان گام اول را برداشتم.از درب حياط حاج محمود گذشتم.لحظه به لحظه بر ناراحتي و خشم و عصبانيتم افزوده ميشد.هر كس به فكر خودش بود.مادر را ديدم كه با نگاهش وادارم كرد لبخند بزنم.هر چند اگر تظاهري باشد.دلش مي خواست به قول خودش ابرويش نزد برادر و زن برادرش حفظ شود.پدرم با جملات ادبي سعي مي كرد حاج محمود و بقيه را سرگرم كند تا رفتار بي ادبانه ي من كمتر جلب توجه كند.شعر مي گفتند.از سعدي مي گفتند.از خيام و ...
ومن يك ليوان شربت از سيني كه دست محبوبه بود برداشتم و غرق در روياهاي شيرين كژال گفتم:متشكرم.
يقين دارم كه همين كلمه را به كژال مي گفتم.همان يك نگاه كوتاه را نه در چشم محبوبه كه چشم كژال را ديدم.لبخند نه بر روي محبوبه كه بر روي كژال زدم.اما هيچ كس جز دل تنهاي خودم از اين راز اگاه نبود.
صداي پدر رشته ي افكارم را از يكديگر گسيخت.
-من موافقم حاج محمود.با هر تعداد سكه اي كه شما در نظر گرفته باشيد.به روي چشم.نه به جان محمود نمي شود.امكان ندارد قبول كنم.ما كه غريبه نيستيم برادر زن محترم.چه فرقي مي كند.ناهار عقد به عهده ي كدام خانواده باشد.محبوبه هم براي من مثل فريفته است.بهترين و باشكوه ترين جشن را برايش برگزار ميكنم.محبوبه بيش از اينها لياقت دارد.
مادر را ديدم كه دست برد در گردنش تا گردنبند جواهر يادگار مادرش را در بياورد.اي خاك بر سرم.پس من تا به حال كجا بودم كه صحبتهاي اينها را نشنيدم.تصميمهايشان را نشنيدم.به خود تكاني دادم و از روي مبل منبت كاري شده خيز برداشتم.
-بهتر است زحمت را كم كنيم مادر.ببخشيد دايي جان.من اصلا حال خوشي ندارم.عجيب است.به طور ناگهاني اينطور شدم.
نگاهم به چشمان پرغضب محبوبه افتاد.اما اهميت ندادم.حاج محمود با صداي بلند خنديد وگفت:دخترم يك قرص سردرد براي جناب دكتر بياور.خوب مي شوي پسرم.هيجان ازدواج است.از شما توقع ندارم دكتر جان.شما كه شكر خدا تحصيلكرده هستيد و چشم و گوشتان باز باز است.
در دل گفتم«اي كاش كور بودم و كژال را نمي ديدم.اي كاش كر بودم وصدايش را نمي شنيدم.كاش نمي توانستم حتي يك قدم بردارم و هيچ وقت به اهواز نمي رفتم.دختري همچون محبوبه،مومن،خانواده دار،با شخصيت و تحصيلكرده.فهيم و اديب.اما چه كنم.من او را مي خواهم.ان زيباي خفته را.همان فرشته ي چشم ابي را كه م را سِحر كرد.كه جادوكرد.كه ديوانه و مجنون كرد.نه دايي جان من محبوبه را نمي خواهم»
پدر روي شانه ام زد.به خودم امدم.همه چيز تمام شده بود.خاك بر سرم ريختند.مادرم گردنبندش را به گردن محبوبه اويخت.همه صلوات فرستادند.مادر روي محبوبه را كه از صورتش تنها چشمان ريز وسياهش مشخص بود بوسيد و گفت:مبارك باشد عروس نازنينم.انشاءالله كه به پاي هم پير و خرم شويد.
حاج محمود سرش را چندين بار تكان داد و همزمان گفت:پس قرار شد عقد فرزاد و فاطمه هم در نيمه ي شعبان برگزار شود.درست است؟
پدر لبخندزنان و درحاليكه شيريني مي خورد گفت:دو برادر و دو دختر عمو در يك روز.ان هم روز باشكوهي چون نيمه ي شعبان عقد كنند.شور و حال ديگري دارد. --------------------------------------------------------------------------------

82 تا 86
نپسنديدم و نپذيرفتم.اما همه گفتند«مبارك باشد»و نقل روي سر من و محبوبه ريختند.مادر كه از قبل امادگي داشت يك انگشتر به دست من و يك انگشتر به دست محبوبه كرد وگفت:فردا صبح به خريد عقد مي رويم.
اولين بار بود كه مادرم دلخور شده بودم.نسبت به او عصباني و شايد هم اندكي نفرت.درست نمي دانم.عشق انسان را وادار به هر عملي هر چند زشت مي كند. منزل حاج محمود را ترك گفتم.نه همراه خانواده ام.بلكه تنها و بدون خداحافظي.ديوانه شده بودم.شايد حق داشتم.انها به من قول دروغ داده بودند.بنا بود فريفته صحبت از فرانسه به ميان بياورد و خواستگاري را منحل كند.همه دروغگو بودند.همه براي من نقشه كشيده بودند.
در خيابانها با تمام سرعت رانندگي مي كردم.اخر شب بود و خيابانها تاريك بودند.چنان با سرعت داخل فرعي ها مي پيچيدم كه لاستيكهاي اتومبيلم جيغ كشان روي اسفالت كشيده ميشدند.هر لحظه مادرم را مي ديدم كه گردنبند جواهرش را به گردن محبوبه انداخت.
نه.اين گردنبند بايد به گردن كژال مي افتاد.او لياقت چنين جواهر ارزنده اي را داشت.شيشه ي اتومبيل را با حرص و عصبانيت پايين كشيدم.از خانواده ام متنفر شده بودم.خودم را نمي شناختم.انگشتر را از انگشتم بيرون كشيدم و در خيابان پرت كردم.
ان انگشتر را هر چند گران قيمت بود نمي خواستم.چون كژال ان را در انگشتم نينداخته بود.به منزل رسيدم.بوق زدم.در باغ باز شد.اتومبيل را داخل نبردم.پياده شدم و يكراست راهي اتاقم شدم.هر انچه كه لازم بود برداشتم.مقداري پول،لباس و فيلمي كه هنوز ظاهر نكرده بودم.
كاك مراد خواب بود.بالاي سرش ايستادم.بوي گند ترياك و سيگار حالم را بهم ميزد اما همان كه پدر كژال بود باعث ميشد هيچ حرف تلخ يا تندي به كاك مراد نزنم.
«كاك مراد.كاك مراد»از خواب پرسيد و گفت:كجايي عبدل؟
-من هستم.فرهاد.ما همين امشب حركت مي كنيم.
-كجا فرهاد خان؟هنوز كه هوا تاريك است.و به پنجره اشاره اي كرد و افزود:تنها امدي؟پس بقيه كجا هستند؟
-منزل دايي محمود.بلند شو كاك مراد.عجله كن.مي خواهم تا قبل از غروب فردا زاهدان باشيم.
كاك مراد كه هنوز در خواب وبيداري به سر مي برد خميازه اي طولاني كشيد و گفت:خوبيت ندارد از حاج اقا و حاجيه خانم خداحافظي نكنم.
-دست از تعارف بردار كاك مراد.فعلا وقت تنگ است.بهتر است راه بيفتيم.
كاك مراد ساك طوسي رنگش را برداشت و پشت سر من راه افتاد.سوار شديم.فورا اتومبيل را روشن كردم.نرگس به طرف اتومبيل دويد و همين كه به سمت من رسيد گفت:كجا مي رويد اقا.اين وقت شب.خانم و حاجي اقا نگران مي شوند.صبر كنيد صبح برويد.همين چند دقيقه ي قبل حاج خانم از منزل برادرش حاج محمود تلفن زد و گفت جلوي شما را بگيرم و نگذارم برويد.
-برو كنار نرگس.من هرگز در اين خانه قدم نخواهم گذاشت.پدر ومادرم فقط به خاطر حفظ ابرويشان با زندگي و اينده ي من بازي كردند.
راه افتادم.در اينه ي اتومبيل ديدم كه نرگس دست تكان مي دهد و مرا صدا مي زند:صبر كنيد اقا.تو را به خدا نرويد.
از پيچ كوچه گذشتم و وارد خيابان اصلي شدم.نمي دانم چه ساعتي از شب بود.فقط همين را مي دانم كه به هيچ كس جز كژال نمي توانستم فكر كنم.اه كژال عزيزم.من تنها هستم.تنها و جز تو هيچ كس را در اين دنيا ندارم.من حقيقتا به مهر و عطوفت تو نياز مبرم دارم.تنها اميد زندگي من تو هستي كژال.وجود تو براي من سعادت گرانبهايي است كه بيش از هر چيز و هركس ارزش دارد.
لبخند قشنگ و مليح كژال را به ياد اوردم.لباس ساده و محلي اش را دور از هر تجملاتي چشمان رويايي اش توفاني در وجودم برپا كرد.
اكنون ان چشمها به كي نگاه مي كند؟شايد قدرت.اي لعنت به تو قدرت.كاك مراد چرت مي زد و گاهي خروپف راه مي انداخت.در جاده با سرعت حدود صد و بيست كيلومتر در ساعت مي رفتم.خواب برايم هيچ مفهومي نداشت.انگار هر چه سرعتم را بيشتر مي كردم به اينده نزديكتر مي شدم.
نمي دانم چه قدر بود كه رانندگي مي كردم.پيراهنم از عرق خيس شده بود.به يك قهوه خانه رسيدم.سپيده زده بود.كاك مراد را از خواب بيدار كردم تا ابي به صورتش بزند.قرار شد صبحانه را در همان قهوه خانه صرف كنيم.چند نيمرو،كره،عسل و مقداري پنير روي ميز چيده شده بودند.كاك مراد كه خمار بود بي اشتها چاي را سركشيد و خطاب به قهوه چي پرسيد:اين طرفها مكاني پيدا مي شود كه من بتوانم اسوده...
وبا حركت دست اشاره به وافور كرد و افزود:هر چه قدر بخواهي در خدمت هستم.بعد قهوه چي را به گرفتن چند اسكناس درشت دعوت كرد و زير لب گفت:خودت هم ميهمان من.اهل برنامه هستي يا نه؟
قهوه چي نگاهي پر ازتعجب به من كرد و با دست به سقف اشاره كرد وگفت:طبقه ي بالا.
از پله هايي كه اخر سالن بود بالا رفتيم.دو اتاق و يك راهرو كه كف انها با موكت كهنه ي طوسي رنگي پر شده بود و يك اشپزخانه با مقداري وسايل اشپزي محيط زندگي قهوه چي و تنها دخترش بود.
دختر جواني كه حدود بيست سال داشت.فورا سيني چاي را از دست پدرش گرفت و خطاب به كاك مراد گفت:همين الان منقل را اماده مي كنم.من به جاي كام مراد شرم كردم و سر به زير انداختم.دختر جوان كه پدرش او را معصومه خطاب مي كرد منقل را پس از گذشت يك ربع ساعت اماده كرد و درسيني گرد مسي قرار داد.
-بفرماييد.چيز ديگري لازم نداريد؟
كاك مراد با لحني كه معصومه را بيشتر تشويق ميكرد گفت:ممنون دخترم.ممنون
لحظه اي كژال را با معصومه مقايسه كردم.خدا مي داند تا به حال چند بار كاك مراد يا قدرت ان بيچاره را مجبور كرده اند برايشان سيني و منقل و وافور اماده كند.
به معصومه نگاه كردم.قد كوتاه و هيكل چاقي داشت.موهاي بلند و مشكي اش از زير روسري كهنه و رنگ و رو رفته اش بيرون زده بود.معصومه هم پشت سر هم سيگار مي كشيد.به همين دليل دندانهاي درشتش زرد و كبره بسته بودند.وقتي صحبت مي كردم بوي سيگار از دهانش تا چند متري مي رسيد.كاك مراد وافور را به عنوان تعارف در برابر معصومه گرفت و گفت:بيا جلو دختر.
معصومه را ديدم كه جلو رفت.جلوتر،خودش را روي زمين مي كشيد.انقدر جلو رفت تا به سيني رسيد.وافور اماده را از دست كاك مراد گرفت.ديگر طاقت ديدن ان صحنه را نداشتم.از هر چه دختر مثل معصومه بود متنفر شدم.خدايا نكند كژال هم يك روز در خانه اين حرامزاده منظورم كاك مراد بود نكند گرفتار و اسير اين دود خانمانسوز شود.
نه.بايد او را نجات دهم.بايد كمكش كنم.از كجا معلوم كه تا به حال...حتي فكرش ازارم مي داد و سوهان روحم مي شد.منتظر شدم.كاك مراد نشئه بود.بعد مقدار ديگر پول بابت مكاني كه در اختيارمان قرار داده بود به دست قهوه چي دادم و سوار اتومبيل شدم.معصومه را ديدم كه پشت پنجره ي طبقه ي بالا ايستاده بود و مرا نگاه مي كرد.فورا نگاهم را دزديدم و خطاب به كاك مراد گفتم:سوارشو كاك مراد.
خورشيد اولين اشعه هاي زرد و نارنجي اش را بر دامن طبيعت پهن
03-07-2012, 10:07 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #8
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
تا 102
می کرد. تابلوی زاهدان را دیدم. پدال گاز را بیشتر فشار دادم. کاک مراد که حسابی سرحال شده بود، پرسید: « مگر عجله داری پسر جان. کمی آرام تر رانندگی کن. می ترسم تابلوی مخابرات را نبینم.»
پرسیدم:« مخابرات برای چه؟»
کاک مراد یک سیگار روشن کرد و گفت:« می خواهم با اهواز تماس بگیرم. باید آدرس عبدل را از قدرت بگیرم. آنقدر با عجله به سمت تهران راه افتادم که پاک فراموش کردم آدرس را همراه خودم بیاورم.»
از خدا می خواستم کاک مراد با منزلش تماس بگیرد. به این بهانه من هم می توانستم از حال کژال مطلع شوم.
روبروی مخابرات ایستادم. هر دو پیاده شدیم. برای اینکه کاک مراد شکی به دلش راه ندهد گفتم:« اتفاقا من هم می خواهم با پدرم تماس بگیرم و یک پیغام جا بگذارم.»
هر دو شماره را در اختیار مسئول مخابرات قرار دادم. کاک مراد وارد کابین یک شد و شروع کرد با لهجه ی کردی صحبت کردن.
آهسته بلند شدم و جلوی در کابین رفتم. اما کاک مراد چرخی زد و مرا دید. مجبور شدم برای حرکتم یک دلیل بیاورم و چه دلیلی بهتر از اینکه بگویم...
« می خواستم چند کلمه با کریم صحبت کنم. آیا امکانش هست.»
کاک مراد سرش را چند بار پشت سر هم تکان داد و گفت:
« قدرت جان، یک زحمت بکش. الهی فدای قد و بالایت بشوم یک نوک پا برو این کریم پسر مباشر را صدا بزن. این آقا دکتر ما مثل اینکه کار واجبی با ایشان دارد.»
لبخند رضایت آمیزی زدم. اما طولی نکشید که لب هایم پشیمان بر جای اولیه برگشتند. کاک مراد ادامه داد:« چرا قدرت جان، ای بابا، این حرف ها چیه، کریم نامحرم است نمی خواهم پا در خانه ی من بگذارد یعنی چه...»
کاک مراد با یک حرکت سریع دستش را روی دهنی گوشی قرار داد و آهسته به من گفت:« شورش را درآورده با این غیرت و تعصب بی جایش.»
یک امتیاز به نفع من. انگار در پرواز بودم. پرواز بر سطح زمین. گام هایم سبک ولی استوار بودند. سرعت و هیجان . فقط یک توهین کاک مراد به قدرت، نیرویی تازه به روحم بخشید. یک برگ برنده در دست من وجود داشت. پس می توانم ذهن کاک مراد را نسبت به قدرت عوض کنم.
می توانم کژال را بدست بیاورم.
بیرون از مخابرات دور خودم چرخیدم و همچون دیوانه ای این جمله را با خودم فریاد زدم. کاک مراد از پله های مخابرات پایین آمد. دوباره سوار شدیم. اما این بار شور و حال دیگری داشتم. شیدا بودم. فوران عشق هر لحظه در وجودم بیشتر می شد. هر چه بیشتر نام قدرت را می شنیدم علاقه ام به کژال چندین برابر می شد. آبشاری خروشان بودم که تنها بر سر خودم فریاد می زدم و به صخره های دل خودم می کوبیدم.
تو بایستی کژال را به چنگ بیاوری فرهاد.
به زاهدان رسیدیم. یکراست به همان آدرسی که در دست کاک مراد می لرزید، رفتم. کوچه ی حبیبیان، پلاک دو. ماشین درون کوچه نمی رفت.
کوچه ها باریک بودند. کاک مراد سرش را روی داشبورد اتومبیل گذاشت و گفت:« بهتر است مرا نبیند. اگر عبدل بو ببرد من آمده ام، سوراخ موش می خرد به قیمت کاخ.،
خندیدم و گفتم:« نگران نباش. سوراخ موش که سهل است. اگر در لانه ی مورچه هم برود من مورچه خوار می شوم. کاک مراد عزیز.»
می خواستم سر به تنش نباشد. اما چه کنم که مجبور بودم به خاطر کژال از این نوع کلمه ها و واژه ها استفاده کنم.
پیاده شدم. در چوبی که پایین یک پله قرار داشت به رنگ آبی بود. پلاک دو را خواندم و با مشت چند بار به در کوبیدم. چند لحظه بعد صدای زنی را شنیدم که گفت:« آمدم چه خبرته مگر سر آوردی عبدل.»
درست آمده بودم. این جا منزل عبدل است. اما این طور که ظواهر نشان می دهد عبدل در خانه اش نیست و گویا همسرش فکر می کند عبدل است که این گونه به در می کوبد. با دست به کاک مراد که از زیر چشم به من نگاه می کرد و همه جا را می پایید، اشاره کردم نیست.
او هم با دست اشاره کرد. یعنی دوباره در بزنم.
در باز شد. زن سبزه رو و باریک اندامی روبرویم ظاهر شد. سلام کردم و او بی آنکه جواب سلامم را بدهد و در حالی که آدامس می جوید، پرسید:« با کی کار داری؟»
گفتم:« عبدل آقا هستند. من از دوستان...»
نگذاشت جمله ام تمام شود گفت:« ذلیل بمیرد این عبدل که روزی حداقل ده تا دوست تازه پیدا می کند. ببینم آقا...» و یک ابرویش را تا حد دو سانتی متر بالاتر برد و افزود:« گفتی دوست عبدل هستی؟»
« بله خانم»
پوزخندی زد و گفت:« یا طلبکاری؟»
به من من افتادمو گفتم:« راستش هر دو. اما برای طلبم نیامده ام. می خواهم خودش را ببینم. قضیه ی پارچه و این حرف هاست. می دانید... قرار بود...»
زن نگاهی به قد و بالایم انداخت و با لحنی که چهره اش را منفورتر نشان می داد، گفت:« شما چه قدر خوش صحبت هستید.»
آنقدر احمق بودم که منظورش را نفهمیدم و جواب دادم:« نظر لطف شماست.» و فورا سرم را پایین انداختم.
زن نگاهی به راست و سپس به چپ انداخت و با همان لحن فریبنده گفت:« بفرمایید تو»
با صدایی که لرزشش هر کسی را می توانست به خنده در بیاورد گفتم:« نه خیر...نه خیر...ممنونم...بنده با عبدل کار داشتم.»
زن خندید و دندان های مصنوعیش را بیرون انداخت:« بیا تو. عبدل توی خانه است. اما پای وجدانت نگویی من راهنمایی کردم ها. بگو به زور وارد شدم.»
حالم از آن به هم خورد. خیانتکار موذی دست شیطان را از پشت بسته بود. از خدا خواسته وارد خانه شدم. حیاط بزرگ و یک حوض آبی رنگ با آب چرک و کثیف و چند تکه ظرف که کنار شیر آب قرار داشتند نگاهم را به سمت خود کشاندند. از چند پله ی سنگی بالا رفتم. روی ایوان یک گلیم پهن بود. صدا زدم:« جناب عبدل خان. می شود یک لحظه تشریف بیاورید.»
همسر عبدل روی اولین پله، پشت به من نشست و با عشوه گفت:« حالا اگر من ... من دروغ گفته باشم و عبدل در...»
یکباره جرقه ای در مغزم زده شد. از آن زن...حالم به هم خورد. از آن شوهری که این گونه از ناموسش مراقبت می کند. تف به آن روی عبدل، معلوم است دیگر، کسی که نان قاچاق و دزدی و هزار دوز و کلک به زن و بچه اش بدهد باید هم...
خدایا یاریم بده که بتوانم از این خانه به سلامت خارج شوم. احساس خطر می کردم.حالتی عجیب داشتم. پله ها را پایین می رفتم که زن عبدل سر بالا کرد و گفت:« چیه از من خوشت...»
آب دهانم را یکباره در صورتش انداختم و به سمت در حیاط دویدم که ناگهان زن عبدل بنای فریاد گذاشت.
«ای مردم ...آهای مسمان ها به فریادم برسید. ببینید این مرد چه از جانم می خواهد.» فورا به سویش برگشتم:«هیس، تو را به خدا ّبروریزی نکن. چرا داد و فریاد راه می اندازی. مگر من...»
زن دست هایش را به کمرش زد و گفت:« یالله رد کن بیاد.»
پرسیدم:« چه چیز را.»
دو انگشتش را یکی نشانه و دیگر شستش را به هم مالید و گفت:« اسکن را» «اسکن؟»
خندید. غش غش و با صدای بلند:« چه قدر خنگی تو، ای احمق، منظورم پول است دیگر پول. هر چه داری رد کن وگرنه همین جا می دهم زن های همسایه تکه تکه ات کنند.»
تازه فهمیدم در چه مخمصه ای افتاده ام. دست در جیب کردم و هر چه پول داشتم درآوردم باز خندید و با زبانی که من اصلا نفهمیدم چه گفت کلمه ای بر زبان راند.
پرسیدم:« پاکستانی هستی؟»
لبش را گاز گرفت و گفت:« هر جا که تو عشقت بکشد من همان جایی هستم. حال بقیه اش را رد کن»
«ندارم همین بود»
« ای خاک بر سرت. تو که وضع مالی ات از من بدتر است. حالا زودتر گمشو بیرون و دیگر در این خانه هم نیا.هر جا هم عبدل را دیدی بگو زنت گفت وای به روزی که دستم به دستت برسد.»
برای فرار دو پا خیلی کم بود. ندانستم خانه ی عبدل را چگونه ترک کردم. وقتی به اتومبیلم رسیدم، نفس نفس می زدم. کاک مراد نگاهم کرد و گفت:« عبدل خانه بود؟ توانستی او را ببینی؟»
بی آنکه کلمه ای جواب کاک مراد را بدهم اتومبیل را روشن کردم و به سرعت از آن محله دور شدم. کاک مراد مرتب و با حیرت می پرسید:« چه اتفاقی افتاده دکتر؟ حرف بزن ببینم چه شد.»
به خیابان اصلی رسیدم. آنقدر وحشت زده بودم که فورا خودم را به یک شیر آب رساندم. با اینکه آب گرمی از لوله بیرون می آمد، اما اهمیتی ندادم و چند مشت آب روی موهایم ریختم تا مغزم کمی خنک شود. کاک مراد هم پیاده شد و آبی به دست و رویش زد. کنار شیر آب نشستم چه قدر در آن لحظه خودم را خوار می دیدم. به اطرافم نگاه کردم. من این جا چه می کنم. اصلا برای چه اینجا هستم. ناگهان میل باطنی ام با من سخن گفت. صدایی از قلبم بلند می شد.
« من کژال را می خواهم به هر قیمتی شده او را به دست می آورم.»
« فرهاد خان! نمی خواهی حرفی بزنی.من نباید بدانم در خانه ی عبدل چه اتفاقی افتاده ؟»
گفتم:« دانستن یا ندانستن این موضوع هیچ مشکلی را حل نمی کند. بهتر است برویم عبدل را پیدا کنیم.»
« مگر عبدل در منزلش نبود؟ اگر این طور است پس چرا شما...»
با اشمئزاز گفتم:« فعلا که حال خوشی ندارم. بعد برایت...می گویم»
«حالا کجا می روی؟»
« آقای محمدی شاید بتواند کمکی کند. دوست پدرم را می گویم. البته من او را ندیدم اما وصف حالش را در نامه های فریفته بسیار شنیده ام. گویا قرار بوده آقای محمدی فریفته را برای پسر کوچکش خواستگاری کند.»
کاک مراد ته مانده ی سیگارش را از شیشه ی اتومبیل بیرون انداخت و پرسید: خواهر شما قرار است با پسر مباشر ازدواج کند؟»
گفتم:« بله. موضوع خواستگاری آقای محمدی مربوط به چند سال پیش می شود. آن زمان که هنوز خبری از کریم نبود.»
کاک مراد نفس راحتی کشید و در حالی که سر تکان می داد گفت:« کریم پسر خوبی است. جوان فعال و اهل آداب و معاشرت. خدا برای زن من نسازد که... البته سوء تفاهم هم نشودها. انشاءالله فریفته خانم و کریم به پای هم پیر شوند. والله من که همیشه برای خوشبختی شان دعا می کنم.خب حتما قسمت این طور بوده، سرنوشت دختر من هم در پیشانی قدرت نوشته شده بود. بله با قسمت که نمی شود جنگید.»
ترمز کردم.کاک مراد پرسید:« چرا ایستادی؟» پرسیدم:« با کدام قسمت نمی شود جنگید کاک مراد؟ نکند کریم قبل از فریفته دختر شما کژال را می خواسته.»
کاک مراد لبخندی تلخ روی لبانش جا داد و گفت:« نه دکتر جان، کژال که آن موقع سنی نداشت. طفلکم آن موقع که مباشر حرف انداخت و قول از من گرفت کژال را برای کریم نگه دارم، فقط هفت یا هشت سال داشت.»
آنقدر عصبی شده بودم که مرتب پای راستم را حرکت می دادم.
« خب کاک مراد پس چرا به قولت وفا نکردی؟»
کاک مراد یک سیگار دیگر روشن کرد و در حالی که به جلوی اتومبیل اشاره می کرد گفت:« حرکت کن بی وفایی و بدقولی از من نبود. خدا آتش به زبان این زن من بیندازد که فورا موضوع را به گوش خواهرش بعد هم خواهر زاده اش...»
پرسیدم:« قدرت؟» کاک مراد جواب داد:« آره دکتر جان. همان قدرت که دیدی. او وقتی فهمید من قول کژال را به مباشر داده ام فورا مادرش را به خانه ی من فرستاد. خواهر زنم از شر به پا کردن در سنندج معروف است و همه او را خوب می شناسند. راستش اگر بگویم وقتی داد می زد و مرا نفرین می کرد چه قدر ترسیده بودم شاید باور نکنی اما...»
« اما شما راضی شدید کژال را به قدرت بدهید.»
« مجبور بودم. اگر غیر از این بود زن پدر سوخته ام اطاق می گرفت و می رفت. ناله کردم زن، کژال بچه است. ازدواج برای او زود است. قدرت دو برابر سن کژال را دارد .حرف به گوشش نرفت و گفت: « مرغ یک پا دارد.»
این ضعفی بود که من هم در برابر کژال داشتم. من و قدرت یک سن بودیم. شاید یک سال کوچکتر یا بزرگتر. به همین دلیل گفتم:
« البته سن و سال که مهم نیست. مرد اگر فهمیده ، تحصیلکرده و خانواده دار باشد...»
کاک مراد محکم کوبید روی ران پای راستش و گفت:« کسی از دل من که خبر ندارد. پدر سوخته جلوی چشم من زد گوش دخترم را کر کرد. جرئت نکردم حرفی توی رویش بزنم. می دانی چرا...به خاطر این...» آه کشید و ادامه داد :« شما که غریبه نیستید دکتر جان. به خاطر این وامونده.»
منظورش از وامونده تریاک بود.
فارغ از واهمه و ترس گفتم:« خب کژال را از قدرت پس بگیر.»
حایل و مانعی برای نظاره کردن کاک مراد وجود نداشت. خوب که نگاهم کرد گفت:« با آن وضعی که کژال دارد چه کسی حاضر است...»
گفتم:« من» کاک مراد سکوت کرده و فقط نگاهم کرد. از گفته ام پشیمان شدم. نکند راز دلم برملا شده باشد. نکند به قدرت بگوید. نکند دیگر نتوانم کژ...
« فرهاد خان!»
« بله کاک مراد»
« تو...تو...ببخشید شما...کژال مرا می خواهید؟»
آنقدر بریده بریده جمله اش را به پایان رساند که چند دقیقه به طول انجامید تا جمله اش را کامل کرد.
بدون تامل و بی مکث گفتم:« بله می خواهم به خدا می خواهم.»
کاک مراد با انگشت به من اشاره کرد و با همان لحن بریده بریده گفت:« شما؟ شما...یک پزشک متخصص که تازه از فرنگ برگشته ای، با آن خانه ی پدری، با آن دب دبه و کب کبه دختر من تریاکی و قاچا...»
« کاک مراد! خواهش می کنم به خودت مسلط باش.»
« شما مرا مسخره می کنی آقای دکتر؟»
و من از او ناباورتر گفتم:« اشتباه نکن کاک مراد. شما آن فرشته را خیلی دست کم گرفته ای. کژال لیاقت بالاترین خوشبختی ها را دارد. من یقین دارم که کژال برگزیده ی خداست که آن همه ظرافت و زیبایی نشانی از برگزیده بودنش است. کژال جواهری است که در انبوهی کاه دیده نمی شود. می درخشد اما هیچ کس در برابر آن خرده کاه های زیر نور خورشید آن را تشخیص نمی دهد. اما من او را دیدم. تشخیص دادم.معیارش را شناختم و سنجیدم. کژال گمشده ی من است کاک مراد. کژال محتاج من است. تنها من هستم که می توانم کژال را به اوج خوشبختی برسانم من هستم که کژال را به سمت سعادت می کشانم. او را بر فراز آرزوهایش می برم. کژال تنها در کنار من است که می تواند به ...»
« آقای دکتر! نکند به خاطر کژال بود که از خانه...»
« بله کاک مراد. من ترک خانواده ام را کردم چون نمی خواستم با دختر دایی ام ازدواج کنم. من ترک منزل پدری ام را کردم چون نمی خواهم یک ازدواج ناخواسته داشته باشم. ازدواجی که با عشق شروع نشود به درد نمی خورد. عشق پایه ی زندگی است. من معتقدم اول باید عاشق شد بعد زندگی را شروع کرد. زیستن زیر سقفی که خاک و گلش بوی عشق بدهد مفهومی دیگر برای من دارد. زیستن در کنار یک عشق هیچ خطری را به خودش راه نمی دهد. از هیچ کس نمی هراسد. عشق اهانت نمی شناسد. دورویی و تظاهر ندارد. خیانت ندارد. عشق یعنی فدا شدن، انسان عاشق اطاعت محض نمی طلبد. سخن آمرانه نمی گوید. مهربان و دلسوز است. برخوردش پر از عطوفت است.»
کاک مراد سکوت کرده و غرق در افکار و اندیشه هایش گفت:« قدرت را چه کنم.جواب او را چه بدهم؟ مگر به همین آسانی دست از کژال بر می دارد. از طرفی تکلیف زنم چه می شود؟ به خدا طلاق می گیرد. بیچاره می شوم. نمی دانم چه کنم. اگر خوشبختی دخترم برابر با بیچارگی خودم شود چه خاکی بر سرم بریزم؟»
صدای آرام موزیکی که از ضبط اتومبیلم پخش می شد کمی اعصابم را آرام می کرد. نیازی به طراحی نقشه های ماهرانه نبود. باید به دنبال راه حل می گشتم. راه حلی که مشکلی به دنبال نداشته باشد.
غروب بود. تمام زاهدان را گشتیم تا بلاخره آدرس منزل محمدی را پیدا کردیم. کاک مراد که به دنبال تریاک له له می زد گفت:« فرهاد خان، حال من اصلا تعریفی نیست. یک فکری بکن. شرمنده ام تو هم ...پابند من شده ای.»
تصمیم راسخ داشتم به هر نحو شده عبدل را پیدا کنم و به دست کاک مراد بدهم. اگر کاک مراد به طلب خودش می رسید دیگر نیازی نبود منت قدرت را برای لقمه ای نان یا تکه ای تریاک بکشد.
در منزل محمدی را کوبیدم. پسر بچه ای در را به رویم گشود و سلام کرد. لهجه داشت و نمی توانست به راحتی حرف مرا بفهمد. از او پرسیدم:« این جا منزل آقای محمدی است؟» پسربچه سرش را تکان داد و فورا به داخل حیاط دوید. چند لحظه ی بعد مردی میانسال، تقریبا جوان تر از پدرم با ریش جوگندمی و ابایی که روی شانه انداخته بود در بین چهار چوب در ظاهر شد.بار دیگر سلام کردم و چنین گفتم:« من پسر آقای ...حاجی آقامحتشم هستم. فرهاد محتشم.امیدوارم مرا...»
لحظه ای فکر کرد و دستی به ریشش کشید .بعد چشمانش برقی از محبت به رویم زدند و خنده کنان گفت:« بیا تو فرهاد جان. چرا جلوی در ایستاده ای...بفرما...بفرما... خیلی خوشحالم کردی. سرافرازم کردی پسرم. خوش آمدی.»
داخل رفتم. آقای محمدی چند بار گفت یاالله حاجی خانم مهمان داریم. و بعد مرا به سمت یک تخت چوبی که کنار حوض و زیر چند درخت بید قرار گرفته بود، راهنمایی کرد.
ظرفی که پر از قاچ های هندوانه ی سرخ بود، مرا به یاد منزل پدرم انداخت. آقای محمدی سینی چای را جلوی من کشید و گفت:«حال پدرت چطور است؟چند ماهی می شود که از جناب محتشم عزیز، سرور خودم خبر ندارم.» بعد شروع کرد به گرداندن مهره های تسبیح شاه عباسی و افزود:« چه عجب. اصلا فکر نمی کردم شما یک روز به زاهدان تشریف بیاورید و ما را سربلند کنید.»
و دیگر تعارف ها که گفتنش چندان موردی هم ندارد. بلاخره پس از نیم ساعتی که نشستم موضوع کاک مراد و عبدل را مطرح کردم. بیچاره آقای محمدی که تازه متوجه شده بود کاک مراد تا آن لحظه تک و تنها در اتومبیل نشسته آنقدر ناراحت شد که عرق روی پیشانیش جا گرفت. بعد پسرش را صدا کرد و گفت:« به مادرت بگو آب آبگوشت را بیشتر کن. امشب دو مهمان عزیز داریم.»
کاک مراد همراه با تعارف های مکرر محمدی وارد شد. حال خوشی نداشت و بلاخره پس از نیم ساعتی که گذشت محمدی متوجه ضعف حال کاک مراد شد و فورا بساط منقل و وافور را برای کاک مراد مهیا ساخت. صدای جیز جیز تریاکی که به وافور می چسبید، دود انبوهی که فاصله ای نه چندان زیاد بین نگاه های دزدانه ی کاک مراد به جناب محمدی و بلاخره خاکستری که روی موهایمان می نشست جو منزل محمدی را تغییر داد.
بوی تریاک دیگر اجازه به شب بوها نمی داد انسان را مست و از خود بی خود کند. حاج خانم که اهالی منزل همه او را به نام بی بی می شناختند، سفره ی شام را آماده کرد و با لحنی مهمان دوستانه گفت:« بفرمایید سرد می شود .از دهان...»
محمدی دنباله ی تعارفش را ادامه داد. بساط تریاک را کنار گذاشتیم. حالم خوش نبود. آن شب اولین بار بود که لب به این سم کشنده می زدم.گویا فشار خونم پایین آمده بود. به سرگیجه ی شدیدی دچار شده و رنگ از رخسارم پریده بود. کاک مراد که لبهایش از سیاهی تریاک حالتی دیگر به خود گرفته بود در حالی که با دقت نگاهم می کرد گفت:« آب لیمو درمان دردت است دکتر جان» و خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد:« معلوم است هنوز بچه ای.»
به فرمان جناب محمدی لیوان آب لیمو روبرویم ظاهر شد. دیگر نمی توانستم واضح اطرافیانم راببینم یا صدایشان را بشنوم. گیج بودم. دلم می خواست بخوابم. اما حالت تهوع و سرگیجه این امکان را از چشمانم گرفته بودند. زمین و آسمان دور سرم می چرخیدند.
به سمت دستشویی کنار باغچه دویدم. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و بلاخره ...کاک مراد زیر بغلم را گرفت تا بتوانم خود را به تخت برسانم. هنوز سفره ی شام پهن بود. کنار سفره تکیه ام را به چند بالش لوله ای دادم. محمدی یک لقمه از گوشت چرب دار آبگوشت برایم گرفت و گفت:« زخم معده درد شدیدی دارد. فکر نمی کنم شما طاقت و تحمل درد را داشته باشید.» بعد خندید و با لحنی دوستانه ادامه داد.« اصلا قابل تعارف نیست. شرمندگی اش برای ما می ماند. حق قربانی داشتید. نه این سفره ی محقر را.»
لقمه را گرفتم و با این که اشتها نداشتم بر دهان بردم. هنوز به جمله ی محمدی فکر می کردم. حق دارد. نکند تحمل درد ندارم. نه درد جسمانی که درد روحی از پا در...
به آسمان پر ستاره خیره شدم. به چشمک هایشان، شاید تنها من بودم که صدایشان را می شنیدم. از کدام یک سوال کنم آیا کژال مرا اکنون می بیند. آیا می توانم بپرسم اکنون چه می کند. به چه کسی نگاه می کند. هر چند صدایی نمی شنود اما می توانی به اشاره به او بفهمانی که من در انتظارش امشب را چگونه به صبح می رسانم. به کدام ستاره نگاه می کردم. چرا نگاهم ناباورانه بود. چرا خودم را باور نداشتم. چرا احساس خطر می کردم. نگاهم یک رشته ی طولانی که انتهای آن، شاید هم ابتدای آن، در نقاط بسیار دوری قرار داشت به کدام قسمت آسمان خیره بودم. به آسمان کدام شهر.
اهواز کدام سو است. آسمان اهواز در کجا قرار گرفته. نگاهم را روی گنبدی که حدود یک ساعت از سیاه شدنش می گذشت چرخاندم. گنبد سیاهی که ستاره هایش همچون خرده حرارتی ارزنده زیباییش را صد چندان ساخته بودند. نگاهم چرخید. از این ستاره به آن یکی. به دنبال کژال. چشمم به ماه افتاد. صورت کژال را در هلالش دیدم. به روی من لبخند می زد. امشب ماه چه زیباتر شده. باید تا سحر بیدار بمانم و در آسودگی برگ های این آلبوم نورانی شب های تنهاییم را آهسته آهسته ورق بزنم و چهره ی عزیزم را هر بار به نوعی نظاره کنم. امشب ماه با من هم صحبت می شود. برایم درد دل می کند. او سنگ صبور شب های تنهایی عاشقان است. او خوب می شنود و هرگز راز دل کسی را بر ملا نمی سازد.
صدای جیرجیرک ها.لحظاتی بعد صدای قل قل قلیان محمدی و خارج شدن انباشته ای دود تریاک از گلوی کاک مراد مرا به خود آورد. ساعت از دوازده شب گذشته بود. کاک مراد و محمدی غرق در بحث و گفتگو، از تجارت می گفتند. از خرید و فروش پارچه و بلاخره از عبدل قاچاق چی و کلاهبردار.
«درست نمی گویم جناب فرهاد خان؟ شما یک حرفی بزنید. کاک مراد که می گوید مرغ فقط یک پا دارد.»
« ببخشید جناب محمدی. من اصلا حواسم به صحبت های شما نبود. حقیقت این است که...»
خودم هم نمی دانستم ادامه ی جمله ام را چگونه باید به اتمام برسانم. خودم نمی دانستم حقیقت در چه بود ادامه دادم:« موضوع از چه قرار است؟»
کاک مراد خندید :« خدای نکرده نگر عاشقی؟»
«خدای نکرده؟»
دوباره و با صدای بلندتری خندید:« منظوری نداشتم. مگر نشنیدی عاشقی حواس پرتی...» مکثی کرد و لبخند زنان افزود:« به جناب محمدی عرض می کنم بنده گرفتار هستم و نمی توانم یک هفته در زاهدان بمانم. اما ایشان می فرمایند باید صبر کنم تا عبدل از پاکستان برگردد.»
تازه متوجه شدم تا چه اندازه از مرحله ی بحث آن دو پرت بوده ام. با
کنجکاوی پرسیدم:« پاکستان؟ عبدل در پاکستان است؟»
محمدی لحظه ای شیلنگ قلیان را رها کرد و گفت:«عرض کردم جناب دکتر تا آنجا که من اطلاع دارم عبدل یک ماه قبل به پاکستان رفت.103 تا 109
البته به طور قاچاقي مي رود براي وارد كردن پارچه و...همين...به قول شما سم كه مي بيند..
خطاب به كاك مراد گفتم:كسي كه فيل مي خواهد بايد جور هندوستان بكشد.اگر مي خواهي طلب خويش را از عبدل بگيري بايد يك هفته صبر كني.
و به اين ترتيب يك هفته در منزل محمدي مانديم.
پنج شنبه بود.هوا مي رفت كه به تاريكي بگرايد.در زدند.كاك مراد كفشهاي كهنه اش را نوك پا انداخت و به سمت در رفت:كيه؟امدم...
محمدي كه از صبح براي جستجوي عبدل رفته بود با خبرهاي خوش برگشت و گفت:برگشته.عبدل را ميگويم.پيدايش كردم.قرار گذاشتم امشب من و جناب دكتر برويم منزلش و..
همين كه نام منزل عبدل را شنيدم لرزه بر اندامم چيره گرديد و گفتم:نه محمدي عزيز.بنده را معاف كنيد.
-چرا؟
اين سوالي بود كه كاك مراد و محمدي همزمان از من پرسيدند و همان كه من لب گشودم تا پاسخي قانع كننده بدهم دوباره صداي درب حياط شنيده شد.
چنين وضعي را ابدا پيش بيني نكرده بودم.محمدي در را گشود و با صداي بلند شروع به احوالپرسي كرد.گوشهايم تيز شدند.محمدي نام جناب حاجي اقا محتشم را چند بار بر زبان راند تا من باور كردم مورد خطابش پدرم است.بله پدرم بود.همراه فرزاد به زاهدان امده بود.همين كه مرا ديد دستهايش را باز كرد و گفت:فكر نكردي مادرت ديوانه مي شود.چطور توانستي يكباره و بي خبر خانه را ترك كني.
اشك در چشمان پدر حلقه زده بود.چنان صحبت مي كرد كه گويي من فقط پنج يا شش سال سن دارم.قدم به سويش برداشتم.چه قدر افتاده شده بود و صدايش هنگام صحبت مي لرزيد.باورم نشد كه پدرم فقط در مدت چند روز دوري از من اين قدر تكيده شده باشد.او را به اغوش كشيدم.درست مثل اولين روزي كه از فرانسه برگشته بودم.پدر چندين بار مرا بوسيد و با همان لحن گفت:اگر فكر من و مادرت را نكردي لااقل فكر ابروي دختردايي بيچاره ات را مي كردي.
شانه هاي پدر را گرفتم و كمي به سمت عقب متمايل گشتم.بعد در چشم پدر خيره گفتم:من...محبوبه را...نمي خواهم
پدر كه واهمه داشت دوباره مرا نمي بيند فورا گفت:هر طوري تو بخواهي پسرم.براي من ومادرت هيچ فرقي نمي كند.چه محبوبه عروس ما شود چه...مكثي كرد و در حاليكه سعي مي كرد قطره اشك حلقه بسته از چشم نگرانش نيفتد افزود:اما تو هنوز نگفته اي چه كسي را براي همسري انتخاب كرده اي.
بدون لحظه اي فكر با تامل به كاك مراد اشاره كردم وگفتم:كژال را مي خواهم
پدر نگاه كوتاهي به فرزاد انداخت و سپس به كاك مراد.اما خطاب به من پرسيد:ديوانه شده اي فرهاد؟كژال كه..
فورا پاسخ دادم:كاك مراد قول داده نامزدي كژال و قدرت را...
پدر با صداي بلندي ميان حرفم گفت:گناه دارد.ظلم است.تو حق نداري اين ظلم را مرتكب شوي.نامردي است.به خدا دور از مردانگي است.زندگي زوجي كه هزار و يك اميد در اينده دارند را به هم بزني.كاك مراد تو چنين قولي را به فرهاد داده اي؟
كاك مراد سربه زير افكند وگفت:قدرت رسم مردانگي نمي دانست كه دخترم را عليل و بيچاره كرد.
خوشحال شدم و گفتم:ديدي پدر.كژال از روي اجبار با قدرت ازدواج كرده.من مي دانم كه كژال هم قدرت را نمي خواهد.
فرزاد زير لب گفت:بيچاره قدرت.مار در استين خودش پرورانده و خود خبر ندارد.
مي دانستم منظورش از مار كاك مراد است.اما به روي خودم نياوردم و گفتم:در هر حال اگر مرا بخواهيد بايد كژال را هم بخواهيد.
محمدي كه تا به ان لحظه حتي يك كلمه بر زبان نرانده بود گفت:من كه اصلا متوجه نمي شوم كژال...دختر كاك مراد نامزد دارد ان وقت شما مي خواهيد نامزدي انها را بهم بزنيد و...
ساكت شد.نه تنها او بلكه همه.پدر لبه ي تخت نشست.حاج خانم سيني چاي را اورد و خطاب به شوهرش گفت:چي شده محمدي؟
محمدي اشاره كرد سوالي نكند و جمع مردها را ترك كند.باز با خودم فكر كردم زن هم به همان گونه كه مرد ازاد و مستقل است بايد پيشرفت كند و براي اينده اش بتواند تصميم بگيرد.زن هم بايد در ميان جمع از قدرت بيان قوي برخوردار باشد و بتواند نقطه نظرهايش را در اختيار ديگران قرار دهد.زن اگر از عشق باشكوهي كه پاكي و طهارت فرشتگان اسماني را دارد برخوردار باشد هرگز به ابتذال كشيده نخواهد شد.هرگر با هوسهاي جسماني به فكر خيانت نخواهد افتاد و هواهاي نفساني الوده پيدا نخواهد كرد.زن اگر اسير خرافات مردها نباشد اينگونه از اسارت متنفر نگردد هرگز عظمت و شكوه و جلال عشق را به لجن نخواهد كشيد.زن را بايد عاشق كرد.عاشق زندگي پاك و عاشق همسر.ان وقت است كه ديگر هيچ واهمه و هراسي در كار نيست.ان وقت است كه مرد مجبور نخواهد بود زن را در بند اسارت ايده هاي خود قرار دهد و او را به انجام هر فرماني مجبور سازد.
از اشكهاي پدرم كه پنهاني ريخته مي شدند دلم مي سوخت اما چه كنم كه من هم گناهي جيز عاشقي نداشتم.كژال عشق و اميد من بود.حتي نمي توانستم لحظه اي او را از ذهنم جدا سازم.ديگر پدر مي دانست اگر بخواهد مجبورم كند به كژال فكر نكنم برايم از هم پاشيدگي جسمي و روحي و رنج بزرگي محسوب مي شود.
پدر مرا تنها ديد و تنها يافت.نااميد وافسرده،اسير يك بحران روحي،درد جانكاه درونم را نديده نگرفت.او مي دانست ودرك مي كرد كه من چون پركاهي گرفتار طوفان عشق شده ام.درك مي كرد كه درمانده و بي جان و بي امان خواهم بود اگر...اگر...اگر به كژال نرسم.
گامهايم متزلزل و گويي هر لحظه در استانه ي افتادن وبر زمين غلتيدن بودم.در نهايت سكوت خود را تنها و درمانده يافته بودم.همه خواب بودند.فردا چه روزي است.فردا صبح قرار است عبدل بدهي كاك مراد رابپردازد.اين حاصل نتيجه ي زحمات پدر و اقاي محمدي بود كه همان شب به منزل عبدل رفتند و پس ا اينكه پدر يك چك به طورامانت نزد عبدل نهاد عبدل نيز راضي شد مقداري از پولهاي كاك مراد را بپردازد و در واقع اين محبت پدر تنها به خاطر من بود.پدر با اين عمل كاك مراد را به سوي خود كشانيد و منتي نه چندان كوچك بر سرش نهاد.
هنوز راضي نبودم و دلم شور مي زد.فردا كاك مراد به اهواز مي رود.من نيز به تهران برمي گردم.تا چه وقت بايد انتظار را مونس تنهاييم كنم نمي دانم ديگر كي خبري از كژال به دستم ميرسد نمي دانم.تمام اميدم به كاك مرادبود.او قول داده بود نامزدي كژال و قدرت را به هم خواهد زد و كژال را تهران مي اورد.به منزل ما.منزل پدرم.او را نامزد ميكنم.بعد جشن و ضيافتي كه انگشت حيرت بر دهان همگان جا بگيرد.آه كژال كي...مي ايي.
صبح روز بعد كاك مراد مقداري از طلب خويش را از عبدل گرفت و راهي اهواز شد.
-كاك مراد من روي قول يك مرد حساب باز مي كنم.دست رفاقت وقول مردانه به من بده كه با كژال به تهران مي ايي.
دست راستش را به سوي من دراز كرد و گفت:با كژال برمي گردم.من زير دِين پدرت هستم.خود را مديون او مي دانم.
-نه كاك مراد.نمي خواهم كژال را با اين مديوني از تو بخرم.اين بلا را يك بار سر كژال اوردي و او را در برابر لولهاي ترياك به قدرت فروختي.من مي خواهم كژال با عشق وعلاقه بيايد.مي خواهم عاشقشم شود و بتوانم سعادت را در دامنش بريزم.
صورت يكديگر را بوسيديم و او به سمت اهواز و من به سمت تهران راهي شديم.در راه برگشت براي بار دوم به قهوه خانه ي پدر معصومه رفتم.نمي دانم چه حسي بود كه مرا به انجا كشانيد.شايد انجا بوي كاك مراد را مي داد و كاك مراد يادي از كژال بود.نمي دانم.شايد هم بدنم،خونم طلب ترياك مي كرد.
پنهان از چشم پدر مقداري از اين سم كشنده مصرف كردم.نمي دانم به اين سم پناه مي بردم يا واقعيت اين بود كه نياز به فراموشي يا صبر داشتم.در هر حال خود را بسيار ناتوان مي ديدم.احساس مي كردم در استانه ي از هم فروپاشي هستم.وجود با عظمت خود را در برابر عشق در هم شكسته مي ديدم.
پدر با صدايي كه اثر صاعقه اسايي در ذهنم به وجود اورد پرسيد:بوي سيگار از دهانت مي ايد.
بي انكه سخن بر لب برانم حركت كردم.به كجا.به سوي تهران.شهري كه شايد او هم انتظار مي كشيد.چه كسي.شايد كژال.
به تهران رسيديم.افسرده و ملول در دنياي ديگري سيرمي كردم.رويا،وهم و پندار،زجري در جان.چه مي شود.كژال كي مي ايد.همه را بيگانه مي پنداشتم.
فريفته مرا در اغوش كشيد و اشك ريخت.مادر همچنان ناله مي كرد:كجا رفته بودي پسرم.عزيزم.ما را كه ديوانه كردي.
همه شعر بود.حديث بود.همه را تصنعي مي پنداشتم.حتي جهان هستي را.هيچ نمي خواستم جز انكه انتظارش ديوانه ام مي كرد.
اين گونه بود كه به نوشيدني روي اوردم.شبهاي تنهايي در سكوت و ارامش ساختگي.
چند روز گذشت.يك ماه سپري شد.هر شب گوشي تلفن را برمي داشتم.ابتدا كد اهواز و سپس شماره ي منزل كاك مراد را مي گرفتم.هيچ كس جواب نمي داد.گويا تلفن قطع بود.دلم بيشتر شور ميزد.عصبي شده بودم.هيچ كس جرات سخن گفتن نداشت.همه ملاحظه مي كردند.نرگس مرتب با ابميوه يا شكلات هاي كاكائو و يا فنجان هاي قهوه وارد اتاقم مي شد.
-برو بيرون نرگس.
-چشم اقا.حاج خانم سفارش كردند...
-برو بيرون.
-چشم.و ميرفت و در را مي بست.
باز تنهايي.سكوت.تلفن.تنها شكننده ي سكوت شماره گير تلفن بود.پس چرا جواب نمي دهند.پس چرا كاك مراد تماس نگرفت نكند كژال...
03-07-2012, 10:11 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #9
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
110 تا 115
نكند بلايي...نكند قدرت...
نمي دانم...نمي دانم.خدايا ديوانه شدم.خدايا از اين زجر و عذاب فارغم كن.خدايا صبري عنايت كن تا بتونم شبها را به صبح و صبح ها به غروب برسونم.خدايا نكند...
سرم را ميان دو دست مي فشردم.با افكارم مي جنگيدم.گاهي مشت گره بسته و قوي خود را بر ديوار فرو مي بردم.گاهي قدم مي زدم.گاهي نوار گوش مي كردم اما هيچ كدام تسكين بخش نبود و گويي لحظات قصد صلح نداشتند.اما از نوشيدن چه حاصل.جز اينكه ناكاميها تجلي بيشتر يابد.واضح تر و روشن تر ديده شوند،سوزش جان ملموس تر گردد.
پدر مي ناليد:اينگونه روي اوردن به نوشيدني ها خطر جسمي و رواني بيشتري در پي دارد.فرسودگي جسم و جان سرعت زيادتري مي يابد و امكان هم اغوشي با مرگ سريعتر است.
مادر اشك مي ريخت و در ميان گريه هايش خطاب به پدر مي گفت:
-فكري بكن مرد.فرهاد از بين مي رود.اگر مشغول كار شود برايش بهتراست.برايش مطب باز كن.مجبورش كن با بيمارستان قرارداد كار ببندد.
انسان خسته و دل ازرده اي بودم كه ناخواسته قدم به روياهاي عاشقانه گذاشته بود.ناخواسته جهان سرشار از خوشبختي و نشاط،از سعادت و رفاه،اميدها و ارزوها را ترك گفته بودم.
اين افكار،اميال و احلام ناممكن كه صورت واقعيت به خود مي گرفتند و ساعات و لحظاتي انسان را از غم و درد جان رهايي مي بخشيدند.و ناكاميها و شكست ها را از خاطر مي زدودند.
به اصرار و تلاش پدر مطبي برقرار كردم.يك مطب در يك ساختمان پزشكان واقع در بلوار كشاورز.پنجره ي مطب به سمت جنوب شهر باز مي شد.يك سوم از تهران را به راحتي مي توانستم ببينم.از ان بالا،از طبقه هشتم،همه چيز را كوچك مي ديدم.كوچك،انقدر كه گاهي تار ميديدم يا محو مي شدند.شايد هم من حال خوشي نداشتم.شايد چشمانم ضعيف شده بودند.شايد اثر مشروبات الكلي بود كه روز به روز دشمني بيشتري را پيشه مي ساختند.
دو ماه گذشت.چهار ماه سپري شد.شش ماه تحمل كردم.
-نه ديگر نمي توانم بايد به اهواز بروم.
-پس بيمارستان چه مي شود؟بيمارهايت.مطب؟
-نمي دانم فريفته.بايد از كژال و حالش اگاه شوم.بايد بدانم چه بر سرم امده.
-اما فرهاد.ممكن است كژال ازدوا...
-نه،نگو فريفته جان.خواهش مي كنم كلمه ي ازدواج را هرگز تكرار نكن.كژال بايد با من ازدواج كند.مي دانم كه او هم مرا مي خواهد.تو كه چشمهايش نگاه نافذش را نديدي.نگاهش مشتاق و ميل سخن با من داشتند.كژال قدرت را نمي خواهد.به خدا نمي خواست.مي دانم.مي دانم كه مرا مي خواهد بايد بروم.
مادر براي بار چندم بود كه التماس مي كرد:
-دست از كژال بردار مادرجان.اجازه بده محبوبه را...
-نه فقط كژال.فقط كژال مادر.من يا ازدواج نمي كنم و يا فقط با كژال ازدواج مي كنم.
و راهي اهواز شدم.يكه و تنها جاده ها را پشت مي گذاشتم.به اصفهان رسيدم.دلم مي خواست از جاده ي ايزه بروم.مناظرش عاشقترم مي كرد.به گردنه ها رسيدم.گويي ستاره ها قصد افتادن داشتند.مهتاب بود.قله ها قصد بوسيدن ستاره ها را داشتند.چه قدر به هم نزديك هستند امشب.كنار جاده توقف كردم.اين باران نگاه ماه بود كه رقص مه را بر روي دره ها نشان مي داد.چه زيبا و شاعرانه بود.كوههاي سر به فلك كشيده نيمي زير مهتاب به رنگ شيري و نيمي ديگر تاريك بودند.خوش به حال ان نيمه كه مهتابي شده.
دوباره سوار شدم و حركت كردم.جاده هاي انتظار را پيمودم.جاده هاي سمت غرب كه هفته هاي بي مروت را به خاطرم مي اوردند را مي پيمودم.اشكهايم در تاريكي و تنهايي سرازير شدند.دلم ارام نمي گرفت.بارها نام كژال را زير لب زمزمه كردم و برايش خواندم.
تو نبودي كه ببيني دل سخت انتظارم را.
تو نبودي كه ببيني راه باريك و پنهاني اشكم را.
تو نبودي كه ببيني چگونه طلوع و غروب را با ياد چشمانت به هدر دادم.
آه كژال عزيزم من هم اكنون مي ايم و تو را همراه خودم به تهران مي برم.
به اهواز كه رسيدم تازه خورشيد طلوع كرده بود.با اينكه چندان اشتهايي نداشتم اما با خوردن كله پاچه نيمي از وقت طلوع را گذراندم.صبح زود بود.در كوچه كاك مراد ايستاده بودم.دستم را روي زنگ قرار دادم.دلم دو تكه شده بود.يك تكه فرياد مي زدفشار بده و تكه ي ديگر خفيف مي گفت نه فرهاد.نكند خبر ناگواري بشنوي.
نمي دانم چه شد كه صداي زنگ را شنيدم.
چند دقيقه ي بعد كريم در را به رويم گشود و با چشماني كه از حالت معمولي درشت تر شده بودند گفت:تو هستي فرهاد حان.شما كجا،اينجا...بفرما.بفرما تو.چه وقت رسيدي.و سرش را به سمت چپ كوچه چرخاند و ادامه داد:تنها امده اي؟
-بله
-حال فريفته چطور است.چرا...
قبل از اينكه جوابش را بدهم پرسيدم:كاك مراد در منزل هست؟
-حالا بيا تو...شنيدم طلبش را از عبدل پدرسوخته پس گرفتي.
وارد شدم.حياط تازه اب پاشي شده بود.چه قدر دلم مي خواست كژال در حياط بود و او را مي ديدم.نگاهم به دنبالش تمام حياط را سپس ديوارهاي اتاقشان را كاويد.
هيچ خبري نبود.براي بار دوم سراغ كاك مراد را گرفتم.
اب دهانش را فرو برد و گفت:تقريبا شش ماه پيش از اينجا رفتند.
با صدايي كه بسيار بلند بود وكريم را تكاني داد پرسيدم:رفتند؟كجا رفتند؟
كريم كه حسابي جا خورده بود گفت:سنندج
اين بار با صداي ارامتري پرسيدم:سنندج؟براي چه؟
كريم يك بار لب پايينش را گاز گرفت و گفت:اتفاقي افتاد.منظورم اين است كه كاك مراد بدهكاري...چيزي...
-نه،نه.و مكثي كردم و دوباره بي اراده گفتم:نه
-چي شده فرهاد خان.گويا حال خوشي نداري
و باز گفتم:نه
-فرهاد خان
-نه
-فرهاد خان!جناب دكتر!چه اتفاقي افتاده؟تو را به خدا...
-نه،نبايد مي رفتند.
-كاك مراد؟
-نه
-پس كي؟
-كژال.و تكيه ام را به ديوار دادم
نمي دانم چه ساعتي بود كه سكوت كرده بودم.گويي زمان و مكان را از ياده برده و در استانه ي مرگ به سر مي بردم.اه خداوند چه ظلم بزرگي در حق من روا داشته است.سر به اسمان ساييدم به ان جا كه پناهگاه شبهاي طولانيم بود به مكاني كه برايم تقدس خاصي داشت.به شهر شب كه مردمانش مرتب به رويم چشمك مي زدند و زمزمه كردم:قلم مي سوزد،خسته و فرسوده ام.درمانده و ناتوانم.تو شاهدي كه چگونه روزها را به شمارش مي سپردم و هفته ها را تنها با يك اميد سپري مي كردم.تو شاهد طلوعم بودي.غروبم و شب تاريكم كه تنهاييم را لمس و درك مي كرد.خالي هستم اي اسمان.تهي از همه چيز و اكنده از حسرت.خدايا...نكند اين حسرت پايدار بماند.
رفتم تا خودم را باز فراموش كنم و از خويش رهايي يابم.
كريم كه هنوز گيج بود و گاهي يك سوال بي جواب مي كرد بساط ترياك را برايم اماده كرد.ابتدا يك سيگار روشن كردم كه دود خاكستريش توام با اه فراوان از گلويم خارج شد.نگاه بي انتها.به كجا،به همان پنجره.روي ديوار همان اتاق.اتاق كژال.پشت نخلها.غرق در افكار و انديشه.از اين ساعت به بعد را چگونه بگذرانم.به هنگام بي خوابي به كجا پناه ببرم.ميدانستم كه ديگر فكر و انديشه ام تمامي ندارد.مي دانستم ره به جايي نمي برم وچاره ساز هيچ درد و مشكلي نمي شود.
كريم روبرويم كنار سيني و منقل نشست و بي انكه پلك بزند از زير چشم نگاهم كرد.مي دانستم قرار است زبانش چه جمله اي را تكرار كنند.گفتم:
-دردي كه در جانم موج مي زند تنها اين سم ميتواند كشنده اش باشد.
كريم با همان نگاه و در حاليكه چند بار اهسته سرش را تكان داد و گفت:اما اين سم،كشنده ي دردت نيست بلكه كشنده ي روح نافرمانت است.
-مي دانم.و سرم را تكاني ارام دادم و افزودم:بگذار نابود كند هر انچه كه لياقت نابود شدن را دارد.اگر چه روح و جسمم باشد.
-شما چقدر تغيير كرده ايد دكتر.چه قدر عوض شده ايد.چه قدر افسرده و...
فقط اه كشيدم و گوشهايم را بدهكار نصيحتهاي بي نتيجه ي كريم ديدم
116 تا 121
او مي گفت و من مي شنيدم.اما او چه گفت و من به كجاها فكر مي كردم.او نمي دانست كه من در ان لحظات به اسمان سنندج پر كشيدم.نمي دانست نگاه او را نگاه ديگري مي پنداشتم و صدايش را به نحوي ديگر مي شنيدم.
تصميم گرفتم به سنندج سفر كنم.به ان شهر كه يقين داشتم خاك و اب وهوايش بوي كژال مي دهد.بوي عشق.هنوز كوره اميدي در دلم جوانه مي زد.
غروب بود كه از كريم خداحافظي كردم.كريم صبر كرد تا سوار اتومبيلم شدم.سپس نامه اي به دستم سپرد و گفت:امانت نزد تو بماند تا زماني كه به دست فريفته برسد.دلم نمي خواهد سلام مرا از زبان ديگر،حتي اگر برادرش باشد بشنود.با خواندن اين كلمه ها و جمله ها به راحتي مي تواند صدايم را در لابه لاي خطها بشنود.
با اينكه بيش از حد فريفته را دوست داشتم اما نمي دانم چرا لحظه اي احساس حسادت به وجودم راه پيدا كردو اه كشيدم.
شايد حس كمبودها بود كه جاي خالي شان را به حس حسادت مي دادند و شايد هم...
بگذريم.راه افتادم.تصميم داشتم تا لحظه اي كه وارد شهر سنندج نشدم پا از روي پدال گاز برندارم.اتومبيل چون پرنده اي از جا كنده شد.از شهر كه خارج شدم دلم هواي ديگري پيدا كرد.چراغهاي اتومبيل را روشن كردم.نوار دلخواهم را به ضبط سپردم تا حالم را دگرگون سازد.سپس يك سيگار،دو سيگار و انقدر كشيدم تا زماني كه جلد سيگار در مشتم مچاله و به بيابانهاي دزفول پرتاب شد.
شب پرستاره اي بود.من همچنان مي راندم و گوش مي كردم.شب بي تو شب حسرت.شب تلخ پاييزي.شب انتظار.شب گام نهادن در دنياي نااميدي.شب پرپر شدن اخرين اميدها.شب قتل پرستوهايي كه شش ماه در كنج دلم لانه ساخته بودند.چه بي رحمانه پرپر مي شدند و با پرهاي غرق به خون به گوشه اي پناه مي بردند تا راحت تر جان بسپارند.
از دو راهي پل دختر به سمت كرمانشاه حركت كردم.در ان جاده بود كه بوي كژال رااحساس مي كردم.مناطق كرد نشين.زنهاي چادر نشيني كه گونيهاي سبزي صحرايي را به سمت چادر مي كشاندند.لباسهايشان شباهت زيادي به لباس كژال داشت.
جاده هاي پرپيچ و خم را با سرعت هر چه بيشتر پشت سر نهادم تا زماني كه به شهر كرمانشاه رسيدم.وارد شهر نشدم.بايد هر چه سريعتر به سنندج برسم.
سحر بود كه در جاده ي سنندج مي راندم.جاده كوهستاني بودو پر منظره.يك سو كوههاي مغرور و سمت ديگر پرتگاه كه رودخانه اي پهناور اما نه چندان عميق از دلش عبور مي كرد.از تونلها نيز گذشتم.باد پاييزي را از رقض چنارهاي رديف شده مي توانستم تشخيص دهم.اي كاش كژال هم اكنون كنارم نشسته بود.ان وقت اين مناظر را اين طبيعت را با چشم ديگر احساس ديگر و حال ديگري نظاره مي كردم.يك نگاه به قله ها و نگاه دوم را در چشم رنگي كژال،يك نگاه در اب رودخانه و نگاه دوم را به اشك عشق چشمانش.يك نگاه به بوته هاي دامنه ها و نگاه دوم را روي غنچه ي سرخ لبهايش مي چرخاندم.انگاه لبخند ميزد و من قربان صدقه اش مي رفتم.
دلم لرزيد و به خودم امدم.هنوز تنها بودم.تنهاي تنها.اما گويا صبح شده بود.نور خورشيد از لابه لاي كوهها روي جاده مي تابيد.روي اب زلال رودخانه.بر دامنه ها و چمنزارها.برگله ها كه تازه قصد بالا رفتن داشتند.چشمم افتاد به دختر كردي كه كنار جاده نشسته بود و دبه هاي دوغ را اطرافش چيده بود.دلم مي خواست بيشتر نگاهش كنم تنها به دليل انكه لبايش هم رنگ لباس كژال بود.درست مثل مدل او.
اما به سرعت از كنارش گذشتم و ديدنش تنها توانست خاطرات اولين روز كژال را برايم روشن سازد.چند كيلومتري به سنندج باقي مانده بود.خدا مي داند چه حالي داشتم.اندكي خم شدم تا بتوانم از شيشه ي اتومبيل اسمان ابي را تماشا كنم.اين گنبد را كه حالا ديگر كبود شده بود.ديگر بي ستاره بود.صاف و افتابي،جلوتر رفتم.گاهي تكه براي نه چندان بزرگ نقشي به خودش مي گرفت و در برابر باد فورا نقش خويش را تغيير مي داد.مي دانم ان تكه ابر كه هر بار تغيير شكل مي داد مرا به ياد كاك مراد انداخت.شايد او نيز همچون ان تكه ابر در برابر باد مي مانست.
و حدسم درست بود.به سنندج كه رسيدم يكراست به ادرس كاك مراد كه از كريم گرفته بودم حركت كردم.انقدر خسته بودم كه زانوهايم مي لرزيد.خواب عجيبي به سمت چشمانم حمله مي كرد.اما من قصد صلح داشتم به ساعتم نگاه كردم.هنوز زود است بهتر است ساعتي استراحت كنم.ممكن است هنوز خواب باشد.شايد هم بهانه مي تراشيدم تا بتوانم اجازه ي چند لحظه خواب براي چشمان سرخ و متورم خويش صادر كنم.
سركوچه ي بيد سرخ اتومبيل را كنار جوي اب پارك كردم.صندلي را به سمت عقب كشيدم و چشمانم را بر هم نهادم.چه سكوتي اما نه تنها يك صدا به گوش مي رسيد.شايد هم صداي ديگري مثل اواز صبحگاهي پرندگان باغ مجاور و يا شرشر اب جوي باريك كه به سمت باغ مي رفت.چه دلنشين بودند اين صداها.
اندكي مي لرزيدم.اما اين لرز نه از روي سرماي پاييزي كه از روي هراس سراغم را گرفته بود.هراس از چه؟قرار بود چه اتفاقي بيفتد.نمي دانم.نتوانستم بخوابم.لحظه اي ارامش نداشتم.برخاستم و اتومبيل را روشن كردم.دنده را حركت دادم.پا را اهسته از پدال كلاچ برداشتم و همزمان پدال گاز را فشردم.اتومبيل بسيار ارام به حركت درامد.به همان ارامي كه در كوچه ي بيد سرخ مي راندم.ديوار باغ كوتاه بود.نگاهم از لابه لاي درختها عبور كرد و ان دورها كلبه اي ديد نه چندان بزرگ.سقفش شيرواني بود.تنه هاي درختان اجازه نمي دادند چيزي بيشتر ببينم.اما يقين داشتم اين همان منزل است كه كريم در ادرس نوشته.بله.به در باغ كه رسيدم همان پلاك را خواندم.
اينجا منزل كاك مراد است.منزل كژال.فقط لحظه اي بسيار كوتاه خوشحالي لبخندي بسيار كم رنگ روي لبانم جا داد.حالا چه كاري بايد انجام دهم چه بگويم.با چه صحنه اي روبرو مي شدم و ايا اهالي منزل اصلا از ديدن من خشنود خواهند شد.نمي دانم.پس چه كنم؟زنگ مي زنم.اما نه...توانش را ندارم.چه تواني؟اين كه انگشت روي زنگ بگذاري؟نه اين كه با چه كسي و چه صحبتهايي قرار است....
مهم نيست.زنگ بزن.اما مهم بود.بسيار هم مهم بود.انقدر كه..
زنگ زدم.ابتدا دستي به كت و شلوار و موهايم كشيدم و صاف ايستادم.بعد انتظار شروع شد.يك بار ديگر زنگ را فشردم.هيچ خبري نشد.بار سوم چند ثانيه بيشتر از قبل انگشتم را روي زنگ قرار دادم و بار هفتم پنج دقيقه ي تمام صداي زنگ بلبلي در گوشم پيچيد.
كلافه شدم.مشت گره بسته ام را محكم به در كوبيدم.هيچ خبري نبود و جز صداي پرندگان صدايي شنيده نمي شد.يعني ممكن است چه اتفاقي افتاده باشد.پس چرا كسي در را باز نمي كند.نكند ديگر اينجا زندگي نمي كنند.تكيه ام را به اتومبيلم دادم و دست بر پيشاني خود گفتم:خدايا ياريم بده.
اما كدام مشكلي است كه عشق راه حل مناسبي بران نيابد.به سمت مخابرات راه افتادم.بايد با كريم تماس مي گرفتم.شايد ادرسي ديگر نيز داشت شايد او حدس بزند كاك مراد و خانواده اش ممكن است در اين صبح زود كجا رفته باشند.
با كريم تماس گرفتم.گوشي را برداشت و چون صداي مرا شنيد خشنود پرسيد:سلامت رسيدي؟
-اما چه فايده.منزل نيستند.
ابتدا افسوس خورد و بعد از كمي فكر كردن گفت:فقط مي دانم كاك مراد را مي تواني در بازار سنندج پيدا كني.
گوشي را نهادم و راهي بازار شدم.خياباني نه چندان پهن اما طولاني.دست فروشها از تخم مرغ فروش محل تا سبزي كوهي فروش گرفته تا مغازه هاي طلا فروشي و پارچه فروشي.
از پيرمردي كه تازه قصد پهن كردن بساط چيني داشت پرسيدم:پدر جان كاك مراد را مي شناسي؟
به لهجه ي غليظ كردي گفت:نمي دانم.
پسر بچه اي به سويم امد:كاك مراد را مي گويي.همان كه نام دامادش قدرت است يا كاك مراد علي...
-نه نه. درست است.بله.همان كاك مراد كه نام...چه گفتي؟دامادش؟مگر داماد دارد؟
پسر بچه چند كيسه ي نايلوني را به سمت من گرفت وگفت:كيسه نمي خري؟
هول و دستپاچه گفتم:جوابم را بده تا همه ي كيسه هايت را يك جا بخرم.
داد كشيد:همه را يك جا.خب،خب ميگويم.چه بگويم.بپرس تا جواب دهم.
-كجا هستند؟
-كي؟
-كاك مراد،خانواده اش
خنديد و اب بيني اش را بالا كشيد.با حركت دست گفت:نمي تواني پيدايشان كني.
-چرا؟
-رفتند پاوه.توي دهات.قدرت نگذاشت در سنندج زندگي كنند.
-مگر تو انها را مي شناسي؟
-اره بابا ناسلامتي قدرت پسرعمويم است.البته پسرعموي پدرم است.
تمام كيسه ها را خريدم و چند اسكناس كف دست پسر كه نامش محمد بود قرار دادم و گفتم:محمد جان،من از راه دور،خيلي دور،از تهران امده ام.مي تواني به نحوي مرا راهنمايي كني كه..
ميان حرفم پرسيد:نحو يعني چه؟
لبخند تلخي زدم و گفتم:ادرس كاك مراد را به من مي دهي؟
03-07-2012, 12:40 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #10
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
122 تا 127
هنوز حرفهاي پسرك را باور نكرده بودم.هنوز اميد داشتم خبري از قدرت در خانواده ي كاك مراد نباشد.خودم را دلداري مي دادم
«نه دروغ است.كاك مراد به من قول مردانه داده.دست يا علي داده.امكان ندارد زير قولش بزند.اين پسر از هيچ چيز خبر ندارد.جريان مربوط مي شود به دوران نامزدي كژال و قدرت.محمد از ان روزها حرف ميزند و قدرت را داماد كاك مراد خطاب مي كند.»
-اين پولهاي خيلي زياد است اقا.و نگاهي تند و تيز به سرووضع من انداخت و پرسيد شما مهندس هستيد
خنديدم.اما نه از ته دل كه فقط لبهايم به اجبار كلمه اي كه شنيده بودم از هم باز شدند و گفتم هنوز به من ادرس كاك مراد را نداده اي.
نگاهم به اتومبيلم بود كه در ان لحظه تكيه گاه پاهاي ناتوان و كمر خم شده ام بود انداخت و گفت:مي خواهي همراهت بيايم...اما يك شرط دارد
-بله بله مي خواهم لطف ميكني.بگو چه شرطي؟
-بايد...
سكوت كردم وپرسيدم:پس چرا حرف نمي زني؟
اهسته گفت:بايد اجازه ام را زن پدرم بگيري.بعد هم اجازه بدهي در جاده چند بار بوق بزنم.
خنديدم:خوش به حالت.چه شرطهاي اساني.چه طرز فكري نسبت به گذر عمر داري.
-طرز فكر و گذر عمر يعني چه؟
من نيز پرسيدم:مگر تو مدرسه نرفته اي؟
سر به زير انداخت و گفت:توي دهات رسم است پسرها تا كلاس پنجم و دخترها فقط براي خواندن و نوشتن مدرسه بروند.تازه اگر شانس بياورند و پدر و مادرشان اجازه بدهند،وگرنه مثل خواهر بيچاره ي من حتي نمي توانند كلمه ي اب را بنويسند...فقط اب را وقتي مي شناسند كه كوزه بردارند و سرچشمه بروند.
دستم را روي شانه ي محمد قرار دادم:در بين راه مي توانيم حسابي اختلاط كنيم.بهتر است وقت را از دست ندهيم...بپر سوار شو ببينم.
در حاليكه به ان سوي اتومبيل ميرفت پرسيد:اختلاط يعني چه؟
واي كه تركه ي زمانه چگونه كمر انسان را انعطاف پذير مي كند و مرور زمان چگونه بر طرز فكر،نحوه ي انديشه،چگونگي خواستها وارزوها اثر ميگذارد و انسان مغروري چون مرا وادار مي سازد كه بي حاصل بودن را باور كنم و از بي نتيجه بودن امال و ارزوها اگاه شوم.
يك روز دهات و مردمانش را همچون تكه هايي سنگ بر دامنه هاي كوهها ميديدم و مي پنداشتم كه انان پوچ هستند و حتي ارزش صحبت كردن نيز ندارند.اما انجا از شنيدن صداي محمد،از ندانسته هايش،از سادگيش لذت مي بردم و با حوصله به تمام سوالهايش پاسخ مي دادم.
به منزل محمد كه در يكي از روستاهاي اطراف سنندج بود رسيديم.زن پدرش كنار رودخانه مشغول شستشو بود و همان كه محمد را در اتومبيل من ديد نگاهي استفهام اميز به من انداخت و دست به كمر زده بلند شد و رخت را به كناري پرتاب كرد.
عينك از چشم برداشتم و پياده شدم.محمد از ترس مي لرزيد و من اهسته انقدر اهسته كه اگر شنيد معجزه به شما ر مي رفت گفتم:بگو من براي خريد زمين امده ام.
محمد نفس عميقي كشيد و انگار با شنيدن اين جمله خيالش راحت شده بود چند قدم به سمت زن پدرش رفت وگفت:سلام.اولا كه تمام كيسه ها را فروختم.بعد اشاره اي به من كرد وادامه داد:مي خواهد زمين بخرد.
زن پدر محمد تكاني به خاك پشت لباسش داد و به ديگر زنها نگاه كرد.بعد مفتخرانه به سمت من امد.گامهايش اهسته و كوتاه بودند.جلوتر رفتم و باصدايي كه ديگر زنها نيز بشنوند سلام كردم.
لبخند رضايت اميزي روي لبان ساده لوح زن پدر محمد جا گرفت و جواب سلام را بلندتر داد.بعد گفت:بفرما برويم منزل.
لهجه ي كرديش شباهت زيادي به لهجه ي كژال و كاك مراد داشت.
-ممنون اگر اجازه بدهيد همين جا صحبت مي كنيم.
-زمين مي خواهي .چه قدر؟
-بله تقريبا ده هكتار.
-ده هكتار؟از كدام منطقه؟
شانس اورده بودم قبلا راجع به اين موضوع با محمد صحبت كرده بودم.
-همين حوالي اگر باشد بهتر است
لبخندش را حفظ كرد و گفت:قيمت مي داني؟
من لبخندي كه رضايتش را بيشتر كند زدم و گفتم:براي همين محمد مرا اورده نزد شما.
او كه كلانتر زن روستا بود خطاب به يكي از زنها گفت:براي مهمانمان دوغ بياور.كره و عسل بياور.
و همان جا روي تكه سنگي نشستم و پذيرايي مفصلي از من شد كه محمد را به خنده وا داشت.
-شوهرم شب برمي گردد.رفته شهر.يكي از گوساله ها مريض بود بايد دكتر بياورد.
به ساعتم نگاه كردم و گفتم:مي خواهم به پاوه بروم.اما راه را نمي دانم.اجازه ميدهيد محمد همراهم بيايد.سعي مي كنم تا شب برگردم.
نگاهي به سرووضع محمد انداخت و گفت:اهالي پاوه همه فاميل و اشنا هستند.اگر محمد را با اين لباسها ببينند...
ادامه جمله اش را در مورد زن پدر بودنش به راحتي تشخيص دادم و گفتم:خودم برايش لباس مي خرم.شما نگران نباشيد.
تعارف كرد:شما چرا زحمت بكشيد.
من نيز تعارف كردم:زحمتي نيست.و در دل ادامه دادم:به خاطر ديدن كژال كوه را جابه جا كردن نيز زحمتي نخواهد بود.
بوي كود،بوي علفهاي صحرا،بوي پهن و حتي بوي لجنزار نيز برايم لذتبخش بود.عاشقانه به گله هاي گوسفند گاوها و اهالي روستا نگاه مي كردم فقط به دليل ايكنه عشق من نيز در روستا زندگي مي كرد.
راهي پاوه شدم.محمد هر چند گاه به لباسهاي تازه اش نگاه مي كرد و لبخندي پر از رضايت و تشكر مي زد.برايم از زن پدرش مي گفت.از خواهرش و عذابهايي كه متحمل بودند.و من مي شنيدم و اشك در چشمانم حلقه مي بست.خاطرات محمد حسي را در وجودم زنده مي كرد.گويي خاطرات كژال را مي شنيدم و ميپنداشتم كه او نيز چنين روزهايي را در دوران كودكي سپري كرده و اكنون...
بعدازظهر بود كه به پاوه رسيديم.اتومبيلم در جاده ي خاكي مرتب بالا و پايين مي رفت.لاستيكها روي تكه سنگهاي كوچك صدايي خاص مي دادند.يك رودخانه و يك پل اهني باريك جاده را به دو نيم تقسيم مي كرد.از ان نيز گذشتم.صداي شرشر اب رودخانه حال ديگري به انسان مي بخشيد.
-ازاين كوچه برويد.ان خانه را مي بينيد؟همان كه بالاي كوه است.ان كه پنجره هاي ابي دارد.بله همان.كاك مراد در انجا زندگي مي كند.
يكباره دلم فرو ريخت.او را ديدم.كژال را ديدم.پشت پنجره ايستاده بود و جااده را تماشا مي كرد.ضربان قلبم به شدت مي كوبيد.نمي توانستم اشكم را كنترل كنم.سرعتم را بيشتر كردم و در كوچه پيچيدم.چند مرغ و خروس وسط كوچه بودند.با صداي خاص خودشان كه بيشتر شبيه غرغر كردن بود خود را از هجوم چرخهاي اتومبيلم دور كردند.صداي پارس كردن چند سگ ابادي كه دنبال اتومبيل مي دويدند و صداي چند بوق مكرر كه توسط دستهاي محمد نواخته شد.
بچه ها نيز مي دويدند.سربالايي كوچه را با دلي لرزان طي كردم.به در همان خانه كه در بلندترين نقطه قرار گرفته بود رسيدم.يك اتومبيل شورلت باري بسيار كهنه و قديمي كه هر چهار چرخش پنچر بود جلوي در پارك شده بود و چند قطعه سنگ نه چندان بزرگ جلوي چرخهاي جلو قرار داشت.
اتومبيلم را پشت همان شورلت پارك كردم.بچه ها دور ماشين جمع شده بودند و هريك با پچ پچ كردن حرفي ميزدند كه براي من چندان اهميتي نداشت.پياده شدم و به سمت در خانه رفتم.جاي فكر و انديشه نبود.فرصت براي استخاره نداشتم.زنگ زدم.يقين داشتم كژال در را به رويم باز مي كند.دلم گواهي داده بود.
در باز شد.خودش بود.كژال...كژال...به خدا كه كژال بود.من عاشق بودم يا ديوانه.من...؟
نمي دانم.برق چشمانش حالم را دگرگون ساخت.حتي نتوانستم سلام كنم.چشم در چشم من لبخند زد.
دهانم ازحيرت زيبايي چشمهايش باز ماند.هر چه تلاش كردم و با چشمانم جنگيدم موفق نشدم نگاهم را به سويي ديگر متمايل سازم.صدايي رشته ي نگاه من و كژال را از يكديگر گسيخت.صداي كاك مراد بود كه پرسيد:كي بود كژال؟



تشكر يادتون نره لطفا
128 تا 133
بسيار تلاش كردم تا توانستم ان كلمه را بر زبان جاري سازم.
-سلام.
گفت: سلام.و من يكباره هزاران ارزوي كهنه ي چندين ماه را يكباره در دل و جان پذيرا گشتم.ولي به موازات ان حقيقت زندگي را نيز ديدم و ان را نيز پذيرفتم.قدرت...همان لحظه سربالايي كوچه را بالا مي امد.او را كه ديدم حال ديگري پيدا كردم.كژال فورا چهار چوب در را ترك و به اتاق رفت.به جاي او كاك مراد در استانه ي در ظاهر گشت.چشمم به قدرت بود اما به كاك مراد سلام كردم.هنوز كاك مراد حرفي نزده بود كه قدرت روبروي من ايستاد و گفت:چه عجب اقاي دكتر.يادي از ما كرديد.حال پدر چه طور است فرهاد خان!چرا جلوي در ايستاده اي؟كاك مراد نمي خواهي به مهمانت تعارف كني؟
كم كم باور به من روي مي اورد كه قدرت عضو اصلي خانواده ي كاك مراد است.گويي در گرداب مخوفي فرو مي رفتم.همه جا را ساكت و خاموش مي ديدم.دل وجانم را ظلمت و تاريكي،در دنياي وهم الودي كه جز مرگ و تباهي فرجام ديگري نداشت.
با تعارفهاي مكرر كاك مراد و قدرت وارد منزل شدم.قدرت چند بار گفت ياالله. و ديدم كه زن كاك مراد چادري را روي سر كژال انداخت.فهميدم هنوز كژال ناشنوا است.چه مي توانستم بگويم.از ادراك و احساس و فهم خود جز صبر هيچ چيزبه دلم راه پيدا نكرد.
كژال سيني چاي را جلوي من و قدرت گذاشت.از زير چشم نگاهي دزدانه به من انداخت و رفت.در نگاهش درد را جستجو كردم.در نگاهش طلب ياري داشت.من اشتباه نمي كردم.كژال محتاج من بود.اي تف بر من.اما من نيز گناهي نداشتم.صبر كردم قدرت از اتاق خارج شد.از كاك مراد پرسيدم:بالاخره كژال را به عقد قدرت دراوردي؟
كاك مراد فورا انگشت را بر بيني هدايت كرد و گفت:هيس.مي خواهي دخترم را بكشد؟مگر من ميتوانستم حرفي بزنم.وقتي از زاهدان برگشتم سور و سات عروسي برقرار بود.
مي دانستم كاك مراد مثل سگ دروغ مي گويد.به خونش تشنه بودم.هر چه تعارف كرد لب به چاي نزدم و برخاستم.قدرت وارد اتاق شد:كجا دكتر؟شام در خدمت هستيم.
-ممنون بايد به تهران برگردم.
-به همين زودي.مگر دنبال اتش امده بودي؟
در دل سوختم و گفتم«اتش عشق.اما ان را خاموش جستم و جالا دست خالي برمي گردم.
و خداحافظي كردم و با بغض و خون جگر اخرين نگاه كژال را همراه خودم به تهران بردم.تا ان روز تاثير گذشت زمان را بر جسم انكار مي كردم اما ان روز متوجه شدم كه حتي گذشت يك روز مي تواند تاثير چند سال را يكباره بر جسم جا بدهد.تكيده و خميده به منزل پدري برگشتم.يكراست به اتاقم پناه بردم.با صداي بلند ميگريستم.ديگر نه غروري در كار بود و نه انديشه اي كه ديگران مي خواهند راجع به رفتارم چه فكري داشته باشند.
همچون مصيبت زدگان فرياد مي زدم.فرياد از روي خشم.ريشه هاي دردم گسترده تر از ان بود كه كسي بتواند كمك و مساعدتي در حقم مبذول داشته باشد.
در اتاقم را زدند.فريفته بود.اجازه مي خواست كه وارد شود.داد كشيدم:اگر خبري از كريم ميخواهي برايت نامه فرستاده.بله.نامه.برو از داخل داشبورد بردار.
مادرم صدا كرد:فرهاد جان،نمي خواهي براي مادرت بگويي...
-نه از گفتن چه حاصل؟دير شده مادر.دير شده
پدر نيز پشت در اتاقم ايستاد و گفت:هيچ وقت براي از تو شروع كردن ديرنيست.گذشته رافراموش كن و...
داد زدم:راحتم بگذاريد.خواهش ميكنم.من كه بچه نيستم...
اما بودم.مثل بچه ها حرف مي زدم.مثل بچه ها مي شنيدم.پس بچه بودم كه بچه گانه مي شنيدم.وگرنه چه نيازي به نصايح پدر و مادر.
ترياك مي كشيدم.پنهان از چشم پدر.سيگار مي كشيدم پنهان از چشم حاج خانم.مشروب ميخوردم پنهان از چشمهاي مزاحمي همچون چشم فريفته.اكثر اوقاتم را درمطب مي گذراندم و خودم را با بيمارها سرگرم مي كرد تا شايد بتوانم اندكي كژال را فراموش كنم.اما مگر مي توانستم.به خدا حتي لحظه اي از فكرش غافل نبودم.افكارم ديوانه ام كرده بودند.قدرت را مي ديدم.چه رفتاري با كژال داشت فكر مي كردم كژال در برابرش مقاومت مي كند.
نمي توانستم افكار و انديشه هايم را براي شخص ديگري بيان كنم.يا حتي از كسي كمك و ياري بخواهم.هرگز توانايي ان را نداشتم كه از رسوخ اين افكار به مغزم جلوگيري كنم.كژال شوهر كرده بود.من حق نداشتم به او فكر كنم.حق نداشتم او را در تخيلاتم جا دهم و گاهي انقدر از خود بي خود شوم كه حتي او را در كنار خودم و نزديك خودم احساس كنم.نه من اين حق را نداشتم.
براي رهايي از اين عدم تعادل و توازن روحي هرچيز و هركاري را بي ثمر مي ديدم.حتي نمي توانستم اين وضع روحي را براي يك دكتر روانپزشك تشريح كنم.چه بگويم؟بگويم من عاشق زني شده ام كه شوهر دارد.بگويم افسرده و عاجزم چون نمي توانم او را به اغوش بكشم؟نه خوب مي دانم كه اين مسئله غامض و پيچيده نه تنها بيان كردني نيست كه بيان كردن ان به شخصيت و خانواده ام نيز لطمه خواهد زد.
پس چه كنم؟چگونه با اين پوچي و سردرگمي بجنگم؟چگونه از اين دوزخ وجودم رهايي يابم.چگونه تلخ وشيرين ها را از ياد ببرم.چگونه بر اعمال و گفتار و رفتارم كنترل و نظارت داشته باشم و تمام حركت اعضاي بدنم را تحت انقياد خويش دراورم.
به انگشتم فرمان دهم وارد شماره گير تلفن نشود و هرشب براي كژال و شوهرش مزاحمت ايجاد نكند.به چشمانم دستور دهم حق نداريد به خاطر يك زن كه اكنون در اغوش همسرش با ارامش خوابيده اشك بريزيد.به دستهايم فرمان دهم ديگر حق نداريد دست بر قلم ببريد و براي كژال شعر بنويسيد.به پاهايم امر كنم حق نداريد هر شب زير اسمان مهتابي در باغ و لابه لاي درختان قدم بزنيد و فرياد خفيف را به دل راه دهيد.اين زبان ديگر حق ندارد نام زن شوهر داري را بياورد و اين مغز مجبور است خاطرات كژال را يكباره به فراموش شده ها بسپارد.
همه ي اينها را مي دانستم اما به راستي امكانش نبود.ضعف كامل و مطلق من،در برابر هجوم افكار و احساسات ناشناخته و نامفهوم قدرت و توانايي را از من جدا ساخته و از ديدگاهي دور از انتظار تنها به فرمان در مي امد.اعضاي بدنم نه تنها فرمان پذير نبودند بلكه هر يك براي خود فرمانروايي مي كردند.
در واقع شكل واقعي خود را فقط در قيد و بند زنجير اسارت مي ديدم.اسير عشق بودم و هيچ چاره اي درمانم نبود.
در واقع شكل واقعي خود را فقط در قيد و بند زنجير اسارت مي ديدم.اسير عشق بودم و هيچ چاره اي درمانم نبود.
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
ورنه هيچ از دل بي رحم تقصير نبود
من ديوانه چو زلف تو رها مي كردم
هيچ لايق ترم از حلقه ي زنجير نبود
* * *
حدود دو سال از اين قضيه گذشت.موهاي روي شقيقه ام به طور جوگندمي سپيد شده بودند.حاج خانم دست از سر من برنمي داشت و هر شب به نحوي موضوع محبوبه را بيان مي كردد.
-دست از سر من بردار حاج خانم.من ازدواج نمي كنم.
باز اصرار پدر شروع مي شد:
-فراموش كن فرهاد جان.چند روز ديگر عروسي خواهرت و كريم است.با اين احوال كه نمي تواني كارهاي مربوطه را انجام دهي.مي بيني كه،من و مادرت به تو نياز داريم.فرهاد جان تو نبايد اين گونه خودت را از بين ببري.حدااقل از برادرت فرزاد ياد بگير.ديدي چه راحت با فاطمه دختر حاج احمد ازدواج كرد و سروسامان گرفت.ديدي چه راحت دست همسرش را گرفت وبه اهواز رفت.حالا هم كه به راحتي كارخانه ي حاج احمد را مي چرخاند و هيچ مشكلي كه مثل تو خودش را...
بلند شدم و به اتاقم رفتم.هنوز صداي پدر بگوش مي رسيد:فرهاد جان براي تو خوبيت ندارد.بيا گوش كن ببين مادرت چه مي گويد.
نرگس با سيني شام وارد اتاقم شد:اجازه مي دهيد اقا؟
-بگذار روي ميز.نيم ساعت ديگر بيا سيني رابردار.
-باز هم غداها را در سطل زباله بريزم و به دروغ به اقا و خانم بگويم كه شما شام را با اشتهاي كامل خورده ايد؟
-بله همين كار را اانجام بده.
-اما شما روز به روز ضعيف تر مي شويد.دلم شورمي زند.من هم به پاي شما زحمت كشيده ام و شما را بزرگ كرده ام.از همان ديد خانم به شما نگاه مي كنم.به خدا هرشب براي شما اشك ميريزم ومادرانه دعا مي كنم.
-مي دانم نرگس.اما مي بيني كه امشب حال صحبت و بحث ندارم.برو و نيم ساعت ديگر برگرد سيني را ببر.
03-07-2012, 12:42 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان حریم عشق (رویا خسرو نجدی) sara jon joni 31 12,361 05-10-2012, 04:25 PM
آخرین ارسال: sara jon joni
  رمان سپیده عشق ( رویا خسرونجدی) sara jon joni 49 19,105 04-09-2012, 11:43 PM
آخرین ارسال: sara jon joni
  افسون عشق (رویا سینا پور) sara jon joni 31 4,178 27-06-2012, 06:11 PM
آخرین ارسال: sara jon joni
  رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی سوگند 73 29,389 01-11-2011, 05:39 PM
آخرین ارسال: admin


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد