خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 8 رأی - میانگین امتیازات: 2.88
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
فصل 1

دستی به صورتم که همیشه به تیغ التماس میکرد تا دوست ودشمن دانه های زود سپید شده را نبینند کشید و نگاه دزدانه ای به داماد جوانم که در واقع پسر خواهرم بود انداختم سپس پیشانی نازگل را بوسیدم و قطره اشکی که شاید درشتیش به حد یک مروارید میرسید را از گوشه بینی ام پاک کردم وگفتم :
امشب در این لباس سپید که لباس بختت است همچون فرشته ای می مانی که عهد و پیمانی رابر بالهایت می کشی بعد آهی کشیدم که بیشتر شبیه نفس عمیق بود وافزودم خوب گوش کن نازگل من !
خوب میدانی که کوره راهی از جاده عشق به من وغروب زندگی ام اجازه نمیدهد تا در چنین موقعیتی و چنین لحظاتی پای سفره عقد تو وامید بنشینم
میدانم که میدانی چرا امشب مادرت در...گریه نکن نازگل من ، میدانی که پدر وظیفه دارد امشب راز دلش را برای تو آشکار کند امید هم در کنار تو بزرگ شده و پا به پای تو دشواریهای کمبودها را در زندگی متحمل شدهامید هم مثل تو محتاج مادر بود اما به تفاوت اینکه مادر امید...
پدر از عمه جان برایم بگو همین طور پدر امید
بعد نازگل نگاهی به امید که سرش را پایین انداخته و نگاهش را به قران سفره عقد دوخته بود کرد وادامه داد امشب من وامید با هم پیمات عقد میبندیم پیمان عشق پیمان وفاداری پیمان صمیمیت امشب امید به زندگی من امید میبخشد. امید خوشبختی امید درست زیستن ، زیستن و گذشتن از پیچ وخمهای خیس که تنها با اشک دیدگان عاشقان خیس شده اند زیستن زیر سقفی که حتی دانه های خاک و گلش فریاد عشق بر زبان می رانند
حتی آبی که آن خاک را به گل تبدیل کرده از چشمه وفا سرچشمه گرفته زیستن در برابر رعد فقر توفان نداشتن گردباد تقدیر همان تقدیری که گاهی دستش بیرحم میشود ما در برابرش مقاومت میکنیم فقط با یک سلاح... عشق امید از روی صندلی بلند شد قران را برداشت و به سوی نازگل رفت ودست نازگل را طلب کرد سپس آن دست گرم که لحظه ای قبل بر گردن من حلقه شده بود را روی قران قرار داد وگفت : هر دوی ما می دانیم که مادر من پدر من در چه راهی...
امید نمیتوانست با بغض گلویش نبرد کند نازگل ادامه حرف امید را تشخیص داد وگفت قسم میخورم که هرگز راه مادرم را پیش نگیرم. قسم میخورم که هرگز اجازه ندهم به این چشمها نیز بگویند" بی حیا " داغ شدم سوختم مغز استخانم به خاکستر تبدیل شد بادی وزید اما نه گویی گردباد است کهاین خاکسترهای به جا مانده از عشق را دور جسم نحیفم میچرخاند و هر دانه از این خاکسترها خاطراتی را برایم زنده میکنند.
نگاهم دور اطاق چرخید حجله گل آرایی نازگل وامید، سفره عقد پهن بودماهی گلی دور از هر غصه ای بازی میکرد و دور سیب سرخ وبراق میچرخید گردوها و بادامهای طلایی عکس خود را در آیینه عقد میدیدند و به روی سکه های مبارک باد لبخند میزدند بوی اسپند می آمد نرگس وارد اطاق شد نگاهم به طرف او چرخید در حالیکه صلوات میفرستاد به سوی نازگل آمد.
آ ...آه چقدر نرگس پیر شده خمیده وتکیده موهای سپیدش را از فرق وسط به کنار شانه زده و یک دست به کمر ودست دیگر را به دور سر نازگل می چرخاند دخترم نازگل الهی سپید بخت بشوی مادر.بعد سری به علامت تاسف و توام با دلسوزی تکان داد و با دستی که تا لحظاتی پیش به کمر زده بود اشاره کرد تا نازگل سرش را خم کند و او با قد کوتاهش بتئاند لبهای باریک و چروکیده اش را به پیشانی نازگل برساند
صدای نرگس هم خسته بود او هم همراه من تمام این جاده و کوره راه را پیموده و حالا به تماشای غروب انتهایش خیره شده بود
دست در جیب شلوارم کردم و چند اسکناس پشت سبز بیرون کشیدم بگیر نرگس ! هر چند محبتهای تو با پول جبران نمیشود اما...
به سویم چرخید تنها یکی از اسکناسها را برداشت و گفت : دست شما هیشه برای من خیر و برکت داشته آقا من هیشه محتاج پدر بزرگوارتان وهمینطور حاج خانم بودم وهستم.
خواست از اطاق خارج شود گفتم بمان نرگس ایستاد ونگاهم کرد زیر چشمانش پر از چروک بود هر چروک نشانگر هزاران سختی هر چروگ یاد آور هزار خاطره تلخ پیرزن عمرش را در خانه پدری من سر کرده بود پیرزن عمری دراین منزل خدمت کرده بود او نه تنها من ، خواهر وبرادرم بلکه اید ونازگل را هم تربیت کرده بود نرگس جدا از دایه بودن دوست ورازدار خوبی هم بود.
بیا نرگس بیا روی این صندلی راحت کنار شومینه بنشین بیا که این پیپ تنها از خاطرات تلخ وشیرین باقی مانده بیا که هربار دود این توتونها از دهان من خارج میشود خاطره دیگری را زنده میکند بگیر نرگس میدانم که توهم دلت میخواهد آه جگرت را با همین دودها خارج کنی تاکسی متوجه ای آههای جگرسوز نشود .
نرگس کنارم نشست نازگل لباس عروسی اش را دور خودش روی زمین پهن کرد وسرش را روی زانویم قرار داد امید نیز سراپا گوش به لبهایم خیره شده بود.
اسفند ماه بود سال... کمی فکر کردم و گفتم نرگس چه سالی من از فرانسه برگشتم؟ نرگس با حافظه قوی که داشت فورا" پاسخ داد سال 1336 بود فرهاد خان ! بله خوب به یاد دارم آن روز در همین منزل چه غوغایی بود.
نرگس خنده بریده ای سر داد و رشته کلام را به خودم سپرد .
بله برفها آب میشدند وگلهای بهاری درمیان چمنها که مرغک شده بودند خودنماییمی کردند راننده پدر ومباشر مرا از فرودگاه تا منزل همراهی کردند چه روزی بود چه تشریفاتی چه میهمانی!هنوز صدای پدر در گوشم میپیچید .
((دکتر فرهاد بلاخره از فرانسه برگشت))
و صدای مادرم : ما همگی به فرهاد و اراده اش افتخار میکنیم و هیاهویی که که بین مدعوین برقرار بود و تبریکهای که چهره ام را بشاش تر و خندان تر می ساخت برادرم فرزاد حسادت میکرد.او نیز یک سال قبل از انگلیس برگشته
بود اما با دست خالی و زحماتی که برای خاله وشوهر خاله ام در انگلیس به جا گذاشته بود.
واما خواهرم...
اشکم سرازیر شد امید نگاهم کرد سرم را به زیر افکندم. طاقت دیدن چهره امید را نداشتم . دودی که از پیپ برمی خواست تنها می توانست اندکی چهره شرمزده مرا در برابر دیدگان او تار نشان بدهد .
تنها صدای سوخته شدن هیزم شومینه بود که به جنگ سکوت میرفت هیچ کس صحبت نمی کرد سوالی در کار نبود همه منتظر شنیدن بودند ای کاش لبهای من نیز مجبور نبودند این داستان..
آن روز خواهرم فریفته اولین کسی بود که ورودم را به منزل خوش آمد گفت . دستهایش دور گردنم آویخته شدند . اشکهایمان مهلت صحبت کردن را از لبها گرفته بودند .فریفته سر روی شانه ام گذاشت ومن موهای پریشانش را لا به لای انگشتهایم لمس کردم گاهی هر دو در چشم هم نگاه میکردیم و بعد فریفته صورتم را بوسه باران می کرد و می بوئید .خوب نگاهش کردم چه قدر شبیه خودم شده بودم گفتم چه قدر بزرگ شدهای فریفته ! عکسهایی که برایم فرستاده بودی هیچکدام...
میان حرفم زد زیر خنده وگفت از بس که لباسهای رنگ و وارنگ پوشیده ام وادا اطفار ریخته ام هیچکدام چهره واقعی ام را نشان نداده اند درسته؟فصل 1-1

به قد وبالایش نگاه کردم فقط چند سانتیمتر از من کوتاهتر بود . کفشهای پاشنه دارش را به کناری پرت کرد وخنده کنان گفت دوست ندارم یک وهشتاد بشوم این قد بلند فقط برازنده برادر عزیز خودم
حاج خانوم در حالی که سعی میکرد لبه های چادر از لای دندانهایش جدا نشود به سوی من دوید دستهایش را باز کرد و مرا در آغوش کشید .
گفتم حاج خانوم گریه برای قلب شما خوب نیست گفت الهی مادر به فدایت با آمدن تو قلب میخاهم چه کنم.پدر عصا زنان دستی به محاسن سپیدش کشید و من آغوش مادر را رها و به آغوش پدرم پناه بردم آه..دست نوازشگر یک پدر مهربان ، فداکار (( خوشحالم پدر که با دست پر برگشتم شما بلاخره به آرزوی چندین ساله خود رسیدید ))
مادر فورا" نرگس را صدا زد : اسپند دود کن نرگس به غلام هم بگو گوسفند را غربانی کند روشن کردن ریسه ها را فراموش نکن .
وارد ساختمان قدیمی شدیم درهای اندرونی باز شدند شیشه های رنگی کنار رفتند بوی گلاب آمد بوی عود بوی شب بو وبوی یاسهای بهاری که رقص کنان از لابلای پرده های توری که پشت درهای بلند چوب گردو آویخته شده بودند به میان می آمدند . الحق که خانه پدری قلب انسان است وبدون ان نفس کشیدن غیر ممکن میشود. چشم دور اطاقی که شاید حدود چهل یا پنجاعه متر میشد چرخاندم سر گوزنها و آهوها به ردیف روی دیوار خودنمایی میکرد اسلحه شکار پدر شمشیر پدربزرگم وبلاخره ببری که آخرین شکار پدر م بود این اطاق هیچ تغیری نکرده من حدود بیست سال از این اطاق دور بوده ام آن روز که این منزل را با تمام خاطرات کودکیم ترک میکردم فقط نه سال داشتم .
بیست سال گذشت ،بیست ونه سال از عمرم سپری شد حالا یک جراح قلب به منزل پدی ام برگشته ام.
نرگس با سینی که چندگیره نقره لیوانهای شربتش را حفظ میکردند روبرویم ایستاد و گفت فرهاد خان خوش آمدی تشنه هستی بفرما پسرم .
دلم میخواست ااطاقهای دیگر را ببینم از جمله اطاق خودم یک لیوان شربت برداشتم و قدم برداشتم از پنج دری گذشتم سمت راست سالن پذیرایی بود نرگس فورا" در را برایم باز کرد فقط سرم را داخل بردم همه چیز مرتب بود مثل قدیم.نسیم پرده های توری سپید را میرقصاند مبلهای سنگین که رویه ای از مخمل ایتالیائی داشتند چند عسلی را مابین خود حفظ میکردند تابلوهای نقاشی فرشهای ابریشمومجسمه هایی که یادگار پدربزرگم بود هیچیک از جای خود حرکت نکرده بودند به اطاقی که به عنوان سالن غذا خوری شناخته شده بود رفتم اطاقی با یک ایوان سرتاسری که به سمت باغ قرار راشت درها باز بودند پرده ها کنار کشیده شده و شمعدانهای ده شاخه نقره هریکشمعی را در خود حفظ میکردند.
هان میز غذا خوری با پایه های منبت کاری همان رومیزی گل ابریشم که از جنس تافته بود همان تابلوی شامآخر و لوسترهای چهل چراغ برای درخشیدن غذاهای رنگارنگ به سوی ایوان رفتم پر از شب بو وگیلاس های مجلسی نگاهم را به آخر باغ دوختم از لابلای برگهای سبز وخرم می توانستم حوض بزرگ را ببینم .همان جا که محل بازی من وبرادرم فرزاد بود دور حوض می چرخیدیم و قایقهای نفتکش خود را به جان م می انداختیم سر به سر ماهی گلی ها می گذاشتیم و گاهی آبهای حوض را توسط مشتهای کودکانه خود بر سر یکدیگر می پاشیدیم چه روزهایی بود چه شبهایی آن شبها که همه دور هم روی تخت کنار حوض مینشستیم تا نرگس و مادر بساط عصرانه یا شام را برقرار کنند .
بگذریم به اطاق خودم رفتم انگار بیست سال فقط بیست روز گذشته بود قد بلند وسن خودم را فراموش کردم لحظه ای خود را همان کودک نه ساله پنداشتم روی تختم پریدم کتابهایم را ورق زدم مشقهای شبم را نگاه کردم امضاء های معلم ریاضی نمره های بست ورقه های امتحان مداد رنگی های تراشیده که هر یک اندازه ای داشتند دفتر نقاشیم را ورق زدم چه خطهای نامرتبی این نهنگ را من کشیده بودم؟ چرا رنگش سیاه است چرا در آب دریا نیست؟چرا وچرا های دیگر که به مغزم فشارمیاوردند.
بعد ازظهر بود هوا گرم شده بود مادر هندوانه سرخی را قاچ کرده در ظرف کریستال چید نرگس ظرف چینی که نقش و نگارهای قدیمی داشت را پر از گوجه سبز وبادامهای سبز کرد و اطرافش را با خیارهای قلمی تزئین کرد بعد میان هر کدام یک شکوفه بهاری گذاشت .
فرهاد جان!
نگاهم را به سمت حاج خانم چرخاندم بله مادر.
در حالیکه شکر لابلای توت فرنگی های درشت وپاک می ریخت گفت: امشب به خاطر تو ترتیب یک مهمانی بزرگ را داده دلم می خواهد از قبل بدانی چه کسانی در این مهمانی دعوت دارند. خندیدم و یک دانه گوجه سبز را به نمک آغشته کردم در دهان گذاشتم میدانم مادر حاج دایی احمد ،حاج دایی محمود وعموهای محترم با خانواده های محترمشان.
حاج خانوم نگاه پرجذبه اش را که هنوز ابهت گذشته را حفظ میکرد به صورتم انداخت و گفت فاطمه و محبوبه هم می آیند.
اوه که اینطور دختر دایی های عزیزم که در واقع نور چشمی شما نیز هستند. فریفته با یک سبد گل زیبا که همه گلهای باغ خودمانبود وارد اطاق شدو یکراست جایی کنار من برای نشستن انتخاب کرد ، این گلها را چیدم برای فرهاد تا امشب به هرکدام که دلش خواست...
میان حرفش گفتم هرکدام که دلم خواست بدهم یا انتخاب کنم؟ حاج خانوم به جای فریفته جواب داد من که قبلا" در نامه ها برایت نوشته ام پسرم تو باید به یکی از دختردائی هایت...
فریفته گل را به دستم داد و نگذاشت صحبت مادر تمام شود گفت محبوبه، محبوبه خوشگل تر است اخلاقش هم بهتر از فاطمه است
مادر کاسه هفت رنگ پر از توت فرنگی را جلوی من گذاشت و گفت: فاطمه هم دختر نجیب وزیبایی است بگذار فرهاد جان خودش تصمیم بگیرد فاطمه ومحبوبه هر دو دخترهای برادر من هستند محبوبه همین امسال لیسانس مامایی گرفت و در بیمارستان باهر مشغول کار شد فاطمه که کوچکتر است یک سال دیکر باید درس بخواند تا فارغ التحصیل بشود.
غروب شده بود فریفته به اطاق خودش رفت تا لباس جشن بپوشد مادر مرتب دستور میداد و کارها را بررسی میکرد فرزاد که تازه از باشگاه آمده بود سلام و احوالپرسی نه چندان گرمی کرد و به قصد دوش گرفتن به حمام رفت .
آشپزها هر یک مشغول کاری بودند به دیگهای که روی اجاق بودند چشم دوختمیکی از کارگرها مرتب زغال های داغ را روی سینی هایی که به عنوان در دیگ انتخاب شده بودند میریخت دیگری مراقب بود تا آتش اجاق ها کم وزیاد نشود پدر مرتب در رفت وآمد بود تا میزهای شام را خدمتکارها مرتب بچینند این همه تشریفات فقط برای برگشتن من بود یا انتخاب همسر آینده ام؟
نمیدانم
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۳-۴-۱۳۹۱, ۰۹:۴۰ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
فصل 2-1

میزها در باغ چیده ششدند ظرف های سالاد دیس های ژله وظرفهای شیرینی بشقابهای نقره در کنار قاشق وچنگالهای مخصوص خود هوا کاملا" تاریک شده بوداما باغ انقدر روشن بود که حتی تاریکی آسمان به خود اجازه نمیداد تا در منزل پدر خودنمایی کند میهمانها آمدند درهای باغ باز شدند اتومبیلها هریک به سمتی رفتند مادر به برادر بزرگش حاج محمود رفت چه عجب برادر یلدی از خواهرت کردی
این محبوبه بود کهاز اتومبیل پائین آمد دختر بزرگ حاچ محمود هنوز چهره کودکیش را می توانستم در آن صورت پوشیده تشخیص بدهم چادر مشکی به سرداشت تنها اندکی از صورتش نمایان بود به سمت من آمد وسلام کردم و فقط یک قدم برداشتم سرش را پایین اندخته و بی آنکه نگاهی به من بکند گفت : خوش آمدید فرهاد خان خوشحالم از اینکه به مملکت خودتان برگشتید.هنوز جوابی نداده بودم که فاطمه سر رسید او نیز مانند دختر عمویش چادر به سر داشت وتنها چشمانش را می توتنستم ببینم جشمان ریز وسیاهش را از دیدگان من جدا کرد و در حالی که به نقطه ای از باغ خیره شده بود گفت " سلام فرهاد خان خوشحالم که شما را سربلند وسلامت میبینم.
لحظه های بازیهای کودکانه ام با آنها را به یاد آوردم چه قدر بزرگ شده اند وصف حالشان را بسیار از مادرو فریفته شنیده بودم اما دیدن از نزدیک وصف حال دیکری داشت فریفته به میان ما امد موهایش را پریشان کرده بود چشمهای درشتومشکیاش را به طرز ماهرانه ای آرایش کرده بود پوست صورتش زیر آن همه کرم مخصوص برق میزد ناخنهای لاک زده و لباسی که بیشتر از یک متر پارچه برای دوختس استفاده نشده بود
دختر دایی ها فریفته را بوسیدند و کلی اورا به خاطر زیبایش تشویق کردند آنها را به حال خود گذاشتم و به سمت عموها و دایی ها شتافتم حاج محمود و حاج احمد هریک در طرفین من جایی برای خود انتخاب کردند عمو ها و زن عمو ها در طرف دیگر میز روبروی من نشستند و هرکدام جمله ای ماهرانه تر برایاحوالپرسی به کار بردند یک چشمم به دختردایی ها بود و چشم دیگرم به فرزاد مرتب میرفت و میآمد به هر طریقی خودش را کنار فاطمه جا میداد و آهسته جمله ای میگفت که من به راحتی نمیتوانستم بشنوم از حاج محمود سراغ پسرش را گرفتم میدانستم او هم در یکی از دانشگاههای آمریکا تحصیل میکند اما نمیدانستم چه سالی فارغ التحصیل میشود و به ایران بر میگردد،حاج محمود پیپ را گوشه لبش قرار داد وگفت:میخواهیم برایش یک دختر انتخاب کنیم وقتش رسیده که علی هم ازدواج کند خندیدم وگفتم چه کسی بهتر از فاطمه چرا دختر برادر خودتان را برایش...
دایی زیر چشمی نگاهی کرد و آهسته گفت فاطمه برای کس دیگری در نظر گرفته شده نمیدانم چرا در آن لحظه فکر کردم منظور دایی من هستم عرق سردی بر پیشانیم جای گرفت و سرم را به زیر افکندم.
فرزاد روی یک صندلی کنار دایی احمد نشست و با صدای بلند گفت خب حاج احمد عزیز بلاخره نگفتی قرار شد چه کسی کارخانه اهواز را بچرخاند؟
مباشر از آن سر میز نگاهی به پدرم افکند و گفت قرار است آخر هفته همگی برای تعطیلات عید نوروز به اهواز برویم منزل پدری بنده هم فال است هم تماشا در ضمن حاج احمد عزیز هم میتواندبه راحتی تصمیم درستی برای کارخانه اش بگیرد حرارت آتش اجاقها اجازه را از سوز اسفند ماه گرفته بود مادرمرتب به میهمانها تاکید میکرد هر کس سردش شده برود داخل ساختمان چند میز شام هم داخل سالن غذاخوری چیده ایم .
فاطمه ومحبوبه بلند شدند فریفته نیز به دنبالشان راه افتاد با لباسی که فریفته به تن داشت حق با من بود که فکر کردم سردش شده اما فاطمه ومحبوبه را نمیدانم به چه علت شاید معذب بودند ونمیتوانستند راحت شام میل کنن قبلا از مادر شنیده بودم آنها در جمعی کهنامحرم داشته باشد راحت نیستند واکثرا" گوشه ای دور از چشم نامحرمان برای وقت گذرانی در میهمانیها انتخاب میکنند در این میان فرزاد را دیدم که به سمت ساختمان رفت نگاهم سایه اش را تعقیب کرد درهای ساختمان همه باز بودند دیدم که فرزاد از پنج دری نیز گذشت وبه سمت چپ یعنی غذا خوری رفت بلند شدم کدام حس بود که مرا وادار کرد دنباله رو آنها باشم وبه اطاق غذا خوری بروم نمیدانم شاید فقط حس کنجکاوی
فاطمه ومحبوبه همچنان چادر را تاروی ابروان پایین اورده بودند و خود را معذب نشان میدادند فریفته موهای پریشان مشکی اش را به یک سو حرکت داد و خنده کنان گفت عقد دختر عموکه در آسمانها بسته شده حتما حکایتهایی هم باید بین دلهای پسر عمه ها و دختردایی ها باشد چرا شما این قدر خود را موذب میکنین فرهاد و فرزاد که غریبه نیستند
دستم را روی شانه فرزاد گذاشتم و گفتم بهتر است دختر ها را تنها بگذاریم فرزاد که اصلا تمایل نداشت سالن غذا خوری را تک کند به ناجار به دنبال من آمد و فریفته به خواسته محبوبه در سالن را پشت سر ما بست
به سمت باغ میرفتیم که فرزاد زیر لب از من پرسید" اگر سوالی بپرسم جواب بی شاخ وبرگی میدهی؟
گفتم برو سر اصل مطلب وبپرس گفت :به فاطمه که نظر نداری؟ نه به هیچ وجه
نفس راحتی کشید و گفت خیالم راحت شد فقط نگران بودم فاطمه را برای همسری انتخاب کنی می دانی که اخلاق پدر ومادر چگونه است تو برادر بزرگ هستی و حق انتخاب داری اگر فاطمه را
گفتم فرزاد من نه نظری نسبت به فاطمه دارم نه به محبوبه استاد وماتش برد خیره در چشمهایم پرسید نه فاطمه ونه محبوبه؟ فقط سرم را تکان دادم وراه افتادم
هنوز ایستاده بود که گفت فرهاد! به سویش چرخیدم و گفتم سوال نکن که خودم هم نمیدانم با اینکه ناباوری از چشمهایش میریخت اما راه افتاد و دیگر هیچ نگفت نمیدانم چرا هر چی بیشتر به فاطمه یا محبوبه فکر میکردم احساسم کورتر میشد نمیدانم چرا حتی لحظه ای نمیتوانستم یکی از آنها را به عنوان همسر آینده ام مجسم کنم نمیدانم چرا دلم برای هیچکدام نمی تپید.
نیمه شب بود میهمانها رفته بودند کارگرها مشغول جمع اوری ظرفها و دیگ ها بودند .
صدای برخورد قابلمه ها وکاسه ها بشقابهای پراز کف ابتدا بر سطح حوض وچند لحظه ای بعد در آب فرو میرفتند در باغ قدم میزدم برق اطاق فرزاد روشن بود میدانستم به چه علت خواب به چشمش راه نمی یابد خوش به حالش کسی را دوست دارد به کسی که دوستش دارد فکر می کند با فاطمه می خواهد بخوابد و با یادش چشم باز کند اما من؟ چرا هرگز دل به کسی نبسته ام چه طور ممکن است حدود سی سال از عمر یک جوان بگذرد بی آنکه بتواند دل را به کسی ببازد .مادر روی ایوان سالن غذا خوری ایستاد : فرهاد جان خسته ای عزیزم نمی خوابی؟
گفتم :می خواهم امشب کمی در خلوت خودم خاطرتم را به یاد بیاورم شما بروید و استراحت کنید .فریفته از پشت سر صدایم کرد فرهاد
به سویش نیمه چرخی زدم شاخه گلی را به سویم گرفت و گفت: این را محبوبه چید اما نمیدانم چرا در یک بشقاب خالی که کنارش بود جا گذاشت
شانه هایم را به علامت نمیدانم تکانی دادم و گفتم :خودت چه فکر میکنی؟
لبهای سرخش را به یکدیگر مالید و گفت :فکر میکنم برای تو جا گذاشته ،هیچ حسی به درونم راه نیافت ذوق زده نشدم گل را نقاپیدم صدای کوبیده شدن قلبم نیامد
بگیر فرهاد مال توست.


فصل3-1


هنوز دست فریفته به سمتم دراز بود حتی دستم طالب نبود گل را بگیرد کفتم : من خسته هستم فریفته نیلز به استراحت دارم و همین که چند قدم از فریفته دور شدم گفت فرهاد
ایستادم گفت : می خواستم راجع به موضوعی دیگر با تو صحبت کنم پرسیدم چه صحبتی؟ گفت پسر مباشر را دیده ای؟ گفتم نه اما وصف حالش را شنیده ام همان که چند بار به خواستگاری تو آمده وجواب نه شنیده بود؟
فریفته ا اینکه چهره اش از شرم سرخ شده بود به روی خود نیاورد وگفت چند سال است که من وکریم منتظر نشسته ایم تو بیایی می خواهم با پدر صحبت کنی مادر را راضی کنی آنها به حرف تو گوش می کنندفرهاد کریم پنج سال است که انتظار تو را می کشد .
در چشمهای خواهرم عشق را به راحتی میدیدم به راحتی صدای ناقوس قلبش را می شنیدم لرزش دستهایش را تشخیص می دادم آن زمان که خودش را به من رساند و دستش را روی شانه ام گذاشت ، خواهش می کنم فرهاد
دست راستم را روی دست چپش گذاشتم دستش سرد بود نیاز به گرما داشت . گرما اما نه گرمای دست من گرمای یک دست که یاریش دهد امیدش و پناه دلش باشد. آهسته گفتم من هر کاری بتوانم برای خواهر عزیزتر از جانم انجام میدهم.جیغ خفیفی که که به سختی از گلویش خارج شد زد وگفت ممنونم فرهاد گفتم اما فریفته فکر نمیکنی کریم..نم خواهم جمله ام توهینی در بر داشته باشد اما میخواهم بگویم شاید کریم قدر تو را نداند این طور که امشب از دایی احمد شنیدم گویا تو را برای علی در نظر دارند.
فریفته با صدای که پر از بغض بود گفت من هیچ علاقه ای به پسری که فقط زمان کودکیم هم بازی بوده ندارم و هیچ شناختی به رفتار و اخلاقش ندارم.
اما فریفته علی یک پزشک است. واو فورا" جوابم را داد کریم هم بیمار است بیمار روحی به خاطر من اگر به من نرسد دیوانه میشود تو کریم را از نزدیک ندیده ای نمی دانی چه جوانی است سواد آنچنانی ندارد پول زیادی ندارد اما وجودش آغشته به عشق است می فهمی فرهاد؟مفهوم عشق را میفهمی؟با اینکه وتقعا" نمیدانستم اما سر تکان دادم و گفتم بله میفهمم
ریسه ها خاموش شدند باغ به تاریکی گرائید فریفته را به دشواری می توانستم ببینم اما از صدای زمزمه اش که شعری از خواننده معروف می خواند میتوانستم حدس بزنم به کدام سو میرود صدای خش خش برگها در برابر باد بهاری .
بهار تا چند روز دیگر جانشین زمستان میشود بهار فصل شکفتن وفصل عشق ....پس چرا من عاشق نشدم مثل فرزاد و فریفته؟
فقط سه روز به تحویل سال مانده بود ساعت ده صبح در باغ باز شد واتومبیل حاج محمود وحاج احمد وارد شدند چشمم به لبخند محزون لبهای محبوبه افتاد نگاهم را به سویی دیگر چرخاندم همه آماده رفتن بودیم سفر به اهواز منزل مباشرپدر کریم . فریفته از همه ما خوشحال تر بود سر از پا نمیشناخت خوش به حالش چه شور وحالی داشت .اتومبیل پدر شورات نوا بود رنگ کرم فرزاد آخرین چمدان را هم از فریفته گرفت و در صندوق عقب کذاشت پدر سوئیچ اتومبیل را به طرف من گرفت: چشمانم کم سو شده فرهاد جان بهتر است تو رانندگی کنی لب گشودم که بهانه ای بتراشم مادر در حالی کهچادر را روی سرش مرتب میکرد گفت اگر می خواهی بهانه گواهینامه را بگیری همه ی دانیم کههمین دوروز پیش گواهی ناه مملکت خودت را گرفته ای عزیزم اینقدر بی حوصله نباش پسرم . دایی محمود بوق می زندخوب نیست منتظرشان بکذاریو فرزاد برو جلو بشین من وحاجی آقا می خواهیم بعد از سالها کلی باه مدرد ودل کنیم.
راه افتادیم به سوی اهواز مباشر در ماشین دایی احمد نشسته بود و فرزاد تمام حوسش پیش فاطمه بود بالاخره فریفته به زبان آمدو گفت :بهتر نبود جای فرزاد رو با مباشر عوض می کردیم؟
فرزاد فورا" پاسخ داد بله بهتر بود خصوصا برای شما مباشر حرف نگفته از کریم دارد که بگوید پدر با لحنی آمرانه گفت بس کنید خوب نیست اینقدر سر به سر هم میزارین
اذان ظهر در حرم حضرت معصومه بودیم . مگر تو نمی آیی زیارت فرهاد؟ همه پیاده شده بودند و به سوی حرم میرفتند . نه پدر شما بروید من در اتومبیل میمانم جای پارک نیست.
پدر با اینکه دلخور شده بود اما به روی خودش نیاورد و رفت به گنبد حضرت معصومه خیره شدم به کبوترهایی که دسته دسته پرواز می کردند و گاهی روی گنبد می نشستند به مناره های بلند و به مردمی که به سوی حرم هجوم میبردند آیا به راستی هیچ کدام از اینها دست خالی از حرم باز میگشتن ،؛ کدام یک هنوز شانه هایش زیر بار بار کناه سنگینی میکند کدام یک با دل شکسته حرم را ترک میکند نمیدانم من که در پاریس بزرگ شده بودم من که با فرهنگی دیگر آشنا بودم من که عاشق تمدن بودم شاید از دل هیچ کدام از آنها آگاه نبودم وبرایم دین ومتدین بودن مسخره می آمد.
ساعت دو بعد از ظهر بود قدمهایم حتی یاریم نمیکردند در بازار قدم بزنم مغازه ها و اجناسشان در نظرم مسخره میآمد پوچ بودند .
محبوبه مهر نماز خرید تسبیح خرید نبات وسوهان خرید بعد از من پرسید شما چیزی نمی خرید؟خندیدم وگفتم چیزی برازنده خودم در این مکان نمیبینم. نگاهی نه چندان طولانی به تمام اجزای بدنم انداخت و زیر لب گفت استغفر الله در دل او را هم به مسخره گرفتم (( خرافاتی امل هرگز حاضر نیستم چنین همسری داشته باشم ))
مادر در کنارم ظاهر شد بیا فرهاد جان برای تو خریدم بگیر انگشتت ... انگشتر عقیق درشتی در دست مادر بود نگذاشتم جمله اش را تمام کند گفتم بهتر است به پدر هدیه بدهید من به این چیزها علاقه ای ندارم . لعنت به من که دل مادرم را شکستم .
ساعت چهار بعد از ظهر بود که راه افتادیم من پشت سر دایی محمود حرکت میکردم محبوبه گاهی بر میگشت ونگاهی کوتاه به من می انداخت نور خورشید از سمت راست شیشه چشمم را آزار میداد عینکم را روی چشمم گذاشتم عبهتر می توانستم محبوبه را ببینم لحظه ای او را با دختر های غربی مقایسه کردم با آن چهره که همیشه درنظرم پرورانده بودم هیچ شباهتی به دختر رویاهای من نداشت نمیتونم بگم محبوبه زشت بود اما زیبا وطناز هم نبود برازنده من نبود او دختری کوتاه قد و اندکی چاق با صورتی گوشتی ودرشت ام چشمانی ریز بینی گوشتی اما نه چندان بزرگ و لبهای باریک بدون خط روی گونههایش چال میرفت و به همین علت هنگامی که محبوبه قصد خندیدن داشت من رو برمیگرداندم تا لپهایش را نبینم .
در چه فکری هستی فرهاد خوب محبوبه را در تور انداختی ها نگاه کن یک لحظه هم نگاه از تو بر نمیدارد باور کن کتابی که در دستش گرفته به ظاهر می خواند تمام حواسش پیش توست البته بیچاره حق هم دارد جوانی مثل تو کجا پیدا میشود.
بس کن فریفته ای کاش همان گونه بود که تو میگفتی ای کاش می توانستم دلم را راضی کنم محبوبه را بخواهد مغزم پسندیده اما دلم...
پدر چرت میزد مادر تسبیح در دست دیگر سپرد و گفت خیلی هم دلت بخواهد مگر محبوبه چه عیبی دارد تحصیل نکرده یا قیافه و هیکل ندارد نه جانم بگودختر عشوه ای می خواهم قری می خواهم روزی یک مدل عوض کند اهل بزن وبرقص باشد مثل فریفته.
واه مگرمن چکارکرده ام لباس عوض کردن و آرایش کردن هم گناه دارد؟
مادر نالید و با لحنی که بیشتر دلسوزانه به نظر میرسید گفت من که هر چی تلاش کردم نتوانستم مثل زن برادرهایمبچه هایم را تربیت کنم شماها از یک خون دیگر هستید و اصلاح پذیر هم نیستید نه تو نه فرهاد نه فرزاد.
فرزاد به اعتراض گفت اما من که راضی هستم با فاطمه ازدواج کنم مادر. ومادر دوباره آهی کشید و قبل از اینکه تسبیح را بچرخاند گفت آخر شاهنامه خوش است تو هم چشم به کارخانه دایی احمد دوخته ای درس که نخوانده ای و هر چه پول فرستادیم به دست باد فنا سپردی حالا قصد مال دایی احمد بیچاره را کرده ای
پدر غرغر کنان گفت:چقدر غیبت میکنید دست بردار زن به ما چه مربوط است می خواهد محبوبه را بگیرد یا نگیرد ما وظیفه داریم... و بنای خروپف گذاشت و دیگرادامه نداد.
***
نظرم پرورانده بودم هيچ شباهتي به دختر روياهاي من نداشت.به ان فرشته حريرپوش كه پرعشوه و باناز در خواب و خيالم بود.نمي توانم بگويم محبوبه زشت بود اما زيبا و طناز هم نبود.برازنده ي من نبود.او دختري كوتاه قد و اندكي چاق با صورتي گوشتي و درشت اما چشماني ريز.بيني گوشتي اما نه چندان بزرگ و لبهاي باريك بدون خط.روي گونه هايش چال مي رفت وبه همين دليل هنگامي كه محبوبه قصد خنديدن داشت من رو برمي گرداندم تا لپهايش را نبينم.
-در چه فكري هستي فرهاد.خوب محبوبه را در تور انداختي ها.نگاه كن يك لحظه هم چشم از تو برنمي دارد.باور كن كتابي كه دستش گرفته به ظاهر مي خواند.تمام حواسش نزد تو پر مي كشد.البته بيچاره حق دارد.جواني خوش قد و بالا،شيك پوش و جذاب مثل تو كجا پيدا ميشود.خصوصا تحصيلات عالي هم داشته باشد.
-بس كن فريفته.اي كاش همان گونه بود كه تو ميگفتي.اي كاش مي توانستم دلم را راضي كنم محبوبه را بخواهد.مغزم پسنديده اما دلم...
پدر چرت مي زد.مادر تسبيح را به دست ديگر سپرد و گفت:
-خيلي دلت بخواد مگر محبوبه چه عيبي دارد.تحصيل نكرده يا قيافه و هيكل ندارد.نه جانم بگو دختر عشوه اي مي خواهم.قري مي خواهم.روزي يك مد عوض كند.اهل بزن و برقص باشد.مثل فريفته.
-واه،مگر من چه كار كرده ام.لباس عوض كردن و ارايش كردن هم گناه دارد؟
مادر ناليد وبا لحني كه بيشتر دلسوزانه به نظر مي رسيد گفت:من كه هر چه تلاش كردم نتوانستم مثل زن برادرهايم بچه هايم را تربيت كنم.شماها از يك خون ديگر هستيد و اصلاح پذير هم نيستيد.نه تو،نه فرزاد،نه فرهاد.
فرزاد به اعتراض گفت:
-اما من كه راضي هستم با فاطمه ازدواج كنم مادر.
و مادر دوباره اهي كشيد.قبل از اينكه تسبيح بچرخاند گفت:
-اخر شاهنامه هوش است.تو هم چشم به كارخانه ي دايي احمد دوخته اي.درس كه نخواندي و هر چه پول فرستاديم به دست باد فنا سپردي.حالا قصد مال دايي احمد بيچاره را كرده اي.
پدر غرغركنان گفت:
-چقدر غيبت مي كنيد.دست بردار زن.به ما چه مربوط است.مي خواهد محبوبه را بگيرد يا نگيرد.ما وظيفه داريم...
و بناي خروپف گذاشت و ديگر ادامه نداد.
هوا تاريك شده بود.به اصفهان رسيديم.كناز زاينده رود هر سه اتومبيل توقف كردند.پياده شديم.چه هواي.چه نسيم ملايمي.بوي عيد مي امد.سبزه ها نمناك بودند.زن دايي ها هر كدام بساط چاي و شام را فراهم مي كردند.
گليم ها پهن شدند.منقل پر از ذغال شد.يخها و نوشابه ها در كلمن ريخته شدند.پدر تكه هاي خرد شده ي مرغ را به سيخ مي زد.دايي محمود ماست و خيار درست مي كرد و دايي احمد مراقب بود تا اتش منقل خاموش نشود.محبوبه و فاطمه مسئوليت درست كردن سالاد را به عهده گرفتند و مادر مشغول دم كردن برنج شد.
صداي مباشر و فريفته را كه كنار اب نشسته بودند فقط من مي شنيدم.مباشر از پسرش كريم مي گفت فريفته از شنيدن لذت مي برد و گاهي سوالي مي كرد.
بوي جوجه كباب تمام فضاي اطراف را پر كرد.نگاه محبوبه حتي لحظه اي از من جدا نمي شد.هيچ احساسي نداشتم.انگار نگاهي جدا از نگاه فريفته نبود.او را همچون خواهرم مي پنداشتم.
-فرهاد جان كمك كن سفره را پهن كنيم.
محبوبه از جا پريد:
-بده به من عمه جان.درست نيست فرهاد خان...
حرفش را خورد و مشغول پهن كردن سفره شد.
همان شب به اصرار مباشر و حاج اخمد راهي اهواز شديم.مادر عقيده داشت بايستي سر سفره ي عيد همه دور هم جمع باشيم و بيشتر از بقيه واهمه داشت هنگامي كه سال تحويل مي شود ما در جاده ها باشيم.تمام شب رانندگي كرده بودم.از شدت خستگي مرتب چرت مي زدم.به اهواز كه رسيديم فرزاد پشت فرمان نشست اما انقدر تند رانندگي مي كرد كه مرتب پدرم عصبي ميشد و هشدار مي داد
-ارامتر فرزاد جان.چه خبرت است.مي خواهي جلوي فاطمه..
حرفش را خورد و افزود:لا اله الا الله
هر بار كه چرت مي زدم گردنم خم مي شد و همين كه سرم به شيشه ي سمت راست برخورد مي كرد از خواب مي پريدم.
-بيدار شو فرهاد جان.رسيديم.منزل مباشر داخل همين كوچه است.يادت مي ايد حاجي اقا،سال گذشته كه امده بوديم سر همين كوچه برايمان گوسفند قرباني كردند.
هنوز جمله ي مادر كامل نشده بود كه دو مرد هيكل درشت با لباس سپيد بلند،گردن يك گوسفند را گرفتند و به وسط كوچه اوردند.
دايي محمود بوق زد.فرزاد ترمز كرد و پشت سر اتومبيل حاج احمد ايستاد.مباشر از اتومبيل دايي احمد پياده شد و به كمك ان دو مرد رفت.با اين كه هنوز درست و حسابي خواب از چشمان خسته ام فاصله نگرفته بود اما خوب تشخيص ميدادم زني با لباس عربي و دختربچه اي در حاليكه اسپند دود ميكردند اطراف اتوميبل ما چرخي زدند.
به سوي مادر چرخيدم و پرسيدم:اين تشريفات براي ورود ما است؟
مادر درحاليكه با حركت سر از ان زن تشكر مي كرد به من پاسخ داد:اره مادر،مباشر و خانواده اش هر سال به ما لطف داشته اند.
فريفته لبخند رضايت بخشي روي لبانش مهمان كرد و گفت:
-خصوصا پسرش كه سنگ تمام مي گذارد.
پدر به اعتراض گفت:بس كن فريفته. و فريفته فورا ساكت شد و ابروانش را در هم فرو برد.
پياده شديم.كوچه با اينكه چندان باريك نبود اما گذاشتن از كنار اتومبيلها كمي مشكل به نظر مي رسيد.هنوز خاكها نم داشتند.مباشر از مردي كه خون گردن گوسفند را مي شست پرسيد:مگر ديشب باران باريده
و مرد با لهجه اي كه شباهت زيادي به زبان عربي داشت گفت:بله اقا.سه شب است كه مرتب باران ميبارد.بركت است اقا.خير و بركت.
و مرد دوم كه اب روي دست اولي مي ريخت ادامه داد:
-اتفاقا صبح زود يكي از دوستانم را در ترمينال ديدم.مي گفت طرف دزفول سيل امده.مگر شما نديديد.
مباشر جواب داد:
-ما از جاده ي ايزه امديم.دلم مي خواست اين اقاي دكتر عزيز ما...
و دستش را روي شانه ي من قرار داد و افزود:
-جاده ي ايزه را ببيند و بداند كه در ايران هم چه جاده ها و گردنه ها و دره هاي زيبايي وجود دارد.بفرما تو دكتر جان.بفرما.مي دانم خيلي خسته هستي.بايد اول يك دوش بگيري و بعد خوب استراحت كني.
وارد منزل مباشر شدم.يك حياط وسيع كه سطح ان توسط شن پر شده بود.سمت راست حياط چند نخل خرما و سمت چپ سرويس حمام و دستشويي.از دو پله بالا رفتيم.ايواني به طول بيست متر يا شايد هم بيشتر به عرض دو متر،بعد يك در اهني بزرگ كه سه قطعه شيشه داشت.مباشر ان در را كه سمت راست ايوان بود باز كرد و گفت:
-بفرما پسرم.ما عربها رسم داريم مهمانهاي مرد را به يك اطاق كه جدا از ساختمان اصلي هستند ببريم.اميدوارم...ناراحت نشوي ولي...
با خود مي انديشيدم مگر مرد با زن چه فرقي دارد.چه اشكالي است كه ميهمان مرد..
-حواست كجاست فرهاد مباشر با شما هستند
-ببخشيد.خسته هستم.حواسم پرت است.شايد هم نياز به استراحت دارم.
مباشر با زبان عربي به همسرش گفت:براي فرهاد خان رختخواب پهن كن.
دو اطاق بزرگ كه مابين انها يك در چوبي با شيشه هاي رنگي وجود داشت.به اطاق اخر رفتم.رختخواب تميزي پهن بود.ان اطاق يك در ديگر نيز داشت كه من حدس زدم اين در به سالن راه دارد.
دراز كشيدم.تعارفها شروع شد.
چشمانم را برهم نهاده بودم كه صداي مباشر با گوشم اشنا گرديد:شما ميل به صبحانه نداري فرهاد خان
اتفاقا بسيار گرسنه بودم.از جا جهيدم و به اطاق اول رفتم.سفره ي صبحانه پهن بود.خرما،گردو،شير،چند ظرف نيمرو و كره و عسل و ...هر انچه كه براي صبحانه لازم است.
بوي نان خانگي،عطر شله زرد كه پر از خلال بادام بود.پودر پسته و نارگيل زيبايي زردي اش را دو چندان كرده بود.واي!چقدر در ان سالهايي كه در پاريس بودم هوس شله زرد مي كردم.و ان زمان كه در انگلستان مشغول تحصيل بودم حسرت چنين لحظه هايي را مي كشيدم.
تمام خانواده دور هم،مشغول گفت و شنود بودند.لبخندها بر لب اما...اما دور از اين تعارفهاي كهن،دور از اين خرافات.
مادرم از همسرمباشر مي پرسيد:
-اينجا كدام امامزاده معجزه دارد؟
و پدرم ادامه داد:
-نذر كرده ام شب سال تحويل دو فرش دوازده متري براي امامزاده سيد عباس بخرم.
خنديدم و با تمسخر لبم را جمع كردم27
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۳-۴-۱۳۹۱, ۰۹:۴۵ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
محبوبه لب پايينش رو گاز گرفت و گفت:
-پناه بر خدا.شما مگر مسلمان نيستيد فرهاد خان؟هنوز نديدم از وقتي حركت كرديم شما دو ركعت نماز بخوانيد.
خنده بلندتري كردم و فورا ساكت شدم.بعد با حالتي نه چندان رضايت بخش گفتم:
-اولا كه نبايد شما ببينيد.در ثاني من نياز به تعيين تكليف ندارم.
مادر اهسته و به اعتراض گفت:فرهاد!
ساكت شدم.اما هنوز نگاهم تند بود.محبوبه سرش را پايين انداخت و يك خرما برداشت.صورتش سرخ شده بود.ميدانستم از شدت خشم است اما به روي خودم نياوردم و يك سيگار روشن كردم.
در حاليكه دود سيگار را از گلو خارج مي كرد از مباشر پرسيدم:نوشيدني چي داري؟
پدر كه ديگر رفتار من برايش عادي جلوه مي كرد و نصيحتهايش بي ثمر بود،نگاهي عميق در چشمهايم فرو كرد و گفت:حرام است پسر،گناه دارد.
خنديدم و گفتم:
-نه براي من پدر.سالهاست كه بدن من به خوردن نوشيدني عادت كرده.
محبوبه نگاه سردي به سيگار دستم انداخت و با حالتي كه پر از افسوس بود گفت:شما كه متخصص و جراح قلب هستيد چرا با جسم و روح خود بازي مي كنيد.
با لحني كه بيشتر حالت انتقام جويي داشت جواب دادم:
-اصولا پزشكها نياز به نصيحت درماني ندارند و سعي مي كنند از طريق علم بيماري خود را درمان كنند.
محبوبه ديگر حرفي نزد.گويي جملات من همچون مهر سكوت بر لبانش كوبيده شدند.بار ديگر مجبور شدم خودم را سرزنش كنم.مادرم را ديدم كه در برابر برادر و زن برادرش عرق شرم بر پيشانيش جا گرفت.پدرم چشم از من برگرداند و گفت:
-جوانها چهار كلاس درس مي خوانند و فكر مي كنند بر همه ي جهان مسلط شده اند و همه چيز در همين به قول فرهاد علم خوابيده.اما نمي دانند كه ما به قدر تمام علم انها يك روز تجربه داريم.
جرو بحث با انها را بي فايده ديدم.چند لقمه از نيمرو و چند قاشق شله زرد خوردم و بلند شدم.
-كجا مي روي مادر؟
-يك دوش بگيرم حالم سر جا مي ايد.گفتيد حمام گوشه ي حياط است؟
مباشر دستش را به سمت راست چرخاند وگفت:ان طرف.روبروي نخلها.
فريفته وسايل حمام را برايم مهيا كرد و سرش را نزديك گوش من اورد و طوري كه به سختي موفق به شنيدن شدم گفت:كريم داخل حياط ايستاده.
لحن گفتارش حالت امرانه ي اشكاري داشت.بايد به شكار كريم مي رفتم.بعد به وصال فريفته اميدوارش مي كردم.در وراي نقاب دوستي و صميميت،صفا و يكرنگي،يكدلي و يك زباني به سوي كريم رفتم.جواني كه وقتي كنارش ايستادم متوجه شدم هم قد خودم است.موهاي خرمايي،چشمان سبز با مژه هاي مشكي،بيني قلمي و لبهايي...كه در هر صورت مورد پسند خواهرم واقع شده بود.
مشغول شستن اتومبيلش بود.شورلت كاپريس سرمه اي رنگ با سقف چرمي.سلام كردم و پس از معرفي دست راستم را به سويش بردم.
بسيار مودب و با شخصيت به نظر مي رسيد.كمال اداب و رسوم را به جا اورد.رفتارش شباهت زيادي به پدرش داشت.مباشر نيز عادت داشت هنگام حرف زدن مرتب يكي از دستهايش را تكان بدهد.لهجه ي عربي داشت اما به راحتي با كلمات و واژه هاي فارسي بازي مي كرد.در كل مي توانم بگويم از صحبت كردن با او لذت بردم.حق با فريفته بود.اگر چه از تحصيلات عالي برخوردار نبود اما شخصيت و گفتارش به پاي يك استاد دانشگاه هم مي رسيد.
سخت گرم گفتگو با كريم بودم كه دختري با يك سيني كه دو ليوان شربت به ليمو را در خودش حفظ مي كرد روبرويم ظاهر شد.
جلل الخالق!چه مي بينم.اين فرشته است يا انسان.پري است يا...غير ممكن است.حتما خواب هستم.خواب مي بينم.دوباره فرشته ي خيالاتم سراغم را مي گيرد.ولي نه،بيدارم.كريم با من صحبت مي كند.پس واقعي است.اين انسان است.دختر..چقدر زيبا.تماشايي.يا شايد مجسمه است.اما نه حركت مي كند.خداي من حرف زد گفت:
-بفرماييد
چه صدايي.چقدر ظريف و اهسته.شمرده و شنيدني.تُن خاصي دارد.دلنشين اما...
هر چه با چشمانم نبرد كردم حريف نشدم كه تيرهايشان را به سويي ديگر پرتاب كنند.فقط به او مي نگريستم.بگويم ماه بود با ستاره.به خدا كه مي درخشيد.چه كسي حرف مرا باور مي كند.چشمانش...چشمانش...واي چشمانش...
درشت و ابي.رنگ دريا.مثل چشم عروسك.مژه هاي فر و بلند.خيلي بلند،انقدر كه وقتي چشمانش را...آه...چشمان زيبايش را به سمت سيني گرفت مژه هايش تا حدود دو سانتي متر روي صورتش خوابيد.باور نكردني بود.تماشايي بود.شايد نقاشي متحرك بود.اما چرا حرف زد.دوباره نگاهش كردم.
بيني كوچك و سربالا.مثل بيني عروسك.سوراخهاي بسيار كوچك.گونه هاي پهن و برجسته.گويي لبهايش را روي اين صورت كه پوستي همچون برگ گل صورتي داشت نقاشي كرده بودند.رساترين و سرخ ترين لبي كه تا به حال ديده بودم.نمي خنديد اما حالت خنده داشت.
يك ليوان برداشتم.دستم مي لرزيد.اما علت لرزش را نمي دانستم.دخترك لحظه اي در چشم من نگاه كرد.تيري در چشمم فرو رفت.تيري اغشته...اما اغشته به چه؟نمي دانم شايد قصد جانم را كرده بود كه اين حالت به ژرفاي جانم فرود امد.
چه حالتي!قلبم شروع به تپيدن كرد.نگاهم شيدا بود.بهشت را مي ديدم.گويي به پرواز در امده بود.بر فراز ابرها،اسمان ابي،همه جا را زيبا و باشكوه مي ديدم.صداي اواز مي امد.شايد اواز پرندگان بود.شايد هم براي دل من مي خواندند.اما هر چه بود بهترين حالتها بود.
دخترك با همان يك نگاه فريبنده مرا سحر كرد،جادو كرد.از خود بي خود كرد.
كريم در حاليكه با لنگي كاپوت عقب اتومبيلش را خشك مي كرد گفت:
-من نمي خورم كژال،مي داني كه من چاي را به هر نوشيدني سرد و گرمي ترجيح مي دهم.
اما چرا كريم دست از خشك كردن اتومبيل برداشته و با اشاره ي دست با دخترك صحبت مي كند.
كژال!چه نام زيبايي،گيرايي،برنده اي.
در دلم غوغايي برپا بود.جنجالي كه با نگاهم مي جنگيد.حتي لحظه اي چشم از چشم كژال برنمي داشتم.او ليوان دوم را نيز به سمت من گرفت و در حاليكه چرخي به چشمانش ميزد تا بتواند در چشم من نگاه كند گفت:
-پس شما بفرماييد.
صدايم مي لرزيد.مثل دست.مثل زانويم.گفتم:ممنون من برداشتم.
فقط نگاهم كرد.كريم گفت:
-ببخش فرهاد جان
و رو كرد به كژال و با اشاره ي دست به او فهماند كه برود.
خدايا،باورم نمي شود.دخترك نمي توانست بشنود.آخ،اتش به دلم زدند تا مغز استخوان سوختم.اين زيبا،اين فرشته..نمي تواند بشنود.كژال اخرين نگاهش را از من دريغ نكرد و رفت.با چشم تعقيبش كردم.لباس كُردي به تن داشت.يك لباس بلند كه روي زمين كشيده مي شد.استر و تورش به رنگ ابي اسمان بود.مثل رنگ چشمانش.
رفت.به سوي تك اطاقي كه پشت نخلها بود.احساس خفقان مي كردم.خدايا اين ديگر چه احساسي است؟من هرگز خودم را در اين حالت نديده بوم.
-حواست كجاست فرهاد؟
كريم بود كه صحبت مي كرد.دست روي شانه ام گذاشت و نگاهم را دنبال كرد.كژال از لابه لاي نخلها گذشت .به يك در اهني كه تنها نيمي از ان مشخص بود رسيد.كريم گفت:حتما كنجكاو شده اي.
-براي چه؟
-اين سوال در ذهن همه پيش مي ايد.
-چه سوالي كريم خان؟
-اين كه چرا كژال نمي تواند بشنود
برايم مسجل شد كه كژال ناشنوا است.اما چه خوب حرف مي زد.چه راحت از كلمه ي بفرماييد استفاده كرد.اصولا كساني كه نمي شنوند نمي توانند به خوبي هم صحبت كنند
-حق با شماست.اما كژال ناشنواد نبود.فقط شش ماه است كه...آه كشيد و افزود:خدا براي نامزدش نسازد كه اين بلا را سر اين دختر بيچاره اورد.
-نامزدش؟مگر نامزد دارد؟او كه سني نداشت
باز كريم اه كشيد:بله.كژال فقط 15 ساله است.نامادريش سال گذشته او را براي قدرت نامزد كرد.
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۳-۴-۱۳۹۱, ۰۹:۴۹ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
34 تا 40
-قدرت؟
-پسرخاله ي كژال ميشود.لات بي سروپا كي لياقت اي عروسك را داشت.
گيج بودم.نمي شنيدم.يا شايد دلم نمي خواست بشنوم.پرسيدم:گفتي پسرخاله اش اين بلا را...
-بله يك سيلي محكم در گوش سمت راستش كوبيد.فورا پرده گوشش پاره شد.اما از بخت بد كژال هنگامي كه او را نزد يك پزشك برديم متوجه شديم كه گوش سمت چپ هم به طور مادرزادي كرد بوده وانها هرگز اين مساله را نفهميده اند.
بدون كوچكترين مكثي و از دست دادن ثانيه اي با صدايي كه فكر مي كنم اندكي بلند بود گفتم:من معالجه اش ميكنم.
-چي؟
و همان لحظه بود كه در حياط باز شد و يكي از ان دو مرد هيكلي،همان كه سر گوسفند را مي بريد وارد شد.با ارنج به من زد و اهسته طوريكه با زحمت شنيدم گفت:خودش است.قدرت نامزد كژال.
مردي كه او را به نام قدرت شناختم چنين مشخصاتي داشت.قد بلند،درشت هيكل و شكمي كه با كمربند شلوار به راحتي كنار نمي امد.
صورتي سبزه رو با بيني بسيار بزرگ،لبهاي برجسته و سياه رنگ،چشمان ريز كه سياهيش با نور مي جنگيد.موهاي فرفري نه چندان كوتاه و گردني با رگهاي برجسته.استينهاي بلوز سياه رنگش را تا حد ارنج بالا زده و به سوي شير اب ميرفت.
چه طور مي توانستم باور كنم اين گوريل پشمالو صاحب و مالك ان عروسك ظريف است؟راست مي گويند سيب سرخ براي دست چلاق است.حقا كه باورش نه تنها براي من براي همه مشكل بود.
اين طور كه از كريم شنيدم قدرت هم مثل كژال كرد بود و از نواحي سنندج به اهواز امده بود.از طرفي قدرت در كارخانه ي مباشر سهمي را در شركت برداشته و مسئوليت شركت را نيز به عهده داشت.
-يا الله
لاي در باز شد.مردي ديگري كه هنگام قرباني شدن گوسفند روي دست قدرت اب مي ريخت وارد حياط شد.كريم سلام كرد و اهسته خطاب به من گفت:پدر كژال است.
حس عجيبي نسبت به ان مرد كه كريم او را كاك مراد خطاب كرد داشتم.حسي كه تنفر به همراه داشت.دستهاي كاك مراد را قوي مي ديدم.پر قدرت يا شايد هم فقط دست زورمندي بودند كه خواسته هاي صاحبشان را تحميل مي كردند.
كاك مراد پس از احوالپرسي با كريم به سمت اطاق هاي پشت نخل رفت.همان اطاقي كه محل زندگي كژال و خانواده اش بود.از كريم پرسيدم:
-چطور خانواده ي كژال هم در اين ساختمان منظورم در حياطي كه منزل شما در ان بنا شده زندگي مي كنند.
كريم لُنگ را فشرد و من به قطره هاي اب چركي كه روي زمين مي چكيد خيره شدم.انگار قطره ها قصد سخن گفتن داشتند.گويي مي خواستند بگويند ما هم زلال و گوارا بوديم كه حالا اين چنين...
كريم خيره به اسمان نيمه ابري گفت:
-داستان زندگي كاك مراد مفصل است.سر فرصت برايت تعريف مي كنم.فقط همين قدر بدان كه مال كاك مراد را كلاه برداري كه از اهالي سيستان و بلوچستان بوده به تاراج برده كاك مراد به خواهش من و اصرار پدرم بود كه تقبل كرد در اين اطاقها زندگي كند.
-خواهش تو؟
-سوءتفاهم نشود جناب دكتر.من يك تار موي فريفته را با صد زيبا و فرشته مثل كژال عوض نخواهم كرد. فريفته براي من دنيا است.من چندين سال است كه مفهوم زندگي و زيستن را فقط در نگاه فريفته يافته ام.خواهش من از كاك مراد تنها يك دليل داشت.من مي خواهم به هر نحو شده حق پدرم را از قدرت پس بگيرم.قدرت به نامردي سه دانگ كارخانه را از پدرم گرفت وبه همين دليل پدرم تصميم گرفت سهم خودش را در اختيار حاج احمد قرار دهد.او ديگر نمي خواهد با قدرت شراكت كند.اما من اجازه نمي دهم من بايد حق پدرم را...
فريفته روي ايوان ظاهر شد.كريم فورا لبهايش را بست و سكوت كرد.فريفته نگاهش به كريم بود.اما خطاب به من پرسيد:هنوز نرفتي حمام؟ظهر شد.مي خواهند سفره ي ناهار را پهن كنند.و لبخندي گرم به روي كريم زد و داخل رفت.
كريم كه حسابي خودش را باخته بود لنگ را روي كاپوت انداخت و بسيار دستپاچه گفت:انقدر گرم صحبت بوديم كه هيچ توجهي به گذشت زمان نداشتيم.حق با فريفته است.بهتر است من داخل بروم.
كريم رفت.دلم نمي خواست از ان نقطه اي كه ايستاده بودم،حركت كنم.نگاهم را مستقيم به درب اطاق پشت نخل دوخته بودم.
صداي شكستن امد.صداي نعره كشيدن يك مرد.شايد قدرت،بعد صداي جيغ دختري كه كمك مي خواست صداي جيغ كژال بود.يك قدم برداشتم.قدم دوم را با اراده ي بيشتري اما چه شد كه ايستادم؟نمي دانم.وحشتي در كار نبود.اما به خودم اجازه ندادم در مرافعه ي خانوادگي دخالت كنم.
قدرت فرياد مي زد:
-پدرسوخته تو به چه حقي شربت بردي.مگر از من اجازه گرفتي؟
و صداي كاك مراد كه بلندتر از صداي قدرت بود اراده ام را سست تر كرد:
-ولش كن قدرت.اين بيچاره كه نمي شنود.تقصير اكرم است كه مراقب رفتار كژال نبوده،زن چندبار بگويم،قدرت بددل است دوست ندارد كژال با نامحرم حرف بزند.خب حق هم دارد.كژال خوشگل است.مي ترسد يك روز از دستش...
صداي گريه كژال بود كه در صداي زن ديگري پنهان شد
-به من چه مربوط است.هزار بار به همين پسر خواهرم گفته ام عقدش كن.بردار ببر.من كه نگهبان كژال نيستم خاله جان.تازه زدي گوشش كر شده نمي شنود،چقدر كلنجار بروم تا بفهمد چه مي گويم.
صداها نامفهوم شدند.صدايي مثل صداي اخبارگوي راديو به ان هياهو اضافه شد.از پشت برگهاي نخل،قدرت را ديدم كه پشت پنجره ايستاده و بيرون يا شايد مرا تماشا مي كند.فهميدم از روي قصد راديو را روشن كرده شايد همچون مردهاي متعصب ديگر دلش نمي خواست نامحرمي از راز زندگيش مطلع بشود يا شايد هم...
برگشتم.اما حمام نرفتم.حوصله نداشتم.نمي دانم چرا طالب تنهايي شده بودم.مغزم محتاج سكوت بود.چشمانم محتاج تاريكي،ظلمت،كجا بروم.كجا مي توانم با خودم خلوت كنم؟
صداي مادرم بلند شد:
-چرا غذا نمي خوري فرهاد جان.نكند غذاي اهوازي دوست نداري؟
و خانم مباشر كه تازه وارد اطاق شد سيني پر از سبزي خوردن را زمين گذاشت و در ادامه ي صحبت مادرم گفت:
-اهالي اينجا همه عاشق ماهي سوبور هستند.اين نوع ماهي را فقط بايد كباب كرد.حالا يك لقمه بخوريد اگر دوست نداشتيد برايتان مرغ سرخ مي كنم.
فريفته كه از همان ساعتها خانم مباشر را مادر شوهر خود مي پندشت فورا يك ماهي بزرگ كه برشته بودنش از دور چشمك مي زد را جلوي من قرارر داد و خطاب به همسر مباشر گفت:
-اختيار داريد خانم.غذا به اين خوشمزگي،دست شما درد نكند.اتفاقا برادرم عاشق ماهي كباب هستند.
و فورا با زانوي راستش به پاي من كوبيد و خيلي اهسته گفت:چت شده فرهاد؟عاشق شده اي؟
او به تمسخر مي گفت اما شايد حقيقت بود.شايد عاشق شده بودم.اما عاشق چه كسي؟
ساعتي گذشت.محبوبه سيني چاي را مي گرداند و تعارف مي كرد:
-بفرماييد.
به من كه رسيد يك استكان كمر باريك برداشتم و گفتم:قند نمي خورم.
نگاه كوتاه و پرمعنايي به صورتم كه احساس مي كردم پريشان شده انداخت و پرسيد:شكلات چطور؟يا نقل بيد مشكي؟
حوصله نداشتم بيشتر از اين سوال كند.يك حبه قند برداشتم و كنار استكانم قرار دادم.محبوبه با رضايت لبخندي زد و گفت:از صبح امروز چه اتفاقي افتاد،كه شما اين قدر دگرگون شده ايد.
آه،چرا دست از سر من برنمي دارد.اصلا يكي نيست بگويد به تو چه ارتباطي دارد حال من خوش است يا دگرگون.مقصر مادرم است.مي دانم.هيچ كس غير از او نمي تواند محبوبه را وادار كند تا اين اندازه در امور شخصي من دخالت كند.
بعداظهر بود.از زمانيكه به ايران برگشته بودم،اين اولين روزي بود كه تا اين اندازه بي حوصله و بي قرار بودم.مرتب به پنجره و حياط نگاه مي كردم.به اطاقهاي پشت نخل.به پنجره ي كوچكي كه قرار بود قاب عكس شود.
گفتم قاب عكس،ان روز چندين بار كژال با چشمان پر از اشك پشت پنجره ايستاد و بيرون را تماشا كرد.درست مثل يك زنداني محتاج ازادي بود.صورت زيبايش در ميان چهارچوب پنجره درست همچون عكس رويايي ميان يك قاب چوبي ابي رنگ خودنمايي مي كرد.
سال تحويل ساعت چهار و چند دقيقه ي بامداد بود.همگي براي نماز صبح بيدار بودند.پدر دعا مي خواند.دخترها سفره ي هفت سين را مي چيدند.فرزاد حتي لحظه اي چشم از فاطمه برنمي داشت.فريفته تمام سعي خود را براي زيباتر ساختن سفره ي هفت سين بكار مي برد تا نهايت سليقه اش را به خانواده ي كريم نشان دهد.
حاج محمود و حاج احمد قران مي خواندند.زن دايي ها مشغول دم كردن چاي و چيدن شيريني در ظرف بودند.
اما من،من چه مي كردم.هيچ نه فكر نماز و دعا بودم،نه..
فقط به پنجره نگاه مي كردم.همان پنجره،همان قاب عكس چوبي،برق روشن بود.سايه اي مي رفت و مي امد.شايد سايه ي كژال بود يا شايد فقط ارزو مي كردم كه حتي بتوانم سايه اش را ببينم.
كريم با گفتن يا الله به اطاق امد و كنار من نشست.دست روي زانويم گذاشت و پرسيد:چيزي در حياط گم كرده اي؟
-نه
اما حقيقت را نگفته بودم.گم كرده داشتم.او را جسته و نگاهم را محتاج يافتنش مي ديدم.بار ديگر كريم پرسيد:
-جناب دكتر نمي خواهيد حرفي بزنيد؟
نفس عميقي كه بيشتر شبيه به آه بود كشيدم و گفتم:چه حرفي؟
كريم و فريفته نگاه استفهام اميزي به يكديگر كردند و هر دو شانه ها را بالا انداختند.هيچ كس نمي دانست من در چه وضعيتي به سر مي برم.هيچ كس از حال دلم اگاه نبود.دل باخته ام.دل بيچاره ي بي گناهم.
نمي دانم چرا مغزم به زبانم دستور داد اين سوال را از كريم بپرسم.
-خانواده ي كاك مراد به جمع ما نمي ايند؟منظورم براي سال تحويل است.
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۳-۴-۱۳۹۱, ۰۹:۵۰ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
41 تا 50
كريم متعجب پرسيد:يعني تمام اين مدت شما داشتيد به اين موضوع فكر مي كرديد؟
و فريفته خنده اي كرد و گفت:كاك مراد كيه؟
من ساكت بودم.اما كريم پاسخ داد:يك روز شريك پدرم بود.اما حالا كلاهبردارها اموالش را برده اند و تنها چندين فقره از چكهاي بي اعتبار برايش باقي مانده.
چك،چكهاي بي اعتبار.ناگهان فكري از مغزم عبور كرد.جرقه اي از اميد.اميد به اينكه شايد بتوانم از اين طريق راهي هر چند باريك در اين خانواده پيدا كنم.مي توانم راحت تر كژال را ببينم.
از كريم پرسيدم:چكها را برگشت زده؟
-بله.اما صاحب چكها فراري است و كاك مراد به هر دري زده نتوانسته عبدل را پيدا كند.
-عبدل؟
-بله.كلاهبردار و در واقع سردسته ي قاچاقچي هاي زاهدان است.پارچه ي قاچاقي ميبرد تهران.هنوز كسي نتوانسته دستگيرش كند.هزار فوت و فن به كار مي برد.در كار كلاهبرداري خبره شده.من كه چشمم اب نمي خورد.يك روز كاك مراد بتواند مالش را از عبدل پس بگيرد.
سال تحويل شد.اسمان سپيده زد.روزنه اي هم در ظلمت دل من به وجود امده بود.فقط به ان روز فكر مي كردم«ايا مي توانم و ايا موفق ميشوم؟»
روبوسي،عيدي،تبريكهايي كه گفته مي شد و بالاخره محبوبه به سمت من امد:
-تبريك مي گويم فرهاد خان.اميدوارم سال خوبي در انتظار شما و خانواده تان باشد
به سردي پاسخ دادم:و همين طور براي شما.
برق خاصي در چشمانش جهيد و با لحني مهربان گفت:در اين چند سال عمه جان تنها دعايش اين بود كه روزي برسد و شما هم در جمع ما كنار سفره ي هفت سين بنشينيد.خوشحالم كه دعاي عمه جان براورده شد.
ميدانستم اين دعاي دل خودش بوده.مي دانستم عمه جان تنها بهانه اي براي راحت سخن گفتن است.به روي خودم نياوردم وبا فكر كژال جوابش را دادم:
-ارزوي عمه جان شما تنها ازدواج كردن من است وبس.
خنديد:اين كه خيلي خوب است.هم براي شما و هم ان دختر خوشبختي كه پيمان وفا با شما ببندد.
-ببخشيد محبوبه خانم اجازه دارم يك سوال خصوصي از شما بپرسم.
-با كمال ميل هر چه كه باشد...وكمي مكث كرد و با شك اضافه كرد بفرماييد.
-مي توانم بپرسم چرا تا به حال شما ازدواج...
سرش را پايين انداخت.من نيز جمله ام را ناقص گذاشتم.مي دانستم انقدر باهوش است كه ادامه اش را بداند.بالاخره لب گشود و گفت:ترسم از اين است كه بگويم و شما باور نكنيد.
من نيز انقدر باهوش بودم جوابش را تشخيص بدهم.گفتم:حتما مي خواهيد بگوييد منتظر من بوديد.
فقط لحظه اي نگاهم كرد.اما نه در چشمانم.از حق نگذاريم،حيايي كه در چشمان محبوبه بود در هيچ چشمي نديده بودم.
طلوع،اولين طلوع سال جديد را اغاز كرديم.اولين طلوع با لحظاتي بحراني.تمام نگاهم و حواسم به پنجره بود.دسته اي گرد كژال مي چرخيدند و دسته اي نبردكنان مي گفتند:
-اين كار كفر است.كژال نامزد دارد.نامردي است گرد دختري كه حلقه ي ازدواج به دست دارد بچرخيد.
اما كو گوش شنوا،مگر گوش من بدهكار بود.من كژال را ديده ام.پسنديده ام.گمشده ي ساليان تنهاييم است.زاييده ي شبهاي غريبي ام،همان است كه مي خواستم.همان است كه سالها ذهنم را مشغول خوش كرده بود.او را يافته ام.مي خواهم و بايد...بايد...به دست بياورم.
ساعت هشت صبح بود كه خانم مباشر با ظرف پر از ميوه وارد اتاق شد و با كلي تعارفهاي محلي خطاب به مادر گفت:
-خانواده ي كاك مراد مي خواهند بيايند عيد مباركي و تبريك عيد را بگويند.
قلبم فرو ريخت.از اين بهتر نمي شود.بهترين فرصت است براي اشنايي با كاك مراد و قدرت.از طرفي كژال هم...از شنيدن نامش هم دلم مي لرزيد.ياالله گويان وارد اتاق شدند.اول كاك مراد پشت سرش قدرت بعد زني ميانسال با لباسي محلي كه مربوط به سنندج بود و در اخر ان زيبا،همان فرشته وارد اتاق شد.
الهي دست اين قدرت نامرد بشكند.چطور دلش امده اين عروسك را ازار دهد.خداوند چقدر زيبا او را نقاشي كرده،تمام سعي و مهارتش را گويي براي صورت كژال به كار برده بود.نه تنها من بلكه تمام خانواده محو تماشاي زيبايي كژال شده بودند.خصوصا فريفته و محبوبه و فاطمه كه نشاني از حسادت هم در ديدگانشان پنهان شده بود.
محبوبه نگاه زيركانه اي به من كرد.همين طور فاطمه به فرزاد و فريفته به كريم.حق داشتند.زيبايي چهره ي كژال در حدي بود كه هيچ كس نمي توانستم خودش نگاهش را كنترل كند.
مانند كريم و فرزاد سر به زير نيفكنده بودم.از هيچ كس هراس نداشتم.زير چشمي به كژال نگاه مي كردم.به دستهاي ظريفش.پوستش از سفيدي برق مي زد.انگشتهاي باريك و كشيده.روي ناخنهايش قرمزي حنا ديده ميشد.
حيف از اين همه زيبايي.اين همه ظرافت.اين انگشتها محتاج انگشتريهاي جواهر بودند تا زيباييهايشان ده برابر شود.اين گردن بلند و سفيد محتاج گردن بند و اين اندام نيازمند مدرن ترين لباسهاي غربي بودند.لحظه اي كژال را ان گونه كه حسرت مي خوردم مجسم كردم.واي،واي كه چقدر تماشايي بود.اي كاش روزي او مال من مي شد تا زيباييش را چندين برابر مي كردم.ان چه را كه برازنده اش بود خياطها برايش مي دوختند.نه،حيف است.اين دختر براي اين محيط حيف است.بايد او را به تهران ببرم.و يا به خارج از كشور.او بايد هر انچه را كه لياقتش است به دست بياورد.
-ايشان جناب دكتر فرهاد محتشم هستند.جراح و متخصص قلب.تازه از كشور فرانسه برگشته اند.از نه سالگي براي تحصيل رفته بودند.
اي كاش كژال مي شنيد.مي دانست من كي هستم.چه كاره هستم.شايد توجهش بيشتر مي شد.شايد برتري مرا به قدرت تشخيص مي داد.شايد...از ديدگاه ديگري تماشايم مي كرد.
بيچاره از ترس نامزدش سرش را پايين انداخته بود و هيچ حرفي نمي زد.دلم به حالش كباب بود.او گل مجلس بود اما باغباني بي رحم بالاي سرش ايستاده تا كسي او را نبويد يا نچيند.گل بيچاره عذاب مي كشيد و خود را ضعيف و درمانده احساس مي كرد.خود را دور از جمع مي ديد.خود را حقير مي ديد در صورتيكه اگر باغباني خبره داشت از بهترينها بود.اي كاش مال من بود.آه كشيدم.
هيچ كس به رفتار و نگاههاي دزدانه ي من توجه نداشت...اما بله،گويا تنها محبوبه بود كه نگاههاي دزدانه ي مرا به سمت كژال كنترل مي كرد.همه مشغول صحبت بودند.خصوصا كاك مراد كه با لهجه ي شيرين كردي همه را سرگرم شنيدن كرده بود.با اين كه تمام حواسم دور كژال پر مي كشيد اما صداي كاك مراد را مي شنيدم:
-مگر دستم به اين عبدل نمك به حرام نرسد.روزگارش را سياه مي كنم.
از هر دري سخني بود.حاج احمد و مباشر راجع به كارخانه ي قدرت صحبت مي كردند.قرار بود فرزاد مدير عامل كارخانه شود و ان را بچرخاند.قدرت موافق بود.اما فاطمه به اعتراض گفت:
-پدر من كه راضي نيستم بياييم اهواز زندگي كنيم.
نگاهم به سمت مادر كشيده شد.اما فقط براي لحظاتي كوتاه نگاهم فقط يك سوال داشت و مادر با لبخند سرش را به علامت مثبت تكان داد.
-مگر فاطمه را براي فرزاد خواستگاري كرده اي؟
-بله
و من دوباره نگاهم را به جايگاه اول،صورت كژال منحرف كردم.قدرت گرم صحبت بود و هيچ توجهي به من نداشت.كژال لحظه اي چشم بلند كرد تا شيريني از ظرف دست فريفته بردارد.يك لحظه چشم در چشم من خشك شد.
نفس در سينه ام حبس شد.مي دانستم حس عاشقي همين است.تمام اعضاي بدنم بي حس بودند.شايد اگر در ان لحظه اب جوش هم روي سرم مي ريختند داغي را حس نمي كردم.خون در رگهايم به جوشيدن در امد.
شيريني برداشت و گفت ممنون.
با صداي كاك مراد به خودم امدم:
-جناب دكتر شما يك حرفي بزن.دوست داريم از محضر شما استفاده كنيم.
در دلم او را ناسزا دادم.
لعنتي،چطور دلت امد اين عروسك را به دست اين گرگ بسپاري.بگو او را فروخته اي.بگو قدرت با پول او را از تو خريده است.شنيدم كه قدرت پول زيادي به عنوان قرض در اختيار كاك مراد گذاشته تا بتواند وكيل بگيرد و عبدل را به دادگاه بكشاند.شنيدم حتي پول ترياك و سيگار كاك مراد به عهده ي قدرت است.شنيدم قدرت نه تنها پول دوا و دكتر زن كاك مراد را مي دهم بلكه هزينه اي براي بقيه ي جهيزيه ي كژال پرداخته تا سربلند به منزلش برود.
و در واقع به اين نتيجه رسيدم اين غول بي شاخ ودم كژال را همچون بره اي معصوم به اسارت مي برد.
شنيدم وقتي كژال توسط دستهاي زمخت و كلفت قدرت نامرد كر شد كاك مراد حتي خم به ابرويش نياورد زيرا نيازمند يك لول ترياك بود.پدر خنده كنان دست روي شانه ام گذاشت و در جواب كاك مراد گفت:
-اين دكتر عزيز ما بيشتر شنونده ي خوبي است و كمتر حرف مي زند.
كاك مراد خنده اي تظاهري كرد و گفت:خدا نگهدارش باشد.خدا حفظش كند.چه شباهتي به پسر من دارد.اما...اما حيف كه پسر من...
كاك مراد ساكت شد.هيچ كس سوالي نكرد.مباشر با گفتن جمله ي«قابل تعارف نيست.شيريني و اجيل بفرماييد.»بحث را عوض كرد.
محبوبه با نگاهي پر از غضب چاي تعارف كرد.مي دانستم مفهوم غضب را كجا بايد جستجو كنم.اما برايم مهم نبود و بي اهميت همچنان به كژال نگاه مي كردم.چشمانش گل قالي را تماشا مي كرد.مژه هايش سرازير وبه رديف هلال ماه را به يادم اوردند.واي كه چه حالتهاي زيبايي در چشمان اين دختر مشاهده مي شد.آه،كاش كژال مال من بود.
صحبت از چكهاي برگشتي به ميان امد.صحبت از عبدل و كلاهبرداري و قاچاق پارچه.فرصت به دستم افتاد تا خود را به كاك مراد نزديك كنم.
كاك مراد تعريفم ي كرد و من وانموند مي كردم سراپا گوش هستم.
-بله مي فرموديد.كه اينطور،البته يكي از دوستان بسيار نزديك من افسر اگاهي تهران است.در ضمن برادر ايشان هم سرهنگ اداره ي راهنمايي و رانندگي هستند كه من فكر مي كنم بتوانند يك كمك اساسي براي پيدا كردن و دستگيري عبدل كنند.گذشته از اين پدرم اشنايي هم در زاهدان دارد كه...
پدر مي دانست چه كسي را مي گويم.فورا دنباله ي حرف مرا چنين ادامه داد:بله حق با فرهاد است.اقاي محمدي از دوستان قديمي بنده است.
كاك مراد كه بيشتر مشتاق شنيدن شده بود فورا پرسيد:يعني ممكن است؟
بدون معطلي جواب دادم:البته كه مي توانند.من به شما قول مي دهم خودم دنبال اين قضيه را بگيرم.اصلا در اولين فرصت مي روم زاهدان.اگر مايل باشد با هم مي رويم.چطور است؟
كاك مراد با ناباوري گفت:جدي مي فرماييد اقاي دكتر؟من كه باورم نمي شود.
بايد بيشتر با او اشنا مي شدم.بايد بيشتر به او نزديك مي شدم.بايد بيش از اينها در دلش جايي براي خودم باز مي كردم.با روحيه ي چنين افرادي به خوبي اشنا بودم.فقط سكه ي پول را مي شناختند.لولهاي ترياك و منقل و وافور را.
در دل خنديدم.«برايت فراهم مي كنم كاك مراد.هر چه قدر كه بخواهي اما...اما شرط دارد.»
و خودم پرسيدم«چه شرطي؟»باز خودم جواب دادم«بايد كژال مال من شود.»
چشمان كژال امانم را گرفته بود.برق نگاهش اتش به جانم مي انداخت.وقتي در عمق چشمم نگاه مي كرد،پاك خودم را مي باختم.در التماسش زانو مي زدم.
به خودم امدم.هنوز كژال روبرويم نشسته بود.مي دانستم چيزي از حرفهاي من و كاك مراد نمي شنود.اما يقين داشتم محبت را از چشمانم دريافت كرده.عشق را ديده و حالم را مي فهمد.نگاهش شوريده بود.احساس مي كردم او هم حرفهايي براي گفتن دارد.من كه او را درك مي كردم.من كه عاشقش شده بودم.عشقم را پذيرفته بودم.داشتم موفق مي شدم.
قرار شد با كاك مراد به زاهدان بروم.-چه وقت؟
-به زودي.بعد از تعطيلات نوروزي.
به تهران دعوتش كردم.به منزل پدري.بايد سرنخ دوستي را بيشتر باز مي كردم.بايد او را محتاج جيب خودم مي كردم و از سلطه ي قدرت در مي اوردم.تعطيلات را در منزل مباشر گذرانديم.كارخانه به دست فرزاد سپرده شد.روز سيزده به در همگي به محوطه ي نزديك كارخانه رفتيم.هم فال بود و هم تماشا.هم از كارخانه ديدن كرديم و هم فرزاد با دستگاه ها و دفاتر اشنا شد.
خانواده ي كاك مراد هم همراه ما امده بودند.مرتب با خودم نقشه ي راه برگشت را مي كشيدم.بايد طوري برنامه ريزي مي كردم كه موقع برگشتن كژال در اتومبيل من بنشيند يا من در اتومبيل قدرت.
سراغ اتومبيل حاج محمود رفتم.چرخ عقب را پنچر كردم.به صبر نياز داشتم.بايد غروب نقشه ام را عملي سازم.بوي كباب و برنج صدري اشتهايم را بيشتر مي كرد.هر كس به انجام كاري مشغول بود.محبوبه كنارم ظاهر شد:
-همه شما را صدا مي كنند.نمي خواهيد عكس بيندازيد؟
چشمم به كژال بود.تنها گوشه اي را براي نشستن و به ديگران نگاه كردن انتخاب كرده بود.اي كاش كنار من نشسته بود.در چشمش نگاه مي كردم.برايم مي خنديد.
-همه اماده هستند؟
فرزاد بود كه دوربين را در دست مي چرخاند تا از زاويه ي بهتري عكس بگيرد.فهميدم محبوبه از روي قصد كنارم ايستاده.دلش مي خواهد كنار من عكس بيندازد.اما من دلم مي خواست كنار كژال نشسته بودم.
قدرت.دشمن جانم.رفت كنار كژال و خطاب به فرزاد گفت:يك عكس دو نفره از من و نامزدم بينداز.
سوختم.نمي دانم چطور شد كه نتوانستم خودم را،زبانم را كنترل كنم.گفتم:
-فرزاد دوربين را به من بده.مي خواهم يك عكس از فريفته بيندازم.
فريفته خنديد و گفت:تنهايي؟
به او خنديدم.چه خوش باور بود.دوربين را از دست فرزاد گرفتم.از خدا خواسته روبروي قدرت و كژال ايستادم:اماده هستيد؟
مردك نره غول خنده ي كريهي كرد و گفت:بيندازيد لطفا. و فورا روسري كژال را جلوتر كشيد.
51 تا 57
انقدر از قدرت متنفر بودم كه دلم مي خواست جاي عزرائيل بودم و هر چه سريعتر جان كثيفش را مي گرفتم.از پشت دوربين دل سير كژال را تماشا كردم.نگاهي بي واهمه.گويي مجوز داشتم.دلم مي خواست لحظه ها مي ايستادند.زمان متوقف مي شد و من براي هميشه پشت ان دوربين قرار مي گرفتم.عكس را انداختم اما فقط از كژال.سمت راست قدرت نشسته بود.هنگام گرفتن عكس انگشتم را طوري روي شيشه ي لنز قرار دادم كه صورت قدرت سياه شد.
غروب بود.سفره ي شام پهن شد.مقداري كاهو خوردم و بعد از چند دقيقه اي بناي ناليدن گذاشتم.
-واي دلم درد مي كند.فكر مي كنم مسموم شده ام.
و هر دو دستم را روي شكم گرفته و به سمت زانوها خم شدم.حرارت اتش صورتم را گرمتر مي كرد.چشمم از زير ارنج به كژال بود وناله مي كردم.رفتار نوجوانهاي عاشق را انجام مي دادم.بچه شده بودم.حساس و مدام در پي نقشه ي ماهرانه تري.
اتومبيا حاج محمود كه پنچر بود.فرزاد انقدر گرم صحبت با فاطمه بود كه حاضر نشد پشت فرمان اتومبيل پدر بنشيند.حاج احمد و مباشر در كارخانه بودند.من ماندم وقدرت.
خانم مباشر از قدرت خواهش كرد مرا به بيمارستان اهواز برساند.قدرت كمي فكر كرد و خطاب به كاك مراد كه هيچ عنوان حاضر نميشد منقل ترياك را ترك كند گفت:چشم از كژال برنداري تا من برگردم.آه نقشه ام نگرفت.مي خواستم كژال هم همراه ما بيايد.مي خواستم بيشتر او را ببينم.عاشقش كنم.به خودم.مي خواستم به نگاهم محتاج شود.سوار اتومبييل قدرت شدم.تمام حواسم پي كژال بود.بايد در درجه ي اول او را از قدرت دلزده مي كردم.صبر كردم هنگامي كه قدرت پشت فرمان اتومبيلش نشست گفتم:
-شايد تا وقتي برگرديم دير وقت باشد و اينها برگشته باشند خانه.بهتراست نامزدت را همراه خودت بياوري.
قدرت از نيم رخ نگاهي به من انداخت وگفت:ولي ما كه هنوز شام نخورده ايم.
ناله كنان گفتم:مهم نيست هر چند مزاحم شما شدم،اما...
قدرت شيشه را پايين كشيد و خطاب به كاك مراد گفت:
-به كژال بگو بيايد سوار شد.حق با اقاي دكتر است.شايد دير برگرديم.
كژال با اشاره هاي كاك مراد بلند شد و به سمت اتومبيل امد.فورا پياده شدم و در عقب را گشودم.بعد روي صندلي عقب نشستم و گفتم«ممنون.اين جا راحت تر هستم.»قدرت كه به هيچ عنوان نمي توانست تشخيص بدهد من به چه منظور صندلي جلو را ترك كردم گفت:مهم نبود اگر كژال عقب مي نشست.
در دلم گفتم«اي احمق تو كي لياقت اين عروسك را داري و چه مي داني تا چه حد بايد برايش ارزش قائل شوي.»
اي كاش كژال مال من بود و كنارم مي نشست.ان وقت مفهوم حرمت به زن را به تمام مردهاي ابلهي چون تو نشان مي دادم.
كژال روي صندلي جلو كنار قدرت نشست.هر چند حرص مي خوردم اما راضي بودم چون مي توانستم راحتتر نگاهش كنم.راه افتاديم.ديگر از ناليدن خبري نبود.قدرت حتي يك كلمه هم با كژال صحبت نمي كرد.نه به دليل انكه كژال نمي شنيد.او از ان دسته مردهايي بود كه چندان اهميتي براي همسر خود قائل نبود.
به اهواز كه رسيديم،متوجه شدم كه كژال مرتب به ساندويچي ها يا رستورانها نگاه مي كند.به ياد اوردم كه حتي ظهر نتوانست غذاي درست و حسابي بخورد و مرتب به فرمان زن پدرش بلند مي شد تا كم و كسر سفره ها را مهيا كند.به رفتار قدرت دقت كردم.هيچ توجهي به نگاههاي كژال نداشت.اين حيوان حتي نمي توانست روحيه همسرش را درك كند.او حتي نمي توانست بفهمد همسرش گرسنه است يا هوس غذاي مورد علاقه اش را كرده است.
-همينجا نگهدار قدرت جان
لحظه اي سرعتش را كم كرد و به سمت من برگشت:اتفاقي افتاده جناب دكتر؟
-انگار حالم بهتر شده است.راستش احساس گرسنگي مي كنم.اگر اندكي دنده عقب بروي حدود صد متر پايين تر همين خيابان يك رستوران بود.
قدرت ترمز كرد وگفت:اي به چشم.و اتومبيل را به سمت عقب هدايت كرد.
روبروي رستوران كه توقف كرد كژال اهسته از قدرت پرسيد:اجازه مي دهي من هم بيايم؟
و قدرت با لحني تند گفت:نه من هم پياده نمي شوم.
و محكم روي فرمان اتومبيلش كوبيد:اَه تو كه نمي شنوي.عجب گرفتاري شدم.چه طور به اين دختر حالي كنم دوست ندارم...
با اينكه به خون قدرت تشنه بودم اما سعي مي كردم خودم را كنترل كنم و گفتم:هر طور شما راحت هستيد قدرت خان.غذا را به يك پارك مي بريم.جايي خلوت كه كژال خانم هم راحت باشند.
قدرت ناليد:به خدا خسته شدم.اين كه زبان نمي فهمد.هزار بار بگو دلم نمي خواهد چشم نامحرمان..
-مهم نيست.من مي روم سه پرس غذا...
تعارفها تكه پاره شد.قدرت فورا از اتومبيل پياده شد.من هم پياده شدم.از او اصرار كه به خدا نمي شود و امكان ندارد اجازه بدهم مهمان من دست در جيب بكند و من از خدا خواسته كه لحظه اي كنار كژال تنها باشم تعارفش را پذيرفتم.اما قدرت دستي زير سبيلهاي پرپشت و مشكي اش كشيد و لبخند محزوني زد.بعد دستش را روي شانه ام قرار داد و گفت:بهتر است شما هم همراه من بياييد.
از تعصب قدرت حالم به هم مي خورد اما به ناچار همراه قدرت راه افتادم.وارد رستوران كه شديم قدرت سفارش سه پرس كوبيده داد.فورا نگاهي به ليست غذاها انداختم و گفتم:لطف كنيد شش پرس جوجه كباب و دو پرس برگ مخصوص بگذاريد.با تمام مخلفات به اضافه ي...
قدرت به من نگاه كرد و اهسته پرسيد:اما ما كه فقط سه نفر هستيم.تازه گمان نمي كنم كژال چندان اشتهايي داشته باشد.
سرم را تكاني دادم و گفتم:اگر اضافي امد مي بريم منزل.
غداها را كه خريدم قدرت چندين بار اصرار كرد حساب كند اما من دلم مي خواست غذاها را با پول خودم خريده باشم.
به سمت اتومبيل كه مي رفتيم متوجه شدم كژال در اتومبيل نيست.دلم فرو ريخت.نگراني تمام وجودم را در برگرفت.نكند...قدرت گامهايش را تندتر كرد و دور و بر اتومبيل را گشت.اما اثري از كژال نبود.اعصابم متشنج شد.نكند دخترك انقدر از زندگي خسته باشد كه فرار كرده يا...
قدرت فرياد زد:كژال كجايي؟
اما نه تنها فرياد قدرت در گوشهاي ناشنواي كژال بي اثربود بلكه انتظارمان نيز بي فايده به نظر مي رسيد.
قلبم گرفت.بيخود راه مي رفتم.يعني كجا رفته.چه بلايي سرش امده.خدايا نكند ديگر كژال را نبينم.روبروي رستوران يك پارك بود.به قدرت گفتم:شايد حوصله اش سر رفته باشد.شايد درپارك باشد.بهتر است...
قدرت با لحني عصبي و تند گفت:غلط كرده.واي به حالش اگر سر خود چنين غلطي كرده باشد.
حوصله ي جر وبحث با قدرت را نداشتم.به ان سوي خيابان مي رفتم كه قدرت گفت:فرهاد خان!
برگشتم و بي انكه توجهي به ماشينها داشته باشم پرسيدم:بله؟
با حالتي مذبوحانه گفت:بهتر است شما كنار اتومبيل بمانيد من خودم مي روم.
انقدر خونم جوش امده بود كه دلم مي خواست با همين دستهايم خفه اش مي كردم.پدر سوخته انقدر دخترك را اسير رفتار خود كرده بود كه بيچاره فرقي با اسيرها و زنداني ها نداشت.با خودم گفتم«اين گاو كي مي تواند مفهوم زن وظرافتش را درك كند.»به ناچار برگشتم.قدرت راهي پارك شد.پارك شلوغ بود و مردمي كه براي گذراندن روز سيزده به در امده بودند جاي خالي در پارك نگذاشته بودند.هر خانواده را كه نگاه مي كردم ياد پدر و مادرم مي افتادم.ياد محبوبه.در چه خوابي به سر مي بردند و چه نقشه هايي براي من كشيده بودند.دور از خيالها و تصورهاي من،دور از اينكه من عاشق دختري شدم كه نامزد داشت.كه مال ديگري بود.كه مال من نبود و نمي توانست باشد.اما كژال بايد...بايد...بايد مال من شود.
عشق اين حرفها را نمي داند.هيچ كس حق ندارد مرا سرزنش كند.دل من پر كشيده.دل من شهامت عاشق شدن را داشته و خودش را باخته.به عشق باخته.چه فرقي مي كند كه به كي يا چه وقت.دل حرف حساب نمي فهمد و كار خودش را مي كند.به هر قيمتي شده من كژال را مي اورم
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۳-۴-۱۳۹۱, ۰۹:۵۳ صبح
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان چشم های بی حیا / رویا سینا پور
58 تا 63
«كژال!كژال كجا رفتي»و محكم مشت گره بسته ام را روي كاپوت اتومبيل قدرت كوبيدم.
صداهايي مثل هياهوي يك تجمع به گوشم رسيد.صداهايي ناهنجار اما نامفهوم .گاهي يك صداي جيغ و فرياد مردي مثل...
قدرت.قدرت.قدرت بود.صداي فرياد قدرت بود.صداي جيغ كژال بود.واي كه چه حالي داشتم.چه احساسي در مغزم به فوران در امده بود.همچون اتشفشاني كه در حال فوران باشد.مذابم،خودم را مي سوزاندم.تحمل شنيدن صداي جيغ كژال را نداشتم.به شتاب دويدم.به ان سوي خيابان.به سمت پارك.به همان جا كه مردم جمع شده بودند.همانجا كه كژال جيغ مي كشيد.از ميان جمعيت گذشتم.كژال را ديدم كه روي زمين افتاده.قدرت با مشت و لگد او را كتك مي زد.غذاها از دستم افتاد.نعره كشيدم:ولش كن نامرد.
و يقه ي قدرت را گرفتم و مشت اول را بي اراده در صورتش فرود اوردم.ديگر اشك كژال را نمي ديدم.صداي جيغش را نمي شنيدم.صداي فريادش را كه كمك مي خواست.
مشت دوم را زير چشم قدرت كوبيدم:
-پدرسوخته زن را اينطور كتك مي زنند.نامرد زورت به اين ضعيفه رسيده.
با قدرت گلاويز شدم.چند جوان ما را از يكديگر جدا كردند.قدرت خوني را كه از بيني اش سرازير بود پاك كرد و به سمت من حمله ور شد.لحظه اي به خودم امدم.عجب اشتباهي كردم.خدا لعنتم كند.حالا ديگر قدرت به من بدبين شده.چه كار كنم.اگر دست كژال را بگيرد و نگذارد هرگز او را ببينم ديوانه مي شوم.
يك سياست،محتاج يك سياست بودم.جلو رفتم.در برابر جمعيت غرورم زير لگد عشق قرار دادم.دست به گردن قدرت اويختم:
-واقعا معذرت مي خواهم دوست عزيز.مرا ببخش.شرمنده هستم.اصلا دست خودم نبود.من عصبي هستم.راستش وقتي ديدم كژال خانم روي زمين افتاده...
و همان لحظه به كژال نگاه كردم.خون از بيني و گوشه ي لبش مي چكيد.دلم به حالش كباب شد.اما چه كنم كه چازه اي جز به كار بردن سياست نداشتم.
با اينكه نفرت از چشمان قدرت مي باريد اما به ظاهر دست رفاقت را به سويم دراز كرد و گفت:شما ميهمان جناب مباشر هستي.من حق بي ادبي ندارم.اين من هستم كه بايد عذرخواهي كنم.اميدوارم بي احترامي مرا نديده بگيريد و به جناب مباشر راجع به اين موضوع حرفي نزنيد.
بعد دست كژال را گرفت وزير لب طوري كه گويي با خودش صحبت مي كرد ادامه داد:حوصله اش سر رفته امده تفريح كند.ديگر فكر اين را نمي كند صد تا چشم نامحرم نگاهش مي كنند.
در دل گفتم:اي ابله،اين غيرت و تعصب است.فكر مي كني او اسير يا برده است كه اينگونه رفتار مي كني،نه به انكه دلت نمي خواد چشم نامحرم به نامزدت بيفتد و نه به انكه جلوي چشم نامحرمان او را كتك ميزني و فحش ميدهي.تف به ان غيرت نداشته ات.
در بين راه كژال مرتب اشك بيصدا مي ريخت.اي كاش او مال من بود.اشكش را با دست خودم پاك مي كردم.اصلا چه دست بي رحمي باشد كه اشك اين نازنين را دربياورد.قدرت!خدا تو را لعنت كند.
به خانه كه رسيديم ساعت از يازده گذشته بود.قدرت و كژال به اتاقهايشان رفتند.برقهاي ساختمان خاموش بودند.هنوز خانواده ي من و مباشر برنگشته بودند.قدرت چند دقيقه بعد از اينكه وارد اتاق شدند مرا از پشت پنجره صدا كرد.از خدا خواسته فورا جواب دادم:بله.
-چرا تنها توي حياط نشسته اي.هوا گرم است.بفرما به كلبه ي فقرا.
-دولت سراست قدرت خان و فورا به اتاقشان رفتم.
نگاهي به دور اتاق چرخاندم.يك پرده ي قرمز كه جداكننده ي دو اتاق از يكديگر بود.يك فرش خرسك كهنه.يك سماور و يك منقل پر از ذغال كه جاي خالي كاك مراد را در كنارش مي ديدم.دو عدد پشتي با عكس ليلي و مجنون و يك كمد كه روي درش اينه اي قرار داشت.
زندگي بسيار ساده اما تميز كژال را ديدم.منزل پدري او.جايي كه او بزرگ شده بود همه ي وسايل بوي كژال را مي دادند.كژال گوشه اي نشسته بود و منتظر بود اب سماور جوش بيايد.رفتار ونگاهش طور ديگري شده بود.پرنفوذتر با احساس تر نگاهم مي كرد.انگار فهميده بود دوستش دارم.علاقه ام را در نگاهم پذيرفته بود.
چه نيمرخ زيبايي داشت.بيني سربالا و چالي كه روي چانه اش بود بانمك ترش كرده بود.چرخي به چشمانش داد.برق نگاهش خاري بود كه در سينه ي من مي غلتيد.عمق نگاهم را دريغ نكردم.
قدرت سيني چاي را جلوي من گذاشت و گفت:قابل تعارف نيست.مي بخشيد جناب دكتر وسيله ي پذيرايي كامل نيست.
كژال كه از ترس قدرت جرات نمي كرد حتي كلمه اي سخن بگويد بلند شد و پرده را كنار زد.از رفتنش دلم گرفت.اين چهار ديواري بدون كژال همچون جهنم شده بود.براي برگشتنش ثانيه شماري مي كردم.پس چرا نيامد.چرا نيامد.كجا رفت.اصلا چرا رفت.
متوجه شدم به اشاره ي چشم قدرت به ان اتاق رفت تا در معرض ديد من نباشد.دلخور شدم اما به روي خودم نياوردم.اگر كوچكترين سوالي مي كردم يا ضعفي نشان مي دادم لو رفته بودم و قدرت از همه چيز اگاه مي شد.
ساعت دوازده بود كه مباشر و بقيه برگشتند.برق اتاقي كه كژال در ان بود خاموش شد.مجبور بودم خداحافظي كنم.هنگامي كه به حياط امدم چند دقيقه زير پنجره ي اتاق كژال ايستادم.بهانه ام هواخوري و نگاه كردن به نخلها بود.
مادر و محبوبه يكراست به طرف من امدند.مادر پرسيد:بيمارستان رفتي؟محبوبه انقدر نگرانت بودكه...
نگذاشتم جمله ي مادرم كامل شود و گفتم:من خوب هستم.فقط نياز دارم تنها باشم.
محبوبه ابروها را به نحوي كه حالت عصبي داشت در هم فرو برد و خطاب به مادرم گفت:من مي روم داخل عمه جان.بهتر است مزاحم جناب دكتر نشوم.
محبوبه رفت و مادر شروع كرد به غرغر كردن:چه خوب وراحت با ابروي من بازي مي كني فرهاد.خجالت نمي كشي.محبوبه دختر برادر من است.من پيش برادر و زن برادرم كلي از تربيت و شخصيت تو تعريف كردم.ان وقت تو به همين راحتي...واقعا كه.
مادر نيز رفت.براي من هيچ يك از اين جمله ها مفهوم نداشت.تنها سوژه ي زندگي و زيستن برايم كژال بود و بس.
فقط به يك مساله فكر مي كردم.ايا كژال مال من مي شود؟اين فرشته كه هر لحظه در دل من فرياد مي زند.اين گمشده ي عشق و عمر من،زندگي من.در وجود او بود كه عشق را ديدم و شناختم.محبت يك نگاه رادريافتم و با ان در اميختم.چه زندگي بيهوده اي تاكنون داشته ام.زندگي بدون عشق يعني مرگ.يعني مُردن.يعني تلف شدن.كژال مي تواند براي شبهاي تارم روشنايي باشد.مي تواند اميد را در احساسات و احلام سرگردان و بي پناه من زنده كند.اگر او مال من شود تمام ارزوهايم ملجا و پناهي دارند.اشيانه اي با روزنه هاي اميد.ماوا و كاشانه اي.
خوشحالم.از اين به بعد كسي را خواهم داشت كه به او فكر كنم.در خواب و بيداري با او حرف بزنم. بايد كاري كنم صداي مرا بشنود.بداند دوستش دارم.عاشق و ديوانه اش هستم.بداند چه كسي لايق و درخور دوست داشتن و پرستيدن است.او بايد...بايد...بايد مرا بخواهد.مرا دوست داشته باشد.عاشق من باشد.نه قدرت بي سرو پا.مرد دلخواه كژال من هستم.من كه فقط به خاطر او از همين لحظه به بعد روزهاي زندگيم را سپري مي كنم.
ان شب ساعتها به نظاره ي اسمان مهتابي نشستم و پلك نزدم.با تلاش فراوان توانستم اندكي بر احساسات دروني خود تسلط يابم و اعمالم را كنترل كنم.ترس داشتم.ترس از نزديك شدن به يك ارزوي محال.نكند تمام افكارم اميدي نهفته در وهم و خيال...ناگهان فريادي از زواياي جانم برخاست.«تلاش كن فرهاد.تلاش كن»
فريفته بالاي سرم ظاهر شد و درحاليكه سعي مي كرد نگاهم رابه سمت ستاره ي مورد نظرم تعقيب كند گفت:هنوز نخوابيدي فرهاد؟احساس مي كنم رفتارت عوض شده.حرفي براي گفتن داري.به من بگو فرهاد.موضوع چيست.مي توانم بفهمم تو...تو...كاملا مشخص است به كسي يا چيزي فكر ميكني.اميدوارم نقطه اي افكارت كسي باشد نه چيزي.تو سالها در كشور غريبي با هر گونه تنهايي و مرارت ساخته اي.كاملا مشخص است كه تو توفاني را در خودت مهار ميكني.حرف بزن فرهاد.حرف بزن.من خواهرت هستم.مي توانم تو را درك كنم.تو بايد راز دلت را با يك نفر در ميان بگذاري.
دلم در غوغا بود و جانم اشفته ولي سرشار از عشق.حال عجيبي داشتم.دلم اراده را از مغزم گرفته بود.زبانم به سخن گفتن نمي چرخيد.دنيا را در پس پرده اي مي ديدم.نه،نبايد رازم اشكار شود.كژال نامزد دارد.ميترسم به فريفته حرفي بزنم و فردا يك كلاغ چهل كلاغ بشنوم.بعد چهل كلاغ به گوش قدرت برسد.نه فرهاد.بچگي نكن.تو عاقلتر از اين حرفها هستي.اين راز را فقط در دل خودت حفظ كن و اجازه نده ابهت راز بودنش را از دست بدهد.

-فرهاد!نمي خواهي حرفي بزني؟چرا رنگ از چهره ات پريده؟
-طوري نيست فريفته جان.خسته هستم.به اينده ام فكر مي كنم.به مطبي كه قرار است پدر برايم داير كند.به بيمارستاني كه قرار است با ان قرارداد ببندم.به بيمارهايي كه پول عمل ندارند و محتاج نفس كشيدن هستند.من جراح قلب هستم.قلب عضو اصلي بدن،بدون او چگونه زندگي ممكن است.اگر يك نفر در مملكت خودم هم وطنم روزي نزد من بيايد و ان وقت براي زنده ماندن محتاج دستهاي من باشد و از طرفي نتواند ريالي پرداخت كند...من...من چه جوابي خواهم داد.
-تو يك انساني فرهاد و زنده ماندن انسان ديگري را به خوبي درك مي كني.تو سالها درس خوانده اي و تحصيل كرده اي نه فقط براي به دست اوردن ريال و دلار.بلكه براي نجات جان انسانهايي كه عزيزانشان پشت در اتاق عمل التماس مي كنند.نه به تو،به افريدگاري كه تو را افريد و اين مغز شايسته را به تو بخشيد.امكانات در اختيارت قرار داد و تو را وسيله اي ساخت تا معجزه كني.پس هرگز اين دستها را به اميد به دست اوردن ريال به كار ننداز.
فريفته رفت كه بخوابد.اما من هنوز زير پنجره نشسته بودم و به فردا فكر مي كردم.به طلوع روز چهاردهم.به لحظه ي خداحافظي،خداحافظي با منزل مباشر،با اتاق كژال،با كژال،با اين پنجره،با اين نخلها،با شهر اهواز كه مرا عاشق كرد.خدايا چه كنم.من مي روم اما دلم را زير همين پنجره كنار همين نخلها مدفون مي كنم تا زمانيكه..كژال مال من شود.
روز بعد چشمانم از فرط بي خوابي و خستگي سرخ و متورم شده بودند.كت و شلوار زيتوني پوشيدم و كمي موهايم را چرب كردم تا حالت بهتري بگيرند.كفشهاي قهوه اي واكس زده كه زير اشعه هاي نارنجي طلوع زيباي اهواز برق مي زدند.سوار شدم.عينك را روي چشمانم زدم.دلم مي خواست در لحظات اخر كژال مرا خوش تيپ و خوش لباس ببيند.موفق شدم.راست مي گويند عشق انسان را در هر سني بچه مي كند.رفتارم مثل بچه ها شده بود.كژال كه از اتاق بيرون امد فورا صداي ضبط اتومبيل را بيشتر كردم.پاك فراموش كرده بودم كه اين شعر زيبا را همه مي شنوند غير از گوشهاي عزيز من.اه كشيدم و صدا را ملايم كردم.از زير عينك فقط به كژال نگاه مي كردم.ولي انگار ديگر جرات نگريستن در عمق چشمانش را كه هر روز و هر ساعت به يك رنگ در مي امدند را نداشتم.نگاهم را سرشار از عشق و ارزو يافتم.دلم مي خواست فرياد بزنم.اما چه فايده كه فريادم ره به جايي نداشت.
انقدر در خودم و نگاههاي معصومانه ي كژال غرق بودم كه اصلا متوجه نشدم چه وقت محبوبه سوار اتومبيل من شد.نمي دانم چه مدتي بود كه نگاه من و كژال در هم پيونده خورده بود.اشك چشمانم را پوشانيد.دخترك هر لحظه كه ميگذشت ديوانه و مجنون ترم مي كرد.نگاهم را نمي توانستم حتي براي لحظه اي كوتاه از چشمان رويايي اش جدا كنم.نه نمي توانستم،به خدا نتوانستم.
-فرهاد جان چرا حركت نمي كني همه رفتند.
دست چپم از شيشه بيرون بود.بسيار اهسته انقدر اهسته كه فقط نگاه كژال متوجه شد تكانش دادم.فقط يكبار اهسته چشمانش را بست و باز كرد.اي كاش حالتم در ان لحظه بيان كردني بود.اي كاش اكنون مي توانستم بگويم وقتي مژه هايش روي صورتش مي ريخت و هلال ماه را تشكيل مي داد هر عاقلي را ديوانه مي كرد.
در دل گفتم«اي گمشده ي عمر و زندگي منتظر من بمان.من برمي گردم وتو را با خودم خواهم برد.به سرزمين روياها،به سرزمين عاشق ها.به دور دستها.جايي كه فقط من باشم وتو.هيچ فاصله اي بين ما نباشد.جايي كه تو ازاد باشي.راحت.همچون پرنده اي بر فراز اسمانها به پرواز دربيايي.»
در اخرين لحظات كاك مراد ادرس و شماره ي تلفن منزل ما را يادداشت كرد.قرار بود به تهران بيايد تا به اتفاق به زاهدان برويم.براي يافتن عبدل و پارچه هاي از دست رفته.به كاك مراد قول داده بودم هر كاري از دستم ساخته باشد انجام خواهم داد.
حركت كردم.دلي كه مرا مي طلبيد و چشماني كه لبريز از حسرت و ارزو بود را ترك كردم.اخرين نگاهش را وقتي ديدم كه از در حياط خارج شدم.قدرت فورا در حياط را بست.اه نگاهش مرا مي خواست.مرا و تمام جسم و جان و وجودم را.چرا اين همه حسرت؟چرا اين همه نااميدي وياس؟چرا نگرشي بدانسان از فاصله هاي دور،از وراي افقها و اسمانها و از ژرفاي تاريك زمان؟
دلم مي خواست پياده مي شدم.درها را با لگد باز مي كردم.دوباره نگاهش مي كردم و دوباره نگاهم مي كرد.فرياد مي زدم«تو را تازه يافته ام كژال.در ميان هزاران نايافته.سالهاي بيهوده وبي مصرفي را پشت سر نهاده ام تا امروز تو را ببينم.نگاه كن عزيز دلم.نگاهي سرشار از شيفتگي و سوداي جان.نگاهم كن عشق من.عشق ملكوتي و اسماني ام.نگاهم كن.نگاهي سرشار از شيفتگي بيكران.نگاهم كن.چون دنيايي از ارزو و روياهايي شيرين را،نهايت احلام و اميال جانم را فقط در نگاه تو يافتم.نگاهم كن كژال.اي گمشده ي ساليان از دست رفته ام.هستي من.عزيز من.عشق من.مكمل وجود تهي ام.تهي از هرگونه احساس غير از عشق تو.عشق تو.عشق تو ديوانه ام كرد كژال.»
من بايد...بايد...بايد به كژال برسم.من كژال رامي خواهم.او بايد مال من شود.مثل ديوانه ها رانندگي مي كردم.اشك بود كه روانه مي شد.پنهان از ديد ديگران.عينك تنها پوششي بود كه هيچ كس حتي فرزاد و فريفته كه كنار من نشسته بودند نتوانند اين اشكهاي عاشقانه را ببينند.
واي كه ترك اهواز چه قدر دشوار بود.چه لحظه هاي سنگيني را پشت سر مي گذاشتم.جاده مرا به دنبال خود مي كشاند.به هر جا كه نگاهم را مي چرخاندم كژال را مي ديدم.سمت راست جاده.ايستاده بود.منتظر من بود.سمت چپ جاده.نشسته بود.منتظر من بود.روبرويم،وسط جاده.دست تكان مي داد.مرا صدا مي كرد.
-واه،چرا ايستادي فرهاد؟
به خودم امدم.عرق را از پيشانيم ربودم.اشكم را پاك كردم اما پنهاني.نگاه محبوبه را در اينه مي ديدم.اما نگاه كژال مي پنداشتم نه اين چشمها را نمي خواهم.چشمهاي ان كه من عاشقش هستم.با تمام چشمها فرق مي كند.من ان چشمها را مي خواهم.چشمان كژال.چشمان هفت رنگ و شيدايش را.
نفهميدم جاده ها را چگونه پشت سر گذاشتم.به دزفول كه رسيديم حاج محمود پيشنهاد داد همان جا ناهار بخوريم.
گرسنه بودم.اما اصلا اشتهاي خوردن نداشتم.روي يك صندلي نشستم.صندلي روبرويم خالي بود.در خيالاتم احساس كردم كژال روبروي من نشسته.در خيالم با او حرف مي زدم.نمي دانم شايد هم به راستي عشق كژال ديوانه ام كرده بود.بغض گلويم را مي فشرد.چهره ي شب گذشته ي كژال عذابم مي داد.ان لحظه كه تنها گناهش گشتن در پارك بود.چگونه زير دستهاي وحشي قدرت دست و پا مي زد.چگونه در برابر ديدگان مترحم مردم اشك مي ريخت و جيغي مي كشيد.
مشتم را روي ميز كوبيدم:لعنت به...
-واه چرا همچين مي كني فرهاد جان،ميز مردم را شكستي.
باز به خودم امدم.كژالي در كار نبود.صندلي پر شده بود.اما كژال روي ان ننشسته بود.اين محبوبه بود كه نگاهم مي كرد.فورا نگاهم را دزديدم و به سمتي ديگر چرخاندم.
-من هيچ ميلي به غذا ندارم.ممنون.فقط يك نوشابه مي خورم.
فريفته زير لب خطاب به مادر گفت:نمي دانم چه شده.اين روزها رفتار فرهاد حسابي عوض شده به غذا هم ميلي ندارد.
مادر لبخندي مادرانه زد و گفت:خب فرهاد هم جوان است مادر.بايد هر چه سريعتر سروسامان بگيرد.با دايي محمود قرار گذاشت وقتي رسيديم تهران به خواستگاري محبوبه برويم.
نمي دانم چه ش كه محكم گفتم:نه
-چي گفتي پسرم؟
-هيچي.با خودم بودم
بعد از روي صندلي بلند شدم و داخل اتومبيل را به رستوران و صحبت خواستگاري محبوبه ترجيح دادم.صحبتهايي كه من هيچ گونه تمايلي به شنيدن انها نداشتم.
باران تندي مي باريد.رانندگي در پيچهاي استان خرم اباد با ان باران بهاري و مناظر زيبا چه شور وحالي داشت.اما به شرط انكه هيچ كس جز كژال در اتومبيل نبود.هيچ صدايي جز صداي او نمي شنيدم.به تپه هاي سمت راست نگاه مي كردم.هر دختري كه لباس محلي پوشيده بود مرا ياد كژال مي انداخت.فكرم حتي لحظه اي ارام و قرار نداشت.هرچه بيشتر از اهواز دور مي شدم غصه ام بيشتر ميشد.تنها اميدم به كاك مراد بود.براي رسيدن او به تهران لحظه شماري مي كردم.
خدا مي داند چقدر سخت گذشت.در تهران خود را غريب مي ديدم.منزل پدريم بيگانه جلوه مي كرد.ديگر احساس گذشته را نسبت به تك تك اعضاي خانواده ام نداشتم.همه ي يك طرف،كژال يك طرف.
به تهران رسيديم.به محض ورود به منزل،نرگس گفت:همين چند دقيقه ي پيش يك اقا كه لهجه ي كردي داشتند تلفن زدند،خودش را كاك محمد...كاك ممد يا كاك...
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۳-۴-۱۳۹۱, ۰۹:۵۶ صبح
یافتن سپاس نقل قول


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان حریم عشق (رویا خسرو نجدی) sara jon joni 31 11,094 ۱۴-۷-۱۳۹۱ ۰۴:۲۵ عصر
آخرین ارسال: sara jon joni
  رمان سپیده عشق ( رویا خسرونجدی) sara jon joni 49 17,612 ۱۴-۶-۱۳۹۱ ۱۱:۴۳ عصر
آخرین ارسال: sara jon joni
  افسون عشق (رویا سینا پور) sara jon joni 31 3,548 ۷-۴-۱۳۹۱ ۰۶:۱۱ عصر
آخرین ارسال: sara jon joni
  رمان عشق با تو در رویا-شادی داودی سوگند 73 26,912 ۱۰-۸-۱۳۹۰ ۰۵:۳۹ عصر
آخرین ارسال: admin


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد