تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک
#1
کریسمس درخانه خواهم بود

[عکس: 20140810021036_Chrismas_Dar_Khane_Khaham_Bud.jpg]

نویسنده: مری هیگینز کلارک
مترجم: مهین قهرمان


خلاصه داستان :

ریگان ریلی، کاراگاه جوانی است که مادرش یکی از نویسندگان معروف کتابهای پلیسی است ریگان سه روز قبل از کریسمس، در مطب دندان پزشکی با کاراگاه تازه کاری به نام الویرا می شود , در این بین با تلفن به ریگان خبر داده می شود که پدرش به همراه راننده اش به گروگان گرفته شده؛ ریگان در شرایط دشواری قرار گرفته از یک طرف مادرش که نویسنده مشهور و موفق داستان‌های پلیسی است یک روز قبل در اثر شکستگی پا در بیمارستان بستری شده و از طرف دیگر باید با گروگانگیرها قبل از پایان مهلت مذاکره کند.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#2
پنج شنبه، 22 ‏دسامبر

‏ریگان ریلی، برای چندمین بار نگاهی به مادرش انداخت و آه کشید. نورا ریلی به دلیل شکستگی پا در بیمارستان بستری بود.
‏ـ آه، مادر. نمی دونی فکر اینکه من باعث شدم پای شما بشکنه چقدر عذابم می ده. اگه به خاطر اون قالیچه ای که براتون خریدم نبود، این اتفاق نمی افتاد.
‏ـ بی جهت خودتو عذاب نده. تو قالیچه رو خریدی. گیر کردن پای من توی شیشه های اون که دیگه تقصیر تو نبود. مقصر خودم بودم و اون کفش های چوبی مسخره!
‏و نورا با گفتن این حرف سعی کرد پای خود را که از نوک پنجه تا بالای ران در گچ بود، تکان دهد.
‏در همان لحظه لوک ریلی از روی صندلی کنار تختخواب بلند شد و گفت:
‏ـ بهتره من شما دو نفر رو تنها بذارم تا سر فرصت بگردین و مقصر اصلی رو پیدا کنین! من خیلی گرفتارم. باید ترتیب دو برنامه ی تدفین رو بدهم، بعد برم پیش دندانپزشک و بعد هم یک درخت کاج برای کریسمس بخرم...

‏لوک مالک سه مؤسسه ی کفن و دفن بود. ا‏و و نورا قرار گذاشته بودند آن سال کریسمس را ‏به اتفاق تنها فرزند خود، ریگان، در مانوئی بگذرانند.
‏لوک گفت:
ـ از پنجره ی این اتاق اقیانوس دیده نمی شه اما در عوض می تونی رودخونه رو تماشا کنی.
و خم شد و گونه ی نورا را بوسید. نورا جواب داد:
‏- لوک! امیدوارم درخت کاجی که امسال می خری به زشتی و بی قوارگی درخت سال گذشته نباشه!
ـ دیگه داری بی انصافی می کنی.
‏- مگه غیر از این بود؟
‏- نه حق با توست.
‏نورا پس از سکوتی کوتاه گفت:
‏ـ لوک. خسته به نظر می رسی. نمی تونی از این مراسم تدفین فرار کنی؟ آستین می تونه به همه چیز رسیدگی کنه.

آستین گردی دستیار و در حقیقت دست راست لوک بود. او خود تا آن تاریخ ترتیب صدها مراسم تدفین را داده بود. اما این یکی فرق می کرد. متوفا کاتبرت بونی فیس گودلو بود. او تمام املاک خود را با انجمن گل و گیاه سبز ایالت نیوجرسی بخشیده بود. سی بی، برادرزاده ی محروم از ارث او از این بابت بی نهایت دلخور بود. روز پیش وقتی سی بی در خلوت به سراغ جسد عمو رفته و تعدادی گیاه خشکیده و مقداری کود در آستین لباسی که بر تن او پوشانیده بودند، فرو برده بود، لوک او را دیده بود و وقتی به او نزدیک شده بود، شنیده بود که زیر لب می گوید:
ـ گیاهها رو دوست داری؟ باشه! من هم به تو گیاه می دم! بیا بگیر پیر احمق و تا روز قیامت از اینا لذا ببر.
‏لوک به آرامی عقب رفته بود. نمی توانست مزاحم خداحافظی گرم و صمیمانه سی بی با عموی فقیدش شود! این اولین باری نبود که لوک حرف هایی این چنین تلخ و ناخوشایند از بازماندگان متوفا می شنید اما ریختن خاک و کود در لباس مرده، تازگی داشت. روز پیش لوک آن گیاهان خشکیده و خس و خاشاک را از لباس متوفا خارج کرده بود و امروز تصمیم داشت سی بی را زیر نظر داشته باشد.
‏لوک می خواست درباره ی آن رفتار عجیب و ناخوشایند که دیده بود با نورا صحبت کند. ولی چند لحظه فکر کرد و نظر خود را تغییر داد و گفت:
‏ـ گودلو سه سال تمام درباره ی پیشگویی مراسم خاکسپاری خودش با من حرف زد و برنامه ریزی کرد. حالا اگه در این مراسم حضور نداشته باشم، روحش معذب می شه و به سراغ من میاد!
‏نورا با صدایی خواب آلود گفت:
‏ـ خوب. گمان می کنم باید پری... ریگان، تو چرا همراه پدرت نمی ری؟ اون می تونه تو رو به خونه برسونه. این آرام بخشی که به من تزریق شده، داره حسابی تأثیر می کنه. خوابم گرفته.
‏ـ ترجیح می دم تا اومدن پرستار خصوصی که برات گرفته ایم، همین جا بمونم. نمی خوام تنها بمونی.
ـ خیلی خوب، اما بعد برو خونه و بخواب. می دونم که هیچ وقت توی هواپیما خوابت نمی بره.
‏ریگان که کارآگاه خصوصی بود، در لس آنجلس زندگی می کرد و با شنیدن خبر حادثه خود را به بیمارستان رسانیده بود. پدرش پشت تلفن به او گفته بود:
‏- حال مادرت خوبه. حادثه ای براش پیش اومده و پاش شکسته.
‏- پای مادر شکست؟
‏- بله. ما داشتیم می رفتیم بیرون. مادرت کمی معطل کرده بود و من دکمه ی آسانسور رو زده بودم...
‏ریگان فکر کرده بود: طبق معمول مادر را هول کردی...
‏ـ ...آسانسور اومد اما مادرت هنوز نیومده بود. من به آپارتمان برگشتم و دیدم روی زمین افتاده. تو که مادرت رو می شناسی. نگران لباسش بود و از من می پرسید که آیا لباسش پاره شده یا نه!
‏بله، مادر همیشه همین طور بوده.
‏لوک گفت:
‏- گمان می کنم او شیک پوش ترین بیمار اورژانس بوده!

‏ریگان پس ا‏ز گذاشتن گوشی تلفن بسرعت لباس های مخصوص هاوایی را از چمدان خارج کرده و به جای آنها، چند دست لباس گرم و مناسب هوای نیویورک در چمدان انداخته و با آخرین پرواز شب، خود را به نیویورک رسانیده بود. در آنجا نیز فقط چند دقیقه برای گذاشتن چمدان به خانه رفته و بعد مستقیما خودش را به بیمارستان رسانده بود.
‏لوک در آستانه ی در برگشت و با لبخند به دو زن محبوب زندگی خود نگاهی انداخت. آن دو از نظر ظاهر بسیار به هم شبیه بودند. پوست روشن و چشم های آبی. اما شباهت آن دو به همین جا ختم می شد. ریگان موهای سیاه شبق رنگش را از اجداد ایرلندی اش به ارث برده بود. نورا موهایی بلوند داشت و از دخترش کوتاه قدتر بود. لوک خطاب به دخترش گفت:
‏ـ ریگان. ساعت هفت اینجا می بینمت. بعد با هم برای شام بیرون می ریم.
‏بعد دستی برای آنان تکان داد و گفت:
ـ شب می بینمتون دخترها!
‏اما این قولی بود که لوک به آن وفا نکرد.


[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#3

‏در آن سوی شهر و در آپارتمان شماره ب 11 در خیابان ساتنرال پارک، الویرا میهان در حال تزیین خانه و آماده کردن آن برای کریسمس بود. الویرا در حالی که به ترانه ی "سالن را با شاخه های مقدس زیتون تزیین کن" گوش می داد، تاج کل کوچکی به دور قاب عکسی انداخت که او و شوهرش ویلی را در حال دریافت چک چهل میلیون دلاری بخت آزمایی که زندگی آنان را از این رو به آن رو کرده بود، نشان می داد. تماشای عکس خاطرات سه سال پیش را برای او زنده کرد. در آن شب سحر آمیز، الویرا روی صندلی در اتاق نشیمن کوچکشان نشسته بود و ویلی هم در صندلی راحتی خود چرت می زد. او پاهای خسته ی خود را در ظرفی پر از آب گرم قرار داده بود. آن روز او تمام روز را به تمیز کردن خانه ی خانم اوکیف گذرانده بوو ویلی هم خسته و مانده بعد از ساعتها کار بر روی لوله های ترکیده ی یک خشکشویی به خانه بازگشته بود. گوینده شروع به اعلام شماره های برنده کرد.
‏الویرا فکر کرد: من حالا حقیقتا با آن زمان فرق کرده ام. و با این فکر سری تکان داد. موهای قرمز رنگش که سالها آنها را در خانه و در لگن دستشویی رنگ کرده بود، حالا توسط مادام جودیت به رنگ طلایی در آمده بود. آن بلوز و شلوار ساده و ارزان قیمت مدت ها پیش که با راهنمایی دوستش بارونس مین وان شریبر خریده شده بود، جای خود را به لباس های گران قیمت داده بود. اما البته چانه ی برجسته و جلو آمده اش هنوز به همان شکلی که خداوند برایش در نظر گرفته بود باقی بود، گرچه وزن خود را کاهش داده و اندازه ی لباس هایش دو سایز کوچک شده بود. به هر حال تردیدی نبود که حداقل ده سال جوان تر به نظر می رسید و هزاران مرتبه بهتر از گذشته. با خود گفت: اون موقع شصت سالم بود و هفتاد و دو ساله به نظر می رسیدم. حالا شصت و سه سال دارم و خیلی جوون تر نشون میدم.
‏و بإ نگاه کردن به عکس فکر کرد که ویلی حتی در آن زمان و با آن لباس های ارزان قیمت و زشت هم خوش قیافه و جذاب بود.
‏بیچاره ویلی. خیلی ناراحته. هیچ کس نباید در ایام کریسمس دندون درد بگیره. اما دکتر جی روبراهش می کنه. اشتباه بزرگ ما این بود که در غیاب دکتر جی به اون دندونپزشک بی عرضه مراجعه کردیم! اما خوب، باز جای شکرش باقیه. نورا ریلی که بدشانس تر بود. ببین چی به سرش اومد.
‏الویرا خبر شکستن پای نورا ریلی نویسنده ی کتاب های جنایی - که دست بر قضا نویسنده ی مورد علاقه ی او هم بود! را از رادیو شنیده بود. در اخبار گفته شده بود که پاشنه ی بلند کفش نورا ریلی به ریشه های قالی گیر کرده و او را به زمین انداخته است. الویرا با خود گفت: "درست مثل مادر بزرگ! با این تفاوت که مادر بزرگ کفش پاشنه بلند نپوشیده بود. کفش های طبی او روی پیاده رو سرخورد و نقش زمینش کرد.
‏ویلی در حال بیرون آمدن از اتاق خواب گفت:
‏ـ سلام عزیزم.
‏سمت راست صورتش ورم کرده بود و چهره اش نشان می داد که از درد رنج می برد. الویرا که راه سر حال آوردن او را بلد بود، گفت:
ـ ویلی، می دونی چی منو خوشحال می کنه؟
‏ـ زود بگو ببینم اون چیه.
‏ـ اینکه دکتر جی شر این دندون رو از سر تو کم کنه و امشب حال تو بهتر بشه. واقعا خیال نمی کنی وضع تو در مقایسه با نورا ریلی بهتره؟ اون باید هفته ها با چوب زیر بغل این طرف و اون طرف بره.
‏ویلی سری تکان داد و با لبخندی ساختگی گفت:
‏ـ الویرا، می شه من دردی و مرضی نداشته باشم و تو به من نگی که جه شانسی آوردم؟! اگر من طاعون هم بگیرم، تو یک نفر دیگه رو که وضعش از من بدتر باشه، پیدا می کنی!
‏الویرا خندید و گفت:
‏ـ شاید این کار رو بکنم!
‏ـ ببینم، وقتی تاکسی خبر می کردی، حساب ترافیک رو هم کردی یا نه؟ خیال نمی کردم هیچ وقت برای رفتن پیش دندانپزشک این قدر بی تاب باشم!
‏ـ البته که فکرش رو کردم. مطعئن باش قبل از ساعت سه اونجا خواهیم بود. دکتر پیش از آخرین یبمارش به تو وقت داده. او امشب به مناسبت تعطیلات کریسمس زودتر تعطیل می کنه.
‏ویلی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
‏ـ تازه چند دقیقه از ساعت ده گذشته. ای کاش دکتر معین الان منو می پذیرفت. گفتی ماشین کی میاد؟
‏ـ ساعت یک و نیم.
‏ـ میرم حاضر شوم.

الویرا نگاهی حاکی از دلسوزی بر مردی که مدت چهل و سه سال همسر او بود، انداخت و با خود گفت: امشب حالش خیلی بهتر می شه. برای شام سوپ سبزی می پزم و بعد با هم فیلم «زندگی زیبا ست» رو تماشا می کنیم. خوشحالم که سفر مونو تا جمعه به تأخیر انداختیم. خیلی خوبه که امسال شب کریسمس آرومی رو در منزل می گذرونیم.
‏الویرا نگاهی به اطراف اتاق انداخت و رایحه ی دلپذیر کاج را استشمام کرد. درخت فوق العاده زیبایی از کار در آمده بود. آن را ‏درست وسط پنجره ی قدی رو به پارک مرکزی قرار داده بود. شاخه های درخت را ‏با تزییناتی که طی سالها آنها را جمع کرده بود، آراسته بود. الویرا عینک بزرگ خود را روی بینی جابجا کرد و به سمت میز رفت تا آخرین بسته ی پولک را باز کند.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#4

2
‏رزیتا گونزالس، بیست و شش ساله، پشت فرمان یکی از لیموزین های مؤمسه ی کفن و دفن ریلی در مقابل در بیمارستان نشسته بود و هدایایی را که می بایست برای دو پسر کوچک پنج ساله و شش ساله اش، بابی و کریس می خرید، در ذهن مرور می کرد. سه روز به کریسمس مانده بود و رزیتا می خواست مطمئن شود که چیزی را از قلم نینداخته است. در طول یک سال و نیم گذشته اتفاقهای زیادی افتاده بود و رزیتا می خواست بچه ها کریسمس خوبی داشته باشند. پدرشان آنان را ترک کرده و مادر علیل و زمین گیر رزیتا هم به پورتوریکو بازگشته بود. حالا بچه ها طوری به او وابسته شده بودند که انگار می ترسیدند او هم ترکشان کند.
‏او و دو پسر کوچکش درخت کاج مورد نظر را انتخاب کرده و خریده بودند و خیال داشتند همان شب به کمک هم آن را تزیبن کنند، او سه روز تعطیل در پیش رو داشت و آقای ریلی عیدی خوبی به او داده بود. رزیتا در حالی که کلاه مخصوص را روی موهای مجعد و تیره ی خود مرتب می کرد، از آیینه ی بغل به پشت سر نگاهی انداخت و فکر کرد خیلی شانس آورده که توانسته است در آن موسسه کاری دست و پا کند.
‏ضربه ای به شیشه ی اتومبیل خورد. رزیتا سرش را بالا کرد. انتظار داشت چشمش به چهره ی مهربان رئیسش بیفتد. در عوض کسی را در مقابل خود دید که گرچه تا حدودی آشنا به نظر می رسید، در آن لحظه قادر به شناسایی او نبود. شیشه را چند سانتی متر پایین کشید.
‏- سلام رزیتا. منو یادت میاد؟ پیتی هستم، همون نقاشه.
‏تصویری ار آن نقاشی عجیب و غریب در اتاق موسسه ی کفن و دفن ریلی در نیوجرسی در ذهن رزیتا زنده شد. چطور می شد آن را فراموش کرد؟ رزیتا به خاطر آورد که لوک با دیدن آن گفته بود:
‏ـ نمی دوندم باید بخندم یا گریه کنم.
‏و پس ا‏ز آن هرگز از پیتی برای کار دعوت نکرده بود! او مقداری رنگ زرد روشن به رنگ سبزی که لوک انتخاب کرده بود، اضافه کرده بود چون معتقد بود باید به نحوی بازماندگان متوفیان را ‏شاد کرد! و در حال خروج ا‏ز موسسه از رزیتا دعوت کرده بود که برای صرف شام با او بیرون برود. دعوتی که بلافاصله از سوی رزیتا رد شده بود.

‏رزیتا از خود پرسید که آیا هنوز هم موهای سر او به رنگ آغشته است یا نه؟ اما با نگاه کردن به او نمی توانست پاسخی برای این سوال خود بیابد. کلاهی که تا روی گوشها پایین کشیده شده بود، تمام سر او را می پوشاند.
‏ـ البته ‏که شما رو به خاطر میاریم اینجا چه کار می کنی؟
پیتی پا بپا شد.
ـ خیلی خوشگل شده ای. جای تاسفه که مسافرهای عالی مقام این ماشین نمی تونن تو رو تماشا کنن!
رزیتا که از شوخی بی مزه ی او خوشش نیامده بود، دست برد تا شیشه را بالا بکشد و در همان حال گفت:
ـ تو موجود مضحکی هستی.
ـ صبر کن. هوا خیلی سرده. آدم یخ می زنه. می شه بیام توی ماشین بشینم؟ باید چیزی از تو بپرسم.
‏ـ پیتی. هر لحظه ممکنه آقای ریلی سر برسه.
ـ فقط یک دقیقه طول می کشه.
‏رزیتا از سر اکراه کلید مربوط به قفل درها را زد. همه ی درها باز شدند. او انتظار داشت پیتی اتومبیل را دور بزند و از در بغل سوار شود، اما در یک چشم به هم زدن، پیتی در عقب را باز کرد و سوار شد. رزیتا که از این مزاحمت دلخور شده بود، سرش را به سمت عقب اتومبیل که شیشه های تیره اش باعث می شد داخل اتومبیل از چشم رهگذران پوشیده بماند، چرخاند. برای لحظه ای فکر کرد آنچه می بیند، واقعی نیست. ممکن نبود آن یک هفت تیر واقعی باشد.
‏ـ اگه هر کاری می گم بکنی، هیچ کس صدمه نمی بینه. فقط کافیه آروم و خونسرد بشینی تا رئیس کل از راه برسه.

لوک ویلی، غرق در افکار خود و بی توجه به تزیینات سالن پذیرش بیمارستان، از اسانسور خارج شد و فاصله ی کوتاه میان آن و در خروجی را طی کرد. از در بیرون رفت و قدم در پیاده رو گذاشت. هوا گرفته و ابری بود، لوک از مشاهده ی اتومبیل لیموزین که در انتظار او در کنار پیاده رو پارک بود، خوشحال شد. با چند گام بلند به کنار اتومبیل رسید و ضربه ای به شیشه ی در سمت راننده زد و بعد دستگیره ی در عقب را گرفت و پس از چرخاندن آن روی صندلی عقب نشست و در را بست. تازه در آن لحظه بود که متوجه شد تنها نیست. حافظه ی خوب لوک و نگاهی به چکمه های پوشیده از لکه های رنگ، بلافاصله هویت کسی را که در کنار او نشسته و لوله و سلاحی را به طرف او گرفته بود، بر او آشکار کرد. مرد سلاح به دست همان دیوانه ای بود که اتاق موسسه ی او را به آن شکل ترسناک رنگ آمیزی کرده بود.
ـ ممکنه منو به خاطر نیاری. من پیتی نقاش هستم. همونی که تابستون گذشته برای شما کار می کرد.
و بعد صدای خود را بلندتر کرد و به رزیتا فرمان داد:
ـ ماشینو روشن کن و راه بیفت. سر خیابان بپیچ به راست و بایست. باید یکی رو سوار کنیم.
لوک به آرامی گفت:
ـ من تو رو خیلی خوب به خاطر دارم، اما ترجیح می دم تو رو در حالی که برس رنگ در دست داری ببینم. این کارها برای چیه؟
ـ وقتی دوستم سوار شد برات توضیح می ده. ماشین راحتی داری!
و دوباره خطاب به رزیتا گفت:
ـ رزیتا! نکنه به سرت بزنه و بخوای با چراغ علامت بدی. ما هیچ مایل نیستیم توجه پلیس ها رو جلب کنیم.

لوک شب پیش اصلا نخوابیده بود و حالا سرش از خستگی سنگین بود. احساس می کرد در موقعیتی غیرواقعی قرار گرفته است. مثل اینکه در حال تماشای فیلم است. از طرف دیگر، آن قدر هوشیار بود که بفهمد این آدم ربای تازه کار! احتمالا پیش از آن هرگز سلاح به دست نگرفته است و این موقعیت را خطرناک تر می کرد. می دانست نمی تواند خود را روی او بیندازد و در مبارزه مغلوبش کند.
رزیتا پیچ خیابان را دور زد. اتومبیل هنوز کاملا توقف نکرده بود که در جلو باز شد و مردی روی صندلی نشست. چهره ی لوک از دیدن همدست پیتی پیش از پیش در هم رفت. او کسی جز سی بی برادرزاده ی از ارث محروم شده ی گودلو مرحوم نبود.
سی بی هم مانند پیتی کلاهی روی سرش گذاشته و روی لباسهایش بارانی به تن کرده بود. سبیلی پهن و پرپشت نیمی از صورت گرد و رنگ پریده ی او را می پوشاند. سبیلی که روز پیش وجود نداشت. گویا یک شبه پشت لب او سبز شده بود!
سی بی سبیل مصنوعی را از پشت لبش کند و خطاب به لوک گفت:
ـ متشکرم که سر ساعت اومدی...
پشت لبش را مالش داد و اضافه کرد:
ـ دلم نمی خواد دیر به مراسم خاکسپاری عموجان برسم. ولی البته متاسفانه، شما آقای لوک، در آن مراسم حضور نخواهید داشت.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#5

فصل3

رزیتا به دستور سی بی به خیابان نود و ششم پیچید و از آنجا به سمت شمال پیش راند. در حال رانندگی از خود می پرسید: اونا ما رو به کجا می برن؟

او قبلا سی بی را وقتی همراه عمویش برای تنظیم برنامه ی خاکسپاری به موسسه آمده بود، دیده بود. رزیتا به خاطر آورد که ماه پیش مرحوم گودلو به دیدن آقای ریلی آمد تا خبر دهد رستورانی که برای این منظور انتخاب کرده، از طرف سازمان بهداشت بسته شده است! او آنان را برای بازدید از جایی که آقای ریلی پیشنهاد کرده بود، برده بود. بعد ریلی به او گفته بود که گودلو با وسواسی عجیب و غریب صورت غذاها را بررسی کرده و گران ترین آنها را برای مهمانان خود انتخاب کرده بود!
آن روز هم مثل همیشه، سی بی به دنبال عموجان موس موس می کرد! از تمام زحمات و کوشش ها چیزی نصیب او نشده بود. رزیتا از این فکر خود به خنده افتاد. روز گذشته سالن از اعضای انجمن گل و گیاه سبز که حیرت زده و در عین حال بسیار شاکر بودند، پر شده بود. ظاهرا عموجان هنگام ترک این دنیا می خواست به برادرزاده اش سفارش کند برو برای خودت کاری پیدا کن!
آیا سی بی دیوانه شده بود؟ آیا خطرناک بود؟ از جان او و آقای ریلی چه می خواست؟ احساس کرد انگشتهایش در دستکش یخ کرده اند.
سی بی دستور داد:
ـ برو به طرف پل جورج واشنگتن.
دست کم به سمت نیوجرسی در حرکت بودند! رزیتا در این فکر بود از سی بی خواهش کند او را آزاد کند.
ـ آقای دینگل من دو پسر کوچک دارم که به من احتیاج دارن. اونا پنج و شش ساله هستن و پدرشان در طول سال گذشته نه پولی براشون فرستاده و نه به دیدن اونا اومده.
سی بی به تندی جواب داد:
ـ پدر منم به همین اندازه نامرد بود! ضمنا منو آقای دینگل صدا نزن. از این اسم بیزارم.
پیتی که به گفتگوی آن دو گوش می کرد، دخالت کرد و گفت:
ـ راستی که فامیلی مزخرفیه. گرچه اسم کوچکت از اینم بدتره. آقای لوک، باورتان می شه که مادر او پسرشو به احترام شوهر خواهرش گاتبرت بونی فیس نامگذاری کرد و بعد اون مردک مرد و ارث خودشو به اون انجمن مسخره بخشید! شاید حالا اونا یک گیاه سمی را به اسم او ناگذاری کنن!
سی بی با عصبانیت گفت:
ـ همه ی عمرم تظاهر به دوست داشتن اون اسم مسخره کردم و حالا چی گیرم اومده؟ اینکه برم برای خودم کار پیدا کنم!
لوک با لحنی جدی گفت:
ـ برای شما متاسفم، اما مشکلات شما هیچ ربطی به ما نداره. تو و پیتی اینجا توی ماشین من چه می کنین؟
ـ من می خوام...
پیتی میان کلام او پرید و گفت:
ـ من از این طرز حرف زدن خیلی خوشم میاد. خیلی کلاس بالاست. سی بی به او تشر زد:
ـ خفه شو، پیتی! آقای ریلی، در واقع مشکل من به شما بر می گرده و همسر شما باید اونو حل کنه!
در آن لحظه روی پل جورج واشنگتن رسیده بودند. سی بی گفت:
ـ پیتی، تو رزیتا رو راهنمایی کن. تو راهو بهتر بلدی.
ـ رزیتا ما به طرف جنوب می ریم. از خروجی فورت لی برو.

پانزده دقیقه بعد، اتومبیل وارد جاده ای باریک شد که به سمت رودخانه ی هودسن می رفت. دیگر چیزی نمانده بود که رزیتا به گریه بیفتد.
به محوطه ی پارکینگی خالی در کناره ی رودخانه رسیدند. سایه ی سنگین پل جورج واشنگتن در سمت چپ آنان به چشم می خورد و صدای مبهم ترافیک روی پل که از دور به گوش می رسید. احساس تنهایی آنان و پرت افتادگی محل را تشدید می کرد. سی بی دستور داد:
ـ از ماشین پیاده شین و یادتون باشه ما هر دو اسلحه داریم و می دونیم چطور از اون استفاده کنیم.
پیتی که با هفت تیر خود سر لوک را نشانه گرفته بود، آن را به تقلید از بازیگران فیلم های وسترن در دست گرداند و گفت:
ـ من اینو از سینما یاد گرفتم!
لرزه ای بر اندام لوک افتاد.
سی بی گفت:
ـ من همراهیتون می کنم. اما باید عجله کنیم. من باید به مراسم خاکسپاری برسم.
طول ساحل رودخانه را پیمودند و به یک خانه ی قایقی کهنه و قراضه رسیدند. قایق همراه با امواج رودخانه بالا و پایین می رفت و به طرزی خطرناک در آب فرو رفته بوود. لوک معترضانه گفت:
ـ رودخونه داره یخ می بنده. شما که خیال ندارین ما رو در این هوای سرد اینجا بذارین و برین.
پیتی جواب داد:
ـ تابستونا اینجا خیلی قشنگه! من از این قایق نگهداری می کنم. صاحبش به آریزونا رفته. زمستونا رماتیسم اذیتش می کنه.
لوک گفت:
ـ اما حالا که تابستون نیست.
ـ گاهی تابستونا هم هوا بد می شه. یک بار توفان بدی شد و ...
سی بی بی صبرانه فریاد زد:
ـ خفه شو، پیتی. زیادی حرف می زنی.
ـ تو هم اگه دوازده ساعت در روز با خودت تنها می موندی تا دیوارهای خالی رو رنگ کنی، زیاد حرف می زدی! وقتی با دیگران هستم، دوست دارم حرف بزنم.
سی بی سری تکان داد و زیر لب گفت:
ـ این منو دیوونه می کنه.
و به رزیتا گفت:
ـ مواظب باش. نمی خوام موقع سوار شدن به قایق توی آب بیفتی.
رزیتا گریه کنان گفت:
ـ شما نمی تونین این کار رو بکنین. من باید به خونه پیش بچه های کوچکم برگردم.
لوک به خوبی عمق وحشت رزیتا را حس می کرد. دختر بیچاره! او چند سال ازریگان او جوان تر بود و دو فرزند هم داشت. با خشم به سر پیتی فریاد زد:
ـ کمکش کن!
پیتی با دست آزاد خود بازوی رزیتا را گرفت و او با قدم های نااستوار وارد قایق شد.
سی بی با لحنی حاکی از تحسین گفت:
ـ آقای ریلی، می دونی چطور در دیگران نفوذ کنی. بهتره امیدوار باشیم در بیست و چهار ساعت آینده هم به همین اندازه موفق باشی!
پیتی در اتاقک قایق را باز کرد. موجی از هوای مرطوب و مانده بیرون زد. پیتی چینی به بینی خود داد و گفت:
ـ واه واه! هربار که به اینجا میام همین بوی گند به مشامم می خوره!
و سی بی گفت:
ـ زود باش دست به کار شو. من که گفته بودم یک اسپری خوشبو کننده با خودت بیار.
رزیتا فکر کرد: چه مرد با فکری!
لوک نگاهی به ساختمان بلند مانهاتان و پل جورج واشنگتن انداخت. مطمئن نبود شانس دوباره دیدن انها را به دست آورد.
پیتی لوله ی هفت تیر را به پشت گردن او فشرد و گفت:
ـ برو تو، آقای ریلی. حالا وقت تماشای مناظر اطراف نیست!
و بعد لامپی کم نور را روشن کرد. سی بی در را پشت سر خود بست.
در گوشه ای از آن فضای کوچک و فقیرانه، یک میز قراضه ی فورمیکا و در مقابل آن نیمکتی پوسیده از چرم مصنوعی قرار داشت. یک یخچال کوچک، یک دستشویی و یک اجاق کوچک در کنار میز جاسازی شده بود. دو دری که در سمت چپ قرار داشت، احتمالا به اتاق خواب و حمام باز می شد.
رزیتا ناله ای کرد و گفت:
ـ اوه... خدایا، نه!
لوک مسیر نگاه او را تعقیب کرد. دو حلقه زنجیر به دیوار پشت نیمکت متصل بود. پیتی خطاب به رزیتا گفت:
ـ تو بشین اینجا...
و رو به سی بی کرد و گفت:
ـ مواظب من باش سی بی، تا دستبندها رو به دستش بزنم.
ـ من مواظب همه هستم. شما هم آقای ریلی، باید اینجا بنشینین.
لوک فکر کرد، اگر تنها بودم بخت خودمو آزمایش می کردم و سعی می کردم هفت تیر رو از دستش بگیرم. اما نمی تونم جون رزیتا را به خطر بندازم.

چند لحظه بعد او هم همراه رزیتا به دیوار زنجیر شده بود.
سی بی گفت:
ـ حقش بود قبل از زنجیر کردنتون اجازه بدم از توالت استفاده کنین اما چه کنم که عجله دارم. باید به مراسم برسم. هرچی باشه، عزادار اصلی من هستم! پیتی هم باید شر ماشینو کم کنه. وقت برگشتن، پیتی براتون ناهار میاره. من گرسنه نخواهم بود. امروز عموجان ترتیب ناهار منو داده. اینطور نیست آقای ریلی؟
بعد در را باز کرد. پیتی چراغ را خاموش کرد و چند لحظه بعد در بسته شد و صدای چرخش کلید در قفل کهنه به گوش رسید.
رزیتا و لوک برای چند لحظه خاموش بر جا ماندند. کم کم واقعیت و وخامت شرایط در فکر و روحشان جا می افتاد.
رزیتا به آرامی سوال کرد:
ـ چی به سر ما میاد آقای ریلی؟
لوک سعی کرد کلمات را با احتیاط تمام انتخاب کند.
ـ اونا گفتن که دنبال پول هستن. حدس می زنم پولی که می خوان به اونا پرداخت بشه.
ـ من فقط فکر بچه ها هستم. پرستار بچه ها تا هفته ی دیگر نمیاد. به این دختری که قراره به جای پرستار بیاد، اصلا اعتماد ندارم. امشب به یک مجلس رقص دعوت شده. اصلا نمی خواست بیاد. من ازش خواهش کردم و انتظار داره من سر ساعت خونه باشم.
ـ اون بچه ها رو تنها نمی ذاره.
ـ شما اونو نمی شناسین آقای ریلی. اون به هیچ وجه از این مجلس نمی گذره.
صدای رزیتا از شدت گریه می لرزید:
ـ من باید برم خونه. من باید برم.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#6

فصل 4

ریگان چشم هایش را باز کرد و خمیازه کشان از جا برخاست. اتاق او در آپارتمان والدینش در سانرتال پاک جنوبی به راحتی در اتاقش در خانه اش در نیوجرسی بود. گرچه، آن روز وقت کافی برای لذت بردن از مناظر زیبای اطراف را نداشت. به ساعت نگاه کرد. چند دقیقه به ساعت دو مانده بود. تصمیم گرفت به بیمارستان زنگ بزند و حال مادرش را بپرسد و بعد با پدرش تماس بگیرد. احساس نوعی نگرانی باطنی می کرد. فکر کرد یک حمام سریع اعصابش را آرام می کند.
گرما و فشار آبی که از دوش به سر و رویش می ریخت احساسی خوشایند در او ایجاد می کرد. پس از حمام، با فنجانی قهوه در دست با بیمارستان تماس گرفت. می دانست پرستار حتما در اتاق است اما کسی به تلفن جواب نمی داد. فکر کرد حتما زنگ تلفن را بسته اند. با بخش پرستاران تماس گرفت. چند دقیقه طول کشید تا صدای آشنای یکی از پرستارها از آن سوی خط به گوش رسید. ریگان تقریبا بلافاصله پس از معرفی پرستار توسط پزشک، از او خوشش آمده بود:
ـ سلام بورلی، حال مادر چطوره؟
ـ از وقتی شما رفتین، تا به حال خوابیده.
ریگان خندید و گفت:
ـ خودم هم از وقتی اونجا رو ترک کردم، خوابیده بودم. وقتی بیدار شد، بهش بگو که من تماس گرفتم. راستی، از پدرم خبری نشد؟
ـ تا جایی که من می دونم، نه.
ـ عجیبه، اما خوب، اون گرفتار مراسم تدفینه. خودم بهش زنگ می زنم.
سپس ریگان با محل کار پدرش تماس گرفت. آستین گردی به تلفن جواب داد:
ـ آستین من ریگان هستم.
لحن رسمی آستین دوستانه و بشاش شد.
ـ سلام ریگان.
توانایی آستین در تغییر حالت چهره و صدا بر اساس موقعیت های مختلف و در برخورد با افراد مختلف، همیشه ریگان را به تعجب وا می داشت.
ـ پدرم اونجاست؟
ـ نه از صبح زود که تماس گرفت و خواست یک ماشین بفرستم دنبالش، دیگه باهاش حرف نزدم.
بعد لحن کلام خود را شفیقانه کرد و گفت:
ـ طفلک مادرت! حالا چه کار می کنین؟ آقای ریلی خیلی چشم انتظار این سفر به هاوایی بود. شنیدم پای مادرت به قالیچه ای که از ایرلند براش اوردی گیر کرده.
ریگان جواب داد:
ـ بله...
و دوباره احساس گناه کرد.
ـ ... آستین پدرم گفت خیال داره در مراسم تدفینی که در جریان بوده شرکت کنه. اصلا اون طرف ها پیدایش شد؟
ـ نه ولی مراسم بخوبی برگزار شد. اون پیرمرد چندین سال برای چنین روزی برنامه ریزی کرده بود! حتما پدرت فکر کرده لازم نیست در مراسم حضوری پیدا کنه...
آستین خنده ای کرد و ادامه داد:
ـ الان عزاداران سرگرم صرف غذا هستن! همه در رستوران جمع شده اند و گروه شاد و سرحالی تشکیل داده اند. بخصوص اعضای انجمن گل و سبزه. آن قدر پول گیرشون اومده که می تونن پای هرگیاه سبزی در ایالت نیوجرسی یک بسته کود برزین!
ـ بله خیلی شانس آورده اند.
ـ پدرت ساعت سه و نیم با دندانپزشک قرار ملاقات داره. گمان می کنم حتما به دیدن دندانپزشک بره.
ـ متشکرم آستین.
ریگان با شماره ی همراه پدرش تماس گرفت. صدای ضبط شده ی پدرش به گوش رسید که از تماس گیرنده می خواست پیغام بگذارد. ریگان نگران شد. احساس می کرد اتفاق بدی افتاده است. ساعت ها بود که از پدرش خبری نشده بود. حتی با بیمارستان هم تماس نگرفته بود. ریگان پیغامی برای او گذاشت و ارتباط را قطع کرد.
جرعه ای از قهوه اش نوشید و به فکر فرو رفت. نمی توانست در آنجا به انتظار بنشیند. نگاهی به ساعت انداخت. دو و سی و پنج دقیقه بود. با مطب دندانپزشکی تماس گرفت تا مطمئن شود که پدرش قرار ملاقات خود را لغو نکرده است و با شنیدن پاسخ منشی دکتر گفت:
ـ پس لطفا وقتی اومد، به او بگید منتظر من بمونه. من همین حالا حرکت می کنم و کمتر از یک ساعت دیگه اونجا خواهم بود.
ـ بسیار خب.
ریگان به سرعت موهای خود را خشک کرد و لباس پوشید. با خود گفت: بعد از اینکه کار پدر تموم شد، با هم شام می خوریم و بعد هم به دیدن مادر می ریم.
اما همان طور که کتش را می پوشید و به سرعت از آپارتمان خارج می شد تا تاکسی بگیرد، احساس عجیبی به او می گفت که برنامه ی آن شب او چیزی غیر از این خواهد بود.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#7

لوک احساس درک زمان را از دست داده بود. نمی دانست چند ساعت است که او و رزیتا در آن خانه ی قایقی سرد و تاریک زندانی هستند. به نظر می رسید ساعت ها از ورود آنان به آن محیط خفقان آور می گذرد. خشمگین با خود می گفت: لااقل می تونستن چراغو روشن بذارن.

بعد از رفتن سی بی و پیتی نقاش، او سعی کرده بود به رزیتا دلگرمی بدهد.
ـ حرف منو قبول کن. وقتی اونا برگردن به ما می گن چی می خوان و خوب... وقتی به خواسته شون برسن ما رو ول می کنن.
ـ اما ما اونا رو می شناسیم. واقعا خیال می کنینی تا این اندازه احمقن؟
ـ از این دو نفر بعید نیست! طولی نمی کشه که متوجه غیبت ما می شن و فراموش نکن که دختر من کاراگاه خصوصیه. او همه ی شهر را برای جستجوی ما بسیج می کنه.
ـ اگه فقط کسی مراقب بچه های من بود، نگرانی نداشتم. از این می ترسم که اون پرستار سر به هوا، اونا رو به دست یک آدم غریبه بسپره و بره. پسر کوچیکه ی من خیلی خجالتیه.
ـ از یک چیز مطمئنم. به محض اینکه ریگان متوجه غیبت و گم شدن من بشه می ره سراغ بچه های تو.
پس از این گفتگو، آن دو برای مدتی نامعلوم ساکت ماندند. لوک نمی دانست در آن مدت رزیتا بیدار ماند یا به خواب رفت. صدای برخورد آب به بدنه ی قایق مانع شنیدن یا احساس هر نوع حرکتی در او می شد. لوک محتاطانه گفت:
ـ رزیتا؟
پیش از آنکه رزیتا فرصت پاسخ دادن پیدا کند، تکان قایق آن دو را از جا پراند و صدای چرخش کلید به در قفل به گوش رسید. برای چند لحظه نور امیدی در دل لوک پیدا شد. شاید کسی که وارد قایق شده بود، آنان را نجات می داد. اما وقتی در باز شد، همراه با جبهه ای هوای سرد و پرتویی از نور، چهره سی بی و پیتی نقاش نیز ظاهر شد. پیتی دست برد و کلید برق را زد. سی بی شاد و شنگول پرسید:
ـ حال مهمونای ما چطوره؟ امیدوارم که شما گیاه خوار نباشین. ما ساندویچ گوشت و پنیر آورده ایم.
لوک به بسته های کوچکی که آن دو با خود داشتند، نگاهی انداخت. کوچکی بسته ها حاکی از آن بود که یا به زودی آن دو آزاد می شدند یا باز هم از این بسته های کوچک به قایق آورده می شد.
پیتی پرسید:
ـ هیچ کدوم از شماها نمی خواد سری به دستشویی بزنه؟
هر دو به علامت اعلام نیاز، سری تکان دادند.
ـ اول خانوم، خانوما مقدم هستن!
سپس دستهای رزیتا را باز کرد.
ـ یک وقت فکرهای احمقانه به سرت نزنه؟ اگرچه دستشویی پنجره نداره!
وقتی نوبت به لوک رسید تا از دستشویی استفاده کند، در آن محفظه ی تنگ و کوچک امکان فرار را در نظر گرفت. شانسی وجود نداشت. حتی اگر می توانست پیتی را وقتی برای بستن زنجیرها به دست های او نزدیک می شد مغلوب کند. با سی بی و اسلحه ای که در دست داشت روبرو می شد.
پس از آنکه لوک و رزیتا و پیتی ساندویچ خود را خوردند، سی بی در حال مزمزه کردن قهوه گفت:
_ من سیرم. اون رستورانی که تو توصیه کردی. جای بدی نبود! غذاش خوشمزه بود. گرچه نمی دونم در حالی که اون مال مردم خورهای اون انجمن مسخره جلوی چشمم نشسته بودن، چطور می تونستم چیزی فرو بدم؟! تنها چیزی که باعث شد اون وضع تو رو تحمل کنم، بودن شما دو نفر در اینجا بود!
_ می تونستی یک کمی هم برای من بیاری. نون این ساندویچ مونده اس و سس هم به اش نزدن!
سی بی بی اعتنا به حرفهای او گفت:
_ خب، حالا که مثل یک خانواده ی گرم و مهربون دور هم جمع شده ایم بهتره بریم سر اصل مطلب.
و در حال گفتن این حرف، ظرف خالی قهوه را مچاله کرد و در کیسه فرو کرد. دوباره صدای اعتراض پیتی بلند شد.
_ هی، مواظب باش! توی اون پاکت هنوز چندتا خیارشور هست.
سی بی غرولندکنان محتویات کیسه را روی میز خالی کرد. پیتی با دیدن آثار خشم در چهره ی او گفت:
_ عصبانی نشو. من که مثل تو به صرف یک ناهار حسابی دعوت نشده بودم. تمام روز رو هم توی اتوبوس به سر بردم. مدت ها در صف این اتوبوس و اون اتوبوس ایستادم. بعد هم منتظر اومدن تو شدم، در حالی که تو تمام روز رو توی یک ماشین گرم و راحت این طرف و اون طرف رفتی...
_ خفه شو.
اما حرفهای پیتی هنوز تمام نشده بود.
_ ... تو اون قدر به من پول ندادی که بتونم سوار تاکسی بشم. روی پل جورج واشنگتن که بودم، خودمو برای پرداخت عوارض آماده کرده بودم که یهو یک کارت عبور توی ماشین پیدا کردم. اونو به شیشه چسبوندم و سریع به خط سبقت پیچیدم. یک راننده چنان بوقی زد که نزدیک بود قالب تهی کنم! بعد هم وقتی که به پل تری بورو رسیدم، باز هم با کارت عبور مقداری پول به نفع تو صرفه جویی کردم! تعجب می کنم که چرا تو قبلا متوجه آن کارت عبور نشده بودی؟
چشم های سی بی از شدت غضب بیرون زده بود.
_ ای احمق! تو از آن کارت عبور استفاده کردی؟ من خودم اونو از روی شیشه برداشته بودم تا پلیس نتونه رد ماشینو بگیره. حالا با این کار تو اونا می تونن بفهمن ماشین از چه راهی عبور کرده.
_ راستی؟
پیتی از سر حیرت و تحسین به او نگاه کرد. بعد رو به لوک و رزیتا کرد و گفت:
_ می بینین چقدر باهوشه! او خیلی کتاب پلیسی می خونه. من هیچ وقت فرصتی برای مطالعه پیدا نکرده ام. راستی آقای ریلی، می دونستی سی بی از طرفدارای همسر شماست؟ حتی یکی از کتاباشو داره که همسرتون اونو امضا کرده.
_ وقتی آزاد شدم یک امضای دیگه براش می گیرم. حالا بهتره به ما بگید که کی این اتفاق می افته؟
پیتی یک خیارشور برداشت و گفت:
_ نقشه مونو براشون بگو سی بی. چقدر عالیه. چند روز دیگه ما با یک میلیون دلار پول در جایی در سواحل دریا خواهیم بود.
سی بی خطاب به او گفت:
_ برای آخرین بار به تو می گم که دهنتو ببند!
بعد تلفن همراه لوک را از جایی که آن را گذاشته بود، برداشت و گفت:
_ ساعت چهار و نیمه. وقتش رسیده با خونواده ات تماس بگیریم و به اونا بگیم که ما تا فردا یک میلیون دلار احتیاج داریم.
رزیتا یکه خورد:
_ یک میلیون دلار؟
پیتی دوباره دخالت کرد:
_ او در سراسر نیوجرسی به کفن و دفن مرده ها مشغوله و زنش هم کتابهای زیادی فروخته. هی سی بی، شاید بتونیم پول بیشتری بگیریم؟
سی بی حرف او را نشنیده گرفت. لوک گفت:
_ من ضمانت می کنم که خونواده ی من این پول رو به شما میدن. اما امشب شب کریسمسه. من نمی دونم با وجود تعطیلی چطور اونا می تونن این پول رو تا فردا تهیه کنن.
سی بی جواب داد:
_ اگه تو ازشون بخوای، می تونن.
پیتی میان حرف آنان دوید و گفت:
_ او این جمله را توی کتاب خونده! بانک ها به آدمهای مهم و پولدار خدمات ویژه می دن. مثلا هر ساعتی اونا دلشون بخواد در بانک رو باز می کنن. تو هم آدم مهمی هستی.
_ اما زن من توی بیمارستان بستریه.
_ ما اینو می دونیم. مگه خودمون از جلوی در بیمارستان سوارت نکردیم؟ خوب حالا دلت می خواد با چه کسی تماس بگیریم؟
_ دخترم. او همین امشب از کالیفرنیا اومده. او پول رو براتون تهیه می کنه.
و شماره ی تلفن همراه ریگان را داد.
پیتی تکه ای از گوشه ی پاکت ساندویچ ها را کند و گفت:
_ دوباره بگو.
و لوک به آرامی شماره را تکرار کرد. سی بی تلفن را روشن کرد و شماره را گرفت. .

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#8

دکتر جی به الویرا اطمینان داد که دندان کاشته شده ی ویلی بسیار خوب از کار در آمده است.
_ کمی صبر کن و بعد اونو به خونه ببر. هنوز کمی گیجه.
_ این کار اصلا به ویلی نمی سازه، ولی آنقدر درد می کشید که برای اومدن به اینجا صبر و طاقت نداشت.
_ چند روز به اش فرصت بده. از اولش هم بهتر می شه. برای جلوگیری از عفونت احتمالی هم آنتی بیوتیک برایش تجویز می کنم.
بعد لبخندی زد و ادامه داد:
_ گمان می کنم بتونه کریسمس خوبی رو بگذرونه. من که خودم برای رفتن به سفر بی تابم.
بعد نگاهی به ساعتش انداخت:
_ یک بیمار دیگه رو هم باید ببینم. بعد می تونم تعطیلاتمو شروع کنم.
الویرا با کنجکاوی معمول خود پرسید:
_ برنامه ی بخصوصی تدارک دیده ای؟
_ من و خانومم قرار گذاشته ایم بچه ها را برای اسکی به ورمونت ببریم.
_ خوبه. وقتی ما در بخت آزمایی برنده شدیم، من فهرستی از تمام کارهایی که دلم می خواست انجام بدم و تا اون موقع نتونسته بودم، تهیه کردم. اسکی کردن هم یکی از اون کارها بود. اما هنوز فرصت این کار رو پیدا نکردم.
و با دیدن حالت چهره ی دکتر اضافه کرد:
_ شرط می بندم داری فکر می کنی که من از عهده ی این کار بر نمیام.
_ من تو رو خوب می شناسم. هیچ کاری ازت بعید نیست.
الویرا به خنده افتاد:
_ نگران نباش. فعلا خیال ندارم به ورمونت برم. بنابراین احتمال برخورد با شما در پیست اسکی وجود نداره. و اگه گزارش هواشناسی درست از آب دربیاد، هوا توفانی می شه.
_ قبل از شروع کردن طوفان ما به اونجا رسیده ایم.
دکتر نگاهی به در وردی انداخت و زیر لب گفت: او هرگز دیر نمی کرد.
و بعد رو به الویرا کرد.
_ سری به ویلی می زنم.
با رفتن دکتر، الویرا به فکر فرو رفت. او حقیقتا نگران حال ویلی بود. صدای زنگ در بلند شد. الویرا از جا برخاست و با این تصور که بیماری است که دکتر در انتظار آمدنش است در را باز کرد. اما به محض این که چشمش به زن جوان بلند بالا و سیاه مویی افتاد که وارد اتاق انتظار شد، فهمید که او همان بیمار مورد نظر نیست. دکتر در انتظار ورود یک مرد بود. شروع به برانداز کردن تازه وارد کرد. حدودا سی ساله، بسیار جذاب و شیک پوش و به طرزی مشهود مضطرب و نگران.
الویرا لبخندی به روی تازه وارد که به میز خالی منشی نگاه می کرد، زد و گفت:
_ همه رفتن غیر از دکتر جی که منتظر آخرین بیمارشه.
و به نظرش رسید که با این حرف نگرانی زن جوان بیشتر شد. در همان لحظه دکتر جی در آستانه ی در ظاهر شد و گفت:
_ سلام ریگان، پدرت کجاست؟
_ امیدوار بودم اینجا پیداش کنم.
_ پس حتما در راهه. من نیم ساعت پیش منتظرش بودم.
_ پدر خیلی وقت شناسه. هیچ وقت دیر نمی کنه.
چهره ی مضطرب ریگان، دکتر را به فکر فرو برد.
_ اتفاقی افتاده؟
ریگان به دکتر نزدیک شد و صدای خود را پایین آورد؛ تلاشی بی حاصل، الویرا قادر بود صدای حرکت موشی را از سه اتاق آن طرف تر بشنود!
_ سر در نمیارم اما...
و وقتی شروع به شرح ماجرا کرد، الویرا که سراپا گوش شده بود، به هویت او پی برد: که این طور. پس این دختر نورا ریلیه! اونم مثل خود من کارآگاه خصوصیه! با این فرق که او برای این کار مجوز داره و من ندارم!
الویرا پشت خود را راست و گوشهایش را تیزتر کرد. خدا خدا می کرد آنان برای ادامه ی صحبت به اتاق دکتر نروند! شنید که ریگان می گفت:
_ خیال داشتم بعد از اینکه کار پدر در اینجا تموم شد، با هم به خرید بریم. چون از اونجا که خیال داشتیم برای تعطیلات کریسمس به هاوایی بریم، خرید نکرده بودیم و چیزی در خونه نداری. نه غذایی، نه درخت کاجی...
الویرا با خود گفت: من از هاوایی خوشم میاد!
_ چیزی که نگرانم می کنه اینه که تلفن همراه پدر جواب نمی ده. خودشم از صبح که بیمارستان رو ترک کرده تا به حال به من زنگ نزده. اینجا هم که نیامده. این رفتار از او بعیده.
الویرا هم تایید کرد: حق با اوست. یک خبرهایی هست.
دکتر جواب داد:
_ خیلی خب. صبر می کنیم ببینم چی می شه. هرلحظه ممکنه از راه برسه. شاید هم فراموش کرده. با این همه اتفاقهایی که افتاده، تعجبی نداره اگه گیج بشه و قرارشو با من فراموش کنه. من مطمئنم او دلیل قانع کننده ای داره.
دکتر نگاهی به الویرا انداخت و گفت:
_ یک ربع دیگه می تونی ویلی رو ببری.
_ اوه، عجله ای در کار نیست دکتر!
و خوشحال از اینکه ویلی هنوز اماده ی رفتن نیست به تماشای ریگان پرداخت که به سمت پنجره رفت و نگاهی به محوطه ی جلوی عمارت انداخت و بعد برگشت و روی صندلی نشست.
بعد از چند لحظه الویرا به جلو خم شد و گفت:
_ من همه ی کتاب های مادر شما رو خونده ام. از حادثه ای که براش پیش اومد خیلی متاسف شدم. می بینم که برای پدرت نگرانی اما از من بشنو. وقتی اتفاقی برای زنی میفته شوهرش همه چیز رو فراموش می کنه و به موجودی به دردنخور تبدیل می شه.
ریگان لبخندی به لب آورد و گفت:
_ امیدوارم حق با شما باشه. باید دوباره سعی کنم با او تماس بگیرم. شاید این بار جواب بده.
و تلفن همراه خود را از کیف بیرون اورد و شماره ی لوک را گرفت. پاسخی نبود به ناچار با بیمارستان تماس گرفت.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#9

پس از حرف زدن با پرستار مادرش رو به الویرا کرد و گفت:
_ مادرم هنوز خوابیده. از پدر هم خبری نشده.
از جا بلند شد و یک بار دیگر به کنار پنجره رفت. الویرا دلش می خواست با گفتن حرفی او را تسکین دهد اما می دانست که نمی تواند. آیا واقعا اتفاقی برای لوک ریلی افتاده بود؟

بیست دقیقه گذشت و هنوز از لوک خبری نبود. دکتر جی در حالی که زیر بازوی ویلی را گرفته بود، وارد اتاق شد و گفت:
_ بسیار خوب الویرا. می تونی ویلی رو ببری. امیدوارم تعطیلات خوش بگذره.
سپس رو به ریگان کرد و گفت:
_ خبری نشد؟
_ دکتر، اینطور که پیداست، پدر نمیاد. بهتره یک تاکسی بگیرم و به خونه برگردم. مطمئنم پدر رو توی خونه خواهم دید.
الویرا گفت:
_ شما در خیابان سامیت زندگی نمی کنین؟
و بی آنکه منتظر پاسخ ریگان شود، ادامه داد:
_ چرا می دونم که اونجا زندگی می کنین. یک ماشین با راننده منتظر ماست. شما رو می رسونیم. راه بیفت ویلی!
و چند دقیقه بعد، او و ریگان در صندلی عقب یک لیموزین سیاه رنگ نشسته بودند. ویلی روی صندلی مقابل نشسته، پاها را دراز کرده و چشم ها را بسته بود. الویرا توضیح داد:
_ در طول سه سال گذشته، سه بار درس رانندگی گرفته ام و هر بار مربیان مربوط راهی برای از سر باز کردن من پیدا کرده اند.
الویرا خندید و ادامه داد:
ـ البته سرزنششون نمی کنم. اگه به او بگم چند تا تابلوی علامت پارکینگ رو داغون کرده ام، باورت نمی شه!
ریگان لبخندی زد. از الویرا خوشش آمده بود. حالا به یاد می آورد که قبلا نام او را شنیده بود. اتومبیل به خیابان اصلی پیچید. ریگان پرسید:
ـ احساس می کنم شما رو می شناسم. اسمتون برام آشناست.
ـ من می دونم تو کارآگاه خصوصی هستی. من هم یک چیزی شبیه تو هستم. چند بار پیش اومد که به پلیس کمک کردم و بعد شرح ماجرا رو نوشتم. شاید بشه گفت گزارشگر جنایی هستم.
ویلی با چشم های بسته گفت:
ـ الویرا همیشه دنبال دردسر می گرده.
ریگان خندید و گفت:
ـ مادرم چند تا از نوشته های شما رو برای من فرستاد. از اونا خوشش اومده بود و حدس می زد برای من جالب باشن. حق با او بود.
دکمه های کت الویرا باز بود. ریگان به سمت او هم شد و گفت:
ـ این همان سنجاق معروفه که یک میکروفون در اون کار گذاشته شده؟
الویرا بادی به غبغب انداخت و جواب داد:
ـ من بدون این از خونه بیرون نمیام!
ریگان دوباره تلفن خود را از جیبش بیرون آورد و گفت:
ـ بهتره دوباره به محل کار پدرم زنگ بزنم.
خبر تازه ای نبود. آستین گردی هنوز هم خبری از لوک نداشت. ریگان اهی کشید و تلفن را خاموش کرد.
پینج دقیقه بعد را الویرا به صحبت درباره کاج های تزیین شده ی خانه هایی گذرانید که از مقابل آنها عبور می کردند. سرانجام ریگان گفت:
ـ اون بالا دست چپ خانه ی ماست.
ـ قشنگه.
و گردن کشید تا آن خانه را بهتر تماشا کند.
ـ از خیلی خونه هایی که من برای نظافت اونا می رفتم، قشنگتره.
از همانجا پیدا بود که کسی در خانه نیست. خانه ی ریلی ها برخلاف دیگر خانه های اطراف، در تاریکی فرو رفته بود. راه ورودی به گاراژ پشت خانه ختم می شد. راننده اتومبیل را کنار پیاده رویی که به طرف در ورودی ساختمان می رفت، متوقف کرد. الویرا پیشنهاد کرد:
ـ من هم با تو میام توی خونه. دلم می خواد ببینم چه پیامهایی روی پیام گیر تلفن گذاشته شده.
ریگان منظور او را فهمید. اگر تصادفی برای پدرش رخ داده بود، حتما با او تماس گرفته و پیغام گذاشته بودند.
ـ متشکرم الویرا. تا همین جا هم خیلی زحمت کشیدی. شما باید ویلی رو به خونه ببری.
الویرا با بی میلی پذیرفت و با نگاه ریگان را تا بعد از ورود به خانه دنبال کرد. اتومبیل به آرامی به راه افتاد. سر پیچ، جایی که اتومبیل می رفت تا وارد خیابان اصلی شود، صدای زنگ ملایم تلفن همراه به گوش رسید. الویرا به سرعت سرش را به سمت صدا برگرداند. او تلفن را همراه خود نیاورده بود. تلفن ریگان رود که روی صندلی کنار دست او افتاده بود. چراغ سبز کوچک آن روشن و خاموش می شد.
الویرا تصمیم گرفت: من جواب می دم. حتما پدر ریگانه که تماس گرفته و تلفن را برداشت.
ـ الو؟
صدایی بم و خش دار به گوش رسید:
ـ ریگان؟
ـ یک دقیقه صبر کنین.
و به راننده فرمان داد که به طرف خانه ی ریگان برگردد. و در همان حال پرسید:
ـ شما پدر ریگان هستید؟
ـ پیغامی از طرف او دارم.
ـ آه، خوبه.
به محض این که اتومبیل توقف کرد الویرا بیرون پرید و به سمت در دوید. او صدای سی بی را نشنید که خطاب به لوک گفت:
ـ کسی که به تلفن دخترت جواب داد، صداش مثل بوق حموم بود!

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#10

فصل 5

فرد تورز اونیفرم خود را به رخت آویز آویخت. در رختکن خود را محکم به هم زد و به همکار خود گفت:
ـ خداحافظ تا دو هفته ی دیگه!
وینس لوگانو، همکار فرد، در حالی که عرق گیرش را می پوشید، گفت:
ـ ای کاش منم برای قایقرانی عازم دریای کارائیب بودم. وقتی تو با یک قوطی نوشیدنی در دست روی عرشه ی قایق استراحت می کنی، من در حال انجام وظیفه خواهم بود.
چین های ریز اطراف چشم قهوه ای رنگ فرد با لبخندی که بر لب آورد، عمیق تر شد.
ـ تو از کار کردن لذت می بری.
ـ بله، همین طوره.
وینس این را گفت و نگاهی مهربانانه به فرد انداخت. آن دو شش سال پیش به خدمت پلیس نیوجرسی درآمده و از آن زمان به دوستانی صمیمی تبدیل شده بودند.
فرد بیست و هشت ساله، بلندقامت با بدنی عضلانی بود، این خصوصیا ت همراه با موهایی تیره و چهره ای خوشایند او را محجوب همکاران کرده بود بخصوص کسانی که خواهری، خواهرزاده ای یا دخترعمویی دم بخت داشتند! آخرین دوره ی تحصیلی او در پایان تعطیلات آغاز می شد. فرد دانشجوی مدرسه ی حقوق ستون هال بود.
وینس هم بیست و هشت ساله بود با اندامی بلندتر و سنگین تر از فرد و موهایی روشن و چشم هایی به رنگ عسل. او در تمام طول عمر خود فقط عاشق یک دختر شده بود؛ همکلاس دوران دبیرستانش که پنج سال پیش با او ازدواج کرده بود.
وینس سوال کرد:
ـ چه وقت حرکت می کنی؟
ـ با پرواز ساعت هشت صبح فردا می رم.
ـ امشب به مهمونی مایک میای؟
ـ البته.
ـ پس می بینمت.
فرد تصمیم داشت یکراست به آپارتمان کوچک خود در بخش جنوبی شهر برود اما وقتی به نبش خیابان رسید، با دیدن گلهای زیبای گل فروشی تغییر عقیده داد و در حالی که وارد مغازه می شد به خود اطمینان می داد که زیاد طول نخواهد کشید. او حدود یک ماه پیش در یک میهمانی با رزیتا گونزالس آشنا شده بود.
وقتی از مغازه بیرون می آمد، به یاد شب آشنایی خود با رزیتا افتاد و لبخندی زد. آن دو همزمان به میهمانی رسیده بود و فرد اتومبیل خود را درست پشت اتومبیل رزیتا پارک کرده بود. رزیتا یک لیموزین سیاه رنگ خیره کننده زیر پا داشت! هنگام بالا رفتن از پله ها، فرد خود را معرفی کرده و گفته بود:
ـ راستی که ماشین شیک و زیبایی دارید.
رزیتا به شوخی جواب داده بود:
ـ باید صبر کنید و ببینید با چی به خونه بر می گردم! رانندگی هم یکی از وظایفی است که من بر عهده دارم. قراره یکی از همکارانم ماشینمو بیاره و این لیموزین رو با خودش ببره.
آخر شب، فرد او را تا کنار اتومبیلش که یک شورلت کهنه بود همراهی کرده بود. رزیتا گفته بود:
ـ می تونی منو سیندرلا خطاب کنی!
او با آن گیسوان سیاه و بلند و خنده های شادمانانه اش آن قدر جوان به نظر می رسید که باور کردن اینکه او مادر دو پسر کوچک است برای فرد دشوار بود. پس پرسیده بود:
ـ سیندرلا شماره تلفنی هم داره؟
و حالا که با دسته گل به سمت خانه ی رزیتا می رفت، در مورد درستی کار خود به تردید افتاده بود. خیابانها شلوغ بود و او هم وسایل سفر خود را جمع نکرده بود. به خود می گفت به این صورت به خانه رزیتا رفتن ممکن است تصورات نادرستی را در ذهن او ایجاد کند. در واقع فرد خیال نداشت بیش از حد به رزیتا نزدیک شود. دلش نمی خواست با هیچ زنی درگیری عاطفی پیدا کند به خصوص با زنی که دو بچه هم داشت!
رزیتا در یک مجتمع آپارتمانی در نزدیکی "سومیت" زندگی می کرد. آن روز کوتاه ترین روز سال بود و فرد تعجب نمی کرد که ساعت چهار و نیم بعدازظهر هوا کاملا تاریک شده است. اتومبیلش را پارک کرد. گلها را در دست گرفت و زنگ آپارتمان رزیتا را به صدا درآورد.
در داخل آپارتمان نیکول هفده ساله که آن روز مسئول پرستاری از بچه ها بود، کم مانده بود به گریه بیفتد. با شنیدن صدای زنگ به طرف در دوید و به پسرها گفت:
ـ حتما مادرتون کلیدشو جا گذاشته.
کریس و بابی هر دو چهارزانو مقابل تلویزیون نشسته بودند. هیچ کدامشان سرشان را برنگرداندند. کریس شش ساله همان طور که چشم به صفحه ی تلویزیون داشت گفت:
ـ مادر هیچ وقت کلیدش رو فراموش نمی کنه.
بابی که با یازده ماه تفاوت سنی، برادر دوقلوی کریس به نظر می رسید، جواب داد:
ـ اما مامی گفته بود زود به خونه بر می گرده...
صدای لرزانش بخوبی ناراحتی او را از وضعیتی که در آن قرار گرفته بود نشان می داد.
ـ ... من نیکول رو دوست ندارم او مثل سارا با ما بازی نمی کنه.
سارا پرستار دایمی آنان بود. نیکول سفارش همیشگی رزیتا را مبنی بر باز نکردن در به روی غریبه ها نادیده گرفت و در را باز کرد و با دیدن کسی که پشت در بود، لب و لوچه اش آویزان شد.
فرد قدمی به عقب برداشت و پرسید:
ـ خانم گونزالش هستن؟
می خواست به نیکول بفهماند که قصد ندارد بدون دعوت وارد خانه شود.
نیکول با صدایی بغض آلود گفت:
ـ نه من یک ساعته که منتظرش هستم!
کریس از جا پرید و فریاد زد:
ـ فرد اومده!
بابی هم به دنبال او فریاد کشید:
ـ فرد!
و هر دو به سمت در دویدند. از کنار نیکول عبور کردند و به طرف فرد رفتند. کریس در همان حال توضبح داد:
_ فرد دوست مامانمه. اون پلیسه و مردمو دستگیر می کنه.
فرد به بچه ها سلام کرد و خطاب به نیکول گفت:
_ من فقط اومده بودم این گلها رو به مادر بچه ها بدم.
پسرها از هر طرف آستین او را می کشیدند. نیکول پاسخ داد:
_ می تونید بیایید تو. هرلحظه ممکنه رزیتا از راه برسه.
فرد قدم به داخل آپارتمان گذاشت و کریس گفت:
_ بهتره مامی هرچه زودتر برگرده چون نیکول می خواد بره. باید بره خونه و خودشو خوشگل کنه. نمی خواد زشت دیده بشه. آخه عاشق دوست پسرشه، نه نیکول!
و شروع به خندیدن کرد. اگر نگاه می توانست کسی را بکشد، کریس در آن لحظه با نگاهی که نیکول به او انداخت، به قتل رسیده بود!
_ پسرک فضول. به تو گفته بودم که وقتی با تلفن حرف می زنم تو نباید گوشی را برداری.
کریس با لب هایش صدای بوسه ای بلند و کشدار را درآورد و به تقلید از نیکول گفت:
_ می بوسمت، می بوسمت. آن قدر دوستت دارم که نمی تونم تا شب برای دیدنت صبر کنم.
بابی هم با او هم صدا شد و هردو به تکرار حرفهای نیکول پرداختند. فرد که درخشش اشک را در چشم های نیکول می دید، دخالت کرد و گفت:
_ بچه ها، بچه ها! دیگه کافیه. دارین شورشو درمیارین.
نیکول گریان گفت:
_ واقعا دیگه شورشو درآورده اند!
_ رزیتا تلفن نکرده؟
_ نه، من خیلی سعی کردم باهاش تماس بگیرم اما تلفنش جواب نمیده.
_ حتما توی راهه.
و باز هم به همان دلیل نامعلومی که او را به گل فروشی کشانده بود، اضافه کرد:
_ ببین، من کمی وقت دارم. می تونم پیش بچه ها بمونم...
و کارت شناسایی خود را برای نشان دادن به نیکول بیرون آورد.
_ می بینی که بچه ها منو می شناسن.
کریس به طرف میزی در انتهای اتاق دوید و قاب عکسی را از روی آن برداشت. عکسی بود از میهمانیی که فرد و رزیتا در آن شرکت داشتند. کریس به طرف نیکول دوید و در حالی که با انگشت نقطه ای را روی عکس نشان می داد، گفت:
_ ایناهاش! این که اینجا ایستاده فرده.
نیکول نگاهی به سرعت برق به کارت شناسایی فرد و سپس به عکس انداخت و مثل باد از در آپارتمان خارج شد.
کریس که رفتن عجولانه ی او را تماشا می کرد گفت:
_ اون خیلی آدم بیخودیه! تنها کاری که بلده، با تلفن حرف زدنه.
و بابی به آرامی گفت:
_ هیچ بازیی هم بلد نیست!
فرد با تظاهر به بهت و حیرت از اینکه آیا ممکن است کسی بازی کردن هم بلد نباشد، گفت:
_ بلد نیست! اما من بلدم و خیلی هم ازش لذت می برم. بیاین یک جایی برای این گل های مامی پیدا کنیم بعد بازی می کنیم تا ببینم شما دو نفر می تونین از من ببرین یا نه. شما مهره های سیاهو انتخاب می کنین یا قرمز رو؟

******

ریگان در خانه را باز کرد. الویرا تلفن را به طرف او گرفت و نفس نفس زنان گفت:
_ این هم تلفنی که منتظرش بودی!
ریگان تلفن را قاپید.
_ پدر؟
الویرا به دعوت خود وارد خانه شد و در را پشت سر خود بست. خودش را قانع کرد که: فقط می خوام مطمئن بشم که همه چیز رو به راهه.
و چند لحظه بعد با دیدن حالت صورت ریگان متوجه شد که نه تنها اوضاع روبراه نیست بلکه خیلی هم خراب است.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 72 3,978 ۲۸-۱۰-۱۳۹۳, ۱۰:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 2,346 ۰۷-۰۷-۱۳۹۳, ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 3,801 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 4,955 ۱۹-۰۶-۱۳۹۲, ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت