خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک
کریسمس درخانه خواهم بود

[تصویر:  20140810021036_Chrismas_Dar_Khane_Khaham_Bud.jpg]

نویسنده: مری هیگینز کلارک
مترجم: مهین قهرمان


خلاصه داستان :

ریگان ریلی، کاراگاه جوانی است که مادرش یکی از نویسندگان معروف کتابهای پلیسی است ریگان سه روز قبل از کریسمس، در مطب دندان پزشکی با کاراگاه تازه کاری به نام الویرا می شود , در این بین با تلفن به ریگان خبر داده می شود که پدرش به همراه راننده اش به گروگان گرفته شده؛ ریگان در شرایط دشواری قرار گرفته از یک طرف مادرش که نویسنده مشهور و موفق داستان‌های پلیسی است یک روز قبل در اثر شکستگی پا در بیمارستان بستری شده و از طرف دیگر باید با گروگانگیرها قبل از پایان مهلت مذاکره کند.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۹-۵-۱۳۹۳ ۰۱:۱۱ صبح، توسط ایران دخت.)
۱۹-۵-۱۳۹۳, ۰۱:۰۹ صبح
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک
پنج شنبه، 22 ‏دسامبر

‏ریگان ریلی، برای چندمین بار نگاهی به مادرش انداخت و آه کشید. نورا ریلی به دلیل شکستگی پا در بیمارستان بستری بود.
‏ـ آه، مادر. نمی دونی فکر اینکه من باعث شدم پای شما بشکنه چقدر عذابم می ده. اگه به خاطر اون قالیچه ای که براتون خریدم نبود، این اتفاق نمی افتاد.
‏ـ بی جهت خودتو عذاب نده. تو قالیچه رو خریدی. گیر کردن پای من توی شیشه های اون که دیگه تقصیر تو نبود. مقصر خودم بودم و اون کفش های چوبی مسخره!
‏و نورا با گفتن این حرف سعی کرد پای خود را که از نوک پنجه تا بالای ران در گچ بود، تکان دهد.
‏در همان لحظه لوک ریلی از روی صندلی کنار تختخواب بلند شد و گفت:
‏ـ بهتره من شما دو نفر رو تنها بذارم تا سر فرصت بگردین و مقصر اصلی رو پیدا کنین! من خیلی گرفتارم. باید ترتیب دو برنامه ی تدفین رو بدهم، بعد برم پیش دندانپزشک و بعد هم یک درخت کاج برای کریسمس بخرم...

‏لوک مالک سه مؤسسه ی کفن و دفن بود. ا‏و و نورا قرار گذاشته بودند آن سال کریسمس را ‏به اتفاق تنها فرزند خود، ریگان، در مانوئی بگذرانند.
‏لوک گفت:
ـ از پنجره ی این اتاق اقیانوس دیده نمی شه اما در عوض می تونی رودخونه رو تماشا کنی.
و خم شد و گونه ی نورا را بوسید. نورا جواب داد:
‏- لوک! امیدوارم درخت کاجی که امسال می خری به زشتی و بی قوارگی درخت سال گذشته نباشه!
ـ دیگه داری بی انصافی می کنی.
‏- مگه غیر از این بود؟
‏- نه حق با توست.
‏نورا پس از سکوتی کوتاه گفت:
‏ـ لوک. خسته به نظر می رسی. نمی تونی از این مراسم تدفین فرار کنی؟ آستین می تونه به همه چیز رسیدگی کنه.

آستین گردی دستیار و در حقیقت دست راست لوک بود. او خود تا آن تاریخ ترتیب صدها مراسم تدفین را داده بود. اما این یکی فرق می کرد. متوفا کاتبرت بونی فیس گودلو بود. او تمام املاک خود را با انجمن گل و گیاه سبز ایالت نیوجرسی بخشیده بود. سی بی، برادرزاده ی محروم از ارث او از این بابت بی نهایت دلخور بود. روز پیش وقتی سی بی در خلوت به سراغ جسد عمو رفته و تعدادی گیاه خشکیده و مقداری کود در آستین لباسی که بر تن او پوشانیده بودند، فرو برده بود، لوک او را دیده بود و وقتی به او نزدیک شده بود، شنیده بود که زیر لب می گوید:
ـ گیاهها رو دوست داری؟ باشه! من هم به تو گیاه می دم! بیا بگیر پیر احمق و تا روز قیامت از اینا لذا ببر.
‏لوک به آرامی عقب رفته بود. نمی توانست مزاحم خداحافظی گرم و صمیمانه سی بی با عموی فقیدش شود! این اولین باری نبود که لوک حرف هایی این چنین تلخ و ناخوشایند از بازماندگان متوفا می شنید اما ریختن خاک و کود در لباس مرده، تازگی داشت. روز پیش لوک آن گیاهان خشکیده و خس و خاشاک را از لباس متوفا خارج کرده بود و امروز تصمیم داشت سی بی را زیر نظر داشته باشد.
‏لوک می خواست درباره ی آن رفتار عجیب و ناخوشایند که دیده بود با نورا صحبت کند. ولی چند لحظه فکر کرد و نظر خود را تغییر داد و گفت:
‏ـ گودلو سه سال تمام درباره ی پیشگویی مراسم خاکسپاری خودش با من حرف زد و برنامه ریزی کرد. حالا اگه در این مراسم حضور نداشته باشم، روحش معذب می شه و به سراغ من میاد!
‏نورا با صدایی خواب آلود گفت:
‏ـ خوب. گمان می کنم باید پری... ریگان، تو چرا همراه پدرت نمی ری؟ اون می تونه تو رو به خونه برسونه. این آرام بخشی که به من تزریق شده، داره حسابی تأثیر می کنه. خوابم گرفته.
‏ـ ترجیح می دم تا اومدن پرستار خصوصی که برات گرفته ایم، همین جا بمونم. نمی خوام تنها بمونی.
ـ خیلی خوب، اما بعد برو خونه و بخواب. می دونم که هیچ وقت توی هواپیما خوابت نمی بره.
‏ریگان که کارآگاه خصوصی بود، در لس آنجلس زندگی می کرد و با شنیدن خبر حادثه خود را به بیمارستان رسانیده بود. پدرش پشت تلفن به او گفته بود:
‏- حال مادرت خوبه. حادثه ای براش پیش اومده و پاش شکسته.
‏- پای مادر شکست؟
‏- بله. ما داشتیم می رفتیم بیرون. مادرت کمی معطل کرده بود و من دکمه ی آسانسور رو زده بودم...
‏ریگان فکر کرده بود: طبق معمول مادر را هول کردی...
‏ـ ...آسانسور اومد اما مادرت هنوز نیومده بود. من به آپارتمان برگشتم و دیدم روی زمین افتاده. تو که مادرت رو می شناسی. نگران لباسش بود و از من می پرسید که آیا لباسش پاره شده یا نه!
‏بله، مادر همیشه همین طور بوده.
‏لوک گفت:
‏- گمان می کنم او شیک پوش ترین بیمار اورژانس بوده!

‏ریگان پس ا‏ز گذاشتن گوشی تلفن بسرعت لباس های مخصوص هاوایی را از چمدان خارج کرده و به جای آنها، چند دست لباس گرم و مناسب هوای نیویورک در چمدان انداخته و با آخرین پرواز شب، خود را به نیویورک رسانیده بود. در آنجا نیز فقط چند دقیقه برای گذاشتن چمدان به خانه رفته و بعد مستقیما خودش را به بیمارستان رسانده بود.
‏لوک در آستانه ی در برگشت و با لبخند به دو زن محبوب زندگی خود نگاهی انداخت. آن دو از نظر ظاهر بسیار به هم شبیه بودند. پوست روشن و چشم های آبی. اما شباهت آن دو به همین جا ختم می شد. ریگان موهای سیاه شبق رنگش را از اجداد ایرلندی اش به ارث برده بود. نورا موهایی بلوند داشت و از دخترش کوتاه قدتر بود. لوک خطاب به دخترش گفت:
‏ـ ریگان. ساعت هفت اینجا می بینمت. بعد با هم برای شام بیرون می ریم.
‏بعد دستی برای آنان تکان داد و گفت:
ـ شب می بینمتون دخترها!
‏اما این قولی بود که لوک به آن وفا نکرد.


امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۵-۱۳۹۳, ۰۱:۱۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از ایران دخت به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mahgolak
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک

‏در آن سوی شهر و در آپارتمان شماره ب 11 در خیابان ساتنرال پارک، الویرا میهان در حال تزیین خانه و آماده کردن آن برای کریسمس بود. الویرا در حالی که به ترانه ی "سالن را با شاخه های مقدس زیتون تزیین کن" گوش می داد، تاج کل کوچکی به دور قاب عکسی انداخت که او و شوهرش ویلی را در حال دریافت چک چهل میلیون دلاری بخت آزمایی که زندگی آنان را از این رو به آن رو کرده بود، نشان می داد. تماشای عکس خاطرات سه سال پیش را برای او زنده کرد. در آن شب سحر آمیز، الویرا روی صندلی در اتاق نشیمن کوچکشان نشسته بود و ویلی هم در صندلی راحتی خود چرت می زد. او پاهای خسته ی خود را در ظرفی پر از آب گرم قرار داده بود. آن روز او تمام روز را به تمیز کردن خانه ی خانم اوکیف گذرانده بوو ویلی هم خسته و مانده بعد از ساعتها کار بر روی لوله های ترکیده ی یک خشکشویی به خانه بازگشته بود. گوینده شروع به اعلام شماره های برنده کرد.
‏الویرا فکر کرد: من حالا حقیقتا با آن زمان فرق کرده ام. و با این فکر سری تکان داد. موهای قرمز رنگش که سالها آنها را در خانه و در لگن دستشویی رنگ کرده بود، حالا توسط مادام جودیت به رنگ طلایی در آمده بود. آن بلوز و شلوار ساده و ارزان قیمت مدت ها پیش که با راهنمایی دوستش بارونس مین وان شریبر خریده شده بود، جای خود را به لباس های گران قیمت داده بود. اما البته چانه ی برجسته و جلو آمده اش هنوز به همان شکلی که خداوند برایش در نظر گرفته بود باقی بود، گرچه وزن خود را کاهش داده و اندازه ی لباس هایش دو سایز کوچک شده بود. به هر حال تردیدی نبود که حداقل ده سال جوان تر به نظر می رسید و هزاران مرتبه بهتر از گذشته. با خود گفت: اون موقع شصت سالم بود و هفتاد و دو ساله به نظر می رسیدم. حالا شصت و سه سال دارم و خیلی جوون تر نشون میدم.
‏و بإ نگاه کردن به عکس فکر کرد که ویلی حتی در آن زمان و با آن لباس های ارزان قیمت و زشت هم خوش قیافه و جذاب بود.
‏بیچاره ویلی. خیلی ناراحته. هیچ کس نباید در ایام کریسمس دندون درد بگیره. اما دکتر جی روبراهش می کنه. اشتباه بزرگ ما این بود که در غیاب دکتر جی به اون دندونپزشک بی عرضه مراجعه کردیم! اما خوب، باز جای شکرش باقیه. نورا ریلی که بدشانس تر بود. ببین چی به سرش اومد.
‏الویرا خبر شکستن پای نورا ریلی نویسنده ی کتاب های جنایی - که دست بر قضا نویسنده ی مورد علاقه ی او هم بود! را از رادیو شنیده بود. در اخبار گفته شده بود که پاشنه ی بلند کفش نورا ریلی به ریشه های قالی گیر کرده و او را به زمین انداخته است. الویرا با خود گفت: "درست مثل مادر بزرگ! با این تفاوت که مادر بزرگ کفش پاشنه بلند نپوشیده بود. کفش های طبی او روی پیاده رو سرخورد و نقش زمینش کرد.
‏ویلی در حال بیرون آمدن از اتاق خواب گفت:
‏ـ سلام عزیزم.
‏سمت راست صورتش ورم کرده بود و چهره اش نشان می داد که از درد رنج می برد. الویرا که راه سر حال آوردن او را بلد بود، گفت:
ـ ویلی، می دونی چی منو خوشحال می کنه؟
‏ـ زود بگو ببینم اون چیه.
‏ـ اینکه دکتر جی شر این دندون رو از سر تو کم کنه و امشب حال تو بهتر بشه. واقعا خیال نمی کنی وضع تو در مقایسه با نورا ریلی بهتره؟ اون باید هفته ها با چوب زیر بغل این طرف و اون طرف بره.
‏ویلی سری تکان داد و با لبخندی ساختگی گفت:
‏ـ الویرا، می شه من دردی و مرضی نداشته باشم و تو به من نگی که جه شانسی آوردم؟! اگر من طاعون هم بگیرم، تو یک نفر دیگه رو که وضعش از من بدتر باشه، پیدا می کنی!
‏الویرا خندید و گفت:
‏ـ شاید این کار رو بکنم!
‏ـ ببینم، وقتی تاکسی خبر می کردی، حساب ترافیک رو هم کردی یا نه؟ خیال نمی کردم هیچ وقت برای رفتن پیش دندانپزشک این قدر بی تاب باشم!
‏ـ البته که فکرش رو کردم. مطعئن باش قبل از ساعت سه اونجا خواهیم بود. دکتر پیش از آخرین یبمارش به تو وقت داده. او امشب به مناسبت تعطیلات کریسمس زودتر تعطیل می کنه.
‏ویلی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
‏ـ تازه چند دقیقه از ساعت ده گذشته. ای کاش دکتر معین الان منو می پذیرفت. گفتی ماشین کی میاد؟
‏ـ ساعت یک و نیم.
‏ـ میرم حاضر شوم.

الویرا نگاهی حاکی از دلسوزی بر مردی که مدت چهل و سه سال همسر او بود، انداخت و با خود گفت: امشب حالش خیلی بهتر می شه. برای شام سوپ سبزی می پزم و بعد با هم فیلم «زندگی زیبا ست» رو تماشا می کنیم. خوشحالم که سفر مونو تا جمعه به تأخیر انداختیم. خیلی خوبه که امسال شب کریسمس آرومی رو در منزل می گذرونیم.
‏الویرا نگاهی به اطراف اتاق انداخت و رایحه ی دلپذیر کاج را استشمام کرد. درخت فوق العاده زیبایی از کار در آمده بود. آن را ‏درست وسط پنجره ی قدی رو به پارک مرکزی قرار داده بود. شاخه های درخت را ‏با تزییناتی که طی سالها آنها را جمع کرده بود، آراسته بود. الویرا عینک بزرگ خود را روی بینی جابجا کرد و به سمت میز رفت تا آخرین بسته ی پولک را باز کند.

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۵-۱۳۹۳, ۰۱:۲۱ صبح
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک

2
‏رزیتا گونزالس، بیست و شش ساله، پشت فرمان یکی از لیموزین های مؤمسه ی کفن و دفن ریلی در مقابل در بیمارستان نشسته بود و هدایایی را که می بایست برای دو پسر کوچک پنج ساله و شش ساله اش، بابی و کریس می خرید، در ذهن مرور می کرد. سه روز به کریسمس مانده بود و رزیتا می خواست مطمئن شود که چیزی را از قلم نینداخته است. در طول یک سال و نیم گذشته اتفاقهای زیادی افتاده بود و رزیتا می خواست بچه ها کریسمس خوبی داشته باشند. پدرشان آنان را ترک کرده و مادر علیل و زمین گیر رزیتا هم به پورتوریکو بازگشته بود. حالا بچه ها طوری به او وابسته شده بودند که انگار می ترسیدند او هم ترکشان کند.
‏او و دو پسر کوچکش درخت کاج مورد نظر را انتخاب کرده و خریده بودند و خیال داشتند همان شب به کمک هم آن را تزیبن کنند، او سه روز تعطیل در پیش رو داشت و آقای ریلی عیدی خوبی به او داده بود. رزیتا در حالی که کلاه مخصوص را روی موهای مجعد و تیره ی خود مرتب می کرد، از آیینه ی بغل به پشت سر نگاهی انداخت و فکر کرد خیلی شانس آورده که توانسته است در آن موسسه کاری دست و پا کند.
‏ضربه ای به شیشه ی اتومبیل خورد. رزیتا سرش را بالا کرد. انتظار داشت چشمش به چهره ی مهربان رئیسش بیفتد. در عوض کسی را در مقابل خود دید که گرچه تا حدودی آشنا به نظر می رسید، در آن لحظه قادر به شناسایی او نبود. شیشه را چند سانتی متر پایین کشید.
‏- سلام رزیتا. منو یادت میاد؟ پیتی هستم، همون نقاشه.
‏تصویری ار آن نقاشی عجیب و غریب در اتاق موسسه ی کفن و دفن ریلی در نیوجرسی در ذهن رزیتا زنده شد. چطور می شد آن را فراموش کرد؟ رزیتا به خاطر آورد که لوک با دیدن آن گفته بود:
‏ـ نمی دوندم باید بخندم یا گریه کنم.
‏و پس ا‏ز آن هرگز از پیتی برای کار دعوت نکرده بود! او مقداری رنگ زرد روشن به رنگ سبزی که لوک انتخاب کرده بود، اضافه کرده بود چون معتقد بود باید به نحوی بازماندگان متوفیان را ‏شاد کرد! و در حال خروج ا‏ز موسسه از رزیتا دعوت کرده بود که برای صرف شام با او بیرون برود. دعوتی که بلافاصله از سوی رزیتا رد شده بود.

‏رزیتا از خود پرسید که آیا هنوز هم موهای سر او به رنگ آغشته است یا نه؟ اما با نگاه کردن به او نمی توانست پاسخی برای این سوال خود بیابد. کلاهی که تا روی گوشها پایین کشیده شده بود، تمام سر او را می پوشاند.
‏ـ البته ‏که شما رو به خاطر میاریم اینجا چه کار می کنی؟
پیتی پا بپا شد.
ـ خیلی خوشگل شده ای. جای تاسفه که مسافرهای عالی مقام این ماشین نمی تونن تو رو تماشا کنن!
رزیتا که از شوخی بی مزه ی او خوشش نیامده بود، دست برد تا شیشه را بالا بکشد و در همان حال گفت:
ـ تو موجود مضحکی هستی.
ـ صبر کن. هوا خیلی سرده. آدم یخ می زنه. می شه بیام توی ماشین بشینم؟ باید چیزی از تو بپرسم.
‏ـ پیتی. هر لحظه ممکنه آقای ریلی سر برسه.
ـ فقط یک دقیقه طول می کشه.
‏رزیتا از سر اکراه کلید مربوط به قفل درها را زد. همه ی درها باز شدند. او انتظار داشت پیتی اتومبیل را دور بزند و از در بغل سوار شود، اما در یک چشم به هم زدن، پیتی در عقب را باز کرد و سوار شد. رزیتا که از این مزاحمت دلخور شده بود، سرش را به سمت عقب اتومبیل که شیشه های تیره اش باعث می شد داخل اتومبیل از چشم رهگذران پوشیده بماند، چرخاند. برای لحظه ای فکر کرد آنچه می بیند، واقعی نیست. ممکن نبود آن یک هفت تیر واقعی باشد.
‏ـ اگه هر کاری می گم بکنی، هیچ کس صدمه نمی بینه. فقط کافیه آروم و خونسرد بشینی تا رئیس کل از راه برسه.

لوک ویلی، غرق در افکار خود و بی توجه به تزیینات سالن پذیرش بیمارستان، از اسانسور خارج شد و فاصله ی کوتاه میان آن و در خروجی را طی کرد. از در بیرون رفت و قدم در پیاده رو گذاشت. هوا گرفته و ابری بود، لوک از مشاهده ی اتومبیل لیموزین که در انتظار او در کنار پیاده رو پارک بود، خوشحال شد. با چند گام بلند به کنار اتومبیل رسید و ضربه ای به شیشه ی در سمت راننده زد و بعد دستگیره ی در عقب را گرفت و پس از چرخاندن آن روی صندلی عقب نشست و در را بست. تازه در آن لحظه بود که متوجه شد تنها نیست. حافظه ی خوب لوک و نگاهی به چکمه های پوشیده از لکه های رنگ، بلافاصله هویت کسی را که در کنار او نشسته و لوله و سلاحی را به طرف او گرفته بود، بر او آشکار کرد. مرد سلاح به دست همان دیوانه ای بود که اتاق موسسه ی او را به آن شکل ترسناک رنگ آمیزی کرده بود.
ـ ممکنه منو به خاطر نیاری. من پیتی نقاش هستم. همونی که تابستون گذشته برای شما کار می کرد.
و بعد صدای خود را بلندتر کرد و به رزیتا فرمان داد:
ـ ماشینو روشن کن و راه بیفت. سر خیابان بپیچ به راست و بایست. باید یکی رو سوار کنیم.
لوک به آرامی گفت:
ـ من تو رو خیلی خوب به خاطر دارم، اما ترجیح می دم تو رو در حالی که برس رنگ در دست داری ببینم. این کارها برای چیه؟
ـ وقتی دوستم سوار شد برات توضیح می ده. ماشین راحتی داری!
و دوباره خطاب به رزیتا گفت:
ـ رزیتا! نکنه به سرت بزنه و بخوای با چراغ علامت بدی. ما هیچ مایل نیستیم توجه پلیس ها رو جلب کنیم.

لوک شب پیش اصلا نخوابیده بود و حالا سرش از خستگی سنگین بود. احساس می کرد در موقعیتی غیرواقعی قرار گرفته است. مثل اینکه در حال تماشای فیلم است. از طرف دیگر، آن قدر هوشیار بود که بفهمد این آدم ربای تازه کار! احتمالا پیش از آن هرگز سلاح به دست نگرفته است و این موقعیت را خطرناک تر می کرد. می دانست نمی تواند خود را روی او بیندازد و در مبارزه مغلوبش کند.
رزیتا پیچ خیابان را دور زد. اتومبیل هنوز کاملا توقف نکرده بود که در جلو باز شد و مردی روی صندلی نشست. چهره ی لوک از دیدن همدست پیتی پیش از پیش در هم رفت. او کسی جز سی بی برادرزاده ی از ارث محروم شده ی گودلو مرحوم نبود.
سی بی هم مانند پیتی کلاهی روی سرش گذاشته و روی لباسهایش بارانی به تن کرده بود. سبیلی پهن و پرپشت نیمی از صورت گرد و رنگ پریده ی او را می پوشاند. سبیلی که روز پیش وجود نداشت. گویا یک شبه پشت لب او سبز شده بود!
سی بی سبیل مصنوعی را از پشت لبش کند و خطاب به لوک گفت:
ـ متشکرم که سر ساعت اومدی...
پشت لبش را مالش داد و اضافه کرد:
ـ دلم نمی خواد دیر به مراسم خاکسپاری عموجان برسم. ولی البته متاسفانه، شما آقای لوک، در آن مراسم حضور نخواهید داشت.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۵-۱۳۹۳, ۰۱:۲۵ صبح
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک

فصل3

رزیتا به دستور سی بی به خیابان نود و ششم پیچید و از آنجا به سمت شمال پیش راند. در حال رانندگی از خود می پرسید: اونا ما رو به کجا می برن؟

او قبلا سی بی را وقتی همراه عمویش برای تنظیم برنامه ی خاکسپاری به موسسه آمده بود، دیده بود. رزیتا به خاطر آورد که ماه پیش مرحوم گودلو به دیدن آقای ریلی آمد تا خبر دهد رستورانی که برای این منظور انتخاب کرده، از طرف سازمان بهداشت بسته شده است! او آنان را برای بازدید از جایی که آقای ریلی پیشنهاد کرده بود، برده بود. بعد ریلی به او گفته بود که گودلو با وسواسی عجیب و غریب صورت غذاها را بررسی کرده و گران ترین آنها را برای مهمانان خود انتخاب کرده بود!
آن روز هم مثل همیشه، سی بی به دنبال عموجان موس موس می کرد! از تمام زحمات و کوشش ها چیزی نصیب او نشده بود. رزیتا از این فکر خود به خنده افتاد. روز گذشته سالن از اعضای انجمن گل و گیاه سبز که حیرت زده و در عین حال بسیار شاکر بودند، پر شده بود. ظاهرا عموجان هنگام ترک این دنیا می خواست به برادرزاده اش سفارش کند برو برای خودت کاری پیدا کن!
آیا سی بی دیوانه شده بود؟ آیا خطرناک بود؟ از جان او و آقای ریلی چه می خواست؟ احساس کرد انگشتهایش در دستکش یخ کرده اند.
سی بی دستور داد:
ـ برو به طرف پل جورج واشنگتن.
دست کم به سمت نیوجرسی در حرکت بودند! رزیتا در این فکر بود از سی بی خواهش کند او را آزاد کند.
ـ آقای دینگل من دو پسر کوچک دارم که به من احتیاج دارن. اونا پنج و شش ساله هستن و پدرشان در طول سال گذشته نه پولی براشون فرستاده و نه به دیدن اونا اومده.
سی بی به تندی جواب داد:
ـ پدر منم به همین اندازه نامرد بود! ضمنا منو آقای دینگل صدا نزن. از این اسم بیزارم.
پیتی که به گفتگوی آن دو گوش می کرد، دخالت کرد و گفت:
ـ راستی که فامیلی مزخرفیه. گرچه اسم کوچکت از اینم بدتره. آقای لوک، باورتان می شه که مادر او پسرشو به احترام شوهر خواهرش گاتبرت بونی فیس نامگذاری کرد و بعد اون مردک مرد و ارث خودشو به اون انجمن مسخره بخشید! شاید حالا اونا یک گیاه سمی را به اسم او ناگذاری کنن!
سی بی با عصبانیت گفت:
ـ همه ی عمرم تظاهر به دوست داشتن اون اسم مسخره کردم و حالا چی گیرم اومده؟ اینکه برم برای خودم کار پیدا کنم!
لوک با لحنی جدی گفت:
ـ برای شما متاسفم، اما مشکلات شما هیچ ربطی به ما نداره. تو و پیتی اینجا توی ماشین من چه می کنین؟
ـ من می خوام...
پیتی میان کلام او پرید و گفت:
ـ من از این طرز حرف زدن خیلی خوشم میاد. خیلی کلاس بالاست. سی بی به او تشر زد:
ـ خفه شو، پیتی! آقای ریلی، در واقع مشکل من به شما بر می گرده و همسر شما باید اونو حل کنه!
در آن لحظه روی پل جورج واشنگتن رسیده بودند. سی بی گفت:
ـ پیتی، تو رزیتا رو راهنمایی کن. تو راهو بهتر بلدی.
ـ رزیتا ما به طرف جنوب می ریم. از خروجی فورت لی برو.

پانزده دقیقه بعد، اتومبیل وارد جاده ای باریک شد که به سمت رودخانه ی هودسن می رفت. دیگر چیزی نمانده بود که رزیتا به گریه بیفتد.
به محوطه ی پارکینگی خالی در کناره ی رودخانه رسیدند. سایه ی سنگین پل جورج واشنگتن در سمت چپ آنان به چشم می خورد و صدای مبهم ترافیک روی پل که از دور به گوش می رسید. احساس تنهایی آنان و پرت افتادگی محل را تشدید می کرد. سی بی دستور داد:
ـ از ماشین پیاده شین و یادتون باشه ما هر دو اسلحه داریم و می دونیم چطور از اون استفاده کنیم.
پیتی که با هفت تیر خود سر لوک را نشانه گرفته بود، آن را به تقلید از بازیگران فیلم های وسترن در دست گرداند و گفت:
ـ من اینو از سینما یاد گرفتم!
لرزه ای بر اندام لوک افتاد.
سی بی گفت:
ـ من همراهیتون می کنم. اما باید عجله کنیم. من باید به مراسم خاکسپاری برسم.
طول ساحل رودخانه را پیمودند و به یک خانه ی قایقی کهنه و قراضه رسیدند. قایق همراه با امواج رودخانه بالا و پایین می رفت و به طرزی خطرناک در آب فرو رفته بوود. لوک معترضانه گفت:
ـ رودخونه داره یخ می بنده. شما که خیال ندارین ما رو در این هوای سرد اینجا بذارین و برین.
پیتی جواب داد:
ـ تابستونا اینجا خیلی قشنگه! من از این قایق نگهداری می کنم. صاحبش به آریزونا رفته. زمستونا رماتیسم اذیتش می کنه.
لوک گفت:
ـ اما حالا که تابستون نیست.
ـ گاهی تابستونا هم هوا بد می شه. یک بار توفان بدی شد و ...
سی بی بی صبرانه فریاد زد:
ـ خفه شو، پیتی. زیادی حرف می زنی.
ـ تو هم اگه دوازده ساعت در روز با خودت تنها می موندی تا دیوارهای خالی رو رنگ کنی، زیاد حرف می زدی! وقتی با دیگران هستم، دوست دارم حرف بزنم.
سی بی سری تکان داد و زیر لب گفت:
ـ این منو دیوونه می کنه.
و به رزیتا گفت:
ـ مواظب باش. نمی خوام موقع سوار شدن به قایق توی آب بیفتی.
رزیتا گریه کنان گفت:
ـ شما نمی تونین این کار رو بکنین. من باید به خونه پیش بچه های کوچکم برگردم.
لوک به خوبی عمق وحشت رزیتا را حس می کرد. دختر بیچاره! او چند سال ازریگان او جوان تر بود و دو فرزند هم داشت. با خشم به سر پیتی فریاد زد:
ـ کمکش کن!
پیتی با دست آزاد خود بازوی رزیتا را گرفت و او با قدم های نااستوار وارد قایق شد.
سی بی با لحنی حاکی از تحسین گفت:
ـ آقای ریلی، می دونی چطور در دیگران نفوذ کنی. بهتره امیدوار باشیم در بیست و چهار ساعت آینده هم به همین اندازه موفق باشی!
پیتی در اتاقک قایق را باز کرد. موجی از هوای مرطوب و مانده بیرون زد. پیتی چینی به بینی خود داد و گفت:
ـ واه واه! هربار که به اینجا میام همین بوی گند به مشامم می خوره!
و سی بی گفت:
ـ زود باش دست به کار شو. من که گفته بودم یک اسپری خوشبو کننده با خودت بیار.
رزیتا فکر کرد: چه مرد با فکری!
لوک نگاهی به ساختمان بلند مانهاتان و پل جورج واشنگتن انداخت. مطمئن نبود شانس دوباره دیدن انها را به دست آورد.
پیتی لوله ی هفت تیر را به پشت گردن او فشرد و گفت:
ـ برو تو، آقای ریلی. حالا وقت تماشای مناظر اطراف نیست!
و بعد لامپی کم نور را روشن کرد. سی بی در را پشت سر خود بست.
در گوشه ای از آن فضای کوچک و فقیرانه، یک میز قراضه ی فورمیکا و در مقابل آن نیمکتی پوسیده از چرم مصنوعی قرار داشت. یک یخچال کوچک، یک دستشویی و یک اجاق کوچک در کنار میز جاسازی شده بود. دو دری که در سمت چپ قرار داشت، احتمالا به اتاق خواب و حمام باز می شد.
رزیتا ناله ای کرد و گفت:
ـ اوه... خدایا، نه!
لوک مسیر نگاه او را تعقیب کرد. دو حلقه زنجیر به دیوار پشت نیمکت متصل بود. پیتی خطاب به رزیتا گفت:
ـ تو بشین اینجا...
و رو به سی بی کرد و گفت:
ـ مواظب من باش سی بی، تا دستبندها رو به دستش بزنم.
ـ من مواظب همه هستم. شما هم آقای ریلی، باید اینجا بنشینین.
لوک فکر کرد، اگر تنها بودم بخت خودمو آزمایش می کردم و سعی می کردم هفت تیر رو از دستش بگیرم. اما نمی تونم جون رزیتا را به خطر بندازم.

چند لحظه بعد او هم همراه رزیتا به دیوار زنجیر شده بود.
سی بی گفت:
ـ حقش بود قبل از زنجیر کردنتون اجازه بدم از توالت استفاده کنین اما چه کنم که عجله دارم. باید به مراسم برسم. هرچی باشه، عزادار اصلی من هستم! پیتی هم باید شر ماشینو کم کنه. وقت برگشتن، پیتی براتون ناهار میاره. من گرسنه نخواهم بود. امروز عموجان ترتیب ناهار منو داده. اینطور نیست آقای ریلی؟
بعد در را باز کرد. پیتی چراغ را خاموش کرد و چند لحظه بعد در بسته شد و صدای چرخش کلید در قفل کهنه به گوش رسید.
رزیتا و لوک برای چند لحظه خاموش بر جا ماندند. کم کم واقعیت و وخامت شرایط در فکر و روحشان جا می افتاد.
رزیتا به آرامی سوال کرد:
ـ چی به سر ما میاد آقای ریلی؟
لوک سعی کرد کلمات را با احتیاط تمام انتخاب کند.
ـ اونا گفتن که دنبال پول هستن. حدس می زنم پولی که می خوان به اونا پرداخت بشه.
ـ من فقط فکر بچه ها هستم. پرستار بچه ها تا هفته ی دیگر نمیاد. به این دختری که قراره به جای پرستار بیاد، اصلا اعتماد ندارم. امشب به یک مجلس رقص دعوت شده. اصلا نمی خواست بیاد. من ازش خواهش کردم و انتظار داره من سر ساعت خونه باشم.
ـ اون بچه ها رو تنها نمی ذاره.
ـ شما اونو نمی شناسین آقای ریلی. اون به هیچ وجه از این مجلس نمی گذره.
صدای رزیتا از شدت گریه می لرزید:
ـ من باید برم خونه. من باید برم.

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۵-۱۳۹۳, ۰۱:۳۳ صبح
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک

فصل 4

ریگان چشم هایش را باز کرد و خمیازه کشان از جا برخاست. اتاق او در آپارتمان والدینش در سانرتال پاک جنوبی به راحتی در اتاقش در خانه اش در نیوجرسی بود. گرچه، آن روز وقت کافی برای لذت بردن از مناظر زیبای اطراف را نداشت. به ساعت نگاه کرد. چند دقیقه به ساعت دو مانده بود. تصمیم گرفت به بیمارستان زنگ بزند و حال مادرش را بپرسد و بعد با پدرش تماس بگیرد. احساس نوعی نگرانی باطنی می کرد. فکر کرد یک حمام سریع اعصابش را آرام می کند.
گرما و فشار آبی که از دوش به سر و رویش می ریخت احساسی خوشایند در او ایجاد می کرد. پس از حمام، با فنجانی قهوه در دست با بیمارستان تماس گرفت. می دانست پرستار حتما در اتاق است اما کسی به تلفن جواب نمی داد. فکر کرد حتما زنگ تلفن را بسته اند. با بخش پرستاران تماس گرفت. چند دقیقه طول کشید تا صدای آشنای یکی از پرستارها از آن سوی خط به گوش رسید. ریگان تقریبا بلافاصله پس از معرفی پرستار توسط پزشک، از او خوشش آمده بود:
ـ سلام بورلی، حال مادر چطوره؟
ـ از وقتی شما رفتین، تا به حال خوابیده.
ریگان خندید و گفت:
ـ خودم هم از وقتی اونجا رو ترک کردم، خوابیده بودم. وقتی بیدار شد، بهش بگو که من تماس گرفتم. راستی، از پدرم خبری نشد؟
ـ تا جایی که من می دونم، نه.
ـ عجیبه، اما خوب، اون گرفتار مراسم تدفینه. خودم بهش زنگ می زنم.
سپس ریگان با محل کار پدرش تماس گرفت. آستین گردی به تلفن جواب داد:
ـ آستین من ریگان هستم.
لحن رسمی آستین دوستانه و بشاش شد.
ـ سلام ریگان.
توانایی آستین در تغییر حالت چهره و صدا بر اساس موقعیت های مختلف و در برخورد با افراد مختلف، همیشه ریگان را به تعجب وا می داشت.
ـ پدرم اونجاست؟
ـ نه از صبح زود که تماس گرفت و خواست یک ماشین بفرستم دنبالش، دیگه باهاش حرف نزدم.
بعد لحن کلام خود را شفیقانه کرد و گفت:
ـ طفلک مادرت! حالا چه کار می کنین؟ آقای ریلی خیلی چشم انتظار این سفر به هاوایی بود. شنیدم پای مادرت به قالیچه ای که از ایرلند براش اوردی گیر کرده.
ریگان جواب داد:
ـ بله...
و دوباره احساس گناه کرد.
ـ ... آستین پدرم گفت خیال داره در مراسم تدفینی که در جریان بوده شرکت کنه. اصلا اون طرف ها پیدایش شد؟
ـ نه ولی مراسم بخوبی برگزار شد. اون پیرمرد چندین سال برای چنین روزی برنامه ریزی کرده بود! حتما پدرت فکر کرده لازم نیست در مراسم حضوری پیدا کنه...
آستین خنده ای کرد و ادامه داد:
ـ الان عزاداران سرگرم صرف غذا هستن! همه در رستوران جمع شده اند و گروه شاد و سرحالی تشکیل داده اند. بخصوص اعضای انجمن گل و سبزه. آن قدر پول گیرشون اومده که می تونن پای هرگیاه سبزی در ایالت نیوجرسی یک بسته کود برزین!
ـ بله خیلی شانس آورده اند.
ـ پدرت ساعت سه و نیم با دندانپزشک قرار ملاقات داره. گمان می کنم حتما به دیدن دندانپزشک بره.
ـ متشکرم آستین.
ریگان با شماره ی همراه پدرش تماس گرفت. صدای ضبط شده ی پدرش به گوش رسید که از تماس گیرنده می خواست پیغام بگذارد. ریگان نگران شد. احساس می کرد اتفاق بدی افتاده است. ساعت ها بود که از پدرش خبری نشده بود. حتی با بیمارستان هم تماس نگرفته بود. ریگان پیغامی برای او گذاشت و ارتباط را قطع کرد.
جرعه ای از قهوه اش نوشید و به فکر فرو رفت. نمی توانست در آنجا به انتظار بنشیند. نگاهی به ساعت انداخت. دو و سی و پنج دقیقه بود. با مطب دندانپزشکی تماس گرفت تا مطمئن شود که پدرش قرار ملاقات خود را لغو نکرده است و با شنیدن پاسخ منشی دکتر گفت:
ـ پس لطفا وقتی اومد، به او بگید منتظر من بمونه. من همین حالا حرکت می کنم و کمتر از یک ساعت دیگه اونجا خواهم بود.
ـ بسیار خب.
ریگان به سرعت موهای خود را خشک کرد و لباس پوشید. با خود گفت: بعد از اینکه کار پدر تموم شد، با هم شام می خوریم و بعد هم به دیدن مادر می ریم.
اما همان طور که کتش را می پوشید و به سرعت از آپارتمان خارج می شد تا تاکسی بگیرد، احساس عجیبی به او می گفت که برنامه ی آن شب او چیزی غیر از این خواهد بود.

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۵-۱۳۹۳, ۰۱:۴۱ صبح
یافتن سپاس نقل قول


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 72 3,294 ۲۸-۱۰-۱۳۹۳ ۱۰:۰۲ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 1,876 ۷-۷-۱۳۹۳ ۰۹:۲۶ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 3,146 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲ ۰۲:۳۱ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 4,106 ۱۹-۶-۱۳۹۲ ۱۱:۴۹ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد