امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان "کریسمس درخانه خواهم بود" اثرمری هیگینزکلارک
#41
سی بی قصد داشت چیزی را از لوک و رزیتا پنهان کند. وقتی او پیتی به خانه ی قایقی برگشتند، تمام ماجرا را برای آنان تعریف کرد. لوک ناباورانه سوال کرد:
ـ شما واقعا از یکی از کتاب های همسر من برای این کار استفاده کردین؟
پیتی از اتاق خواب و در حال عوض کردن لباس، جواب داد:
ـ آره. خوب هم از آب دراومد. کتاب دیگه ای در مورد آدم ربایی نداره که ازش استفاده کنیم؟
سرش را از میان در بیرون آورد و گفت:
ـ ما نمی تونیم پرواز فردا شب رو از دست بدیم. دیگه جا پیدا نمی کنیم!
سی بی پاسخ داد:
ـ من همه ی کتاب های اونو خونده ام. دیگه مطلبی راجع به آدم ربایی نداره.
لوک با خود گفت: "چرا وجود داره."
آن کتاب را نورا در دوران بارداری اش نوشته بود و چون خودش قادر به حرکت نبود، از لوک خواسته بود مسیری را که در نظر داشت در کتاب توصیف کند؛ با اتومبیل طی کند.
از سی بی پرسید:
ـ حالا خیال داری چه کار کنی؟
ـ خیال دارم به دخترت زنگ بزنم و بگویم به فکر تهیه ی یک میلیون دلار دیگه باشه. البته مگر اینکه پلیس تا حالا نتونسته باشه اون پولها رو از آب بگیره!
در کلامش نشانی از ناامیدی احساس می شد. آنان می بایست شب بعد کشور را ترک می کردند و بدون پول نمی توانستند جایی بروند. لوک گفت:
ـ اگه با دخترم حرف بزنم، بهش می گم پول رو براتون تهیه کنه.
ـ البته که این حرفو می زنی اما اول باید فکر یک جای دیگه رو برای تحویل پول ها بکنم.
لوک فکر کرد: "حالا نورا می دونه که دزدها از یکی از کتاب های او استفاده کرده اند. آیا به یاد داستان کوتاه دیگه ای که نوشته بود، خواهد افتاد؟"
تیری بود در تاریکی. احتمالا یک جور دیوانگی بود. ولی چیز دیگری به فکر لوک نمی رسید. حداقل این احساس را به او می داد که دارد کاری می کند.
خطاب به سی بی گفت:
ـ می دونی سی بی، چند هفته پیش ناچار شدم مادربزرگ یکی از مشتریهامو از خونه ای واقع در خیابان کوئینز بردارم. از تونل که خارج شدم و به طرف کوئینز رفتم، گم شدم. بعد از گشتن از چند ساختمان، خودمو در ناحیه ای درست زیر بزرگراه لانگ آیلند دیدم. اگه من می خواستم نقشه ی یک آدم ربایی را طراحی کنم، برای تحویل پول از اون منطقه استفاده می کردم. اگه دلت می خواد می تونی خودت بری و اون ناحیه رو از نزدیک ببینی.
چشم های سی بی تنگ شد و با سوظن پرسید:
ـ تو چرا داری در این کار به ما کمک می کنی؟
ـ چون دلم می خواد از اینجا بیرون برم. هرچه زودتر شما به این پول برسین، زودتر ما رو آزاد می کنین.
پیتی با لباس های خشک از اتاق خواب بیرون آمد و گفت:
ـ احساس می کنم حالم بهتر شده. هیچ چیز مثل لباس های گرم و خشک نیست.
از یخچال کوچک کنار کابین یک نوشیدنی برداشت و گفت:
ـ حرف های شما رو شنیدم. من اونجا رو خیلی خوب بلدم. من هم یک بار اونجا گم شدم.
و خطاب به سی بی گفت:
ـ سی بی، اونجا عالیه. تازه نزدیک فرودگاه هم هست. اگر دو ساعت قبل از پرواز در فرودگاه نباشیم، ممکنه جای ما رو به دو نفر دیگه بدن! یک بار این اتفاق برای پسرخاله ی من افتاد. اون موقع...
ـ پیتی!
رزیتا از سر تمسخر گفت:
ـ کاری به کارش نداشته باش. من دوست دارم بقیه ی قصه رو از زبون پیتی بشنوم!
لوک با نگاه کردن به چهره ی سی بی می توانست بگوید که در حال سبک سنگین کردن پیشنهاد اوست. سی بی دست در جیب کرد و تکه ای کاغذ بیرون آورد. قدم به قدم مسیری که ریگان پیموده بود، روی آن یادداشت شده بود. روی کاغذ سفید را برگردادند و گفت:
ـ خیلی خوب آقای ریلی، تعریف کن ببینم. من و پیتی امشب دوری در آنجا خواهیم زد. مثل اینکه تو هم به اندازه ی زنت باهوشی!
پیتی به اعتراض گفت:
ـ باز توی این سرما بیرون بریم؟
سی بی به او اعتنا نکرد. لوک شروع به تشریح مسیر برای سی بی کرد و گفت:
ـ بهتره قبل از اینکه راه بیفتی به دختر من زنگ بزنی و ازش بخوای که در فکر تهیه ی پول باشه. اینطوری خیال اونم آسوده می شه. حتما تا به حال خیلی نگران شده.
ـ بذار نگران بمونه!
تقریبا نیمه شب بود که سی بی و پیتی به قایق برگشتند. رزیتا چرت می زد اما لوک کاملا بیدار و هوشیار بود. در ذهن خود کلماتی را که می بایست به ریگان می گفت، با دقت زیاد انتخاب می کرد.
وقتی سی بی چراغ را روشن کرد، رزیتا هم چشم باز کرد و نشست. لوک پرسید:
ـ خوب؟
ـ بد نیست. ممکنه عملی باشه.
ـ محله ی امنی نیست. به سی بی گفتم که درهای ماشینو قفل کنه!
سی بی بدون اعتنا به پیتی خطاب به لوک گفت:
ـ گمان می کنم حتما دیگه دخترت خیلی نگران شده. خیال نمی کنی حالا برای زنگ زدن خیلی دیر شده باشه؟
لوک جواب داد:
ـ گمان نمی کنم.
***

نورا به خواب رفته بود. ریگان در کنار او نشسته بود که تلفن زنگ زد. قلب ریگان به تپش افتاده بود و در دل دعا کرد: "خدایا کاری کن خودشون باشن." و گوشی را برداشت.
ـ الو؟
ـ پولها رو پیدا کردین؟
عضلات ریگان منقبض شد.
ـ منظورت چیه؟
سی بی عصبانیت گفت:
ـ منظورم اینه که ما فهمیدیم توی پولها یک دستگاه ردیاب گذاشته شده بود. دیگه تکرار نشه. یک میلیون دلار دیگه آماده کن. فردا ساعت چهار بعدازظهر بهت زنگ می زنم. بیا با پدرت حرف بزن.
ـ ریگان، من دیگه در اینجا فقط رنگ قرمز می بینم. هرکاری او می گه بکن و ما رو از اینجا آزاد کن.
تلفن قطع شد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
پاسخ }
#42
فصل 11

شنبه 24 دسامبر

کمی ازنیمه شب گذشته، ریگان با فرد تماس گرفت و در مورد تماس مجدد ادم ربایان و اخطار آنان در مورد عدم استفاده از ردیاب با او صحبت کرد. پس از تلفن ریگان خواب از چشم های فرد پریده بود و مرتب در جای خود می جنبید و از این پهلو به آن پهلو می شد. ساعت سه بامداد، پتو و بالش خود را برداشت و روی تخت رزیتا دراز کشید. طولی نکشید که دو پسر خردسال رزیتا در کنار او خزیدند و به خواب فرو رفتند. بابی به آرامی از او پرسیده بود:
ـ مامی مریض شده، نه؟
و کریس اضافه کرده بود:
ـ شاید اونم مثل مادربزرگ مریض شده و ما رو ترک کرده و رفته به پورتوریکو؟
فرد به آنان اطمینان داده بود:
ـ تنها چیزی که مامی می خواد اینه که برگرده خونه و پیش شما باشه اما مسئله اینه که خانم ریلی حالا به اون احتیاج داره.
و بابی پرسیده بود:
ـ او که فردا پیش خانم ریلی نمی مونه، می مونه؟فردا، روز کریسمس. اگر رزیتا به خانه نمی آمد او چه می توانست به بچه ها بگوید؟ و به مادر رزیتا که برای تبریک کریسمس زنگ می زد، می بایست چه می گفت؟

صبح برای وقت گذرانی بچه ها را برای صبحانه بیرون برد. اما آنان حاضر نشدند دوباره به مرکز بازی بروند. کریس گفت:
ـ بهتره خونه باشیم. شاید مامی بیاد خونه.

***
صبح روز کریسمس، آقای ارنست بامبل از خواب بیدار شد. سر حال نبود. هنوز هم موفق نشده بود آقای ریلی را ببیند. گرچه روز پیش دو بار دیگر به دفتر او سر زده بود!
همسرش دالی او را می شناخت و می دانست که طبیعتی گرم و با احساس دارد. وقتی ارنست تصمیم به انجام دادن کاری می گرفت، با تمام وجود دنبالش می کرد و وقتی چیزی را می خواست، از آن دست نمی کشید. به همین دلیل سالها بود که به ریاست انجمن انتخاب می شد.
دالی با صدایی ملایم گفت:
ـ بامبی، ما تا امروز عصر از اینجا می ریم. چرا به خونه ی آقای ریلی نریم و اونجا پیداش نکنیم؟
ـ نمی خوام مزاحمش بشم.
ـ اوه، اینکه مزاحمتی نیست.

***

نورا در وسط گفتگوی ریگان و ربایندگان شوهرش بیدار شد. پس از اتمام گفتگو، ریگان کلمه به کلمه ی صحبت هایی را که رد و بدل شده بود برای مادرش بازگو کرد. تقریبا بلافاصله تلفن کنار تخت به صدا درآمد. جک بود. گفت:
ـ اونا به هیچ طریقی نمی تونستن بفهمن که در پولها ردیاب گذاشته شده. دارن بلوف می زنن. تعجب نمی کنم اگه بشنوم پولها تصادفا از دست اونی که در قایق بوده افتاده.
ریگان جواب داد:
ـ منم تعجب نمی کنم اما مادر اصرار داره که این بار نباید دستگاهی در پولها نصب بشه.
ـ می فهمم، بهش بگو اینکه دوباره با پدرت حرف زدی خودش نشانه ی خوبیه. وقت صحبت به تو گفت که جلوی چشم های او را رنگ قرمز گرفته. هروقت عصبانی می شد، این اصطلاح رو به کار می برد؟
ـ من هرگز نشنیده بودم چنین اصطلاحی رو به کار ببره. مادر هم همین طور.
ـ بنابراین با این حرف می خواسته چیزی به تو بفهمونی. سعی کن بفهمی منظورش چی بوده.
پس از آن ریگان به الویرا و فرد زنگ زد.
او و نورا تلاش می کردند تعبیر درستی از گفته های لوک پیدا کنند. نورا گفت:
ـ ریگان، اون وقت ها وقتی پدرت از سر کار بر می گشت، تو با کتابی در دستت به طرف او می دویدی اما یادم نمیاد چه کتابی بود. یکی از اون داستان های جن و پری نبود، مثل سفیدبرفی یا زیبای خفته؟
ـ نه، من اون قصه ها رو دوست نداشتم.

نزدیک صبح هر دو برای استراحتی کوتاه دراز کشیدند. هیچ یک از آنان میلی به صبحانه نداشت. ساعت هشت صبح نورا را برای عکسبرداری از اتاق بیرون بردند. وقتی برگشت، ریگان به کافه تریا رفت و با دو فنجان قهوه ی داغ برگشت.
ـ ریگان، وقتی منتظرم بودم تا از پایم عکس بگیرن، چیزی به ذهنم رسید که گمان می کنم مهمه. این خیلی ناراحت کننده است که یکی از اولین کتاب های من برای این آدم ربایی مورد استفاده قرار گرفته. روی آن کارت هم نوشته شده بود طرفدار شماره یک تو، که نشون می ده او هر کسی هست، با کتابهای من کاملا آشناست.
ـ بله همین طوره اما منظورت چیه؟
ـ همون طور که اونجا خوابیده بودم، یادم اومد که یک کتاب دیگه هم درباره ی آدم ربایی نوشته ام. البته خیلی سال پیش از این.
ـ واقعا؟ من هرگز اونو نخونده ام.
ـ من اونو موقعی که تو رو حامله بودم نوشتم. یک داستان کوتاه بود اما به هر حال جزییات یک آدم ربایی را شرح می داد... دکترم به من گفته بود که نباید تختخواب رو ترک کنم و بعد پدرت پیشنهاد کرد که به جای من مسیر مورد نظرم رو در شهر طی کند. من برای چاپ او کتاب صد دلار گرفتم. پدرت به شوخی می گفت که باید پول رو به او بدم.
ریگان لبخندی زد. بارقه ای از امید در دلش تابید.
ـ مادر، فرض کنیم حق با تو باشه و باز هم این آدم ربا بخواد از نوشته های شما استفاده کنه. اگه ما بدونیم او می خواد چه کار کنه، پلیس می تونه از پیش در مسیر مستقر بشه. در کتاب شما قرار بود پولها کجتاحویل داده بشه؟
ـ خدایا، به تو گفتم که این موضوع مال خیلی سال پیشه. تنها چیزی که یادم میاد اینه که جایی نزدیک تونل وسط شهر بود.
ـ حتما یک نسخه از اون کتاب را داری.
ـ حتما یک نسخه از اون یک جایی در اتاق زیر شیروانی هست.
ـ مجله ای که داستان در آن چاپ شد، چطور؟
ـ من مدتها پیش اون مجله ی کهنه رو دور انداختم.
ضربه ای به در خورد و دکتر با لبخندی بر لب و عکس هایی از پای شکسته ی نورا در دست وارد اتاق شد.
ـ صبح بخیر خانوما. بیمار مورد علاقه ی من چطوره؟
ـ خوبم.
ـ آن قدر خوب که به خونه بری؟
نورا با تعجب به او نگاه کرد.
ـ شما اصرار داشتین که چند روز اینجا بمونم.
ـ ورم پایت از بین رفته و گمان می کنم خیلی مایلی اینجا رو ترک کنی. فقط باید در همه حال پایت را بالا نگه داری.
و به ریگان گفت:
ـ شاید سال دیگه بتونی برای کریسمس همراه پدر و مادرت به هاوایی بری.
ـ امیدوارم.
وقتی دکتر اتاق را ترک کرد، نورا و ریگان نگاهی رد و بدل کردند.
ـ ریگان زودتر یک تاکسی بگیر. توی اتاق زیر شیروانی خرت و پرت زیادی روی هم ریخته. .
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
پاسخ }
#43
پنج دقیقه با ساعت نه، الویرا در صف کسانی که خیال داشتند برای خرید وارد فروشگاه لانگز شوند، ایستاده بود. او قبلا به فرد زنگ زده و از او درباره ی گفته ی رزیتا در این مورد که لوک هرگز خونسردی خود را از دست نمی دهد، سوال کرده بود.
ساعت نه و یک دقیقه، او با پله برقی به طبقه ی زیرزمین می رفت. پس از مدتی معطلی بالاخره توانست با دختر جوانی که پشت پیشخوان بود، حرف بزند.
ـ شما دارلن کرینسکی هستین؟
ـ بله.
الویرا می دانست که خریداران دیگر وقت زیادی به او نخواهند داد. می بایست عجله می کرد. به سرعت قابی را که روز گذشته خریده بود، به او نشان داد و گفت:
ـ دوست من در بیمارستان بستریه...
و با خود گفت: "شاید با این حرف دلش بسوزه!"
ـ ... یک نفر یکی از این قابها رو برای او فرستاده اما اسمشو روی اون ننوشته. مردی با قامتی متوسط و موهای کم پشت قهوه ای. حدودا پنجاه ساله.
دخترک سری تکان داد:
ـ دلم میخ واست می تونستم کمکتون کنم. ببینین اینجا چقدر شلوغه.
ـ آن مرد لباس قرمز رنگ و یک کیف پول کهنه داشته و پول خردهاشو به دقت می شمرده...
ـ متاسفم خانم اما... امیدوارم دوستتون هرچه زودتر خوب بشه.
الویرا فکر کرد: "بی فایده است." و می خواست از پیشخوان دور شود که ناگهان دستی به شانه اش خورد.
ـ صبر کنین... گفتین او یک کیف کهنه با لباسی قرمز رنگ داشته؟ گمان می کنم بدون اون کیه. یکی از کسانی که اینجا نقش پاپانوئل رو برای بچه ها بازی می کنه.
ـ می تونی اسم اونو به من بگی؟
ـ نه اما ممکنه همین حالا طبقه ی بالا باشه. قسمت اسباب بازی ها در طبقه ی سوم قرار داره.
مدیر قسمت اسباب بازی در جواب الویرا گفت:
ـ به نظرم دارین دنبال آلوین لاک می گردین. او عصر سه شنبه اینجا کار می کرد. لباسهای کارشو هم با خودش به خونه برد تا اتو کنه.
ـ امروز هم به اینجا میاد؟
ـ دیگه اینجا کار نمی کنه.
ـ کار نمی کنه؟!
ـ نه. دیروز لباسها رو پس آورد. وقتی استخدامش می کردیم به ما گفت که روز کریسمس کار نمی کنه.
ـ دیشب اینجا بود؟
ـ نه ساعت چهار بعدازظهر رفت.
ـ نشونی یا شماره تلفنی ازش دارین؟
سرپرست نگاهی به قسمت او انداخت و گفت:
ـ خانم ما اطلاعات خصوصی مربوط به کارکنان خودمونو در اختیار همه قرار نمی دیم.
الویرا فکر کرد: "جک می تونه این اطلاعات رو بگیره."
و از آن مرد تشکر کرد.

***

آلوین لاک و مادرش بلیتهایشان را مقابل در تالار موسیقی تحویل دادند. این برنامه ی هر سال آنان بود. اول به موسیقی گوش می دادند و بعد با هم ناهار می خوردند. پس از ناهار، اگر شرایط جوی اجازه می داد، در خیابان پنجم گردش می کردند.
آن روز هم پس از لذت بردن از موسیقی و صرف ناهار، به گردش رفتند و از یکی از افراد گارد امنیتی خواستند عکسی به یادگار از آنها بگیرد.
در آن مدت هیچ نمی دانستند که نیمی از افراد پلیس در جستجوی آنان هستند!

نورا و ریگان حدود ساعت یازده و نیم صبح به سمت خانه در حرکت بودند. الویرا و ویلی هم در اتومبیل دیگری پشت سر آنان حرکت می کردند. الویرا به ریگان زنگ زده و آنچه را در مورد آلوین لاک فهمیده بود به او گفته بود و بعد از اطلاع از کتاب دیگر نورا، داوطلب شده بود که در جستجوی آن همکاری کند.
نورا در حالی که به ریگان و ویلی تکیه داده بود و به سمت خانه می رفت، گفت:
ـ روز چهارشنبه که از اینجا می رفتم، هیچ تصور نمی کردم به این صورت و بدون لوک به خونه برگردم.
خانه بی روح و تاریک بود. ریگان به سرعت دور خانه چرخید و چراغ ها را روشن کرد.
ـ مادر گمان می کنی کجا بشینی راحت تری؟
نورا به طرف اتاق نشیمن به راه افتاد.
الویرا اطراف را از نظر گذراند و با لحنی ستایش آمیز گفت:
ـ قشنگه!
چند دقیقه قعد، ویلی و ریگان چندین جعبه را از اتاق زیر شیروانی پایین آوردند و همگی به جستجوی محتویات آنها پرداختند. نورا به یاد آورده بود که عنوان آن داستان "ضرب الاجل ورود به بهشت" است.
ـ من خیال می کردم تمام جزییات مطالبی رو که در عمرم نوشته ام به یاد میارم اما اینطور نیست.
در همان حال الویرا آنچه را راجع به آلوین لاک فهمیده بود، برای آنان بازگو کرد. نورا گفت:
ـ من نمی تونم باور کنم کسی که برای بچه ها کار می کنه، بتونه در چنین ماجرایی وارد بشه...

****

نیم ساعت بعد ریگان و ویلی دوباره به اتاق زیر شیروانی رفتند تا بسته های بعدی را پایین بیاورند. ساعت سه بعدازظهر نورا اعلام کرد:
ـ باید بگم اگه نسخه ای از آن کتاب وجود داشته باشه، مسلما در خونه نیست!
بعد نگاهی به ریگان کرد و گفت:
ـ چرا به خونه ی رزیتا زنگ نمی زنی ببینی بچه ها در چه حالی هستند؟ من نگران اونا هستم.
از لحن صدای فرد معلوم بود که وضع در خانه ی رزیتا چندان رضایت بخش نیست.
ـ بچه ها نگرانند که مبادا مادرشون مریض شده باشه. من سعی می کنم سرشونو گرم کنم. من حتی کتابهایی که مادرت برای رزیتا فرستاده بود براشون خوندم. خیلی خوششون اومد.
نورا گفت:
ـ خوشحالم که بچه ها از کتابها خوششون اومده. چند تا نوار ویدئویی هم برای بچه ها گرفته ام. راستی ریگان چرا این نوارها را نمی بری به خانه ی رزیتا که به بچه ها بدی؟ این طوری وقتی با رزیتا حرف می زنی، می توانی به او بگی که با بچه ها بوده ای.
ریگان به ساعت خود نگاه کرد. رسیدن به خانه ی رزیتا بیش از پانزده دقیقه طول نمی کشید. بنابراین بیشتر از یک ساعت وقت داشت که برود و برگردد.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
پاسخ }
#44

آلوین لاک و مادرش روزی بهتر از آن نمی توانستند داشته باشند. البته تا وقتی به خانه برگشتند و دو کارآگاه پلیس را در انتظار خود دیدند.
ـ می تونیم بریم توی خونه و با هم حرف بزنیم؟
آلوین گفت:
ـ البته بفرمایین.
آلوین با اطمینان کسی که هیچ خلافی در زندگی مرتکب نشده است، از اینکه با دو کارآگاه واقعی رو به رو می شد، خوشحال بود. مادرش در این خوشحالی سهیم نبود و وقتی افراد پلیس خواستند خانه را تفتیش کنند؛ نگاهی پرسشگرانه به آلوین انداخت.
کارآگاهی که به اتاق خواب آلوین رفته بود،با دیدن کتابهای پلیسی و جنایی که از زمین تا سقف چیده شده بود، سوتی کشید. اتاق پر از کتاب بود که بعضی از آنها بسیار کهنه بودند. تعدادی از کتابهای نورا ریلی که چندتایی هم باز بود، در کنار کامپیوتر روی میز ریخته بود. زیر بسیاری از خطوط علامت گذاری شده بود!
افراد پلیس با جک تماس گرفتند و جک به سمت خانه ی آلوین به راه افتاد.

***

وقتی ریگان اتومبیل خود را مقابل خانه ی رزیتا پارک کرد، کولاک برفی که وقوع آن به تاخیر افتاده بود، آغاز شد. فرد در انتظار او بود.
ـ من به بابی و کریس گفتم که شما چند نوار جدید براشون میارین.
پسرها روی میز نشسته بودند. کریس با دیدن ریگان پرسید:
ـ حال مادرت کی بهتر میشه تا مامی بتونه بیاد خونه؟
پسرک بیچاره خیلی سعی کرده سوال خود را مودبانه مطرح کند. ریگان پاسخ داد:
ـ خیلی زود...
و بسته ی حاوی نوارها را به طرف آنان گرفت.
ـ این برای هر دوی شماست.
و ناگهان به کتابهایی که روی میز عسلی قرار داشت، خیره ماند. نام یکی از کتابها "فانوس دریایی قرمز کوچک و پل بزرگ خاکستری" بود و ناگهان به خاطر آورد که دخترکوچولویی به پدرش می گفت:
"پدر، لطفا یک بار دیگه این کتابو برام بخون."

کتاب را باز کرد. عکسی از پل بزرگ جورج واشنگتن در صفحه ی اول کتاب به چشم می خورد.
"کتاب مورد علاقه ی تو... من در مقابل چشمانم رنگ قرمز می بینم."
این چیزی بود که پدر سعی داشت به او بگوید. ریگان به هیجان آمده بود. از جایی که پدر بود می توانست آن چراغ دریایی سرخ رنگ را ببیند. فرد پرسید:
ـ ریگان چی شده؟
ریگان سری تکان داد:
ـ امیدوارم بچه ها از فیلم ها لذت ببرن. بعدا می بینمتون بچه ها.
و به سمت فرد برگشت. فرد گفت:
ـ من با تو تا دم در میام.

****

فشاری عصبی که سی بی در خود احساس می کرد، به اوج خود رسیده بود. لوک و رزیتا به چهره ی گرفته او نگاه می کردند. او می دانست که اگر این بار پول به دستش نرسد، فرصت دیگری برایش باقی نمی ماند. در بیرون باد زوزه می کشید و قایق را به دیواره ی اسکله می کوبید. پیتی گفت:
ـ هی سی بی! من باید سری به خونه بزنم. پاسپورتمو در آپارتمانم جا گذاشته ام!
لوک با خود گفت: "نه این طور نیست. من دیدم که چند دقیقه پیش داشتی اونو نگاه می کردی."
و از خود پرسید منظور پیتی از این حرف چیست؟
سی بی به او خیره شد:
ـ تو چه کار کردی؟
ـ من می خواستم مطمئن باشم که جاش امنه. اینجا که جای این چیزها نیست. تازه فرقش چیه؟ تو که برای خواب به خونه می ری. سر راهت منو هم سوار کن.
سی بی به ساعتش نگاه کرد.
ـ خیلی خوب. درست سر ساعت ده دقیقه به چهار دم در آماده باش.
ـ باشه.
و نگاهی به لوک و رزیتا کرد و گفت:
ـ شاید همدیگه رو ندیدیم. دلم می خواد برای شما آرزوی موفقیت کنم!
و شادمانانه سلامی داد و از قایق خارج شد.
زیر پای لوک خیس بود. قایق از فشار یخ ترک خورده بود.

***

اولین احساس جک ریلی از دیدن آلوین این بود که او نمی تواند به کسی صدمه ای بزند. او فقط عشق رمز و راز بود. مطمئنا آدم ربا نبود! او کتابهای نورا ریلی را مثل کتب بسیاری از نویسندگان جمع آوری می کرد. آلوین آماده بود تا به هر سوالی پاسخ سرراست و صادقانه بدهد. او گفت که عکس لوک را در یک میهمانی عمومی گرفته و قاب عکس را خریده است. پرسید:
ـ خانم ریلی از اون هدیه خوشش نیومده؟
مادرش دخالت کرد و گفت:
ـ من می دونم علت اومدن این آقایان و طرح این سوالات چیه. تو اون کارت رو امضا نکردی. پلیس از این جور چیزها خوشش نمیاد. اونا خیال کردن تو خیالاتی در سر داری.
جک در صدد آرام کردن او برآمد و گفت:
ـ خانم ریلی از دریافت چنین هدیه ای خیلی تعجب کرده. شما اون خرس عروسکی رو از فروشگاه بیمارستان خریدین؟
مادر آلوین بلافاصله پرسید:
ـ کدوم خرس عروسکی؟ آلوین، تو در این مورد چیزی به من نگفتی.
جک یکی از کتابها را برداشت و گفت:
ـ می بینم که در ارتباط با کتابهای خانم ریلی، یادداشت های زیادی برداشته اید.
آلوین هیجان زده جواب داد:
ـ آره، بله. من صدها کتاب پلیسی خوانده ام. دلم می خواد بدونم اونا این داستانها رو چطور می نویسن. جنبه ی آموزشی داره! من یادداشت های خودمو تحت عناوینی مثل قتل، دزدی، اختلاس و این جور چیزها طبقه بندی می کنم. اخبار مربوط به حوادث واقعی رو هم جمع آوری می کنم.
ـ این یادداشت ها رو هم برای همین از روی کتاب نورا ریلی تهیه کرده اید؟
ـ البته.
ـ آیا تصادفا کتاب "ضرب الاجل برای ورود به بهشت" رو هم دارین؟
ـ این یکی از اولین نوشته های اوست. من تونو زیر عنوان آدم ربایی طبقه بندی کرده ام.
بعد به طرف کمد کنار تخت رفت و یکی از کشوها را باز کرد.
ـ بفرمایین.
و مجله ی کهنه مربوط به سی و یک سال پیش را به دست جک داد.

****

ریگان با آخرین سرعتی که امکان داشت، در خیابانهای پوشیده از برف پیش می رفت و با خود تکرار می کرد: "پدر و رزیتا می تونن چراغ دریایی رو ببینن."
آنان جایی در حوالی اطراف پل جورج واشنگتن بودند. جک گفته بود که در زمینه ی نوار صدای آب به گوش می رسید.
شماریه ی جک را گرفت.
ـ من همین حالا با مادرت صحبت کردم و به او گفتم که آلوین لاک از مظنون به کمک بزرگی تبدیل شده! او یک نسخه از داستان مورد نظر را داشت.
ـ راستی؟
ـ او گردآورنده ی داستانهای پلیسیه. حالا اگه شانس بیاریم و دزدها بر اساس اون نوشته اقدام کنن، می تونیم امیدوار باشیم که گیرشون بندازیم.
ـ من هم چیزی دارم که بهت بگم.
و آنچه را در خانه ی رزیتا فهمیده بود، برای جک گفت.
ـ ریگان، معنی این حرف اینه که اونا رو در نیوجرسی زندانی کرده اند.
ـ چطور؟
ـ فکر کن، پدرت کمی بعد از ساعت ده بیمارستانو ترک کرد. ماشینش هم به نیوجرسی رفته و از روی پل جورج واشنگتن گذشته و ساعت یازده به نیویورک برگشته. حتما جایی درست بعد از پل هستن که می تونن چراغ دریایی رو ببینن.
ریگان گفت:
ـ نمی دونم چرا اما این فکر باعث می شه احساس خوبی به من دست بده.
***
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
پاسخ }
#45
در بار الیزه میهمانی هر ساله ی شب کریسمس برقرار بود. تمام مشتریان جمع بودند. پیتی با خود گفت: من به یک نوشیدنی احتیاج دارم. برای امشب لازمه. اگه سی بی بدونه که من به اینجا اومده ام، کله مو می کنه. اما من نمی تونم امریکا رو بدون دیدن اینها ترک کنم.
متصدی قدیمی بار با دیدن او گفت:
ـ پیتی سر حال به نظر نمی رسی.
ـ آه، چرا حالم خوبه.
ـ شنیده ام خیال داری برای تعطیلات به مسافرت بری. کجا می ری؟
ـ میرم ماهیگیری!
ـ کجا؟
ـ یک جایی در جنوب.
متصدی بار سراغ مشتری دیگری رفت و پیتی به ساعت خود نگاهی انداخت. وقتش رسیده بود که راه بیفتد. از صندلی پایین آمد و به راه افتاد.
ـ پیتی حالت خوبه؟
ـ خیلی خوبم. به خوبی یک میلیون دلار.
ـ خوبه! تعطیلات خوش بگذره. یک کارت هم برای ما بفرست.
پیتی پرسید:
ـ راستی، از اون کارت پستال های الیزه داری؟
متصدی بار از زیر پیشخوان کارتی بیرون کشید و گفت:
ـ همین یکی باقی مونده، بیا مهمون من باش.
پیتی دستی تکان داد و بار الیزه را برای آخرین بار ترک کرد.

*****

ریگان همه چیز را برای آستین گردی گفته بود. در طول دو روز گذشته، آستین به ناچار به تمام تلفن های لوک را جواب داده بود.
وقتی نورا ساعت سه و پانزده دقیقه با آستین تماس گرفت، او پرسید آیا می تواند به دیدن او برود؟ و نورا جواب داد:
ـ خوشحال می شم، آستین. تو از میان دوستان ما تنها کسی هستی که می دونی چه اتفاقی افتاده.
آستین تازه از راه رسیده بود که ریگان هم از خانه ی رزیتا بازگشت و آنچه را درباره ی کتاب مورد علاقه ی خود در دوران کودکی فهمیده بود، برای آنان بازگو کرد.
نورا گفت:
ـ آه بله، خودشه. وقتی تو کوچک بودی، این کتابو خیلی دوست داشتی.
الویرا گفت:
ـ حتما آن چراغ دریایی در حوزه ی دید اوناست. لوک وقتی می گفت من در مقابل چشمم نور قرمز می بینم، دقیقا به همین نکته اشاره داشت.
ـ جک معتقده اونا در نیوجرسی هستند. یک جایی در کنار پل بزرگ.
نورا گفت:
ـ اگه فقط می تونستم حدس بزنم این کار، کار کیه... اما هیچ اطلاعی در دست نداریم. اونا در کمتر از یک ساعت دیگه تماس می گیرن. می تونیم اعتماد کنیم که وقتی پولها رو بگیرن، محل اونا رو به ما می گن.
و از پنجره به بیرون نگاه کرد:
ـ دیروز تصادفا پولها رو از دست دادن. حالا ببینیم امروز با این هوا چه اتفاقعایی خواهد افتاد.
با بلند شدن صدای زنگ در، همه از جا پریدند.
ـ نورا، ما نمی تونیم مهمون قبول کنیم. هرکی هست بگو من خوابم...
ـ می دونم مادر.
و به طرف در رفت. در مقابل در، رئیس انجمن گیاهان سبز، همان که روز پیش از پنجره ی دفتر لوک با او حرف زده بود، ایستاده بود.
ـ سلام ریگان. منو به خاطر میاری؟ ارنست بامبل هستم.
یک بسته زیر بغل داشت.
ـ پدرتون هست؟
ـ متاسفم. او خونه نیست. در نیویورک گرفتار کاری شده.
ـ اه، چه بد! من و همسرم داریم به بوستون می ریم. گرچه در این هوا هیچ کس نباید رانندگی کنه. من هدیه ای دارم که خیلی مایل بودم اونو شخصا به دست لوک بدم. متاسفانه نشد. اما دلم می خواد برای کریسمس به دست او برسه.
ریگان گفت:
ـ می تونین اونو به من بدین.
عجله داشت که زودتر او را از جلوی در رد کند.
ـ یک لطفی به من می کنین؟
ـ چه لطفی؟
ـ میشه خواهش کنم شما این هدیه رو باز کنی و اجازه بدی عکس شما رو با اون بگیرم.
ریگان دلش می خواست او را خفه کند! به هر حال او را به داخل خانه دعوت کرد و به سرعت هدیه را باز کرد. در حال خواندن متن عضویت افتخاری که نصیب پدرش شده بود، پرسید:
ـ این کارها برای چیه؟
ـ پدر شما خیلی به انجمن ما کمک کرده. او بود که کاتبرت گودلو رو به انجمن ما معرفی کرد. اون مرد بیچاره هفته ی پیش مرد و تمام ثروتش رو یک میلیون دلار به ما بخشید. ما هرگز نمی تونیم آن طور که لازمه از پدرتون تشکر کنیم.
ـ یک میلیون دلار؟
ـ بله. تمام املاک و مستقلات او. چه مرد سخاوتمندی! و همه اش برای خاطر پدر شما. ما می خواستیم یکی از این لوجه ها هم به خواهرزاده ی آقای گودلو بدیم، اما اونم در خانه نیست! حالا اجازه بدین عکس شما رو بگیرم.
در آن لحظه به درخواست نورا، آستین دم در رفت تا ببیند ماجرا از چه قرار است. با دیدن بامبل با خود گفت: "آه خدایا! باز هم این یارو! دست بردار نیست؟!"
به چشمان ریگان نگاه کرد. حرکت مختصر سر ریگان به او فهماند که نباید کاری بکند.
ـ آستین به این نگاه کن. می دونستی که پدر باعث شده یک میلیون دلار به انجمن گیاهان سبز برسه؟
آستین سری تکان داد:
ـ من خبر نداشتم.
بامبل گفت:
ـ من خیلی متاسف شدم که پدرتون نتونست در مراسم تدفین شرکت کنه. اما خوب، همه ی اعضای انجمن اونجا یودن.
آستین گفت:
ـ خیلی خوب شد که شماها اونجا بودین. آخه او به جز یک خواهرزاده کسی رو نداشت.
ریگان صبورانه گوش می کرد، پرسید:
ـ واقعا؟
و با لحنی به ظاهر شاد و شوخ از ارنست پرسید:
ـ و عکس العمل او در مقابل از دست دادن تمام ارث خودش چه بود؟
ارنست با قیافه ای متفکرانه گفت:
ـ نمی دونم. اما خوب چرا نباید خوشحال باشه؟! انجمن ما موسسه ی خیلی خوبیه و او حتما از دریافت یکی از این لوح ها خوشحال می شه! البته اگه بتونم پیداش کنم.
ـ او کجا زندگی می کنه؟
ـ فورت لی.
ریگان آب دهانش را فرو داد. بخش نیوجرسی در کنار پل واشنگتن! آیا امکان داشت؟
جواب داد:
ـ من اطمینان دارم که پدرم از دریافت این لوح خیلی خوشحال می شه.
ـ خوشحالم که شما خونه بودین تا اینو از من بگیرین. اون یکی لوح را هم در صندوق عقب ماشین گذاشته ام. خیال دارم بعدا اونو به خواهرزاده ی آقای گودلو بدم.
ریگان گفت:
ـ اونو به من بدین. منظورم اینه که امشب من در آن حوالی خواهم بود. خودم می برم و به اش می دم تا هدیه ی شما رو برای کریسمس دریافت کرده باشه.
ـ آه، خیلی عالی می شه! اما... من نشونی اونو ندارم.
آستین گفت:
ـ من به دفتر زنگ می زنم و نشونی اش رو می گیرم.
ارنست با خوشحالی گفت:
ـ الان میارم.
و بیرون رفت. وقتی برگشت، هدیه ای دیگر را به دست ریگان داد:
ـ بفرمایین. خواهش می کنم.
بعد دوربین را بلند کرد و گفت:
ـ حالا لطفا لبخند بزنین!... گرفتم.
ـ راستی اسم این خواهرزاده چیه؟
آستین و بامبل هر دو با هم جواب دادند:
ـ سی بی دینگل. .
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
پاسخ }
#46
بابی خوشحال فریاد زد:
ـ من می رم! حالا بیاین نوارهای ویدیو رو تماشا کنیم.
ـ اول باید این چیزها رو جمع و جور کنیم.
هر سه روی چهار دست و پا به جمع کردن مهره ها و اسباب بازی ها پرداختند. فرد گفت:
ـ من دیدم که یک مهره رفت زیر کاناپه.
و دستش را زیر کاناپه کرد. انگشتهایش مهره را یافت و به دور آن بسته شد. اما مهره روی یک کاغذ قرار گرفته بود. کاغذ را بیرون کشید. کارت پستالی بود که برای رزیتا فرستاده شده و دور کارت پستال با رنگهای مختلف تزیین شده بود. روی آن نوشته شده بود:
"به امید اینکه به زودی بتوانیم با هم غذا بخوریم!
پیتی"
کریس کنار فرد ایستاده بود. به کارت نگاهی کرد و گفت:
ـ وقتی این کارت رسید، قیافه ی مامی خیلی خنده دار بود! گفت مغز این پسره خوب کار نمی کنه.
فرد با لبخندی بر لب پرسید:
ـ تو اونو دیده بودی؟
کریس با تعجب از اینکه چنین سوال احمقانه ای از او شده است، گفت:
ـ نه بابا، مامی اونو سر کار دیده بود.
ـ این ادم برای آقای ریلی کار میکنه؟
ـ یک بار کار کرده. یک جایی رو رنگ کرده بود و همه از کارش بدشون اومده بود.
فرد به پشت کارت نگاه کرد. "بار الیزه ـ نیوجرسی."
به یاد لکه های رنگی افتاد که در لیموزین پیدا شده بود. کسی که برای لوک کار کرده بود، از کارش راضی نبودند و از طرف دیگر، رزیتا هم به او توجهی نداشت. کسی که ظاهرا مشتری همیشگی باری در کنار پل جورج واشنگتن است.
رو به بچه ها کرد و گفت:
ـ ویدیو را روشن کنین و فیلمو ببینین. من باید یک تلفن بزنم.

***

ریگان و آستین پس از خداحافظی با آقای بامبل، هدیه در دست به اتاق نشیمن برگشتند. نورا با شنیدن ماجرا گفت:
ـ خوب این می تونه انگیزه ی خوبی باشه. اما ممکنه باز هم به یک آلوین لاک دیگه برسیم.
ریگان گفت:
ـ ای کاش وقت بیشتری داشتیم. خیلی دلم می خواست می تونستم به خونه ی اون برم و پرس و جو کنم. اما قراره ده دقیقه ی دیگه با من تماس بگیرن. جک با پولها منتظرمه.
صدای زنگ تلفن مثل سفیر گلوله در اتاق پیچید. ریگان به طرف تلفن دوید و گفت:
ـ اونا که با این خط تماس نمی گیرن، می گیرن؟
فرد پشت خط بود. ریگان به حرف های او گوش کرد.
ـ گوشی را نگه دار فرد.
و به طرف آستین برگشت.
ـ فرد یک کارت از اون پسره، پیتی که دفتر پدر رو رنگ کرده بود، پیدا کرده. متوجه هستی درباره ی چه کسی حرف می زنم؟
ـ بله. او فقط یک روز اونجا کار کرد و گند زد...
آستین مکثی کرد و ادامه داد:
ـ اما صبر کن، او شب پیش هم به دفتر آمد. همراه سی بی بود. ظاهرا با هم خیلی دوست هستند.
ـ او نقاشه و در لیموزین لکه های رنگ پیدا شده.
ـ و کارت پستالی که برای رزیتا فرستاده از باری در نیوجرسی در نزدیکی پل جورج واشنگتن بوده. اون بار دست جنب خیابان فورت لی قرار داره و از اونجا هم چراغ دریایی دیده می شه.
ریگان آنچه را درباره ی سی بی دینگل فهمیده بود، برای فرد بازگو کرد. فرد تقریبا فریاد می زد:
ـ نام خانوادگی پیتی چیه؟
ـ آستین تو اسم کامل پیتی رو می دونی؟
آستین سری تکان داد:
ـ اما صبر کن... الان برات پیدا می کنم.
و تلفن همراه خود را از جیب خارج کرد و با دفتر تماس گرفت. چند لحظه بعد گزارش داد:
ـ اسم او پیتر کومت است.
و نشانی او را روی یک تکه کاغذ یادداشت کرد.
ریگان از روی کاغذ برای فرد خواند.
ـ فرد، یادداشت کن... تا دو دقیقه ی دیگه با من تماس خواهند گرفت. بلافاصله بعد از تلفن اونا با تو صحبت خواهم کرد.
فرد گفت:
ـ ریگان، من خیال دارم دنبال این پسره برم.
ـ ای کاش من هم می تونستم همراه تو بیام.
راس ساعت چهار، تلفن به صدا درآمد.
ـ ساعت پنج و نیم در انتهای مانهاتان باش.
ریگان تکرار کرد:
ـ انتهای مانهاتان از سمت میدوتاون.
نورا آهسته گفت:
ـ اونا دارن ازنوشته ی من استفاده می کنن!
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
پاسخ }
#47
ریگان گفت:
ـ من مادرمو به خونه آورده ام و حالا در نیوجرسی هستم. باید به من مهلت بیشتری بدین.
ـ وقت بیشتری نخواهی داشت.
آستین دست خود را روی بازوی ریگان گذاشت و آهسته گفت:
ـ منم میام.
ریگان خطاب به کسی که پشت خط بود گفت:
ـ من در این هوا به خوبی نمی تونم رانندگی کنم. اشکالی نداره اگه همکار پدرم، آستین گردی پولها رو تحویل بده؟ او با ماشین من خواهد آمد و تلفن منو هم در اختیار خواهد داشت. اگه من تصادف کنم همه ی کارها خراب می شه.
چند لخظه سکوت بر قرار شد.
ـ بسیار خوب، اما یادت باشه کلکی در کار نباشه.
و تماس قطع شد. ریگان شماره ی فرد را گرفت. فرد گفت:
ـ من دارم می رم خونه ی این آقای نقاش.
ـ من و الویرا هم یه سر خونه ی سی بی دینگل می زنیم.
ـ می تونم بچه ها را بیارم پیش مادر تو؟
ریگان مردد بود:
ـ من به اونا می گم که رزیتا همراه پدرت به دنبال کاری رفته. به هر حال فردا ناچاریم حقیقتو به اونا بگیم.
ریگان نشانی را به او داد و گفت:
ـ شماره تلفنت را به من بده و شماره ی مادر منو هم یادداشت کن. این تلفنی است که من همراه می برم.
ـ با هم در تماس خواهیم بود. مواظب خودت باش.

***

سی بی در حالی که تلفن را قطع می کرد به لوک گفت:
ـ اونجا هوا پسه. دخترت خیلی عصبی بود. میگه نمی تونه رانندگی کنه. آستین گردی رو به جای خودش می فرسته.
لوک فکر کرد که ریگان در هر هوایی می تواند رانندگی کند. آیا برای نورا اتفاقی افتاده بود؟
سی بی نگاهی به اطراف انداخت. کلیدهای کابین را از جیب خود خارج کرد و انها را روی اجاق قرار داد. جایی که کاملا از دسترس آنان دور بود.
ـ وقتی پولها رو گرفتیم و به قدر کافی از اینجا دور شدیم، جای شما رو به اونا اطلاع خواهیم داد.
لوک گفت:
ـ اگه نمی خوای ما رو بکشی، بهتره عجله کنی.
کف قایق کاملا خیس بود. توفان قایق را این طرف و آن طرف می برد و صدای حرکت قطعات یخ به گوش می رسید.
ـ همین که هواپیما به زمین بشینه از فرودگاه تماس می گیریم.
رزیتا با اعتراض گفت:
ـ اما این خیلی طول می کشه! ممکنه تا فردا هم نتونین از کشور خارج بشین.
ـ بهتره دعا کنین که بتونیم.
و در را پشت سر خود بست.

***

ده دقیقه به پنج، ریگان و الویرا به خانه ی سی بی رسیدند. دربان با آپارتمان او تماس گرفت تا ورود میهمانان را به او اعلام کند.
ـ جواب نمی ده. حتما بیرون رفته.
ریگان گفت:
ـ عموی او هفته ی پیش فوت کرده.
ـ شنیده ام.
ـ پدر من مالک موسسه ایه که مراسم تدفین رو انجام داده. ما باید با آقای دینگل تماس بگیریم. خیلی مهمه. هیچ راهی وجود نداره که بشه با او تماس گرفت؟
ـ زن مسئول این ساختمان، نظافت خانه ی او را به عهده داره. می تونم به او زنگ بزنم.
ـ متشکرم. خیلی لطف می کنین.
ـ خوشحال می شم کمک کنم. هرچی باشه، کریسمسه!
یک دقیقه بعد به آنان اطلاع داد:
ـ دلورس می گه برین بالا. اون الان در آپارتمان 2ب است.
ـ آپارتمان دلورس محیطی شاد و گرم آماده ی شروع کریسمس و تعطیلات بود. چراغ های درخت کاج روشن بود و موسیقی کریسمس پخش می شد. بوی جوجه ی سرخ شده در خانه پیچیده بود.
ریگان گفت:
ـ ما وقت شما رو نمی گیریم اما حتما باید با آقای سی بی دینگل تماس بگیریم.
ـ مرد بیچاره! او گفت خیال داره به سفر بره تا حالش بهتر بشه. صبح که رفتم به آپارتمانش داشت اسباب سفرش رو جمع می کرد.
ـ شما امروز صبح اونجا بودین؟
ـ برای مدتی کوتاه. برایش کمی شیرینی کریسمس بردم. او عصبی و ناراحت به نظر می رسید. سفر براش خوبه.
ـ بله مطمئنم همین طوره.
الویرا گفت:
ـ این ساختمان قشنگیه. منظره ی زیبایی از رودخانه دیده می شه. آپارتمان اقای دینگل هم در همین جهت قرار گرفته؟
ـ نه. او آپارتمان کوچکی داره که پنجره اش به طرف خیابان باز می شه.
ساعت پنج و پانزده دقیقه، فرد در میان برف ها در مقابل ساختمان دو طبقه ی کهنه ای که محل زندگی پیتی بود، ایستاده بود.
ریگان پس از ترک خانه ی سی بی با او تماس گرفته بود. تنها چیزی که فهمیده بود، این بود که سی بی آن روز صبح چمدانش را به قصد سفر بسته است. ریگان و الویرا مطمئن بودند که گروگان ها در آن ساختمان نیستند.
فرد فکر کرد: "یعنی ممکنه اونا اینجا باشن؟"
و زنگ در را برای دومین بار به صدا درآورد. آپارتمان پیتی تاریک بود، اما در طبقه ی بالا چراغی روشن بود و صدای تلویزیون به گوش می رسید. مردی خواب آلود در را باز کرد. لباس خوابی چروک به تن داشت. مثل این بود که با صدای زنگ از خواب بیدار شده بود.
فرد پرسید:
ـ شما مالک این ساختمان هستین؟
ـ بله، چطور مگه؟
ـ من دارم دنبال پیتر کومت می گردم.
ـ او امروز صبح برای تعطیلات اینجا رو ترک کرد.
ـ می دونین کجا رفته؟
ـ به من چیزی نگفت. به من هم مربوط نیست.
و برگشت تا در را ببندد. فرد کارت عضویت خود را در نیروی پلیس بیرون آورد.
ـ من باید با شما حرف بزنم.
حالت خواب آلود آن مرد ناگهان از بین رفت.
ـ توی دردسر افتاده؟
ـ هنوز نمی دونم، چند وقته اینجا زندگی می کنه؟
ـ سه سال.
ـ هیچ وقت دردسر درست کرده؟
ـ به جز اینکه اجاره اش رو به موقع نمی پردازه، دردسر دیگه ای نداشته اما حدس می زدم یک روزی مشکل پیدا می کنه.
ـ فقط چند سوال دیگه. هیچ دوست و آشنایی این اطراف داره؟
ـ اگه دار و دسته ی بار الیزه را به حساب بیاریم، بله. بار الیزه درست سر پیچ همین خیابون قرار داره. من دیگه داره سردم می شه.
ـ فقط یک چیز دیگه. چند روز گذشته به آپارتمان او رفته اید؟
ـ بله. دستگاه گرم کننده را کنترل کردم. اگه قراره چند روزی نباشه، دلیلی نداره سوخت زیادی مصرف کنیم.
این بار فرد جلوی او که در را می بست، نگرفت. وقتی به کنار اتومبیل خود رسید، ریگان و الویرا هم به او رسیدند. فرد گفت:
ـ اینجا هم خبری نیست. بیایین بریم به بار الیزه.

***

چند ساختمان دور از تونل میدتاون، جک ریلی پولها را داخل اتومبیل ریگان گذاشت و به آستین گفت:
ـ ما پشت سرت خواهیم بود اما اگه او تو رو به مسیری ببره که ما انتظار داریم، ماشینهای ما کمی عقب تر خواهند بود. ما افرادی رو در طول مسیر مستقر کرده ایم. رد تو رو گم نمی کنیم. موفق باشی.
ساعت پنج و نیم تلفن زنگ زد:
ـ از تونل عبور کن. بعد از خروجی خیابان بوردن خارج شو.
جک پس از شنیدن خبر از طریق بی سیم گفت:
ـ این همون چیزیه که انتظار داشتیم بشنویم.
تلفن همراه او به صدا درآمد. ریگان اطلاع داد:
ـ برادرزاده و نقاش هر دو امروز صبح با چمدون خونشونو ترک کرده اند.
جک هیجان زده گفت:
ـ ریگان، سر هرچی بخوای شرط می بندم که خودشونن. اگه چمدونای خودشونو همراه داشتن، معنی اش اینه که پیش لوک و رزیتا برنمی گردن. بعد از گرفتن پول احتمالا به طرف فرودگاه خواهند رفت.
ـ اگه فرار کنن، دیگه دستمون به اونا نخواهد رسید.
ـ ما اونا رو زیر نظر خواهیم داشت تا اگه به سراغ پدرت و رزیتا برن، بتونیم پیداشون کنیم. ولی اگه اینطور نشد، به محض رسیدن به فرودگاه به سراغشون می ریم.
ـ من و الویرا خیال داریم به اون بار بریم. فرد هم همراه ماست. شاید در اونجا کسی باشه که بتونه چیزی به ما بگه.
جک به آرامی گفت:
ـ ریگان، مواظب خودت باش.
[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
پاسخ }
#48

قایق به شدت تکان خورد. رزیتا و لوک به گوشه ای پرت شدند. رزیتا فریادی کشید و لوک که مچ بندها به دست و پایش فرو رفته بودند، چهره در هم کشید.
رزیتا گریان گفت:
ـ آقای ریلی، این قایق داره غرق می شه.
ـ نترس. ما غرق نمی شیم. به نظرم یکی از طناب ها پاره شد.
کمتر از یک دقیقه بعد، قایق دوباره به شدت به دیواره ی لنگرگاه خورد. صدایی به گوش رسید و آب از جایی در کنار در به داخل ریخت. با تکان بعدی، کلید در از روی اجاق سر خورد و روی کف قایق افتاد. اما قبل از اینکه لوک بتواند آن را بردارد، قایق دوباره تکانی خورد و کلید ها از او دور شد.
تا آن لحظه، لوک امیدی در دل داشت. حالا دیگر امید خود را از دست داده بود. حتی اگر سی بی بعد از فرار در مورد اعلام جای آنان اقدام می کرد، دیگر دیر بود. آب به درون قایق می ریخت. حق با رزیتا بود. آنان غرق می شدند.
در آن سوی قایق صدای رزیتا را می شنید که دعا می خواند و با او هم صدا شد.

***

ریگان و الویرا و فرد وارد بار الیزه شدند. متصدی بار به طرف آنان رفت و گفت:
ـ چه کار می تونم براتون بکنم؟
فرد کارت خود را به او نشان داد و گفت:
ـ چند تا جواب می خوایم. تو پیتر کومت رو می شناسی؟
ـ البته که می شناسم. دو ساعت پیش همونجایی که شما هستین، نشسته بود.
ـ این طور که صاحبخانه اش می گه، صبح چمدوناشو بسته.
ـ شاید. اما بعدازظهر اینجا بود. گفت خیال داره به تعطیلات بره.
ـ می دونین کجا رفت؟
ـ دلم می خواد کمکتون کنم اما راستشو بخواین، به نظرم حالش خوب نبود. گفت میره طرف جنوب ماهیگیری کنه. نمی دونم اینا چه معنی داره اما امروز او پیتی همیشگی نبود. ازش پرسیدم موضوع چیه؟ گفت یک احساس یک میلیون دلاری داره!
ریگان احساس کرد بدنش یخ کرد.
ـ می تونین بگین ممکنه کجا رفته باشه؟ جایی هست که بین صبح و عصر که پیش شما بود، به اونجا رفته باشه؟
ـ آن قدر که من می دونم او قایق یک نفر رو در جایی نگهداری می کنه. شاید رفته سری به قایق بزنه. گاهی به اونجا می ره.
فرد تلفن خود را به دست گرفت و گفت:
ـ من اونجا رو بلدم.
و در تلفن گفت:
ـ شماره ی بندرگاه لینکلن را به من بدین.
و دقیقه ای بعد با دفتر مربوط حرف می زد. ریگان می توانست ببیند که عضلات صورت او منقبض می شود. معلوم بود که خبرهای خوبی به او نمی دهند.
فرد تلفن را قطع کرد و به آنان گفت:
ـ او خانه ی قایقی را عصر چهارشنبه از اونجا برده و دیگه هم برنگشه. خانمی که با او حرف می زدم، گفت که حتما او عقلش رو از دست داده. رودخونه در حال یخ زدنه. هیچ قایقی در این شرایط نباید توی آب باشه. علی الخصوص قایق کهنه ای مثل اون.
الویرا از سر محبت بازوی ریگان را گرفت. متصدی بار که مشغول تهیه ی نوشیدنی برای مشتریان خود بود، به طرف آنان برگشت و گفت:
ـ فکری به نظرم رسیده. بیشتر آدم هایی که اینجا هستن، پیتی رو می شناسن. اکثرشون این اطراف زندگی می کنن. شاید اونا چیزی بدونن.
سپس پرید بالای پیشخوان و سوتی کشید. همه ی کسانی که در بار بودند، با خوشحالی هورا کشیدند و یک نفر داد کشید:
ـ مشروب مجانی برای همه!
متصدی بار دستها را تکان داد و گفت:
ـ شماها امشب شام مجانی خوردین. حالا گوش کنین. این خیلی مهمه. هیچ کدوم از شماها امروز پیتر کومت رو دیده؟
ریگان به چهره های مختلف نگاه کرد و در دل دعا می کرد.
یک نفر جواب داد:
ـ وقتی کارم تموم شد، مستقیم اومدم اینجا. پیتی رو دیدم که از راه کنار اسکله ی مارینا بالا می رفت.
مشتری دیگری گفت:
ـ زمستونا اونجا تعطیله. چرا باید پیتی این وقت سال اونجا بره؟
ریگان به طرف آن مرد برگشت و پرسید:
ـ اینجایی که میگین، دقیقا کجاست؟
ـ بیرون که رفتین، بپیچین به طرف چپ. چند ساختمان اون ورتره. تابلوی اونو می تونین ببینید.
فرد و ریگان و الویرا به سرعت از در بیرون دویدند. فرد سریع اتومبیل را راه انداخت. ریگان هراسان گفت:
ـ اگه اونا در آن قایق کهنه باشن... اونم در این هوا...
الویرا داد کشید:
ـ فرد! از پیچ رد شدی.
فرد اتومبیل را با یک دور کامل دوباره به جاده ی متروک رساند. جاده به محوطه ای متروک ختم می شد. قایقی به چشم نمی خورد. فدر چراغ قهوه ای را از داشبورد اتومبیل برداشت و بیرون پرید. ریگان و الویرا هم به دنبال او دویدند. جایی از سمت چپ صداهایی به گوش می رسید. افتان و خیزان از میان برف ها، ساختمان را دور زدند و شروع به دویدن کردند. نور قوی چراغ قوه ی فرد به روی قایقی کهنه و داغان افتاد که روی آب عقب و جلو می رفت و به دیواره ی اسکله می خورد. به نظر می رسید در حال فرو رفتن در آب است.
ریگان فریاد زد:
ـ پدر!
و بی توجه به خطری که او را تهدیه می کرد، روی قایق پرید.
ـ رزیتا!
و با لگد به در کوبید.
لوک و رزیتا احساس می کردند در رویا به سر می برند. سعی داشتند پاهای خود را از آبی که کف قایق را گرفته بود، بیرون نگه دارند.
لوک داد زد:
ـ ریگان.
و رزیتا فریاد کشید:
ـ عجله کنین!
فرد پاسخ داد:
ـ ما داریم میایم.
او و ریگان با هم به در لگد می زدند. سرانجام در چوبی شکست. آن قدر به در فشار آوردند تا بالاخره سوراخی به اندازه ی عبور در آن ایجاد شد. اول فرد وارد شد و نور چراغ قوه را به داخل کابین انداخت. ریگان به دنبال او رفت. از دیدن پدرش و رزیتا که به دیوار کابین زنجیر شده بودند، به وحشت افتاد. لوک به سرعت گفت:
ـ کلید دستبند ها کنار اجاق روی زمین افتاده.
فرد و ریگان هر دو خم شدند و با هر دو دست در میان آب یخ زده به جستجو پرداختند. در کنار یخچال چیزی با انگشت های یخ زده ی ریگان برخورد کرد. داد کشید:
ـ پیداش کردم!

[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
پاسخ }
#49

حالا آب تا زانوهای او می رسید. کلیدها را قاپید و یکی از آنها را به فرد داد. با کلید دیگر به سمت لوک رفت. کلید را به قفل دستبند نمی خورد. کلیدها را با هم عوض کردند. این بار دستبندها باز شدند.
چند لحظه بعد لوک و رزیتا با کمک ریگان و فرد از جا بلند شدند. فرد گفت:
ـ این قایق دیگه دوام نمیاره. بهتره عجله کنیم!
هر چهار نفر از میان آب به طرف در شکسته ی قایق رفتند. در بیرون و روی اسکله، الویرا دعا می کرد و با هر دو دست طناب قایق را چسبیده بود! قایق را با تمام قدرتی که داشت می کشید. دستهای او زمانی می توانستند یک پیانو را جابجا کنند!
سرانجام هرچهار نفر روی اسکله رسیدند. الویرا به فرد که رزیتا را در آغوش کشیده بود، نگاه کرد و با خود گفت: "می دونستم دوستش داره!"

***

آستین گردی، طبق دستور آدم ربایان از سمت شرق به بوردن رفت و بعد به چپ پیچید و وارد خیابان بیست و پنجم شد.
ـ حالا بزن کنار و نگه دار.
آستین با احتیاط تمام می راند. برف پاک کن ها به سختی می توانستند با برف شدیدی که می بارید، مبارزه کنند.
خیابان بیست و پنجم تاریک و خلوت بود. تلفن دوباره زنگ زد.
ـ یک کوچه به طرف خیابان پنجاه و یکم پیش برو و بعد به راست بپیچ. تا آخر خیابان برو و دوباره بایست. کیسه ی پولها رو در کنار خیابان بذار.
آستین در انتهای خیابان پنجاه و یکی اتومبیل را متوقف کرد. کیسه ی پول را کنار پیاده رو گذاشت و به داخل اتومبیل برگشت.
تماس بعدی برقرار شد. آستین گفت:
ـ پولها همونجایی که گفتین.
ـ راه بیفت. به چپ بپیچ و گم شو!
جک چهار ساختمان پایین تر منتظر بود. تلفن او به صدا درآمد. ریگان بود. با صدایی لرزان اما شاد و هیجان زده گفت:
ـ اونا رو پیدا کردیم! داریم می ریم خونه.
و صدایی از بی سیم گفت:
ـ یک نفر پولها رو برداشت.
جک جواب دادک
ـ میریم بگیریمش.

***

کریس و بابی مشغول بازی با ویلی بودند. نورا ساکت و خاموش نشسته بود و به آتش نگاه می کرد. ترس و انتظار او را فلج کرده بود. با زنگ تلفن کنار دستش از جا پرید. با ترس و لرز گوشی را برداشت. لوک پرسید:
ـ پایت چطوره؟
اشک شادی روی گونه های نورا روان شد.
ـ آه... لوک!
ـ ما همه داریم میایم خونه. تا نیم ساعت دیگه می بینمت.
نورا گوشی را گذاشت. کریس و بابی با چشم های پرسش گر به او نگاه می کردند.
ـ مامی داره میاد خونه.

***

سی بی و پیتی هر دو دستبند به دست در کنار هم روی صندلی عقب اتومبیل نشسته بودند.
پیتی اعتراض کنان گفت:
ـ همه اش که تقصیر من نبود! تقصیر عموی تو بود که مرد!
و سی بی در این فکر بود که شاید تحمل زندان آسان تر از مصاحبت با این موجود باشد!

***

جک ریلی مقابل آپارتمان خود از خودرو پلیس پیاده شد و مستقیم به سمت اتومبیل خود رفت. چمدان و هدایایی که خریده بود، همه در صندوق عقب اتومبیلش بود. حالا که همه چیز به خوبی تمام شده بود، وقت رفتن به خانه ی پدر بود.
در خیابانهای یخ بسته و تقریبا خالی مانهاتان، به یاد جهت حرکت خود در دو شب پیش افتاد. به سمت شرق رفت و بعد اتومبیل، گویا به اختیار خود، چرخی زد و برگشت.

***

فرد و رزیتا، به دنبال لوک و ریگان و الویرا به طرف خانه رفتند. هنوز اتومبیل ها کاملا متوقف نشده بود که در خانه باز شد و دو پسر کوچک بدون بالاپوش و کفش، فریادزنان بیرون دویدند.
ـ مامی. مامی.
و افتان و خیزان به سمت آنان دویدند. رزیتا پتویی را که به او پیچیده شده بود به کناری زد و از اتومبیل بیرون پرید. یک لحظه بعد، بچه ها در آغوش او جا داشتند.
کریس بریده بریده گفت:
ـ می دونستم که برای کریسمس بر می گردی.
بابی به چهره ی او نگاه کرد و بعد به آهستگی پرسید:
ـ مامی، درخت کریسمس رو تزیین کردیم. اما چند تا تزیینات رو برای تو کنار گذاشتیم.
رزیتا آن رو به خود فشرد و گفت:
ـ ما با هم اونا رو روی درخت می ذاریم.
فرد که کناری ایستاده بود پرسید:
ـ کدوم یکی از شما پسرها رو من باید به داخل خونه ببرم؟
لوک در حال پیاده شدن از اتومبیل از ریگان پرسید:
ـ مادرت برای استقبال از من جلوی در نیامده!
ـ یک اتفاقی افتاده که مربوط به اون قالیچه ایه که من براش خریده بودم.
و با هم از پله ها بالا رفتند. ویلی در کنار در به انتظار الویرا ایستاده بود.
لوک وارد خانه شد. مثل این بود که برای اولین بار آنجا را می بیند و به سرعت به طرف اتاق نشیمن دوید. جایی که نورا به انتظار او بود. الویرا پشت سر او به راه افتاد. ویلی بازوی او را گرفت و گفت:
ـ یک کم به اونا فرصت بده!
ـ حق با توست. اما من صحنه های شاعرانه رو دوست دارم.

***

چهل دقیقه بعد، بعد از حمام آب گرم و پوشیدن لباسهای تازه، همه در اتاق جمع بودند. غذا هم رسیده بود. آستین زنگ زد. از نقشی که ایفا کرده بود، مغرور و راضی بود.
ریگان اعلام کرد:
ـ هفته ی دیگه یک جشن حسابی می گیریم و من خیال دارم آلوین لاک رو هم دعوت کنم.
لوک پرسید:
ـ این همون کسی نیست که سر منو دور دید، برای زنم هدیه فرستاد؟
رزیتا کنار فرد روی کاناپه نشسته بود. بچه ها کنار پای او روی زمین نشسته بودند. از فرد پرسید:
ـ تو برای هفته ی دیگه برمی گردی؟
فرد لبخندی زد و گفت:
ـ بعد از امشب گمان می کنی دلم می خواد جای دیگه ای باشم؟

رزیتا لبخندی زد و فرد ادامه داد:
ـ من خیال ندارم جایی برم سیندرلا!
صدای زنگ در بلند شد. الویرا گفت:
ـ شرط می بندم این ارنست بامبله!
و نورا گفت:
ـ اسم اونو هم جزو مهمونای هفته ی دیگه بنویس.
ریگان به سمت در رفت. صدای شوخی و خنده از پشت سرش به گوش می رسید. در را باز کرد. مردی که تنها دو روز پیش ملاقاتش کرده بود، لبخند زنان در مقابل او ایستاده بود.
ـ اینجا برای یک ریلی دیگه هم جا هست؟



پایان





[عکس: 20180224165807_811839158_14621.jpg]
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " وانمودکن اورا نمی بینی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 72 6,392 ۲۸-۱۰-۱۳۹۳, ۱۰:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تومال منی " اثرمری هیگینزکلارک ایران دخت 9 3,259 ۰۷-۰۷-۱۳۹۳, ۰۹:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " فریادی درشب " نوشته مری هیگینزکلارک ایران دخت 93 5,853 ۱۸-۱۱-۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان بانوی من گریه نکن-مری هیگینزکلارک ایران دخت 70 7,157 ۱۹-۰۶-۱۳۹۲, ۱۱:۴۹ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت