تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 22 رای - 2.68 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان گیسو - نویسنده:مژگان مقیمی
#1
قسمت اول


صدای زنگ پیاپی ساعت رومیزی باعث شد که از جا بپرد. اولین چیزی که بخاطر آورد این بود که قرار است پسر عمو رضا به دنبال او و سیمین به خوابگاه بیاید. دستش را از زیر لحاف بیرون آورد تا زنگ ساعت را قطع کند که همزمان صدای خواب آلود شیدا را شنید:
- محض رضای خدا یکی اون زنگ رو خفه کنه.

گیسو از جایش برخاست و تختش را مرتب نمود. و پس از شستن دست و صورتش مشغول درست نمودن چای شد. دلش نمیخواست سیمین را از خواب بیدار کند. پیش خودش حساب کرد با اینکه پسر عمو گفته بود که ساعت هفت صبح آماده باشند ولی چیزی را در تهران نمیتوان از قبل پیش بینی کرد.

آنها وسایلشان را شب پیش آماده کرده و نزدیک در ورودی اتاق گذاشته بودند. پس نیازی به عجله نبود.
اندکی بعد سیمین هم بیدار شد. تختش را مرتب کرد و به گیسو که در حال بلعیدن صبحانه بود، پیوست.
گیسو پرسید:
- بیدار شدی؟ تازه میخواستم بیام صدات کنم.
- وقتی تو داری یه کاری انجام میدی انگار یه قشون به خوابگاه حمله کردن.. مرده هفتصد ساله هم از جا میپره...
گیسو صحبت او را قطع کرد و گفت:
- عوض این حرفها زود باش.

تقریباً آماده شده بودن که تلفن سوئیت به صدا در آمد. شیدا که تختش کنار تلفن بود با خواب آلودگی گوشی را برداشت.
- بله..حاضرن...الان میان.

گوشی را گذاشت و با صدای بلند تری گفت:
- گیسو..سیمین عجله کنین، پایین منتظرتون هستن.خدا بگم چیکارتون کنه..یه روز صبح میخواستم بیشتر بخوابم ها.
و به شوخی ادامه داد:
- آخه بگو مجبوری دم تلفن بخوابی.

گیسو گفت:
- ما حاضریم. شماها نمیخواین با ما خداحافظی کنین؟!
شیدا نیم خیز شد و روی تخت نشست، فرانک که تازه دیروز امتحاناتش تمام شده بود، از خستگی نمیتوانست لای چشمانش را باز کند.
با این حال از جابه جا شدنش معلوم بود که بیدا است. بقیه بچه های سوئیت که امتحاناتشان را پشت سر گذاشته بودند زودتر به تعطیلات رفته بودند. فرانک هم برای بعد از ظهر بلیت داشت. تنها شیدا برای اتمام پروژه هاش، ملزم به ماندن بود.

گیسو، سیمین را تقریباً مجبور کرده بود همراهش به شمال بیاید تا تعطیلات بین دو ترم را با هم بگذرانند. سیمین اهل کرج بود و در طول ترم به اندازه کافی با خانواده اش دیدار میکرد. گیسو هم با همراهی سیمین دور نمای تعطیلات بهتری را ترسیم مینمود.

گیسو با شیدا روبوسی کرد و گفت:
- بالاخره نمیخوای همراه ما بیایی؟ اگه تصمیمت عوض شد...برای آماده شدنت، منتظر میمونیم.
شیدا تشکر کرد و گفت:
- خیلی دلم میخواد همراهتون بیام ولی حیف که این پروژه لعنتی تموم نمیشه. هر جاشو راس و ریس میکنم یه ور دیگه ش ناقص میشه.
و با مهربانی گیسو را در آغوش گرفت و ادامه داد:
- خوش بگذره.

گیسو به طرف فرانک رفت و بوسه ای آرام بر چهره ی خواب آلود او گذاشت. سیمین هم وارد اتاق شد و با شیدا که حالا برای مشایعت آن دو برخاسته بود، خداحافظی کرد. سپس آن دو با عجله کیف هایشان را را برداشته و از اتاق خارج شدند.


* * *


پس از تعارفات معمول دخترها سوار ماشین شدند و به راه افتادند و گیسو پرسید:
- عموجان چطوره؟ خبر جدیدی ندارین؟

- دیشب تماس گرفتم...حالشون بهتره...خدا رو شکر خطر رفع شده.
- رُزا خانم نتونستن بیان؟
- نه این روزها سرشون خیلی شلوغه، بهش مرخصی ندادن..منم همین یه روز رو وقت دارم. شب باید دوباره برگردم.

رُزا همسر رضا بود و در بانک کار میکرد. دو سالی میشد که با هم ازدواج کرده بودند. عموجان هم که تنها عموی گیسو و بزرگ فامیل بود به دلیل یک بیماری ناگهانی و در ضمن پیش پا افتاده حدود یک هفته قبل جراحی شده بود و رضا که برای بار دوم بود به ملاقات پدرش میرفت، لطف نموده آنان را به همراهش میبرد.

رضا آخرین فرزند عموجان و سخت مورد علاقه ی وی بود. تنها او بود که در کشور مانده و همچنان به احوالات پدرش رسیدگی مینمود. سال ششم پزشکی را در دانشگاه تهران میگذراند و عموجان هم که مکنت فراوان داشت ماهانه خرج تحصیل او و حتی بیشتر از آن را هم تقبل نموده بود. در ضمن خانه ای بعنوان کادوی ازدواج در شمال تهران برای او و همسرش تدارک دیده بود.

عموجان به همه فرزندانش خیلی خوب میرسید و بر عکس بسیاری از متمولین منتی هم بر آنها نمیگذاشت. با طیب خاطر همواره مبالغ قابل توجهی برای آنان در بانکهای خارج از کشور حواله مینمود و تا آنجا که مقدور بود دورادور مراقبشان بود که ولخرجی و عیاشی نکنند و پولشان را در جاهای مفید سرمایه گذاری نمایند.

بچه های عمو جان هم سر براه بودند و به واقع ارزش اینهمه لطف را داشتند. به قول پدرش سربراهی و بزرگ منشی تو خون فامیل بود.

گاهی پدر به گیسو میگفت:
« به من و عموت نگاه کن، اگه کمی می لغزیدیم الان ته دره نابودی بودیم. با مال و ثروتی که ما داشتیم هزار جور...» اینجا بود که مادر با چشم غره ای مانع از ادامه صحبت پدر میشد.

با این تفاصیل عموجان که به قول معروف یک پایش خارج از کشور بود و یک پایش ایران، لابد دچار یک مشکل ناگهانی شده بود وگرنه کسی نبود که خود را بدست تیغ پزشکان وطنی بسپارد.
او از وکلای حقوقی کشور بود که چند سال پیش به یکباره دست از کار و تدریس کشید وبه خانه ی آباء و اجدادیش در شمال کشور عزیمت کرد.

دلیل این انتخاب این بود که هم بتواند از املاک وسیعش بهتر مواظبت کند و هم از آب و هوای تمیز آن بهره جوید. خانه ای هم که در آن زندگی میکرد، بی شباهت به قصر نبود. با ستونهای بلند قدیمی و گچبری وآینه کاری های بی نظیر که دائماً به آن رسیدگی میشد و در حوالی شهر و روی تپه ای رویایی و سرسبز قرار داشت.

پدر گسیو پزشک بود و در همان نزدیکی ها برایشان خانه ی ویلایی مناسبی ساخته بود و که محوطه جلویش را باغ زیبایی تشکیل میداد که به نظر خودش بهشت روی زمین بود. این خانه با آن که نوساز بود ولی به نظر گیسو از لحاظ زیبایی به هیچ وجه با خانه ی عموجان قابل قیاس نبود.

گیسو در رویاهایش سیر مینمود و سیمین محو تماشای مناظری بود که با حرکت ماشین به تندی از کنارش میگذشت که صدای تلفن همراه رضا آنان رابه خود آورد.

- بله ... مادر شمایین؟...نیم ساعتی مونده. بله، بله! پدر چطورن؟..نه، خیال شما راحت باشه، آروم میرونم..ناهار هر چی دوست دارین درست کنین..نه تنها نیستم..گیسو خانوم و دوستش به من افتخار همراهی دادن.

رویش را برگرداند و نگاهی به آن دو انداخت و گفت:
- مادر میفرماین ناهار در خدمتتون باشیم.

تقریباً هر دو با هم گفتند:
- متشکریم.

گیسو با لبخندی ادامه داد:
- فرصت زیاده، بعداً خدمت میرسیم.

رضا باز هم مشغول صحبت با مادرش شد:
- افتخار نمیدن...چشم مادر، هر جور میل شماست...پس فعلاً خداحافظ.

و شاسی قطع مکالمه را فشرد. گیسو و سیمین نگاهی به یکدیگر انداختند و با شعفی خاص، دستان یکدیگر را فشردند. هر دو دورنمای تعطیلاتی خوب و پر از شادی را در کنار هم ترسیم مینمودند.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#2
قسمت دوم

صدای چرخش کلیدی در قفل، در سالن خانه پیچیدو زنی باریک اندام با چادر وارد شد و در را بست. بلافاصله چادر را از سر برداشت و به داخل اتاقی رفت.
گیسو و سیمین میخندیدند و از پله ها پایین می آمدند که زن از اتاق کنار پله ها بیرون آمد.
با دیدن او، گیسو به تندی بقیه پله ها را طی کرد و خود را در آغوش زن انداخت. این زن تنها کسی بود که او احساس میکرد که واقعاً دوستش دارد. سیمین همانطور روی پله ایستاده بود و محو تماشای صحنه بود.

زن کت و شلوار مشکی پوشیده بود که البته هیچ شبیه لباس راحت برای منزل نبود ولی بی نهایت بر اندام باریک و بلندش برازنده و با موهای مشکی براق و صافش که تا کمرش میرسید و آزادانه در حرکت بود ترکیب زیبا و دل انگیزی به وجود آورده بود.

گیسو خود را از آغوش زد بیرون کشید و به سیمین گفت:
- مادرم...فرنگیس.
سیمین با تعجب و ناباوری گفت:
- مادرت...؟! مخ کار میگیری؟

سیمین به زور میتوانست باورکند این زن زیبا که به نوعروسی میماند، مادر گیسو باشد. لابد این زن به اکسیر جوانی دست یافته بود.

گیسو خندید و گفت:
- به جون ِ خودم، مادرمه...مدیر دبیرستان، بهت که گفته بودم.

زن خندید و از آنجایی که از جریان آمدن آنها اطلاع داشت، گفت:
- سیمین جان خیلی خوش آمدین.

سیمین که هنوز ناباورانه زن را مینگریست، مبهوت گفت:
- متشکرم.

و از پله ها پایین آمد و با او روبوسی کرد. پس از تعارفات معمول، مادر گیسو بلافاصله مشغول فراهم کردن ناهار شد.
بزودی سفره ای رنگین، بر روی میز دوازده نفره کنار سالن چیده شد. وقتی بقیه هم آمدن و دور میز نشستند، گیسو پرسید:
- منتظر پدر نمیشیم؟

مادر جواب داد:
- نه عزیزم، کشیک داره. امروز براش«لانگ دی» گذاشتن. آخه این چند روز دائماً پیش خان عموت بود. غذات که تموم شد، لطفاً یه تلفن بهش بزن.

- حتماً مادر.

سپس گیسو رو به خواهر کوچکش کرد و پرسید:
- خب، خواهر کوچیکه ی من با درساش چیکار میکنه؟

گلفام که کلاس سوم راهنمایی را میگذراند و از سیمین خجالت میکشید، چیزی نگفت و مشغول بازی با ماهی سرخ شده اش شد.

در عوض ماهان تنها پسرخانواده به تندی گفت:
- نگران نباش، خانوم کمتر از بیست رو قابل نمیدونن که تو ورقه شون درج شه و همچنان یکه تاز میدان درس و مدرسه هستن.

گلفام از زیر میز لگدی نه چندان محکم به پای برادر زبان دراز خود کویبد و نگاه اخم آلودی از مادر دریافت کرد. البته گلفام واقعاً نمرات عالی در کارنامه خود داشت ولی سیمین که متوجه نشده بود، بالاخره حرفهای ماهان در مورد او شوخی است یا جدی، سوالی هم نکرد تا باعث خجالت بیشترش نشود.

ماهان یک سال از گلفام بزرگتر بود و ظاهراً اهل شیطنت بود ودائماً به پر و پای خواهر کوچکتر خود میپیچید.
مادر نیز از گیسو در مورد اوضاع دانشکده و خوابگاه پرسید و قسمتی از خاطرات خوابگاهی خودش رابرای آنان تعریف کرد. بیشتر به نظر میآمد برای اینکه مهمان غریبه احساس بدی پیدا نکند، جلوی برقراری سکوت را میگیرد.
مادر به گیسو گفت:
- دخترم از مهمونت بیشتر پذیرایی کن.
- نه مادر، نیازی نیست. سیمین بچه خوابگاهیه.
و به شوخی ادامه داد:
- تو خوابگاه ها هم قانون بقا برقراره یعنی اگه نخوری، میخورن... اینه که ما حواسمون به شکممنون هست. تازه اگه بدونین توی سلف دانشگاه چه غذاهایی به ما میدن...

سیمین به جای گیسو ادامه داد:
- ساچمه پلو، مرده کباب، گزارش هفتگی...

فرنگیش بخوبی با این اصطلاحات اشنا بود و میدانست که دانشجوها برای عدس پلو و تاس کباب و سوپ آخر هفته این نامها را گذاشتند.
بنابراین لبخندی زدو گفت:
- پس تعراف نکنین، بیشتر غذا بخورین تا کمبودهاتون جبران بشه.

بدنبال آن دیس محتوی مرغ و سیب زمینی سرخ شده را به طرف آنها گرفت.
گیسو قبل از اینکه آنرا به طور کامل از مادر بگیرد با چنگال تکه ای گوشت به دهان گذاشت و کمی سرش را کج کرد و گفت:
- به قول ژاپنی ها هوم...خوشمزه اس!

و تکه ای برای خودش و سیمین برداشت.


* * *


بعد از ظهر وقتی خوب استراحت نمودند گیسو تصمیم گرفت، سیمین را به خانه ی رویایی عموجان ببرد.
هوا سرد بود و باد نسبتاً شدیدی میوزید. به سفارش مادرش دستکش و شال گردن را هم به لباسها افرودند.

خیلی زود به منزل عموجان رسیدند. جلوی در وروردی گیسو زنگ را به صدا در آورد و به سیمین گفت:
- این هم خونه ی عموجان، آماده باش تا از دقیقه هایی که می آد لذت ببری.

در فلزی بزرگ تیره رنگ، با صدای نه چندان بلندی گشوده شد و پیرمردی از وراری آن نمایان گردید.
گیسو گفت:
- سلام مش عباس.
چشمان پیرمرد برقی زد و در حالیکه بخار از دهانش بیرون میزد، جواب داد:
- سلام به روی ماهت دخترم...بفرمایید..بفرمایید.. چه عجب از این طرفها...
گیسو لبخندی زد و در حالیکه وارد میشدند گفت:
- با دوستم برای تعطیلات بین ترم اومدیم...همین ظهر رسیدیم. حالام برای عیادت از عموجان که کسالت داشتن مزاحمتون شدیم.خب، شما چطورین؟شنیدم شمسی خانوم پادرد گرفتن؟

- هی، شکر خدا دخترم، آدم پیر، پادرد میگیره، کور وکر میشه...قربون خدا برم، بازم شکر... عمو جونت هم نیم ساعت پیش با دکتر رضا، پیش جراحشون رفتن که یه نگاهی به جای عملشون بندازه. زن عموتون تشریف دارن

پیرمرد که از سرما میلرزید ادامه داد:
- اگه کلبه ی درویشی مارو قابل میدونین، بفرمایید. شمسی تازه چایی دم کرده، تا عموجونتون بیان...

گیسو با مهربانی صحبتهای پیرمرد را ناتمام گذاشت و گفت:
- نه مش عباس، یه دوری این طرفها میزنیم، بعد میریم بالا. شما هم بفرمایین..بیرون سرده.

مش عباس سری تکان داد وگفت:
- ای، ای ،ای...جوونی...

و به درون خانه رفت. سیمین پرسید:
- چقدر جالبه،اصلاً به زبون محلی صحبت نمیکنه!

- خب، مش عباس از کوچیکی توی خونه ی پدربزرگم بوده، بعدش هم با عموجان به تهران رفته و سالها باهاشون اونجا زندگی کرده، بچه هاش همه تهران زنگی میکنن.
وقتی عموجان دوباره برگشت شمال،اون و زنش رو هم آورد. در واقع مش عباس اینجا رو میگردونه. هم دربان اینجاست هم باغبون، منتهی الان دیگه خیلی پیر شده..کار باغبانی سنگینه، قراره آدمای جدیدی رو هم برای کمک بیارن.

جلوی روی آنها محوطه ی بزرگی پر از درخت نمایان بود.مسیر اصلی سنگفرش شده بود و به عمارت قصر مانندی منتهی میشد.
همینطور که قدم برمیداشتند گیسو گفت:
- بهتره اول یه سری به خونه قدیمی بزنیم. تاحالا خونه های قدیمی شمال رو دیدی؟
- نه
گیسو ادامه داد:
- خب، خانه های قدیمی اینجا با نوعی چوب ساخته میشدن که سالها بدون اینکه بپوسه یا بید بزنه دوام آورده...

کمی به چپ پیچیدند.
- خانه اجدادی ما اینجا بود.
خانه ای دو طبقه متروکی که گرادگر آن تا آنجایی که دیده میشد تراس داشت همراه با پنجره های فراوان که از چوب تیره رنگی ساخته شده و هنوز هم پابرجا بود، جلوی روی آنها نمایان شد. این خانه مساحتی بیش از دویست متر مربع را شامل میشد.

گیسو چون مرغی سبک بال از پله های چوبی آن بالا رفت. سیمین هم به دنبال او، منتهی کم با احتیاط تر قدم برمیداشت. گویی به استحکام چوبهای آن اطمینان نداشت.

گیسو دوباره طوری که انگار روی خاطراتش گام مینهد کمی آرام تر همانطور که روی چوبها دست میکشید، توضیح داد:
- قبلاً اینجا شکل دیگه ای داشت...پرده های قشنگ از قرمز براق، سیرهایی که به نخ کشیده شده و از دیوار آویزان بودن، چراغهای قدیمی که به دیوار وصل شده بودند...وای که چه بویی تو هوای این جا میشه احساس کرد.

و به دنبال آن نفس عمیقی کشید و دستانش را به اطراف گشود. گویی روی ابرهای خیال قدم میگذاشت. دست سیمین را گرفت و به طرف تراسی که دیده میشد کشید و به سمت راست چرخد.

سیمین احساس کرد که صدایی میشنود. به سمت چپ تراس چند گامی برداشت. گیسو به عقب نگاهی انداخت و درست در موقعی که سیمین به نرده شکسته ای نزدیک میشد، برگشت که به طرف او برود که ناگهان صدای لغزیدن سیمین و فریادی که ناتمام ماند بر سعت او افزود.

قبل از آنکه گیسو بتواند خود را به سیمین برساند و حتی قبل از اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده است، دستی قوی، بناگاه بر دستان پوشیده در دستکش سیمین رسید و به سرعت او را بالا کشید.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#3
قسمت سوم

ناجي مرموز و سيمين هر دو بر روي کف چوبي تراس، افتادند.
گيسو به طرف سيمين خم شد و نگران پرسيد:
_چي شد؟

و قبل از آنکه جوابي بشنود،نگاهي مشکوک به جواني که کمي آنطرف تر فرش زمين شده بود،انداخت.
تقريبا هم زمان نگاهش به شخص ديگري که ظاهرا به دنبال مرد جوان وارد معرکه شده بود افتاد که هراسان و دستپاچه مي پرسيد:
_آقا...چطور شد؟

پسر جوان بلافاصله موقعيت خود را دريافت.از جاي خود برخاست و رويش را به طرف مردي که اين سوال را پرسيده بود،گرداند و گفت:
_چيزي نشده...

به سيمين اشاره کرد و فروتنانه در حاليکه کلمات را سنجيده و انتخاب مي نمود ادامه داد:
_ظاهرا اين خانوم لغزيدن و من اين فرصت رو داشتم که ايشونو بالا بکشم.

مرد که کلاه مشکي فوق العاده ساده اي بر سر داشت و انبوه ريش نه چندان بلندي صورتش را پوشانده بود،با دهاني باز به همراهش خيره شد و چيزي نگفت.
بعد نگاهي به گيسو که رنگ آشنايي داشت،کرد و با مِن و مِن پرسيد:
_اِ...شما دختر بزرگ آقاي دکتر نيستين؟

گيسو با قيافه اي حق به جانب به آنان گفت:
_جنابعالي کي باشن؟توي ملک عموي من چيکار مي کنين؟

اين سوال را به گونه اي پرسيد که گويي نه تنها آنان را دزد و بي سر و پا تصور نموده است بلکه آنان را در اين حادثه مقصر هم مي داند.
مرد کلاه به سر بلافاصله با دلخوري جواب داد:
_بَه...اين چه حرفيه؟ايشون آقا محبوب پسرِ...
که حرفش با بالا رفتن دستان ناجي مرموز به علامت سکوت،نيمه تمام ماند.

گيسو که با اين چند کلمه،تازه کسي که محبوب ناميده شده بود راشناخته بود،خون به صورتش دويد.بخصوص که بجاي تشکر ،چنان کلمات بي جايي را بر زبان رانده بود.

با کنجکاوي بيشتري به سراپاي جوان نگريست.
پليور زرشکي رنگي به همراه شلوار سفيد که موزوني خاصي به اندامش مي داد به تن نموده و از دو طرف کلاه لباسش نخ قيطاني سفيدي آويزان بود.

در نگاهش بجز آشنايي همه چيز ديده مي شد.کمي با طعنه در حاليکه از چشمانش شيطنت خاصي نمايان مي شد،گفت:
_ما به فرمان عمو جان شما،مشغول بررسي اوضاع اينجا هستيم.

خصوصا کلمه عمو جان رابا کنايه بيان کرد و بدون آنکه توضيح بيشتري بدهد،دستانش را به کمر گذاشت و رويش را برگرداند و به طرف نرده پيش رفت.
گيسو خم شد تا به سيمين کمک کند که بلند شود و همانطور گفت:
_منو ببخشين،بدجوري غافلگير شدم...شما رو بجا نياوردم.

محبوب مغرورانه کمي صورتش را به جانب او گرفت و در حاليکه باد سرد با موهاي صاف روي پيشاني اش بازي مي کرد و گونه هايش را کمي گلرنگ نموده بود،نيم نگاهش را به چشمان او ريخت و به همراهش گفت:
_هوم...جالبه!...بيا بريم به کارمون برسيم. بد جوري مزاحم خانومها شديم.

و باز هم کلمه بدجوري را با طعنه بيان کرد.و در عوض نگاهش را با مهرباني به سيمين دوخت و به سرش حرکتي داد که مي شد آنرا حمل بر خداحافظي نمود و به طرف همان جهتي که آمده بود حرکت کرد و از نظر ناپديد شد.
گيسو جهش خون به صورت سيمين را به وضوح ديد.
حسابي کلافه شده بود.او ديگر که بود.با هر سخني يک امتياز به نفع خودش مي گرفت.از خودش پرسيد:اگر او آنجا نبود بر سر مهمانش چه مي آمد؟

مرد کلاه به سر به طرف نرده حرکت کرد و نگاهي به پايين انداخت.گيسو شکلکي درآورد.
به سيمين نگريست و در حاليکه تمام تلاش خود را به کار مي برد تا لهجه نداشته باشد،گفت:
_خدا رحم کرد...اگر زبونم لال،افتاده بودين پايين چي مي شد...حتي اگه دست و پاتون سالم مي موند،تا يه هفته،بايد تيغارو از تو تنتون درمي آوردن.
و به سرعت به راه افتاد.گيسو با احتياط قدمي به جلو برداشت و سرک کشيد.انبوهي از گياهان خاردار در آنجا ديده مي شد.کمي آن طرف تر حفره اي پر از گل سياه جلب توجه مي کرد.


***


وقتي همان مسير را برميگشتند سيمين هنور ملتهب بود.بيشتر دوست داشت درباره اين اتفاق صحبت نمايد ولي گيسو عميقا در فکر بود و تمايلي به شکستن سکوتش نداشت.
جسته و گريخته جواب سوالات او را مي داد.سيمين که گويي تازه چاه جلوي پله هاي ورودي به چشمش آمده بود در حاليکه به آن نزديک مي شد،گفت:
_عجب شانسي آوردم،خدا رحم کرد.

گيسو کمي خشن گفت:
_مواظب باش...ميخواي کار دست خودت و من بدي؟اين دفعه ممکنه اين قدر خوش شانس نباشي.

سيمين از بازديد چاه مذکور منصرف شد و به دنبال گيسو به راه افتاد و گفت:
_بالاخره اينها رو شناختي؟

_آره

_خب،کي بودن؟

_بعدا برات توضيح مي دم.

_آخه چطور شد...

سيمين سخنش را نيمه تمام گذاشت و گفت:
_به نظرت اونجا چيکار مي کردن؟

گيسو خيلي آهسته که گويي با خودش صحبت مي کند،گفت:
_خيلي وقت بود که نديده بودمش.

سيمين متوجه شد که گيسو با خودش کلنجار مي رود .
پيش خود ارزيابي نمود که حتما منظورش از شخصي که نديده بود همان محبوب بود.
گيسو با خود فکر کرد: چقدر قيافه اش عوض شده...واقعا خودش بود؟
و در حالیکه کلمه بدجوری که بدون تفکر از دهانش بیرون پریده بود،دائما با چکش در مغزش حک می شد،سعی کرد آخرین باری که محبوب را در جمع خانواده دیده بود به خاطر بیاورد ولی اصلا چیزی به یادش نمی آمد.
در مراسم ازدواج رضا هم که نیامده بود و سعی کرد به یاد بیاورد که چرا او درجشن حضور نداشت و در موردش چه گفته شده...

اگر چه عمو جان همیشه اسم محبوب که صد البته همیشه خودش ناپیدا بود ورد زبان داشت ولی گیسو هرگز به حرف هایی که در مورد او زده می شد گوش نمی داد و این یکی از عادات منحصر به فرد او بود که به چیزی که برایش مهم نبود اصلا گوش نمی کرد چه رسد به اینکه آنرا بخاطر بسپارد.

به نزدیک عمارت رسیده بودند که سیمین آهسته گیسو را که غرق در افکار دور و درازش بود،صدا کرد و همزمان گفت:
_اونجا رو نگاه کن.

گیسو نگاهی به روبرو،جایی که دو اتومبیل پارک شده بود انداخت.یکی از اتومبیل ها ،ماشین مشکی و کشیده مدل بالای عموجان بود که اسمش همواره از خاطر گیسو محو می شد و دیگری پژو استیشن نقره ای رنگ بود که همراه کلاه به سر محبوب داشت آن را می شست و با مشاهده آن دو نیم تعظیمی همراه با تبسمی مسخره کرد.
آنان به روی خود نیاوردند و به اتفاق یکدیگر از پله های عمارت بالا رفتند و زنگ کنار درب چوبی کنده کاری شده را به صدا درآوردند.

گیسو با خود فکر کرد: ماشین عمو جان که اینجاست .
از آنجایی که ماشین دوم ماشین پسرعمورضا نبود،نتیجه گرفت که حتما عموجان ترجیح داده با ماشین پسرش به مطب پزشک برود.
چند لحظه بعد در توسط دختر کوچکی گشوده شد و آنان به داخل خانه قدم گذاشتند.

***

گیسو و سیمین به سمت راست و به طرف مبل های راحتی که کنارپله های عریض سرسرا و روبروی در ورودی ،راهنمایی شدند.
پالتوهایشان را به دخترک دادند و وقتی تنها شدند نگاهی به یکدیگر انداختند و لبخندی نثار هم نمودند.سیمین نظری به اطراف انداخت و سعی کرد آرامش خود را بدست بیاورد.

چند دقیقه بعد خانومی که ربدوشامبر حوله ای بتن داشت و موهایش را هم با آن پوشانده بود،از پله ها پایین آمد.گیسو و سیمین از جای برخاستند و سلام کردند.
گیسو چند گامی بطرف زن عمویش رفت و او را در آغوش کشید.

خانم خانه با سر و دست اشاره کرد که بنشینند و با لحن خاصی که خیلی آمرانه بود گفت:
_گیسو جان خودش آمدی.خیلی وقته که به مار سر نمی زنید.

و به سیمین اشاره کرد و ادامه داد:
_خانم هم باید همان دوستتان باشن که رضا جان می گفت.

گیسو هم به پیروی از لحن سخن گفتن او کمی رسمی جواب داد:
_ایشون سیمین جان از دوستان دانشگاهی من هستن.

و خطاب به سیمین افزود:
_زن عمو هایده.

_خوشبختم.

این صدای سیمین بود که از حنجره اش خارج می شد ولی شباهتی به صدای خودش نداشت.در دل او غوغایی برپا بود.

_خوش آمدید.امیدوارم اینجا به شما خوش بگذره.اگر چه به تهران خودمان نمی رسه..

گیسو با اینکه می دانست،عمویش در آنجا حضور ندارد ولی به رسم ادب پرسید:
_عمو جان تشریف ندارن؟

_خیر عزیزم...ایشون با رضا جان بیرون رفتن ولی تا ما یک فنجان قهوه با هم صرف کنیم،برمیگردن.

فنجانها آورده و تعارف شد.
گیسو پرسید:
_حالشون چطوره؟

_خوب شدن،البته مشکل زیادی هم نداشتن.

درهمین هنگام جوانی که محبوب نامیده می شد در حالیکه صورت پوشیده در حوله اش را خشک می کرد،وارد سرسرا شد.

برای خودش در حال آواز خواندن بود:
_واسه گرمای نگاهت دلِ من تنگِ و...

وقتی حوله را برای خشک نمودن دستانش پایین آورد تازه متوجه حضور آنان شد.
بلافاصله ساکت شد و حوله را به دستگیره ی در آویزان کرد.
آنگاه درحالیکه اثری از آشنایی در چهره اش پیدا نبود به طرف آنان و براه افتاد و مؤدبانه سلام کرد.
هایده خانم با دست اشاره کرد و گفت:
_محبوب جان ،عزیزم...بیا...دخترعمو گیسو و دوستش برای دیدار ما اومدن.

محبوب به طرف او رفت و نزدیک او نشست و با سر ابتدا به سیمین و بعد به گیسو سلام کرد.به گونه ای که احساس می شد ،عمل بی اهمیتی را انجام می دهد.

گیسو بارقه بی اعتنایی او را بر قلبش ،چون تیری احساس می نمود
سیمین نگاه نامفهومی به گیسو انداخت ودر حالیکه سرخ می شد به فکر فرو رفت.پس محبوب پسرعموی گیسو بود عجیب بود که چطور همدیگر را نشناخته بودند.

هایده خانم در حالیکه فنجان قهوه داغ را به دهان می برد جویای احوال خانواده شد و وقتی آنرا به پایان برد،عذرخواهی کرد و گفت:
_بچه ها اگه ناراحت نمی شید،من چند دقیقه از حضورتون مرخص می شم تا سرم درد نگرفته موهامو خشک کنن.

گیسو گفت:
_استدعا میکنم هایده جان،راحت باشید.

هایده از جای برخاست و محبوب نیز نیم خیز شد.ظاهرا برای اینکه به همراه او از صحنه ی بازی خارج شود به دنبال بهانه ای می گشت و وقتی برخاست،گفت:
_مادر،من با شما کاری داشتم.

هایده خانم سخن او را ناتمام گذاشت و گفت:
_باشه بعدا عزیزم.امیدوارم نخوای مهمونامونو تنها بگذاری.لطفا تا من برمی گردم ازشون پذیرایی کنین.

و بدون آنکه منتظر سخن دیگری از جانب محبوب شود سرش را بالا گرفت و از پله ها بالا رفت
.محبوب که دو دستش را به علامت اعتراض بالا برده بود،با این رفتن او،دستانش را پایین آورد و نگاهی مستأصل به روبرویش انداخت و باز در جای خود فرو رفت.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#4
قسمت چهارم

گیسو که تاکنون از کسی چنین عکس العملی ندیده بود، سخت به فکر فرو رفت. تا جایی که بیاد داشت، همیشه مورد توجه اطرافیانش بود. در مدرسه، دانشگاه، خوابگاه همیشه و همیشه نگاههای تحسین آمیز دیگران را احساس میکرد.

اکنون او...شخصی که تا بحال مورد توجهش نبود، برای نخستین بار، رفتاری برعکس دیگران داشت و به طرز تحقیر آمیزی او را ندیده گرفته بود. شاید هم این فقط احساس گیسو بود.
هر چه بود، لحظه به لحظه حضور در آنجا را برایش عذاب آور مینمود.آنچه واضح بود گیسو دوست نداشت خاطره ای ناجور از خود در ذهن محبوب بر جای بگذارد. باید تلاشش را میکرد.

لحظاتی به سکوت گذشت. سیمین با انگشتانش بازی میکرد و محبوب ظاهراً گوش به زنگ بود که کسی از گرد راه برسد و او راه فرار را در پیش گیرد.

بالاخره دخترک آمد و ظرف کریستال پر از میوه را که کمی برایش سنگین بود به همراه آورد. محبوب برخاست و ظرف را ازاو گرفت. حالا آرامشش را بدست آورده بود.

ابتدا به سیمین و سپس با چهره ای که گویی از سنگ بود و نگاهی که بی اعتنا فقط به میوه ها مینگریست به او تعارف کرد.
سیمین از روی ادب یک پرتقال برداشت ولی گیسو ابتدا یک خیار و بعد یک پرتقال برداشت کمی مکث کرد..

محبوب حرکتی کرد تا به جای خود برگردد که گیسو سرش را کمی بالاتر گرفت و یه سیب هم انتخاب کرد و گفت:
- متشکرم

محبوب به روی خود نیاورد و به جای خویش بازگشت. برای خود میوه ای برداشت و نشست.
گیسو خودش هم نمیدانست چرا این کار را کرده است. آنچه واضح بود قصد خوردنشان را نداشت، پس چرا چند میوه برداشته بود.

ناگهان محبوب که مدتی ساکت بود شروع به صحبت کرد و متواضعانه خطاب به سیمین گفت:
- راستی حالتون چطوره؟! صدمه ای که ندیدین؟

- خیر..به لطف شما..اگه شما اونجا نبودین که...

محبوب دستانش را به علامت اعتراض و جلوگیری از ادامه صحبت او بالا برد و گفت:
- نه...اتفاقی بود. اما شما اونجا چیکار میکردین؟

باز هم طرف صحبت او فقط سیمین بود. سیمین جواب داد:
- گیسو جون خیلی اون خونه ی چوبی رو دوست دارن و ..قبلاً همیشه برای من از اون تعریف میکردن، وقتی تصمیم گرفتیم به اینجا بیایم، فکر کردیم اول سری به اونجا بزنیم و بعد...که اون اتفاق افتاد.

- آه..که اینطور.

گیسو میز بلندی که نزدیکش بود تکیه گاه قرار داد و دستش را زیر چانه گذارد و با ظاهری که تلاش میکرد بی تفاوت به نظر بیاید بدون آنکه در این گفتگوی دو نفره شرکت نمیاد، آن دو را تحت نظر گرفت.

محبوب ادامه داد:
- بله حق با شماست. مکان زیباییه و برای من یادآور خاطرات قدیمی است... که دیگه برنمیگردن.
کمی به فکر فرو رفت و مانند کسی که با خودش بلندتر صحبت میکند، ادامه داد:
- پس شما تا بحال اونجا رو ندیده بودین؟

سیمین که جواب سوالات خود را از گیسو نگرفته و کنجکاو هم شده بود، سعی در پی بردن به موضوع از طریق محبوب داشت.
بخصوص که تعجب کرده بود که چرا گیسو بدینگونه در سکوت فرو رفته است!
بنابراین گفت:
- نه خیر...یعنی بله...آخه دفعه ی اولیه که من به همراه گیسو جون...و باز نگاهی به گیسو انداخت تا وی را در گفتگو شرکت دهد...به اینجا اومدم و .... یعنی من اصلاً تا بحال شمال نیومده بودم.

محبوب با تعجب ابروانش را بالا برد و گفت:
- مگه شما اینجا زندگی نمی کنین؟!

- نه خیر..من ...یعنی خانواده ام در کرج زندگی میکنن ولی من با گیسو جون تو خوابگاه دانشجویی، همون تهران هستیم...امروز ظهر به اتفاق برادرتون به اینجا اومدیم.

محبوب صحبت را برگرداند و پرسید:
- چطور به شما خوابگاه دادن؟ آخه کدوم دانشگاهه که....
سیمین که منظور وی را به خوبی دریافته بود، به تندی سخن او را قطع کرد و گفت:
- خب، رفت و آمد مشکل بود و در ضمن آشنایان با نفوذی داشتیم که اینکار رو برام انجام دادن.

باز نگاهی به گیسو انداخت و چون نگاه بی تفاوت او را دید. ساکت شد فکر کرد شاید زیادی صحبت کرده است، ولی محبوب دست بردار نبود.
با سوال قبلی زیرکانه تلاش کرده بود که نام دانشگاه محل تحصیل آنها را بفهمد ولی تیرش به سنگ خورده بود.کمی خودمانی تر گفت:
- قهوه تون سر شد. میخواین بگم عوضش کنن؟

قهوه گیسو هم سرد شده بود ولی محبوب به گونه ای حرف میزد، که انگار او اصلاً آنجا نبود.
گیسو کمی ابرویش را بالا برد.
سیمین هم با تعجب گفت:
- نه، متشکرم.

باز سکوت برقرار شد. گیسو با بی اعتنایی باز هم به محبوب خیره شد. حسابی با خودش درگیر بود.

فکر کرد:« این حقته...وقتی صحبت کردن و آداب معاشرت رو بلد نیستی، مگه مجبوری راه بیفتی و اینطرف و آنطرف بری؟ مثلاً چرا اینهمه میوه برداشتی؟ ادبت کجا رفته؟ مثلاً دانشجوی مملکتی؟!»

برای اولین باز به خودش، رفتارش، زیباییش و... به همه چیزش شک کرد. همیشه خود را یک روانشناس بزرگ میدانست.
از کوچکترین افکار و روحیات اطرافیانش غافل نبود. همیشه افتخار میکرد که عکس العمل های بعدی افرادبرایش محرز است. ولی حالا این جوان او را به بازی گرفته بود. نه تنها به او بی اعتنا بود بلکه در لفافه او را به سخره گرفته بود. گیسو سعی داشت از واری چهره ی او به باطنش رخنه کنه ولی بی فایده بود.

از خودش متعجب بود که چرا این موضوع اینقدر برایش اهمین دارد. دلش میخواست که بی توجه باشد ولی نمیشد. گویی تارهای نامرئی تمام وجود او را میکشیدند و این احساسی بود که هرگز تجربه نکرده بود.
برای لحظه ای متوجه شد که محبوب به او مینگرد و تازه دریافت که مدتی است گستاخانه به صورت او چشم دوخته است. بلافاصله با شرمندگی به روبرو نگریست.
دخترک چند فنجان قهوه آورد و محبوب آنرا باز هم ابتدا به سیمین و سپس گیسو تعارف نمود. گیسو به علامت نفی دستانش را تکان داد ولی محبوب با سماجت سینی را به طرف او گرفت و در حالیکه کمی مهربانتر مینمود، با آرامی گفت:
- خواهش میکنم بردارید.

چیزی در صدایش بود که قدرت مقاومت را از او گرفت. وقتی دستانش را بالا آورد تا فنجان را بردارد دقیقر و در فاصله ای نزدیکتر برای لحظه ای به او نگریست.
نگاهشان با هم تلافی کرد. گیسو با تمام وجود سعی کرد از لرزش دستانش و همینطوری قرمزی گونه هایش جلوگیری کند. اطمینانش را نسبت به خود از دست داده بود و احساس میکرد، ممکن است هر لحظه خطای دیگری به نفع حریف انجام دهد.

محبوب فنجانهای سرد شده قهوه را داخل سینی نهاد و به دخترک حاضر به خدمت داد و باز در جایش نشست و با سیمین به گفتگو پرداخت.
گیسو احساس خفگی میکرد گویی تارهای نامرئی در حال خشک کردن وجود او بودند.
به خود نهیب زد:« چته دختر، مثل پسر ندیده ها رفتار میکنی؟ مگه اون کیه که اینقدر برات مهم شده؟ این همه آدم قربون صدقه ات میرن، که اصلاً بهشون توجه نمیکنی، حالا یکی هم که اینکار رو نمیکنه اعصابت رو بهم ریخته؟!»

موشکافانه محبوب را زیر نظر گرفت و به دنبال پیدا کردن ایرادی در او بود. محبوب قدی نسبتاً بلند داشت. لباسش بینهایت برازنده بود موهای صاف و تیره داشت که به سبک جدید جلوی آن بلندتر از معمول بود و آنقدر زنده و براق بود که کمی خیس به نظر میرسید.
حرکاتی خاص و ژست های زیبا داشت و با فراست از زیبایی اجزا چهره اش که خود بدان واقف بود، برای سخن گفتن و تحت تاثیر قرار دادن دیگران استفاده مینمود. بخصوص که حرکاتش با صدایش هماهنگی خاصی داشت. در یک نظر هنرپیشه ای تمام و کمال بود.
عجیب بود که عموجان تا این حد عاشق محبوب بود.محبوبی که صحبت همیشه در منزل عموجان بود و لی خودش رویت نمیشد.

وقتی به این نتیجه رسید قلبش فشرده شد. حتما دخترهای دیگر هم چنین نظری داشتند. همکلاسیهای دانشگاهش-دست کم این را میدانست که دانشجو است- و کسانیکه ممکن بود بر سر راهش قرار گیرند و حتی سیمین – چقدر زود با هم صمیمی شده بودند! باز به خود نهیب زد:
« به تو چه مربوط؟ برای تو چه فرقی میکنه؟ خودت اینهمه خواستگار داری، که هم پولدارن و هم خوشتیپ، اونم یه پسره مثل پسرهای دیگه. چرا اینقدر برات مهم شده؟» همزمان به یاد مازیار افتاد که این اواخر توی دانشگاه زاغ سیاهش را چوب میزد...

با ادامه این افکار غرور از دست رفته اش را بازیافت و بدون توجه به سیمین که در حال نوشیدن قهوه اش بود، برخاست به سیمین اشاره کرد که برخیزد. او هم مطیعانه فنجان را پایین نهاد و کیفش را برداشت.
محبوب هم فنجان خود را پایین گذاشت و برخاست ولی تعارف نکرد. گیسو کلماتی را انتخاب کرد و مودبانه گفت:
- از پذیرایی شما متشکرم.
- خواهش میکنم، شما که چیزی میل نکردین؟

و اشاره به فنجان و ظرف پر میوه کنار گیسو نمود. گیسو بدون توجه به سخن دو پهلوی او آماده رفتن بود که زن عمویش از پاگرد پله های بالا نمایان شد با آرایشی کامل و ظاهری آراسته و موهایی مرتب، گویی آدم دیگری بود. کمی با تعجب پرسید:
- گیسو جان، کجا تشریف میبرین؟
- عموجان که تشریف نیاوردن...ماهم تازه رسیدیم، هنوز وسایلمون رو هم جابجا نکردیم. بیشتر از این مزاحم نمیشیم. از طرف من به عموجان سلام برسانید. بعد خدمت میرسیدم.
هایده خانم همانطور متعجب گفت:
- مگه خبر ندارید؟ شام منزل ما هستین...دیگه رفتن نداره....
- خبر نداشتیم، مادر چیزی بما نگفتن
هایده خانم ادامه داد:
- برای عموجانت گوسفند کشتیم و خیرات کردیم، کمی هم گذاشتیم برای وقتی که دور هم جمع بشیم، از اونجایی که رضا جان فردا برمیگردن، امشب که همه هستن قرار رو گذاشتیم.
اشاره به آشپزخانه نمود و ادامه داد:
- بچه ها مشغول غذا درست کردن هستن.
گیسو با خود فکر کرد:« که اینطور، پس برای همین است که این دخترک پذیرایی میکرده است.» گفت:
- هایده جان اگه اجازه بفرمایین، ما الان میریم و بعدا با بقیه برمیگردیم.
- هر جور راحتتری دخترم.
گیسو و سیمین به طرف در رفتند از هایده خانم و محبوب که دست به سینه، کمی با فاصله از آنها ایستاده بود، تشکر کردند و پالتوهایشان را از جالباسی برداشته و به تن نمودند.
هایده خانم اشاره ای به محبوب کرد. او هم مطیعانه جلوتر آمد و شال گردنی برداشت و جهت مشایعت بدنبال آنان به راه افتاد. هایده خانم هم جلوی در با آنها خداحافظی کرد وبرگشت
هوا به شدت سرد بود و آنها به آرامی قدم برمیداشتند.گیسو کمی جلوترمیرفت. در درونش غوغایی برپا بود. سیمین برای اینکه سکوت را بشکند به ماشین شسته شده اشاره نمود و گفت:
- چه ماشین خوش رنگی است؟
محبوب فروتنانه گفت:
- نظر لطف شماست.
سیمین ادامه داد:
- ماشین شماست؟
- بله.
- اینجا همه چیز قشنگه، فکر نمیکردم..
گیسو که صحبتهای آنان را میشنید برگشت و نگاهی به سیمین انداخت. میخواست چشم غره ای به او برود وای منصرف شد. سیمین حرفش را ناتمام گذارد ولی محبوب مصرانه پرسید:
- چه چیزی رو فکر نمیکردین؟
سیمین کمی فکر کرد تا مطلب دیگری که به جمله ناتمامش بخورد، پیدا کند سپس گفت:
- که مثلاً...اینهمه گل تو این سرما وجود داشته باشه! تبریک میگم، باید باغبون خوش سلیقه ای داشته باشین؟
- متشکرم، بله گلهای زیبایی داریم.
سرو و صدای جلوی در وروردی توجه گیسو را جلب کرد. در باز شد و ماشینی وارد شد و جلوی آنها نگه داشت. گیسو با خوشحالی با عمویش که شیشه ی اتوماتیک ماشین را پایین کشیده بود به احوالپرسی پرداخت.
* * *
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
قسمت پنجم


سیمین گفت:
- چقدر تند میری؟
گیسو چیزی نگفت. شاید اصلاً نشنید. راه کمی سرازیری بود و ناخودآگاه شتاب بیشتری به قدم های او میداد. گیسو دلش میخواست لحظه ای از حرکت باز نایستد.
در ماورای ضمیر خود کنکاش میکرد. هیجان زده و نیمه عصبانی با خودش تکرار کرد:« نتیجه اش را میبینی آقا محبوب...به من بی اعتنایی میکنی؟ به حسابت خواهم رسید.»
از اینکه محبوب پس از نیم سلامی به عموجان یواشکی و بدون خداحافظی غیب شده بود به شدت عصبانی بود.باز جای شکرش باقی بود که میتوانست آن را حمل بر عدم توجه به سیمین هم بنماید. برای لحظه ای نسبت به سیمین احساس بدی به او دست داد و از اینکه برای آمدن او اینقدر اصرار داشت از دست خودش به شدت عصبانی شد.
سیمین نفس نفس زنان از پی او می آمد. وقتی به مسیر هموارتری رسیدند، تقریباً به او رسید و بی صبرانه پرسید:
- قضیه چیه؟ این محبوب کیه؟
- خودت که دیدی، پسر عمومه.
- یعنی چی که پسر عموته؟ مسخره بازی در نیار...اگه پسر عموته پس چرا همدیگه رو نشناختین؟و...
گیسو به میان صحبت او پرید و پرسید:
- کی گفته من نشناختمش؟من...من فقط در لحظه اول به فکرم نرسید که اون محبوبه...آخه انتظار دیدنش رو نداشتم...یعنی خیلی وقت بود که ندیده بودمش.
- آخه چرا؟ مگه کجا بود؟
گیسو بردباری اش را از دست داد و گفت:
- چه میدونم؟ فقط هر جای من بودم، اون نبود و منم مثل جنابعالی تا این حد کنجکاو نبودم.
در این حرفش کمی طعنه وجود داشت ولی سیمین دست بردار نبود. مصرانه پرسید:
- چرا؟ مگه با هم پدر کشتگی دارین؟
- چرا مزخرق میگی؟ توی جمع هر خانواده ای افرادی هستن که دوست ندارن زیاد آفتابی بشن..مثل ستاره سهیل می مونن..تو خانواده ما هم، محبوب همیشه اینطوری بوده. مدتها تهران زندگی میکردن و هر وقت شمال می اومدن همراهشون نبود. خودش دوست نداشت بیاد یا اونا نمی آوردندش به هر حال اصلاً یادم نمی آد آخرین باری که دیدمش کی بود...
سیمین آهسته گفت:عجبیه...نمیدونم چرا با اینکه تو دانشگاه ما درس میخونه تا بحال ندیده بودمش! هرچند دانشگاه ما اینقدر بزرگه ما...
گیسو برای لحظه ای ایستاد و مبهوتانه سخن او را قطع کرد گفت:
- چی گفتی؟
- مگه نمیدونستی؟!خودش گفت...حالت خوبه؟!
بدون آنکه منتظر جواب جمله ی طعنه آمیزش بماند. همانطور که با همان لحن نیشدار ادامه داد:
- ببینم...حواست کجاست؟...لابد اینم نمیدونی که معماری میخونه و بیست واحدش هم مونده؟
- نه نمیدونستم...یعنی به حرفاش توجه نداشتم...تو فکر بودم.
با خود اندیشید:« ظاهراً در فاصله ای که به دنبال نقصی در اومیگشته است، این سخنان رد و بدل شده بود»
سیمین پرسید:
- یعنی قبلاً هم نشنیده بودی؟!
- راستش چون نمیدیدمش زیاد به حرفهایی که در مورد او زده میشد توجهی نداشتم یعنی برام مهم نبود که کجاست و چیکار میکنه منو که میشناسی سرم تو لاک خودمه.
- چرا باهاش حرف نمیزدی؟!
گیسو بدون توجه گفت:
- زودتر بیا! نرفته باید برگردیم.
دوباره به فکر فرو رفت. فرصتی میخواست تا جمله ی آخر سیمین را حسابی حلاجی کند.
با خود گفت:« پس دانشگاه ما درس میخونه، حالا درست شد.بلایی به سرش بیاورم که خودش حط کنه.»
چطور تا بحال او را ندیده بود؟ میبایست خیلی چیزها را کشف میکرد. میتوانست بفهمد که کلاسهای بچه های ترم آخر معماری کی ودر کدام ساختمان تشکیل میشود یا شماره ماشینش را برمیداشت تا حضور و عدم حضورش را در دانشگاه دریابد.
افکار پلید همینطور به ذهنش رسوخ میکرد. ناگهان به خود آمد و سعی نمود آنها را از فکرش بزداید.
باز به خود نهیب زد:« چته گیسو؟! باز شیطون توی جلدت رفته؟ به بچه ی مردم چیکار داری؟ تو که اینکاره نیستی. اون فقط از روی ادب و مهمان نوازی با دوست تو کمی صحبت کرده. این که جرم نیست...»
ولی ندای دیگری نهیب میزد:« چته جرم نیست؟ اصلا توجهی به تو نکرد و مدام با او صحبت میکرد. کجای این کار رسم ادب و مهمانوازی است؟ چطوره امشب بهانه ای بیاری و به مهمانی نروی. این کار حسابی دماغش را میسوزاند..»
نفهمید که چطور به جلوی در خانه رسیدند. انگشتش را محکم روی زنگ فشار داد. لحظه ای بعد صدای ماهان را شنید:
- کیست؟.. رعایای من لطفا سری را که آورده اید بر سر در عمارت نصب نمایید. سپس داخل گردید.
بدنبال آن در باز شد. گیسو مانند سماور در حال جوش، قل قل میخورد. به محض دیدن مادرش، شکیبایی اش را از دست داد و گفت:
- چرا به من نگفتید که شام منزل عموجان هستیم که اونجاسنگ روی یخ نشیم؟
فرنگیس حرف گیسو را ناتمام گذاشت و گفت:
- برای اینکه وقتی شما پایتان را از در بیرون گذاشتین، زن عموت تلفن کرد و برای شام دعوتمون کرد...
گیسو تقریباً بقیه ی حرفهای مادرش را نشنید چون با عصبانیت راه اتاقش را در پیش گرفته بود.
ناگهان سد اشکهایش شکسته شدو گونه هایش را خیس کرد. نمیتوانست جلوی آن را بگیرد. کمی که گذشت به آرامش رسید. احساس کرد مغزش داغ شده است. چیزی درون سرش، در حال ترکیدن بود.
دستکشهای خود را در آورد. صورت اشک آلودش را پاک کرد و به طرف آیینه رفت. خودش را نگریست . به تصویرش در آیینه گفت:
- بچه شدی؟! گریه میکنی؟!...
چشمان پف آلود شده بود. بی اختیار به یاد حرفی که سیمین زده بود افتاد:
« آماده باش تا از دقیقه هایی که می آد لذت ببری.»
بی شک به سیمین خوش گذشته بود. اما به خودش چطور؟ یادآوری لحظه لحظه آن برایش به تصویر خود در آینه دقیقتر شد.
پوستی صاف و شفاف درست مانند مادرش به رنگ مهتاب داشت. اما برای اولین بار احساس کرد موهای ریز آن توی ذوقش میزند. گویی تاکنون این موها را ندیده بود و اکنون به یکباره همه رشد کرده بودند و به اون دهن کجی میکردند. او بر خلاف اغلب بچه های هم دانشگاهیش، تاکنون دستی به صورت خود نبرده و هرگز آرایش نکرده بود.
به طرف چمدانش رفت و لحظه ای بعد با کیف کوچکی به طرف آیینه برگشت. محتویات درون آنرا روی میز جلوی آینه خالی کرد. موچین را برداشت کمی با خود کلنجار رفت و بعد به آرامی جسته و گریخته ولی با دقت چندین خال از ابروانش را بدون آنکه زیاد نشان بدهد، برداشت بطوری که ابروانش فقط کمی هماهنگتر و زیباتر به نظر بیاید. بعد تصمیم گرفت آبی به صورت خود بزنند که ناگهان یاد سیمین افتاد و به این فکر کرد که میهمانش را تنها گذاشته است و اینکه اگراو را با چشمانی پف کرده ببیندو علت آن را بپرسد، چه جوابی به او بدهد.
به سرعت از اتاق خارج شد. صدای مادر، ماهان و سیمین را که با هم صحبت میکردند به وضوح شنیده میشد. به سرعت به راست پیچید و خودش را به دستشویی مابین اتاق ها رساند و در را به آرامی بست. صورتش را شست و خشک نمود. دوباره به اتاقش برگشت.
به آینه نگریست. سعی کرد خود را با سیمین مقایسه کند ولی اینکار را مشکل یافت چرا قضاوت زیبایی دوستی که تا چند لحظه پیش دورنمای گذرندن تعطیلاتی خوش را با او در نظر داشت، واقعاً مشکل لود. سیمین صورت سبزه بانمکی داشت با لبخند ملیح که به دلش مینشست. مشکل میتوانست او را عادی بپندارد. صدای فرنگیش خانم از پشت در اتاق شنیده شد:
- گیسو...داری حاضر میشی؟دیر میشه ها...پدرت هم اومده.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#6
قسمت ششم

وقتی دوباره روی مبلهای راحتی منزل عموجان نشستند و تعارفات معمول انجام شد.
فرنگیس خانم پرسید:
- هایده جان، پس آقا رضا کو؟

- رضا و محبوب با هم قرار اسب سواری داشتند. وقتی رضا جان با پدرش از مطب برگشتن، اون دوتا رفتن یه دوری با اسبها بزنن.

سیمین آهسته به گیسو که پهلوی او نشسته بود گفت:
- چه جالب، اینا اسب هم دارن؟ چرا به من نشون ندادی؟

گیسو نگاهی عاقل اندر سفیه به سیمین انداخت. از اینکه سیمین از همه چیز هیجان زده میشد احساس انزجار میکرد.
در این هنگام صدایی از در پشت منزل شنیده شد. دو وروجک با هیاهو همچون لشکری پیروز از جنگ برگشته از پشت پله ها نمایان شدند. به تندی موقعیت خود را در نظر گرفتند و با متانت جلو آمدند، سلام کردند و نشستند.

خان عمو با دیدن محبوب انگار که سر درد دلش باز شد چون با ناراحتی به برادرش که او را دکتر مینامید، گفت:
- خونه قدیمیه داره خراب میشه...تصمیم گرفتم درستش کنم.خودت که میدونی چقدر بهش علاقه مندم.

سپس اشاره ای به محبوب کرد و ادامه داد:
- قراره محبوب جان یه دستی به سر و گوشش بکشه.

آقای دکتر دستی به موهای جو گندمی اش کشید و گفت:
- چه کار خوبی میکنی برادر...اون خونه واقعاً با ارزشه، یادش بخیر. من که هر وقت دلم میگیره به یاد اونجا و «باجی خانم» می افتم. خدا رحمتش کنه چه پیرزن دوست داشتنی بود.

خان عمو هم تصدیق کرد و دوباره به حرفهایشان ادامه دادند.
محبوب و رضا، هایده و فرنگیس هم آهسته به موضوعات مورد علاقه ی خودشان پرداختند و گلفام و ماهان که هم صحبتی نداشتند، ساکت نشسته بودند.

گیسو آهسته به سیمین توضیح داد که «باجی خانم» مادربزرگ پدرش یعنی صاحب همان خانه قدیمی بوده و اواخر عمرش، تنها در آن خانه زندگی میکرده است.
سیمین آهسته پرسید:
- تو هم اونو دیده بودی؟

- آره، وقتی بچه بودم پدرم هر وقت فرصت میکرد منو پیش اون میبرد. آخه اونو خیلی بیشتر از «گل خانم» که مادرش بود دوست داشت.
اونقدر قشنگ به زبان محلی صبحت میکرد که نگو...هر وقت پدرم منو پیش اون میبرد زود یه چایی نبات برام درست میکرد و به خوردم میداد و به زبان محلی به پدرم میگفت:« باز که این بچه پَک شد.حتماً سردیش کرده. به مامانش بگو غذاهای گرمی بهش بده»
پدرم میخندید و میگفت:« این رنگش همینه، به مادرش رفته»... ولی اون زیر بار نمیرفت. چون پوست من مهتابی بود، اون فکر میکرد من بیمار هستم. از بس که بچه های اونجا تو آفتاب شالیزارها رنگ عوض میکردن..

سیمین پرسید:
- تو به زبان محلی اینجا آشنایی داری؟
- بله زبون محلی ما خیلی شیرین و دوست داشتنیه. وقتی دو نفر با هم صحبت میکنن من اونقدر لذت میبرم که نمیتونم توصیفش کنم.
من واقعاً به دونستن اون افتخار میکنم. برخلاف خیلی ها که فکر میکنن بلد بودن زبانهای محلی یکجور بی کلاسیه و روز به روز افرادی که به این زبون ها صحبت میکنن کمتر میشن، من حریصانه سعی میکنم دامنه ی اصلاعاتم رو در این زمینه زیاد کنم و این احساس غرور رو وقتی بیشتر تو وجودم احساس میکنم که دور نمای آینده ای رو تصور میکنم که من جز معدود آدمهایی هستم که اطلاعات کارشناسانه در این زمینه دارن.

- خوش بحالت.

گیسو نگاهی به اطراف انداخت. محبوب و رضا خیلی آهسته صحبت میکردند ولی صدای هایده خانم شنیده میشد که میگفت:
- آره والله...خدا چشم راست و به چشم چپ محتاج نکنه...

بالاخره میز شام آماده شد و همه پشت میز نشستند.
گیسو آهسته به سیمین گفت:
- ته بشقابت دو قاشق غذا بذار بمونه.

سیمین با تعجب گفت:
- چرا؟!
- این تو خانواده ما رسمه. معنیش اینه که غذا فراوون بوده. یه جور احترام به صاحبخونه است.
- باشه خوب شد که گفتی.

بالاخره سیمین فکری را که خام و مبهم در مغزش پدیدار شده بود و داشت شکل میگرفت را به زبان آورد:
- چرا خانواده شما اینطورین؟ منو ببخش که اینو میگم ولی هیچکدومتون شبیه هم نیستین؟ آخه نیگا کن. پدرت و عموت..آقا رضا و آقا محبوب...اصلا خودت و خواهر برادرات...اصلاً به هم شباهت ندارین.

گیسو با تعجب به سیمین نگاه کرد و گفت:
- نمیدونم..تا حالا دقت نکرده بودم.

نگاه دقیقی به یک یک حاضرین انداخت. در مورد خان عمو و پدر که این موضوع حقیقت داشت. در مورد بقیه هم این موضوع کما بیش حقیقت داشت ولی این در مورد همه افراد صدق میکرد. کدام دو آدمی پیدا میشد که کاملا شبیه هم باشند؟

خوردن غذا با سکوت همراه شد و باآرزوی سلامتی برای همه و آمرزش روح رفتگان خاتمه یافت.
پس از آن محبوب به بهانه ای از جمع عذرخواهی کرد و سیمین که تاکنون سرخی کمرنگی از معذب بودن بر چهره داشت، کمی احساس آرامش کرد.گیسو هم در افکارش به کنکاش پرداخت.

در طول صرف غذا گیسو تقریباً مقابل محبوب نشسته بود. از این رو هر وقت که گیسو صحبت مختصری با سیمین میکرد ناخودآگاه چشمانش به محبوب که آرام در حال غذا خوردن بود می افتاد و بالاخره یکبار محبوب زیرکانه نگاه او را غافلگیر کرد.

گیسو به آرامی نگاهش را به سیمین دوخت. با یادآوری آن غافلگیری لب زیرینش را گزید. هیچ دوست نداشت دختر سبک و کم فکری بنظر بیاید.
در زندگی شخصی خود همیشه تلاش کرده بود بهترین باشد و به تنها چیزی که هرگز نیاندیشیده بود، انجام دادن رفتارهای جلف و زننده ی دخترانه بود.

به گونه کاملاً محسوسی حد و حدود خود را رعایت میکرد و اجازه نمیداد احدی از حد خودش تجاوز کند.
همانطور که با همه مودبانه رفتار میکرد، انتظار داشت با او همانگونه رفتار شود و...

با این همه از لحظه ی دیدار این جوان در خانه قدیمی به طور غیر قابل کنترلی از او رفتار احمقانه سر زده بود. برای لحظه ای احساس شرمندگی کرد، غرق در افکار خود بود که ناگهان متوجه شد پدرش با عذرخواهی به جهت خستگی زیاد اجازه مرخصی خواست.

گیسو نگاهی به پدرش انداخت. اولین بار پس از دیدن پدرش متوجه شده بد که او چقدر خسته و درهم به نظر می آید.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#7
قسمت هفتم

ناگهان گیسو از خواب پرید. عرقی از ترس بر تنش نشسته بود. خواب میدید، دخترکی کوچکی است و عروسکی در دست دارد. روی شنهای ساحل نشسته است.
پسر بچه ای با لاستیک ماشینی که آن را قل داده و تا آنجا آورده بود به تماشای پسر عموهایش که فوتبال بازی میکردند ایستاد. لحظه ای بعد از آنان خواست که او را هم به بازی بگیرند. ولی آنان مغرورانه به او توجهی نکردند.

ناگهان توپ به طرف دریا پرتاب شد و رضا دوان دوان به طرف دریا رفت. بچه ها بی توجه به او با هم دعوا میکردند. که ناگهان زیر پای رضا خالی شد و ان به زیرآب فرورفت.
گیسو برخاست و عروسکش را محکم به خود فشرد و شروع به جیغ کشیدن و گریه کردن نمود. قبل از آنکه کسی درست متوجه شود و کاری کند، پسرک با سرعت تمام لاستیک را به طرف اب کشید و چند قدمی به داخل آب رفت و آن را به داخل آب انداخت و بالاخره رضا را که بی حال روی لاستیک کشیده بود، نجات داد.
گیسو هنوز جیغ میکشید که از خواب پرید.

این پسربچه که جان پسر عمو رضا را نجات داد، محبوب بود. کسی که هرگز والدینش پیدا نشدند، بیخواب شده بود.
نگاهی به دوستش که ان طرف روی تخت خوابیده بود انداخت. سیمین غرق در خواب بود.
هوا روشن شده بود. از جایش برخاست و آرام به دستشویی رفت. دست و رویش را شست. احساس کرد که در حال آتش گرفتن است. مانتویش را پوشید و لحظه ای بعد در خیابان بود.

هوا سرد بود ولی او احساس سرما نمیکرد. کسی در خیابان نبود. به آرامی قدم برمیداشت. سرمایی که به صورتش برخورد میکرد به او احساس خوبی میداد.
یک نفر از کنار او رد شد، ولی توجهی نکرد. در حال فکر کدن بود که صدای صحبت چند نفر او را به خود آورد. آنجا نانوایی بود.به طرف نانوایی رفت و در صف ایستاد. چند خانم جلوی او ایستاده بودند.
به تکه ی پاره شده ای از کاغذهایی که به دیوار چسبانده بودند نظری انداخت: تدریس خصوصی،ما آینده شما را تضمین میکنیم...تخلیه ی فاضلاب،تخلیه چاه...
خانمی که جلویش ایستاده بود نانش را برداشت و رفت. حالا نوبت او شده بود. یک نفر گفت:
- صبح بخیر.

آنقدر غرق در افکار خود بود که ناگهان یکه خورد. محبوب آنجا ایستاده بود و در صف مردانه انتظار گرفتن نان را میکشید. گیسو جواب داد:
- سلام...ببخشید متوجه تان نشدم.
- چند تا؟
این صدا از کسی بود که نان ها را تحویل میداد. محبوب جواب داد:
- شش تا
- چهارتا
گیسو فکر نکرده این جواب را داده بود. پولشان را دادند و نانهایشان را برداشتند و با هم راه افتادند. محبوب گفت:
- اجازه میفرمایین شما رو برسونم.
- متشکرم

میخواست بگوید:« خودم میروم » ولی محبوب اجازه ی ادامه ی صحبت را به او نداد و گفت:
- خیلی خلوته..چطور شد شما امروز برای خریدن نون اومدید؟

گیسو تصمیم گرفته بود کم صحبت کند. از این رو جوابی به او نداد و فقط شانه هایش را بالا انداخت. محبوب هم ساکت شد. حالا هر دو فقط به زمین مینگریستند.
چند بار محبوب با لبخند کوچکی به گیسو نگریست. ولی او همانطور موقرانه به زمین مینگریست که چیزی به خاطر آورد و پرسید:
- پسر عمو رضا رفتن؟
- نه قرار شد بعد از صبحانه راه بیفتن.

گیسو میخواست بپرسد که چرا خدمتکارها برای خرید نان نیامده اند که منصرف شد. چون زود متوجه نامناسب بودن سوال شد و بالاخره گفت:
- متشکرم. بیشتر از این مزاحم شما نمیشم. حتماً منتظرتون هستن.

محبوب هم بدون آنکه اصراری بنماید گفت:
- هر طور راحتتر هستین.خداحافظ...

و رفت. گیسو لحظه ای ایستاد و راه رفتن او را تماشا کرد. سپس به راه خود ادامه داد. همه در خانه بیدار شده بودند و از نان گرم استقبال کردند. مادر سرپا چند لقمه برای خود تهیه کرد و گفت:
- من رفتم، خداحافظ.

پدر گفت:
- خدا به همراهت.

وقتی میز صبحانه جمع میشد. گلفام و ماهان هم خداحافظی کردند و با اتومبیل فرنگیس که صدای گرم کردن موتور آن به گوش میرسید، راهی شدند.

پدر گفت:
- خوب بچه ها برنامه ی امروزتون چیه؟
گیسو جواب داد:
- برنامه خاصی نداریم.

- پسر بهتره من برای شما برنامه ای بچینم.بهتره با هم یه دوری توی شهر بزنیم.
گیسو و سیمین، هر دو موافقت خود را اعلام کردند.
پدر گیسو گفت:
- پس تا شما حاضر بشین من روزنامه ام رو میخونم.

دخترها خیلی زود بقیه کارها را انجام دادند و سپس آماده ی حرکت شدند.
دکترکمی آنها را در خیابانهای مختلف شهر گرداند و بالاخره در یکی از مکانهای خرید آن دو را تنها گذاشت. قبل از رفتن گفت:
- یک ساعت دیگه همین جا دنبالتون میام.

دخترها تشکر کردند و از او جدا شدند. گیسو مغازه های دیدنی و پاساژها را تا آن جا که فرصت داشتند به سیمین نشان داد..
آن دو خندان دست در دست هم به ویترنهای لوکس مغازه ها چشم میدوختند و بدون آنکه واقعاً قصد خرید داشته باشند،قیمت اجناس را سوال میکردند.
بعد از مدتی وقتی به خانه برگشتند گیسو دست به کار شد و به کمک سیمین ناهار مناسبی تدارک دید.
به زودی ظهر شد و همه دوباره به خانه برگشتند. ناهار را دور هم صرف کردند و پس از آن برای استراحت به اتاقهایشان رفتند.
سیمین به شدت احساس خواب آلودگی میکرد و گیسو هم که صبح زود از خواب برخاسته بود به چشم برهم زدنی غرق در خواب شد و برای مدت طولانی به خواب رفت.

همین خواب طولانی باعث شدکه شب خواب از چشمانش بگریزد.
ساعتها بود که در رختخوابش جا به جا میشد ولی فایده ای نداشت، آخر الامر برخواست و برای نوشیدن آب به آشپزخانه رفت.
کمی همان جا روی صندلی نشست و بعد تصمیم گرفت از کتابخانه ی داخل سالن کتابی برای خواندن بردارد. به آنجا رفت و به دنبال کتاب مناسبی گشت.
چراغ آشپزخانه روشن بود و از آنجا کتابها به خوبی نمایان بودند. به دنبال کتابی کشت و وفتی آن از قفسه خارج کرد، متوجه شد که اشتباه کرده است. دفتر آَشپزی صحافی شده ی مادر بود.

چند صفحه از آن را ورق زد. ناگهان متوجه شد که فقط چند ورق آن دستورات آشپزی دارد. بی اختیار شروع به خواندن کرد. کمی که جلوتر رفت، مکان را برای خواندن مناسب ندید. تصمیم گرفت به اتاقش برود و در نور چراغ مطالعه اش، خواندن را ادامه دهد.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#8
سمت هشتم

گیسو جسته و گریخته اوایل متن را خواند که در مورد انگیزه نویسنده برای نوشتن آن سطور بود.
نوشته بود:
- در زندگی هر آدمی اتفاقاتی روی میدهد که شاید برای خیلی ها غیر قابل باور باشد. بگذریم که ممکن است عکس العمل هایی هم که در قبال آن از شخص سر میزند بعدها از نظر خودش خنده دار، کودکانه و نا معقول به نظر بیاید...
- شاید برای هر کسی پیش بیاید که زمانی از خود بپرسد:
« چرا در آن موقع چنین کاری انجام دادم؟ یا اگر زمان لختی به عقب برمیگشت هرگز آن را تکرار نمیکردم.»

- در هر صورت تجربیات و اتفاقات خوش آیندی هم وجود دارن که ما از آن لذت برده ایم و حاضر به از دست دادن آن نیستیم.
- البته بعضی ها در زندگی شان به زور چند اتفاق مهم روی میدهد و بعضی ها مانند من انگار نافشان را با «اتفاق» بریده اند. انگاری همین دیروز بود که با بچه ها بازی میکردم.

وقتی به گذشته ها نگاه میکنم از این همه تغییر که در من و اطرافم رخ داده است متحیر میشوم...
امروز انگیزه ای ناگهانی پیدا کردم که باعث شد دست به قلم ببرم و سرگذشتم را به نگارش بیاورم. بی شک اتفاقات فراروانی را از یاد برده ام ولی سعی دارم تا آنجا که ممکن است و حافظه ام یاری میدهد حوادث را به خاطر آورم.

پدر بزرگم به نوعی بزرگ ده بود. زمین، اسب،گاو، گوسفند و هر چه که میخواست، داشت و در واقع یک فرمانروایی کوچک برای خودش تشکیل داده بود.
با این همه یکی از بزرگترین افتخاراتش این بود که همه فرزندانش پسر بود به تنها، وقتی آخرین عضو خانواده یعنی عمه ام پا به این دنیا گذاشت پدربزرگ، دیگر علاقه ای به داشتن نوزاد جدید نشان نداد.

پدرم، سومین فرزند خانواده و شرورترین آنها بود. از آنجایی که دیپلم خود را گرفته بود به خودش میبالید. چرا که در آن زمان داشتن این مدرک آروزیی دست نیافتی بود.

تا هنگامی که ازدواج نکرده بود، تمام دختران ده از او میترسیدند. از بس که همه را آزار میداد.
قصد ازدواج هم نداشت. حتی پسر ششم خانواده هم ازدواج کرده بود ولی به قول مادر بزرگ حنا توی دست او نمیرفت.
تا اینکه روزی معلم ده عوض شد و این بار یک پسر و دختر جوان که برادر و خواهر بودند به ده آنها فرستاده شدند. و با اینکه آنجا تا شهر فاصله ای نداشت، خانه ای اجاره کردند و همانجا ماندگار شدند.
دخترک برخلاف بقیه دختران ده که روبند داشتند، لچک[نوعی روسر] بر سر داشت که آن را پشت سرش میبست و نیز تامون[تنبان]میپوشید.
البته سالها از کشف حجاب میگذشت ولی از آنجایی که دختران ده همه در منازل تقریباً حبس بودند، هنوز از روبند استفاده میکردند.

وجه تمایز دیگری هم که داشت این بود که هنوز ازدواج نکرده بود. چون همه دختران تا قبل از چهارده سالگی ازدواج میکرند ولی او در سن هیجده سالگی هنوز هم مجرد باقی مانده بود. با اینکه لهجه هم نداشت خیلی زود به دل اهالی نشست.

پدرم اوایل شروع به آزار و اذیت او نمود ولی پس از مدتی مودبانه اورا از برادرش خواستگاری کرد و این شد که آنها با هم ازدواج کردند و به قول مادربزرگم، دخترها نفس راحتی کشیدند.

پدرم که خیلی غیرتی بود، اجازه نمیداد که مادرم به تدریس خود ادامه دهد ولی نتوانست گذاشتن روبند را به او تحمیل کند. این شد که بقیه زنان ده هم یکی یکی از او پیروی کردند و لچک بر سر گذاشتند و چشم اهالی این خانواده هم به دیدن روی عروسها روشن شد.

تنها در این میان مراسم روبند برای دخترها باقی ماند و مراسم روبندان شکل گرفت بدین صورت که دخترها روبند خود را هنگام دادن جواب مثبت به خانواده داماد و به هنگام بردن سینی چای از سر برمیداشتند و وای به روزی که چای تعارف شده برداشته و نوشیده نمیشد و این به معنی پشیمانی داماد و یا خانواده اش از مشاهده عروس و ابطال خواستگاری تلقی میشد.
وقتی کم کم لچک مد شد بعد از مراسم روبندان دیگر روبند به کناری نهاده میشد و نو عروسها هم مانند بقیه از لچک استفاده میکردند.

در همان سال یعنی سی تیر سال یکهزار و سیصد و چهل مادرم، مرا به دنیا آورد و با این کار انگار دنیا را روی سر پدرم آوار کرده بودند. چون تمام عموهایم بدون استثناء یک یا دو فرزند پسر داشتند.
پدرم با آنکه سعی میکرد به روی خود نیاورد، در نهان خیلی عذاب میکشید. این غصه وقتی بیشتر شد که فرزندان دیگرش در دوران جنینی از بین رفتند و بالاخره پس از هفت سال فرزند دوم هم دختر شد.
همه ی خانواده در محوطه بزرگ و تپه مانند که تقریباً سه طرف آن به اتاق های جداگانه ای با فاصله ی کم تقسیم شده بود و همه دور حیاط گود وسط محوطه ساخته شده بودند و با صلح و صفا زندگی میکردند.

در جلوی همه ی خانه ها ایوانی قرار داشت. چاه آب نیز نزدیک بزرگترین این خانه ها یعنی خانه ی پدربزرگ قرار داشت که سه اتاق بزرگ به آن چسبیده بود.
یکی اتاق پذیرایی بود که در آن منبری نیز قرار داشت که بالای اتاق گذاشته شده بود و هر پنجشنبه روحانی محله می آمد و بالای آن روضه میخواند و در عوض سالانه دو کیسه برنج دستمزد میگرفت و در واقع اتاق پذیرایی از مهمان بود.

اتاق دیگر تشگر خانه(آتشگر خانه) بود که به خصوص در زمستانها برای هدر نرفتن گرما همه در آنجا جمع میشدند و سفره را درآنجا می انداختند و شبها هم همانجا میخوابیدند.

اتاق ديگر دالون يا انباري بود که کليد آن تنها دست خانم جان بود و در آن از شير مرغ تا جون آدميزاد و نيز انواع ترشي گرفته تا طلا و سند هاي مهم مخفي شده بود.

بقيه خانه ها هم از دو اتاق تشکيل شده بود که يکي اتاق نشيمن و ديگري صندوقخانه ناميده مي شد و معمولا لحاف و تشک و صندوق لباسها و ...در آن مي گذاشتند.
طبيعتا کار بچه ها اين بود که در حياط بازي و صد البته بيشتر دعوا کنند و اين پدرم را عصبي مي کرد به خصوص که باز هم چند پسر ديگر هم به آن جمع اضافه شده بودند.
اگرچه من در ظاهر تفاوتي با آنها نداشتم و موهايم تنها کمي بلندتر از آنان بود ولي دختري بودم در بين آن همه پسر،و اين واقعيت پتکي بود که پدرم دائما ضربه هاي آن را احساس مي کرد.
يک روز وقتي با بچه ها بازي مي کرديم،شنيدم که مادربزرگم که زن فهميده و وارسته اي بود به پدرم که با حسرت به ما نگاه مي کرد گفت:غصه نخور،اين مشيت خداوند است واين جواب آن همه آزاري است که به دخترهاي مردم رسانده اي
در ضمن گفت:
<<خوب نگاه کن.دخترت هر چه زيبايي در خانواده بوده به ارث برده...گل سرخي در ميان علفزار.>>

پدرم هم جواب داده بود:
_خانم جان شما هم که داغ دل آدمو تازه ميکنين.

نمي دانم چطور شد که گوشهايم اين صحبتها را در حاليکه گرم بازي بودم،شنيد و در دل دعا مي کردم که بچه هاي ديگر حواسشان به بازي باشد و اين صحبت ها را که مثلا قرار نبود بچه ها بشنوند ولي به طور واضح به گوش مي رسيد،نشنوند.
وقتي سرم را بلند کردم نگاهم به حبيب افتاد که با آن چشم هاي باهوشش به من مي نگريست.

او که تقريبا يکي ازرقباي اصلي من در همه بازي ها بود،تنها يک سال از من بزرگتر و دومين فرزند عموي من بود.
اگرچه خان عمو در آن زمان دو پسرکوچکتر و يک پسر بزرگتر از او هم داشت ولي هيچکدام از نظر هوش و فراست و زيبايي به پاي حبيب نمي رسيدند.
به هر جهت نتيجه اين گفتگو اين شد که خانم جان که البته آمده بودند ثواب کنند کباب کردند و پدرم که تاکنون اجازه مي داد با بچه ها بازي کنم به بهانه از آب و گل در آمدنم غيرتي شد و از مادرم خواست که برايم روبند دست و پا کند و اين درست زماني بود که از روبند و پيچه در محلات ديگر اصلا نام و نشاني نمانده بود و از آنجا که مادرم زير بار نرفت،پدرم از پدربزرگ خواست که طي مراسمي يک روبند به من هديه بدهد تا به احترام او هم که شده من از آن،استفاده کنم.

بعد از آن هر وقت که به اين قضيه مي انديشيدم در تعجب فرو مي رفتم که پدربزرگم با اينکه آن همه روشنفکر بود و زودتر از همه دنبال چيزهاي جديدي مي رفت چطور با اين کار موافقت کرد؟!
مثلا بيشتر وقتها به زبان محلي صحبت نمي کرد و سعي کرده بود که همه فاميل را هم به اين کار ترغيب کند.

البته منظورم اين نيست که بگويم که از اين زبان بدش مي آمد بلکه او فکر جاهاي ديگر را مي کرد.فکر اينکه صحيح صحبت کردن بزرگترها باعث مي شود که بچه ها هم ياد بگيرند و بعدا در مدرسه يا دانشگاه با مشکلي مواجه نشوند.
همين باعث شده بود که به مرور همه درست فارسي صحبت کردن را ياد گرفته بودند.با اين همه پدربزرگ نه تنها براي من،بلکه براي عمه رعنا هم يک روبند تهيه کرده بود و به ما هديه داد.
خلاصه اين کار پدربزرگ سبب شد که به قول مادرم ما از انظار ناپديد شويم.البته پر بيراه نمي گفت و خانم جان هم مخالفتي نکرد و شايد هم صلاح را در اين ديده بود.

اما نتيجه ديگر آن بود که پدربزرگ گوشه چشمي به ما نشان داد و ما دخترها هم مورد مرحمت قرار گرفتيم.ازمن و عمه جان که پنج سالي از من بزرگتر بود گذشته بود ولي خواهرم روي زانوان پدربزرگ ،بزرگ شد و دنياي براي خود داشت.

پس از آنکه خواهرم پنج ساله شد،پدرم که مأمور فروش برنج هاي پدربزرگ در شهر بود به اتفاق يکي از رفقاي ارمني اش به ديدن يک کولي که از آن حوالي عبور مي کرد رفتند تا از او دارويي براي پسر شدن اولاد بگيرند.
قيمت گزافي هم پرداخت کردند.پدرم هر وقت سرحال بود خطاب به مادرم مي گفت:
<<تو خيلي زرنگي دو تا دختر آوردي به نفع خودت و من فعلا صفرم...ولي بالاخره تا مساوي نشيم نمي شه.>>

با اين حال پدرم به هيچ عنوان حاضر نبود روي نوزاد دختر ديگري را ببيند و بالاخره شانس در خانه شان را زد ولي يک کمي محکم کوبيد يکهو دو...دو مساوي شدند
يعني بچه دوقلو از آب درآمد و براي اولين باز در محله فرزند دوقلو ديده شد.
مردم دسته دسته به ديدن اين دوبچه زيبا و نمکين مي آمدند و خنده از روي لبان مادر و پدر و حتي پدربزرگ و مادربزرگ دور نمي شد.
پسرعموها براي درآغوش کشيدن اين دو نوزاد با هم دعوا مي کردند و زن عموها که به دليل سياست خانم جان از گل نازکتر به هم نمي گفتند با شادي به مادرم کمک مي کردند.

نمي دانم ، چطور مي توانستند اين همه آدم را بدون آنکه سر مسئله اي اختلاف پيدا کنند،دور هم نگه دارند.
آنطور که من مي ديدم فقط پدرم براي خراب کردن يک شهر کافي بود،حالا چطور او را مطيع خود کرده بودند،هنوز هم براي معماست،چه رسد به بقيه اين قوم عريض و طويل.

من آن سال به کلاس پنجم مي رفتم و همچنان با ديده حسرت به پسرهاي فاميل که در حياط خاک آلود آنجا بازي مي کردند نگاه مي کردم و بعضي اوقات آنها را آزار مي دادم.
بين بچه ها دعوا مي انداختم يا وقتي هفت سنگ بازي مي کردند عمدا از کنار سنگ ها رد مي شدم و سنگها را مي انداختم و داد همه را در مي آوردم و يا حياط خاکي آنجا را جارو مي کردم تا گرد و خاک بلند شود و يا آنها را متهم به اخلال در کار منزل مي کردم.

خواهرم که ديگر بزرگ شده بود و مي توانست با بچه ها بازی کند آزادانه با آنها بود و من از اينکه او را مجبور نمي کردند تا موهايش را بپوشاند حرص مي خوردم.
و از اين همه اجحافي که به عمه رعنا و من مي شد در تعجب بودم با اين حال دلم نمي آمد آن را عنوان کنم،چون خودم به اندازه کافي عذاب مي کشيدم به خصوص که خواهرم محبوبيت خاصي بين بچه ها داشت و در بازي ها نظر او را به قضاوت مي گرفتند و اگر او مي خواست ناگهان وسط يک بازي ،بازي ديگري را شروع مي کردند و من آنقدرها بدجنس نبودم که اين شادي کودکانه را از او بگيرم.

دو سال ديگر گذشت.ديگر هيچ کس به خاطر نداشت من چه شکلي هستم و در واقع هيچکس در خانواده به جز من و عمه رعنا آنقدر پوشيده نبودند.کم کم روبندمان را هم تا زير چانه مان مي دوختند.

من و عمه رعنا هر روز با ماشين بنز پدربزرگ که عمو رحيم آن را مي راند با عزت و احترام هر کدام به مدرسه اي در شهر مي رفتيم تا اينکه عمه رعنا ديپلمش را گرفت.
از آن به بعد با موافقت و صلاح پدربزرگ ،منصوره و اعظم که از بچه هاي همانجا بودند به همراه من مي آمدند و سالانه چند کيسه برنج به عمو رحيم بابت کرايه ماشين پرداخت مي کردند.
آنها هم مانند من روبند خود را پشت در مدرسه برمي داشتند چون در غير اين صورت اخراج از مدرسه را در پي داشت.

لباسهايمان را هم که دیگر خیلی وقت بود که عوض شده بود .بلوز و دامن و شلوار روی کار آمده بود و دیگر از آن لباسهای قدیمی خبری نبود.حتی پیرزن ها هم پیراهن می پوشیدند.

در خانه ما هم که دیگر هیچکس به فکر این نیفتاد که خواهرم هم باید روی خود را بپوشاند.او همچنان محبوبیت خاصی در خانواده داشت.اگرچه در این بین دختران دیگری به جمع نوه های پدربزرگ اضافه شده بودند ولی باز هم پدربزرگ،خواهرم را مثل گل سرسبد پیش خود نگاه می داشت.

من با اینکه خواهرم را دوست داشتم ولی وقتی به بهانه های مختلف پسرعموهایم را آزار می دادم،خواهرم جانب آنها را می گرفت و به همراه آنان بر سر من داد می کشید،از او متنفر می شدم.
بعضی وقتها به بهانه ای او را صدا می کردم و وسط بازی،اعصاب همه را خرد می کردم و در واقع بدون اینکه متوجه باشم دشمنان زیادی برای خودم جمع می کردم.
یکی از این روزها همه بچه ها دسته جمعی با هم بازی می کردند.چند تا از بچه های همسایه هم به آنجا آمده بودند.گرم بازی بودند که ناگهان دعوایشان شد.
دلم سوخت.می خواستم نظری بدهم تا دعوایشان آرام شود که یکی ازپسرهای همسایه که سه سال از من بزرگتر و همکلاس رشید،پسر بزرگ خان عمو بود و سعید نام داشت به طور تحقیرآمیزی گفت:
_حرف این عقده ای رو گوش نکنین...

با شنیدن این حرف خونم به جوش آمد.دیگر نفهمیدم چه گفت.فقط به بچه ها یعنی رسول،همت،هادی و حسین و سلیمان و قاسم...حتی خواهرم و حبیب نگاه کردم که همه کینه توزانه او را تصدیق می کردند.

دلم شکست ولی جلوی خودم را گرفتم که به طرفش نروم و او را لگدمال نکنم.خودم را خیلی برتر از او و همه آنهایی که آنجا بودند می دانستم.اگر پایش می افتاد،هیچکدام از آنها در بازی حریف من نبودند.

این را سالها قبل به آنها و نیز همیشه در مدرسه ثابت کرده بودم.
رویم را برگرداندم و به سرعت به پشت خانه رفتم .در اصطبل را گشودم و اسب پدربزرگ را برداشتم و از آنجا خارج شدم.
آنجا که فقط درخت بود و کسی صدای مرا نمی شنید.ازاسب پایین آمدم و بلند بلند گریستم.
از خودم و از همه متنفر شده بودم.تنها در بین درختها نشسته و زار می زدم.پیش خودم فکر می کردم چطور همه شان را سربه نیست کنم و دائما برای آنان به خصوص آن پسر اکبیری همسایه،یعنی سعید خط و نشان می کشیدم.

افکار خرابکارانه ام در پرواز بود که ناگهان احساس کردم کسی آنجاست.گریه ام قطع شد.
حبیب بود،مرا پیدا کرده و گوشه ای ،پشت درخت ایستاده بود.با خودفکر کردم،حتما با لذت گریستن مرا تماشا می کرده و چقدر خوشحال شده که دراین وضعیت مرا غافلگیر کرده است.

دستم را به زیر روبندم بردم و صورتم را پاک کردم.به طرفش رفتم و با تهدید گفتم:
_اینجا وایستادی چیکار؟اگر به کسی چیزی بگی،خودم می کشمت.
اصلا جواب نداد.شانه ای بالا انداخت و انگار موضوع بی اهمیتی را می شنود پشت کرد که برود.
از چهره اش عکس العمل بعدی اش خوانده نمی شد.زودبا یک حرکت جلویش را گرفتم و گفتم:
_قول بده.

فقط نگاهم کرد.در نگاهش چیزی بود.نفهمیدم چه بود انگار سعی کرد از ورای روبندم تغییرات چهره ام را ببیند شاید می خواست بداند تا چه حد ناراحتم و یا چیز دیگری که من درک نمی کردم.

هر چه بود قبل از آنکه به خود بیایم،خلع سلاح شده بودم.یعنی با نگاهش مرا میخکوب کرد و بدون اینکه نگاهی دیگر به پشت سرش بیاندازد رفت.مدتی همانجا نشستم و با خود فکر کردم.نگاهش هرچه بود تحقیرآمیز نبود.
پس می شد به او اعتماد کرد.هر چه بود گذشت زمان،آن را تعیین می کرد.در هر صورت خدا را شکر ،که یکی دیگر از آن آتش پاره ها به جای او آنجا نبود.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
قسمت نهم

_از آنجايي که چون پدرم پسر بزرگي نداشت،در هر کاري از حبيب کمک مي گرفت.خان عمو به قدر کفايت،کمک دست داشت که نيازي به اين يکي نداشته باشد و چون از نظر پدرم حبيب از همه عاقلتر بود،به اصطلاح او را از خان عمو قرض مي گرفت.
از اين هم فراتر رفته بود و مرا مجبور مي کرد ،که او را آقا حبيب صدا کنم و حتما احترامات لازم را بجا بياورم.
پس اگر پدرم به او اعتماد داشت بهتر بود تا من هم روي قول نداده ي او بخاطر عاقل بودنش اطمينان کنم ولي دلم راضي نمي شد.چون دست خودم نبود،چشم ديدنش را نداشتم و او را مايه بدشگوني مي دانستم.
به خصوص که هر سال تابستان مجبور بودم از کتاب هاي سال گذشته او که نو و تميزمثل روز اول نگه داشته بود استفاده کنم و تمام تابستان براي سال تحصيلي بعد،درس بخوانم.

پدرم هر سال بين بچه هاي بزرگتر،بر سر تميز نگه داشتن کتاب درسي مسابقه مي گذاشت.خدا خودش مي دانست چقدر به حبيب بد و بيراه مي گفتم.آخر نمي شد اين کتابها کمي کثيف باشند؟!هميشه کتابهاي او تميزترين بودند.بعضي وقتها دعا مي کردم رفوزه شود و کتابهايش را خودش استفاده کند و چون اين دعا مستجاب نمي شد دعا مي کردم خدا سايه ي او را از زمين بردارد تا من راحت شوم و سال بعدباز کتابهايش را در دست نگيرم.

با اين همه آزاري که به من مي رساند بسيار محجوب بود.با همهه شيطنتي که داشت ،تنها وقتي با همسن و سالانش بود شيطنت مي کرد. به محض اينکه پيش بزرگترها مي رفت رفتاري متين و مودب داشت .چيزي در او بود که همه را به تحسين وا مي داشت.

از آن روز،گاه و بيگاه شيطنتي در چشمهايش مي ديدم که کفرم را در مي آورد. مي خواست مرا آزار بدهد.شيطنت توي جانش رخنه کرده بود.هر روز منتظر بودم.قضيه را پيش بکشد.هرگاه پسرها با هم پچ پچ مي کردند،گمان مي کردم که از من صحبت مي کنند ولي بعدا متوجه مي شدم که اشتباه کرده ام.اين انتظاردردناک آنقدر طول کشيد تا اينکه با عروسي عمه رعنا به فراموشي سپرده شد.

يک روز صبح ولوله عجيبي درخانه به راه افتاد.انگار طوفاني ناگهاني اعصاب همه را به هم ريخته بود.هيچکس حوصله نداشت و جواب درستي هم نتوانستم از کسي بگيرم.همه به تميز کردن خانه مشغول بودند و حياط خاک آلود گويي براي نخستين بار تميز به نظر مي آمد چون دوبار جارو شده بود.

خانم جان دائما دستورات جورواجور صادر مي کرد.بالاخره من هم احضار شدم.به همراهش به طرف دالون رفتم.قفل بزرگ آنجا را گشود.از من خواست که همان جا کنار در منتظر باشم.خودش قدم به داخل گذاشت.کمي بعد سبد بزرگي از ميوه را جلويم گذاشت.
بلافاصله پرسيدم:
_خانم جان ميشه يه سوال ازتون بپرسم؟
_دو تا بپرس.
_امروز اينجا چه خبره؟
خانم جان آهسته سرش را جلو آورد و توي صورت من گفت:
_مراسم روبندونه.

با کمي شرم گفتم:
_روبندون چه کسي؟...آخه ببخشيد...از همه پرسيدم ولي کسي جواب منو نداد.
خانم جان در حاليکه دوباره به داخل دالون مي رفت،جواب داد:
_عمه رعنات.

نفسي به راحتي کشيدم.از وقتي که دوستم منصوره برايم تعريف کرده بود که در مراسم روبندون مهري،دختر مشهدي حسن،مادرشوهر او را پس زده بود،يعني چايي تعارفي اش را برنداشته بود ،از هرچي مراسم روبندان بود واهمه داشتم.

با خود فکر کردم:<<خدا کنه عمه رعنا شرمنده نشه.کاش آبروريزي نشه.>>

کارم را که انجام دادم خانم جان دوباره صدايم کرد و گفت:
_اينها رو بهت مي گم که کمک دست رعنا باشي.همه عروسهام بايد توي مجلس روبندان باشن.تو مي موني و رعنا...
رعنا الان حال و روز خوشي نداره.خيلي دلهره داره...به موقع اش ،که بهت خبر ميدم،چايي دم کن،بده دستش بياره تو مجلس...ببينم چيکار ميکني.
_چشم خانم جان.

براي اولين بار احساس نزديکي بيشتري با خانم جان داشتم.وقتي رويم را برگرداندم که بروم دوباره صدايم کرد و گفت:
_از من نشنيده بگير...
کمي مردد بود ولي ادامه داد:
_بهش کمک کن تا موهاشو درست کنه...ابروهاش يه کم بلند شده سرشو بچين ،نياد تو صورتش...حالا برو،تو صندوق خونه س.
_چشم خانوم جون.

با يک کاسه آب پيشه رعنا رفتم.تنها نشسته و سرش را به روي زانوانش قرار داده بود.سلام کردم و پيشش نشستم.نتوانستم خودم کنترل کنم ،پرسيدم:
_طرف کيه؟
_سهراب ،پسر محمد علي خان...

به کندي سرش را بلند کرد.روبندش را بالا بردم.به چشمانش نگريستم.غمگين بود.
گفتم:
_عمه خوشگلم رو غمگين نبينم.

قصدم اين بود که او را دلداري بدهم.در چنين لحظاتي زيباترين دخترها هم عکس آن را احساس مي کردند.
رعنا گفت:
_راست ميگي فرنگيس جون،به نظرت من خوشگلم؟

آينه کوچکي را از زير پارچه اي در نزديکش بيرون کشيد و به آن نگريست.ازچشمانش نگراني مي باريد و همين اسرار دلش را فاش مي کرد.
گفتم:
_روبندتو بردار،بذار روي پات.مي خوام موهاتو شونه کنم.

_موهامو قبلا شونه کردم .
_ولی دلم میخواد امروز من موهاتو شونه کنم.چشمکی زدم و به شوخی گفتم:
_میگن شگون داره...

عمه رعنا چشم هایش راگرد کرد و پرسید:
_فرنگیس تو هم؟...
خندیدم و گفتم:
_نه بابا...داشتم شوخی می کردم من از هر چی مرد و مراسم ازدواجه متنفرم...

چین پارچه ی روی پایش را صاف می کرد که گفتم:
_حالا شونه اتو بده...
_اونجاست...بگیرش.دست دراز کردم و شانه چوبی را برداشتم و با آب خیس کردم و مشغول شانه نمودن،موهای قهوه ای رنگ و بلندش شدم.ب
ا آن که میگفت موهایش را شانه کرده ولی باز هم گره داشت و به سختی شانه می شد .

در حالیکه به آینه می نگریست گفتم:
_اگر یه چیزی بگم،بهم نمی خندی؟
_نه،بگو.
_من یه کشفی کردم ،می دونی چرا پدربزرگ بعد از اینکه این همه سال از کشف حجاب می گذره،مارو مجبور کرده چادرچاقچور کنیم؟...چون می ترسیده هر روز خواستگارها،جلوی در خونه ردیف بشن و خلاصه اونا رو از کار و زندگی بیندازیم.
به خصوص تو،با اون موهای قهوه ایت،چشم های عسلیت ،لبهای عنابیت و ...
رعنا آینه را کنار گذاشته و با شعفی خاص مرا در بغل گرفت.
گفتم:
_آخ...چیکار می کنی...آب ریخته شد.
خندید و گفت:
_اشکال نداره...آب روشنائیه.

پس از مدتی ماموریتم را انجام دادم و بعد او را تنها گذاشتم.
خانواده سهراب آدم های خوبی بودند و مراسم روبندان به خوشی انجام شد و عمه رعنا مورد قبول خانواده شوهر قرار گرفت ولی اینکه خانواده داماد چگونه در بین خواستگارها مورد قبول پدربزرگ واقع شدند،بماند.

شب حنابندان و روز عروسی تعیین شد و از آن روز عمه رعنا_ وقتی پدربزرگ نبود_گاهی با لچک و گاهی هم بدون آن درحیاط دیده می شد.اوایل همه او را با تعجب نگاه می کردند ولی او آنقدر شاد بود که اصلا متوجه این نگاه ها نمی شد.

به چشم بر هم زدنی ،شب عروسی رعنا فرا رسید.همه جا را چراغانی کردند و آذین بستند.
آخر شب،پس از اینکه عروسی تمام شد و عروس را بردند وب یشتر مهمان ها به خانه هایشان رفته بودند.پدربزرگ ردای بلند قهوه ای رنگ همیشگی اش را پوشید و بعد دستور داد که صندلی ها را کمی جابه جا کنند و نیز چادر شبها را توی حیاط پهن کنند و همه روی آن بنشینند.
عده ای از فامیل ها که شب را می ماندند هم اضافه شده بودند.
پدربزرگ تصمیم گرفته بود ،بساط بازی سیت کا(همان بازی گل یا پوچ)را به راه بیاندازد.

ما خانم ها هم گوشه ای نشستیم و از بازی آنها لذت می بردیم.وقتی بازی تمام شد ،پدربزرگ شروع به خواندن آواز کرد وقتی خسته شد نوبت بقیه رسید.
یکی یکی شروع به خواندن کردند و بقیه دست می زدند.بعضی ها آهنگ های محلی و بعضی ها آهنگ های متداول روز را میخواندند.زنها وقتی شوهر یا پسرانشان می خواندند اشک توی چشمانشان جمع می شد.

نوبت پدرم که رسید،قلبم داشت از توی دهانم بیرون می پرید.شب عجیبی بود.با اینکه صدای بعضی ها را جسته گریخته توی شالیزار پایین راه،سر پرچین یا...شنیده بودم ،برایم تازگی داشت و واقعا از آن لذت می بردم.
وقتی که سالار پسر عمو یزدان که دومین نوه پدربزرگ بود شروع به خواندن کرد همه خشکشان زد.هیچکس گمان نمی کرد صدای به این زیبایی از این حنجره خارج شود.کوچکترین زیر و بم آهنگ ها را رعایت می کرد.
سکوت عجیب شب نفسها را در سینه حبس کرده بود.سالار خیلی زود ساکت شد.فکر می کنم تعمدا کم خواند.همه برایش دست زدند و صدای ماشاء...از هر طرف بلند شد.من برای هیچکس دست نمی زدم و برای او هم دست نزدم.

پدربزرگ گفت:
_ماشاءا...عجب صدایی داری پسرم؟...باز هم بخون.
سالار تشکری کرد و آواز آرامتری را شروع کرد و اینبار زبیاتر از قبل.نمی دانم چطور شد که به پدربزرگ نگریستم.با آن صلابتش اشک توی چشمانش جمع شده بود.
نمی دانم از غم دور شدن از رعنا بود یا طاقت دیدن چشمان اشک آلود پدربزرگ را نداشتم که خودم هم گریه ام گرفت به زیر روبندم دست بردم و اشک هایم را پاک کردم.وقتی به سالار نگریستم،متوجه حبیب که دو نفر آن طرفتر نشسته بود ،شدم که کلافه و عصبی ،به طرف مکانی که ما نشسته بودیم می نگریست.

سالار خواندنش را به پایان برد و همه حسابی برایش دست زدند .فکر نمیکنم پدربزرگ از خواندن سالار سیر شده بود.شاید لابد صلاح ندیده بود بیش از این یکی از نوه هایش را تشویق کند چرا که به فرخ که نوبتش شده بود اشاره کرد تا شروع کند.

صدای فرخ هم مثل قیافه اش به درد اموات می خورد.شاید هم چون من همیشه از او بدم می آمد اینطور فکر می کردم.
به یاد حرف های مادرم افتادم که به طعنه به من گفته بود:<<تو از چه کسی خوشت میاد؟>>

نوبت حبیب رسیده بود ولی او چیزی به سلیمان که بعد از او نشسته بود گفت و سلیمان شروع خواندن کرد.
پدربزرگ گفت:
_صبرکن...حبیب ،پسرم تو چرا نمی خونی؟
حبیب مودبانه جواب داد:
_آقا جون ،امشب دل و دماغ ندارم.اجازه بدنی معاف باشم.
و نگاهش چنان در پدربزرک تاثیر گذاشت که دیگر چیزی نگفت و سلیمان شروع به خواندن کرد.حبیب هم چند لحظه ای این پا و آن پا کرد و بعد بلند شد و رفت.

سرگرم حلاجی قضیه بودم که صدای زن عمو گلی،که مادر حبیب بود به گوشم رسید که به خانوم جون گفت:
_طفلک پسرم،داره واسه عمه اش دق میکنه...بمیرم واسه ی دل پسر مهربونم.بمیرم واسه پسرغیرتی ام...الهی مادر قربونت بره.

توی دلم به حرفهایش خندیدم و فکر می کردم:<<واسه چه کسی دل می سوزونه.از حبیب مسخره تر و سنگدل تر کسی پیدا نمیشه،ولی معلوم نیست امشب چه مرگشه>>

فکر می کنم هر چه پدربزرگ از صدای سالار شارژ شده بود از صدای فرخ کسل شد .چون گفت:
_من دیگه نمی تونم بیدار باشم.بچه ها شما ادامه بدین.

همه به احترام پدربزرگ بلند شدند و او به همراه چند تن از پیرمرد ها که از دوستان یا فامیل بودند بلند شد و به سمت ما آمد.به خانم جان گفت که رختخواب ها را توی اتاق پذیرایی برایشان پهن کند و به من هم گفت که برای آنها و بعد برای همه چایی بریزم.
خانم جان و زن عمو گلی برخاستند و رفتند و من هم بلند شدم و به تشگرخانه رفتم.

وقتی به داخل تشگرخانه قدم گذاشتم،متوجه حبیب شدم که تنها آنجا کنار سماور نشسته بود و یک استکان خالی را توی نعلبکی می غلتاند.
قدمی به عقب گذاشتم.
اجازه نداشتم با هیچکدام از پسرای فامیل تنها باشم.حبیب متوجه من شد و با آن چشمان مسخره نگرش ،به من نگاه کرد.کمی مکث کردم و به آرامی وارد اتاق شدم.
آنچه در دست داشت پایین گذاشت و به من گفت:
_یه چایی برام می ریزی؟
دلم می خواست بگویم:<<مگه خودت دست نداری؟>>
ولی منصرف شدم.نمی خواستم بی ادب باشم.دست خودم نبود وقتی به حبیب می رسیدم افسار زبانم از دستم خارج می شد.

تا آنجا که مقدور بود دور از او و سماور نشستم و برایش چای ریختم و جلویش گذاشتم.سرش پایین بود.بنظرم داشت فکر می کرد.دیگر از آن شیطنتش خبری نبود.
استکان ها را به اندازه مهمان های پدربزرگ ردیف کردم و چای ریختم.
وقتی برخاستم تا آن را ببرم،گفت:
_صبر کن خودم می برم.

غمی در صدایش بود.شاید برای اولین بار مودبانه جواب دادم و گفتم:
_متشکرم.شمازحمت نکشید.چایی تونو میل کنین.خودم می برم.

برخاست و سینی را از دستم گرفت و بدون توجه به حرفهایم از در بیرون رفت.کمی ایستادم و به چای نخورده اش خیره شدم.
با خود گفتم:<<چه مرگشه؟بهش نیومده مودبانه باهاش صحبت کنم.>>

نشستم و بقیه استکان ها را ردیف کردم و چای ریختم.نمی دانم چه کسی فرخ و سالار را خبر کرد.چون آمدند و سینی های چای را برداشتند و رفتند.

******

دو سال ديگر به سرعت گذشت و حالا عمه رعنا هم پسري زاييده بود.اوايل تابستان بود و مدارس تعطيل شده بود.من حسابي قد کشيده بودم.زمستان و بهار که گذشته بود،ديگر شبها کسي توي تشگرخانه نمي خوابيد.
تقريبا از جشن عروسي عمه رعنا هر شب که پدربزرگ سرکيف بود و کبکش خروس مي خواند،بساط آواز خواني را موقع خواب توي تشگرخانه برپا مي کردند وهر بار تنها حبيب از زير خواندن شانه خالي مي کرد.

بقيه پسرها هم وقت و بي وقت توي حياط يا پشت حياط به هنگام کار با بيکاري چهچهه سر مي دادند و خود را خواننده اي محبوب مي ديدند که جمعيت از اين گوش تا آن گوش ساکت و صامت نشسته و با هر صدايي که ازگلوي خود خارج مي کنند،يکي ضعف مي کندو بيهوش مي شود.

سالار هم آوازه اش توي محله پيچيد و همه دخترها خاطرخواهش شده بودند.کارش به آنجا کشيده بود که راننده ي ميني بوس محله به جاي پول ازسالار مي خواست برايش يک دهن آواز بخواند.شايد تنها کسي که همچنان به او بي توجه بود ،من بودم.

يک روز صبح که پسرها طبق معمول به بهانه اي مي دويدند و خانه ها را دور مي زدند،من روي ايوان مشغول در آوردن مغز گردوها بودم .هوا گرم بود و من از خدا مي خواستم که مرا از شر اين روبند و اضافات آن خلاص کند.

ناخودآگاه دست بردم که روبندم را بالا بزنم که متوجه شدم بچه ها يکي يکي به سرعت از باريکه ي کناره خانه ي ما و خانه ي کناري که اتاق هاي يکي از عموهايم بود بيرون مي آيند...
فکر ميکنم دعوا بر سر قاسم بود.چون همان موقع ها بود که تلويزيون سريال دائي جان ناپلئون را نشان مي داد.
توي سريال دائي جان دائما به خدمتکارش که قاسم نام داشت،با لحن خاصي مي گفت:<<قاسم خفه شو>>،بچه ها پسرعمو قاسم را اذيت مي کردند و تا کلمه اي مي گفت،همين جمله را تکرار مي کردند و او هم که طاقت اين حرف را نداشت به جانشان مي افتاد و حبيب هم طبق معمول آنها را جدا مي کرد.

ناگهان سليمان و فرخ و قاسم ايستادند و حبيب هم پشت سرشان آمد و نفس نفس زنان به ديوار تکيه داد.
آنان مرا با چشمان بازتر از حد معمول مي نگريستند و انگار خشک شده بودند،حتي ديگر نفس نفس نمي زدند.
من هنوز روبند خود را بالا نزده بودم و دستم نزديک چانه ام در حال بالا زدن روبند خشک شده بود.
براي اولين بار متوجه چيزي شدم.آنها مشتاق ديدن صورت من بودند.چطور تا به حال متوجه نشده بودم؟به تندي دستم را پائين آوردم.
پسرها سرشان را پايين انداختند و فراموش کردند براي چه منظوري مي دويدند.راهشان را گرفتند و رفتند.

تنها حبيب به ديوار تکيه داده و همانطور ايستاده بود و مرا به عبارت صحيح تر ،من ناپيدا را مي نگريست.موهاي قسمت جلوي سرش که آن را فرق گرفته بود،در دو طرف صورتش هاله اي تشکيل داده و کمي هم بطور غيرمعمول بلند شده بودند ولي در عين حال نامرتب نبودند.

يکمرتبه متوجه تغييري دراو شدم.به جز موهاي سياهش،ته ريش داشت و نگاهي عجيب؟!
تکيه اش از ديوار جدا شد و به جلو قدم برداشت ولي مانند بقيه سرش را پائين نيانداخت.تا جايي که مي توانست مرا ببيند در حاليکه قدم برمي داشت به من زل زده بود.تا اينکه از زاويه ديد من خارج شد.

به فکر فرو رفتم.چرا اينقدر خنگ بودم.اين نگاهها چه معني داشت؟يعني او براي لحظاتي منتظر ايستاده بودکه شايد من روبندم را به خاطر او
بالا بزنم؟
بعد آن را تعميم دادم .در تمام اين سالها من روبند داشتم و خاطره اي که همه آنها از من داشتند آنقدر دور بود که شايد ته رنگي هم در ذهنشان نمانده بود.

براي نخستين بار،از اينکه روبند داشتم ،خوشحال شدم.نمي دانستم چقدر طول کشيد تا کارم تمام شد،برخاستم و به داخل اتاق رفتم.در حاليکه آشغال هاي گردو را جابجا مي کردم به مادرم گفتم:
_مادر نميشه يه روبند کلفت تر براي من بدوزي؟

مادر با تعجب نگاهي به من کرد و گفت:
_الله اکبر!توي اين گرما خر تب کرده،وقتي اينطوري منو صدا کردي ،انتظار همه چيزو داشتم ،بجز اين يکي رو...همه ميني ژوب مي پوشن و بي روسري راه ميرن ،تو تازه ميگي روبند منو کلفت تر کن...

بعد در حاليکه رويش را بر مي گرداند تا به کارش ادامه دهد ،اضافه کرد:
_تو که هميشه ي خدا نق مي زدي ،که چرا روبند داري؟حالا چي شده که...
جلوي ادامه صحبتش را گرفتم و گفتم:
_مادر جان،مي دوزي يا نه؟جوابم يک کلمه است؟
_استغفرا...باشه .يه روبند کلفت تر برات مي دوزم.
در حاليکه به اتاق ديگر مي رفتم،گفتم:
_اگه ميشه يک کم هم بلندتر باشه.

چشمهاي مادرم با ناباوري مرا بدرقه کرد.خودم خنده ام گرفته بود.حالا بزرگترين حربه را داشتم.روبندم را در آوردم.موهايم را شانه کردم و با دقت به تصوير خود در آينه نگريستم.بدک نبود.
موهاي سياه براق و صاف که تا شانه هايم مي رسيد.با چشماني کشيده،لباني کوچک و کم رنگ .پوستم که مهتابي بود.انگار تازه از توي بسته بندي خارج شده بود و برعکس صورت خواهرم که هميشه بدون حفاظ دائما توي آفتاب ،مي دويد تيره شده بود،تازه ،روشن و شفاف بود.
به خودم لبخندي زدم .توي آينه گفتم:
_خوشگلي ،بسه پاشو برو دنبال کارت.

روبندم را گذاشتم و برخاستم.شب به هنگام خوابيدن،توي رختخوابم دراز کشيده بودم ولي خوابم نمي برد.به ياد آن روزي افتادم که از حبيب خواستم قول بدهد ولي نداده بود.

سعي کردم حالت نگاهش را به خاطر بياورم.چرا حبيب آنهمه راه را يواشکي آمده و پشت درخت منتظر مانده بود.اين بخاطر اينکه در نهان،چهره ام را ببيند،نمي توانست باشد.

به خاطر اينکه طاقت دلخوري مرا نداشته و براي دلجويي آمده باشد،هم نبود...چون اصولا شب و روز کارش آزار من بود و تازه خودش هم جزء آن خبيث هاي مسخره گر بود.

پس چه مي توانست باشد؟اين افکار پشت سر هم به مغزم هجوم مي آورد ولي هرچه بيشتر فکر مي کردم،کمتر به نتيجه مي رسيدم.به آرامي سرم را بلند کردم و به اطراف نظري محتاطانه انداختم.
همه خوابيده بودند.در آن تاريکي نور مهتاب تنها صورت مادر و برادر نو رسيده ام را روشن کرده بود.(چند وقت مي شد که سه...دو به نفع پدرم شده بود.)

اما چرا نگاه کرده بودم؟انگار حتي مي ترسيدم کسي صداي روياهايم را بشنود.
دوباره سرم را به روي بالش گذاشتم و اين بار چشمانم را بستم.يک صورت در نظرم آمد.اول کمي متمايل به چپ،با چشمان درشت و نگاهي با نفوذ که عبور مي کرد ولي باز هم به من دوخته شده بود.تلاش کردم آن را از ذهنم پاک کنم.در درون افکارم به او گفتم:
_من از تو متنفرم.تو مايه ي بدبختي من هستي...

*****

هنگاميکه روبند جديد آماده شد به حياط رفتم،تا از چاه آب بکشم .وقتي آب درون سطل پر شد،مي خواستم آن را بالا بکشم که سايه اي در کنارم ظاهر شد و دستي قوي طناب را گرفت.برگشتم و به حبيب نگاه کردم.
گفت:
_اين کار تو نيست.بده به من.

با لجبازي به کارم ادامه دادم.کمي با تحکم گفت:
_گفتم کار تو نيست.
و باز با آن چشم هايش نگاهم کرد.چشم هايش در امتداد روبندم محجوبانه کمي پائين تر رفت و دوباره همان مسير را برگشت و اين بار نگاهش طور ديگري بود.کمي محبت در چشمانش و بفهمي
نفهمي لبخند کمرنگي هم در گوشه لبش ظاهر شده بود.

واي که چقدر خوب مي شد که کسي پيدا مي شد و يک دائره المعارف در مورد اسرار نگاهها مي نوشت و دست کم توضيح مي داد که هر نگاه چه معنايي مي تواند داشته باشد.

مثلا نگاه همراه با اخم در حاليکه لبخند کجکي بر لب است چه معنايي دارد؟و يا نگاه چپ چپ در حاليکه لبخندي به پهناي لب بر آن گسترده است چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟و يا هنگاميکه لبها تا بناگوش به خنده باز است و از چشم ها مثل آبشار نياگارا آب بريزد چه...

از همه اينها که بگذريم،نمي دانم اين موجود به اصطلاح من خيبث ،چطور مي توانست به چهره اي که نمي ديد ،اين همه نگاههاي عجيب و غريب بياندازد؟
شايد هم اين نگاهها اصلا معني نداشتند و چون به چهره ناپيدا دوخته مي شدند شصت تا معني پيدا مي کردند.دستم شل شد و در عوض حبيب با دو کشش سطل پر آب را به دست گرفت و به همراه من به راه افتاد.

کوششي براي سطل نکردم.اگر او مي خواست نقش حمال را بازي کند،خب بازي کند_چقدر بدجنس بودم_آن چند قدم راه سخني رد و بدل نشد .نگاهش به پائين بود و گمان ميکنم،فکر مي کرد.سطل در دستش مثل پر کاهي بود.

حال من با اين همه ادعاي افتخار ،با يک بار آب کشيدن و آوردن تا جلوي پله نفسم در مي رفت و چه بسا دچار ايست قلبي آن هم از نوع مخصوصش مي شدم.
يعني دوباره زنده مي شدم و چون اين عمل در طول روز تکرار مي شد،من هم به همان تعداد مي مردم و زنده مي شدم.در قدمهاي آخر قيافه اش کمي جدي تر شد.
فکر کردم:<<چه مرموز!>>و کلمه ي آخر را کمي بلند فکر کردم،يعني به زبان آوردم.
حبيب انگار انتظار کلمه اي را مي کشيد.چون سريع نگاهم کرد و گفت:
_چي گفتي؟
به سرعت حاشا کردم و گفتم:
_هيچي؟من چيزي نگفتم.

نفسش را محکم بيرون داد و سطل را پائين گذاشت.رويش را برگرداند و رفت.يعني من گمان مي کردم که دارد مي رود.سطل آب را بالا نبردم،خودم فقط دو پله بالا رفته بودم که شنيدم به آرامي گفت:
_فرنگيس.

رويم را به طرفش کردم و گفتم:
_بله؟
همانطور که پشتش به من بود.سرش را برگرداند و به گونه اي شيطنت آميز گفت:
_هيچي!من چيزي نگفتم.
بعد خنديد و به راهش ادامه داد.



گيسو تا اينجاي داستان که رسيد،خواندن را رها کرد.چشمانش را بست و به فکر فرو رفت.

پس حدسش درست بود.اين داستان زندگي مادرش بود.حالا علاقه و کنجکاويش براي دانستن ادامه داستان تشديد شده بود.
خوابش گرفته بود ولي ترجيح مي داد،باز هم بخواند.چون مي دانست که نخواهد توانست آن را در طول روز مطالعه کند.
به دو دليل،يکي وجود سيمين چون دور از نزاکت به شمار مي رفت که در حضور مهمانش بنشيند و کتاب بخواند و ديگري مادرش،که بدون اجازه ي او در حال خواندن خاطراتش بود.دوباره شروع به خواندن کرد.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#10
قسمت دهم

رو دست خورده بودم و باز جای شکرش باقی بود که عصبانیتم از پشت نقاب مشخص نبود.به اتاق رفتم.مادر سؤال کرد:
_آب آوردی؟
_بله.
_چند سطل؟
_خب معلومه یکی...
_بدو ،دو تا سطل دیگه آب بیار..باید بچه رو بشورم.
_وای نمیشه فرحناز بره آب بیاره؟

نگاهش معنی نفی می داد.با دلخوری دو تا سطل دیگر از پائین پله ها برداشتم.
خودم فکر کردم:<<الان حبيب چه فکري ميکند؟>>
در همین حین یک نظر توی حیاط انداختم و موقعیت افراد را زیر نظر گرفتم.از خوش شانسی من حبیب نبود.سطل را داخل چاه انداختم.باز سایه دیگری ظاهر شد.سالار بود.
گفت:
_اجازه بدین،من بالا می کشم.
_اِ...از کی تا حالا؟!!
_حبیب دستور داده نذاریم شما از چاه آب بکشین.این کار،کار مرداس.
_عجب،آقا حبیب از کی دستورصادر می کنن؟!

برایم جالب شده بود.چون سالار از حبیب بزرگتر بود و به جز آن از هنگامی که صدایش شهره ی عام و خاص شده بود،خیلی مغرور شده بود.وای به آنکه از حبیب دستور بگیرد.
حتما کاسه ای زیر نیم کاسه بود.با این احوال خودم را کنار کشیدم و گفتم:
_پس زحمت بکشین،این دو تا سطل رو تا بالای پله بیارین!
_حتما.
و به کارش ادامه داد و من هم به راه افتادم و به نزد مادرم برگشتم و زیر لب با خودم غر می زدم:
_معلوم نیس اینا چه شون شده؟انگار نه انگار این همه وقت همین من بودم که داشتم از این چاه آب می کشیدم...حالا همه برای من مرد شدن...تازه یادشون افتاده که این کار مرداس؟یا تازه اسمشون به مردها اضافه شده؟

همیشه هر وقت عصبانی بودم،همینطور صحبت می کردم و مادرم تمام اوقات از عصبانیت من قاه قاه می خندید.
با خنده گفت:
_چیه؟باز چه خبر شده؟
_هیچی مادر ،دیدی گفتم روبندم رو بلندتر کن..حق داشتم.تازه آقایون متوجه شدن که من خانوم هستم،تا حالا چشاشون اونو نمی دید.

مادر در حالیکه از خنده ریسه می رفت،گفت:
_مگه حالا چطور شده؟سطل آب کو؟
_چیزی نشده،هر دفعه میرم آب بیارم،یکیشون میاد جلو...تعظیم عرض میکنه و استدعا میکنه منت بذارم و اجازه بدم،سطل آب رو بالا بکشه و برام بیاره.

خنده مادر به هوا بلند شد و گفت:
_این که خیلی خوبه؟کجاش ایراد داره که تو اوقاتت تلخ شده؟
_خب ،خیلی هم خوبه.منتهی اگر همینجوری پیش برن،ازاین پوست و استخون که به تن منه،چیزی باقی نمی مونه...آخه از بس زهره ام آب میشه، با سرعت تمام وزن کم می کنم.به جز این از فردا ،سر اینکه این خدمت بزرگ میهنی برگرده ی کدومشون گذاشته بشه،دعوا می شه.چون ممکنه من نتونم جانب حق و مساوات رو برقرار کنم.

...حالا اگه قضیه بیخ پیدا کنه،جنگ جهانی را در پیش رویمان داریم.چیزی که منو نگران میکنه ،اینه که خدای نکرده،نسل پدربزرگ که اینهمه بهش مباهات می کنه،منقرض بشه.حالا دیگه خودتون تصور کنین.اگه ایراد نداره...که خب...لابد نداره دیگه؟
مادرم جواب نداد.فقط داشت می خندید.ا
دامه دادم:
_به خیالت من شوخی می کنم؟
_نه زیاد.بیا اینجا بشین تا برات بگم.
من که تابحال سرپا ایستاده و مشغول نطق بودم،پیش مادرم نشستم و گفتم:
_چیه؟یا چیزی شده که من بی خبرم؟
آره...راستش از این به بعد باید به پدربزرگ ،حاج آقا بگیم.این دستور اکید خانم جونه.چون پدربزرگ دارن مکه تشریف می برن.

_هوم...اینها که من گفتم چه ربطی به قضیه پدربزرگ...ببخشید حاج آقا داره؟من میگم وقتی میگم آب...سالار با قاشق ،رسول با کترا،حبیب با شیردون ، و حشمت با دوری ،رسول با قدره حاضر به خدمت مثل جن...ببخشید ...مثل فرشته نجات حاضر می شن،اونوقت شما میگین پدربزرگ اسمش حاج آقا شده؟آخه آقای گودرزی چه ربطی به شقایق خانم داره؟

_خب،آخه...فقط این نیست.راستش ملاعی تو رو برای نوه ی پسری اش از خان عمو خواستگاری کرده.
برای لحظه ای ساکت شدم.روبندم را بالا زدم،چون احساس خفگی می کردم.پرسیدم:
_کدوم نوه اش؟
_محمد رضا.
سریع گفتم:
_حرفش رو هم نزنین...حالا چرا ازخان عمو،مگه من پدر ندارم؟

مادرم بدون توجه ادامه داد:
_یکی دیگه هم...یعنی اعظم خانوم،برای پسر بزرگش مرتضی...
_یا ابوالفضل،اون غول بیابونی ؟لابد این یکی پیش پدربزرگ...عذر می خوام حاج آقا رفته خواستگاری؟
_آره جونم،درست حدس زدی،خواسته محکم کاری بشه.
_عجب!
_در ضمن صفدر،پسر شیرعلی هم هست.

توی محله ما هر کسی دلش می خواست که پسرش قوی هیکل و بلند قد بشود،اسمش را شیرعلی می گذاشت.ولی از قضا،این شیرعلی،یک موجود مفلوک و قدکوتاه از آب در آمده بود.ب
ی اختیار به یاد شیرعلی افتادم و خنده ای بر لبانم نشست.مادرم نگاه مشکوکی به من انداخت.
زود متوجه وخامت اوضاع شدم و به قیافه ام حالت اخم آلودی دادم.ادامه داد:
_یکی دیگه هم هست،که فعلا شرش کم شده.
_چه کسی هست؟
_دختر تو چقدر پررویی؟
_ایرادی داره بدونم؟
_خیلی مهمه؟
_نه چندان...ولی خب بدونم بهتره...
و با شیطنت اضافه کردم:
_خوبی یه مادر باسواد و فهمیده همینه.
_مثلا چیه؟
_اینه که با دخترش رفیقه.
_ای ناقلا.پس حالا بهت میگم ،پسر فرهاد خان.
از جا پریدم و گفتم:
_کی؟!
_حکمت ،پسر کوچیکه ی فرهادخان.

فرهاد خان،همپای پدربزرگ و دوست صمیمی او محسوب می شد.مطلب جالب این بود که هر چه فرزندان پدربزرگ پسر می شدند،فرزندان فرهادخان دختر به دنیا می آمدند.بالاخره دارای دو پسر به نامهای حشمت و حکمت شد.در ضمن خان عموی من داماد بزرگ فرهادخان بود و به عبارت بهتر،حکمت دایی محبوب بود.

تا آنجایی که که من اطلاع داشتم،حشمت پسربزرگتر برای ادامه تحصیل به انگلیس رفته و هنوز نرسیده،عکسش را به همراه یک خانم خارجی فرستاده و اعلام کرده بود که ازدواج نموده و حسابی داغ به دل فرهادخان که هزاران آرزو برای وی داشت،گذاشته بود.
در ضمن فرهاد خان و ایل و تبارش،کمی پس از روبند گذاشتن من و عمه رعنا به تهران رفته بودند.اوایل هر چند ماه یکباری سر می زدند ولی کم کم به سالی یکبار و این اواخر هم به پیغام پسغام بسنده کرده بودند و صد البته خبرها از طریق زن عمو گلی می رسید.

دیگر آن که حکمت چیزی حدود ده سال می شد که مرا ندیده بود و نیز چهره ای که من از او به خاطر داشتم پسربچه ای لاغر و کم مو بود که حدود 5 سال از من بزرگتر بود.گفتم:
_حالا چطور شده شرش رو کم کردین؟
_اولا ما کم نکردیم،خودش کم شد.دوما ایشون اولین خواستگار تو محسوب میشن.وقتی داشتن از اینجا می رفتن تو رو از حاج آقا خواستگاری کردن.
_یعنی چه؟مگه عقلشون کمه ،دختر به اون سن و سال که...
_نه،شرط گذاشته بودن که تو دیپلمت رو بگیری.
_یعنی خودشون بریده و دوخته بودن.
_آره دیگه،ولی ظاهرا قسمت نبوده چون حکمت بیچاره که رفته بوده سربازی بین این همه سرباز،توی درگیری سر مرز مفقود میشه،بعضی ها میگن کشته شده ، بعضی ها میگن اسیر شده،سلطنت خانوم،مادرش از بس گریه کرده،میگن چشمش کور شده.گلی خانوم هم از یک طرف غصه ی رشید که رفته سربازی و از یک طرف هم برادرش حکمت رو داره که مفقود شده.
_هوم.این پسره که منو ندیده ،چطوری خاطر خواهم شده؟حالا خوب شد که به خیر گذشت.
_چی داری میگی؟مگه بقیه خواستگارات تو رو دیدن،که این یکی ندیده؟
راست می گفت ،اصلا حواسم جمع نبود و در واقع در فکر دیگری بودم.آیا حبیب از این قضیه مطلع بود؟
افکارم را پس زدم و گفتم:
_حق با شماست .بعضی وقت ها فراموش میکنم ،روبند دارم.کسی دیگه ای نیومده؟
مادر چپ چپ نگاهی به من انداخت و پرسید:
_منتظر کس دیگه ای بودی؟
_نه،آخه اینجور که شما دارین تعریف می کنین فقط مونده سعید که به خونش تشنه ام
.تازه ،من نمی دونم اینا چطوری به کسی که قیافه اش رو نمی بینن علاقه مند میشن.
مادرم در حالیکه سیاوش،برادر کوچکم را،همینطور کثیف و نشسته روی پایش ،خوابش برده بود و حالا از سر و صدای ما دوباره بیدار شده بود بی اختیار تکان می داد تا دوباره بخوابد با شیطنت گفت:
_کدوم سعید؟
_همین سعید الاغ،پسر خنگ همسایه...دوست پسر عمو رشید.
مادر دستش را بالا برد که به خاطر کلمه بدی که به کار برده بودم ،توی دهانم بکوبد ولی منصرف شد.پس از لحظه ای گفت:
_راستش رو بگو؟خاطرخواه اون شدی؟...اتفاقا دیروز مادرش اومده بود و می گفت که همین روزها اونم میره سربازی...می خواست بدونه به خاطرش صبر می کنی یا نه؟
از جا پریدم و گفتم:
_چه غلط ها؟چطور جرات کرده،پسره ی احمق؟
_اولا که احمق و الاغ نیست .دوما اگه اون دفعه که گفتی الاغ می زدم توی دهنت ،دیگه این کلمه از دهنت در نمی اومد.سوما پسر خوب و سربه راهیه.
_مادر تورو خدا بس کنین.من از این موجود متنفرم.توی این دنیا اگه اون آخرین مردی باشه که باقی مونده و همه ی دخترها براش غش و ضعف بکنن،محاله من حتی نگاش بکنم.
_میشه بپرسم چرا؟...یه نفرو مثال بزن که تو باهاش سرجنگ نداشته باشی؟
_بدون توجه گفتم:
_به هر صورت من فعلا خیال ازدواج ندارم .باید درسمو بخونم.
ناگهان متوجه سایه ای شدم.فراموش کرده بودم که قرار بود سالار ظرف های آب را بالا بیاورد،حتما حرف های ما را شنیده بود.

گیسو غرق خواندن بود.داستان برایش خیلی جالب شده بود.به خصوص آنکه هرگز مطلبی در مورد قبل از ازدواج والدینش نمی دانست ولی به شدت خواب آلود شده بود.برخاست و به آرامی دفتر را به کتابخانه برگرداند و پاورچین پاورچین به رختخوابش بازگشت.
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 8,206 ۱۸-۰۹-۱۳۹۲, ۰۹:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 5,149 ۱۸-۰۳-۱۳۹۲, ۱۲:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 26,729 ۲۲-۰۸-۱۳۹۱, ۰۱:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 6,726 ۱۵-۰۴-۱۳۹۱, ۱۲:۴۱ ق.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 9,036 ۱۴-۰۴-۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 13,559 ۲۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان کسی پشت سرم آب نریخت - نویسنده:نیلوفر لاری elinia 33 9,687 ۲۳-۰۳-۱۳۹۱, ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: elinia
  رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه پروانه سیاه 62 8,806 ۱۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۶:۴۹ ب.ظ
آخرین ارسال: پروانه سیاه