خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 22 رأی - میانگین امتیازات: 2.68
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گیسو - نویسنده:مژگان مقیمی

مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,306
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23861


محل سکونت : Persia
ارسال: #1
رمان گیسو - نویسنده:مژگان مقیمی
قسمت اول


صدای زنگ پیاپی ساعت رومیزی باعث شد که از جا بپرد. اولین چیزی که بخاطر آورد این بود که قرار است پسر عمو رضا به دنبال او و سیمین به خوابگاه بیاید. دستش را از زیر لحاف بیرون آورد تا زنگ ساعت را قطع کند که همزمان صدای خواب آلود شیدا را شنید:
- محض رضای خدا یکی اون زنگ رو خفه کنه.

گیسو از جایش برخاست و تختش را مرتب نمود. و پس از شستن دست و صورتش مشغول درست نمودن چای شد. دلش نمیخواست سیمین را از خواب بیدار کند. پیش خودش حساب کرد با اینکه پسر عمو گفته بود که ساعت هفت صبح آماده باشند ولی چیزی را در تهران نمیتوان از قبل پیش بینی کرد.

آنها وسایلشان را شب پیش آماده کرده و نزدیک در ورودی اتاق گذاشته بودند. پس نیازی به عجله نبود.
اندکی بعد سیمین هم بیدار شد. تختش را مرتب کرد و به گیسو که در حال بلعیدن صبحانه بود، پیوست.
گیسو پرسید:
- بیدار شدی؟ تازه میخواستم بیام صدات کنم.
- وقتی تو داری یه کاری انجام میدی انگار یه قشون به خوابگاه حمله کردن.. مرده هفتصد ساله هم از جا میپره...
گیسو صحبت او را قطع کرد و گفت:
- عوض این حرفها زود باش.

تقریباً آماده شده بودن که تلفن سوئیت به صدا در آمد. شیدا که تختش کنار تلفن بود با خواب آلودگی گوشی را برداشت.
- بله..حاضرن...الان میان.

گوشی را گذاشت و با صدای بلند تری گفت:
- گیسو..سیمین عجله کنین، پایین منتظرتون هستن.خدا بگم چیکارتون کنه..یه روز صبح میخواستم بیشتر بخوابم ها.
و به شوخی ادامه داد:
- آخه بگو مجبوری دم تلفن بخوابی.

گیسو گفت:
- ما حاضریم. شماها نمیخواین با ما خداحافظی کنین؟!
شیدا نیم خیز شد و روی تخت نشست، فرانک که تازه دیروز امتحاناتش تمام شده بود، از خستگی نمیتوانست لای چشمانش را باز کند.
با این حال از جابه جا شدنش معلوم بود که بیدا است. بقیه بچه های سوئیت که امتحاناتشان را پشت سر گذاشته بودند زودتر به تعطیلات رفته بودند. فرانک هم برای بعد از ظهر بلیت داشت. تنها شیدا برای اتمام پروژه هاش، ملزم به ماندن بود.

گیسو، سیمین را تقریباً مجبور کرده بود همراهش به شمال بیاید تا تعطیلات بین دو ترم را با هم بگذرانند. سیمین اهل کرج بود و در طول ترم به اندازه کافی با خانواده اش دیدار میکرد. گیسو هم با همراهی سیمین دور نمای تعطیلات بهتری را ترسیم مینمود.

گیسو با شیدا روبوسی کرد و گفت:
- بالاخره نمیخوای همراه ما بیایی؟ اگه تصمیمت عوض شد...برای آماده شدنت، منتظر میمونیم.
شیدا تشکر کرد و گفت:
- خیلی دلم میخواد همراهتون بیام ولی حیف که این پروژه لعنتی تموم نمیشه. هر جاشو راس و ریس میکنم یه ور دیگه ش ناقص میشه.
و با مهربانی گیسو را در آغوش گرفت و ادامه داد:
- خوش بگذره.

گیسو به طرف فرانک رفت و بوسه ای آرام بر چهره ی خواب آلود او گذاشت. سیمین هم وارد اتاق شد و با شیدا که حالا برای مشایعت آن دو برخاسته بود، خداحافظی کرد. سپس آن دو با عجله کیف هایشان را را برداشته و از اتاق خارج شدند.


* * *


پس از تعارفات معمول دخترها سوار ماشین شدند و به راه افتادند و گیسو پرسید:
- عموجان چطوره؟ خبر جدیدی ندارین؟

- دیشب تماس گرفتم...حالشون بهتره...خدا رو شکر خطر رفع شده.
- رُزا خانم نتونستن بیان؟
- نه این روزها سرشون خیلی شلوغه، بهش مرخصی ندادن..منم همین یه روز رو وقت دارم. شب باید دوباره برگردم.

رُزا همسر رضا بود و در بانک کار میکرد. دو سالی میشد که با هم ازدواج کرده بودند. عموجان هم که تنها عموی گیسو و بزرگ فامیل بود به دلیل یک بیماری ناگهانی و در ضمن پیش پا افتاده حدود یک هفته قبل جراحی شده بود و رضا که برای بار دوم بود به ملاقات پدرش میرفت، لطف نموده آنان را به همراهش میبرد.

رضا آخرین فرزند عموجان و سخت مورد علاقه ی وی بود. تنها او بود که در کشور مانده و همچنان به احوالات پدرش رسیدگی مینمود. سال ششم پزشکی را در دانشگاه تهران میگذراند و عموجان هم که مکنت فراوان داشت ماهانه خرج تحصیل او و حتی بیشتر از آن را هم تقبل نموده بود. در ضمن خانه ای بعنوان کادوی ازدواج در شمال تهران برای او و همسرش تدارک دیده بود.

عموجان به همه فرزندانش خیلی خوب میرسید و بر عکس بسیاری از متمولین منتی هم بر آنها نمیگذاشت. با طیب خاطر همواره مبالغ قابل توجهی برای آنان در بانکهای خارج از کشور حواله مینمود و تا آنجا که مقدور بود دورادور مراقبشان بود که ولخرجی و عیاشی نکنند و پولشان را در جاهای مفید سرمایه گذاری نمایند.

بچه های عمو جان هم سر براه بودند و به واقع ارزش اینهمه لطف را داشتند. به قول پدرش سربراهی و بزرگ منشی تو خون فامیل بود.

گاهی پدر به گیسو میگفت:
« به من و عموت نگاه کن، اگه کمی می لغزیدیم الان ته دره نابودی بودیم. با مال و ثروتی که ما داشتیم هزار جور...» اینجا بود که مادر با چشم غره ای مانع از ادامه صحبت پدر میشد.

با این تفاصیل عموجان که به قول معروف یک پایش خارج از کشور بود و یک پایش ایران، لابد دچار یک مشکل ناگهانی شده بود وگرنه کسی نبود که خود را بدست تیغ پزشکان وطنی بسپارد.
او از وکلای حقوقی کشور بود که چند سال پیش به یکباره دست از کار و تدریس کشید وبه خانه ی آباء و اجدادیش در شمال کشور عزیمت کرد.

دلیل این انتخاب این بود که هم بتواند از املاک وسیعش بهتر مواظبت کند و هم از آب و هوای تمیز آن بهره جوید. خانه ای هم که در آن زندگی میکرد، بی شباهت به قصر نبود. با ستونهای بلند قدیمی و گچبری وآینه کاری های بی نظیر که دائماً به آن رسیدگی میشد و در حوالی شهر و روی تپه ای رویایی و سرسبز قرار داشت.

پدر گسیو پزشک بود و در همان نزدیکی ها برایشان خانه ی ویلایی مناسبی ساخته بود و که محوطه جلویش را باغ زیبایی تشکیل میداد که به نظر خودش بهشت روی زمین بود. این خانه با آن که نوساز بود ولی به نظر گیسو از لحاظ زیبایی به هیچ وجه با خانه ی عموجان قابل قیاس نبود.

گیسو در رویاهایش سیر مینمود و سیمین محو تماشای مناظری بود که با حرکت ماشین به تندی از کنارش میگذشت که صدای تلفن همراه رضا آنان رابه خود آورد.

- بله ... مادر شمایین؟...نیم ساعتی مونده. بله، بله! پدر چطورن؟..نه، خیال شما راحت باشه، آروم میرونم..ناهار هر چی دوست دارین درست کنین..نه تنها نیستم..گیسو خانوم و دوستش به من افتخار همراهی دادن.

رویش را برگرداند و نگاهی به آن دو انداخت و گفت:
- مادر میفرماین ناهار در خدمتتون باشیم.

تقریباً هر دو با هم گفتند:
- متشکریم.

گیسو با لبخندی ادامه داد:
- فرصت زیاده، بعداً خدمت میرسیم.

رضا باز هم مشغول صحبت با مادرش شد:
- افتخار نمیدن...چشم مادر، هر جور میل شماست...پس فعلاً خداحافظ.

و شاسی قطع مکالمه را فشرد. گیسو و سیمین نگاهی به یکدیگر انداختند و با شعفی خاص، دستان یکدیگر را فشردند. هر دو دورنمای تعطیلاتی خوب و پر از شادی را در کنار هم ترسیم مینمودند.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۰-۱۰-۱۳۹۰, ۱۲:۵۸ صبح
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,306
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23861


محل سکونت : Persia
ارسال: #2
RE: رمان گیسو - نویسنده:مژگان مقیمی
قسمت دوم

صدای چرخش کلیدی در قفل، در سالن خانه پیچیدو زنی باریک اندام با چادر وارد شد و در را بست. بلافاصله چادر را از سر برداشت و به داخل اتاقی رفت.
گیسو و سیمین میخندیدند و از پله ها پایین می آمدند که زن از اتاق کنار پله ها بیرون آمد.
با دیدن او، گیسو به تندی بقیه پله ها را طی کرد و خود را در آغوش زن انداخت. این زن تنها کسی بود که او احساس میکرد که واقعاً دوستش دارد. سیمین همانطور روی پله ایستاده بود و محو تماشای صحنه بود.

زن کت و شلوار مشکی پوشیده بود که البته هیچ شبیه لباس راحت برای منزل نبود ولی بی نهایت بر اندام باریک و بلندش برازنده و با موهای مشکی براق و صافش که تا کمرش میرسید و آزادانه در حرکت بود ترکیب زیبا و دل انگیزی به وجود آورده بود.

گیسو خود را از آغوش زد بیرون کشید و به سیمین گفت:
- مادرم...فرنگیس.
سیمین با تعجب و ناباوری گفت:
- مادرت...؟! مخ کار میگیری؟

سیمین به زور میتوانست باورکند این زن زیبا که به نوعروسی میماند، مادر گیسو باشد. لابد این زن به اکسیر جوانی دست یافته بود.

گیسو خندید و گفت:
- به جون ِ خودم، مادرمه...مدیر دبیرستان، بهت که گفته بودم.

زن خندید و از آنجایی که از جریان آمدن آنها اطلاع داشت، گفت:
- سیمین جان خیلی خوش آمدین.

سیمین که هنوز ناباورانه زن را مینگریست، مبهوت گفت:
- متشکرم.

و از پله ها پایین آمد و با او روبوسی کرد. پس از تعارفات معمول، مادر گیسو بلافاصله مشغول فراهم کردن ناهار شد.
بزودی سفره ای رنگین، بر روی میز دوازده نفره کنار سالن چیده شد. وقتی بقیه هم آمدن و دور میز نشستند، گیسو پرسید:
- منتظر پدر نمیشیم؟

مادر جواب داد:
- نه عزیزم، کشیک داره. امروز براش«لانگ دی» گذاشتن. آخه این چند روز دائماً پیش خان عموت بود. غذات که تموم شد، لطفاً یه تلفن بهش بزن.

- حتماً مادر.

سپس گیسو رو به خواهر کوچکش کرد و پرسید:
- خب، خواهر کوچیکه ی من با درساش چیکار میکنه؟

گلفام که کلاس سوم راهنمایی را میگذراند و از سیمین خجالت میکشید، چیزی نگفت و مشغول بازی با ماهی سرخ شده اش شد.

در عوض ماهان تنها پسرخانواده به تندی گفت:
- نگران نباش، خانوم کمتر از بیست رو قابل نمیدونن که تو ورقه شون درج شه و همچنان یکه تاز میدان درس و مدرسه هستن.

گلفام از زیر میز لگدی نه چندان محکم به پای برادر زبان دراز خود کویبد و نگاه اخم آلودی از مادر دریافت کرد. البته گلفام واقعاً نمرات عالی در کارنامه خود داشت ولی سیمین که متوجه نشده بود، بالاخره حرفهای ماهان در مورد او شوخی است یا جدی، سوالی هم نکرد تا باعث خجالت بیشترش نشود.

ماهان یک سال از گلفام بزرگتر بود و ظاهراً اهل شیطنت بود ودائماً به پر و پای خواهر کوچکتر خود میپیچید.
مادر نیز از گیسو در مورد اوضاع دانشکده و خوابگاه پرسید و قسمتی از خاطرات خوابگاهی خودش رابرای آنان تعریف کرد. بیشتر به نظر میآمد برای اینکه مهمان غریبه احساس بدی پیدا نکند، جلوی برقراری سکوت را میگیرد.
مادر به گیسو گفت:
- دخترم از مهمونت بیشتر پذیرایی کن.
- نه مادر، نیازی نیست. سیمین بچه خوابگاهیه.
و به شوخی ادامه داد:
- تو خوابگاه ها هم قانون بقا برقراره یعنی اگه نخوری، میخورن... اینه که ما حواسمون به شکممنون هست. تازه اگه بدونین توی سلف دانشگاه چه غذاهایی به ما میدن...

سیمین به جای گیسو ادامه داد:
- ساچمه پلو، مرده کباب، گزارش هفتگی...

فرنگیش بخوبی با این اصطلاحات اشنا بود و میدانست که دانشجوها برای عدس پلو و تاس کباب و سوپ آخر هفته این نامها را گذاشتند.
بنابراین لبخندی زدو گفت:
- پس تعراف نکنین، بیشتر غذا بخورین تا کمبودهاتون جبران بشه.

بدنبال آن دیس محتوی مرغ و سیب زمینی سرخ شده را به طرف آنها گرفت.
گیسو قبل از اینکه آنرا به طور کامل از مادر بگیرد با چنگال تکه ای گوشت به دهان گذاشت و کمی سرش را کج کرد و گفت:
- به قول ژاپنی ها هوم...خوشمزه اس!

و تکه ای برای خودش و سیمین برداشت.


* * *


بعد از ظهر وقتی خوب استراحت نمودند گیسو تصمیم گرفت، سیمین را به خانه ی رویایی عموجان ببرد.
هوا سرد بود و باد نسبتاً شدیدی میوزید. به سفارش مادرش دستکش و شال گردن را هم به لباسها افرودند.

خیلی زود به منزل عموجان رسیدند. جلوی در وروردی گیسو زنگ را به صدا در آورد و به سیمین گفت:
- این هم خونه ی عموجان، آماده باش تا از دقیقه هایی که می آد لذت ببری.

در فلزی بزرگ تیره رنگ، با صدای نه چندان بلندی گشوده شد و پیرمردی از وراری آن نمایان گردید.
گیسو گفت:
- سلام مش عباس.
چشمان پیرمرد برقی زد و در حالیکه بخار از دهانش بیرون میزد، جواب داد:
- سلام به روی ماهت دخترم...بفرمایید..بفرمایید.. چه عجب از این طرفها...
گیسو لبخندی زد و در حالیکه وارد میشدند گفت:
- با دوستم برای تعطیلات بین ترم اومدیم...همین ظهر رسیدیم. حالام برای عیادت از عموجان که کسالت داشتن مزاحمتون شدیم.خب، شما چطورین؟شنیدم شمسی خانوم پادرد گرفتن؟

- هی، شکر خدا دخترم، آدم پیر، پادرد میگیره، کور وکر میشه...قربون خدا برم، بازم شکر... عمو جونت هم نیم ساعت پیش با دکتر رضا، پیش جراحشون رفتن که یه نگاهی به جای عملشون بندازه. زن عموتون تشریف دارن

پیرمرد که از سرما میلرزید ادامه داد:
- اگه کلبه ی درویشی مارو قابل میدونین، بفرمایید. شمسی تازه چایی دم کرده، تا عموجونتون بیان...

گیسو با مهربانی صحبتهای پیرمرد را ناتمام گذاشت و گفت:
- نه مش عباس، یه دوری این طرفها میزنیم، بعد میریم بالا. شما هم بفرمایین..بیرون سرده.

مش عباس سری تکان داد وگفت:
- ای، ای ،ای...جوونی...

و به درون خانه رفت. سیمین پرسید:
- چقدر جالبه،اصلاً به زبون محلی صحبت نمیکنه!

- خب، مش عباس از کوچیکی توی خونه ی پدربزرگم بوده، بعدش هم با عموجان به تهران رفته و سالها باهاشون اونجا زندگی کرده، بچه هاش همه تهران زنگی میکنن.
وقتی عموجان دوباره برگشت شمال،اون و زنش رو هم آورد. در واقع مش عباس اینجا رو میگردونه. هم دربان اینجاست هم باغبون، منتهی الان دیگه خیلی پیر شده..کار باغبانی سنگینه، قراره آدمای جدیدی رو هم برای کمک بیارن.

جلوی روی آنها محوطه ی بزرگی پر از درخت نمایان بود.مسیر اصلی سنگفرش شده بود و به عمارت قصر مانندی منتهی میشد.
همینطور که قدم برمیداشتند گیسو گفت:
- بهتره اول یه سری به خونه قدیمی بزنیم. تاحالا خونه های قدیمی شمال رو دیدی؟
- نه
گیسو ادامه داد:
- خب، خانه های قدیمی اینجا با نوعی چوب ساخته میشدن که سالها بدون اینکه بپوسه یا بید بزنه دوام آورده...

کمی به چپ پیچیدند.
- خانه اجدادی ما اینجا بود.
خانه ای دو طبقه متروکی که گرادگر آن تا آنجایی که دیده میشد تراس داشت همراه با پنجره های فراوان که از چوب تیره رنگی ساخته شده و هنوز هم پابرجا بود، جلوی روی آنها نمایان شد. این خانه مساحتی بیش از دویست متر مربع را شامل میشد.

گیسو چون مرغی سبک بال از پله های چوبی آن بالا رفت. سیمین هم به دنبال او، منتهی کم با احتیاط تر قدم برمیداشت. گویی به استحکام چوبهای آن اطمینان نداشت.

گیسو دوباره طوری که انگار روی خاطراتش گام مینهد کمی آرام تر همانطور که روی چوبها دست میکشید، توضیح داد:
- قبلاً اینجا شکل دیگه ای داشت...پرده های قشنگ از قرمز براق، سیرهایی که به نخ کشیده شده و از دیوار آویزان بودن، چراغهای قدیمی که به دیوار وصل شده بودند...وای که چه بویی تو هوای این جا میشه احساس کرد.

و به دنبال آن نفس عمیقی کشید و دستانش را به اطراف گشود. گویی روی ابرهای خیال قدم میگذاشت. دست سیمین را گرفت و به طرف تراسی که دیده میشد کشید و به سمت راست چرخد.

سیمین احساس کرد که صدایی میشنود. به سمت چپ تراس چند گامی برداشت. گیسو به عقب نگاهی انداخت و درست در موقعی که سیمین به نرده شکسته ای نزدیک میشد، برگشت که به طرف او برود که ناگهان صدای لغزیدن سیمین و فریادی که ناتمام ماند بر سعت او افزود.

قبل از آنکه گیسو بتواند خود را به سیمین برساند و حتی قبل از اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده است، دستی قوی، بناگاه بر دستان پوشیده در دستکش سیمین رسید و به سرعت او را بالا کشید.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۰-۱۰-۱۳۹۰, ۰۱:۱۳ صبح
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,306
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23861


محل سکونت : Persia
ارسال: #3
RE: رمان گیسو - نویسنده:مژگان مقیمی
قسمت سوم

ناجي مرموز و سيمين هر دو بر روي کف چوبي تراس، افتادند.
گيسو به طرف سيمين خم شد و نگران پرسيد:
_چي شد؟

و قبل از آنکه جوابي بشنود،نگاهي مشکوک به جواني که کمي آنطرف تر فرش زمين شده بود،انداخت.
تقريبا هم زمان نگاهش به شخص ديگري که ظاهرا به دنبال مرد جوان وارد معرکه شده بود افتاد که هراسان و دستپاچه مي پرسيد:
_آقا...چطور شد؟

پسر جوان بلافاصله موقعيت خود را دريافت.از جاي خود برخاست و رويش را به طرف مردي که اين سوال را پرسيده بود،گرداند و گفت:
_چيزي نشده...

به سيمين اشاره کرد و فروتنانه در حاليکه کلمات را سنجيده و انتخاب مي نمود ادامه داد:
_ظاهرا اين خانوم لغزيدن و من اين فرصت رو داشتم که ايشونو بالا بکشم.

مرد که کلاه مشکي فوق العاده ساده اي بر سر داشت و انبوه ريش نه چندان بلندي صورتش را پوشانده بود،با دهاني باز به همراهش خيره شد و چيزي نگفت.
بعد نگاهي به گيسو که رنگ آشنايي داشت،کرد و با مِن و مِن پرسيد:
_اِ...شما دختر بزرگ آقاي دکتر نيستين؟

گيسو با قيافه اي حق به جانب به آنان گفت:
_جنابعالي کي باشن؟توي ملک عموي من چيکار مي کنين؟

اين سوال را به گونه اي پرسيد که گويي نه تنها آنان را دزد و بي سر و پا تصور نموده است بلکه آنان را در اين حادثه مقصر هم مي داند.
مرد کلاه به سر بلافاصله با دلخوري جواب داد:
_بَه...اين چه حرفيه؟ايشون آقا محبوب پسرِ...
که حرفش با بالا رفتن دستان ناجي مرموز به علامت سکوت،نيمه تمام ماند.

گيسو که با اين چند کلمه،تازه کسي که محبوب ناميده شده بود راشناخته بود،خون به صورتش دويد.بخصوص که بجاي تشکر ،چنان کلمات بي جايي را بر زبان رانده بود.

با کنجکاوي بيشتري به سراپاي جوان نگريست.
پليور زرشکي رنگي به همراه شلوار سفيد که موزوني خاصي به اندامش مي داد به تن نموده و از دو طرف کلاه لباسش نخ قيطاني سفيدي آويزان بود.

در نگاهش بجز آشنايي همه چيز ديده مي شد.کمي با طعنه در حاليکه از چشمانش شيطنت خاصي نمايان مي شد،گفت:
_ما به فرمان عمو جان شما،مشغول بررسي اوضاع اينجا هستيم.

خصوصا کلمه عمو جان رابا کنايه بيان کرد و بدون آنکه توضيح بيشتري بدهد،دستانش را به کمر گذاشت و رويش را برگرداند و به طرف نرده پيش رفت.
گيسو خم شد تا به سيمين کمک کند که بلند شود و همانطور گفت:
_منو ببخشين،بدجوري غافلگير شدم...شما رو بجا نياوردم.

محبوب مغرورانه کمي صورتش را به جانب او گرفت و در حاليکه باد سرد با موهاي صاف روي پيشاني اش بازي مي کرد و گونه هايش را کمي گلرنگ نموده بود،نيم نگاهش را به چشمان او ريخت و به همراهش گفت:
_هوم...جالبه!...بيا بريم به کارمون برسيم. بد جوري مزاحم خانومها شديم.

و باز هم کلمه بدجوري را با طعنه بيان کرد.و در عوض نگاهش را با مهرباني به سيمين دوخت و به سرش حرکتي داد که مي شد آنرا حمل بر خداحافظي نمود و به طرف همان جهتي که آمده بود حرکت کرد و از نظر ناپديد شد.
گيسو جهش خون به صورت سيمين را به وضوح ديد.
حسابي کلافه شده بود.او ديگر که بود.با هر سخني يک امتياز به نفع خودش مي گرفت.از خودش پرسيد:اگر او آنجا نبود بر سر مهمانش چه مي آمد؟

مرد کلاه به سر به طرف نرده حرکت کرد و نگاهي به پايين انداخت.گيسو شکلکي درآورد.
به سيمين نگريست و در حاليکه تمام تلاش خود را به کار مي برد تا لهجه نداشته باشد،گفت:
_خدا رحم کرد...اگر زبونم لال،افتاده بودين پايين چي مي شد...حتي اگه دست و پاتون سالم مي موند،تا يه هفته،بايد تيغارو از تو تنتون درمي آوردن.
و به سرعت به راه افتاد.گيسو با احتياط قدمي به جلو برداشت و سرک کشيد.انبوهي از گياهان خاردار در آنجا ديده مي شد.کمي آن طرف تر حفره اي پر از گل سياه جلب توجه مي کرد.


***


وقتي همان مسير را برميگشتند سيمين هنور ملتهب بود.بيشتر دوست داشت درباره اين اتفاق صحبت نمايد ولي گيسو عميقا در فکر بود و تمايلي به شکستن سکوتش نداشت.
جسته و گريخته جواب سوالات او را مي داد.سيمين که گويي تازه چاه جلوي پله هاي ورودي به چشمش آمده بود در حاليکه به آن نزديک مي شد،گفت:
_عجب شانسي آوردم،خدا رحم کرد.

گيسو کمي خشن گفت:
_مواظب باش...ميخواي کار دست خودت و من بدي؟اين دفعه ممکنه اين قدر خوش شانس نباشي.

سيمين از بازديد چاه مذکور منصرف شد و به دنبال گيسو به راه افتاد و گفت:
_بالاخره اينها رو شناختي؟

_آره

_خب،کي بودن؟

_بعدا برات توضيح مي دم.

_آخه چطور شد...

سيمين سخنش را نيمه تمام گذاشت و گفت:
_به نظرت اونجا چيکار مي کردن؟

گيسو خيلي آهسته که گويي با خودش صحبت مي کند،گفت:
_خيلي وقت بود که نديده بودمش.

سيمين متوجه شد که گيسو با خودش کلنجار مي رود .
پيش خود ارزيابي نمود که حتما منظورش از شخصي که نديده بود همان محبوب بود.
گيسو با خود فکر کرد: چقدر قيافه اش عوض شده...واقعا خودش بود؟
و در حالیکه کلمه بدجوری که بدون تفکر از دهانش بیرون پریده بود،دائما با چکش در مغزش حک می شد،سعی کرد آخرین باری که محبوب را در جمع خانواده دیده بود به خاطر بیاورد ولی اصلا چیزی به یادش نمی آمد.
در مراسم ازدواج رضا هم که نیامده بود و سعی کرد به یاد بیاورد که چرا او درجشن حضور نداشت و در موردش چه گفته شده...

اگر چه عمو جان همیشه اسم محبوب که صد البته همیشه خودش ناپیدا بود ورد زبان داشت ولی گیسو هرگز به حرف هایی که در مورد او زده می شد گوش نمی داد و این یکی از عادات منحصر به فرد او بود که به چیزی که برایش مهم نبود اصلا گوش نمی کرد چه رسد به اینکه آنرا بخاطر بسپارد.

به نزدیک عمارت رسیده بودند که سیمین آهسته گیسو را که غرق در افکار دور و درازش بود،صدا کرد و همزمان گفت:
_اونجا رو نگاه کن.

گیسو نگاهی به روبرو،جایی که دو اتومبیل پارک شده بود انداخت.یکی از اتومبیل ها ،ماشین مشکی و کشیده مدل بالای عموجان بود که اسمش همواره از خاطر گیسو محو می شد و دیگری پژو استیشن نقره ای رنگ بود که همراه کلاه به سر محبوب داشت آن را می شست و با مشاهده آن دو نیم تعظیمی همراه با تبسمی مسخره کرد.
آنان به روی خود نیاوردند و به اتفاق یکدیگر از پله های عمارت بالا رفتند و زنگ کنار درب چوبی کنده کاری شده را به صدا درآوردند.

گیسو با خود فکر کرد: ماشین عمو جان که اینجاست .
از آنجایی که ماشین دوم ماشین پسرعمورضا نبود،نتیجه گرفت که حتما عموجان ترجیح داده با ماشین پسرش به مطب پزشک برود.
چند لحظه بعد در توسط دختر کوچکی گشوده شد و آنان به داخل خانه قدم گذاشتند.

***

گیسو و سیمین به سمت راست و به طرف مبل های راحتی که کنارپله های عریض سرسرا و روبروی در ورودی ،راهنمایی شدند.
پالتوهایشان را به دخترک دادند و وقتی تنها شدند نگاهی به یکدیگر انداختند و لبخندی نثار هم نمودند.سیمین نظری به اطراف انداخت و سعی کرد آرامش خود را بدست بیاورد.

چند دقیقه بعد خانومی که ربدوشامبر حوله ای بتن داشت و موهایش را هم با آن پوشانده بود،از پله ها پایین آمد.گیسو و سیمین از جای برخاستند و سلام کردند.
گیسو چند گامی بطرف زن عمویش رفت و او را در آغوش کشید.

خانم خانه با سر و دست اشاره کرد که بنشینند و با لحن خاصی که خیلی آمرانه بود گفت:
_گیسو جان خودش آمدی.خیلی وقته که به مار سر نمی زنید.

و به سیمین اشاره کرد و ادامه داد:
_خانم هم باید همان دوستتان باشن که رضا جان می گفت.

گیسو هم به پیروی از لحن سخن گفتن او کمی رسمی جواب داد:
_ایشون سیمین جان از دوستان دانشگاهی من هستن.

و خطاب به سیمین افزود:
_زن عمو هایده.

_خوشبختم.

این صدای سیمین بود که از حنجره اش خارج می شد ولی شباهتی به صدای خودش نداشت.در دل او غوغایی برپا بود.

_خوش آمدید.امیدوارم اینجا به شما خوش بگذره.اگر چه به تهران خودمان نمی رسه..

گیسو با اینکه می دانست،عمویش در آنجا حضور ندارد ولی به رسم ادب پرسید:
_عمو جان تشریف ندارن؟

_خیر عزیزم...ایشون با رضا جان بیرون رفتن ولی تا ما یک فنجان قهوه با هم صرف کنیم،برمیگردن.

فنجانها آورده و تعارف شد.
گیسو پرسید:
_حالشون چطوره؟

_خوب شدن،البته مشکل زیادی هم نداشتن.

درهمین هنگام جوانی که محبوب نامیده می شد در حالیکه صورت پوشیده در حوله اش را خشک می کرد،وارد سرسرا شد.

برای خودش در حال آواز خواندن بود:
_واسه گرمای نگاهت دلِ من تنگِ و...

وقتی حوله را برای خشک نمودن دستانش پایین آورد تازه متوجه حضور آنان شد.
بلافاصله ساکت شد و حوله را به دستگیره ی در آویزان کرد.
آنگاه درحالیکه اثری از آشنایی در چهره اش پیدا نبود به طرف آنان و براه افتاد و مؤدبانه سلام کرد.
هایده خانم با دست اشاره کرد و گفت:
_محبوب جان ،عزیزم...بیا...دخترعمو گیسو و دوستش برای دیدار ما اومدن.

محبوب به طرف او رفت و نزدیک او نشست و با سر ابتدا به سیمین و بعد به گیسو سلام کرد.به گونه ای که احساس می شد ،عمل بی اهمیتی را انجام می دهد.

گیسو بارقه بی اعتنایی او را بر قلبش ،چون تیری احساس می نمود
سیمین نگاه نامفهومی به گیسو انداخت ودر حالیکه سرخ می شد به فکر فرو رفت.پس محبوب پسرعموی گیسو بود عجیب بود که چطور همدیگر را نشناخته بودند.

هایده خانم در حالیکه فنجان قهوه داغ را به دهان می برد جویای احوال خانواده شد و وقتی آنرا به پایان برد،عذرخواهی کرد و گفت:
_بچه ها اگه ناراحت نمی شید،من چند دقیقه از حضورتون مرخص می شم تا سرم درد نگرفته موهامو خشک کنن.

گیسو گفت:
_استدعا میکنم هایده جان،راحت باشید.

هایده از جای برخاست و محبوب نیز نیم خیز شد.ظاهرا برای اینکه به همراه او از صحنه ی بازی خارج شود به دنبال بهانه ای می گشت و وقتی برخاست،گفت:
_مادر،من با شما کاری داشتم.

هایده خانم سخن او را ناتمام گذاشت و گفت:
_باشه بعدا عزیزم.امیدوارم نخوای مهمونامونو تنها بگذاری.لطفا تا من برمی گردم ازشون پذیرایی کنین.

و بدون آنکه منتظر سخن دیگری از جانب محبوب شود سرش را بالا گرفت و از پله ها بالا رفت
.محبوب که دو دستش را به علامت اعتراض بالا برده بود،با این رفتن او،دستانش را پایین آورد و نگاهی مستأصل به روبرویش انداخت و باز در جای خود فرو رفت.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۰-۱۰-۱۳۹۰, ۰۱:۲۵ صبح
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,306
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23861


محل سکونت : Persia
ارسال: #4
RE: رمان گیسو - نویسنده:مژگان مقیمی
قسمت چهارم

گیسو که تاکنون از کسی چنین عکس العملی ندیده بود، سخت به فکر فرو رفت. تا جایی که بیاد داشت، همیشه مورد توجه اطرافیانش بود. در مدرسه، دانشگاه، خوابگاه همیشه و همیشه نگاههای تحسین آمیز دیگران را احساس میکرد.

اکنون او...شخصی که تا بحال مورد توجهش نبود، برای نخستین بار، رفتاری برعکس دیگران داشت و به طرز تحقیر آمیزی او را ندیده گرفته بود. شاید هم این فقط احساس گیسو بود.
هر چه بود، لحظه به لحظه حضور در آنجا را برایش عذاب آور مینمود.آنچه واضح بود گیسو دوست نداشت خاطره ای ناجور از خود در ذهن محبوب بر جای بگذارد. باید تلاشش را میکرد.

لحظاتی به سکوت گذشت. سیمین با انگشتانش بازی میکرد و محبوب ظاهراً گوش به زنگ بود که کسی از گرد راه برسد و او راه فرار را در پیش گیرد.

بالاخره دخترک آمد و ظرف کریستال پر از میوه را که کمی برایش سنگین بود به همراه آورد. محبوب برخاست و ظرف را ازاو گرفت. حالا آرامشش را بدست آورده بود.

ابتدا به سیمین و سپس با چهره ای که گویی از سنگ بود و نگاهی که بی اعتنا فقط به میوه ها مینگریست به او تعارف کرد.
سیمین از روی ادب یک پرتقال برداشت ولی گیسو ابتدا یک خیار و بعد یک پرتقال برداشت کمی مکث کرد..

محبوب حرکتی کرد تا به جای خود برگردد که گیسو سرش را کمی بالاتر گرفت و یه سیب هم انتخاب کرد و گفت:
- متشکرم

محبوب به روی خود نیاورد و به جای خویش بازگشت. برای خود میوه ای برداشت و نشست.
گیسو خودش هم نمیدانست چرا این کار را کرده است. آنچه واضح بود قصد خوردنشان را نداشت، پس چرا چند میوه برداشته بود.

ناگهان محبوب که مدتی ساکت بود شروع به صحبت کرد و متواضعانه خطاب به سیمین گفت:
- راستی حالتون چطوره؟! صدمه ای که ندیدین؟

- خیر..به لطف شما..اگه شما اونجا نبودین که...

محبوب دستانش را به علامت اعتراض و جلوگیری از ادامه صحبت او بالا برد و گفت:
- نه...اتفاقی بود. اما شما اونجا چیکار میکردین؟

باز هم طرف صحبت او فقط سیمین بود. سیمین جواب داد:
- گیسو جون خیلی اون خونه ی چوبی رو دوست دارن و ..قبلاً همیشه برای من از اون تعریف میکردن، وقتی تصمیم گرفتیم به اینجا بیایم، فکر کردیم اول سری به اونجا بزنیم و بعد...که اون اتفاق افتاد.

- آه..که اینطور.

گیسو میز بلندی که نزدیکش بود تکیه گاه قرار داد و دستش را زیر چانه گذارد و با ظاهری که تلاش میکرد بی تفاوت به نظر بیاید بدون آنکه در این گفتگوی دو نفره شرکت نمیاد، آن دو را تحت نظر گرفت.

محبوب ادامه داد:
- بله حق با شماست. مکان زیباییه و برای من یادآور خاطرات قدیمی است... که دیگه برنمیگردن.
کمی به فکر فرو رفت و مانند کسی که با خودش بلندتر صحبت میکند، ادامه داد:
- پس شما تا بحال اونجا رو ندیده بودین؟

سیمین که جواب سوالات خود را از گیسو نگرفته و کنجکاو هم شده بود، سعی در پی بردن به موضوع از طریق محبوب داشت.
بخصوص که تعجب کرده بود که چرا گیسو بدینگونه در سکوت فرو رفته است!
بنابراین گفت:
- نه خیر...یعنی بله...آخه دفعه ی اولیه که من به همراه گیسو جون...و باز نگاهی به گیسو انداخت تا وی را در گفتگو شرکت دهد...به اینجا اومدم و .... یعنی من اصلاً تا بحال شمال نیومده بودم.

محبوب با تعجب ابروانش را بالا برد و گفت:
- مگه شما اینجا زندگی نمی کنین؟!

- نه خیر..من ...یعنی خانواده ام در کرج زندگی میکنن ولی من با گیسو جون تو خوابگاه دانشجویی، همون تهران هستیم...امروز ظهر به اتفاق برادرتون به اینجا اومدیم.

محبوب صحبت را برگرداند و پرسید:
- چطور به شما خوابگاه دادن؟ آخه کدوم دانشگاهه که....
سیمین که منظور وی را به خوبی دریافته بود، به تندی سخن او را قطع کرد و گفت:
- خب، رفت و آمد مشکل بود و در ضمن آشنایان با نفوذی داشتیم که اینکار رو برام انجام دادن.

باز نگاهی به گیسو انداخت و چون نگاه بی تفاوت او را دید. ساکت شد فکر کرد شاید زیادی صحبت کرده است، ولی محبوب دست بردار نبود.
با سوال قبلی زیرکانه تلاش کرده بود که نام دانشگاه محل تحصیل آنها را بفهمد ولی تیرش به سنگ خورده بود.کمی خودمانی تر گفت:
- قهوه تون سر شد. میخواین بگم عوضش کنن؟

قهوه گیسو هم سرد شده بود ولی محبوب به گونه ای حرف میزد، که انگار او اصلاً آنجا نبود.
گیسو کمی ابرویش را بالا برد.
سیمین هم با تعجب گفت:
- نه، متشکرم.

باز سکوت برقرار شد. گیسو با بی اعتنایی باز هم به محبوب خیره شد. حسابی با خودش درگیر بود.

فکر کرد:« این حقته...وقتی صحبت کردن و آداب معاشرت رو بلد نیستی، مگه مجبوری راه بیفتی و اینطرف و آنطرف بری؟ مثلاً چرا اینهمه میوه برداشتی؟ ادبت کجا رفته؟ مثلاً دانشجوی مملکتی؟!»

برای اولین باز به خودش، رفتارش، زیباییش و... به همه چیزش شک کرد. همیشه خود را یک روانشناس بزرگ میدانست.
از کوچکترین افکار و روحیات اطرافیانش غافل نبود. همیشه افتخار میکرد که عکس العمل های بعدی افرادبرایش محرز است. ولی حالا این جوان او را به بازی گرفته بود. نه تنها به او بی اعتنا بود بلکه در لفافه او را به سخره گرفته بود. گیسو سعی داشت از واری چهره ی او به باطنش رخنه کنه ولی بی فایده بود.

از خودش متعجب بود که چرا این موضوع اینقدر برایش اهمین دارد. دلش میخواست که بی توجه باشد ولی نمیشد. گویی تارهای نامرئی تمام وجود او را میکشیدند و این احساسی بود که هرگز تجربه نکرده بود.
برای لحظه ای متوجه شد که محبوب به او مینگرد و تازه دریافت که مدتی است گستاخانه به صورت او چشم دوخته است. بلافاصله با شرمندگی به روبرو نگریست.
دخترک چند فنجان قهوه آورد و محبوب آنرا باز هم ابتدا به سیمین و سپس گیسو تعارف نمود. گیسو به علامت نفی دستانش را تکان داد ولی محبوب با سماجت سینی را به طرف او گرفت و در حالیکه کمی مهربانتر مینمود، با آرامی گفت:
- خواهش میکنم بردارید.

چیزی در صدایش بود که قدرت مقاومت را از او گرفت. وقتی دستانش را بالا آورد تا فنجان را بردارد دقیقر و در فاصله ای نزدیکتر برای لحظه ای به او نگریست.
نگاهشان با هم تلافی کرد. گیسو با تمام وجود سعی کرد از لرزش دستانش و همینطوری قرمزی گونه هایش جلوگیری کند. اطمینانش را نسبت به خود از دست داده بود و احساس میکرد، ممکن است هر لحظه خطای دیگری به نفع حریف انجام دهد.

محبوب فنجانهای سرد شده قهوه را داخل سینی نهاد و به دخترک حاضر به خدمت داد و باز در جایش نشست و با سیمین به گفتگو پرداخت.
گیسو احساس خفگی میکرد گویی تارهای نامرئی در حال خشک کردن وجود او بودند.
به خود نهیب زد:« چته دختر، مثل پسر ندیده ها رفتار میکنی؟ مگه اون کیه که اینقدر برات مهم شده؟ این همه آدم قربون صدقه ات میرن، که اصلاً بهشون توجه نمیکنی، حالا یکی هم که اینکار رو نمیکنه اعصابت رو بهم ریخته؟!»

موشکافانه محبوب را زیر نظر گرفت و به دنبال پیدا کردن ایرادی در او بود. محبوب قدی نسبتاً بلند داشت. لباسش بینهایت برازنده بود موهای صاف و تیره داشت که به سبک جدید جلوی آن بلندتر از معمول بود و آنقدر زنده و براق بود که کمی خیس به نظر میرسید.
حرکاتی خاص و ژست های زیبا داشت و با فراست از زیبایی اجزا چهره اش که خود بدان واقف بود، برای سخن گفتن و تحت تاثیر قرار دادن دیگران استفاده مینمود. بخصوص که حرکاتش با صدایش هماهنگی خاصی داشت. در یک نظر هنرپیشه ای تمام و کمال بود.
عجیب بود که عموجان تا این حد عاشق محبوب بود.محبوبی که صحبت همیشه در منزل عموجان بود و لی خودش رویت نمیشد.

وقتی به این نتیجه رسید قلبش فشرده شد. حتما دخترهای دیگر هم چنین نظری داشتند. همکلاسیهای دانشگاهش-دست کم این را میدانست که دانشجو است- و کسانیکه ممکن بود بر سر راهش قرار گیرند و حتی سیمین – چقدر زود با هم صمیمی شده بودند! باز به خود نهیب زد:
« به تو چه مربوط؟ برای تو چه فرقی میکنه؟ خودت اینهمه خواستگار داری، که هم پولدارن و هم خوشتیپ، اونم یه پسره مثل پسرهای دیگه. چرا اینقدر برات مهم شده؟» همزمان به یاد مازیار افتاد که این اواخر توی دانشگاه زاغ سیاهش را چوب میزد...

با ادامه این افکار غرور از دست رفته اش را بازیافت و بدون توجه به سیمین که در حال نوشیدن قهوه اش بود، برخاست به سیمین اشاره کرد که برخیزد. او هم مطیعانه فنجان را پایین نهاد و کیفش را برداشت.
محبوب هم فنجان خود را پایین گذاشت و برخاست ولی تعارف نکرد. گیسو کلماتی را انتخاب کرد و مودبانه گفت:
- از پذیرایی شما متشکرم.
- خواهش میکنم، شما که چیزی میل نکردین؟

و اشاره به فنجان و ظرف پر میوه کنار گیسو نمود. گیسو بدون توجه به سخن دو پهلوی او آماده رفتن بود که زن عمویش از پاگرد پله های بالا نمایان شد با آرایشی کامل و ظاهری آراسته و موهایی مرتب، گویی آدم دیگری بود. کمی با تعجب پرسید:
- گیسو جان، کجا تشریف میبرین؟
- عموجان که تشریف نیاوردن...ماهم تازه رسیدیم، هنوز وسایلمون رو هم جابجا نکردیم. بیشتر از این مزاحم نمیشیم. از طرف من به عموجان سلام برسانید. بعد خدمت میرسیدم.
هایده خانم همانطور متعجب گفت:
- مگه خبر ندارید؟ شام منزل ما هستین...دیگه رفتن نداره....
- خبر نداشتیم، مادر چیزی بما نگفتن
هایده خانم ادامه داد:
- برای عموجانت گوسفند کشتیم و خیرات کردیم، کمی هم گذاشتیم برای وقتی که دور هم جمع بشیم، از اونجایی که رضا جان فردا برمیگردن، امشب که همه هستن قرار رو گذاشتیم.
اشاره به آشپزخانه نمود و ادامه داد:
- بچه ها مشغول غذا درست کردن هستن.
گیسو با خود فکر کرد:« که اینطور، پس برای همین است که این دخترک پذیرایی میکرده است.» گفت:
- هایده جان اگه اجازه بفرمایین، ما الان میریم و بعدا با بقیه برمیگردیم.
- هر جور راحتتری دخترم.
گیسو و سیمین به طرف در رفتند از هایده خانم و محبوب که دست به سینه، کمی با فاصله از آنها ایستاده بود، تشکر کردند و پالتوهایشان را از جالباسی برداشته و به تن نمودند.
هایده خانم اشاره ای به محبوب کرد. او هم مطیعانه جلوتر آمد و شال گردنی برداشت و جهت مشایعت بدنبال آنان به راه افتاد. هایده خانم هم جلوی در با آنها خداحافظی کرد وبرگشت
هوا به شدت سرد بود و آنها به آرامی قدم برمیداشتند.گیسو کمی جلوترمیرفت. در درونش غوغایی برپا بود. سیمین برای اینکه سکوت را بشکند به ماشین شسته شده اشاره نمود و گفت:
- چه ماشین خوش رنگی است؟
محبوب فروتنانه گفت:
- نظر لطف شماست.
سیمین ادامه داد:
- ماشین شماست؟
- بله.
- اینجا همه چیز قشنگه، فکر نمیکردم..
گیسو که صحبتهای آنان را میشنید برگشت و نگاهی به سیمین انداخت. میخواست چشم غره ای به او برود وای منصرف شد. سیمین حرفش را ناتمام گذارد ولی محبوب مصرانه پرسید:
- چه چیزی رو فکر نمیکردین؟
سیمین کمی فکر کرد تا مطلب دیگری که به جمله ناتمامش بخورد، پیدا کند سپس گفت:
- که مثلاً...اینهمه گل تو این سرما وجود داشته باشه! تبریک میگم، باید باغبون خوش سلیقه ای داشته باشین؟
- متشکرم، بله گلهای زیبایی داریم.
سرو و صدای جلوی در وروردی توجه گیسو را جلب کرد. در باز شد و ماشینی وارد شد و جلوی آنها نگه داشت. گیسو با خوشحالی با عمویش که شیشه ی اتوماتیک ماشین را پایین کشیده بود به احوالپرسی پرداخت.
* * *
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۰-۱۰-۱۳۹۰, ۰۱:۳۲ صبح
یافتن
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,306
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23861


محل سکونت : Persia
ارسال: #5
RE: رمان گیسو - نویسنده:مژگان مقیمی
قسمت پنجم


سیمین گفت:
- چقدر تند میری؟
گیسو چیزی نگفت. شاید اصلاً نشنید. راه کمی سرازیری بود و ناخودآگاه شتاب بیشتری به قدم های او میداد. گیسو دلش میخواست لحظه ای از حرکت باز نایستد.
در ماورای ضمیر خود کنکاش میکرد. هیجان زده و نیمه عصبانی با خودش تکرار کرد:« نتیجه اش را میبینی آقا محبوب...به من بی اعتنایی میکنی؟ به حسابت خواهم رسید.»
از اینکه محبوب پس از نیم سلامی به عموجان یواشکی و بدون خداحافظی غیب شده بود به شدت عصبانی بود.باز جای شکرش باقی بود که میتوانست آن را حمل بر عدم توجه به سیمین هم بنماید. برای لحظه ای نسبت به سیمین احساس بدی به او دست داد و از اینکه برای آمدن او اینقدر اصرار داشت از دست خودش به شدت عصبانی شد.
سیمین نفس نفس زنان از پی او می آمد. وقتی به مسیر هموارتری رسیدند، تقریباً به او رسید و بی صبرانه پرسید:
- قضیه چیه؟ این محبوب کیه؟
- خودت که دیدی، پسر عمومه.
- یعنی چی که پسر عموته؟ مسخره بازی در نیار...اگه پسر عموته پس چرا همدیگه رو نشناختین؟و...
گیسو به میان صحبت او پرید و پرسید:
- کی گفته من نشناختمش؟من...من فقط در لحظه اول به فکرم نرسید که اون محبوبه...آخه انتظار دیدنش رو نداشتم...یعنی خیلی وقت بود که ندیده بودمش.
- آخه چرا؟ مگه کجا بود؟
گیسو بردباری اش را از دست داد و گفت:
- چه میدونم؟ فقط هر جای من بودم، اون نبود و منم مثل جنابعالی تا این حد کنجکاو نبودم.
در این حرفش کمی طعنه وجود داشت ولی سیمین دست بردار نبود. مصرانه پرسید:
- چرا؟ مگه با هم پدر کشتگی دارین؟
- چرا مزخرق میگی؟ توی جمع هر خانواده ای افرادی هستن که دوست ندارن زیاد آفتابی بشن..مثل ستاره سهیل می مونن..تو خانواده ما هم، محبوب همیشه اینطوری بوده. مدتها تهران زندگی میکردن و هر وقت شمال می اومدن همراهشون نبود. خودش دوست نداشت بیاد یا اونا نمی آوردندش به هر حال اصلاً یادم نمی آد آخرین باری که دیدمش کی بود...
سیمین آهسته گفت:عجبیه...نمیدونم چرا با اینکه تو دانشگاه ما درس میخونه تا بحال ندیده بودمش! هرچند دانشگاه ما اینقدر بزرگه ما...
گیسو برای لحظه ای ایستاد و مبهوتانه سخن او را قطع کرد گفت:
- چی گفتی؟
- مگه نمیدونستی؟!خودش گفت...حالت خوبه؟!
بدون آنکه منتظر جواب جمله ی طعنه آمیزش بماند. همانطور که با همان لحن نیشدار ادامه داد:
- ببینم...حواست کجاست؟...لابد اینم نمیدونی که معماری میخونه و بیست واحدش هم مونده؟
- نه نمیدونستم...یعنی به حرفاش توجه نداشتم...تو فکر بودم.
با خود اندیشید:« ظاهراً در فاصله ای که به دنبال نقصی در اومیگشته است، این سخنان رد و بدل شده بود»
سیمین پرسید:
- یعنی قبلاً هم نشنیده بودی؟!
- راستش چون نمیدیدمش زیاد به حرفهایی که در مورد او زده میشد توجهی نداشتم یعنی برام مهم نبود که کجاست و چیکار میکنه منو که میشناسی سرم تو لاک خودمه.
- چرا باهاش حرف نمیزدی؟!
گیسو بدون توجه گفت:
- زودتر بیا! نرفته باید برگردیم.
دوباره به فکر فرو رفت. فرصتی میخواست تا جمله ی آخر سیمین را حسابی حلاجی کند.
با خود گفت:« پس دانشگاه ما درس میخونه، حالا درست شد.بلایی به سرش بیاورم که خودش حط کنه.»
چطور تا بحال او را ندیده بود؟ میبایست خیلی چیزها را کشف میکرد. میتوانست بفهمد که کلاسهای بچه های ترم آخر معماری کی ودر کدام ساختمان تشکیل میشود یا شماره ماشینش را برمیداشت تا حضور و عدم حضورش را در دانشگاه دریابد.
افکار پلید همینطور به ذهنش رسوخ میکرد. ناگهان به خود آمد و سعی نمود آنها را از فکرش بزداید.
باز به خود نهیب زد:« چته گیسو؟! باز شیطون توی جلدت رفته؟ به بچه ی مردم چیکار داری؟ تو که اینکاره نیستی. اون فقط از روی ادب و مهمان نوازی با دوست تو کمی صحبت کرده. این که جرم نیست...»
ولی ندای دیگری نهیب میزد:« چته جرم نیست؟ اصلا توجهی به تو نکرد و مدام با او صحبت میکرد. کجای این کار رسم ادب و مهمانوازی است؟ چطوره امشب بهانه ای بیاری و به مهمانی نروی. این کار حسابی دماغش را میسوزاند..»
نفهمید که چطور به جلوی در خانه رسیدند. انگشتش را محکم روی زنگ فشار داد. لحظه ای بعد صدای ماهان را شنید:
- کیست؟.. رعایای من لطفا سری را که آورده اید بر سر در عمارت نصب نمایید. سپس داخل گردید.
بدنبال آن در باز شد. گیسو مانند سماور در حال جوش، قل قل میخورد. به محض دیدن مادرش، شکیبایی اش را از دست داد و گفت:
- چرا به من نگفتید که شام منزل عموجان هستیم که اونجاسنگ روی یخ نشیم؟
فرنگیس حرف گیسو را ناتمام گذاشت و گفت:
- برای اینکه وقتی شما پایتان را از در بیرون گذاشتین، زن عموت تلفن کرد و برای شام دعوتمون کرد...
گیسو تقریباً بقیه ی حرفهای مادرش را نشنید چون با عصبانیت راه اتاقش را در پیش گرفته بود.
ناگهان سد اشکهایش شکسته شدو گونه هایش را خیس کرد. نمیتوانست جلوی آن را بگیرد. کمی که گذشت به آرامش رسید. احساس کرد مغزش داغ شده است. چیزی درون سرش، در حال ترکیدن بود.
دستکشهای خود را در آورد. صورت اشک آلودش را پاک کرد و به طرف آیینه رفت. خودش را نگریست . به تصویرش در آیینه گفت:
- بچه شدی؟! گریه میکنی؟!...
چشمان پف آلود شده بود. بی اختیار به یاد حرفی که سیمین زده بود افتاد:
« آماده باش تا از دقیقه هایی که می آد لذت ببری.»
بی شک به سیمین خوش گذشته بود. اما به خودش چطور؟ یادآوری لحظه لحظه آن برایش به تصویر خود در آینه دقیقتر شد.
پوستی صاف و شفاف درست مانند مادرش به رنگ مهتاب داشت. اما برای اولین بار احساس کرد موهای ریز آن توی ذوقش میزند. گویی تاکنون این موها را ندیده بود و اکنون به یکباره همه رشد کرده بودند و به اون دهن کجی میکردند. او بر خلاف اغلب بچه های هم دانشگاهیش، تاکنون دستی به صورت خود نبرده و هرگز آرایش نکرده بود.
به طرف چمدانش رفت و لحظه ای بعد با کیف کوچکی به طرف آیینه برگشت. محتویات درون آنرا روی میز جلوی آینه خالی کرد. موچین را برداشت کمی با خود کلنجار رفت و بعد به آرامی جسته و گریخته ولی با دقت چندین خال از ابروانش را بدون آنکه زیاد نشان بدهد، برداشت بطوری که ابروانش فقط کمی هماهنگتر و زیباتر به نظر بیاید. بعد تصمیم گرفت آبی به صورت خود بزنند که ناگهان یاد سیمین افتاد و به این فکر کرد که میهمانش را تنها گذاشته است و اینکه اگراو را با چشمانی پف کرده ببیندو علت آن را بپرسد، چه جوابی به او بدهد.
به سرعت از اتاق خارج شد. صدای مادر، ماهان و سیمین را که با هم صحبت میکردند به وضوح شنیده میشد. به سرعت به راست پیچید و خودش را به دستشویی مابین اتاق ها رساند و در را به آرامی بست. صورتش را شست و خشک نمود. دوباره به اتاقش برگشت.
به آینه نگریست. سعی کرد خود را با سیمین مقایسه کند ولی اینکار را مشکل یافت چرا قضاوت زیبایی دوستی که تا چند لحظه پیش دورنمای گذرندن تعطیلاتی خوش را با او در نظر داشت، واقعاً مشکل لود. سیمین صورت سبزه بانمکی داشت با لبخند ملیح که به دلش مینشست. مشکل میتوانست او را عادی بپندارد. صدای فرنگیش خانم از پشت در اتاق شنیده شد:
- گیسو...داری حاضر میشی؟دیر میشه ها...پدرت هم اومده.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۰-۱۰-۱۳۹۰, ۰۴:۵۹ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,306
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23861


محل سکونت : Persia
ارسال: #6
RE: رمان گیسو - نویسنده:مژگان مقیمی
قسمت ششم

وقتی دوباره روی مبلهای راحتی منزل عموجان نشستند و تعارفات معمول انجام شد.
فرنگیس خانم پرسید:
- هایده جان، پس آقا رضا کو؟

- رضا و محبوب با هم قرار اسب سواری داشتند. وقتی رضا جان با پدرش از مطب برگشتن، اون دوتا رفتن یه دوری با اسبها بزنن.

سیمین آهسته به گیسو که پهلوی او نشسته بود گفت:
- چه جالب، اینا اسب هم دارن؟ چرا به من نشون ندادی؟

گیسو نگاهی عاقل اندر سفیه به سیمین انداخت. از اینکه سیمین از همه چیز هیجان زده میشد احساس انزجار میکرد.
در این هنگام صدایی از در پشت منزل شنیده شد. دو وروجک با هیاهو همچون لشکری پیروز از جنگ برگشته از پشت پله ها نمایان شدند. به تندی موقعیت خود را در نظر گرفتند و با متانت جلو آمدند، سلام کردند و نشستند.

خان عمو با دیدن محبوب انگار که سر درد دلش باز شد چون با ناراحتی به برادرش که او را دکتر مینامید، گفت:
- خونه قدیمیه داره خراب میشه...تصمیم گرفتم درستش کنم.خودت که میدونی چقدر بهش علاقه مندم.

سپس اشاره ای به محبوب کرد و ادامه داد:
- قراره محبوب جان یه دستی به سر و گوشش بکشه.

آقای دکتر دستی به موهای جو گندمی اش کشید و گفت:
- چه کار خوبی میکنی برادر...اون خونه واقعاً با ارزشه، یادش بخیر. من که هر وقت دلم میگیره به یاد اونجا و «باجی خانم» می افتم. خدا رحمتش کنه چه پیرزن دوست داشتنی بود.

خان عمو هم تصدیق کرد و دوباره به حرفهایشان ادامه دادند.
محبوب و رضا، هایده و فرنگیس هم آهسته به موضوعات مورد علاقه ی خودشان پرداختند و گلفام و ماهان که هم صحبتی نداشتند، ساکت نشسته بودند.

گیسو آهسته به سیمین توضیح داد که «باجی خانم» مادربزرگ پدرش یعنی صاحب همان خانه قدیمی بوده و اواخر عمرش، تنها در آن خانه زندگی میکرده است.
سیمین آهسته پرسید:
- تو هم اونو دیده بودی؟

- آره، وقتی بچه بودم پدرم هر وقت فرصت میکرد منو پیش اون میبرد. آخه اونو خیلی بیشتر از «گل خانم» که مادرش بود دوست داشت.
اونقدر قشنگ به زبان محلی صبحت میکرد که نگو...هر وقت پدرم منو پیش اون میبرد زود یه چایی نبات برام درست میکرد و به خوردم میداد و به زبان محلی به پدرم میگفت:« باز که این بچه پَک شد.حتماً سردیش کرده. به مامانش بگو غذاهای گرمی بهش بده»
پدرم میخندید و میگفت:« این رنگش همینه، به مادرش رفته»... ولی اون زیر بار نمیرفت. چون پوست من مهتابی بود، اون فکر میکرد من بیمار هستم. از بس که بچه های اونجا تو آفتاب شالیزارها رنگ عوض میکردن..

سیمین پرسید:
- تو به زبان محلی اینجا آشنایی داری؟
- بله زبون محلی ما خیلی شیرین و دوست داشتنیه. وقتی دو نفر با هم صحبت میکنن من اونقدر لذت میبرم که نمیتونم توصیفش کنم.
من واقعاً به دونستن اون افتخار میکنم. برخلاف خیلی ها که فکر میکنن بلد بودن زبانهای محلی یکجور بی کلاسیه و روز به روز افرادی که به این زبون ها صحبت میکنن کمتر میشن، من حریصانه سعی میکنم دامنه ی اصلاعاتم رو در این زمینه زیاد کنم و این احساس غرور رو وقتی بیشتر تو وجودم احساس میکنم که دور نمای آینده ای رو تصور میکنم که من جز معدود آدمهایی هستم که اطلاعات کارشناسانه در این زمینه دارن.

- خوش بحالت.

گیسو نگاهی به اطراف انداخت. محبوب و رضا خیلی آهسته صحبت میکردند ولی صدای هایده خانم شنیده میشد که میگفت:
- آره والله...خدا چشم راست و به چشم چپ محتاج نکنه...

بالاخره میز شام آماده شد و همه پشت میز نشستند.
گیسو آهسته به سیمین گفت:
- ته بشقابت دو قاشق غذا بذار بمونه.

سیمین با تعجب گفت:
- چرا؟!
- این تو خانواده ما رسمه. معنیش اینه که غذا فراوون بوده. یه جور احترام به صاحبخونه است.
- باشه خوب شد که گفتی.

بالاخره سیمین فکری را که خام و مبهم در مغزش پدیدار شده بود و داشت شکل میگرفت را به زبان آورد:
- چرا خانواده شما اینطورین؟ منو ببخش که اینو میگم ولی هیچکدومتون شبیه هم نیستین؟ آخه نیگا کن. پدرت و عموت..آقا رضا و آقا محبوب...اصلا خودت و خواهر برادرات...اصلاً به هم شباهت ندارین.

گیسو با تعجب به سیمین نگاه کرد و گفت:
- نمیدونم..تا حالا دقت نکرده بودم.

نگاه دقیقی به یک یک حاضرین انداخت. در مورد خان عمو و پدر که این موضوع حقیقت داشت. در مورد بقیه هم این موضوع کما بیش حقیقت داشت ولی این در مورد همه افراد صدق میکرد. کدام دو آدمی پیدا میشد که کاملا شبیه هم باشند؟

خوردن غذا با سکوت همراه شد و باآرزوی سلامتی برای همه و آمرزش روح رفتگان خاتمه یافت.
پس از آن محبوب به بهانه ای از جمع عذرخواهی کرد و سیمین که تاکنون سرخی کمرنگی از معذب بودن بر چهره داشت، کمی احساس آرامش کرد.گیسو هم در افکارش به کنکاش پرداخت.

در طول صرف غذا گیسو تقریباً مقابل محبوب نشسته بود. از این رو هر وقت که گیسو صحبت مختصری با سیمین میکرد ناخودآگاه چشمانش به محبوب که آرام در حال غذا خوردن بود می افتاد و بالاخره یکبار محبوب زیرکانه نگاه او را غافلگیر کرد.

گیسو به آرامی نگاهش را به سیمین دوخت. با یادآوری آن غافلگیری لب زیرینش را گزید. هیچ دوست نداشت دختر سبک و کم فکری بنظر بیاید.
در زندگی شخصی خود همیشه تلاش کرده بود بهترین باشد و به تنها چیزی که هرگز نیاندیشیده بود، انجام دادن رفتارهای جلف و زننده ی دخترانه بود.

به گونه کاملاً محسوسی حد و حدود خود را رعایت میکرد و اجازه نمیداد احدی از حد خودش تجاوز کند.
همانطور که با همه مودبانه رفتار میکرد، انتظار داشت با او همانگونه رفتار شود و...

با این همه از لحظه ی دیدار این جوان در خانه قدیمی به طور غیر قابل کنترلی از او رفتار احمقانه سر زده بود. برای لحظه ای احساس شرمندگی کرد، غرق در افکار خود بود که ناگهان متوجه شد پدرش با عذرخواهی به جهت خستگی زیاد اجازه مرخصی خواست.

گیسو نگاهی به پدرش انداخت. اولین بار پس از دیدن پدرش متوجه شده بد که او چقدر خسته و درهم به نظر می آید.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۰-۱۰-۱۳۹۰, ۰۵:۱۲ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 6,712 ۱۸-۹-۱۳۹۲ ۰۹:۵۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان قصه عشق - نویسنده : شادی داوودی ایران دخت 40 4,359 ۱۸-۳-۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان زندگی غیر مشترک __ نویسنده: خورشید.ر پروانه سیاه 40 17,172 ۲۲-۸-۱۳۹۱ ۰۱:۴۳ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه
  رمان- ترنم مهر در فصل آبی و مه...نویسنده: فریده رهنما elinia 23 5,568 ۱۵-۴-۱۳۹۱ ۱۲:۴۱ صبح
آخرین ارسال: elinia
  رمان در جستجوی بهار- نویسنده: زهرا اسدی Galaxy 30 7,789 ۱۴-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۳۱ صبح
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان میراث خانم بانو نویسنده: لیلا رضایی mamane kiana 42 11,745 ۲۶-۳-۱۳۹۱ ۰۶:۱۸ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana
  رمان کسی پشت سرم آب نریخت - نویسنده:نیلوفر لاری elinia 33 8,330 ۲۳-۳-۱۳۹۱ ۰۵:۴۱ عصر
آخرین ارسال: elinia
  رمان بازی فرفره ها- نویسنده: پروانه سیاه پروانه سیاه 62 6,958 ۱۶-۳-۱۳۹۱ ۰۶:۴۹ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد