خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان "یاغی عشق" نوشته لیلین پیک

مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #1
رمان "یاغی عشق" نوشته لیلین پیک
[تصویر:  20140408215338_yaghi-eshgh.jpg]

یاغی عشق
نویسنده : لیلین پیک
مترجم : عطیه رفیعی


خلاصه داستان :

کاترین هیوم دختری جذاب با موهایی قرمز براق معلم مدرسه‌ای است که قرار است خرابش کنند و او برای جلوگیری از این کار، حاضر به انجام هر کاری‌ست. به همین جهت مردم دهکده را با خود همراه می‌کند. لکس موران رئیس کمیته آموزشی مردی بسیار ثروتمند است و کاترین مبارزه جدی را با او شروع می‌کند، اما آیا او می‌تواند موفق شود؟ چرا که کاترین خصوصیات عجیبی دارد و رک و صریح است که گاهی با جسارت و گستاخی توأم می‌شود و در این بین احساس می‌کند از لکس موران خوشش آمده است .



پشت‌جلد :

لکس موران مردی با قدرت و نفوذ بسیار بود. و اگر او تصمیم می‌گرفت که مدرسه‌ی محلی به علت کوچک بودن و عدم سوددهی باید بسته شود، به احتمال زیاد در این کار موفق می‌شد، ولی کاترین که در آن مدرسه معلم بود، شدیدآ و عمیقآ احساس می‌کرد که باید مانع از بسته شدنش شود. زنی مبارز و یاغی که مصمم بود با هر شیوه و روشی که میسر باشد، در آن مبارزه پیروز شودو با او مخالفت کند، اما آیا این نبرد و مبارزه‌ای نبود که به شکست منتهی می‌شد؟ چرا که...

این کتاب یکی از لطیفترین و زیباترین کتابهای خارجی بود که خوندم و اگر تا حالا نخوندیدش حتما از دستش ندید.

امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۱-۱۳۹۳, ۰۸:۵۹ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #2
RE: رمان "یاغی عشق" نوشته لیلین پیک
فصل اول

دختر جوان چنان واضح و صادقانه و احساسی صحبت میکرد که تحسین حضار را بر انگیخت. او پیش از آن هم از حمایت و طرفداری آنان برخوردار بود. آنان صورت گرد و چهره صدیق او را دوست داشتند دهانش را که به هنگام لبخند زدن دندانهای سفید و یکدستش را نمایان می ساخت تحسین میکردند و به مو های قرمز براقش که دور صورتش ریخته بود و تا شانه هایش میرسید حسادت میکردند.زنان که بسیاری از آنان بزرگتر از او بودند از بلوز سبز آبی او که با رنگ موهایش همخوانی داشت خوششان می آمد. و مردان که پدران جوان و شوهرانی در کنار همسرانشان بودند همخوانی لباس او را تحسین می کردند.
بیشتر آنان از آنچه او میگفت خوششان می آمد . او در حالی که صدایش مملو از مبارزه طلبی بود گفت " چه بارون از آسمون بباره چه سنگ ما این مبارزه رو پیروز خواهیم شد مسئولان محلی میتونن هر کاری دلشون میخواد بکنن. اونا میتونن بیان و اگه دلشون خواس ساختمون مدرسه رو با بلدوزر صاف کنن اما من به شما قول میدم که من وراب باوز به درس دادن به بچه های شما حتی در میان خرابه ها و پاره های آجرهایی که اونا باقی گذاشتن ادامه خواهیم داد

دختر جوان مکثی کرد تا تشویق و کف زدنهای حضار تمام شود بعد با گفتن " ما با هم به این جنگ و مبارزه ادامه خواهیم داد و با هم مدرسمون رو نجات خواهیم داد" سخنرانیش را به پایان رساند.

او نشست و سپس با تشویق دوباره حضار ایستاد. مردی که جثه ای کوچک و مو هایی سفید داشت و در آخر ریف جلو نشسته بود رضایت و تایید خود را با لبخندی ابراز کرد . او طوری به حضار نگاه می کرد که انگار میخواست بگوید"آیا نوه من دختر فوق العاده ای نیست؟ شما نمیتونین حس مبارزه طلبی اون رو تحسین نکنین
او به مردی که در کنارش بود گفت" اون پیروز خواهد شد نگران نباش کاترین به اونا اجازه نخواهد داد مدرسمون رو ببندن
کاترین تعظیمی کرد . امیدوار بود کسی حدس نزده باشد او چقدر عصبی است. نگاهش را روی حضار چرخاند اوبا خود عهد بسته بود با کمک راب باوز تا آخر مبارزه کند و مردم را مایوس نکند. آنان والدین و بعضی شان پدر بزرگها یا مادربزرگهای بچه های تحت مراقبت او و راب بودند. بی شک این افراد مسن زمانی خود به عنوان خردسال در مدرسه حاضر میشدند به خاطر می آوردند و احتمالا مصمم بودند که فرزندان و نوه هایشان همچون آنان در مدرسه قدیمی آنان درس بخوانند
مردی که کاترین حدس میزد در اواسط سی سالگی است بتنهایی در عقب جمعیت نشسته بود . چیزی در ان مرد وجود داشت که باعث میشد او را از دیگران متمایز کند نوعی حالت دور از دسترس بودن انزوا و بی اعتنایی

کاترین اخم کرد. مرد نه تنها به همراه دیگران او را تشویق نکرده بود بلکه تا حدودی با دیگران متفاوت بود.صندلی خالی زیادی در اطراف او وجود داشت و به نظر می رسید او عمدا خودش را از مردم عامی جدا نگه میداشت

او یک وری روی صندلی اش نشسته بود به نظر میرسید قدش به قدری بلند است که مجبور است تحت فشار به سختی پشت ردیف صندلی های بهم پیوسته بنشیند. آرنجهایش را روی پشتی صندلی جلویش گذاشته و چانه اش را به دستانش تکیه داده بود. با وجود اینکه طول سالن بین آنان فاصله ایجاد کرده بود کاترین میتوانست نگاه سخت و خشن دهان مصمم و سازش ناپذیر و چانه چهار گوش و سرسخت او را تشخیص دهد.

کاترین تعجب زده متوجه شد در لحظاتی که در حال بررسی بوده صدای هلهله و هیاهو ی حضار فروکش کرده است. انگار فقط آن دو نفر خودش و مرد مومشکی در آنجا حضور داشتند. وقتی کاترین پی برد نه تنها مرد متوجه نگاه مو شکافانه او بوده بلکه از این کار سرگرم هم شده و خود نیز به او نگاه می کرده است سرخ شد.
کاترین برای اینکه این فکر را از ذهن بیرون کند که او برایش اهمیتی دارد بسرعت و با تندی رویش را برگرداند و در حالی که سرش را بالا نگه داشته بود با قدمهای محکم و مصمم به طرف راب رفت. راب در حال جمع کردن یادداشتهایش بود چرا که او هم برای حضار سخنرانی کرده بود. همین که کاترین به او نزدیک شد راب بگرمی به رویش لبخند زد و گفت" کارت خیلی خوب بود تو از حمایت همه اونا برخورداری

"تو هم همین طور راب
گرما و صمیمیت لبخند او بیشتر شد" اوه اما من امتیازات تو رو ندارم یعنی شیرینی و ملاحت زنانه ت رو. تازه اگه مو های قرمز آتشینت رو در نظر نگیریم"
کاترین خندید و یاد داشتهایش را در دستهایش جابجا کرد
پدر بزرگ او به چابکی به بالای سکو آمد دستش را روی بازوی کاترین قرار داد و گفت"کاترین عزیزم تو دختر فوق العاده ای هستی. تو پیروز خواهی شد. حالا ببین اگه نشدی
بعد در حالی که به حضار در حال متفرق شدن اشاره کرد گفت" ممکن نیست شکست بخوری

کاترین نگاه پدر بزرگش را تعقیب کرد و بار دیگر چشمانش با مردی که در عقب سالن بود تلاقی کرد. کاترین درست حدس زده بود او از همه مردان حاضر در سالن بلند قد تر بود. لباسهایش خوشدوخت تر از همه و نسبت به دیگر مردان حاضر در سالن از اقتدار بیشتری برخوردار بود. در حقیقت و بی اغراق یک سرو گردن از تمام همجنسانش در سالن بلند قد تر بود
کاترین در گوش پدر بزرگش زمزمه کرد" پدر بزرگ تا به حال مردی رو که نزدیک در خروجی ایستاده رو ندیده بودم. به نظر میرسه تاحدودی با این محیط و اینجا جور نیست و متوجه شدم اون همراه بقیه دست نمیزنه

پدر بزرگ سرش را برگرداند تا به حضار که در حال متفرق شدن بودند نگاه کند. بعد از یک نگاه سرش را برگرداند و گفت" نبایدم انتظار داشته باشی موافق حر فات باشه عزیزم اون مورانه.

راب با نگرانی حرف او را قطع کرد و گقت" یه دشمن یه دشمن بزرگ. پس برگشته

پدربزگ کاترین توضیح داد" ریئس کمیته آموزشی"
راب بیشتر توضیح داد:" به عبارت دیگه مردی که عملا تمام تصمیمات رو میگیره چون تمام کمیته های این دوروبر از اون پیروی میکنن

کاترین از سر حیرت و شکفتی پرسیده:"اما چرا من قبلا اونو ندیده بودم؟

پدربزرگش نجواکنان گفت:"چون برای کارهای شخصیش در خارج از کشور بوده. اون در حرفه خودش مرد بزرگیه.مالک چند کارخونه س و یه رولزرویس هم داره. بنابراین مجبور نیست مواظب دخل و خرجش باشه
راب ادامه داد"تا به حال ما با معاون اون طرف بودیم
کاترین گفت"اوه حالا می فهمم چرا هیچ کس خودشو درگیر کار مدرسه نمیکرد. اونا منتظر بازگشت مرد با نفوذ بودن

راب پاسخ داد:"درسته"پس همش به اون بستگی داره که آیا مدرسه باز بمونه یا نه؟ و این یعنی اونه که تصمیم گیرنده اصلی و همه کاره س...."
پدربزرگش اخطار کرد هیس
اما دیگر دیر شده بود
"بله دوشیزه هیوم همین طوره

مرد از کجا نام اورا میدانست؟ سپس کاترین به خاطر آورد. نامش بر روی پوستری که جلسه عمومی را تبلیغ میکرد نوشته شده بود. پس آن مرد متنفذ و قدرتمند همان تماشاچی بی احساس که پس از پایان سخنرانی او از تشویق کردن خودداری کرده بود به سراغ آنان آمده بود.او چنان آرام از سکو بالا آمده بود که انان متوجه حضورش نشده بودند

تازه وارد دستش را دراز کرد"حالت چطوره توماس؟
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۱-۱۳۹۳, ۱۰:۰۲ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #3
RE: رمان "یاغی عشق" نوشته لیلین پیک
توماس دست کوچک و نحیفش را دردست او قرار داد و آن را طوری فشرد که انگار واقعا خشنود است"خوبم.ممنون.خوشحالم که میبینم برگشتین میون ما
کاترین خیره نگاهشان میکرد. پدر بزرگش دوستانه با دشمن برخورد میکرد؟او چطور میتوانست دست مردی را که ابزار بستن درهای مدرسه دهکده را برای همیشه در دست دارد بفشارد؟
مرد در حالی که مو شکافانه و کمی طعنه آمیز کاترین را نگاه میکرد گفت" می بینم از زمانی که من خارج از کشور بودم دهکده حداقل صاحب یه ساکن جدید شده"
توماس بلافاصله به درخواست غیر مستقیم و کنایه آمیز او برای معارفه پاسخ داد:" با نوه من کاترین آشنا بشین آقای موران"
بعد مغرورانه افزود"اون معلم جدید مدرسه اس"
لکس موران گفت:"از سخنرانیش متوجه شدم
او دستش را دراز کرد."آیا باید باهم رسمی باشیم دوشیزه هیوم؟"
یعنی آن مرد میخواست او را وادار کند وانمود به صمیمیت و گرمی کند؟ خوب اوهم دست جناب موران را می فشرد اما صرفا برای اینکه عرف این طور ایجاب میکرد. او این کار را کرد بی آنکه حتی لبخندی بزند.

به هر حال لکس موران لبخند زد گرچه ساختگی و خشک بود. او با نگاهی خیره و کنجکاو به چهره گلگون کاترین گفت:"بابت نوه ات بهت تبریک میگم. به نظر می رسه همون قدر که بی پرده و صادقه جذاب هم هست."
سرخی گونه های کاترین با تملق دو پهلوی مرد بیشتر شد اما پدربزرگش خندید و گفت:" من در این مورد با شما بحث نمیکنم آقای موران.من به نوه اه افتخار میکنم و از اینکه برای مدتی با من زندگی میکنه خوشحالم. پسرمو همسرش در شمال کشور زندگی می کنن. کاترین از نظر ظاهروقیافه به مادرش رفته اما حداقل در یه مورد شبیه پسرم ادی شده و اون صراحت و رک بودنشه"
او دوباره خندید و ادامه داد:" میتونم به شما اطمینان بدم اون سر حرفش میمونه و از اونا برنمیگرده"
لکس موران لبخندی زد"پس باید هردوی این خصوصیات رو از تو به ارث برده باشه توماس. تو خودتم به همون اندازه رک گو و صریح هستی"
او دوباره نگاهش را به دختری دوخت که مقابلش ایستاده و سرش را بالا گرفته بود" به نظر میرسه ما با یه هیوم دیگه و یه آدم مبارز سرسخت دیگه طرفیم"
حس سرپیچی ونافرمانی کاترین باعث شد لبخند بر لبانش خشک شود و گفت" شاید در حقیقت میبایست می گفتین یه دردسرساز و اشوبگر دیگه آقای موران"
موران ابروهای خوش فرم وتیره اش را بالا داد و گفت"دوشیزه هیوم دارین منو به مبارزه می طلبین؟ منم مثل شما رک و بی پرده هستم. بله اگه شما کلمه ی دردسرساز و آشوبگر رو ترجیح میدین منم موافقم. من از زمانی که عضو شورای استان شده ام با بسیاری از این افراد مواجهم"

"من حتی از تصور بر خورد شما با آشوبگران میلرزم آقای موران"

لبخند تحریک آمیز او با مفهوم سخنانش مغایرت داشت و سراپا شعف و شادمانی متوجه فشردگی لبهای مخاطبش شد.
راب باوز در حالی که یادداشهایش را جابجا میکرد برا ی اولین بار بعد از پیوستن لکس موران شروع به صحبت کرد"بله خوب من کاملا مطمئنم که اقای موران در موقعیتشون به عنوان رئیس کمیته آموزشی در جهت منافع دهکده عمل خواهد کرد کاترین. این طور نیست آقای موران"

"چه باور کنید یا نه من همیشه این کار رو کردم اقای باوز. با توجه به اینکه دوشیزه هیوم توی این منطقه تازه وارد محسوب میشن احتمالا اینو نمیدونن"

توماس خندید و گفت" خوب بله اما همون طور که می دونین ما هیچ وقت از نظر فکری با هم توافق نداشتیم این طور نیست آقای موران؟"
لکس موران خندید و گفت"مفهومش اینه که تو هر چی درباره من بگی ممکنه مغرضانه و متعصبانه باشه؟"

سپس مو شکافانه به دختری که در حال صحبت در باره اش بودند نگاه کرد و گفت"با توجه به حالت چهره ایشون من شک دارم هر چیزی که تو در باره من بگی احتمالا بتونه نوه ات رو بیش از اونچه هست علیه من بشورونه"

او به پوستر هایی که بالا سر صندلیهای روی سکو نصب شده بود نگاه کرد و با صدای بلند خواند" مدرسه ما را نجات دهیم" "از آینده فرزندانمان دفاع کنیم" " هر دهکده ای برای خودش یک مدرسه دارد"
کاترین که از تمسخر موجود در صدای او عصبانی شده بود به تندی گفت" چطور می تونین چیزی رو که انقدر مهم مسخره کنین؟ معلومه که شما از خودتون بچه ای ندارید آقای موران
او چنان عصبانی بود که توجهی به حرکات سراسیمه راب و اخم همراه با نگرانی پدربزرگش نشد و ادامه داد" اگه داشتین با اونچه این پوسترها میگن موافقت میکردین و در پایان جلسه مثل بقیه دست می زدین"

پدر بزرگش با نگرانی گفت" کاترین من واقعا فکر میکنم تو باید کمی بیشتر...."
و به نظر میرسید در باره به پایان رساندن جمله اش ناراحت و معذب است.
-موران جمله او را تمام کرد" ملاحظه کارتر کلمه ایه که پدربزرگ شما می خواست ازش استفاده کنه دوشیزه هیوم"
بعد او رو به توماس گفت :"نگران نباش. بذار نوه ت حرفش رو بزنه. من کاملا به سخنرانی ازاد عقیده دارم و تو قبلا به من هشدار داده بودی که نو ه ت حرفاشو نمیخوره و زیر حرفاش نمیزنه. من میتونم ایشون رو بابت بی پروایی و صراحتش تحسین کنم نه چیزی دیگه"
رنگ چهره کاترین با آن اهانت ضمنی سرخ شد.عصبانیتش بابت بدبینی موران داشت جایش را به چیزی شبیه پشیمانی میداد.
آیا او با اظهار نظر در مورد اینکه او هیچ خانواده ای ندارد زیاده روی کرده بود؟ تنها چیزی که او می دانست این بود که تمام مردان منطقه ممکن بود همسر و شش فرزند داشته باشن

برای اینکه صادق و بی ریا جلوه کند گفت:" متاسفم. من هیچ حقی نداشتم که..."

لکس موران به تندی گفت:" زحمت نکشین دوشیزه هیوم.اتفاقا درست حدس زدین که من خوانواده ای ندارم. من حتی ازدواج هم نکرده م. به هر حال من نه اون پوستر ها رو مسخره کردم نه با اونچه روش نوشته مخالفم. من فقط داشتم فکر میکردم شماها دارین وقتتون رو هدر میدین"

کاترین چانه اش را بالا تر گرفت و گفت" ما داریم مبارزه ای رو شروع میکنیم که قصد داریم در اون برنده بشیم آقای موران"
" برای مبارزه در جنگ لازمه که یه دشمن داشته باشین. ممکنه بپرسم اون دشمن کی میتونه باشه؟
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۱-۱۳۹۳, ۱۰:۰۹ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #4
RE: رمان "یاغی عشق" نوشته لیلین پیک
توماس دست کوچک و نحیفش را دردست او قرار داد و آن را طوری فشرد که انگار واقعا خشنود است"خوبم.ممنون.خوشحالم که میبینم برگشتین میون ما
کاترین خیره نگاهشان میکرد. پدر بزرگش دوستانه با دشمن برخورد میکرد؟او چطور میتوانست دست مردی را که ابزار بستن درهای مدرسه دهکده را برای همیشه در دست دارد بفشارد؟
مرد در حالی که مو شکافانه و کمی طعنه آمیز کاترین را نگاه میکرد گفت" می بینم از زمانی که من خارج از کشور بودم دهکده حداقل صاحب یه ساکن جدید شده"
توماس بلافاصله به درخواست غیر مستقیم و کنایه آمیز او برای معارفه پاسخ داد:" با نوه من کاترین آشنا بشین آقای موران"
بعد مغرورانه افزود"اون معلم جدید مدرسه اس"
لکس موران گفت:"از سخنرانیش متوجه شدم
او دستش را دراز کرد."آیا باید باهم رسمی باشیم دوشیزه هیوم؟"
یعنی آن مرد میخواست او را وادار کند وانمود به صمیمیت و گرمی کند؟ خوب اوهم دست جناب موران را می فشرد اما صرفا برای اینکه عرف این طور ایجاب میکرد. او این کار را کرد بی آنکه حتی لبخندی بزند.

به هر حال لکس موران لبخند زد گرچه ساختگی و خشک بود. او با نگاهی خیره و کنجکاو به چهره گلگون کاترین گفت:"بابت نوه ات بهت تبریک میگم. به نظر می رسه همون قدر که بی پرده و صادقه جذاب هم هست."
سرخی گونه های کاترین با تملق دو پهلوی مرد بیشتر شد اما پدربزرگش خندید و گفت:" من در این مورد با شما بحث نمیکنم آقای موران.من به نوه اه افتخار میکنم و از اینکه برای مدتی با من زندگی میکنه خوشحالم. پسرمو همسرش در شمال کشور زندگی می کنن. کاترین از نظر ظاهروقیافه به مادرش رفته اما حداقل در یه مورد شبیه پسرم ادی شده و اون صراحت و رک بودنشه"
او دوباره خندید و ادامه داد:" میتونم به شما اطمینان بدم اون سر حرفش میمونه و از اونا برنمیگرده"
لکس موران لبخندی زد"پس باید هردوی این خصوصیات رو از تو به ارث برده باشه توماس. تو خودتم به همون اندازه رک گو و صریح هستی"
او دوباره نگاهش را به دختری دوخت که مقابلش ایستاده و سرش را بالا گرفته بود" به نظر میرسه ما با یه هیوم دیگه و یه آدم مبارز سرسخت دیگه طرفیم"
حس سرپیچی ونافرمانی کاترین باعث شد لبخند بر لبانش خشک شود و گفت" شاید در حقیقت میبایست می گفتین یه دردسرساز و اشوبگر دیگه آقای موران"
موران ابروهای خوش فرم وتیره اش را بالا داد و گفت"دوشیزه هیوم دارین منو به مبارزه می طلبین؟ منم مثل شما رک و بی پرده هستم. بله اگه شما کلمه ی دردسرساز و آشوبگر رو ترجیح میدین منم موافقم. من از زمانی که عضو شورای استان شده ام با بسیاری از این افراد مواجهم"

"من حتی از تصور بر خورد شما با آشوبگران میلرزم آقای موران"

لبخند تحریک آمیز او با مفهوم سخنانش مغایرت داشت و سراپا شعف و شادمانی متوجه فشردگی لبهای مخاطبش شد.
راب باوز در حالی که یادداشهایش را جابجا میکرد برا ی اولین بار بعد از پیوستن لکس موران شروع به صحبت کرد"بله خوب من کاملا مطمئنم که اقای موران در موقعیتشون به عنوان رئیس کمیته آموزشی در جهت منافع دهکده عمل خواهد کرد کاترین. این طور نیست آقای موران"

"چه باور کنید یا نه من همیشه این کار رو کردم اقای باوز. با توجه به اینکه دوشیزه هیوم توی این منطقه تازه وارد محسوب میشن احتمالا اینو نمیدونن"

توماس خندید و گفت" خوب بله اما همون طور که می دونین ما هیچ وقت از نظر فکری با هم توافق نداشتیم این طور نیست آقای موران؟"
لکس موران خندید و گفت"مفهومش اینه که تو هر چی درباره من بگی ممکنه مغرضانه و متعصبانه باشه؟"

سپس مو شکافانه به دختری که در حال صحبت در باره اش بودند نگاه کرد و گفت"با توجه به حالت چهره ایشون من شک دارم هر چیزی که تو در باره من بگی احتمالا بتونه نوه ات رو بیش از اونچه هست علیه من بشورونه"

او به پوستر هایی که بالا سر صندلیهای روی سکو نصب شده بود نگاه کرد و با صدای بلند خواند" مدرسه ما را نجات دهیم" "از آینده فرزندانمان دفاع کنیم" " هر دهکده ای برای خودش یک مدرسه دارد"
کاترین که از تمسخر موجود در صدای او عصبانی شده بود به تندی گفت" چطور می تونین چیزی رو که انقدر مهم مسخره کنین؟ معلومه که شما از خودتون بچه ای ندارید آقای موران
او چنان عصبانی بود که توجهی به حرکات سراسیمه راب و اخم همراه با نگرانی پدربزرگش نشد و ادامه داد" اگه داشتین با اونچه این پوسترها میگن موافقت میکردین و در پایان جلسه مثل بقیه دست می زدین"

پدر بزرگش با نگرانی گفت" کاترین من واقعا فکر میکنم تو باید کمی بیشتر...."
و به نظر میرسید در باره به پایان رساندن جمله اش ناراحت و معذب است.
-موران جمله او را تمام کرد" ملاحظه کارتر کلمه ایه که پدربزرگ شما می خواست ازش استفاده کنه دوشیزه هیوم"
بعد او رو به توماس گفت :"نگران نباش. بذار نوه ت حرفش رو بزنه. من کاملا به سخنرانی ازاد عقیده دارم و تو قبلا به من هشدار داده بودی که نو ه ت حرفاشو نمیخوره و زیر حرفاش نمیزنه. من میتونم ایشون رو بابت بی پروایی و صراحتش تحسین کنم نه چیزی دیگه"
رنگ چهره کاترین با آن اهانت ضمنی سرخ شد.عصبانیتش بابت بدبینی موران داشت جایش را به چیزی شبیه پشیمانی میداد.
آیا او با اظهار نظر در مورد اینکه او هیچ خانواده ای ندارد زیاده روی کرده بود؟ تنها چیزی که او می دانست این بود که تمام مردان منطقه ممکن بود همسر و شش فرزند داشته باشن

برای اینکه صادق و بی ریا جلوه کند گفت:" متاسفم. من هیچ حقی نداشتم که..."

لکس موران به تندی گفت:" زحمت نکشین دوشیزه هیوم.اتفاقا درست حدس زدین که من خوانواده ای ندارم. من حتی ازدواج هم نکرده م. به هر حال من نه اون پوستر ها رو مسخره کردم نه با اونچه روش نوشته مخالفم. من فقط داشتم فکر میکردم شماها دارین وقتتون رو هدر میدین"

کاترین چانه اش را بالا تر گرفت و گفت" ما داریم مبارزه ای رو شروع میکنیم که قصد داریم در اون برنده بشیم آقای موران"
" برای مبارزه در جنگ لازمه که یه دشمن داشته باشین. ممکنه بپرسم اون دشمن کی میتونه باشه؟
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۱-۱۳۹۳, ۱۰:۰۹ عصر
یافتن
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #5
RE: رمان "یاغی عشق" نوشته لیلین پیک
کاترین حتی بدون اشاره های سراسیمه راب هم می دانست که باید به دقت صحبت کند و گفت" مسئول مجلس"

" نمی بایست جواب میدادین کمیته آموزشی؟بخصوص که خودم رئیس اون هستم"

لبخند او همراه غرض ورزی بود. ادمه داد :" پس اون رک گویی و صراحت لهجه تون کجا رفته؟"

او به ساعتش نگاه کرد و گفت:"من دیگه باید برم"

و با لبخندی دیگر اضافه نمود:"ما بی شک همدیگه رو ملاقات خواهیم کرد دوشیزه هیوم ومن چشم به راهشم. من واقعا از مبارزه هوشمندانه خوشم میاد. نه از مبارزه برای علایق و خواسته ها. بخصوص زمانی که طرفم یه زن جوون کله شق و آتشین مزاج باشه. و راستی زمانی که در حال تیز کردن سلاحتون برای حمله و ضربه استراتژیک به مسئولان هستین به خاطر داشته باشین که من بنا به گفته خودتون همه کاره و تصمیم گیرنده ی اصلی هستم دوشیزه هیوم. این گفته های خودتونه دوشیزه هیوم نه من.

سپس لبخندی زد و با ادای احترامی کو تاه آنان را ترک کرد.

بمحض اینکه لکس موران سالن را ترک کرد کاترین گفت:" باشه من اشتباه کردم. من عجولانه و تندخویانه و بی ملاحظه و نسنجیده رفتار کردم."

گونه های او سرخ شده بود. اونگاهش را از پدر بزرگش برگرفت و به راب باوز نگاه کرد"اما من همه این حرفا رو واسه خاطر شما زدم . یه نفر می بایست اون مرد رو سر جاش می نشوند"

راب به طرف سقف اشاره کرد"که الان جاش بالاست و حرفش سندیت داره . تو نه تنها برای خودت بلکه برای همه ی گروه یه دشمن تراشیدی کاترین"

چشمان کاترین پر از اشک شد . او می دانست حق با راب است اما نمیتوانست احساس ترحم به خودی را که درونش را پر کرده بود مهار کند. گفت:" باشه.قبول من میبایست تنها برای خاطر اونچه سعی داریم به اش دست پیدا کنیم معقولانه تر رفتار می کردم. اما لعنت به من اگه تملق کسی رو بگم حتی اگه اون شخص خیلی مهم و پر قدرت باشه."

راب اعتراض کرد:" اما کاترین اوقاتی وجود داره که تو مجبوری از خواسته های شخصی ات بگذری و این یکی از اوناس. چیزی که همه ما میخوایم به اش برسیم اینه که مانع از بسته شدن مدرسمون بشیم و برای اینکه موفق بشیم چه اهمیتی داره خودمونو کمی کوچیک کنیم و همون طور که تو گفتی چاپلوسی کنیم؟ بمحض اینکه برنده بشیم همه چی میتونه به حالت عادی و سابق برگرده...."

کاترین به شدت سرش را به علامت نفی تکان داد" وقتی تو عزت نفست رو از دست بدی اونو برای تمام عمر از دست داده ای. توهیچ وقت نه زمانی را که اون اتفاق افتاد فراموش میکنی نه شخصی رو که باعث شد عزت نفست رو از دست بدی"

راب در حالی که کاغذ هایش را در کیف سامسونتش می گذاشت گفت:" از طرف خودت صحبت کن کاترین. من یکی که مخالف این حرفم و مطمئنم که در مورد موضوعی مثل این بسیاری از مردم..."

توماس هیوم که علائم اخطار دهنده را در چهره نوه اش مشاهده کرده بود گفت:" فایده ای نداره راب تونمیتونی اونو بر خلاف خواسته و اراده اش متقاعد کنی. اون درست مثل پدش آدمیه که تنها از طریق تجربه درس میگیره حتی اگه تجربه تلخ باشد."

چشمان کاترین در اثر خیانت و عهدشکنی آشکار پدر بزرگش نمناک شد:" پدر بزرگ آیا مَن اِمروز بعد از ظهراینجا نایستادم و حداکثر توانم رو برای مبارزه به کار نگرفتم و تلاش نکردم تا تمام والدین رو به عمل و تحرک وادارم؟
پدربزرگش او را آرام کرد و گفت:"باشه عزیزم.همه چی رو که به دل نمیگیرن.من از تو انتقاد نمی کردَم.داشتم حقیقت رو می گفتم . چیزایی وجود داره که همه ما مجبوریم اونا رو در زندگی یاد بگیریم هر چقدر هم نا مطبوع و تلخ باشه."
"و من خیال می کنم یکی از اون موارد اینه که اگر در برابر موجودات نفرت انگیز و ناخوشایندی مثل لکس موران چاپلوسانه ونوکرصفتانه عمل کنیم صرفا برای اینکه اون تمام تک خاله رو تو دست ...."

راب سرش را به علامت تایید تکان داد:" به همین دلیل تو باید نوکر صفتانه و چاپلوسانه عمل کنی. حق با پدر بزرگته, کاترین."

کاترین در حالی که چهره اش بر افروخته بود گفت:"نظرم راجع به تو بهتر از اینا بود راب. می دونم تو مدیر مدرسه هستی اما نمی دونستم روحت رو هم میفروشی تا فقط شغلت رو حفظ کنی"

سپس از آنان دور شد و از سکو پایین رفت. می دانست غیر منصفانه بود که با راب آن طور با بد خلقی صحبت کرده بود اما دیگر کاری از دستش بر نمی آمد. انگار همه بر علیه او شوریده بودند,حتی دوستانش.

او صدای زمزمه پدر بزرگش را شنید که گفت :"راب , اون سر عقل میاد. بنا به دلایلی آقای موران اونو ناراحت میکنه. به نظر می رسه نسبت به اون مرد نوعی حالت نفرت و تدافعی داره و نمیدونم علتش چیه"
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۱۹-۱-۱۳۹۳, ۱۰:۱۵ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیریت انجمن

******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,387
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه عکاسی

اعتبار: 13756


محل سکونت : درپناه حق
ارسال: #6
RE: رمان "یاغی عشق" نوشته لیلین پیک
فصل دوم

صبح روز بعد همين که کاترين وارد مدرسه شد يکي از شاگردان کلاس بالا به دنبال او دويد. دخترک گفت:"دوشيزه هيوم,آقاي باوز می خوان شما رو ببينن. گفتن يه کار ضروري و فوريه."وهمان طور که کاترين از او تشکر ميکرد دويد و رفت.
کاترين وارد اتاق کارکنان شد و ژاکتش را از چوب لباسي آويزان کرد. اتاقي بود کوچک,کمي بزرگتر از گنجه لباس,که فقط يک پنجره داشت. مدرسه بيش از يکصد سال قدمت داشت وبه راحتي مي شد به قدمت آن پي برد.زماني مدرسه مملو از بچه هاي شاد و پرشور بود اما حالا تنها مي توانست به دو کلاس خود ببالد و فقط دو کارمند داشت.کاترين و راب باوز که هم مدير بود هم تدريس ميکرد. کاترين با حالت تدافعي پيش خود اعتراف کرد که مدرسه کوچک است اما تا زماني که بچه هايي در دهکده هستند که احتياج به درس خواندن دارند آنجا بايد داير باشد و بچه هاي محل حق دارند در آن حاضر شوند.
کاترين در دفتر کوچک راب باوز را که خود او آن را اتاق مطالعه مي ناميد ,باز کرد.همين که کاترين وارد اتاق شد راب ايستادو سپس او را نيز دعوت به نشستن کرد. راب در حاليکه مو هاي قهوه اي روشنش را به عقب ميزد ,کمي نگران و مضطرب به نظر ميرسيد. او لاغر اندام و نسبتا بلند قد بود ولي حتي با وجود اين کاترين به خاطر مي آورد که او مجبور شده بود سرش را بالا بگيرد و به لکس موران نگاه کند.
راب رک و بي پرده گفت:"من از دفتر آموزش يه تلفن داشتم.قراره امروز صبح يه بازرس بيادمدرسه" کاترين با شنيدن اين خبر دگرگون شد."با اين فرصت کوتاه ؟اين منصفانه نيست"از راهرو صداي پاي بچه ها که مي دويدند و با صداهاي بچگانه شان سر و صدا به راه انداخته بودند,شنيده مي شد.
کاترين پرسيد:"کي ميخواد بياد؟"
"نمي توني حدس بزني؟"
دهان کاترين خشک شد "نه..... منظورت که رئيس کميته آموزشي نيست؟
دقيقا خودشه.آقاي لکس موران. پيغام اين بود که امروز صبح اون براي بازديد دبستان دهکده به اينجا مياد. زمان خاصي رو معين نکرده"
رنگ کاترين پريد و ايستاد. با شنيدن اين خبر نميتوانست ساکت بنشيند."چرا داره مياد؟ شايد براي اينکه به ما بفهمونه آينده ما و مدرسه توي دستاي اونه. انگار خودمون اينو نميدونيم"
راب شانه اي بالا انداخت"کسي چه ميدونه؟ شايد فقط از کنجکاويه و ميخواد ببينه اين همه هياهو براي چيه؟"
کاتري شروع به صحبت کرد,اما با شنيدن صداي هياهو خارج از اتاق که اوج ميگرفت,مکث کرد.غريزه اش به او ميگفت به راهرو برود و سر و صدا ها را بخواباند. اما علاقه به بحث درباره موقعيت موجود او را در جايي که بود ,نگه داشت.
او بالحني نيش دار گفت:"اون چي ميخواد؟ ميخواد به افتخار ورودش فرش قرمز پهن کنيم؟"راب خنديد و گفت:"اگه يه حصير پيدا کنه که بتونه پهش رو روي اون پاک کنه شانس آورده ما مدتها س مجبوريم صرفه جويي کنيم و همين يه پا دري هم که داريم نخ نما شده"کاترين سراپا خشم گفت:"اي کاش اون به کار خودش مي پرداخت و ما رو راحت ميذاشت.ما معلم هستيم ,معلم حرفه اي. شايد اون در صنعت تجارت واسه خودش اسم در کرده باشه اما تا جايي که به آموزش مربوط ميشه بيشتر از يه مبتدي نيست"صداي او به طور موقت فريادها و هياهوي بچه هاي بي انضباط را تحت الشعاع قرار داده بود.
کاترين متوجه شد راب تمام توجه اش به او نيست,اما مصرانه اضافه کرد:"اون از اداره مدرسه چي ميدونه؟ اين کار تخصصيه. چرا اون بايد بهتر و بالا تر از ما باشه؟ما ميدونيم داريم چي کار مي کنيم,با اين حال اون خيال ميکنه مي تونه دستور بده که چطوري کارمون رو انجام بديم."هر چه او بيشتر حرف ميزد گونه هايش گرم تر و سرخ تر ميشد و صدايش عصباني تر. آرزو مي کرد راب به جاي نگاه کردن به کتابش به او مي نگريست.
کاتري در حالي که اميدوار بود بتواند دوباره توجه او را به خود جلب کند با همان لحن عصباني گفت:"يه عضو شورا چي در مورد آموزش و تدريس ميدونه؟فقط در نظر بگير قبل از اينکه اونا به عنوان عضو شورا بشن چي کاره بودن و حالا چي کارن.قصاب نانوا..."صدايي خونسرد از طرف در ورودي همچون ضربه اي دردناک از زمين عبور کرد و بر تن سست و بي حال کاترين فرود آمد:"شايدم شمعدون ساز؟ يا حتي پايين تر و پست تر از همشون,کارخونه دارها....؟"
حالا کاترين دليل نگراني و سراسيمگي عجيب راب را هنگامي که داشت با او حرف ميزد ,درک ميکرد.پشت کاترين به در بود,ولي راب ميدانست که انان يک مهمان دارند.
او متوجه نشده بود بنا بر اين به حرفهاي انتقاد اميز و بي پروايانه درباره مردم محلي و مردي که بدون اعلام قبلي وارد اتاق مدير شده بود و عميقا مورد احترام ساکنان دهکده بود,ادامه داد.
راب باوز از جا بلند شده دستش را دراز کرده بود. چهره صاف و صادق او نمي توانست شرمساري و خجالتي را که در اثر بي ملاحظگي تنها کارمندش به او دست داده بود پنهاه کند."اقاي موران ما منتظر شما بوديم. لطفا بنشينين
."
اتاق مدير تنها يک صندلي براي ملاقات کننده داشت, و از آنجا که کاترين همچنان در حيرت و هراس آن را اشغال کرده بود,ملاقات کننده چانه اش را ماليد و به بررسي اين موضوع پرداخت به نظر ميرسيد در اين فکر است که ايا بگذارد زن جواني که صندلي را اشغال کرده بود همانجا بماند يا از حق خود به عنوان ادمي خيلي مهم استفاده کند و از او بخواهد که از روي صندلي بلند شود.ونگاهي که به چشمان خاکستري رنگش هجوم آورد مشخص کرد که او عاقبت تصميم خود را گرفت.
"دوشيزه هيوم؟ ميشه لطف کنين و صندلي مهمون رو خالي کنين و اجازه بدين من ...."راب گلويش را صاف کرد و گفت :"کاترين؟ميشه لطفا..."کاترين از گفت ي غير مستقيم و کنايه آميز تازه وارد درباره بي ادبي اش عصباني و به شدت سرخ شده بود چنان سريع و بي محابا از روي صندلي چوبي بلند شد که صندلي واژگون شد.
لکس موران بي آنکه اصلا سعي براي گرفتن و بلند کردن صندلي کند,همان طور ايستاد و لبخند به لب به تماشاي کاترين ايستاد که خم شد و صندلي را بلند کرد.کاترين از سر اکراه به او اشاره کرد که صندلي براي نشستن او آماده است. موران فقط مختصر سري تکان داد و قامت بلند و قابل ملاحظه اش را روي صندلي انداخت و پاهايش را روي صندلي انداخت و پاهايش را روي هم قرار داد.
همان طور که بازديد کننده رويش را به راب مي کرد کاترين به خود گفت که او حتي يک تشکر خشک و خالي هم نکرد.
"تصور ميکنم کارمند کميته از دفتر آموزش با شما تماس گرفت"
"بله اقاي موران. من...."
راب حرفش را نيمه کاره گذاشت و با چشمانش به کاترين اشاره کرد که بايد آنجا را ترک کند.با اين حال لکس موران بدون اينکه رعايت حال او را بکند,گفت:"دوشيزه هيوم,منو ببخشين که با اون صراحت و روراستي که به نظر ميرسه شما در اون شهره هستين,صحبت ميکنم,اما وقتش نیست به کاري بپردازين که بابتش حقوق ميگيرين؟ با توجه به سر و صدايي که از بيرون مياد ظاهرا حضور شما ضروريه."
کاترين خشم گين شد :"من کاملا از وظايفم آگاهم ...."او خودداري اش را حفظ کردو نفس عميقي کشيد.نه,او نمي توانست. براي خاطر راب و براي آينده ي مدرسه نميتوانست آن طور که دوست داشت به اين مرد پاسخ بدهد.او نفس عميقي کشيد و دهانش را باز کرد تا معذرت خواهي کند,اما با ديدن درخشش برق تمسخر در چشمان مهمان,دهانش را محکم بست
او در اين مورد پيروز شده بود و موران به خوبي اين را ميدانست,اما با اين حال,لحظاتي بعد در حالي که پشتش به دري بود که محکم آنرا بسته بود,سعي در يافتن آرامش از دست رفته اش بود
درست قبل از زنگ تفريح, زماني که انرژي باقي مانده ي بچه ها به نقطه اوج رسيده بود,در کلاس باز شد و کاترين بي آنکه سرش را برگرداند و مرد مو سياه را ببيند که وارد کلاس مي شد,ميدانست تازه وارد چه کسي است.
امضای ایران دخت
[تصویر:  20161102153558_SO13.jpg]
۲۳-۱-۱۳۹۳, ۱۲:۵۷ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 1,776 ۶-۹-۱۳۹۴ ۰۸:۲۴ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,264 ۲۴-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۲۹ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 3,349 ۷-۶-۱۳۹۴ ۱۰:۰۰ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 2,255 ۱۶-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۰۴ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 2,036 ۱۲-۵-۱۳۹۴ ۰۹:۴۵ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 2,527 ۷-۵-۱۳۹۴ ۰۲:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " برایت میمیرم " نوشته : لیندا هووارد ایران دخت 63 6,097 ۲۵-۳-۱۳۹۴ ۰۸:۲۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " تلخ وشیرین " نوشته دانیل استیل ایران دخت 83 3,414 ۹-۱-۱۳۹۴ ۰۹:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد