تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان "یاغی عشق" نوشته لیلین پیک
#1
[عکس: 20140408215338_yaghi-eshgh.jpg]

یاغی عشق
نویسنده : لیلین پیک
مترجم : عطیه رفیعی


خلاصه داستان :

کاترین هیوم دختری جذاب با موهایی قرمز براق معلم مدرسه‌ای است که قرار است خرابش کنند و او برای جلوگیری از این کار، حاضر به انجام هر کاری‌ست. به همین جهت مردم دهکده را با خود همراه می‌کند. لکس موران رئیس کمیته آموزشی مردی بسیار ثروتمند است و کاترین مبارزه جدی را با او شروع می‌کند، اما آیا او می‌تواند موفق شود؟ چرا که کاترین خصوصیات عجیبی دارد و رک و صریح است که گاهی با جسارت و گستاخی توأم می‌شود و در این بین احساس می‌کند از لکس موران خوشش آمده است .



پشت‌جلد :

لکس موران مردی با قدرت و نفوذ بسیار بود. و اگر او تصمیم می‌گرفت که مدرسه‌ی محلی به علت کوچک بودن و عدم سوددهی باید بسته شود، به احتمال زیاد در این کار موفق می‌شد، ولی کاترین که در آن مدرسه معلم بود، شدیدآ و عمیقآ احساس می‌کرد که باید مانع از بسته شدنش شود. زنی مبارز و یاغی که مصمم بود با هر شیوه و روشی که میسر باشد، در آن مبارزه پیروز شودو با او مخالفت کند، اما آیا این نبرد و مبارزه‌ای نبود که به شکست منتهی می‌شد؟ چرا که...

این کتاب یکی از لطیفترین و زیباترین کتابهای خارجی بود که خوندم و اگر تا حالا نخوندیدش حتما از دستش ندید.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2
فصل اول

دختر جوان چنان واضح و صادقانه و احساسی صحبت میکرد که تحسین حضار را بر انگیخت. او پیش از آن هم از حمایت و طرفداری آنان برخوردار بود. آنان صورت گرد و چهره صدیق او را دوست داشتند دهانش را که به هنگام لبخند زدن دندانهای سفید و یکدستش را نمایان می ساخت تحسین میکردند و به مو های قرمز براقش که دور صورتش ریخته بود و تا شانه هایش میرسید حسادت میکردند.زنان که بسیاری از آنان بزرگتر از او بودند از بلوز سبز آبی او که با رنگ موهایش همخوانی داشت خوششان می آمد. و مردان که پدران جوان و شوهرانی در کنار همسرانشان بودند همخوانی لباس او را تحسین می کردند.
بیشتر آنان از آنچه او میگفت خوششان می آمد . او در حالی که صدایش مملو از مبارزه طلبی بود گفت " چه بارون از آسمون بباره چه سنگ ما این مبارزه رو پیروز خواهیم شد مسئولان محلی میتونن هر کاری دلشون میخواد بکنن. اونا میتونن بیان و اگه دلشون خواس ساختمون مدرسه رو با بلدوزر صاف کنن اما من به شما قول میدم که من وراب باوز به درس دادن به بچه های شما حتی در میان خرابه ها و پاره های آجرهایی که اونا باقی گذاشتن ادامه خواهیم داد

دختر جوان مکثی کرد تا تشویق و کف زدنهای حضار تمام شود بعد با گفتن " ما با هم به این جنگ و مبارزه ادامه خواهیم داد و با هم مدرسمون رو نجات خواهیم داد" سخنرانیش را به پایان رساند.

او نشست و سپس با تشویق دوباره حضار ایستاد. مردی که جثه ای کوچک و مو هایی سفید داشت و در آخر ریف جلو نشسته بود رضایت و تایید خود را با لبخندی ابراز کرد . او طوری به حضار نگاه می کرد که انگار میخواست بگوید"آیا نوه من دختر فوق العاده ای نیست؟ شما نمیتونین حس مبارزه طلبی اون رو تحسین نکنین
او به مردی که در کنارش بود گفت" اون پیروز خواهد شد نگران نباش کاترین به اونا اجازه نخواهد داد مدرسمون رو ببندن
کاترین تعظیمی کرد . امیدوار بود کسی حدس نزده باشد او چقدر عصبی است. نگاهش را روی حضار چرخاند اوبا خود عهد بسته بود با کمک راب باوز تا آخر مبارزه کند و مردم را مایوس نکند. آنان والدین و بعضی شان پدر بزرگها یا مادربزرگهای بچه های تحت مراقبت او و راب بودند. بی شک این افراد مسن زمانی خود به عنوان خردسال در مدرسه حاضر میشدند به خاطر می آوردند و احتمالا مصمم بودند که فرزندان و نوه هایشان همچون آنان در مدرسه قدیمی آنان درس بخوانند
مردی که کاترین حدس میزد در اواسط سی سالگی است بتنهایی در عقب جمعیت نشسته بود . چیزی در ان مرد وجود داشت که باعث میشد او را از دیگران متمایز کند نوعی حالت دور از دسترس بودن انزوا و بی اعتنایی

کاترین اخم کرد. مرد نه تنها به همراه دیگران او را تشویق نکرده بود بلکه تا حدودی با دیگران متفاوت بود.صندلی خالی زیادی در اطراف او وجود داشت و به نظر می رسید او عمدا خودش را از مردم عامی جدا نگه میداشت

او یک وری روی صندلی اش نشسته بود به نظر میرسید قدش به قدری بلند است که مجبور است تحت فشار به سختی پشت ردیف صندلی های بهم پیوسته بنشیند. آرنجهایش را روی پشتی صندلی جلویش گذاشته و چانه اش را به دستانش تکیه داده بود. با وجود اینکه طول سالن بین آنان فاصله ایجاد کرده بود کاترین میتوانست نگاه سخت و خشن دهان مصمم و سازش ناپذیر و چانه چهار گوش و سرسخت او را تشخیص دهد.

کاترین تعجب زده متوجه شد در لحظاتی که در حال بررسی بوده صدای هلهله و هیاهو ی حضار فروکش کرده است. انگار فقط آن دو نفر خودش و مرد مومشکی در آنجا حضور داشتند. وقتی کاترین پی برد نه تنها مرد متوجه نگاه مو شکافانه او بوده بلکه از این کار سرگرم هم شده و خود نیز به او نگاه می کرده است سرخ شد.
کاترین برای اینکه این فکر را از ذهن بیرون کند که او برایش اهمیتی دارد بسرعت و با تندی رویش را برگرداند و در حالی که سرش را بالا نگه داشته بود با قدمهای محکم و مصمم به طرف راب رفت. راب در حال جمع کردن یادداشتهایش بود چرا که او هم برای حضار سخنرانی کرده بود. همین که کاترین به او نزدیک شد راب بگرمی به رویش لبخند زد و گفت" کارت خیلی خوب بود تو از حمایت همه اونا برخورداری

"تو هم همین طور راب
گرما و صمیمیت لبخند او بیشتر شد" اوه اما من امتیازات تو رو ندارم یعنی شیرینی و ملاحت زنانه ت رو. تازه اگه مو های قرمز آتشینت رو در نظر نگیریم"
کاترین خندید و یاد داشتهایش را در دستهایش جابجا کرد
پدر بزرگ او به چابکی به بالای سکو آمد دستش را روی بازوی کاترین قرار داد و گفت"کاترین عزیزم تو دختر فوق العاده ای هستی. تو پیروز خواهی شد. حالا ببین اگه نشدی
بعد در حالی که به حضار در حال متفرق شدن اشاره کرد گفت" ممکن نیست شکست بخوری

کاترین نگاه پدر بزرگش را تعقیب کرد و بار دیگر چشمانش با مردی که در عقب سالن بود تلاقی کرد. کاترین درست حدس زده بود او از همه مردان حاضر در سالن بلند قد تر بود. لباسهایش خوشدوخت تر از همه و نسبت به دیگر مردان حاضر در سالن از اقتدار بیشتری برخوردار بود. در حقیقت و بی اغراق یک سرو گردن از تمام همجنسانش در سالن بلند قد تر بود
کاترین در گوش پدر بزرگش زمزمه کرد" پدر بزرگ تا به حال مردی رو که نزدیک در خروجی ایستاده رو ندیده بودم. به نظر میرسه تاحدودی با این محیط و اینجا جور نیست و متوجه شدم اون همراه بقیه دست نمیزنه

پدر بزرگ سرش را برگرداند تا به حضار که در حال متفرق شدن بودند نگاه کند. بعد از یک نگاه سرش را برگرداند و گفت" نبایدم انتظار داشته باشی موافق حر فات باشه عزیزم اون مورانه.

راب با نگرانی حرف او را قطع کرد و گقت" یه دشمن یه دشمن بزرگ. پس برگشته

پدربزگ کاترین توضیح داد" ریئس کمیته آموزشی"
راب بیشتر توضیح داد:" به عبارت دیگه مردی که عملا تمام تصمیمات رو میگیره چون تمام کمیته های این دوروبر از اون پیروی میکنن

کاترین از سر حیرت و شکفتی پرسیده:"اما چرا من قبلا اونو ندیده بودم؟

پدربزرگش نجواکنان گفت:"چون برای کارهای شخصیش در خارج از کشور بوده. اون در حرفه خودش مرد بزرگیه.مالک چند کارخونه س و یه رولزرویس هم داره. بنابراین مجبور نیست مواظب دخل و خرجش باشه
راب ادامه داد"تا به حال ما با معاون اون طرف بودیم
کاترین گفت"اوه حالا می فهمم چرا هیچ کس خودشو درگیر کار مدرسه نمیکرد. اونا منتظر بازگشت مرد با نفوذ بودن

راب پاسخ داد:"درسته"پس همش به اون بستگی داره که آیا مدرسه باز بمونه یا نه؟ و این یعنی اونه که تصمیم گیرنده اصلی و همه کاره س...."
پدربزرگش اخطار کرد هیس
اما دیگر دیر شده بود
"بله دوشیزه هیوم همین طوره

مرد از کجا نام اورا میدانست؟ سپس کاترین به خاطر آورد. نامش بر روی پوستری که جلسه عمومی را تبلیغ میکرد نوشته شده بود. پس آن مرد متنفذ و قدرتمند همان تماشاچی بی احساس که پس از پایان سخنرانی او از تشویق کردن خودداری کرده بود به سراغ آنان آمده بود.او چنان آرام از سکو بالا آمده بود که انان متوجه حضورش نشده بودند

تازه وارد دستش را دراز کرد"حالت چطوره توماس؟
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3
توماس دست کوچک و نحیفش را دردست او قرار داد و آن را طوری فشرد که انگار واقعا خشنود است"خوبم.ممنون.خوشحالم که میبینم برگشتین میون ما
کاترین خیره نگاهشان میکرد. پدر بزرگش دوستانه با دشمن برخورد میکرد؟او چطور میتوانست دست مردی را که ابزار بستن درهای مدرسه دهکده را برای همیشه در دست دارد بفشارد؟
مرد در حالی که مو شکافانه و کمی طعنه آمیز کاترین را نگاه میکرد گفت" می بینم از زمانی که من خارج از کشور بودم دهکده حداقل صاحب یه ساکن جدید شده"
توماس بلافاصله به درخواست غیر مستقیم و کنایه آمیز او برای معارفه پاسخ داد:" با نوه من کاترین آشنا بشین آقای موران"
بعد مغرورانه افزود"اون معلم جدید مدرسه اس"
لکس موران گفت:"از سخنرانیش متوجه شدم
او دستش را دراز کرد."آیا باید باهم رسمی باشیم دوشیزه هیوم؟"
یعنی آن مرد میخواست او را وادار کند وانمود به صمیمیت و گرمی کند؟ خوب اوهم دست جناب موران را می فشرد اما صرفا برای اینکه عرف این طور ایجاب میکرد. او این کار را کرد بی آنکه حتی لبخندی بزند.

به هر حال لکس موران لبخند زد گرچه ساختگی و خشک بود. او با نگاهی خیره و کنجکاو به چهره گلگون کاترین گفت:"بابت نوه ات بهت تبریک میگم. به نظر می رسه همون قدر که بی پرده و صادقه جذاب هم هست."
سرخی گونه های کاترین با تملق دو پهلوی مرد بیشتر شد اما پدربزرگش خندید و گفت:" من در این مورد با شما بحث نمیکنم آقای موران.من به نوه اه افتخار میکنم و از اینکه برای مدتی با من زندگی میکنه خوشحالم. پسرمو همسرش در شمال کشور زندگی می کنن. کاترین از نظر ظاهروقیافه به مادرش رفته اما حداقل در یه مورد شبیه پسرم ادی شده و اون صراحت و رک بودنشه"
او دوباره خندید و ادامه داد:" میتونم به شما اطمینان بدم اون سر حرفش میمونه و از اونا برنمیگرده"
لکس موران لبخندی زد"پس باید هردوی این خصوصیات رو از تو به ارث برده باشه توماس. تو خودتم به همون اندازه رک گو و صریح هستی"
او دوباره نگاهش را به دختری دوخت که مقابلش ایستاده و سرش را بالا گرفته بود" به نظر میرسه ما با یه هیوم دیگه و یه آدم مبارز سرسخت دیگه طرفیم"
حس سرپیچی ونافرمانی کاترین باعث شد لبخند بر لبانش خشک شود و گفت" شاید در حقیقت میبایست می گفتین یه دردسرساز و اشوبگر دیگه آقای موران"
موران ابروهای خوش فرم وتیره اش را بالا داد و گفت"دوشیزه هیوم دارین منو به مبارزه می طلبین؟ منم مثل شما رک و بی پرده هستم. بله اگه شما کلمه ی دردسرساز و آشوبگر رو ترجیح میدین منم موافقم. من از زمانی که عضو شورای استان شده ام با بسیاری از این افراد مواجهم"

"من حتی از تصور بر خورد شما با آشوبگران میلرزم آقای موران"

لبخند تحریک آمیز او با مفهوم سخنانش مغایرت داشت و سراپا شعف و شادمانی متوجه فشردگی لبهای مخاطبش شد.
راب باوز در حالی که یادداشهایش را جابجا میکرد برا ی اولین بار بعد از پیوستن لکس موران شروع به صحبت کرد"بله خوب من کاملا مطمئنم که اقای موران در موقعیتشون به عنوان رئیس کمیته آموزشی در جهت منافع دهکده عمل خواهد کرد کاترین. این طور نیست آقای موران"

"چه باور کنید یا نه من همیشه این کار رو کردم اقای باوز. با توجه به اینکه دوشیزه هیوم توی این منطقه تازه وارد محسوب میشن احتمالا اینو نمیدونن"

توماس خندید و گفت" خوب بله اما همون طور که می دونین ما هیچ وقت از نظر فکری با هم توافق نداشتیم این طور نیست آقای موران؟"
لکس موران خندید و گفت"مفهومش اینه که تو هر چی درباره من بگی ممکنه مغرضانه و متعصبانه باشه؟"

سپس مو شکافانه به دختری که در حال صحبت در باره اش بودند نگاه کرد و گفت"با توجه به حالت چهره ایشون من شک دارم هر چیزی که تو در باره من بگی احتمالا بتونه نوه ات رو بیش از اونچه هست علیه من بشورونه"

او به پوستر هایی که بالا سر صندلیهای روی سکو نصب شده بود نگاه کرد و با صدای بلند خواند" مدرسه ما را نجات دهیم" "از آینده فرزندانمان دفاع کنیم" " هر دهکده ای برای خودش یک مدرسه دارد"
کاترین که از تمسخر موجود در صدای او عصبانی شده بود به تندی گفت" چطور می تونین چیزی رو که انقدر مهم مسخره کنین؟ معلومه که شما از خودتون بچه ای ندارید آقای موران
او چنان عصبانی بود که توجهی به حرکات سراسیمه راب و اخم همراه با نگرانی پدربزرگش نشد و ادامه داد" اگه داشتین با اونچه این پوسترها میگن موافقت میکردین و در پایان جلسه مثل بقیه دست می زدین"

پدر بزرگش با نگرانی گفت" کاترین من واقعا فکر میکنم تو باید کمی بیشتر...."
و به نظر میرسید در باره به پایان رساندن جمله اش ناراحت و معذب است.
-موران جمله او را تمام کرد" ملاحظه کارتر کلمه ایه که پدربزرگ شما می خواست ازش استفاده کنه دوشیزه هیوم"
بعد او رو به توماس گفت :"نگران نباش. بذار نوه ت حرفش رو بزنه. من کاملا به سخنرانی ازاد عقیده دارم و تو قبلا به من هشدار داده بودی که نو ه ت حرفاشو نمیخوره و زیر حرفاش نمیزنه. من میتونم ایشون رو بابت بی پروایی و صراحتش تحسین کنم نه چیزی دیگه"
رنگ چهره کاترین با آن اهانت ضمنی سرخ شد.عصبانیتش بابت بدبینی موران داشت جایش را به چیزی شبیه پشیمانی میداد.
آیا او با اظهار نظر در مورد اینکه او هیچ خانواده ای ندارد زیاده روی کرده بود؟ تنها چیزی که او می دانست این بود که تمام مردان منطقه ممکن بود همسر و شش فرزند داشته باشن

برای اینکه صادق و بی ریا جلوه کند گفت:" متاسفم. من هیچ حقی نداشتم که..."

لکس موران به تندی گفت:" زحمت نکشین دوشیزه هیوم.اتفاقا درست حدس زدین که من خوانواده ای ندارم. من حتی ازدواج هم نکرده م. به هر حال من نه اون پوستر ها رو مسخره کردم نه با اونچه روش نوشته مخالفم. من فقط داشتم فکر میکردم شماها دارین وقتتون رو هدر میدین"

کاترین چانه اش را بالا تر گرفت و گفت" ما داریم مبارزه ای رو شروع میکنیم که قصد داریم در اون برنده بشیم آقای موران"
" برای مبارزه در جنگ لازمه که یه دشمن داشته باشین. ممکنه بپرسم اون دشمن کی میتونه باشه؟
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4
توماس دست کوچک و نحیفش را دردست او قرار داد و آن را طوری فشرد که انگار واقعا خشنود است"خوبم.ممنون.خوشحالم که میبینم برگشتین میون ما
کاترین خیره نگاهشان میکرد. پدر بزرگش دوستانه با دشمن برخورد میکرد؟او چطور میتوانست دست مردی را که ابزار بستن درهای مدرسه دهکده را برای همیشه در دست دارد بفشارد؟
مرد در حالی که مو شکافانه و کمی طعنه آمیز کاترین را نگاه میکرد گفت" می بینم از زمانی که من خارج از کشور بودم دهکده حداقل صاحب یه ساکن جدید شده"
توماس بلافاصله به درخواست غیر مستقیم و کنایه آمیز او برای معارفه پاسخ داد:" با نوه من کاترین آشنا بشین آقای موران"
بعد مغرورانه افزود"اون معلم جدید مدرسه اس"
لکس موران گفت:"از سخنرانیش متوجه شدم
او دستش را دراز کرد."آیا باید باهم رسمی باشیم دوشیزه هیوم؟"
یعنی آن مرد میخواست او را وادار کند وانمود به صمیمیت و گرمی کند؟ خوب اوهم دست جناب موران را می فشرد اما صرفا برای اینکه عرف این طور ایجاب میکرد. او این کار را کرد بی آنکه حتی لبخندی بزند.

به هر حال لکس موران لبخند زد گرچه ساختگی و خشک بود. او با نگاهی خیره و کنجکاو به چهره گلگون کاترین گفت:"بابت نوه ات بهت تبریک میگم. به نظر می رسه همون قدر که بی پرده و صادقه جذاب هم هست."
سرخی گونه های کاترین با تملق دو پهلوی مرد بیشتر شد اما پدربزرگش خندید و گفت:" من در این مورد با شما بحث نمیکنم آقای موران.من به نوه اه افتخار میکنم و از اینکه برای مدتی با من زندگی میکنه خوشحالم. پسرمو همسرش در شمال کشور زندگی می کنن. کاترین از نظر ظاهروقیافه به مادرش رفته اما حداقل در یه مورد شبیه پسرم ادی شده و اون صراحت و رک بودنشه"
او دوباره خندید و ادامه داد:" میتونم به شما اطمینان بدم اون سر حرفش میمونه و از اونا برنمیگرده"
لکس موران لبخندی زد"پس باید هردوی این خصوصیات رو از تو به ارث برده باشه توماس. تو خودتم به همون اندازه رک گو و صریح هستی"
او دوباره نگاهش را به دختری دوخت که مقابلش ایستاده و سرش را بالا گرفته بود" به نظر میرسه ما با یه هیوم دیگه و یه آدم مبارز سرسخت دیگه طرفیم"
حس سرپیچی ونافرمانی کاترین باعث شد لبخند بر لبانش خشک شود و گفت" شاید در حقیقت میبایست می گفتین یه دردسرساز و اشوبگر دیگه آقای موران"
موران ابروهای خوش فرم وتیره اش را بالا داد و گفت"دوشیزه هیوم دارین منو به مبارزه می طلبین؟ منم مثل شما رک و بی پرده هستم. بله اگه شما کلمه ی دردسرساز و آشوبگر رو ترجیح میدین منم موافقم. من از زمانی که عضو شورای استان شده ام با بسیاری از این افراد مواجهم"

"من حتی از تصور بر خورد شما با آشوبگران میلرزم آقای موران"

لبخند تحریک آمیز او با مفهوم سخنانش مغایرت داشت و سراپا شعف و شادمانی متوجه فشردگی لبهای مخاطبش شد.
راب باوز در حالی که یادداشهایش را جابجا میکرد برا ی اولین بار بعد از پیوستن لکس موران شروع به صحبت کرد"بله خوب من کاملا مطمئنم که اقای موران در موقعیتشون به عنوان رئیس کمیته آموزشی در جهت منافع دهکده عمل خواهد کرد کاترین. این طور نیست آقای موران"

"چه باور کنید یا نه من همیشه این کار رو کردم اقای باوز. با توجه به اینکه دوشیزه هیوم توی این منطقه تازه وارد محسوب میشن احتمالا اینو نمیدونن"

توماس خندید و گفت" خوب بله اما همون طور که می دونین ما هیچ وقت از نظر فکری با هم توافق نداشتیم این طور نیست آقای موران؟"
لکس موران خندید و گفت"مفهومش اینه که تو هر چی درباره من بگی ممکنه مغرضانه و متعصبانه باشه؟"

سپس مو شکافانه به دختری که در حال صحبت در باره اش بودند نگاه کرد و گفت"با توجه به حالت چهره ایشون من شک دارم هر چیزی که تو در باره من بگی احتمالا بتونه نوه ات رو بیش از اونچه هست علیه من بشورونه"

او به پوستر هایی که بالا سر صندلیهای روی سکو نصب شده بود نگاه کرد و با صدای بلند خواند" مدرسه ما را نجات دهیم" "از آینده فرزندانمان دفاع کنیم" " هر دهکده ای برای خودش یک مدرسه دارد"
کاترین که از تمسخر موجود در صدای او عصبانی شده بود به تندی گفت" چطور می تونین چیزی رو که انقدر مهم مسخره کنین؟ معلومه که شما از خودتون بچه ای ندارید آقای موران
او چنان عصبانی بود که توجهی به حرکات سراسیمه راب و اخم همراه با نگرانی پدربزرگش نشد و ادامه داد" اگه داشتین با اونچه این پوسترها میگن موافقت میکردین و در پایان جلسه مثل بقیه دست می زدین"

پدر بزرگش با نگرانی گفت" کاترین من واقعا فکر میکنم تو باید کمی بیشتر...."
و به نظر میرسید در باره به پایان رساندن جمله اش ناراحت و معذب است.
-موران جمله او را تمام کرد" ملاحظه کارتر کلمه ایه که پدربزرگ شما می خواست ازش استفاده کنه دوشیزه هیوم"
بعد او رو به توماس گفت :"نگران نباش. بذار نوه ت حرفش رو بزنه. من کاملا به سخنرانی ازاد عقیده دارم و تو قبلا به من هشدار داده بودی که نو ه ت حرفاشو نمیخوره و زیر حرفاش نمیزنه. من میتونم ایشون رو بابت بی پروایی و صراحتش تحسین کنم نه چیزی دیگه"
رنگ چهره کاترین با آن اهانت ضمنی سرخ شد.عصبانیتش بابت بدبینی موران داشت جایش را به چیزی شبیه پشیمانی میداد.
آیا او با اظهار نظر در مورد اینکه او هیچ خانواده ای ندارد زیاده روی کرده بود؟ تنها چیزی که او می دانست این بود که تمام مردان منطقه ممکن بود همسر و شش فرزند داشته باشن

برای اینکه صادق و بی ریا جلوه کند گفت:" متاسفم. من هیچ حقی نداشتم که..."

لکس موران به تندی گفت:" زحمت نکشین دوشیزه هیوم.اتفاقا درست حدس زدین که من خوانواده ای ندارم. من حتی ازدواج هم نکرده م. به هر حال من نه اون پوستر ها رو مسخره کردم نه با اونچه روش نوشته مخالفم. من فقط داشتم فکر میکردم شماها دارین وقتتون رو هدر میدین"

کاترین چانه اش را بالا تر گرفت و گفت" ما داریم مبارزه ای رو شروع میکنیم که قصد داریم در اون برنده بشیم آقای موران"
" برای مبارزه در جنگ لازمه که یه دشمن داشته باشین. ممکنه بپرسم اون دشمن کی میتونه باشه؟
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#5
کاترین حتی بدون اشاره های سراسیمه راب هم می دانست که باید به دقت صحبت کند و گفت" مسئول مجلس"

" نمی بایست جواب میدادین کمیته آموزشی؟بخصوص که خودم رئیس اون هستم"

لبخند او همراه غرض ورزی بود. ادمه داد :" پس اون رک گویی و صراحت لهجه تون کجا رفته؟"

او به ساعتش نگاه کرد و گفت:"من دیگه باید برم"

و با لبخندی دیگر اضافه نمود:"ما بی شک همدیگه رو ملاقات خواهیم کرد دوشیزه هیوم ومن چشم به راهشم. من واقعا از مبارزه هوشمندانه خوشم میاد. نه از مبارزه برای علایق و خواسته ها. بخصوص زمانی که طرفم یه زن جوون کله شق و آتشین مزاج باشه. و راستی زمانی که در حال تیز کردن سلاحتون برای حمله و ضربه استراتژیک به مسئولان هستین به خاطر داشته باشین که من بنا به گفته خودتون همه کاره و تصمیم گیرنده ی اصلی هستم دوشیزه هیوم. این گفته های خودتونه دوشیزه هیوم نه من.

سپس لبخندی زد و با ادای احترامی کو تاه آنان را ترک کرد.

بمحض اینکه لکس موران سالن را ترک کرد کاترین گفت:" باشه من اشتباه کردم. من عجولانه و تندخویانه و بی ملاحظه و نسنجیده رفتار کردم."

گونه های او سرخ شده بود. اونگاهش را از پدر بزرگش برگرفت و به راب باوز نگاه کرد"اما من همه این حرفا رو واسه خاطر شما زدم . یه نفر می بایست اون مرد رو سر جاش می نشوند"

راب به طرف سقف اشاره کرد"که الان جاش بالاست و حرفش سندیت داره . تو نه تنها برای خودت بلکه برای همه ی گروه یه دشمن تراشیدی کاترین"

چشمان کاترین پر از اشک شد . او می دانست حق با راب است اما نمیتوانست احساس ترحم به خودی را که درونش را پر کرده بود مهار کند. گفت:" باشه.قبول من میبایست تنها برای خاطر اونچه سعی داریم به اش دست پیدا کنیم معقولانه تر رفتار می کردم. اما لعنت به من اگه تملق کسی رو بگم حتی اگه اون شخص خیلی مهم و پر قدرت باشه."

راب اعتراض کرد:" اما کاترین اوقاتی وجود داره که تو مجبوری از خواسته های شخصی ات بگذری و این یکی از اوناس. چیزی که همه ما میخوایم به اش برسیم اینه که مانع از بسته شدن مدرسمون بشیم و برای اینکه موفق بشیم چه اهمیتی داره خودمونو کمی کوچیک کنیم و همون طور که تو گفتی چاپلوسی کنیم؟ بمحض اینکه برنده بشیم همه چی میتونه به حالت عادی و سابق برگرده...."

کاترین به شدت سرش را به علامت نفی تکان داد" وقتی تو عزت نفست رو از دست بدی اونو برای تمام عمر از دست داده ای. توهیچ وقت نه زمانی را که اون اتفاق افتاد فراموش میکنی نه شخصی رو که باعث شد عزت نفست رو از دست بدی"

راب در حالی که کاغذ هایش را در کیف سامسونتش می گذاشت گفت:" از طرف خودت صحبت کن کاترین. من یکی که مخالف این حرفم و مطمئنم که در مورد موضوعی مثل این بسیاری از مردم..."

توماس هیوم که علائم اخطار دهنده را در چهره نوه اش مشاهده کرده بود گفت:" فایده ای نداره راب تونمیتونی اونو بر خلاف خواسته و اراده اش متقاعد کنی. اون درست مثل پدش آدمیه که تنها از طریق تجربه درس میگیره حتی اگه تجربه تلخ باشد."

چشمان کاترین در اثر خیانت و عهدشکنی آشکار پدر بزرگش نمناک شد:" پدر بزرگ آیا مَن اِمروز بعد از ظهراینجا نایستادم و حداکثر توانم رو برای مبارزه به کار نگرفتم و تلاش نکردم تا تمام والدین رو به عمل و تحرک وادارم؟
پدربزرگش او را آرام کرد و گفت:"باشه عزیزم.همه چی رو که به دل نمیگیرن.من از تو انتقاد نمی کردَم.داشتم حقیقت رو می گفتم . چیزایی وجود داره که همه ما مجبوریم اونا رو در زندگی یاد بگیریم هر چقدر هم نا مطبوع و تلخ باشه."
"و من خیال می کنم یکی از اون موارد اینه که اگر در برابر موجودات نفرت انگیز و ناخوشایندی مثل لکس موران چاپلوسانه ونوکرصفتانه عمل کنیم صرفا برای اینکه اون تمام تک خاله رو تو دست ...."

راب سرش را به علامت تایید تکان داد:" به همین دلیل تو باید نوکر صفتانه و چاپلوسانه عمل کنی. حق با پدر بزرگته, کاترین."

کاترین در حالی که چهره اش بر افروخته بود گفت:"نظرم راجع به تو بهتر از اینا بود راب. می دونم تو مدیر مدرسه هستی اما نمی دونستم روحت رو هم میفروشی تا فقط شغلت رو حفظ کنی"

سپس از آنان دور شد و از سکو پایین رفت. می دانست غیر منصفانه بود که با راب آن طور با بد خلقی صحبت کرده بود اما دیگر کاری از دستش بر نمی آمد. انگار همه بر علیه او شوریده بودند,حتی دوستانش.

او صدای زمزمه پدر بزرگش را شنید که گفت :"راب , اون سر عقل میاد. بنا به دلایلی آقای موران اونو ناراحت میکنه. به نظر می رسه نسبت به اون مرد نوعی حالت نفرت و تدافعی داره و نمیدونم علتش چیه"
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6
فصل دوم

صبح روز بعد همين که کاترين وارد مدرسه شد يکي از شاگردان کلاس بالا به دنبال او دويد. دخترک گفت:"دوشيزه هيوم,آقاي باوز می خوان شما رو ببينن. گفتن يه کار ضروري و فوريه."وهمان طور که کاترين از او تشکر ميکرد دويد و رفت.
کاترين وارد اتاق کارکنان شد و ژاکتش را از چوب لباسي آويزان کرد. اتاقي بود کوچک,کمي بزرگتر از گنجه لباس,که فقط يک پنجره داشت. مدرسه بيش از يکصد سال قدمت داشت وبه راحتي مي شد به قدمت آن پي برد.زماني مدرسه مملو از بچه هاي شاد و پرشور بود اما حالا تنها مي توانست به دو کلاس خود ببالد و فقط دو کارمند داشت.کاترين و راب باوز که هم مدير بود هم تدريس ميکرد. کاترين با حالت تدافعي پيش خود اعتراف کرد که مدرسه کوچک است اما تا زماني که بچه هايي در دهکده هستند که احتياج به درس خواندن دارند آنجا بايد داير باشد و بچه هاي محل حق دارند در آن حاضر شوند.
کاترين در دفتر کوچک راب باوز را که خود او آن را اتاق مطالعه مي ناميد ,باز کرد.همين که کاترين وارد اتاق شد راب ايستادو سپس او را نيز دعوت به نشستن کرد. راب در حاليکه مو هاي قهوه اي روشنش را به عقب ميزد ,کمي نگران و مضطرب به نظر ميرسيد. او لاغر اندام و نسبتا بلند قد بود ولي حتي با وجود اين کاترين به خاطر مي آورد که او مجبور شده بود سرش را بالا بگيرد و به لکس موران نگاه کند.
راب رک و بي پرده گفت:"من از دفتر آموزش يه تلفن داشتم.قراره امروز صبح يه بازرس بيادمدرسه" کاترين با شنيدن اين خبر دگرگون شد."با اين فرصت کوتاه ؟اين منصفانه نيست"از راهرو صداي پاي بچه ها که مي دويدند و با صداهاي بچگانه شان سر و صدا به راه انداخته بودند,شنيده مي شد.
کاترين پرسيد:"کي ميخواد بياد؟"
"نمي توني حدس بزني؟"
دهان کاترين خشک شد "نه..... منظورت که رئيس کميته آموزشي نيست؟
دقيقا خودشه.آقاي لکس موران. پيغام اين بود که امروز صبح اون براي بازديد دبستان دهکده به اينجا مياد. زمان خاصي رو معين نکرده"
رنگ کاترين پريد و ايستاد. با شنيدن اين خبر نميتوانست ساکت بنشيند."چرا داره مياد؟ شايد براي اينکه به ما بفهمونه آينده ما و مدرسه توي دستاي اونه. انگار خودمون اينو نميدونيم"
راب شانه اي بالا انداخت"کسي چه ميدونه؟ شايد فقط از کنجکاويه و ميخواد ببينه اين همه هياهو براي چيه؟"
کاتري شروع به صحبت کرد,اما با شنيدن صداي هياهو خارج از اتاق که اوج ميگرفت,مکث کرد.غريزه اش به او ميگفت به راهرو برود و سر و صدا ها را بخواباند. اما علاقه به بحث درباره موقعيت موجود او را در جايي که بود ,نگه داشت.
او بالحني نيش دار گفت:"اون چي ميخواد؟ ميخواد به افتخار ورودش فرش قرمز پهن کنيم؟"راب خنديد و گفت:"اگه يه حصير پيدا کنه که بتونه پهش رو روي اون پاک کنه شانس آورده ما مدتها س مجبوريم صرفه جويي کنيم و همين يه پا دري هم که داريم نخ نما شده"کاترين سراپا خشم گفت:"اي کاش اون به کار خودش مي پرداخت و ما رو راحت ميذاشت.ما معلم هستيم ,معلم حرفه اي. شايد اون در صنعت تجارت واسه خودش اسم در کرده باشه اما تا جايي که به آموزش مربوط ميشه بيشتر از يه مبتدي نيست"صداي او به طور موقت فريادها و هياهوي بچه هاي بي انضباط را تحت الشعاع قرار داده بود.
کاترين متوجه شد راب تمام توجه اش به او نيست,اما مصرانه اضافه کرد:"اون از اداره مدرسه چي ميدونه؟ اين کار تخصصيه. چرا اون بايد بهتر و بالا تر از ما باشه؟ما ميدونيم داريم چي کار مي کنيم,با اين حال اون خيال ميکنه مي تونه دستور بده که چطوري کارمون رو انجام بديم."هر چه او بيشتر حرف ميزد گونه هايش گرم تر و سرخ تر ميشد و صدايش عصباني تر. آرزو مي کرد راب به جاي نگاه کردن به کتابش به او مي نگريست.
کاتري در حالي که اميدوار بود بتواند دوباره توجه او را به خود جلب کند با همان لحن عصباني گفت:"يه عضو شورا چي در مورد آموزش و تدريس ميدونه؟فقط در نظر بگير قبل از اينکه اونا به عنوان عضو شورا بشن چي کاره بودن و حالا چي کارن.قصاب نانوا..."صدايي خونسرد از طرف در ورودي همچون ضربه اي دردناک از زمين عبور کرد و بر تن سست و بي حال کاترين فرود آمد:"شايدم شمعدون ساز؟ يا حتي پايين تر و پست تر از همشون,کارخونه دارها....؟"
حالا کاترين دليل نگراني و سراسيمگي عجيب راب را هنگامي که داشت با او حرف ميزد ,درک ميکرد.پشت کاترين به در بود,ولي راب ميدانست که انان يک مهمان دارند.
او متوجه نشده بود بنا بر اين به حرفهاي انتقاد اميز و بي پروايانه درباره مردم محلي و مردي که بدون اعلام قبلي وارد اتاق مدير شده بود و عميقا مورد احترام ساکنان دهکده بود,ادامه داد.
راب باوز از جا بلند شده دستش را دراز کرده بود. چهره صاف و صادق او نمي توانست شرمساري و خجالتي را که در اثر بي ملاحظگي تنها کارمندش به او دست داده بود پنهاه کند."اقاي موران ما منتظر شما بوديم. لطفا بنشينين
."
اتاق مدير تنها يک صندلي براي ملاقات کننده داشت, و از آنجا که کاترين همچنان در حيرت و هراس آن را اشغال کرده بود,ملاقات کننده چانه اش را ماليد و به بررسي اين موضوع پرداخت به نظر ميرسيد در اين فکر است که ايا بگذارد زن جواني که صندلي را اشغال کرده بود همانجا بماند يا از حق خود به عنوان ادمي خيلي مهم استفاده کند و از او بخواهد که از روي صندلي بلند شود.ونگاهي که به چشمان خاکستري رنگش هجوم آورد مشخص کرد که او عاقبت تصميم خود را گرفت.
"دوشيزه هيوم؟ ميشه لطف کنين و صندلي مهمون رو خالي کنين و اجازه بدين من ...."راب گلويش را صاف کرد و گفت :"کاترين؟ميشه لطفا..."کاترين از گفت ي غير مستقيم و کنايه آميز تازه وارد درباره بي ادبي اش عصباني و به شدت سرخ شده بود چنان سريع و بي محابا از روي صندلي چوبي بلند شد که صندلي واژگون شد.
لکس موران بي آنکه اصلا سعي براي گرفتن و بلند کردن صندلي کند,همان طور ايستاد و لبخند به لب به تماشاي کاترين ايستاد که خم شد و صندلي را بلند کرد.کاترين از سر اکراه به او اشاره کرد که صندلي براي نشستن او آماده است. موران فقط مختصر سري تکان داد و قامت بلند و قابل ملاحظه اش را روي صندلي انداخت و پاهايش را روي صندلي انداخت و پاهايش را روي هم قرار داد.
همان طور که بازديد کننده رويش را به راب مي کرد کاترين به خود گفت که او حتي يک تشکر خشک و خالي هم نکرد.
"تصور ميکنم کارمند کميته از دفتر آموزش با شما تماس گرفت"
"بله اقاي موران. من...."
راب حرفش را نيمه کاره گذاشت و با چشمانش به کاترين اشاره کرد که بايد آنجا را ترک کند.با اين حال لکس موران بدون اينکه رعايت حال او را بکند,گفت:"دوشيزه هيوم,منو ببخشين که با اون صراحت و روراستي که به نظر ميرسه شما در اون شهره هستين,صحبت ميکنم,اما وقتش نیست به کاري بپردازين که بابتش حقوق ميگيرين؟ با توجه به سر و صدايي که از بيرون مياد ظاهرا حضور شما ضروريه."
کاترين خشم گين شد :"من کاملا از وظايفم آگاهم ...."او خودداري اش را حفظ کردو نفس عميقي کشيد.نه,او نمي توانست. براي خاطر راب و براي آينده ي مدرسه نميتوانست آن طور که دوست داشت به اين مرد پاسخ بدهد.او نفس عميقي کشيد و دهانش را باز کرد تا معذرت خواهي کند,اما با ديدن درخشش برق تمسخر در چشمان مهمان,دهانش را محکم بست
او در اين مورد پيروز شده بود و موران به خوبي اين را ميدانست,اما با اين حال,لحظاتي بعد در حالي که پشتش به دري بود که محکم آنرا بسته بود,سعي در يافتن آرامش از دست رفته اش بود
درست قبل از زنگ تفريح, زماني که انرژي باقي مانده ي بچه ها به نقطه اوج رسيده بود,در کلاس باز شد و کاترين بي آنکه سرش را برگرداند و مرد مو سياه را ببيند که وارد کلاس مي شد,ميدانست تازه وارد چه کسي است.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7
کاترين فرصت نداشت احساساتش را نسبت به ورود او تجزيه و تحليل کند.تنها چيزي که ميدانست اين بود که ضربان قلبش شدت گرفت,نفس کشيدنش تند شد و گونه هايش سرخ. ولي با اينکه اين مساله او را بسيار ناراحت و عصبي مي کرد,مجبور بود در جايش جلوي کلاس باقي بماند و با دشمن به خصوصش,مودبانه و نوکرمآبانه رفتار کند همان گونه که شايسته هر بازديد کننده اي است.
لکس موران در را بست و با خونسردي سرش را به علامت سلام براي کاترين تکان داد ولي کاترين هر چه سعي کرد نتوانست به او لبخند بزند.لکس موران دستانش را در جيب شلوار خوش دوختش کرد و منتظر ايستاد.کاترين با ياد آوري وظيفه اش به عنوان معلم رويش را به نه-ده تا شاگرد روبرويش برگرداند.اگرچه اين مساله باعث اذيت و ناراحتي اش ميشدمي دانست قدم بعدي اش چه خواهد بود.
او با شمرده ترين صدايي که از آموزگاري بر ميايد گفت:"بايستيد بچه ها ."
شاگردان به آرامي و با سر و صدا اطاعت کردند.بعد او در حالي که لبخندش به گونه غير طبيعي درخشان بود گفت:"شخص بسيار مهمي به ديدن ما اومدن"
سپس رويش را به تازه وارد کرد.اما انگار انتظار داشت در برابر تاکيد تمسخراميزش با ناراحتي و عصبانيت او مواجه شود مايوس وو دلسرد شد. لبخند تمسخر آميز کمرنگي لبان مرد را پوشانده بود.
کاترين به بچه ها گفت:" حالا صبح به خير بگين"
بچه ها با اهنگي يکنواخت گفتند:" صبح بخير اقاي موران"
همان طور که کاترين به صداي بچه ها گوش ميکرد به ياد اورد که فراموش کرده بود نام او را به آنان بگويد.پس از کجا نام او را مي دانستند؟بعضي از آنان به موران لبخند ميزدند و مشخص بود که او برايشان غريبه نيست. همان طور که بچه ها بر روي نيمکت ها مي نشستند, کاترين با کنايه و تمسخر فکر کرد:لکس موران حتما آدم خيلي مهميه که حتي بچه هاي دهکده هم مي شناسنش.
بچه ها به گونه اي شگفت آور به راحتي آرام شدند و به نظر مي رسيد بي هيچ سوالي ورود او را پذيرفته اند. کاترين فکر کرد:شايد صرفا به اين دليل که اونو ميشناسن.
و اين مساله طوري باعث ناراحتي اش شد که حالتش هنگام تدريس ونوشتن جمع و تفريق بر روي تخته در تندي لحن کلامش مشخص بود. دو بار مرتکب اشتباهي شد که يکي دو تا از بچه هاي بزرگتر فورا متذکر شدند و دستشان را پيروزمندانه بالا بردند.
تا زماني که زنگ تفريح زده شود,گونه هاي کاترين سرخ بود و قلبش به شدت مي تپيد. مهمان او همان طور ايستاده بو دودر حالي که بچه ها همگي سعي داشتند اولين نفري باشند که کلاس را ترک مي کنند ,از جايش نزديک در تکان نخورد. کاترين هم به اندازه بچه ها هيجان زده بود تا از حضور مرد بسيار مهم فرار کنداما برخلاف آنان, او مجبور بود بي صبري اش را تا زمان خارج شدن آخرين دانش آموز پنهان کند.
وقتي کاترين به بازديد کننده گفت "ببخشين". خواست از کلاس خارج شود او دستش را بر بازوي عريان کاترين قرار داد و مانع از رفتن او شد. تماس دست او باعث سوختن پوست کاترين شد و نااميدانه تلاش کرد دستش را از دست او بيرن بکشد. در آن لحظه تنها براي خاطر مبارزه اش و راب بود که تماس دست موران را تحمل مي کرد.
"يه لحظه صبر کنيد دوشيزه هيوم"
چشمان او سرد و بي اعتنا بود اما دست کاترين را رها نکرد. آيا او متوجه نفرت کاترين از تماس دستش شده بود و براي اينکه او را ازار دهد همچنان دست او را گرفته بود؟
"معمولا توي کلاس شما نه تا شاگرد هست يا بقيه شون غايب بودن؟"
"نه,همشون حاضر بودن"
اگر پاسخ هاي مختصر و مفيد مي داد آيا او سريع رهايش مي کرد؟
اما اين تنها کلاس من نيست من و راب...آقاي باوز با همديگه توي دو کلاس شريکيم و به بچه ها درس هاي مختلف ميديم."
موران لبخند زد"و درس حساب يکي از نقاط قوت شما نيست؟"
پس کاتري درست حدس زده بود که او خطايش را بر عليه اش به کار خواهد گرفت. او به تندي گفت" من معمولا در جمع و تفريق مرتکب اشتباه نميشم. توانايي منو براي تدريس با اونچه امروز ديدين و شنيدين مورد قضاوت قرار ندين. دليلش فقط ..."
کاترين سرش را بالا گرفت,به او نگاه کرد و براي اولين بار جزئيات چهره او را ديد, که ناراحتش کرد.
اما نگاه تمسخر آميز و تا حدي خشن او باعث تپيدن دردناک قلبش شد.
موران لبخند زد :"لطفا ادامه بدين"
و اين لبخندي بود که کاترين به طور غريزي و بي اراده نسبن به آن بد گمان بود. او بي آنکه بتواند رک گويي هميشگي اش را مهار کند گفت:" فقط به دليل حضور شما بود. شما با ايستادنتون در انجا و تماشاي هر کاري که انجام ميدادم و با گوش دادن به هر چي مي گفتم باعث دستپاچگي من شدين."
موران عاقبت دست کاترين را رها کرد و گفت:" متشکرم که اينو گفتين دوشيزه هيوم. حالا من ميدونم فقط لازمه خودمو نشون بدم تا شما دستپاچه بشين.اين دانشيه که ممکنه يه روزي به دردم بخوره"
سپس او به راهرو اشاره کرد و گفت"نذارين وجود من باعث تاخيرتون بشه. با فرياد هايي که به گوش مي رسه تاثير آرامش بخش و آروم کننده شما روي بچه ها اشکارا موورد نيازه."
برا ي سومين بار در آن روز موران اشاره ميکرد که او به طور کامل کارش را به عنوان معلم انجام نميدهد. کاترين رويش را از او برگرداند و به طرف زمين بازي رفت.
اواسط ماه ژوئن بود اما هوا ابري و سرد بود و کاترين مي لرزيد. بچه ها به آرامي در حال بازي بودند. آيا او مي توانست به اتاق کارکنان برود,سريع ژاکتش را بردارد و برگردد؟ در يک لحظه تصميم گرفت و عمل کرد. ژاکتش روي صندلي بود ان را برداشت و همان طور که راه مي رفت پوشيد.
همين که پايش را بيرون گذاشت صداي داد و فرياد و دعوا شنيد. و هراسان مشاهده کرد نه تنها آرامش از بين رفته مردي بلند بلند قامت با چشماني پر از خشم به طرف پسر بچه ها ميرود. کت او علي رغم سرماي هوا باز شده بود وکرواتش با وزش نسيم تکان ميخورد.
او کاترين را ديد و گفت:" دوشيزه هيوم, شما نه تنها در مرتکب شدن اشتباهات رياضي استادين,در انجام وظيفه تون در زمين بازي هم سهل انگارين.
يا شما اون دو تا بچه رو با کارداني و تدبير زنونه تون از هم جدا کنين يا من از نيروي مردونم استفاده ميکنم و اين کارو براتون انجام ميدم. اگه عجله نکنين اونا مو به سر هم باقي نمي ذارن."
کاترين زماني براي اعتراض و توضيح درباره اينکه او تنها براي چند دقيقه غيبت داشته و به کجا رفته بوده است نداشت و با عجله به طرف دو پسر بچه رفت که يکديگر را به شدت کتک مي زدند.
او به ميان انان پريد و دستان هر يک را گرفت و کشيد تا متوجه حضور او شدند. يکي از پسر بچه ها عينک داشت که به گونه اي معجزه آسا هنوز سر جايش قرار داشت و نيفتاده بود.
پسر ها يکديگر را رها کردند. بشدت نفس نفس مي زدند و چهره شان سرخ شده بود. پسري که عينک زده بود,از محروم ماندن از پيروزي که تصور مي کرد به آن نزديک شده بود چنان خشمگين شد که به شخص سوم و مزاحم رو کرد و او را زير مشت و لگد گرفت.
کاترين تا جايي که توانست از خود دفاع کرد اما در مقابل باران مشت و لگد و ردي که با هر ضربه بيشتر ميشد,هر لحظه درمانده تر ميشد.غريزه حکم ميکرد از خود دفاع کند,اما کودکي که زير نظر و تحت مراقبت او بود احتمالا از شدت عصبانيت حتي نمي دانست چه مي کند. کاترين دندانهايش را به هم فشرد و به اميد آرام کردن کردن او به جاي دستانش از صدايش استفاده کرد.
وناگهان باران مشت ولگد قطع شد,اما نه به دليل اعتراض و صحبتهاي او و نه به واسطه طبيعت خوب کودک,بلکه کسي کودک را از او دور کرده بود. لکس موران که زير بغل بچه را گرفته بود او را تحويل راب باوز داد که تا جلوي در آمده بود تا ببيند سر و صدا براي چيست.
سپس لکس موران به طرف کاترين برگشت که لرزان و با موهاي پريشان ايستاده بود و بيهوده تلاش ميکرد دردش را تسکين دهد. کاترين سر گيجه داشت,اما نمي خواست به آن اقرار کند, و به طرف ساختمان مدرسه به راه افتاد. سپس پاهايش سست شد,احساس کردبدنش خم ميشود,سرش پايين افتاد و از حال رفت. لکس موران کنار او خم شد سر او را پايين تر قرار داد و گفت:"شوکه شدي."
و لحظه اي صبر کرد و بعد پرسيد:"بهتر شدي؟"
کاترين سرش را به نشانه تاييد تکان داد در حالي که آرزو ميکرد دست او را کنار بزند. براي دومين بار در روز,تماس دست او باعث لرزيدنش شده بود. چرا آن مرد از زندگي اش خارج نميشد؟ و اورا به حال خود رها نميکرد؟ لکس ايستاد,دستش را زير بغل او قرار داد و از زمين بلندش کرد. قبل از اينکه کاترين قصد موران را بفهمد,روي دستان او بود و از زمين بازي به طرف ساختمان مدرسه ميرفت. کاترين مي دانست بايد از او تشکر و قدرداني کند اما تنها چيزي که توانست خود را وادار به گفتنش کند اين بود"آقاي موران ,شما کارتونو خوب انجام داديد. حالا لطفا منو بذارين پايين. ديگه حالم خوبه."
حتي از نظر خودش هم قدر داني و تشکرش تلخ و زننده بود ,اما لکس موران حرفهاي او را ناديده گرفت,و از سر بي حوصلگي به اطراف نگاهي کرد"يه اتاق استراحت تو اين آلونک کهنه و قديمي و کهنه پيدا نميشه؟ جايي وجود نداره که شما رو ببرم اونجا تا کمي استراحت کنين؟"
اگر تنها ميتوانست سرش را صاف نگه دارد به جاي اينکه بر روي شانه او بيفتد اگر تنها پشت او آن قدر محکم و قوي و قابل اتکا نبود.
کاترين زمزمه کرد:" منو بذارين زمين"
به هر جان کندني بود سرش را صاف نگه داشت و ادامه داد:" اون وقت هرچي دلتون بخواد مي تونين تحقيرم کنين"
و دوباره سرش روي شانه او افتاد. کاترين صداي زمزمه او را شنيد " اينجا يه صندلي پيدا نميشه؟"
و در حالي که دستش هنوز دور کمر کاترين بود,پاهاي او را روي زمين قرار داد. صدايي همچون فرياد به گوش کاترين رسيد, سرش را بالا کرد و چشمانش به چشمان مبهوت و گيج مردي که کنارش بود خيره ماند.
"اين صداي اندي براونه. راب داره اون رو تنبيه مي کنه"
" اون کاملا مستحق هر تنبيهي هست. اون نيم وجبي ..."
کاترين خود را از ميان بازواني که او را نگه داشته بود,بيرون کشيد و به طرف در رفت.
"کجا دارين ميرين, دوشيزه هيوم؟"
لحن سرد او مانع از رفتن کاترين نشد. او گفت:"راب نبايد اين کارو بکنه. به هيچ وجه."
"مطمئنا شما مي تونين اين کارو به عهدا مدير بذارين؟"
کاترين سرش را به علامت نفي تکان داد."شما وضعيت زندگي اون بچه رو نمي دونين. پدر و مادرش از هم جدا شدن و هيچ کدوم اونو نميخوان. اون با خاله اي که اونم اونو نميخواد زندگي ميکنه."
کاترين بدون توجه به جراحاتش بسرعت از راهر گذشت و به اتاق راب باوز افت. اندي دستانش را روي چشمانش گذاشته بود و به شدت مي گريست. راب هم پشت ميز کارش ايستاده بود. کاترين فرياد زد:"تو به اون دست زدي؟"
راب دستانش را بالا برد."با اينا؟ نه. اما اميدوارم که موفق شده بشم کاري کنم که اون احساس کنه بيشتر از يه حشره نيست. اين بچه کاملا کنترلش رو از دست داده, و با اون کاري که با تو کرد...گ
صدايي خشن از سمت در به گوش رسيد :" از دوشيزه هيوم معذرت بخواه ,اندي براون. يا بگو متاسفي يا خودم شخصا..."
کاترين رويش را برگرداندو از چشمانش آتش مي باريد. گفت:"شما هيچ کاري نمي کنين"
او اهميتي نمي داد چنين غير محترمانه با عضو سرشناس و محترم کميته آموزشي صحبت کند
لکس موران به طرف پسرک رفت دستانش را روي کمرش گذاشت و به سمت او خم شد.:"از ايشون معذرت بخواه وگر نه..."
گريه پسرک دوباره شروع شد. کاترين به سرعت به طرف او رفت,خود را ميان موران و پسرک قرار دادو دستانش را روي سينه موران گذاشت. او شراره خشمي را که در آن چشمان سرد خاکستري وجود داشت ناديده گرفت. سپس خم شد و بازوانش را دور کودک گريان حلقه کرد,او را به خود فشرد و اشکهاي او را بر شانه اش احساس کرد.
پسرک گريان گفت:"متا...سفم,دو...شيزه هيوم.من...من متاسفم که شما رو زدم."
"باشه باشه,اشکالي نداره."
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8
کاترين او را آرام کرد و موهايش را نوازش کرد. بعد او را از خود جدا کرد و اشکهايش را با دستمال خشک کرد. عينک او روي زمين افتاده بود.کاترين آن را برداشت و روي بيني کودک قرار داد:"حالا بهتري؟"
پسرک آهسته سرش را به نشانه تاييد تکان داد و کاترين گفت: حالا مي توني بري"
کودک باشک و ترديد از يک نفر به نفر ديگر نگاه کرد. عاقبت به طرف در به راه افتاد و در حالي که به طرف زمين بازي مي رفت ناپديد شد.
صداي خنده و فرياد بچه ها که هنوز در حال بازي بودند سکوت اتاق را در هم ميشکست. حالا کاترين که احساس ترس و ترديد مي کرد,سرش را بالا برد و ابتدا به راب و سپس به مهمان مدرسه نگاه کرد طوري که انگار مي گفت اگر جرئت دارند او را به خاطر عمل آن عمل انساني توبيخ کنند.
حالت چهره لکس موران ناخوانا بود و کاترين جسارتش در کنا زدن او و حتي لمس او بر خود لرزيد. اگر معذرت خواهي مي کرد آيا او را هم همان طور که اندي براون را تهديد کرده بود تهديد مي کرد؟
اما در کمال تعجب ديد که او لبخند ميزندو خيالش را حت شد. لبخندش تمسخرآميز و کنايه آميز بود.اما به هر حال لبخند بود."اگه من شما رو مي زدم و بهتون حمله ميکردم,مثل اندي براون, بي توجه به اينکه دارم به شما صدمه ميزنم,منو بغل ميکردين تا آرومم کنين دوشيزه هيوم؟
کاترين مجبور بود لبخند بزند,اما تصور اينکه لکس موران او را در ميان بازوانش بگيرد,او را بسيار ناراحت ومضطرب مي کرد,به طوري که تا آن زمان چنين احساسي پيدا نکرده بود حالت ضعف او را فرا گرفت. دستش را روي سرش قرار داد و چشمانش را بست.
راب گفت:" بشين کاترين,اين قضيه بيشتر از اونچه خودت متوجه باشي شوکت کرده
او از پشت ميزش بيرون آمد صندلي را براي کاترين کشيد و به او کمک کرد تا روي آن بنشيند. بعد از لحظاتي لکس موران پرسيد:"ميتونين دوشيزه هيوم رو براي بقيه روز مرخص کنين آقاي باوز؟"
کاترين دستش را از روي سرش برداشت ." من مدرسه رو ترک نميکنم. من خوبم و مشکلي ندارم .نميتونم راب رو تنها بذارم تا بتنهايي....گ
"تا بتنهايي 28تا بچه رو اداره کنم کاترين؟بعضي از معلم ها مجبورن کلاسهاي 40-50 نفري رو اداره کنن.من ميتونم همين تعداد رو اداره کنم بدون اينکه...."
"راب"
راب سعي داشت به او کمک کند اما هر کلمه اش به ميهمانشان,به دشمن,سلاحي براي استفاده بر عليه آنان مي داد. اگرچه به نظر مي رسيد لکس موران بدون دخالت کاترين و قطع حرفهاي راب, به هر حال آنچه را مي خواست شنيده بود.
لکس موران گفت" بياين دوشيزه هيوم"
او به در اشاره کرد:از اين طرف"
"من به خونه نميرم,آقاي موران. نمي خوام پدر بزرگم رو بابت موضوع به اين کوچکي و بي اهميتي و براي چند کبودي و کوفتگي سطحي نگران کنم."
لايه نازکي از يخ چهره ي موران را پوشاند.گفت" در اين صورت دوشيزه هيوم پيشنهاد ميکنم شما سر کارتون بر گرديد. اگه جراحات شما خيلي سطحي و پيش پا افتاده س,همون طور که خودتون ميگين,پس مانع اداره دو کلاس نخواهد شد. در اين حين منم به گفتگو با مدير ادامه ميدم."
کاترين با ناراحتي به او خيره شد . موران بايد مي دانست اگرچه آسيبي که اندي براون به او زده بود,جدي نبود درد آن هنوز باقي بود. تصور ايستادن در جلوي کلاس بدتر از آن از اين کلاس به آن کلاس رفتن و ساکت نگه داشتن هر دو کلاس او را به هراس مي انداخت.
" اما آقاي موران ,من...."
او مي خواست بگويد کبوديها و کوفتگي هاي بدنش درد ناک است ,اما اين به معني تکذيب حرفهاي قبلي اش بود.
او دندانهايش را بهم فشرد و لنگ لنگان به طرف در رفت.
"کاترين..."
صداي نامطمئن و در عين حال نگران راب, او را از خروجي مغرورانه باز نداشت."

بعد از نيم ساعت براي تدريس دوکلاس در يک زمان,کاترين به هر دو کلاس موضوعاتي براي نقاشي داد و لنگ لنگان به طرف دست شويي رفت. درد کبوديها احتمالا در اثر قدم زدن افزايش يافته بود. کاترين نتيجه گرفت کمترين کاري که ميتواندبکند اين است که آنها را بشويد.
در کنار دستشويي دستمالي در آورد و با استفاده از آب سرد,خون لخته شده را پاک کرد.
"اين چيه؟ مرکز معالجه سرپايي؟"
لحن نيش دار او باعث شد کاترين صاف بايستدو "فقط دارم براي خودم کاري رو ميکنم که اغلب براي بسياري از بچه ها انجام ميدم."
لحن او تدافعي بود,که اين باعث آزارش ميشد,چون هرگاه اين مرد به خصوص پيدايش ميشد او بيشتر ترجيح مي داد حالت حمله داشته باشد.
لکس موران به گونه اي تحقير آميز به شيوه اي که کاترين دستمالش را مرطوب ميکرد و با آن زخمهايش را پاک ميکرد,نگاه ميکرد."شما اين طور بريدگيها و کبوديها ي بچه ها رو درمان ميکنيد؟ عجيبه که اونا از مسموميت خون نمردن. اگه شما همين طور ادامه بدين احتمالا خودتون به اون بيماري مبتلا ميشين."
"من مبتلا به مسموميت خون بشم؟چه طوري؟"
موران به طرف قفسه ي کمک هاي اوليه رفت"با استفاده از يه دستماله نه چندان تميز براي تميز کردن زخمها و جراحاتتون به جاي استفاده از محتويات اين..."
او در جعبه را که علامت صليب سرخ رويش بود باز کرد و نفس عميقي کشيد و گفت:"خاليه."
سپس رويش را برگرداند"نه نوار زخم بندي,نه يه قوطي پماد,. هيچي اين تو نيست.کي مسئول اينه که اين قفسه پر باشه؟مسئول اون فقط شما ميتونين باشين..... به ندرت ممکنه وظيفه مدير مدرسه باشه."
کاترين دستمالش را آب کشيد و در حالي که پشتش به او بود گفت:" بسيار خوب, مسئوليتش با منه,اما...."
بعد رويش را به او کرد و ادامه داد:" اما تقصير من نيست که به دليل شرايط اقتصادي که مسئولان محلي به ما تحميل ميکنن,پول کافي براي پر کردن قفسه کمکهاي اوليه نداريم."
"پس شما دارين منو سرزنش ميکنين؟"
کاترين مکثي کرد و سپس بدون توجه و بدون ملاحظه گفت:"شما عضو شورا و ريئس کميته آموزشي هستين. بنابراين بله.تصور ميکنم به طريقي دارم شما رو سرزنش ميکنم."
سکوتي کوتاه ايجاد شد و کاترين سرش را جسورانه و بي پروا بالا کرد و متوجه شد لبان او منقبض شد.
" سرزنش شما به جا نيست دوشيزه هيوم. وظيفه من به عنوان رئيس کميته آموزشي اينه که مراقب باشم مدارس استان ازبودجه ي موجود سهم عادلانه ببرن. وظيفه من نيست که قفسه کمکهاي اوليه شما رو پر نگه دارم. اين وظيفه شماس."
لبخندي طعنه آميز لبان او را از هم گشود." بوسه و نوازشي تسلا دهنده,از همونايي که نثار مهاجم کوچولوتون اندي براون کردين نميتونه جراحات و زخم ها رو درمان کنه يا ميکروب ها رو نابود کنه.اگه من همون روش درماني رو که شما در مورد اون به کار بردين در مورد شما به کار مي بردم, تاثير مي کرد؟"
لبخند او عميق تر شد و کاترين سرخ شد.
"ايا اين باعث بهبوديهاي پاهاتون کمتر بشه و اون خراشها و زخمها بهبود پيدا کنه؟ پس تا من ميرم از راب باوز بخوام کار شما رو انجام بده وسايلتون رو جمع کنين و ...."
او دستش را بالا برد تا مانع بحثي شود که کاترين ميخواست شروعش کند:"واگه شما دوباره بدقلقي کني, من جلوي همه ي بچه ها شما رو بغل ميکنم و تا توي ماشينم ميبرم. مطمئنا اين کار باعث ميشه مردم دهکده حرفي براي گفتن داشته باشن درسته؟ چرا که وقتي بچه ها برن خونه ,همه چي رو براي خونوادشون ميگن"
با آن ضربه آخر,او کاترين را ترک کرد. کاترين لنگ لنگان به اتق کارکنان رفت و کيف دستي و ژاکتش را برداشت و به طرف در رفت. همان طور که لکس موران به دنبال او ميامد,کاترين دندانهايش را روي هم مي فشرد و تلاش زيادي ميکرد تا به طور طبيعي قدم بردارد. در اين فکر بود که تحمل هر دردي بهتر از اين است که براي دومين بار در ان روز در آغوش آن مرد قرار بگيرد .
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
#9
اتومبيل لکس موران همچون سگ برزوي سفيد و براقي در کنار جدول خيابان منتظر بازگشت صاحبش بود.
لکس موران پرسيد:" تا به حال سوار رولزرويس شدين دوشيزه هيوم؟نشدين؟ خوب , حالا داري يه اولين بار ديگه رو به تجربيات زندگي تون اضافه ميکنين." او در جلويي خود را باز کرد و به کاترين کمک کرد تا سوار شود. کاترين در اين فکر بود که آن مرد او را به کجا ميبرد,اما جرئت نکرد سوالش را بپرسد.
طول مسير در اتومبيل شيک و راحت موران خيلي کوتاه به نظر ميرسيد.او در مقابل داروخانه توقف کرد و گفت:"از اونجا که بي شک دکتر الان بيرونه و رفته سر مريض,من شما رو به بهترين مکان آوردم.
"داروخونه؟اما اينجا که زخم رو پانسمان نميکنن. اينجا فقط چسب زخم و باندو از اين جور چيزا مي فروشن,اما..."
همراه او به نرمي گفت:" اينجا هر کاري براي من انجام ميدن,دوشيزه هيوم"
کاترين که هنوز گيج و منگ بود,از اتومبيل خارج شد. ,وقتي لکس موران در را باز کرد صداي زنگ بالاي در ورودي به صدا در آمد.او در حالي که عقب مي رفت تا کاترين از کنارش رد شود دستور داد:"پشت پيشخوان منتظر نمونين. برين تو."
"اما اين غير معمو ...."
" ميشه براي يه بار هم شده ,کاري رو که من ميگم انجام بدين."
او بازوي کاترين را گرفت و او را به پشت فروشگاه برد. دو زن جوان آنجا بودند.يکي عينکي بود و مو قهوه اي داشت و ديگري بلند قد و خوش اندام با مژه هايي بلند و مو هاي بلوند بود.کاترين از دختر اولي خوشش مي آمد و دومي را تحمل ميکرد, زيرا چاره اي نداشت.
دختر مو قهوه اي گفت:"صبح بخير آقاي موران"
لکس موران در جواب سري تکان داد.دختر با لحني دلسوزانه پرسيد:"دوشيزه هيوم صدمه ديدين؟توي مدرسه زمين خوردين؟"
کاترين شروع کرد:"خب,بله پت..."
اما لکس موران حرف او را قطع کرد."نه,يه پسر بچه با مشت و لگد افتاده به جون خانم"
کاترين رو به او کرد:" مي شه..." لکس موران لبخندي زد."و اون پسر بچه بايد بي هويت باقي بمونه..."
پت به قسمت داروخانه بازگشت.دختر مو بلوند کارش را رها نکرد اما تمام مدت لبخند به لب داشت. کاترين مي دانست او لارا هالند ,يک داروساز با هوش و ذکاوت کافي براي بالا رفتن از پله هاي ترقي است.
لکس موران به کاترين کمک کرد تا روي يک صندلي بنشيند,سپس رفت و کنار لارا هالند ايستاد. کاترين شاهد بود که بدن لارا آشکارا منقبض شد و با لبخندي همراه با صميميت به لکس موران سلام کرد:"سلام لکس"
لکس هم لبخندي تحويل او داد.
لارا ادامه داد:"دنبال چي هستي؟ انگار من ..."
او حرفش را قطع کرد انگار به ياد اورد تنها نيستند.حالا کاترين مي فهميد وقتي او ميگويد در آنجا هر کاري برايش انجام خواهند داد,منظورش چيست.
کاترين نمي توانست دردي را که قلبش را مي فشرد درک کند. او به خود گفت:پس اونا دوتا دوست خوب هستن. اونا با هم رابطه دارن حتي شايد با هم ....
" دوشيزه هيوم اينجاس..."
صداي لکس موران عمدا بلند بود تا توجه او را جلب کند. يعني متوجه افکارش شده بود؟
"اون توسط يکي از دانش آموزاش صدمه ديده. با توجه به لطافت لمس تو ,بدون ذکر تواناييت براي زخمها و جراحا...."
آنان لبخندي رد و بدل کردند و لکس ادامه داد:"تو اين فکر بودم برات امکان داره که اونو معالجه کني؟"
دختر جلوي دستشويي ايستاد,دستانش را با صابون شست و گفت:"هر چي تو بگي لکس"
در حالي که او زخمها و جراحات کاترين را تميز مي کرد با لکس موران حرف ميزد. هر وقت مجبور ميشد کاترين را مورد خطاب قرار دهد اين کار را با لحني تند و چهره اي بي حالت انجام ميداد.وقتي لارا هالند کارش را تمام کرد,هردو پاي کاترين که از ضربه هاي اندي براون آسيب ديده بود از قوزک تا زانو پر از چسب زخم شده بود.
لارا بسردي گفت:"پاهاتونو يکي دو روز خشک نگه دارين.بعد حتما به اندازه کافي خوب شدن که بتونين چسب زخم ها رو بردارين و اجازه بدين طبيعت بقيه اش رو انجام بده. کوفتگي ها خودشون خوب ميشن."
کاترين گفت:"نهايت لطف شماس.من مي دونم کار شما واقعا اين نيست که..."
لارا در حالي که به لکس لبخند ميزد گفت:"من اين کار رو براي خاطر آقاي موران انجام دادم."
و کاترين متوجه شد که لکس موران لبخند او را با لبخند پاسخ داد.
کاترين به تندي گفت:"بله, وقتي آقاي موران منو اينجا آورد,گفت شما هر کاري براش انجام ميدين."
وقتي کاترين درخشش فولادين چشمان لکس را ديد با لبخندي شيرين ادامه داد:"امامن واقعا ممنون شما هستم."
کاترين متوجه شد دارد به دومين چشمان سرد و بي احسان مينگرد,اما آن چشمها فورا نگاهش را از کاترين بر گرفت و به دنبال چشمان خاکستري بالا سر او گشت."من امشب گرفتارم,لکس اما فردا شب...."
لکس سرش را به نشانه نفي تکان داد" تا خرخره تو کار غرقم,لارا.من مدت زيادي از اينجا دور بودم."
چهره دختر در هم رفت و به پايين نگاه کرد"اما لکس من...."
صداي او کم کم ضعيف وبعد قطع شد.
کاتري براي او احساس تاسف کرد.البته تا حدودي. براي زني که گرفتار عشق اين مرد شود که مشخص بود لارا هالند بد جوري گرفتارش شده است اوج حماقت بود. به هر حال کاترين مدتها قبل تصميم گرفته بود هيچ مرديي زندگي کاري اش را ,حرفه ااش را به عنوان معلم تحت الشعاع قرار ندهد. و اين بدين معني بود که مرداني همچون لکس موران هرگز قادر نخواهند بود به او آسيب برسانند.
کجا زندگي ميکنين دوشيزه هيوم؟
کاترين بلند شد و ايستاد"من نميرم خونه آقاي موران.ممنون خواهم شد اگر منو به مدرسه برگردونين."
"لارا دوشيزه هيوم کجا زندگي مي کنه؟ حتما تو براي خودش يا پدر بزرگش در چند ماهي که ايشون اينجا بودن نسخه پيچيدي."
لارا با لبخند مغرضانه و کينه توزانه اي نشاني خانه کاترين را به او گفت.
لکس تشکر کرد و به طرف کاترين رفت,او را براي دومين بار در آنروز در آغوش گرفت و همراه او وارد فروشگاه شد. فروشگاه مملو از مشتري بود و همه شگفت زده به آن دو خيره شدند.
کاترين در اوج ناراحتي متوجه شد که لکس متوقف شد. به نظر مي رسيد انگار او مي خواهد تا جايي که مي تواند توجه مردم را به اين وضعيت جلب کند. با اين حال وقتي شروع به صحبت کرد ترسهاي کاترين از بين رفت. او رو به جمعيت گرد آمده گفت:"قهرمان زخمي.معلم جوون و زيباي ما در حين کار به خودش صدمه زده. اگه من مراقب نباشم,پدر بزرگش با ادعاي آسيب زدن به نوه اش منو سرزنش ميکنه"
مشتريان خنديدند و به نشانه درک موضوع سري تکان دادند .اما آخرين چيزي که کاتري قبل از بيرون رفتن از فروشگاه ديد,چهره دختري بود که به دستور لکس موران بر جراحات او مرهم گذاشته بود."
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10
فصل سوم

رولزرويس از کنار حاشيه پياده رو به اطراف خيابان اصلي حرکت کرد.بعد از لحظه اي تفکر,کاترين همراهش را مطلع کرد که در خانه پدربزرگش هيچ کس نيست.
"پس شما بايد منو به مدرسه برگردونين."
او نمي توانست لبخند ناشي از احساس پيروزي اش را پنهان کند.
"باشه."
اتومبيل به سمت چپ پيچيد و کاترين خوشحال فکر کرد:داره منو به مدرسه بر مي گردونه.
اما لحظاتي بعد خوشحالي اش تبديل به خشم شد و با لحني کاملا جدي گفت:"من مي خوام برگردم مدرسه"
حالا مرد کنار او لبخند مي زد:"من شاگرد شما نيستم,دوشيزه هيوم.شما نمي تونين به من دستور بدين."
"کجا..."کاترين گلويش را صاف کرد. لرزش صدايش آزارش مي داد:"منو کجا دارين مي برين؟"
او به نرمي پاسخ داد:"خونه,دوشيزه هيوم.خونه خودم.در اين وضعيت هر خونه اي مناسبه.بخصوص که بالاخره يه نفر تو خونه ي من هست."
"شما نميتونين منو علي رغم ميلم به اونجا ببرين.من مي خوام..."
"خودتو خسته نکن.تا دو دقيقه ديگه مي رسيم."
در جاده اي پيش مي رفتند که سرتاسر دو سوي آن رديفي درخت بود."اما اين راه به خونه چارتن منتهي ميشه"
"دقيقا خانم معلم."
کاترين که از لبخند هاي تمسخر آميز و ناشي از سرگرمي او ناراحت شده بود:"شايد قديمي ترين و بهترين خونه منطقه رو خريده باشين اما نميتونين ادعا کنين جزو ساکنان اينجا هستين و به اينجا تعلق دارين."
کاترين به نيمرخ او نگاه کرد و خشنود و راضي متوجه به هم فشرده شدن لبان او شد و ادامه داد:"منظورم اينه که اجداد شما نبودن که اون خونه رو سيصد سال قبل ساختن و نامشون رو روي اين دهکده گذاشتن."
او به آرامي گفت:"نه اين که شما ساکن ايجا هستين و به اينجا تعلق دارين,دوشيزه هيوم.حداقل من هشت سال اينجا زندگي کردم.جنابعالي چند وقته اينجايين؟پنج ماه؟"
کاترين براي لحظه اي ساکت شد. به جاده ي ورودي خانه پيچيده بودند و بالاخره اتومبيل مقابل ساختمان توقف کرد.ابهت و عظمت نماي بيروني خانه خيره کننده بود. کاترين فکرش را با صداي بلند به زبان آورد:" من هرگز داخل چنين خونه اي نبودم."
بعد چشمان درشت و صادقش را رو به او چرخاند و ادامه داد:"همين طور داخل چنين ماشيني"
لکس موران با لحني تمسخر آميز گفت:"و به نظرم تا به حال يه پسر بچه هم به عنوان کيسه بوکس ازتون استفاده نکرده بود. امروز يه عالمه اتفاق جديد براتون افتاد که براي اولين بار بوده دوشيزه هيوم"
بعد در حالي که به مقصدشان رسيده بودند گفت:" اجازه بدين کمکتون کنم تا پياده بشين.
کاترين از ترس اينکه بار ديگر در آن بازوان پر توان قرار گيرد سراسيمه به دنبال دستگيره در گشت, اما قبل از اينکه بتواند آن را پيدا کند در باز شد و به او کمک شد تا پياده شود.
لکس همان طور که بازوي او را گرفته بود و به طرف سالن ورودي راهنمايي اش ميکرد گفت:" اين ساختمون اصلي نيست. متاسفانه حريق اصل کاريه رو نابود کرده.اين ساختمون جايگزين اون شده. حدود دويست سال قبل توسط خانواده چارتن ساخته شده و داراي استحکام زياديه. اينجا يه خونه کوچيک بي تکلف و ساده اس."
کاترين در حالي که خانه پدر برگش را با دو خواب و يک اتاق نشيمن . آشپز خانه در نظر مي آورد گفت:"اينجا کوچيکه؟"
لکس سرش را دولا کرد,به کاترين نگاه کرد و در حالي که لبخند ميزد گفت:"به نظرم دوباره موانع بين مون بيشتر ميشه.يعني خيلي مهمه که آدم کجا زندگي مي کنه؟"
کاترين در حالي که به سقف تذهيب شده و تابلو هاي قيمتي و تجملات و امکانات اطرافش نگاه ميکرد فکر کرد که او تمام اين چيز ها را بي تکلف و ساده مي نامد.بعد گفت:"وقتي نشون دهنده ي رفاه مالي اون و سطح زندگي بالاش باشه,بله ,مهمه."
لکس لبخند زنان گفت :"همون قدر که رک و بي پرده اين ,تيز بين هم هستين.لطفا دنبال من بياين."
وقتي به اتاق نشيمن رسيدند,کاترين با مشاهده سادگي آنجا شگفت زده شد.به هر حال اين صرفا تصور او بود,چرا که با بررسي و نگاهي دقيق تر, کيفيت بالاي مبلمان و کاناپه و تزيينات و لوستر ها غير قابل ترديد بود.
لکس با لحني تمسخر آميز گفت:" روي هم رفته گمان کنم از روش زندگي من خوشتون آومده,دوشيزه هيوم؟"
او به صندلي اشاره کرد و افزود :" صندليهاي من آغوش خودشون رو به روي شما مي گشايند,چرا دعوت اونا رو نمي پذيرين؟"
کاترين لنگ لنگان از روي فرشهاي گران قيمت عبور کرد و به طرف يکي از صندلي ها رفت و روي آن نشست.
"نوشيدني؟"
کاترين سرش را به علامت نفي تکان داد.
"پس با يه قهوه چطورين؟"
"نه ممنونم."
لکس به طرف قفسه رفت در آن را باز کرد و با يک نوشيدني از خودش پذيرايي کرد"پس مهمون نوازي منو رد مي کنين؟"
"بله"
"مثل هميشه صادق و صريح,نه؟"
لکس روي صندلي نشست,نوشيدني اش را نوشيد و ليوانش را روي ميز قرار دادوبعد در حالي که روي صندلي اش لم داده و پاهايش را کاملا دراز کرده بود,مهمانش را از نوک پا تا نوک سر برانداز کرد.کاترين با خود گفت:اگه منظورش اينه که منو معذب کنه کور خونده.
اما علي رغم ميلش بشدت معذب و ناراحت بود. نگاه فکورانه و خيره لکس که آشکارا علاقمند و مردانه بود ابتدا روي موهاي کاترين و سپس به لبان او که بر هم فشرده شده بود متمرکز شد.بعد او در کمال وقاحت به بررسي اندام کاترين که کاملا با ژاکت پوشانده بود,پرداخت.
به نظر مي رسيد چيزي باعث تفريح و سر گرمي اش شده است.کاترين معذب و ناراحت فکرکرد شايد معذب بودنش باعث سرگرمي او شده است.
بعد لکس لبخندي زد و پرسيد:"کبوديها و جراحاتتون بهتر شده؟"
"بله,کمي بهتر.ممنون"
"هيچ احساس نفرت و رنجشي از بچه اي که باعث ايجاد اونا شده ندارين؟"
"اصلا.اون احساس مي کرد بايد چيزي يا کسي رو بزنه و به نظرم نزديکترين و قابل دسترس ترين چيز من بودم. زندگي با اون خوب تا نکرده.هنوز شش سالش هم نشده."
"پس وقتي صاحب فرزند شدين,اگه بچه خودتونم کنترلش رو از دست بده و بهتون حمله کنه,دستتون رو دورش ميندازين و در ؛آغوشش مي گيرين؟"
"ازدواج جزو برنامه هاي زندگي من نيست."
لکس موران انگاربه موضوع بسيار علاقه مند شده است,به جلو خم شد و گفت:"واقعا؟ پس مي خواين بدون ازدواج با يه مرد زندگي کنين؟اگه اين طوره "
او دستش را در جيب ژاکتش فرو برد"بذارين کارتم رو بهتون بدم.حساب بانکي من نشون ميده قادرم هر چي دلتون بخواد در اختيارتون بذارم.اقوام و دوستان من اينو که من مجرد و آزادم,البته نه فارغ البال و بدون رابطه,تاييد خواهند کرد"
کاترين بنا به دلايلي که نمي توانست آن را درک کند,احساس نوميدي و ياس کرد.پس او فارغ البال و بي هيچ رابطه اي نبود؟ آن زن چه کسي بود؟لارا هالند داروساز؟
لکس ايستاد و همان طور که دستانش داخل جيب هايش بود,به طرف کاترين رفت و ايستاد. کاترين براي ديدن او مجبور شد سرش را به عقب خم کند. احساس مي کرد قلبش به شدت ميزند.
لکس دستانش را روي دسته صندلي کاترين قرار داد ,خم شد و گفت:" نه فارغ البال و آزاد,چون....مي دونين چيه,من از شما خوشم اومده دوشيزه هيوم .از رک بودنتون,بي پرواييتون,روحيه بالاتون مشاجره هاتون . آتشين مزاج بودنتون. پس کارت منو بگيرين و هر ساعت از شبانه روز که نياز به همراهي يه مرد داشتين ,فقط با اين شماره تماس بگيرين.چشم به هم بذارين,من اونجام.
و در حالي که چشمانش مي درخشيد,کارت را به طرف کاترين دراز کرد.ولي کاترين به حالت رد پيشنهاد سرش را کج کرد. در يک لحظه, لکس يقه لباس کاترين را جلو کشيد و کارت را زير آن انداخت.وقتي کاترين تماس انگشتان او را روي پوستش احساس کرد ,مچ او را گرفت و بازوي او را کنار زد.
او صاف ايستاد,انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است,با تفريح و سرگرمي کاترين را که با انگشتان لرزان کارت را برداشت و تکه تکه کرد و بعد آن را روي فرش انداخت تماشا کرد.خشم و عصبانيت کاترين صرفا موجب تفريح بيشتر او شد.
او ليوانش را بر داشت,جرعه اي سرکشيد و گفت:"حالا که دقيقا مي دونيم در کجاي رابطمون قرار داريم,مي خواين چي کار کنين ؟ مي رين خونه يا بر مي گردين مدرسه؟"
او طوري رفتار ميکرد که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است و آنان يک گفتگوي عادي و روزمره را انجام داده اند. اگر او با زني رابطه برقرار ميکرد که کاترين مطمئن بود او بارها اين کار را کرده است,زماني که رابطه شان پايان مي يافت,آيا او به همين سادگي آن را همچون اتفاق چند دقيقه قبل به فراموشي مي سپرد؟
کاترين خشمگين از لرزش صدايش پاسخ داد:" بر مي گردم مدرسه لطفا"
مدرسه عزيزتون.شما علي رغم تظاهرات و جلسات تون خوب ميدونين سر مدرسه تون چي مياد,نمي دونين؟"
کاترين فرياد زد:"نه,نمي دونم.ما تسليم نمي شيم. چطوري اينو به شما بفهمونم؟ظاهرا هرگز نمي تونم.ميتونم؟ خيلي از مر حله پرتين.
" کاترين در حالي که به اطراف اتاق نگاه مي کرد ادامه داد:"شما با مردم معمولي و ساده دل اينجا خيلي فرق دارين..."
لکس با لحني خشک گفت:"از اين بابت ممنونم,ولي به خاطر داشته باشين که مردم معمولي و ساده دل انقدر به قضاوت من احترام ميذارن که منو به عنوان عضو شورا ي استان انتخاب کردن."
کاترين از سر اکراه معذرت خواهي کرد.ولي بعد در حالي که مو هاي قرمز و براقش دور صورتش ريخته بود و چشمانش برق مي زد,مصرانه گفت:"ولي شما نمي فهمين که مدرسه دهکده فقط يه مدرسه نيست؟ اون محل براي افراد محلي مرکز ثقل جامعه و اجتماعه. اگه اون مدرسه رو نابود کنين,براي اونا مثل اينه که بچشونو ازشون بگيرين."
لکس در حالي که دستانش را در داخل جيبهايش تکان مي داد,ايستاد.کاترين که احساس مي کرد هنوز در متقاعد کردن او موفق نشده است دوباره سعي کرد.
"مردم ديگه براي زندگي به اينجا نخواهند اومد آقاي موران. اين چيزيه که مردم ازش مي ترسن,متوجه نيستين؟ اينجا تبديل به دهکده ارواح ميشه.وقتي بچه ها بزرگ بشن چون اينجا به مدرسه نرفتن,احساس تعلق خاطر و وفاداري به اينجا نخواهند کرد و از اينجا ميرن و فقط افراد پير و سالخورده باقي مي مون."
لکس آهي کشيد و گفت:"دهکده ها نميميرن و از بين نميرن,دوشيزه هيوم.اونا وجود دارن.باقي مي مونن و به کارهايي که در گذشته انجام مي دادن ادامه مي دن."
نه بدون داشتن يه مرکز,نه بدون داشتن يه مدرسه,نه بدون جايي که مادرها بتونن هر روز بچه هاشونو به اونجا ببرن و احساس کنن که فرزندانشون در نزديکي شون هستن و امنيت دارن و زير نظر افرادي که اونا رو مي شناسن و بهشون اعتماد دارن مراقبت و رسيدگي ميشن."
او سرش را به علامت نفي تکان داد و کاترين داشت کم کم نا اميد مي شد. کاترين براي اينکه او را متقاعد کند هيجان زده ايستاد.
"نمي دونين که اين دهکده محکوم به فناس؟"
لکس ناباورانه و محض سر گرمي ابروانش را بالا داد.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان " به دنیال عشق " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 0 43 ۲۵-۰۵-۱۳۹۶, ۰۵:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " محکوم به ازدواج " نوشته بارباراکاتلند ایران دخت 34 1,028 ۰۹-۰۱-۱۳۹۶, ۰۴:۴۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در خانه رویاها " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدپنجم) ایران دخت 55 3,222 ۰۶-۰۹-۱۳۹۴, ۰۸:۲۴ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " شیطان پنهان " نوشته جسیکا استیل ایران دخت 31 1,960 ۲۴-۰۷-۱۳۹۴, ۰۹:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در ویندی پاپلرز " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدچهارم) ایران دخت 54 5,167 ۰۷-۰۶-۱۳۹۴, ۱۰:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در جزیره " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلدسوم) ایران دخت 56 3,598 ۱۶-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان "آنی شرلی در اونلی " نوشته ال. ام. مونتگومری (جلددوم) ایران دخت 64 3,237 ۱۲-۰۵-۱۳۹۴, ۰۹:۴۵ ق.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان " آنی شرلی در گرین گیبلز" نوشته ال. ام. مونتگومری (جلداول) ایران دخت 74 3,911 ۰۷-۰۵-۱۳۹۴, ۰۲:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ایران دخت