خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان یلدا - مودب پور

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
رمان یلدا - مودب پور
ساعت حدود یازده صبح بود . تو دفتر پدرم، تو شرکت بودم که موبایلم زنگ زد . داشتم نقشه اي رو که براي یه ساختمون
کشیده و طراحی کرده بودم به پدرم نشون می دادم. ازش عذر خواهی کردم و تلفن رو جواب دادم.
بله، بفرمائین.
نیما الو سیاوش! برس که ... بابام تِرِکید!
« آروم تو تلفن گفتم »
رو چک می کنیم. « فن ها » نیما الان وقت ندارم، نیم ساعت دیگه بهتت زنگ می زن. داریم با پدرم
نیما صدات درست نمی آد! دارین با بابات زن ها رو چک می کنین؟!
خفه شی نیما! زن نه ، فن!
نیما ول کن ... باباي کچلت رو! می گم ... بابام تِرِکید!
«. دیدم انگار داره جدي حرف می زنه! صداشم یه جور دیگه بود و هی قطع و وصل می شد! موبایلم درست خط نمی داد »
داري شوخی می کنی؟ بابام تِرِکید یعنی چه؟!
نیما مگه بابام کپسول گازه؟! می گم آپاندیس ش ترکید! کري مگه؟!
بابا این موبایل وامونده تو نقطه ي کوره!
نیما برنامه ي چی چی ت جوره؟!
اِه ...! بذار برم تو اون یکی اتاق ببینم چی می گی!
نیما بري تو اجاق واسه چی؟! این چرت و پرتا چیه می گی؟!
پدرم چی شده سسیاوش؟ کیه پاي تلفن؟
نیماس . می گه آپاندیس باباش ترکیده!
پدرم آپاندیس ذکاوت ترکیده؟! الآن کجاست؟ حالش چطوره؟!
اینجا موبایل خط نمی ده. بذارین برم اون اتاق.
« پدرم دنبالم اومد اون اتاق »
الو! نیما، نیما!
« داشت با آه و ناله، مثلا گریه می کرد »
نیما الهی قربون اون آپاندیس پاره و پورت برم باباي خوبم!
الو! چی شده نیما؟! درست حرف بزن ببینم بابات چی شده! صدات درست نمی رسه به من!
نیما هیچی بابا ! می گم بیرون بودم، زینت خانم از خونه زنگ زد و گفت برس که آپاندیس بابات ترکید و اورژانس بردش
بیمارستان!
کدوم بیمارستان؟
پدرم بپرس حالش الآن چطوره؟!
حالش الآن چطوره؟! مامانت کجاس؟ کدوم بیمارستان بردنش؟
نیما حالش آلان بیمارستان سیما ایناس! بیمارستانش انگار یه خرده بهتر شده!
چی؟!
نیما حواسم پرته بابا! یعنی می گم حالش انگار یه خرده بهتر شده ، بردنش بیمارستان سیما اینا.
سیماي ما؟!
نیما نخیر! سیماي جمهوري اسلامی! خب سیماي شما دیگه!
« بعد آروم با حالت گریه گفت »
الهی قربون سیماي شما برم که چقدر نازه!
چی گفتی؟!
نیما می گم الهی قربون بابام برم که چقدر نازه!
زهر مار! فهمیدم چی گفتی!
نیما اِه ...! حالا که وقت این حرفا نیس! می گم پاشو بیا دیگه!
مامانت کجاس؟!
نیما با دست پسراي سابقش رفته تریا! خب معلومه کجاس دیگه! اونم با بابام رفته بیمارستان دیگه!
خب حالا تو کجایی؟!
نیما تو ماشینم! دارم می رم بیمارستان.
خب من چیکار کنم الآن؟!
نیما تو بپر بهشت زهرا یه قبر بخر و فیش کفن و د فن رو بگیر و یه پولی بده به مرده شورا که بابامو خوب بشورن و دم قبر
کنه رو هم ببین که ما رسیدیم معطل نشیم!
چی؟!
نیما چی و مرض! می گم بلند شو بیا بیمارستان! مگه خواهرت دکتر اونجا نیس؟!
خب چرا.
نیما خبرت بلند شو بیا یه پارتی بازي بکن، بابامو خوب عمل کنن و هواش رو داشته باشن! حالا هی بگو چی!
اومدم بابا، اومدم!
هم ناراحت شده بودم و هم خنده م گرفته بود ! جریان رو به بابام گفتم و تند راه افتادم طرف بیمارستانی که سیما، خواهرم »
اونجا کار می کرد . یه ربع بعد رسیدم . تا پیاده شدم، دیدم نیمام رسید. دوتایی رفت یم تو بیمارستان و رفتیم جلوي قسمت
پذیرش. پذیرش خیلی شلوغ بود . هفت هشت ده نفر جلوش واستاده بودن و هی از مسئول ش که یه دختر جووون بود، سوال
و یه دقیقه با تلفن صحبت « پیجینگ » می کردن . دختر بیچاره م که یه دستش به گوشی تلفن بود و یه دستش به میکروفن
می کرد و یه دقیقه، یه دکتر و پرستار و یا مامور تاسیسات رو پیج می کردو وسطش دو تا جمله جواب ارباب رجوع رو می داد،
پاك گیج و کلافه شده بود! مردمم بهش اَمون نمی دادن و مرتب ازش سوال می کردن!
ارباب رجوع ببخشین خانم، همسر من اومده اینجا . گویا مسموم شده! اسمش ثریا عبادیه. میشه نگاه کنین ببینین هنوز اینجاس
یا رفته؟
مسئول پذیرش تا می اومد جواب بده، تلفن زنگ می زد و یه لحظه با تلفن صحبت می کرد و بعد باید با بلند گو یه نفر رو »
» . به پیج می کرد
مسئول پذیرش دکتر بهرامی اورژانس دکتر بهرامی اورژانس.
ارباب رجوع خانم ببخشین، یه مریض بد حال داریم! ترو خدا کار ما رو زودتر راه بندازین!
مسئول پذیرش اقامن یه نفرم! صد تا دستم که ندارم! خودتون پرش کنین.
ارباب رجوع ت خانم ما زودتر اومدیم، مریض مام بد حاله!
مسئول پذیرش اجازه بدین قبل از شمام هستن!
« تلفن دوباره زنگ زد و مسئول جوا داد و دوباره میکروفن رو ور داشت و گفت »
.ccu دکتر ابراهیمی ... دکتر ابراهیمی
ارباب رجوع خانم یک کاغذ به من بدین برم مریضم رو مرخص کنم آخه!
مسئول پدیرش کاغذ چی بدم آخه؟!
هس ! کاغذ کاغذه A نیما خانم هر چی جلو دست تونه بدین بهش دیگه ! کاغذ یه خط هس، دو خط هس، شطرنجی هس، 4
دیگه!
مسئول پذیرش بله؟!
« ! آروم زدم تو پهلوي نیما »
ارباب رجوع خانم ببخشین مریضی بنام ترابی اینجا دارین؟
ارباب رجوع دیگه چه خبره آقا؟! ناسلامتی مام آدمیم ها! سه ربعه اینجا معطلیم و شما نرسیده می رین جلو!
منکه از هر دو تون زودتر اومدم و بیشتر سر پا واستادم! ناسلامتی مریضم هستم!
شما که پشت سر من بودین!
مسئول پذیرش شماها هر چی بیشتر شلوغ کنین دیرتر کارتون راه می افته ! اصلا همینجور که هستین صف بکشین! یکی یکی
که نوبت تونه، بیاي جلو و سوال کنین!
« ولوله افتاد بین ارباب رجوع ها که نیما گفت »
ببخشید سر کار خانم. من یه دونه اي م! یه دونه اي که صف نداره!
« دوباره زدم تو پهلوش! مسئول پذیرش که خنده شم گرفته بود، گفت »
شمام بفرمائین تو صف!
نیما چشم! بروي دیده!
« من و نیما رفتیم تو صف که خانم مسئول پذیرش به یه مرد که خیلی وقت بود یه گوشه، ساکت واستاده بود گفت »
شما خیلی وقته اینجا واستادین. من حواسم هس. اسم؟
« یارو که لهجه ي ترکی داشت، گفت »
گادره!
مسئول پذیرش گادره؟
گادره نه بابا! گادره.
مسئول بنده م که همینو گفتم! گادره، درسته؟
قادري قادري! « یه دفعه همه ي ارباب رجوع ها با هم گفتن »
قادري ! قادري!
« مسئول پذیرش گه تازه متوجه ي لهجه ي یارو شده بود، شروع کرد تو دفتر دنبال اسم قادري گشتن و یه خرده بعد گفت
یه همچین اسمی نداریم اینجا! نادري داریم، قادري نداریم.
قادري ببینم!
اینو گفت و همچین دولا شد رو پیشخون مسئول پذی رش که اگه مردم نگرفته بودنش، می افتاد اون طرف رو کله ي خانم »
« ! مسئول پذیرش
مسئول آقا یاوش! چه خبرتونه؟! این دفترو من باید ببینم نه شما! اگه اسم تون بود که خودم بهتون می گفتم!
قادري ت ایسمش انُجا نیس؟
مسئول نخیر، نیس؟
قادري فامیلیش نَمی خواي؟
مسئول چرا نمی خواد؟ هم اسم، هم اسم فامیل باید اینجا باشه.
قادري ایسمش باید انُجا بونیسه؟!
مسئول بله ، باید بنویسه.
قادري خب الان بنویس! چی فرگ داره! اُن نَوِنِشته، تو بونیس!
« . تلفن دوباره زنگ زد و مسئول جواب داد و بعد از پس میکروفون گفت
دکتر صادقی بخش جراحی دکتر صادقی بخش جراحی.
« بعد به قادري گفت »
یعنی چی آقا چه فرقی داره؟ اسم باید اینجا نوشته شده باشه! در ضمن، تو نه و شما!
«! همه زدن زیر خنده »
مسئول پذیرش اصلا شما دنبال کی اومدین؟
قادري منیم امدم دونبال کارتن ایضافه ! پیلاستیچ باطله! شوشان جیر خورده! شوشه پاره! خب می خرم، پلش نگده ! اسمش
بونیس هم رز خودم میام!
دوباره همه زدن زیر خنده که خود مسئول پذیرشم که هم خنده ش گرفته بود و هم عصبانی شده بود، به یه نگهبان اشاره »
« . کرد و نگهبانم اومدو یارو رو با خودش برد. مسئول از نفر بعدي پرسید
اسم خانم شما چی بود؟
ثریا عبادي.
مسئول ایشون حالشون خوب شد و با همراه شون تشریف بردن.
« دوباره تلفن زنگ زد »
مسئول مسئول آسانسور بخش دو مسئول آسانسور، بخش دو.
« بعد از نیام پرسید »
حالا شما بگین؟
نیما چی بگم؟
« مسئول پذیرش دوباره خندید و گفت »
آقا سربسر من می ذارین؟
نیما نه خدا شاهده! شما بگین تا من بگم!
مسئول با خنده گفت شما امرتون رو بفرمائین.
نیما آهان! عرضم به حضورتون ...
تا اومد حرف بزنه، تلفن زنگ زد و مسئول گوشی رو ور داشت و دستش رو گرفت جلو صورت نیما یعنی صبر کن . یه لحظه
« بعد گوشی رو گذاشت و نیما گفت
عرضم به حضورتون ...
« دوباره مسئ.ل دستش رو گرفت جلو صورت نیما که یعنی بازم صبر کنه و پشت میکروفون گفت »
دکتر اجابتی، رادیولوژي ... دکتر اجابتی، رادیولوژي .
« : بعد دستش رو آورد پایین و به نمیا گفت »
ببخشین، حالا بفرمائین.
نیما عرضم به حضورتون ...
دوباره تلفن زنگ زد و خانم مسئول پذیرش دستش رو گرفت جلو صورت نیما گوشی تلفن رو ورداشت و یه لحظه بعد »
« گذاشت سرجاش
نیما عرضم ...
« دوباره خانم مسئول دستش رو گرفت جلو صورت نیما و پشت میکروفون گفت »
آقاي اطاعتی، انبار داري. آقاي اطاعتی، انبارداري.
« . بعد به نیما گفت ببخشید، بفرمائین »
نیما خدا ببخشه. عر ...
« دوباره خانم مسئول دستش رو گرفت جلو صورت نیما و به یه پرستار که از اونجا رد می شد گفت ،« عر » تا نیما گفت »
پروانه! بگو مهین بیاد دیگه! دست تنهام اینجا!
« : نیمام که کف دست خانم پرستار جلو صورتش بود یه دفعه گفت »
به به ! به به به این کف دست ! به به به این فال ! به به به این خط عمر! هزار الله و اکبر به این خط شانس ! جونم واسه تون
بگه، یه پول قلنبه همین روزا دست تون می رسه این هوا!
« با دستش رو هوا یه چیزي اندازه ي یه هنودنه ي بزرگ رو نشون داد! مردم دیگه مرده بودن از خنده که نیما گفت »
خواهر فال نخودم بلدم، بگیرم براتون؟!
« خانم مسئول دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیر خنده و همونجور که می خندید گفت »
یعنی چی آقا؟!
نیما خانم بنده اینجا به عر عر افتادم! دلم ترکید از بس نذاشتین حرف بزنم!
« محکم زدم تو پهلوش که اونم بلند گفت »
آخ!
« دوباره همه زدن زیر خنده! شده بود اونجا تآتر! دو سه تا پرستار دیگه م جمع شدن اونجا که مسئول پذیرش با خنده گفت »
آ چیکار کنم آقا؟! یه نفرم و این همه مسئولیت!
نیما خب چرا نمی گی مهین م بیاد کمک ت؟!
دوباره همه زدن زیر خنده که یه خانم جوون که گویا همون مهین خانم، همکار مسئول پذیرش بود، اومد و خیلی جدي به نیما »
« گفت
شما امرتون رو بفمائین. به مسائل دیگه کاري نداشته باشین!
نیما به روي چشم. ممکنه مسئول سرد خونه رو برام پیج کنین؟
مسئول پذیرش مسئول سردخونه رو براي چی می خواین؟!
نیما عرضم به حضورتون که ما یه ساعت پیش اومدیم اینجا خدمت همکار محترم شما. واقعا چه خانم زحمت کشی م هستن!
مسئول پذیرش اولی شما یه ربع نیس که تشریف آوردین اینجا!
نیما صاب تشریف باشین، حالا هر چی ! عرضم به حضورتون که ما یه بیماري داشتیم به اسم ذکاوت که احتمالا تا الآن فوت
کردن! می خواستم دیگه نرم بالا تو بخش مزاحم همکارا بشم ! اگه ممکنه مستقیما راهنمایی بفرمائین بنده رو سردخونه که با
اون خدا بیامرز دیداري تازه کنیم و بقیه ي صحبت ها رو موکول کنیم به قیامت!
دوباره همه زدن زیر خنده! جدي جدي حرف می زد طوري که منم به خنده افتادم! »
وقتی خنده مردم که اصلا کار خودشون یادشون رقته بود تموم شد، مسئول جدید که اسمش گویا مهین بود، در حالیکه سعی
« : می کرد نخنده و خیلی جدي باشه، تو دفتر رو نگاه کرد و گفت
خبر, خیالتون راحت باشه. ایشون زنده ن و فوت نکردن. در ضمن چشم شما روشن! یه پسر کاکل زري م مهمون دارین!
نیما چشم و دلتون روشن! ترو خدا راست می گین؟! خودش چطوره؟ ترو خدا حالش خوبه؟
مسئول بعله! هم مادر و هم بچه سالم و سلامت ن.
نیما حیف! من از خدا همیشه یه گیس گلاب تون می خواستم! البته شکرت خدا هر چی تو صلاح بدونی، همون خوبه!
مات مونده بودم و نیما و مسئول پذیرش رو نگاه می کردم که مردم شروع کردن به نیما تبریک گفتن و نیمام خیلی جدي از »
« همه تشکر می کرد! یکی از پرستارهایی که جمع شده بودن اونجا به نیما گفت
شیرینی ما یادتون نره!
نیما بچشم! به دیده منت! فقط لطف کنین بفرمائین وضع حمل طبیعی بوده یا کار به سزارین و جراحی کشیده؟!
« محکم زدن تو پهلوش که همون مهین خانم گفت »
خیر. زایمان طبیعی بوده.
نیما الهی صد هزار مرتبه به درگاه ت شکر!
« بعد به همون مهین خانم گفت »
می دونین ؟ یه خرده سن و سالش بالا بود، اینه که کمی واسه ش دل نگران بودیم!
مسئول پذیرش نه ، الحمد ا... به خیر گذشته!
نیما از اینجا برم یه گوسفند قربونی می کنم!
« بعد خیلی آروم به مسئول پذیرش گفت »
ببخشین، شما نمیخواین این پدیده ي مهم رو از طریق ماهواره به جهانیان اعلام کنین؟!
« اومدم نذارم یه چیز دیگه بگه که همون مسئول پذیرش با تعجب گفت »
بله؟!
نیما بفرستین رو ماهواره یا اینترنت خبر رو دیگه!
مسئول چه خبري رو؟!
نیما همین که یه مرد گنده در سن پنجاه و هفت هشت سالگی، یه پسر کاکل زري بدنیا آورده، اونم در یک زایمان طبیعی،
بدون احتیاج به سزارین!! خیلی حرف بخدا! دانشمندا و دکتراي خارجی تشنه ي این جور خبران!
تا اینو نیما گفت، دوباره مردم زدن زیر خنده! نیما که اصلا نمی خندید! »
یه لحظه بعد همه ساکت شدن ! مونده بودن جریان چیه که مسئول پذیرش یه نگاهی تو دفتر کرد و در حالی که خودشم می
« خندید ، گفت
یعنی چی آقا؟ شوخی تون گرفته؟ ایشون خانم زهره زکاوت ن! یعنی چیزي که اینجا نوشته شده.
نیما اِ ... بابا مخودش رو اینجا زهره معرفی کرده؟!
دوباره همه زدن زیر خنده . یه مریض با لباس بیمارستان که یه چوب زیر بغلم داشتف از بس خندید، چوب از زیر بغلش در »
رفت و غش کرد رو زمین!
« نیما یک نگاهی بهش کرد و گفت
برادر من، جاي خندیدن، بلند شو و چوب ت رو بزت بغلت و هر چه زودتر از اینجا فرار کن که یه دفعه می بینی فردا اعلام
کردن شمام سقط جنین داشتی ها!
« دوباره همه خندیدن و مسئول پذیرش با خنده گفت »
آ آقا خ واهش می کنم سر و دا راه نندازین! نیما رو زدم کنار و تا خواستم خودم با مسئول پذیرش حرف بزنم دوباره نیما گفت
«
خانم معذرت می خوام . حالا دیگه بابام، چه بخوام و چه نخوام بسلامتی فارغ شده، حداقل دستور بفرمائین این نوزاد شاه پسر
رو همین الآن ختنه ش کنن که وقتی بردیمش با زائو خونه، تا چند وقتی بیرون نیاریمش که هوا آلوده س و بچه مریض می
شه می افته سرمون!
اگه یکی همین موقع وارد بیمارستان می شد، فکر کرده اومده سینما و دارن یه فیلم کمدي نشون می دن و همه جمع شدن و »
دارن می خندن ! دیگه مسئول پذیرشم جلوي خودش رو ول کرده بود و قاه قاه می خندید اما این نیماي کور شده اصلا انگار نه
انگار که این حرفا رو زده! لبخند رو لب ش نمی اومد!
« خنده ها که تموم شد به مسئول گفتم
ببخشید خانم، می شه خواهش کنم خانم دکتر فطرت رو برام پیج کنین؟
مسئول پذیرش خانم دکتر فطرت؟!
بله . دکتر سیما فطرت. جراح ن.
« مسئول پذیرش یه لحظه منو مگاه کرد که نیما گفت »
حتا ایشون رو هم ختنه کردن و دارن دوران نقاهت شون رو می گذرونن!
« دوباره همه شروع کردن به خندیدن که نیما با حالت داد زدن گفت »
یه کاري بکنین آخه! باباي بیچاره م مرد!
مسئول پذیرش خواهش می کنم آروم باشین!
نیما حالا که شما می فرمائین چشم.
مسئول اصلا پدر شما رو به چه علت آوردن اینجا؟
نیما بابا آپاندیس ش گویا ترکیده و اورژانس رسوندش اینجا!
« مسئول پذیرش یه نگاهی به دفتر کرد و گفت »
ارموز ما ترکیدگی نداشتیم!
نیما اختیار دارین خانم! جلو خودم متخصص، ترکیدگی رو تشخیص داد! تمام در و دیوار نم زده بود!
« دوباره همه زدن زیر خنده! اومدم حرف بزنم که مسئول پذیرش باخنده گفت »
منظورم اینکه ما اصلا امروز بیماري که آپاندس ش ترکیده باشه، نداشتیم!
نیما یعنی من دروغ می گم؟ صداي ترکیدنش رو دو تا م حله اون ور ترم شنیدن! همه می گفتن مثل صداي این نارنج کها
چهارشنبه سوري بوده ! باور نمی فرمائین، برم استشهاد محلی جمع کنم ! اصلا ولش کنین! اون خدا بیامرز که تا حالا حتما فوت
کرده و پشت سر مرده حرف زدن خوب نیس ! اگه براتون زحمتی نیس و خانم دکتر فطرتم دوران نقاهت شون تموم شده، تو
اون بلندگو، یه پیج کنین. شاید خدا خواست و ایشون اومدن و زیر بال و پر ما رو گرفتن!
دوباره همه خندیدن که تو همین موقع یه دستی بازوي منو گرفت ! برگشتم دیدن سیما خواهرمه ! داشت می خندید . »
« همونجور با خنده به نیما و من گفت
سلام. می خواستین حالام نیاین!
نیما سلا سیما خانم ! بخدا ما خیلی وقته اینجاییم. منتها بابا رو دیر از اتاق زایمان آوردن بیرون! گویا سر بچه گیر کرده بوده و
بیرون نمی اومده!
« دوباره همه زدن زیر خنده! سیما می خندید و به نیما نگاه می کرد که من گفتم »
سیما جون گویا یه اشتباهی اینجا پیش اومده!
سیما چه اشتباهی؟!
« تا مسئول پذیرش اومد توضیح بده، نیما گفت »
نه بابا ! اشتباه از طرف ما بوده ! گویا بابام اینجا خودش رو زهره معرفی کرده ! یه چند وقتی م بوده که بابام با آدماي ناجور
نشست و برخاست می کرد! گویا گول خورده و شیکم ش اومده بالا و ...
« . دوباره خنده ها شروع شد »
نیما تمومش کن دیگه! اصلا فکر بابات نیستی!
نیما فکر نداره که ! احمد ا... که هم خودش سالمه و هم بچه ش! صاحاب یه داداش کوچولو شدم! حالا هر روز میذارمش تو
کالسکه و می برمش با خودم پارك!
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۱-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۲۱ صبح
وب سایت کاربر یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: رمان یلدا - مودب پور
دوباره همه غش و ریسه رفتن! قیامت شده بود دم پذیرش که من به سیما گفتم »
بابا سیما اینو ورش دار ببر بالا سر باباش! آبرو برامون نذاشت اینجا!
خلاصه سیما حرکت کرد که بریم پیش آقاي ذکاوت، مسئول پذیرش که اشک از چشمانش اومده بود با خنده به نیما و سیما
« گفت
واقعا ازتون معذرت می خوام! ولی باور بفرمائین تقصیر از ما نبود. اینجا یه همچین چیزي نوشته بودن!
نیما اصلا خودتون رو ناراحت نکنین . ایشا اله واسه شب شیش بچه، سر اسم گذارون دعوت تون می کنم منزل! اسم نوزاد رو
سعید بذاریم خوبه؟!
بعد شروع کرد بشکن زدن و آواز خوندن ! هل ش دادم و با خودم بر دمش تو بخش ! اگه دو ساعت دیگه م اونجا واستاده »
« ! بودیم بازم سربسر همه می ذاشت و اصلا یاد باباش نبود
پسر تو خجالت نمی کشی؟
نیما راستی خیلی ممنون از این همه کمکی که به من کردي ! لالا مونی گرفته بودي؟! ترو گفتم بیاي واسه چی؟ براي اینکه
اونجا وایسی و بخندي؟!
آخه تو مگه می ذاري کسی حرف بزنه؟!
نیما حالام اصلا بابام چه ش شده؟
« سیما که می خندید، گفت »
آپاندیسش رو عمل کردم. حالش خوبه.
نیما قربون او تیغ جراحی ت برم سیما خانم که مثل ساطور شیر علی قصاب تیزه ! الهی من یه مرض بگیرم که روي دو دفعه
احتیاج به عمل جراحی داشته باشم و شما منو عمل کنین!
« زود زدم تو پهلوش و گفتم »
اووو ...! چی داري می گی؟!
نیما به تو چه؟ مگه تو وزیر بهداشت و درمانی؟! تن و بدن خودمه! دوست دارم هی عملش کنم!
« ! من و سیما وسط راهرو زدیم زیر خنده »
سیما خیال نداري پدرت رو ببینی؟
نیما نه!
مرده شورت رو ببرن نیما!
نیما یعنی آره ! می خوام ببینمش که اومدم اینجا دیگه! اصلا کجا هس این باباي من؟! رفته نمی دونم کجا و چه کثافتکاري اي
کرده که شیکمش اومده بالا و اورژانس رسوندش به ماما!
سه تایی راه افتادیم و رفتیم طبقه ي دوم . سیما شماره اتا ق رو بهمون گفت و چون کار داشت خداحافظی کرد و خواست بره »
« که نیما گفت
ترو خدا سیما خانم نرین ! من می ترسم برم و بابامو تو اون وضع ببینم و حالم بد بشه ! اگه شما اونجا باشین یه اکسیژنی
سرمی چیزي بهم وصل می کنین!
« دوباره زدم تو پهلوش که گفت »
اِ ...! پهلوم سوراخ شد از بس سقامه زدي توش!
آخه تو به سیما چیکار داري؟ ولش کن بذار بره سرکارش دیگه!
نیما خب اینم کارشه دیگه ! مگه دکترا قسم نخوردن که تا لحظه آخر به مریض برسن! خب من دل ضعفه دارم، چشمم که
به بابام بیافته ، ضعفم می گیرتم!
سیما که تا نیما این حرفا ر و می زد، غش می کرد از خنده ! من و نیما از دبستان با هم تو یه مدرسه بودیم و پدرامون م »
قدیما وقتی بچه بودن تو یه محله ي پایین شهر طرف شاپور با هم همسایه بودن . براي همین من و نیما با هم خیلی جور بودیم
و اکثرا خونه ي همدیگر . البته تو یه محله ي بالا ي شهر . نیما اینا از نظر مالی وضع شون خیلی خوب بود و ماهام وضع مالی
مون نسبتا خوب بود و زمان تحصیل تا با هم سیما رو نمی رسوندیم به مدرسه ش ، خودش مدرسه نمی رفت ! یادمه همون
موقع ها بخاطر سیما، چند بار با لات ولت هایی که بهش متلک گفتن بودن، کتک کاري کرده بودیم و یه دفعه م حسابی کتک
خورده بود ! البته این جریان مال ده پونزده سال پیش بود . خلاصه بزور دستش رو شیدم و بردمش طرف اتاقی که باباش توش
خوابیده بود . وقتی رسیدیم بالا سر باباش، بعد از سلام و علیک، مامانش شروع کرد باهاش دعوا کردن که چرا اینقدر دیر اومده
بیمارستان که نیمام چند تا دروغ گفت و قضیه تموم شد . نیم ساعتی اونجا موندیم و بعد خداحافظی کردیم و برگشتیم که بریم
«! خونه. تا رسیدیم تو سالن پایین، نیما راه افتاد طرف قسمت پذیرش
کجا می ري؟
نیما می رم از مهین اینا خداحافظی کنم!
واقعا نیما! سیما حق داره که زن تو نشه! می رم بهش می گم که تو چقدر هیزي!
نیما باشه، نمی رم خداحافظی کنم، تو ام به سیما چیزي نگو. باشه؟
باشه. اما اخلاقت رو عوض کن. یه خرده سربزیر باش!
بیا بریم دیگه! « پس فطرت » . باشه. قول می دم
رو قبل از اسم فامیلی من نیار! « پس » زهر مار ! صد بار بهت گفتم کلمه ي
« همیشه وقتی می خواست سربسر من بزاره، دو تا کلمه ي پس و فطرت رو پشت سر هم می گفت »
نیما سیاوش جون، منکه چیزي نگفتم! می گم بیا بریم.
داشتیم با هم می خندیدیم که یه مرتبه یه دختر خیلی قشنگ، حدود بیست و پنج، شیش ساله با ناراحتی و اضظراب اومد »
« طرف نیما و تا رسید با نگرانی و استرس زیاد گفت
سلام آقاي ذکاوت! ببخشید، شما منو نمی شناسید! من تازه از خارج برگشتم ایران! من یلدا هستم!
« تا اینو گفت، نیما شروع کرد »
قربون قدم ت یلدا جون ! چه خوب کردي برگشتی ایران! بخدا جات تو مملکت خیلی خیلی خالی بود! از اون سالی که تو ایران
با هم بودیم و تو رفتی خارج، دیگه ازت بیخبر بودم ... !
« می خواست سربسر دختره بذاره که انگار دختره فهمید و گفت »
انگار منو نشناختین!
نیما کورشم اگه شما رو نشناخته باشم! مگه شما یلدا خانم نیستین که تازه از خارج برگشتن؟
« محکم زدم تو پهلوش که یلدا گفت »
من دختر آقاي پرهام هستم. خمسایه و دوست پدرتون!
نیما خدا مرگ بده اون بابام رو که به من نگفته شما از خارج برگشتین ! حال شما چطوره؟ بابا چطورن؟ مامان چطورن؟ خارج
چطور بود؟ ایرانیاي خارج چطورن؟ بابا کجایین شما آخه؟ ! دل ما پوسید تو این چهار دیواري! هیچ فکر نمی کنین که دل ما
براتون تنگ می شه؟!
« ! یلدا، مات نیما رو نگاه می کرد که من دوباره زدم تو پهلوش »
یلدا یه اتفاق بد براي من افتاده! به یه خانم پیر!
نیما خیلی کار خوبی کردین، دستتون درد ...
« تازه فهمید که یلدا چی گفته ! با تعجب گفت »
چیکار کردین؟! با ماشین زدین بهش؟!
یلدا بله! خواهش می کنم کمک کنین! من بقدري هول شدم که نمی دونم باید چیکار کنم!
نیما مرده؟!!
یلدا نه، نه!
نیما زدین و فرار کردین؟!
یلدا نه به خدا!
نیما داشتین فرار می کردین گرفتن تون؟!
یلدا نه! اصلا!
نیما پیرزنه فرار کرده؟!
یلدا آخه شما بذارین منم حرف بزنم!
نیما آخه نمی گی که دختر آقاي پرهام! زدي بهش الآن می خواي فرار کنی؟!
نیما، بزار ایشونم حرف بزنه!
نیما آره، حرف بزن قربونت! می خواي سه تایی با هم یه بلاملا سر پیرزنه بیاریم؟
« زدم تو پهلوش و به یلدا گفتم »
الآ اون خانم کجا هستن؟
یلدا تو ماشین، جلو بیمارستان!
نیما دختر آقاي پرهام، شما اصلا ناراحت نباشین . من وسیاوش الآن می ریم و یه جایی سر به نیستش می کنیم! چند سالی ش
هس؟
یلدا پیره بدبخت. فکر می کنم هشتاد سال رو داره.
نیما دیگه چه هر ! ه ده داره، ه خونواده ش از خدا می خوان که از شرش خلاص بشن ! دنبال جنازه ش نمگردن ! بیا بریم
سیاوش که خیلی کار داریم! یه چاقوام سر راه با خودت وردار بیار! اما نه! همین با دست خفه ش می کنیم! نیمه جونِ الآن!
خلاصه یه ویلچر ورداشتیم و رفتیم بیرون بیمارستان و اون خانم پیر رو که شکر خدا وطریش م نشده بود ! نشوندیم روش و »
« آوردیمش قسمت پذیرش. تا رسیدیم اونجا، نیما به همون خانمها که باهاشون دیگه آشنا شده بودیم گفت
مهین جون بدو که این دفعه یه زائو راست راستکی آکبند برات آوردم! بگیر بگو خیرش رو ببینی!
خلاصه با خنده و شوخی، او ن خانم پیرورو بردیم اورژانس و به سیمام خبر دادیم . یه دقیقه بعد سیما اومد و ترتیب کارها رو »
« داد. وقتی دکتر مسئول اورژانس کاملا اون خانم رو معاینه کرد، گفت
خانم، خوشبختانه شما از منم سالم ترین. هیچ مشکلی ندارین. هیچ آسیبی ندیدین.
« خانم پیر که هنوز رو تخت خوابیده بود، گفت »
پس ننه چرا نقدر چشمام کم سوئه؟! چرا دستام گیر نداره؟
کتر بعد از تصادف اینطوري شدین؟
خانم پیر نه مادر! الآن بیست ساله اینطوریه! هر چی م دوا درمون کردم فایده نداشته!
« دکتر شروع کرد خندیدن و نیما اومد جلوس اون خانمه و آروم در گوشش گفت »
مادر، دواي شما پیش منه!
خانم پیر ننه تو دکتري؟
نیما آرخ. اما تخصصم چیز دیگه س! ببینمف شما پنجاه و شیش هفت که بیشتر سن و سال نداري؟
« تا اینو گفت, خانم از رو تخت مثل فنر بلند شد و نشست! ماها مات بهش نگاه کردیم که نیما آروم بهش گفت
میشه مادر نشونی ت رو به من بدي؟ مایه دوست خونوادگی داریم که یه مرد تنهاس . شصت و هفت هشت ساله ش بیشتر
نیس. بیچاره، یه دهسالی هس که زنش مرده . اونم تنهاس و بی کس . داره دنبال یه زن جا افتاده می گرده که ناز و نوز نداشته
باشه و هر روز اینو می خوام و اونو می خوام براش نکنه! البته باید سالم باشه ها!
تا اینو گفت ، اون خانمه مثل یه دختر بیست ساله از تخت پرید پایین ! دیگه ماها داستیم از خنده می ترکیدیم اما جلوي
« خودمون رو گرفتیم مه نیما دوباره گفت
شما تو آشناهاتون یه همچین زنی سراغ ندارین؟ جسارته ! انا همین قاعده ي سن وسال م ا باشه خوبه . فقط شرط ش همون که
گفتم. سالم باشه و بی ادا اصول!
« خانمه که حسابی رفته بود تو فکر، گفت
واله و فک و فامیلا که به یه همچین نشونی کسی رو نمی شناسم. اما این آقا بازنشسته س؟ خونه وزندگی داره؟ اخلاق داره؟
نیما رفت جلو و زیر بازوش رو گرفت و آرو م آروم باهاش راه افتاد و همونجور در گوشش حرف می زد ! چند قدم که رفتن، »
صداي خنده ي خانمه بلند شد و قاه قاه می خندید و دست تو دست نیما راه می رفت ! نمی دونم چی در گوشش می گفت که
« پیرزنه می خندید و بلند بلند می گفت
سالمه! اون که سالمه سالمه!
« خلاصه چنج دقیقه بعد، نیما برگشت و تا رسید به ما، دستاشو زد بهم و گفت »
دختر آقاي پرهام، این مشکل که حل شد و رفت پی کارش . فقط یه کار کوچولو مونده که شما باید زحمتش رو بکشی تا این
پیرزن م راضی راضی بشه.
یلدا واقعا ازتون ممنونم . هم از شما و هم از دوستتو و هم از خانم دکتر. هر کاري م باشه انجام می دم . احتمالا باید فردام
بیارم شون اینجا که یک چک آپ دیگه م بشن، درسته؟
نیما نه دختر آقاي پرهام . اصلا احتیاج به این چیزا نیس! خیالتون راحت راحت باشه! این پیرزنه اگه صد تا مرض دیگه م
داشته باشه، یه کلمه م در موردش حرفی نمی زنه!
چی در گوش بیچاره خوندي که سالم سالم شد؟!
نیما اون دیگه اسرار مگئه! براش باطل السحر خوندم!
یلدا ببخشید، پس من باید براي این خانم چیکار کنم؟ آهان! حتما پول می خوان!
نیما نه پول نمی خوان نه چیز دیگه . فقط شما لطف کنین و جناب پرهام، پدرتون رو آماده کنین که بیان و خواستگاري این
پیرزنه!
داشتی اینا رو در گوشش می گفتی؟!
نیما پس چی؟ فکر می کردي اگه اینا رو بهش نمی گفتم رضایت می داد؟ ! این پیرزنه که من دیدم، تا درد رمانتیسم شم
متصل به این تصادف نمی کرد ول کن نبود!
« . سیما مرده بود از خنده و یلدا که با اخلاق نیما آشنا نبود، مات بهش نگاه می کرد »
نیما ت سیما خانم از سیستم درمانی م خوشتون اومده؟
سیما خیلی! واقعا که اعجاز کردین!
نیما الهی قربون اون تشویق تون برم که باعث دلرمی آدم می شه!
اوهو ... ! ! داري چی می گی؟!
نیما باباتو چرا با هر چی قربون صدقه س مخالفت می کنی؟! دارم از تشویق شون تشکر می کنم!
لازم نکرده به این غلظت تشکر کنی!
نیما چیکار کنم؟ چگالی یه کلمات من زیاده!
سیما جون تو برگرد سر کارت. خیلی ممنون که کمک کردي.
نیما خاك بر سر بخیل ت کنن! حالا یه خواهر داره ها! چقدر این خواهرت رو از من می پوشونیش؟! منکه چشمم پاکه!
اره جون عمه ت! بیا بریم اینور. مزاحم کار پرسنل اینجا شدیم.
« سیما از همه مون خداحافظی کرد و رفت و من و نیما و یلدام رفتیم تو سالن که یلدا گفت »
بازم ازتون تشکر می کنم. اگه شما نبودین نمی دونم باید چیکار می کردم.
نیما ت احتمالا باید تشریف می برین یا زندان یا بازداشتگاه!
« زدم تو پهلوش و به یلدا گفتم »
ببخشین خانم پرهام. این دوست من کمی شوخه.
نیما دختر آقاي پرهام شما منو از کجا میشناختین؟
« یلدا خندید و گفت »
منکه اسمم رو به شما گفت، پس چرا مرتب آقاي دختر آقاي پرهام صدام می کنین؟
نیما ببخشین، اسم تون چی بود؟ آهان! شب چله بود؟
« بهش چشم غره رفتم و گفتم »
می شه یه دقیقه بري اون ور نیما ؟
نیما ت نه ، نمی شه ! چطور وقتی سیما هس، من باید وجود سرخري مثل ترو تحمل کنم، اما حالا که یلدا خانم یه نسبتی با من
دارن، نباید من سرخر بشم؟!
خیلی بی ادبی نیما! تازه، یلدا خانم چه نسبتی با تو دارن؟
نیما رختاي بچه گی هاس بابشون با رختاي بچه هاي باباي من، رو یه پشت بوم و زیر یه آفتاب خشک می شده ! چطوره با هم
نسبت ندارم؟ در هر صورت من از اینجا برو نیستم! اگه می خواي طرفو قر بزنی جلو روي من قر بنز!
خجالت بکش نیما! منظورم این بود که تو سربسر ایشون نذاري!
یلدا غش کرده بود از خنده. یه خرده بعد گفت م
در هر صورت بازم ممنون. اگه اجازه بدین من دیگه باید برم. شاید در یه فرصت دیگه بازم همدیگر رو دیدیم.
« دستش رو آورد جلو و با ن و نیما دست داد و رفت و تا دو قدم دور شد ، نیما آروم گفت »
تف به گور پدرت یلدا خانم ! فکر کرده اینجام خارجه! اگه یکی یقه مونو می گرفت که چرا با دختر مردم دست دادیم که
پدرمون در اومده بود!
تو چرا اینقدر بی ادب شدي پسر؟ بیا بریم کار دارم.
نیما نمی ذاري برم یه خداحافظی با مهین اینا بکنم ؟
« دستش رو کشیدم و با خودم بردم. دم آخر گفت »
من بابامو دیدم بالاخره یا نه؟!
ساعت تقریبا یک و نیم بعد از ظهر بود . قرار شد با نیما بریم یه جا و ناهار رو با هم بخوریم . هر کدوم سوار ماشین خودمون »
شدیم. ماشین من یه پراید بود و ماشین نیما یه اپل مدل امگا. اون جلو می رفت و منم پشت سرش . تو خیابون ولیعصر،
رستوران ... که رسیدیم، از تو مشاین، رستوران رو بهم نشون داد و خودش پیچید تو کوچه ش و رفت تو پارکینگ رستوران .
«. منم دنبالش رفتم و ماشینا رو پارك کردیم و رفتیم تو رستوران
« ! تو سالن رستوران شلوغ بود، اکثرا دختر و پسر »
نیما ببین چه خبره ! اون وقت می گن اقتصاد کشور مریضه و در حال موت! آدم لینجا رو نگاه می کنه تازه می فهمه که
اقتصادمون رو به موت که نیس هیچی، وامونده یه زکام ساده م نشده!
تو فقط همینا رو می بینی؟
نیما اصل کاري م همینان! بقیه رو ول کن!
تعداد این آدما در مقابل اونایی که وضع خوبی ندارن، بحساب نمی آد ...
نیما بیا بشین غذات رو بخور و این شعارا رو برو بعدا واسه عمه ت بده ! جلو امثال ما پولدارا از این حرفا نزن که جدا بهمون
بر می خوره!
دوتایی رفتیم و پشت یه میز نشستیم و گارسن اومد و با نیما که می شناختش سلام و احوالپرسی کرد و صورت غذا رو »
« برامون آورد. نیما یه نگاهی به صورت غذا کرد و گفت
اِه ! اینکه گرون ترین ش پنج هزار تومن بیشتر نیس ! پس من این پولاس دزدي بابامو کجا خرج کنم؟ ! اون وقت می گن چرا
هی مردم می ذارن و می رن خارج ! باید این پولاي وامونده رو یه جا خرج کرد یا نه؟ ! به به! چه آب و هوایی داره اینجا! تومنی
صد تومن با چهار قدم پایین تر فرق داره آب و هواش!
ترو خدا اینجا دیگه ساکت بشین! همون تو بیمارستان آتیش سوزوندي کافیه!
گارسن سفارش غذا رو گرفت و رفت . میز ما کنار پنجره بود و مب ل هاي دایره شکل داشت و از اونجایی که من نشسته بودم، »
پشت سر نیما، صورت یه دختر ، حدود بیست و هفت هشت ساله معلوم بود که با یه پسر پشت اون یکی میز نشسته بودن .
دختره قشنگ بود و چیزي که جلب توجه می کرد این بود که داشت آروم آروم گریه می کرد و با پسره حرف می زد ! نیمام
«! که صداشون رو می شنید، سرشو برده بود کمی عقب تر که صدا بهش بهتر برسه. اوتا حرف می زدن . نیما تائید می کرد
دختره مگه تو نبودي که می گفتی هر جوري باشه، با من عروسی می کنی؟
پسره من اینطوري نگفتم.
دختره پس چه جوري گفتی؟ گفتن با گفتن مگه فرق داره؟
نیما چرا فرق نداره؟ گفتن داریم تا گفتن!
نیما ساکت باش! زشته! میشنون!
پسره اینا مال گذشته س! ول کن دیگه!
دختره حالا که بدبختم کردي؟! اون شب رو می گم ها؟! یادت که هس؟
نیما خدا کنه پسره یادش نباشه و دختره بهش یادآوري کنه!
هیس! خفه شی نیما!
پسره بعله یادم هس! اما خودتم دلت می خواس!
نیما مرده شور اون هوش و حواست رو ببرن ! حالا می ذاشتی یه بارم این دختره طفل معصوم برات تعریف می کرد و ماهام
گوش می کردیم!
ت هیس نیما! صدا می ره اون ور!
رو کامل داري؟! یعنی صورت دختره معلومه از طرف تو؟ VIDEO رو دارم! تو AUDIO نیما اي بدبختی! من فقط
یواش حرف بزن! آره معلومه.
دختره اون شب اخلاقت اینطوري نبود!
پسره اگه بخواي ادامه بدي، بلند می شم می رم آ!
دختره دیگه برام مهم نیس! من دختر بودم که اومدم پیش تو! اما حالا چی؟!
پسره اگه حرفت فقط همینه، بیا!
دست کرد جیب ش و یه کاغذ که انگار چک تضمینی بود در آورد و گرفت جلو دختره ! دختره یه لحظه مکث کرد و بعد »
« چک رو گرفت و اشک هاشو پاك کرد و بلند شد و قبل از اینکه بره گفت
تو با همه ي دخترا اینطوري رفتار می کنی؟
پسره این دیگه بخ خودم مربوطه.
دختره ت باشه. ولی حد اقل از من یه یادگاري برات می مونه! می دونم که بازم به من فکر می کنی. مطمئن باش.
داشتم تو چشماش نگاه می کردم که اونم متوجه ي من شد و من آروم بحالت تاسف سري تکون دادم و اونم یه پوزخند به »
« . من زد و رفت
نیما تو هنوز تصویر رو داري؟ صدا که قطع شد!
نه دیگه، رفت. زمونه ي بدي شده!
نیما در این میون یه مسئله بسیار حیرت آوره ! تا بوده، ما شنیده بودیکه دختر خانمها یه یادگاري از آقا پسرا براشون می
مونه! حالا انقدر زمونه بد شده که آقا پسرا به یاد بود یه چیزي از دختر خانمها نگه می دارن ! فکر کنم این پسره حامله س و
خودشم خبر نداره ! یعنی چون تجربه ش رو نداره، تا آزمایش نده براش مسجل نمی شه ! ببین خوراکی چی می خوره شاید از
نوع ویارش بفهمیم دختر آبستنه یا پسر!
باز دري وري بگو!
نیما باور نمی کنی؟ بابام این چند روز آخر همه ش ترشی می خورد ! دیدي که تو بیمارستان گفتن بچه ش پ سره! راستی،
صحبت بابام شد. بالاخره بابام چه ش بود؟
زهر مار ! این اخلاقات رو یادم باشه که به سیما بگم . اونکه بابانه و بزرگت کرده، اینجوري به فکرشیف واي به حال دختري
که با تو عروسی کنه!
نیما مرده شور تو رفیق رو ببرن ! یه دختر نمی تونی بران خواستگاري کنی! ناسلامتی پارتی م دارم! داداش دختره رفیق بیست
و خرده اي سال مونه!
اولا که من خواهر به تو بده نیستم ! دوما، بابا سیما فعلا نمی خواد شوهر کنه ! چیکارش کنم؟ بچه که نیس یزنیم تو سرش و
شوهرش بدیم!
نیما اینم خواهر تو داري؟ بزن تو سرش اکبیري رو ! دختره ي زشت لوس! اصلا دیگه اسم شو جلو من نیار ! ایشااله یه
خواستگارم واسه ش پیدا نشه . بمونه رو دست تون!
بد بخت خبر ندایر! همین دیشب یکی از فامیلامون پیغوم داده که می خواد بیاد خواستگاریش!
نیما غلط کرده فامیل تون! بخدا اگر من بذارم یه خواستگار پاش برسه خونه شما!
بی تربیت!
تو همین موقع گارسن غذا رو آورد و گذاشت رومیز جلومون . نیما اومد حرف بزنه که بهش اشاره کردم ساکت باشه . تا »
« گارسن رفت، گفت
بجون تو ناراحت شدم. انگار یه چیزي چنگ زد تو قلبم!
مگه تو ناراحتم می شی؟!
نیما فکر کردي من سیب زمینی م؟! جون نیما راست می گی یاداري سربسرم می ذاري؟
بجون تو راست می گم! تازه این یکی از خواستگارهاشه! ده تا دیگه خواستگار داره که همه رو رد کرده!
نیما خبه حالا! ده تا خواستگار داره! ! گفتم خواهرت رو می گیرم، میگیرم دیگه! بازار گرمی واسه چی می کنی؟!
برو گم شو! سیما زن تو بشو نیس!
نیما جون من خواستگاري چه روزي یه؟
نمی گم. پررو شدي.
نیما الهی مرده شور روي منو بشوره! حالا بگو.
نه! خیلی سر و گوش ت می جنبه!
نیما آخه منکه همه ش با توام!
همین با خودم که هستی رو می گم!
نیما کور شده توام که بدت نمی آد؟ من بودم که پریشب با اون ...
« نذاشتم حرف بزنه و گفتم »
همین دیگه ! بخاطر همین کارات بهت شب خواستگاري رو نمی گم!
نیما ت باشه ! من قول می دم که دیگه با کسی گز نزم . اصلا منو ببر یه آب توبه بریز سرم که طیب و طاهر بشم.
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۱-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۲۲ صبح
وب سایت کاربر یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: رمان یلدا - مودب پور
اما از فرداش
نیاي بگی نیما پاشو بریم هواخوري ها!
اِ... ! چقدر حرف می زنی؟ شب جمعه بابا! حالا چند روز مونده!
نیما تو پس اونجا چوب کبریت بودي که این برنامه رو بهم نزدي؟!
منکه نمی تونم کار و زندگیم رو بذارم زمین و بنشینم پاي تلفن که کی خواستگار زنگ می زنه و من بهمش بزنم ! خودت
عرضه داشته باش! یه غلطی بکن دیگه!
« با حالت گریه گفت »
آ[ه چیکار کنم دیگه؟! سلاح من رو این خواهر چشم سفید تو کارگر نمی افته! نکنه اصلا از من خوشش نمی آد؟!
چرا خره، خوشش می آد. خیلی م دوستت داره اما می گه فعلا براي ازدواج آمادگی نداره.
نیما خب به بگو اول ازدواج می کنیم و بعد آماده می شیم!
زهر مار!
نیما ببینم! اگه منو دوست داره، پس چرا اجازه داده خواستگار براش بیاد؟
سیما اصلا خبر نداره. مامانم این برنامه رو جور کرده. آخه خواستگاره از فامیلاشه.
نیما ایشااله خبر مرگ این مادرت رو برام بیارن که از این لقمه ها واسه این دختره نگیره!
لال شی نیما! بخدا خیلی پر رو شدي!
نیما آخه تا اسم خواستگار سیما می آد دلم می لرزه!
« بهش خندیدم و گفتم »
نترس. سیما آخرش زن تو می شه! الآنم اگه بفهمه شب جمعه قراره خواستگار براش بیاد، ناراحت می شه.
نیما یه چیزي بگم، بهم نه نمی گی؟
تا چی باشه.
نیما بگو جون تو نه نمی گم!
باشه، به جون تو نه نمی گم.
نیما شب جمعه، منم یه جوري ببر خونه تون.
می خواي بیاي و خواستگاري رو بهم بزنی؟
نیما آره.
فقط یه کاري نکنی که آبروریزي و سر و صدا بشه ها!
نیما بجون تو مواظبم. فقط یه جوري بی سروصدا رأي شونو می زنم.
باشه. حالا غذاتو بخور.
دوتایی شروع کردیم به غذا خوردن . استیک سفارش داده بودیم. خیلی م خوشمزه بود. همونجور که غذا می خوردیم بهش »
« گفتم
نیما، خونه ي این آقاي پرهام کجاست؟
نیما درست روبروي خونه ما.همون خونه هه که خیلی بزرگه! فکر کنم دو سه هزار متري هس! می خواي چیکار؟
ازش خیلی خوشم اومده.
نیما از خونه هه؟
از یلدا.
« داشت نوشابه می خورد. یه دفعه جست گلوش و به سرفه افتاد و بعد گفت »
با همین یه نظر؟!
خب آره! از وقتی دیدمش، اصلا از جلو چشمم نمی ره کنار!
نیما آخه نیم ساعتم ندیدیش!
دل که این حرفا حالی ش نمی شه! وقتی از یکی خوشش اومد، می گه خوشم اومد!
نیما چه دل بی چاك و دهنی داري تو! دو تا با لنگه کفش بزن تو دهنش که خونین مالین بشه و دیگه از این چیزا نگه!
تو چرا امروز اینقدر بی ادب شدي؟!
نیما آخه تو خبر نداري ! اولا این دختره یلدا، چندین ساله که ایران نبوده و تازه برگشته. خونواده شم تازه یه چند وقتیه که از
خارج اومدن.
خب؟ که چی؟
نیما فکر شو از سرت بیرون کن که این کار شدنی نیس.
چرا؟
نیما اینادختر به من و تو بده نیستن.
چرا؟
نیما یعنی اصلا با ما جور نیستن!
چرا؟
نیما عرضم به حضور شما که تا جون از اونجات در اد!
« یه لحظه نگاهش کردم که بی خیال داشت به استیک ش ور می رفت. کارد و چنگال رو گذاشتم رو میز و بلند شدم و گفتم »
امروز خیلی پرور شدي! بشین تنهایی غذاتو کوفت کن!
نیما ببخشین! غلط کردم! دیگه بی تربیتی نمی کن. بشین جون من. آخه تو هی می گی چرا، چرا!
من می گم چرا، تو باید اون حرفو بزنی؟!
نیما آخه می گن، یعنی قدیمیا می گن، نباید کلمه ي چرا رو سه بار یه نفر پشت سر هم بگه ! براش یمن نداره! منم اون جمله
رو گفتم که نحسی ش رو باطل کنه!
حالا بگو ببینم ، چرا با ما جور نیستن و به ما دختر نمی دن؟
نیما این چرا، سومی بود یا چهارمی؟
اِه ... !
نیما خب می گم، عصبانی نشو . عرضم بحضورت کهف اولا اینا از خونواده شازده هان! یعنی اسم و رسم دارن. فقط م با کسی
وصلت می کنن که اونم اسم و رسم دار باشه . مثلا شازده اي چیزي باشه . شازده هام که تموم شد ن و نسل شون رو به انقراض
گذاشته! موندن فقط سه چهار تا شازده ي دگوري ! شازده قمبل الممالک و پشم السلطنه و گردالدوله ! واسه همین م عمه ي یلدا
خانم هنوز شوهر نکرده و بکر و باکر، تو خونه ور دل خان داداشش نشسته ! حالا اگه تو، تو شجره نامه ي خونوادگی ت، ته اسم
ت یه لقب سلطنه یا دوله پیدا کردي، زود بگو بریم خواستگاري عمه خانم باکر السلطنه!
ما نه از این القاب داریم و نه ازشون خوشم می آد.
نیما اتفاقا به تو می آد یه لقب داشته باشی ! جناب آقاي سیاوش فطرت الدوله، چیز کج و کوله! آخ ببخشیت! قرار بود دیگه
بی تربیتی نکنم!
« چپ چپ نگاهش کردم و گفتم »
دوره ي این حرفا دیگه گذشته.
نیما فکر می کنی ! اینا بقدري به این سنت پاي بندن که عمه ش قید شوهر کردن رو زده! اتفاقا پدر یلدا که آقاي پرهام باشه،
آدم بی سر زبون و تو سرخوري یه! همه کاره ي خونه شون همین عمه خانمه. اونم یه زنی یه فتوکپی وروره جادو!
وامونده یا ناپزه یا گوشت الاغه که نه می شه پاره پوره ش کرد و نه می شه خوردش!
عمه ي یلدا رو پاره پوره کنیم بخوریم؟!
نیما مگه تو هاري که می خواي عمه خانم رو بخوري؟! دارم این استیک وامونده رو می گم!
اما اسم قشنگی داره!
نیما چی اسم قشنگی داره؟ استیک نیس لامسب! لاستیکه! تو تونستی بخوریش؟
اِ... ! دارم یلدا رو می گم! بشقابم رو سوراخ کردي دیگه! بلند شو بریم!
خلاصه دوتایی از رستوران اومدیم بیرون و از همدیگه خداحافظی کردیم و سوار ماشینامون شدیم و راه افتادیم . خونه ي نیما »
اینا تو زعفرا نیه بود و خونه ي ما کمی بالاتر از ونک . وقتی رسیدم خونه، پدرم خودش تلفنی با پدر نیما صحبت کرده بود و از
جریان عمل کردنش خبر داشت . یه سلام کردم و رفتم تو اتاق خودم . لباسامو در آوردم و رو تختم دراز کشیدم و رفتم تو فکر
«! یلدا
دختر خیلی قشنگ بود . چشم و ابرو مشک ی بود و قد بلند . استخون بندي صورتش خیلی قشنگ بود. یه اورکت خیلی خوشگل
پوشیده بود با یه شلوار . روسري سرش بود و نفهمیدم که موهاش چه جوریه . خی سعی می کردم نوع موهاش رو تو ذهنم
مجسم کنم اما نمی شد ! نمی دونم چرا هی دلم می خواست بهش فکر کنم ! خوشم می اومد وقتی بهش فکر می کردم ! کم کم
چشمام گرم شد و خوابم برد . حدود 4 بعد از ظهر بود که از خواب پریدم . زود بلند زدم و رفتم یه دوش گرفتم و لباش
پوشیدم و راه افتادم طرف خونه ي نیما اینا . راستش به هواي دیدن یلدا رفتم ! تو دلم می گفتم شاید خدا بخواد و یلدا رو جلو
خونه شون ببینم. اصلا بی اختیار بطرفش کشیده می شدم.
سوار ماشین شدم و راه افتادم . یه ربعف بیست دقیقه ي بعد رسیدم تو کوچه ي نیما اینا که سر کوچه یلدا رو دیدم که واستاده
و داره به ماشینش نگاه می کنه ! از خوشحالی خواستم بال در بیارم! ماشین رو زدم یه گوشه و پیاده شدم و رفتم ج لو و سلام
« کردم. تا منو دید خندید و گفت
انگار قراره هر دفعه شما رو می بینم ازون کمک بخوام!
اتفاقی افتاده؟
یلدا لاستیک ماشینم پنچر شده ! متاسفانه حیدر اقام رفته دنبال یه کاري و خونه نیس. وگرنه بهش می گفتم بیاد و لاستیک رو
عوض کنه. خدمتکارمونه.
اصلا مسئله اي نیس. الآن من براتون عوضش می کنم.
یلدا آخه این درست نیس! لباس تون کثیف می شه!
اصلا مهم نیس. لطفا در صندوق عقب رو وا کنین که جک رو در بیارم.
ماشین ش مثل ماشین نیما بود . از تو ماشین در صندوق عقب رو وا کرد و من جک و لاستیک زاپاس رو در آوردم . اما هر »
« . چی گشتم دسته جک رو پیدا نکردم. دسته جک ماشین خودمم بهش نخورد
بهش نمی خوره یلدا خانم. اجازه بدین برم از نیما بگیرم. ماشین ش مثل ماشین شماس.
یلدا نه ترو خدا! آخه من خجالت می کشم اینقدر به شما زحمت می دم!
چه زحمتی؟ خوشحال می شم براتون کاري انجام بدم. فقط خدا کنه نیما خونه باشه.
« . تند راه افتادم طرف خونه ي نیما اینا که پنجاه متر اون طرف تر بود. زنگ زدم و نیما خودش آیفون رو جواب داد »
نیما کیه؟
منم نیما .
نیما بجا نمی ارم!
سیاوشم.
«! صداشو مثل دخترا کرده بود و خودشو لوس می کرد »
نیما کدوم سیاوش؟ همون که تو داستان رستم وسهرابه؟ شرمنده ام! داستانش رو نخوندم و نمی شناسمش!
اِه... ! خودتو لوس نکن! زود بیا پایین کارت دارم.
نیما ت ببخشین ! من اجازه ندارم بیام در خونه مونو با مرداي غریبه صحبت کنم! جلو همسایه ها زشته، برام پس فردا حرف در
میارن! اگه ممکنه شما یواشکی بایین بالا تو اتاق من! امن تره!
واقعا که وقت نشناسی!
نیما این کارا وقت و بی وقت نداره که! در رو می زنم، یواش از پله ها بیا بالا! مواظب باش کسی نبینتت بلا گرفته!
بابا نیما کار مهمی دارم بجون تو! لوس بازي در نیار دیگه!
« ! هی صداشو می کشید و خودشو لوس می کرد »
نیما تا خوب نشناسمت نمی آم دم در پیش ت پسره ي بی حیا ! بچه ي محل خودمونی یا از یه محل دیگه اومدي اینجا
شیطونی کنی؟ یه بار دیگه اسمتو بگو یاد بگیرم!
بجهنم که نمی آي! چند تا دختر اومدن اینجا و دنبال آدرس یه خونه می گردن و منم نمی دونم کجاس بهشون بگم.
« تا اینو گفتم جدي شد و گفت »
نگرشون دار اومد سیاوش جون!
«! ده ثانیه بعد پایین؛ دم در بود »
نیما کوشن؟ چاخان کردي؟!
زهر مار! اصلا موقعیت سرت نمی شه!
نیما خب بیا بالا دیگه! فکر کردي آقا آوردیم و تا برسی بالا عقدت می کنیم؟!
گم شو!
نیما حالا چی شده؟!
یلدا پنچر کرده!
نیما کجاش؟ یعنی کجا پنچر کرده؟
« چپ چپ نگاهش کردم و گفتم »
می خوام براش جک بزنم و ...
« نذاشت حرف بزنم و اومد تو حرفم و گفت »
آفرین به تو ! تو اون چند تا کتاب قبلی اِنقدر زرنگ و تیز و بز نبودي ! نرسیده دار ي جک می زنی و پنچري می گیر؟ ! یعنی
می خوام بگم اول باید راپاس رو در بیاري، بعد!
« همونجور نگاهش کردم و گفت »
بله، می فرمودین!
زاپاس رو هم در آوردم، فقط جک ش دسته نداره. مال خودتو بده برم لاستیکش رو عوض کنم.
نیما برادر من یه دسته بیشتر ندارم و اونم دست هر کسی نمی دم!
خیلی بی ادب و بی تربیتی!
نیما یعنی چی؟! دسته جکم رو نخوام بدم، بی تربیتم؟!
برو گمشو! اصلا نخواستم!
نیما بیا قهر نکن. چون رفیقمی بهت می دم اما خیلی مواظبش باشی ها! منم و همین یه دسته!
« خنده م گرفت و گفتم »
بپر ورش دار بیار!
نیما کجا بپرسم ؟ همین جاس! یعنی همین جا تو صندوق عقب ماشین مه!
خلاه دسته ي جک رو ازش گرفتم و برگشتم سر کوچه، پیش یلدا و ترتیب عوض کردن لاستیک ماشین ش رو دادم . وقنی »
« کار تموم شد، گفت
خیلی ممنون. واقعا لطف کردین. ببخشین، من اسم تون رو فراموش کردم!
« کمی بهم برخورد و ناراحت شدم. آروم بهش گفتم »
اسمم سیاوشه. فکر می کردم این اسم یادتون می مونه!
یلدا معذرت می خوام. دیگه یادم نمی ره. شما کجا شاغل هستین؟
تو شرکت پدرم کار می کنم. یه شرکت مهندسی یه. ببخشین، شما برگشتین ایران که بمونین؟
یلدا شاید . شایدم نه. باید انگیزه اي براي موندن داشته باشم. فعلا زیاد از برگشتنم راضی نیستم . می دونین، اینجا آدم
سردرگمه!
ببخشین متوجه نمی شم!
یلدا منظورم اینه که، اینجا یه جوریه ! راستش من چندین ساله که آمریکا زندگی کردم. یه اونجا عادت کردم. اونجا براي هر
ساعتم برنامه اي دا شتم اما اینجا نه ! اونجا یه ساعت مون رو از دست نمی دادیم ! اما این چند وقته که اومدم اینجا، همینطوري
بی هدف، روز رو به شب می رسونم و شب رو به روز! آدم اینجا هیچ کاري نداره که بکنه!
خب شما می تونین براي خودتون یه شغلی انتخاب کنین. ببخشین، تحصیلات تون در چه رشته اي یه؟
یلدا ت شیمی. فوق لیسانس شیمی دارم، اما منظورم این نبود! می خواستم بگم که آدم اینجا هیچ تفریح و سرگرمی نداره!
خب شما می تونین با خانواده یا دوستاتون برین سینما و پارك و اینجور جاها!
« نگاهم کرد و بهم خندید و گفت »
آره می شه اینجاها رفت. شما با دوتاتون براي سرگرمی و تفریح می رین سینما و پارك؟
« یه خرده فکر کردم و خودمم خنده م گرفت و گفتم »
راستش نه! حوصله ي اینجور جاها رو ندارم.
« دوباره نگاهم کرد و خندید و گفت »
جدا شما چه جوري وقت تون رو می گذرونین؟
همینجوري دیگه . یعنی راستش خودمم نمی دونم! روزا که سرکارم تا عصري . عصرم می آم خونه و کمی استراحت می کنم و
بعدش یا نیما می آد پیش من و یا من می رم پیش اون. گاهی از شبام با هم شام می ریم بیرون.
یلدا همین؟!
« بعد شروع کرد خندید و گفت »
ما اونجا، روزاي تعطیل، براي سرگرمی و تفریح وقت کم می آریم! راستی رشته تحصیلی تون چیه شما؟
عمران. مهندسم.
یلدا خیلی خوبه. نیما چی؟
اونم همینطور.
یلدا نامزدي .چزي ندارین؟ یعنی خیال ازدواج ندارین؟
چرا، یعنی خیال ازدواج دارم، اما نامزد و این چیزا رو ندارم. شما چطور؟
یلدا نه. فعلا قصد ازدواج ندارم. خی، اگه اجازه بدین من باید برم. بازم ازتون ممنوع تا دفعه ي یعد خدانگهدار.
دوباره دستش روآورد جلو و باهام دست داد و بعد سوار ماشین ش شد و رفت . یاد حرف نیما، در مورد دست دادن افتادم و »
خنده م گرفت ! راه افتادم طرف خونه ي نیما اینا و زنگ شونو زدم . تا زنگ زدم، خودش پشت در بود و یه دفعه ي در رو وا
« کرد طوري که من جا خوردم و زود گفت
دسته م رو بده!
پشت در چیکار می کنی؟
نیما داشتم زاغ ترو چوب می زدم. دسته جکم کو؟
تازه یادم افتاد که حواسم پرت شده و دسته جک نیما رو گذاشتم تو صندوق عقب ماشین یلدا ! یه نگاه به نیما کردم و »
« خندیدم که گفت
دسته جک رو لو دادي؟
آره.
نیما اون وقت که هی جوش می زنم و سفارش بهت می کنم، ناراحت می شی و بهت برمی خوره ! حالا شانس آوردم که من
سه چهار تا دسته جک یدکی دارم!
نیما ترو خدا شوخی نکن. دلم خیلی گرفته به جون تو!
نیما دل دشمن ت بگ یره! بیا تو ببینم! از کی دلت گرفته؟ واسه دسته جک من دلت گرفته گرفته؟ فداي سرت! غصه نخوري
ها! من بازم دارم! هر وقت دیگه م خواستی تعارف نکن و پیش غریبه هام نرو رو بنداز! بیا خودم بهت می دم!
« بهش چیزي نگفتم و برگشتم و خونه ي یلدا اینا رو نگاه کردم که گفت »
اي دل غافل ! عشق آخر بدن م را به سر دار کشید ! انگار پاك قافیه رو باختی؟! اي پدر سوخته شب چله خانم ! بالاخره اون
چشماي مست ش کار خودش رو کرد! بیا تو ببینم! بیا تو!
« دو تایی با هم رفتیم تو حیاط خونه شون که خیلی م بزرگ بود. رویه نیمکت نشستیم که گفت »
عاشق شدي؟
« بهش خندیدم »
نیما بلا روزگاري یه عاشقیت!
حالا چطور می شه نیما؟
نیما هیچی! چطور می خواستی بشه؟
یعنی می گم تو چی می گی؟
نیما مگه خاطرخواه من شدي که جواب ازم می خواي؟!
می خوام نظر ترو بدونم.
نیما بعنوان یه متخصص در امور بانوان؟
اِه... ! گم شو!
نیما اگر نظر کارشناسی منو بخواي یه چیزه و اگه نظر رفاقتی م رو بخواي یه چیز دیگه!
نظر کارشناسی ت رو بگو.
نیما از نظر کارشناسی باید خدمتت عرض کنم که بیچاره شدي بدبخت ! این همه کتاب و داستان عاشقانه خوندي هنوز
نفهمیدي عشق یعنی چی؟ ! برو کتاب لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، رمئو ژولیت رو بگیر بخون، می فهمی عاشق شدن یعنی
چی!
شد تو یه بار جواب درست به آدم بدي؟
نیما راست می گی . تا تو بخواي این کتابا رو بخونی، یلدا سه تا شکم زاییده! بذار خودم برات تعریف می کنم . اون لیلی و
مجنون که جفت شون مردم ! شیرین و فرهادم که پسره آخرش خود کشی کرد ! رمئو ژولیت م که هر دو خودکشی کردن . تازه
این جریان مال اون قدیما بود هوا آنقدر آلوده نبود!
اصلا نظرت رو نخواسم. لازم نکرده حرف بزنی.
نیما بابا طبق روایات تاریخی، تمام عشاق، کارشون یا به جنون کشیده یا به خودکشی ! حالا گوش کن، و اما از نظر رفاقتی! باید
بهتون بگم آقاي گلم که شما باشین، برو جلو که من پشت تم ! خیالتم راحت که با تمام امکانات و تجربیاتم که بسیار ارزشمنده
در خدمت تم و ازت حمایت می کنم . در ضمن یه خبر خوبم بهت بدم ! پس فردا شب، آقاي پرهام، و خانم پرهام تشریف می
ارن من زل ما ! هم واسه عیادت بابام و هم مثلا براي قدردانی و تشکر از کمکی که من و تو به یلدا کردیم . جریان تصادف ش رو
می گم.
« از خوشحالی خنده م گرفت و گفتم »
جون من راست می گی نیما؟ پدرت کی از بیمارستان مرخص می شه؟
نیما فردا صبح. ببینم اگر یه میلیون تومن بهت نقد می دادن اِنقدر خوشحال می شدي؟
نه بجون تو!
نیما برو فکر نون باش که خربزه آبه! خاطرخواهی که نون و آب نشد پسر!
یلدام می آد؟
نیما اونو دیگه خبر ندارم.
اگه نیاد چه فایده واسه من داره؟
بوي گل را از که جوییم؟ از گلاب! حالا گیرم یلدا نیومد. باباش که هس ! بپر دو تا ماچ از « نیما یعنی چی؟ ! شاعر می گه
باباش بکن انگار یه ماچ از یلدا کردي!
گم شو نیما! ترو خدا یه کاري بکن که یلدام بیاد.
نیما چه توقعا از من داري آ! من چه جوري یه کاري بکنم که دختر شونو هم یا خودشون بیارن؟
تو اگه بخواي می تونی!
نیما حالا بذار پس فردا شب بشه، یه کاریش می کنم.
فصل دوم
فردا عصر نزدیک ساعت 7 بود نیما بهم تلفن زد. گ.شی رو خودم ور داشتم.
نیما الو سیا !
سلام. خودمم. چی شد؟
نیما سیاه، قربده بیا که برات جورش کردم.
زهر مار! صد بار بهت گفتم اسم منو کامل بگو!
نیما تقصیر منه که دیشب یه کاري کردم که یلدام بیاد خونه مون!
راست می گی ترو خدا؟!
نیما آره ولی یه مشکلی پیش اومده.
چه مشکلی؟ چی شده؟
نیما فکر ازدواج با یلدا رو از کله ت بیرون کن!
چرا؟!
نیما طرف نامزد داره! اونم فکر می کنی کی؟
کی؟! من میشناسمش؟!
نیما حتما تو تلویزیون دیدیش!
هنر پیشه س؟!
نیما نه . یکی از این قوي ترین مردان جهانه! اتوبوس رو می بنده به یه طناب و با دندوناش تو سر بالایی تجریش می کشه می
بره بالا ! زنجیر می بنده دور خودش و یه تکنون می ده پاره می شه ! پونصد کیلو وزنه رو یه دستی بلند می کنه! بفهمه تو عاشق
نامزدش شدي با همون دندوناش ریز ریزت می کنه!
راست می گی نیما؟! جون من راست می گی؟!
نیما نترس بابا شوخی کردم.
واقعا که بعضی از شوخی هات خیلی لوسه!
نیما گوشی رو بده به بابات . بابام می خواد دعوتشون کنه. پرهام زنگ زد اینجا و گفت که دل می خواد باباي ترو هم ببینه. یه
دوستی قدیمی دارن با هم.
اون وقت تو چه جوري فهمیدي که یلدام می آد؟
نیما رفته در خونه شون . به هواي دسته جک، یه جوري بهش رسوندم که فردا شب توام می آي خونه مون . به احتمال 90
درصد اونم میاد.
اگه نیومد چی؟
نیما تو هنوز خانما رو نشناختی! حتما می آد!
آخه اگه نیومد چی؟
نیما هیچی. علی الحساب یه خرده باباش رو بغل کن، آتیش عشق ت فرو کش می کنه!
نیما؟
نیما چه با التماس اسمم رو صدا کردي! حتما یه کار دیگه م باهام داري!
نیما جون! می شه یه خواهش کوچولو ازت بکنم؟
نیما بفرمائین.
میشه تو یه جوري به گوش پدر و مادرم برسونی که من از یلدا خوشم اومده؟
نیما مگه خودت لالی؟
آخه من خجالت می کشم! تو پررویی می تونی بگی!
نیما خیلی ممنون! دست شما درد نکنه!
یعنی منظورم اینه که تو شجاعی! جسوري!
نیما خودتی!
حالا می گی بهشون؟
نیما باشه، جهنم ! منکه زندگیمو وقف تو کردم، این یکی م روش! ببینم تو از رو می ري و اون خواهر کوفتی ت رو بمن می
دي؟
نیما! نیما جون!
نیما دیگه چیه؟
زود بهشون می گی؟
نیما اِهه! می گم دیگه!
آخه من می خوام زودتر بگی که برنامه هامو جور کنم.
نیما مگه می خواي بابات رو عقد کنی که اگر من زود بگم برنامه ت جور می شه؟ گفتم می گم، می گم دیگه . دیگه خرده
فرمایش ندارین؟
نه، دستت درد نکنه. ایشااله یه روز جبران می کنم.
نیما می خوام نکنی! خداحافظ! گوشی رو بده به بابات!
فردا شب، ساعت حدود 8 بود که با سیما و ما در و پدرم، سوار ماشین شدیم و بطرف خونه ي نیما اینا حرکت کردیم . »
« همینطوري که داشتیم می رفتیم، یه دفعه پدرم گفت
خب سیاوش خان. مبارکه ایشااله. شنیدم بفکر زن گرفتن افتادي؟ یه چیزایی خانم ذکاوت به مادرت گفته!
« . همونجور سرم رو به رانندگی گرم کردم و فقط خندیدم »
سیما دختري ام که انتخاب کرده، خوبه. یعنی خیلی خوشگله.
مادرم فقط می خندید . تو آینه می دیدمش . خیلی خوشحال بودم . هم خوشحال بودم و هم خجالت می کشیدم که پدرم گفت »
«
انشااله که همه چیز جور می شه اما خونواده ي پرهام شازده ن. یه خرده ممکنه نه و نو تو کار بیارن!
مادرم اگر قسمت باشه خودش درست می شه.
پدرم گفتم که بدونه. شایدم این موضوع، چیز مهمی نباشه. هر چی خدا بخواد همون می شه.
این جریان انگار داشت جدي می شد و فکرم رو بخودش مشغول کرده و بود که متوجه شدیم رسیدیم جلوي خونه ي نیما »
« اینا. خلاصه پیاده شدیم و رفتیم تو. بعد از سلام و احوالپرسی، تا سیما آقاي ذکاوت رو دید گفت
مرخص تون کردم اما باید استراحت کنین!
پدر نیما دستت درد نکنه سیما جون. همچین عمل کردي که انگار نه انگار من اصلا عمل شدم!
پس نیما کجاس؟
مادر نیما همینجاها بود!
یه دفعه دیدم نیما از پله ها طبقه بالا اومد پایین و اول با همه سلام و احوالپرسی کرد و بعد اومد طرف سیما و که کنار من »
« واستاده بود و آروم گفت
الهی من قربون اون نظام پزشکی برم که دکترایی مثل شما رو تعلیم می ده!
« سیما خندید و گفت »
فکر می کردم تا زنگ در رو بزنیم، شما جلوي در آماده واستادین براي استقبال!
نیما آخه چیکار کنم؟! دنیال کار این داداش پدر سوخته ت بودم!
« ! سیما غش کرد از خنده »
دنبال کار من واسه چی؟!
نیما بابا یه ساعتی از طبقه ي بالا با دوربین خونه ي این پرهام اینا رو زیر نظر گرفتم که ببینم این دختره ي آتیش ب ه جون
گرفته م می آد یا نه!
از اون بالا تو چه جوري می فهمی که یلدا می خواد بیاد یا نه؟!
پخمه ! اگه از دو ساعت قبل لباس تی تی ش مامانی تن ش کرده باشه و از این ور خونه بره اون ور و دوباره برگرده و بره تو
حیاط و یه دوري بزنه و دویست بارم بره جلو آینه، معلوم ه می شه که می خواد بیاد دیگه ! مگه خواهرت رو نمی بینی چه لباس
قشنگی تن ش کرده و بخودش رسیده و موهاش رو دمب اسبی کرده و بهش گل سر زده!
گم شو! سیما هر وقت بخواد مهمونی بره لباس شیک و قشنگ می پوشه!
نیما باز واسه خواهرش بازار گرمی کرد!
« ! سیما فقط می خندید »
سیما زن تو بشو نیس!
نیما خرت از پل گذشت؟
شوخی می کنم باهات نیما جون!
نیما آهان! حواس ت باشه که هنوز یلدا خانم معلوم نیس بیاد یا نه!
خلاصه با خنده و شوخی نشستیم دور همدیگه به حرف زدن و صحبت کشیده شد به من . پدر و مادر نیمام بهم تبریک گفتن »
و بعد پدر نیما گفت م
سیاوش جون، یلدا دختر خوبی یه . خوشگل م هس . پدر و مادرشم خیلی دوستش دارن . یکی یه دونه و عزیز در دونه ي بابا !
البته تو ام بسیار پسر خوبی و نجیبی هستی . اینه که من هر کاري بتونم برات می کنم مخصوصا که کلی زیر دین سیما جونم
هستم!
سیما اختیار دارین.
پدرم این حرفا چیه؟
پدر نیما نه، جدي نی گم. این یکی دو روزه حسابی تو کوك ش بودم. واقعا لقب خانمی برازنده شه!
نیما واقعا!
پدر نیما در کارش استاده!
نیما دقیقا!
« اینا رو نیما آروم آروم و جدي می گفت و سرش رو به علامت تاکید تکون می داد
پدر نیما کاملا مسلط به کارش!
نیما کاملا!
پدر نیما من باورم نمی شد که یه دختر خانم بتونه یه پزشک عالی باشه!
نیما حقیقتا!
مادرم شما لطف دارین آقاي ذکاوت .
پدر نیما واله تعارفی نیس اینا! بقدري کاري جدي یی که آدم حظ می کنه!
نیما یقیقنا !
پدر نیما بقدري این دختر به وقت ش جذبه دارخ که بگم مثل کی می مونه؟!
نیما ابن ملجم مرادي تو سریال امام علی ( ع) !
« ! همه زدیم زیر خنده
پدر نیما بچه یه دقیقه آروم بگیر!
« پدرم با خنده کفت »
کنیز شماس.
پدر نیما نور چشم مه. عروس خودمه.
« یه دفعه نیما تا اسم عروس رو شنید شروع کرد به کف زدن و بشکن زدن وگفت »
پس شیرین بذارین دهن تون که انگار گوش شیطون کر عروسی ماهام سر گرفت.
پدرم سیما چقدر این بچه رو سر می دوونی؟! بگو آره و خلاص مون کن!
نیما آتیش به ریشه ي عمرت نگیره دختر ! یه آره بگو کارو تموم کن دیگه! سخت ته، فقط کله ت رو یه تکون بده ما
خودمون می فهمیم!
« سیما خندید و گفت »
فعلا ازدواج براي نیما خان کمی زوده. ایشون باید یه مدت دیگه به شیطونی هاشون برسن!
نیما من و شیطونی؟ ! به ارواح خاك آقام! یعنی به جون بابام اگه من رنگ یه شیطون رو بدونم چیه؟! یعنی تا به امروز ک ه
اینجا پیش شما نشستم، نفهمیدم رنگ این شیطونا چه رنگ یه!
« آروم گفتم »
یعنی حواس ش نبوده، دقت کافی نکرده!
« یواش پام رو زیر پاش فشار داد و گفت »
آره! از این سیاوش بپرسین! اینکه دیگه داداش تونه و بهتون دروغ نمی گه! من شب و روز با اینم! بگو دیگه سیاوش!
کدومش رو؟
« ! همه زدن زیر خنده »
نیما زهر مارو کدومش رو! تو ام نمک پرونی ت، همین الآن گل کرده؟! بذار حالا این دختره یلدا بیاد تا نشون ت بدم!
یعنی منظورم این بود که کدوم یکی از محاسن ت رو بگم!
نیما آهان! حالا هر کدوم که دم دست تره بگو اینا کمی منو بهتر بشناسن!
اون شبی رو که می خواستیم بریم دو تایی سینما و یه جوري شد که نرفتیم و جاش رفتیم جاي دیگه رو بگم؟
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۱-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۲۳ صبح
وب سایت کاربر یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: رمان یلدا - مودب پور
« یه چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت
نه، تو یه چیز ساده تر بگو!
چهارشنبه اي که با ماشین رفته بودیم طرفاي جردن رو بگم؟
نیما نخیر! گفتم یه چیز ساده بگو که توش فقط من باشم و تو!
« همه زدن زیر خنده »
اون دوشنبه که داشتیم با هم می رفتیم شرکت که دو تا دخترا با پراید پیچیدن جلومنو بعد یه جوري شد که دو تایی دیگه
شرکت نرفتیم رو بگم!
پدر نیما اي کره خر! تو که گفتی دوشنبه اي ماشین ت تو خیابون خراب شده بود!
« نیما هول شده بود و تند تند می گفت »
بجون بابا راست گفتم! یعنی بعد از اینکه شهلا اینا پیچیدن جلومون ماشین خراب شد! بجون مامان اگه دروغ بگم!
« دوباره همه زدن زیر خنده که پدر من گفت »
بالاخره جوونن دیگه! باید یه شیطونی هایی بکنن!
نیما شیطونی چیه جناب فطرت؟!
« بعد آروم به من گفت »
مرده شور اون ذکر خیر گفتن ت رو ببرن! اینطوري از محاسن آدم تعریف می کنن؟! تو که بیچاره م کردي!
« تو همین موقع زینب خانم، خدمتکار نیما اینا برامون چایی آورد و به همه تعارف کرد. وفتی همه ور داشتن، پدر نیما گفت »
سیاوش جون، یلدا از چیزي خبر داره؟
نیما از چی خبر داشته باشه؟
پدر نیما یعنی با اونم صحبتی شده؟
نیما چه صحبتی؟
پدر نیما یعنی اونم راضی یه؟
نیما از چی راضیه؟
پدر نیما اصلا مگه تو وکیل وصی سیاوشی؟! بذار خودش جواب بده!
نیما جواب چی رو بده؟
پدر نیما اِه ... ! پسر یه دقیقه زبون به دهن بگیر! دارم با سیاوش حرف می زنم آخه!
امر بفرمائین قربان.
پدر نیما می گم خود یلدا راضی به این ازدواج هس؟
نیما کدوم ازدواج؟ ! چه کشکی؟ چه دوغی؟ این سیاوش بدبخت تا حالا فقط دو تا سلام به یلدا کرده و دو تا خداحافظی! طبق
سیاهه اي که من دارم، این واسه یلدا خانم یه پنچري گرفته و یه بارم باهاش دست داده! همین و همین! والسلام!
اون دختره طفل معصوم، روح شم از چیزي خبر نداره!
« همه زدن زیر خند که پدر نیما گفت »
پس ما چیکار کنیم الآن؟!
نیما بابا این بچه، هنوز دختره رو درست و حسابی ندیده! یه ساعت پیش از من می پرسید چشم و ابروي یلدا چه رنگی یه؟!
« دوباره همه خندیدن و پدر نیما گفت »
حالا عیبی نداره . امشب که اومدن، باید سیاوش به یه هوایی یلدا رو ببره تو خیاط . بعد قشنگ باهاش صحبت کنه . مزه ي
دهن ش رو بفهمه . ببینه خود طرف راضی هس یا نه . اگه ر اضی بود به امید خدا ما هم آستینامونو بالا می زنیم و عروسی رو راه
می ندازیم.
اینو که گقت، همه دست زدن و مبارك باد گفتن . پدرم بلند شد رفت پیش پدر نیما نشست و مشغول حرف زدن شد و »
مادرم و سیمام شروع کردن با مادر نیما حرف زدن . منم بلند شدم و رفتم پیش نیما و رو دسته ي مبلی که نشسته بود نشستم
« و آروم بهش گفتم
نیما جون، آخه من چطوري یلدا رو ببرم تو حیاط؟
« ! دیدم نگاهم می کنه اما هیچی نمی گه »
« ! نیما! با توام »
« ! بازم هیچی نگفت »
او ووو ... ! دارم با تو حرف می زنم! چرا جواب نمی دي؟!
نیما آخه یادم رفته اینجاي داستان من چی می گفتم؟!
اِ ... ! عجب خري هستیا! اینا چیه می گی؟!
نیما چیکار کنم؟! خب یادم رفته دیگه! همه ي این چیزا رو که نمی تونم خفظ کنم! بعضی هاش تو کله م نمی مونه!
اِ... ! خودتو لوس نکن! زشته تو کتاب! !
نیما زشته یعنی چه؟ منم آدمم دیگه ! یه وقت یادم می زه چی باید بگم و کجاي داستانم! آهان یادم اومد! تو دوباره اون جمله
ي آخریت رو بگو!
زهر مار! گفتم نیما جون من چه طوري ...
نیما این چه مدل نیما جون گفتنه؟ چرا با دعوا و توپ و تشر می گی نیما جون؟
نیما لوس بازي رو بذار کنار! زشته این چیزا رو تو کتاب می گی!
نیما ببین سیاوش! بیا برگردیم با هم بریم خارج! بر می گریم همون اروپا! چطوره؟
خدا خفه ت کنه نیماؤ تو چرا تو این کتاب اینطوري شدي؟
نیما بابا خسته شدم آخه! پول حسابی م بهمون نمی دن که دل مون خوش باشه و بچسبیم به کارمون!
بلند می شم می رم ها!
نیما خب! خب! جمله آخري ت رو بگو. اما نیما جونش رو با لطافت بگی ها!
نیما جون!
نیما جونم!
زهر مارو جونم! این چه مدل جون گفتنه؟!
نیما خیلی با احساس گفتم؟
اِه ... ! ترو خدا نیما شوخی نکن!
نیما باشه، بگو. برو تو داستان!
نیما جون، آخه من چطوري یلدا رو ببرم تو حیاط؟
نیما یعنی چی چطوري ببري؟
آخه من نمی دونم چه جوري بکشونمش تو حیاط!
نیما خب دستش رو بگر و بزور رو زمین بکش ش و ببرش تو حیاط ! فقط مواظب باش سرمرش به چیزي نخوره که قبل از
خواستگاري خون ریزي مغزي کنه و بره تو کما!
اِه ... ! لوس نشو دیگه! منظورم اینکه به چه بهانه اي ببرمش تو حیاط؟
پس این همه مدت که با خودم می بردمت این ور و اون ور چی یاد گرفتی؟ ! اگه از هر کدوم یه خط م یاد گرفته بودي الآن
تو کنکورم که شرکت می کردي حد اقل نفر سوم می شدي!
ترو خدا نیما شوخی نکن! بجون تو اصلا نمی دونم به چه هوایی ببرمش تو حیاط!
نیما بابا یه چیزي بهش بگو و ورش دار ببر دیگه!
آخه خجالت می کشم! باور کن از همین الآن ترس افتاده تو دلم! پاهام داره می لرزه!
نیما واقعا باعث افتخار و سر فرازي یه که خونواده ي ما با خونواده ي رستم دستان آشنایی داره و رفت و آم د می کنه !
ماشااله پسرشون سیاوش نیس که! رستم دیو کشه!
دل شیر دارد تن ژنده پیل نهنگان بر آرد ز دریاي نیل
خدا ترو واسه ما نگاه داره که این دفغه صدام حسین ملعون بهمون حمله کنه، ترو میفرستیم جلو تنهایی تمام دختراشونو در آن
واحد خواستگاري کنیو ورداري بیاري ایران و کشورشون رو از وجود دختر پاك کنی و به این صورت روحیه شون تضعیف بشه
و ازمون شکست بخورن!
تو همین موقع صداي زنگ در بلند شد و من از هول م، از روي دسته ي مبل خوردم زمین ! با صداي زنگ، همه از جاشون »
« بلند شدن و هر کدوم یه طرف رفتن که نیما داد زد
بابا هول نشین! اول یکی بیاد این شیشه مرباي آلو رو که ریخته زمین جمع کنه و بعد درو وا کنین!
اشاره کرد به من و همه زدیم زیر خنده ! خلاصه زینت خانم در رو وا کرد و یه خرده بعد، یلدا و مادرش و آقاي پرهام اومدن »
تو و با سلام و علیک و احوالپرسی و تعا رف، رفتن تو سالن و نشستن . یلدا خیلی خوشگل شده بود . یه لباس خیلی خوشگل
پوشیده بود و موهاش رو خیلی قشنگ درست کرده بود . همه نشستیم و زینت خانم شروع به پذیرایی کرد . من و نیما کنار
« . همیدگه، رو یه کاناپه نشسته بودیم
پدر نیما بسیار خوش آمدین. زحمت کشیدین.
آقاي پرهام خواهش می کنم. چطورید شما؟ بخدا دل مون براتون تنگ شده بود.
پدر نیما مام همینطور! اصلا معلوم هس کجا نشریف دارین شما؟ ایرانید؟ خارج اید؟
آقاي پرهام هر جا که باشیم زیر سایه شمائیم قربان. چطورید جناب فطرت؟ کار و بار چطوره؟ شرکت هنوز سرپاس؟
پدرم به لطف شما هستیم دیگه. شرکتم هنوز دایره و برقراره.
پرهام راستی عمل تون چطور بود؟ الآن چطورین جناب ذکاوت؟
پدر نیما شکر خدا خوبم. از مهارت خانم دکتر، حالم خوب خوبه.
« . اشاره به سیما کرد »
نیما هزار ماشااله به مهارت شون! هزار احسنت به طبابت شون! هزار آفرین به ...
« ! زدم تو پهلوش که ساکت شد »
پرهام خدا حفظ شون کنه. ماشااله چه بزرگ شدن! چه خانمی شدن سیما جون؟!
نیما هزار ماشااله به بزرگ شدن شون! هزار ...
« ! دوباره زدم تو پهلوش »
پرهام چقدر خوب شد که شمام اینجا تشریف دارین جناب فطرت ! باید قدردانی و تشکر منو بپذیرین. واقعا سیما جون و نیما
جون و سیاوش خان لطف کردن. یلدا جریان تصادف رو برامون تعریف کرد. واقعا ممنون.
« خانم پرهام دنبال حرف آقاي پرهام گفت »
بله، خیلی ممنون که کمک فرمودین . البته بیمه براي همچین مواردي یه . نهایتا از طریق بیمه یا بوسیله ي وکی ل خانوادگی
مون ترتیب کارو می دادیم!
اینا رو که خانم پرهام گفت ، حالت بدي تو جمع پیدا شد و همه با سردي سرشون رو تکون دادند . آقاي پرهام خجالت کشید »
« و یلدا ناراحت شد. پدر نیما براي اینکه جو رو عوض کنه گفت
خب، جناب پرهام. چطور شد برگشتید ایران؟ چند سالی اونجا تشریف داشتید دیگه؟
پرهام بعله. آب و هواي اونجا سازگار نبود.
« نیما آروم در گوش من گفت »
یعنی بچاپ بچاپ اینجاس آخه!
« خانم پرهام که خیلی فیس و افاده داشت و خیلی م خودشو می گرفت گفت »
آخه اونجا ها یه جوري یه ! نمی دونم تشریف بردین یا نه ! تو غربت آد م رو هیچکس نمی شناسه! نمی فهمن طرف شون کیه؟
چی کاره س، شخصیت ش چیه، از چه خاندانی یه!
« نیما آروم در گوش من گفت »
ترجمه ي فارسی ش یعنی اینکه اونجا نمی شه جلو خارجیا چسی اومد!
« بعد بلند به خانم پرهام گفت »
خب شما خودتون بهشون می گفتین خانم جون!
« خانم پرهام یه لبخند به نیما زد و همونطوري که نیگاش می کرد، گفت »
راستش بیشتر من خواستم که برگردیم . شازده زیاد موافق نبود ! اینجا اومدیم همه ش غر می زنه! عین خاله زنک ها می مونه
و همه ش به جون من غر می زنه!
نیما شازده بیخود می کنه ! یعنی اشتباه می فرماین! آدم تو کشور خودش زنده س! اما دروغ نگفته باشم آب و هواي اونجا به
شما ساخته خانم پرهام . از در که اومدین توف شما رو نشناختیم ! مثل یه زن سی ساله شدین! چشمم کف پاتون، خیلی جوون
شدین!
« تا اینو نیما گفت انگار دنیا رو دادن به خانم پرهام! یه خنده از ته دلش کرد و گفت »
هنوز این نیما شیطون و تخسه! خوب رگ خواب خانم ها رو بلده!
نیما نه بجون شما ! جدي جدي گفتم! چند وقت پیش قرار بود یکی از دوستام از انگلیس برگرده ایران . یه چند سالی با
خونواده ش اونجا زندگی میکردن . وقتی رفتم فرودگاه استقبال شون، دیدم مادربزرگ شم باهاشون بر گشته ایران . بهش گفتم
علی جون مگه مادر بزرگتم باهاتون اومده بود خارج؟ یه نگاه به من کرد و گفت نیما جون اینکه مادر بزرگم نیس! زن مه!
« همه زدن زیر خنده »
نیما آره دیگه ! گویه زن بدبخت اونجا سه شیفت کار کرده و داغون شده! اما ماشاله به شما! به کی قسم بخورم که باور کنین !
از نظر صورت اصلا فرق نکردین ! درست مثل همون روزي هستین که اومدین خونه ي ما خداحافظی کنین ! همون صورت !
همون قیافه!
خانم پرهام ناز بشی پسر! ماشااله زبونش مثل قنده!
« اینو که گفت همه مجبوري شروع کردن به تاکید حرفاي نیما »
پدر نیما تکون نخوردن!
مادر نیما اصلا! راست می گه بچه م!
پدرم شادابی تو چهره شون پیداس!
اینا رو می گفتن و خانم پرهام کیف می کرد و آقاي پرهام زل زده بود تو صورتش و با تعجب خانم پرهام رو نگاه می کرد ! »
« برگشتم یه نگاه به صورت خانم پرهام کردم و یه نگاه به نیما، که آروم گفت
همون روزي م که واسه خداحافظی اومده بود، جاي مادر آقاي پرهام اشتباه ش گرفتیم!
« خنده م گرفته بود اما جلو خودمو گرفتم. خلاصه تعارف که تموم شد ، خانم پرهام گفت »
داشتم چی می گفتم؟
نیما می فرمودین که شازده عین خاله زنکا بجون تون غر می زنه!
دوباره همه زدن ز یر خنده! اقاي پرهام که دلش رو گرفته بود و می خندید! تو همین موقع پدر نیما بهش چشم غره رفت و »
« گفت
البته اونجا مزایایی داره اما زندگی در ایرانم بی لطف نیست!
پدرم بعله. تو مملکت خود آدمه که چهار نفر ادم رو می شناسن!
خانم پرهام موضوع این حرفا نیس که ! همونجام تمام ایرانیا شازده رو می شناختن! خونه ي چند هزار متري و کلفت و نوکر و
آشپز و راننده و خلاصه هر چی ! مردم یه شازده می گفتن، صد تا از دهن شون می ریخت! سه تا چهار تا ماشین تو گاراژ بود !
سفره پهن می شد تو خونه از این سر تا اون سر!
« با دست ته سالن رو نشون داد که نیما یواش به من گفت »
بیا کنار که انگار وسط سفره نشستیم!
خانم پرهام شنبه شبی نبود که تو خونه ي ما پارتی و مهمونی باشه! آخه می دونین، اونجا یکشنبه ها ش تعطیله!
« نیما بلند و با تعجب گفت »
نه!
« همه برگشتن نگاهش کردن که من محکم زدم تو پهلوش و اونم بلند گفت »
آخ!! یعنی آخ که خوش بحال شاگرد تنبلاشون! هم یکشنبه تعطیلن و هم جمعه!
خانم پرهام خدا قسمت کنه یه سفر برین ببینین چه خبره اون طرفا ! راستش رو بخواین خودمم پشیمونم از اینکه برگشتم !
انگار به چیزي گم کردم! عجیب عادت کردم به اونجا. اصلا نمیتونم اینجا نفس بکشم!
« یه دفعه نیما بلند گفت »
الهی آمین!
« همه یه دفعه برگشتن و نکاهش کردن که گفت »
الهی آمین که من نرفتم اون طرفا! وگرنه الآن اینجا خفه خونی گرفته بودم، اونم با این آلودگی هوا!
خانم پرهام تو نمی دونی نیما جون! چه آب و هوایی داره اونجا ها! چه نولوژي اي داره اون طرفا!
نیما الهی فداي آب و هواي اون طرفا بم من! حالا تکنولوژي سرشونو بخوره!
خانم پرهام باید بري ببینی ! خیابونا همه پهن و گشاد! تاکسی، فت و فراوون! مثل مورچه تاکسی تو خیابونا ریخته! اتوبوس می
اد آدمو سوار می نه مثل نهنگ ! تراموا می آد مثل هیولا! درش وا می شه و هزار تا آدمو می کشه تو خودش! مترو می اد مثل
اژدها! دیگه مسافر رو زمین نمی مونه که!
نیما مگه باغ وحشه که اینقدر جک و جون ور توش رفت و آمد دارن؟
همه زدن زیر خنده اما زود جلو خوشونو گرفتن . زیر چشمی یلدا رو نگاه می کردم. از رفتار مادرش ناراحت شده بود . مادر »
« نیما براي این که جلو خنده ش رو بگیره شروع کرد به تعارف کردن
بفرمائین ترو خدا. یه میوه پوست بکنین. گلوتون خشک شده.
« خانم پرهام یه نگاهی به میوه ها کرد و گفت »
هر چی میوه ي خوبه، از اینجا صادر می کنند اونجا! آت و آشغالشون می مونه واسه خودمون!
« نیما یه نگاهی به میوه ها که همه درشت و حسابی بودن کرد که آقاي پرهام گفت »
خانم از این میوه حسابی تر دیگه چی می خواي؟ این پرتقالا هر کدوم اندازه ي چی بگم ...
نیما توپ تخم مرغی!
آقاي پرهام پوپ تخم ...
« دوباره همه زدن زیر خنده که نیما گفت »
ببخشین، تو= هند بال!
آقاي پرهام راست می گه، اندازه توپ هند باله!
خانم پرها اینا رو که نمی گم! شما اصلا حواس ت نیس یه حرفام شازده!
نیما اي بابا! شازده اصلا توجه نمی کنن!
خانم پرهام همیشه همینطوریه! همه ش هوش و حواسش یه جاي دیگه س!
« زود پدر نیما حرف تو حرف آورد که صحبت ادامه پیدا نکنه و گفت »
خب یلدا جون، شما چیکارا می کنی؟ شوهر که نکردي اونجاها؟
« تا یلدا اومد جواب بده، خانم پرهام که چونه ش گرم شده بود گفت »
واه! نه که نکرده! یعنی خیلی ها اومدن جلو اما پسندمون نشدن. دکتراي خارجی می اومدن اونم چه دکترایی!
« نیما آروم در گوش من گفتا »
همه آبدار و درشت!
خانم پرهام مهندسا می اومدن اونم چه مهندسایی!
نیما آروم همه رسیده و شیرین!
خانم پرهام اما هیچکدوم در شأن خونواده ي ما نبودن!
« نیما آروم به من گفت »
بیچاره شدي سیاوش! اینا داماد کمتر از نخست وزیر قبول ندارن!
« بعد به خانم پرهام گفت »
حق داشتین وااله! داماد یه خونواده سرشناس باید چیز باشه! چی بهش می گن؟ 1
خانم پرهان اسم و رسم دار نیما جون.
نیما بغله، بتید اسم ورسم دار باشه. معروف باشه. مثل اصغر قاتل! همه میشناسنش!
« همه زدن زیر خنده که خانم پرهام گفت »
واقعا بانمکه این نیما جون .
نیما لطف دارین شما. شوخی می کنم که مهمونی خشک و سرد نباشه!
« بعد آروم به من گفت »
چونه ت بخشکه زن! سرمون رفت!
مادر نیما راستی، خانم بزرگ چطورن؟ عمه خانم چطورن؟ چرا تشریف نیاوردن؟
خانم پرهان شازده خانم اهل جایی رفتن نیستن . خانم بزرگم با اون سن و سال براشون سخته که جایی برن. یه خرده اي هم
که مریض هستن.
مار نیما خدا شفاشون بده.
خانم پرهام این آخري ها یه خواستگار براش اومد.
نیما واسه خانم بزرگ؟!
« همه زدن زیر خنده که خانم پرهام گفت »
برو تو ام نیما! دارم یلدا رو می گم!
آقاي پرهام اتفاقا خانم بزرگ بی میلم نیستن!
« ! خانم پرهام یه چپ چپ به آقاي پرهام نگاه کرد که شازده در جا خنده رو لبش خشک شد »
خانم پرهام آره، خواستگارش خلبان بود. بهشون گفتیم اصلا حرفشو نزنین!
نیما خوب کردین! می خواستین بگین قبل از شما اخوي یوري گاگارین اومد ردش کردیم! تازه اون فضانورد بود!
« دوباره همه خندیدن که خانم پرهام به نیما گفت »
نیما جون تو شغل ت چیه؟
نیما رو من اصلا حساب نکنین که شغلم طوري که تا صد سال دیگه تو کوچه مونم معروف نمی شم چه برسه تو شهر ! شما
باید دنبال یکی باشین که همه ي دنیا بشناسنش مثل ناپلدون بنا پارت!
دیگه این دفعه منم نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده ! کور شده خودش اصلا نمی خندید! مادر نیما همونجور که می »
خندید، تند تند میوه تعارف می کرد که مثلا حرف تو حرف بیاره ! سیما که بلند شد و از تو سالن رفت بیرون! پدر نیمام بلند
« بلند زینت خانم رو صدا می کرد و می گفت چایی بیاره! خلاصه پدرم که سخت خودشو نگه داشته بود گفت
جناب پرهام، کارخونه رو چه کردین؟ هنوز دارینش؟
آقاي پرهام بغله، هنوز داریمش. یعنی با یکی دو تا از دوستان شریکم.
پدرم ت هنوز خودتون ریاست ش رو بعده دارین؟
پرهام چه فرقی می کنه؟ مهم درست اداره شدن اونجاس. حالا چه من چه کس دیگه.
خانم پرهام یعنی چه؟ با بودن تو که سهام داره عمده اي، ریاست اونجا که به کس دیگه نمی رسه ! ناسلامتی شازده ام هستی
و از یه خاندان بزرگ!
پرهام حالا که وقت این حرفا نیس خانم! مثلا اومدیم عیادت مریض!
خانم پرهام بفرمائین زبونش رو ندارید ! بفرمائید دست و پاش رو نداریند! بفرمائید که چشم ندارید ببینید دور و ورتون چه
خبره!
« نیما آروم در گوشم گفت »
نخیر! انگار طباخی تعطیله! چشم و پاچه و زبون تموم شده! مونده فقط مغز و بنا گوش!
خانم پرهام فکر نمی کنی مردم پشت سرمون چی می کن؟ می گن شازده کفگیرش ته دیگ خورده و سهام ش رو فروخته !
اصلا شما دخالت نکن. من خودم یه روز می آم کارخونه و تکلیف همه رو روشن می کنم!
پرهام بیچاره سرش رو انداخت پایین از خجالت و یلدام که خیلی ناراحت شده بود به هواي سردرد بلند شد و از همه عذر »
« خواهی کرد و رفت تو حیاط که نیما به من گفت
بلند شو دیگه آب تصفیه شده ! طرف خودش رفت تو حیاط . فعلا تا اینجا خر تو خره، برو باهاش صحبت کن . فقط زود حرفاتو
بهش بزن که وقت کمه. نري اونجا عین شلغم واستیا!
تو ام بیا نیما!
نیما من بیام چیکار؟! بلند شو خجالت بکش! برو مثل یه مرد باهاش حرف بزن! یاالله دیگه!
آروم بلند شدم و از پشت مبل ها، بدون این که کسی متوجه بشه رفتم طرف حیاط . تو سالن همه داشتم با هم صحبت می »
کردین. نیمام براي اینکه شلوغش کنه و کسی توجه ش به من و یلدا جلب نشه، دوباره جریان ریاست کرخونه رو پیش کشید.
نیما بعله . خانم پرهام صحیح می فرمائین. جلو سر و همسر خوبیت نداره که تا شازده هستن، یکی دیگه بشه رئیس کرخونه !
اصلا آدم شازده می شه براي چی؟ براي این که رئیس کارخونه م باشه دیگه !
خانم پرهام قبون دهن ت نیما جون ...
دیگه از سالن اومده بودم بیرون و نفهمیدم خان پرهام چی گفت . از راهرو رد شدم و رفتم طرف حیاط . خونه ي نیما اینا »
بزرگ بود و یه حیاط قشنگ و بزرگم داشت که یه حوض وسط ش بود . یلدا کنار حوض واستاده بود و داشت به درختا نگاه
« می کرد. آروم رفتم جلو و گفتم
سرتون بهتر شد؟
« یلدا خونه ي روبرویی رو که خونه ي خودشون بود نشون داد و گفت »
از خونه ي ما اینجا دیده می شه. چند بار تا حالا شما رو، وقتی می اومدین پیش نیما دیدم.
« بعد برگشت طرف منو گفت »
سرم درد نمی کرد. می خواستم از اونجا فرار کنم.
« اشاره به سالن »
اینکه موضوع مهمی نیس. گاه گداري بین پدر و مادر منم از این بحث ها پیش می آد.
یلدا ولی بین پدر و مادر من همیشه از این بجث ها پیش می آد!
« خیلی هول شده بودم. نمی دونستم چی باید بهش بگم که یه دفعه گفتم »
مامان تون راست می گن؟
یلدا در مورد چی؟ در مورد کارخونه؟
نه، نه! در مورد همونا که می گفتن.
یلدا در مورد شرکا بابام؟
نه! همونا که براي شما می اومدن!
با حالت تعجب نگاهم کرد که دیدم انگار قیافه و حالت دست و پا چلفتی ها رو بخودم گرفتم ! یه آن مکث کردم و بعد گفتم »
«
خواستگارا رو می گم.
« یلدا خندید و گفت »
بهم نمی آد خواستگار دکتر و مهندس داشته باشم؟
نه، نه ! منظورم این نبود ! می خواستم بگم که شما خودتون اونا رو چیز می کنین یا اونا خودشون ول می کنن ! منظورم اینه که
شمام با مادرتون مثل هم هستین؟!
یلدا خندید . خیلی هول شده بودم ! وقتی جلوم بود و تو چشمام نگاه می کرد، دست و پامو گم می کردم و نمی دونستم چی »
« ! باید بگم
یلدا اگر منظورتون از نظر عقایده، باید بگم نه. ولی خب، می بینین که!؟
بله. منظورم همین بود! فقط انگار خیلی بد عنوان کردم!
خندید و رفت طرف پله هاي حیاط و روي پله ي بالایی نشست . طوري نشسته بود که پشت ش به در راهرو بود . همونطور »
که اونجا واستاده بودم، دیدم که نیما اومد پشت در راهرو واستاد و شروع کرد به من اشاره کردن ! نمی فهمیدم چی داره می گه
! هی بهم اشاره می کرد که برم پیش یلدا بنشینم و گاهی م می زد تو سر خودش و حرص می خورد ! آخرش انگار داشت بهم
فحش می داد ! بعد که دید من واستادم و نگاهش می کنم، لنگه کفش ش رو در آورد ومی خواست پرت کنه طرف من که یه
« دفعه بی اختیار گفتم
خب خب!
« یلدا با تعجب یه نگاه به من کرد و گفت »
چی خب خب؟!
« ! هم خنده م گرفته بود و هم هول شده بودم و هم خجالت کشیدم »
هیچی یلدا خانم! همینجوري یه چیزي گفتم!
یلدا چرا واستادین؟ شمام بیاین اینجا بشینین!خسته می شین سرپا واستادنی.
نه خیلی ممنون.
تا اینو گفتم، نیما دستش رفت بالا که کفش ش رو رت کنه طرف من ! منم چون میشناختمش که ممکنه همین کارو بکنه، »
« ! زود رفتم و کنار یلدا رو پله نشستم! حرکتم با چیزي که به یلدا گفتم تناقض داشت که یلدا زد زیرذ خنده
ببخشین! یه دفعه خسته شدم!
یلدا دوباره خندید . منم سرم رو انداختم پایین . از خودم لجم گرفته بد . داشتم فکر می کردم که چی بگم اما هیچی به فکرم »
نمی رسید ! سکوت برقرار شده بو د و . اینطوریم خیلی بد بود که یه دفعه یه چیزي از پشت سر خورد تو سرم ! سرمو با دست
گرفتم و بغلم رو نگاه کرد . یه حبه قند درشت بود که نیما برام پرت کرده بود ! انگار یلدا فهمید اما بروش نیاورد ! داشتم زور
می زدم که یه چیزي بگم اما هم هول شده بودم و هم هی با دست از پشت سرم به نیما اشراه می کردم که قند پرت نکنه !
اصلا نمی تونستم حرف بزنم که یه قند دیگه، محکم خورد تو کله م ! یلدا خنده ش گرفته بود و روش رو برگردوند طرف دیگه
که یعنی متوجه نشده ! صورتم رو برگردوندم طرف در راهرو که به نیما اشاره کنم که یه حبه قند محکم خورد تو چشمم و بی
« اختیار گفتم
آخ!
یلدا چی شد؟ 1
هیچی! یعنی آخ که چه شب خوبی یه!
این دفعه دو تایی زدیم زیر خنده ! زیر چشمی به نیما نگاه کردم . دیدم آماده س که یه قند دیگه برام پرت کنه ! این بود که »
« دلم رو به دریا زدم و گفتم
یلدا خانم یه چیزي می خواستم بهتون بگم. یعنی یه چیزي می خواستم ازتون بپرسم!
برگشت و نگاهم کرد . دوباره دست و پام رو گم کرد و هر چی زور زدم نتونستم چیزي بگم ! دوباره یلدا خندید و روش رو »
برگردوند و درختارو نگاه کرد . تا برگشتم که نیما رو نگاه کنم که یه قند دیگه اومد طرف کله م که زود سرم رو کشیدم کنار
« که از بغل سرم رد شد و افتاد تو باغچه! یلدا خنده ش گرفت و گفت
اینجا همیشه اینطوریه؟! داره از زمین و آسمون قند می باره!
نه نه! یعنی انگار زینت خانم داره طبقه ي بالا قند می شکونه، خرده هاش می افته اینجا!
یلدا خندید و بلند شد و آروم رفت طرف حوض. منم بلند شدم و یه نگاه به نیما کردم که دیدم ایندفعه قندوم رو گرفته بالا »
« که برام پرت کنه! منم از ترسم زود پریدم طرف یلدا که خوردم بهش! دوباره دوتایی خندیدیم و بعد یلدا گفت
چی می خواستی نازم بپرسین؟
می خواستم بپرسم! یعنی می خوام بگم! از خونه تون راضی هستین؟
« یلدا دوباره خندید و گفت »
آره، خونه ي خوبی یه.
« تا اینو گفت، نیما از پشت در راهرو سرش رو کمی آورد بیرون و صداش رو عوض کرد و گفت »
حالا مه خونه تون الحمدالله خوبه، پس بیاین و زن من بشین!
« من و یلدا یه آن جا خوردیم که یلدا غش کرد از خنده و گفت »
ببخشین، متوجه نشده م!
« روم رو سفت کردم و گفتم »
همون که شنیدین حرف من بود!
یلدا خب دوباره بگین!
ببخشین یلدا خانم. می شه از تو خواهش کنم که با من ازدواج کنین؟!
« یلدا یه نگاه قشنگ به من کرد و آروم گفت »
آخه ما هنوز همدیگرو درست نمیشناسیم!
باشه، عیبی نداره!
« یلدا شروع کرد به خندیدن که نیما از اون پشت گفت »
خاك بر سرت کنن با این جواباي منطقی ت!
« دوباره دوتایی خندیدیم که یلدا گفت »
یه خرده پیش شنیدین که خواستگار من باید داراي چه شرایطی باشه ! متاسفانه عقاید خانواده ي من اینطوریه و منم اسیر این
عقایدم.
« اینارو گفت و ناراحت رفت دوباره رو پله ها نشست. رفتم کنارش نشستم و گفت »
ولی این عقاید درست نیست!
یلدا میدونم، ولی چیکار می تونم بکنم؟ تازه شما هنوز شازده خانم، یعنی عمه م رو ندیدین ! ایشون هنوز فکر می کنن که در
عصر قاجار زندگی می کنیم. از وقتی که تو ایران انقلاب شده، اجازه ندادن کسی تو خونه تلویزیون رو روشن کنه!
« سرمو انداختم پایین که نیما از همون پشت گفت »
اون ش با ما ! فقط شما ااجازه می دین که این آدم شل بی سرزبون بیاد خواستگاري تون؟ بابا هر چی قند تو خونه داشتیم
تموم شد واله!
« یلدا خندید و در حالی که از جاش بلند می شد گفت »
تشریف بیارین. منزل خودتونه.
بعد یه لبخند به من زد و رفت طرف در راهرو که تا رسید به نیما ، نیما دستاشو مثل مثل شاخه ي درخت گرفت بالا و به »
« یلدا گفت
سلام، ببخشین، من یه کاج مطبق ام. کاتن م اینجا تو گلدون! بفرمائین داخل خواهش می کنم! منزل خودتونه!
من و یلدا زدیم زیر خنده و سه تایی با هم رفتیم تو سالن و بعد از اینکه ده دقیقه اي نشستیم، آقا و خانم پرهام اجازه رفتن »
خواستن و از جاون بلند شدن . تا دم در همراه شون رفتیم و مو قع خداحافظی، وقتی یلدا باهام دست داد، یه کمی دستش رو تو
دستم نگه داشتم که اونم هیچی نگفت و بهم خندید ! داشتم از خوشحالی بال در می آوردم! اونقدر ازش خوشم اومده بود که
نگو! احساس می کردم که خیلی دوسش دارم.
« خلاصه همه گی برگشتیم تو خونه و تو سالن نشستیم که پدر نیما گفت
خب! چیکار کردي سیاوش خان؟
نیما نشد که نشد بابا!
پدر نیما یعنی چی که نشد؟
سیما یلدا جواب منفی داد؟!
نیما اونجوري که نه!
« سیما که ناراحت شده بود گفت »
پس چی گفت؟!
نیما شما خودتونو ناراحت نکنین سیما خانم جون! خدا نکرده یه دفعه حالتون بد می شه ها!
« سیما خندید و گفت
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۱-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۲۵ صبح
وب سایت کاربر یافتن
1 کاربر از SISMONI به دلیل این ارسال سپاس کرده.
shamiiim
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: رمان یلدا - مودب پور
منم می خندیدم و نگاهش می کردم . وقتی حرفاش تموم شد »
« بهش گفتم
نصفی از این دري وري هایی رو که تو می گی من نمی نویسم تو کتاب!
نیما تو گه می خوري نمی نویسی!
بی تربیت!
نیما من یه ساعت زور می زنم و این چیزا رو می گم اون وقت تو نمی نویسی؟!
دِ همین چیزا رو تو کتابا می گی که جلوشو می گیرن!
نیما بابا اینایی که من می گم ظنزه ! طنزِ گزنده! شوخی شوخی حرفمو می زنم، نصیحتامو به مردم می کنم. راه بدو خوب رو به
جووونا نشون می دم ! همین شیوا رو ببین! عاقبتش چی شده؟ ایدز! دیگه از از این راهنمایی بهتر چی می خواي؟ نیگاه نکن که
من چهار تا چیز می گم و مردم می خندن . لابلاي حرفام پره از راهنمایی یه ! اینطوري تو آدما بیشتر حرف اثر می کنه تا با یه
زبون خشک و جدي!
همینطوري که داشت اینارو می گفت، رفت جلو پنجره که دیدم یه دفعه مثل برق پرید طرف در اتاق و وازش کرد و ر فت »
بیرون! بلند شدم و رفتم طرف پنجره و بیرون رو نگاه کردم که دیدم یلدا و خانم بزرگ پشت در حیاط نیما اینا واستادن ! در
« تراس رو وا کردم و رفتم بیرون تو بالکن. یلدا عصبانی بود و داشت بلند بلند با خانم بزرگ حرف می زد
بدین؟! « نشون » می خواین به دکتر « چی رو » یلدا خانم جون! آخه دیگه
بدین یعنی چی « تکون » می خواین بات دکتر « کی رو » خانم بزرگ
چی می رین؟! « معالجه ي » یلدا می گم براي
با کی می رم؟! این حرفا چیه می زنی تو دختر جون؟ بیا، بیا و دیگه م از این حرفاي بدنزن! عمه « موازجه » خانم بزرگ براي
خانم بهت این چیزا رو یاد داده؟!
از حرفاي خانم بزرگ خنده م گرفته بود ! یلدا فقط مات بهش نگاه می کرد که خانم بزرگ خم شد که از رو زمین سنگ »
« ! ورداره
بزنم! « زنگ » یلدا خانم جون حد اقل بذارین که من
بزنی؟! « سنگ » خانم بزرگ مگه خودم پیر و کور شدم که تو جام
نداره؟! « زنگ » اینا « خونه ي » یلدا بابا آخه مگه
شون اصلا سنگ نداره وامونده! این دفعه از تو باغچه ي حیاط خودمون سه چهار تا می ارم! « کوچه » ، خانم بزرگ اره
تا یلدا اومد جلوشو بگیره که خانم بزرگ یه سنگ پرت کرد تو حیاط نیما اینا که صاف خورد رو ماشین باباي نیما و یه »
صداي ب لند داد ! تو همین موقع نیما رسیده بود تو ایوون خونه شون که تا دید خانم بزرگ داره سنگ پرت می کنه، از همون
« جا داد زد
نزن ظالم! سنگسارمون کردي!
اون بالا واستاده بودم و می خندیدم . تا یلدا صداي نیما رو شنید اومد بر گرده بره تو خونه شون که نیما رسید دم درر و در »
« رو وا کرد و گفت
فرار نکنین یلدا خانم که دیدم تون!
« یلدا واستاد و با خجالت به نیما گفت »
بجون مامانم اگه من سنگ پرت کرده باشم نیما خان!
می رفتین؟! « در » نیما پس واسه چی داشتین
« تا اینو گفت خانم بزرگ شروع کرد به خندیدن و گفت »
نمی رفتیم که! « ور » مینا جون ما به چیزي
« این دفعه خود نیمام زد زیر خنده و رفت جلو خانم بزرگ و سلام کرد و گفت »
نمی زنین؟! « زنگ » آخه خانم بزرگ جون، بخدا همین یه ساعت پیش دادیم شیشه مونو انداختن! آخه شما چرا
بزنیم مینا جون؟ « چنگ » نمی زنیم؟! به چی « چنگ » خانم بزرگ چرا
« نیما با حالت گریه و التماس گفت »
! « آخه » رفت « آبروم » ! بابا انقدر جلو همسایه ها به من نگو مینا جون مینا جون
یعنی چی؟! « آب تون رفته سر شاخه » خانم بزرگ نیما
همونجور گرفت و نشست رو زمین و برو و بر شروع کرد به خانم بزر »
» گ نگاه کردن! من مرده بودم از خهنده اون بالا! نیما که صداي خنده ي منو شنید، برگشت منو داد زد
زهر مار و ه هر ! زد کاپوت کاشین بابامو قر کدر ! این اگه هر روز اینکارو بکنه باید این خونه رو بفروشیم و بذاریم از این محله
بریم که!
با ایمکه نمی خواستم با یلدا روبرو بشم اما مجبوري رفتم پایین . تا رسیدم دم در دیدم نیما داره به خانم بزرگ جدي حرف »
« می زنه
می زنم به « زنگ « نیما ببین خانم بزرگ، دارم جدي بهت می گم . اگه یه بار دیگه بیاي در خونه ي ما شنگ پرت کنی، میرم
!« کلانتري »
براتعلی کیه؟! !؟« براتعلی » بزنی به « سنگ » خانم بزرگ می خواي
« من و یلدا زدیم زیر خنده که نیما داد زد »
بابا همسایه ها، یکی بیاد کمک آخه! من حریف این زن نمی شم! با سنگ تموم شیشه هامونو شیکست!
« رفتم جلو به همه سلام کردم که تا خانم بزرگ منو دید گفت »
اِ...!! شمام اینجایین کیاخان؟
نیما خانم بزرگ کیا نه، سیا!
خانم بزرگ ضیاء؟
!« بادمجونه » نیما سیا! سیا! همونکه رنگ
!؟« برازجونه » خانم بزرگ خونه ي ضیا خان تو
نیما بابا بیاین بریم ! دو ساعته واستادیم اینجا چرت و پرت می گیم! ما که حرف همدیگرو نمی فهمیم! ما یه چیزي می گیم و
این خانم بزرگ یه چیز دیگه!
« بعد برگشت طرف یلدا و گفت »
حالا چه فرمایشی داشتین یلدا خانم؟
« یلدا با خجالت گفت »
راستش خانم جون اومدن که شما ببرین شون بیمارستان.
نیما مگه من راننده آمبولانسم یا شما تو خونه ي ما آمبولانس دیدین؟
« من زدم زیر خنده که یلدا با خجالت گفت »
نمی دونم چه طوریس ازتون عذرخواهی کنم، اما هرچی به خانم جون می گم گوش نمی ده!
« نیما خندید و گفت »
شوخی کردم یلدا خانم. چشم، الان می آم.
« بعد برگشت به خانم بزرگ گفت »
اما اگه یه دفعه دیگه سنگ پرت کنی به خونه مونف می آم شکایتت رو به بزرگترت می کنم ها!
فصل ششم
« نیما راه افتاد که بره ماشینش رو از تو حیاط در بیاره که رفتم پیشش و بهش گفتم »
نیما اگه بخاطر من داري اینکارا رو براي خانم بزرگ می کنی، نکن. من که دیگه با یلدا کار ندارم.
نیما اولش بخاطر تو می کردم اما حالا دیگه بخاطر این خونه و زندگی و ماشین می کنم . باباي بدبختم یه عمر جون کنده تا
انقدر سنگ و کلوخ پرت می کنه تو خونه مون « لاجونش » اینا فراهم شده . یه لحظه غفلت کنم این خانم بزرگ با این دستاي
که این خونه و زندگی مثل این آثار باستانی میره زیر خاك! اون وقت هزار سال دیگه باستان شناسام نمی تونن کشف ش کنن!
من الان می رم با خانم بزرگ حرف می زنم که ول کنه بره.
نیما تو اگه تونستی فقط یه جمله رو به این زن حالی کنی، من همین الان دست یلدا رو می ذارم تو دستت!
بابا بالاخره اونم آدمه دیگه! صبر کن یه دقیقه.
راه افتادم طرف خانم بزرگ که داشت مارو نگاه می کرد . نیمام پشتم راه افتاد اومد. یلدا رفته بود نزدیک خونه شون واستاده »
« بود. تا رسیدم به خانم بزرگ گفتم
خانم بزرگ سیما الان تو بیمارستان نیس.
خانم بزرگ ت سیمان الان تو مجارستان نیس؟! چطور یه همچین چیزي می شه ضیا جون؟!
نیما من برم ماشین رو زودتر روشن کنم وگرنه الان باید سیمان بار بزنی م واسه مجارستان! تو ام بیا این طرف دسته گل به
آب نده. همین بیمارستان بریم نزدیک تره!
« تا نیما اومد بره طرف ماشین ش که خانم بزرگ گفت »
مینا جون مگه ضیا خان دارن تو مجارستان خونه می سازن که دنبال سیمان می گردن؟
براي خودش بخره! « قبر » نیما نخیر، می خواد اونجا یه
براي خودش بخره؟! « ببر » خانم بزرگ می خواد اونجا یه
« نیما یه لحظه مایوس واستاد و به خانم بزرگ نگاه کرد و بعد راه افتاد طرف ماشین که خانم بزرگ صداش کرد و گفت »
مینا جون بیا.
« نیما از وسط راه برگشت و گفت »
بفرمائین خانم بزرگ.
رفتیم مجارستان . چه آب و هوایی م داره ! اما « دومادم » خانم بزرگ نه این که درست یاد نباشه ها، تا حالا یکی دو سفر با
خاطرم نیس این ور ورامینه یا اون ورشه!
« نیما یه نگاه به خانم بزرگ کرد و بعد گفت »
سیاوش یه دقیقه بیان این ور کارت دارم.
« با هم رفتیم دو قدم اونور تر »
نیما بیا این سوئیچ ماشین رو بگیر و اینا رو وردار ببر بیمارستان بعدشم این ماشین مال تو!
چی می گی؟!
نیما بابا من نمی خوام تو این یکی کتاب نقش داشته باشم! مگه زوره؟! بگیر این سوئیچ رو برو دنبال کارت.
چرا دیوونه بازي در می اري؟!
نیما اگه من نخوام تو این کتا ب باشم باید کی رو ببینم؟! ترو ببینم؟ ناشرت رو ببیننم؟ وزارت ارشاد رو ببینم؟ کی رو باید
ببینم؟
این چرت و پرت چیه می گی؟! زشته جلو خوانند ها!
نیما بابا این آبروي منو جلو خواننده ها برده ! پس فردا اگه یکی منو تو خیابون ببینه نمی گه نیما جون این چه باسطی یه
برد ! بابا « رو » درست کردي؟ 1 من تو تمام این کتابا، سربسر همه میذاشتم و هیچکشم حریفم نمی شد. اما این یه پیرزن منو از
اینم داستان بود که تو پیدا کردي؟!
من چیکار کنم؟! این خانم بزرگ دختر ... سلطنه س. عینا همین کارا رو تو عالم واقعیت کرده. منکه نمی تونم اینا رو ننویسم!
نیما حالا نمی شه یه خرده نقشش رو کمتر کنی؟ دیوونه م کرد بخدا!
تو جوابشو نده. هر چی گفت هیچی نگو. دیگه چیزي نمونده کتاب تموم بشه.
نیما بده من اون سوئیچ وامونده رو. تازه وسطاي کتابیم! کو حالا آخر کتاب؟!
خلاصه نیما ماشین ش رو در آورد و سو ار شدیم. من و نیما جلو نشستیم و یلدا و خانم بزرگ عقب ماشین . یه خرده که »
« حرکت کردیم یلدا گفت
باید جدا ازتون عذرخواهی کنم. باعث زحمت تون شدیم.
نیما ت خواهش می کنم یلدا خانم. این حرفا چیه؟
خانم بزرگ ضیاخان حالا چند تایی هس؟
چی خانم بزرگ؟
خانم بزرگ همون ببرایی که می خواین تو مجارستان بخرین.
« نیما داد زد »
ببره نه! قبر! قبر!
خانم بزرگ آهان! خوب چند تایی هس؟
« من یه لحظه مات موندم که نیما گفت »
!« خودشو و باباشه » زیاد نیس خانم بزرگ. اندازه
زهر مار!
« یلدا زد زیر خنده که خانم بزرگ گفت »
چقدر کوچیکه! یه قبر باید انقدري باشه که بشه یه میت رو راحت توش جا داد! !؟« نوك پاهاشه » اندازه
نیما نه، اینا بغل هم بغل هم توش می خوابن، جا می شن خانم بزرگ.
« یلدا آروم با آرنج زد به خانم بزرگ و بهش یه اشاره کرد یه خرده بعد خانم بزرگ با خجالت گفت »
حرف بدي زدم ضیاخان؟!
دلم براش سوخت . با سر بهش اشاره کردم که یعنی نه . اونم دیگه تا بیمارستان هیچی نگفت . ده دقیقه بعد رسیدیم »
بیمارستان. شانس آوردیم که سیما هنوز نرفته بود . از قسمت پذیرش پیج ش کردیم و اومد پایین . بعد از سلام و احوالپرسی
« یلدا گفت
سیما خانم واثعا شرمند ه م اما این خانم جون منو ول نمی کنه . می گه حتما باید بریم پیش خانم دکتر که خودش منو معاینه
کنه. به شما خیلی عقیده پیدا کردن.
سیما خواهش می کنم، این حرفا چیه؟ لطف دارن. حالا مشکل چی هس؟
یلدا پادردشونه.
سیما ت خب، طبیعیه. باید یه رماتولوژ ایشونو ویزیت کنه.
خانم بزرگ یلدا جون خانم دکتر چی فرمایش می کنن؟
بببینه. « دکتر رماتیسم » یلدا ت می گن شمارو باید یه
ببینه؟! خدا بدور! « کمونیسم » خانم بززگ منو یه دکتر
« نیما دست خانم بزرگ رو گرفت و همونجور که با خودش می برد گفت »
بیا خانم بزرگ، این دکتره قدیم کمونی ست بوده. یه مدت زندان رفت و بعدش توبه کرد. ولی اگه بهت جزوه اي، اعلامیه اي
چیزي داد ازش نگیر!
همگی زدیم زیر خنده و دنبال سیما راه افتادیم و رفتیم جلو یه مطب تو طبقه ي بالا . سیما رفت تو و دو دقیقه بعد اومد بیرون »
و به ما گفت بریم تو . همگی رفتیم تو مطب و با دکتر که یه مرد 40 ساله بود سلام علیک کردیم و رو مبل نشستیم. دکتر اومد
« جلو خانم بزرگ رو یه مبل نشست بغلش و با خنده گفت
بفرمائین خانم بزرگ.
خانم بزرگ خدمت اقاي خودم عرض کنم که چند وقت بود این گوشام یه مختصر ضعیفی داشت . اومدم دادم این دکتر که
اتاقش بغل شماس یه شستشوش داد . الحمد الله که دستش سبک بود و گشم خوب شد . حالام اومدم خدمت شما که یه فکري
واسه این پاهام بکنین. چند وقتی هس که حس توش نیس. یه پومادي، ویتامینی چیزي بهم بده که این پاها قوت بگیره.
دکتر یه خرده پاهاي خانم بزرگ رو معاینه کرد و بعد بلند ش کرد و گفت یه خرده راه بره. خانم بزرگ چند بار از این ور »
« مطب رفت اون ور مطب و برگشت. معاینه ي دکتر که تموم شد اومد پیش سیما و گفت
خانم دکتر ماشااله پاهاي خانم بزرگ لز پاهاس من بیشتر جون و قوه داره ! این یه خرده رخوت وسستی م مال کهولت سن و
ساله!
نیما دکتر جون شما ملتفت نشدي. خانم بزرگ می خوان پاهاشون قوت پاهاي مارادونا رو بگیره جمعه تو آرژانتین بازي داره!
« همگی زدیم زیر خنده که دکتر گفت »
باشه، من می نویسم که چند جلسه یه برق ساده براي خانم بزرگ بذارن.
نیما واسه پاهی خانم بزرگ یه برق ساده فایده ندار ه دکتر جون. باید بنویسین کل نیروي انرزي اتمی ایران رو وصل کنن به
پاي ایشون تا افاقه کنه!
« دوباره همه خندیدیم. دکتر همونجور که می خندید و به خانم بزرگ نگاه می کرد گفت »
نیس. « هسته اي » متاسفانه قسمت فیزوترابی ما مجهز به سیستم
نیس؟! « بسته اي » خانم بزرگ دکتر جون تو دواخونه تون دواي
« دکتر یه لحظه مات به خانم بزرگ نگاه کرد که نیما گفت »
نه، شکر خدا گوش خانم بزرگ با همون یه شستشو سالم سالم شده!
دکتر بیچاره زود ورداشت یه نسخه نوشت و داد دست سیما و ماهام بلند شدیم و از مطب دکتر اومدیم بیرون و رفتیم طبقه »
ي پایین که فیزیوتراپی بود . مسئول فیزیوتراپی تا سیما رو دید، سلام و احوالپرسی کرد و نسخه رو گرفت و یه نگاهی کرد و
« گفت
خانم دکتر ایشون باید از فردا تشریف بیارن . الان مسئول برق مون نیس. فردا که اومدن، می گم چند جلسه براشون برق
بذارن.
نیما ت اي داد بیداد ! حالا باید چند بار هی بیاییم اینجا و بریم ! دکتر جون نمی شه خودمون تو خونه برق بذاریم؟ هم سیم
داریم و هم پریز و هم دوشاخه! برق مونم مک 220 ولته!
« مسئول فیزیوتراپی خندید و گفت »
خیلی پاشون اذیت شون می کنه؟
نیما ت نخیر! خیلی گوش و اعصاب و روان ما رو اذیت می کنه!
« بعد رفت جلو و آروم بهش گفت »
می دونی چیه دکتر جون؟ این خانم بزرگ ما حالت تلقین توش خیلی اثر داره . اگه همین الان یه خرده بذارین با این دم و
دستگاه تون ور بره، قول می دم خوب خوب بشه . این صفحه نقاله چیه اینجا ! یه خرده بذارین رو این راه بره و یه خرده م با این
وزنه ها ور بلره حالش خوب می شه.
« مسئول فیزیوتراي خندید و خانم بزرگ رو برد رو دستگاه دو ثابت و بهش گفت »
. « اروم آروم روش راه برین » ، خانم بزرگف من الان این دستگاه رو روشن می کنم. شما مثل اینکه تو خیابون هستین
«!؟ باید آروم آروم تو چاه برم » خانم بزرگ
« نیما داد زد »
بزنین! « قدم » ! باید روش راه بریم
بزنم؟! « لقد » خانم بزرگ
نیما اما خانم بزرگ واقعا بعد از شستشو شنوایی تونو بطور کامل بدست آوردین ها!
« همه زدیم زیر خنده که مسئول فیزیوتراپی دتسگاه رو روشن کرد و خانم بزرگم شروع کرد روش راه رفتن »
مسئول سرعت الان 1200 متر در ساعته. یعنی تقریبا 33 سانیتمتر در هر ثانیه. اگه خانم بزرگ همینطوري ده دقیقه بتونن
روش راه برنف با توجه به سن و سال شون واقعا عالیه!
رو تندترش کن. انگار داره پاهام بهتر می شه! « باسکول » خانم بزرگ دکتر جون یه خرده این
« مسئول یه درجه سرعت دستگاه رو بیتر کرد و گفت »
ماشااله هزار ماشااله خوب دارن راه می رن خانم بزرگ!
نیما داریم پرورشش می دیم براي المپیک بعدي!
« خانم بزرگ که خیلی خوشش اومد بود گفت »
دکتر جون تند تر نمی شه؟
نیما نخیر! خانم بزرگ جنون سرعت داره! فکر می کنه اوردیمش لونا پارك!
« همه زدن زیر خنده که مسئول فیزیوتراپی گفت »
بزنم به تخته! خیلی انرژي دارن خانم بزرگ!
نیما خانم بزرگ نگو، بگو قهرمان ماراتن!
خانم بزرگ آخیش! پاهام گرم شد دکتر جون، خدا عوضت بده!
نیما به به! تازه پاهاش گرم شده! خدا بدادمون برسه!
مسئول پذیرس فکر کنم کافیه. ممکنه خسته بشن و خدا نکرده بخورن زمین!
« نیما رفت جلو خانم بزرگ و گفت »
دیگه کافیه خانم بزرگ، بیاین پایین.
« بعد بهش اشاره کرد که بیاد پایین »
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۱-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۲۶ صبح
وب سایت کاربر یافتن
1 کاربر از SISMONI به دلیل این ارسال سپاس کرده.
shamiiim

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: رمان یلدا - مودب پور
خانم بزرگ حالا زوده مینا جون تازه سوار شدم.
نیما اِ..! مگه تاب و سر سره س که تازه سوار شدین؟! مام می خوایم سوار شیم آخه. نوبت ماس! شما بیاین پایین می خوایم
بریم قسمت پرش از روي خرك!
« ما زدیم زیر خنده و مسئول پذیرش دستگاه رو خاموش کرد. خانم بزرگم اومد پایین و گفت »
مینا جون، خدا رو شکر. حالا بریم قسمت وزنه برداري.
مسئول فیزیوترا پی خانم بزرگ رو برد جلو یه دستگاه که یه دستگیره داشت و بهش سیم وصل بود و انتهاي سیم یه وزنه ي »
« کوچیک آویزون بود. وقنتی خانم بزرگ جلو دستگاه نشست بهش گفت
خانم بزرگ اگه می تونین این دستگیره رو بکشید طرف خودتون.
خانم زرگ آخه دستام حس توش نیس.
مسئول هر چقدر می تونین بکشین.
« خانم بزرگ دستگیره رو کشید و گفت »
اینکه بهش هیچی وصل نیس!
« مسئول فیزیوتراپی که از اینو دید با خنده گفت »
!« فرمه » ماشااله خانم بزرگ خیلی رو
1؟« جرمه » خانم بزرگ چیکار نکنم
رو بگیرین. « دسته » نیما هیچی خانم بزرگف شما فقط این
رو بگیرم؟ « بسته » خانم بزرگ ت کدوم
« نیما دسته وزنه رو داد دست خانم بزرگ و گفت »
بابا این وامونده رو چند بار بکس!
خانم برگ اینکه خیلی سبکه مینا جون!
مسئول فیزیوتراپی ببخشین اقاف اسم شما میناس؟
نیما نخیر، تسم من سیماس! ایشون اشتباهی اسمم رو صدا می کنه!
« دوباره همه زدیم زیر خنده که خانم بزرگ گفت »
دکتر جون دو تا دیگه سنگ بزار رو این دستگاه.
نیما خانم بزرگ فکر می کنه اومده زور خونه!
مسئول فیزیوتراپی با خنده دو تا وزنه ي دیگه رو به دستگاه اضافه کرد و جالب این بود که خانم بزرگ خیلی راحت دستگیره »
« رو می کشید و ول می کرد! ماهام یه گوشه واستاده بودیم و می خندیدیم که خانم بزرگ گفت
دکتر جون دو تا سنگ دیگه م بذار روش! خیر ببینه، چه دستگاه خوبیه! دستام یه خرده نرم شد.
« مسئول فیزیوتراپی خندیدیو هر چی وزنه داشت اضافه کرد به دستگاه »
نیما خب حالا یه حرکت یه ضرب این وزنه بردار نگاه می کنیم که چطور چغر و سمج پاي وزنه ي سیصد کیلویی واستاده!
« دوباره همه زدیم زیر خنده. خانم بزرگ که دید ما می خندیم گفت »
مینا جون، خوب دارم کار می کنم؟
نیما خانم بزرگ جون شما اصلا عیب و ایرادي تو کارتون نیس . اشکال سر اینه که چند وقتی یه ورز رو گذاشتین کنار و یه
خرده تن و بدن تون کوفت رفته! دو تا میل و کباده که بگیرین می این سر جاي اول تون!
خانم بزرگ بذارم اینارو سر جاي اول شون؟!
نیما ت نه! نه! همون بالا نگه دارین تا سه چراغ سبز براتون روشن بشه بعد!
« خانم بزرگ بیچاره دستگیره رو همونجور کشیده بود و ول نمی کرد که نیما گفت »
سیاوش! بپر زنگ بزن فدراسیون وزنه برداري و بگو زود برسین که یه چهره ي استثنایی در ورزش پیدا شده!
خانم بزرگ مینا جون ولش کنم یا نه؟
نیما ولش کن دیگه خانم بزرگ . مدال طلا رو گرفتی! شما اصلا احتیاج به دکتر و دوا نداشتی که! علاج درد شما اینه که برین
کنین. « ثبت نام » تو یه باشگاه
کنم؟! « دست به آب » خانم بزرگ ناشتا برم
« ! همه زدیم زیر خنده. خدایی بود که فقط ما تو قسمت فیزیوتراپی بودیم »
!« زورخونه » ،« زورخونه » ، نیما دست به اب نه خانم بزرگ، ثبت نام! اسم نویسی! تو یه باگشاه
خانم بزرگ توپ خونه؟!
تو همین موقع دکتري که خانم بزرگ رو معاینه کرده بودئ اتفاقی از اونجا رد می شد . از صداي خنده هاي ما اومد تو و »
« سلام کرد و وقتی تعداد وزنه ها رو روي دستگاه دید با تعجب گفت
اینارو خانم بزرگ تنهایی کشیدن؟! ماشاله به خانم بزرگ!
!« زورش کم بشه » نیما دکتر جون یه شربتی، قرصی، چیزي بنویس یه خده
مینا جون؟ « روي کی کم بشه » خانم بزرگ
نیما ترو خدا دکتر جون یه شربتی چیزي براش بنویس جون ما رو خلاص کن!
« دکتر خندید و از مسئول پذیرش کاغذ گرفت و روش یه چیزي نوشت و داد به خانم بزرگ و گفت »
نوشتم. « شربت تقویت » خانم بزرگ براتون یه
برام گذاشتین؟ 1 « مجلس تسلیت » خانم بزرگ یه
!« ویتامین » نیما تقویت! نه تسلیت! شربت! شربت
!؟« ورامین » خانم بزرگ باید برم
« ! دکتر یه خنده اي کرد و کاغذ رو داد دست نیما و یه خداحافظی کرد و گذاشت در رفت »
رفت! « در » نیما بیا خانم بزرگ! دکتر از دست شما گذاشت
رفت؟! منکه چیزي بهش نگفتم! « سر » خانم برگ حوصله ي دکتر از من
همونجور که همه داشتیم می خندیدیم، سیما بلند شد رفت پیش نیما و خانم بزرگ که داشت بزور با مسئول فیزیوتراپی « حرف می زد. من و یلدا عقب ار رویه نیمکت نشسته بودیم که یه دفعه یلدا برگشت به من نگاه کرد و گفت
از موقعی که از در خونه حرکت کردیم اصلا به من نگاه نکردین سیاوش خانم!
حتما اشتباه می کنین.
یلدا ت نه. نگاه که نکردین هیچی، حتی یه کلمه م باهام حرف نزدین.
« هیچی نگفتم »
یلدا چرا امروز صبح بدون مقدمه گذاشتین و رفتین؟
باید می موندم؟
یلدا بله. باید می موندین. باید بمونین!
برگشتم تو چشماش نگاه کردم که سرشو انداخت پایین . نفهمیدم منظورش چیه . یه آن چشمم افتاد به نیما . داشت با چشم و »
ابرو بهم اشاره می کرد . اونم نمی فهمیدم چی می گه ! بهش اشاره کرد نم که یعنی چی می گی که راه افتاد طرفم و یه خنده به
« یلدا کرد و بعد گفت
سیاوش جونف تا خانم بزرگ پاي فینال وزنه برداریهف شمام اینجا بیکار نشین . یه تفسیري، یه گزارشی، یه خبري، دو کلوم
حرفی! یه کاري بکن دیگه!
خب اگه باهام کار داري بیام اونجا.
نیما نه عز یزم، چه کاري با شما داریم اونجا؟! ماشااله خانم بزرگ یکی یکی کراحل پرتاب دیسک و خرك و پرش با نیزه رو
داره با موفقیت پشت سر میذاره!
پس چی؟!
نیما می گم شمام یه خرده از خانم بزرگ یاد بگیر!
نمی فهمم چی می گی!
« نیما یه خنده اي به یلدا کرد و گفت »
ببخشید یلدا خانمف با اجازه من یه چیز کوچولو در گوش سیاوش جان بگم.
« بعد اومد آروم در گوش من گفت »
الاغ! حداقل یک عر عر بکن بفهمن لال نیستی!
« بعد از یلدا عذر خواهی کرد و گفت »
ببخشین، من باید برم به قهرمان ملی مون برسم!
« خنده م گرفته بود. تا رفت به یلدا گفتم »
شما دل تون می خواهد که من بمونم؟
« یه لحظه صبر کرد و بعد گفت »
بله . دلم می خواد بمونین. ببینین سیاوش خان، من سال هاي زیادي دور از کشورم و مردمم بودم . اکثرا هم تنها . حالا که
برگشتم خودمو باهاشون غریبه می بینم . دوگانگی عجیبی در من ایجاد شده ! اصلا نمی تونم با کسی معاشرت کنم . اصلا نمی
تونم از خونه بیرون بیام. نه تو خیابون و نه تو خونهف نه تو مهمونی ها، هیچ جا ارامش ندارم!
دل تون می خواد برگردین آمریکا؟
یلدا نه، دلم نمی خواد اما اینجام زندگی برام مشکله . همه یه جوري شدن! تو خونه همه منو از دوستی با مر دم می ترسونن !
می گن نباید به کسی اعتماد کنم. انگار زیادم اشتباه نمی کنن!
فکر می کنین که اینا حرفاي درست یه؟
یلدا اصلا نمی دونم چی باید فکر کنم ! همین چند وقته که برگشتم اینجاف متوجه ي خیلی از این مسائل شدم . همین
دختراي فامیل که قبلا خیلی با هم دوست بود یم تا حالا صد جور حرف پشت سرم زدن در صورتی که وقتی بتا خودم صحبت
می کنن یه جور دیگه ن ! چند دقیقه که می آم تو خیابون که تنها قدم بزنم انقدر ماحمم می شن که مجبورم برگردم خونه ! تو
خونه م که آرامش ندارم . پدرم یه چیزي به من می گه اما جلوي عمه م یه چیز دیگه می گ ه! ماردم همینطور! اصلا نمی دونم
به کی باید اعتماد کنم ! خودمو گم کردم! شخصیت م رو گم کردم! من اصلا به این نوع تربیت عادت ندارم . همه دورو و
متظاهر شدن! هیچکس حرف دلش رو به آدم نمی زنه!
« اشک تو چشماش جمع شد و سکوت کرد. آروم بهش گفتم »
من حرف دلم رو بهتون ز دم. من شما رو دوست دارم یلدا خانم . اگه شمام منو دوست داشته باشین حاضرم تا هر وقت که
بشه صبر کنم.
یلدا از کجا بدونم که دارین راست می گین؟ من خودم شاهد خیلی از ازدواج ها بودم که به چه وعضی تموم شدن . مخصوصا
این چند ساله ! دختر و پسر اونجا با هم ازدواج می کرد ن، اونم غیابی ! عکس پسره رو میفرستادن ایران و عکس دختره رو
آمریکا. یه مراسمی اینجا می کرفتن و یه جشن م اونجا . سر یه سال م از هم جدا می شدن ! من اینو نمی خوام ! تمام این کارا
فقط به خاطر گرفتن ویزاي آمریکاس ! اینا حاضرن براي ویزا گرفتن دست به هر کاري بزنن ! این دیوانگی یه ! من اونجا یاد
گرفتم که در مورد زندگیم خودم تصمیم بگیرم . به من اونج یاد دادن که اعتماد یه نفس داشته باشم اما تو همین چند وقت که
اومدم اینجا، تمام آموخته هاي من رفته زیر سوال ! اینجا خیلی راحت دارین به من القا می کنن که پدر و مادر و عمه م هستن
که باید براي زندگیم تصمیم بگیرن ! حتی همین خانم بزرگم گاهی در ساده ترین کارها به من دستور می ده که چیکار بکنم یا
چیکار نکنم! شخصیتم داره فراموش میشه! دارم پوچ می شم! پوچ!
« تو هیمن موقع نیما از اون طرف بلند گفت »
دارین گل یا پوچ بازي می کنین؟ صداتون تا طبقهی بالا رفت! آروم تر مسابقه رو گزارش کنین!
یلدا سرشو انداخت پایین و نیمام خانم بزرگ رو ورداشت و با مسئول فیزیوتراپی و سیما رفتن سر یه دستگاه دیگه که از ما »
« فاصله ش بیشتر بود
یلدا می شه سیاوش خان بریم بیرون کمی قدم بزنیم؟ هواي انجا ناراحتم می کنه.
بلند ش دم رفتم پیش نیما و سیما و بهشون گفتم که ما میریم بیرون . قرار شد کار خانم بزرگ که تموم شد نیما ببردش تو »
تریا تا ما برگردیم.
« برگشتم پیش یلدا و با هم از بیمارستان اومدیم بیرون و شروع کردیم تو خیابون قدم زدن. یه خرده که گذشت یلدا گفت
ت روزي که منو می فرستاد ن آمریکاف اصلا به این مطئله فکر نرکدن که یه دختر در سننین پایینف در حال شکلگیري یه .
من با فرهنگ اونجا بزرگ شدم، با آزادیهاي اونجا، با سرگرمی هاي اونجا، با تفریحات اونجا؛، با مردم اونجا . حالات بعد از
سیزده چهازده سال منو برگردوندن اینجا . درست مثل اینه که یه نفر رو از متاطق حاره ببرن وسط قطب شمال ! اون آدم چه
طوري می تونه خودشو با محیط جدیدش وفق بده؟ همونطور اگه یه نفرو از قطب شمال ببرن بذارن تو مناطق حاره ! دیگه اصلا
خودم نیستم . اینجا من سر کوچکترین و ساده ترین مسئله با خونواده م مشکل دارم. می خوام برم بیرون باید اجازه بگیم . می
خوام با دوستن برم بیرون باید اجازه بگیرم . می خوام تلفنی با یکی صحبت کنم باید همه بدونن که دارم یا کی صحبت می کنم .
حتی می خوام تلویزیون رو روشن کنم بهم اجازه نمی دن! جالب اینکه خودشونم از اینکه اینجا هستن ناراحتن!
پس براي چی برگشتن اینجا؟
یلدا براي پول ! اینجا خوب پول در می آد. پولش رو اینجا در می ارن و تو آمریکا می ذارن تو بانک یا سرمایه گذاري می
کنن! خودشونم تنمی تونن تابع قوانین اینجا باشن! براي من این چیزا عجیبه!
شما خودتون چی؟
یلدا من اینجا رو دوست دارمو از بچه گی م هم دوست داش ت. اون وقتا بزور منو از اینجا بردنف حالام بزور برگدوندن ! می
دونین؟ من به ایرانی بودنم افتخار می کنم . اونجا بارها سر ایران با اونا در گیر شدم . اما حتالا که برگشتم متاسفانه نمی تونم
افکار و ایده هاي همین خونواده و اقوام خودمو قبول کنم . بخاطر اینکه اونقدر توشون تضاد هس که براي آدمی که چندین سال
آمریکا بوده و ترتیب اونجا رو داره، غیر قابل قبوله ! خونواده ي من با خودشونم رو راست نیستن ! هر بار که ازشون می پرسم که
براي چی برگشتین ایران، زود مسئله ي میهن و وطن رو پیش می کشن در صورتی که دروغ می گن! فقط براي پول برگشتن!
من خیلی تنهام سیاوش خان . تو همین چند وقته که برگشتم، افسردگی روحی پیدا کردم . نه تفریحی، نه دوستی، نه سرگرمی اي،
هیچی! اینا جحتی تو خونه انتتن تلویزیون اران رو قعط کردن ! فقط ماهواره رو نگاه می کنن ! با هیچکس م رفت و آمد ندارن
چون در شان شون نیس!
« روش رو برگردوند. نمی خواست من گریه ش رو ببینم. یه خرده ساکت قدم زدیم که گفت »
ت شما همینجا تحصیلات تون رو تموم کردین؟
بله.
یلدا ت خوش بحالتون . حد اقل حالا دیگخ به تمام چیزاي اینجا عادت کردین . ولی من چی؟! دبستان رو تازه تموم کرده بودم
که بر خلاف خواسته خودم بردن م و تو آمریکا پانسیونم کردن و هر ساله، یکی دوبار بهم سر می زدن . البته هر بارف یکی
دوماهیی پیشم می موندن. این ایده ي عمه م بود. می گفت این مملکت دیگه جاي موندن نیس!
خیلی طول کشید تا به اونجا عادت کردم . چه سختی هایی که نکشیدم. البته از نظر روحی چون رنگ موهام با بقیه فرق می
کرد، همه جا از بقیه ممتایز بودم و وقتی م می فهمیدن که ایرانی هستم دیگه بدتر ! خیلی از ایرانی ها رو اونجا میشناسم که
وقتی ازشون می پرست کجایین، می گفتن مثلا یونانی یا عرب یا حتی ترك ! می گفتن اینطوري راحت ترن . اما من همیشه به
همه گفتم که ایرانیم و افتخار کردم.
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۱-۵-۱۳۹۲, ۱۰:۲۷ صبح
وب سایت کاربر یافتن
2 کاربر از SISMONI به دلیل این ارسال سپاس کرده.
shamiiim, خانوم دکتر
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان شیرین نویسنده م.مودب پور rozeninaz 65 18,507 ۱۵-۱-۱۳۹۱ ۱۰:۱۲ صبح
آخرین ارسال: rozeninaz
  رمان گندم- نویسنده:م.مودب پور Galaxy 112 11,518 ۱۷-۱۲-۱۳۹۰ ۱۰:۴۳ عصر
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان پریچهر - نویسنده: م . مودب پور Galaxy 159 13,417 ۱۵-۱۲-۱۳۹۰ ۱۲:۳۵ صبح
آخرین ارسال: Galaxy
  رمان رکسانا - نویسنده: م . مودب پور Galaxy 93 12,307 ۱۵-۱۰-۱۳۹۰ ۱۱:۵۰ عصر
آخرین ارسال: Galaxy


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد