تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 16 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان " یک بار نگاهم کن"
#1
فصل اول: ترنج
1
صداي فریاد بابا واقعا از جا پروندم.
برو تو اتاقت همین الان.
اصلا باورم نمیشد بابا جلوي کل فامیل اینجوري سرم داد بزنه. آقاي مهرابی باباي ارشیا خواست پا در میونی کنه که بابا گفت:
مرتضی خواهش می کنم. این بار باید باش جدي برخورد کنم. دیگه شورشو در آورده.
بعد همانطور که غضبناك به من نگاه می کرد گفت:
وقتی اداي بچه ها رو در میاري پس باید مثل بچه ها تنبیه بشی. نه یک دختر پونزده ساله.
سرم پائین بود. عصبی شده بودم و برعکس همه دختراي دیگه که توي این موقعیت گریه می کنن و خالی می شن من باید حتما
داد می کشیدم تا آروم شم.
ماکان پشیمون از دهن لقی که کرده بود سر به زیر نشسته بود. ارشیا هم طبق معمول دست به سینه به نمی دونم چی روي میز زل
زده بود.
نمی دونم چرا می خواستم سر ارشیا داد بزنم . در حالی که بلا سر اون بدبخت اومده بود. شاید چون بابا بخاطر کاري که با اون
کردم اینجور دعوام کرده بود.
بابا دوباره داد زد:
گفتم تو اتاقت تا آخر مهمونی حق نداري بیاي پائین.
کل بچه ها ساکت نشسته بودن.
کسري پسر عموم که خودشم پایه کار من شده بود با کلی عذاب وجدان نگام می کرد.
بدون اینکه به کسی نگاه کنم صاف رفتم طرف پله ها و رفتم تو اتاقم و درو تا اونجایی که میشد محکم به هم کوبیدم.
یا باید داد می زدم یا یه چیزي و می شکستم تا آروم شم. وگر نه داغون میشدم. توي اتاق قدم زدم و بعدم یه گلدون کوچیک کهچند وقت پیش خوشم آمده بود و خریده بودمش و برداشتم و رفتم تو بالکن اتاقم و محکم پرتش کردم تو حیاط.
گلدون با صداي شرقی شکست و خورده هاش تا شعاع چهار پنج متري پخش و پلا شد. انگار که یه آرمابخش قوي بم تزریق
کرده باشن راحت شدم.
وقتی آروم شدم رفتم سراغ در و بازش کردم صداي خنده و گفتگوي مهمونا از پائین می آمد. سرم و از لاي در بیرون بردم و
خوب گوش دادم. صداها رو از پائین راحت می شنیدم.
لجم گرفت انگار همه یادشون رفته بود من نیستم. برگشتم تو و درو بستم و همون پشت در نشستم.
تند تند داشتم انگشتمو می جویدم و توي فکر بودم که کار بابا و ماکان و چه جوري تلافی کنم. بدجوري منو ضایع کرده بودن
خصوصا که ارشیا هم امشب اینجا بود.
دقیقا خودمم نمیدونم چرا اینجور کارارو می کنم ولی همیشه یه چیزي مثل یه مرض که نمیدونم اسمشو چی بذارم می افته به جونم
و وادارم میکنه دست به همچینین کارایی بزنم که ممکنه تا یکی دوماه بعد هم عذاب وجدانش تو ذهنم بمونه.
ولی لذتی که موقع انجام اینجور کاراي عجیب و غریب بم دست میده باعث میشه دوباره برگردم و یه کار دیگه انجام بدم.
اسم من ترنجه.به نظرم اسم قشنگیه ولی نمی دونم چرا خودم همیشه یاد پرتقال نارج می افتم.
ماکانم هر وقت می خواد اذیتم کنه صدام میکنه نارج پرتقال و نمی دونم هر مرکباتی که به ذهنش می رسه می بنده با ناف ما.
ولی مامانم و بابام کلی با این اسم عجیب غریبی که روي من گذاشتن حال میکنن. پونزده سالمه امسال کلاس اول دبیرستانم.
مدرسه رو باري به هر جهت دارم طی میکنم اصلا نمی دوم در آینده می خوام چه گلی به سرم بگیرم.
نگاهم و چرخوندم توي اتاقم. ازش خوشم می آمد. اصلانم برام مهم نبود بقیه چه فکري درباره ام می کنن . اتاق خودم بود.
اتاقم و خیلی دوس دارم چون قبل عید امسال به یه بدبختی خودم دست تنها رنگش کردم. من کلا از رنگاي تیره خوشم میاد.
براي همین قبل عید امسال هم زد به سرم پامو کردم تو یه کفش و گفتم می خوام براي عید اتاقموسیاه کنم. مامان که می گه من
دیونه شدم.
بابا و ماکان هم همون موقع گفتن عمرا یه برس روي دیوار من بکشن. منم لجم گرفت گفتم خودم رنگ می کنم.
اونام بم خندیدن. منم با اینکه اصلا نمی دونستم رنگ چیه یه روز بعد از مدرسه رفتم توي یه رنگ فروشی و از فروشنده پرسیدمبراي یه اتاق سه در چهار چقدر رنگ لازمه.
فروشنده یه نگاهی به قد و قواره من کرد که متاسفانه با پونزده سال سن عین بچه ها به نظر میام. بعد از مدرسه هم رفته بودم و
روپوش مدرسه تنم بود. نمی دونم چه فکري کرد ولی زیاد طالب نبود جواب بده. گفت:
بستگی داره چه رنگی بخواي بزنی
می خوام خیلی گرون نشه.
فروشندهه که معلوم بود کنجکاو شده گفت:
نقاش خودش میدونه چقد رنگ می خواد.
منم نمی دونم خل شده بودم اصلا نمی فهمیدم دارم با کی حرف میزنم گفتم:
نقاش؟ آره بابام پیکاسو رو برام خبر کرده بیاد روي دیوار اتاقم هنر نمایی کنه. خیر سرم باید خودم رنگ بزنم.
شاگرد طرف که نمی دونم اون ته مغازه داشت چکار می کرد با شنیدن این حرف نگام کرد و گفت:
خودت می خواي اتاقتو رنگ کنی؟
بعدم یه نگاهی به قد و قواره من انداخت که فهمیدم منظورش اینه که با این قدت چه جوري میخواي اتاقتو رنگ کنی!
منم حرصم گرفته بود گفتم:
بله؟ فروختن رنگ به افراد زیر هیجده سال ممنوعه؟
شاگرده پخی زیر خنده زد و صاب کارش یه اخم وحشتناکی بش کرد که طرف دست و پاشو جمع کرد. بعدم گلوشو صاف کرد و
مشغول کار خودش شد. حسابی دیرم شده بود. می دونستم یه دقیقه دیر کنم مامان کل بیمارستانا و پزشک قانونی رو دنبال جنازه
من گشته و احتمالا متن نامه گم شدن من و هم براي روزنامه هاي فردا اماده کرد یه عکسم روش.
همون موقع تلفن صاب مغازه زنگ زد اونم رفت پشت تا صحبت کنه.
من دیدم نمی تونم اینجوري برم خونه سعی کردم یه کم از حربه هاي دخترانه ام استفاده کنم. پیش خودمون باشه ولی در نود
درصد مواقه جواب میده البته اگه طرف یبس نباشه.
موهامو که مخصوصا همیشه می ریختم یه طرف پیشونیم با حرکت سر کنار زدم ویه کم رفتم طرف شاگرد مغازهه که بش نمی
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#2
خورد بیست سال بیشتر داشته باشه. با صداي ناراحتی گفتم:
شما نمی تونین کمکم کنین؟ بعد گردنم و کمی کج کردم ویه نگاهی بش انداختم. پسره یه لحظه نگام کرد و گفت:
حالا چه رنگی می خواي بزنی؟
منم دیدم طرف داره پا میده باز موهامو با حرکت سر کنار زدم و فوري گفتم:
مشکی می خوام باشه.
چشماي پسره یه لحظه گرد شد.
سیاه؟
آره خوب چیه؟
هیچی!
حالا بم میگی چقدر رنگ لازم دارم.
بعد لحنم را نرمتر کردم وگفتم
تورو خدا اخه شما تخصصتون اینه کمک کنین دیگه.
پسره باز یه نگاهی کرد و گفت:
اتاقت چن متره.
سه در چهاره.
فکري کردو یه سطل گنده گذاشت جلوم
یه دونه از اینا می خواي. باید توي یه ظرف بزرگتز با نسبت مساوي با آب قاطی کنی فهمیدي؟
با نسبت مساوي با آب فهمیدم.
بعد برسی برداشت و داد دستم و گفت:
بعد با این می مالی به دیوار. ولی اگه وارد نباشی خوب در نمی اد.
لبهایم آویزان شد. اصلا از نقاشی متنفر بودم. حتی وقتی دبستان می رفتم. پسره همینجور به من خیره شده بود اینبار قصد نداشتمان نمایش احمقانه را ادامه بدهم واقعا حالم گرفته شده بود.
خوب با این برس کل تعطیلات عیدم هدر می ره که.
پسره دست به سینه وایساد و فکري کرد و بعدم گفت:
صبرکن. رفت ته مغازه و با یه چیزي شبیه غلطک برگشت.
با اینم می تونی ولی یه کم قیمتش از اون برسه گرون تره. دسته هم داره می خوره بش بلند میشه تا سقف و راحت می تونی رنگ
کنی.
یه لحظه اینقدر خوشحال شدم که عین بچه ها پریدم بالا و گفتم:
واي این که خیلی عالیه بعدم غلطک و از دستش گرفتم.
دیگه چیز دیگه لازم ندارم؟
اگه دیوارات سوراخ سمبه زیاد داشته باشه باید بتونه کاري کنی.
اوف اون دیگه چیه؟ ببین من دیرم شده یه روز دیگه میام همه اینا رو می برم. بعد یکی از کارتهاي تبلیغاتی را از روي میز
برداشتم و گفتم:
هر سوالی داشتم می تونم زنگ بزنم بپرسم؟
پسره مردد به صاب کارش که هنوز مشغول حرف زدن با تلفن بود گفت:
نمی دونم.
منم مثل خلا برداشتم گفتم:
خودت کی هستی همون موقع زنگ بزنم؟
پسره نیشش باز شد و نمی دونم چه فکري کرد چون گفت:
می خواي موبایلمو بدم راحت زنگ بزنی هر وقت سوال داشتی.
اون موقع بود که فهمیدم چه گندي زدم. گفتم
نه نه همون می زنم مغازه و بعد هم به سرعت از توي مغاز فرار کردم. تازه بعد از بیرون آمدن از اونجا بود که فهمیدم چه کار
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#3
احمقانه اي کردم ولی با خودم گفتم
تقصیر بابا و ماکانه اگه به من کمک کنن اینجور نمیشه.
خلاصه بماند که اون روز چقدر دروغ سر هم کردم برا مامان که دیر اومدنم توجیه بشه. تا چند روز آخر شبا می رفتم اینترنت
درباره رنگ کاري سرچ می کردم.
اینقدر مطلب بود که دعا می کردم به جون اونایی که این اینترنت و اختراع کردن.
بعد از یکی دو روزم رفتم سراغ همون رنگ فروشی و لوازم مورد نیازمو گرفتم. تازه خودم می دونستم بتونه کاري چیه و چه
وسایلی لازم داره.
پسره چشماش رفته بود ته سرش وقتی پول همه چیز و حساب کردم گفت:
دیگه سوالی ندارین؟
منم سطل رنگ و کشون کشون بردم تا دم در و گفتم
نه تو اینترنت جواب همه سوالام هست.
پسره ناامید شده بود. منم خوشحال وسایلمو برداشتم و یه تاکسی گرفتم و اومدم خونه.
مامان که با دیدن وسایل کلی تعجب کرده بود. تازه از توي اینترنت کلی طرح باحالم پیدا کرده بودم.
منم بی خیال رنگ و بردم توي اتاقم. ظهر بابا خیلی جدي گفت:
اگه دیوار اتاقت و خراب کردي من پول برا نقاش نمی دم.
منم شونه هام انداختم بالا وگفتم مطمئنم نمیشه.
ماکان هم غر زد
حالا می خواد بوي رنگم تا آخر عید توي سرمون باشه.
عمرا رنگ پلاستیک خیلی بو نداره تازه خیلی زودم خشک میشه.
همه با چشماي گرد شده نگام می کردن.
ماکان با پوزخند گفتببینم چه گندي می زنی.
به لج همه هم که شده بود دلم می خواست اتاقم خوب بشه.
خوشبختانه مدارس تق و لق شده بود و منم راحت جیم شدم. شروع کردم وسایلمو از اتاق بردم بیرون وماکان و بابارم مجبور کدم
بزرگاشو بیارن بیرون چون گفتم
شما نگفتین وسایلمو هم جابجا نمی کنین گفتنین رنگ نمی کنین.
بعدم شروع کردم به رنگ زدن واقعا کار سختی بود . انگشت شصتم تاول زده بود کمرم درد می کرد می خواستم براي عید
تمومش کنم.
سه روز طول کشید. خدا رو شکر کردم که یه خورده پول بیشتر دادم و همون غلطک و خریدم کارم نصف شده بود.
خلاصه اجازه نمی دادم کسی بیاد تو. ماکان هی چپ و راست می رفت و مسخره می کرد. ولی من از کارم راضی بودم.
تازه یه طرح باحال توي ذهنم بود که به هیچکی نگفته بودم. می دونستم مامان سکته می کنه اگه بفهمه.
بعد از اینکه رنگ سیاه خشک شد یه ظرف رنگ قرمز و که خریده بودم برداشتم و به صورت قطرات رنگ به همه جا پاشیدم بدم
دستم و قرمز کردم و چند جا کف دست و زدم به دیوار کنارشم یه کم رنگ ریختم روي دیوار و اجازه دادم تا پائین سر بخوره.
بعد وایسادم عقب و به شاهکار خودم نگاه کردم.
واي داشتم حض می کردم. می دونستم هیچ کس از این کار من خوشش نمی اد.
مامانم همیشه با این کاراي من مشکل داشت. با لباس پوشیدنم با تیپی که می زدم. کلا بدش می اومد. می گفت مثل آدم نیستم.
دست خودم نبود دوست داشتم. دلم می خواست عکس یه کله اسکلت گنده هم بکشم رو دیوارم ولی چون بلد نبودم می دونستم
خراب میشه. من کلا از اسکلت خوشم میاد. تو اتاقم پره از این خرت و پرتا از جا کلیدي بگیر تا عروسک و اویز.
بعد از اینکه شاهکارم خشک شد اجازه دادم بقیه بیان اتاقمو ببینن.
هنوزم از یاد آوري قیافه مامان خنده ام میگیره. مامان که با دهن باز به در و دیوار نگاه میکرد. اصلا بیچاره نمی دونست چی بگه.
ماکان پوزخند زد و گفت:
به خدا این مریضه
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#4
بابام سرتکون داد و گفت:
اتاق دختراي مردم پر رنگ صورتی و عروسکاي تدي بره این خانم اومده قبرستون درست کرده.
تازه با این حرف بابا ناراحت که نشدم هیچ یه ایده دیگه زد به کله ام.
اصلا برام مهم نبود اونا خوششون میاد یا نه مهم این بود که خودم دوست داشتم. اتاق مو چیدم و نگاهش کردم. تازه یه کار دیگه
هم تصمیم داشتم انجام بدم ولی دلم نمی خواست مامان اینا چیزي بفهمن.
یه تابلو عبور ممنوع بزرگ درست کردم و زدم به دراتاقم. موقع مدرسه رفتن هم در اتاقمو قفل می کردم. یه حالی می داد که نگو.
بالاخره تصمیم آخر مو هم عملی کردم. یه طناب سفید کلفت خریدم و عین طناب دار گره زده و وصلش کردم وسط سقف اتاق.
خدا می دونه چقدر بدبختی کشیدم. چون مجبور شدم برم روي پله آخر نردبون.
همونجور که پشت در نشسته بودم دوباره به طناب داري که توي اتاقم آویزون بود نگاه کردم و با بدجنسی خندیدم. با اینکه دو
ماهی میشد آویزونش کرده بودم ولی هیچ کس خبر نداشت.
بلند شدم و یه دونه آهنگ متال از اون گوش کر کناش که عاشقش بودم گذاشتم و صداشو بلند کردم و پریدم رو تخت می
دونستم مامان اینا الان دارن حرص می خورن اون پائین. ولی هیچ برام مهم نبود.
امروز قرار بود بعد از مدتها دائی حسین و خانواده اش بیان اینجا آخه اونا توي یه شهر دیگه زندگی می کنن و ما دیر به دیر می
بینمشون.
خلاصه مامان تصمیم گرفت داداششو تحویل بگیره و یه مهمونی حسابی براش راه بندازه.
کل ایل و تبار خودشو بابا رو وعده گرفته که شمام بیان اینجا. منم از صبح عین چی داشتم کار میکردم بس که هیجان داشتم مغزم
هنگ کرده بود و هر چی مامانم می گفت نه نمی گفتم.
تا اینکه بالاخره شب شد و مهمونا یکی کی اومدن.
داداشم یه دوستی داره اسمش ارشیاس اونام امشب اینجا دعوت داشتن چون بابام نمی دونم به چه دلیلی الکی با همه پسر خاله
میشه.
با باباي ارشیا حسابی رفیق فابریک شدن. ارشیا با همه پسرایی که اطرافم دیدم فرق داره. با اینکه مامان خودش همیشه سر و کلهبی حجاب جلو ملت می چرخه به هر دختري که ببینه بی حجابه یه اخمی میکنه انگار هفت پشتش امام زاده بود.
خلاصه یه خصلتاي عجیب غریبی براي خودش داره. همش داره از این آهنگایی که توش چهچه می زنن و بابا بزرگ خدا بیامرز
من عاشقشون بود گوش میده اصلا یه ذره به روز نیست. نه اهل متاله نه راك نه رپ یه بارم برداشت گفت:
اینا اصلا موسیقی نیست. منم گفتم شما گوش نده.
خلاصه بخاطر این ادا بازیاش مغز من یه جورایی به این بند کرده هر کارم میکنم نمی تونم دست بردارم.
هر وقت این اینجا پیداش میشه به طرز خیلی اتفاقی یه بلایی سرش میاد. اوایل کسی متوجه نمیشد کار منه ولی یه بار لو رفتم و
همون شد.
بنده خدا نمی تونه نیاد. چون با داداشم دارن یه شرکت تبلیغاتی راه می ندازن آخه دوتایشون گرافیک خوندن و خیلی هم
ادعاشون میشه. تو دانشگاه هم کلاس بودن. جفتشونم بیست و پنج سالشونه.
خلاصه باباها به اینا یه کمک مالی کردن که این شرکتشون و راه بندازن. حالا من میگم شرکت شما فکر نکین چه خبره. یه دفتر
نقلی که کلا دو تا اتاق داره و جمعا چهارتا کارمند البته با حساب ماکان و ارشیا و یه دونه منشی. وسلام
خلاصه امشب اینا اومدن اینجا منم یه شلوار لی تنگ پوشیده بودم با یه تی شرت مشکی که عکس یه اسکلت روشه و پشتش هم
نوشته هوي متال.
گاهی فکر میکنم مامان با دیدن من تقریبا فشارش می افته. آخه شما مامان منو نمی شناسین. اینقدر لباس و ظاهر براش مهمه که
اگه بگن غذارو ازت بگیرم یا لوازم آرایشت، شک ندارم که میگه غذا.
گاهی فکر میکنم این افراطی بازیهاي مامان من و از اینجور چیزا بیزار کرده. البته نمیگم خوشم نمیاد. ولی دلم نمیخواد. همش
مجبور باشم ناخنامو تو هوا نگه دارم که مبادا لاکشون خش بیافته.
اصلا ادم از کار و زندگی می افته وقتی دنبال این چیزاس. هی اینو با اون ست کن. واي این کفشو نمی تونم با این کیف بردارم و از
این اداها من از هر چی خوشم بیاد می پوشم. البته نه اینکه برام مهم نباشه رنگ لباسم چیه. ولی گیر ندارم رو این چیزا مثل بقیه
دختراي فامیل.
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
براي همین دختراي فامیل زیاد با من جور نیستن. چون با این دیونه بازیهام چند باري گیرشون انداختم. از سوسک و حشره بگیر
که انداختم تو کیفشون تا قاطی کردن رنگاي لاکشون. براي دخترا همه این چیزا فاجعه اس.
بعدم وقتی پیش هم می شینیم اونا همش درباره مد لباس و رنگ مو و تیپ فلان پسر حرف می زنن.
ولی براي من دخترا با پسرا فرق ندارن همه شونو به یه چشم می بینم. براي همین دخترا بم میگن هنوز بچه اي اگه مغزت بالغ
شده بود می فهمیدي این دوتا خیلی با هم فرق دارن.
ولی با پسرا بودن و بیشتر دوست داشتم. چون هم حرفاشون با حال تر بود و هم شوخی هاشون. فقط بدیش این بود که بابا و
ماکان زیاد خوششون نمی امد من با پسر گرم بگیرم.
واقعا خیلی این اداهاشون مسخره اس. من دیگه معنی این غیرتی بازیا رو نمی فهمم. من و مامان با هر تیپ و لباسی که بخوایم
جلو محرم و نامحرم می چرخیم اونوقت تا من با یه پسري زیادي گرم می گیرم می بینم جفتشون لب لوچه شون آویزون شده.
فقط کسرا پسر عموم که دوسال از من بزرگتز بود پایه دیونه بازیام بود و بابا اینام زیاد بش گیر نمی دادن. فکر میکردن بچه اس.
بغضی وقتا مامان فکر مکینه من دلم می خواد پسر باشم ولی من نمی دونم این دوتا چه ربطی به هم داره. من از دختر بودنم خیلی
هم خوشم میاد.
فقط سلیقه ام با دخترایی که اطراف مامان و پر کرده یه کم فرق داره البته می دونم اگه مامان چشماشو باز کنه دو رو برش و یه
نگا بندازه مثل من کم نیستن دخترایی که اسپرت و به لباساي زنونه و این ادا اطوارا ترجیح میدن.
رنگ و این چیزام که سلیقه اي. خوب من سیاه دوس دارم اسکلت دوس دارم. دوس دارم متال گوش بدم. نه سلندیون.
همین جور که داشتم به این چیزا فکر میکردم مغزمم داشت دنبال یه راهی براي گرفتن حال بقیه می گشت. به سقف خیره شده
بودم که یهو رو تخت نشستم و توي کشوي میزم دنبال پاکت کوچیکی که چند وقت پیش قایم کرده بودم گشتم. پاکت سرجاش
بود.
لبم و از خوشی گاز گرفتم. این بهترین تنبیه براي بابا اینا بود. بسته هاي قرص و از پاکت خارج کردم و سرمو به نشونه تائید
تکون دادم و مشغول شدم.
گاهی وقتا البته ماکان بهم میگه سادیسم دارم. بعضی وقتا فکر میکنم راس میگه. تنبیه امشبمم هم بخاطر یکی از همین دویونهبازي ها بود.
کفشاي ارشیا رو با چسب چوب به زمین چسبونده بودم. چون کف خونه ما پارکته.داشتم براي بار چندم چکشون می کردم که
ببینم خشک شده یا نه که ماکان دیده بود و به بابا خبر داده بود. اینقد بدم میاد عین این بچه هاي پیش دبستانی.
همین جور که داشتم قرصا رو دونه دونه از توي بسته اش خارج می کردم یاد دفعه پیش که ارشیا اومده بود اینجا افتادم.
نمک ریخته بودم تو چایی ارشیا و ماکان. سینی چاي و مهربان ریخته بود داشت می آورد که من پریدم و از دستش گرفتم. گفتم
شما خسته این من می برم.
یه نگاه مشکوکی بم کرد و منم لبخند محبت آمیزي زدم و به طرف پذیرائی رفتم. نمکدون و از تو جیب شلوارم در اوردم و نمک
ریختم تو چایی بعدم رفتم تو پذیرائی.
ماکان و ارشیا داشتند حساب کتاب می کردن. موهامو از دو طرف خرگوشی بسته بودم. سینی و گذاشتم جلو ارشیا و گفتم:
آقا ارشیا بفرمائین چایی!
اصلا سرشو بالا نگرفت. لجم میگیره که این کارو میکنه. آرزو به دلم موند یه بار منو مستقیم نگاه کنه. هنوز دو قدم دور نشده بود
که صداي داد و سرفه ماکان و ارشیا بلند شد.
ماکان برگشت و با عصبانیت گفت:
چی ریختی توي اینا.
منم دستامو به زور کردم توي جیباي جلوي شلوار لیم و شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
نمک.
ماکان عصبی فنجان را توي سینی کوبید و گفت:
به خدا تو به روانپزشک احتیاج داري.
زیر چشمی به ارشیا نگاه کردم. هیچ عکس العملی نشون نداد و این بیشتر لج منو در می آورد. به خودم که نمی تونم دروغ بگم.
یه جورایی ازش خوشم میاد. دلم می خواد بم توجه کنه.
اصلا نمی فهمم این حس احمقانه از کجا اومده من تا حالا با هیچ پسري مشکل نداشتم و هیچ کدوم با اون یکی برام فرقی نداشت.
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#6
مثل دوستام نه تو فکر دوست پسر بودم و چیزایی از این دست. ولی نمی دونم تازگی ها چرا دلم می خواست بالاخره ارشیا به من
یه نگاهی بندازه.
منم راه دیگه اي بلد نبودم جز این کارا تا شاید یه ذره توجهشو جلب کنم اما دریغ از یه نیم نگاه.
آه کشیدم و به کارم ادامه دادم هم زمان هم داشتم چهره ماکان وبابا رومجسم می کردم. بدبخت مامان بیچاره چند بار تا مرز
سکته هم رفته بود.
داشتم با خودم می گفتم این بار بار آخریه که دارم همچین غلطی می کنم ولی می دونستم که توبه گرگ مرگه.قرصارو کف دستم
ریختم و شمردم حدود دویست تا میشد.
این نقشه شوم درست سه روز پیش به ذهنم رسید.وقتی که مامان داشت جعبه بزرگی که مخصوص نگه داري انواع و اقسام
قرصاي باقی مونده از مریضی هاي مختلف افراد خانواده اس و تر و تمیز می کرد و اونایی که تاریخ مصرفشون گذشته بود جدا می
کرد بریزه دور.
حالا من که هیچ وقت خدا به خودم زحمت نمی دم اون روز خودمو به مامان چسبوندم و به بهونه اینکه مامان نمی تونه بدون عینک
تاریخ مصرف قرصا رو بخونه کمکش کردم و حین این کار چند تا از بسته ها رو کش رفتم.
و حالا بهتریم موقعیت بود براي اجراي این نقشه.
توي دستم پر بود از قرصاي رنگ و وارنگی که اصلا نمی دونستم چه خاصیتی دارن. دلم می خواست بلند بلند بخندم ولی می
ترسیدم جلب توجه کنه.
آخه خیر سرم تو تنبیه بودم. در واقع اصلا تنبیه عادلانه اي نبود براي همین منم تصمیم گرفتم این نقشه رو دقیقا همین امشب اجرا
کنم. اصلا تصمیم نداشتم فکر کنم که ممکنه بعدا چه اتفاقی بیافته. مهم این بود که نشون بدم این تنبیه عادلانه نیست.
لیوان و از آب پر کردم و تمام قرص رو توش ریختم. با یه خودکار هم زدم تا حل بشه. ولی یه کم تهش مونده بود. روي تخت
دراز کشیدم و آباي لیوان و ریختن پاي گلدوناي کاکتوسم.
حالا این بیچاره ها خشک نشن!
بعد یک کم ته لیوان نگه داشتم به صورتی که قرصاي حل شده توش معلوم باشه. بسته هاي قرصم ریختم توي سطل آشغال کهکسی نبینه. چون می خواستم براي کارم توجیهی هم داشته باشم.
می دونستم مامان هر جور شده بابا رو راضی میکنه براي شام برم پائین. روي تخت دراز کشیدم و همراه اهنگ براي وخودم می
خوندم. چند بار از بیرون سرك کشیدم. صداي ظرف و ظروف از پائین می آمد.
مثل اینکه وقت شامه.
گذاشتم و داستگاه و آماده کردم چون Evanescence گروه haunted گوش تیز کردم تا ببینم کسی چیزي میگه یا نه. آهنگ
براي این صحنه این آهنگ جون میداد. خود دستگاه تو یه کمد مخصوص بود که در شیشه اي داشت و میشد درشو قفل کرد.
بانداي بزرگش و هم گذاشته بودم دو طرف کمد. درشو قفل کردم و کلید و گذاشتم توي کشوي میزم.
کنترل شو برداشتم و چراغ اتاقمو خاموش کردم. و چراغ خواب قرمزمو روشن کردم. خدا خدا می کردم مامان یکی از دختراي
لوس فامیل و بفرسته بالا تا صدام کنه.
داشتم از ذوق می میردم. دراز کشیدم رو تخت که یهو چشمم افتاد به طناب دار.
زدم و سریع دراز کشیدم و چشمام Play . لعنتی فکر اینو نکرده بودم. اومدم بلند شم که دیر شده بود. یکی داشت درو باز میکرد
و بستم.
فداي امی لی باي این صداي باحالش عین روح می مونه.
لب و گاز گرفتم که نخندم.
پیچید تو اتاق. یه لحظه سکوت شد و بعد صداي جیغ مینو و مائده پیچید تو گوشم. haunted در باز شد. آهنگ بلند
اه با این صدات معلومه واسه چی موندي تو خونه کر شدم.
به ثانیه نرسید که همه ریختن بالا. صداي گریه مینو و مائده را می شنیدم. بابا داد زد:
اینو خفش کن.
احتمالا با ماکان بود. ماکان نمی تونست چون کنترل دست من بود و در کمد قفل بود. از قبل ایر پلاگامو گذاشته بودم تو گوشم. (
محافظ گوش در برابر صدا. از نوعی اسفنج مخصوص درست شده که اونو فشرده می کنن و می ذارن تو گوش بعد از مدتی اسفنج
به حالت عادي بر میگرده و فضاي گوش و پر میکنه و باعث میشه صدا شنیده نشه.)
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#7
ولی خیلی هم نزده بودم تو تابتونم یه کم بشنوم. بابا اومد طرف تختم. لیوان و دید. اینا چیه؟
مامان گریه اش گرفته بود..
یه کاري بکن. گفتم زیاده روي کردي.
دست بابا که به شونه ام خورد. از جا پریدم و با یه حالت مثلا هاج و واج نگاهشون کردم. همه یه قدم به عقب پریدن. مخصوصا
ایرپلاگارو جلوي همه از توي گوشم در آوردم و براي انکه صدا به صدا برسه بلند گفتم:
چی شده؟
مامان داد زد یکی اینو خفه کنه. صحنه اي شده بود خنده ام گرفته بود.ماکان داشت روي خرت و پرتاي میزم که می تونم بگم یه
شتر با بارش اونجا گم میشد دنبال کنترل میگشت. من دیگه نتونستم و زدم زیر خنده.
بابا غضبناك نگام کرد. واقعا عصابنی بود یک لحظه ترسیدم. ولی دیر شده بود. چون دست بابا بالا رفت و دو تا سلی اب دار
خوابوند تو گوشم. ناخودآگاه کنترل و از پشتم در آوردم و دستگاه و خاموش کردم.
سکوت توي اتاق پیچید.فکر نمی کردم بابا روم دست بلند کنه.
عمو اومد جلو و دست بابا رو گرفت.
مامان کنار دیوار ایستاده بود و گریه می کرد. دائی حسین. زن دائی که مینو و مائده رو بغل کرده بود کسري که مات کنار دیوار
واساده بود. عمه هاله. تقریبا همه بودن. ارشیا کنار در به دیوار تکیه داده بود.
بابا با عصبانیت گفت:
این مسخره بازیا چیه؟
دائی با دست به بقیه اشاره کرد که برن بیرون.
عصبی بودم. هیچی نمی فهمیدم. توي چشماي بابا نگاه کردم و گفتم:
دیگه چکار کردم؟
بابا لیوانی که تنش چند تا تیکه قرص مونده بود نشونم داد:
اینا چیه؟
من که جواب از قبل آماده کرده بودم گفتم:
قرص براي رشد کاکتوسام یکی از دوستام گفت براي گیاه خوبه.
بابا ناباورانه نگام کرد. ماکان هم عصبی بود.
پس چرا جواب ندادي!
لجم گرفته بود جلوي این همه ادم وایساده بودن منو بازخواست می کردن.
در حالی که عصبی انگشتم و می جویدم بش گفتم:
ندیدي؟ تو گوشم ایرپلاگ بود.
بابا دست بلند کرد و طناب دار رو گرفت:
این آشغال چیه؟
جز دکور اتاقمه.
قیافه بابا جوري شده بود نمی فهمید الان چی بگه. منم مدام انگشتمو می جویدم که داد و قال را نندازم.
میتو صورتش را توي سینه مادرش پنهان کرد گریه او بیشتر داشت اعصابم را خورد می کرد.
نگاه عصبی ام را به مینو دوختم که چشمم به ارشیا افتاد. براي اولین بار مستقیم نگاهم کرد. سري تکان داد و بیرون رفت.
افراد باقی مونده هم کم کم اتاق و ترك کردند. بابا. می خواست طناب و بکنه.
آویزون دستش شدم.
بابا تو رو خدا بذار باشه.
بابا عصبانی بود هنوز.
ترنج این کارا چیه میکنی؟ آخه این اداها چیه؟ کی می خواي بزرگ شی دائیت اینا بعد عمري اومدن اینجا ببین چه مسخره بازي
در آوردي. هر کار کردي بت هیچی نگفتم. بعد دستش را از روي طناب برداشت و گفت:
هر غلطی می خواي بکن.
کسري هنوز وایساده بود داشت اتاقم و برانداز می کرد.
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#8
ترنج عجب اتاق باحالی داري!
اصلا حواسم به حرف کسرا نبود. فقط تصویر سرتکان دادن ارشیا داشت توي سرم می چرخید.
کسرا ول کن نبود.
منم می خوام اتاقمو این ریختی کنم.
در حالی که انگشتمو می جویدم گفتم
غلط کردي مغر آکتو به کار می ندازي و برا خودت یه طرخ تازه می زنی فهمیدي؟
اوه حالا انگار چه شاهکاري کرده.
هر چی؟ فعلا که تو یکی دهنت آب افتاده.
بی جنبه دیدم این همه ادم زدن تو ذوقت خواستم یه کم ازت تعریف کرده باشم.
لازم نکرده من تو ذوقم نمی خوره.حالام برو بیرون حوصله ندارم.
کسرا دستاشو کرد تو جیب شلوار لی شو پرید رو تخت.
اگه نرم چی؟
منم شونه هامو بالا انداختم و گفتم هر جور راحتی.
و گذاشتم. صداشم بلند کردم. کسرا داد زد: haunted بعد در و بستم و کنترل و برداشتم و باز آهنگ
الان بابات میاد شاکی میشه ها.
من پشت در نشستم و بدون اینکه چیزي بگم شونه هامو بالا انداختم. دیگه چکار می خواست بکنه. داد که سرم زده بود تو
گوشمم که زده بود. جلوي ارشیا ضایمم که کرده بود. دیگه از این بدتر چی می خواست بشه.
کسرا از روي تخت بلند شد و اومد طرفم.
بذار من برم بیرون حوصله ندارم با عمو درگیر بشم.
کمی عقب کشیدم و کسرا مثل یه گربه از لاي در بیرون خزید. در و قفل کردم و روي تختم دراز کشیدم.
نمی دونم چه مرگم شده بود که بین این همه حرف و داد و بیدا فقط از حرکت ارشیا ناراحت بودم. اون که اصلا انگار منو نمی دید.
پس این سر تکون دادنش براي چی بود.
قاطی کرده بودم نمی دونستم این حس عجیب غریبی که سراغم اومده رو اسمش و چی بذارم.
برگشتم و شروع کردم به مرور کردن گذشته دلم می خواست بفهمم دقیقا این حسی که به ارشیا پیدا کردم از کجا و چه جوري
شروع شده.
هر چی به عقب می رفتم. چیزي پیدا نمی کردم. چون واقعا اوایل ارشیا اصلا برام مهم نبود. می اومد و می رفت. نه من اونو میدیدم
نه اون منو. ولی نمی دونم از کجا شروع شد که فهمیدم وقتی من بی حجاب می رم جلوش زیاد خوشش نمی اد.
همین شد که رفت رو اعصاب منو تصمیم گرفتم یه کم حالشو بگیرم. با توجه به اینکه خونواده اشم دیده بودم معنی این اداها رو
نمی فهمیدم.
خلاصه شروع کردم به اذیت کردن. یه بار که فهمید بدون اینکه نگام کنه ازم پرسید:
مشکلت با من چیه؟
منم راست گفتم:
خیلی قیافه میگیري.
یه لبخندي زدي که فکر میکنم از همون روز باعث شد. دلم یه جوري بشه انگار که یکی ته دلم و قلقلک داد. همین.
بعدم هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. من به کاراي مسخره ادامه دادم. اونم به همون خشکه بازیاش.
مطمئنم به مغزشم خطور نمی کرد که من چه فکرایی در باره اش می کنم.
کلافه نشستم رو تخت و دستگاه و خاموش کردم. صداي مهمونا از حیاط می اومد. داشتن می رفتن. از پشت پرده یه نگاه کوتاه به
حیاط انداختم. ارشیا و ماکان داشتن حرف می زدن و می خندیدن. لبم و جویدم و گفتم
دارم برات مستر ماکان. یه حالی ازت بگیرم. برا من سوسه میاي. حساب تورو جدا می رسم.
رفتم سراغ کمدم.
خدا کنه هیچ کس نیاد تو کمد منو نگاه کنه. عین خرازي شده همه چی توش پیدا میشه. لاي خرت و پرتام یه قوطی نصفه حشره
کش پیدا کردم و کشیدمش بیرون.
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
ماکان فردا یه قرار کاري داشت که باید می رفت براي بستن یه قرار داد. عادتش بود قبل از خواب حتما لباس فرداشو اماده می
کرد چون حساسیت خاصی روي لباسش داشت. دقیقا برعکس من.
هر وقت می خواستیم بریم مهمونی من اولین نفر آماده بودم ماکان آخرین نفر. بس که روي لباسش وسواس داشت. مونده بودم
این چه جوري می خواد زن انتخاب کنه.
اسپري و گذاشتم زیر تختم و خوابیدم. اصلا حوصله نداشتم برم پائین تا دوباره بابا بخواد مراسم نصیحت کنونون را بندازه.
ساعتمو کوك کردم تا به موقع بیدار شم. براي ماکان برنامه هاي جداگانه اي چیده بودم.
با صداي زنگ ساعت از خواب بیدارشدم. خوابم همیشه سبک بود و این باعث دردسرم بود. ساعت و خاموش کردم و نگاهی بش
انداختم.
اه کدوم احمقی ساعت منو برا شیش و نیم کوك کرده؟
غلطی زدم و خواستم دوباره بخوابم که یاد دیشب افتادم.
خدا لعنتت کنه ماکان ببین بخاطر تو باید از خواب صبم بزنم.
آخه من تا آخرین لحظه ممکن می خوابم. یه رب مونده به زنگ پا میشم و تند تند لباس می پوشم. پیاده تا مدرسه پنج ددقیقه
راهه. مهربان یه لقمه به زور میده دستم و منم تو راه می خورم و می رم.
با کسالت از رو تخت پا شدم و دمپائی هاي راحتیمو به عنوان صدا خفه کن پوشیدم. یواش به طرف در اتاقم رفتم و گوشم و روي
در گذاشتم. صدایی نمی اومد.
آروم لاي درو بازکردم. کسی تو راهرو نبود. پاورچین به طرف اتاق ماکان رفتم.
عجیب بود هیچ صدایی نمی آمد.
نکنه. قرارش کنسل شده. اکهه اي.
برگشتم که برم تو اتاقم که صداي آب و از توي حمام شنیدم.
اي ول حمومه.
آروم برگشتم تو اتاقم و حشره کش و برداشتم و برگشتم. کناردرحموم گوش خوابوندم. هنوز صداي آب می اومد. با بدجنسیلبخندي زدم و رفتم توي اتاق ماکان.
کت و شلوارش به در کمد آویزیون بود. دست به سینه نگاش کردم.
خیلی خوبه که آدم نقطه ضعفاي حریف دستش باشه. این یه اصل اساسی در موفقیت عملیاته!
بعدم با دو گام بلند خودمو رسوندم به کت و شلوارش و در حشره کش و باز کردم.
اوق....خدایا چه بویی میده.
دیگه معطل نکردم و باقی مونده اسپري و خالی کردم روي کت و شلوارش.
بعد در حالی که سعی می کردم نخندم. برگشتم تو اتاقم. اسپري و تو کمد جاسازي کردم و پشت در گوش ایستادم.
صداي پاي ماکان و شنیدم که از حمام بیرون آمد و در حالی که آوازي براي خودش زیر لبی می خوند رفت تو اتاقش.
همین جور منتظر بودم که داد ماکان بلند شد:
ترنج به خدا می کشمت.
دیگه جاي موندن نبود. در اتاق و باز کردم و دویدم طرف پله. داشتم به سرعت می رفتم پائین که در ورودي باز شد و ارشیا وارد
شد.
چشمام از خجالت و تعجب گرد شده. همون تی شرت دیشبی تنم بود ولی یه شلوار کهنه و رنگ رو رفته که پاچه هاي گشادي هم
داشت و پوشیده بودم براي خواب.یه پام رو پله و یه پامم تو هوا مونده بود.
ارشیا بیشتر از من تعجب کرده بود.مونده بودم چکار کنم که صداي داد ماکان از پشت سرم هولم کردم و در یک ثانیه تصمیم
گرفتم بقیه پله ها رو هم با سرعت بدوم پائین که پام توي گشادي شلوار گیر کرد و چهار پنج پله باقی مونده رو تقریبا قل خوردم.
نفسم بالا نمی آمد. ماکان دسپاچه پله ها رو پائین دوید. از درد و خجالت نفسم بالا نمی آمد. کمرم بد جوري درد می کرد و مچ
پامم زوق زوق می کرد. از همه بدتر شونه ام بود یه درد وحشتناکی پیچیده بود توش که جرات نمی کردم نفس بکشم.
ترنج خوبی؟
نمی تونستم حرف بزنم. می ترسیدم یه چیزي بگم و جلوي ارشیا گریه ام بگیره.
ماکان دست گذاشت رو شونه ام که صداي دادم بلند شد.
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}
#10
آي دستم!
و بعدم اشکم سرازیر شد. ماکان هول کرده بود. که صداي ارشیا رو شنیدم.
شاید جایش شکسته باشه.
تو اون لحظه همه چیز یادم رفته بود. دستم اینقدر درد می کرد که برام مهم نبود کی داره چی میگه دلم می خواست فقط اون درد
لعنتی تمام شه.
ماکان چبگی توي موهاش زد و گفت:
ترنج کجات درد میکنه؟
همونجور که گریه میکردم گفتم شونه ام.
بابا لباس پوشیده از اتاق بیرون آمد با دیدن من با ترس پرسید:
چی شده ماکان.
از پله افتاد.
ارشیا بلند شد و سلام کرد. بابا جوابشو داد اومد و کنارم.
زانو زد چکار داشتی می کردي بچه؟
توي اون حال از حرف زدن بابا دلخور شدم. چه اصراري داره بگه من بچه ام.
ماکان گفت:
تقصیر خودش بود.
بابا نگاش کرد که ماکان ادامه داد:
رفته نم یدونم چی زده به کت شلوار من بوي امشی میده.
چشماي ارشیا و بابا گرده شده بود. منم وسط گریه گفتم:
حقت بود.
بابا نگام کرد:
خوبه زبونت در هیچ شرایطی از کار نمی افته.
اومدم شونه هامو بندازم بالا که دوباره درد پیچشید تو دستم و اشکم و در آورد.
بابا گفت:
چت شد؟
که ماکان جاي من جواب داد:
میگه دستش درد میکنه.
بابا پوفی کرد و گفت:
پاشو ببریمش بیمارستان.
مامان و صدا کنم؟
نه اون صبح طود بیدار سرد درد میشه. تازه این صحنه رم ببینه دیگه بدتر. بلندش کن. ببریمش.
ماکان خواست زیر بغلم و بگیره که داد زدم:
این دستم نه.
ماکان که حسابی هول شده بود.
ببخشید ببخشید.
بابا زیر اون یکی بغلم و گرفت و بلندم کرد.
ارشیا جان مهربان و صدا کن بیاد.
ارشیا به طرف آشپزخونه رفت و بابا منو روي یه مبل نشود. درد دستم کمتر شده بود ولی به محض اینکه تکونش می دادم تمام
بدنم درد می گرفت.
بعد به ماکان گفت:
برو یه چیزي بیار تنش کنه.
تو رو خدا مارو باش بچه بزرگ کردیم جاي اینکه روز به روز بهتر شه بدتر میشه.
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
}