خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 16 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان " یک بار نگاهم کن"

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,157
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 317


محل سکونت : تهران
ارسال: #121
RE: رمان زیبای یک بار نگاهم کن
ماکان!
چیه؟
تو که ازمن دلخور نیستی؟
نه نیستم. کاري نداري؟
خداحافظ.
ماکان رفت پائین تا به پدر و مادرش همه چیز را بگوید. وقتش بود که انها را هم در جریان بگذارد.
سوري خانم و مسعود بعد از فهمیدن ماجرا دهانشان باز مانده بود. هیچ کدام باور نمی کردند دختر شیطانشان بتواند اینقدر صبور
باشد.
سوري خانم که از شنیدن این ماجرا اشک به چشمش امده بود گفت:
چه خانواده اي ما هستیم سه ساله و اونوقت ما نفهمیدیم. یه چیزي بود که از ما دوري میکرد.
ماکان بلند شد و رفت به طرف اتاقش. سر راه نگاهی هم توي اتاق ترنج انداخت خواب بود. هنوز گه گاه توي خواب هق هق
میکرد.
دو هفته از ان شب گذشته بود. ترنج کلا دانشگاه نمی رفت. ارشیا هر بار که به صندلی خالی اش نگاه می کرد. دلش از غصه می
خواست بترکد.
از آن شب دیگر ندیده بودش. چند بار به ماکان زنگ زده بود و خواسته بود هر طور شده ترنج را ببیند ولی ماکان هر بار گفته بود
حال ترنج خوب نیست.
آن روز دیگر طاقتش تمام شده بود. با عصبانیت رفت شرکت. ماکان بی حوصله پشت میزش نشسته بود که ارشیا در را باز کرد و
وارد شد.
ماکان از دیدن او از جا پرید:
چه خبرته؟
ماکان به خدا اگه این بار من و سر بدونی می رم در خونه تون.
ماکان پوفی کرد و گفت:
چقدر زبون نفهمی تو ارشیا حال ترنج خوب نیست.
ارشیا خم شد روي میز ماکان و گفت:
خوب نیست. باشه قبول ولی نمی خواي کاري کنی خوب شه.
ماکان بلند شد و در حالی که عصبی قدم می زد گفت:
میشه دست از سر ترنج برداري؟
ارشیا روي مبل نشست برایش مهم نبود که ماکان برادر ترنج است پی همه چیز را به تنش مالیده بود. ایستاد رو به روي ماکان و با
جدیت زل زد توي چشمان ماکان:
من ترنج و می خوام با تمام وجودم. کمکم کردي برادري کردي. نکردي هیچ خودم می رم.
ماکان دندان هایش را به هم سائید و گفت:
ترنج از اون روز نصف شده. از تو اتاقش بیرون نمی اد. مامانم داره از غصه سکته میکنه.
ارشیا چنگی توي موهایش زد و گفت:
ماکان بفهم من بدون ترنج نمی تونم. مثلا تو برادرشی. خوب دستشو بگیر بیار بیرون. ماکان بیارش بیرون تا من ببینمش خودم
خراب کردم خودمم درستش می کنم تو فقط بیارش بیرون.
ماکان مردد به ارشیا نگاه کرد و گفت:
اگه یه طوریش بشه دوستی ده ساله و برادریمون می ذارم کنار و این بار واقعا گردنتو می شکنم.
ارشیا لبخند نیم بندي زد و گفت:
نترس اگه طوریش بشه قبل از اینکه تو گردنمو بزنی خودمم مردم.
بعد هم از دفتر ماکان بیرون رفت. این آخرین فرصتش بود باید هر جور شده خرابکاریش را درست می کرد.
ماکان ظهر که رفت خانه سراغ ترنج رفت. توي اتاقش نشسته و داشت خط می نوشت. ماکان آرام وارد شد.
سلام آبجی خانمی
نگاهش خالی بود از آن سرزندگی توي نگاهش خبري نبود.
ترنج می آي عصر بریم بیرون.
نه حوصله ندارم.
اذیت نکن الان دو هفته اس تو خونه اي بیا بریم بیرون یه هوایی بخور.
ماکان به خدا حوصله ندارم.
ماکان اخم کرد و سرش را پائین انداخت.
یک بارم تا حالا با هم بیرون نرفتیم ترنج. ما چه جور خواهر و برادري هستیم.
ترنج نگاهی به چهره به اخم نشسته ماکان کرد و لبش را گاز گرفت:
باشه بریم.
ماکان خوشحال از جا پرید و گفت پس ساعت چهار آماده باش بریم.
باشه.
ماکان سریع دوید توي اتاقش و شماره ارشیا را گرفت.
الو ارشیا.
چی شد ماکان؟
راضیش کردم.
به خدا نوکرتم جبران می کنم.
ماکان که خودش هم خوشحال بود گفت:
باید یک سال برام مفتی کار کنی
تو بگو ده سال اگه من نه گفتم.
خوش به حال خواهرم.
ماکان فقط بیارش به این آدرسی که می گم
امضای نرگس خانوم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
۲۸-۱-۱۳۹۱, ۱۱:۳۰ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,157
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 317


محل سکونت : تهران
ارسال: #122
RE: رمان زیبای یک بار نگاهم کن
باشه کجا هست. یه پارکه .
آدرسش.
ماکان آدرس را گرفت و گفت
خوب دیگه برو به سر و وضعت برس.
ارشیا خندید و گفت:
حالا تو هم هی مارو سوژه کن.
ماکان خندید و قطع کرد.
ترنج بی حوصله داشت حاضر می شد. اصلا دلش نمی خواست بیرون برود. دل و دماغ هیچ کاري نداشت. انگار خالی شده بود. فقط
داشت بخاطر ماکان می رفت.
ماکان در اتاق را باز کرد و گفت:
حاضري؟
نه چرا هولی دارم حاضر میشم.
ماکان رفت طرف ترنج و مانتو مشکی که می خواست بپوشد از دستش چنگ زد:
این چیه می پوشی؟
ماکان بی خیال شو به خدا.
نخیر داري با من میاي بیرون باید شیک باشی. من اینجوري نمی ام.
بعد در کمدش را باز کرد و یک مانتوي کرم برداشت و گفت:
این خوبه. با شال سفیدت بپوش رنگ سفید بهت خیلی میاد.
ترنج ناخودآگاه اه کشید این جمله را ارشیا هم به او گفته بود. ماکان به طرف در رفت و گفت:
بشمار سه آماده شدیا.
ترنج به زور لبخند زد. و مشغول پوشیدن لباس هایش شد. چادرش را هم سر کرد و برگشت.
کت ارشیا روي دسته صندلی اش بود. تمام مدت این دو هفته جلوي چشمش بود. باید می داد ماکان تا پسش بدهد.
کت را برداشت و از اتاق خارج شد. سوري خانم هم از اینکه ترنج داشت از خانه بیرون می رفت خوشحال بود.
ماکان با اینکه می دانست پرسید:
این چیه؟
ترنج سر به زیر انداخت و گفت:
کت ارشیا از اون شب جا مونده.
ماکان دست دراز کرد و کت را گرفت و گفت:
بریم.
ماکان خودش هم از هیجان داشت می مرد. وقتی ترنج سوار شد. فوري به ارشیا زنگ زد:
ما داریم میام.
دقیقا میاریش همون جا که من گفتم.
باشه باشه.
و سریع سوار شد.
خوب کجا بریم؟
هر جا تو بگی؟
بریم یه کم قدم بزنیم توي این هواخیلی می چسبه.
براي ترنج فرق نمی کرد. براي همین گفت:
باشه.
ماکان ترنج را جلوي پارك پیاده کرد و دستش را گرفت و به راه افتاد. تازه ترنج ان موقع بود که متوجه شد کجا هستند. رو به
ماکان گفت:
جا قحط بود؟
ماکان با تعجب گفت:
براي چی؟ پارکه دیگه؟
ترنج پوفی کرد و با خودش گفت:
پارکه دیگه.
ماکان داشت دنبال نشانی که ارشیا داده بود می گشت. بالاخره پیدا کرد. نمی فهمید ارشیا چه اصراري داشت حتما همان نیمکت
خاص باشد.
ترنج ولی کاملا متوجه شد که ماکان دارد او را به کدام سمت می برد.
نمیشه از این طرف نریم؟
اه ترنج یه بار با داداشت اومدي بیرون اینقدر نق نزن اصلا امروز هر چی من گفتم.
قدم زنان به نیمکت مورد نظر نزدیک شدند که ماکان گفت:
می خواي یک کم اینجا بشینیم؟
واي نه؟
قرار شد هر چی من گفتم.
ترنج مشکوك شده بود. تمام این چیزها نمی توانست اتفاقی باشد. رو به ماکان گفت:
این مسخره بازیا چیه؟
ماکان بی خبر از همه جا گفت:
کدوم مسخره بازیا؟
چرا منو آوردي اینجا؟
ماکان به جاي جواب به پشت سر ترنج نگاه کرد. بعد هم بلند شد و با لبخند گفت:
دختر خوبی باش. به حرفاش گوش بده.
ترنج گیج به ماکان نگاه کرد. ماکان راه افتاد و ترنج همانجور گیج با نگاه او را تعقیب کرد که چشمش به ارشیا افتاد.
امضای نرگس خانوم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
۲۸-۱-۱۳۹۱, ۱۱:۳۲ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,157
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 317


محل سکونت : تهران
ارسال: #123
RE: رمان زیبای یک بار نگاهم کن
ماکان کنارش ایستاد و گفت:
این آخرین شانسته.
ارشیا در حالی که نگاهش به ترنج بود سر تکان داد. ترنج مانده بود اینجا چه خبر است. این صحنه چقدر برایش آشنا بود. ارشیا
حتی با این هواي سرد همان لباس آن روزش تنش بود. چطور یادش مانده بود؟
یک شاخه گل سرخ هم توي دستش بود. آرام نشست کنار ترنج. ترنج نمی دانست چکار کند. ماکان پشت به انها دور میشد.
ارشیا دیگر این بار می دانست چه می خواهد بگوید.
می دونی کی عاشقت شدم؟
ترنج ناگهان برگشت و به ارشیا که به گل دستش خیره شده بود نگاه کرد.
اون شب که تصادف کرده بودي. وقتی اون حرف احمقانه از دهنم پرید و اشکتو در اوردم. موقعی که داشتی گریه می کردي.
همون موقع فهمیدم واقعا عاشقت شدم.
می دونی چرا؟
چون شناختم توي همون لحظه از تو کامل شد. تا قبل از اون نمی شناختمت. اینقدر توي غرور خودم دست و پا میزدم که اصلا جز
ظاهر چیزي از تو نمی دیدم.
اولین ضربه همون اولین بار بود که دیدمت. شوکه شدم. چادر پوشیده بودي. مشتاق شدم بشناسمت.
ضربه بعدي رو وقتی زدي که فهمیدم نگام نمی کنی. بد مجازاتی بود.
گرافیک خوندي تا ثابت کنی اگه بخواي می تونی هر کاري بکنی.
تو خوشنویسی اینقدر عالی کار کردي که نشون دادي می فهمی هنر یعنی چی.
ضربه بعد دفاع اون شبت درباره حجاب بود.. از اینکه اینقدر پاي اعتقاداتت وایساده بودي اونم توي اون جمع که کسی مثل تو نبود
حض کردم. اون شب احساسم عوض شد فهمیدم می خوام مال خودم باشی
بعد اون روز توي شرکت که ماکان برات صبحانه خریده بود وتو بین همه تقسیم کردي.
و اون شبی که تصادف کردي و زخم دستت و از مامانت پنهون کردي فهمیدم چقدر دیگران برات مهمن. همون شب عاشقت شدم.
براي همین رفتم که با خوم کنار بیام که ببینم احساسم یه چیز ظاهري و سر سري نباشه.
و این آخري که از ماکان شنیدم. کاري که براي مهربان کردي.
ترنج ساکت گوش می داد. هوا سرد بود ولی ارشیا چیزي نمی فهمید داغ بود. داغ داغ.
گل را گرفت طرف ترنج و گفت:
من دوستت دارم ترنج نه بخاطر ظاهرت. بخاطر قلب مهربون و روح پاکی که داري. اگه از همین الان بخواي دیگه چادر نپوشی
برام مهم نیست چون میدونم براي هر کاري حتما دلیل شو پیدا کردي.
من اون شب بد شروع کردم از اول. باید از آخر شروع می کردم. نمی گیري دستم خسته شد.
اشک چشمهاي ترنج را پر کرده بود. باورش نمی شد. این حرف ها را از زبان ارشیا داشت می شنید. دستش می لرزید. دستش را
از زیر چادر بیرون آورد و گل را گرفت.
نفس جبس شده ارشیا بیرون پرید.
می بینی اینم فرق تو با من. اینم که از تو از من بهتر و مهربون تري. من همین جا دلتو شکستم ولی تو نه.
ارشیا برگشت طرف ترنج و صدایش کرد:
ترنج! هنوزم نمی خواي نگام کنی؟ دختر این دل ما پوسید براي یک نگاه تو.
ترنج لبخند زد و سرش را بالا آورد. گل را بو کرد و بعد مستقیم به چشمام ارشیا زل زد.
ارشیا نفس عمیق کشیدي و به عمق چشمان ترنج خیره شد.
ترنج جلوي من دیگه گریه نکن.
جوابش یک لبخند بود. و بعد اشکش را با دست گرفت.
ترنج منو می بخشی؟
ترنج لبخند زد:
بخشیدمت ارشیا.
به خدا نوکرتم.
صداي ماکان هر دو را متعجب کرد. کت ارشیا را انداخت روي شانه اش وگفت:
یخ زدي آقاي عاشق پیشه.
ترنج خجالت زده سرش را پائین انداخت که ماکان گفت
پاشو دیگه بسته می خوام خواهرمو ببرم.
ارشیا نگاه پر التماسی به ماکان انداخت و گفت:
بی معرفتی نکن.
بابا یه عده الان تو خونه ما منتظر شما دو تا مسخره ان.
ارشیا با چشماي گرد شده گفت:
کی بهشون خبر داده؟
خوب معلومه من.
چرا؟
خوب می خواستم همه تو این خوشحالی شریک باشن.
و هرهر خندید.
ارشیا با حرص بلند شد و گفت:
به هم می رسیم.
باشه می رسیم.
بعد جلو راه افتاد و گفت:
زود اومدین ها.
ترنج کنار ارشیا راه افتاد و ارشیا گفت:
ترنج؟
بله؟
امضای نرگس خانوم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
۲۸-۱-۱۳۹۱, ۱۲:۲۲ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,157
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 317


محل سکونت : تهران
ارسال: #124
RE: رمان زیبای یک بار نگاهم کن
ارشیا با لبخند به چهره گلگون او نگاه کرد و گفت:
هنوزم می خواي تا بعد از لیسانس صبر کنی؟
ترنج لبش را گاز گرفت و گفت:
نه فکر نکنم.
ارشیا از ذوق داشت می مرد. ترنج با خجالت گفت:
ولی من هیچ کاري بلد نیستم.
فداي سرت یکی و میاریم همه کارامون و بکنه. تا اون موقع هم خوب سالاد می خوریم. بعدم خودمون دوتا یه شرکت می زنیم رو
دست ماکان بلند میشم.
ترنج خنده اش گرفت:
خوبه ماکان نفهمه.
خوب فعلا بش نمی گیم.
ترنج خندید و گل را بو کرد و گفت:
ارشیا!
ارشیا تمام این مدت براي شنیدن نامش از زبان ترنج صبر کرده بود اینقدر از شنیدن نامش ذوق کرد که ذوقش توي جوابی که به
ترنج داد هم مشهود بود:
جان ارشیا؟
ترنج لبش را گاز گرفت و گفت:
میشه مهربان بیاد خونه ما؟
هر چی تو بگی. ترنج! حالا میشه یک بار دیگه نگام کنی؟ عقده شده برام
ترنج ایستاد و سرش را بالا گرفت. خودش هم دلش می خواست دلی از عزا در بیاورد براي تمام روزهایی که ارشیا را تنبیه می
کرد خودش هم زجر کشیده بود.
ارشیا با لبخند نگاهش کرد و هر دو در نگاهم عاشق هم گم شدند.
پایان
امضای نرگس خانوم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
۲۸-۱-۱۳۹۱, ۱۲:۲۴ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد