خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روابط من و مادرشوهر

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
232
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 166


محل سکونت : ساوه
ارسال: #1
روابط من و مادرشوهر
عصیانگر عزیز به راهنماییتون احتیاج دارم، من قبلا رابطه ی خیلی خوبی با مادرشوهرم داشتم ولی الان چند وقته که احساس میکنم به مشکل برخوردیم
من شاغل هستم و فقط روزهای پنج شنبه و جمعه روزهای استراحت ، تفریح و انجام کارهای شخصی و موردعلاقه ی من هست، (بعضی هفته ها بخاطر بالا بودن حجم کار حتی ممکنه روزهای 5 شنبه هم تا ساعت 2 سرکار باشم) ولی مادرشوهرم درک زیادی روی این موضوع نداره، با مثال راحت تر میتونم توضیح بدم ، در طول هفته گذشته قرار گذاشته بودیم که جمعه بریم نمایشگاه گل و گیاه (مادرشوهرم هم در جریان بود، چون شوهرم تقریبا همه ی برنامه ها رو باهاش درمیون میذاره) صبح جمعه به شوهرم زنگ زد و کلی ناراحت بود که " دلم تو خونه پوسید ، 1 هفته است دارم مهمون داری میکنم (مهمون شهرستان داشتن) توی این یک هفته هیچ جایی نتونستم برم و ..." شوهرم هم بهم گفت به نظرت به مامان بگم با ما بیاد نمایشگاه؟ منم گفتم باشه اشکالی نداره ، بنده خدا چند روزه خسته شده.
در طول راه مادرشوهرم از وسایلی که توی ماشین گذاشتیم گرفته تا آهنگهایی که گوش میدیم ایراد گرفت و من به روی خودم نیاوردم، (اصولا وقتی چیزی بهم برمیخوره سریع به روی خودم نمیارم و واکنش نشون نمیدم) وقتی رسیدیم نمایشگاه، توی اون مسیری که از پارکینگ تا نمایشگاه باید پیاده بریم شوهر دست مامانشو گرفته بود و حدود 10 قدم جلوتر با هم میرفتن، من یک کم سریع تر رفتم بهشون رسیدم ولی بازم .... بعد از چند دقیقه شوهرم متوجه شد و خواست دستم رو بگیره که منم دیگه نگرفتم ، کل نمایشگاه برام زهر شدcrying
بعد از نمایشگاه با مادرشوهرم رفتیم خونشون، شوهرم گفت چندتا سوسیس و کالباس بردار که بریم نمایشگاه کتاب (میدونست حالم خیلی بده) من و شوهرم سوسیس رو درسته سرخ میکنیم، مادرشوهرم کلی از سوسیس ها ایراد گرفت و خودش شروع کرد به خرد کردنشون،Dash2 داشت گریه ام میگرفت، اصلا دیگه دوست ندارم برم خونشون، با جاریم اصلا اینطوری نیستن، آخه اون خیلی کم میاد اونجا ولی ما حتما هفته ای 2 روز رو میریم ، من فکر میکنم اگه کمتر بریم بهتر باشهcrying

ببخشید اگه طولانی شد، معذرت میخوام
امضای فرنیا
[تصویر:  1a98fd0t2ye2a.png][/img]
۲۳-۲-۱۳۹۱, ۰۷:۲۲ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
67
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 48


محل سکونت : تبریز
ارسال: #2
RE: روابط من و مادرشوهر
ميشه به منم كمك كنيد؟
منم مشكلي در همين حوالي دارم
با اين فرق كه من هر روز تا 7 سر كارم و جمعه ها هم تا 2
شما فك كنين تو كل هفته و اون ه نصفه جمعه به جز اين كه بخوام با همسرم باشم چيز ديگه اي نمي خوام
تو كل هفته فقط يه بار اونم يه ساعت مي تونم برم خونه مامانم اونم اگه خيلي اصرار كنه.
باقيه وقتامو به شوهرم اختصاص مي دم.
بعد از 10 روز كه مي خوام برم خونه مادر شوهرم
اول بايد بشينم مخ شوهرمو بخورم
چون زياد دل خوشي از رفتن به اونجا نداره
چون تو اون خونه خواهر و برادر و پدر ناتني داره...
تازه بعد از اين كه مي رم كلي هم بايد قيافه اونارو تحمل كنم كه چرا دير به دير مياين!!!!!!
شوهرم قبل از اينكه ازدواج كنيم كلا خونه اونا بود، ولي بعد از ازدواج....
حالا همه تقصيرام افتاده سر من
نمي دونم بايد چي كار كنم
امضای shimamamani
۲۳-۲-۱۳۹۱, ۰۴:۲۷ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
391
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 239


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: روابط من و مادرشوهر
(۲۳-۲-۱۳۹۱ ۰۷:۲۲ صبح)فرنیا نوشته شده توسط:  عصیانگر عزیز به راهنماییتون احتیاج دارم، من قبلا رابطه ی خیلی خوبی با مادرشوهرم داشتم ولی الان چند وقته که احساس میکنم به مشکل برخوردیم
من شاغل هستم و فقط روزهای پنج شنبه و جمعه روزهای استراحت ، تفریح و انجام کارهای شخصی و موردعلاقه ی من هست، (بعضی هفته ها بخاطر بالا بودن حجم کار حتی ممکنه روزهای 5 شنبه هم تا ساعت 2 سرکار باشم) ولی مادرشوهرم درک زیادی روی این موضوع نداره، با مثال راحت تر میتونم توضیح بدم ، در طول هفته گذشته قرار گذاشته بودیم که جمعه بریم نمایشگاه گل و گیاه (مادرشوهرم هم در جریان بود، چون شوهرم تقریبا همه ی برنامه ها رو باهاش درمیون میذاره) صبح جمعه به شوهرم زنگ زد و کلی ناراحت بود که " دلم تو خونه پوسید ، 1 هفته است دارم مهمون داری میکنم (مهمون شهرستان داشتن) توی این یک هفته هیچ جایی نتونستم برم و ..." شوهرم هم بهم گفت به نظرت به مامان بگم با ما بیاد نمایشگاه؟ منم گفتم باشه اشکالی نداره ، بنده خدا چند روزه خسته شده.
در طول راه مادرشوهرم از وسایلی که توی ماشین گذاشتیم گرفته تا آهنگهایی که گوش میدیم ایراد گرفت و من به روی خودم نیاوردم، (اصولا وقتی چیزی بهم برمیخوره سریع به روی خودم نمیارم و واکنش نشون نمیدم) وقتی رسیدیم نمایشگاه، توی اون مسیری که از پارکینگ تا نمایشگاه باید پیاده بریم شوهر دست مامانشو گرفته بود و حدود 10 قدم جلوتر با هم میرفتن، من یک کم سریع تر رفتم بهشون رسیدم ولی بازم .... بعد از چند دقیقه شوهرم متوجه شد و خواست دستم رو بگیره که منم دیگه نگرفتم ، کل نمایشگاه برام زهر شدcrying
بعد از نمایشگاه با مادرشوهرم رفتیم خونشون، شوهرم گفت چندتا سوسیس و کالباس بردار که بریم نمایشگاه کتاب (میدونست حالم خیلی بده) من و شوهرم سوسیس رو درسته سرخ میکنیم، مادرشوهرم کلی از سوسیس ها ایراد گرفت و خودش شروع کرد به خرد کردنشون،Dash2 داشت گریه ام میگرفت، اصلا دیگه دوست ندارم برم خونشون، با جاریم اصلا اینطوری نیستن، آخه اون خیلی کم میاد اونجا ولی ما حتما هفته ای 2 روز رو میریم ، من فکر میکنم اگه کمتر بریم بهتر باشهcrying

ببخشید اگه طولانی شد، معذرت میخوام

سلام عزیزم

اولین کار اشتباهت این بود که وقتی همسرت خواست دستتو بگیره نزاشتی و تفریحی که می شد به هردوتون خوش بگذره مطمئن باش به کام شوهرت هم تلخ کردی. یکی از نکات همسر داری همینه عزیزم. اما در مورده جاریت از کجا میدونی و مطمئنی همچین رفتاری با اونها نداره؟
امضای عصیانگر
بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
۲۴-۲-۱۳۹۱, ۱۰:۵۸ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
391
تاریخ عضویت:
آذر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 239


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: روابط من و مادرشوهر
(۲۳-۲-۱۳۹۱ ۰۴:۲۷ عصر)shimamamani نوشته شده توسط:  ميشه به منم كمك كنيد؟
منم مشكلي در همين حوالي دارم
با اين فرق كه من هر روز تا 7 سر كارم و جمعه ها هم تا 2
شما فك كنين تو كل هفته و اون ه نصفه جمعه به جز اين كه بخوام با همسرم باشم چيز ديگه اي نمي خوام
تو كل هفته فقط يه بار اونم يه ساعت مي تونم برم خونه مامانم اونم اگه خيلي اصرار كنه.
باقيه وقتامو به شوهرم اختصاص مي دم.
بعد از 10 روز كه مي خوام برم خونه مادر شوهرم
اول بايد بشينم مخ شوهرمو بخورم
چون زياد دل خوشي از رفتن به اونجا نداره
چون تو اون خونه خواهر و برادر و پدر ناتني داره...
تازه بعد از اين كه مي رم كلي هم بايد قيافه اونارو تحمل كنم كه چرا دير به دير مياين!!!!!!
شوهرم قبل از اينكه ازدواج كنيم كلا خونه اونا بود، ولي بعد از ازدواج....
حالا همه تقصيرام افتاده سر من
نمي دونم بايد چي كار كنم

سلام عزیزم
فکر می کنی حرفشون اینقدر مهم و با ارزشه که خودت رو اذیت کنی؟
امضای عصیانگر
بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
۲۴-۲-۱۳۹۱, ۱۱:۰۰ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
43
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 19


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: روابط من و مادرشوهر
مشکل منم سردی رفتار مادرشوهرمه
هفته پیش شوهرم مریض شده بود
نصفه شب انقدر حالش بد بود که بردمش اورژانس و نذر کردم برای سلامتیش آش بپزم و 12 تا خونه بدم
واسه مادرشوهرم بردیم و به پسرش گفت دستت درد نکنه آش خیلی خوشمزه بود
انگاری شوشو پختهDash2 اصلا منو حساب نکرد
بعدشم باباش گفت حالا برای چی بوده؟
شوشو گفت من چند روز مریض بودم خانمم واسه سلامتیم پخته
مامانش کماکان سکوت
حتی نگفت پسر من چت بوده؟
منم شروع کردم توضیح دادن(که اینها رو به مامان خودم که گفتم گریه ش گرفت ) اما مادرشوهرم خیلی بی تفاوت گفت:پاشم برم چای بذارم الان دوستهام میانfak
من فکر کردم نشنیده گفتم : انقدر فشار شوشو افتاده بود که ساعت 3 شب دم تخت سرش گیج رفت خورد زمین زر ابروش شکست و کتفش کبود شده و....
مامانشمangelic
شوشو میگه تو اصلا نباید از بی توجهی مامانم غصه بخوری
منو که پسرشم نمیخواد چه برسه به عروسDunnof
در صورتی که همیشه شوشو بیشترین احترام رو بهشون میذاره و هر کاری و کمکی ازش بیاد براشون انجام میده
خود منم تا حالا نه تو روشون وایسادم نه حتی جواب تیکه هاشونو دادم
نمیدونم باید چکار کنم
دیشب دلم آتیش گرفت شوشو گفت: من خیلی تنهام فقط خانواده تو رو دارمcrying
امضای کفشدوزک
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است(1782)
۲۴-۲-۱۳۹۱, ۱۲:۱۵ عصر
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
5
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 2


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: روابط من و مادرشوهر
سلام منم دل خوشی از مادر شوهرم ندارم همه ی مادر شوهرا مثل همن فقط یکم با هم فرق دارن فکر میکنن پسرشونو ازشون گرفتیم و پسرشون مظلومه و ما عروسا ظالم ...چند مدت شوهرم مریض شده مامانش یه سره راه میره و میگه همه مریضیها از استرس و اعصاب کم کم به کل خانوادش قبولونده که من باعث مریضیشم حتی پدر شوهر هم که اصلا به این کارا کار نداشت تکیه می نداخت...دیگه اخر سر جوابشو دادم بحثمون شد ...بدی شوهر من اینه که پشتم نیس و میگه خودتون میدونین و به من ربطی نداره ....همه اشون عین همن دوستامم که صحبت میکنم مینالند ...دوستم میگفت مادرشوهرش گفته نباید برین اتلیه ...دوستمم رفته میگفت عروسی رو زهرمون کرد ...دوسته دیگم میگفت مادرشوهرم گفته هر 2 روز پسرم باید بیاد خونمون ...مادر شوهرا فک میکنن دلسوز بچه اشون هستن اما نمیدونن دوستی شون دوستی خاله خرسه است ...من هرچی در مورد عروسی به مادر شوهرم میگم میگه قدیمی شده و ما رسم نداریم از سر وته همه چی میخوان بزنن.خلاصه باید باهاشون کنار اومد و چاره ی دیگه ایم نداریم ...کاش مادر شوهرا با عروساشون مثل داماداشون رفتار میکردند و با دید عروس نگاه نمیکردند...حیف اون همه احترام و خرجی که من برای خانواده ی شوهرم کردم کاش فدر میدونستن
۲۴-۲-۱۳۹۱, ۱۲:۳۵ عصر
یافتن سپاس نقل قول



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد