خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

روزان ِ دیروزم

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #1
روزان ِ دیروزم
روزان دیروزم
نوشته sun daughter خورشید کاربر انجمن 98ia


یه رمان کوتاه خیلی خیلی خیلی قشنگ. پیشنهاد میکنم حتما بخونید. با یه قلم جدید از نویسنده روبرو هستیم و در آخر هم با یه غافلگیری بزرگ...



به نام حق

مقدمه:
به یاد روزان دیروزم...
مینویسم از بی کسی
بی پناهی
پریشانی
باز مینویسم از غرق در دیروزهایم...
...!
در سوگ سوژه های سوخته
اندوهگین
به رجعت یک کور سوی نور امیدوار
در پناه به قصری از ستون های آه...
میگریزم از دیروزم...
خاطراتم...
خاطی هایم...
و تنهایی...
و کاش میشد رها کنم ... یادواره ی تلخ دیروزهایم را ...
تا گشایند بر من در های روزی...
تا روزی نباشد این سرشت بی سرنوشت...
پر از خمودگی... یأس.... ناامیدی...
تا باز ننویسم از بی کسی
و پر شوم از عشق
و بگویم: پرستویی گذشت از این پنجره ای باز...
تا بگویم خواهم نوشت به یاد فرداها...!
(آخرین تغییر در ارسال: 26-09-2012, 03:12 PM توسط پروانه سیاه.)
26-09-2012, 03:08 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #2
RE: روزان ِ دیروزم
روزان دیروزم...
فصل اول:
صدای ریز کل کشیدن مادر را که شنیدم... لبخندی زدم ... نفس عمیقی کشیدم...
در اینه ای که روبه رویم قرار داشت و نوید درخشندگی را میداد به خودم و چهره ی اراسته ام لبخند زدم...
با هوسی بچگانه تورم را بالا دادم... هرچند میدانستم رسم است که او تورم را بالا دهد ...
چشمهای قهوه ای تیره ام زیر سایه ی دودی و نقره ای کشیده به نظر می رسید... تاجم تورم را پشتیبانی میکرد... موهای خرمایی رنگم حلقه حلقه صورت گردم را قاب گرفته بود...
پیشانی صافم زیر پنک کیک و کرم پودر فرو رفته بود اما کماکان دایره ی کوچکی که نشان از بی عقلی کندن جوش ابله مرغان بود در صورتم فریاد میزد خیلی بی عقلی!
می دانستم...
ابروهایم هشتی بودند... با زبان خال کوچک بالای لب های به نسبت برجسته و کوچکم را تر کردم... صدای خواهرم سحر بلند شد: رژت پاک شد ...!
نیش خندی زدم و تورم را پایین کشیدم... یقه ی باز لباسم زیر کت جنس ساتن سفیدم خیس عرق شده بود... به نورپردازی های دو فیلم بردار نگاه کردم و ارزو کردم تا شاید کسی دلش به رحم بیاید و پنکه ای را روشن کند... نفس عمیقی کشیدم... این وقت سال وقت کولر وپنکه است؟
لبخند کجی زدم... به نان سنگکی که اذین سفره ی عقدم بود و برکت اینده ی زندگی ام بود خیره شدم... به عسلی که میخواستیم کاممان را شیرین کنیم... به ناخن های بلندم که زیر لاک صدفی با طرح های نقره ای مدفون بودند خیره شدم... عسل زیر ناخنم برود چه کنم؟!
به جای خالی او خیره شدم...
دستی روی شانه ام قرار گرفت و رها بود... دوست و یار غارم... لبخند زیبایی زد و گفت:عاقد اومد...
دنیا مقابلم نشست وبا موبایلش عکسی از من گرفت وگفت: ماه شدی...
کیمیا ظرف شیرینی را در سفره ی پر وسیله ی عقدم گذاشت وگفت: خوبه خوبه ... خیلی هم ایکبیری شده ...
هرسه خندیدند و من به قامت پدرم که درچهارچوب در زیر زیرکی نگاهم میکرد خیره شدم...!
لبخندی زدم... حس کردم چشمهایش تر است...
مادرم در ان لباس شب سیاه زیبا شده بود... ساره سفره ی ترمه ای را که قرار بود بالای سر من و او قند بسابد مدام در دستش جا به جا میکرد...
کله قند هایی که مشابه عروس و داماد بودند درون سینی ای قرار داشت ...
نفس عمیقی کشیدم... دراینه بخودم خیره شدم... سحر برای اراستگی صورتم سنگ تمام گذاشته بود...! خواهری که ارایشگر باشد اینجور وقت ها زیادی به کار ادم می اید...
با همهمه ای سیل کوچکی از جمعیت وارد اتاق شدند... صدای مادر امد که زیر گوشم گفت: بالاخره عروسی تو دیدم...
با شرم سرم را پایین انداختم... صدای جمعیت باعث شد بغض مادر در ان گم شود.
نفس عمیقی کشیدم...
عاقد بلند گفت:صیغه رو بخونم؟
صدای کسی امد که گفت: داماد هنوز نیامده است...
به اینه خیره شدم... پارچه ی ترمه دست سحر بود ... پشت سرم ایستاده بود انگار نگران منتظر بود ... !
ضربان قلبم تند میزد... خودش را به در و دیوار سینه ام می کوبید...
صدایی پرسید:ساعت چند است؟
صدای دیگری امد:ساعت سه و سی دقیقه است...
و صدای عاقد امد: من باید زود برم ساعت 5 شهرستان ... مجلس دارم...
صدای کسی امد که گفت:خوب به داماد زنگ بزنید...
جانم می لرزید...
صدای مادرم امد که اهسته گفت: تلفنش خاموش است...
او که عادت نداشت تلفنش را خاموش کند؟!
عرق سردی روی تنم نشست...
نمیدانستم چه شد... ولی دلم ... گواهی بد میداد...
صدای برادرش گفت: لابد تو ترافیکه...
وصدای کسی که جانم را اتش زد گفت: ظهر جمعه ای چه ترافیکی!!!
وباز کسی پتک زد و انگار بر سرم فریاد کشید: پس داماد کجاست؟!!!
چشمهایم را بستم و سعی کردم به خود مسلط باشم... به سختی اب دهانم را فرو دادم...
ذهنم پرتکاپو و پر تلاش سعی میکرد تا من را به یاد خود بیاورد...
به یاد روزان دیروزم...
اگر نیاید؟؟؟
چشمهایم را محکم فشار دادم... مهم نبود مژه های مصنوعی زیبایم خراب میشود... چرا نیاید؟؟؟ مگر چه کرده بودم که نخواهد ... یا نیاید ... یا؟!
این جواب بود اما نه در حال قرار داشت نه در .....
پر کشیدم به لحظاتی که ...
(آخرین تغییر در ارسال: 26-09-2012, 03:11 PM توسط پروانه سیاه.)
26-09-2012, 03:10 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #3
RE: روزان ِ دیروزم
...................................................................
چشمم که بهش افتاد طبق عادت مسخره ای که خودم هم به قطع به مسخره بودنش اطمینان داشتم انگشت اشارمو توی دهنم کردم ومشغول جویدن گوشه ی ناخنم شدم...
کمی مردد بودم... ولی نمیتونستم از وسوسه ام دست بکشم...
موهامو توی مقنعه ام فرستادم و از توی کیف ورنی سیاهم کیف پول قرمز ساده امو دراوردم... زیپ طلاییشو باز کردم... یه اسکناس بیرون کشیدم... دوباره بهش نگاه کردم و وارد مغازه شدم...
پسر فروشنده مشغول صحبت با یک مشتری بود... با دیدن من سری به علامت سلام تکون داد... دستمو روی پیشخون گذاشتم وبه انواع و اقسام خودکارها و مداد ها و مداد نوکی ها و روان نویس ها خیره شدم...
کار مشتری قبلی تموم شد رو به من گفت: بفرمایید...
طبق یه عادت مسخره ی دیگم که خودم هم به قطع باز به مسخره بودنش اطمینان داشتم بهش نگاه کردم تا ببینم اون به من نگاه میکنه یا نه...
درحالی که با یه نگاه عادی و راحت تو چشمام خیره بود و منتظر بود تا خواسته امو بیان کنم نفس عمیقی کشیدم وگفتم: یه دفتر خاطره نویسی... با جلد طرح ... چو ... نذاشت حرفم تموم بشه... اهانی گفت و من حرف اخر کلمه ام رو اروم زیر لب زمزمه کردم... "ب..." واژه ها شاید مثل من از نصفه خطاب شدن ناراحت بشن...
قبل از اینکه زیادی برای نصفه ادا کردن کلمات دل بسوزونم... اون دفتر جلوی روم قرار داشت...
دوباره به فروشنده نگاه کردم... این بار نگاهم نمیکرد... فقط زیر لب قیمت و گفت.
پرداخت کردم و تشکری کردم وبدون اینکه چیزی بشنوم از مغازه بیرون اومدم... دفتر و به سینه ام چسبوندم... بالاخره مال خودم شدی...!
به صفحات کاه گلیش که انگار بوی چوب میداد خیره شدم... نفس عمیقی کشیدم...
امممم.... بوی جنگل میداد.... بوی دریا نمیداد... اما من صدای دریا رو که پشت جنگل ها بود میشنیدم... حتی میتونستم شن هایی که لابه لای انگشتهای پام هم فرو میرن...
-بــــــــــــــــوق... خانم جلوتو نگاه کن!!!
سرمو بلند کردم... وای وسط خیابون ایستاده بودم...
مرد فرمون هیدرولیک پرایدشو با سرعت چرخوند و بلند گفت:فقط هیکل گنده کردی؟!
و با سرعت از جلوی چشمم رد شد... به ارومی از روی خطو ط عابر رد شدم... دفتر چوبی عزیزمو به سینه ام چسبونده بودم... با صدای مردی که کامیونی وهدایت میکرد و گفت:بیا... بیا... عقب.... جا داری... بیا ...
منتظر موندم تا هدایت کامیون به داخل کوچه تموم بشه...
خیلی دوست داشتم بوی دود اگزوز کامیون و عمیق تو ریه هام بفرستم... ولی یه جورایی از اون بوهای مصنوعی بود... بخاطر همین از اسیب رسوندن به ریه هام منصرف شدم... و از جلوی کامیون که جلوش نوشته شده بود: روز غمم نبودی... رد شدم.
لبخندی زدم و کلیدمو از توی کیفم بیرون اوردم... در ورودی وباز کردم...
به باغچه ی کوچیک جلوی مجتمع سلام کردم.... گل رز محبوب صورتیم دو تا غنچه ی تازه داشت... خم شدم و اونا رو بوییدم...
پروانه ی کوچولویی انگار منتظر بود من برم تا خودش... دلی از عزا دربیاره... صاف ایستادم وگفتم: بفرمایید... برای شما ... اگه گذاشتین دوزار کاسب شیم!
-بله؟
به پشت سرم نگاه کردم وچشمام و گرد کردم وگفتم:سلام خانم کریمی...
خانم کریمی چشمهاشو باریک کرد و گفت: خوبی سامه جان؟
-ممنون ... شما خوبین؟
خانم کریمی کمی دیگه با دقت نگاهم کرد وگفت:خدا رو شکر... فعلا دخترم... و درحالی که داشت هنوز با خیرگی نگاهم میکرد ... پشتمو بهش کردم و پله ها رو بالا رفتم... وارد مجتمع شدم... در اسانسور باز بود... هرچند دوست داشتم سوار اسانسور بشم... اما طبقه ی سوم و 58 تا پله و ... غرغرهای مامان مبنی بر سوار نشدن اسانسور...
بخاطر همین به سمت پله ها رامو کج کردم...
26-09-2012, 03:11 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #4
RE: روزان ِ دیروزم
طبقه ی دوم جلوی پاگرد خانم کریمی به نفس نفس افتاده بودم... کیفمو رو شونه جا به جا کردم و چشمامو بستم و به سختی پله های باقی مونده رو بالا رفتم...
جلوی پاگرد خونمون دیگه کم اوردم...!
ولی با دیدن در چوبی قهوه ای رنگ خونمون انگار جون تازه گرفتم و باقی پله ها رو بالا اومدم... کلید و توی در انداختم و در و باز کردم... و بعد خم شدم تا بند کتونی هامو باز کنم... صدای سحر و مامان و کاملا اتفاقی شنیدم...
حتی میدونستم که مامان دقیقا جلوی گاز ایستاده وباز توی اون تابه ی روحی مشغول سرخ کردن پیازه ... و با کوبیدن قاشق بزرگی که لبه ی تابه سعی داره پیازه های چسبیده شده به قاشق و توی روغن بندازه تا سرخ بشن...! هیچ وقت به این فکر نمیکرد شاید اون پیازها نخوان که توی اون روغن داغ سرخ بشن و طلایی... این بی رحمانه ترین کاری بود که میشد در حق پیاز کرد... اول پوستشو کند... بعد خردش کرد... بعد سرخش کرد... بعد لهش کرد ... بعد تازه کلی غر بزنیم چرا چشمو میسوزونه! شامپو گلرنگ که نیست... پیازه پیاز!!!
بند کفشم گره کور شده بود...
سحر بلند گفت: مادر من وقتی میره کلاس شیرینی پزی... گل چینی... سیاه قلم... کلاس زبان .... خیاطی ... اشپزی... یعنی شوهر میخواد!
مامان با عصبانیت گفت:برم از تو جیبم براش شوهر پیدا کنم؟
بابا مداخله کرد وگفت: دختری که دیپلمه بشینه تو خونه عاقبت بهتری پیدا نمیکنه!
سحر کلافه بود انگار.... با صدای خسته ای گفت: مامان این همه تو فامیل پسر داریم... تو در و همسایه... نمیشه تا اخر عمرش بشینه جلو اینه با خودش و وسایلاش حرف بزنه که!!!
مامان باز قاشق و چند بار وچند بار به لبه ی تابه کوبید و گفت: برم یقه ی کیو بگیرم ... برم به ملت بگم بیاین دختر من و...!!!
سحر با حرص گفت:داره خل میشه... یه نگاه بهش بندازین؟
بابا با مسخره گفت:شده عین گاو... که چی؟؟؟ و انگار به مامان گفت:تو فرستادیش کلاس شیرینی پزی و اشپزی که هیکل گنده کنه؟
سحر : اگر یه دکتر تغذیه ی خوب براش پیدا کنیم تو سه ماه بیست کیلو کم میکنه...
بابا دوباره مداخله کرد وگفت:اون هیکل سی کیلو هم ازش کم بشه...
اهسته وارد خونه شدم وگفتم:سلام...
سه تایی خیره نگام کردن ومامان گفت:سلام ... چرا اینقدر دیر اومدی...
بابا سرشو پایین انداخت وگفت:فرشته من رفتم...
به بابا نگاه کردم وگفتم:به سلامت بابا ....
بابا به من خیره شد ... حس کردم شرمنده سرشو پایین انداخت و اهسته گفت:خداحافظ...!
وارد اتاقم شدم... در و بستم... مانتومو دراوردم... شلوارمو با یه دامن ریون مشکی عوض کردم... تی شرت میکی موسی پوشیدم و به ترازوی گوشه ی اتاقم که وسط میز اینه و میز تحریرم قرار داشت نگاه کردم...
انگشت اشارمو توی دهنم کردم و ناخنمو جویدم...
با قدم های نامطمئنی به سمتش رفتم... روش ایستادم... هشتاد و سه ... هیچ وقت کمتراز دفعه ی پیش نمیشد! با قد صد وپنجاه و نه سانتیم عدد هشتاد وسه... نمیدونم چرا زندگی من اینقدر رو عدد ورقم میچرخید... توسن 22 سالگی... !!!
تقه ای به در خورد و از روی وزنه پایین اومدم وگفتم:بله؟
سحر وارد اتاق شد وگفت: باز خودتو وزن کردی؟
انگشتمو خواستم تو دهنم کنم که با حرص گفت: اه جلو من ناخن نخور...
روی تختم نشست وگفت: با هر روز هر روز خودتو وزن کردن وزنت کم نمیشه... باید اراده کنی...
حرفی نزدم... هیکل ترکه ای و باریک قشنگی داشت با اون تاپ نارنجی و شلوار لی کمرنگ که تا زانوهاش اون ها رو تا کرده بود ... حتما بهزاد زیادی عاشق این هیکل تک و باریک خانمشه...
لبخندی به فکرم زدم وسحر گفت: دوره ی گل چینیت کی تموم میشه؟
به میزم تکیه دادم که باعث شد میز تحریرم محکم به دیوار پشت سرش بخوره...
سحر از جا بلند شد وگفت: وای... باز گچ دیوار کنده شد... خوب مجبوری بهش تکیه بدی؟!
با صدای مامان که گفت:سامه... نهارت اماده است ... بی توجه به حضور سحر توی اتاقم که داشت تابلوهای سیاه قلم و گل چینی مو نگاه میکرد به دستشویی رفتم تا صورتمو بشورم...
سه کاکتوسی که جلوی اینه درقسمت روشویی قرار داشت بهم سلام کردن... با خوشرویی جواب سلامشونو دادم... و با قطرات ابی که از انگشت هام میچکید کمی نوازششون کردم... اونها به دست من اسیب نمی رسوندن... اما سحر همیشه با حضور اونها جلوی اینه مشکل داشت...
بوگیر توت فرنگی دستشویی تموم شده بود... از بسته بندی قرمزش خداحافظی کردم وتوی سطل اشغال انداختمش... از توی قفسه یه بوگیر جدید موزی دراوردم... بهش سلام کردم وازش خواهش کردم تا بوی دستشویی و خوب و مطبوع نگه داره...!!!
از دستشویی خارج شدم...
مامان درحالی که با اخم و تخم جلوم ایستاده بود گفت: یک ساعته داری اون تو چی کار میکنی؟یوبوست گرفتی؟
سحر از اتاقم داد زد: احوال کاکتوس هاشو می پرسید... !!! خواهر زن یکی از کاکتوساش بچه اش انگاری سرما خورده!!!
با این حرف بلند زدم زیر خنده و مامان درحالی که پوفی میکشید گفت: کی میخوای دست از این خل بازی هات برداری؟؟؟
26-09-2012, 03:12 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #5
RE: روزان ِ دیروزم
نفس عمیقی کشیدم.... بوی قرمه سبزی تو بصل النخاعم پیچید... درحالی که دماغمو میخاروندم گفتم: حالا بعدا ... وای قرمه سبزی؟؟؟
و به سمت اشپزخونه حرکت کردم...
مامان داشت به اتاق خوابش میرفت بلند گفت:سامه کم بخور!
باشه ی همیشگی ای گفتم و پشت میز نشستم... یه کوه برنج ریختم... کوه سفیدم با برفی از قرمه سبزی ... و صخره های تپلی از گوشت های قرمز... گلهایی از لوبیا ... که در دامنه ی تپه ی خوشمزه ام روی هم می لغزیدند!
با صدای پچ پچ سحر فهمیدم بهزاد بهش زنگ زده ... ساعت پنج باید به کلاس سیاه قلمم می رفتم... غذامو با سرخوشی خوردم... گرمای کتری ویه چای داغو حس میکردم... به شوق نوشیدن چایی خوشرنگ قرمه سبزیمو تند تند خوردم... ظرفها رو با اسکاچ و مایع ظرفشویی صورتی گلی درحالی که زیر لب زمزمه میکردم: گلی خوشگلی... گلی دلبری... گلی از همه زیباتری...
هیکل بدنه ی مایع ظرفشویی رو هم دوست داشتم... کمرباریک بود! بااون لباس همیشه صورتی و کله ی کوچیکی که کلاهشو از سرش برداشته بود تا ...
صدای سحر و از پشت سرم شنیدم که گفت: اینقدر اب و حروم نکن...
از شیر عذرخواهی کردم و اب وبستم...
سحر درحالی که ناخن های بلندشو سوهان میکشید گفت: فردا دوره ی گل چینیت تموم میشه؟
-اره ..... چطور؟
سحر نگاهم کرد وگفت:هیچی... فقط فردا چهار خونه باش... باشه؟
شونه هام بالا رفتن و گفتم: باشه...
زود کار ابکشی ظرفها رو تموم کردم... ازشون بخاطر اینکه اجازه دادن تو دلشون غذا بخورم تشکر کردم... بعد به سمت کتری چرخیدم... لیوان محبوب تام و جریمو برداشتم... یه چایی تپل ریختم... داخل یخچال فرو رفتم... ظرف شیرینی بادومی هامو برداشتم... از دیروز که درستشون کرده بودم نصف شده بودن...
سحر دستمو گرفت وگفت: وای سامه ... همین الان نهار خوردی...
اخم تیزی کردم وگفتم: خوب چه اشکال داره... شیرینی هام ناراحت میشن اگرمن...
سحر با جیغ بلندی گفت: خفه شو سامه ... هرکاری میکنی بکن فقط از این مزخرفات تحویل من نده!
بساط همیشه بود... با لیوان چایم و ظرف شیرینی هام به اتاقم رفتم... در وبستم... به ساعت کلبه ایم نگاه کردم... بعد نگاهم به کامپیوتر و میز اینه ام سر خورد... همه جا پر بود از گل چینی هام... یا تابلوهای سیاه قلمم... !
بعد از صرف عصرونه ام... باز به دستشویی رفتم... دور بدنه ی کاکتوس هامو تمیز کردم و وضو گرفتم... در دستشویی و باز کردم...
با شنیدن صدای کاکتوس هام که ازم التماس دعا داشتن لبخندی بهشون زدم و حتمنی گفتم و محتاجیم به دعا هم تو دلم زمزمه کردم... چون مامان جلوی در دستشویی ایستاده بود! فرصت گفتگو رو ازم گرفت...
فوری از جلوی چشمش به اتاقم رفتم... و درو بستم... سجاده ی ترمه امو باز کردم... تسبیح سفیدم با دعاهایی که از بچه های سرچهارراهی میخریدم و مهر گردم درست شبیه یه تصویر خندان بهم نگاه میکردن...
سلامی به اونها کردم... و چادرمو که بوی عطر مشهد میداد رو سرم انداختم... قامت گرفتم و نمازمو شروع کردم...
ده دقیقه عبادتمو مثل هر روز انجام دادم... صدای مادر وسحر و میشنیدم...
مامان مثل هرروز بساط اه وناله اش وپهن کرده بود و سحر دولا پهنا باهاش حساب میکرد وخوب ازش جنس وغرغر میخرید!
کار هر روزشون بود... خیلی وقت بود که عادت کرده بودم...
از چادر وجانمازم تشکر کردم... از خدا هم تشکر کردم که به حرفهام گوش داد...
جلوی اینه ایستادم... موهای خرماییمو بالای سرم جمع کردم... کمی ضد افتاب به روی کک های ریز و کوچولو و مورچه ای که زیر چشمهام قرار داشتند زدم... دوست نداشتم اون هارو بپوشونم... حس میکردم بخاطر حضورشون باید ازشون تشکرکنم...
با صدای سحر که گفت:اینقدر از عالم وادم تشکر کردی خسته نشدی؟
وای باز من بلند فکر کردم!
بوم نیمه کارمو برداشتم ... مانتومو تنم کردم... شالمو روی سرم انداختم...
سحر روی تختم ولو شد... داشت با گوشیش ور میرفت...
بهم نگاه کرد وگفت:داری میری؟
-اره... کاری نداری؟
سحر:یک میلیون بابا پول گوشی بهت داد که چی بشه؟
-من لازم ندارم... مگه چقدر راهه؟ همین سر خیابون میرم و میام...
سحر چینی به بینیش انداخت وگفت:پس میای گوشیهامونو عوض کنیم؟
-اره... مال تو...
سحر لبخند کجی بهم زد و من تو دلم ازگوشیم خواستم تا برای سحر گوشی خوبی باشه...!!! اگر بلند میگفتم کارم ساخته بود...
26-09-2012, 03:14 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #6
RE: روزان ِ دیروزم
از خیابون رد شدم... وارد اموزشگاه شدم...
با دیدن خانم جعفری لبخندی زدم و خانم جعفری درحالی که از بالای عینکش به من نگاه میکرد با محبت جواب سلاممو داد و گفت: خوبی سامه جان؟
-ممنونم... شما خوبین؟
خانم جعفری تشکری کرد وهمون دم تلفن زنگ زد...
سری تکون دادم و به کلاس رفتم...
بومم رو روی پایه ی مخصوص گذاشتم... صندلیمو جلو کشیدم... به ارومی روش نشستم...
رنگهای اب رنگم و اماده کردم...
با صدای سلامش... سر بلند کردم... به موهای فر فری جوگندمیش که فرق از وسط دو طرف صورتشو گرفته بود و بلندیش تا پایین تر از گردنش میرسید با اون عینک شیشه گرد... چونه ی تیز... ته ریش مشکی... و ابروهای پیوسته درکل ظاهرش بد نبود... حداقل از نظر من!
لباس پوشیدنشو دوست داشتم... تی شرت طوسی و پیراهن قرمزی که روش پوشیده بود.... جین سورمه ای... و دستمال گردن ابی کمرنگ... بوی عطرش تو سرم پیچید...
با دیدن من لبخندی زد وگفت: سلام...
سلام کردم و اون درحالی که چشمهاشو به حالت تیک واری دو بار محکم رو هم فشار داد وگفت: خوبین خانم سراج؟
سرمو پایین انداختم وگفتم: ممنون...
صدای دختری از عقب اومد وگفت:استاد سلام... روزتون بخیر...
استاد:سلام اناهیتا... چه عجب زودتر از من اومدی.... و به پسرها هم سلام کرد... پشت سه پایه اش نشست و گفت: خوب امروز قراره از ته کلاس یه خرده بزنم ونباشم...
صدای سهراب پسری که در امتداد اناهیتا مینشست اومد وگفت:کجا استاد؟
استاد لبخندی زد وگفت : هیچی مادرم از شهرستان برمیگرده... خانم سراج لطفا امروز غلط گیری های بچه ها با شما باشه...
حس میکردم ضربان قلبم توی دهنم میزنه...
استاد کنارم ایستا دو گفت: کارت خوبه خانم سراج... فقط فکر نمیکنی این سبز زیاد به این ...
وسط حرفش پریدم وگفتم: اوایل فروردین هنوز همه ی برگها سبز نشدن...
استاد اخم کرد... بیشتر برای دقت کردن... لبخند کجی زد وگفت: ولی اونطوری هم بخوای حساب کنی باز هم زمستون درختها لختن... از سبز تیره تر استفاده کن...
باز توجیه کردم: اخه سبز اوایل فروردین روشنه...!
لبخند کجی زد وگفت: هرچی بگم یه چی میگی؟
لبمو گزیدم و استاد گفت: بلند شو کار بقیه رو رسیدگی کن ...
و خودش پشت بوم و سه پایه ی من نشست... به سمت اناهیتا رفتم... سر و کله زدن با اون سخت بود... اون تنها کسی بود که دوست نداشتم ازش تشکر کنم.... اون بد اخم بود... اونقدر اخم میکرد که همیشه وسط پیشونیش دو تاخط عمودی حضورد اشت...
نفر بعدی سهراب بود ... از اون پسرهای غد و خیلی بی ادب بود... نفر بعدی سپهر و لیلا و لادن بودند... سپهر از من کوچیکتر بود ... لادن و دوست داشتم... لیلا هم خواهرش بود ... شاید اگر لادن رو دوست نداشتم لیلا رو هم دوست نداشتم...!!!
کلاس مربعی کوچیکمون با شش هفت تا چهارپایه و بوم و چند ادمی که زیادی فکر میکردند هنرمندند تشکیل میشد ... جز استاد هیچ کس وهنر مند نمیدونستم....!!!
استاد مشغول غلط گیری کارم بود... پشت سهراب ایستادم... غروبش به سیاهی میزد... غروب نارنجی متمایل به زرد بود...
قلم مو رو برداشتم وگفتم: با اجازه ...
سهراب پوفی کشید وگفت:خانم سراج...
محلش نذاشتم وبا ترکیب رنگ نارنجی وزرد و کمی قرمز مشغول شدم... شاید عین بافت یه فرش ابریشم... فقط چند رج به رنگ هاش اضافه کردم...
ولی حالا حس غروب وبهتر میفهمیدم...
خودش هم ساکت شد... پنج دقیقه هم نشد...
بهش لبخندی زدم وگفتم: ترکیب رنگهای ضد و امتحان کنید... بهتر جواب میده!
26-09-2012, 03:15 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #7
RE: روزان ِ دیروزم
جوابی بهم نداد ولی وقتی قلمشو دوباره روی بومش گذاشت و با همون ترکیب رنگ ادامه داد لبخند پیروزمندانه ای تو دلم زدم ... غروب که سیاه نبود!
سرجام برگشتم... استاد کمی به تصویرم دست برده بود... هرچند ترکیب رنگها ی جنگل سرسبزم خیلی فرقی نکرده بود و کمی ابی اسمونم و تیره تر کرده بود ... نفس عمیقی کشیدم... با کمی نگرانی روی چهارپایه ی چوبیم نشستم...
دفعه ی پیش تحمل وزن یه هنر جورو نداشت وشکست...! اناهیتا و سهراب به اون هنرجوخندیدند ولادن اولین کسی بود که جلو اومد تا حال اون هنر جورو بپرسه... !!!
مسخره بود ... ولی خوب... اون هنرجو نمیتونه از کوه پلوی قرمه سبزیش بگذره!!! اگر میتونست ...
نفس عمیقی کشیدم... عین اه شد...
استاد کنارم اومد و گفت:سامه حالت خوبه؟
به چهره اش نگاه کردم... مهربون بود... حداقل وقتی با تابلوهام حرف میزدم به من نمیخندید ...
از توجهی که گهگاه به من میکرد حس خوبی بهم دست میداد ... کم پیش میومد این دوران... این روزها کسی به من توجه کنه!
شاید سرگرم کننده ترین لحظات زندگیم کنار استاد نقاشیم میگذشت... نفس عمیقی کشیدم و به چهره اش دوباره خیره شدم...
درحالی که دست تو کیفم میکردم گفتم: امروز از لوازم تحریری نزدیک خونمون یه دفتر خریدم...
اوهومی گفت و من دفتری که اندازه ی دو کف دستم بود و بهش نشون داد م... لبخند زیبایی زد وگفت:قشنگه... و چشمهاشو دوبار پیاپی محکم رو هم فشار داد... !
انگشتمو توی دهنم کردم وگفتم:اگه ازش خوشتون اومده میتونید برش دارید ... مال شما!
درحالی که دفتر و باز میکرد خندید وگفت:هنوز توش چیزی ننوشتی؟
-نه...
استاد عینکشو روی بینیش به عقب هول داد وگفت:همسرم عاشق خاطره نویسیه...
لبخند کجی زدم وگفتم:پس ببرید برای همسرتون...
استاد:نه... دفتر و به ستم گرفت وگفت: بهتره خودت توش بنویسی... گاهی سبک میکنه ... امتحان کردم!
نفس عمیقی کشیدم و جنگل دوکف دستیمو به سینه ام چسبوندم...!
************************************************** ***
بخش اول دفتر: دو کف دست جنگل!!!
به نام او که به قلم سوگند خورد...
سعی میکنم با خطی خوانا وزیبا بنویسم...
در میان صفحاتی که روزی به من نفس هدیه میکردند... نفس عمیقی میکشم...
چشمهایم به ثانیه شمار ساعت خشک میشود... دستم کم وبیش می لرزد... از ترس خراب کردن صفحه ی زیبای دو کف دست جنگلم می ترسم...
نمیدانم از چه و از کجابگویم... اما دل پری دارم...
************************************************** ****
با صدای سحر سرمو از روی دفتر بلند کردم... دفتر وبستم از جا بلند شدم... دفتر و روی میز سر دادم و خودم جلویش سنگر گرفتم تا از دید سحر پنهون باشه! سحر با کلافگی درحالی که داشت گوشه ی ناخنش رو سوهان میکشید گفت: پاشو بیا موهاتو رنگ کنم!
با دهن باز به چشمهای به نسبت مصرش خیره شدم و سحر گفت:امروز تو کلاس ارایشگری یه مدل رنگ جدید یاد گرفتم... میخوام بذارم رو سرت!
باز شده بودم موش ازمایشگاهی؟؟؟ قبلا اپلاسیون و غیره رو اعمال میکرد حالا هم رنگ مو...
دفاعی عاقلانه...
لبخند کجی زدم وگفتم: خوب مامان اینا که نمیذارن من موهامو رنگ کنم...
سحر از جلوی چهارچوب اتاقم داد زد:ماماااااان... سامه قبول نمیکنه. . .
مامان با سرعت جت خودشو جلوی در رسوند وگفت: دخترم حیا داره... عب نداره مادر...!
وقتی دو ماه پیش به جون ابروهام افتاد و صورتم... پس باید زودتر فکرشو میکردم که یه روزی هم به این قسمت میرسه...
اصولا نه در دهنم نمی چرخید وگرنه مخالفت میکردم!
با تمام درد و بوی رنگ و چیزهایی که سردرنمیاوردم ... وقتی خودمو تو اینه دیدم... حس کردم یه مدلی شدم... از اون مدل های مصنوعی که اصلا با من جوردرنمیومد... طبیعی نبود... اون همه رنگ روشن و تیره کنارهم ... خدا منو اینطوری خلق نکرده بود!
سحر انتظار تعریف داشت ... ولی نمیشد ... زبونم به دروغ و فامیل مصلحتیش نمیچرخید.... حتی به اقوام دورش که میگفت نباید تو ذوق بزنم! مهم این بود که من ته دلم ... با حرف زبونم باید یکی می بود و ...!!! همیشه بود...
بدون حرف به اتاقم رفتم...
مامان با کلافگی گفت: عوض تشکرازخواهرته؟؟؟
جوابی ندادم... مامان دوباره گفت: سامه فردا مهمون داریم... ظهر جایی نری!
خمیرگل چینی رو توی دستم ورز میدادم...
دفترم به من چشمک میزد تا دوباره براش درد ودل کنم.... ولی شاید بعدا ...!!!
26-09-2012, 03:16 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #8
RE: روزان ِ دیروزم
فصل دوم:
به صورت ترکه ای و استخونیش نگاه میکنم...
اصلا حواسش به من نیست... بیشتر به پشت سرم نگاه میکنه ... گاهی ارزو میکنم کاش دو تا چشم پشت سرم داشتم تا بدونم اون عقب که حاضر نیستم خودمو بخاطر دیدنش ضایع کنم چه خبره...
نفس عمیقی میکشه...
نمیفهمم چرا موهامو رنگ کردم... بشم دلقک خیمه ی شب بازی... اون وقت این ادمی که روبه روم نشسته حتی زحمت تراشیدن ته ریشش هم نده؟ بدون کت و شلوار؟؟؟ بدون امدن خانواده...
حالا باید روبه روش بشینم وبه کافه گلاسه ام فکر کنم ... و اون با بخار کاپوچینوش بازی کنه!
بالاخره دست از نگاه کردن کشید و گفت: راستش نمیدونم چطور شروع کنم...
صدای خش داری داشت...
شاید باید عادت میکردم... ولی در کل قامت و بلندی اندامش خوب بود.
موهام کمی رو صورتم ریخته بود ... گذاشتم بیرون باشن... نمیدونم با چه فکری... ولی گذاشتم تا اونها بیرون باشن!
دوباره با صدای خش دارش گفت: راستش بهزاد از شما خیلی تعریف کرده...
بهزاد؟
-بهزاد خان لطف دارن...
سرشو کمی جلو اورد...
صدای سحر وقتی که میخواست منو اماده کنه تو گوشم پیچید:سعی کن پسره رو بگیری تو مشتت... با لبخند ... عشوه ...
بلد نبودم... ولی ناشیانه سرمو جلو بردم ولبخند زدم....
از حرکتم وحشتناک تعجب کرد!
ولی کاری بود که شده بود....عقب رفت وگفت: مطمئنم برای شما انتخاب های بهتری هم هست...
نفهمیدم...
دوباره گفت:راستش من فقط بخاطر اینکه روی بهزاد وزمین نندازم پا پیش گذاشتم ... اما درواقعیت...
بی اراده دستم به سمت موهام رفت و اونها رو بی هیچ حس خاصی به داخل فرستادم.
لبخندی طبیعی زدم وگفتم: درک میکنم...
واقعا هم درک میکردم... اولین بار نبود که چنین اتفاقی می افتاد...
ماه پیش هم همین برنامه رو داشتم...
لبخند دوباره ای زدم و اون گفت: شما از هرلحاظ ایده ال هستید...
وسط حرفش پریدم وگفتم: نه از هر لحاظ... ولی از تعریفتون ممنونم.خوب بااجازتون...
وسط حرفم اومد وگفت:سامه خانم...
ازجابلند شدم وگفت: من به همه میگم شما منو رد کردید!
لبخند کجی زدم و فکر کردم اون دو نفر قبلی هم همین رو گفتند.... شاید از دلسوزی زیاد شاید از مردونگی زیاد!
-لطف شما رو میرسونه ... روزتون بخیر.
و قبل از اینکه اون بخودش تکونی برای بلند شدن بده ... از کافی شاپ بیرون زدم.
خیلی سریع خودمو به پارکی در همون حوالی رسوندم... نزدیک مجسمه ای که کنار حوض مشغول مطالعه بود رفتم...
-میتونم اینجا بشینم؟
اونقدر غرق در کتاب بود که متوجه نشد... کنارش لبه ی حوض نشستم... از اب که پشتم بهش بود عذرخواهی کردم و دفترم و دراوردم.
قلمم رو هم برداشتم...
************************************************** **********
بخش دوم دفتر:دلسوزی های مردانه ی مردها!!!
وقتی فکر میکنم چقدر دم دست ادم هایی که بیش از حد به انها نزدیکم هستم ...
وقتی فکر میکنم انها برای نجات خودشان از دست من بیش از حد به فکر خودشان هستند...
وقتی فکر میکنم که چیزی کمتر از ان هستم که بقیه فکر میکنند...
پیش خودم و تو به انها لبخند میزنم ... و فکر میکنم من در میان این هیاهوی خواستن و نخواستن ها ... درمیان این تکامل و مکمل ها ...
نیمه ی پنهانم را نزد تو امانت میگذارم تا بدانی چقدر پرم از دم دستی بودن و خلاص شدن و کمتر بودن!!!
************************************************** ***********
-فرار کردی؟
به چهره ی زیادی خلافش که با ارایش غلیظی پوشانده شد بود نگاه کردم.
-جا داری؟
حرفی نزدم...
-اگر بخوای امشب میتونم خونه ی یکی واسه ات جا خواب و یه حموم ردیف اماده کنم؟! هستی؟
لبخندی زدم وگفتم:جا دارم...
دهنشو باز کرد وگفت: اِ... ای ول... کجا؟
-اسمت چیه؟
-ساناز... المیرا... تینا... جسی... جنی... آنی...... و بلند زد زیر خنده!
-من چی صدات کنم؟!
-ساناز... خیلی وقته کسی ساناز صدام نکرده!
-من دختر فراری نیستم ساناز...
پاکت سیگارش و دراورد و گفت: اره ... حدس زدم... سیگار؟!
-نمیکشم...
ویاد بازی ای افتادم که با قدم بازی میکردیم... گردو... شکستم... سیگار... کشیدم... ساعت... تیک تاک...!
ساناز:پس خانواده داری؟
-اره...
ساناز:تنها توپارک نشستی؟
شونه هامو بالا انداختم وگفتم: خواستگارم ردم کرد...
ساناز:چه ازگلی بوده...
-حق داشت...
ساناز:هیچ مردی تو این دنیا حق نداره... خیالت تخت خواب!
لبخندی زدم و گفتم: من گرسنمه... میای بریم یه چیزی بخوریم...
نگاهی به هیکلم انداخت وگفت:اره... ولی...
وسط حرفش گفتم:مهمون من...
چشماش برقی زد وگفت:پاشو بریم یه رستوران ایتالیایی این ورا هست...
-من دلم چلو کباب میخواد... !
چینی به بینی اش انداخت وگفت:سگ خور... پاشو بریم.
از مجسمه وحوض اب خداحافظی کردم و درحالی که اون با چشمهای گرد شده به من نگاه میکرد باهم به سمت خیابون رفتیم...
بعد از صرف غذامون کیفمو پیشش گذاشتم تا برم دستهای چربمو بشورم...
توی رستوران به سمت دستشویی زنانه رفتم... به صورتم اب پاشیدم... مقنعه امو دراوردم و موهای رنگ شدمو نگاه کردم... که چی؟!
از دستشویی بیرون اومدم... ساناز داشت توی کیفمو نگاه میکرد... پشت ستون ایستادم واجازه دادم وارسی چیزهایی که نداشتم تموم بشه...
وقتی کیف پولم و پیدا کرد جلو رفتم...
کیفمو زیر میز برد وگفت: بریم؟
از توی زیپ مخفی کیفم کارت اعتباری مو برداشتم وگفتم:برم حساب کنم ... بعد بریم.
لبخندی زد و من هم به سمت صندوق رفتم.
جلوی رستوران گفت:من دیگه برم... از اشنایی باهات خوشحال شدم... راستی شمارم اینه ... 0935...
-اگه جایی ونداری میتونی بیای خونه ی ما...
چشمهاش برقی زد وگفت:واقعا؟
-اره...
ساناز:جدی میگی؟
-اره...
براش مهم نبود شب و کجا بگذرونه ... خیلی راحت به من اعتماد کرد... درست همون اندازه راحت که من بهش اعتماد کردم... و الان کیفم توی جیب جینش بود!
26-09-2012, 03:17 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #9
RE: روزان ِ دیروزم
صدای مامان وشنیدم که به سحر گفت:دوستشه؟ مگه دوستم داره؟ حالا از کجا میشناستش؟
سحر: من چه میدونم... لابد از بچه های کلاسشونه...
مامان با نگرانی گفت: حالا چرا قیافه اش اینطوریه... شبیه معتاداست... عین دختر خرابه...
سحر:وای مامان بیخیال... حالا یه بار دوستشو اورده ها...
من وارد اشپزخونه شدم وگفتم: من ساناز میریم تو اتاق من...
مامان دستمو کشید وگفت: این دختره تک فرزنده؟؟؟ خواهر برادر داره؟
نمیدونستم... دستمو از تو دست مامان بیرون کشیدم وبا سینی شربت پرتقالی به اتاقم رفتم.
جلوش نشستم و گفت:این گل مل ها رو خودت درست کردی؟
-اره... ازشون خوشت اومده؟
ساناز:ای ول... چه خوشگلن...
سبد گل کوچولویی که شاید اندازه ی کف دست منهای پنج انگشت هم نبود رو به سمتش گرفتم وگفتم:این بهترین کارمه ... مال تو...
لبخندی زد وگفت: میخوام چیکار...
نقاشی هامو نگاه کرد وگفت:کارت درسته ... ای ول داری...
سحر از پشت در گفت:اهای تپلی تنبلی... بیا اینو از من بگیر...
از جام بلند شدم... در وباز کردم... سحر با ظرف میوه جلوی در بود یه لبخند بهم زد و میوه ها رو به دستم داد.
26-09-2012, 03:19 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #10
RE: روزان ِ دیروزم
دستمو گرفت وگفت: نه... رو همین ملافه ات میخوابم... البته اگه خودت وسواس داری... ولی تمیزم... دیشب حموم بودم... و چشمکی بهم زد وگفت: با همین کاکرو...
-راستی تو برادر داری؟
ساناز:اره...
-خوب من میرم بیرون ... تو استراحت کن...
دفترمو برداشتم واز اتاق بیرون زدم.
************************************************** **********
بخش سوم دفتر:صفت ها درد دارند!!!
وقتی موصوف صفتی میشوی که دوستش نداری درد دارد...
وقتی به تو چیزی را نسبت میدهند که دوستش نداری ... هم درد دارد...
وقتی دوست نداری موصوف باشی و بالاجبار هستی... وقتی کدو تنبل می شوی... خاطره ی کدو قلقله زن تلخ میشود!
"كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟"
والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم...!!!
وقتی نوستالژی خاطرات تلخ شود... زندگی اکنون هم تلخ میشود... انوقت فکر میکنی دلت به چه چیزی خوش باشد... وقتی همه چیز تلخ است!!!
وقتی دیروز نیست... امروز نیست... فردا نیست...
وقتی نوستالژی را بخاطر ایدئولوژی موصوف بودن صفتی درد اورد از دست میدهی ... و از تداعی خاطراتی که تو درحال حاضر موصف صفتهایشان میشوی درد میکشی... طعم زندگی به طرز وحشتناکی به کل تلخ میشود...
شاید باید عادت کرد... شاید هم باید عادت کرد به عادت نکردن!!!
************************************************** **********
سحر:چی مینویسی؟
مامان:بنویسه بهتره تا با در و دیوار حرف بزنه...
سحر: این دوستتو از کجا میشناسی؟امشب اینجا میمونه؟
-اشکالی داره؟
مامان عصبی گفت:بله... خیلی هم اشکال داره... معلوم نیست دختره کیه... چیکارست...
-یه برادر داره...
مامان چشمهاشو باریک کرد و کنارم نشست وگفت:راست میگی؟
-اره...
مامان: تو کلاس خیاطی باهم اشنا شدید؟
جوابی ندادم وبه چهره ی مامان نگاه کردم.
مامان: برادرش مجرده؟چند سالشه؟
باز جوابی ندادم... از جام بلند شدم... همراه دفترم به دستشویی رفتیم... به دیوار دستشویی تکیه دادم ورو به کاکتوس هام ماجرای امروز و تعریف کردم.
با مشتی که به در خورد ناچارا ادامه ی حرفهامو به بعد موکول کردم...
!!!
زنجیر طلامو توی کشو گذاشتم... بقیه ی طلاها و پولهامم جلوی چشم ساناز توی اون کشو گذاشتم...
از دفتر چرک نویسم عذرخواهی کردم ویه تیکه کاغذ ازش کندم... دفتر چوبی دو کف دست جنگلیم کمی از دستم دلخور شد شاید دوست نداشت از همسایه اش...
تو دلم عذرخواهی کردم وروی کاغذ نوشتم:اگر بردی... ببر... ولی لطفا این گردنبندم را نبر... از پنج ماهگی گردنم بود. اگر بردی هم به قیمت بفروش... در کیف پولم هم چند عکس سه درچهار از مادر وخواهر و پدرم دارم... انها را هم به من بده... به سلامت.
کاغذ و روی پول ها و جواهرات گذاشتم و در کشو رو بستم...
دست ساناز و گرفتم وگفتم:بریم شام...
ساناز لبخندی زد و وارد هال شدیم...
مامان براش یه سفره ی رنگین چیده بود... عطر غذا زیاد بهم اجازه نمیداد فکر کنم... ولی سوالات پی درپی مامان از خانواده وبرادر...
ساناز میتونست درخونه ی ما بمونه چون یه برادر مجرد داشت که اتفاقا مهندس بود!!! مامان مثل پروانه دورساناز می چرخید...!
چون یه دخترخراب میتونست برادر داشته باشه ... !
ساعت شیش صبح بود... سانازسر کشو ایستاده بود... با نور گوشیش داشت اون برگه رو میخوند... من خودمو به خواب زده بودم اما میدیدمش...
هنوز ایستاده بود... کیفش رو شونه اش بود... در کشو رو بست... کاغذ و روی میز اینه ام انداخت ... نفس عمیقی کشیدم... داشتم به سقف نگاه میکردم که سایه ی لوسترم افتاده بود توش... داشتم برای اون اشکال سیاه نقش تو ذهنم ایجاد میکردم...
صدای در ورودی و که شنیدم... ازجام بلند شدم... به سمت میز اینه ام رفتم...
ولی اول در کشو رو باز کردم... کیف پولم و تمام طلاهام و پولام دست نخورده تو کشو بود.
حتی چند اسکناس هم رو کیف پولم حضور داشت... حس کردم قیمتی که تو کشو بود شبیه دنگ غذاش بود!!!
روی یه تیکه کاغذ... پایین نوشته ام نوشته بود: خیلی وقت بود نخندیده بودم... سامه خیلی باحالی ... خیلی با معرفتی... هرمشکلی داشتی زنگ بزن: 0912...
خط ثابتشو نوشته بود. با مداد چشم... برام یه تلفن نوشته بود...
خراب بود ... ولی معرفت داشت!!!
انگاری این روزا ادمها عادت دارن بهم بی اعتماد باشن... بد عادتیه اعتماد کردن!!!
26-09-2012, 03:20 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد