تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 14 رای - 2.79 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سالومه نوشته زهره درانی
#1
افسانه افسوس

افسوس براین عمر که بیهوده گذر کرد
افسوس بر این دل که بی عشق سفر کرد
افسوس بر این خاک سرد گور که
گرم تر از قلب خالی ز عشق ماست
افسوس بر این زمستان سرد وبی روح که
گرم تر از خزان قلب های تیره و تار ماست
افسوس بر این دل های سرد و بی روح که
گرم تر از قلب خالی ز عشق ماست
افسوس بر این عشق ها و دوستی ها و محبت ها که
جایگزینش کینه ها و عداوت هاست
افسوس بر این دنیای فانی و زودگذر که
با تمام زیبایی ها جزء زشت ترین هاست
افسوس بر این قلب بر خون نشسته که
بی پیر ، کینه ها و عداوت هاست
افسوس بر این چاکران و مخلصان سینه چاک دریده مرده پرست
افسوس بر این قلب های زنده مرده پرست ماست
افسوس بر این عمر که بیهوده گذر کرد
افسوس بر این دل که بی عشق سفر کرد

با آرزوی سعادت و روزگاری خوش و بدون افسوس برای شما عزیزان.
زهره درانی




فصل اول

باران همراه با دانه های درشت تگرگ به شدّت به شیشه کوبیده می شد. از صبح هوا ابری و مه آلود بود. گاهی آن چنان مه می ریخت که حتی راهِ رفتن به خانه را هم گم میکردی. شدت باران به حدی بود که حتی چند لحظه ای را هم نمی توانستی برای قدم زدن از ویلا خارج شوی. تمامی درختان جنگل و کوه و دشت حسابی شسته و تمیز و عِطر آگین شده بود و با وجود سردی هوا، سبزی و طراوت خاصی به فضای اطراف بخشیده بود.
ساعت روی پیشخوان شومینه پنج و نیم بعد از ظهر را نشان می داد، ولی با این حال و هوا خیلی زودتر از حد متداول تاریک شده بود. و چقدر این غروب و تاریکی غم افزا و دلگیر بود ! تنهایی مثل خوره داشت از پا درش می آورد. اعصابش به شدت در هم ریخته بود. غم سنگینی چهره اش را پوشانیده بود. حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشت. حس می کرد تمام وجودش از نفرت وانزجار پر شده و حتی این همه سکوت و زیبایی جواهرده، این دهکده دنج و آرام و کوچک هم نتوانسته بود اعصاب در هم ریخته اش را تسکین دهد.
با وجودی که دکترها فوق العاده به او سفارش کرده بودند که از محیط شهری و کار و شرکت دور شود و به محیط ییلاقی و دنج شمال برود، اما در حال حاضر فوق العاده از کارش پشیمان شده بود. لااقل آن موقع سرش را با کار و شرکت گرم می کرد، اما حالا به غیر از اینکه پشت این پنجره ویلای لعنتی خودش را محبوس کند، چاره دیگری نداشت.
ناخودآگاه چشمانش را بر هم نهاد. هجوم خاطرات تلخ گذشته لحظه ای رهایش نمی کرد. بلافاصله چشم هایش را از هم گشود. اصلاً دلش نمی خواست برای لحظه ای هم به عقب برگردد .تاریکی مطلق همه جا را پُر کرده بود. زوزه باد شبیه به ناله دردناک مردی غمگین از لای درز پنجره به گوش می رسید. همان طوری که روی صندلی راحتی اش نشسته بود، خم شد و حرارت شومینه را زیادتر کرد. جرقه های آتش به هوا برخاست و فضای اتاق را روشن کرد اصلاً حوصله روشن کردن چراغ را نداشت. انگار در تاریکی احساس آرامش بیشتری می کرد.
فضای اتاق در زیر نور شومینه بسیار زیبا و دل انگیز شده بود. اتاقی نسبتاً بزرگ و دلباز که حدوداً بیست متری می شد، با پنجره ای رو به باغ و جنگلی که داخل دره قرار گرفته بود. شومینه گرم و بزرگ به همراه یک تختخواب دو نفره و کتابخانه ای بزرگ با کتاب هایی انبوه و قطور سراسر یک طرف دیوار اتاق خواب را احاطه کرده بود. با وجود تاریکی اتاق همه چیز به سبکی خاص مرتب و منظم در جای خود چیده شده بود و نظم دقیق صاحبخانه را به وضوح نشان می داد.
چندین ضربه آهسته به در نواخته شد. پوریا با بی حوصلگی سرش را بلند کرد و گفت:«چیه، قوام ،کاری داری؟»
مردی حدوداً پنجاه ساله با مو های جوگندمی و مرتب، مودبانه وارد اتاق شد و در حالی که چراغ را روشن می کرد، با ادب و نزاکتی خاص رو به پوریا کرد و گفت:«آقا چرا تو تاریکی نشستین؟ نمی خواین از اتاق بیرون بیاین؟ الان چند ساعت می شه که خودتون رو حبس کردین!»
پوریا با اعتراض جواب داد:«قوام، تو رو به خدا اون چراغ رو خاموش کن. نورش اذیتم میکنه.»
قوام با دلخوری در حالی که چراغ را خاموش می کرد، گفت:«آقا باور کنین من براتون نگرانم. این طوری از پا در می آین. از صبح تا حالا هم که چیزی نخوردین .گفتم بهتون بگم شام حاضره و بهتره یه چیزی بخورین . شام همونی رو که دوست داشتین درست کردم، کته کتابی با کباب ترش و دوغ محلی.»
پوریا که هیچ اشتهایی به غذا نداشت، لبخندی زد و به قوام گفت:«خدای من! از دست تو قوام من چی کار کنم! می خواستی چند رقم غذای دیگه هم درست کنی بلکه من به اشتها دربیام!»
قوام با دلخوری سرش را پایین انداخت و حرفی نزد.
پوریا که متوجه ناراحتی قوام شده بود، به سختی از جایش بلند شد و گفت:«خب، خب، بسه دیگه، قوام ! انقدر قیافه نگیر. تسلیم! برو غذا رو بکش تا من هم دست و صورتمو بشورم و بیام.»
قوام با خوشحالی چشم بلندی گفت و به سرعت از اتاق خارج شد.
همان طوری که روی تختخوابش دراز کشیده بود، غلطی زد و لحاف را به دور خودش پیچید. احساس سرمای شدیدی کرد. به سختی لای پلکهایش را باز کرد و نگاهی به ساعت روی پیشخوان شومینه انداخت. اوه خدای من! ساعت ده صبحه!
با این هوای ابری، فکر کرده بود هنوز ساعت هفت نشده. آهی از نهادش بر آمد. زیر لب با خودش زمزمه کرد: اه ، باز هم هوا ابری و گرفته س! با وجود این هوا، آدم حتی نمی تونه ساعتی تو باغ قدم بزنه. من هم چه فصلی رو برای تعطیلات انتخاب کردم. لابد باید تا آخر مرخصی خودمو تو اتاق حبس کنم. کاشکی لااقل کسی رو اینجا داشتم که به دیدنم می اومد. این طوری کمتر احساس تنهایی می کردم.
قوام با سینی صبحانه وارد شد وگفت:«صبح به خیر آقا ! چه عجب از خواب بیدار شدین! چند بار اومدم بهتون سر زدم، دیدم خوابین، دلم نیومد بیدارتون کنم. مثل اینکه حسابی خسته راه بودین. صبحانه تونو آوردم تو اتاق. فکر کردم اینجا راحت ترین.»
«ممنونم، قوام! لطف کردی. فقط یه زحمتی بکش چند تا هیزم داخل شومینه بنداز. هوای اتاق حسابی یخ کرده. ببینم اینجا همیشه هوا همین طوره یا شانس منه؟»
قوام لبخندی زد ودر حالی که چند تا هیزم داخل شومینه می انداخت، گفت :«نه آقاجون، به شما ربطی نداره. آخه شما هیچ وقت تو پاییز و زمستان اینجا نیومدین. اون وقت ها که کوچیک بودین، به خاطر درس و مدرسه هیچ وقت شما رو نمی آوردن اینجا. وقتی هم که بزرگ شدین، خودتون نمی اومدین. معمولاً از اول پاییز و یا حتی زودتر از موعد، اینجا مدام هوا ابری و بارندگی یه. شما که بهتر از من می دونین، جواهرده حتی تو تابستان هم هوای خنک و دلچسبی داره. بالاخره هر چی باشه اینجا ییلاق رامسری هاست. درست وسط تابستان که همه تو رامسر شُر شُر عرق می ریزن، آب وهوای اینجا خنک و دلپذیره. بالاخره هرچی باشه، آقا، جواهرده بالای کوهه. جنگل و دریا زیر پای جواهر ده قرار داره. حتی یه وقتایی که برف و باد و بوران اینجارو محاصره کرده، تو رامسر هیچ خبری از سرما و باد و بارون نیست.»
پوریا به زور لبخندی زد و گفت:«راست می گی قوام! از بس که اینجا نبودم درست و حسابی همه چیز از یادم رفته. الان چند سالی می شه که اینجا نیومدم. چقدر همه چیز عوض شده و تغییر کرده. حتی خود تو قوام، حسابی پیر شدی ها!»
قوام آهی کشید وگفت:«ای آقا! تنهایی و بی کسی آدمو از پا در می آره! بعد از اون خدا بیامرز، دیگه حال و رمق زندگی برام باقی نمونده. زن خوبی بود، خدا بیامرزدش، خیلی زود جوون مرگ شد. چی بگم، آقا! این هم شانس من بود که بی اولاد بمونم و زنم سر زا بره!»
پوریا با تاسف سری تکان داد وگفت:«قوام، پشیمون نیستی که دوباره ازدواج نکردی؟»
قوام در حال که چشمانش برق می زد، با شهامت سرش را بلند کرد و گفت:«ابداً، آقا! ابداً! من تا عمر دارم، با یاد اون خدا بیامرز زنده م.»
پوریا با حسرت آهی کشید و گفت:«خوش به حالت، قوام! تو و همسرت عاشق هم بودین. حتی الان هم با خاطرات اون زنده ای. ای کاش لااقل من هم تو زندگی سهمی چون تو داشتم. تو الان هم تنها نیستی، تو چشمهات هنوز عشق موج می زنه. به نظر من، آدم ها فقط با عشق و امید زنده هستن. اگه زمانی اونو از دست بدن، با مرده هیچ تفاوتی ندارن.»
قوام اشک های روی گونه اش را پاک کرد و گفت:«راستی آقا شما تصمیم ندارین ازدواج کنین؟ الان نزدیک به سی و پنج سالتون شده، دیگه داره دیر می شه! هر چیزی تو جوونی ش خوبه. خدا پدرتون رو بیامرزه، جناب شکوهی مرد بزرگی بود. همین طور مادرتون خیلی مهربون و فداکار بود. تا وقتی که زنده بودن، مثل لیلی و مجنون در کنار هم زندگی می کردن. چقدر آرزوی دامادی شمارو داشتن. بالاخره شما تنها وارث اونها بودین.
«آخ، که اگه زنده بودن، تا حالا نوه شون رو هم دیده بودن! شاید باورتون نشه آقا، من تمام راه و رسم زندگی رو از اونها یاد گرفتم. پدرتون همیشه منو نصیحت می کرد. من هرچی دارم، از جناب شکوهی بزرگ دارم.
«آه، که اگه اون سال اون بهمن لعنتی نیومده بود، الان هردوشون زنده بودن! آقا به همراه خانم با چه ذوق و شوقی اومده بودن اینجا. اون سال یکی از بدترین سال های زندگی من بود. خیلی ها تو اون بهمن از بین رفتن. باورتون نمی شه وقتی پدر و مادرمو از دست دادم، تا این حد غصه دار نشده بودم که جناب شکوهی بزرگ رو از دست دادم.
«از اون سال به این طرف هم که دیگه شما پاتون رو تو این ده نذاشتین. دیروز صبح که دیدم یه دفعه بی خبر اومدین، داشتم از خوشحالی سکته می کردم. نمی دونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود. حس می کنم با اومدن شما، پدرتون زنده شدن.»
چشمان پوریا خیس از اشک شده بود. خاطرات گذشته او را به اعماق کودکی سوق داده بود. آه، که چه لحظات شیرینی را با آن ها گذرانده بود! چقدر احساس تنهایی و بی کسی می کرد. آرزو کرد الان هم در کنارش بودند و مثل سابق سرش را در دامن مادرش مخفی می کرد و خودش را در آغوش پدر می انداخت.
در حالی که زیر لب زمزمه می کرد، گفت:«ای کاش اون سال ها من هم همراهشون بودم! لااقل این طوری شاید من هم مرده بودم و این همه عذاب نمی کشیدم!»
«ای آقا، این حرف ها چیه! شما ماشاءا... حالا حالاها وقت برای زندگی کردن دارین. ان شاءا... هر چی اونها خوابیدن، بقای عمر شما باشه. اگه می دونستم انقدر ناراحت می شین، اصلاً چیزی نمی گفتم.» بعد در حالی که می خواست موضوع صحبت را عوض کند، گفت:«راستی، آقا، چه کار خوبی کردین که اومدین اینجا. بالاخره نگفتین چی شد یه دفعه توی این فصل این طور بی خبر هوس مسافرت کردین؟»
پوریا همان طوری که چایش را سر می کشید، آهی کشید و گفت:«قصه ش طولانی یه باشه برای بعد. حالا می خوام یه کمی برم بیرون قدم بزنم. پوسیدم از بس که تو اتاق بودم.»
قوام با خوشحالی پاسخ داد:«کار خوبی می کنین، آقا! تا دلتون بخواد اینجا اکسیژن هست. از هوای صاف و پاکیزه جواهرده استنشاق کنین که دیگه تو شهر همچین هوایی گیرتون نمی یاد. فقط مواظب باشین که سرما نخورین. البته به شرط اینکه همه صبحانه تونو هم میل کنین.»
پوریا لبخندی زد و گفت:«باشه پیرمرد! باشه! حالا هم که پدرم نیست، تو دست از سر من بر ندار!»
روی ایوان ویلا ایستاد. در حالی که نفس عمیقی می کشید، با همه قوایش هوای پاکیزه و تمیز را بلعید.به چشم انداز باغ خیره شد. پاییز درختان را تحت پوشش برگ های رنگارنگ گرفته بود و زیبایی آن را دو صد چندان کرده بود. باغ به خاطر وجود کوه ها و تپه ها تبدیل به سراشیبی های تند و سر بالایی های طاقت فرسا شده بود. اما با این حال، نه تنها از زیبایی آن کاسته نشده بود، بلکه حالت رویایی خاصی به خود گرفته بود.
از این بالا منظره کوه ها و دره های اطراف نمای خاصی پیدا کرده بود،به خصوص جاده سرسبز و رویایی جواهر ده که به علت درختان درهم پیچیده از ورود نور خورشید به جاده جلوگیری می کرد. آه، خدایا! تو چه نقاش بزرگی هستی! آیا
کسی به غیر از تو می تونه این طور تصاویر رو رنگ آمیزی کنه ؟
اینجا آمیخته ای از بهشت بود که با جاده ای از ابریشم سبز و لطیف در آمیخته بود. اینجا اقامتگاه مسافران خسته دل و دردمند بود. انسان هایی که از محیط شهری و هیاهو به ستوه آمده بودند.
باران تقریباً بند آمده بود. رنگین کمان زیبایی پهنای آسمان آبی را فرا گرفته بود. بعد از بارندگی، هوا حسابی دلچسب شده بود. البته طرف های شب سوز و سرما غیر قابل تحمل می شد. فرصت را غنیمت شمرد و بلافاصله از سراشیبی پایین رفت. نقطه به نقطه باغ برایش خاطره انگیز بود. به هرجایی نگاه می کرد، کودکی اش، نوجوانی و حتی دوران جوانی اش را می دید. شاید هم بیشتر به همین خاطر آن قدر از این باغ گریزان بود.
با وجودی که خاطرات بسیار زیبا و خوشی داشت، اما مرگ پدر و مادرش، آن هم در این مکان، تمامی آن خاطرات خوب وشیرین را تبدیل به خشم و نفرت کرده بود. این باغ از پدربزرگش به پدرش ارث رسیده بود. وحالا که دیگر پدرش زنده نبود، متعلق به او شده بود. با وجود تعلقات خاصی که به این باغ و دهکده داشت، اما بعد از آن حادثه همیشه از آنجا گریزان بود.
به نرده های کنار باغ رسید. در حالی که در کوچک باغ را باز می کرد، به کوچه باغ نظر انداخت. یکی دو نفر از افراد بومی و محلی در حال گذر بودند، طبق عادت دیرینه شان با دیدن او، شروع به سلام و احوالپرسی کردند.
پوریا که تقریباً هیچ گونه شناختی روی آنها نداشت، با اشاره سر پاسخ آنها را داد و همان طور به اطراف خیره شد. در همین وقت، چشمش به پیر مرد خوش لباس و مرتبی که عصا زنان از سربالایی تپه بالا می آمد، افتاد. ناخودآگاه نظرش جلب شد. چهره اش به نظر آشنا می آمد، اما از این فاصله به خوبی نمی توانست صورتش را تشخیص دهد.
همان طور خیره خیره نگاهش می کرد. از سر و وضعش به خوبی مشهود بود که از اهالی بومی جواهرده نیست. هرچه به مغزش فشار آورد، چیزی عایدش نشد. البته تقصیری هم نداشت. درست ده سالی می شد که پا در این دهکده نگذاشته بود.
پیر مرد همان طوری که عصا زنان بالا می آمد، یک دفعه چشمش به پوریا افتاد و با خوشحالی زائدالوصفی از دور دست تکان داد،که بیشتر باعث تعجب پوریا شد. چند دقیقه بعد که نزدیکتر شده بود، با صدای بلندی گفت:« خوش اومدین، آقای شکوهی! چه عجب از این طرفا!»
پوریا که تازه او را شناخته بود، با لبخند و خوشحالی به استقبالش شتافت و گفت:«اوه، خدای من! آقای رهنما، حالتون چطوره؟ هیچ فکر نمی کردم توی این سرما اینجا باشین!»
آقای رهنما در حالی که با صدای بلند می خندید، گفت:«اینو من باید از شما بپرسم! بعد از ده سال که اینجا اومدین، چطور بی خبر اون هم توی این هوا و روزگار! خدا پدر ومادرتون رو رحمت کنه، همیشه دوست داشتن توی این فصل به
جواهرده بیان. پدرت همیشه می گفت:«جواهرده واقعاً یه جواهره! توی این فصل از قشنگی غوغا می کنه!» واقعاً هم راست می گفت. من هم مثل پدر خدا بیامرزت، اینجارو تو فصل پاییز و زمستان بیشتر دوست دارم.»
پوریا در حالی که لبخند می زد، با اخترام خاصی او را به داخل دعوت کرد. آقای رهنما خواست از پوریا تشکر کند که یک دفعه صدای شاد و خنده های دخترانه ای نظرشان را جلب کرد. هر دو با تعجب به عقب برگشتند و نگاه کردند.
دو دختر در حالی که با هم شوخی می کردند و مدام همدیگر را از سراشیبی کوه هل می دادند، با قهقهه خنده به زور خودشان را بالا کشیدند. وقتی چشمشان به آنها افتاد، در حالی که سعی می کردند سر و وضعشان را مرتب کنند، مؤدبانه جلو رفتند و سلام کردند.
پوریا خیلی خشک و جدی بدون اینکه نیم نگاهی هم به آنها بیاندارد، پاسخ آنها را داد.
آقای رهنما که متوجه شده بود پوریا آنها را نشناخته، رو به او کرد وگفت:« اینها دختر های من هستن. همون کوچولو های شیطون!» بعد رو به یکی از آنها، که زیباتر بود، کرد و گفت:« این سالومه س. این هم سوگند. هردو به تازگی درس رو تموم کردن و به خودشون مرخصی دادن.»
پوریا که حسابی شرمنده شده بود، مجدداً رو به آنها کرد و گفت:« واقعاً متأسفم! اصلاً به جا نیاوردم. اوه خدای من! زمان چقدر زود می گذره! اینها همون دختر کوچولو های شیطونی هستن که مدام دنبال هم می کردن؟»
آقای رهنما قهقه ای سر داد و گفت:«درست زدی به هدف! می بینی حالا برای خودشون خانمی شدن!»
پوریا مجدداً در حالی که عذر خواهی می کرد، گفت:«واقعاً ازدیدنتون خوشحالم!»
دختر ها هر دو مات زده به آنها نگاه می کردند. سالومه که تا حدودی اعتماد به نفسش را به دست آورده بود،با لبخندی پاسخ داد:«خواهش می کنم. شما که تقصیری ندارین. اگه ما هم دیروز از پدر نشنیده بودیم که پسر آقای شکوهی
برگشتن، حتماً شما رو در اولین برخورد نمی شناختیم.»
آقای رهنما رو به پوریا کرد و گفت:«آخه، اون وقتها که شما با پدر و مادرتون می اومدین اینجا، سالومه و سوگند خیلی کوچیک بودن. فکر کنم ده یازده سال بیشتر نداشتن.»
پوریا در حالی که به مغزش فشار می آورد، گفت:« اوه، بله! بله، خوب یادمه! دختر کوچولو هایی که مدام دنبال همدیگه می کردن. او چه روز هایی بود و چقدر تند و سریع گذشت!»
آقای رهنما مجدداً شروع به تعریف از خاطرات گذشته کرد. سوگند حسابی خسته و کسل شده بود، رو به سالومه کرد و گفت:«بیا ما بریم. هوا خیلی سرده! اگه تو نمی آی، من برم.»
سالومه با احترام خاصی در حالی که از پوریا عذر خواهی می کرد، رو به پدرش کرد وگفت:«با اجازتون پدر، ما می ریم خونه.»
«باشه. شما برین، دخترم. منتظر من نباشین. من خودم می آم.»
دخترها هر کدام از پوریا خداحافظی کردند و به سمت باغی که همجوار ویلا و باغ پوریا بود راه افتادند.
آقای رهنما همان طوری که رفتن آنها را تماشا می کرد، با حسرت آهی کشید و گفت:«همه زندگی من تو این بچه ها خلاصه شده. شلوغی و سرزنده ای اونها منو هم به وجد و نشاط آورده.»
پوریا زیر لب پاسخ داد:«خدا براتون حفظشون کنه. واقعاً هم همین طوره!» بعد در حالی که آهی از سر تأسف می کشید ادامه داد و گفت:«همیشه فکر می کردم نسل جدید خیلی بهتر از نسل قدیم فکر می کنه. اون وقت ها اغلب طرز فکر پدرمو قبول نداشتم و زندگی رو از از دیدگاه بالا تری نگاه می کردم. اما حالا که شما رو می بینم، متوجه شدم که کاملاً در اشتباه بودم. چرا که اگه لذتی هم تو دنیا وجود داشته باشه، پدران و مادران ما بیشتر ازش بهره بردن. نمونه اش همین دختران شما! چه لذتی از این بالاتر که آدم بزرگ شدن موجود کوچیکی رو از نزدیک ببینه و شاهد به ثمر رسیدن میوه های زندگی ش باشه!»
آقای رهنما یک دفعه بی مقدمه نگاهی به پوریا انداخت و گفت:«راستی ببینم، ازدواج که کردی، درسته؟ چندتا کوچولو داری؟»
پوریا تا بناگوشش سرخ شده بود و توقع همچون سؤالی را نداشت، در حالی که تقریباً برافروخته شده بود، سری به علامت نفی تکان داد و گفت:«فعلاً که مجردم و اصلاً هم علاقه ای به ازدواج ندارم. حتی راجع به این مسئله هم فکر نمی کنم.»
آقای رهنما که متوجه سؤال بی جایش شده بود، در حالی که خودش را جمع و جور می کرد، گفت:«راستی، هر وقت دلت خواست، پیش ما بیا. خوشحال می شیم. توی این هوای سرد کنار شومینه یه دست بازی شطرنج حسابی کیف می ده. مطمئن باش بهت خوش می گذره.»
«متشکرم، آقای رهنما. چشم، حتماً اگه تونستم، بی زحمت نمی گذارمتون. حالا شما بفرمایین در خدمت باشیم.»
«نه، متشکرم. باید برم. به قوام سلام برسون. خدانگهدار!»
پوریا در حالی که خداحافظی می کرد، نگاهی به اطراف انداخت و دوباره داخل باغ رفت و در را از پشت سر بست.»
در حالی که از پستی و بلندی های باغ بالا می رفت، در فکر آقای رهنما و دخترانش بود. چقدر زمان زود گذشته بود و او غافل از دنیا سیر کرده بود! انگار همین دیروز بود. آن وقت ها که هنوز پدر و مادرش زنده بودند، گهگاه با آنها همراه می شد و تعطیلات به جواهرده می آمد. آقای رهنما همسایه دیوار به دیوار باغ بود. مرد با شخصیت و دوراندیشی بود. شغلش مهندسی ساختمان بود، اما حتماً با این سن و سالش بازنشست شده بود. همسر مهربان و دلسوزی داشت.
یک دفعه انگار چیزی به ذهنش خطور کرده باشد، سر جایش میخکوب شد و زیر لب با خودش زمزمه کرد:اوه، خدایا! من حتی ازش سراغ همسرش رو هم نگرفتم. نکنه خدایی نکرده توی این مدت اونو از دست داده باشه.
در حالی که زبانش را گاز می گرفت، به خودش نهیب زد و گفت:نه، ابداً! چون اگه این طور بود، حتماً خودش اشاره ای می کرد.
آن وقت ها که بیست و چهار سال بیشتر نداشت، همیشه از دست دختران شیطان آقای رهنما پیش مادرش شکایت می کرد و می گفت:«اصلاً انگار نه انگار که اینها دخترن. بابا صد رحمت به پسر ها! اینها که دیوار راست رو می گیرن، می رن بالا!»
مادر در حالی که لبخند می زد، آهی از سر حسرت کشید و گفت:«کاشکی ما هم مثل اونها چندتا دختر کوچولو داشتیم! اون وقت دیگه انقدر احساس تنهایی نمی کردیم. اونها شیطون نیستن. تو همیشه به خونه خلوت و ساکت عادت داشتی. حالا فکر کردی اونها خیلی پر شر و شورن. چند سال دیگه اینها هم مثل خواهر بزرگشون ساغر شوهر می کنن و می رن. اون وقت حسرتشون برای پدر و مادر می مونه. پس بذار هر کاری دلشون خواست، انجام بدن. دختر ها تا وقتی خونه پدر ومادر هستن، می تونن حسابی جولون بدن. بعد از اون، اگه اقبالشون بلند باشه که هیچ، و الا به جز درد و بدبختی چیزی عایدشون نمی شه.»
آه، چقدر زمان زود گذشته بود! با خودش فکر کرد:ای کاش به اینجا برنگشته بودم! قلبم تحمل این همه هیجان و احساسات گذشته رو نداره. لااقل توی تهران که بودم، اون همه شلوغی و کار همه چی رو از یادم پاک کرده بود. اما این محیط دنج و پر از سکوت، یادآور خاطرات تلخ و شیرین گذشته س.
قبل از اینکه به جواهرده بیاید، تصمیم گرفته بود باغ را برای فروش بگذارد. اما حالا شهامت این کار از او سلب شده بود. جای جای این باغ، پدر و مادرش را به یادش می انداخت.
قوام که روی ایوان منتظر آمدن او بود، با صدای بلندی رو به پوریا کرد و گفت:«برگشتین، آقا! پیاده روی خوب بود؟ خدا خدا کردم که بارون نگیره. آخه شما چتر همراهتون نبود.»
پوریا لبخندی زد و پاسخ داد:«ممنونم، قوام. فعلاً که هوا خوبه . راستی ببینم، ناهار چی داریم؟»
«براتون جوجه گذاشتم، آقا!»
پوریا که اشتهایش تحریک شده بود، گفت:«بریم، بریم که حسابی خسته و گرسنه م.»
قوام با خنده گفت:«چه عجب، آقا، شما گرسنه شدین! دیروز تا حالا که چیزی نخوردین!»
پوریا همان طور که از پله های ایوان بالا می رفت، نفس عمیقی کشید و گفت:«آب و هوای اینجا آدمو به اشتها می آره. باورت نمی شه قوام، الان مدتهاس که یه غذای سیری نخوردم. اما حالا احساس می کنم که اشتهام دو برابر شده!»
قوام مجدداً خنده ای تحویلش داد و گفت:«نگفتم آقا، آب و هوای اینجا مرده رو زنده می کنه! خب، خدا رو شکر که شما هم حالتون بهتر شده!»
پوریا اخمی ساختگی کرد و گفت:«دست شما درد نکنه! حالا ما شدیم مرده!»
قوام که جا خورده بود، مؤدبانه پاسخ داد:«ببخشین، آقا! همچون منظوری نداشتم!»
پوریا قهقه ای سر داد و گفت:«عیب نداره بابا، باهات شوخی کردم!»
قوام زیرکانه لبخندی زد و به سرعت برای آماده کردن ناهار وارد ویلا شد.
بعد از صرف ناهار خوشمزه ای که قوام تدارک دیده بود، پلک هایش حسابی سنگین شده بود. دوست داشت همان جا کنار شومینه روی صندلی راحتی یک چرتی بزند.
قوام که خواب آلودگی او را دید، آرام و آهسته از اتاق خارج شد.
طرف های غروب بود که از خواب بیدار شد. باز همان اندوه حزن انگیز شب قبل وجودش را احاطه کرده بود. برای چندمین بار خودش را به خاطر تصمیم عجولانه ای که گرفته بود و به جواهرده آمده بود، سرزنش کرد. درست بود که به آرامش بسیاری نیازمند بود، اما اینجا بیش از حد سکوت و تنهایی بود.
قوام با سینی چای وارد شد.
پوریا در حالی که تشکر می کرد، رو به او کرد و گفت:«متشکرم، قوام. ولی اصلاً چای میل ندارم. بهتر برای من یه قهوه غلیظ بیاری.»
«ولی آقا، قهوه بی خوابی می آره!»
«اوه، نگران من نباش، قوام! چای هم همون خاصیت رو داره. تازه تو از این بابت به خودت ترس راه نده. چون من انقدر افکارم خسته و درمانده س و بی خوابی کشیدم که به هیچ چیزی جز خواب پناه نمی برم. خواب برای من یه رویای شیرین و تمام نشدنی یه. فقط تو خواب می تونم تمامی اونها رو برآورده کنم.»
قوام با دلخوری پاسخ داد:«شما دیگه چرا! خدا رو شکر که غم و غصه ای ندارین. ثروت بی حد و حساب پدری و کار و شرکت و خونه و ماشین وهمه چیز دارین. این حرفها مال ما آدم های فقیر و بیچارس.»
«نه. نه، قوام! دیگه از این حرف ها نزن که حسابی دلخور می شم! تو ممکنه ندار باشی، ولی آدم نظر بلندی هستی. من همیشه بهت افتخار می کنم. پول چرک کف دسته. یه روز میاد و یه روز میره. از قدیم گفتم، به خوشگلی ت نناز که به تبی بنده، به مالت نناز که به شبی بنده. اینها همه ش یه شب می آد و یه شب هم می ره. فقط خدا کنه هر کسی تو زندگی به اون آرامش نسبی که می خواد برسه، والا اینها همه ش یه وسیله س. خدا رو چه دیدی، شاید تو خیلی از من خوشبخت تر باشی. تو از دل من چه خبر داری. هرکسی تو دلش یه غم و غصه ای داره که به هیچ کس نمی تونه بگه. راستی قوام، یه سؤالی ازت داشتم.»
«بفرمایین، آقا!»
«ببینم، خانم آقای رهنما در قید حیاته؟»
«بله،آقا! چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟»
«نه همین طوری پرسیدم. امروز صبح با دخترهاش بیرون باغ دیدمش، ولی فراموش کردم سراغ همسرش رو بگیرم.»
«نه، آقا، خدارو شکر صحیح و سلامت هستن. خونواده خوبی هستن. توی این همه سال، من ازشون بدی ندیدم. خیلی هم زود به زود می آن اینجا. هر دفعه هم یکی دو ماهی موندگار هستن. البته دختر های شلوغ و سرزنده ای داره. من که هر وقت اونها رو می بینم، حسابی روحیه م عوض می شه و سر ذوق می آم.» بعد در حالی که آه می کشید، گفت:«من که از نعمت اولاد بی بهره بودم، خدا هر کی رو بچه داره، براش حفظ کنه. راستی آقا، شما هم بهتره تو این چند وقتی که اینجا هستین باهاشون رفت و آمد کنین. برای روحی تون خوبه.»
پوریا تقریباً با تشر گفت:«نه، نه، اصلاً! حرفش رو نزن، قوام! روحیه من با این جور افراد سازگار نیست. هر وقت هم که همچون دختر هایی رو می بینم، مو به تنم سیخ می شه. از حالا می تونم ندید بهت بگم که تو خونه اونها چه خبره. به غیر از صبحت های درگوشی و زیرکانه دخترها و قهقه های مستانه شون، هیچ خبری نیست. که البته من هم با این جور افراد میونه خوبی ندارن. البته چرا، اگه پدرشون تنها زندگی می کرد، شاید بهش سری می زدم.»
قوام با تعجب همان طوری که به پوریا خیره شده بود، گفت:«از شما بعیده، آقا! سن و سال شما که با آقای رهنما جور نیست. تا اونجایی که من شما رو می شناسم و از روحیه تون خبر دارم، شما خیلی هم مردم گریز نبودین. حالا چی
شده که این طور از آدم ها فرار می کنین؟»
لبخند معناداری چهره پوریا را در بر گرفت. با حالتی خاص رو به قوام کرد و گفت:«چی بگم، قوام! آدم مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه. خُب، حالا من همون آدمم!»
قوام در حالی که حس همدردی اش گل کرده بود، مجدداً پرسید:«آقا، مثل اینکه توی این چند وقت که ازتون بی خبر بودم، یه اتفاقی براتون افتاده! شما خیلی عوض شدین! کم حرف و گوشه گیر، مدام تو لاک خودتون هستین! اگه کاری از دست من بر می آد، تو رو به خدا بگین. رودربایستی نکنین. بالاخره اگه منو قبول داشته باشین، من هم جای پدرتون هستم.»
پوریا در حالی که سیگاری آتش می زد، پک عمیقی به سیگار زد و گفت:«ممنونم، قوام! واقعاً ازت ممنونم! همین قدر که می گی، برام یه دنیا ارزش داره. مطمئن باش هر کاری که داشته باشم، اول تو رو در جریان قرار می دم. فعلاً اگه می تونی یه قهوه غلیظ برام بیار. این سردرد داره منو می کشه.»
«چشم، آقا! الساعه می آرم خدمتتون.»
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#2
فصل دوم

راهپیمایی صبحگاهی حسابی سر حالش آورده بود. با چوب بلند و ضخیمی که از شاخه درختان جنگلی جدا کرده بود، پستی و بلندی ها و سراشیبی های کوه را بالا رفت. امروز نسبتاً صبح زود از خواب بیدار شده بود. معمولاً در جواهرده همه سر شب می خوابیدند و این خود در سحرخیز بودن آنها تأثیر به سزایی داشت.
تقریباً برای اولین بار بود که صبح زود در جنگل و جاده جواهرده، که خود دست کمی از جنگل نداشت، پیاده روی می کرد. نزدیکی های باغ رسیده بود.حسابی به هن هن و نفس زدن افتاده بود. این کار واقعاً برای روحیه اش که حسابی کسل و افسرده شده بود، لازم بود.
در حالی که خسته شده بود، به صخره ای تکیه داد و از همان بالا به نمای درختان و جنگل خیره شد. هوا فوق العاده تمیز و پاکیزه بود. تا آن جایی که می توانست، نفس عمیق کشید. ولی انگار ریه اش از این اکسیژن خدادادی سیراب نمی شد.
به ساعتش نگاه کرد. نزدیک به یازده صبح بود. با تعجب نگاهی به اطراف انداخت. اصلاً باورش نمی شد که دو سه ساعتی پیاده روی کرده باشد. خورشید در پشت ابرها پنهان شده بود و با وجود تقلای شدیدی که می کرد، باز هم ابرهای تیره جلوی او را سد کرده بودند. به همین دلیل آدم احساس می کرد که هنوز ساعات اولیه بامداد است. فقط از رفت و آمد های مکرر افراد محلی می شد به تغییر ساعت پی برد.
مجدداً شروع به بالا رفتن از سراشیبی کوچه باغ کرد. از پشت سر صدای قدم های تند و پرشتابی شنید، اما آن قدر در افکار دور و درازش غوطه ور بود که حتی نیم نگاهی هم به عقب نکرد. همان طوری که صدای گام ها نزدیکتر می شد، صدای شاداب و دخترانه ای او را به خود آورد.
«صبح به خیر آقای شکوهی! حالتون چه طوره؟»
با تعجب سرش را برگرداند و به مخاطبش نگاه کرد. سوگند، دختر آقای رهنما بود. پوریا که در آن ساعت توقع دیدن او را نداشت، در حالی که چینی به ابروانش انداخته بود، با تعجب براندازش کرد و گفت:«اوه شما هستین! حالتون چطوره؟ اگه اشتباه نکنم، شما باید سوگند خانوم باشین!»
سوگند سری به علامت تأیید تکان داد و در حالی که تشکر می کرد، گفت:«برای پیاده روی اومدین؟»
«اوه، بله. حالا که اینجا هستم، بهتره ار این فرصت پیش اومده استفاده کنم. راستی حال پدر چطوره؟»
«متشکرم،خوبن. البته امروز یه کم کسالت داشت. هر روز ما سه نفری برای راهپیمایی بیرون می اومدیم، اما امروز نه پدر و نه سالومه هیچ کدوم حوصله بلند شدن از رختخواب رو نداشتن.»
پوریا با ناراحتی سری جنباند و گفت:«چیز مهمی که نیست؟»
«نه، فقط یه کسالت جزئی داشت که فکر کنم تا حالا برطرف شده باشه.»
پوریا در حالی که لبخندی می زد، گفت:«خب، خوشحالم! آخه اینجا دور از دکتر و بیمارستانه. در هر صورت، اگه یه وقت مسئله مهمی بود، منو در جریان بذارین.»
«چشم، حتماً بی زحمت نمی گذاریمتون.»
بقیه راه به سکوت گذشت. پوریا به غیر از این چند کلامی که رد و بدل کرده بود، هیچ حرفی برای گفتن نداشت.
چند دقیقه بعد، جلوی در باغ رسیدند. پوریا همان طور خشک و رسمی رو به سوگند کرد و گفت:«به پدرتون سلام برسونین!»
سوگند که از برخورد سرد و بی روح پوریا ناراحت شده بود، با حالت خاصی جواب داد:«چشم، حتماً!» و بعد با شتاب خداحافظی کرد و رفت.
پوریا که متوجه ناراحتی سوگند شده بود، در حالی که خودش را سرزنش می کرد، وارد باغ شد و به سرعت در را از داخل بست.
با وجودی که تمام سعی خود را کرده بود که برخوردی عادی داشته باشد، اما مثل اینکه باز هم خراب کرده بود. از خودش تعجب کرد. هیچ گاه در عمرش آن قدر سرد و بی روح با کسی برخورد نکرده بود. شاید هم حرف های قوام درست بود. او کاملاً مردم گریز شده بود. طاقت تحمل دیدن هیچ کس را نداشت، به خصوص دختران از خودراضی آقای رهنما را.
با این افکار، باز هم چند ناسزا نثار خودش کرد و مجدداً شروع به قدم زدن در باغ کرد. احساس خاصی به او دست داده بود. یک احساس تنفر و انزجار. بیچاره دختر آقای رهنما! او که گناهی نکرده بود. پس چرا این طور برخورد کرده بود.
در حالی که به خود نهیب می زد، گفت:نه، من از اون متنفر نیستم! بلکه از تمامی دخترها و زن های روی زمین متنفرم!
قوام که از دور چشمش به پوریا افتاده بود ، با ناراحتی جلو دوید و گفت:«آقا! حسابی نگرانتون شدم! ترسیدم مبادا تو جنگل رفته باشین. نمی دونین چقدر خودمو ملامت کردم. آخه، آقا، تو فصل سرما اینجا گرگ های گرسنه زیادن! همه ش خدا خدا می کردم یه وقت تو جنگل نرین.»
پوریا که از ترس چشمانش گشاد شده بود، با تعجب رو به قوام کرد و گفت:«چی گفتی، گرگ؟ اوه، خدای من! چه خطری از بیخ گوشم گذشت! اگه می دونستم، اصلاً پامو تو جنگل نمی ذاشتم.»
قوام قهقه ای سر داد و گفت:«این طور ها هم نیست، آقا! فقط اگه خیلی از جاده دور بشین، خدای نکرده احتمال حمله گرگ ها هست. مخصوصاً تو این فصل گرگ ها تا نزدیکی های جاده می آن. بعضی ها که اونهارو با سگ اشتباه می گیرن. شما بهتره که همین نزدیکی ها قدم بزنین و خیلی دور نرین.»
«حالا داری می گی ، قوام! با این حرفی که تو زدی، من دیگه شهامت رفتن به جنگل رو ندارم. خیالت راحت باشه! حالا زود باش یه قهوه داغ برام بیا.» بعد در حالی که حسابی سردش شده بود، به اتاقش پناه برد و کنار شومینه روی صندلی راحتی لم داد.
بعد از چند دقیقه، قوام با فنجان قهوه وارد شد.
پوریا در حالی که تشکر می کرد، گفت:«حسابی سردم شده بود، قوام. بهتره چند تا هیزم بندازی تو شومینه.»
قوام در حالی که اطاعت می کرد، گفت:«راستی، آقای رهنما رو هم دیدین؟ آخه، اون عادت داره هر روز صبح به همراه دو تا دخترهاش کوهپیمایی کنه.»
پوریا سری به علامت نفی تکان داد و گفت:«نه، اونو ندیدم، ولی سوگند دخترش رو دیدم.»
قوام در حالی که لبخند مرموزانه ای می زد، گفت:«اوه، جدی! چه زود اسمش رو هم یاد گرفتین!»
پوریا که متوجه اشتباهش شده بود، خیلی جدی پاسخ داد:«اسمش رو من نپرسیدم. دیروز آقای رهنما اونهارو بهم معرفی کرد. در ضمن، بهتره که اینو هم بدونی، من اصلاً حوصله هم صحبتی با دختر بچه ها رو ندارم.»
با شنیدن این حرف، قوام در حالی که خودش را جمع و جور می کرد،گفت:«آقا، کاری ندارین، من برم ناهار رو آماده کنم.»
«نه، متشکرم، قوام! می خوام استراحت کنم. می تونی بری.» بعد در حالی که فنجان قهوه اش را سر می کشید، از جایش بلند شد و به رختخواب پناه برد.
طرف های غروب بود که قوام وارد اتاق شد و گفت:«آقا، مهمون دارین!»
پوریا با تعجب نگاهش کرد و گفت:«مهمون؟»
«بله، آقای رهنما هستن!»
پوریا که حسابی خوشحال شده بود، با شتاب از جایش بلند شد و گفت:«خب، تعارف کن بیان تو. زود باش!»
قوام در حالی که با عجله اتاق را مرتب می کرد، گفت:«ولی آقا، چند دقیقه ای طول می کشه تا از دم در بیان بالا. شما بهتره که آماده بشین.»
چند دقیقه بعد، آقای رهنما وارد شد. پوریا با خوشحالی به استقبالش شتافت و گفت:«اوه، حالتون چطوره، آقای رهنما؟ خیلی خوش اومدین! واقعاً لطف کردین! چه عجب از این طرفها!»
آقای رهنما در حالی که سلام و احوالپرسی می کرد، با دلخوری گفت:«از صبح منتظرت بودم بلکه برای عیادت هم که شده، دیداری تازه کنیم. اما دیدم هیچ خبری نشد. بهتر دیدم خودم بیام دیدنت.»
پوریا با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت:«بنده نوازی کردین، جناب رهنما. باور کنین، حالم اصلاً دست خودم نیست. یه ساعت خوبم، یه ساعت بد. حوصله هیچ کاری رو ندارم. اصلاً نمی دونم چرا این طوری شدم. سابق بر این فعالیتم زیادتر بود، اما حالا خیلی تنبل شدم.»
آقای رهنما با تعجب نگاهی به دور و اطرافش انداخت و گفت:«هیچ فکر نمی کردم تا این حد خودت رو حبس کرده باشی. به سن و سالت نمی خوره که انقدر گوشه گیر وعزلت نشین باشی!»
پوریا لبخندی تحویلش داد، بعد رو به قوام کرد و گفت:«لطفاً وسایل پذیرایی رو آماده کن.»
قوام چشمی گفت وبه سرعت از اتاق خارج شد.
آقای رهنما مجدداً رشته کلام را به دست گرفت و گفت:«از بعد از ظهر منتظرت بودیم، به خصوص همسرم. اتفاقاً بهت سلام رسون و گفت که برای شام منتظره. بنده هم مأمورم و معذور که پیغامو بهت برسونم.»
پوریا در حالی که به گرمی تشکر می کرد، به دنبال بهانه ای گشت و گفت:«اوه، متشکرم! واقعاً وظیفه من بوده که خدمتتون برسم، اما نه این طوری. ان شاءا... برای یه وقت دیگه. بی زحمت نمی گذاریمتون!»
آقای رهنما خیلی جدی سرش را بلند کرد وگفت:«من تعارف نمی کنم. اومدم ببرمت. همسرم شام درست کرده ومنتظره. زود باش که هیچ بهانه ای رو نمی پذیرم. اتفاقاً می خواستم برات پیغام بدم، اما حدس زدم ممکنه قبول نکنی. به همین دلیل برای بردنت خودم اومدم. حالا بهتره که زودتر آماده بشی.»
پوریا با وجودی که هیچ میل و رغبتی به رفتن نداشت، اما مقاومت در برابر خواسته پیرمردی چون او کار مشکلی بود. به همین دلیل با خوشرویی خاصی لبخندی زد و گفت:«چشم هرچی شما بگین! حالا تشریف داشته باشین تا با هم یه چای بخوریم، بعد من آماده می شم که بریم.»
درهمین وقت، قوام با سینی چای و شیرینی وارد اتاق شد. آقای رهنما رو به او کرد و گفت:«قوام جان، چرا زحمت کشیدی! بیخود خودت رو اذیت نکن. راستی، نمی خواد شام درست کنی. من آقای شکوهی رو با خودم می برم خونه مون. تو هم اگه دلت می خواد بیا. خوشحال می شیم.»
قوام با خوشحالی و تعجب نگاهی به پوریا انداخت و گفت:«اوه، چه کار خوبی می کنین!»
پوریا شانه اش را بالا انداخت و حرفی نزد.
بعد از یک ربعی، هر دو آماده رفتن شده بودند. قوام از آقای رهنما عذرخواهی کرد و گفت که می خواهد استراحت کند و از رفتن با آنها سر باز زد.
پوریا رو به او کرد و گفت:«بهتره زودتر شام بخوری و استراحت کنی. اگه هم نظرت برگشت، می تونی بیای اونجا. د غیر این صورت من زود بر می گردم.» و بلافاصله هر دو از ویلا خارج شدند.
هوای شبانگاهی سردی بود. سوز و سرما تا مغز استخوان آدم رسوخ می کرد. پوریا در حالی که یقه پالتو اش را بالا می کشید، دستکش هایش را به دست کرد و گفت:«اوه، خدای من! چقدر هوا سرده! با اینکه هنوز زمستان نیومده، اما سوز برف می آد.»
آقای رهنما در حالی که بخار از دهانش خارج می شد، گفت:«همین طوره! اینجا برف و بارون همیشه آدمو غافلگیر می کنه. درست اوایل پاییز یه دفعه می بینی که برف اومد!» بعد هر دو به سرعت سراشیبی باغ را پیمودند و از در باغ خارج شدند.
خانم رهنما با خوشرویی خاصی به استقبالشان شتافت و در حالی که احوالپرسی می کرد، با حالتی مادرانه و صمیمی گفت:«چطور هستی، پوریا جان؟ خیلی خیلی خوش اومدی! چه عجب از این طرفها مادر! اوه، خدای من! چقدر عوض شدی! می دونی الان چند ساله که ندیدمت. خدا مادرت رو رحمت کنه، هنوز هم بعد از این همه سال باورم نمی شه که در میون ما نیست.»
پوریا با محبتی خاص، در حالی که جواب احوالپرسی او را می داد، گفت:«باور کنین خیلی دلم براتون تنگ شده بود. باید زودتر از اینها خدمت می رسیدم، اما اصلاً دلم نمی خواست این طوری تو زحمت بیفتین.»
خانم رهنما که زبان شیرین و گرمی داشت، با همان حالت مهربان و مادرانه میان حرفش پرید و گفت:«این حرفها چیه، پوریا جان! تو همیشه مثل پسر خودم بودی. من از وقتی که تو کوچیک بودی، دوستت داشتم. آخه، تو که خوب می دونی، ما پسر نداشتیم و مادرت اینها هم دختر نداشتن. به همین دلیل علاقه خاصی به بچه های هم داشتیم. تو رو به خدا اینجا رو مثل خونه خودت بدون و غریبی نکن. من و مادرت انقدر با هم صمیمی بودیم که حد نداشت. تو هم راحت باش.راستی! چرا پریروز تا حالا اینجا نیومدی؟ خیلی منتظرت شدیم، مخصوصاً امروز همه ش چشمم به در بود. دیگه غروبی به رهنما گفتم پاشو برو یه سری بزن، نکنه پوریا جان تو رودربایستی گیر کرده و نیومده.»
پوریا در حالی که از این همه لطف و محبت خانم رهنما حسابی شرمنده شده بود، در حالی که عرق پیشانی اش را با دستمال پاک می کرد، گفت:«تو رو به خدا بیشتر از این منو خجالت ندین. من همیشه مرهون محبت های بی شائبه شما بودم و هستم.»
آقای رهنما با خنده و شوخی رو به همسرش کرد و گفت:«بابا ما هم آدمیم! یه خورده منو هم تحویل بگیرین. فقط زودتر یه چای داغ برامون بیار که هوا خیلی سرده.»
خانم رهنما شوخی همسرش را با لبخندی جواب داد و در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت، رو به پوریا کرد و گفت:«لطفاً پالتوت رو در بیار. اینجا به حد کافی گرم هست. بیرون بری، سرما می خوری.»
پوریا در حالی که پالتو اش را در می آورد، کنار شومینه روی مبل نشست و به میز کوچک جلوی شومینه، که روی آن مهره های شطرنج چیده شده بود، نگاهی انداخت و با لبخند رو به آقای رهنما کرد و گفت:«خوب خودتون رو سرگرم کردینها!»
آقای رهنما قهقه ای سر داد و گفت:«چه کنیم دیگه! چاره ای نداریم، باید یه جوری خودمون رو مشغول کنیم. گاهی وقتها با دختر ها یه دست بازی می کنیم.»
پوریا که انگار تازه متوجه نبودن دخترهای آقای رهنما شده بود، دور از ادب دید که سراغی از آنها نگیرد. به همین دلیل فوراً سؤال کرد:«سالومه خانوم و سوگند خانوم تشریف ندارن؟»
آقای رهنما هم که تازه متوجه غیبت آنها شده بود، با تعجب رو به همسرش کرد و گفت:« راستی خانوم، بچه ها کجا هستن؟ خبری ازشون نیست!»
خانم رهنما در حالی که چای و کیک می آورد، گفت:«طبقه بالا تو اتاقاشون هستن. حتماً تا حالا متوجه اومدن شما نشدن. الان می رم صداشون می کنم.»
پوریا با خجالت پاسخ داد:«نه، نیازی نیست. بهتره که مزاحمشون نشین، بذارین استراحت کنن.»
آقای رهنما در حالی که مهره های شطرنج را می چید، قهقه ای سر داد و گفت:«استراحت، کی؟ اون هم دخترها! تنها کاری که بلد نیستن همین استراحته. اصلاً انگار نه انگار که دیگه بزرگ شدن. مدام دنبال همدیگه تو این اتاق و اون اتاق می کنن و جیغ و دادشون به هواست.»
خانم رهنما که به دنبال دخترها به طبقه بالا رفته بود، مجدداً پایین آمد و گفت:«الان می آن خدمتتون. چایی تون سرد نشه!»
آقای رهنما یک برش کیک در بشقاب گذاشت و در حالی که به دست پوریا می داد، گفت:«بخور، دست پخت خانومه. تاشام وقت زیاده.»
در همین وقت، سالومه به همراه سوگند هر دو با هم در حالی که سعی می کردند سنگین و موقر جلوه بدهند، از پله ها پایین آمدند و شروع به سلام و احوالپرسی کردند. سوگند بر خلاف سالومه، برخورد سردی داشت. به خوبی مشخص بود که هنوز از برخورد صبح پوریا ناراحت است.
پوریا با احترام از جایش بلند شد و در حالیکه احوالپرسی می کرد، گفت:«مزاحمتون شدم. باید ببخشین!»
سالومه که دختر بسیار زیبایی بود، در حالی که طره ای از مو های بلند و مشکی اش را با دست عقب می زد، با متانت خاصی جلو آمد و گفت:«خواهش می کنم! این چه حرفی یه! اینجا منزل خودتونه. خیلی خوش اومدین! اتفاقاً ما هم تنها بودیم. اینجا آدم واقعاً حوصله اش سر می ره. انگار آدم از دنیا بی خبره. سر شب که همه می خوابن، ده سوت و کوره. تو خونه هم که آدم کاری برای انجام دادن نداره. اما با این تفاصیل، من اینجارو خیلی دوست دارم.»
پوریا در حالی که حرفش را تصدیق می کرد، رو به آقای رهنما کرد و گفت:«کاملاً درسته! من از روزی که اومدم، حسابی پشیمون شدم. درسته که هوای پاک و تمیزی داره، ولی بیش از اونچه که فکر می کردم دلگیر و گرفته س. با وجودی که من همیشه سکوت و تنهایی رو دوست داشتم، واقعاً تو این دو روز نمی دونستم چطوری خودمو سرگرم کنم. فقط مدام یا کتاب می خوندم، یا می خوابیدم، یا یه گشتی این دور و اطراف می زدم. اتفاقاً امشب تصمیم گرفته بودم که فردا برگردم تهران. لااقل اونجا سرم با کار و شرکت گرمه.»
آقا و خانم رهنما هر دو با اعتراض و دلخوری جواب دادند:«اوه، به همین زودی ناامید شدی! تو بعد از ده سال اینجا برگشتی.»
آقای رهنما در ادامه حرف های همسرش گفت:«پسرم، چراغ خونه پدرت رو روشن نگه دار و از زندگی ت لذت ببر. اونها آدم های پاک و صادقی بودن. همیشه تو کار خیر پیش قدم می شدن. یادمه چه قدر به همین اهالی جواهرده کمک کردن. حالا تو بعد از ده سال که اومدی، طاقت دو روز موندن نداری و می خوای به سرعت برگردی تهران. کمی هم به فکر خودت باش. تو نیاز به استراحت داری.»
خانم رهنما میان حرف شوهرش پرید و گفت:«درسته، پوریا جان! بهتره که یه کم به فکر خودت باشی. راستی، از رهنما شنیدم که هنوز ازدواج نکردی. فکر نمی کنی داره دیر می شه. تو ماشاءا... الان حدود سی و پنچ سالی داری. خوب یادمه آخرین باری که بعد از اون حادثه دیدمت، بیست و چهار پنج سال بیشتر نداشتی. مطمئنم اگه ازدواج کنی حسابی دور و برت شلوغ بشه و از این گوشه نشینی در بیای.»
پوریا در حالی که رنگ به رنگ می شد، با حالتی خاص جواب داد:«از اینکه به فکر من هستین، خیلی متشکرم. ولی خانم رهنما، من تصمیم به ازدواج ندارم. نمی دونم چطوری بگم، اصلاً از این کار بیزارم. حتی نمی خوام فکرش رو هم بکنم.»
آقای رهنما که متوجه معذب بودن پوریا شده بود، در حالی که به همسرش اشاره می کرد، به سرعت رشته کلام را عوض کرد و گفت:«خانوم، پس این شام کی حاضر می شه؟»
خانم رهنما به سرعت از جایش بلند شد و گفت:«همین الان! سالومه، سوگند، زودتر میز رو بچینین.»
همه مشغول به کار شدند. در اثنایی که آنها مشغول آماده کردن شام بودند، آقای رهنما بازی را شروع کرد و خیلی زود جو از حالت خشک و رسمی خارج شد. طبق معمول، صدای قهقه ها و کُری خواندن های آقای رهنما بلند بود.
پوریا حسابس سر ذوق آمده بود. احساس راحتی خاصی به او دست داده بود. با این که هیچ وقت به این صورت با خانواده آقای رهنما معاشرت نداشت، فکر می کرد در خانه خودش است. خانواده آقای رهنما بسیار گرم و صمیمی بودند و از هیچ گونه محبتی در حقش کوتاهی نمی کردند.
موقع صرف شام، از هر دری صحبت کردند و خندیدند. سوگند زیاد خودش را قاطش حرف های آنها نمی کرد. اما برعکس، سالومه که حالات و رفتارش بزرگتر از سنش نشان می داد، در صحبت ها اظهار نظر بیشتری می کرد.
آقای رهنما رو به پوریا کرد و گفت:«سوگند به تازگی دیپلم گرفته و تو دانشگاه قبول شده. اون هم تو رشته وکالت اما سالومه علاقه ای به دانشگاه رفتن نداره و می خواد نویسنده بشه، یکی از دلایلی هم که اینجا اومده، به خاطر اینه که می خواد یه داستان بنویسه.»
پوریا با خوشرویی، درحالی که آنها را تحسین می کرد، گفت:«بسیار عالی یه!! چی بهتر از اینکه آدم دو تا دختر هنرمند داشته باشد. یکی نویسنده، یکی هم وکیل! این واقعاً باعث افتخاره!»
آقای رهنما با غرور سری تکان داد و گفت:«واقعاً همین طوره، پوریا جان! من به وجود هردوشون افتخار می کنم. دخترهای خوبی هستن، البته دختر بزرگم هم خیلی خوبه ــ ساغر رو می گم. اما اون بیشتر به خونه داری علاقه مند بود و خیلی زود ازدواج کرد و رفت. الان ماشاءا... دوتا پسر داره.»
سالومه که از این تعریف ها به هیجان اومده بود، روبه پوریا کرد و گفت:«ببخشین، آقای شکوهی! شما سوژه جالبی به نظرتون نمی رسه که بگین. اگه منو تو این کار راهنمایی کنین، ممنون می شم.»
پوریا با تعجب لبخندی زد و گفت:«سوژه! شما دنبال سوژه می گردین؟»
سالومه سری به علامت تأیید تکان داد و گفت:«همین طوره!»
این بار پوریا با حالتی متفکرانه پاسخ داد:«سوژه میون همین مردمه. میون همه آدم ها توی شهر، توی خونه، حتی تو وجود خودتون! سوژه همه جا هست. این بستگی داره که شما چه نوع سوژه ای رو مدّ نظر داشته باشین. اصلاً همین جواهرده خودش یه سوژه س. اگه شما بتونین از جزئی ترین و پیش پا افتاده ترین چیز مطلب جالب و وخواندنی درست کنین و به صورت کتاب عرضه بدین، هنر بزرگی یه. و الا اتفاقات مهم و خبر های جدید که هر روزه داره از رسانه ها به گوش مردم می رسه. به نظر من، اونها اصلاً مهم نیست. شما باید فکرتون همه جا کار کنه. از جزئی ترین مسائل می تونین بهره کامل رو ببرین. اصولاً زندگی تک تک ما آدم ها یه سوژه س. برای شروع هم بد نیست از زندگی خودتون بنویسین. این طوری دستتون هم راه می افته.»
بعد آهی از سر تأسف کشید و گفت:«چه سوژه ای بالاتر از اینکه پدر و مادرم هردو با عشق زیر خروارها برف مدفون شدن! چه سوژه ای بالاتر از اینکه همه از خوبی و مردم داری و خیّر بودن اونها تعریف می کنن! اونها با عشق زندگی کردن و با عشق دست از زندگی کردن کشیدن. به نظر من، سوژه نباید تخیلی باشه. در این صورت، مطمئن باشین اون چنان که باید و شایده، نمی تونین آمیخته های ذهنی خودتون رو بیرون بریزین. چون بیشتر اونها با واقعیت های زندگی مغایره. اما اگه اون چیزی رو که تو دلتون هست روی کاغذ بیارین، از قدیم گفتن:«هر آنچه از دل برآید، لاجَرم بر دل نشیند» در این صورت، انعکاس بهتری در میون خواننده ها پیدا می کنه. خب، مثل اینکه زیاد پر حرفی کردم
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#3
سالومه که کاملاً در بحر حرفهای پوریا رفته فرو بود، متفکرانه پاسخ داد:«نه، اصلاً این طور نیست! اتفاقاً داشتم از صحبت های گرمتون استفاده می کردم، شما خیلی قشنگ و موشکافانه همه چیز رو توضیح می دین. به جرئت می تونم بگم، امشب دیدم نسبت به اطراف کاملاً عوض شد. گاهی وقتها بعضی از حرفها مثل تلنگری آدمو از خواب غفلت بیرون می آره.»
پوریا در حالی که تشکر می کرد، جواب داد:«نه، ابداَ این طور نیست! شما هشیار تر از اونی هستین که بخواین خودتون رو به خواب غفلت بزنین. و من واقعاً شمارو تحسین می کنم. همین اراده شما و همین که از لحظه لحظه زندگی تون استفاده می کنین، شجاعت زیادی رو می طلبه. مطمئن باشین اگه همین طوری ادامه بدین، در آینده ای نزدیک نویسنده بزرگی خواهید شد.»
آقای رهنما در حالی که خسته شده بود، رو به پوریا کرد و گفت:«خُب، بازی رو نیمه تموم گذاشتیم. بهتر نیست بریم سر بازی؟»
پوریا سری به علامت تأیید تکان داد و در حالی که از شام خوشمزه خانم رهنما تشکر می کرد، از پشت میز بلند شد.
آقای رهنما قوطی نقره سیگارش را از پیشخوان شومینه برداشت و در حالی که به پوریا تعارف می کرد، گفت:«فکر کنم اگه سرما همین طور ادامه پیدا کنه، امروز فردا برف بیاد!»
«اوه، بله! خیلی هوا سرد شده. من که اصلاً تصور نمی کردم اول پاییز این طور هوا سرد باشه. البته بارندگیهای این فصل بسیار طبیعی یه، اما سوز و سرمای برف به نظرم کمی غیر عادی می آد!»
خانم رهنما به اتفاق سوگند مشغول جمع آوری میز شام بود. سالومه با سینی شام وارد شد و گفت:«خُب بازی در چه حاله؟ برنده خوش شانس کیه؟»
آقای رهنما قهقه ای سر داد و گفت:«اوه، چه به موقع اومدی، دخترم! بگیر بشین که ما به یه شاهد نیاز داریم.»
آن شب یکی از بهترین شبهای زندگی پوریا بود. بالاخره پس از مدتها تنهایی و درگیری با خود، توانسته بود مثل هزاران آدم دیگر زندگی عادی داشته باشد. یکی دو ساعت بعد، در حالی که روحیه اش به کلی عوض شده بود، از آقا و خانم رهنما و همین طور دخترانش صمیمانه تشکر و قدردانی کرد و در حالی که از آنها قول می گرفت که حتماً سری به او بزنند، خداحافظی کرد و رفت.
موقع بدرقه، خانم رهنما باز هم با محبت مادرانه ای رو به پوریا کرد و گفت:« پسرم، انقدر رودربایستی نکن. زود به زود به ما سر بزن. باور کن، ما خوشحال می شیم.»
پوریا باز هم تشکر کرد و گفت:«حتماً! حتماً!» و راهی منزل شد.
در راه، به خانواده مهربان رهنما فکر می کرد. صمیمیت آنها خیلی در روحیه اش اثر گذاشته بود. در دل آرزو کرد ای کاش جای آقای رهنما بود. اگر پدر و مادرش زنده بودند، شاید او هم از این موهبت برخوردار بود.
به سرعت وارد باغ شد و به سمت ویلا راه افتاد. اغلب چراغها خاموش بود. به خوبی مشخص بود که قوام خوابیده. در حالی که سعی می کرد سر و صدا راه نیندازد، آهسته درِ ویلا را باز کرد و به داخل رفت. و خیلی زود به رختخوابش پناه برد.




فصل سوم

«سلام آقای شکوهی! صبح به خیر! پیاده روی می کنین؟»
پوریا با تعجب به طرف صدا برگشت و گفت:«اوه، شما هستین خانم سالومه! صبح به خیر! امروز هوا خیلی خوبه! قدم زدن تو این آب و هوا آدمو زنده می کنه!»
سالومه با سر حرفش را تصدیق کرد و گفت:«واقعاً همین طوره! ما هر روز صبح زود کوهپیمایی می کنیم. البته با پدر و سوگند. گاهی وقتها هم با هم مسابقه می ذاریم که کدوم زودتر می رسیم.»
«اوه، خیلی خوبه! فقط باید احتیاط کنین که یه وقت خدایی نکرده از کوه پرت نشین پایین.»
سالومه لبخند شیرینی زد و گفت:«نه، خیالتون راحت باشه. احتیاط شرط عقله!»
پوریا با تعجب نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:«پس چطور خبری از پدر و خواهرتون نیست؟»
سالومه نگاهی به عقب انداخت و پاسخ داد:«آخه، اونها خیلی عقب تر از من بودن. من تقریباً بیشتر راه رو دویدم.»
پوریا همان طوری که به راهش ادامه می داد، گفت:«راستی، از مهمون نوازی دیشبتون بسیار ممنونم. به من که خیلی خوش گذشت. امیدوارم که مزاحمتون نشده باشم!»
سالومه با کمرویی جواب داد:«اوه، اصلاً این طور نیست. بیش از این ما رو شرمنده نکنین. راستی، نظرتون در رابطه با صحبتهای دیشب جدی یه؟»
پوریا با تعجب براندازش کرد و در حالی که چشمانش را تنگ می کرد، گفت:«کدوم نظر؟» بعد یک دفعه انگار یاد مسئله ای افتاده باشد، دوباره گفت:«اوه، راجع به رفتن به تهران رو می گین؟»
سالومه بلافاصله گفت:«نه، اصلاً! مگه شما واقعاً تصمیم گرفتین که برگردین؟»
پوریا با شک ودو دلی پاسخ داد:«نمی دونم! هنوز درست تصمیم نگرفتم، ولی اینجا واقعاً حوصله م سر می ره.»
سالومه همان طور که به پشت سرش نگاه می کرد و منتظر آمدن پدرش و سوگند بود، گفت:«منظورم در رابطه با سوژه زندگی پدر و مادرتونه! آخه، دیشب گفتین زندگی اونها یه سوژه س. به نظرم، سوژه بسیار جالبی یه. می خواستم بهتون بگم من از حالا برای شنیدن حرفهای شما لحظه شماری می کنم. البته اگه منو لایق بدونین!»
پوریا ناخودآگاه قهقه بلندی سر داد و گفت:«اوه، خدای من! شما حرف منو که جدی نگرفتین، درست نمی گم؟»
سالومه در حالی که بهش برخورده بود، گره ای به ابروانش انداخت و گفت:«اتفاقاً برعکس! من واقعاً رو حرف شما حساب کردم.»
پوریا در حالی که سعی می کرد رفتاری جدی داشته باشد، با نگاهی موشکافانه براندازش کرد و پس از مکث کوتاهی گفت:«راستش رو بخواین، من فقط دیشب براتون مثال زدم. چطوری بگم، می خواستم بهتون بگم که زندگی همه آدمها یه سوژه س. فقط همین، و الا منظور خاصی نداشتم.»
در همین وقت، سر و کله آقای رهنما و سوگند، که نفس نفس زنان از سر بالایی بالا می آمدند، پیدا شد.
پوریا به احترام آنها ایستاد و شروع به سلام و احوالپرسی کرد. سوگند خیلی سرد و بی روح صبح به خیر گفت و کناری ایستاد. ولی آقای رهنما با گرمی هر چه تمام تر در حالی که دستان پوریا را می فشرد، گفت:«اگه می دونستم اهل پیاده روی هستی، صبح زود می اومدم دنبالت.»
پوریا از ترس اینکه مبادا از فردا صبح آقای رهنما شال و کلاه کرده پشت در به انتظارش باشد، بلافاصله جواب داد:«اوه، متشکرم! زحمت نکشین. من زیاد هم آدم زرنگی نیستم!»
سوگند که اصلاً حال و حوصله گوش دادن به حرفهای آنها را نداشت، خیلی زود از آنها فاصله گرفت و به راه خودش ادامه داد. اما از وجنات سالومه به خوبی مشهود بود که کاملاً در فکر است. هنوز دلش می خواست در این رابطه با پوریا حرف بزند، بلکه بتواند نظرش را جلب کند. اما مثل اینکه چانه پدرش گرم تر از او بود. بقیه راه به تعارفات معمول گذشت.
حالا دیگر تقریباً به نزدیکیهای باغ رسیده بودند. آقای رهنما در حالی که به پوریا تعارف می کرد، به داخل باغ رفت. سالومه قبل از خداحافظی، مکث کوتاهی کرد و گفت:«راجع به حرفهام کمی فکر کنین، بعداً نظرتون رو بگین.»
پوریا لبخند تمسخرآمیزی زد و در حالی که سرش را تکان می داد، گفت:«حتماً! سعی می کنم!» بعد تعارف دوستانه ای کرد و به داخل رفت.
بعد از ظهر مجدداً هوا ابری و مه آلود شد. این تغییر آب و هوا کاملاً طبیعی بود. درست است که تازه اوایل پاییز بود، اما به علت اینکه جواهرده روی کوهپایه قرار گرفته، سوز و سرما بیداد می کرد.
پوریا که حوصله اش سر رفته بود، از کنار شومینه بلند شد و از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداخت. ابرهای سیاه، آسمان آبی را به محاصره خود درآورده بودند و آسمان هر آن می خواست به سختی ببارد. به یاد مهمانی شب قبل افتاد. چه شب خوب و فراموش نشدنی ای بود! لااقل مثل امشب احساس تنهایی نمی کرد.
یک لحظه خواست آماده شود و سری به منزل آقای رهنما بزند، اما خیلی زود از کارش پشیمان شد. هیچ دوست نداشت سبک جلوه کند. ناخودآگاه ذهنش اطراف سالومه چرخید. چه دختر پر انرژی و پر جنب و جوشی بود! با اینکه به ظاهر حرفهایش را جدی نگرفته بود، اما عمیقاً او را به فکر واداشته بود، و حتی در این مورد تصمیماتی هم گرفته بود. چیز های جدیدی ذهنش را به خود مشغول کرده بود و تقریباً همه صبح و بعد از ظهر راجع به آن فکر کرده بود. به خوبی می دانست که با مطرح کردن این موضوع تا چه حد سالومه را خوشحال خواهد کرد، اما بهتر دید که در یک فرصت دیگری این موضوع را به او بگوید.
احساس سرمای گزنده ای سراسر وجودش را در برگرفت. دانه های ریز و سپید برف شروع به باریدن کرد. ناخودآگاه بسان کودکان احساس شادی و شعف خاصی سر تا پای وجودش را فرا گرفت. این برف نابهنگام حسابی او را غافلگیر کرده بود. او بیشتر توقع بارش باران پاییزی را داشت، نه برف زمستانی را.
همان طوری که به دانه های سپید برف خیره شده بود، به طرف شومینه رفت و چند تا هیزم داخل آن انداخت. حرارت مطبوعی از شعله های نارنجی آتش به هوا خواست. روی صندلی راحتی کنار شومینه لم داد. شمد کشمیری آنقوره را به دورش پیچید و آهسته چشمهایش را بر هم نهاد.
هنوز یک ربعی نگذشته بود که قوام تلنگری به در نواخت و از لای در سرک کشید.
پوریا چشمهایش را نیمه باز کرد و گفت:«کاری داری، قوام؟»
«اوه، آقا! خوب شد که بیدارین!» بعد با دستپاچگی گفت:«آقای رهنما دارن می آن اینجا. همین الان در رو براشون باز کردم.»
پوریا هراسان از جایش بلند شد و گفت:«بهتره اینجارو مرتب کنی. زود باش وسائل پذیرایی رو هم آماده کن.»
قوام با تأنی خاصی پاسخ داد:«چشم، آقا! زیاد هم دستپاچه نشین. چند دقیقه ای طول می کشه تا از دم در باغ بالا بیان. من الان ترتیب کارها رو می دم. خیالتون راحت باشه!»
پس از چند دقیقه ای آقای رهنما به اتفاق سالومه، در حالی که یک شیشه کوچک مربای خانگی در دست داشت، هر دو وارد ویلا شدند.
پوریا برای استقبال و خوش آمدگویی از آنها تا جلوی در ورودی رفت و با خوشحالی زائد الوصفی شروع به سلام و احوالپرسی کرد. بعد با تعجب در حالی که به دنبال خانم رهنما و سوگند می گشت، گفت:«پس بقیه کجا هستن؟»
آقای رهنما در حالی که عذرخواهی می کرد، گفت:«راستش، سوگند زیاد حالش خوب نبود. فکر کنم سرما خورده باشه. اتفاقاً مادرش خیلی دوست داشت سری بهتون بزنه، اما با این اوضاع و احوال بهتر دید که کنار سوگند باشه.»
پوریا با نگرانی نگاهی به آقای رهنما انداخت و گفت:«اوه، خدای من! اینجا هم که دکتر و دوا نیست!»
آقای رهنما در حالی که خیالش را راحت می کرد، گفت:«نه، اون قدرها هم مهم نیست. یه سرماخوردگی جزئی یه. فکر کنم تا فردا حالش خیلی بهتر بشه.»
سالومه با ولع خاصی به اطرافش خیره شده بود. از بچگی همیشه دوست داشت حتی برای یک بار هم که شده این ویلا را از نزدیک نگاه کند. اما هر بار بنا به دلایلی، مادرش او را از این کار معاف کرده بود. شاید هم به این دلیل که وقتی کوچک بود، با سوگند حسابی شیطنت و سر و صدا راه می انداختند و خانم رهنما به خوبی می دانست خانواده آقای شکوهی زیاد طاقت سر و صدا را ندارند، معمولاً به تنهایی دیدن آنها می رفت.
درست همه آنچه که در مورد آنجا تصور کرده بود، و به خصوص طی این سالها از زبان پدر و مادرش شنیده بود، به خوبی از سر و وضع ویلا مشهود بود. با اینکه سالها از ساخت این ویلای قدیمی می گذشت، اما هنوز هیچ چیز از شکوه و جلای آن کم نکرده بود و همه در نوع خود تمیز و مرتب و بی نظیر بود. اما با این حال، سکوتی سرد و سنگین بر ویلا حکمفرما بود که ناخودآگاه حالت دلگیری خاصی به آن می داد.
پوریا که زیاد از مهمان نوازی سر رشته ای نداشت، با خجالت رو به آنها کرد و گفت:«واقعاً خوشحالم کردین! چه عجب از این طرفها!»
آقای رهنما قهقه ای سر داد و گفت:«تا فرصت هست، باید از دیدار تو استفاده کنیم. آخه، تو ستاره سهیل شدی و فقط هر چند سال یک بار ظهور می کنی!»
پوریا لبخندی زد و گفت:«شکسته نفسی می کنین. راستی، هر کجا که مایل هستین بنشینین.»
آقای رهنما مجدداً گفت:«اگه اشکالی نداشته باشه، ما همون جا توی کتابخونه بنشینیم، بهتره. فکر کنم اونجا گرم تر باشه. در ضمن، برای من یادآوری گذشته س. اون وقتها همیشه تو کتابخونه با پدرت گپ می زدیم.»
پوریا با خوشحالی آنها را به سمت کتابخانه هدایت کرد و خودش در حالی که به قوام دستور آوردن قهوه می داد، وارد اتاق شد.
سالومه قبل از اینکه روی صندلی کنار شومینه بنشیند، به سمت کتابخانه بزرگی که در اتاق بود، رفت. همان طوری که به آنها خیره شده بود، ناخودآگاه با صدای بلندی گفت:«اوه، خدای من! چقدر کتاب اینجاست. آدمو حسابی وسوسه می کنه!»
پوریا با ذوق و شوق خاصی طرفش رفت و گفت:«همین طوره! البته من همه شونو خوندم. باورتون نمی شه اگه بگم حتی بعضی از اونها رو سه یا چهار بار مطالعه کردم. ولی حالا اصلاً هیچ گرایشی بهشون ندارم. یعنی در واقع، حال و حوصله مطالعه ازم گرفته شده.»
سالومه با نگرانی نگاهش کرد و گفت:«آه، چرا! اینکه خیلی تأسف آوره!»
پوریا در حالی که غم نهفته ای در نگاهش خفته بود، آهی کشید و گفت:«من و پدرم هر دو به کتاب علاقه خاصی داشتیم، به خصوص هر وقت که اینجا می اومدیم کتابهای متعددی رو با خودمون می آوردیم. تقریباً می تونم بگم، زندگی من توی کتاب خلاصه می شد. یه زمانی جوونها وقتی بالغ می شدن و به رشد فکری می رسیدن، فکر می کردن تمامی اونچه که خواهانش هستن رو می تونن با خوندن این کتابها به دست بیارن. اما دریغ و صد افسوس که اونچه تو کتابها نوشته شده، زمین تا آسمون با واقعیتهای زندگی مغایره! اون وقته که دیگه هیچ حال و حوصله ای برای مطالعه کتاب نداری. وقتی ذهنت درگیر مشکلات و مسائل زندگی شد، به حدی که حتی یه نقطه سفید در اون باقی نموند، اون وقت می شی مثل یه کاغذ سیاه که فقط به درد دور انداختن می خوره. اون وقته که خودت می شی یه کتاب!»
سالومه غرق در حرفها و گفته های پوریا شده بود.
در همین حال، قوام با سینی قهوه و شیرینی وارد اتاق شد. پوریا سالومه را دعوت به نشستن کرد و خودش به آقای رهنما ملحق شد.
آقای رهنما در حالی که از قوام تشکر می کرد، رو به پوریا کرد و گفت:«خب، مرد جوان، تازه چه خبر؟»
«راستش، خبر خاصی ندارم. دیشب تصمیم گرفته بودم که حتماً امروز از اینجا برم. اما صبح مجدداً نظرم عوض شد. یعنی در واقع دلم نیومد اینجارو ترک کنم.»
آقای رهنما با دلخوری پاسخ داد:«آخه، چرا با این عجله! من که بهت گفتم هر وقت احساس دلتنگی کردی، بیا پیش ما. دیشب که خانمم این همه بهت سفارش کرد. چرا انقدر خودت رو از ما دور می کنی، پسرم! انقدر غریبی نکن! من و پدرت با هم خیلی صمیمی بودیم. اصلاً این حرفها رو با هم نداشتیم. می دونی، پوریا جان، من واقعاً دلم می خواد بعد از این همه سال برات یه کاری انجام بدم. وقتی چهره تو رو این طور غمگین و گرفته می بینم، خودمو سرزنش می کنم. شاید تقصیر من هم بوده. بالاخره باید تو این همه سال یه خبری ازت می گرفتم. اما باور کن، بیشتر ملاحظه تو کردم، یعنی اون روز ها تو حال و روز خوبی نداشتی. از همه گریزون بودی. من هم بهتر دیدم که تنهات بذارم.»
بعد با حالتی پدرانه دستی روی شانه پهن و ستبر پوریا گذاشت:«تو از یه چیزی رنج می بری. اینو می شه به خوبی از چهره ات فهمید. اگه مشکلی داری، پسرم، بگو! رودربایستی نکن. من هم جای پدرت هستم. بگو، بلکه سبک بشی. شاید هم بتونم کمکی بهت بکنم.»
پوریا در حالی که حلقه اشک آلودی دور چشمانش راپوشانیده بود، با بغض فروخورده ای جواب داد:«ممنونم! واقعاً ازتون ممنونم! همین اندازه که انقدر به فکرم هستین، برام جای دلگرمی یه. شما رو که می بینم، یاد پدرم می افتم. آه، خدای من! چقدر جاشون خالیه! هنوز هم بعد از ده سال، برام تازه اس. این غم انقدر بزرگ و عمیق بود که فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم فراموشش کنم.»
آقای رهنما در حالی که می خواست مسیر صحبت را عوض کند، رو به پوریا کرد و گفت:«انقدر نا امید نباش ، پسرم! دنیا که به آخر نرسیده! تو جوونی، حالا حالاها وقت برای زندگی کردن داری.این طوری که تو حرف می زنی، آدم دلش می گیره. البته من درکت می کنم، پسرم! تو تک فرزند بودی. نه برادری، نه خواهری. البته من ارتباط تو رو با فامیل نمی دونم، ولی فکر نکنم با این گوشه نشینی ای که تو داری، اهل رفت و آمد با اونها باشی. خب، مسلماً هر آدمی یه نیازایی داره که اگه اونها رو برآورده نکنه، دچار پوچی و افسردگی می شه. شاید از حرفم ناراحت بشی، ولی من وظیفه خودم می دونم که اینو بهت یادآور بشم. تو حداقل باید همون ده سال پیش تشکیل خونواده می دادی.»
بعد آهی کشید و اضافه کرد:«البته اگه این کار رو کرده بودی، الان حسابی دور و برت شلوغ شده بود. اما پسرم، حالا هم دیر نشده. بهتره به فکر خودت باشی. بیا برو تو خیابونها ببین جوونهای همسن و سال تو چه کارها که نمی کنن. تو از زندگی ت چی فهمیدی؟ به غیر از کار و زحمت و شرکت، چی کار کردی؟ ازت می خوام وقتی برگشتی تهران، یه فکر اساسی برای زندگی ت بکنی.»
پوریا که ناخودآگاه زندگی گذشته اش در برابرش تداعی شده بود، با خشم فرو خورده ای جواب داد:«نه، آقای رهنما! من نیاز به هیچ کس ندارم. مخصوصاً همسر! شما هم بهتره که این موضوع رو فراموش کنین. چون من هیچ قولی در این رابطه نمی تونم بهتون بدم.»
سالومه نگاه سرزنش باری به پدرش انداخت و در حالی که سعی می کرد جو موجود را عوض کند، رو به پوریا کرد و گفت:«راستی، آقای شکوهی! چه ویلای زیبا و قشنگی دارین! من از بچگی مشتاق دیدن اینجا بودم، ولی هیچ وقت تا الان موفق به دیدنش نشده بودم.»
پوریا با تعجب نگاهش کرد و گفت:«اینو جدی نمی گین!خدای من، شما همسایه دیوار به دیوار ما بودین. اون هم بعد از این همه سال، چطور تا حالا این جا نیومدین! تا اونجایی که اطلاع دارم، مادرم با مادرتون میونه خوبی داشت و بیشتر اوقات هم پیش هم بودن!»
سالومه خنده زیرکانه ای کرد و گفت:«خب، می دونین، اون وقتها ما خیلی شیطون و بازیگوش بودیم. مادرم همیشه می گفت که شما از سر و صدا خوشتون نمی آد. به همین دلیل همیشه به تنهایی اینجا می اومد.»
پوریا با شرمندگی سرش را تکان داد و گفت:«واقعاً متأسفم! اگه من باعث این موضوع شدم، جای بسی تأسف داره ــ»
آقای رهنما میان حرف پوریا پرید و گفت:«نه، تقصیر تو نبوده! من خوب دخترهای خودمو می شناسم. اونها خیلی پرشر و شور و بازیگوش بودن. حتی حالا هم که بزرگ شدن، باز هم سر به سر هم می ذارن.»
با گفتن این حرف، همه یک باره خندیدند و به کلی فضا از آن سردی و بی روحی خارج شد. بعد از آن حرفها بیشتر حول و حوش کار و شرکت و مردم جواهرده شد، و تا یکی دو ساعتی حسابی مشغول گپ زدن بودند.
آقای رهنما ناخودآگاه نگاهی به ساعت روی پیشخوان شومینه انداخت و گفت:«اوه، ساعت هشت و نیمه! خیلی دیر شد، باید بریم.» بعد نگاهی به سالومه انداخت و او بلافاصله از جایش بلند شد و مشغول پوشیدن پالتو اش گردید.
پوریا با اعتراض دوستانه ای گفت:«چرا با این عجله! نیومده دارین می رین! بهتره که شام بمونین. اینجا همه چی مهیاس. خودم می رم خانم رهنما و سوگند خانمو می آرم. بالاخره یه شب شام که به ما می رسه!»
آقای رهنما خنده ای سر داد و گفت:«اوه، زرنگی پسرم! ما به این شامها قانع نیستیم. هر وقت نون و بوقلمون داشتی، خبرمون کن!»
از این شوخی مجدداً همه به خنده افتادند. سالومه نسبت به قبل رویش باز شده بود، با حالت متین و گیرایی رو به پوریا کرد و گفت:«آقای شکوهی، راجع به حرفهام فکر کردین؟ من هنوز منتظر جوابم!»
پوریا لبخند معناداری زد و جواب داد:«بله، تا حدود زیادی فکرهامو کردم. اتفاقاً به نتایج مثبتی هم رسیدم که در اسرع وقت بهتون می گم.»
سالومه با شنیدن این حرف، در حالی که می خواست از خوشحالی بال دربیاورد، گفت:«اینو جدی می گین! اوه، خدایا، شکرت! بالاخره دارم به آرزوی خودم می رسم. من باید آدم خوش شانسی باشم. چون اولین سوژه داستانی من از خونواده شماست و این خیلی ارزشمنده!»
پوریا مجدداً خنده ای کرد و گفت:«زیاد هم خوشحال نباشین. من فکر نمی کنم چیز قابل توجهی براتون باشه!»
سالومه با گیرایی خاصی پاسخ داد :«ابداً این طور نیست! شما همین اندازه که منو قابل دونستین برام از گذشته ها بگین، کلی با ارزشه.»
آقای رهنما که تا حدودی در جریان امر بود، رو به پوریا کرد و گفت:«ملاحظه می کنی، دخترهای من چقدر سمج و یه دنده ن! حرف، حرفِ خودشونه! وقتی می خوان به چیزی برسن، نهایت سعی شونو می کنن.»
پوریا نگاهی تحسین آمیز به سالومه انداخت، بعد رو به آقای رهنما کرد و گفت:«برای من باعث افتخاره که بتونم کاری انجام بدم. خب، حالا که سوژه زندگی ما در نظر گرفته شده، بهتره تمام سعی خودمو بکنم.»
سالومه که سر از پا نمی شناخت، بی اختیار گفت:«آقای شکوهی ، چه وقت می تونم مزاحمتون بشم؟»
آقای رهنما نگاهی عتاب آلود به او انداخت و گفت:«اوه، دخترم! دیگه قرار نشد انقدر عجله کنی! بذار هر وقت خودشون مایل بودن و وقت داشتن ــ»
پوریا میان حرفش پرید و گفت:«نه، نه،اصلاً این طور نیست! بذارین راحت باشن. از لحاظ من، هیچ ایرادی نداره، از فردا هر ساعتی که دلتون خواست، می تونین بیاین. من در خدمتگذاری حاضرم!»
«اوه، متشکرم، آقای شکوهی! خیلی ممنون.» و بعد با عجله و شتاب در حالی که خداحافظی می کرد، گفت:«باید برم این خبر رو به سوگند بدم. حتماً خیلی تعجب می کنه. آخه، راجع به این موضوع باهم شرط بندی کرده بودیم. باید بهش بگم که شرط رو باخته!»
آقای رهنما و پوریا مجدداً خنده ای کردند و در حالی که به گرمی دستان یکدیگر را می فشردند، از هم جدا شدند.
با رفتن آنها، پوریا مجدداً به اتاقش بازگشت. قوام مشغول جمع آوری وسایل پذیرایی بود. با آمدن پوریا، سرش را بلند کرد و گفت:«آقا، شام حاضره! براتون بیارم؟»
پوریا با چهره ای متفکر سرش را بلند کرد گفت«نه، قوام! هیچ میلی به غذا ندارم. تو بخور. می خوام زودتر استراحت کنم.» بعد در حالی که به شعله های هیزم خیره شده بود، تو فکر حرفهای سالومه رفت.
حالتهای برخوردش بیشتر از سن و سالش نشان می داد. با وجودی برق شیطنت خاصی که در چهره اش هویدا بود، یک نوع زیرکی خاصی در نگاهش نهفته بود که او را از دیگر همسن و سالهایش متمایز می کزد. درست حالت پسر بچه تخسی را داشت که تا به خواسته اش نمی رسید، دست بردار نبود. و شاید هم همین مسئله پوریا را ترغیب کرده بود تا به خواسته اش جامه عمل بپوشاند.
با وجودی که با خودش عهد کرده بود تا پایان عمرش با هیچ زنی یا دختری برخورد نخواهد کرد، اما انگار اصلاً به او به دیده یک زن یا دختر نمی نگریست. شاید هم اگر به جای او با یک پسر رو به رو بود، باز هم همین احساس را نسبت به او پیدا می کرد. البته با وجود زیرکیهای خاصی که در وجود سالومه بود، باز برایش بیشتر از یک دختر بچه نبود.
یک لحظه از طرز تفکرش یکه خورد. هنوز بیشتر از سی و پنج سال نداشت، اما چقدر احساس پیری و درماندگی می کرد. و این موضوع اصلاً برایش اهمیت نداشت.
این مسأله زمانی ارزش پیدا می کرد که نیازمند آن باشد، نه برای او که هیچ تمایلی به زندگی نداشت. چه فرقی می کرد که زنده دل باشد، یا دلمرده. سالومه سیر جوانی اش را طی می کرد و مثل هزاران جوان دیگر پا به عرصه زندگی می گذاشت. اما از همین حالا به خوبی مشخص بود که آینده ای روشن در انتظارش است، چرا که او خیلی مصمم و استوار راهش را پیدا کرده بود.
و اینها تماماً با او که آینده ای پوچ و مبهم در انتظارش بود، مغایر بود. سالومه اول راه بود و او آخر راه. البته نه به خاطر سن و سالش، بلکه به خاطر آن همه شکستی که در زندگی متحمل شده بود.
از کتابخانه کتابی برداشت، بدون اینکه به عنوانش نگاه کند. روی تختخوابش دراز کشید و شروع به مطالعه کرد، بلکه از این طریق خیلی زود پلکهایش سنگین شود و به خواب رود. و البته همین طور هم شد.
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#4
فصل چهارم

ساعت از نه گذشته بود، ولی هنوز در رختخوابش از این پهلو به آن پهلو می شد. احساس کرختی تمام بدنش را فرا گرفته بود. برعکس دو سه روز قبل، هیچ تمایلی به پیاده روی در باغ و کوههای اطراف نداشت.
در حالی که به سختی سعی می کرد از جایش بلند شود، روبدوشامبرش را از روی دسته تختخواب برداشت و پوشید. از پشت پنجره به منظره باغ خیره شد. هوا نسبتاً صاف بود. از ابر های تیره، و به خصوص برف نابهنگام دیشب، خبری نبود. پنجره اتاقش را گشود. در حالی که نفس عمیقی می کشید، سرش را بیرون برد. نسیم خنک و سردی پوستش را نوازش کرد. بلافاصله سرش را داخل آورد و پنجره را بست.
قوام با سینی صبحانه وارد شد و گفت:«صبح به خیر، آقا! دیشب خوب خوابیدین؟»
پوریا در حالی که نسبت به قبل سرحال تر شده بود، با لبخند جواب داد:«اوه، بله، قوام! خیلی خوب. تا به حال تو عمرم انقدر احساس آرامش نکرده بودم. وقتی تو تهران بودم، با وجود خستگی شدید و کار زیاد شبها با مکافات به خواب می رفتم. اما اینجا به حدی آدم آرامش پیدا می کنه که انگار هیچ غم و غصه ای تو دنیا نداره. جواهرده درست مثل یه بهشت گمشده می مونه. آه، چقدر خوبه که هر کسی اینجارو بلد نیست! و الا معلوم نبود چه به روز این دهکده زیبا می آومد!»
قوام لبخند فاتحانه ای روی لبانش نقش بست، بعد با غرور سرش را بلند کرد و گفت:«آقا، فقط کافی یه چند روز دیگه هم اینجا بمونین. اون وقت دیگه دلتون نمی خواد از اینجا برین.»
«واقعاً همین طوره که می گی، قوام! من که حسابی پاگیر شدم. با وجود غم سنگینی که غروبهاش داره، اما هر بار صبح که از خواب بیدار می شم، این آب و هوا منو به وجد می آره. راستی، این دکتر ها هم یه چیزهایی می فهمنا. بیخود نبود دکترم انقدر به من سفارش می کرد که چند روزی از محیط شهری و کار و شرکت دور بشم.»
قوام در حالی که چای می ریخت، رو به پوریا کرد و گفت:«آقا، چاییتون سرد نشه! بفرمایین، صبحانه از دهن می افته!»
پوریا که حسابی اشتهایش تحریک شده بود، با خوشحالی کنار شومینه نشست و با ولع خاصی شروع به خوردن کرد.
حدود ساعت یازده بود که سالومه درحالی که دفتر و قلمی در دست داشت، وارد شد. پوریا با نگاهش در حالی که او را تحسین می کرد، گفت:«معلومه که خیلی پشتکار دارین. با اینکه کار اولتونه، این همه جسارت و پشتکار تحسین بر انگیزه!»
سالومه لبخند ملیحی زد و گفت:«اما مثل اینکه درست شما برعکس من هستین و خیلی زود از همه چیز خسته می شین! آخه، امروز برای گردش و پیاده روی بیرون نیومدین!»
پوریا با تأسف سری جنباند و گفت:«اوه، بله! واقعا، باعث تأسفه آدم توی همچون محیطی باشه، اما از رختخوابش جدا نشه. آخه می دونین، من خیلی هم آدم زرنگی نیستم. باور کنین تو همین دو سه روزی هم که پیاده روی کردم، حسابی پاهام درد گرفته. این اطراف هم که بیشتر کوه و تپه اس.»
سالومه مجدداَ خنده زیبایی تحویلش داد و گفت:«خب، من آماده ام. چیزی به ظهر نمونده، بهتره هر چی زودتر شروع کنیم.»
پوریا با اعتراض دوستانه ای پاسخ داد:«اوه، بذارین کمی خستگی تون در بره. راستی، چای میل دارین یا قهوه؟»
«نه متشکرم! هیچ کدوم. اتفاقاً اصلاً خسته نیستم و خیلی مشتاقم که هر چی زودتر حرفهای شمارو بشنوم.»
پوریا در حالی که او را بیش از پیش مشتاق می کرد، گفت:«اتفاقاً براتون یه سورپریز دارم. دیشب کاملاً نشد همه چیز رو براتون توضیح بدم. میدونین ، چطوری بگم، من در مورد پیشنهاد شما خیلی فکر کردم. در واقع، دیدم چیز زیادی از زندگی پدر و مادرم نمی دونم. یعنی نه اینکه ندونم، اما خوب، هرکسی تو زندگی خصوصی ش اتفاقاتی افتاده که شاید هیچ کس به غیر از خودش از اون اطلاع نداشته باشه.
«اونچه که من همیشه شاهد و ناظرش بودم، دوستی و عشق و محبتی بود که نسبت به هم داشتن و خالصانه و بی ریا نثار من می کردن. اونها عاشق و شیدای همدیگه بودن. درست مثل لیلی و مجنون در کنار هم زیستن، و همین طور در کنار هم دست از این دنیای فانی کشیدن. هیچ وقت سعی نمی کردن با مشکلاتشون روحیه منو کسل کنن. شاید هم به همین علته که من به غیر از خنده های محبت آمیزشون، قلبهای رئوف و مهربونشون، چیز دیگه ای به خاطر ندارم.
«تا اونجایی که می دونم، و به احتمال قوی پدرتون هم در جریان بوده، اونها همیشه تو کارهای خیر پیش قدم بودن و حتی به اهالی بومی جواهرده کمکهای زیادی کردن. توی این چند سال، مردم همیشه از پدر و مادرم به خوبی یاد کردن، و این بزرگترین افتخار زندگی منه.
«اما سورپریز من برای شما اینه که می خوام از زندگی خودم براتون تعریف کنم. خودم هم نمی دونم چی باعث شده که همچون تصمیمی بگیرم. اصولاً من هیچ وقت تا به الان با کسی در رابطه با گذشته م حرف نزدم و یا درددلی نکردم. اما حالا حس می کنم نیاز شدیدی به سبک شدن دارم. حرفهایی تو قلبم انباشته شده که مثل کوه سنگینی می کنه. بیشتر از این تحمل کشیدن این بار سنگین رو ندارم.»
سالومه نگاه قدرشناسانه ای به پوریا کرد و با شادی وصف ناپذیری گفت:«از این همه اعتمادی که نسبت به من دارین، واقعاً سپاسگزارم. من باید خیلی خوش شانس بوده باشم که طرف اعتماد شما قرار گرفتم، و از این جهت کاملاً به خودم می بالم.»
«اوه، خواهش می کنم این حرفهارو نزنین! شما و خونواده تون برای من بسیار محترم هستین. خب، از این تعارفات که بگذریم، شما آماده این که شروع کنیم؟»
سالومه در حالی که دفتر و قلمش را آماده می کرد، جواب داد:«بله، کاملاً!»
پوریا در حالی که عمیقاً در فکر فرو رفته بود، چند دقیقه ای سکوت کرد. انگار می خواست تمامی آنچه که طی این سالها در ذهنش انباشته شده بود، یک جا بیرون بریزد.
با چهره ای غمبار و گرفته، رو به سالومه کرد و این طور شروع کرد: تا آنجایی که اطلاع دارید، من تک فرزند خانواده بودم. البته قبل از من، مادرم چندین بار بچه دار شده بود. اما هر بار بنا به دلایلی که من درست در جریان نیستم، آنها را سقط کرده بود. یعنی در واقع، به علت مریضی ای که داشت مجبور به این کار شده بود.
دست آخر، با نذر و نیازهای پی در پی بعد از چند سال، خدا مرا به آنها داد. به همین دلیل من در زندگی بیشتر از هر بچه دیگری مورد توجه قرار داشتم.
اوایل، که بچه تر بودم، درک این موضوع برایم سنگین بود. و از این همه توجه و محبت غرق در لذت و شادی بودم، و حتی به مراتب گهگاه سوء استفاده هم می کردم.
اما بعدها، هر چه که بزرگتر می شدم، متوجه اهمیت موضوع شدم که تا چه حد برایشان ارزش دارم. به همین دلیل تا آنجایی که برایم امکان پذیر بود، هیچ وقت سعی نمی کردم خلاف میلشان رفتار کنم. به همان اندازه که من برای آنها عزیز و با ارزش بودم، آنها هم برای من بزرگ و عزیز بودند. و همین مسأله باعث شده بود که ما خوشبخت ترین خانواده را تشکیل بدهیم.
به جرئت می توانم بگویم آرامشی که در محیط خانه داشتم، با بهترین و بزرگ ترین لذتهای دنیا قابل برابری نبود. به تدریج، همین امر باعث شد که زیاد در محیط های شلوغ و پر سر و صدا حضور پیدا نکنم، که البته شما تا حدودی در جریان موضوع هستید.
سالومه با سر حرفش را تصدیق کرد و با اشتیاق منتظر شنیدن بقیه داستان شد.
پوریا مجدداً ادامه داد: پدرم تاجر موفقی بود. تجارت فرشهای نفیس و گرانبها، که اغلب آنها را به کشور های اروپایی صادر می کرد. همیشه آرزو داشت که من هم مثل خودش یک تاجر موفق بشوم.
به همین دلیل، بر خلاف میلم، با وجود تحصیلات دانشگاهی که در زمینه مترجمی داشتم، پا به عرصه تجارت گذاشتم. و اتفاقاً بر خلاف آنچه تصور می کردم، در این زمینه فوق العاده موفق شدم، حتی بیش از پدرم.
به خاطر اطمینانی که به من داشت، هیچ وقت سعی نمی کردم پایم را از گلیم خودم دراز تر کنم.
پدرم بیش از پیش خوشحال بود. بالاخره به آرزو ی دیرینه اش رسیده بود. این طوری می توانست ثروتی را که سالهای سال برایش زحمت کشیده بود، حفظ کند. و این کمال آرزویش بود.
از آنجایی که آدم ساکت و منزوی بودم، با هر کسی دمخور نبودم. به غیر از دو سه تا دوست صمیمی، که آن هم طی سالها درس خواندن به دست آورده بودم، دوست دیگری نداشتم. مادرم همیشه مشغول کار های خیریه بود، که البته بیشتر آنها را به اتفاق مادر شما انجام می داد. و الحق پدر همیشه او را به این کار تشویق و ترغیب می کرد.
آنچه مسلم بود، پدر و مادرم همیشه در آرزوی داشتن دختر بودند. و از آنجایی که هیچ وقت به آرزویشان نرسیدند، تا می توانستند برای دخترها و خانواده های بی بضاعت جهیزیه و کمک مالی جمع آوری می کردند.
همه چیز خوب پیش می رفت تا سن بیست و پنج سالگی. معنای غم را نمی فهمیدم. چون هیچ وقت در زندگی برایم غمی به وجود نیامده بود. تقریباً به جرئت می توانم بگویم خیلیها حسرت زندگی مان را می خوردند تا اینکه آن حادثه لعنتی رخ داد. با وجودی که ده سال از این ماجرا گذشته، اما آن قدر همه چیز تازه و زنده است که حتی یادآوری آن هم زجر آور است.
درست یادم است که آن سال پدر خیلی به من اصرار کرد که همراهشان به جواهرده بیایم، اما نمی دانم چرا کارهای شرکت را بهانه کردم و از آمدن شانه خالی کردم. شاید هم بیشتر به همین خاطر خودم را ملامت می کنم. اگر من با آنها بودم، احتمال نجاتشان بیشتر بود. اما متأسفانه، از آنجایی که بخواهد اتفاقی بیفتد دیگر هیچ چیز و هیچ کسی جلو دارش نیست.
بله، می گفتم. آن سال پدر و مادرم با ذوق و شوق خاصی به اینجا آمدند. اتفاقاً در راه هیچ مشکل خاصی برایشان اتفاق نیفتاد. حتی یکی دو روزی هم در ویلا بودند.
اما یک روز صبح که پدرم قصد خرید از رامسر را داشت، به اتفاق مادر به سمت رامسر حرکت کردند. اتفاقاَ آن روز هوا آفتابی بود. اما به علت اینکه در چند روز اخیر بارش برف زیاد بود، کوههای اطراف پوشیده از برف سنگین بود. به علت گرم شدن هوا و آفتاب و ذوب شدن برفها، باعث آمدن بهمن شده بود. بهمن ابتدا وارد جاده، و از آنجا به دره و جنگل ریخته بود.
خانه های بومی زیادی کناره های جنگل ساخته شده بود که همه آنها در اثر آن بهمن لعنتی از بین رفتند. خیلیها کشته و زخمی شدند. و تعداد زیادی در آن هوای سرد، خانه و زندگی شان را از دست داده بودند. اما از همه بدتر، داغ عزیزانشان سخت تر و جانگداز تر روی سینه شان سنگینی می کرد.
وقتی قوام تلفنی ماجرا را به من اطلاع داد، رعشه به تنم افتاد. نمی دانم چطوری خودم را رساندم. البته تا آن ساعت هنوز کسی از مرگ آنها مطمئن نبود. فقط گفته بودند بهمن آمده. یکی دو تا از دوستانم، به خصوص امید که با هم خیلی صمیمی بودیم، وقتی از ماجرا اطلاع پیدا کردند، بلافاصله با من همراه شدند. حالم آنقدر خراب و آشفته بود که هیچ چیز نمی فهمیدم.
قبل از اینکه به اینجا برسم، هنوز امیدوار بودم که آنها زنده باشند. اما وقتی رسیدم، آن قدر حادثه عظیم و هولناک بود که خیلی زود متوجه شدم آنها را برای همیشه از دست داده ام.
آن روز، آرزو کردم که تا آخر عمرم دیگر هیچ وقت با همچون شرایطی روبه رو نشوم. درست است که مرگ حق است، اما فاجعه دردناک تر از آن چیزی است که آدم حتی تصورش را بکند. شاید اگر پدرم یا همین طور مادرم مشکلی یا مریضی خاصی داشتند، کما اینکه باز هم خیلی سخت بود، بهتر می توانستم با خودم کنار بیایم. اما در آن شرایط، واقعاً کار سختی بود.
از آن به بعد، نمی دانم چه شد. مردم مثل فرشته های آسمانی همه بسیج شده بودند و کمک می کردند. وقتی جسد بی جان و یخ زده شان را دیدم، دیگر حال خودم را نفهمیدم. فقط در لحظه آخر صحنه ای را دیدم که درجه عشق سوزان آنها را به هم می رساند. پدر و مادرم با چهره ای آرام و متین، بدون هیچ اضطرابی، دست در دست هم عاشقانه جان سپرده بودند. این صحنه آنقدر دلخراش بود که تقریباً همه را تحت تأثیر قرار داد.
به اینجا که رسید، ناخودآگاه اشک داغ و سوزای از دیدگانش سرازیر شد. در حالی که سعی می کرد صورتش را از دید سالومه پنهان کند، رو به پنجره کرد و به منظره باغ خیره شد.
سالومه که حسابی تحت تأثیر قرار گرفته بود، با بغض فرو خورده ای گفت:«واقعاً متأسفم، آقای شکوهی! هیچ دوست نداشتم با یادآوری خاطرات تلخ گذشته، ناراحتتون کنم. امیدوارم منو ببخشین!»
پوریا که نسبتاً حالش بهتر شده بود، سیگاری آتش زد و در حالی که پک عمیقی به آن می زد، گفت:«نه، شما تقصیری ندارین. هر چی که بوده، گذشته. اتفاقاً گاهی وقتها لازمه که آدم هر اونچه که تو دلش هست رو بیرون بریزه. الان احساس سبکی خاصی دارم. حسی که تا به حال اونو تجربه نکرده بودم! و حالا واقعاً خوشحالم که پیشنهادتون رو پذیرفتم.»
قوام که هنوز تا آن موقع از آمدن سالومه چیزی دست گیرش نشده بود، با حالتی متعجب در حالی که قهوه آورده بود، به آنها نگاه می کرد اما وقتی دید پوریا در عالم دیگری سیر می کند، زیر لب چیز هایی زمزمه کرد و دوباره از اتاق خارج شد.
پوریا در حالی که فنجان قهوه را جلوی سالومه می گذاشت، گفت:«لطفاً بفرمایین! از دهن می افته.»
بعد در حالی که آهی می کشید، ادامه داد:بعد از آن فاجعه دردناک، زندگی برایم تمام شد. دیگر هیچ رنگی به جز سیاهی جلوی چشمانم نبود. به هر جا که نگاه می کردم، رنگ سیاه را می دیدم. تا مدتها مریض شدم. کار و شرکت و همه را تعطیل کردم و خانه نشین شدم. حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم. به غیر از رابطه ای که با دو سه نفر از دوستانم داشتم، تقریباً تارک دنیا شده بودم.
امید یکی از بهترین دوستان دوران دبیرستان و دانشگاهم بود. وجودش برایم بالاتر از یک دوست و رفیق بود. بی اغراق بگویم، او برای من حکم یک برادر دلسوز و مهربان را داشت. برادری که همیشه حسرت داشتنش را داشتم. هر روز شرایط روحی ام خراب تر می شد. من واقعاً نیازمند به این بودم که کسی در کنارم باشد. امید کاملاً شرایط را درک کرده بود. به همین جهت لحظه ای مرا به حال خودم رها نمی کرد.
از آن موقع به بعد بود که با خودم عهد کردم دیگر هیچ وقت پا در جواهرده نگذارم. اینجا برای من شوم و بدیمن بود. حس کینه و تنفری در وجودم بیدار شده بود. و همین مسئله بیشتر باعث شده بود که از همه چیز و همه کس فرار کنم.
بعد از چند وقت، با اصرار های پی در پی امید با هم پیش دکتر روانپزشک رفتیم. اما چه فایده ای داشت! من که درد خودم را به خوبی می دانستم، پس چه لزومی داشت که پیش دکتر بروم. او هم طبق معمول، حرفهای همیشگی و تکراری را تحویلم داد که لابد به مریضهای دیگرش هم می زد ــ عصبانی نشو، به گذشته فکر نکن، به آینده خوشبین باش، خاطرات بد را از ذهنت پاک کن ــ واز همین قبیل حرفها که فقط گفتنش آسان است. به نظر من، اگر یک زمانی به یکی از این دکتر های روانپزشک بگویی که یکی از همین دستور هایی را که به مریضهایتان می دهید عمل کنید، مطمئناً قادر به انجام هیچ کدام نیستند. به قول معروف، آواز دُهل شنیدن از دور خوش است.
شش ماهی به همین منوال گذشت. شرکت هنوز تعطیل بود و من قادر به انجام هیچ کاری نبودم. روز به روز چکها برگشت می خورد و به ارقام بدهیهای شرکت اضافه می شد. این طوری که پیش می رفتم، چیزی به ورشکستگی شرکت باقی نمانده بود.
من بیش از آن که تصور کنید، به پدر ومادرم وابسته بودم. با وجودی که سنم کم نبود، اما درست مثل یک پسر بچه ده یازده ساله یتیم رفتار می کردم. حالا که فکرش را می کنم، می بینم من آدم خودخواهی بودم. بیشتر از آنچه که نگران از دست دادن پدر ومادرم بوده باشم، نگران وضعیت خودم و تنهایی و آینده بودم.
به یاد دارم، روز جمعه بود. حسابی کلافه و درمانده شده بودم. دلم می خواست آب و هوایی عوض می کردم. اما برعکس، آن روز امید جایی کار داشت و به دیدنم نیامد. بی بی حسابی از دستم کلافه بود. پیرزن به هر کار و روشی متوسل شده بود بلکه مرا به راه بیاورد، اما هر بار ناامید تر از قبل گوشه ای کز می کرد و می نشست.
از وقتی چشم باز کرده بودم، او را در خانه بالای سرم دیده بودم. تا حدود زیادی برایم حکم مادرم را داشت. بی بی همه کاره خانه بود. حتی وقتی که مادرم هنوز زنده بود، بیشتر کارها و اختیارات به عهده اش بود. پیرزن مهربان و پخته ای بود. با وجود سن بالایش، از عهده همه کارها به خوبی برمی آمد و من همیشه نسبت به او به دیده احترام نگاه می کردم. من واقعاً مدیون لطف و محبتهای او هستم. شاید اگر آن روز با من صحبت نکرده بودم، هنوز در همان کمای مغزی بودم.
آن، روز، برایم از هر دری گفت و گو کرد. نمی دانم چرا حرفهایش تازگی و طراوت خاصی داشت، به دلم نشست.
بی بی در حالی که آه می کشید و بغض راه گلویش را بسته بود، رو به من کرد و گفت:«پوریا جان، پسرم، تو واقعاً مثل اولاد خودم هستی. من تقریباً بیشتر عمرمو تو خونه شما گذروندم. وقتی خدا بعد از اون همه نذر و نیاز تو رو به مادرت داد، رنگ و بوی این خونه به کل عوض شد. صدای شاد و قهقه های پدرت از همه جا بلند بود.
«نمی دونم چطوری برات بگم، اما تو با اومدنت به همه امید زندگی داده بودی. بی تو زندگی برای اونها مفهومی نداشت. تو کسی بودی که آینده پدر و مادرت رو ساختی. لذت پدر و مادری رو بهشون عرضه کردی. درست یادمه، هرچی که می خواستی یا حتی اراده می کردی، بلافاصله در اختیارت بود.
«می دونی پسرم، چرا این حرفهارو بهت می زنم؟ برای اینکه می خوام بدونی هنوز هم امید و آرزو و آینده پدر و مادرت هستی. هیچ چیزی عوض نشده. درسته در کنارت نیستن، اما نگرانت که هستن. هیچ می دونی که با این کارهات چه زجری بهشون می دی؟ بالاخره دیر یا زود تو رو ترک می کردن و می رفتن. تا بوده و هست، دنیا همین بوده و به هیچ کس وفا نکرده! لااقل اگر به فکر خودت نیستی، به خاطر دل پدر و مادرت، به خاطر اون همه عشق و امیدی که نسبت بهت داشتن دست از این گوشه نشینی و غصه خوردن بردار.
تو جوونی! باید جای پدرت رو پُر کنی! کارش رو ادامه بدی و در آینده ای نه چندان دور، این کار رو به بچه هات بسپاری. بالاخره از قدیم گفتن، دست به دست سپرده س. چند وقت دیگه که خودت لذت پدر شدن رو چشیدی و دور و برت حسابی شلوغ شد، به این روز ها می خندی. اما تا وقتی که دست روی دست بذاری و همین طور تماشا کنی، نه تنها خودت رو از هستی ساقط کردی، بلکه امید اونهارو هم ناامید کردی!
«فردا شنبه س. دلم می خواد از همین فردا صبح زود کارت رو شروع کنی. می خوام به همه ثابت کنی که آدم بزدل و ترسویی نیستی. پسرم، تو حالا یه مرد هستی! یه مرد کامل و شجاع! ببینم، نکنه دلت می خواد مردم بهت بگن بچه ننه یا ضعیف النفس، هان؟ جواب بده، می فهمی چی دارم می گم؟»
بی بی در واقع با این حرفها می خواست مرا تحریک کند. و اتفاقاً هم از بهترین حربه استفاده کرده بود. به خصوص حرفهای آخری حسابی خونم را به جوش آورده بود. بیشتر از این ناراحت شدم که همه حرفهایش درست و صحیح بود و من به صدق گفتارش ایمان داشتم.
من یک آدم بزدل و ترسو بودم. کسی که سرتا سر عمرش به پشتوانه پدرش زندگی کرده بود. و حالا با از دست دادن آنها، در واقع زندگی خودم را باخته بودم. البته زیاد هم تقصیر از من نبود. مرا این طور بار آورده بودند. محبت بیش از حدشان مرا به این روز انداخته بود. و حالا که از دور و اطرافیانم کنایه ها و طعنه ها را می شنیدم، مثل نیشتری تا مغز استخوانم را می سوزاند.
حرفهای آن شب بی بی، حسابی مرا تکان داد. انگار از یک خواب عمیق بیرون آمده بودم. لحظه شماری می کردم که هر چه زودتر صبح شود و سر کار بروم. البته با انرژی و محکم و استوار می خواستم به همه ثابت کنم آنچه راجع به من فکر می کنن، غلط و پوچ و بی معناست.
دمدمه های غروب بود که سر و کله امید پیدا شد. وقتی این خبر را شنید که از فردا صبح مجدداً مشغول به کار می شوم، از خوشحالی نزدیک بود به گریه بیفتد. درست از سالی که در شرکت مشغول به کار شده بودم، پدرم به علت علاقه خاصی که به امید داشت و از طرفی هم شدت علاقه ما را نسبت به هم می دانست، او را هم در شرکت استخدام کرده بود. و اتفاقاً با پست مهمی که به او داده بود، تقریباً دست راست من و پدر محسوب می شد.
با شنیدم این خبر، در واقع امید از دو جهت خوشحال شده بود.هم به خاطر من، و هم به خاطر خودش. بی اغراق بگویم، در این مدت او همپای من زجر کشیده بود. امید بچه کاری و لایقی بود. با پشتکار و جدیتش در کار، می توانست بهترین پشتوانه کاری من باشد.
قوام تلنگری به در نواخت و در حالی که از لای در سرک می کشید، رو به پوریا کرد و گفت:«آقا، ناهار حاضره! بیارم خدمتتون؟»
با شنیدن این حرف، سالومه مثل فنر از جا پرید. نگاهی به ساعت روی پیشخوان انداخت. «اوه، خدای من! ساعت از یک و نیم گذشته! باید هر چی زودتر برگردم. امروز خیلی خسته تون کردم. امیدوارم منو ببخشین.»
پوریا با احترام خاصی در حالی که از روی صندلی راحتی اش بلند می شد، گفت: «خواهش می کنم! من که کاری نکردم. خوشحال می شم ناهار در خدمتتون باشم. قوام همیشه غذا زیاد درست می کنه. باور کنین تعارف نمیکنم. البته اگه از لحاظ خانواده تون ایرادی نداشته باشه.»
«اوه، متشکرم! ولی اصلاً نمی تونم. تا من نرم، اونها ناهار نمی خورن. راستی، می تونم دوباره برای عصری خدمت برسم؟»
«بله، حتماً! خواهش می کنم انقدر تعارف نکنین! اینجارو خونه خودتون بدونین. اگه بتونم خدمتی بکنم، خوشحال می شم.»
«اوه، متشکرم! واقعاً از این همه لطف متشکرم! خب، پس تا عصر می بینمتون. خدانگه دار!»
«به پدر سلام برسونین. خداحافظ!»
پوریا که حسابی خسته شده بود، مجدداً روی صندلی راحتی اش ولو شد. حتی برای بدرقه سالومه هم تا جلوی در نرفت و این کار به قوام محول شد. هیچ فکر نمی کرد تکرار خاطرات گذشته تا این حد اعصابش را خسته و کسل کند. ولی خوب چاره ای نداشت، بالاخره قول داده بود.
اما با همه این تفاصیل، احساس سبکی خاصی وجودش را در برگرفته بود. چیزهایی را که همیشه از آنها فرار کرده بود، و حتی یادآوری آن هم برایش زجر آور بود، حالا به راحتی آن را برای دیگری بازگو کرده بود. و این خود جای بسی امیدواری داشت که تا این حد پیشرفت کرده بود.
قوام با سینی ناهار وارد کتابخانه شد. نگاهی مرموزانه به پوریا انداخت، اما او غرق در تفکرات دور و دراز بود و هیچ توجهی به قوام نداشت. در حالی که سینی غذا را روی میز می گذاشت، بدون هیچ کلامی از اتاق خارج شد.
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
فصل پنجم

سالومه در حالی که خودش را روی صندلی جا به جا می کرد، گفت: «امیدوارم مزاحم استراحتتون نشده باشم!»
پوریا با خوشرویی خاصی، لبخندی تحویلش داد و گفت: «ابداً! درست به موقع اومدین. معمولاً از ساعت چهار و نیم به بعد حوصله م سر می ره!»
«اوه، اینو جدی می گین! پس من ساعت خوبی رو انتخاب کردم.»
«بله، کاملاً همین طوره! راستی، پدرتون چطور بودن. خوشحال می شدم در خدمتشون باشم.»
«خیل متشکرم. اتفاقا! خیلی بهتون سلام رسوندن. از شما چه پنهون تمایل زیادی داشتن که بیان خدمتتون. اما حقیقتش رو بخواین، من ازشون خواهش کردم که به وقت دیگه ای موکول کنن. این طوری منم می تونم با فراغ بال به حرفهاتون گوش کنم.»
پوریا با زیرکی خاصی جواب داد: «پس با این حساب، پدرتون رو تحریم کردین!»
سالومه لبخند ملیحی زد و پاسخ داد: «ای، تقریباً! یه چیزی تو همین مایه ها!» بعد هر دو با صدای بلند خندیدند.
قوام که از شدت تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورد، با حالتی بُراق سینی چای را تعارف کرد. این رفت و آمد ها حسابی کنجکاوی اش را تحریک کرده بود. و از آنجایی که پوریا تا آن لحظه هیچ اشاره ای به موضوع نکرده بود، به خودش جرئت هیچ گونه سؤال و جوابی را نمی داد. اما به خوبی مشخص بود که حسابی کلافه شده و تا حدود زیادی از دست پوریا دلگیر و عصبانی بود.
در حالی که فنجان چای را به سالومه تعارف میکرد، زیر چشمی نگاهی به پوریا انداخت و به سرعت اتاق را ترک کرد.
پوریا فکرش را متمرکز کرد و به دوردستها برد. گذشته چون حبابی روی آب برابر دیدگانش می رقصید. آه عمیقی کشید و ادامه داد: درست از فردای آن روزی که بی بی آن حرفها را به من زده بود، مشغول به کار شدم. یک شبه عوض شده بودم. احساس می کردم سرشار از انرژی هستم. روحیه ام به کل تغییر کرده بود. به طوری که از خودم تعجب می کردم. به جرئت می توانم قسم بخورم که سر تا سر عمرم هیچ وقت خودم را این طوری ندیده بودم. نمی دانم، شاید هم انرژی های انباشته ای بود که به مدت شش ماه بی کاری در وجودم راکد شده بود. حالا که دوباره مشغول به کار شده بودم، به جنب و جوش درآمده بود.
لحظه ای آرام و قرار نداشتم. دلم می خواست در عرض یک روز به همه کار های عقب افتاده شش ماه گذشته رسیدگی کنم. امید بلافاصله کارش را شروع کرد. اول از همه به تمامی کارمند ها و منشیها خبر داد که هرچه زودتر سر کارشان حاضر شوند. تقریباً تا ظهر شرکت حسابی شلوغ شده بود. همه مات و متحیر از سر تعجب و کنجکاوی سؤالاتی می پرسیدند. حتی بعضیها ترس برشان داشته بود که مبادا اخراج شوند. اما وقتی از امید شنیدند که موضوع از چه قرار است، با خیال راحت مشغول به کار شدند.
تا آن موقع، هنوز خودم را آفتابی نکرده بودم. احساس شرم خاصی داشتم. با وجود روحیه بالایی که پیدا کرده بودم، اما با این حال از برخورد با افراد گریزان بودم. پچ پچهایشان عذابم می داد. فکر می کردم مدام راجع به من حرف می زنند. به همین خاطر تا بعد از ظهر خودم را در اتاقم حبس کردم.
تقریباً ساعت سه بعد از ظهر بود که امید با عصبانیت وارد دفتر کارم شد. با پرخاش رو به من کرد و گفت: «تا کی می خوای از اتاقت بیرون نیای؟ یه ساعت دیگه شرکت تعطیل می شه. همه منتظرت هستن. اگه نیای بیرون، خیلی بد می شه. زود باش تصمیم بگیر!»
چاره ای نداشتم. بالاجبار از جا بلند شدم. در حالی که سر و وضعم را مرتب می کردم، رو به امید کردم و گفتم: «تیپم چطوره؟ لباسم خوبه؟ مرتّبه؟»
قهقه بلندی سر داد و تقریباً با صدای بلندی پاسخ داد: «عالی یه! کاملاً بهت می آد که مدیر عامل شرکت سوته دلان باشی!»
«اه، امید، تورو به خدا یه کمی جدی باش! اصلاً حوصله شوخیهای بی مزه تو رو ندارم.»
«من هم شوخی نکردم! اتفاقاً خیلی هم جدی گفتم! تیپ و قیافه ت حرف نداره. ولی تو رو به خدا این چهره ماتم زده رو از هم بازش کن. ناسلامتی امروز روز اول مدیر عاملی جناب عالی یه! خوشحال نیستی؟»
با اکراه پوزخندی زدم و همراهش راه افتادم.
با ورودم، همه نگاهها به صورتم چرخید. همه مات و مبهوت به هم خیره شده بودند. نزیک بود دست و پایم را گم کنم. تا به حال مرا با این تیپ و قیافه ندیده بودند. صبح اول وقت حسابی به خودم رسیده بودم. بالاخره بعد از مدتها لباسهای مشکی را کنار گذاشته بودم. به خاطر تقویت روحیه ام به نظرم این بهترین کار ممکن بود.
باید از همان دقیقه اول همه وجودم را خانه تکانی می کردم. به همین خاطر پیراهن اسپرت کرم رنگ آستین کوتاه با شلواری هماهنگ و همرنگ پوشیدم. رنگ لباس با چهره ام هماهنگی خاصی پیدا کرده بود. برخلاف گذشته، که به ظاهرم اهمیت نمی دادم و همیشه لباسهای عادی و معمولی می پوشیدم، این بار سر و وضعم به کل با سابق فرق می کرد.
نگههای تحسین آمیز کارمندها شهامت از دست رفته ام را بازگرداند. در حالی که لبخند می زدم، با صدای رسا و محکمی خیر مقدم گفتم و از اینکه دوباره مثل سابق همه در کنار هم مشغول به کار شدیم، اظهار مسرت وخوشحالی کردم.
همه با خوشحالی و خنده شروع به کف زدن کردند. آقا غلام، سرایدار، با منقل اسپند و شیرینی وارد شد. و در حالی که اسپند دود می کرد، مشغول پذیرایی شد.
بدین ترتیب، اولین روز کار من در شرکت آغاز شد. از آن روز به بعد، تمام وجودم سرشار از انرژی مثبت شده بود. تقریباً بیشتر کسانی که قبلاً نسبت به من نظر مساعدی نداشتند، حالا برعکس کاملاً از من حساب می بردند. و یا به تعبیری، می توانم بگویم احترامشان چند برابر شده بود. و من روز به روز از این بابت وجودم از افتخار و غرور لبریز می شد.
از حق نگذریم، کار شرکت واقعاً سخت و جانفرسا بود، به خصوص شرکتی که رو به ورشکستگی می رفت. بالاخره شش ماه رکود و بی کاری کار خودش را کرده بود.
با کمک امید، اولین کاری که کردم جمع آوری چکها و خبر کردن طلبکارها بود. فقط از این طریق می توانستم آبروی از دست رفته شرکت را حفظ کنم. البته خوشبختانه، چون پدرم وجهه خوبی پیش مردم داشت و طی سالهای متمادی که تجارت کرده بود آدم خوش قول و موفقی بود و از احترام خاصی برخوردار بود، به همین خاطر بیشتر طلبکارها خیلی زودتر از آنچه تصور می کردم با ما کنار آمدند.
آنها پولشان را می خواستند و به خوبی می دانستند که با دعوا و مرافعه کار به جایی نمی رسد. من هم از فرصت استفاده کردم و با دادن چکهای دراز مدت توانستم راضی شان کنم.
در این مدت، به چیزی جز کارم توجه نداشتم. حتی کوچکترین تفریحی را به خودم حرام کرده بودم. فقط از این طریق می توانستم به گذشته فکر نکنم. نبودم در خانه موجب شده بود که کمتر جای خالی پدر و مادرم را احساس کنم. از آنجایی که آدم مغروری بودم، با هر کسی دمخور نبودم. و همین مسئله باعث شده بود که اصلاً به اطرافم توجه نکنم.
اگر روزی ناخواسته به یکی از منشیهای شرکت لبخند می زدم، بیچاره از شدت هیجان تا عصر نمی توانست کار کند. حس می کردم هر کسی به طریقی می خواهد خودش را به من نزدیک کند. یکی به خاطر کار و شغل، و یکی هم به خاطر پول. هر کدام بنا بر اقتضای کاری شان از هم پیشی می گرفتند. و در صدر همه آنها، منشیها بودند که به هر بهانه ای از هم سبقت می گرفتند.
اما من برعکس، درست شده بودم مثل یک آدم مریخی که از فضا فرار کرده. بی توجه به دور و اطرافم. فقط و فقط به کارم چسبیده بودم. تنها دلخوشی ام کار بود و بس. نمی دانم، شاید با این کار می خواستم به پدرم و همه کارمندها ثابت کنم که آدم مسئولیت پذیر و دقیقی هستم. و البته به غیر از این موضوع، دوست داشتم به طریقی زحمات چندین ساله پدرم را جبران کنم و اسمش را زنده نگه دارم.
با همه دوندگیهایی که می کردم، اما ذره ای به پول فکر نمی کردم. درست شده بودم یک آدم ماشینی که از صبح تا شب یک بند کار می کرد. تا انجایی که به یاد دارم، تنها کاری که برای خودم انجام می دادم، خرید لباسهای شیک و مدرنی بود که مدام پشت سر هم تهیه می کردم و می پوشیدم. تقریباً هر روز با تیپ و قیافه تازه ای وارد شرکت می شدم. به طوری که همه از شدت تعجب ساعتها زل می زدند و نگاهم می کردند. بعضیها هم از سر تحسین لب به سخن باز می کردند.
به جرئت می توانم قسم بخورم که این تنها کاری بود که مرا ارضاء می کرد. درست نمی دانم چرا این کار را انجام می دادم. شاید هم به این دلیل که بالاخره هر انسانی نیاز دارد که مورد توجه قرار بگیرد. و خوب، مسلماً این کار می توانست بهترین روش ممکن برای جلب توجه باشد. اما اعتراف می کنم که به هیچ وجه هدفم این نبود، بلکه هیچ چیزی در زندگی خوشحالم نمی کرد و چون هیچ نیاز شخصی ای نداشتم و تا حدود زیادی از امکانات رفاهی برخوردار بودم، ناخودآگاه به خاطر تنوعی که در این کار بود، به آن رو آورده بودم.
اما غافل از اینکه این موضوع باعث شد که اطرافیانم بیش از پیش به من توجه کنند. و خوب، روز به روز بر غرور و خودخواهی ام افزوده می شدو به طوری که هر قدر توجه دیگران را جلب می کردم، بیشتر در لاک خودبینی و نخوت فرو می رفتم، و نسبت به دور و اطرافم بی توجه تر از قبل می شدم.
از همه مهم تر، اهمیت ندادن نسبت به جنس مخالف بود. البته نه، اشتباه نکنید. من به جنس مخالف بی توجه نبودم. اما در اثر خودبینی و غرور، خودم را خیلی بالاتر از دیگران می دیدم و هیچ دختر را لایق همسری خودم نمی یافتم.
سالومه با تأنی خاصی لبخندی تحویلش داد و گفت: «آقای شکوهی، زیاد هم به خودتون سخت نگیرین! معمولاً توی اون سن و سال بیشتر جوونها همین حال رو دارن. ولی فقط فرق شما با اونها در این مسئله بوده که شما در اوج جوونی تون دارای ثروت و زندگی و امکانات رفاهی بودین. که خب، مسلماً شاید اگه کس دیگه ای هم به جای شما بود، همین احساس رو داشت.»
پوریا قهقه ای سر داد و گفت: «شما چه خوب آدمو تبرئه می کنین!»
«نه! ابداً این طور نیست، آقای شکوهی! من اینو جدی گفتم. شاید باور نکنین، من آدمهایی رو می شناسم که از مال دنیا هیچ چیزی ندارن، ولی فوق العاده آدمهای متکبر و مغروری هستن و کلی به آدم فخر و افاده می فروشن. به نظر من، شما زندگی رو خیلی سخت گرفتین!»
پوریا آه تأسف باری کشید و گفت: «البته! شاید شما تا حدود زیادی درست گفته باشین. زندگی رو هر جور که بگیری، می گذره. اما من نمی دونم با خودم لجبازی می کردم، یا با سرنوشت! ولی با همه این تفاصیل، هر قدر که به دور و اطرافم توجه نمی کردم، بیشتر دورم چرخ می خوردن. منشیهای شرکت که می خواستن از هم پیشی بگیرن!
«آه، خدای من! چه دورانی بود! شاید باور نکنین، اما من حتی نیم نگاهی رو هم ازشون دریغ می کردم. گاهی اوقات احساس می کردم که بعضیهاشون حاضرن بدون حقوق تو شرکت مشغول به کار بشن!»
بله، بدین ترتیب بود که بالاخره پس از دو سال تلاش شبانه روزی، توانستم شرکتی را که رو به ورشکستگی می رفت، به اوج ثروت و شهرت برسانم. و به جرئت می توانم قسم بخورم که این را بیشتر از همه مدیون پشتکار و جدیت خودم بودم. چون در این مدت حتی کوچکترین تفریحی رو به خودم حرام کرده بودم. و همین امر باعث شده بود که خیلی زودتر از آنچه تصور می کردم، به قله شهرت و افتخار برسم.
البته در این مورد نقش امید را هم نمی شود نادیده گرفت. او واقعاً پشتوانه کاری ام محسوب می شد. و من همیشه به چشم یک برادر به او نگاه می کردم. اما در عین حال، شیطنتهای خاص خودش را به دنبال داشت. ولی با همه این اوصاف، دست راستم محسوب می شد و هر وقت که بنا به دلایلی در شرکت حضور نداشتم، امید همه کاره شرکت بود.
شرکت به روال عادی برگشته بود. حالا دیگر نه تنها بدهی نداشت، بلکه کلی هم به سرمایه اولیه اش اضافه شده بود. ومن از این بابت در پوستم نمی گنجیدم.
زمستان از راه رسیده بود. سرما حسابی بیداد می کرد. چند روزی بود که بارش برف سنگینی تهران را به محاصره خودش درآورده بود. اغلب مدارس و ادارات دولتی به خاطر بارش برف تعطیل شده بود، اما شرکت طبق معمول باز بود و به کارش ادامه می داد.
معمولاً روزهای پنج شنبه کار شرکت نیمه وقت بود. آن روز، امید از صبح پاپی ام شده بود که حتماً فردا باید به دیزین برویم. البته من هم زیاد بی رغبت نبودم. بالاخره پس از مدتها کار مداوم، احتیاج شدیدی به تفریح و گردش داشتم. حتی چند روزی بود که تصمیم گرفته بودم کار های شرکت را به امید واگذار کنم و برای مدتی سفری به فرانسه داشته باشم. که البته هم می توانستم سیاحت و گردشی بکنم، و هم به تجارت مشغول شوم. همان طوری که قبلاً گفته بودم، ما صادرات فرش داشتیم که بیشتر آنها را به فرانسه صادر می کردیم. و این کار به قول معروف هم فال بود، و هم تماشا.
آن شب، به همراه امید به خانه رفتیم که صبح زود عازم دیزین شویم. بی بی در حالی که وسایل اسکی و ساک خوراکیها را مهیا می کرد، با غرولند گفت: «بچه ها بلند شین برین بخوابین. صبح خواب می مونینها!»
هر دو با اکراه از جا بلند شدیم.با وجودی که اصلاً خوابمان نمی آمد، بالاجبار به رختخواب پناه بردیم. به خوبی می دانستم که دیر خوابیدن مصادف است با ظهر از خواب بیدار شدن.
حدود ساعت شش صبح بود که راه افتادیم. هوا هنوز تاریک بود. خستگی و کرختی شب قبل هنوز از تنم بیرون نرفته بود و دلم می خواست باز هم بخوابم. یک لحظه از کارم پشیمان شدم. می خواستم ساز مخالف بزنم، اما دیگر دیر شده بود. اگر نمی رفتم، حسابی باعث دلخوری امید می شدم.
ماشین کاملاً مجهز به زنجیر چرخ و وسایل ایمنی بود. امید در حالی که چوبهای اسکی را روی باربند ماشین قرار می داد، با حالتی بشاش و سرحال گفت: «زود باش، تنبل خان! عجله کن! دیر شد! الان به ترافیک دیزین بر می خوریم.»
بی بی که برای بدرقه تا دم در آمده بود، در حالی که ساندویچهای نان و پنیر را به دستم می داد، با حالتی مادرانه رو به من کرد و گفت: «مادر جون، تو رو به خدا احتیاط کنین! هوا خیلی سرده! تا شما ها برین و برگردین، من نصف جون شدم. راستی، یه وقت به سرتون نزنه کارهای خطرناک بکنین!»
بعد رو به امید کرد وگفت: «پسرم، اونجا دکتری بیمارستانی، چیزی هست که اگه خدایی نکرده زبونم لال یه اتفاقی افتاد، کسی به دادتون برسه؟»
امید قهقه ای سر داد و گفت: «آره، بی بی! خیالت راحت باشه! از مدتها قبل به خاطر ما یه بیمارستان هزار تختخوابه تأسیس کردن. اصلاً نگران نباش!»
بنده خدا بی بی که آدم خوش باوری و ساده ای بود، با خوشحالی گفت: «راست می گی مادر! خب، خیالم راحت شد!»
چشم غره ای به امید رفتم و با عصبانیت گفتم: «نمی شه شما انقدر مزه نریزین!» بعد رو به بی بی کردم و در حالی که صورت مهربانش را می بوسیدم، گفتم: «نگران نباش بی بی! احتیاط می کنیم! بهت قول می دم.»
«خوب کاری می کنی، پسرم! آخه، می دونی مادر، آدم مارگزیده، از ریسمون سیاه و سفید می ترسه. من که تا عمر دارم، با اون اتفاقی که برای پدر و مادرت افتاد همیشه از برف و باد و بوران می ترسم. تو هم خیلی احتیاط کن.»
«چشم! حتماً! قول می دم که احتیاط کنم. حالا بهتره بری تو خونه، این طوری سرما می خوری.»
امید راست می گفت.با این که تازه ساعت هفت صبح بود، ولی دیزین حسابی شلوغ شده بود، و حتی خیلی از ماشینها در ترافیک گیر کرده بودند. درست به یاد دارم آخرین باری که دیزین رفته بودم، به همراه پدر و مادرم بودم. چقدر آن لحظه جایشان خالی بود.
آن روز، به حقیقتی تلخ پی بردم. موضوعی که تا آن لحظه به آن فکر نکرده بودم. من ناخواسته بدون اینکه حتی متوجه این مسأله شده باشم، به مدت دو سال خودم را از ورزش مورد علاقه ام محروم کرده بودم، که همان اسکی بود. و دلیلش هم این بود که از برف و کوه و طبیعت بیزار بودم. اما خوشبختانه، مثل اینکه بعد از دو سال قهر و دوری، باز هم می توانستم به برف ـــ این نعمت خدادادی ــ نگاه کنم و لذت ببرم.
با وجود برف سنگینی که کوههای اطراف را پوشانده بود، هوا مطبوع و دل انگیز و سرما نسبتاً قابل تحمل بود. خیلی زود مشغول شدیم و تقریباً تا حدود ساعت یازده صبح اصلاً گذر زمان را احساس نکردیم. روحیه ام به کل تغییر کرده بود. از همان لحظه به خودم قول دادم که حداقل هفته ای یک بار به دیزین بروم.
امید که متوجه حالم شده بود، با خنده تمسخر آمیزی رو به من کرد و گفت: «هان، چطوری پسر! می بینم که خیلی سرحالی! یادته دیروز چقدر ناز می کردی. حالا چی شد تغییر عقیده دادی! آخه، تا کی می خوای خودت رو درگیر کار های شرکت کنی. بابا جون، تو جوونی، هر چیزی حدّ و اندازه ای داره. درست شدی مثل پیرمرد های پشت میز نشین. به خدا زندگی ارزش این همه غصه خوردن و تنهایی رو نداره! اون هم آدمی تو موقعیت تو! شاید باور نکنی، اما اگه خدایی نکرده من به جای تو بودم، تا الان عشق دنیا رو کرده بودم!»
«زبونت رو گاز بگیر، امید! هیچ خوش ندارم از این حرفها بزنی! البته تو تقصیری نداری. تو تو یه خونواده شلوغ به دنیا اومدی و تا دلت بخواد خواهر و برادر داری. هیچ وقت دور و برت سوت و کور نبوده تا بفهمی درد من چیه. پس بهتره تا آخر عمرت خدا رو شاکر باشی. چون تنهایی بدترین درده!»
«اوه، خب بابا! حالا ما یه چیزی گفتین، تو زیاد جدی نگیر! فقط خواستم بهت بگم مبادا باز پات به این شرکت لعنتی برسه و همه چیز فراموشت بشه.»
در حالی که به سمت رستوران می رفتیم، خندیدم و گفتم: «از اینکه برادر خوبی چون تو دارم، به خودم می بالم. ازت ممنونم که به فکرم هستی. ولی باور کن، امروز به خودم قول دادم که حداقل هفته ای یه بار بیام اینجا.»
«به به، چه جالب! آقارو! نه به اینکه اون همه ناز و غمزه می اومدی، نه به حالا! خب، برادر جون، ببینیم و تعریف کنیم.»
با ورود به رستوران، گرمای مطبوعی وجودم را در برگرفت. حسابی خسته و کوفته شده بودم. امید سفارش دو تا قهوه داغ داد و هر دو بغل بخاری نشستیم. نگاههای کنجکاو امید به اطراف توجه ام را جلب کرده بود. تقریباً هر چند دقیقه یک بار به در کافه خیره می شد. انگار منتظر کسی بود.
با تعجب رو به او کردم و گفتم: «چیه، امید؟ منتظر کسی هستی؟»
امید که از سؤالم غافلگیر شده بود، در حالی که خودش را جمع و جور می کرد، با تته پته جواب داد: «نه، ابداً!»
فکر کردم باز هم شیطنتش گل کرده و دنبال سوژه می گردد. با خنده گفتم: «چشم چرونی ممنوع! اگه دنبال تفریح سالم اومدی، انقدر دورو اطرافت رو دید نزن. تو رو به خدا بذار آرامش داشته باشیم.»
امید همان طوری که قهوه اش را سر می کشید، لبخند معناداری زد و به در کافه خیره شد. نگاهش را دنبال کردم. یک لحظه سر جایم میخکوب شدم. سوفیا بود که به همراه دو تا دختر خنده کنان به سمت میز ما می آمدند.
من که هاج و واج شده بودم، با عصبانیت گفتم: «ای بدجنس! تو اینجا با سوفیا قرار ملاقات گذاشته بودی!»
خنده زیرکانه ای کرد و گفت: «نه، تو بمیری! من اصلاً روحم خبر نداشت که می آد اینجا!»
«بسه دیگه، امید! خودتی! فکر می کنی من هم مثل خودت خَرم!»
بی توجه به ناراحتی من، با خنده و شوخی از جایش بلند شد و شروع به سلام و احوالپرسی کرد. من که اصلاً از این دختر و دوستانش خوشم نمی آمد، بدون اینکه کوچک ترین تکانی به خودم بدهم، همان طور با اشاره سر سلام و احوالپرسی کردم.
سوفیا که حسابی به او برخورده بود، با ناز و عشوه خاصی صندلی را عقب کشید و نشست. حسابی از کار امید عصبانی شده بودم. بدون هیچ توجهی، چشمهایم را بر هم گذاشتم و خودم را به خواب زدم. اصلاً از این دختر خوشم می آمد. احساس می کردم خیلی موذی و آب زیرکاه است.
سوفیا نزدیک به دو سه سالی می شد که با امید دوست بود. خیلی وقتها آنها را با هم دیده بودم. دختر جلف و سبکی بود. از آنهایی که هر کجا وارد می شد، به نحوی دوست داشت جلب توجه کند.
چندین بار شنیده بودم که با هم قصد ازدواج دارند، اما من اصلاً چشمم از امید آب نمی خورد که به این راحتیها طوق ازدواج را به گردن بیندازد. حس می کردم سوفیا را به شکلی سرکار گذاشته است.
به هر حال، آن روز با آمدن سوفیا، حسابی حالم گرفته شده بود. دو تا دختر دیگر هم همراهش بودند که بسیار زشت و کریه به نظر می آمدند و آرایشهای تند و غلیظ و زننده ای چهره شان را پوشانده بود.
یکی از دخترها با طعنه، در حالی که آدامس گنده ای در دهان داشت، به حالت داش مشتی رو به امید کرد و گفت: «ببینم امید، این جناب همیشه وقتی می آد بیرون گردش می خوابه، یا اینکه حالا خودش رو به خواب زده و دوست نداره با ما گپ بزنه!»
امید قهقه ای سر داد و در حالی که نیشگونی از پای من می گرفت، گفت: «آقا، با شما هستن! شنیدی خانم چی گفت؟»
بی توجه به حرفش، خودم را به خواب زدم و پاسخی ندادم.
امید همان طور با خنده رو به دختر ها کرد و گفت: «لطفاً شما ببخشین! این دوستم گاهی اوقات بی تربیت می شه. البته همیشه این طوری نیست. فقط گاهی اوقات که روی اون دنده ش می افته، بدخلق می شه.»
سوفیا پشت چشمی نازک کرد و با ناز و عشوه مخصوص خودش، رو به دوستانش کرد و گفت: «بچه ها، فکر نمی کنین رویا دیر کرده؟ دیشب می گفت راس ساعت یازده اینجاست، اما الان ساعت نزدیک دوازده س!»
یکی از دختر ها حرفش را تأیید کرد و با اعتراض گفت: «اَه، یه بار نشد رویا درست و حسابی حرف بزنه و یه قولی بده! همیشه آدمو می ذاره سر کار!»
از طرز صحبتشان حرصم گرفته بود. دلم می خواست یک جوری از دستشان خلاص شوم. همیشه از آدمهایی که این طور آویزان می شوند متنفر بودم.
می دانید، زندگی برای من معنای خاص خودش را داشت. به نظر من، عشق، دوستی، محبت و عاطفه را نمی شود با لودگی و هرزگی درآمیخت. اما متأسفانه، بعضیها در زندگی راهشان را گم کردند. اگر از آنها بپرسی زندگی را از چه دیدگاهی می بینند، جوابشان آن قدر سطحی و بچگانه است که حتی ارزش فکر کردن را هم ندارد.
البته نظر من فقط در مورد همچون افرادی صدق می کند. اما متأسفانه، همین تعداد از دختر ها کافی است که وجهه خوب و عفیف و پاک بقیه زنها را هم از بین ببرند.
بعد در حالی که آه بلندی می کشید، به نقطه ای دور خیره شد.
بعد از چند لحظه ای مکث، با تأنی خاصی رو به سالومه کرد و گفت: «سالومه خانم، هیچ دوست ندارم که خدایی نکرده پیش خودتون تصور کنین که من یه آدم سرد و بی روح و منزوی هستم. اتفاقاً خیلی بیش از اونچه که تصور می کنین، احساسی و عاطفی هستم. البته خودم هم نمی دونم، شاید هم به خاطر همین موضوع تا این حد از همه کناره گرفتم. گاهی اوقات، خودمو به خاطر خودخواهی و غرورم سرزنش می کردم. اما واقعیت امر چیزی غیر از این بود.
«در واقع، من همیشه از زن تصور خاصی تو ذهنم بود. کما اینکه حالا هم تا حدودی با وجود اتفاقاتی که تو زندگی م رخ داد، همون عقاید رو دارم. زن برای من به منزله یه فرشته پاک و نجیب و عاری از گناه و زشتی بود. وقتی به دختر نگاه می کردم، به جز معصومیت نگاهش، قلب رئوف و مهربونش، چیز دیگه ای رو حس نمی کردم. اما همه اینها فقط و فقط ذهنیات من بود، و واقعیت چیز دیگه ای رو نشون می داد.
«این دختر هایی که من می دیدم، تنها چیزی که نداشتن معصومیت و پاکدامنی و نجابت بود. اینها ابلیسی بودن که در قالب دختر در اومده بودن و آدم با دیدنشون به یاد شیطون می افته.»
سالومه که حسابی تحت تأثیر قرار گرفته بود، با متانت خاصی گفت: «واقعاً جای تحسین داره! هر کسی دیدگاه شما رو نداره! البته من تجربیات شما رو تو زندگی م نداشتم، اما مسئله ای که تا حالا متوجه شدم اینه که شما تو خونواده ای معتقد به اصول اخلاقی بزرگ شدین. همه مرد ها رو با پدرتون، و همه زنها رو با مادرتون مقایسه کردین. زن برای شما فرشته ای به پاکی مادرتون، و مرد براتون به نجابت پدرتون بوده. و من حس می کنم به خاطر این دیدی که داشتین ناخودآگاه سَر خورده شدین. چون واقعیت فرسنگها از شما دور بوده.
«اما به نظر من، اینجا یه تذکر کوچیک هم لازمه. تو خیلی از موارد، درست عکس این قضیه صدق می کنه. باید بگم، ما زنان پاک و عفیفی بسیاری داریم که اسیر مردانی هوسباز و خوشگذرون و کوته فکرن. و شاید هم نسل جدید به خاطر ظلمها و بی عدالتیهایی که همین مرد ها در حق مادرانشون کردن، تصمیم به انتقام گرفتن.
«در واقع، اونها می خواستن گلیم خودشون رو از آب بکشن بیرون، حالا به هر طریق ممکن. دیگه دوست ندارن مورد تحقیر قرار بگیرن. البته اینو قبول دارم که سرچشمه رو گم کردن. یعنی اینکه اونها عوض انتقام از مردها، خودشون رو به سرحدّ نیستی سوق دادن و پایین آوردن. و نتیجه ش همینه که می بینین. و این واقعاً جای بسی تأسفه!»
لبخند زیبایی چهره پوریا را از هم گشود. همان طوری که در بحر حرفهای سالومه فرو رفته بود، چند لحظه ای خیره و براق نگاهش کرد. پس از مکثی کوتاه، به علامت تأیید سری تکان داد و گفت: «واقعاً از شما تعجب می کنم! در واقع، وقتی حرفهای شما رو می شنوم، از خودم شرمنده می شم. شما با وجود سن کم و تجربه کمی که تو زندگی تون داشتین، چقدر پخته صحبت می کنین. و من واقعاً از این بابت بهتون تبریک می گم! چقدر خوبه که آدم از اول راهش رو پیدا کنه. این طوری هیچ وقت تو زندگی سردرگم نمی شه.»
«البته واقعیت همینه که می گین. و به نظر من، هر دو راه اشتباهی رو انتخاب کردن. حالا فرق نمی کنه، چه مرد و چه زن!»
«خب، بگذریم! ادامه این بحث نه تنها بیهودس، بلکه در توانایی ما هم نیست. راستی، داشتم چی می گفتم؟»
سالومه لبخند گیرایی تحویلش داد و گفت: «تا اونجایی که سوفیا منتظر اومدن رویا بود.»
«آهان یادم اومد.»
برای اینکه از هجوم سؤالات سوفیا و دوستانش در امان باشم، خودم را به خواب زدم. اما طولی نکشید که یک دفعه از صدای جیغ سوفیا که با خوشحالی داشت رویا را که تازه وارد رستوران شده بود صدا می زد، از جا پریدم. ناخودآگاه خودم را جمع و جور کردم و به سمتی که سوفیا داشت اشاره می کرد خیره شدم.
یک لحظه نفس در سینه ام حبس شد. قدرت هرگونه کاری از من سلب شده بود. حس کردم رنگم پرید. مات و مبهوت محو تماشای این تابلوی زیبای انسان نما شده بودم. دختر زیبارویی با موهای خرمایی، که خرمن گیسوانش تمامی پشت کمرش را پوشانده بود. با چهره ای بشاش و خندان، خُرامان به سمت میز ما آمد.
با ورودش، چند ثانیه ای در رستوران سکوت شد. نگاهها همه روی صورتش ماسیده بود. سوفیا و دوستانش با خوشحالی به استقبالش رفتند و از اینکه دیر کرده بود، اظهار گلایه کردند.
با آمدن رویا سر میز، ناخودآگاه با احترام خاصی از جا بلند شدم، و در حالی که صندلی را تعارف می کردم، شروع به احوالپرسی کردم.
امید و سوفیا مات و مبهوت نگاهم می کردند، اما کار های من کاملاً غیر ارادی بود. نمی دانم تا چه حد می توانم احساس آن روزم را بیان کنم. فقط می توانم بگویم حتی برای لحظه ای نگاه از او برنگرفتم. به حدی که رویا از شرم و خجالت سر به زیر انداخت.
با لگدی که امید به پایم زد، متوجه چشم غره ای که به من رفت شدم و فوراً خودم را کنترل کردم. برای اینکه از این حالت بیرون بیایم، بلافاصله گارسون را صدا زدم و چند تا نسکافه و کیک سفارش دادم. با این کار من، یک دفعه همه زدند زیر خنده.
امید با خوشحالی رو به رویا کرد و گفت: «چه خوب شد اومدی، والا فکر کنم پوریا تا شب اینجا می خوابید!»
از شنیدن این حرف، دوباره شلیک خنده رها شد. در حالی که خودم هم خنده ام گرفه بود، با خجالت عرق پیشانی ام را پاک کردم و زیر لب گفتم: «هر چه می خواهد دل تنگت بگو!»
«به به، چه جالب! طبع شاعری آقا هم گل کرد!»
نگاه عتاب آلودم به امید باعث شد که خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و دست از متلک پرانی برداشت، و مثل بچه آدم سر جایش نشست. ولی باز هم طبق معمول از رو نرفت. مجدداً شروع به خنده و شوخی با سوفیا و دختر ها کرد.
بی توجه به حرفهایشان، در حالی که فنجان نسکافه را سر می کشیدم، در بحر رویا رفتم. فوق العاده جذاب و خوش تیپ بود. قد بلند، پوست کاملاً سفید و بی نقص، با چشمانی به رنگ دریا. خرمن موهای خرمایی اش از همه جالب توجه تر بود. و از همه مهم تر اینکه هیچ گونه آرایشی در چهره اش هویدا نبود. یعنی اصلاً نیازی به این کار نبود. رویا آن قدر اعتماد به نفس داشت که حتی کوچک ترین آرایش دخترانه ای را هم به خود حرام کرده بود.
نگاههای میز های دور و اطراف حسابی اعصابم را درهم ریخته کرده بود. کم مانده بود با تک تک آنها دربیفتم. از سوفیا بعید بود که همچون دوستی داشته باشد. رویا فوق العاده ساده و بی ریا و ساکت بود. به ندرت حرف می زد. انگار خداوند عالم فقط او را برای دلربایی خلق کرده بود.
سوفیا که اشتیاقم را دید، تقریباً با صدای بلند رو به من کرد و گفت: «رویا جون دختر عموی منه!» بعد با حالتی از افاده و فخر ادامه داد و گفت: «می بینی، چه دختر عموی نازی دارم؟»
با حالتی متعجب نگاهش کردم. داشتم شاخ در می آوردم. طاقت نیاوردم و گفتم: «نه، اینو جدی نمی گین!»
«وا، چطور مگه؟» بعد در حالی که پشت چشمی نازک می کرد، گفت: «تازه، چطور متوجه این همه شباهت ما نشدی؟»
امید قهقه ای سر داد و گفت: «واقعاً هم همین طوره! آخه، نیست خیلی به هم شبیه هستیم!»
در حالی که پوزخند می زدم، گفتم: «از شما بعیده همچون دختر عمویی داشته باشین!»
با شنیدن این حرف، سوفیا مثل برج زهرمار شد. در حالی که سعی می کردم حرفم را عوض کنم، گفتم: «یعنی منظورم اینه که شما خیلی سرحال تر و سرزنده تر هستین، اما دختر عموتون خیلی مظلوم و افتاده س!»
امید که دید وضع دارد خراب می شود، فوراً از جا بلند شد و گفت: «ببینم، نمی خواین برین اسکی بازی؟ بلندشین بابا خسته شدم!»
در این اثنا، سوفیا رو به رویا کرد و گفت: «راستی، عمو و زن عمو چرا نیومدن؟ مگه قرار نبود با هم بیاین؟»
رویا با صدای نرم و نازک و زیبایی جواب داد: «چرا! اتفاقاً قرار بود با هم بیایم، اما متأسفانه برامون مهمون اومد. اونها هم مجبور شدن تو خونه بمونن.»
سوفیا با اوقات تلخی گفت: «اَه، امان از این خاله بازیها! اصلاً خوشم نمی آد!»
و در حالی که ادامه بحث را دنبال می کردند، از در رستوران خارج شدند. به سرعت صورتحساب را پرداخت کردم و دنبالشان راه افتادم.
«آه، مثل اینکه خیلی پر حرفی کردم. بهتره به قوام بگم یه چای داغ برامون بیاره!»
سالومه نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که از جا بلند می شد، گفت: «نه، متشکرم! دیگه داره دیر می شه. با اینکه خیلی دوست داشتم بقیه ماجرا رو می شنیدم، اما متأسفانه دیر وقته. شما هم باید استراحت کنین.»
پوریا متعجب نگاهی به ساعت روی پیشخوان شومینه انداخت. «آه، خدای من! اصلاً متوجه گذر زمان نشدم! آدم وقتی حرف می زنه، متوجه نیست که چقدر پر حرفی کرده. در هر صورت، باعث خوشحالی یه که در خدمتتون باشم!»
«آه، متشکرم، آقای شکوهی! تا اینجا هم خیلی بهتون زحمت دادم. از همه مهم تر سوگند رو بگو که از صبح تا حالا تنها مونده. فکر کنم حسابی باهام در بیفته. بهتره زودتر برم.»
«اوه، بله! کاملاً حق با شماست! بهتره بیشتر به فکر خواهرتون باشین. به پدر سلام برسونین!»
«چشم، حتماً! خدا نگهدار!»
«به امان خدا!»

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#6
فصل ششم

با رفتن سالومه، کش و قوسی به عضلات خسته و کوفته اش داد. در حالی که از روی صندلی راحتی بلند می شد، نزدیک شومینه رفت و با انبر مخصوص شروع به هم زدن خاکستر هیزمها کرد. در همین وقت، قوام که از بدرقه سالومه بر می گشت، وارد اتاق شد.
پوریا با خستگی رو به او کرد و گفت: «قوام، چند بار باید بهت بگم کنار شومینه چند تا هیزم خشک بذار! نگاه کن ببین، همه هیزمها خاکستر شدن. حالا باید دوباره کلی دود و دم تحمل کنم. زود باش برو چند تا هیزم بیار.»
قوام با دلخوری، پشت چشمی نازک کرد و به سرعت از اتاق خارج شد. پس از چند دقیقه، مجدداً با چند هیزم وارد شد. در حالی که خاکستر هیزمها را جمع می کرد، شروع به گذاشتن هیزمهای جدید کرد.
پوریا که از برخوردش شرمگین شده بود، برای دلجویی از قوام دستی روی شانه تکیده اش گذاشت و گفت: «متأسفم، قوام! مثل اینکه زیاده روی کردم. اصلاً دست خودم نبود. نمی دونم چی بگم، ولی یادآوری گذشته اعصابمو درهم می ریزه. می دونی، هیچ دوست ندارم به گذشته فکر کنم. کاشکی قول نداده بودم، ولی حالا خیلی دیر شده!»
قوام در حالی که دلخوری چند دقیقه پیش از یادش رفته بود، با حس همدردی خاصی پاسخ داد: «چی شده، آقا؟ اتفاقی افتاده؟ یادآوری گذشته چیه؟»
«آه، قوام! من باید از تو عذرخواهی کنم. مثل اینکه فراموش کردم در این مورد باهات حرف بزنم. می دونی، دختر آقای رهنما می خواد نویسنده بشه. دنبال یه سوژه خوب می گشت. خیلی دوست داشت راجع به زندگی پدر و مادرم بنویسه. چنین بار ازم خواهش کرد که کمکش کنم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم سوژه زندگی خودمو براش تعریف کنم. نمی دونم چی شد که یه دفعه همچون تصمیمی گرفتم. به خاطر همین هم امروز از صبح سالومه اومد اینجا. اتفاقاً متوجه شدم که حسابی تعجب کردی.»
قوام همان طور از سر ناباوری، مات و متحیر خشکش زده بود!
«چیه، قوام؟ چرا این طوری نگاه می کنی؟»
«هیچی، آقا! می دونین، شما واقعاً منو غافلگیر کردین! اصلاً توقع شنیدن همچون چیزی رو نداشتم!»
«به نظر تو، قوام، من کار غیر عادی انجام دادم؟ می دونی، حالا که فکرش رو می کنم، اتفاقاً خیلی هم خوشحالم. زندگی و تجربیات من می تونه برای خیلیها درس عبرت باشه. تازه، من که گناه و جنایتی نکردم که بخوام شرمنده باشم.»
«نه، آقا! صحبت این حرفها نیست! نمی دونم چطوری براتون بگم، اما خیلیها شهامت این کار رو ندارن.» بعد در حالی که چشمانش برق خاصی می زد، تقریباً با خوشحالی و شعفی کودکانه گفت: «آه، آقا! یعنی زندگی شما یه کتاب می شه، درسته؟»
«نمی دونم، قوام! الان نمی تونم جواب درستی به سؤالت بدم، اما امیدوارم! از همه مهم تر، این کار بستگی به نویسنده داره. بالاخره هر چی که هست، برای فرار از تنهایی خوبه. اما فکر کنم سالومه برای اولین بار می تونه خودش رو محک بزنه.»
«آه، آقا! چقدر براتون خوشحالم! اتفاقاً من برخلاف شما، فکر می کنم اگه هر چی که توی این سالها براتون پیش اومده رو بیرون بریزین، خیلی راحت می تونین همه رو به فراموشی بسپارین. اصلاً به فکر خستگیهای لحظه ای نباشین. شما دارین کار بزرگی می کنین. مسلماً خستگی هم داره. اما مطمئناً پایان خوبی داره! من از حالا بهتون تبریک می گم! امیدوارم خیلی زود بتونم کتابتون رو بخونم!»
«آه، متشکرم، قوام! اما باید یه چیزی رو بدونی. این کتاب من نیست، بلکه کتاب سالومه س. با این تفاوت که زندگی منو شرح داده. خب، دیگه برای امشب کافی یه. حسابی خسته شدم. بهتره زود شامو آماده کنی. می خوام استراحت کنم.»
«چشم، آقا! الساعه می آرم خدمتتون!» و بلافاصله اتاق را ترک کرد.
سالومه در حالی که جلوی آیینه مشغول مرتب کردن خودش بود، زیرچشمی نگاهی به سوگند انداخت.
سوگند با غیظ و عصبانیت صدایش را بالا برد و گفت: «تو اصلاً خجالت نمی کشی؟ اصلاً چه معنی داره از دیروز صبح تا حالا پیش آقای شکوهی بودی؟ خسته نشدی؟ باز هم شال و کلاه کردی بری اونجا؟ واقعاً که خیلی خودخواهی! اصلاً به فکر من نیستی. دیروز که از صبح تنها بودم. حالا نوبت امروزه!»
در همین وقت، خانم رهنما با غرولند وارد اتاق شد. «باز چی شده، بچه ها؟ صداتون تا هفت تا خونه اون طرف تر می ره. آخه بابا، یه ذره خجالت بکشین! شما ها اصلاً ملاحظه ندارین. ببینم، نکنه فکر کردی که هنوز بچه این!»
سالومه که به او برخورده بود، با ناراحتی پاسخ داد: «وا، مادر! من که حرفی نزدم. به این سوگند یه چیزی بگو. از صبح که بلند شده، یه ریز همین طور داره غر غر می کنه!»
سوگند که با دیدن مادرش نسبتاً شیر شده بود، وقت را غنیمت شمرد و بلافاصله جواب داد: «فکر کردی من نمی فهمم چرا می ری اونجا؟ یعنی تو واقعاً داری داستان زندگی آقای شکوهی رو می نویسی؟ ها ها ها! نه بابا فکر نکنم قضیه به این سادگی باشه! از اولش هم من از این آقای شکوهی شما خوشم نیومد. اصلاً یه طوری بهت نگاه می کنه! انگاری ارثیه جد و آبادی شو می خواد! پسره خودخواه مغرور!»
با شنیدن این حرفها، سالومه که حسابی از کوره در رفته بود، در حالی که فریاد می کشید، یورشی به سمت سوگند برد که البته او با زرنگی هر چه تمام تر خودش را پشت مادرش پنهان کرد. سالومه با عصبانیت، در حالی که بغض راه گلویش را بسته بود، گفت: «دختره بی شعور نفهم! هیچ فکر نمی کردم تا این حد سطح فکر پایینی داشته باشی! خانم مثلاً می خواد وکیل بشه! ها ها ها!»
خانم رهنما نگاه غضبناکی به سوگند انداخت و گفت: «بس کنین دیگه! سوگند، تو خجالت نمی کشی که به خواهرت از این حرفها می زنی؟»
«چیه، مگه دارم دروغ می گم؟ مثل اینکه فراموش کردین خودتون همیشه می گفتین شماها دیگه بچه نیستین، حالا دیگه دختر های بزرگی شدین نباید با یه مرد جوون هم کلام بشین. حالا چی شد در مورد آقای شکوهی تغییر عقیده دادین!»
«بس کن دیگه، سوگند! اگه فقط یه بار دیگه حرفت رو تکرار کنی، خودم حقّت رو می ذارم کف دستت! مثل اینکه هنوز باور نداری که سالومه این شغل رو انتخاب کرده. درست مثل تو که می خوای وکیل بشی! خب، اگه دوست نداری که سالومه دنبال کارش بره، بهتره که تو هم دانشگاه نری. چون هر روز با استادان و دانشجوهای مرد سروکار داری، درست نمی گم؟»
سوگند که حسابی جا خورده بود، با چشمانی گشاد و برافروخته بی هیچ پاسخی در را به هم کوبید و از اتاق خارج شد.
سالومه با بغضی فروخورده روی تخت کز کرده بود و زانوانش را در بغل گرفته بود. خانم رهنما طرفش رفت. با محبتی مادرانه، در حالی که موهای نرم و لطیف او را نوازش می داد، گفت: «یه خانم نویسنده خوب با هر حرف کوچیکی زود از کوره در نمی ره! حالا بلند شو، دخترم! درست نیست بیش از این آقای شکوهی رو به انتظار بذاری. بلند شو، دخترم! از حرف سوگند دلگیر نشو. می دونی اون تنهاست، در ضمن به تو هم خیلی وابسته س. دوست نداره ساعتی از تو جدا باشه. به خاطر همین هم این حرفها رو بهت زد. تو که بهتر از من اونو می شناسی. باور کن، هیچ منظوری نداشت.»
سالومه هق هق کنان پاسخ داد: «مادر جون، شما که عقیده سوگند رو ندارین، درسته؟»
«نه، دخترم! این حرفها چیه! هیچ خوش ندارم دوباره از این چرندیات بشنوم. من و پدرت هر دو با هم موافقت کردیم که تو بری پیش آقای شکوهی. پس هرگونه بحثی در این مورد بیهوده س. از همه مهم تر دخترم، ما این خونواده رو چندین و چند ساله که می شناسیم. من روی پوریا قسم می خوردم. اون پسر صاف و صادقی یه.»
سالومه اشکهایش را سترد و از جا بلند شد. حالا دیگر دست و دلش به کار نمی فت. آن شور و اشتیاق کاملاً از وجودش رخت بربسته بود.
خانم رهنما در حالی که از اتاق خارج می شد، گفت: «بهتره زود برم ناهار رو آماده کنم. چیزی به ظهر نمونده. تو هم زودتر آماده شو برو، دخترم.» بعد در حالی که از اتاق خارج می شد، سالومه را با دنیایی از فکر و خیال تنها گذاشت.
پوریا نگاهی به عقربه های ساعت انداخت و گفت: «بالاخره تشریف آوردین! فکر کردم به همین زودی از نوشتن خسته شدین!»
سالومه با شرمندگی سلام کرد و گفت: «واقعاً متأسفم! مثل اینکه زیاد منتظرتون گذاشتم. بهتر بود بعد از ظهر می اومدم. دیگه چیزی به ظهر نمونده!»
پوریا فوراً جواب داد: «نه نه، اصلاً نگران نباشین! باور کنین منظورم این نبود. اتفاقاً من امروز دیر صبحانه خوردم. مطمئناً تا بعدازظهر از ناهار خبری نیست. راستی، قهوه میل دارین یا چای؟»
«ممنونم! اگه قهوه باشه، بهتره.»
پوریا نگاه عمیقی به سالومه انداخت و با زیرکی خاصی گفت: «مثل اینکه امروز زیاد سرحال نیستین؟»
«نه، خوبم! چیز زیاد مهمّی نیست!»
پوریا سری تکان داد و گفت: «اگه مسئله ای هست، بگین. رودربایستی نکنین! شاید بتونم کمکتون کنم؟»
«اوه، متشکرم! نیازی نیست. ترجیح می دم که خودم حلش کنم.» بعد برای اینکه موضوع بحث را عوض کند، بلافاصله گفت: «خب، من حاضرم! از کجا شروع کنیم؟»
پوریا بیشتر از این به خودش اجازه دخالت نداد و فوراً پاسخ داد: «هر طور مایل هستین. تا شما قهوه تون رو میل می کنین، من هم آماده می شم. حالا لطفاً بفرمایین کنار شومینه. اینجا گرم تره. مثل اینکه این هوای لعنتی نمی خواد صاف بشه. هر روز خدا ابری و بارونی یه!»
سالومه همان طوری که قهوه اش را سر می کشید، سری به علامت تأیید تکان داد و گفت: «بله، همین طوره! ولی خب، می دونین، ما دیگه تقریباً به این آب و هوا عادت کردیم. شما هم اگه مدتی بمونین، حتماً عادت می کنین.»
«اوه، نه نه، ابداً! من که اصلاً طاقت خونه نشینی رو ندارم! سرما رو هم همین طور! باید هر چه زودتر برگردم تهران. من برای این جور جاها ساخته نشدم. البته از حق نگذریم، توی این چند روز آرامش عجیبی پیدا کردم. اما چه می شه کرد، کار من تهرانه. شاید باور نکنین، اما اگه به شما قول همکاری نداده بودم، تا حالا برگشته بودم.»
سالومه با تعجب چشمانش را گرد کرد و گفت: «اوه، تو رو به خدا بیشتر از این منو ناامید نکنین! من تازه دارم به کارم دلگرم می شم.»
پوریا سیگاری آتش زد. در حالی که پک عمیقی به آن می زد، گفت: «نه، خیالتون راحت باشه! من به قولم وفادارم. مطمئن باشین!» بعد با حالتی متفکر تمامی حواسش را به گذشته ای نه چندان دور برد.
آهی کشید و گفت همان طوری که برایتان گفتم، اولین جرقه آشنایی من با رویا در دیزین زده شد. به طوری که هم خودم، و هم دیگران را به سختی متعجب کرد. بالاخره پوریای سرسخت و مغرور به دام افتاده بود. و آن هم چه دامی!
هنوز که هنوزه، پس از گذشت چند سال، دارم تاوان پس می دهم. نمی دانم، شاید قسمت من هم این طور بوده. اما هر چه که بود، برای من بسی تلخ و ناگوار بود. ای کاش آن روز قلم پایم شکسته بود و با امید نمی رفتم! ولی حالا دیگر کار از این شایدها و اگرها گذشته بود.
ولی این را به خوبی می دانم که شاید اگر پدر و مادرم زنده بودند، خیلی از مسائل را که من بعدها فهمیدم و با آنها رو به رو شدم، زودتر متوجه می شدند و به من هشدار می دادند. اما متأسفانه، تمامی درها به سویم بسته بود و من تنهای تنها بودم.
از آن روز به بعد، زندگی ام کاملاً تغییر کرد. حس می کردم قلبم به سوی دریچه ای تازه باز شده. گرمای خورشید را به وضوح احساس می کردم. به هر کجا که نگاه می کردم، جز زیبایی و طراوت نگاه رویا چیزی نمی دیدم. و عجیب اینکه، او با نگاه سحرانگیزش مرا چون بره ای آرام و مطیع به دنبال می کشید.
رویا برخلاف چهره پاک و بی آلایشی که داشت، سرشار از غرور و سرسختی بود. کم حرف می زد و بیشتر شنونده بود، و تمامی اینها ناخودآگاه مرا بیشتر به طرفش جذب می کرد. و منِ ساده دل تمام این حالات را به پای کمرویی و حجب و حیایش می گذاشتم. نمی دانم یا من خیلی احمق بودم، یا اینکه او بیش از حد زرنگ بود، و یا اینکه عشق چشمانم را کور کرده بودو اما هر چه که بود، او به خوبی رُل خود را بازی می کرد.
از همان شب اول، اصلاً دلم نمی خواست ثانیه ای از او دور بشوم. دمدمه های غروب، وقتی همه خداحافظی کردند و رفتند، آن قدر دمق و گرفته و عصبانی شده بودم که اصلاً حال خودم را نمی فهمیدم. امید کاملاً وضعم را درک کرده بود. به همین دلیل تا حدودی مراعات حالم را می کرد.
من برای اولین بار طعم عشق را چشیده بودم، و چقدر شیرین و چقدر تلخ بود. حس می کردم قلبم به سختی به هم فشرده شده. من در عاشق شدن آدم کارکشته ای نبودم. شاید فقط یکی دو بار در دوران تحصیل و مدرسه یک عشقهای بچگانه ای پیدا کرده بودم، اما خیلی زود فراموش شده بود.
اما حالا دیگر وضعم به کل با سابق فرق می کرد. دیگر بچه نبودم. حدوداً بیست و هفت سالی داشتم. در این مدت، تجربیات بسیاری کسب کرده بودم و خوب و بد را از هم تشخیص می دادم. ندایی درون قلبم نهیب می زد: حالا دیگه وقتش رسیده که سر و سامون بگیری. پسر، تا کی می خوای با تنهایی و غصه دمخور باشی!
در هر صورت، اولین تجربه زندگی ام بود، وشاید هم آخرین تجربه. نمی دانم، از فردای آن روز برخوردم زمین تا آسمان با سوفیا عوض شد. من که در این دو سه سال هیچ وقت او را تحویل نگرفته بودم، حالا برایش احترام فوق العاده ای قائل بودم. به هر نحوی سعی می کردم خودم را به او نزدیک کنم، بلکه از این طریق بتوانم ارتباط نزدیک تری با رویا پیدا کنم.
و اتفاقاً درست به هدف زده بودم. نقطه ضعف سوفیا خوب تحویل گرفتنش بود. و خوب، بالطبع من هم برخلاف خواسته قلبی ام این کار را انجام دادم. از حق نگذریم، سوفیا هم نهایت همکاری را با من داشت. اول از همه، به افتخار آشنایی من و رویا مهمانی دوستانه ای ترتیب داد.
همان جا بود که با پدر و مادر رویا آشنا شدم، و آن هم چه خانواده ای! اصلاً باورم نمی شد سوفیا همچون عمویی داشته باشد. آقای رستگار، مردی خوش تیپ، جنتلمن، متمول و ثروتمند، و خانم رستگار، درست مثل رویا بسیار زیبا و برازنده و آراسته بود. نمی دانم، هیچ تا به حال برایتان پیش آمده که یک دفعه احساس کنید خداوند همه خوبیها و لذتها را یک جا به شما داده.
در آن شرایط، من درست همچون حس و حالی داشتم. انگار داشتم روی ابرها پرواز می کردم. حس می کردم دو بال بزرگ درآوردم. به خودم گفتم: چی کار کردی، پسر! اگه صد جا خواستگاری می رفتی، نمی تونستی همچون دختری که هم از لحاظ خونوادگی، و هم از لحاظ زیبایی کامل باشه، پیدا کنی!
ما کاملاً به هم می آمدیم. سطح خانوادگی هردومان هم تراز بود، و این خود موهبت بزرگی به شمار می رفت. آن شب، آقای رستگار فوق العاده با من گرم گرفت و خودش را به من نزدیک کرد. با اینکه هیچ وقت مرا ندیده بود و هیچ آشنایی ای میان ما نبود، اما انگار خودش را کاملاً آماده برخورد با من کرده بود.
نمی دانم چطوری برایتان بگویم، اما او درست برخورد یک پدرزن با داماد آینده اش را داشت. حسابی تعجب کرده بودم. اصلاً باورم نمی شد به این زودی مرا در جمع خانوادگی شان بپذیرند.
البته من به خودم شک نداشتم، اما خوب تا آنجایی که مرسوم بوده در همچون شرایطی تا این حد به هم نزدیک نمی شوند. و حتی ممکن است اصلاً آدم را تحویل نگیرند. اما برای من درست همه چیز برعکس بود. تقریباً از همان شب اول، آن قدر گرم گرفتند که حسابی موجب حیرتم شده بود.
رویا مثل طاووسی خُرامان از یک طرف سالن به طرف دیگر می رفت و پذیرایی می کرد، و گهگاه نگاههای مستانه اش را تحویلم می داد. سوفیا سنگ تمام گذاشته بود و تا آنجایی که ممکن بود، تدارک شاهانه ای دیده بود. پدر و مادر سوفیا هم در جمع حضور داشتند و امید آن وسط حسابی جولان می داد. با هر نگاهی که رویا می کرد، تمام پشتم می لرزید و او غافل از لرزش قلبم، ظالمانه عذابم می داد. حسابی سر کیف آمده بودم. خانم رستگار با عشوه گری و طنازی زنانه ای طرفم آمد. در حالی که لیوانی شربت به لیمو در دست داشت، نگاه خریدارانه ای به من انداخت و با ظرافت و جذابیت خاصی که بسیار موجب شگفتم شده بود، رو به من کرد و گفت: «چقدر از دیدنتون خوشحالم، آقای شکوهی! تعریف شمارو زیاد شنیدم. خوشحالم که از نزدیک می بینمتون!»
«خواهش می کنم، خانم! این برای من باعث افتخاره که با خونواده محترم رویا خانم آشنا می شم.»
«اوه، متشکرم، آقای شکوهی! بهتره اینجا راحت باشین. ما با سوفیا جون این حرفهارو نداریم. سوفیا مثل دختر خودم می مونه. من واقعاً دوستش دارم.»
برخلاف خواسته قلبی ام، سری به علامت تأیید تکان دادم و گفتم: «بله، واقعاً همین طوره! اتفاقاً من هم نسبت به ایشون ارادت خاصی دارم.»
امید که آن وسط با مهمانها مشعول جولان دادن بود، یک دفعه خودش را قاطی صحبت ما کرد و با خنده و شوخی گفت: «چطور شد حالا دیگه راجع به سوفیای من دارین حرف می زنین! چشمها درویش! سوفیا صاحب داره!»
از شنیدن این حرف، شلیک خنده از هر طرف بلند شد. آهسته سر در گوش امید گذاشتم و گفتم: «کسی نخواست لعبت شمارو از چنگت درآره، آقا! هفت دستی بگیرش در نره!»
امید برای خودش را از تک و تا نیندازد، خنده بلندی کرد و گفت: «خب، من هم گفتم که حواست رو جمع کنی، یه وقت از این فکرها به سرت نزنه!»
زیر لب چند ناسزا نثارش کردم و گفتم: «برو، دیوونه! دلت خوشه!»
با شنیدن این حرف، در حالی که قاه قاه می خندید، دوباره وارد جمع دخترها شد.
خانم رستگار که هنوز نزدیکم ایستاده بود، دوباره سر حرف را باز کرد و گفت: «شما واقعاً آدم خوش تیپ و برازنده ای هستین! همیشه انقدر شیک پوش و خوش لباسین؟»
از شنیدن این حرف، در حالی که تا بناگوش قرمز شده بودم، سرم را پایین انداختم و گفتم: «خواهش می کنم! این نظر لطف شماست!»
می خواست مجدداً حرفی بزند که آقای رستگار جلو آمد و تقریباً با صدای بلندی گفت: «خُب، خُب، پسرم! دیگه بگو! گفتی تو کار صادرات فرش هستی؟ چه کار جالبی داری! هم فاله و هم تماشا!»
با خوشحالی، درحالی که از زیر سؤالها و نگاههای خانم رستگار نجات پیدا کرده بودم، جواب دادم: «بله همین طوره! شغل جالبی یه. اوایل زیاد علاقه ای به این کار نداشتم. می خواستم همون رشته تحصیلی خودمو ادامه بدم. اما با اصرارهای پدرم به این کار روی آوردم. البته اصلاً پشیمون نیستم و تا حدودی هم رشته من به این کار ارتباط داره.»
آقای رستگار با کنجکاوی به چهره ام دقیق شد و گفت: «مگه رشته شما در زمینه چیه؟»
«مترجمی. البته مستقیماً ارتباط خاصی با هم نداره، ولی من به خاطر کارم مجبورم با خریدار های خارجی در ارتباط باشم. به همین خاطر دونستن زبان انگلیسی الزامی یه.»
متفکرانه سری به علامت تأیید تکان داد. رضایت در چهره اش موج می زد. بعد انگار که تازه متوجه موضوعی شده باشد، گفت: «خیلی جالبه! شما هم تاجر خوبی هستین، و هم تحصیلات عالیه دارین! می دونین، توی بازار کار کم پیش می آد که کسی هم کاسب باشه، و هم درس خونده. و این واقعاً از مباهات ماست که با شما آشنا شدیم.»
بعد شروع به تعریف از کار خودش کرد و گفت: «من آژانس هواپیمایی دارم. کار خوبی یه، راضی م. چند تا هواپیمای چارتر هم در اختیار دارم. البته به غیر از هواپیماهای دولتی، روی هم رفته شغل خوبی یه. با درآمد بسیار عالی!» و با آب و تاب بیشتری شروع به تعریف کرد.
آن شب، برای من یکی از بهترین شبهای خوب و فراموش نشدنی بود. بعد از صرف شام، از شلوغی جمع استفاده کردم و به سراغ رویا رفتم. پشت به پنجره ایستاده بود و نظاره گر مهمانها بود. سیگاری آتش زدم و به او خیره شدم.
اصلاً متوجه من نبود. انگار در یک عالم دیگری سیر می کرد. نزدیک تر رفتم. با اشتیاق خاصی گفتم: «امشب خیلی خسته شدین! به من که خیلی خوش گذشت!»
رویا که تازه متوجه حضورم شده بود، لبخندی زد و با شرم دخترانه ای پاسخ داد: «نه، خواهش می کنم! اصلاً این طور نیست! امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه.»
«اوه، بسیار زیاد! باور کنین، دو سه سالی می شد که به یه همچون مهمونی ای دعوت نشده بودم. واقعاً برام تازگی داشت، و اینو مدیون شما و خونواده گرمتون هستم.»
رویا با طنازی خاصی موهای بلند و خوش حالت خرمایی اش را کناری زد و گفت: «اغراق می فرمایین! بیشتر از این مارو شرمنده نکنین. شما خودتون خیلی خوب هستین، فکر می کنین همه مثل شما هستن.»
به چشمان آبی همچون دریایش زل زدم. حالت این چشمها هر بیننده ای را تسخیر می کرد. یک لحظه حس کردم غم نهفته ای در نگاهش خفته. بلافاصله صورتش را برگرداند و خودش را مشغول به کاری کرد.
دیر وقت شده بود. دیگر باید زحمت را کم می کردم. به امید اشاره ای زدم. آقای رستگار که متوجه شده بود، بلافاصله جلو آمد و گفت: «کجا با این عجله! تازه سر شبه! حالا تشریف داشته باشین!»
در حالی که تشکر می کردم، گفتم: «حسابی بهتون زحمت دادیم. از دیدنتون خیلی خوشحال شدم!»
سوفیا و پدر و مادرش، و همین طور خانم رستگار و رویا در حالی که دور ما جمع شده بودند، هر کدام حرفی می زدند و تعارف می کردند. بالاخره با کلی تشکر و تعارفات معمول، توانستم از دستشان خلاص شوم.
رویا به همراه سوفیا برای بدرقه تا دم در آمد. در حالی که لبخند می زد، گفت: «به امید دیدار!»
لبخندی زدم و گفتم: «به امید دیدار!»
فردای آن روز، در شرکت آرام و قرار نداشتم. همه حواسم پیش رویا و مهمانی دیشب بود. حسابی دل از کفم ربوده شده بود. گذز زمان برایم سنگین شده بود و چون کوه جلوه می کرد. دوست داشتم وقت زود بگذرد تا بتوانم بلکه به بهانه ای رویا را ملاقات کنم.
امید سر شوخی را باز کرده بود و مدام سر به سرم می گذاشت. اما من اصلاً حال و حوصله اش را نداشتم. دوست داشتم تنها باشم و فقط به او فکر کنم.
بعد از ظهر، زودتر از معمول کار را تعطیل کردم و به خانه رفتم. در راه مشغول نقشه کشیدن بودم که چطوری بهانه جور کنم و با او تماس بگیرم. از صبح خیلی خودم را کنترل کرده بودم، اما دیگر صبرم تمام شده بود.
صبح با سوفیا تلفنی صحبت کرده بودم و از بابت دیشب از او تشکر و عذرخواهی کرده بودم. و همین خود بهانه ای بود برای گرفتن تلفن رویا. البته فکر می کردم سوفیا از این کار طفره برود، اما مثل اینکه منتظر این کار بود، چون خیلی مشتاق جوابم را داد و گفت: «از طرف من هم به رویا سلام برسون!»
از او تشکر و تلفن را قطع کردم.
وقتی به خانه رسیدم، می خواستم اول دوش بگیرم، اما طاقت نیاوردم. بلافاصله شماره منزل رویا را از جیبم درآوردم و شروع به گرفتن شماره کردم. از شدت هیجان قلبم به تاپ تاپ افتاده بود و می خواست از سینه ام دربیاید. خدا خدا کردم خودش گوشی را بردارد. از آقای رستگار خجالت می کشیدم. از طرفی هم اصلاً حوصله گفت و گو با خانم رستگار را نداشتم.
اما از آنجایی که خوش اقبال نبودم، خانم رستگار گوشی را برداشت و با عشوه گری خاصی گفت: «الو، بفرمایین!»
«سلام، خانم رستگار! شکوهی هستم.»
«اوه، حالتون چطوره، آقای شکوهی؟ چه عجب از این طرفها!»
در حالی که دستپاچه شده بودم، تته پته کنان جواب دادم: «خوبم! متشکرم! زنگ زدم از بابت دیشب تشکر کنم. حسابی بهتون زحمت دادیم.»
«اختیار دارین، آقای شکوهی! ما که کاری نکردیم. سوفیا جون زحمت کشیده بود. حالا شما باید تشریف بیارین اینجا در خدمتتون باشیم. دیشب خیلی شلوغ بود، زیاد نشد در خدمتتون باشیم. راستی، اگه می تونین، امشب تشریف بیارین اینجا. رستگار هم خوشحال می شه.»
در حالی که از شدت تعجب چشمانم گشاد شده بود، تشکر کردم و گفتم: «متشکرم! وقت بسیاره! باشه برای یه فرصت دیگه. گفتم ببینم اگه رویا خانم وقت داشته باشن، با هم بریم بیرون.»
«اوه، خواهش می کنم! از لحاظ ما که ایرادی نداره، اما بهتره از خودش بپرسین. گوشی خدمتتون صداش کنم.»
بعد از چند لحظه ای، صدای نازک و ظریفی با لطافتی خاص گفت: «سلام، آقا شکوهی!»
در حالی که هول شده بودم، من و من کنان سلام کردم و گفتم: «راستش، تنها بودم گفتم اگه موافق باشین، با هم بریم رستوران شام بخوریم.»
مکث کوتاهی کرد. صداهای نامفهومی از پشت خط می آمد که من چیزی سر در نیاوردم. بعد از چند لحظه ای، جواب داد: «باشه، موردی نداره. من الان آماده می شم.»
در حالی که از شدت خوشحالی داشتم بال در می آوردم، گفتم: «بسیار خوب، پس من یه ساعت دیگه اونجام.»
می خواستم گوشی را بگذارم که یک دفعه گفت: «راستی، فراموش کردین آدرس بگیرین!»
خنده ای کردم و گفتم: «درسته، واقعاً که من چقدر گیجم!» و بلافاصله آدرس را یادداشت کردم.
در حالی که گوشی را می گذاشتم، پریدم به طرف حمام.
درست یک ساعت بعد، با دسته گل بسیار زیبایی جلوی در خانه رویا ایستاده بودم. اضطراب داشت دیوانه ام می کرد. این اولین باری بود که تنها با رویا قرار ملاقات گذاشته بودم. لرزش محسوسی تمام وجودم را در بر گرفته بود.
نگاهی به دور و اطراف انداختم. خانه بزرگ و ویلایی شیک و مدرنی با نرده های حفاظ سفید رنگ، که از لابه لای آن محوطه حیاط و باغ و استخر به خوبی نمایان بود. باورم نمی شد صاحب همچون ویلایی، آن هم در بهترین منطقه زعفرانیه، باشند.
آرام دستم را روی زنگ فشار دادم. صدای نرم و نازکی بلافاصله از پشت آیفون جواب داد: «کیه؟»
به خوبی مشخص بود که منتظر است. چند دقیقه بعد، رویا در حالی که کیف دستی اش را در بغل گرفته بود، به سرعت بیرون آمد.
از قیافه اش به خوبی مشخص بود که سرحال تر از دیشب است. با خوشرویی سلام و احوالپرسی کرد و گفت: «چرا تشریف نیاوردین بالا؟ مامان خیلی ناراحت شد. دوست داشت شمارو ببینه.»
لبخندی تحویلش دادم و گفتم: «ممنونم! باشه برای یه وقت دیگه. الان هم حسابی دیر شده.»
بعد در حالی که دسته گل را به دستش می دادم، در ماشین را باز کردم. همان طوری که به گلها خیره شده بود، نگاهی پر تمنا به من انداخت و گفت: «چه گلهای زیبایی!»
خنده ای کردم و با زیرکی گفتم: «البته نه به زیبایی شما!» بعد با خوشحالی وصف ناپذیری بلافاصله پشت ماشین نشستم.
عطر خوشبوی زنانه ای تمام ماشین را پر کرده بود. صورت رویا مثل گل یاس شده بود. سپید، ساده و خوشبو. نگاه جذاب و گیرایش را به من دوخت. لبخند زیبایی گوشه لبش ماسیده بود. «خُب، پس چرا حرکت نمی کنین؟ من آماده م!»
من که حسابی محو تماشای صورت زیبایش شده بودم، یکه ای خوردم و گفتم: «اوه، چرا! اصلاً حواسم نبود! الان حرکت می کنم.»
رویا که متوجه حالم شده بود، زیر لب پوزخندی زد و گفت: «شما همیشه در برخورد با خانمها این طوری هستین، یا فقط الان؟ فکر نکنم آدم خجالتی ای باشین!»
در حالی که خودم را جمع و جور می کردم، تقریباً با اعتماد به نفس بیشتری جواب دادم: «ابداً! من اصلاً آدم خجالتی ای نیستم.»
البته به خوبی معلوم بود که دارم اغراق می کنم، اما خوب چاره ای نداشتم. نباید خودم را بی دست و پا جلوه می دادم. در ادامه حرفم گفتم: «خب، می دونین، من همیشه همون برخوردی رو که با آقایون دارم، با خانمها هم دارم. البته با احترام بیشتر. فقط همین!»
خیلی زود اخمهایش درهم رفت. به خوبی مشخص بود از پاسخی که به او دادم خوشش نیامده. به خاطر همین بلافاصله گفتم: «البته در مورد شما کاملاً فرق می کنه! یعنی راستش رو بخواین، این اولین باری یه که من به این شکل با خانمی قرار ملاقات گذاشتم.»
با تعجب نگاهم کرد و گفت: «اینو جدی نمی گین!»
خنده ای کردم و گفتم: «چرا، اتفاقاً کاملاً جدی می گم! می دونین، من تو زندگی همیشه عاشق خونواده و شغل و تحصیلاتم بودم. هیچ وقت احساس کمبود نمی کردم که بخوام اونو در وجود دیگری جست و جو کنم.»
پوزخندی زد و با حالتی خاص جواب داد: «حالا چطور؟ الان احساس کمبود می کنین؟»
«بله، بسیار زیاد! می دونین، الان دو سه سالی می شه که حسابی تنها شدم. با مرگ پدر و مادرم، همه چی برام تموم شد. دیگه هیچ دلبستگی ای به زندگی ندارم. البته بهتره بگم نداشتم.»
مجدداً خنده زیبایی تحویلم داد و گفت: «اوه، که این طور! خب، حالا چطور؟ الان چیزی تغییر کرده؟»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «بله، خیلی هم فرق کرده!» بعد با زیرکی نگاهش کردم و گفتم: «الان دنیا برام خیلی زیباتر از گذشته س. در واقع، معنای واقعی خودش رو پیدا کرده!
«می دونین، از همون ساعتی که شمارو تو دیزین دیدم، به زندگی م امیدوار شدم. البته شاید به خوبی نتونم احساسمو بروز بدم، اما واقعاً دچار کمبود شدم. کمبود های روحی و روانی، کمبود عشق، کمبود محبت!»
با غرور خاصی، در حالی که بینی خوش ترکیب و ظریفش را بالا می برد، گفت: «خب، واقعاً خوشحالم! بالاخره من هم توی زندگی م برای یه بار هم که شده مفید واقع شدم. و این باعث خوشحالی یه!»
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «شکسته نفسی می کنین! وجود شما سرشار از امید و زندگی یه. هر کسی تو یه نظر می تونه به راحتی اینو بفهمه.»
این بار لبخند تمسخرآمیزی تحویلم داد و گفت: «اوه، پس باید خیلی خودمو بگیرم!»
در حالی که جلوی یک رستوران ترمز می کردم، این بار با صراحت بیشتری پاسخ دادم: «همین طور هم هست! من اگه به جای شما بودم، مطمئناً خودمو می گرفتم.» بعد بدون اینکه منتظر جوابش باشم، فوراً از ماشین پیاده شدم و به سمت دری که رویا نشسته بود، رفتم و با احترام خاصی در ماشین را باز کردم.
سالومه عمیقاً در فکر فرو رفته و ساکت بود. پوریا نگاه معناداری به او انداخت و گفت: «خسته شدین؟»
سالومه که انگار تازه به خود آمده بود، در حالی که خودش را جمع و جور می کرد، جواب داد: «نه، ابداً! شما انقدر خوب و گیرا همه چیز رو تعریف می کنین که آدمو ناخودآگاه به اعماق داستان زندگی تون می برین!
«می دونین، آقای شکوهی! توی این چند روز، یعنی درست از وقتی که شمارو ملاقات کردم، همیشه به خودم می گفتم چرا اقای شکوهی تا حالا ازدواج نکرده. و یا اینکه چرا هر وقت صحبت از ازدواج پیش می آد، این طور ناشکیبا گریز می زنه. اما هیچ وقت به فکرم خطور نمی کرد که تو زندگی تون درگیر همچون مسئله عشقی و رمانتیکی شده باشین.»
پوریا یک دفعه بی مقدمه قهقه ای سر داد و گفت: «به همین زودی نتیجه گیری کردین! اوه، چه جالب! عشقی و رمانتیک! آه، کاشکی همه مسئله فقط همین بود که شما گفتین! البته به شما خرده نمی گیرم، چون فکر می کنین که فقط با عشق آدمها می تونن زنده و شاداب باشن. و یا بدون اون، همه آدمها سرخورده و افسرده ن. اما نه! همه این حالات موقّتی و زودگذره و فقط ممکنه برای یه مدت کوتاه فرد دچار همچون حالتی بشه. و مرور زمان خودش همه چی رو از یادها می بره.»
بعد در حالی که آه عمیقی می کشید، ادامه داد: «اما زندگی من کاملاً فرق می کنه و از مسئله عشقی و عاشقی گذشته. هیچ وقت فکر نکنم بتونم مشکلاتی که تو زندگی م رخ داد رو فراموش کنم. می دونین، ضربه ای که به من وارد شد، زیاد بود و من گنجایش این همه درد رو نداشتم. نمی دونم، شاید سرنوشت من درس عبرتی برای بعضی از جوونهایی باشه که چشم و گوش بسته شریک زندگی شونو انتخاب می کنن.
«به نظر من، نقش خونواده و نظرشون خیلی مهمّه. به قول معروف گفتن: آنچه جوان در آیینه بیند، پیر در خشت خام بیند. حتماً تا به حال پیش خودتون فکر کردین که چرا من تا این حد به پدر و مادرم وابسته بودم، و یا اینکه مدام به اونها فکر می کنم. اما قبل از هر قضاوت ناعادلانه ای، باید اینو بهتون بگم که بی کسی و تنهایی غم کوچیکی نیست. به خصوص اینکه تک فرزند خونواده باشی و تازه بعد از رفتن عزیزانت، دچار سخت ترین و عمیق ترین مسائل زندگی بشی. اون وقت به چه کسی می تونی تکیه کنی؟ شاید گاهی اوقات حتی محتاج محبت خشک و خالی از یه دوست باشی. اون وقته که اگه نتونی خودت رو سرپا نگه داری، ممکنه برای همیشه زندگی تو ببازی.»
سالومه سری جنباند و گفت: «بله، درسته! البته من می تونم اینو بهتون قول بدم که در رابطه با گذشته شما هیچ نوع قضاوت ناعادلانه ای نداشته و ندارم. من عادت ندارم قبل از اینکه همه جوانب رو بسنجم در مورد کسی یا چیزی اظهار نظر کنم. به نظر من، تا کسی در جایگاه شما قرار نگیره، نمی تونه اینو درک کنه.
«تنهایی تو زندگی یه فاجعه س. اما دریغ و صد افسوس به حال بعضی از ما جوونها که همیشه این سایه بالای سرمون بوده و از این نعمت خدادادی بهره مند بودیم، ولی هیچ وقت قدر شناس و ممنون نبودیم! اما برعکس، همیشه سر گلایه و آه و فغانمون هم به هوا بوده. حتی بعضیها که انقد زیاده روی کردن و پیش رفتن که گاهی اوقات برای مهم ترین تصمیم زندگی شون هم حاضر نیستن با پدر و مادرشون مشورتی بکنن. مسلماً همین تک رویهاست که بعدها دچار مشکلات و فاجعه های عمیق تری می شن.»
با صدای رعد و برق، هر دو به یک باره از جا پریدند و از پنجره به بیرون نگاه کردند. باران سیل آسایی شروع به بارش کرده بود. با وجود اینکه ساعت دو بعد از ظهر را نشان می داد، هوا زودتر از حد معمول گرفته و ابری شده بود.
سالومه با نگرانی نگاهی به ریزش سریع باران کرد و گفت: «حسابی سرمون به صحبت گرم شد. کاشکی زودتر رفته بودم! حالا تا خونه حسابی خیس می شم.»
پوریا نگاهی به بیرون باغ انداخت و گفت: «حالا چه عجله ای یه! بهتره صبرکنین. الان رگبار قطع می شه.»
سالومه با نگرانی نگاهی به ساعت کرد و گفت: «تا من نرم خونه، مادر و سوگند غذا نمی خورن.»
«اوه، که این طور! پس اجازه بدین قوامو صدا بزنم براتون چتر بیاره. این طوری لااقل کمتر خیس می شین.» بعد بدون اینکه منتظر پاسخ سالومه بماند، فوراً از اتاق خارج شد.
بر اثر بارش باران پاییزی، هوا عِطر و بوی خاصی پیدا کرده بود. درختان با وجود برگهای رنگارنگ پاییزی، در معرض باد این طرف و آن طرف می رقصیدند و طراوت تازه ای به فضا بخشیده بودند. انگار عروسی پاییز با زمستان را جشن گرفته بودند.
پوریا روی ایوان با قوام مشغول باز کردن چترها بود. سالومه در حالی که یقه بارانی اش را مرتب می کرد، از ویلا بیرون آمد، با شرمندگی خاصی رو به پوریا کرد و گفت: «تو زحمت افتادین! راهی نیست، زیاد خیس نمی شم. بارش باران نسبتاً کم شده.»
پوریا همان طوری که چتر را به دست سالومه می داد، گفت: «نه، ابداً زحمتی نیست! اتفاقاً لازم بود که از اون اتاق بیام بیرون. از دیروز تا حالا خودمو اون تو حبس کرده بودم. تازه می فهمم که هوای بیرون چقدر دلچسب و گواراست. وقتی این باد پاییزی به صورتم می خوره، احساس می کنم دوباره زنده شدم.»
سالومه لبخند زیبایی تحویلش داد و گفت: «بله، واقعاً همین طوره! پاییز قشنگ ترین فصل ساله! به نظر من، هیچ فصلی نمی تونه با پاییز برابری کنه.»
پوریا در حالی که چتر خودش را می گشود، با سر تأیید کرد و گفت: «تا دم در همراهی تون می کنم.»
«اوه، متشکرم! راضی به زحمتتون نیستم!»
«نه، راحت باشین. دلم می خواد آب و هوایی عوض کنم. اینجا هنوز پاییز نیومده زمستان شده. باورتون نمی شه توی این دو سه روزی که اینجا اومدم، از بغل شومینه جنب نخوردم.»
سالومه از قوام خداحافظی کرد و جلوتر راه افتاد.
پوریا در حالی که او را همراهی می کرد، گفت: «راستی، خیلی دلم برای پدرتون تنگ شده. مثل اینکه جناب رهنما دیگه اشتیاقی برای دیدن من ندارن!»
«اوه، این چه حرفی یه! اتفاقاً از وقتی که شمارو دیده، روحیه خاصی پیدا کرده. مدام از گذشته تعریف می کنه. می دونین، پدرم واقعاً به شما و خونواده تون ارادت قلبی خاصی داره. باور کنین دیشب داشت می گفت با وجودی که پسر نداره، شما براش مثل پسر خودش هستین. خیلی دلش می خواد براتون کاری انجام بده. اما واقعاً نمی دونه چی کار کنه.»
«اوه، خیلی متشکرم! اتفاقاً من هم همجون احساسی رو نسبت به ایشون دارم. با وجود این همه سال دوری، تازه می فهمم که چقدر نیازمند این دیدار بودم. باور کنین، آقای رهنما برای من حکم پدرمو دارن.»
«خب، پس با این حساب چرا امشب تشریف نمی آرین دور هم باشیم؟ باور کنین از دیدنتون خوشحال می شن.»
پوریا لبخند ملیحی زد و گفت: «اتفاقاً همین تصمیمو داشتم. شاید یه سری برای دیدنشون بیام.»
سالومه با خوشحالی زائدالوصفی جواب داد: «خب، پس شام منتظریم.»
حالا دیگر تقریباً نزدیک در باغ رسیده بودند. پوریا بلافاصله جواب داد: «نه، نه، اصلاً! باشه برای یه وقت دیگه. من تازه اون همه زحمت دادم. حالا نوبت شماست که تشریف بیارین.»
«اوه، آقای شکوهی! تو رو به خدا انقدر تعارف نکنین! باور کنین، اینجا آدم احساس تنهایی می کنه، به خصوص غروبها.»
پوریا مجدداً لبخند کمرنگی زد و گفت: «قرار عصر سر جای خودش باقی یه. منتظرتون هستم. به پدر و مادر سلام منو برسونین!»
«اوه، حتماً! در ضمن، برای همه چیز متشکرم.» و در حالی که از در باغ خارج می شد، گفت: «شام منتظریم.»
پوریا برای اینکه دعوتش را از سر باز کند، در حالی که دست تکان می داد، گفت: «حالا تا عصری خدا بزرگه!» بعد در حالی که خداحافظی می کرد، نگاهی به کوچه باغ انداخت. خلوت و ساکت بود. ساعت حدوداً دو و نیم بعد از ظهر بود. سکوت آرامش دهنده ای جواهرده را در بر گرفته بود. فقط گهگاه صدای زوزه باد در لابه لای درختان می پیچید.
در حالی که در باغ را می بست، دوباره از سربالایی باغ بالا رفت.
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#7
فصل هفتم

تقریباً ساعت پنج بعد از ظهر بود که سر و کله سالومه پیدا شد. سرحال تر از صبح به نظر می رسید. تقریباً روحیه بشاش گذشته اش را پیدا کرده بود. با خوشحالی زائد الوصفی سلام کرد و بلافاصله گفت: «آقای شکوهی، مادر خیلی بهتون سلام رسوندن و گفتن که شب برای شام منتظریم. در ضمن، هیچ بهانه ای رو هم نمی پذیرن.» بعد شانه اش را بالا انداخت و تقریباً با خنده گفت:«مقصر من نیستم. این یه دستوره!»
پوریا که از این حالت سالومه به خنده افتاده بود، با شرمندگی سری تکان داد و گفت: «آخه، من با چه رویی... اوه، خدای من! اصلاً حرف نزنم بهتره. من که حریف زبان شما و خانم رهنما نمی شم. بهتره تسلیم بشم. باشه، هر چی شما بگین.»
بعد در حالی که نگاهی به ساعتش می انداخت، مجدداً گفت: «خب، با این حساب، زیاد وقت نداریم. بهتره زودتر شروع کنیم. الان هوا تاریک می شه. جایز نیست زیاد منتظر بمونن. اوه، راستی، می تونم یه سؤالی ازتون بپرسم؟»
سالومه با تعجب نگاهش کرد و جواب داد: «خواهش می کنم!»
«می خواستم بدونم تمامی حرفهایی رو که بهتون گفتم، یادداشت کردین، یا اینکه بعضیها رو به حافظه تون سپردین؟»
سالومه لبخند زیرکانه ای زد و پاسخ داد: «ای کاش ازم سؤال دیگه ای پرسیده بودین. با این حساب، نمی تونم بهتون دروغ بگم. در حقیقت، من اون قدر ها هم که فکر می کنین زرنگ نیستم.» بعد با ترفند خاصی واکمن جیبی کوچکی را از گوشه بارانی اش بیرون کشید و گفت: «بیشترش اینجا ضبط شده!»
پوریا با دیدن واکمن، قهقه ای سر داد و گفت: «اوه، خدای من! چقدر شما محافظه کارین! لابد پیش خودتون فکر کردین اگه من ببینم، حتماً مخالف می کنم! پس شما دارین مدرک جرم جمع می کنین؟»
سالومه که خنده اش گرفته بود، پاسخ داد: «لطفاً کمی به من حق بدین. آخه، بعضی چیزها ممکنه از قلم بیفته. مجبور بودم این کار رو انجام بدم. البته اگه شما مخالفین، خاموشش می کنم.»
«نه، نه، اصلاً احتیاجی به این کار نیست! از لحاظ من ایرادی نداره. فقط برام یه سؤال شده بود. پس با این حساب، کارمون آسون تر شد. می تونم سریع تر براتون حرف بزنم.» بعد در حالی که سیگاری آتش می زد، پک عمیقی به آن زد و افکارش را به دوردستها بُرد.
آن شب، در رستوران، حال عجیبی پیدا کرده بودم. احساس می کردم مرد کاملی شدم. حس می کردم دوره تجرد و جوانی ام به پایان رسیده و حالا مثل یک مرد کامل رو به تکامل می رفتم.
با اینکه هنوز هیچ صحبتی میان من و رویا رد و بدل نشده بود، ولی یک حس مالکیت به من دست داده بود. حسی که شاید بیشتر مردان ایرانی روی همسرانشان دارند. و چقدر این امر می تواند برای یک مرد لذتبخش باشد. مالکیت بر روی موجودی که دوستش دارد درست مثل یک جواهر یا مروارید قیمتی است که همیشه صاحبش آن را از انظار مخفی و در صدف خودش نگهدارش می کند.
این موضوع، به خصوص برای من که تا دیروز یکه و تنها بودم، شاید بیشتر از هر کسی لذتبخش بود. حس می کردم دنیا برایم عوض شده. رویا برایم یک رویای خیالی بود که حال به حقیقت پیوسته بود.
به یاد دارم از روزی که رویا را دیدم، دیگر حتی یک لحظه هم به پدر و مادرم فکر نکردم. انگار آنها به کل از نظرم محو شده بودند، و یا اینکه اصلاً وجود خارجی نداشتند. الان که فکرش را می کنم، گاهی اوقات از خودم شرمنده می شوم. درست است که آنها را از دست داده بودم، ولی مطمئناً که اگر زنده هم بودند، باز با دیدن رویا فراموششان می کردم.
از شدت خوشحالی مدام حرف می زدم، شوخی می کردم و حتی گاهی از ته دل می خندیدم. رویا همان طور ساکت و زیبا شنونده بود و فقط گهگاه اظهار نظرهای کوتاهی می کرد. آن شب به یاد ندارم شام خورده باشم. من سرشار از غذای روح شده بودم، و همین مسئله باعث شده بود گرسنگی جسمی را از یاد ببرم.
نیمه شب بود که به خانه برگشتیم. در حالی که رویا را جلوی منزلش پیاده می کردم، گفتم: «شب بسیار خوبی بود! امیدوارم به زودی تکرار بشه!»
خنده زیبا و ملیحی تحویلم داد و گفت: «برای من هم همین طور! به امید دیدار! در ضمن، برای همه چیز متشکرم!»
«اوه، من که کاری نکردم. راستی، یادم رفت، این کارت شرکته. تلفن منزل رو هم نوشتم. فردا منتظر تماسم. فراموش نشه.»
در حالی که کارت را می گرفت، نگاه خریدارانه ای به آن انداخت و گفت: «حتماً تماس می گیرم. به امید دیدار! شب به خیر!»
صبح وقتی به شرکت رسیدم، درست و حسابی گیج و منگ بودم. فکرم اصلاً کار نمی کرد. همه حواسم پیش رویا و ملاقات دیشب بود. خدا خدا می کردم زودتر تماس بگیرد. طاقتم طاق شده بود. چند بار سراغ تلفن رفتم و خواستم تماس بگیرم، اما هر بار به دلایلی منصرف شدم. اول اینکه، هنوز اوایل صبح بود و ترسیدم که مبادا خواب باشد. دومین دلیلم خانم رستگار بود.
نمی دانم چرا یک حس عجیب و غریبی نسبت به این زن داشتم. زیاد دوست نداشتم با او دمخور شوم. با وجودی که ظاهراً زن بی عیب و نقصی بود و از هر لحاظ مردم دار و خوش مشرب و فوق العاده زیبا و طناز، اما با این وجود به دلم نمی نشست. البته من تمامی این حالات را به پای این گذاشتم که هنوز با این خانواده صمیمی نشدم و حتماً بعدها اوضاع تغییر خواهد کرد و صد در صد نظرم عوض خواهد شد.
آن روز، حجم کار شرکت زیاد بود و من ناخودآگاه سرم تا ظهر حسابی گرم کار شد. وقت ناهار بود که یک دفعه به خودم آمدم و متوجه شدم که هنوز رویا تماس نگرفته. از این همه بی تفاوتی او گُر گرفتم. از شدت عصبانیت نمی دانستم چه کار کنم. پیش خودم فکر کرده بودم که حتماً صبح اول وقت تماس می گیرد.
البته خیلی زود به خودم نهیبی زدم و گفتم: نه، این توقع زیادی یه که من از همچون دختری دارم! رویا دختری نبود که به آسانی برای کسی سفره پهن کنه. اون با همه دخترها فرق داشت پس من نباید توقع زیادی ازش داشته باشم.
سالومه با تعجب نگاهی به پوریا انداخت و گفت: «متوجه منظورتون نمی شم. چرا با بقیه دخترها تفاوت داشت؟ رویا چه کار خاصی انجام می داد که تا این حد مورد توجه شما قرار داشت؟»
پوریا متفکرانه در حالی که به نقطه ای دور خیره شده بود، جواب داد: «هیچ! یعنی هیچ کار خاصی نمی کرد. می دونین، چطوری براتون بگم، من تو عمرم دخترها و یا حتی زنان بسیاری رو دیدم که برای جلب توجه جنس مخالف از هیچ کاری روی گردان نیستن. اما توی همون دو سه برخورد کوتاه ما، به خوبی می شد اینو فهمید که اون هیچ تلاشی برای به دست آوردن من نمی کرد. رفتارش فوق العاده عادی بود. انگار که مثلاً داره با یه دوست یا یه همکلاسی صحبت می کنه، نه با یه عاشق دلباخته!
«نمی دونم شایدم همین بی تفاوتی اون منو بیشتر جذب کرده بود. اعتماد به نفس فوق العاده ای داشت. انگار هیچ چیزی تو دنیا نظرش رو جلب نمی کرد. و البته من تمامی این حالات رو به پای زیبایی مسحور کننده ش می ذاشتم و تا حدود زیادی بهش حق می دادم که این همه مغرور و متکبر باشه.» بله، می گفتم:
با این افکار بود که خیلی زود دلخوری ام رو فراموش کردم و بلافاصله شروع به گرفتن شماره تلفن کردم. از شدت هیجان قلبم به تاپ تاپ افتاده بود. هر لحظه منتظر شنیدن صدای نرم و نازکش بودم که یک دفعه صدای لوند و پر عشوه خانم رستگار از پشت خط جواب داد: «بله، بفرمایین!»
مثل یخ وا رفتم. از شدت عصبانیت خواستم گوشی را بکوبم روی میز، ولی به هر ترتیبی که بود خودم را کنترل کردم و جواب دادم: «سلام، خانم رستگار! پوریا هستم.»
«اوه، شما هستین، آقای شکوهی! سلام، حالتون چطوره! چه عجب یادی از ما کردین؟»
«اختیار دارین! من که دیشب بهتون زحمت دادم.»
«خواهش می کنم، چه زحمتی! ما که اصلاً شما رو زیارت نکردیم. اتفاقاً امروز صبح رستگار ازم خواست باهاتون تماس بگیرم و بگم که امشب برای شام تشریف بیارین اینجا در خدمتتون باشیم.»
در حالی که از این دعوت غیر منتظره به شدت جا خورده بودم، با دستپاچگی گفتم: «اوه، نه نه، خیلی متشکرم! باشه برای یه فرصت دیگه.»
فوراً جواب داد: «نه، آقای شکوهی! اصلاً حساب تعارف نیست. رستگار می خواد با شما بیشتر آشنا بشه. لطفاً فراموش نکنین، برای شام منتظریم.»
در حالی که از شدت تعجب حدقه چشمانم گرد شده بود، جواب دادم: «ولی خانم رستگار ـــ»
«اوه، خواهش می کنم ولی و اما و بهانه نیارین. ما منتظریم. البته رویا خودش می خواست باهاتون تماس بگیره. اما متأسفانه، از صبح که رفته بیرون هنوز برنگشته. من هم گفتم نکنه دیر بشه. البته دیگه الان هر کجا باشه پیداش می شه.»
در حالی که حسابی تعجب کرده بودم، گفتم: «مگه رویا خانم تشریف ندارن؟»
«نه، امروز با چند تا از دوستانش قرار ملاقات داشت. از صبح رفت بیرون. حالا وقتی برگشت، حتماً با شما تماس می گیره. در ضمن، شام منتظریم، فراموش نکنین.»
دمق و دلخور جواب دادم: «چشم، حتماً مزاحم می شم! امری نیست؟»
«نه، خواهش می کنم! خدانگه دار!»
گوشی تلفن در دستم ماسیده بود. باورم نمی شد. دیشب تا اخر شب با رویا بودم، حتی در مورد فردا و تماس صبح با هم قرار گذاشته بودیم. یعنی من برای رویا هیچ ارزشی نداشتم. اگر این طور بود، پس چطور تا حالا مرا تحمل، و حتی از من دعوت رسمی کرده بود!
هضم این مسئله برایم سنگین بود. از یک طرف ملاقات این چند روز، و از طرفی دعوتهای رسمی سوفیا و آقای رستگار و از طرفی بی تفاوتی رویا، حسابی به دلم چنگ می زد. او حتی به خودش زحمت یک تلفن زدن هم نداده بود.
همان جا روی مبل دفتر وا رفتم. همه چیز را می توانسم حدس بزنم، الا اینکه رویا با دوستانش قرار ملاقات داشته، و حتی شب قبل کوچک ترین اشاره ای به موضوع نکرده باشد.
نمی دانم چقدر وقت گذشت. اما فکر کنم یکی دو ساعتی را همان جا روی مبل دراز کشیدم. در خواب و بیداری دست و پا می زدم که یک دفعه مثل فنر از جا پریدم. به ساعت نگاه کردم. اوه خدای من! سه و نیم بعد از ظهره.
اصلاً فراموش کرده بودم ناهار بخورم. باید هر چه زودتر به خانه می رفتم و دوش می گرفتم. هنوز برای شب دودل بودم. تماس نگرفتن رویا حسابی تو ذوقم زده بود. تصمیم گرفتم تا وقتی خودش زنگ نزده، با او هیچ تماسی نگیرم. بالاخره باید یک جوری اتحانش می کردم. من داشتم در آتش عشق او می سوختم، و رویا خانم بی تفاوت به حال و روزم با دوستانش خوش بود.
با این افکار پریشان، راهی خانه شدم.
حدوداً ساعت چهار و نیم بعد از ظهر بود که تلفن زنگ زد. بنده خدا بی بی خودش را آماده جواب دادن به تلفن کرده بود که یک دفعه من هفت دستی افتادم روی گوشی و گفتم: «من جواب می دم!»
هاج و واج همان طوری که نگاهم می کرد، شانه ای بالا انداخت و حرفی نزد. بی توجه به او، به سرعت گوشی را برداشتم و گفتم: «الو!»
صدای نازک و دلبرانه ای از پشت خط جواب داد: «سلام، پوریا!»
ناخودآگاه قلبم به تپش افتاد. بی اراده احساس می کردم تمامی عضلات بدنم بی حس شد. خودش بود، رویا. در حالی که هم ذوق زده شده بودم و هم می خواستم تا حدودی خودم را از تک و تا نیندازم، با دلخوری جواب دادم: «از قدیم شنیده بودیم زیبارویان را وفایی نیست، اما هیچ وقت تا این حد باور نداشتم!»
خنده کشیده و زیبایی تحویلم داد. از صدایش به خوبی مشخص بود که خیلی سر حال است. با حالتی خاص جواب داد: «متأسفم! واقعاً متأسفم! شما هر چی بگی، حق داری. می دونی، دیشب اصلاً حواسم نبود که با بچه ها قول و قرار گذاشتم. این شد که صبح مجبور شدم برم.»
با ناراحتی جواب دادم: «یعنی یه تلفن هم نمی شد بزنی. باور می کنی از صبح تا حالا چقدر لحظه شماری کردم که زنگ بزنی.»
بی بی که داشت حرفهایم را می شنید، چشم غره ای به من رفت و با دلخوری از اتاق بیرون رفت.
مجدداً خنده دلربایی کرد و جواب داد: «خب، من تسلیمم! حق با شماست! سهل انگاری کردم، اما دیگه تکرار نمی شه. مطمئن باش! حالا می خواستم بگم عصری زود بیا. ما همه منتظریم.»
در حالی که از این سبک صحبت کردنش غرق لذت شده بودم، جواب دادم: «چشم! امر، امر شماست!» بعد با طعنه گفتم: «البته من مثل بعضیها بی وفا و کم لطف نیستم.»
«اوه، من که عذرخواهی کردم. شما که انقدر بی گذشت نبودی!»
بیشتر از این دلم نیامد ناراحتش کنم. با لحن شوخی گفتم: «مزاح بود! تو به دل نگیر!»
در حالی که می خواست گوشی را قطع کند، گفت: «خب، بیشتر از این وقتت رو نمی گیرم. بهتره زودتر آماده بشی. کاری نداری؟»
با اینکه دلم نمی آمد گوشی را قطع کنم، گفتم: «نه، متشکرم!»
«خب، پس منتظرم.»
«به امید دیدار!»
«به امید دیدار، عزیزم!»
مثل مات زده ها هنوز گوشی در دستم بود. یک احساس شوری در دلم برپا شده بود. از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم. لحن صحبت رویا تغییر کرده بود. خیلی راحت تر از قبل حرف می زد. و در ضمن، این بار بر خلاف دفعات قبل اظهار علاقه هم کرده بود که این موضوع بسیار موجب شگفتم شده بود.
درست رأس ساعت هفت بعد از ظهر جلوی ویلای شیک و مدرن آقای رستگار، واقع در خیابان زعفرانیه، ایستاده بودم. این بار با دقت بیشتری به اطرافم دقیق شدم. تقریباً بیشتر خانه های دور و اطراف ویلایی بود و از آپارتمان نشینی خبری نبود. با همه این اوصاف، ویلای آقای رستگار در میان ویلاهای دیگر از درخشش و جلای خاصی برخوردار بود و تقریباً سلیقه زیبای صاحب خانه را به شکل قابل توجهی در معرض دید قرار داده بود.
در حالی که سبد گل بسیار بزرگ و زیبایی را حمل می کردم، زنگ را فشار دادم. رایحه معطر گل مریم و غنچه های گل سرخ مشامم را نوازش داد. یک لحظه احساس کردم مثل پسر بچه های مدرسه ای قلبم به تاپ تاپ افتاد.
پس از مکثی کوتاه، صدای ناشناس زنی میانسال از پشت آیفون جواب داد: «بله، بفرمایین!»
در حالی که خودم را معرفی می کردم، با دستپاچگی مجدداً پاسخ داد: «اوه، شما هستین، آقای شکوهی! بفرمایین! خواهش میکنم!» و بعد در را باز کرد.
دستی به سر و صورتم کشیدم و وارد شدم. حیاطی بزرگ و وسیع که بیشتر به یک نیمچه باغ شبیه بود برابرم ظاهر شد. دور تا دور حیاط را درختان قطور و سر به فلک کشیده احاطه کرده بود که وسط آن باغچه ای بزرگ و غرق گل خودنمایی می کرد. کف حیاط بیشتر چمن کاری شده بود که لا به لای آن را با سنگهای بزرگ برای عبور تزئین کرده بودند. انتهای حیاط، ویلای شیک و مدرنی که استخری کوچک برابرش قرار داشت، جلب توجه می کرد.
در حالی که با سبد گل به سمت ویلا می رفتم، آقای رستگار به من مجال نداد و همان طور از بالای ایوان با صدای بلندی گفت: «اوه، خوش اومدید، آقای شکوهی! چه عجب از این طرفها! کلبه درویشی ما رو روشن کردین!»
با خوشرویی، در حالی که سلام و احوالپرسی می کردم، گفتم: «ای کاش همه درویشها مثل شما باشن، جناب رستگار!»
یک دفعه قهقه بلندی سر داد و پاسخ داد: «خواهش می کنم، آقای شکوهی! این نظر لطف شماست!» بعد در حالی که سبد گل را از دستم می گرفت، پدرانه آغوشش را باز کرد و در بغلم گرفت.
یک لحظه از این همه لطف و محبت غرق لذت شدم. احساس کردم محبت از دست رفته پدرم دوباره برگشته و من دیگر مثل سابق تنها و بی کس نیستم. بله، درست بود! مگر چه عیبی داشت! پدر رویا می توانست پدر من هم باشد.
بعد در حالی که دستم را گرفته بود، با خود به سمت در ورودی ویلا کشاند و با همان خوشرویی مجدداً گفت: «پسرم، تو خودت گل بودی، چرا زحمت کشیدی!»
«خواهش می کنم! قابل شما رو نداره!»
با ورود ما، خانم رستگار که همچون ملکه ای زیبا خودش را آراسته بود، جلو آمد و بلافاصله پشت سرش رویای خوش اندام و زیبا با لباسی ارغوانی، که سپیدی پوستش را چندین برابر کرده بود، ظاهر شد.
خانم رستگار با همان عشوه و ناز مخصوص خودش در حالی که احوالپرسی می کرد، گفت: «چه عجب، آقا پوریا! بالاخره قابل دونستین و تشریف آوردین!»
وقتی این طوری صحبت می کرد، ناخودآگاه یک حس بدی به من دست می داد. به خصوص آن شب مهمانی خانه سوفیا! بیخود نبود در همین دو سه برخورد کوتاهی که با این زن داشتم، همیشه از او گریزان بودم.
در حالی که تا بناگوش سرخ شده بودم، با خجالت سر به زیر انداختم و گفتم: «اختیار دارین، خانم! بیشتر از این شرمنده نفرمایین! من که همین دیشب بهتون زحمت دادم.»
«اوه، آقا پوریا! خواهش می کنم انقدر تعارف نکنین!»
طوری نام پوریا را بر زبان می آورد که آدم احساس می کرد سالهای سال با هم مراوده داشتیم. با دستپاچگی عرق روی پیشانی ام را پاک کردم و حرفی نزدم. نگاهم با چشمان زیبای رویا که به من خیره شده بود، تلاقی پیدا کرد. نگاه مهربان و گرمی داشت. با دیدنش، نفسم دوباره به شمارش افتاد. در این لباس، اندام موزونش بیشتر نمایان بود.
در همین وقت، آقای رستگار رو به رویا کرد و گفت: «بیا، دخترم! بیا اینجا کنار آقا پوریا بشین، بلکه این طوری کمتر احساس غریبی کنه.»
رویا لبخند ملیحی زد و روی مبل کناری نشست. خانم رستگار هم روی مبل تاجدار بزرگی در صدر سالن خرامیده بود و با ولع خاصی به من و رویا زل زده بود. با این کار، بیشتر معذب شدم.
در همین وقت، باز هم طبق معمول آقای رستگار به دادم رسید و گفت: «خب، جوون، چه خبر از کار و بار؟ این طور که شنیدم، خیلی تو کارت پشتکار داری! معلومه که درست و حسابی می خوای جای پدرت رو بگیری، درسته؟»
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند گفتم: «خواهش می کنم! اغراق می فرمایین! انقدر ها هم که فکر می کنین زرنگ نیستم.»
«اوه، نه نه، پسرم! از این حرفها نزن که دلگیر می شم. تو خیلی از خودت توقع داری. یه شبه که نمی شه ره صد ساله رفت. شما حالا حالا ها وقت داری. هم جوونی، هم عرضه و وجود داری. . من مطمئنم که آینده ای درخشان در انتظار توست.»
در همین وقت، زن میانسالی در حالی که روسری کوچکی بر سر داشت، با سینی شربت وارد شد و با احترام خاصی سلام و احوالپرسی کرد. از ظاهرش به خوبی مشخص بود که آنجا کار می کند و به احتمال قوی همان زنی بود که از پشت آیفون جواب داده بود.
چشمم که به شربت افتاد، انگار داشتم بال در می آوردم. تازه فهمیدم دارم خفه می شوم. به سرعت یک لیوان شربت برداشتم و بدون تعارف چند جرعه ای نوشیدم. یعنی چاره ای نداشتم، در غیر این صورت ممکن بود پس بیفتم.
در حالی که نفسم جا آمده بود، بقیه لیوان شربت را روی میز قرار دادم. رویا باز هم لبخند سحرآمیزش را نثارم کرد. بعد از جا بلند شد و ظرف شیرینی را تعارف کرد. در حالی که یک شیرینی بر می داشتم، تشکر کردم.
با صدای نرم و نازکش پاسخ داد: «خواهش می کنم!» بعد ظرف شیرینی را به پدر و مادرش تعارف کرد.
تا حدود زیادی به اعصابم مسلط شده بودم. رو به آقای رستگار کردم و گفتم: «چه منزل ویلایی زیبایی دارین! اون هم در بهترین منطقه زعفرانیه! زیبایی حیاط مسحور کننده س!»
انگار که از این تعریف خیلی خوشش آمده بود، با خنده پاسخ داد: «اوه، اینو جدی می گین! واقعاً خوشحالم! بالاخره یکی پیدا شد که با من همدل باشه.» بعد رو به خانم رستگار کرد و گفت: «بفرمایین، خانم! آقا پوریا هم از اینجا خوشش اومد. اون وقت شما همه ش بگو اینجا چیه باید بریم اروپا! آخه من نمی دونم، مگه ما اینجا چی کم داریم! سالی دو سه بار که برای تفریح و گردش و دیدن اقوام می ریم و بر می گردیم، حالا چه لزومی داره که آدم خونه و زندگی شو بفروشه و آواره دیار غربت بشه! درست نمی گم، آقای شکوهی؟»
با سر تأیید کردم و گفتم: «همین طوره! اتفاقاً بنده هم با شما موافقم. واقعاً حیفه که آدم شهر و دیار خودش رو ترک کنه و به یه کشور ناشناخته بره.»
خانم رستگار که حسابی ترش کرده بود، با همان لوندی پشت چشمی نازک کرد و گفت: «بگو اینجا چی کم نداره، آقا جون! آدم دلش می خواد راحت باشه، آزاد باشه، هر کاری دلش خواست انجام بده. به کسی چه مربوط که آدم با کی رفت و آمد می کنه. اما اینجا مگه همین مردم می تونن ببینن! مدام به کار آدم کار دارن. پشت سر آدم حرف در می آرن. آدمهای عصر حجر! این آدمها از نوک بینی شون اون طرف تر رو تا حالا ندیدن. بیان برن اروپا ببینن دنیا دست کیه، چه خبره!»
بعد در حالی که طرف صحبتش من بودم، به صورتم خیره شد و گفت: «باور بفرمایین، آقا پوریا، خیلی از دوستانم تو اروپا و امریکا و انگلیس داخل یه آپارتمان کوچیک زندگی می کنن، ولی آرامش دارن. عشق دنیا رو می کنن. حتماً که آدم نباید تو یه قصر زندگی کنه!»
آقای رستگار این بار با ملاحظه بیشتر و یا با کمی ترس، پاسخ داد: «اوه، خانم جون! شما فقط کافی یه یه روز یه چیزیتون لنگ باشه، اون موقع بهتون می گم که آدم نیابد تو یه قصر زندگی کنه!» بعد در حالی که لبخند می زد، مجدداً رو به خانم رستگار کرد و گفت: «آخه، خانم من، شما که تحمل اون زندگیها رو نداری! لابد فکر می کنی اروپا هم که رفتی باید تو یه کاخ زندگی کنی!»
از طرز صحبت آقای رستگار به خوبی مشهود بود که شدیداً تحت سلطه خانم رستگار قرار دارد، و یا به عبارتی، حساب می برد.
صحبتهای خانم رستگار حسابی فکرم را مشغول کرده بود. این حرفها از همچون خانمی بعید به نظر می رسید. البته شاید اگر آدمهای فقیری بودند و در منطقه جنوب شهر زندگی می کردند، مردم بیشتر به زندگی هم کار داشتند و دخالتی می کردند. ولی اینجا در این ویلای درندشت، در بهترین نقطه شهر، چه کسی می توانست به آنها کا داشته باشد، و یا اینکه پشت سرشان حرف در بیاورد. در این مناطق، مردم خیلی به ندرت به زندگی هم کار دارند.
بعد در حالی که به خودم نهیب می زدم، گفتم: نه، زیاد هم بی راه نمی گه خانم رستگار. خیلی اروپایی یه. به خاطر همین هم هست که هیچ جور نمی تونه با این محیط خودش رو وفق بده!
آقای رستگار هنوز داشت بحث می کرد. برای اینکه بیشتر از این وارد مقولات و بحثهای خانوادگی نشوم، فوراً صحبت را عوض کردم و به کار و آژانس هواپیمایی کشاندم.
آقای رستگار همان طور که داشت پاسخ می داد، از جا بلند شد و شروع به پذیرایی کرد و ظرفی پر از میوه برابرم قرار داد و گفت: «پوریا جان، همین طوری که صحبت می کنی، از این میوه ها هم بخور. نترس، پسرم، نمک گیر نمی شی! رویا جون، از آقا پوریا پذیرایی کن. دخترم، چرا همین طور ساکت نشستی! از اون موقع تا حالا هیچ حرفی نزدی. ببینم، تو که انقدر خجالتی نبودی، چی شده حالا کمرو شدی!»
رویا با متانت خاصی لبخندی تحویلم داد و گفت: «اوه، پدر جون! باز شروع کردین! آخه، از وقتی آقا پوریا اومدن، شما و مادر مجال ندادین.»
آقای رستگار که انگار تازه متوجه موضوعی شده بود، قهقه بلندی سر داد و گفت: «اوه، دخترم، راست گفتی! مثل اینکه زیاده روی کردم. باشه، پس من رفتم گلها رو آب بدم. الان هوا تاریک می شه.»
خانم رستگار هم نگاه پر معنایی نثارم کرد و گفت: «اتفاقاً من هم باید با یکی دو نفر از دوستانم تماس بگیرم. شما بفرمایین از خودتون پذیرایی کنین الان می آم خدمتتون.» و هر دو با هم سالن را ترک کردند.
با رفتن آنها، در حالی که راحت شده بودم، نفس عمیقی کشیدم. از دست رویا حسابی عصبانی بودم. درست شده بودم مثل یک جوجه پر و بال بسته ای که به دام افتاده. احساس حقارت بهم دست داده بود. یک لحظه از خودم ناامید شدم. کسی که اینجا برابر رویا نشسته بود، من نبودم. از آن پوریای مغرور و عبوس که به هیچ کس اهمیت نمی داد، هیچ اثری نبود. و من آن پوریا را بیشتر دوست داشتم. این طوری لااقل کمتر احساس حقارت می کردم. درست شده بودم مثل قصه حسن کچل و چهل گیسو!
با شنیدن این حرف، سالومه یک دفعه خنده بلندی سر داد و گفت: «اوه، آقای شکوهی! دست نگه دارین! شما خیلی در حقّ خودتون بی رحمی می کنین. چرا همچون احساسی داشتین؟»
بعد در حالی که نسبت به قبل جدی تر شده بود، مجدداً ادامه داد و گفت: «شما از شخصیت اجتماعی بالایی برخوردار بودین. و به همون نسبت خونواده خوب و متمول و حتی خودتون هم تحصیلات عالیه داشتین. این برای من خیلی تعجب آوره که همچون ایده و نظری داشته باشین!»
پوریا آهی کشید و گفت: «نمی دونم! واقعاً نمی دونم! شاید هم خاصیت عشق این طوره که آدم خودش رو تا سر حدّ جنون به پستی و خواری می کشونه.بله، شما درست می گین! من تو زندگی هیچ کمبودی نداشتم، اما جلوی رویا کم آورده بودم. و این خودش بدترین چیز ممکن بود.»
بله، می گفتم:
حالا دیگر به جز من و رویا کسی در سالن نبود. نگاه خیره و بُراقم روی صورتش ماسیده بود. بدون هیچ حرفی تا چند لحظه همان طور در سکوت نگاهش کردم. نمی دانم در نگاهم خشم دید یا چیز دیگر، اما هر چه که بود از شدت شرم سر به زیر انداخت.
با عصبانیت گفتم: «هیچ فکر نمی کردم تا این حد بی رحم باشی! می دونی از صبح تا حالا چی کشیدم! هر لحظه منتظر تماست بودم. بهتر نبود به جای مهمونی امشب که درست و حسابی مثه موش منو تو تله انداختی، می رفتیم بیرون و با هم گپی می زدیم. من از دقیقه ای که اومدم اینجا حتی دو کلمه نتونستم باهات حرف بزنم. حالا چرا ساکتی؟ نکنه الان هم خجالت می کشی جوابمو بدی؟ نه، بگو این جوری دوست دارم تو رو زجر بدم!»
این بار سرش را بلند کرد و نگاه معصومانه و گیرایی به من انداخت. نگاهی که هزاران حرف درش نهفته بود. چشمان درشت و آبی همچون دریایش را به صورتم دوخته بود.
یک لحظه تمام تنم لرزید. از اینکه این طوری بی رحمانه مورد هجوم کلمات قرار داده بودمش، شرمنده شدم. دلم طاقت نیاورد. در حالی که لبخند می زدم، این بار با مهربانی و ملایمت خاصی گفتم: «رویا، من واقعاً متأسفم! مثل اینکه زیاده روی کردم. امروز تو شرایط روحی مناسبی نبودم. نمی دونم، شایدم فکر می کنم تو هم باید مثل من عاشق و دلباخته باشی. خب، می دونی که من تو عاشق شدن زیاد تبحر ندارم. آه، نمی دونم چی دارم می گم! حسابی به هم ریختم. یعنی در واقع، تو منو به هم ریختی. من که داشتم زندگی خودمو می کردم. تو یه دفعه سر رسیدی و همه چی رو به هم ریختی.»
لبخند ملیح و شیطنت آمیزی گوشه لبانش ماسید. با دلربایی خاصی جواب داد: «بسه دیگه! به حد کافی تنبیه شدم. نمی خوای تمومش کنی! می ترسم این طوری که تو داری پیش می ری، کار به کتک کاری برسه!»
خنده بلندی سر دادم و گفتم: «اوه، راست گفتی! البته بنده حاضرم با برگ گل شمارو تنبیه کنم. اما از شما یه خواهش دارم. لطفاً برای تنبیه بنده از اون صندلهای پاشنه دار ارغوانی تون استفاده نکنین!»
این بار نوبت رویا بود که قهقه بلندی سر داد.
چند ضربه آهسته به در نواخته شد و پس از چند ثانیه، سر و کله قوام از لای در پیدا شد.
پوریا همان طور خیره و براق نگاهش کرد و گفت: «چیه قوام، کاری داشتی؟»
«اوه، ببخشین، آقا! همین الان آقای رهنما تماس گرفتن و گفتن منتظرتون هستن.»
سالومه یک دفعه هراسان از جا بلند شد و در حالی که نگاهی به ساعت می انداخت، گفت: «اوه، خدای من! باز هم دیر شد. اصلاً متوجه وقت نبودم. چقدر پدر سفارش کرده بود که زود بریم.»
پوریا در حالی که از جایش بلند می شد، گفت: «متأسفم، من مقصرم! یه عذرخواهی به خونواده شما بدهکارم. حالا بهتره زودتر بریم. راستی، قوام، پالتوی منو بیار.»
قوام عبوس و گرفته از اتاق خارج شد و پس از چند ثانیه ای بازگشت.
پوریا که متوجه ناراحتی قوام شده بود، رو به او کرد و گفت: «اگه دوست داری، تو هم می تونی با ما بیای. بهتر از اینه که اینجا تنها باشی!»
چهره گرفته و غمبار قوام از هم باز شد. در حالی که این پا و آن پا می کرد، جواب داد: «آخه، آقا ـــ»
سالومه مجال حرف زدن به او نداد و گفت: «زود باش، آقا قوام! دیر شد.»
پوریا که دید سالومه برای رفتن عجله دارد، رو به قوام کرد و گفت: «من سالومه خانومو همراهی می کنم. تو هم زود بیا.» و با عجله هر دو از اتاق خارج شدند.

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#8
فصل هشتم

آقای رهنما رو به پوریا کرد و گفت: «به به، چه عجب! بالاخره شمارو زیارت کردیم! حالا دیگه می دونم که حسابی گرفتار شدی. با این کاری که سالومه دستت داده، دیگه حتی نمی تونی از تو اون ویلا جنب بخوری.» بعد اشاره ای به سالومه کرد و مجدداً گفت: «این خانوم هم که رفت و آمد مارو قدغن کردن ـــ»
پوریا میان حرفش پرید و گفت: «نه نه، به هیچ وجه این طور نیست! اصلاً سالومه خانوم مقصر نیستن. باور کنین، آقای رهنما، من خودم زیاد حوصله گشت و تفریح رو ندارم. تا وقتی که تو تهران بودم، مدام خودمو با کار و شرکت سرگرم کرده بودم. بعد هم دچار یه سری گرفتاریهایی شدم که به کل از خودم غافل موندم.»
خانم رهنما با خوشرویی، در حالی که چای و شیرینی تعارف می کرد، رو به پوریا کرد و گفت: «می دونی، پسرم، اشکال از شما نیست. ما فکر کردیم شاید همون قدر که ما دلمون برای تو تنگ شده و دوست داریم تو رو ببینیم، تو هم همون قدر مشتاق هستی. اما مثل اینکه اشتباه فکر می کردیم.»
«اوه، خانوم رهنما! تو رو به خدا انقدر منو شرمنده نکنین! البته شاید الان سالومه خانوم بیشتر اوضاع و احوال منو درک کنن. چون نسبتاً تا حدودی به مسائل زندگی من واقف شدن. باور بفرمایین اگه شما هم جای من بودین، با مشکلات و گرفتاریهایی که براتون پیش اومده بود، الان درست حال منو داشتین. نمی دونم چطوری براتون بگم، ولی حس می کنم مثل یه آدمی شدم که تازه از کما در اومده باشه. انگار سالهاست از دنیای اطرافم بی خبر بودم.»
با توضیحاتی که پوریا داد، آقای رهنما که خیلی مشتاق شده بود، خودش را آماده کرد که سؤالات گذشته را تکرار کند، ولی با اشاره سالومه حرفش را خورد و گفت: «خُب، در هر صورت پسرم، خیلی خیلی خوش اومدی! راستی، به قوام هم می گفتی بیاد. چرا تنها مونده تو ویلا؟»
پوریا خواست جواب بدهد که یک دفعه صدای زنگ در بلند شد.
سالومه با خوشحالی لبخندی زد و گفت: «این هم آقا قوام! دیگه چی می خوای، پدر جون!» و پس از چند دقیقه قوام وارد شد.
آقای رهنما با خوشرویی به استقبالش شتافت و گفت: «بیا تو، قوام جان! قبل اینکه آقا پوریا بیاد اینجا، ما شمارو بیشتر زیارت می کردیم. حالا دیگه اصلاً پیدات نیست.»
قوام لبخند کمرنگی زد و گفت: «خُب، می دونین، آقای رهنما، آقا پوریا اغلب مواقع تو ویلا هستن. من هم دلم نمی آد تنهاشون بذارم.»
«خوب می کنی، قوام جان! کار درست رو تو انجام می دی. اتفاقاً من هم یکی دو بار خواستم بیام اونجا، حسابی دلم تنگ شده بود، اما فکر کردم شاید مزاحم کار بچه ها باشم.»
پوریا با تأسف سری جنباند و در جواب گفت: «خواهش می کنم، شما مراحمین! هر وقت دلتون خواست، می تونین تشریف بیارین در خدمتتون باشیم. اتفاقاً به سالومه خانوم گفته بودم که حتماً باید یه شب شام تشریف بیارین دور هم باشیم، اما باز هم طبق معمول شما برنده شدین.»
آقای رهنما رو به همسرش کرد و گفت: «خانوم، اگه حالا حالاها شام آماده نمی شه، ما یه دست با آقا پوریا شطرنج بازی کنیم.»
خانم رهنما با خوشرویی پاسخ داد: «چرا! اتفاقاً شام حاضره، ولی حالا نمی آرم. می ترسم آقا پوریا تا شام از گلوش پایین بره، خداحافظی کنه و بره. پس بهتره به هوای شام هم که شده ایشون رو بیشتر نگه داریم.»
همه از این شوخی خندیدند. سالومه بشقابهای میوه را جلوی آنها قرار داد و برای کمک به مادرش به آشپزخانه رفت.
پوریا که از چند لحظه قبل متوجه غیبت سوگند شده بود، خواست سراغش را از آقای رهنما بگیرد که شرم و حیا مانعش شد و سکوت کرد. خیلی زود صدای قهقه ها بلند شد. سالومه از این فرصت استفاده کرد و به سراغ سوگند در طبقه بالا رفت.
سوگند همان طوری که روی تخت دراز کشیده بود، پشتش را به سالومه کرد و خودش را به خواب زد. سالومه که طاقت قهر و دوری او را نداشت، با وجودی که خیلی دلش از دست سوگند گرفته بود، طبق معمول برای آشتی پیش قدم شد و گفت: «آخه، تو چت شده دختر! چرا با من این طوری می کنی؟ مگه من چه گناهی مرتکب شدم؟ چه چیزی عوض شده که تو تغییر اخلاق دادی؟ بلند شو، خواهر جون! پاشو، عزیزم! دلم برات تنگ شده.»
بعد با مهربانی خاصی موهای سوگند را نوازش کرد و گفت: «با تو هستم. تو که انقدر نامهربون نبودی! بلند شو، خواهر کوچولو! تو که دیگه بچه نیستی. این کار تو دور از ادب و نزاکته.»
سوگند با ترشرویی جیغ خفیفی کشید و گفت: «ولم کن! راحتم بذار! اصلاً حوصله تو ندارم. می خوام استراحت کنم.»
سالومه که ول کن نبود، با مهربانی خاصی گفت: «سوگند، باور کن تو این یکی دو روزه که با هم نبودیم، حسابی دلم برات تنگ شده. باشه، اگه ناراحتی، فردارو نمی رم پیش آقای شکوهی. باز هم مثل سابق با هم می ریم تو کوه و جنگل. اصلاً شاید با بابا رفتیم رامسر، چطوره؟»
«ولم کن! بهت گفتم دست از سرم بردار!» بعد با حرص و تمسخر رو به سالومه کرد و گفت: «نه خیر، خانوم! نمی خواد به خاطر من پیش آقا پوریا جونت نری. حالا دیگه بهتره دست از سرم برداری. من اصلاً از این آقای شکوهی خوشم نمی آد. فهمیدی چی گفتم؟ برو بیرون، می خوام استراحت کنم.»
سالومه که حسابی عصبانی شده بود، با ناراحتی از جایش بلند شد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت، گفت: «به درک، دختره لوس! خودخواه! تو واقعاً بی ادب و گستاخی!» و بعد در را به هم کوبید و بیرون رفت.
موقع صرف شام، قوام رو به خانم رهنما کرد و گفت: «راستی، از سوگند خانوم خبری نیست! تشریف بردن تهران؟»
سالومه آزرده خاطر نگاهی به مادرش انداخت و در سکوت منتظر پاسخ مادرش شد. خانم رهنما که دستپاچه شده بود، گقت: «اوه، بله... نه، سوگند جون خوابیده. اتفاقاً خیلی عذرخواهی کرد. می دونین، یه کمی کسالت داشت.»
آقای رهنما سری به علامت تأیید تکان داد و گفت: «آره، درسته! از وقتی هوا این طور یه دفعه سرد شده، بچم همه ش تو رختخواب افتاده.»
پوریا که نگران شده بود، در جواب گفت: «خیلی متأسفم! اصلاً خبر نداشتم. امیدوارم هر چی زودتر حالشون بهتر بشه. راستی، اگه کاری از دست من بر می آد، رودربایستی نکنین. می خواین بریم دکتر؟»
سالومه از شدت عصبانیت دندان قروچه ای رفت و در دل با خودش گفت: دختره احمق! کجایی که ببینی آقای شکوهی نگران سلامتی توئه!
آقای رهنما در جواب پوریا گفت: «نه، پسرم! نیازی نیست. اون قدرها هم شدید نیست. خودش خوب می شه. آخه، شما که خبر نداری، این دختر ما لوس و ته تغاری یه. دیگه چه می شه کرد، نازش خریدار داره!»
همه از این شوخی خندیدند و مجدداً حال و هوای خانه عوض شد. آقای رهنما رو به پوریا کرد و گفت: «راستی، کار خوب پیش می ره؟ بالاخره این دختر ما یه نویسنده خوب از کار در می آد یا نه؟ این طوری که من می بینم، انقدر برای شنیدن حرفهای شما اشتیاق داره که به کل همه مارو فراموش کرده. ما فقط موقع شام و ناهار ایشون رو زیارت می کنیم. دیگه چه برسه به سوگند!»
پوریا که تا حدودی جو موجود را سنگین احساس کرده بود، گفت: «خیلی متأسفم! مثل اینکه سالومه خانوم باید از این به بعد بیشتر هوای خواهرشون رو داشته باشن.»
سالومه که حسابی حرصش گرفته بود، با غیض پاسخ داد: «نه، اصلاً این طور نیست! اتفاقاً یه کم تنها باشه، بهتره. لابد اگه دو روز دیگه ایشون رفتن دانشگاه، بنده هم باید ناراحت بشم ـــ»
خانم رهنما میان حرفش پرید و گفت: «اوه، بهتره حرف رو عوض کنیم! آقا پوریا، لطفاً از خودتون پذیرایی کنین.» بعد در حالی که دیس مرغ سرخ کرده را برابر پوریا قرار می داد، مجدداً گفت: «تو رو به خدا تعارف نکنین. آقا قوام، بفرمایین! اینجا رو خونه خودتون بدونین.»
پس از صرف شام، پوریا در حالی که خستگی را بهانه می کرد، خیلی زود خداحافظی کرد و به همراه قوام به ویلا بازگشت.
با رفتن آنها، سالومه که حسابی عصبانی بود رو به پدرش کرد و گفت: «شما باید این سوگند رو ادب کنین. اون فکر می کنه که هنوز هم بچه س. دیدین امشب چطور با آبروی همه ما بازی کرد. پدر جون، اون دیگه بزرگ شده! همه ش تقصیر شماست که این طور اونو لوس و یه دنده بار آوردین. اون الان بیست و یک سالش شده. بعد از این همه تلاش و کوشش، مثلاً تو دانشگاه قبول شده. اون هم چه رشته ای! وکالت! این طوری می خواد وکیل بشه؟ من که اصلاً چشمم آب نمی خوره!»
خانم رهنما طبق معمول پادرمیانی کرد و گفت: «عیب نداره، دخترم! انقدر خودت رو عذاب نده. ما که از آقای شکوهی و قوام رودربایستی نداریم.»
«بله، درسته! شما ندارین، اما من دارم. من امشب کلی خجالت کشیدم. اصلاً نمی دونم فردا با چه رویی تو صورت آقای شکوهی نگاه کنم. صد در صد اون منو باعث این خرابکاری می دونه. من هیچ وقت سوگند رو نمی بخشم. دیگه حق نداره با من حرف بزنه.» بعد با ناراحتی بدون اینکه منتظر پاسخ آنها باشد، به سرعت به اتاقش رفت.
چیزی به صبح باقی نمانده بود. هوا کم کم داشت روشن می شد. آسمان آبی ابرهای تیره و سیاه را پس زده بود تا خودی نشان دهد. اما انگار در چشمان خسته و از حدقه درآمده پوریا هیچ اثری از خواب نبود. با اینکه شب قبل خستگی را بهانه کرده بود و حتی زودتر از حدّ معمول به رختخواب رفته بود، اما با این اعصاب آشفته و خسته ای که داشت تا آن لحظه نتوانسته بود پلک بر هم گذارد.
از دست خودش عصبانی بود. از اینکه باعث شده بود زندگی و آرامش دیگران را بر هم بزند، خودش را سرزنش می کرد. برای چندمین بار به خودش لعنت فرستاد که اصلاً چرا به اینجا آمده. با این اعصاب فرتوت و درمانده، مهمانی شب قبل هم چیزی مضاعف بر آن شده بود.
هر چه فکر کرد، عقلش به جایی قد نداد. اصلاً علت این همه ناراحتی را نمی فهمید. البته برای او ناراحتی سوگند زیاد هم مهم نبود. یعنی اصلاً در این رابطه او مقصر نبود. اگر هم مسئله ای وجود داشت، به او مربوط نمی شد. او در واقع از دست خودش عصبانی بود. هنوز اعصابش کشش رفت و آمد با دوست و آشنا را نداشت. او تازه از یک بحران روحی و روانی درآمده بود و بیشتر از هر چیز به آرامش نیاز داشت.
در حالی که در تختخواب غلت می زد، به زمین و آسمان کفر می گفت. بعد تقریباً با صای بلندی گفت: هر چی می کشم، از دست خودمه! آخه، بگو پسره احمق تو یه عمری با این خونواده رفت و آمد نکردی، حالا چی شد که یه دفعه همه چیز تغییر کرد. مگه تو به خودت قول نداده بودی که دیگه تا آخر عمرت با هیچ دختری هم کلام نشی. حالا چی شد یه دفعه نشستی برای یه دختر سرگذشت خودت رو تعریف می کنی!
دیگر حوصله غلتیدن در رختخواب را نداشت. در حالی که از جایش بلند می شد، نگاهی به ساعت روی پیشخوان شومینه انداخت. چیزی به ساعت شش نمانده بود. روبدوشامبرش را پوشید و از پشت پنجره نگاهی به باغ انداخت. شیشه ها عرق کرده بود و چیزی مشخص نبود. لای پنجره را کمی گشود. هوای سرد گزنده ای از بیرون به صورتش خورد.
دوباره پنجره را بست و به طرف شومینه رفت. در حالی که چند تا هیز داخل آن می انداخت، جرقه های نارنجی رنگ آتش به هوا برخاست.
حوس یک قهوه داغ غلیظ کرد، اما متأسفانه قوام هنوز خواب بود. بالاخره طاقت نیاورد و برای درست کردن قهوه به آشپزخانه رفت.
یک ربع بعد، در حالی که لیوان بزرگی قهوه در دست داشت، به اتاقش بازگشت. همان طوری که جرعه ای از آن می نوشید، در فکر فرو رفت. احساس یک زندانی را داشت که به مکانی تبعید شده باشد.
یک لحظه فکری از مغزش گذشت. در حالی که قهوه را تا آخر سر می کشید، به سرعت روبدوشامبرش را درآورد و مشغول پوشیدن لباس شد. احساس شادی و شعفی کودکانه به او دست داده بود؛ یک نوع احساس پرواز. بعد به سرعت در حالی که کیف پول و سوییچ اتومبیلش را داخل جیب پالتواش جا می داد، خیلی آهسته به طوری که قوام بیدار نشود از در ویلا خارج شد.
درست یک ساعت بعد، در رامسر بود. هوا کاملاً روشن شده بود. هوای رامسر چیزی متفاوت با آب و هوای جواهرده بود. از آن سوز و سرمای بالای کوه خبری نبود. فقط گهگاه نسیم خنکی از جانب دریا می وزید.
ماشین را کنار جاده پارک کرد و پیاده به سمت دریا به راه افتاد. صدای مرغهای دریایی فضا را پر کرده بود. بر خلاف آب و هوای رامسر، دریا متلاطم بود و مدام موجهای سنگین به صخره های ساحل برخورد می کرد.
کنار دریا هوا سردتر بود. از روی یک صخره بالا رفت و همان طور خیره و براق به آن دریای خشمگین چشم دوخت. عظمت دریا او را مسخ کرده بود.
درست نفهمید چه مدت آنجا ایستاده. قدرت حرکت نداشت. سوزش عجیبی در پاهایش حس کرد. انگار مثل دو تا چوب خشک شده بود.
رفت و آمد ماهیگیر ها آغاز شده بود. از پشت سرش صدایی شنید. بی توجه به صدا، همان طور به امواج خیره ماند. چند لحظه بعد، صدای بلند و گوشخراش مرد ماهیگیری که از آن اطراف می گذشت، توجهش را جلب کرد: «آقا، اتفاقی افتاده؟ به کمک نیاز دارین؟ کسی تو دریا افتاده؟»
مثل آدمهای تبدار سرش را بلند کرد و به چشمان مهربان ماهیگیر نگاه کرد. بعد در حالی که سرش را تکان می داد، آهسته زیر لب پاسخ داد: «نه، مشکلی نیست! متشکرم!»
ماهیگیر که ول کن نبود، مجدداً گفت: «آقا، هوا سرده! این طور که خودتون رو در معرض باد قرار دادین، حتماً سینه پهلو می کنین. بهتره که برگردین منزل. مثل اینکه شما اهل این طرفها نیستین! این موقع از سال کسی برای تفریح و گردش شمال نمی آد! الان درست یه ساعته که شما اینجا ایستادین. فکر کردم نکنه خدایی نکرده براتون مشکلی پیش اومده. در هر صورت، ما همین اطرافیم. اگه کاری داشتین، می تونین روی کمک ما حساب کنین.»
پوریا که نسبتاً حالش بهتر شده بود، تکانی به خود داد و گفت: «متشکرم! بهتره دیگه برم!» بعد آهسته و بی صدا به سمت جاده راه افتاد.
احساس کرختی و خستگی شدیدی تمام بدنش را فراگرفته بود. به سرعت وارد ماشین شد. در حالی که بخاری را روشن می کرد، صندلی را به عقب خواباند و روی آن دراز کشید. چند دقیقه بعد به خواب عمیقی فرو رفت.
قوام با نگرانی سرش را بلند کرد و گفت: «آقا پوریا رفتن! صبح که از خواب بیدار شدم، رفتم تو اتاقشون دیدم لباسهاشون رو عوض کردن و رفتن.»
سالومه با آشفتگی رو به قوام کرد و گفت: «یعنی چی، آقا قوام، کجا می تونه رفته باشه؟ اون هم یه دفعه بی خبر! حالا شما مطمئنی؟ نکنه خدایی نکرده تو جنگل رفته باشن و اتفاقی براشون افتاده باشه؟»
«نه، خانم! زبونتون رو گاز بگیرین! صبح همه جا رو خوب گشتم. بعد هم متوجه شدم که ماشینشون هم نیست. به همین خاطر تا حدودی خیالم راحت شد. شاید هم رفته باشن اطراف رامسر.»
«ولی، آقا قوام، من خیلی نگرانم! نکنه به خاطر دیشب ـــ» بعد در حالی که حرفش را می خورد، مجدداً گفت: «نکنه رفته باشن تهران! آخه، آقا پوریا تحمل اینجا رو نداشتن.»
«نمی دونم، خانم جون. باور کنین، خودم هم حسابی نگرانشون هستم. خدا کنه هر کجا که هستن خوب و سلامت باشن.»
سالومه که حسابی درمانده شده بود، با ناامیدی خواست برگردد که یک دفعه قوام صدایش زد و گفت: «راستی، دخترم، یه سؤال ازت داشتم؟»
«بله، بفرمایین، آقا قوام!»
«آقا پوریا مشکلی تو زندگی شون دارن؟ یعنی اتفاق خاصی براشون رخ داده که این طور ناراحتن؟ آخه، تو این یکی دو روزه در این رابطه فقط با شما صحبت کردن.»
سالومه با تأسف سری جنباند و زیرلب جواب داد: «نمی دونم، آقا قوام! هنوز نمی دونم. لطفاً اگه خبری شد، مارو در جریان بذار.»
«به چشم، خانم! حتماً! به آقای رهنما سلام برسونین!»
سالومه بدون اینکه پاسخ قوام را بدهد، راه افتاد و از سراشیبی باغ پایین رفت. در دلش آشوبی به پا شده بود. می ترسید نکنه پوریا به تهران بازگشته باشد. آن وقت تکلیفش چه بود.
با این افکار، از خودش خجالت کشید. با خود گفت: معلوم نیست من نگران خودم هستم، یا نگران آقا پوریا!
آقا و خانم رهنما که از بازگشت بی موقع سالومه متعجب شده بودند، هر دو با نگرانی سؤال کردند: «چیه، دخترم! چرا برگشتی؟ چیزی جا گذاشتی؟»
سالومه با بغضی فرو خورده، مأیوسانه سری تکان داد و گفت: «نیست! آقای شکوهی رفته! قوام همه جارو گشت، هیچ اثری ازش نبود. حتی یه یادداشت هم نذاشته!»
آقای رهنما که شوکه شده بود، با ناراحتی از روی صندلی بلند شد و در حالی که قدم می زد، گفت: «یعنی چی، دخترم؟ حالا چرا این طور نگرانی! لابد جایی کار داشته، رفته. اون که بچه نیست!»
سالومه که بیشتر از این طاقت نداشت، بغضش ترکید و با گریه گفت: «همه ش تقصیر این سوگنده! من می دونم! دیشب آقای شکوهی با ناراحتی از اینجا رفت. اون مهمون ما بود!»
«اوه، دخترم! تو چرا انقدر حساسی! موضوع سوگند که خیلی مهم نیست. نه نه، مطمئن باش که پوریا بچه نیست که از این چیز ها ناراحت بشه. تو هم انقدر خودت رو عذاب نده. بالاخره هر کجا که باشه، تا ظهر پیداش می شه.»
بر خلاف گفته آقای رهنما، تا غروب هیچ خبری از پوریا نشد. قوام حسابی بی تاب شده بود. هزار جور فکر و خیال ناجور به سرش افتاده بود. با خودش فکر کرد در این چند سالی که پوریا را ندیده، چقدر تغییر کرده بود.
آقای رهنما هم نگران حال پوریا بود. چندین بار به همراه قوام پیاده تا کنار جاده رفتند و برگشتند. سالومه بُغ کرده بود و کنار شومینه چمباتمه زده بود. انگار هر لحظه منتظر شنیدن خبر بدی بود. زندگی پوریا، روحیه لطیف و مهربانش را آزرده بود.
بالاخره، حوالی نه شب بود که سر و کله پوریا پیدا شد. قوام که روی ایوان به انتظار ایستاده بود، از دیدنش به حدی خوشحال شد که ناخودآگاه به سویش دوید و گفت: «شما کجا بودین، آقا؟ حسابی همه مارو نگران کردین! چرا یه یادداشت نذاشتین؟ فکر نکردین دل ما هزار راه می ره!»
پوریا در حالی که جلوی رگبار سؤالات قوام را می گرفت، دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد و گفت: «متأسفم، قوام! واقعاً متأسفم! هیچ فکر نمی کردم تا این حد نگران بشی. تو کاملاً حق داری!»
با خستگی مفرطی که از چشمانش می بارید، پالتواش را به دست قوام داد و مجدداً گفت: «می دونی، قوام، دیشب هر کاری کردم نتونستم بخوابم. کلافه شده بودم. صبح زود بود که زدم بیرون. تو اون موقع خواب بودی، نخواستم بیدارت کنم. اتفاقاً حدس زدم که باید خیلی نگران شده باشی.»
بعد دستی روی شانه قوام گذاشت و با مهربانی خاصی گفت: «چه خبر، پهلوون! امروز که من نبودم، خبری نشد؟»
«اوه، آقا جون! شما یه ده رو به هم ریختین، حالا دارین می گین خبری نشد! اگه بدونین آقای رهنما و سالومه خانوم چه حالی داشتن!»
پوریا با ناراحتی دستی به پیشانی اش زد و گفت: «اوه، خدای من! فکر اینجارو نکرده بودم. حتماً باید ازشون عذرخواهی کنم.» بعد با تأسف سرس تکان داد و گفت: «می دونی، قوام! مدتهاست که هیچ کس نگرانم نبوده. اصلاً فکر نمی کردم با رفتنم کسی رو نگران کنم.»
بعد با خوشحالی لبخندی زد و گفت: «ولی حالا واقعاً خوشحالم! لااقل این طوری احساس زنده بودن می کنم. حالا بیا بریم تو. هوا سرده، سرما می خوریم. راستی، شام درست کردی یا نه؟»
«ای آقا! انقدر نگران شما بودم که اصلاً به فکر شام درست کردن نبودم. اما غذای ظهر دست نخورده مونده. اگه دوست دارین همون رو براتون گرم کنم.»
«عالی یه، قوام! بهتر از این نمی شه! فقط هر کاری می کنی، عجله کن دارم از حال می رم.»
قوام با خوشحالی و شعفی کودکانه گفت: «ای به چشم، آقا فقط اول اجازه بدین به آقای رهنما اطلاع بدم که برگشتین. این بنده های خدا حسابی نگرانتون بودن.»
«کار خوبی می کنی، قوام. در ضمن، از طرف من هم ازشون عذرخواهی کن.» بعد در حالی که لباسش را عوض می کرد، روی صندلی راحتی کنار شومینه از حال رفت.
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
فصل نهم

سالومه با خوشحالی زائد الوصفی رو به پوریا کرد و گفت: «واقعاً از دیدنتون خوشحالم! نمی دونین چقدر نگرانتون بودیم، به خصوص پدرم. باور کنین فکر کردم برای همیشه برگشتین تهران!»
پوریا با شرمندگی سرش را به زیر انداخت و گفت: «واقعاً متأسفم! هیچ فکر نمی کردم تا این حد باعث نگرانیتون بشم. راستش، اون شب وقتی از منزل شما برگشتم، خیلی کلافه و عصبی بودم. اصلاً حال خودمو نمی فهمیدم. هر کاری کردم تا صبح نتونستم بخوابم. به همین خاطر یه دفه بدون هیچ تصمیم قبلی رفتم رامسر. دلم حسابی حال و هوای دریا رو کرده بود.
«اتفاقاً قصد داشتم تا ظهر برگردم، اما خستگی و بی خوابی شب قبل امانمو بریده بود. به همین خاطر رفتم هتل رامسر همون جا ناهار خوردم و برای دو سه ساعتی یه اتاق گرفتم و استراحت کردم. طرفهای غروب بود که راه افتادم. اول، یه گشتی تو شهر زدم، و بعد حرکت کردم.»
سالومه با حجب و حیایی خاص سر به زیر انداخت و گفت: «همه ش تقصیر منه! شما اون شب به خاطر سوگند ـــ»
«اوه، نه نه، سالومه خانوم! بهتره این حرفها رو کنار بذارین. من هنوز انقدر بچه نشدم که به خاطر این چیزها ناراحت بشم. مطمئن باشین نه شما مقصرین، نه هیچ کس دیگه. البته من دلیل ناراحتی سوگند خانومو اصلاً نمی دونم و تا حدودی هم فکر می کنم اصلاً به من ربطی نداره که بخوام در موردش نظر بدم. به نظر من، مقصر اصلی خود من هستم که این طور روحیه مو باختم و با هر تلنگر کوچیکی این طور آشفته خاطر می شم.
«در هر صورت، از اینکه این طوری موجب دلخوری شما و خونواده تون شدم باز هم عذر می خوام. راستی، آقای رهنما چطورن؟ حالشون خوبه؟ فکر نکنم با اتفاق دیروز دیگه بتونم تو صورتشون نگاه کنم. اتفاقاً از قوام شنیدم که دیروز خیلی نگران بودن!»
سالومه که بیشتر از این طاقت نداشت، لبخند ملیحی زد و با اشتیاق خاصی گفت: «بهتره انقدر خودتون رو عذاب ندین. باور کنین من برای شنیدن صحبتهای شما خیلی بی تاب شدم. بهتر نیست شروع کنین؟»
پوریا متفکرانه سری جنباند و در حالی که سیگاری آتش می زد، فکرش را به دوردستها بُرد.
به یاد دارم آن روز در خانه آقای رستگار، زندگی و آینده ام رقم خورد. همه چیز با یک برنامه ریزی دقیق آغاز شده بود. و متأسفانه من که از همه جا بی خبر بودم، مثل موش در تله افتادم. حدوداً یکی دو ساعتی را با رویا تنها بودیم و حسابی گپ زدیم، بدون اینکه خانم یا آقای رستگار مزاحمتی ایجاد کنند.
رویا برخلاف دفعات قبل، به حرف افتاده بود و برایم از خودش گفت: «می دونی، پوریا! یه چیزهایی هست که می خوام تا حدودی در جریان باشی. نمی خوام بعدها خدایی نکرده مشکلی پیش بیاد. نمی دونم تا چه حد از زندگی ما خبر داری، شاید هم سوفیا تا حالا بهت گفته باشه. من هم مثل تو تک فرزند هستم. نه خواهری، نه برادری. در واقع، همیشه احساس تنهایی مثل خوره به تنم چنگ انداخته. امکانات رفاهی و مالی زیادی در اختیارم قرار داشته، اما هیچ کدوم برام لطفی نداشته.
«یادم می آد، از بچگی هیچ وقت به درس علاقه نداشتم. شاید باور نکنی، ولی من فقط با اصرارهای پدرم تونستم دیپلم بگیرم. شاید بعضیها فکر کنن تک فرزند بودن موهبت بزرگی یه، اما به نظر من زجرآورترین چیز ممکن می تونه باشه.
«مادرم خیلی علاقه داره که همه با هم بریم انگلیس و اونجا برای همیشه زندگی کنیم، اما پدرم مخالف این کاره. به خاطر همین هم همیشه سر این مسئله با هم اختلاف سلیقه دارن. البته برای من زیاد تفاوتی نمی کنه. اغلب کشورها رو رفتم و دیدم. همه اونها از جذابیت فوق العاده ای برخوردار بودن، ولی روی هم رفته برام فرقی نمی کنه که اینجا باشم یا اونجا. در واقع، اینجا بیشتر راحتم و با دوستام سرم گرمه.»
بعد با حالتی خاص رو به من کرد و گفت: «می خواستم یه خواهشی ازت بکنم!»
مشتاقانه به صورتش زل زدم و گفتم: «تو جون بخواه!» انقدر محو صورت زیبایش شده بودم که حد نداشت.
با حالتی غمگین رو به من کرد و گفت: «می دونی، خونواده ما دشمن زیاد داره. خیلیها چشم ندارن منو ببینن. به خاطر همین ممکنه یه وقت حرفهای نامربوطی به گوشت بخوره. می خواستم در جریان باشی.»
«اوه، رویا! عزیزم، این حرفها چیه می زنی! حرف مردم برای من هیچ ارزشی نداره. من تو رو می خوام. از خونواده ت هم خوشم اومده. هیچ چیز نمی تونه جلوی خوشبختی ما رو بگیره. مطمئن باش، عزیزم! در ضمن، تو تا الان تنها بودی. حالا دیگه هر کی بخواد حرفی بزنه، از این به بعد با من طرفه. خیالت راحت باشه!»
با شنیدن این حرف، آه عمیقی کشید و آرامش تمام وجودش را پُر کرد.
در همین وقت، آقای رستگار وارد سالن شد و در حالی که می خندید، با صدای بلندی گفت: «خب، خب، بچه ها! مثل اینکه این حرفهای شما هیچ وقت تمومی نداره.» بعد نگاه معناداری به رویا کرد و گفت: «خب، حالا بهتره صحبتها یه کم مردونه بشه.»
رویا بدون تأمل فوراً از جا بلند شد و گفت: «من می رم به مادر کمک کنم.» و فوراً از سالن خارج شد.
در حالی که دستپاچه شده بودم، چشم به دهان آقای رستگار دوختم. «می دونی، پسرم! تو تا پدر نشی، نمی تونی احساس یه پدر رو درک کنی. من از دار دنیا همین یه دختر رو دارم. تا اونجایی که تونستم، تمام امکانات رو براش فراهم کردم. همیشه نگران آینده ش بودم. هیچ وقت دلم نمی خواست کمبودی تو زندگی ش احساس کنه. از روزی که تو رو دیدم و متوجه شدم به رویا علاقه داری، خیلی خوشحال شدم. یعنی در واقع، از اینکه دخترم شخصیت برجسته ای رو برای زندگی انتخاب کرده، به خودم می بالم.»
من که از تعریفهای آقای رستگار غرق در لذت شده بودم، این بار با اعتماد به نفس بیشتری سرم را بلند کردم و گفتم: «این نظر لطف شماست! خوبی از خودتونه. باور کنین، من هم از وقتی که شما رو دیدم، احساس کردم که می تونین جای خالی پدرمو برام پُر کنین. و اگه منو به غلامی خودتون بپذیرین، یه عمر سپاسگذارتون هستم.»
چشمانش برق شادی زد. انگار منتظر شنیدن همین حرف بود. با خوشحالی زائد الوصفی گفت: «آفرین، پسرم! آفرین به تو که با این شهامت تو زندگی ت رو پای خودت وایسادی! باور کن، اصلاً حساب تعارف نیست. تو همون پسری هستی که من همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم. البته حالا هم در اصل ماجرا هیچ فرقی نمی کنه. داماد هم مثل پسر خود آدم می مونه.
«خب، پس با این حساب، می تونیم راحت تر با هم گپ بزنیم. می دونی، پسرم! تو ازدواج یه رسم و رسوماتی هست که نمی شه اونها رو ندید گرفت. اما اصولاً من زیاد آدم سختگیری نیستم. من فقط دو تا خواسته از تو دارم!»
مشتاقانه نگاهش کردم و گفتم: «شما امر بفرمایین!»
«اول اینکه، دوست دارم تا یکی دو هفته آینده یه جشنی بگیریم و شما ها خیلی زود برین سر زندگی تون.»
از شنیدن این حرف، یک لحظه نفس در سینه ام حبس شد. احساس کردم زبانم بند آمده. هاج و واج نگاهش کردم و با تته پته جواب دادم: «اما چطوری؟ نه، این امکان نداره!»
«چرا، پسرم! کار نشد نداره. می دونی، من اصلاً از نامزد بازی خوشم نمی آد. دو تا جوون وقتی همدیگه رو پسندیدن، بهتره زودتر برن سر خونه و زندگی شون.»
انتظار شنیدن هر حرفی را داشتم، الّا این موضوع. اصلاً باورم نمی شد. هضم این مسئله براین خیلی سنگین بود. البته نه اینکه آمادگی ازدواج نداشته باشم، نه موضوع این نبود، اما اینکه چرا این همه با عجله.
خُب، هر چیزی لطف خودش را داشت. دوران نامزدی می تواند از بهترین دوران زندگی آدم باشد. این حرفها از کسی مثل آقای رستگار کاملاً بعید به نظر می آمد. او یک شخصیت جنتلمن و اروپایی داشت. حالا چطور همچون خواسته ای را از من داشت، خود جای بحث و فکر داشت.
در حالی که سکوت کرده بودم، منتظر شدم تا دومین شرط خودش را اعلام کند که یک دفعه بلافاصله گفت: «و اما دومین شرط من اینه که یه آپارتمان در همین حوالی به اسم رویا خریداری کنی. همین و بس! من دیگه هیچ شرطی ندارم. امیدوارم به پای هم پیر شین!»
با شنیدن این حرف، این بار دیگر واقعاً نفس در سینه ام حبس شد. اوه، خدای من! اصلاً توقع شنیدن همچون حرفی را، آن هم از دهان آقای رستگار، نداشتم. کسی با این همه ثروت و جاه و مقام، چطور به یک آپارتمان من چشم دوخته بود.
آن قدر شوکه شده بودم که اصلاً هیچ جوابی برای گفتن نداشتم. ناخودآگاه فرو ریختم. آن قدر همه صحبتها سریع شده بود که اصلاً هیچ جایی برای بحث و گفت و گو باقی نگذاشته بود.
یک لحظه به خودم گفتم: عجب آدم کم توقعی! فقط دو تا خواسته کوچیک: ازدواج تا دو هفته آینده، و یه آپارتمان شیک و مدرن در بهترین نقطه زعفرانیه به نام رویا! دیگه بهتر از این امکان نداشت!
تقریباً آخر شب بود که به خانه رسیدم. احساس خستگی و کرختی خاصی تمام وجودم را پُر کرده بود. تمامی لحظاتی که آنجا بودم، فقط و فقط در فکر صحبتهای آقای رستگار سیر می کردم. حالا دیگر آنها مرا رسماً داماد خودشان می دانستند و محبتشان نسبت به قبل چندین برابر شده بود.
با وجودی که ظاهراً خوشحال بودم و از اینکه تا یکی دو هفته دیگر سر و سامان می گرفتم، در پوست خودم نمی گنجیدم. اما یک چیزی ته دلم چنگ می زد. یک چیزی که باعث شده بود دلهره و اضطراب عمیقی به وجودم چنگ بیندازد. یک جای کار می لنگید و هر چه فکر می کردم، چیزی دستگیرم نمی شد. من هیچ مشکلی نداشتم. نه برای ازدواج کردن، و نه حتی برای آپارتمان خریدن. اینها موضوعی نبود که به خاطرش این طور به هم بریزم.
«می دونین، سالومه خانوم! نمی دونم چطوری باید احساس اون روز خودمو براتون توضیح بدم. اما شاید بشه گفت یه نوع حس ششم بود که بهم هشدار می داد. اما من خیلی خام تر از اونی بودم که تحت تأثیر قرار بگیرم.»
سالومه با نگرانی نگاهش کرد و گفت: «بالاخره چی کار کردی؟ شروط آقای رستگار رو پذیرفتین؟»
پوریا با تأسف سری تکان داد و گفت: «بله، درست مثل یه آدم احمق قبول کردم!»
فردای آن روز، وقتی خبر ازدواج را به امید دادم، هاج و واج نگاهم کرد و گفت: «چی داری می گی، پسر! مگه عقلت رو از دست دادی؟ یه خورده بیشتر فکر کن! آخه، این همه عجله برای چیه! مگه کسی دنبالتون کرده! تو هنوز به روحیات این دختر آشنایی نداری. اصلاً مگه بدون نامزدی می شه عروسی کرد! به نظر من، بهتره یه چند ماهی رو صبر کنی.»
«ولی امید، من نمی تونم. دیشب به پدر رویا قول دادم.»
«چی کار کردی؟ قول دادی؟ تو خیلی بی جا کردی. همین طوری یکه و تنها سرت رو پایین انداختی و رفتی خواستگاری؟»
«اوه، چی داری می گی، امید! من کی رفتم خواستگاری. باور کن همه چیز یه دفعه پیش اومد. اونها ازم دعوت کرده بودن که بیشتر با هم آشنا بشیم. من اصلاً روحمم خبر نداشت که پدرش می خواد این حرفها رو بهم بزنه!»
امید خنده عصبی کرد و گفت: «و اون وقت جناب عالی هم احساساتت گل کرد و حرف دلت رو زدی، درسته؟ ببین، پوریا جان، من الان نزدیک به سه ساله که به سوفیا قول ازدواج دادم و گذاشتمش سرکار و هنوز درست و حسابی بهش جواب ندادم. شاید باور نکنی، ولی هر روزی که می گذره بیشتر متوجه می شم که من و اون اصلاً به درد همدیگه نمی خوریم.»
در حالی که از حرف امید حسابی جا خورده بودم، یا عصبانیت سرش داد کشیدم و گفتم: «پس تو خیلی آدم پستی هستی که این همه مدت یه دختر رو به انتظار خودت گذاشتی! فکر نکردی شاید اون برای آینده ش تصمیماتی داشته باشه، ولی به خاطر تو حاضر شده از همه چیزش بگذره؟»
«اوه، دست نگه دار! تند نرو! آقا رو ببین، من دارم تو رو نصیحت می کنم، یا تو منو؟ اول اینو روشن کن؟ ببین، پوریا! من ادعایی برای جوونمردی ندارم. اما تو چی، لابد به خاطر جوونمردی زیادی و قهرمان بازی می خوای به این سرعت ازدواج کنی؟ نه جونم! بگو انقدر آتیشم تنده که دارم می سوزم و هیچی حالی م نیست. همین و بس، حالا هم خود دانی! آنچه شرط بلاغ بود، با تو گفتم. فقط تو رو به خدا منو به جون سوفیا ننداز که اگه بفهمه، دق می کنه. منو بگو که چقدر ساده و احمق بودم. با آشنا کردن رویا با تو می خواستم تو رو از اون حال و هوا درآرم. اما ببین از کجاها سر درآورد!»
از شدت آشفتگی چنگی به موهایم زدم و گفتم: «خب، مگه حالا چی شده! ایرادش چیه؟ مگه ازدواج کردن گناهه؟ امید، تو بهترین دوست منی. حالا می خوای توی این شرایط تنهام بذاری؟ آخه، من که کسی رو ندارم. تو مثل برادرم می مونی. عیبی نداره، تو هم با بی رحمی تمام منو از خودت برون!»
این بار نگاه مهربانی به من انداخت. در حالی که لبخند می زد، چند قدم جلو آمد و یک دفعه بی مقدمه بغلم کرد و گفت: «آخه، من بهت چی بگم، پسر! باشه، چاره ای نیست به جز اینکه بگم امیدوارم خوشبخت بشی! ولی شاه داماد، بی گدار به آب نزن! باور کن نگرانتم!» بعد با صدای بلند خندید و مجدداً گفت: «خب، پس یه عروسی افتادیم! من از همین الان دربست در اختیارتم. بگو چی کار کنم. می خوای خودم آستینهامو بالا بزنم و بیام رویا رو بگیرم!»
هر دو از این شوخی به شدت خندیدیم. بقیه روز تماماً با شوخیهای امید سپری شد. مدام سر به سرم می گذاشت. یک دفعه متوجه شدم که با بلبل زبانیهایش همه شرکت را خبر کرده. هر کسی که مرا می دید، تبریک می گفت. البته به غیر از منشیهای شرکت که با غیظ و پشت چشم نازک کردن حرصشان را فروکش می کردند.
شب هنگام، وقتی موضوع را به بی بی گفتم، چند لحظه ای مات و مبهوت نگاهم کرد. بعد در حالی که اشک در چشمهاش حلقه زده بود، با بغض فروخورده ای گفت: «هیچ فکر نمی کردم آخرین نفری باشم که موضوع به این مهمّی رو می شنوم! پوریا، من جای مادرت بودم! بزرگت کردم. چطور تا الان در این رابطه هیچ حرفی نزدی! پسرم، آدمهای گرگ زیادن. نکنه خدایی نکرده با یکی از این دخترهای بی خونواده بخوای وصلت کنی! زندگی شوخی بردار نیست. لباس نو و کهنه نیست که اگه خوشت نیومد، فوراً عوضش کنی!
«پسرم، یه کم فکر کن. حالا چرا این همه عجله! بذار یه مدت با هم نامزد باشین، بد و خوب همو درک کنین. برای عروسی وقت زیاده. یه کم عاقلانه فکر کن. به خدا قسم من بد تو رو نمی خوام. بذار بیام این دختره رو ببینم. شاید اصلاً تیکه تو نباشه. بالاخره من چند تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم.»
با شنیدن این حرف، در حالی که حسابی به من برخورده بود و از طرفی هم عارم می آمد که بی بی را با خودم همراه کنم، با ناراحتی جواب دادم: «ببین، بی بی! بهتره خودت رو درگیر این مسائل نکنی. من الان درست بیست و هفت سالمه. خودم می تونم برای آینده م تصمیم بگیرم. مطمئن باش رویا رو که ببینی، ازش خوشت می آد. خونواده خوبی داره.خیلی محترمن. باور کن از خودمون سرن. تک فرزنده. درست مثل خود من. دیگه چی می خوای؟ ما از هر لحاظ با هم جوریم.»
بعد برای اینکه بحث را عوض کنم، مجدداً گفتم: «بی بی، شام حاضر نیست؟ دارم از گرسنگی از حال می رم. بهتره زودتر غذا رو بیاری.»
با ناراحتی، در حالی که از جایش بلند می شد، رو به آسمان کرد و گفت: «خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه!» بعد سلانه سلانه به طرف آشپزخانه رفت.
با رفتن بی بی، دوباره در فکر فرو رفتم. حرفهای بی بی و امید بدجوری اعصابم را به هم ریخته بود. خودم هم نمی دانستم کارم درست است یا نه. اما با وجود شک و تردید زیاد، وقتی به رویا فکر می کردم، آن قدر از خود بیخود می شدم که به کل همه چیز از ذهنم پاک می شد و فقط لحظه شماری می کردم زودتر ببینمش.
در همین وقت، قوام با سینی چای و کیک وارد شد و در حالی که آن را روی میز قرار می داد، بدون هیچ حرفی فوراً از اتاق خارج شد.
پوریا فنجانی چای به دست سالومه داد و در حالی که یک برش کیک در بشقاب می گذاشت، با خوشرویی رو به او کرد و گفت: «بهتره گلویی تازه کنین. می دونین، من وقتی از گذشته حرف می زنم، انقدر از خود بیخود می شم که همه چی از یادم می ره. لطفاً از خودتون پذیرایی کنین.»
سالومه قطعه ای کیک در دهانش گذاشت و در حالی که جرعه ای چای می نوشید، گفت: «بعد چی شد؟ به این سرعت ازدواج کردین یا اینکه ـــ»
پوریا میان حرفش پرید و گفت: «بله، همه چیز انقدر تند و سریع اتفاق افتاد که اصلاً خودم نفهمیدم چی شد.»
در عرض چند روز، آزمایش دادیم و جواب گرفتیم. بعد هم به کمک دوست آقای رستگار، که بنگاه معاملات ملکی داشت، حوالی منزل آقای رستگار یک آپارتمان شیک و مدرن به نام رویا خریداری کردم.
رویا از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید. دیگر آن دختر ساکت و مظلومی نبود که می شناختم. مدام می خندید و شوخی می کرد و با افتخار مرا به دوستانش معرفی می کرد. و همین برای من کافی بود تا با همه وجودم هر کاری از دستم بر می آمد، برایش انجام بدهم.
خنده های رویا مرا به عالم دیگری می برد. دنیا را طور دیگری می دیدم. همه چیز برایم لذتبخش شده بود. زندگی رنگ و بوی دیگری می داد و من در اوج سیر می کردم.
البته همان طوری که رویا به من هشدار داده بود، کم و بیش نیش و کنایه هایی هم به گوشم می خورد که اصلاً هیچ توجهی به آنها نداشتم و همه آنها را به پای این می گذاشتم که نسبت به رویا حسادت دارند. مثلاً چندین بار که با دوستان و بستگان رویا برخورد داشتم، از دو سه نفرشان شنیدم که با کنایه رو به رویا کردند و گفتند: «این ماهی گنده رو چطوری به تور انداختی؟» و یا اینکه «رویا، عجب شانسی داشتی!» و چند چیز دیگر که الان درست در ذهنم نیست.
البته من آن موقع این حرفها را به شوخی گرفتم. اما روز به روز حرفها و گنده گوییها اوج می گرفت. تا جایی که شب عروسی پچ پچ کردنها و درگوشی صحبت کردنها و حتی نگاههای بُراق و چپ چپی که به من می کردند تا حدود زیادی مرا در فکر برد. اما دیگر کار از کار گذشته بود. یعنی آن قدر همه چیز تند و سریع اتفاق افتاده بود که اصلاً مجالی برای فکر کردن نداشتم.
در عرض دو هفته، رویا زنم شده بود. و در این مدت کم، چطور می توانستم اطرافیانم را بشناسم و محک بزنم. آنچه مسلم بود، همه کارها به دلخواه خانم و آقای رستگار انجام شده بود. عروسی سریع السیر که در ویلای مجلل آقای رستگار برگزار شد، همین طور خانه خریدن و غیره.
در این اوضاع و احوال، سوفیا هم حسابی با امید چپ کرده بود و از شدت بغض و حسادت نمی دانست چه کار کند. البته من و رویا هم از متلکهای آبدارش بی نصیب نبودیم.
درست شب عروسی، با آن قیافه جلف و سبکی که خودش را آراسته بود، با انزجار رو به رویا کرد و گفت: «خدا یه جو شانس بده! نه به من که سه ساله منتظر این آقا نشستم (اشاره به امید کرد) ، نه به تو که دو هفته ای عروسی کردی!» بعد با اکراه روی از امید برگرداند و به راه خودش رفت.
امید با ناراحتی سر در گوشم گذاشت و گفت: «خدا بگم چی کارت کنه، پسر که برای من هم شر درست کردی!» و بعد دنبال سوفیا راه افتاد.
رویا که حسابی خنده اش گرفته بود، رو به من کرد و گفت: «با این اوضاع و احوال، فکر کنم تا دو هفته دیگه سوفیا عروسی کنه، وگرنه ممکنه از شدت حسادت بمیره!»
در حالی که خنده ام گرفته بود، دستش را کشیدم و گفتم: «آره، عزیزم! حالا بیا بریم مهمونها منتظرن!»
خانم و آقای رستگار وسط باغ میان ریسه های رنگارنگ ایستاده بودند و به مهمانها خوش آمدگویی می کردند. خانم رستگار درست شده بود مثل یک عروسک فرنگی. انگار می خواست برابری خودش را با دخترش به اثبات برساند. از سبک لباس پوشیدنش به هیچ وجه خوشم نیامد. خیلی جلف و سبک شده بود. در واقع، این سبک لباس برای سن و سالش زیادی جوان پسند بود.
بی بی بنده خدا گوشه ای کز کرده و نشسته بود. گهگاه که نگاهش می کردم، حلقه اشک را در چشمهایش می دیدم. خیلی ناراحتش بودم. او در واقع جای مادرم بود. این مدت، انس و الفت شدیدی نسبت به هم پیدا کرده بودیم. اما حالا بنده خدا بایستی به تنهایی درآن خانه درندشت زندگی می کرد.
با وجودی که قرار بود از این به بعد در آپارتمان جدیدی که خریداری کرده بودم زندگی کنم، اما به خاطر بی بی به هیچ وجه نظری روی خانه پدری نداشتم و می خواستم بی بی تا هر وقت که زنده بود، در آن خانه باشد و زندگی کند. درست مثل مادرم تکیه گاه بزرگی برایم محسوب می شد و من فقط راحتی و رفاه او را می خواستم.
عقربه های ساعت روی شماره دو ایستاد و دو ضربه متوالی نواخت. سالومه یک دفعه به خود آمده بود، نگاهی به ساعت انداخت. «اوه، خدای من! باز هم طبق معمول انقدر محو صحبتهاتون شدم که پاک وقت رو فراموش کردم! بهتره دیگه من برم. شما هنوز ناهار نخوردین.» بعد بدون معطلی از جایش بلند شد.
پوریا که غافلگیر شده بود، با ناراحتی پاسخ داد: «این از مهمون نوازی ما ایرانیان به دوره که این طور از مهمون خودمون پذیرایی کنیم! باور کنین، تعارف نمی کنم. ناهار اینجا تشریف داشته باشین. قوام همیشه غذا زیاد درست می کنه.»
«اوه، می دونم، آقای شکوهی! خیلی متشکرم! در مهمون نوازی شما هیچ شکی ندارم، اما به مادر قول دادم که زود برگردم.»
«خب، پس طرفهای عصر می بینمتون!»
«به امید دیدار!»
«خدا نگه دار! به پدر سلام منو برسونین!»
«حتماً! حتماً!» و با عجله از اتاق خارج شد.

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}
#10
فصل دهم

قوام با سینی ناهار وارد اتاق شد و در حالی که آن را روی میز قرار می داد، با خوشرویی رو به پوریا کرد و گفت: «راستی، آقا! روحیه تون نسبت به قبل خیلی بهتر شده! سرحال به نظر می رسین!»
«اوه، اینو جدی می گی، قوام؟ خوشحال باشم؟»
«بله، آقا! باور کنین رنگ و روتون باز شده.»
پوریا آهی از سر تأسف کشید و با اندوهی خاص جواب داد: «می دونی، قوام، وقتی از گذشته حرف می زنم، احساس سبکی می کنم. شاید باور نکنی، اما لحظه شماری می کنم که زودتر به پایان این زندگی شوم برسم، بلکه شاید سنگینی این بار از روی دوشم برداشته بشه. نمی دونم، شاید هم بیشتر این سنگینی به خاطر این بوده که تا به حال برای کسی درد دل نکردم. اما حالا برعکس، حتی اگه سالومه خانوم هم نخواد به حرفهام گوش کنه، من اونو مجبور به این کار می کنم.»
قوام با صدای بلندی خندید و گفت: «اوه، آقا! تو رو به خدا اینو به سالومه خانوم نگین که دیگه اون وقت همین یه ساعت وقت ناهار رو هم از دست می دیم. شما مثلاً اومده بودین اینجا روحیه ای عوض کنین و انرژی بگیرین. اما این طوری که خودتون رو تو این اتاق حبس کردین، می ترسم خدایی نکرده مریض بشین.»
«نه نه، قوام! خیالت راحت باشه. اتفاقاً قصد داشتم بعد از ناهار یه گشتی تو باغ و این اطراف بزنم. راستی ببینم، قوام، تو ناهار خوردی؟»
«نه، آقا، ولی شما صرف کنین. من همون جا تو آشپزخونه یه چیزی می خورم.»
«اوه، این حرفها چیه، قوام! مگه ما با هم تعارف داریم. برو برو، زود غذات رو بیار من تنهایی غذا از گلوم پایین نمی ره.»
قوام با خوشحالی چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت.
پس از صرف ناهار، پوریا در حالی که بارانی اش را می پوشید، رو به قوام کرد و گفت: «من می رم تو باغ یه گشتی بزنم. می ترسم اگه یه کم دیگه تو این اتاق گرم و نرم باشم، خوابم بگیره.»
«خوب کاری می کنین، آقا! می خواین من هم دنبالتون بیام؟»
«اوه، نه! متشکرم، قوام! می خوام کمی تنها باشم.» بعد در حالی که سیگاری آتش می زد، یقه بارانی اش را بالا کشید و از اتاق خارج شد.
آسمان باز طبق معمول گرفته و ابری بود. ابرهای سیاه پاییزی گهگاه روی نور خورشید را می گرفتند و اجازه خودنمایی به او نمی دادند. چوبدستی بلندی را که به عنوان عصا از آن استفاده می کرد، از روی ایوانگاه جلوی ویلا برداشت و آهسته از سراشیبی باغ پایین رفت. یک دسته کلاغ قارقارکنان از بالای سرش گذشتند.
باغ پر شده بود از برگهای رنگارنگ پاییزی. صدای خش خش برگهای خشک سکوت زیبای باغ را در هم شکست. بوی هیزم سوخته فضای باغ را پر کرده بود. صد در صد باغبان آقای رهنما مشغول سوزاندن چوبهای خشک بود.
همان طوری که به اطراف نگاه می کرد، در فکر سالومه رفت. چقدر تفاوت میان او و رویا وجود داشت. باورش نمی شد هر دو از یک جنس باشند. یکی آن قدر محکم و استوار و با اعتماد به نفس قوی، و یکی مثل رویا عروسکی زیبا و ضعیف و شکننده.
تا دیروز فکر می کرد لابد همه زنها مثل رویا هستند، اما حال با دیدن سالومه تا حدود زیادی تغییر عقیده داده بود. دختر فهمیده و با شعوری بود. ذهن باز و درک وسیعی داشت. با خودش فکر کرد تفاوت این دو خواهر از زمین تا آسمان است. سوگند حتی شعور برخورد اجتماعی را هم نداشت.
بعد در حالی که شاخه های گل یخ را که روی زمین افتاده بود، بلند می کرد، به درخت هم جوارش تکیه داد و با خودش گفت: زنان همچون گلهای رنگارنگی هستن، با عطر و بوی مخصوص به خود. یکی مثل گل مریم معطر و خوشبو با عمر طولانی، یکی مثل گل لاله وحشی زیبا و بدون عطر. که با وزش کوچکترین بادی گلبرگهایش رو به دست باغ و صحرا می سپاره. و البته یکی همچون گل آفتابگردان که با زیبایی هر چه تمام تر به هر طرف که خورشید نورافشانی می کنه، می چرخه و روز به روز بر زیبایی و عظمتش افزوده می شه. تا جایی که تخمهای آفتابگردان محکم و دلپذیری رو به جامعه خود عرضه می داره. و چقدر زیباست این راز بقا، راز زنده بودن و راز زندگی کردن!
عصر، زودتر از حدّ معمول، سالومه برابر پوریا نشسته بود و چشم به دهانش دوخته بود.
پوریا سیگاری روشن کرد و با خوشرویی خاصی رو به سالومه کرد و گفت: «راستی، حال خواهرتون چطوره؟ خبری ازشون نیست؟»سالومه که اصلاً توقع همچون سؤالی را از پوریا نداشت، با ترشرویی پاسخ داد: «من دیگه به اون هیچ کاری ندارم. فردا قراره برگرده تهران. دو سه روز دیگه کلاسهای دانشگاه شروع میشه.»
«اوه، پس با این حساب شما خیلی تنها می شین. از این بابت ناراحت نیستین؟»
سالومه در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، با غرور خاصی سر تکان داد و گفت: «ابداً! گاهی وقتها بعضی از تنهاییها موجب ساخته شدن و پیشرفت آدمها می شه و من از این بابت خیلی خوشحالم. هم برای خودم، و هم برای سوگند.»
«خوشحالم که اینو می شنوم. شما فکر بازی دارین و مطمئناً تو زندگی موفق خواهید شد.» بعد برای اینکه موضوع صحبت را تغییر دهد، بلافاصله گفت: «حالا بریم سر بقیه ماجرا.»
آقای رستگار فرصت هیچ گونه تفکری به من نداده بود. و درست با این کار، به هدف و خواسته شان رسیده بودند. به یاد دارم، اوایل ازدواج احساس می کردم روی ابرها سیر می کنم. همه چیز برایم تازه و جدید بود. از زندگی نهایت لذت را می بردم. گهگاه از اینکه همسری مثل رویا داشتم، به خودم می بالیدم.
هنوز آن چنان که باید، یه این آپارتمان عادت نکرده بودم. آپارتمان لوکس و زیبایی بود با اثاثیه ای مدرن و شیک. که آقا و خانم رستگار زحمت کشیده بودند و در واقع حسابی سنگ تمام گذاشته بودند.
در مدت این یک ماه، حتی نگذاشته بودم رویا دست به سیاه و سفید بزند. البته خودش هم زیاد علاقه ای به کار کردن نداشت. تقریباً هر روز صبحانه مفصلی تدارک می دیدم و بعد رویا خانم را که مثل یک پری دریایی روی تختخواب منبت زیبایی آرمیده بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود، آهسته بیدار می کردم و با کلی خواهش و تمنا از او درخواست می کردم تا سر میز صبحانه بیاید.
اغلب مواقع، وقتی از شرکت به خانه می رفتم و می دیدم که هیچ اثری از ناهار نیست، بدون اینکه حتی به روی رویا بیاورم با هم به رستوران می رفتیم و ناهار می خوردیم. البته تا حدود زیادی به او حق می دادم. بالاخره او هم مثل من تک فرزند بود که تا دیروز کارهایش را مستخدم انجام می داد. حالا چطور می توانستم از همچون کسی توقع بی جا داشته باشم. بالاخره زمان لازم بود تا رویا به خودش بیاید.
البته برای من هیچ فرقی نمی کرد. من حتی حاضر بودم بی بی را به آنجا بیاورم تا دیگر رویا مجبور به کار کردن نباشد.
اما هر بار که این پیشنهاد را به رویا می دادم، با غیظ نگاهم می کرد و می گفت: «اصلاً حرفش رو نزن. من خودم کارهامو انجام می دم.»
شبها گهگاه به دیدن خانم و آقای رستگار می رفتیم. حالا دیگر آنها هم به کل تنها شده بودند. البته کم و بیش از رویا شنیده بودم که چندین بار مهمانی داده بودند و حسابی سرشان گرم بود، بدون اینکه حتی ما را خبر کنند.
یکی دو بار از رویا خواستم که ما هم به آنجا برویم و در مهمانی شرکت کنیم، اما هر بار رویا به نحوی طفره می رفت. حتی یک بار هم گفت: «می دونی، وقتی پدرم دوستاش رو دعوت می کنه، دوست داره راحت باشه. به همین علت من هم مزاحمش نمی شم. تازه اونها اگه می خواستن که ما هم باشیم، رسماً دعوتمون می کردن.»
این جواب کاملاً برایم قانع کننده بود و از آن به بعد، دیگر هیچ وقت در این باره حرفی نزدیم.
در این مدت، فقط دو بار به بی بی سر زده بودم. آن هم خیلی زود برگشته بودم. البته به تنهایی، نه با رویا. بی بی حسابی از دستم دلخور بود. اما دیگر برایم هیچ تفاوتی نداشت. من رویا را می خواستم و حالا که او را به چنگ آورده بودم، دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود.
روز ها به همین منوال از پی هم می گذشتند. تا آنجایی که در توان داشتم، سعی می کردم رویا را خوشحال کنم. ولی برعکس من، رویا هیچ عکس العملی در قبال محبتهای بی دریغم نداشت. هر روزی که می گذشت، بی تفاوت تر از روز قبل می شد. طوری با من رفتار می کرد که انگار تمامی این کارها جزو وظایفم بوده و او هیچ وظیفه ای نسبت به من ندارد.
اغلب مواقع، وقتی از شرکت به خانه می رفتم، همه جا به هم ریخته و نامرتب بود. ظرفهای غذا، که بیشتر از رستوران و یا کنسرو های آماده بیرون بود، روی هم تلنبار شده بود. سبد رخت چرکها دیگر جا نداشت. با این وجود، با همه خستگی ای که داشتم، تازه در خانه مشغول به کار می شدم و بدون کوچک ترین ناراحتی ای، به رویا کمک می کردم.
کم کم این وضع در روحیه ام اثر منفی گذاشت. همه کارهایم به هم ریخته بود. اغلب مواقع، نامرتب سر کار حاضر می شدم. یعنی در واقع، لباس مرتبی در کمد برایم باقی نمانده بود. هر بار با کلی خواهش و تمنا از رویا درخواست می کردم تا بلکه به کارهای خانه سر و سامانی بدهد، اما همه اش بی فایده بود،. قول می داد، ولی هیچ ترتیب اثری در کار نبود.
حالا دیگر شش ماهی از زندگی مشترکمان می گذشت. به یاد دارم، یک روز ظهر برای صرف ناهار خانه رفتم. با وجودی که می دانستم از ناهار خبری نیست، اما می خواستم به هر ترتیبی که شده رویا را به راه بیاورم.
رویا خواب آلود سرش را از زیر لحاف بیرون کشید و در حالی که خمیازه می کشید، با صدای دورگه ای گفت: «اوه، چه زود برگشتی! مگه ساعت چنده؟»
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «عزیزم، ظهر شده! تو هنوز خوابیدی! امیدوارم دیگه امروز چیزی برای خوردن داشته باشیم!»
در حالی که فین فین می کرد، با غیظ سرش را برگرداند و گفت: «اوه، چقدر پر توقع! خب، یه چیزی درست کن بخور!»
در حالی که به شدت از این حرف عصبانی شده بودم، لحاف را از رویش کنار زدم و گفتم: «یعنی چی؟ این جواب من نشد؟ با تو هستم، رویا! تا کی می خوای به این وضع ادامه بدی؟ دوست داری من هم سرکار نرم و مدام تو خونه بخوابم، این درسته؟»
رویا که توقع همچون کاری را از من نداشت، خیره و براق به صورتم زل زد. این اولین باری بود که این طوری با او برخورد می کردم.
یک لحظه در صورتش دقیق شدم. یک دفعه متوجه هاله سیاه رنگ دور چشمش شدم. انگار لاغرتر از قبل شده بود. در حالی که به شدت دستپاچه شده بودم، با ناراحتی گفتم: «عزیزم، حالت خوب نیست؟ چرا رنگت پریده؟ مریضی؟ می خوای ببرمت دکتر؟»
در حالی که مدام فین فین میکرد، با عصبانیت لحاف را روی سرش کشید و گفت: «برو بیرون! دست از سرم بردار! دیگه حوصله تو ندارم!»
با ناراحتی از اتاق بیرون آمدم و روی مبل هال ولو شدم. نگاهی به دور و اطرافم انداختم. همه جا به هم ریخته و در هم و برهم بود. لباسهای رویا روی زمین و مبل و صندلی به چشم می خورد. نگاهی به آشپزخانه انداختم. با وضعی که دیدم، حسابی اشتهایم کور شد.
دیگر دست و دلم به کار نمی رفت. این طوری نمی شد زندگی کرد. باید سر و سامانی به زندگی ام می دادم. یک دفعه فکری به ذهنم خطور کرد. بلافاصله لباس پوشیدم و از خانه زدم بیرون. هنوز نمی دانستم تصمیمی که گرفتم درست است یا نه، ولی دیگر هیچ چاره ای نداشتم.
حدوداً یک ساعت بعد، با بی بی به خانه برگشتم. در راه، همه توضیحات لازم را برایش دادم و از او خواستم تا آنجایی که امکان داشت رعایت حال رویا را بکند. آن بنده خدا هم بدون هیچ حرفی، فقط سر تکان می داد.
ولی با همه این تفاصیل، وقتی وارد آپارتمان شد، یک لحظه خشکش زد. بعد آه از نهادش بیرون آمد و گفت: «خدای من! مگه رویا خانوم خونه نیست؟»
در حالی که به او اشاره می کردم، سر در گوشش گذاشتم و گفتم: «تو فقط کارت رو انجام بده و انقدر سؤال و جواب از من نکن. در ضمن، رویا تو اتاق خوابیده. بهتره مواظب حرف زدنت باشی.»
بیچاه بی بی با غیظ سری تکان داد و مشغول کار شد.
تا دو ساعت تمام، من و بی بی مشغول کار بودیم. با وجود سر و صدای زیاد، رویا اصلاً از اتاق خوابش بیرون نیامد. با خودم فکر کردم نکند از خجالتش در اتاق مانده و درنمی آید، به همین منظور دنبالش رفتم. می خواستم به هر ترتیبی که شده، از آن حال درش بیاورم.
اما در کمال ناباوری، دیدم به چنان خواب عمیقی فرو رفته که اگر بالای سرش توپ هم منفجر می کردی، بیدار نمی شد. اصلاً دلم نیامد بیدارش کنم. احساس کردم مریض حال است. درست نبود بیش از این عذابش بدهم. با احتیاط در اتاق را بستم و بیرون رفتم.
بی بی در آشپزخانه مشغول درست کردن غذا بود. باز هم مثل سابق عطر و بوی غذاهای خوشمزه بی بی همه فضا را پُر کرده بود. دلم حسابی به قار و قور افتاد. در حالی که قربان صدقه بی بی می رفتم، گفتم: «وای، نمی دونی بی بی جون، چقدر دلم برات تنگ شده بود!»
بی بی خنده ای تحویلم داد و با کنایه گفت: «راست بگو! دلت برای من تنگ شده، یا برای غذاهام؟»
یک لحظه داغ دلم تازه شد. در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، با تأسف سری تکان دام و گفتم: «آخ، بی بی! تو همه چیزت خوبه. نمی دونی چقدر با بودنت احساس آرامش می کنم. شاید باور نکنی، ولی الان نزدیک به شش ماهه که یه غذای خونگی نخوردم ـــ»
بی بی فوراً میان حرفم پرید و گفت: «قرار نشد دیگه از این حرفها بزنیها! بالاخره پسرم، اول همه زندگیها سختی داره. بعد از یه مدتی، روال کار دستتون می آد و همه چیز مثل سابق عادی می شه. حالا تو هم انقدر ناراحت نباش. مطمئن باش به زودی همه چیز همون طوری می شه که دلت می خواد.»
در حالی که حرفش را تأیید می کردم، سری تکان دادم و گفتم: «راستی، بی بی، یه زحمتی بکش! کمی هم سوپ درست کن. فکر کنم رویا سرما خورده باشه. از صبح همین طور بی هوش تو رختخواب افتاده.»
بی بی که حسابی نگران شده بود، با ناراحتی رو به من کرد و گفت: «خب، چرا اینو زودتر نگفتی، پسرم! بذار بیام ببینم نکنه تب داشته باشه!»
فوراً جلویش را گرفتم و گفتم: «نه، اصلاً تب نداره! ولی خیلی بی حاله. تو هم نمی خواد حالا بری. فعلاً که خوابیده، بذار خودش بیدار بشه. بعداً هر کاری که خواستی، بکن.»
بی بی شانه ای بالا انداخت و گفت: «باشه، هر طور که راحتی! من فقط می خواستم کمکی کرده باشم.»
در حالی که از او تشکر می کردم، جارو برقی را روشن کردم و مشغول جارو کشیدن شدم که یک دفعه بی بی با عصبانیت و غرولند جارو را از دستم کشید و گفت: «به به، چشمم روشن! فقط مونده بود که مدیر عامل شرکت بیاد این خونه رو جارو بکشه! برو ، برو کنار خودم این کار رو انجام می دم! تو هم بهتره بری بیرون یه کمی خرید کنی. در ضمن، شیر هم بگیر. اصلاً انگار شما ها تو این خونه زندگی نمی کنین. همه چی ته کشیده!»
«اوه، راست می گی، بی بی! ولی باور کن من مقصر نیستم. رویا که هیچ وقت به من حرفی نمی زنه. اگه خودم نیام و سرک نکشم، متوجه نمی شم که چی لازم داریم.»
با تأسف سری جنباند و آهی کشید و مجدداً مشغول کشیدن جارو شد.
با این حساب، چاره ای نبود. بلافاصله لباس پوشیدم و رفتم بیرون. نیم ساعت بعد، با کلی خرید به خانه برگشتم.
بی بی مات زده نگاهم کرد و گفت: «چه خبره! چی کار کردی؟ مگه مهمونی هفت دولت داری؟ تو هنوز دست از این کارت بر نداشتی؟ هر وقت که تو رو فرستادم خرید، حسابی برام کار درست کردی. کاشکی خودم دنبالت اومده بودم!» بعد با غرولند زیر لب زمزمه کرد: «خدایا، حالا من با این همه کار چی کار کنم!»
در حالی که لباسهایم را در می آوردم، گفتم: «اوه، چقدر غر غر می کنی، بی بی! الان خودم می آم کمکت. راستی ببینم، رویا هنوز بیدار نشده؟»
بدون اینکه جوابم را بدهد، مشغول کار شد. البته سؤال بیجایی پرسیده بودم. چون اگر بیدار شده بود، الان اینجا بود.
با عصبانیت نگاهی به دور و اطرافم انداختم. احساس کردم گُر گرفتم. ساعت درست چهار بعد از ظهر بود، ولی رویا هنوز از اتاقش بیرون نیامده بود. حسابی کلافه شده بودم. رویا از اخلاقم سوء استفاده کرده بود.
در حالی که به سمت اتاق خواب می رفتم، با عصبانیت در را باز کردم. خودم را آماده کرده بودم که حسابی از خجالتش در بیایم که یک دفعه با کمال تعجب دیدم که جلوی میز توالت نشسته و مشغول شانه کردن موهایش است.
آرایش ملیحی کرده بود. مو های بلند و خرمایی اش را به طرز خوش حالتی روی شانه هایش ولو کرده بود. با دیدنم، در حالی که نسبتاً دستپاچه شده بود، زیر لب سلام کرد.
با غیظ نگاهش کردم. چهره اش آن قدر معصومانه بود که ناخودآگاه دلم فرو ریخت. سعی کردم به اعصابم مسلّط شوم. به همین منظور لبخندی زدم و گفتم: «بَه بَه، خانوم خانوما! چه عجب از خواب ناز بیدار شدی! عزیزم منو ببخش اگه سر و صدا راه انداختم و بیدارت کردم!» لحن صحبتم در حینی که محبت آمیز بود، سرشار از سرزنش بود.
شرمگین سر به زیر انداخت و آهسته نجوا کرد: «خیلی متأسفم، پوریا! باور کن خودم هم نمی دونم چرا این طوری شدم. اصلاً توان بلند شدن از رختخواب رو نداشتم. می دونم حسابی اذیتت کردم، ولی باور کن دست خودم نبود.»
در حالی که سعی می کردم به او نگاه نکنم، گفتم:« این بار اولّت نیست که این کار رو می کنی. تقریباً از وقتی که ازدواج کردیم، همین رویه رو داشتی.»
این بار با حالتی خاص، در حالی که صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود، با لوندی و عشوه زنانه ای طرفم آمد و گفت: «اوه، پوریا جان! حالا مگه چه اتفاقی افتاده! من که ازت عذرخواهی کردم.»
«همین! فقط عذرخواهی کردی! تو با این کارت زندگی منو فلج کردی. ببین، رویا، صحبت امروز و دیروز نیست. من همه کارم راکد شده. نه از خونه و زندگی چیزی می فهمم، نه از کار و شرکت. این وضع زندگی رو تو برام درست کردی. من دیگه تحمل این وضع رو ندارم. تو باید رفتارت رو عوض کنی.»
در حالی که چشمهای آبی چون دریایش را به صورتم دوخته بود، دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و گفت: «اوه، تو که انقدر خشن نبودی!»
بعد با زیرکی خاصی در حالی که مدام فین فین می کرد، مجدداً گفت: «راستش، من خیلی وقته که بیدارم، اما باور کن خجالت کشیدم بیام بیرون. اصلاً ازت توقع نداشتم بی بی رو بیاری اینجا. من خودم از پس همه کارها بر می اومدم.»
با تمسخر نگاهش کردم و گفتم: «معلومه!»
«اوه، پوریا! تو همه حرفهامو به مسخره می گیری. قبول دارم که خودم باعث شدم تا تو در موردم این طور قضاوت کنی. اما باور کن، من هم آدم مسئولیت پذیری هستم. فقط یه کم بهم فرصت بده. از فردا سعی خودمو می کنم. ولی قبل از اون، ازت خواهش می کنم بی بی رو برگردون خونه. با بودنش احساس ناراحت می کنم. راحت نیستم. تو خونه خودم احساس غریبی می کنم.»
«چی داری می گی، رویا! من دو ساعت نیست که این پیرزن بخت برگشته رو آوردم اینجا. اون هم بعد از شش ماه که از ازدواجم گذشته. مثل اینکه تو فراموش کردی بی بی حکم مادرمو داره. اون منو بزرگ کرده. تازه بنده خدا از وقتی که اومده فقط یه ریز کار کرده. در ضمن، من دیگه تحمل گرسنگی و ریخت و پاش و بی نظمی رو ندارم. لااقل با بودن بی بی در اینجا خیالم راحته که کار های خونه انجام می شه. تو هم تا هر وقتی که دلت خواست، می تونی بخوابی.»
با شنیدن این حرف، ناخودآگاه چشمانش خیس از اشک شد. با نگاه معصومانه ای به صورتم زل زده بود. می دانستم زیاده روی کردم، اما این یک هشدار بود. بالاخره باید به طریقی تحت تأثیر قرار می گرفت.
البته من هیچ تصمیمی برای بودن بی بی نگرفته بودم. خودم هم زیاد راغب به این کار نبودم. مطمئناً پس از یک مدتی، رویا عادت می کرد که همه کارها را بی بی انجام بدهد، و من اصلاً از این کار راضی نبودم.
با بغض فروخورده ای، در حالی که دستهایش می لرزید، با صدای لرزانی گفت: «هیچ فکر نمی کردم تا این حد برات بی ارزش باشم.» بعد بی اختیار قطرات اشک از روی گونه اش چکید.
حسابی منقلب شده بودم. این حالت رویا مرا از خود بیخود کرده بود. حاضر بودم هر روز همین وضع را تحمل کنم، اما چهره اش را این طور غمگین نبینم. قلبم به سختی به هم فشرده شد.
در حالی که دستهای سرد و یخ زده اش را در دستهایم می گرفتم، طرفش رفتم و گفتم: «باشه، عزیزم! هر طور که تو دلت بخواد و راحت باشی من همون کار رو می کنم. ولی باید بهم قول بدی یه سر و سامونی به کارها بدی. من هم بهت قول می دم فردا صبح اول وقت بی بی رو ببرم خونه. حالا راضی شدی؟»
در حالی که چانه قشنگ و ظریفش را بلند می کردم، در چشمهایش خیره شدم و گفتم: «حالا بخند! دیگه نبینم به خاطر چیز های کوچیک اشک بریزی!»
این بار لبخند ملیحی تحویلم داد و گفت: «ازت ممنونم، پوریا! مطمئن باش جبران می کنم!»
من که تازه متوجه سردی دستان رویا شده بودم، با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «رویا، مثل اینکه تو واقعاً مریضی؟ چرا انقدر یخ کردی؟ فکر کنم سرما خوردی. همه ش داری فین فین می کنی!»
با شنیدن این حرف، در حالی که خودش را جمع و جور می کرد، با دستپاچگی جواب داد: «نه، اصلاً خیالت راحت باشه! اتفاقاً الان حالم خیلی خوبه. فقط خیلی گرسنه م. دلم یه چای داغ می خواد.»
با خوشحالی رو به او کردم و گفتم: «خب، پس چرا معطلی؟ آماده شو بریم بیرون. بی بی منتظره. بنده خدا کلی برات تدارک دیده.»
رویا با خوشحالی دستی به سر و صورتش کشید و با هم از اتاق بیرون رفتیم.
پوریا در حالی که عمیقاً در فکر فرو رفته بود، سیگاری آتش زد و حلقه های گرد شده دود را بیرون فرستاد.
یادآوری خاطرات گذشته به شدت آزارش می داد. وقتی به رویا فکر می کرد، ناخودآگاه بغض گلویش را می فشرد. البته این بغض به خاطر دوری از رویا نبود، بلکه به خاطر آن همه صداقتی که خودش نثارش کرده بود و حالا به جز کینه و نفرت چیزی از خود به جای نگذاشته بود.
سالومه با همدردی خاصی رو به او کرد و گفت: «بهتره یه کم استراحت کنین. درست نیست تا این حد به خودتون فشار بیارین.»
پوریا در حالی که از روی صندلی بلند می شد، کنار پنجره رفت. مه غلیظی فضای باغ را پُر کرده بود. لای پنجره را کمی گشود. هجوم باد باعث شد که فوراً پنجره را ببندد.
مجدداً به سمتی که سالومه نشسته بود، برگشت. لبخند کمرنگی لبانش را از هم گشود. در حالی که آه می کشید، گفت: «درسته که یادآوری خاطرات تلخ گذشته موجب عذابم می شه. اما بعدش احساس سبکی می کنم. از حالا شما کاملاً می تونین مطمئن باشین که من با فراق بال، بر خلاف گذشته، دوست دارم خودمو تخلیه روحی کنم. و از این بابت هم اصلاً ناراحت نیستم. البته اگه باعث مزاحمت برای شما نشم؟»
«اوه، این چه حرفی یه، آقای شکوهی! باور کنین من هر لحظه ای که می گذره، بیشتر مشتاق شنیدن صحبتهای شما هستم. شاید باورش کمی مشکل باشه، ولی من حتی موقع خواب هم لحظه ای آرامش ندارم و تماماً به حرفهای شما فکر می کنم.»
بعد در حالی که سعی می کرد مسیر صحبت را عوض کند، مجدداً گفت: «بالاخره نگفتین رویا به قولی که داده بود عمل کرد، یا نه؟»
پوریا خنده تلخی کرد و پاسخ داد: «عمل کرد؟ به چی؟ اگه واقعاً این طور بود، پس من حالا اینجا چی کار می کردم؟ اوه، خدای من! اون واقعاً راجع به من چی فکر می کرد! تا چه حد منو احمق تصور کرده بود، خدا می دونست!»
به یاد دارم، آن شب بنده خدا بی بی حسابی سنگ تمام گذاشت. عوض اینکه پس از مدتها که مهمان ما شده بود ما از او پذیرایی می کردیم، او از ما پذیرایی می کرد و رویا فقط به چشم یک خدمتکار، البته با کمی احترام بیشتر، به او نگاه می کرد. و من که اصلاً تحمل این وضع را نداشتم، فردا صبح زود با کمال میل بی بی را روانه منزلش کردم.
بی بی که فکر کرده بود چند روزی را پیش ما می ماند، هاج و واج و متحیر وسایلش را جمع کرد و بدون هیچ گونه صحبتی، در سکوت همراهم شد.
در راه، بغض گلویم را فشار می داد. آن قدر بی اراده شده بودم که حتی عرضه نگهداری از یک پیرزن بخت برگشته را هم نداشتم. وقتی بی بی را رساندم، دیگر حوصله برگشتن به آن آپارتمان لعنتی را نداشتم. یک راست به شرکت رفتم.
به جز سرایدار، هیچ کس نیامده بود. به آرامی در دفتر را باز کردم و به داخل رفتم. بلافاصله در را از پشت قفل کردم و روی مبل دفتر ولو شدم. آن قدر افکارم پیچیده و مغشوش بود که فوراً از حال رفتم.
طرفهای ظهر، با وجودی که هیچ میل و رغبتی برای رفتن به خانه نداشتم، پا روی احساسم گذاشتم و برای محک زدن رویا راهی منزل شدم. در راه، هزار جور فکر و خیال به سرم زد. با خودم تصور کردم حتماً الان رویا میز ناهار را چیده و به انتظار من نشسته. مسلماً با قولی که دیشب به من داده بود، روش زندگی ام از امروز کاملاً تغییر می کرد. این فکر در وجودم هر لحظه بیشتر و بیشتر قوت می گرفت.
با عجله کلید را داخل قفل در چرخاندم. می خواستم در را باز کنم که پشیمان شدم و بلافاصله زنگ را فشار دادم. دلم می خواست برای یک بار هم که شده رویا خوشحال و خندان در را به رویم باز می کرد.
«حتماً پیش خودتون فکر می کنین چه آرزوی بچگانه ای! نمی دونم، شاید هم حق با شما باشه. اما من واقعاً همچون آرزویی داشتم. تقریباً از وقتی که ازدواج کرده بودم، با کلید خودم در را باز می کردم. اون هم در شرایطی که همیشه رویا تو رختخواب خوابیده بود و تازه بایستی از خواب بیدارش می کردم!»
به یاد دارم، بعد از سه بار زنگ زدن، رویا خواب آلود و آشفته در را به رویم باز کرد. و در حالی که به شدت عصبانی شده بود، تقریباً با پرخاش گفت: «چه خبره! مگه تو کلید نداری؟»
هاج و واج نگاهش کردم. مثل یخ وا رفتم. اصلاً توقع دیدن همچون صحنه ای را نداشتم. با خودم چه فکرها که نکرده بودم. از همه مهم تر، وقتی تعجبم به درجه اعلا رسید که دیدم ظرفهای صبحانه و فنجانهای چای، تمامی میز ناهار خوری آشپزخانه را پُر کرده بود.
صبح که بی بی را با خودم بردم، آن قدر ناراحت و عصبی بودم که اصلاً صبحانه نخوردم. بی بی هم که خاطرش مکدّر شده بود، ترجیح داد در خانه خودش صبحانه بخورد. به همین علت بدون اینکه صبحانه ای در کار باشد، از خانه رفته بودیم. البته بی بی تمام آشپزخانه را مثل گل تمیز و براق کرده بود. اما حالا بساط صبحانه با چندین فنجان چای روی میز ولو بود.
بلافاصله رو به رویا کردم و گفتم: «مهمون داشتی؟»
در حالی که به شدت دستپاچه شده بود، گفت: «نه، چطور مگه؟»
«پس این ظرفهای صبحانه مال کیه؟ تو یه نفری، چهار فنجان چای خوردی؟ اون هم با فنجانهای مختلف!»
تازه متوجه منظورم شد. در یک لحظه، رنگش مثل گچ سفید شد. با شرمندگی سر به زیر انداخت و جواب داد: «راستش، می دونی، ترسیدم بهت بگم. صبح سوفیا و دو سه تا از همکلاسیهای سابقم اومدن اینجا. من هم فراموش کردم میز رو تمیز کنم.»
با عصبانیت، در حالی که صدایم را بالا می بردم، گفتم: «سوفیا اومده اینجا! چند بار باید بهت بگم من از این دختره و دوستاش خوشم نمی آد. اصلاً چطور قبلاً به من نگفته بودی که می خوان بیان اینجا؟ لابد قبلاً هم چندین بار تشریف آوردن و بنده بی اطلاعم!»
تقریباً با لکنت پاسخ داد: «نه نه، این بار اولشون بود که می اومدن.»
بعد یک دفعه حالت جبهه تهاجمی به خودش گرفت و گفت: «اصلاً من برای چی باید به تو پاسخگو باشم! اومدن که اومدن، مگه چه اتفاقی افتاده؟ تازه، تو از اونها خوشت نمی آد، دلیل نمی شه که من هم همین عقیده رو داشته باشم. شاید من هم از امید خوشم نیاد. لابد تو به خاطر من اونو از زندگی ت طرد می کنی، درسته؟»
نمی دانم چرا این حرف مثل پتک خورد توی سرم. شاید هم به خاطر اینکه حرف حساب جواب ندارد. در بد موضعی گیر کرده بودم. این بار در حالی که لحن صحبتم خیلی مهربان تر شده بود، گفتم: «ببین، عزیزم! من مخالف مهمونهای تو نیستم. ولی اگه یه وقتی احساس کنم بعضی از این روابط به ضرر زندگی م تموم می شه، خب مسلماً جلوش رو سد می کنم.
«قبول کن سوفیا آدم سالمی نیست. من چند ساله که اونو می شناسم. دوست ندارم همسرم با همچون آدمی سر و کار داشته باشه. درسته که دختر عموته، اما بالاخره در اصل ماجرا هیچ فرقی نمی کنه.»
رویا که هنوز در موضع گیری خودش باقی بود، با همان لحن جواب داد: «ببین، پوریا! اصلاً خوشم نمی آد هر روز مثل یه بچه مدرسه ای جلوت وایستم و حساب و کتاب بهت پس بدم. تو همون قدر تو این زندگی حق داری، که من دارم. نه بیشتر، نه کمتر. پس بهتره انقدر سر به سرم نذاری.»
این بار دیگر واقعاً خونم به جوش آمده بود. با غیظ نگاهش کردم و گفتم: «خوبه! براوو! سوفیا تأثیر مثبتی روت گذاشته. این بود اون قولی که دیشب بهم دادی. «از فردا خودم همه کارها رو انجام می دم، بی بی رو ببر خونه.»
بعد با لحن تمسخر آمیزی نگاهی به آشپزخانه درهم و برهم انداختم و گفتم: «معلومه! عجب بوی غذای دل انگیزی! آدمو مست می کنه!» بعد بدون اینکه منتظر پاسخش بمانم، با عصبانیت سوییچ را برداشتم و در حالی که در آپارتمان را به شدت به هم کوبیدم، زدم بیرون.
به یاد دارم، دنبالم دوید و چندین بار صدایم کرد. ولی آن قدر عصبانی بودم که بی توجه به او، به راهم ادامه دادم و بلافاصله ماشین را روشن کردم و راه افتادم.
درست نیم ساعت بعد، در خانه پدری رو به روی بی بی نشسته بودم. چاره ای نداشتم. تنها جایی که به من آرامش می داد، آنجا بود.
بی بی بدون هیچ سؤال و جوابی، در حالی که برایم ناهار می آورد، کنارم نشست و خودش را مشغول دوخت و دوز کرد. انگار همه چیز را از چشمانم خوانده بود. از قدیم گفتند: رنگ رخساره نشان می دهد از سرّ درون.
قوام تلنگری به در نواخت و در حالی که از لای در سرک می کشید، رو به پوریا کرد و گفت: «آقای رهنما تشریف آوردن!»
پوریا و سالومه هر دو با تعجب نگاهی به هم انداختند و ناخودآگاه از جا بلند شدند. پوریا که حسابی دستپاچه شده بود، گفت: «خب، چرا معطلی؟ تعارفشون کن بیان تو. زود باش، قوام!»
سالومه با نگرانی نگاهی به ساعت انداخت و زیر لب زمزمه کرد: «اوه، خدای من! خیلی دیر کردم. لابد اومده دنبالم. چقدر بد شد!»
پس از چند دقیقه، آقای رهنما وارد شد. پوریا که به استقبالش شتافته بود، با مهمان نوازی خاصی در حالی که احوالپرسی می کرد، گفت: «واقعاً خوش اومدین! چه عجب! راه گم گردین؟ فکر کردم دیگه کاملاً منو فراموش کردین!»
«اوه، آقای شکوهی! اینو من باید بهتون بگم. اگه جای گله ای هم باشه، من باید از شما گله کنم.» بعد در حالی که نگاه سرزنش باری را نثار سالومه می کرد، با لحن عتاب آلودی گفت: «الان هم اگه سالومه دیر نکرده بود، اینجا نمی اومدم.»
سالومه با شرمندگی سر به زیر انداخت و گفت: «متأسفم، پدر! واقعاً متوجه گذر وقت نشدم، و الا خودم می اومدم.» بعد در حالی که کیفش را از روی صندلی بر می داشت، گفت: «خیلی متشکرم، آقای شکوهی! مثل اینکه خیلی مزاحم وقتتون شدم!»
پوریا با تعجب نگاهی به آقای رهنما انداخت و گفت: «حالا که تا اینجا تشریف آوردین، بفرمایین تو خستگی در کنین! من واقعاً دلم براتون تنگ شده. البته قبول دارم، شما هر چی بگین، کاملاً حق دارین. به خصوص به خاطر دیروز شما رو حسابی نگران کردم. جا داشت که حتماً یه سری بهتون بزنم. لطفاً منو ببخشین!»
آقای رهنما با خوشرویی دستی به شانه پوریا زد و گفت: «عیبی نداره، پسرم! بالاخره ممکنه برای همه ما پیش بیاد. در هر صورت، خوشحالم که صحیح و سالم می بینمت. خب، دخترم، حاضری؟ الان دیگه مادرت حسابی سرمون داد و فریاد می کنه.»
بعد رو به پوریا کرد و گفت: «پسرم، دیدار باشه برای یه شب دیگه. برو تو ویلا، هوا سرده، سرما می خوری.» و بلافاصله به همراه سالومه راه افتاد.
پوریا در حالی که از او تشکر می کرد، تا روی ایوان همراهی شان کرد. بعد نگاهی به درختان باغ که در مه غرق شده بودند انداخت، نفس عمیقی کشید و دوباره به ویلا برگشت.

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان چشم هایی به رنگ عسل-نویسنده:زهره کلهر sepideh.h 75 12,963 ۲۱-۰۲-۱۳۹۱, ۰۱:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sepideh.h