خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 101 رأی - میانگین امتیازات: 2.97
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

سوره های کلام خدا و فضیلت ان ها

مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,306
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23861


محل سکونت : Persia
ارسال: #1
سوره های کلام خدا و فضیلت ان ها
آیه های 1-20
اين سوره در «مدينه» نازل شده و 286 آيه است‏


محتوا و فضيلت سوره بقره:
جامعيت اين سوره از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسيارى از مسائل عملى (عبادى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى) قابل انكار نيست.
چه اينكه در اين سوره: 1- بحثهائى پيرامون توحيد و شناسائى خدا مخصوصا از طريق مطالعه اسرار آفرينش آمده است.
2- بحثهائى در زمينه معاد و زندگى پس از مرگ، مخصوصا مثالهاى حسّى آن مانند داستان ابراهيم و زنده شدن مرغها و داستان عزير
3- بحثهائى در زمينه اعجاز قرآن و اهميت اين كتاب آسمانى.
4- بحثهائى بسيار مفصل در باره يهود و منافقان و موضع‏گيريهاى خاص آنها در برابر اسلام و قرآن، و انواع كارشكنيهاى آنان در اين رابطه.
5- بحثهائى در زمينه تاريخ پيامبران بزرگ مخصوصا ابراهيم و موسى عليهما السّلام.
6- بحثهائى در زمينه احكام مختلف اسلامى از جمله نماز، روزه، جهاد، حجّ و تغيير قبله، ازدواج و طلاق، احكام تجارت، و قسمت مهمى از احكام ربا و مخصوصا بحثهائى در زمينه انفاق در راه خدا، و همچنين مسأله قصاص و تحريم قسمتى از گوشتهاى حرام و قمار و شراب و بخشى از احكام وصيّت و مانند آن.



در فضيلت اين سوره‏

از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله پرسيدند: «كداميك از سوره‏هاى قرآن برتر است؟ فرمود: سوره بقره، عرض كردند كدام آيه از آيات سوره بقره افضل است؟ فرمود: «آية الكرسى».
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 36

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم‏
(آيه 1)- تحقيق در باره حروف مقطعه قرآن: «الم» (الم). در آغاز 29 سوره از قرآن با حروف مقطعه برخورد مى‏كنيم. و اين حروف هميشه جزء كلمات اسرار آميز قرآن محسوب مى‏شده، و با گذشت زمان و تحقيقات جديد دانشمندان، تفسيرهاى تازه‏اى براى آن پيدا مى‏شود. و جالب اينكه در هيچ يك از تواريخ نديده‏ايم كه عرب جاهلى و مشركان وجود حروف مقطعه را در آغاز بسيارى از سوره‏هاى قرآن بر پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله خرده بگيرند، و آن را وسيله‏اى براى استهزاء و سخريه قرار دهند و اين مى‏رساند كه گويا آنها نيز از اسرار وجود حروف مقطعه كاملا بى‏خبر نبوده‏اند. به هر حال چند تفسير كه هماهنگ با آخرين تحقيقاتى است كه در اين زمينه به عمل آمده، و ما آنها را به تدريج در آغاز اين سوره، و سوره‏هاى «آل عمران» و «اعراف» بيان خواهيم كرد، اكنون به مهمترين آنها مى‏پردازيم:

اين حروف اشاره به اين است كه اين كتاب آسمانى با آن عظمت و اهميتى كه تمام سخنوران عرب و غير عرب را متحيّر ساخته، و دانشمندان را از معارضه با آن عاجز نموده است، از نمونه همين حروفى است كه در اختيار همگان قرار دارد در عين اينكه قرآن از همان حروف «الف باء» و كلمات معمولى تركيب يافته به قدرى كلمات آن موزون است و معانى بزرگى دربردارد، كه در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى‏كند، روح را مملو از اعجاب و تحسين مى‏سازد، و افكار و عقول را در برابر خود وادار به تعظيم مى‏نمايد.

درست همانطور كه خداوند بزرگ از خاك، موجوداتى همچون انسان، با آن ساختمان شگفت انگيز، و انواع پرندگان زيبا، و جانداران متنوع، و گياهان و گلهاى رنگارنگ، مى‏آفريند و ما از آن كاسه و كوزه و مانند آن مى‏سازيم، همچنين خداوند از حروف الفبا و كلمات معمولى، مطالب و معانى بلند را در قالب الفاظ زيبا و كلمات موزون ريخته و اسلوب خاصى در آن بكار برده، آرى همين حروف در اختيار انسانها نيز هست ولى توانائى ندارند كه تركيبها و جمله بنديهائى بسان قرآن ابداع كنند.
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 37

عصر طلائى ادبيات عرب:
عصر جاهليت يك عصر طلائى از نظر ادبيات بود، همان اعراب باديه‏نشين، همان پا برهنه‏ها با تمام محروميتهاى اقتصادى و اجتماعى دلهائى سرشار از ذوق ادبى و سخن سنجى داشتند، عربها در زمان جاهليت يك بازار بزرگ سال به نام «بازار عكاظ» داشتند كه در عين حال يك «مجمع مهم ادبى» و كنگره سياسى و قضائى نيز محسوب مى‏شد.
در اين بازار علاوه بر فعاليتهاى اقتصادى عاليترين نمونه‏هاى نظم و نثر عربى از طرف شعراء و سخنسرايان توانا در اين كنگره عرضه مى‏گرديد، و بهترين آنها به عنوان «شعر سال» انتخاب مى‏شد، و البته موفقيت در اين مسابقه بزرگ ادبى افتخار بزرگى براى سراينده آن شعر و قبيله‏اش بود.

در چنين عصرى قرآن آنها را دعوت به مقابله به مثل كرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز كردند، و در برابر آن زانو زدند، گواه زنده اين تفسير حديثى است كه از امام سجاد عليه السّلام رسيده آنجا كه مى‏فرمايد: «قريش و يهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند: قرآن سحر است، آن را خودش ساخته و به خدا نسبت داده است، خداوند به آنها اعلام فرمود: «الم ذلك الكتاب» يعنى: اى محمّد! كتابى كه بر تو فرو فرستاديم از همين حروف مقطعه (الف- لام- ميم) و مانند آن است كه همان حروف الفباى شما است.

(آيه 2)- بعد از بيان حروف مقطعه، قرآن اشاره به عظمت اين كتاب آسمانى كرده مى‏گويد: «اين همان كتاب با عظمت است كه هيچ گونه ترديد در آن وجود ندارد» (ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ).

اينكه مى‏گويد هيچ گونه شكّ و ترديد در آن وجود ندارد اين يك ادعا نيست بلكه آنچنان آثار صدق و عظمت و انسجام و استحكام و عمق معانى و شيرينى و فصاحت لغات و تعبيرات در آن نمايان است كه هر گونه وسوسه و شكّ را از خود دور مى‏كند. جالب اينكه گذشت زمان نه تنها طراوت آن را نمى‏كاهد بلكه هر قدر علم به سوى تكامل پيش مى‏رود درخشش اين آيات بيشتر مى‏شود، سپس در ادامه مى‏افزايد: اين كتاب «مايه هدايت پرهيزكاران است» (هُدىً لِلْمُتَّقِينَ).

برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 38

هدايت چيست؟.
كلمه «هدايت» در قرآن به دو معنى بازگشت مى‏كند:
1- «هدايت تكوينى»
و منظور از آن رهبرى موجودات به وسيله پروردگار زير پوشش نظام آفرينش و قانونمندى‏هاى حساب شده جهان هستى است.
2- «هدايت تشريعى»
كه به وسيله پيامبران و كتابهاى آسمانى انجام مى‏گيرد و انسانها با تعليم و تربيت آنها در مسير تكامل پيش مى‏روند.

چرا هدايت قرآن ويژه پرهيزكاران است؟
مسلما قرآن براى هدايت همه جهانيان نازل شده، ولى چرا در آيه فوق هدايت قرآن مخصوص پرهيزكاران معرفى گرديده؟ علت آن اين است كه تا مرحله‏اى از تقوا در وجود انسان نباشد (مرحله تسليم در مقابل حق و پذيرش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است) محال است انسان از هدايت كتابهاى آسمانى و دعوت انبياء بهره بگيرد. «زمين شوره‏زار هرگز سنبل برنيارد، اگر چه هزاران مرتبه باران بر آن ببارد».
سرزمين وجود انسانى نيز تا از لجاجت و عناد و تعصّب پاك نشود، بذر هدايت را نمى‏پذيرد، و لذا خداوند مى‏فرمايد: «قرآن هادى و راهنماى متقيان است».

(آيه 3)- آثار تقوا در روح و جسم انسان! قرآن در آغاز اين سوره، مردم را در ارتباط با برنامه و آئين اسلام به سه گروه متفاوت تقسيم مى‏كند:
1- «متقين» (پرهيزكاران) كه اسلام را در تمام ابعادش پذيرا گشته‏اند
2- «كافران» كه در نقطه مقابل گروه اول قرار گرفته و به كفر خود معترفند.
3- «منافقان» كه داراى دو چهره‏اند، با مسلمانان ظاهرا مسلمان و با گروه مخالف، مخالف اسلامند، البته چهره اصلى آنها همان چهره كفر است، بدون شكّ زيان اين گروه براى اسلام بيش از گروه دوم است و به همين سبب قرآن با آنها برخورد شديدترى دارد.

در اين آيه سخن از گروه اوّل است، ويژگيهاى آنها را از نظر ايمان و عمل در پنج عنوان مطرح مى‏كند، 1- ايمان به غيب: نخست مى‏گويد: «آنها كسانى هستند كه ايمان به غيب دارند» (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ).

«غيب و شهود» دو نقطه مقابل يكديگرند، عالم شهود عالم محسوسات است، و جهان غيب، ماوراء حسّ، زيرا «غيب» در لغت بمعنى چيزى است كه

برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 39

پوشيده و پنهان است و چون عالم ماوراء محسوسات از حسّ ما پوشيده است به آن غيب گفته مى‏شود، ايمان به غيب درست نخستين نقطه‏اى است كه مؤمنان را از غير آنها جدا مى‏سازد و پيروان اديان آسمانى را در برابر منكران خدا و وحى و قيامت قرار مى‏دهد و به همين دليل نخستين ويژگى پرهيزكاران ايمان به غيب ذكر شده است.

«مؤمنان به غيب» عقيده دارند، سازنده اين عالم آفرينش، علم و قدرتى بى‏انتها، و عظمت و إدراكى بى‏نهايت دارد، او ازلى و ابدى است، و مرگ به معنى فنا و نابودى نيست بلكه دريچه‏اى است به جهان وسيعتر و پهناورتر، در حالى كه يك فرد مادّى معتقد است جهان هستى محدود است به آنچه ما مى‏بينيم و قوانين طبيعت بدون هيچ گونه نقشه و برنامه‏اى پديد آورنده اين جهان است، و پس از مرگ همه چيز پايان مى‏گيرد.

آيا اين دو انسان با هم قابل مقايسه‏اند؟! اولى نمى‏تواند از حق و عدالت و خير خواهى و كمك به ديگران صرف نظر كند، و دومى دليلى براى هيچ گونه از اين امور نمى‏بيند، به همين دليل در دنياى مؤمنان راستين برادرى است و تفاهم، پاكى است و تعاون، امّا در دنياى مادّيگرى استعمار است و استثمار، خونريزى است و غارت و چپاول و اين سير قهقهرائى را تمدّن و پيشرفت و ترقى نام مى‏نهند! و اگر مى‏بينيم قرآن نقطه شروع تقوى را در آيه فوق، ايمان به غيب دانسته دليلش همين است.

«غيب» در اين جا داراى مفهوم وسيع كلمه مى‏باشد و اگر در بعضى روايات غيب در آيه فوق تفسير به امام غائب حضرت مهدى (عج) شده در حقيقت مى‏خواهد وسعت معنى ايمان به غيب را حتّى نسبت به امام غائب (عج) مجسّم كند بى‏آنكه به آن مصداق محدود باشد.

2- ارتباط با خدا: ويژگى ديگر پرهيزكاران آن است كه: «نماز را برپا مى‏دارند» (وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ). «نماز» كه رمز ارتباط با خداست، مؤمنانى را كه به جهان ماوراء طبيعت راه يافته‏اند در يك رابطه دائمى و هميشگى با آن مبدء بزرگ

برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 40

آفرينش نگه مى‏دارد، آنها تنها در برابر خدا سر تعظيم خم مى‏كنند، چنين انسانى احساس مى‏كند از تمام مخلوقات ديگر فراتر رفته، و ارزش آن را پيدا كرده كه با خدا سخن بگويد، و اين بزرگترين عامل تربيت او است.

3- ارتباط با انسانها: آنها علاوه بر ارتباط دائم با پروردگار رابطه نزديك و مستمرى با خلق خدا دارند، و به همين دليل سومين ويژگى آنها را قرآن چنين بيان مى‏كند: «و از تمام مواهبى كه به آنها روزى داده‏ايم انفاق مى‏كنند» (وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ).

قابل توجه اينكه قرآن نمى‏گويد: من اموالهم ينفقون (از اموالشان انفاق مى‏كنند) بلكه مى‏گويد: «مِمَّا رَزَقْناهُمْ» (از آنچه به آنها روزى داده‏ايم) و به اين ترتيب مسأله «انفاق» را آنچنان تعميم مى‏دهد كه تمام مواهب مادى و معنوى را در بر مى‏گيرد.

بنابراين مردم پرهيزگار آنها هستند كه نه تنها از اموال خود، بلكه از علم و عقل و دانش و نيروهاى جسمانى و مقام و موقعيت اجتماعى خود، و خلاصه از تمام سرمايه‏هاى خويش به آنها كه نياز دارند مى‏بخشند، بى‏آنكه انتظار پاداشى داشته باشند.

(آيه 4)- ويژگى چهارم پرهيزكاران ايمان به تمام پيامبران و برنامه‏هاى الهى است، قرآن مى‏گويد: «آنها كسانى هستند كه به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پيش از تو نازل گرديده ايمان دارند» (وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ).

ويژگى پنجم: ايمان به رستاخيز، صفتى است كه در اين سلسله از صفات براى پرهيزكاران بيان شده است «آنها به آخرت قطعا ايمان دارند» (وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ). آنها يقين دارند كه انسان عبث و بى‏هدف آفريده نشده، آفرينش براى او خط سيرى تعيين كرده است كه با مرگ هرگز پايان نمى‏گيرد، او اعتراف دارد كه عدالت مطلق پروردگار در انتظار همگان است و چنان نيست كه اعمال ما در اين جهان، بى‏حساب و پاداش باشد. اين اعتقاد به او آرامش مى‏بخشد، از فشارهائى كه در طريق انجام مسئوليتها بر او وارد مى‏شود نه تنها رنج نمى‏برد بلكه از آن استقبال

برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 41

مى‏كند و مطمئن است كوچكترين عمل نيك و بد پاداش و كيفر دارد، بعد از مرگ به جهانى وسيعتر كه خالى از هر گونه ظلم و ستم است انتقال مى‏يابد و از رحمت وسيع و الطاف پروردگار بزرگ بهره‏مند مى‏شود.

ايمان به رستاخيز اثر عميقى در تربيت انسانها دارد، به آنها شهامت و شجاعت مى‏بخشد زيرا بر اساس آن، اوج افتخار در زندگى اين جهان، «شهادت» در راه يك هدف مقدس الهى است كه آغازى است براى يك زندگى ابدى و جاودانى. و ايمان به قيامت انسان را در برابر گناه كنترل مى‏كند، و به هر نسبت كه ايمان قويتر باشد گناه كمتر است.

(آيه 5)- اين آيه، اشاره‏اى است به نتيجه و پايان كار مؤمنانى كه صفات پنجگانه فوق را در خود جمع كرده‏اند، مى‏گويد: «اينها بر مسير هدايت پروردگارشان هستند» (أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ). «و اينها رستگارانند» (أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ). در حقيقت هدايت آنها و همچنين رستگاريشان از سوى خدا تضمين شده است. جالب اينكه مى‏گويد: «عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ» اشاره به اينكه هدايت الهى همچون مركب راهوارى است كه آنها بر آن سوارند، و به كمك اين مركب به سوى رستگارى و سعادت پيش مى‏روند.

حقيقت تقوا چيست؟
«تقوا» در اصل بمعنى نگهدارى يا خويشتن دارى است و به تعبير ديگر يك نيروى كنترل درونى است كه انسان را در برابر طغيان شهوات حفظ مى‏كند، و در واقع نقش ترمز نيرومندى را دارد كه ماشين وجود انسان را در پرتگاهها حفظ و از تندرويهاى خطرناك، باز مى‏دارد. و معيار فضيلت و افتخار انسان و مقياس سنجش شخصيت او در اسلام محسوب مى‏شود تا آنجا كه جمله «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ» به صورت يك شعار جاودانى اسلام در آمده است.

ضمنا بايد توجه داشت كه تقوا داراى شاخه‏ها و شعبى است، تقواى مالى و اقتصادى، تقواى جنسى، و اجتماعى، و تقواى سياسى و مانند اينها.

(آيه 6)- گروه دوم، كافران لجوج و سرسخت! اين گروه درست در نقطه مقابل متقين و پرهيزكاران قرار دارند و صفات آنها در اين آيه و آيه بعد بطور فشرده بيان شده است.

برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 42

در اين آيه مى‏گويد «آنها كه كافر شدند (و در كفر و بى‏ايمانى سخت و لجوجند) براى آنها تفاوت نمى‏كند كه آنان را از عذاب الهى بترسانى يا نترسانى ايمان نخواهند آورد» (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ). اين دسته چنان در گمراهى خود سرسختند كه هر چند حق بر آنان روشن شود حاضر به پذيرش نيستند و اصولا آمادگى روحى براى پيروى از حق و تسليم شدن در برابر آن را ندارند.

(آيه 7)- اين آيه اشاره به دليل اين تعصب و لجاجت مى‏كند و مى‏گويد: آنها چنان در كفر و عناد فرو رفته‏اند كه حسّ تشخيص را از دست داده‏اند «خدا بر دلها و گوشهايشان مهر نهاده و بر چشمهاشان پرده افكنده شده» (خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ) به همين دليل نتيجه كارشان اين شده است كه «براى آنها عذاب بزرگى است» (وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ). مسلما انسان تا به اين مرحله نرسيده باشد قابل هدايت است، هر چند گمراه باشد، امّا به هنگامى كه حس تشخيص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد ديگر راه نجاتى براى او نيست، چرا كه ابزار شناخت ندارد و طبيعى است كه عذاب عظيم در انتظار او باشد.

نكته‏ ها:
1- آيا سلب قدرت تشخيص، دليل بر جبر نيست؟

اگر طبق آيه فوق خداوند بر دلها و گوشهاى اين گروه مهر نهاده، و بر چشمهايشان پرده افكنده، آنها مجبورند در كفر باقى بمانند، آيا اين جبر نيست؟ پاسخ اين سؤال را خود قرآن در اينجا و آيات ديگر داده است و آن اينكه: اصرار و لجاجت آنها در برابر حق، تكبر و ادامه به ظلم و ستم و بيدادگرى و كفر و پيروى از هوسهاى سركش سبب مى‏شود كه پرده‏اى بر حسّ تشخيص آنها بيفتد، كه در واقع اين حالت عكس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چيز ديگر.

2- مهر نهادن بر دلها!

در آيات فوق و بسيارى ديگر از آيات قرآن براى بيان سلب حسّ تشخيص و درك واقعى از افراد، تعبير به «ختم» شده است، و احيانا تعبير به «طبع» و «رين». اين معنى از آنجا گرفته شده است كه در ميان مردم رسم بر اين بوده هنگامى كه اشيائى را در كيسه‏ها يا ظرفهاى مخصوصى قرار مى‏دادند، و يا

برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 43

نامه‏هاى مهمى را در پاكت مى‏گذاردند، براى آنكه كسى سر آن را نگشايد و دست به آن نزند آن را مى‏بستند و گره مى‏كردند و بر گره مهر مى‏نهادند، امروز نيز معمول است كيسه‏هاى پستى را لاك و مهر مى‏كنند. در لغت عرب براى اين معنى كلمه «ختم» به كار مى‏رود، البّته اين تعبير در باره افراد بى‏ايمان و لجوجى است كه بر اثر گناهان بسيار در برابر عوامل هدايت نفوذ ناپذير شده‏اند، و لجاجت و عناد در برابر مردان حق در دل آنان چنان رسوخ كرده كه درست همانند همان بسته و كيسه سر به مهر هستند كه ديگر هيچ گونه تصرّفى در آن نمى‏توان كرد، و به اصطلاح قلب آنها لاك و مهر شده است.
«طبع» نيز در لغت به همين معنى آمده است امّا «رين» به معنى زنگار يا غبار يا لايه كثيفى است كه بر اشياء گرانقيمت مى‏نشيند اين تعبير در قرآن نيز براى كسانى كه بر اثر خيره‏سرى و گناه زياد قلبشان نفوذ ناپذير شده بكار رفته است. و مهم آن است كه انسان مراقب باشد اگر خداى ناكرده گناهى از او سر مى‏زند در فاصله نزديك آن را با آب توبه و عمل صالح بشويد، تا مبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آيد و بر آن مهر نهد.

3- مقصود از «قلب» در قرآن:

«قلب» در قرآن به معانى گوناگونى آمده است. از جمله: 1- به معنى عقل و درك چنانكه در آيه 37 سوره «ق» مى‏خوانيم:

إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ: «در اين مطالب تذكر و يادآورى است براى آنان كه نيروى عقل و درك داشته باشند». 2- به معنى روح و جان چنانكه در سوره احزاب آيه 10 آمده است: «هنگامى كه چشمها از وحشت فرو مانده و جانها به لب رسيده بود» 3- به معنى مركز عواطف، آيه 12 سوره انفال شاهد اين معنى است:

«بزودى در دل كافران ترس ايجاد می‏كنم».

توضيح اينكه: در وجود انسان دو مركز نيرومند به چشم مى‏خورد: 1- مركز ادراكات كه همان «مغز و دستگاه اعصاب است» 2- مركز عواطف كه عبارت است از همان قلب صنوبرى كه در بخش چپ سينه قرار دارد و مسائل عاطفى در مرحله اول روى همين مركز اثر مى‏گذارد، ما بالوجدان هنگامى كه با مصيبتى رو برو مى‏شويم فشار آن را روى همين قلب صنوبرى احساس مى‏كنيم، و همچنان وقتى كه

برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 44

به مطلب سرورانگيزى بر مى‏خوريم فرح و انبساط را در همين مركز احساس مى‏كنيم، نتيجه اينكه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همين عضو مخصوص) و مسائل عقلى به قلب (به معنى عقل يا مغز) نسبت داده شده، دليل آن همان است كه گفته شد و سخنى به گزاف نرفته است.

(آيه 8)- گروه سوم (منافقان). اسلام در يك مقطع خاص تاريخى خود با گروهى رو برو شد كه نه اخلاص و شهامت براى ايمان آوردن داشتند و نه قدرت و جرأت بر مخالفت صريح، اين گروه كه قرآن از آنها به عنوان «منافقين» «1» ياد مى‏كند و ما در فارسى از آن تعبير به «دورو» يا «دو چهره» مى‏كنيم، در صفوف مسلمانان واقعى نفوذ كرده بودند، و از آنجا كه ظاهر اسلامى داشتند، غالبا شناخت آنها مشكل بود ولى قرآن نشانه‏هاى دقيق و زنده‏اى براى آنها بيان مى‏كند كه خط باطنى آنها را مشخص مى‏سازد و الگوئى در اين زمينه به دست مسلمانان براى همه قرون و اعصار مى‏دهد. نخست تفسيرى از خود نفاق دارد مى‏گويد: «بعضى از مردم هستند كه مى‏گويند به خدا و روز قيامت ايمان آورده‏ايم در حالى كه ايمان ندارند» (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ).

(آيه 9)- آنها اين عمل را يك نوع زرنگى و به اصطلاح تاكتيك جالب، حساب مى‏كنند: «آنها با اين عمل مى‏خواهند خدا و مؤمنان را بفريبند» (يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا). «در حالى كه تنها خودشان را فريب مى‏دهند، امّا نمى‏فهمند» (وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ).

(آيه 10)- سپس قرآن به اين واقعيت اشاره مى‏كند كه نفاق در واقع يك نوع بيمارى است مى‏گويد: «در دلهاى آنها بيمارى خاصى است» (فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ). امّا از آنجا كه در نظام آفرينش، هر كس در مسيرى قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسير، رو به جلو مى‏رود قرآن اضافه مى‏كند: «خداوند هم بر بيمارى آنها مى‏افزايد» (فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً).



(1) «منافق» از ماده «نفق» به معنى كانالها و نقب‏هائى است كه زير زمين مى‏زنند تا براى استتار يا فرار از آن استفاده كنند.

برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 45

و از آنجا كه سرمايه اصلى منافقان دروغ است، تا بتوانند تناقضها را كه در زندگيشان ديده مى‏شود با آن توجيه كنند، در پايان آيه مى‏فرمايد: «براى آنها عذاب اليمى است بخاطر دروغهائى كه مى‏گفتند» (وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ).

(آيه 11)- سپس به ويژگيهاى آنها اشاره مى‏كند كه نخستين آنها داعيه اصلاح طلبى است در حالى كه مفسد واقعى همانها هستند: «هنگامى كه به آنها گفته شود در روى زمين فساد نكنيد مى‏گويند: ما فقط اصلاح‏كننده‏ايم»! (وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ). ما برنامه‏اى جز اصلاح در تمام زندگى خود نداشته‏ايم و نداريم!

(آيه 12)- قرآن اضافه مى‏كند: «بدانيد اينها همان مفسدانند و برنامه‏اى جز فساد ندارند ولى خودشان هم نمى‏فهمند»! (أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ). بلكه اصرار و پافشارى آنها در راه نفاق و خو گرفتن با اين برنامه‏هاى زشت و ننگين سبب شده كه تدريجا گمان كنند اين برنامه‏ ها مفيد و سازنده و اصلاح طلبانه است.

(آيه 13)- نشانه ديگر اينكه: آنها خود را عاقل و هوشيار و مؤمنان را سفيه و ساده‏لوح و خوش باور مى‏پندارند، آن چنانكه قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه به آنها گفته مى‏شود ايمان بياوريد آنگونه كه توده‏هاى مردم ايمان آورده‏اند، مى‏گويند: آيا ما همچون اين سفيهان ايمان بياوريم»؟! (وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ). و به اين ترتيب افراد پاكدل و حق طلب و حقيقت جو را كه با مشاهده آثار حقانيت در دعوت پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و محتواى تعليمات او، سر تعظيم فرو آورده‏اند به سفاهت متهم مى‏كنند لذا قرآن در پاسخ آنها مى‏گويد: «بدانيد سفيهان واقعى اينها هستند امّا نمى‏دانند» (أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ).

آيا اين سفاهت نيست كه انسان خط زندگى خود را مشخص نكند و در ميان هر گروهى به رنگ آن گروه درآيد، استعداد و نيروى خود را در طريق شيطنت و توطئه و تخريب به كار گيرد، و در عين حال خود را عاقل بشمرد؟!

(آيه 14)- سومين نشانه آنها آن است كه هر روز به رنگى در مى‏آيند و در

برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 46

ميان هر جمعيتى با آنها هم صدا مى‏شوند، آنچنانكه قرآن مى‏گويد: «هنگامى كه افراد با ايمان را ملاقات كنند مى‏گويند ايمان آورديم» (وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا).

ما از شما هستيم و پيرو يك مكتبيم، از جان و دل اسلام را پذيرا گشتيم و با شما هيچ فرقى نداريم! «امّا هنگامى كه با دوستان شيطان صفت خود به خلوتگاه مى‏روند مى‏گويند ما با شمائيم»! (وَ إِذا خَلَوْا إِلى‏ شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ). «و اگر مى‏بينيد ما در برابر مؤمنان اظهار ايمان مى‏كنيم ما مسخره‏شان مى‏كنيم»! (إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ).

(آيه 15)- سپس قرآن با يك لحن كوبنده و قاطع مى‏گويد: «خدا آنها را مسخره مى‏كند» (اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ). «و خدا آنها را در طغيانشان نگه مى‏دارد تا به كلى سرگردان شوند» (وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ).

(آيه 16)- اين آيه، سرنوشت نهائى آنها را كه سرنوشتى است بسيار غم انگيز و شوم و تاريك چنين بيان مى‏كند: «آنها كسانى هستند كه در تجارتخانه اين جهان، هدايت را با گمراهى معاوضه كرده‏اند» (أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى‏). و به همين دليل «تجارت آنها سودى نداشته» بلكه سرمايه را نيز از كف داده‏اند (فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ). «و هرگز روى هدايت را نديده‏اند» (وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ).
خلاصه دوگانگى شخصيت و تضاد برون و درون كه صفت بارز منافقان است پديده‏هاى گوناگونى در عمل و گفتار و رفتار فردى و اجتماعى آنها دارد كه به خوبى مى‏توان آن را شناخت.
وسعت معنى نفاق-
گرچه نفاق به مفهوم خاصش، صفت افراد بى‏ايمانى است كه ظاهرا در صف مسلمانانند، امّا باطنا دل در گرو كفر دارند، ولى نفاق معنى وسيعى دارد كه هر گونه دوگانگى ظاهر و باطن، گفتار و عمل را شامل مى‏شود هر چند در افراد مؤمن باشد كه ما از آن به عنوان «رگه‏هاى نفاق» نام مى‏بريم مثلا در حديثى مى‏خوانيم: سه صفت است كه در هر كس باشد منافق است هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند: كسى كه در امانت خيانت مى‏كند، و كسى كه (برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 47)
به هنگام سخن گفتن دروغ مى‏گويد، و كسى كه وعده مى‏دهد و خلف وعده مى‏كند». مسلما اين گونه افراد رگه‏هائى از نفاق در وجود آنها هست، مخصوصا در باره رياكاران از امام صادق عليه السّلام مى‏خوانيم كه فرمود: «ريا و ظاهر سازى، درخت (شوم و تلخى) است كه ميوه‏اى جز شرك خفى ندارد و اصل و ريشه آن نفاق است».
فريب دادن وجدان-
آيه فوق، اشاره روشنى به مسأله فريب وجدان دارد و اينكه بسيار مى‏شود كه انسان منحرف و آلوده، براى رهائى از سرزنش و مجازات وجدان، كم كم براى خود اين باور را به وجود مى‏آورد كه اين عمل من نه تنها زشت و انحرافى نيست بلكه اصلاح است و مبارزه با فساد (إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ). تا با فريب وجدان آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.
(آيه 17)- دو مثال جالب براى ترسيم حال منافقان.
1- در مثال اول مى‏گويد: «آنها مانند كسى هستند كه آتشى (در شب ظلمانى) افروخته» تا در پرتو نور آن راه را از بيراهه بشناسد و به منزل مقصود برسد» (مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً) «ولى همين كه اين شعله آتش اطراف آنها را روشن ساخت، خداوند آن را خاموش مى‏سازد، و در ظلمات رهاشان مى‏كند، به گونه‏اى كه چيزى را نبينند» (فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ).
آنها فكر مى‏كردند با اين آتش مختصر و نور آن مى‏توانند با ظلمتها به پيكار برخيزند، امّا ناگهان بادى سخت بر مى‏خيزد و يا باران درشتى فرو مى‏ريزد، و يا بر اثر پايان گرفتن مواد آتش افروز، آتش به سردى و خاموشى مى‏گرايد و بار ديگر در تاريكى وحشتزا سرگردان مى‏شوند. اين نور مختصر، يا اشاره به فروغ وجدان و فطرت توحيدى است و يا اشاره به ايمان نخستين آنهاست كه بعدا بر اثر تقليدهاى كوركورانه و تعصبهاى غلط و لجاجتها و عداوتها پرده‏هاى ظلمانى و تاريك بر آن مى‏افتد.
(آيه 18)- سپس اضافه مى‏كند: «آنها كر هستند و گنگ و نابينا، و چون هيچ يك از وسائل اصلى درك حقايق را ندارند از راهشان باز نمى‏گردند» (صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ)
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 48
. به هر حال اين تشبيه در حقيقت، يك واقعيت را در زمينه نفاق روشن مى‏سازد، و آن اينكه نفاق و دوروئى براى مدت طولانى نمى‏تواند مؤثر واقع شود و اين امر همچون شعله ضعيف و كم دوامى كه در يك بيابان تاريك و ظلمانى در معرض وزش طوفانهاست ديرى نمى‏پايد، و سر انجام چهره واقعى آنها آشكار مى‏گردد.
(آيه 19)- در مثال دوم قرآن صحنه زندگى آنها را به شكل ديگرى ترسيم مى‏نمايد: شبى است تاريك و ظلمانى پرخوف و خطر، باران به شدت مى‏بارد، از كرانه‏هاى افق برق پر نورى مى‏جهد، صداى غرش وحشتزا و مهيب رعد، نزديك است پرده‏هاى گوش را پاره كند، انسانى بى‏پناه در دل اين دشت وسيع و ظلمانى، حيران و سرگردان مانده است، باران پرپشت، بدان او را مرطوب ساخته، نه پناهگاه مورد اطمينانى وجود دارد كه به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه مى‏دهد گامى به سوى مقصد بردارد. قرآن در يك عبارت كوتاه، حال چنين مسافر سرگردانى را بازگو مى‏كند: «يا همانند بارانى كه در شب تاريك، توأم با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذرانى) ببارد» (أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ).
سپس اضافه مى‏كند: «آنها از ترس مرگ انگشتها را در گوش خود مى‏گذارند تا صداى وحشت انگيز صاعقه‏ها را نشنوند» (يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ). و در پايان آيه مى‏فرمايد: «و خداوند به كافران احاطه دارد» و آنها هر كجا بروند در قبضه قدرت او هستند (وَ اللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ).
(آيه 20)- برقها پى‏درپى بر صفحه آسمان تاريك جستن مى‏كند: «نور برق آنچنان خيره كننده است كه نزديك است چشمهاى آنها را بربايد» (يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ).
«هر زمان كه برق مى‏زند و صفحه بيابان تاريك، روشن مى‏شود، چند گامى در پرتو آن راه مى‏روند، ولى بلافاصله ظلمت بر آنها مسلط مى‏شود و آنها در جاى خود متوقف مى‏گردند» (كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا).
آنها هر لحظه خطر را در برابر خود احساس مى‏كنند، چرا كه در دل اين بيابان (برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 49)
نه كوهى به چشم مى‏خورد، و نه درختى تا از خطر رعد و برق و صاعقه جلوگيرى كند، هر آن ممكن است هدف صاعقه‏اى قرار گيرند و در يك لحظه خاكستر شوند! حتّى اين خطر وجود دارد كه غرش رعد، گوش آنها را پاره و نور خيره‏كننده برق چشمشان را نابينا كند، آرى «اگر خدا بخواهد گوش و چشم آنها را از ميان مى‏برد چرا كه خدا به هر چيزى توانا است» (وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ).
افسوس كه به پناهگاه مطمئن ايمان پناه نبرده‏اند تا از شرّ صاعقه‏هاى مرگبار مجازات الهى و جهاد مسلحانه مسلمين نجات يابند.
لزوم شناخت منافقين در هر جامعه:
اگر چه شأن نزول اين آيات، منافقان عصر پيامبر صلّى اللّه عليه و اله است اما با توجه به اينكه خط نفاق در هر عصر و زمانى، در برابر خط انقلابهاى راستين وجود داشته و دارد به منافقان همه اعصار و قرون گسترش مى‏يابد، و ما با چشم خود تمام اين نشانه‏ها را يك به يك و مو به مو در مورد منافقان عصر خويش مى‏يابيم، سرگردانى آنها، وحشت و اضطرابشان و خلاصه بى‏پناهى و بدبختى و سيه روزى و رسوائى آنها را درست همانند همان مسافرى كه قرآن به روشنترين وجهى حال او را ترسيم كرده است مشاهده مى‏كنيم.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۱۷-۵-۱۳۹۰, ۰۶:۱۳ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از Galaxy به دلیل این ارسال سپاس کرده.
maryam_12, )Mitra(
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,306
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23861


محل سکونت : Persia
ارسال: #2
تفسیر سوره فاتحه الکتاب (حمد)
اين سوره در «مكّه» نازل شده و داراى هفت آيه است


ويژگيهاى سوره حمد:

1- اين سوره اساسا با سوره‏هاى ديگر قرآن از نظر لحن و آهنگ فرق روشنى دارد زيرا در اين سوره خداوند طرز مناجات و سخن گفتن با او را به بندگانش آموخته است. آغاز اين سوره با حمد و ستايش پروردگار شروع و با ابراز ايمان به مبدء و معاد (خداشناسى و ايمان به رستاخيز) ادامه و با تقاضاها و نيازهاى بندگان پايان مى‏گيرد.

2- سوره حمد، اساس قرآن است، در حديثى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله می ‏خوانيم كه: «الحمد امّ القرآن» و اين به هنگامى بود كه «جابر بن عبد اللّه انصارى» خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و اله رسيد، پيامبر صلّى اللّه عليه و اله به او فرمود: «آيا برترين سوره‏اى را كه خدا در كتابش نازل كرده به تو تعليم كنم». جابر عرض كرد آرى پدر و مادرم به فدايت باد، به من تعليم كن، پيامبر صلّى اللّه عليه و اله سوره حمد كه امّ الكتاب است به او آموخت.
سپس اضافه فرمود: «اين سوره شفاى هر دردى است مگر مرگ».
«امّ» به معنى اساس و ريشه است.
شايد به همين دليل «ابن عباس» مفسر معروف مى‏گويد: «هر چيزى اساس و شالوده‏اى دارد ... و اساس و زير بناى قرآن، سوره حمد است».

3- در آيات قرآن سوره حمد به عنوان يك موهبت بزرگ به پيامبر صلّى اللّه عليه و اله
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 24
معرفى شده، و در برابر كل قرآن قرار گرفته است، آنجا كه می ‏فرمايد: «ما به تو سوره حمد كه هفت آيه است و دوبار نازل شده داديم همچنين قرآن بزرگ بخشيديم» «1».

محتواى سوره حمد:
از يك نظر اين سوره به دو بخش تقسيم مى‏شود، بخشى از حمد و ثناى خدا سخن مى‏گويد و بخشى از نيازهاى بنده.
در حديثى از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله مى‏خوانيم: خداوند متعال چنين فرموده: «من سوره حمد را ميان خود و بنده‏ام تقسيم كردم نيمى از آن براى من و نيمى از آن براى بنده من است. و بنده من حق دارد هر چه را مى‏خواهد از من بخواهد «2».

در فضيلت اين سوره‏
از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله نقل شده: «هر مسلمانى سوره حمد را بخواند پاداش او باندازه كسى است كه دو سوم قرآن را خوانده (و طبق نقل ديگرى پاداش كسى است كه تمام قرآن را خوانده باشد) و گوئى به هر فردى از مردان و زنان مؤمن هديه‏اى فرستاده است».
همچنين در حديثى از امام صادق عليه السّلام مى‏خوانيم: «شيطان چهار بار فرياد كشيد و ناله سر داد نخستين بار روزى بود كه از درگاه خداوند رانده شد، سپس هنگامى بود كه از بهشت به زمين تنزل يافت، سومين بار هنگام بعثت محمد صلّى اللّه عليه و اله بعد از فترت پيامبران بود و آخرين بار زمانى بود كه سوره «حمد» نازل شد»!

چرا نام اين سوره فاتحة الكتاب است؟
«فاتحة الكتاب» به معنى آغازگر كتاب (قرآن) است، و از روايات استفاده مى‏شود كه اين سوره در زمان خود پيامبر صلّى اللّه عليه و اله نيز به همين نام شناخته مى‏شده است.
از اينجا دريچه‏اى به سوى مسأله مهمّى از مسائل اسلامى گشوده مى‏شود و آن اينكه بر خلاف آنچه در ميان گروهى مشهور است كه قرآن در عصر پيامبر صلّى اللّه عليه و اله به صورت پراكنده بود، بعد در زمان ابو بكر يا عمر يا عثمان جمع آورى شد، قرآن در زمان خود پيامبر صلّى اللّه عليه و اله به همين صورت امروز جمع آورى شده بود
__________________________________________________
(1) رجوع كنيد به «تفسير نمونه» جلد يازدهم، ذيل آيه 87 سوره «حجر».
(2) نقل از «تفسير الميزان» جلد اول صفحه 37، البته به خاطر طولانى بودن حديث قسمتى از آن ذكر شد.
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 25


و سر آغازش همين سوره حمد بوده است، مدارك متعددى در دست است كه قرآن به صورت مجموعه‏اى كه در دست ماست در عصر پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و به فرمان او جمع آورى شده بود «على بن ابراهيم» از امام صادق عليه السّلام نقل كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله به على عليه السّلام فرمود: «قرآن در قطعات حرير و كاغذ و امثال آن پراكنده است آن را جمع آورى كنيد».
سپس اضافه مى‏كند: على عليه السّلام از آن مجلس برخاست و آن را در پارچه زرد رنگى جمع آورى نمود سپس بر آن مهر زد.
به علاوه حديث مشهور «ثقلين» كه شيعه و سنّى آن را نقل كرده‏اند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرمود من از ميان شما مى‏روم و دو چيز گرانبها را به يادگار مى‏گذارم «كتاب خدا» و «خاندانم» خود نشان مى‏دهد كه قرآن به صورت يك كتاب جمع آورى شده بود.
و در پاسخ اين سؤال كه در ميان گروهى از دانشمندان معروف است كه قرآن پس از پيامبر جمع آورى شده (به وسيله على عليه السّلام يا كسان ديگر) بايد گفت:
قرآنى كه على عليه السّلام جمع‏آورى كرد تنها خود قرآن نبود بلكه مجموعه‏اى بود از قرآن و تفسير و شأن نزول آيات و مانند آن.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم‏
(آيه 1)- ميان همه مردم جهان رسم است كه هر كار مهم و پر ارزشى را به نام بزرگى از بزرگان آغاز مى‏كنند، يعنى آن كار را با آن شخصيت مورد نظر از آغاز ارتباط مى‏دهند. ولى آيا بهتر نيست كه براى پاينده بودن يك برنامه و جاويد ماندن يك تشكيلات، آن را به موجود پايدار و جاويدانى ارتباط دهيم كه فنا در ذات او راه ندارد، از ميان تمام موجودات آنكه ازلى و ابدى است تنها ذات پاك خداست و به همين دليل بايد همه چيز و هر كار را با نام او آغاز كرد و از او استمداد نمود لذا در نخستين آيه قرآن مى‏گوئيم: «بنام خداوند بخشنده بخشايشگر» (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ). برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 26

و در حديث معروفى از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله مى‏خوانيم: كلّ امر ذى بال لم يذكر فيه اسم اللّه فهو ابتر: «هر كار مهمى كه بدون نام خدا شروع شود بى فرجام است».
و نيز امام باقر عليه السّلام مى‏فرمايد: «سزاوار است هنگامى كه كارى را شروع مى‏كنيم، چه بزرگ باشد چه كوچك، بسم اللّه بگوئيم تا پر بركت و ميمون باشد».
كوتاه سخن اينكه: پايدارى و بقاء عمل بسته به ارتباطى است كه با خدا دارد به همين مناسبت خداوند به پيامبر دستور مى‏دهد كه در آغاز شروع تبليغ اسلام اين وظيفه خطير را با نام خدا شروع كند: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ (سوره علق آيه 1)، و مى‏بينيم حضرت نوح در آن طوفان سخت و عجيب هنگام سوار شدن بر كشتى براى پيروزى بر مشكلات به ياران خود دستور مى‏دهد كه در هنگام حركت و در موقع توقف كشتى «بسم اللّه» بگويند (سوره هود آيه 41 و 48).
و آنها نيز اين سفر را سر انجام با موفقيت و پيروزى پشت سر گذاشتند.
و نيز سليمان در نامه‏اى كه به ملكه سبا مى‏نويسد سر آغاز آن را «بِسْمِ اللَّهِ» قرار مى‏دهد (سوره نحل آيه 30).
روى همين اصل، تمام سوره‏هاى قرآن- با بسم اللّه آغاز مى‏شود تا هدف اصلى از آغاز تا انجام با موفقيت و پيروزى و بدون شكست انجام شود و تنها سوره توبه است كه بسم اللّه در آغاز آن نمى‏بينيم چرا كه سوره توبه با اعلان جنگ به جنايتكاران مكّه و پيمان شكنان آغاز شده، و اعلام جنگ با توصيف خداوند به «رحمان و رحيم» سازگار نيست.


نكته ‏ها:
1- آيا بسم اللّه جزء سوره است؟
در ميان دانشمندان و علماء شيعه اختلافى نيست كه بسم اللّه جزء سوره حمد و همه سوره‏هاى قرآن است، اصولا ثبت «بسم اللّه» در آغاز همه سوره‏ها، خود گواه زنده اين امر است، زيرا می‏دانيم در متن قرآن چيزى اضافه نوشته نشده است، و ذكر «بسم اللّه» در آغاز سوره‏ها از زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و اله تاكنون معمول بوده است. به علاوه سيره مسلمين همواره بر اين بوده كه هنگام تلاوت قرآن بسم اللّه را در آغاز هر سوره‏اى مى‏خواندند، و متواترا نيز ثابت برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 27
شده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله آن را تلاوت مى‏فرمود، چگونه ممكن است چيزى جزء قرآن نباشد و پيامبر و مسلمانان همواره آن را ضمن قرآن بخوانند و بر آن مداومت كنند.
به هر حال مسأله آنقدر روشن است كه مى‏گويند: يك روز معاويه در دوران حكومتش در نماز جماعت بسم اللّه را نگفت، بعد از نماز جمعى از مهاجران و انصار فرياد زدند أسرقت أم نسيت؟ آيا بسم اللّه را دزديدى يا فراموش كردى!

2- اللّه جامعترين نام خداست:
زيرا بررسى نامهاى خدا كه در قرآن مجيد و يا ساير منابع اسلامى آمده نشان مى‏دهد كه هر كدام از آن يك بخش خاص از صفات خدا را منعكس مى‏سازد، تنها نامى كه جامع صفات جلال و جمال است همان «اللّه» مى‏باشد. به همين دليل اسماء ديگر خداوند غالبا به عنوان صفت براى كلمه «اللّه» گفته مى‏شود به عنوان نمونه: «غفور» و «رحيم» كه به جنبه آمرزش خداوند اشاره مى‏كند (فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ)- سوره بقره آيه 266.
«سميع» اشاره به آگاهى او از مسموعات، و «عليم» اشاره به آگاهى او از همه چيز است (فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ)- بقره: 227.
و در يك آيه بسيارى از اين اسماء، وصف «اللّه» قرار مى‏گيرند. هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ:
«اوست اللّه كه معبودى جز وى نيست، اوست حاكم مطلق، منزه از ناپاكيها، از هر گونه ظلم و بيدادگرى، ايمنى بخش، نگاهبان همه چيز، توانا و شكست ناپذير، قاهر بر همه موجودات، و با عظمت».
يكى از شواهد جامعيت اين نام آن است كه ابراز ايمان و توصيه تنها با جمله لا اله الّا اللّه مى‏توان كرد.

3- رحمت عام و خاص خدا:
مشهور در ميان گروهى از مفسران اين است كه صفت «رحمان» اشاره به رحمت عام خداست كه شامل دوست و دشمن، مؤمن و كافر و نيكوكار و بدكار مى‏باشد، زيرا «باران رحمت بى‏حسابش همه را رسيده، و خوان نعمت بى‏دريغش همه جا كشيده».
ولى «رحيم» اشاره به رحمت خاص پروردگار است كه ويژه بندگان مطيع
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 28
و صالح و فرمانبردار است. و تنها چيزى كه ممكن است اشاره به اين مطلب باشد آن است كه «الرَّحْمنِ» در همه جا در قرآن به صورت مطلق آمده است كه نشانه عموميت آن است، در حالى كه «الرَّحِيمِ» گاهى به صورت مقيد ذكر شده كه دليل بر خصوصيت آن است مانند (وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً) «خداوند نسبت به مؤمنان رحيم است» (احزاب: 43).
در روايتى نيز از امام صادق عليه السّلام مى‏خوانيم: «خداوند معبود همه چيز است، نسبت به تمام مخلوقاتش رحمان، و نسبت به خصوص مؤمنان رحيم است».

4- چرا صفات ديگر خدا در «بسم اللّه» نيامده است؟
و تنها روى صفت «رحمانيت و رحيميّت» او تكيه مى‏شود. امّا با توجه به يك نكته، پاسخ اين سؤال روشن مى‏شود و آن اينكه در آغاز هر كار لازم است از صفتى استمداد كنيم كه آثارش بر سراسر جهان پرتوافكن است، همه موجودات را فرا گرفته و گرفتاران را در لحظات بحرانى نجات بخشيده است.
بهتر است اين حقيقت را از زبان قرآن بشنويد آنجا كه مى‏گويد: وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ «رحمت من همه چيز را فرا گرفته است» (اعراف- 156).
از سوى ديگر مى‏بينيم پيامبران براى نجات خود از چنگال حوادث سخت و دشمنان خطرناك دست به دامن رحمت خدا مى‏زدند، در مورد «هود» و پيروانش مى‏خوانيم: فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا: «هود و پيروانش را به وسيله رحمت خويش (از چنگال دشمنان) رهائى بخشيديم» (اعراف- 72).
پس اساس كار خداوند بر رحمت است و مجازات جنبه استثنائى دارد چنانكه در دعا مى‏خوانيم: يا من سبقت رحمته غضبه «اى خدائى كه رحمتت بر غضبت پيشى گرفته است». انسانها نيز بايد در برنامه زندگى اساس و پايه كار را بر رحمت و محبت قرار دهند و توسل به خشونت را براى مواقع ضرورت بگذارند.
(آيه 2)- بعد از «بسم اللّه» كه آغازگر سوره بود، نخستين وظيفه بندگان آن است كه به ياد مبدء بزرگ عالم هستى و نعمتهاى بى‏پايانش بيفتند، همان نعمتهاى فراوانى كه راهنماى ما در شناخت پروردگار و انگيزه مادر راه عبوديت است.
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 29
اينكه می ‏گوئيم: انگيزه، به خاطر آن است كه هر انسانى به هنگامى كه نعمتى به او مى‏رسد فورا مى‏خواهد، بخشنده نعمت را بشناسد، و طبق فرمان فطرت به سپاسگزارى برخيزد و حق شكر او را ادا كند به همين جهت علماى علم كلام (عقائد) در نخستين بحث اين علم «وجوب شكر منعم» را كه يك فرمان فطرى و عقلى است به عنوان انگيزه خداشناسى، يادآور مى‏شوند.

و اينكه مى‏گوئيم: راهنماى ما در شناخت پروردگار نعمتهاى اوست، زيرا بهترين و جامعترين راه براى شناخت مبدء، مطالعه در اسرار آفرينش و رازهاى خلقت و مخصوصا وجود نعمتها در رابطه با زندگى انسانها است.
به اين دو دليل سوره فاتحة الكتاب با اين جمله شروع مى‏شود «حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است» (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ).

«حمد» در لغت به معنى ستايش كردن در برابر كار يا صفت نيك اختيارى است.
1- هر انسانى كه سر چشمه خير و بركتى است و هر پيامبر و رهبر الهى كه نور هدايت در دلها مى‏پاشد، هر شخص سخاوتمندى كه بخشش مى‏كند، و هر طبيبى كه مرهمى بر زخم جانكاهى مى‏نهد، ستايش آنها از ستايش خدا سر چشمه مى‏گيرد، چرا كه همه اين مواهب در اصل از ناحيه ذات پاك او است، و نيز اگر خورشيد نورافشانى مى‏كند، ابرها باران مى‏بارند، و زمين بركاتش را به ما تحويل مى‏دهد، همه از ناحيه او است.

2- جالب اينكه «حمد» تنها در آغاز كار نيست، بلكه پايان كارها نيز چنانكه قرآن به ما تعليم مى‏دهد با حمد خواهد بود، در مورد بهشتيان مى‏خوانيم: «سخن آنها در بهشت نخست منزه شمردن خداوند از هر عيب و نقص و تحيت آنها سلام، و آخرين سخنشان الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ است». (يونس: 10)

3- امّا كلمه «ربّ» در اصل به معنى مالك و صاحب چيزى است كه به تربيت و اصلاح آن مى‏پردازد. برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 30

4- كلمه «الْعالَمِينَ» جمع «عالم» است و عالم به معنى مجموعه‏اى است از موجودات مختلف و هنگامى كه به صورت «عالمين» جمع بسته مى‏شود اشاره به تمام مجموعه‏هاى اين جهان است.
در روايتى از على عليه السّلام چنين مى‏خوانيم كه در ضمن تفسير آيه «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ» فرمود: «رَبِّ الْعالَمِينَ اشاره به مجموع همه مخلوقات است اعم از موجودات بيجان و جاندار».
(آيه 3)- «خداوندى كه بخشنده و بخشايشگر است» و رحمت عام و خاصش همه را رسيده. (الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ).

معنى «رحمن» و «رحيم» و همچنين تفاوت ميان اين دو كلمه را در تفسير «بسم اللّه» خوانديم. نكته‏اى كه بايد اضافه كنيم اين است كه اين دو صفت در نمازهاى روزانه ما حد اقل 30 بار تكرار مى‏شوند (در هر يك از دو ركعت اول نماز دوازده بار) و به اين ترتيب 60 مرتبه خدا را به صفت رحمتش مى‏ستائيم. و اين درسى است براى همه انسانها كه خود را در زندگى بيش از هر چيز به اين اخلاق الهى متخلق كنند.

به علاوه اشاره‏اى است به اين واقعيت كه اگر ما خود را عبد و بنده خدا مى‏دانيم مبادا رفتار مالكان بى‏رحم نسبت به بردگانشان در نظرها تداعى شود.
نكته ديگر اينكه «رحمان و رحيم» بعد از «رَبِّ الْعالَمِينَ» اشاره به اين است كه ما در عين قدرت نسبت به بندگان خويش، با مهربانى و لطف رفتار مى‏كنيم.
(آيه 4)- دومين اصل مهم اسلام يعنى قيامت و رستاخيز: «خداوندى كه مالك روز جزاست» (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ).
در اينجا تعبير به «مالكيت خداوند» شده است، كه نهايت سيطره و نفوذ او را بر همه چيز و همه كس در آن روز مشخص مى‏كند، روزى كه همه انسانها در آن دادگاه بزرگ براى حساب. حاضر مى‏شوند و در برابر مالك حقيقى خود قرار مى‏گيرند، تمام گفته‏ها و كارها و حتى انديشه‏هاى خود را حاضر مى‏بينند، هيچ چيز حتى به اندازه سر سوزنى نابود نشده و به دست فراموشى نيفتاده است،
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 31
و اكنون اين انسان است كه بايد بار همه مسئوليتهاى اعمال خود را بردوش كشد! حتى در آنجا كه بنيانگزار سنت و برنامه‏اى است، باز بايد سهم خويش را از مسئوليت بپذيرد! بدون شك مالكيت خداوند نسبت به جهان هستى مالكيت حقيقى است نه مالكيت اعتبارى نظير مالكيت ما نسبت به آنچه در اين جهان ملك ما است.
و به تعبير ديگر اين مالكيت نتيجه خالقيت و ربوبيت است، آنكس كه موجودات را آفريده و لحظه به لحظه فيض وجود هستى به آنها مى‏بخشد، مالك حقيقى موجودات است.

و در پاسخ اين سؤال كه مگر خداوند مالك تمام اين جهان نيست كه ما از او تعبير به «مالك روز جزا» مى‏كنيم؟ بايد بگوئيم: مالكيت خداوند گر چه شامل «هر دو جهان» مى‏باشد، اما بروز و ظهور اين مالكيت در قيامت بيشتر است، چرا كه در آن روز همه پيوندهاى مادى و مالكيتهاى اعتبارى بريده مى‏شود، و هيچ كس در آنجا چيزى از خود ندارد، حتّى اگر شفاعتى صورت گيرد باز به فرمان خداست.
اعتقاد به روز رستاخيز، اثر فوق العاده نيرومندى در كنترل انسان در برابر اعمال نادرست و ناشايست دارد و يكى از علل جلوگيرى كردن نماز از فحشاء و منكرات همين است كه نماز انسان را هم به ياد مبدئى مى‏اندازد كه از همه كار او با خبر است و هم به ياد دادگاه بزرگ عدل خدا.
در حديثى از امام سجّاد عليه السّلام مى‏خوانيم: هنگامى كه به آيه «مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ» مى‏رسيد، آنقدر آن را تكرار مى‏كرد كه نزديك بود روح از بدنش پرواز كند.

امّا كلمه «يَوْمِ الدِّينِ»: در قرآن در تمام موارد به معنى قيامت آمده است، و اينكه چرا آن روز، روز دين معرفى شده؟ به خاطر اين است كه آن روز روز جزا است و «دين» در لغت به معنى «جزا» مى‏باشد، و روشنترين برنامه‏اى كه در قيامت اجرا مى‏شود همين برنامه جزا و كيفر و پاداش است.
(آيه 5)- انسان در پيشگاه خدا: از اينجا گوئى «بنده» پروردگار خود را مخاطب ساخته نخست از عبوديت خويش در برابر او، و سپس از امدادها
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 32
و كمكهاى او سخن مى‏گويد: «تنها تو را مى‏پرستم و تنها از تو يارى مى‏جويم» (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ).
در واقع آيات گذشته سخن از توحيد ذات و صفات مى‏گفت و در اينجا سخن از توحيد عبادت، و توحيد افعال است. توحيد عبادت آن است كه هيچ كس و هيچ چيز را شايسته پرستش جز ذات خدا ندانيم تنها به فرمان او گردن نهيم، و از بندگى و تسليم در برابر غير ذات او بپرهيزيم، توحيد افعال آن است كه تنها مؤثر حقيقى را در عالم او بدانيم، نه اينكه دنبال سبب نرويم بلكه معتقد باشيم هر سببى هر تأثيرى دارد به فرمان خداست. اين تفكر و اعتقاد انسان را از همه كس و همه موجودات بريده و تنها به خدا پيوند مى‏دهد.
(آيه 6)- «ما را به راه راست هدايت فرما» (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ).
پس از اظهار تسليم در برابر پروردگار و وصول بر مرحله عبوديت و استمداد از ذات پاك او نخستين تقاضاى بنده اين است كه او را به راه راست، راه پاكى و نيكى، راه عدل و داد، و راه ايمان و عمل صالح هدايت فرمايد، در اينجا اين سؤال كه چرا ما همواره درخواست هدايت به صراط مستقيم از خدا مى‏كنيم مگر ما گمراهيم! مطرح مى‏شود.
وانگهى اين سخن از پيامبر و امامان كه نمونه انسان كامل بودند چه معنى دارد؟! در پاسخ مى‏گوئيم: انسان در مسير هدايت هر لحظه بيم لغزش و انحراف در باره او مى‏رود، به همين دليل بايد خود را در اختيار پروردگار بگذارد و تقاضا كند كه او را بر راه راست ثابت نگهدارد. دوم اينكه، هدايت همان پيمودن طريق تكامل است كه انسان تدريجا مراحل نقصان را پشت سر بگذارد و به مراحل بالاتر برسد. بنابراين جاى تعجب نيست كه حتى پيامبران و امامان از خدا تقاضاى هدايت «صراط مستقيم» كنند، چه اينكه كمال مطلق تنها خدا است، و همه بدون استثناء در مسير تكاملند، چه مانعى دارد كه آنها نيز تقاضاى درجات بالاترى را از خدا بنمايند.
امام صادق عليه السّلام در تفسير اين آيه مى‏فرمايد: «خداوندا! ما را بر راهى كه به
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 33
محبت تو می ‏رسد و به بهشت واصل مى‏گردد، و مانع از پيروى هوسهاى كشنده و آراء انحرافى و هلاك كننده است ثابت بدار».
صراط مستقيم چيست؟ «صراط مستقيم» همان آئين خدا پرستى و دين حق و پايبند بودن به دستورات خداست، چنانكه در سوره انعام آيه 161 می ‏خوانيم: «بگو: خداوند مرا به صراط مستقيم هدايت كرده، به دين استوار آئين ابراهيم كه هرگز به خدا شرك نورزيد».
دو خط انحرافى! «مرا به راه كسانى هدايت فرما كه آنان را مشمول انواع نعمتهاى خود قرار دادى (نعمت هدايت، نعمت توفيق، نعمت رهبرى مردان حق و نعمت علم و عمل و جهاد و شهادت) نه آنها كه بر اثر اعمال زشت و انحراف عقيده غضب تو دامنگيرشان شد و نه آنها كه جاده حق را رها كرده و در بيراهه‏ها گمراه و سرگردان شده» (صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ).
در حقيقت خدا به ما دستور مى‏دهد طريق و خط پيامبران و نيكوكاران و آنها كه مشمول نعمت و الطاف او شده‏اند را بخواهيم و به ما هشدار می ‏دهد كه در برابر شما هميشه دو خط انحرافى قرار دارد، خط «الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ» و خط «الضَّالِّينَ».

1- «الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» كيانند؟
سوره نساء آيه 69 اين گروه را تفسير كرده است: «كسانى كه دستورات خدا و پيامبر را اطاعت كنند، خدا آنها را با كسانى قرار مى‏دهد كه مشمول نعمت خود ساخته، از پيامبران و رهبران صادق و راستين و جانبازان و شهيدان راه خدا و افراد صالح، و اينان رفيقان خوبى هستند». بنابراين ما در سوره حمد از خدا مى‏خواهيم كه در خط اين چهار گروه قرار گيريم كه در هر مقطع زمانى بايد در يكى از اين خطوط، انجام وظيفه كنيم و رسالت خويش را ادا نمائيم.

2- «الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ» و «الضَّالِّينَ» كيانند؟
از موارد استعمال اين دو كلمه در قرآن مجيد چنين استفاده می ‏شود كه «الضَّالِّينَ» گمراهان عادى هستند، و «الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ» گمراهان لجوج و منافق، به همين دليل در بسيارى از موارد،
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 34

غضب و لعن خداوند در مورد آنها ذكر شده.
در آيه 6 سوره فتح آمده است: «خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك و آنها را كه در باره خدا گمان بد مى‏برند مورد غضب خويش قرار مى‏دهد، و آنها را لعن مى‏كند، و از رحمت خويش دور مى‏سازد، و جهنم را براى آنان آماده ساخته است».
به هر حال «الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ» آنها هستند كه علاوه بر كفر، راه لجاجت و عناد و دشمنى با حق را می ‏پيمايند و حتّى از اذيت و آزار رهبران الهى و پيامبران در صورت امكان فرو گذار نمی ‏كنند.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۱۷-۵-۱۳۹۰, ۰۶:۱۷ عصر
یافتن سپاس نقل قول
مدیریت کل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13,306
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 23861


محل سکونت : Persia
ارسال: #3
تفسیر سوره بقره 2
(آيه 21)- اينچنين خدائى را بپرستيد! بعد از بيان حال سه دسته (پرهيزكاران، كافران و منافقان) اين آيه، خط سعادت و نجات را كه پيوستن به گروه اول است مشخص ساخته مى‏گويد: «اى مردم پروردگارتان را پرستش كنيد كه هم شما و هم پشينيان را آفريد تا پرهيزكار شويد» (يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ).
خطاب «يا أَيُّهَا النَّاسُ» (اى مردم) كه در قرآن حدود بيست بار تكرار شده و يك خطاب جامع و عمومى است نشان مى‏دهد كه قرآن مخصوص نژاد و قبيله و طايفه و قشر خاصى نيست، بلكه همگان را در اين دعوت عام شركت مى‏دهد، همه را دعوت به پرستش خداى يگانه، و مبارزه با هر گونه شرك و انحراف از خط توحيد مى‏كند.
(آيه 22)- نعمت زمين و آسمان: در اين آيه به قسمت ديگرى از نعمتهاى بزرگ خدا كه مى‏تواند انگيزه شكر گزارى باشد اشاره كرده، نخست از آفرينش زمين سخن مى‏گويد: «همان خدائى كه زمين را بستر استراحت شما قرار داد» (الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً).
اين مركب راهوارى كه شما را بر پشت خود سوار كرده و با سرعت سرسام آورى در اين فضا به حركات مختلف خود ادامه مى‏دهد، بى‏آنكه كمترين لرزشى بر وجود شما وارد كند، يكى از نعمتهاى بزرگ او است.
نيروى جاذبه‏اش كه به شما اجازه حركت و استراحت و ساختن خانه و لانه و تهيه باغها و زراعتها و انواع وسائل زندگى مى‏دهد، نعمت ديگرى است، هيچ فكر كرده‏ايد كه اگر جاذبه زمين نبود در يك چشم بر هم زدن همه ما و وسائل زندگيمان بر اثر حركت دورانى زمين به فضا پرتاپ و در فضا سرگردان مى‏شد! سپس به نعمت آسمان مى‏پردازد و مى‏گويد:
«آسمان را همچون سقفى بر بالاى سر شما قرار داد» (وَ السَّماءَ بِناءً).
كلمه «سماء» كه در اين آيه به آن اشاره شده است همان جوّ زمين است، يعنى قشر هواى متراكمى كه دور تا دور كره زمين را پوشانده، و طبق نظريه دانشمندان ضخامت آن، چند صد كيلومتر است. اگر اين قشر مخصوص هوا كه همچون سقفى بلورين، اطراف ما را احاطه كرده نبود، زمين دائما در معرض رگبار سنگهاى پراكنده آسمانى بود و عملا آرامش از مردم جهان سلب مى‏شد.
بعد از آن به نعمت باران پرداخته مى‏گويد: «و از آسمان آبى نازل كرد» (وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً). امّا چه آبى؟ حياتبخش، و زندگى آفرين، و مايه همه آباديها و شالوده همه نعمتهاى مادى.
قرآن سپس به انواع ميوه‏هائى كه از بركت باران و روزيهائى كه نصيب انسانها مى‏شود اشاره كرده چنين مى‏گويد: «خداوند به وسيله باران، ميوه‏هائى را به عنوان روزى شما از زمين خارج ساخت» (فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ).
اين برنامه الهى از يكسو، رحمت وسيع و گسترده خدا را بر همه بندگان مشخص مى‏كند و از سوى ديگر بيانگر قدرت او است كه چگونه از آب بى‏رنگ صد هزاران رنگ از ميوه‏ها و دانه‏هاى غذائى با خواص متفاوت براى انسانها، و همچنين جانداران ديگر آفريده، يكى از زنده‏ترين دلائل وجود او است لذا بلافاصله اضافه مى‏كند: «اكنون كه چنين است براى خدا شريكهائى قرار ندهيد در حالى كه مى‏دانيد» (فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ).
«أنداد» جمع «ند» به معنى چيزى است كه از نظر گوهر و ذات شريك و شبيه چيز ديگرى باشد.
بت پرستى در شكلهاى مختلف‏
- بطور كلى هر چه را در رديف خدا در زندگى مؤثر دانستن يك نوع شرك است، ابن عباس مفسر معروف در اينجا تعبير جالبى دارد مى‏گويد: «أنداد، همان شرك است كه گاهى پنهان‏تر است از حركت مورچه بر سنگ سياه در شب تاريك، از جمله اينكه انسان بگويد: به خدا سوگند، به جان تو سوگند، به جان خودم سوگند ... (يعنى خدا و جان دوستش را در يك رديف قرار بدهد) و بگويد اين سگ اگر ديشب نبود دزدان آمده بودند! (پس نجات دهنده ما از دزدان اين سگ است) يا به دوستش بگويد: هر چه خدا بخواهد و تو بخواهى، همه اينها بوئى از شرك مى‏دهد».
در تعبيرات عاميانه روزمره نيز بسيار مى‏گويند: «اول خدا، دوم تو»! بايد قبول كرد كه اين گونه تعبيرات نيز مناسب يك انسان موحد كامل نيست.

(آيه 23)- قرآن معجزه جاويدان: از آنجا كه نفاق و كفر گاهى از عدم درك محتواى نبوت و اعجاز پيامبر صلّى اللّه عليه و اله سر چشمه مى‏گيرد، در اينجا انگشت روى معجزه جاويدان «قرآن» مى‏گذارد مى‏گويد: «اگر در باره آنچه بر بنده خود نازل كرده‏ايم، شك و ترديد داريد لا اقل سوره‏اى همانند آن بياوريد» (وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ).
و به اين ترتيب قرآن همه منكران را دعوت به مبارزه با قرآن و همانند يك سوره مانند آن مى‏كند تا عجز آنها دليلى باشد، روشن بر اصالت اين وحى آسمانى در رسالت الهى آورنده آن، سپس مى‏گويد: تنها خودتان به اين كار قيام نكنيد بلكه «تمام گواهان خود را جز خدا دعوت كنيد (تا شما را در اين كار يارى كنند) اگر در ادّعاى خود صادقيد كه اين قرآن از طرف خدا نيست» (وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ).

كلمه «شُهَداءَ» در اينجا اشاره به گواهانى است كه آنها را در نفى رسالت پيامبر صلّى اللّه عليه و اله كمك مى‏كردند، و جمله «مِنْ دُونِ اللَّهِ» اشاره به اين است كه حتى اگر همه انسانها جز «اللَّهِ» دست به دست هم بدهند، براى اينكه يك سوره همانند سوره‏هاى قرآن بياورند قادر نخواهند بود.

(آيه 24)- در اين آيه، مى‏گويد: «اگر شما اين كار را انجام نداديد- و هرگز انجام نخواهيد داد- از آتشى بترسيد كه هيزم آن بدنهاى مردم بى‏ايمان و همچنين سنگها است»! (فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ). «آتشى كه هم اكنون براى كافران آماده شده است» و جنبه نسيه ندارد! (أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ).
«وَقُودُ» به معنى «آتشگيره» است يعنى ماده قابل اشتعال مانند هيزم. و در اينكه منظور از «الْحِجارَةُ» چيست؟ آنچه با ظاهر آيات فوق، سازگارتر به نظر مى‏رسد اين است كه آتش دوزخ از درون خود انسانها، و سنگها، شعله‏ور مى‏شود، و با توجه به اين حقيقت كه امروز ثابت شده همه اجسام جهان در درون خود، آتشى عظيم نهفته دارند، درك اين معنى مشكل نيست. در آيه 6 و 7 سوره همزه مى‏خوانيم: «آتش سوزان پروردگار، كه از درون دلها سر چشمه مى‏گيرد و بر قلبها سايه مى‏افكند، و از درون به برون سرايت مى‏كند» (به عكس آتشهاى اين جهان كه از بيرون به درون مى‏رسد)!

چرا پيامبران به معجزه نياز دارند؟
همانطور كه از لفظ «معجزه» پيداست، بايد پيامبر قدرت بر انجام اعمال خارق العاده‏اى داشته باشد كه ديگران از انجام آن «عاجز» باشند. پيامبرى كه داراى معجزه است لازم است مردم را به «مقابله به مثل» دعوت كند، او بايد علامت و نشانه درستى گفتار خود را معجزه خويش معرفى نمايد تا اگر ديگران مى‏توانند همانند آن را بياورند، و اين كار را در اصطلاح «تحدّى» گويند.

قرآن معجزه جاودانى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و اله.
از ميان معجزات و خارق عاداتى كه از پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و اله صادر شده قرآن برترين سند زنده حقانيت او است. علت آن اين است كه قرآن معجزه‏اى است «گويا»، «جاودانى»، «جهانى» و «روحانى» پيامبران پيشين مى‏بايست همراه معجزات خود باشند در حقيقت معجزات آنها خود زبان نداشت و گفتار پيامبران، آن را تكميل مى‏كرد ولى قرآن يك معجزه گوياست، نيازى به معرفى ندارد خودش به سوى خود دعوت مى‏كند، مخالفانى را به مبارزه مى‏خواند محكوم مى‏سازد، و از ميدان مبارزه، پيروز بيرون مى‏آيد لذا پس از گذشت قرنها از وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و اله همانند زمان حيات او، به دعوت خود ادامه مى‏دهد، هم دين است و هم معجزه، هم قانون است و هم سند قانون.

جاودانى و جهانى بودن:
قرآن مرز «زمان و مكان» را در هم شكسته و همچنان به همان قيافه‏اى كه 1400 سال قبل در محيط تاريك حجاز تجلّى كرد، امروز بر ما تجلّى مى‏كند، پيداست هر چه رنگ زمان و مكان به خود نگيرد تا ابد و در سراسر جهان پيش خواهد رفت، بديهى است كه يك دين جهانى و جاودانى بايد يك سند حقانيت جهانى و جاودانى هم در اختيار داشته باشد اما «روحانى بودن قرآن» امور خارق العاده‏اى كه از پيامبران پيشين به عنوان گواه صدق گفتار آنها ديده شده معمولا جنبه جسمانى داشته زنده كردن مردگان، سخن گفتن كودك نوزاد در گاهواره، و ... همه جنبه جسمى دارند و چشم و گوش انسان را تسخير مى‏كنند، ولى الفاظ قرآن كه از همين حروف الفبا و كلمات معمولى تركيب يافته در اعمال دل و جان انسان نفوذ مى‏كند، افكار و عقول را در برابر خود وادار به تعظيم مى‏نمايد معجزه‏اى كه تنها با مغزها و انديشه‏ها و ارواح انسانها سر و كار دارد، برترى چنين معجزه‏اى بر معجزات جسمانى احتياج به توضيح ندارد.

(آيه 25)- ويژگى نعمتهاى بهشتى! از آنجا كه در آيه قبل، كافران و منكران قرآن به عذاب دردناكى تهديد شدند، در اين آيه سرنوشت مؤمنان را بيان مى‏كند نخست مى‏گويد: «به آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام داده‏اند بشارت ده كه براى آنها باغهائى از بهشت است كه نهرها از زير درختانش جريان دارد» (وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ)

مى‏دانيم باغهائى كه آب دائم ندارند و بايد گاهگاه از خارج، آب براى آنها بياورند، طراوت زيادى نخواهند داشت، طراوت از آن باغى است كه هميشه آب در اختيار دارد، آبهائى كه متعلق به خود آن است و هرگز قطع نمى‏شود، خشكسالى و كمبود آب آن را تهديد نمى‏كند و چنين است باغهاى بهشت، سپس ضمن اشاره به ميوه‏هاى گوناگون اين باغها مى‏گويد: «هر زمان از اين باغها ميوه‏اى به آنها داده مى‏شود مى‏گويند: اين همان است كه از قبل به ما داده شده است» (كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ). سپس اضافه مى‏كند: «و ميوه‏هائى براى آنها مى‏آورند كه با يكديگر شبيهند» (وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً). يعنى همه از نظر خوبى و زيبائى همانندند، آنچنان در درجه اعلا قرار دارند كه نمى‏شود يكى را بر ديگرى ترجيح داد، يك از يك خوشبوتر، يك از يك شيرينتر و يك از يك جالبتر و زيباتر! و بالاخره آخرين نعمت بهشتى كه در اين آيه به آن اشاره شده همسران پاك و پاكيزه است مى‏فرمايد: «براى آنها در بهشت همسران مطهر و پاكى است» (وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ). پاك از همه آلودگيهايى كه در اين جهان ممكن است داشته باشند، پاك از نظر روح و قلب و پاك از نظر جسم و تن. و در پايان آيه مى‏فرمايد: «مؤمنان جاودانه در آن باغهاى بهشت خواهند بود» (وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ).

همسران پاك:
جالب اينكه تنها وصفى كه براى همسران بهشتى در اين آيه بيان شده وصف «مُطَهَّرَةٌ» (پاك و پاكيزه) است و اين اشاره‏اى است به اينكه: اولين و مهمترين شرط همسر، پاكى و پاكيزگى است، و غير از آن همه تحت الشعاع آن قرار دارد، حديث معروفى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله نقل شده نيز اين حقيقت را روشن مى‏كند آنجا كه مى‏فرمايد: «از گياهان سر سبزى كه بر مزبله‏ها مى‏رويد بپرهيزيد! عرض كردند: اى پيامبر! منظور شما از اين گياهان چيست؟ فرمود: زن زيبائى است كه در خانواده آلوده‏اى پرورش يافته».

نعمتهاى مادى و معنوى در بهشت-
گر چه در بسيارى از آيات قرآن، سخن از نعمتهاى مادى بهشت است ولى در كنار اين نعمتها اشاره به نعمتهاى معنوى مهمترى نيز شده است، مثلا در آيه 72 سوره توبه مى‏خوانيم: «خداوند به مردان و زنان با ايمان، باغهائى از بهشت وعده داده كه از زير درختانش نهرها جارى است، جاودانه در آن خواهند بود، و مسكن‏هاى پاكيزه در اين بهشت جاودان دارند، همچنين خشنودى پروردگار كه از همه اينها بالاتر است و اين است رستگارى بزرگ».

(آيه 26)- شأن نزول: هنگامى كه در آيات قرآن، مثلهائى به «الذُّبابُ» (مگس) و «عنكبوت» نازل گرديد، جمعى از مشركان اين موضوع را بهانه قرار داده زبان به انتقاد گشودند و مسخره كردند كه اين چگونه وحى آسمانى است كه سخن از «عنكبوت» و «مگس» مى‏گويد؟ آيه نازل شد و با تعبيراتى زنده به آنها جواب داد.
تفسير:
آيا خدا هم مثال مى‏زند؟! نخست مى‏گويد: «خداوند از اينكه به موجودات ظاهرا كوچكى مانند پشه و يا بالاتر از آن مثال بزند هرگز شرم نمى‏كند» (إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها). مثال وسيله‏اى است براى تجسم حقيقت، گاهى كه گوينده در مقام تحقير و بيان ضعف مدعيان است بلاغت سخن ايجاب مى‏كند كه براى نشان دادن ضعف آنها، موجود ضعيفى را براى مثال انتخاب كند.
مثلا در آيه 73 سوره حجّ مى‏خوانيم: «آنها كه مورد پرستش شما هستند هرگز نمى‏توانند «مگسى» بيافرينند اگر چه دست به دست هم بدهند، حتى اگر مگس چيزى از آنها بربايد آنها قدرت پس گرفتن آن را ندارند، هم طلب‏كننده ضعيف است و هم طلب شونده».
در اينكه منظور از «فَما فَوْقَها» (پشه يا بالاتر از آن) چيست؟ مفسران دو گونه تفسير كرده‏اند: گروهى گفته‏اند «بالاتر از آن در كوچكى» است، زيرا مقام، مقام بيان كوچكى مثال است، و برترى نيز از اين نظر مى‏باشد، اين درست به آن مى‏ماند كه گاه به كسى بگوئيم تو چرا براى يك تومان اينهمه زحمت مى‏كشى شرم نمى‏كنى؟

او مى‏گويد شرمى ندارد من براى بالاتر از آن هم زحمت مى‏كشم حتى براى يك ريال! بعضى ديگر گفته‏اند: مراد «بالاتر از نظر بزرگى» است، يعنى خداوند هم مثالهاى كوچك را مطرح مى‏كند و هم مثالهاى بزرگ را- ولى تفسير اول مناسبتر بنظر مى‏رسد- سپس در دنبال اين سخن مى‏فرمايد: «امّا كسانى كه ايمان آورده‏اند مى‏دانند كه آن مطلب حقى است از سوى پروردگارشان» (فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ). آنها در پرتو ايمان و تقوا از لجاجت و عناد و كينه توزى با حق دورند. «ولى آنها كه كافرند مى‏گويند: خدا چه منظورى از اين مثال داشته كه مايه تفرقه و اختلاف شده، گروهى را به وسيله آن هدايت كرده، و گروهى را گمراه»؟! (وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلًا يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً).

ولى خداوند به آنها پاسخ مى‏گويد كه «تنها فاسقان و گنهكارانى را كه دشمن حقند به وسيله آن گمراه مى‏سازد». (وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ). منظور از «الْفاسِقِينَ» كسانى هستند كه از راه و رسم عبوديت و بندگى پا بيرون نهاده‏اند زيرا «فسق» از نظر لغت به معنى خارج شدن هسته از درون خرما است سپس در اين معنى توسعه داده شده و به كسانى كه از جاده بندگى خداوند بيرون مى‏روند اطلاق شده است.

هدايت و اضلال الهى‏
- هدايت و ضلالت در قرآن به معنى اجبار بر انتخاب راه درست يا غلط نيست، بلكه به شهادت آيات متعددى از خود قرآن «هدايت» به معنى فراهم آوردن وسائل سعادت و «اضلال» به معنى از بين بردن زمينه‏هاى مساعد است، بدون اينكه جنبه اجبارى به خود بگيرد.

(آيه 27)- زيانكاران واقعى! از آنجا كه در آيه قبل، سخن از اضلال فاسقان بود در اين آيه با ذكر سه صفت فاسقان را معرفى مى‏كند: 1- «فاسقان كسانى هستند كه پيمان خدا را پس از آنكه محكم ساختند مى‏شكنند» (الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ). انسانها در واقع پيمانهاى مختلفى با خدا بسته‏اند، پيمان توحيد و خداشناسى، پيمان عدم تبعيت از شيطان و هواى نفس، فاسقان همه اين پيمانها را شكسته، و از خواسته‏هاى دل و شيطان پيروى مى‏كنند.

اين پيمان كجا و چگونه بسته شد؟
در واقع خداوند هر موهبتى به انسان ارزانى مى‏دارد، همراه آن عملا پيمانى با زبان آفرينش از او مى‏گيرد، به او چشم مى‏دهد، يعنى با اين چشم حقايق را ببين، گوش مى‏دهد يعنى صداى حق را بشنو ... و به اين ترتيب هرگاه انسان از آنچه در درون فطرت او است بهره نگيرد و يا از نيروهاى خداداد در مسير خطا استفاده كند، پيمان خدا را شكسته است. آرى فاسقان، همه يا قسمتى از اين پيمانهاى فطرى الهى را زير پا مى‏گذارند.

2- سپس به دومين نشانه آنها اشاره كرده مى‏گويد: «آنها پيوندهائى را كه خدا دستور داده برقرار سازند قطع مى‏كنند» (وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ). اين پيوندها شامل پيوند خويشاوندى، پيوند دوستى، پيوندهاى اجتماعى، پيوند و ارتباط با رهبران الهى و پيوند و رابطه با خداست.

3- نشانه ديگر فاسقان، فساد در روى زمين است مى‏فرمايد: «آنها فساد در زمين مى‏كنند» (وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ). و در پايان آيه مى‏گويد: «آنها همان زيانكارانند» (أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ). چه زيانى از اين برتر كه انسان همه سرمايه‏هاى مادى و معنوى خود را در طريق فنا و نيستى و بدبختى و سيه روزى خود به كار برد؟!

اهميت صله رحم در اسلام‏
- گر چه آيه فوق از احترام به همه پيوندهاى الهى سخن مى‏گفت، ولى پيوند خويشاوندى يك مصداق روشن آن است. اسلام نسبت به صله رحم و كمك و حمايت و محبت نسبت به خويشاوندان اهميت فوق العاده‏اى قائل شده است و قطع رحم و بريدن رابطه از خويشاوندان و بستگان را شديدا نهى كرده است، زشتى و گناه قطع رحم به حدى است كه امام سجّاد عليه السّلام به فرزند خود نصيحت مى‏كند كه از مصاحبت با پنج طايفه بپرهيزد، يكى از آن پنج گروه كسانى هستند كه قطع رحم كرده‏اند: «بپرهيز از معاشرت با كسى كه قطع رحم كرده كه قرآن او را ملعون و دور از رحمت خدا شمرده است».

(آيه 28)-
نعمت اسرارآميز حيات!
قرآن دلائلى را كه در گذشته (آيه 21 و 22 همين سوره) در زمينه شناخت خدا ذكر كرده بود تكميل مى‏كند و در اينجا براى اثبات وجود خدا از نقطه‏اى شروع كرده كه براى احدى جاى انكار باقى نمى‏گذارد و آن مسأله پيچيده حيات و زندگى است. نخست مى‏گويد: «چگونه خدا را انكار مى‏كنيد در حالى كه اجسام بى‏روحى بوديد و او شما را زنده كرد و لباس حيات بر تنتان پوشانيد» (كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ).

قرآن به همه ما يادآورى مى‏كند كه قبل از اين شما مانند سنگها و چوبها و موجودات بى‏جان مرده بوديد، و نسيم حيات اصلا در كوى شما نوزيده بود. ولى اكنون داراى نعمت حيات و هستى مى‏باشيد، اعضاء و دستگاههاى مختلف، حواس و ادراك به شما داده شده، و اين مسأله آنقدر اسرار آميز است كه افكار ميليونها دانشمند و كوششهايشان تاكنون از درك آن عاجز مانده!
آيا هيچ كس مى‏تواند چنين امر فوق العاده دقيق و ظريف را كه نيازمند به يك علم و قدرت فوق العاده است به طبيعت بى‏شعور كه خود فاقد حيات بوده است نسبت دهد! اينجاست كه مى‏گوئيم پديده حيات در جهان طبيعت بزرگترين سند اثبات وجود خدا است، پس از يادآورى اين نعمت، دليل آشكار ديگرى را يادآور مى‏شود و آن مسأله «مرگ» است مى‏گويد: «سپس خداوند شما را مى‏ميراند» (ثُمَّ يُمِيتُكُمْ).

آرى آفريننده حيات همان آفريننده مرگ است، چنانكه در آيه 2 سوره ملك مى‏خوانيم: «او خدائى است كه حيات و مرگ را آفريده كه شما را در ميدان حسن عمل بيازمايد».

قرآن پس از ذكر اين دو دليل روشن بر وجود خدا به ذكر مسأله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته، مى‏گويد: «سپس بار ديگر شما را زنده مى‏كند» (ثُمَّ يُحْيِيكُمْ). البته اين زندگى پس از مرگ به هيچ وجه جاى تعجب نيست، و با توجه به دليل اول يعنى اعطاى حيات به موجود بى‏جان، پذيرفتن اعطاى حيات پس از متلاشى شدن بدن، نه تنها كار مشكلى نيست بلكه از نخستين بار آسانتر است (هر چند آسان و مشكل براى وجودى كه قدرتش بى‏انتهاست مفهومى ندارد!). و در پايان آيه مى‏گويد: «سپس به سوى او بازگشت مى‏كنيد» (ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ). مقصود از رجوع به سوى پروردگار بازگشت به سوى نعمتهاى خداوند مى‏باشد، يعنى در قيامت و روز رستاخيز به نعمتهاى خداوند بازگشت مى‏كنيد.
(آيه 29)- پس از ذكر نعمت حيات و
اشاره به مسأله مبدء و معاد، به يكى ديگر از نعمتهاى گسترده خداوند اشاره كرده مى‏گويد: «او خدائى است كه آنچه روى زمين است براى شما آفريده» (هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً).
و به اين ترتيب ارزش وجودى انسانها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمينى مشخص مى‏كند، آرى او عاليترين موجود در اين صحنه پهناور است و از تمامى آنها ارزشمندتر.
تنها اين آيه نيست كه مقام والاى انسان را يادآور مى‏شود بلكه در قرآن آيات فراوانى مى‏يابيم كه انسان را هدف نهائى آفرينش كل موجودات جهان معرفى مى‏كند «1».

بار ديگر به دلائل توحيد بازگشته مى‏گويد: «سپس خداوند به آسمان پرداخت و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود، و او به هر چيز آگاه است» (ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ) جمله «اسْتَوى‏» از ماده «استواء» در لغت به معنى تسلّط و احاطه كامل و قدرت بر خلقت و تدبير است.

آسمانهاى هفت گانه-
در اينكه مقصود از آسمانهاى هفتگانه چيست؟

آنچه صحيحتر به نظر مى‏رسد، اين است كه مقصود همان معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است و از آيات قرآن چنين استفاده مى‏شود كه تمام كرات و ثوابت و سياراتى را كه ما مى‏بينيم همه جزء آسمان اول است، و شش عالم ديگر وجود دارد كه از دسترس ديد ما و ابزارهاى علمى امروز ما بيرون است و مجموعا هفت عالم را به عنوان هفت آسمان تشكيل مى‏دهند شاهد اين سخن اينكه، قرآن مى‏گويد: «ما آسمان پائين را با چراغهاى ستارگان زينت داديم». (فصلت: 12).

امّا اينكه گفتيم شش آسمان ديگر براى ما مجهول است و ممكن است علوم از روى آن در آينده پرده بردارد، به اين دليل است كه علوم ناقص بشر به هر نسبت كه پيش مى‏رود از عجائب آفرينش تازه‏هائى را به دست مى‏آورد.

(آيه 30)- انسان نماينده خدا در زمين! در آيات گذشته خوانديم كه‏ خدا همه مواهب زمين را براى انسان آفريده است و در اين سلسله آيات كه از آيه 30 شروع و به آيه 39 پايان مى‏يابد سه مطلب اساسى مطرح شده است:


(1) براى توضيح بيشتر رجوع كنيد به «تفسير نمونه» جلد دهم صفحه 120 و 349.
برگزيده تفسير نمونه، ج‏1، ص: 60


1- خبر دادن پروردگار به فرشتگان راجع به خلافت و سرپرستى انسان در زمين.
2- دستور خضوع و تعظيم فرشتگان در برابر نخستين انسان.
3- تشريح وضع آدم و زندگى او در بهشت و حوادثى كه منجر به خروج او از بهشت گرديد و سپس توبه آدم، و زندگى او و فرزندانش در زمين.
اين آيه از نخستين مرحله سخن مى‏گويد، خواست خداوند چنين بود كه در روى زمين موجودى بيافريند كه نماينده او باشد، صفاتش پرتوى از صفات پروردگار، و مقام و شخصيتش برتر از فرشتگان.
لذا نخست مى‏گويد: «بخاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمين جانشينى قرار خواهم داد» (وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً).
«خليفه» به معنى جانشين است،- همانگونه كه بسيارى از محققان پذيرفته‏اند- منظور خلافت الهى و نمايندگى خدا در زمين است، زيرا سؤالى كه بعد از اين فرشتگان مى‏كنند و مى‏گويند نسل آدم ممكن است مبدء فساد و خونريزى شود و ما تسبيح و تقديس تو مى‏كنيم متناسب همين معنى است، چرا كه نمايندگى خدا در زمين با اين كارها سازگار نيست.
به هر حال خدا مى‏خواست موجودى بيافريند كه گل سرسبد عالم هستى باشد و شايسته، مقام خلافت الهى و نماينده «اللّه» در زمين گردد.
سپس در اين آيه اضافه مى‏كند: فرشتگان به عنوان سؤال براى درك حقيقت و نه به عنوان اعتراض «عرض كردند: آيا در زمين كسى را قرار مى‏دهى كه فساد كند و خونها بريزد»؟! (قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ).
«در حالى كه ما تو را عبادت مى‏كنيم تسبيح و حمدت بجا مى‏آوريم و تو را از آنچه شايسته ذات پاكت نيست پاك مى‏شمريم» (وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ). ولى خداوند در اينجا پاسخ سر بسته به آنها داد كه توضيحش در مراحل بعد آشكار گرديد «فرمود: من چيزهائى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد»! (قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ).
آنها فكر مى‏كردند اگر هدف عبوديت و بندگى است كه ما مصداق كامل آن هستيم، همواره غرق در عبادتيم و از همه كس سزاوارتر به خلافت! بى‏خبر از اين كه عبادت آنها با توجه به اين كه شهوت و غضب و خواستهاى گوناگون در وجودشان راه ندارد با عبادت و بندگى اين انسان كه اميال و شهوات او را احاطه كرده و شيطان از هر سو او را وسوسه مى‏كند تفاوت فراوانى دارد، اطاعت و فرمانبردارى اين موجود طوفان زده كجا، و عبادت آن ساحل نشينان آرام و سبكبار كجا؟!
آنها چه مى‏دانستند كه از نسل اين آدم پيامبرانى همچون محمد و ابراهيم و نوح و موسى و عيسى و امامانى همچون ائمه اهل بيت عليهم السّلام و بندگان صالح و شهيدان جانباز و مردان و زنانى كه همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى‏دهند قدم به عرصه وجود خواهند گذاشت، افرادى كه گاه فقط يك ساعت تفكر آنها برابر با سالها عبادت فرشتگان است!

(آيه 31)-
فرشتگان در بوته آزمايش!
آدم به لطف پروردگار داراى استعداد فوق العاده‏اى براى درك حقايق هستى بود. خداوند اين استعداد او را به فعليت رسانيد و به گفته قرآن «به آدم همه اسماء (حقايق و اسرار عالم هستى) را تعليم داد» (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها).
البته اين آگاهى از علوم مربوط به جهان آفرينش و اسرار و خواص مختلف موجودات عالم هستى، افتخار بزرگى براى آدم بود.
در حديثى داريم كه از امام صادق عليه السّلام پيرامون اين آيه سؤال كردند، فرمود:
«منظور زمينها، كوهها، درّه‏ها و بستر رودخانه‏ها (و خلاصه تمامى موجودات) مى‏باشد، سپس امام عليه السّلام به فرشى كه زير پايش گسترده بود نظرى افكند فرمود: حتى اين فرش هم از امورى بوده كه خدا به آدم تعليم داد»! همچنين استعداد نام‏گذارى اشياء را به او ارزانى داشت تا بتواند اشياء را نام‏گذارى كند و در مورد احتياج با ذكر نام آنها را بخواند و اين خود نعمتى است بزرگ! «سپس خداوند به فرشتگان فرمود: اگر راست مى‏گوئيد اسماء اشياء و موجوداتى را كه مشاهده مى‏كنيد و اسرار و چگونگى آنها را شرح دهيد» (ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ).

(آيه 32)- ولى فرشتگان كه داراى چنان احاطه علمى نبودند در برابر اين آزمايش فرو ماندند لذا در پاسخ «گفتند: خداوندا! منزهى تو، جز آنچه به ما تعليم داده‏اى چيزى نمى‏دانيم»! (قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا).
«تو خود عالم و حكيمى» (إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ).
(آيه 33)- در اينجا نوبت به آدم رسيد كه در حضور فرشتگان اسماء موجودات و اسرار آنها را شرح دهد. «خداوند فرمود: اى آدم فرشتگان را از اسماء و اسرار اين موجودات با خبر كن»! (قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ).
«هنگامى كه آدم آنها را از اين اسماء آگاه ساخت خداوند فرمود: به شما نگفتم كه من از غيب آسمانها و زمين آگاهم، و آنچه را كه شما آشكار يا پنهان مى‏كنيد مى‏دانم» (فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ).
در اينجا فرشتگان در برابر معلومات وسيع و دانش فراوان اين انسان سر تسليم فرود آوردند، و بر آنها آشكار شد كه لايق خلافت زمين تنها او است!.
(آيه 34)- آدم در بهشت- قرآن در تعقيب بحثهاى گذشته پيرامون مقام و عظمت انسان به فصل ديگرى از اين بحث پرداخته، نخست چنين مى‏گويد:
«بخاطر بياوريد هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده و خضوع كنيد» (وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ). «آنها همگى سجده كردند جز ابليس كه سر باز زد و تكبر ورزيد» (فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ).
آرى او استكبار كرد «و بخاطر همين استكبار و نافرمانى از كافران شد» (وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ).
به راستى كسى كه لايق مقام خلافت الهى و نمايندگى او در زمين است.
شايسته هر نوع احترامى است. ما در برابر انسانى كه چند فرمول علمى را مى‏داند چه اندازه كرنش مى‏كنيم پس چگونه است حال نخستين انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستى!

1- چرا ابليس مخالفت كرد؟
مى‏دانيم «شيطان» اسم جنس است شامل نخستين شيطان و همه شيطانها مى‏شود ولى «ابليس» اسم خاص است و اشاره به همان شيطانى است كه اغواگر آدم شد، او طبق صريح آيات قرآن از جنس فرشتگان نبود، بلكه در صف آنها قرار داشت او از طايفه جنّ بود كه مخلوق مادى است.
انگيزه او در اين مخالفت كبر و غرور و تعصب خاصى بود كه بر فكر او چيره شد، او چنين مى‏پنداشت كه از آدم برتر است «1» و علت كفر او نيز همين بود كه فرمان حكيمانه پروردگار را نادرست شمرد.
نه تنها عملا عصيان كرد از نظر اعتقاد نيز معترض بود، و به اين ترتيب خودبينى و خودخواهى، محصول يك عمر ايمان و عبادت او را بر باد داد، و آتش به خرمن هستى او افكند، و كبر و غرور از اين آثار بسيار دارد!
2- آيا سجده براى خدا بود يا آدم؟
شك نيست كه «سجده» به معنى «پرستش» براى خداست، و معنى توحيد عبادت همين است كه غير از خدا را پرستش نكنيم. بنابراين جاى ترديد نخواهد بود كه فرشتگان براى آدم «سجده پرستش» نكردند، بلكه سجده براى خدا بود ولى بخاطر آفرينش چنين موجود شگرفى، و يا اينكه سجده براى آدم كردند اما سجده به معنى «خضوع» نه پرستش. در حديثى از امام «على بن موسى الرضا» عليه السّلام مى‏خوانيم: «سجده فرشتگان پرستش خداوند از يك سو، و اكرام و احترام آدم از سوى ديگر بود، چرا كه ما در صلب آدم بوديم»!
(آيه 35)- به هر حال بعد از اين ماجرا و ماجراى آزمايش فرشتگان به آدم دستور داده شد او و همسرش در بهشت سكنى گزيند، چنانكه قرآن مى‏گويد:
«به آدم گفتيم تو و همسرت در بهشت ساكن شويد و هر چه مى‏خواهيد از نعمتهاى‏ آن گوارا بخورید»!
(وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما).






«ولى به اين درخت مخصوص نزديك نشويد كه از ظالمان خواهيد شد» (وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ).
از آيات قرآن استفاده مى‏شود كه آدم براى زندگى در روى زمين، همين زمين معمولى آفريده شده بود، ولى در آغاز خداوند او را ساكن بهشت كه يكى از باغهاى سرسبز پر نعمت اين جهان بود ساخت.
شايد علت اين جريان آن بوده كه آدم با زندگى كردن روى زمين هيچ گونه آشنائى نداشت، و تحمل زحمتهاى آن بدون مقدمه براى او مشكل بود، و از چگونگى كردار و رفتار در زمين بايد اطلاعات بيشترى پيدا كند او در اين محيط مى‏بايست تا حدى پخته شود و بداند زندگى روى زمين توأم با برنامه‏ها و تكاليف و مسئوليتها است كه انجام صحيح آنها باعث سعادت و تكامل و بقاى نعمت است، و سر باز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى، آرى اين خود يك سلسله تعليمات لازم بود كه مى‏بايست فرا گيرد، و با داشتن اين آمادگى به روى زمين قدم بگذارد.
(آيه 36)- در اينجا «آدم» خود را در برابر فرمان الهى در باره خوددارى از درخت ممنوع ديد، ولى شيطان اغواگر كه سوگند ياد كرده بود كه دست از گمراه كردن آدم و فرزندانش برندارد به وسوسه‏گرى مشغول شد، چنانكه قرآن مى‏گويد:
«سر انجام شيطان آن دو را به لغزش واداشت و از آنچه در آن بودند (بهشت) بيرون كرد» (فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ).
آرى از بهشتى كه كانون آرامش و آسايش و دور از درد و رنج بود بر اثر فريب شيطان اخراج شدند.
و چنانكه قرآن مى‏گويد: «ما به آنها دستور داديم كه به زمين فرود آئيد در حالى كه دشمن يكديگر خواهيد بود» آدم و حوّا از يكسو و شيطان از سوى ديگر (وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ). منظور از هبوط و نزول آدم به زمين نزول مقامى است نه مكانى يعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سرسبز پائين آمد.
«و براى شما تا مدت معينى در زمين قرارگاه و وسيله بهره‏بردارى است» (وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ).
اينجا بود كه آدم متوجه شد راستى به خويشتن ستم كرده و از محيط آرام و پرنعمت بهشت بخاطر تسليم شدن در برابر وسوسه‏هاى شيطان بيرون رانده شده، درست است كه آدم پيامبر بود و معصوم از گناه ولى، هرگاه ترك اولى از پيامبر سرزند خداوند نسبت به او سخت مى‏گيرد، همانند گناهى كه از افراد عادى سر بزند و اين جريمه سنگينى بود كه آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت.

1- بهشت آدم كدام بهشت بود؟
در پاسخ اين پرسش بايد توجه داشت كه بهشت موعود نيكان و پاكان نبود. بلكه يكى از باغهاى پرنعمت و روح‏افزاى يكى از مناطق سرسبز زمين بوده است.
زيرا: بهشت موعود قيامت، نعمت جاودانى است كه در آيات بسيارى از قرآن به اين جاودانگى بودنش اشاره شده، و بيرون رفتن از آن ممكن نيست و دوم اين كه ابليس آلوده و بى‏ايمان را در آن بهشت راهى نخواهد بود.
سوم اين كه در رواياتى كه از طرق اهل بيت عليهم السّلام به ما رسيده اين موضوع صريحا آمده است. يكى از راويان حديث مى‏گويد از امام صادق عليه السّلام راجع به بهشت آدم پرسيدم امام عليه السّلام در جواب فرمود: «باغى از باغهاى دنيا بود كه خورشيد و ماه بر آن مى‏تابيد، و اگر بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن بيرون رانده نمى‏شد».

2- خدا چرا شيطان را آفريد؟
بسيارى مى‏پرسند شيطان كه موجود اغواگرى است اصلا چرا آفريده شد و فلسفه وجود او چيست؟ در پاسخ مى‏گوئيم:
خداوند شيطان را، شيطان نيافريد، به اين دليل كه سالها همنشين فرشتگان و بر فطرت پاك بود، ولى بعد از آزادى خود سوء استفاده كرد و بناى طغيان و سركشى گذارد.
دوم اينكه: از نظر سازمان آفرينش وجود شيطان براى افراد با ايمان و آنها كه مى‏خواهند راه حق را بپويند زيانبخش نيست. بلكه وسيله پيشرفت و تكامل آنها است، چه اينكه پيشرفت و ترقى و تكامل، همواره در ميان تضادها صورت مى‏گيرد.
(آيه 37)- بازگشت آدم به سوى خدا! بعد از ماجراى وسوسه ابليس و دستور خروج آدم از بهشت، آدم متوجه شد راستى به خويشتن ستم كرده، در اينجا به فكر جبران خطاى خويش افتاد و با تمام جان و دل متوجه پروردگار شد، توجهى آميخته با كوهى از ندامت و حسرت! لطف خدا نيز در اين موقع به يارى او شتافت و چنانكه قرآن در اين آيه مى‏گويد:
«آدم از پروردگار خود كلماتى دريافت داشت، سخنانى مؤثر و دگرگون كننده، و با آن توبه كرد و خدا نيز توبه او را پذيرفت» (فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ) «1».
«چرا كه او توّاب و رحيم است» (إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ).
«توبه» در اصل به معنى «بازگشت» است، و در لسان قرآن به معنى بازگشت از گناه مى‏آيد، زيرا هر گنه كارى در حقيقت از پروردگارش فرار كرده، هنگامى كه توبه مى‏كند به سوى او باز مى‏گردد.
خداوند نيز در حالت عصيان بندگان گوئى از آنها روى گردان مى‏شود، هنگامى كه خداوند به توبه توصيف مى‏شود، مفهومش اين است كه نظر لطف و رحمت و محبتش را به آنها باز مى‏گرداند.
(آيه 38)- با اينكه توبه آدم پذيرفته گرديد، ولى اثر وضعى كار او كه هبوط به زمين بود تغيير نيافت، و چنانكه قرآن مى‏گويد: «ما به آنها گفتيم: همگى (آدم و حوّا) به زمين فرود آئيد، هر گاه از جانب ما هدايتى براى شما آيد كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى دارند و نه اندوهگين خواهند شد» (قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ).
(آيه 39)- «ولى آنان كه كافر شوند و آيات ما را تكذيب كنند براى هميشه در آتش دوزخ خواهند ماند» (وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ).

(1) در اين كه «كلمات» و سخنانى كه خدا براى توبه به آدم تعليم داد چه سخنانى بوده است به «تفسير نمونه» جلد اول ذيل همين آيه مراجعه فرمائيد.

(آيه 40)- ياد نعمتهاى خدا! از آنجا كه داستان نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان و خلافت آنها در زمين، سپس فراموش كردن پيمان الهى و گرفتار شدن آنها در چنگال رنج و بدبختى شباهت زيادى به داستان آدم دارد، خداوند در اين آيه روى سخن را به بنى اسرائيل كرده چنين مى‏گويد: «اى بنى اسرائيل! به خاطر بياوريد نعمتهاى مرا كه به شما بخشيدم، و به عهد من وفا كنيد تا من نيز به عهد شما وفا كنم، و تنها از من بترسيد» (يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ) «1».
در حقيقت اين سه دستور اساس تمام برنامه‏هاى الهى را تشكيل مى‏دهد.

چرا يهوديان را بنى اسرائيل مى‏گويند؟
«اسرائيل» يكى از نامهاى يعقوب، پدر يوسف مى‏باشد، در علت نامگذارى يعقوب به اين نام مورخان غير مسلمان مطالبى گفته‏اند كه با خرافات آميخته است.
چنانكه «قاموس كتاب مقدّس» مى‏نويسد: «اسرائيل به معنى كسى است كه بر خدا مظفر گشت»! وى اضافه مى‏كند كه «اين كلمه لقب يعقوب بن اسحاق است كه در هنگام مصارعه (كشتى گرفتن) با فرشته خدا به آن ملقب گرديد»! ولى دانشمندان ما مانند مفسر معروف، «طبرسى» در «مجمع البيان» در اين باره چنين مى‏نويسد: «اسرائيل همان يعقوب فرزند اسحاق پسر ابراهيم (ع) است» ... او مى‏گويد، «اسر» به معنى (عبد) و «ئيل» به معنى (اللّه) است، و اين كلمه مجموعا معنى «عبد اللّه» را مى‏بخشد.
بديهى است داستان كشتى گرفتن اسرائيل با فرشته خداوند و يا با خود خداوند كه در تورات تحريف يافته كنونى ديده مى‏شود يك داستان ساختگى و كودكانه است كه از شأن يك كتاب آسمانى به كلى دور است و اين خود يكى از مدارك تحريف تورات كنونى است.
امضای Galaxy
[تصویر:  clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&a...9&ad=1]
۲۴-۵-۱۳۹۰, ۰۹:۱۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
320
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 609


محل سکونت : tehran
ارسال: #4
دليل اهميت آية الكرسى
دليل اهميت آية الكرسى


اهميت فوق العاده آية الكرسى از اين نظر است كه مجموعه اى از معارف اسلامى و صفات خداوند اعم از صفات ذات و فعل ، مخصوصا مساله توحيد در ابعاد مختلف را در بر گرفته ، اين اوصاف كه به دوازده بخش ‍ بالغ مى شود و هر كدام مى تواند ناظر به يكى از مسائل تربيتى انسان باشد قابل دقت است و به گفته ابو الفتوح رازى هر يك از اين صفات ، يكى از مذاهب باطله را نفى مى كند (و به اين ترتيب ، دوازده تفكر باطل و نادرست به وسيله آن اصلاح مى شود.)( تفسير نمونه جلد 2 صفحه 277)


اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَّهُ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الاَرْضِ مَن



ذَا الَّذِى يَشفَعُ عِندَهُ إِلا بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطونَ بِشىْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلا



بِمَا شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السمَوَتِ وَ الاَرْض وَ لا يَئُودُهُ حِفْظهُمَا وَ هُوَ الْعَلىُّ الْعَظِيمُ(255)



لا إِكْرَاهَ فى الدِّينِ قَد تَّبَينَ الرُّشدُ مِنَ الغَىِّ فَمَن يَكْفُرْ بِالطغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ استَمْسك



بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لا انفِصامَ لَهَا وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ(256)



اللَّهُ وَلىُّ الَّذِينَ ءَامَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظلُمَتِ إِلى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطغُوت



يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلى الظلُمَتِ أُولَئك أَصحَب النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ(257(


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
امضای yas.mina
چه معنی داره تو این دنیا کسی با کسی قهر باشه !
چه معنی داره تو این دنیا کسی تنها باشه !
چه معنی داره تو این دنیا آدم ها یک روز بیان و یک روز برن !
چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها اینقدر تنگ باشه !
اصلا چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها از سنگ باشه !
۱-۶-۱۳۹۰, ۱۱:۲۵ عصر
یافتن سپاس نقل قول
خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
320
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 609


محل سکونت : tehran
ارسال: #5
RE: دليل اهميت آية الكرسى
درباره آيه الكرسي

فضيلت ؛ اهميت ؛ ثواب و آثار آيه الكرسي

((آيه الكرسي – سوره بقره آيات 255-256-257))



1- آيه الكرسي نوري از آسمان است .

2- آيه الكرسي آيتي از گنج عرش است .

3- آيه الكرسي باعث ايمني در سفر است .

4- آيه الكرسي اعلاء ترين نقطه قرآن است .

5- ذكر رسول مكرم اسلام در بستر؛ خواندن آيه الكرسي بود .

6- با خواندن آيه الكرسي انسان دچار هيچگونه آفتي نخواهد داشت .

7- براي رفع فقر آيه الكرسي موثر است و كمك الهي از غيب مي رسد .

8- همه چيز در آيه الكرسي است يعني كرسي گنجايش آسمانها و زمين را دارد .

9- در تنهايي آيه الكرسي بخواني باعث رفع ترس مي شود و از سوي خدا كمك مي رسد .

10- آيه الكرسي رادر نماز ها ؛ روزها؛ شبهاي ايام هفته ؛ سفرها و در نماز شب و دفن ميت بخوانيد .

11- هنگام خواب نيز آيه الكرسي بخوانيد زيرا با عث مي شود خداوند فرشته اي نگهبان و محافظت بگمارد تا صبح سلامت بماني .

12- هر گاه از درد چشم شكايت داشتي آيه الكرسي بخوانيد و آن درد را اظهار نكنيد آن درد بر طرف مي شود و از آن عافيت مي طلبيد .

13- پيامبر اسلام (ص) : در خانه اي كه آيه الكرسي خوانده شود ابليس از آن خانه دور مي شود و سحر وجادو در آن خانه وارد نمي شود .

14- آيه الكرسي پايه و عرش الهي است و هدف از خواندن آن اين است كه مردم در عبادت جز خداوند كسي را نپرستند و به ذلت فرو نروندو روح يكتا پرستي ايجاد كنند و از بندگي ناروا آزاد شوند و آيه الكرسي عقلها را بيدار و اله حقيقي را معرفي و خداي دانا و توانا را به مردم مي شناساند .

15- وقت غروب 41 بار آيه الكرسي را بخواني حاجت روا مي شوي 0 ( 41 بار تا علي العظيم بخوان يعني يك آيه ) مجرب است 0 و براي رفع هم و غم ؛ شفاي مريض ؛ درمان درد؛ رحمت خداوند و زياد شدن نور چشم آيه الكرسي را مدام بخوانيد .

16- اگر مومن آيه الكرسي را بخواند و ثوابش را براي اهل قبول قرار دهد خداوند ملكي را بر او مقرر مي كند كه برايش تسبيح كند .

17- آيه الكرسي در مزرعه و مغازه پنهان كردن باعث بركت مزرعه و رونق گرفتن كسب است .

18- از پيامبر نقل نموده اند كه : اين آيه عظيم تر از هر چيزي است كه حق تعالي آفريده است .

19- چند چيز حافظه را زياد مي كند يكي از آن خواندن آيه الكرسي است .

20- با خواندن آيه الكرسي را بخواني تا شب در امان خدا هستي .

21- هر صبح آيه الكرسي را بخواني تا شب در امان خدا هستي .

22- آسان شدن مرگ بوسيله آيه الكرسي است .

23- آيه الكرسي عضيم ترين آيه در قرآن است .

24- براي حفظ مال و جان آيه الكرسي بخوان .

25- آيه الكرسي ويرانگر اساس شرك است .

26- آيه الكرسي سيد سوره بقره است .
امضای yas.mina
چه معنی داره تو این دنیا کسی با کسی قهر باشه !
چه معنی داره تو این دنیا کسی تنها باشه !
چه معنی داره تو این دنیا آدم ها یک روز بیان و یک روز برن !
چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها اینقدر تنگ باشه !
اصلا چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها از سنگ باشه !
۱-۶-۱۳۹۰, ۱۱:۲۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,157
تاریخ عضویت:
اسفند ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 317


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
یکی از هزاران فوایده سوره حمد
سوره حمد:

امیرالمومنین(ع) به نقل از رسول خدا(ص) میفرمایند:

خداوندفرمود:هرکس بسم الله الرحمن الرحیم گوید،حق من است که مشکلش را حل کنم.وقتی الحمدالله رب العالمین گفت،بلاهای اورا دفع و به او نعمت بخشم.هرگاه الرحمن الرحیم را بر زبان آورد،عطایم را زیاد کنم.وقتی مالک یوم الدین گفت،حسناتش را سنگین کنم و از بدی هایش درگذرم.زمانی که ایاک نعبد گفت،بر عبادتش پاداش دهم.هرگاه ایاک نستعین را بر زبان جاری ساخت،او را یاری میکنم و در مشکلاتش به فریادش می رسم.و وقتی اهدنااصراط المستقیم گفت،حرفهایش را قبول میکنم و به آرزویش میرسانم
امضای نرگس خانوم
اللهم الرزقتی شفاعة الحسین، یوم الورود
و ثبت لی قدم صدق
عندک مع الحسین
و اصحاب الحسین
الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
۲۶-۱-۱۳۹۱, ۰۲:۳۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Personal بیاید با هم سوره واقعه رو بخوانیم.. fatemeh.kha 24 1,920 ۳۰-۱۱-۱۳۹۳ ۰۵:۰۲ عصر
آخرین ارسال: fatemeh.kha


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد