تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 5 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سوگلی حرمسرا /منوچهر دبیر منش
#1
Package_favorite 
فصل 1

از داخل عمارت صدای ناله سوزناک زنی به گوش میرسید.همه کسانی که از کنار عمارت میگذشتند بجای آنکه کنجکاوی به خرج دهند بر سرعت گامهایشان می افزودند و فقط هنگامیکه به اندازه کافی از آنجا دور میشدند درباره این ناله با هم گفتگو میکردند.اهالی محل و حتی مردم نقاط دورتری چون تبریز و اصفهان میدانستند که شاهزاده فرخ میرزا پسر فتحعلی شاه با حرم پر جمعیتش در انجا زندگی میکنند و هر چند وقت یکبار قتل دردناکی در آنجا به وقوع می پیوندد.کسانی که با خواجه های حرمسرای شاه و فراشان حکومتی آشنا بودند میدانستند که فرخ میرزا هر دو سه ماه یکبار دختر بخت برگشته ای را به نیت بچه دار شدن به عقد خود در می آورد و چون به مقصود نمیرسد او را به کام مرگ میفرستد.میرزاحیان حکیم باشی مخفیانه به دو سه نفری گفته بود که شاهزاده عقیم است و کشتن دختران بی گناه و بیپناه دردی از او دوا نمیکند.
همین چند وقت پیش بود که مختار ماهیگیر تور سنگین ماهیگریش را با هزار تقلا و امید بالا کشید ولی بجای شکاری ارزشمند جسد دختر اعتصام خان از خوانین محل را دید که سه ماه قبل با تشریفات فراوانی به عقد شاهزاده در آمده بود.مختار با وحشت روی جنازه را با علف پوشاند و نزد نشاط کدخدای دهکده رفت و ماجرا را برای او شرح داد.او قبلا قضیه را از رضوان آغای خواجه باشی شنیده بود و به مختار گفت از این موضوع با کسی حرف نزند تا فکری بکند.سپس سوار اسب خود شد و به تاخت به طرف ابادی جاده کنار که محل اقامت اعتصام خان بود و تا آنجا دو فرسخ فاصله داشت حرکت کرد.
اعتصام خان از خوانین و متنفذین بزرگ تبریز که شاهزاده فرخ با هزاران اصرار دختر عزیز دردانه او را به عقد خود در آورد و مجلس بسیار با شکوهی برگزار گردید.مدتی گذشت و عصمت نتوانست برای شاهزاده فرزندی بیاورد و شاهزاه بی احساس او را تحت فشار قرار داد و هر روز به مرگ تهدیدش کرد تا آنکه عصمت بجان آمد و گفت حامله نشدن من بخاطر عیبی است که تو داری و من بیتقصیرم.فرخ میرزا که ابدا عادت نداشت حقایق را بشنود بلافاصله به خواجه باشی ها دستور داد سنگی به پای او ببندند و او را در رودخانه بیندازند.
کدخدا نشاط وقتی به آبادی جاده کنار رسید اعتصام خان را در باغ منزلش مشغول باغبانی دید.اعتصام خان مردی آرام و محترم بود که به باغبانی و کشاورزی علاقه بسیار داشت و اغلب وقتش را به اینکار میگذراند و با دیدن کدخدا که با عجله بطرف او می آمد گفت:کدخدا!چطور شد یاد من کردی؟
بعد هم یکی از نوکرهایش را صدا زد تا برای کدخدا شربت و چای بیاورد.کدخدا با لحنی اندوهبار گفت:بی اندازه متاسفم که برای گفتن خبر وحشت آوری نزد شما آمده ام ولی چاره نیست.
اعتصام خان از شنیدن حرفهای نشاط بی اندازه نگران شد و با تشویش پرسید:چه خبر شده است؟
و نشاط با لکنت و تردید ماجرا را برای او تعریف کرد.
اعتصام خان از شنیدن خبر قتل دخترش از هوش رفت.نشاط با کمک یکی دو نفر از نوکرها و آوردن گلاب و کاهگل با هزار زحمت اعتصام خان را به هوش آورند.کدخدا سعی کرد او را آرام نگه دارد و گفت:فعلا بهتر است خبر را به مادر دختر و بستگان او ندهیم که فتنه برپا نشود چون احتمال دارد شاهزاده دستور دستگیری شما و اعضای خانواده تان را صادر کند.حالا بهتر است کمک کنید جسد دختر را به خاک بسپاریم و سرفرصت فکری برای کم کردن شر این جانور از سر اهالی تبریز بکنیم.
اعتصام خان دستی به ریش سفید خود کشید و اشکهایش را پاک کرد و گفت:بگو چه باید کرد.
نشاط به نوکرها گفت:اسب ارباب را زین کنید.ایشان برای امر مهمی به منزل من تشریف می آورند و فردا صبح مراجعت میکنند.به اعضای خانواده شان بگویید نگران نباشند.
سپس زیر بازوی اعتصام خان را که شبیه به یک جنازه بود گرفت و او را روی اسب نشاند و خودش پشت سر او حرکت کرد.نوکرها متحیر بودند که علت بهم خوردن حال ارباب چه بود و چطور او بدون جلودار و سوار به راه افتاده است.
کدخدا نشاط اعتصام خان را بخانه خورد برد و به اعضای خانواده اش دستور اکید داد که از حضور او با کسی صحبت نکنند.سپس دنبال مختار فرستاد و به او پیغام داد شب هنگام به منزلش بیاید.اعتصام خان بین مرگ و زندگی دست و پا میزد.کدخدا نشاط خواهرزاده خود را هم به همین شکل فجیع از دست داده بود ولی نمیتوانست از ظلم و جور فرخ میرزا به جایی و کسی شکایت کند.او میدانست که اعتصام خان در دربار فتحعلی شاه دوستانی دارد و شاه حرف او را میپذیرد ولی پیری و سستی اعتصام خان مانع بزرگی بود و نشاط چاره ای جز این ندید که با نشان دادن جسد دخترش و بر انگیختن احساسات او وادارش کند که به خونخواهی از این ظلم برخیزد.
دو ساعت از نیمه شب میگذشت که آن سه نفر بالای سر جنازه عصمت رسیدند.نشاط به مختار اشاره کرد علفها را از روی جسد پس بزند و اعتصام خان طاقت نیاورد و خود را روی جنازه انداخت و شروع به ضجه زدن کرد.نشاط و مختار او را به زحمت از روی جسد فرزندش بلند کردند و سپس با گریه و زاری او را به خاک سپردند.اعتصام خان که آرزوهای خود را برباد رفته میدید آتش انتقام در قلبش زبانه کشید و به خدا سوگند خورد که انتقام جگرگوشه اش را بگیرد.نشاط که موقعیت را مناسب میدید اعتصام خان را روی سنگی نشاند و آرام گفت:با قدرتی که فرخ میرزا در اینجا دارد مبارزه با او غیر ممکن است.شما باید به تهران بروید و از طریق دوستانتان موضوع را به عرض شاه برسانید و هنگامیکه شاه او را معزول کرد قسم میخورم تا آخر دنیا هم که شده او را تعقیب کنم و به سزای اعمالش برسانم چون خواهرزاده خود منهم قربانی شهوت این مرد شده است.او هم چون نتوانست برای فرخ میرزا فرزندی بیاورد به دست جلاد سپردش و چون دشنام نثارش کرد این جانور دستور داد زبان را از حلقومش کشیدند و لبهایش را دوختند و او را لای جرز دیوار گذاشتند.من با کمک رضوان آغا خواجه باشی جسد او را از دیوار عمارت بیرون آوردم و همین نزدیکی ها دفن کردم.
اعتصام خان با چشمهای گریان به حرفهای او گوش داد و به قرآن قسم خورد که بسوی تهران حرکت کند.آنگاه هر سه قول دادند از این مطلب با کسی سخن نگویند و با قلبی مجروح و خاطری پریشان بازگشتند و جسد عصمت بینوا را زیر خاکهای سیاه و مرطوب جا گذاشتند.

*******
اعتصام خان با هزار زحمت و با نه ماه اقامت در تهران و دادن رشوه های فراوان بالاخره توانست توسط دوستان درباریش حرفهایش را به گوش شاه برساند و فتحعلی شاه که علاقه چندانی به فرخ میرزا نداشت او را از مقام خود عزل کرد.
درست موقعی که صدای ضجه زدن دیگری از عمارت فرخ میرزا بلند بود فرستادگان دربار با حکم عزل شاهزاده وارد شدند.او بار دیگر در اندرونی مشغول تماشای داغ کردن زنی بود که جرمی جز این که نتوانسته بود برای او فرزندی بیاورد نداشت.
فراش باشی به وسیله رضوان آغ خواجه باشی ورود هیات اعزامی دربار را به اطلاع فرخ میرزا رساند.شاهزاده گفت بهتر است آنها فردا صبح به حضور برسند ولی رضوان آغا خواجه باشی تاکید کرد معطل کردن فرستادگان اعلیحضرت صورت خوشی ندارد و از اینکار در واقع قصد داشت شکنجه دخترک بینوا را به تاخیر بیندازد چون میدانست که او جان بدر نخواهد برد.
فرخ میرزا که چاره ای جز تسلیم نداشت دست از شکنجه برداشت و به تالار پذیرایی رفت و فرستادگان شاه را پذیرفت.حامل فرمان شاه پیر مردی کهنه کار بود که پس از انجام تشریفات عادی فرمان شاه را بوسید و به دست شاهزاده داد.فرخ میرزا مهر از فرمان برگرفت و آن را خواند ولی هر چه بیشتر میخواند رنگ چهره اش گلگون تر میشد و سرانجام هم طاقت نیاورد و با فریاد رضوان آغا و فراش باشی و میرزا حکیم باشی و ناظر باشی و چند نفر دیگر را احضار کرد و گفت:فورا به طرف تهران حرکت میکنیم این صدر اعظم و این دربار قابل نیستند که همچون من حاکمی در این منطقه پر مدعا و عقب افتاده داشته باشند.
سپس رو به فرستادگان شاه کرد و گفت:امر حضرت خاقانی مطاع است.من همین امروز بطرف تهران حرکت میکنم.
فرستادگان شاه طبق قراری که قبلا با اعتصام خان گذاشته بودند به منزل او رفتند و شاهزاده همان روز بطرف تهران حرکت کرد.فرخ میرزا در تهران واسطه ها تراشید و ازنازماه خانم مادرش که با مادر خوانده فتحعلی شاه مهتاجی باجی که در واقع ملکه ایران بود اشنایی قدیمی داشت خواست شاه را بر سر لطف آورد و سرانجام هم به رغم مخالفتهای میرزا حبیب صدراعظم فرمان حکومت فارس را از شاه گرفت و با اعوان و انصارش به شیرزا رفت.
خبر قساوت و دیوانگی فرخ میرزا و بخصوص سابقه رفتار او با زنان حرمسرا در همه جای فارس پیچیده و اهالی آنجا را به شدت وحشتزده کرده بود.فرخ میرزا با جلال و جبروت و همراه با سربازان و شاطرها و غلام بچه ها و خواجه ها و میرغضبها به شیراز رسید و در میان استقبال با شکوه و حمد و ثناهای معمول وارد عمارت دارالسطنه شد.
شاهزاده درباره دختران غمگین و سیاه چشم سرزمین سعدی و حافظبسیار شنیده بود و برای دیدن آنها بی تاب بود. هنوز یک هفته نگذشته بود که دلاله های حضرت والا به تکاپو افتادند و به جستجوی دختران زیبا برآمدند، ولی آنها به هرجا پا می گذاشتند، خانواده ها به وحشت می افتادند و دختران خود را یا پنهان می کردند و یا با رشوه ، دلاله ها را وادار به سکوت می کردند. وحشت خانواده ها از شاهزاده ، باعث رونق کسب و کار دلاله ها شده بود، چون آنها با گرفتن باج های کلان ، دست از سر دخترها بر می داشتند.
دو هفته گذشت و دختری که از حیث جمال و کمال شایسته فرّخ میرزا باشد ، پیدا نشد. این وضع ممکن بود برای دلاله ها ایجاد خطر کند.
حاج مصباح فراهانی از تجار شیراز ، دختری داشت که به زیبایی و کمال شهره شهر بود. تا آن روز دو بار دلاله های شاهزاده به سراغش رفته بودند، اما حاجی با رشوه و التماس پشیمانشان کرده بود ، اما چون مدتی گذشت و دختر مناسبی پیدا نشد، دلاله ها برای بار سوم به سراغ توران خانم ، عیال حاج مصباح رفتند، این بار ناله و زاری مادر و بستگان دختر اثر نداشت، چون جان خود دلاله ها در خطر بود.
سرانجام فکری به ذهن حاج مصباح رسید و به نظرش رسید دختر یکی از بستگان دور خود را به چنگ شاهزاده بیندازد. مادر این دختر در خانه ها رفت و آمد می کرد و گاهی کار آرایش زنها را انجام می داد و اشیای قیمتی و لباس و پارچه به آنها می فروخت و از این طریق امرار معاش می کرد. حاج مصباح هم هر وقت دستش می رسید به او و خانواده اش کمک می کرد. دختر این زن نگین نام داشت و دختری زیبا با چشم و ابروی سیاه و گیسوانی بلند و اندامی متناسب بود.
حاج مصباح فکرش را با زنش در میان گذاشت و او هم آن را پسندید، ولی گفت:
- گمان نمی کنم مادر نگین به این وصلت راضی شود، اما باید نهایت تلاش خودمان را بکنیم.
توران خانم تصمیم گرفته قبل از صحبت با طلعت مادر نگین ، موضوع را با خود او در میان بگذارد، برای همین کنیزش را دنبال نگین فرستاد. کمی بعد کنیز و دختر آمدند و توران خانم ، اتاق را خلوت کرد و از ترس این که نگین جواب رد بدهد موضوع را بتدریج مطرح کرد و گفت:
- از این سعادت بزرگی که برای تو و مادرت پیش آمده است واقعاً خوشحالم ومن و حاجی حاضریم هر مخارجی را ه پیش بیاید قبول کنیم.
توران خانم با تعجب دید که نگین نه تنها ناراحت نشد ، بلکه گل از گلش شکفت و گفت:
- توران خانم ! شما حکم مادر مرا دارید و من نمی دانم چطور از شما تشکر کنم.
توران خانم با خوشحالی گفت:
- پس من با مادرت صحبت می کنم.
- جای صحبت نیست. شما از مادر من فهمیده تر هستید و اختیار مادر من هم به دست شماست.
حاج مصباح داشت شام می خورد که زنش، این خبر را با خوشحالی و تعجب به او گفت. حاجی واقعاً متحیر شده بود و نمی توانست لقمه ای را که در دهان گذاشته بود فرو ببرد، سرانجام گفت:
- از امشب ششدانگ خواست را جمع کن و حتی به نزدیک ترین قوم و خویش ها هم حرفی نزن. نوش آفرین را بی سر و صدا به فراهان می فرستم ، و از فردا نگین در اتاق او اقامت خواهد کرد. باید کاری کنیم که همه آشنایان دور و نزدیک گمان کنند نوش آفرین به عقد فرّخ میرزا در آمده است. تا دو سه روز دیگر شاهزاده فرخ میرزا ، فرمانروای فارس ، داماد حاج مصباح خواهد شد. به این ترتیب با یک تیر دو نشان زده ایم ، هم نوش آفرین را نجان داده ایم و هم من پدر زن حاکم فارس شده ام و در نعمت به رویمان باز خواهد شد. از این به بعد در مجالس عروسی و روضه خوانی ، من بالا دست حاج میرزا جواهری و حاج حمید و حتّی حاج قوام می نشینم و تجارت ادویه هندوستان به من منحصر می شود و سال دیگر این موقع صاحب پنجاه کرور ثروت می شوم.
غذا سر می شد و دهان حاجی گرم. خوب که خسته شد حاجیه خانم گفت:
- حاجی ! غذا سر شد. لطفا ذرع نکرده پاره نکن. هنوز هزار مشکل بر سر راه است. نگین راضی است ، ولی تو که مادرش را می شناسی. او زن زرنگ و باهوشی است. فکر نکنم به این آسانی ها حاضر شود دخترش را به دست شاهزاده بسپارد. تازه آمدیم و راضی شد. از کجا معلوم که همان چند روز اول پتّۀ ما روی آب نیفتد.آن وقت به جای آن که بالا دست حاج حمید بنشینی، باید زیر تیغ میرغضب بروی. بالاخره فقط من و تو که از این موضوع خبر نداریم. خود نگین ، مادرش ، باجی دلاله و چند تا از قوم و خویش های خودمان می دانند. کافی است یکی لب تر کند. همیشه که آفتاب زیر ابر نمی ماند. همین مانده که سر پیزی ، گیس های سفیدم را به دم قاطر ببندند و مرا در بیابان رها کنند. نه جانم ! کمی صبر کن ببینم عاقبت کار چه می شود. فعلاً شامت را بخور و بخواب. من فردا طلعت خانم را می گویم اینجا بیاید تا یک جوری مطلب را به او حالی کنم.
حرفهای منطقی توران خانم یکباره حاج مصباح را از عالم خود بیرون آود و گرفتار ترس و دو دلی کرد. با بی حوصلگی شام را خورد ، وضو گرفت و به رختخواب رفت و کمی بعد صدای خُرخُرش بلند شد.

*****

نگین صبح زود از جا بلند شد، نمازش را خواند و بساط صبحانه را پهن کرد. بعد هم سراغ مادرش رفت و او را از خواب بیدار کرد. او هر لحظه منتظر ورود کنیز توران خانم بود. به خود می گفت:
«باید مادرم را راضی کنم به این ازدواج رضایت بدهد. شنیده ام که این شاهزاده متکبر تا به حال چندین دختر بیچاره را بطرز فجیعی کشته است ، ولی من از آن دخترها نیستم. حالا که بخت به من رو کرده است ، از موقعیت نهایت استفاده را می کنم.»
در همین موقع صدای در بلند شد و بهارناز کنیز توران خانم وارد شد و پس از سلام گفت:
- طلعت جان ! توران خانم سلام رساندند و گفتند هرچه زودتر به ایشان سر بزنید.
طلعت گفت:
- لابد حمام زایمان یا عقدکنان در پیش است. بگوئید بعد از ناهار خدمت می رسم.
بهارناز جواب داد:
- توران خانم اصرار داشتند زود پیش ایشان بروید.
نگین گفت:
- عزیز! توران خانم زن خوبی است و به گردن ما خیلی حق دارد. لطفاً زودتر بروید ببینید چه می گوید.
-دخترم! تو که خودت بهتر می دانی این قوم و خویش ها وقتی اعیان می شوند سراغی از ما نمی گیرند. موقعی هم که یاد ما می افتند برای خر حمالی مفت است. من این مردم را بهتر از تو می شناسم.
-نه مادر . من دیشب خواب خوبی دیدم و خیال می کنم تعبیرش همین است. لطفاً همین حالا بروید.
طلعت که همیشه در مقابل حرف تنها دخترش تسلیم می شد گفت:
- چشم ! الان می آیم. شما برو ، من خانه را آب و جارو و ناهار ار تهیه می کنم و می آیم.
نگین فوراً چادر چاقچور مادرش را آورد و گفت:
- عزیز! من خودم همه کارها را می کنم. شما همین الان با بهارناز بروید و معطل نکنید.
دل توران خانم مثل سیر و سرکه می جوشید که طلعت و کنیزک وارد شدند. قرار بود امروز جواب ملیحه باجی دلاله را بدهند و او هم موضوع را به فرّخ میرزا بگوید و بساط عروسی را راه بیندازند. طلعت با تواضع زیادی که مخصوص آدمهای فقیر است به توران خانم سلام کرد و گفت:
- خانم چه فرمایشی با من داشتند؟
توران خانم برخلاف همیشه جلوی پای او بلند شد و تعارف و تکلف زیادی کرد و او را به اتاق خلوتی برد و گفت:
- طلعت خانم ! بخت به تو رو کرده. حاکم جدید می خواهد از اهالی اینجا دختری را بگیرد. تا به حال خیلی جاها برای خواستگاری فرستاده ، ولی کسی را نپسندیده است . یک روز یکی از دلاله های او نگین را اینجا دیده و خیلی پسندیده. از من پرسید این دختر کیست ، من هم گفتم از خودمان است . چه فرقی دارد؟ خدا بیامرز پدر نگین هم پسرعموی حاجی آقا بود. آدم باید این جور مواقع به درد قوم و خویشها بخورد. من نگفتم نگین پدر ندارد. به حاجی هم که گفتم گفت خوب کاری کردی و نگین مثل دختر خود من است. او گفت با شما صحبت کنم که انشاالله عروسی سر بگیرد و برای ان که نگین سبک نشود می گوییم دختر حاجی



[عکس: d8965e8965.png]
}
#2
است .
طلعت خانم گفت :
البته خانم اختیار همه ما دست شماست . دستی را که طبیب ببرد خون ندارد ، اما من چند جا شنیده ام که این حاکم بچه اش نمی شود و به همین بهانه زن های خود را می کشد .
توران خانم گفت :
ماشاءالله طلعت خانم . از شما که زن جا افتاده ای هستید این جور حرف ها بعید است . مگر کسی زن خودش را می کشد؟ این جور حرف ها را دشمنان حاکم برایش ساخته اند . من همین حالا دنبال نگین می فرستم ببینم خودش چه می گوید . ناهار هم همین جا پیش ما باشید .
و مهلت نداد طلعت خانم مخالفت کند و بهار ناز را دنبال نگین فرستاد . چند دقیقه بعد نگین آمد و در مقابل سوال توران خانم مثل همه دخترها سرش را پائین انداخت و سکوت کرد ، ولی وقتی چند بار از او پرسیدند گفت :
اختیار من دست توران خانم و مادرم است . هر جور شما صلاح بدانید ، من حرفی ندارم .
توران خانم گفت :
طلعت! دیدی خود دختر هم مایل است . آخر من هم یک چیزهایی می دانم .
طلعت خانم رو به دخترش کرد و گفت :
دختر جان! هیچ شنیده ای که این فرخ میرزا دیوانه است و تا به حال چند نفر از دخترهای مردم را کشته است ؟ من به دست خودم دخترم را به آتش نمی اندازم .
نگین که از حرف های توران خانم دلگرم شده بود گفت :
عزیز! من هم این حرف ها را شنیده ام . فکرش را هم کرده ام . زندگی با او هر چه باشد از زندگی سخت و فقیرانه ما که بهتر است . شاید خدا رحمی کرد و بچه ای به من داد .
طلعت خانم بیچاره ، به رغم میل خود نتوانست در مقابل زبان چرب و نرم زن حاجی و حرف های دخترش مقاومت کند ، ولی دلش می لرزید و مرگ دخترش را به دست شاهزاده حتمی می دانست . سرانجام گفت :
خانم من . فرمایش ، فرمایش شماست ، ولی قبل از آن می خواهم با دخترم تنها صحبت کنم و حرف های خصوصیم را به او بگویم .
توران خانم از جا بلند شد و گفت :
بسیار خوب . من می روم تا شما دو نفر هر چه دارید به هم بگوئید.
وقتی او رفت ، طلعت رو به دخترش کرد و گفت :
نگین ! من فکر می کردم تو آدم عاقلی هستی . دختر این دیگر چه جور دیوانگی است ؟ مگر نشنیده ای که این شاهزاده آدمکش است ؟ چرا می خواهی مرا عزادار کنی ؟
نگین گفت :
عزیز! شما که به هوش و زرنگی من مطمئنی . یقین داشته باش تا آخرش را فکر کرده ام . همیشه که نمی شود در فقر و بدبختی زندگی کرد .
دختر جان ! جاه و جلال خوب است ، ولی به شرط آن که آدم زنده باشد . این مرد خودخواه معلوم نیست که من و تو را زنده بگذارد .
نگین خندید و گفت :
اولا" عمر آدم به دست خداست ، بعد هم من با خاله عشرت صحبت می کنم ، تو می دانی او چه آدم باهوشی است .
همه دنیا می گوید این مرد بچه دار نمی شود .
غصه نخور عزیز. حالا خواهی دید که من از او آبستن می شوم و مقام بزرگی در حرم به دست می آورم .
طلعت که داشت از تعجب شاخ در می آورد ، سرش را به زیر انداخت و چند دقیقه سکوت کرد ، سپس گفت:
من که عقلم به جایی راه نمی برد ، خودت می دانی .
و از جا بلند شد و به اتاق دیگر رفت تا توران خانم را صدا بزند . زن حاجی از پشت در همه حرف های مادر و دختر را شنیده بود ، با این همه گفت :
خب! درد دلتان تمام شد ؟
طلعت خانم گفت :
دخترم راضی است و اختیار من و او هم به دست شماست .
توران خانم رو به نگین کرد و گفت :
والی می خواهد زنش از خانواده متمولی باشد ، برای همین قرار است بگوئیم تو دختر حاجی هستی که هم احترامت سر جا باشد ، هم حاجی مجبور شود آن طور که مورد دلخواه توست ، بساط عروسی را راه بیندازد .
سر این موضوع هم توافق شد و حاجیه خانم که از خوشحالی با دمش گردو می شکست ، موضوع را به اطلاع شوهرش رساند .

***

سر و ریخت نگین در لباس های نو و قیمتی بکلی تغییر کرده بود . نزدیک غروب ملیحه باجی و دو نفر از بستگان فرخ میرزا در معیت دو نفر خواجه باشی به منزل حاج مصباح رفتند و پذیرایی شایانی از آن ها به عمل آمد . خانم ها خواستند دختر را ببینند و پس از رویت نگین از وجاهت و متانت او چشمهایشان خیره شده بود ، ولی در عین حال قلبا" افسوس خوردند که او هم مثل دختران دیگر سر به نیست خواهد شد . ملیحه باجی متوجه شد که او دختر آن روزی نیست ، ولی چون خانم ها او را پسندیدند به روی خودش نیاورد .
قرار شد شنبه بعد ، مراسم عقد انجام بگیرد . آن چند روز صرف تهیه لباس و جهیزیه شد و توران خانم تعلیمات لازمه را به نگین داد . نگین سه چهار سالی به مکتب رفته بود و کوره سوادی داشت ، اما به خاطر هوش سرشارش هر چه را که زن حاجی به او گفت یاد گرفت . حاج مصباح ، دخترش را به وسیله دو تن از محارم خود به فراهان فرستاد . خویشاوندان شاهزاده برای حاج مصباح ، دختری جز نگین نمی شناختند . در مجلس عقد هم سعی شد از نزدیکان و اقوامی که نگین را می شناختند دعوت نشود . همه دلشان به حال این دختر بینوا می سوخت .
بالاخره خطبه عقد جاری شد و نگین و خاله اش را با شکوه فراوان به دارالسلطنه منتقل کردند .
فرخ میرزا از همان شب اول عاشق نگین شد ، بطوری که به سایر زنان حرمسرا توجه نداشت ، ولی در عین حال مساله علاقه به بچه دار شدن را هم برای او مطرح کرد .

***

نگین در ظرف مدت کوتاهی سر از اسرار حرمسرا و رسوم آن ها درآورد و چون می دانست در صورت حامله نشدن ارج و قرب خود را از دست خواهد داد ، طبق نقشه ای که از قبل کشیده بود ، یک شب به شاهزاده خبر داد که الطاف خداوند شامل حال آن ها شده و او باردار است . تاثیر این حرف در حرمسرا و بین نوکرها و فراش های درب خانه بقدری زیاد بود که همه حیرت کردند . نگین بدون اجازه خاله اش آب نمی خورد و طلعت هم که به هوش و کاردانی خواهرش ایمان داشت ، کلمه ای اعتراض نمی کرد .
عشرت توانسته بود در زمان کمی توجه چند تن از گیس سفیدها و پیرزن های حرمسرا را جلب کند و با هدایایی فریبشان بدهد و از طریق آن ها از همه وقایع باخبر شود . نگین به توصیه خاله اش کمتر از عمارت خود خارج می شد و با سایر زنان حرمسرا تماس نمی گرفت و همین باعث شده بود که در ذهن همه از احترام خاصی برخوردار شود . بعلاوه توجه فرخ میرزا به او و بخصوص خبر بارداریش ، حس احترام آمیخته به ترسی در دل همه ایجاد کرده بود . گیس سفیدها و کنیزها و خواجه ها و فراش ها هم که معمولا" مراکز قدرت را درست تشخیص می دهند ، اطراف بستگان او را گرفتند . همین چیزها حسادت سایر زنان حرمسرا را برانگیخت و ششدانگ حواسشان جمع بود که اخبار مربوط به نگین را از هر جا که می شود کسب کنند .
شمس آفاق ، زن عقدی شاهزاده ، اوایل از بارداری نگین خوشحال بود و لااقل دیگر ترس از کشته شدن دختران جوان به دست او نداشت ، ولی بعد از مدتی که دیگر فرخ میرزا به او توجه نمی کرد و شب ها به عمارتش نمی رفت ، دیگ حسادتش به جوش آمد و از شب تا صبح گریه می کرد . محترم دایه و محرم اسرار شمس آفاق که از منزل پدری همراهش آمده بود و او را چون فرزندش دوست داشت ، ابدا" نمی توانست ناراحتی او را تحمل کند و یک شب بالاخره پرسید :
خانم جان! چرا این قدر غصه می خوری ؟ به من بگو چه دردی داری .
محترم! از وقتی از خانه پدرم آمدم جز تو غمخواری نداشتم و می دانی که چقدر از اخلاق شوهرم زجر می کشیدم . وقتی شنیدم این دختر شیرازی پیدا شده ، خوشحال بودم که بالاخره تا مدتی سرش گرم می شود و به من کاری ندارد . خبر حاملگی اش را هم که شنیدم ، خدا را شکر کردم که

چند نفر از مرگ نجات پیدا کردند، ولی حالا که می بینم او توجهی به من ندارد و ششدانگ حواسش پیش نگین است، دارم از حسادت دق می کنم. اگر فرّخ میرزا بچه دار می شد، پس چرا من بچه دار نشدم؟ حالا می بینم اگر من هم به دست او کشته شده بودم از وضعی که حالا دارم بهتر بود.
محترم گفت:
- راستش از همان روزی که این دختر آبستن شد، من توی فکر هستم. البته هر چه خدا بخواهد همان می شود، ولی احتمال دارد کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. کسی چه می داند. من یکی دو مرتبه با خاله نگین حرف زده ام. از آن هفت خط های روزگار است. ملیحه باجی هم که با من صیغه خواهر خواندگی خوانده، یک چیزهایی می گفت. کمی صبر داشته باش.
آندو سرگرم حرف زدن بودند و خبر نداشتند که ثریا، جاسوس عشرت گوشش را به در چسبانده است و دارد به حرفهایشان گوش می کند. یک ساعت بعد عشرت از کل حرفهای آنها خبردار شد و موضوع را به اطلاع نگین رساند. فریب دادن شاهزاده و بقیه مردها کاری نداشت، ولی فریب دادن زنها، آن هم وقتی حسادتشان تحریک شده بود و زنهای باتجربه ای مثل ملیحه و محترم باجی را در اطراف خود داشتند، کار آسانی نبود.

****

عشرت به نگین گفت:
- همین که شوهرت آمد اظهار کسالت کن. خبر بیماری تو باید خیلی زود در حرمسرا بپیچد.
- چرا؟ این کار چه فایده ای دارد؟
- فایده اش این است که اولاً توجه فرّخ میرزا متوجه معالجه تو می شود و اگر دشمنان بخواهند بدگویی هم کنند، مجال پیدا نمی کنند. از آن گذشته سه ماه از خبر انتشار بچه دار شدن تو گذشته است و باید آثار حاملگی در تو پیدا شود که تا به حال نشده و هر کس تو را ببیند می فهمد حامله نیستی. من باید یکی از دوستانم را به نام قابله حرمسرا کنم که از تو مراقبت کند. دیگر از من چیزی نپرس.
نگین که افسار کارش را به دست خاله اش سپرده بود گفت:
- چشم! من از امشب مریض می شوم.
خبر بیماری نگین فوراً در همه جا پیچید. اول از همه فرّخ میرزا توسط یکی از خواجه ها باخبر شد و بالای سر او آمد. نگین گفت که حمله قلبی به او عارض شده است و اظهار درد و رنج کرد. شاهزاده فوراً میرزا حیّان حکیم باشی را احضار کرد و به او گفت اگر نگین خوب نشود، او سرش را از دست خواهد داد. میرزا حیّان، نگین را معاینه کرد و به این نتیجه رسید که اینها عوارض بارداری است و با کمی استراحت رفع می شود. سپس به شاهزاده اطمینان داد و از عمارت بیرون آمد. هنوز خیلی از عمارت دور نشده بود که محترم جلوی او را گرفت و گفت:
-حکیم باشی! لطفاً چند دقیقه به عمارت شمس آفاق خانم تشریف بیاورید. دو سه روزی است که تب دارند.
وقتی حکیم باشی وارد اتاق شمس آفاق شد، او روی مخدّه ای نشسته بود و به نظر نمی رسید تب داشته باشد. سلام کرد و گفت:
- من آثار کسالت را در خانم نمی بینم.
شمس آفاق گفت:
- حکیم باشی حالم بد نیست، فقط چند روزی است سر و استخوانهایم درد می کند، اما راستش بیشتر نگران نگین خانم هستم. حال ایشان چطور است؟ می دانید که من از ورود ایشان به حرمسرا خیلی خوشحالم.
- خیالتان آسوده باشد. من خیال می کنم سرماخوردگی مختصری است، ولی خاله اش اصرار داشت که عوارض حامگلی است.
محترم با عجله پرسید:
- پس شما خیال می کنید که نگین حامله نیست؟
- من چنین حرفی نزدم. بعلاوه علائم حاملگی را باید از رنگ صورت و زبان و وضع شکم فهمید. من از پشت پرده نبض مریض را گرفتم. اگر ماه چهارم و پنجم بود از روی نبض می شد فهمید.
پس از رفتن میرزا حیّان، محترم به شمس آفاق گفت:
- هر جور شده باید خودم را به اتاق نگین برسانم و او را از نزدیک ببینم.
- من از کارهای تو سر در نمی آورم و نفهمیدم چرا حکیم باشی را اینجا آوردی.
- خانم جان یک کمی صبر داشته باش. دعای چهل بسم الله را کجا گذاشته اید؟
- به چه دردت می خورد؟ گمانم در جعبه جواهراتم باشد.
- آن را برای نگین می برم و می گویم شما فرستاده اید و متوجه خواهم شد که حامله هست یا نه.



****


فردا صبح، محترم دعای چهل بسم الله و قدری نبات تبرک شده را در سینی گذاشت و به عمارت نگین رفت. عشرت توسط ثریا از حرفهای حکیم باشی و محترم و شمس آفاق خبر داشت، برای همین بالش پر قوی کوچکی زیر پیراهن نگین گذاشت و کمی آرد روی زبان او پاشید و به او گفت که خودش را به خواب بزند.
محترم سلام و احوالپرسی کرد و گفت که خانمش مریض است، وگرنه خودش به دیدن نگین خانم می آمد، ولی دعا و نبات را فرستاده و سلام رسانده است. عشرت با مهارت برای مدت کوتاهی لحاف را از روی نگین پس زد که محترم شکم برآمده او را ببیند و به بهانه ریختن آب در دهان او، از بیمار خواست زبانش را بیرون بیاورد و بعد هم از لطف شمس آفاق تشکر و به بهانه لزوم تنهایی بیمار و ضرر حرف زدن، محترم را روانه کرد. بعد از رفتن او نگین گفت:
- چیزی که نفهمید؟
- گمانم هنوز شک دارد. حتماً به فکر نقشه دیگری خواهد افتاد.
- خاله جان منظورتان از تظاهر من به بیماری چیست؟
- دختر جان این قدر دخالت نکن. این کار دو فایده دارد. اول این که شوهرت نمی تواند پیش تو بخوابد و به عمارت شمس آفاق می رود و در ثانی آتش حسادت او فروکش می کند.
نگین که دوست نداشت تحت امر کسی باشد و از دخالت های زیاد عشرت ناراضی بود، از جا بلند شد و گفت:
- من حوصله توی رختخواب ماندن و الکی آه و ناله کردن را ندارم. دلم می خواهد گردش کنم و جاه و جلال خودم را به بقیه نشان بدهم. اگر قرار بود توی رختخواب بمانم، چرا این همه به خودم زحمت دادم و خودم را به خطر انداختم؟ من از این همه ثروت و خدم و حشم چه لذتی خواهم برد. من از این روش شما خوشم نمی آید. شما از روز اول مرا عروسک خیمه شب بازی کردید. چطور شمس آفاق حسودیش بشود، ولی من به دست خودم شوهرم را پیش هوو بفرستم؟ از کجا معلوم که بعد از چند شب دوری محبتش نسبت به من سرد نشود و بعد دشمنان، نرا به خاک سیاه ننشانند. نه خاله جان! من خودم ترتیب کارها را می دهم.
عشرت به فکر فرو رفت و گفت:
- دخترجان! من که به فکر خودم نیستم، ولی اگر متوجه نباشم تو بین این همه گرگ دوام نمی آوری، بخصوص که حالا دروغ بزرگی هم گفته ایم و اگر این راز از پرده بیرون بیفتد، خدا می داند چه روزگاری پیدا کنیم. حالا هم طوری نشده. من از این شهر می روم و تو و مادر صاف و ساده ات هر کاری دلتان می خواهد بکنید.
نگین می دانست که به کمک خاله اش احتیاج دارد، برای همین خود را در آغوش او انداخت و با لحن کودکانه ای گفت:
- من کی گفتم که به شما احتیاج ندارم؟ شما از مادرم هم برایم عزیزترید، فقط گفتم حوصله ناخوشی و رختخواب را ندارم و دلم هم نمی خواهد شوهرم از پهلوی من جای دیگری برود. نه خاله جان! تا وقتی که زنده ام، شما محرم و دلسوز من هستید.
عشرت با همه زرنگی اش گول حرفهای نگین را خورد و حتی یکی دو قطره ای هم اشک روی گونه های چروکیده اش افتاد. نگین زمینه را مساعد دید و گفت:
- من و شما باید با کمک هم کار را پیش ببریم. چیزهایی هستند که من زودتر از شما می فهمم و چیزهایی را هم شما جای من متوجه می شوید. بنابراین باید عقلهایمان را روی هم بگذاریم و حواسمان را خوب جمع کنیم. به جای این که من شوهرم را از خود دور کنم، باید او را به اختیار خود بگیرم و نگذارم دشمنان هر چه می خواهند به او بگویند. فرّخ میرزا با همه قساوت و بیرحمی اش از یک بچه هم کمتر می فهمد و خیلی زود می شود او را فریب داد. سالهاست که تقصیر بچه دار نشدنش را گردن زنهایش می اندازد و تا به حال به عقل ناقصش نرسیده است که ممکن است عیب خودش باشد. وقتی سر و کار آدم با چنین آدمهای ابلهی


[عکس: d8965e8965.png]
}
#3
می افتد باید نهایت استفاده را بکند. من امشب عرق می کنم و حالم خوب می شود و خواهم گفت که در اثر طبابت میرزا حیّان و دعا شمس آفاق بوده است. به این ترتیب هم حکیم باشی را طرفدار خود می کنم و هم حکیم باشی را طرفدار خود می کنم و هم شوهرم وقتی ببیند حال من خوب است به سراغ شمس آفاق نمی رود. فقط باید قابله محرمی پیدا کنیم. به نظر من کسی بهتر از خاله شهین نیست.
ـ خاله شهین الان در فراهان است و به او دسترسی ندارم.
ـ پس فایده حاج آقا و توران خانم چیست؟ همین الان به خنه شان برو و بگو قاصدی دنبال خاله شهین بفرستند. خرج سفرش را هم خودم می دهم. باید زودتر خاله و میرزحیّان را با هم آشنا کنیم تا هر دو تصدیق کنند که من حامله هستم. باقی کارها را هم آشنا کنیم تا هر دو تصدیق کنند که من حامله هستم. باقی کارها را هم می دانم چطور درست کنم.
نگین دوباره یک کیسه اشرفی به عشرت داد تا به وسیله خبرچینهایش، همه خبر عمارت شمس آفاق را به اوبرساند و قرار شد چند نفر از فراش ها را هم اجیر کند که گزارشهای کند دارالحکومه را به او بدهند. آنها گفته بودند که شاهزاده قصد دارد به بوشهر برود و در غیبت خود انجام کارها را ه خواهر زاده اش منوچهر واگذار کند. نگین از خاله اش پرسید:
ـ این منوچهر چجور آدمی است؟
ـ یک شاهزاده عیاش و متکبر که خیال از او خوشگلتر و شجاعتر در دنیا وجود مدارد.
ـ زن هم دارد؟
ـ خیر! او کسی را نمی پسندد و فقط دنبال هرزه بازی های خودش است.
ـ در هر حال خاله جان سعی کن بفهمی او کیست. باید بدانم در غیاب شوهرم، کارها را چه کسی انجام می دهد.
ـ کاری ندارد. جلال خان پیشخدمت مخصوص اوست یکی از کلفتها را مامور کردم سر از ته و توی قضایا ی او و اربابش در بیاورد.
ـ واقعاً که زندگی خاله جان. کاش زودتر همدیگر را می شناسیم و کار و بارمان بهتر از حالا می شد.
ـ دختر جان! آدم به وسیله همین آدمهای کوچک می تواند کارها را انجام دهد. کله گنده ها برای کار هزار جور بهانه می آورند.
ـ در هر حال، ما هر چه بیشتر از اوضاع دارالحکومه خبر داشته باشیم، بیشتر به نفعتان است. حالا شما برو منزل توران خانم که موضوع قابله از هر کاری مهمتر است. راستی یک هل و گلی هم برایش ببر. آدم عقلش به چشمش است.
و از جعبه جواهراتش گوشواره کم قیمتی را به دست عشرت داد وگفت:
ـ به حاجیه خانم بگو اوضاع که بهتر شد، بیشتر از خجالتش در می آیم.
با رفتن خاله اش، نگین به آرایش خود پرداخت و با خود گفت:
« نتیجه مذاکراتم با عشرت چندان بد نبود. خیال می کند چون خاله من است به سواری بدهم. اگر زنده ماندم که حسابش را می رسم، ولی فعلاً به او احتیاج دارم. حاج مصباح و تورتن خانم هم که گمان می کنند مرا پیشمرگ دخترشان کرده اند، خبر ندارد که من از همه شان بزرگترم.»
با صدای سرفه شاهزاده، نگین به خود آمد و با ناز کرششمه به پیشواز او رفت و گفت:
ـ با توجهات حضرت والا و دستورات میرزاحیّان حالم بهتر است.
فقط کمی خسته بودم که با آمدن شما رفع شد.
فّرخ میرزا گفت:
ـ راستی که این حکیم باشی معجره می کند. ما باید بیشتر قدر این طبیب عیسی دو را بدانیم.
سپس به یکی از نوکرهایش دستور داد دنبال میرزا حیّان برود.
چند دقیقه بعد، خبر حض.ر حکیم باشی را به شاهزاده دادند. او به اتاق مجاور رفت و با صدای بلند و طوری که نگین بشنود گفت:
ـ حکیم باشی! تو امشب خدمت بزرگی به ما کردی. به توصیه نگین خانم، باید انعام شایسته ای به تو بدهم. به خزانه برو و دویست اشرفی بگیر و فردا هم یک جبّه مرصع نشان دریافت خواهی کرد.
میرزاحیّان دست و پایش را گم کرد و به لکنت افتاد و گفت:
ـ اقبال حضرت والا سبب شد که معالجات خانه زاد موثر واقع شود و بیماری سخت علیا مخدره رو به بهبود گذارد.
و تعظیم کنان، عقب عقب از در خارج شد و به خود گفت:
« من که معالجه ای نکردم. این پیشامد نیک را به حساب سوگلی والا حضرت بگذارم.»
شاهرزادچنان شیفته نگین و محبت هایش شده بود که مسافرت خود به بوشهر را یک هفته تاخیر انداخت.
****
عشرت با عجله به خانه حاج مصباح رفت و با اکراه گوشواره ها با به توران خانم با خوشحالی گوشواره ها را برداشت و با عجله نزد حاجی رفت و تقاضای نگسن را مطرح کرد و گفت:
ـ ما ناچاریم مطابق میل دخترک رفتار کنیم. این هم تقاضای سختی نیست. یادت نرود که صدقه سر نگین کارهایت رونق گرفته است.
ـ من اگر کار نداشتم خودم به فاهان می رفتم و او را می آوردم. فکر می کنی خرج سفرش چقدر می شود.
ـ فوقش ده اشرفی. شاید ده بیست اشرفی هم به خودش بدهند که اگر قرضی اشت بدهد. البته گفته که خودش هزینه را میدهد، ولی این مبالغ قابل نیست که از او بگیریم.
ـ بسیار خوب. الان دنبال کاکا محمد می فرستم. او شهین را می شناسد و در سفر کربلا همراه او بوده است. انشاءالله فردا حرکتش می دهیم.
توران خانم دو عدد دو هزاری زرد جلوی عشرت گذاشت و گفت:
ـ به نگین سلام برسانید و بگوئید انشاااله شهین خانم تا بیست روز دیگر اینجاست، اما ما را فراموش نکند.
عشرت بلند شد و همراه خواجه ای که فانوس بزرگی را حمل می کرد و دارالحکومه برگشت. در بین راه به حرفهای آن روز خود با نگین فکر کرد و به خود گفت:
« آن قدرها هم که فکر می کردم ساده و بچه نیست. انگار این دختر دوباره به دنیا آمده. اکروز با چه زبانی مجبورم کرد تسلیمش شوم و به من فهماند که حق ندارم درباره کارهای او چون و چرا کنم. در هر حال او ناچار است همیشه جیبهای مرا پر از پول نگه دارد. بالاخره نوبت من هم می رسد.»
عشرت در افکار خودش بود و داشت همراه خواجه ای که فانوس را حمل می کرد راه می ر فت که ناگهان صدای جار و جنجالی باعث شد را کنار بکشد. از خواجه پرسید:
ـ اینها که هستند؟
ـ منوچهر میرزا خواهرزاده حضرت والاست که همراه وستانش دنبال عیاشی می رود.
منوچهره میرزا به هوای این که شکار تازه ای گیر آورده است، خود را به عشرت رساند و پنجه ی او را کشید و بعد از دیدن پیرزن بد قیافه برجای خود میخکوب شد و از خواجه پرسید:
ـ این زن کیست؟
و وقتی فهمید به خاله ی نگین، سوگلی حرم شاهزاده توهین کرده است، نزدیک بود از ترس غش کند و سخت به لکنت افتاد. همه موقعی که موضوع را فهمیدند فرار کردند و فقط جلال، پیشخدمت مخصوص منوچهر میرزا کنارش ماند. جلال از عشرت استدعا کرد ماجرا را جایی بازگو نکند و قول داد هر کاری که دستش براید برای او بکند. عشرت از این که چنین تصادفی پیش آمده بود بسیار احساس رضایت می کرد.

فصل 2
کاکا محود قاصد حاج مصباح صبح همان روز عازم فراهان شد و پس از یک هفته به آنجا زسید و یکسر به منزل نوش آفرین دختر حاجی رفت و نشانی منزل شهین را گرفت. شهین که از سختی معیشت و روزگار به تنگ آمده بود دعوت توران خانم و حاج آقا را با جان و دل پذیرفت و در ظرف دو روز قرض های خود را پرداخت وآماده سفر شد و همراه با قافله ای که عازم شیراز بود حرکت کردند.سرعت قافله کم بود و بیش از روزی چهار پنج فرسخ راه نی رفت.
اوایل ماه صفر بود که به شیراز رسیدند و شهین در یکی از کاروانسراهای بیرون از شهر اتاقی گرفت و کاکا محمد همان روز ورود او را به حاج مصباح فوراً کلفت پیر خود را به کاروانسرا فرستاد تا شهین را به خانه بیاورد.آن روز عشرت هر روز سری به خانه مصباح می زد ومنتظر ورود شهین بود.
عشرت با خواهر روبوسی کرد .شهین می خواست بداند دلیل این مسافرت چیست ولی عشرت به او فهماند که باید خصوصی حرف بزنند. وقتی شربت خوردند و کلفت و کنیزها پراکنده شدند عشرت قضیه حاملگی نگین را برایش تعریف کرد و گفت:
-فعلاًزیاد چیزی نپرس .خودت می فهمی تو همین جا بمان تا از طرف والی دنبالت بیایند. من و تو هم دیگر صلاح نیست همدیگر را ببینیم.
سپس مشتی اشرفی به خواهرش داد و گفت:
-بهتر است برای خودت لباس بخری و سرو وضعت را درست کنی. قرار بود فرخ میرزا شاه به بوشهر برود و در مورد مالیتهای وعوقه و خراج های دریایی با دریا بیگی مذاکره کند و ضمنتًدر هنگام ورود سرجان ملکم که از هندوستان می آمد آنجا حضور داشته باشد اما علاقه به نگین باعث شد بیست روز دیرتر راه بیفتد.درست روز عزیمت شاهزاده بودکه شهین وارد شیراز شد.شاهزاده دستور داده بود نگین تا دو فرسخی همراه او برود و پس از دو روز استراحت در باغی مصفا به شیراز برگردد.البته اگر سابقه بیماری و گرمای هوای بوشهر نبود ترجیح می داد او را همراه خود ببرد.
فرخ میرزا با شکوه بسیار از دروازه شیراز بیرون رفت و به خواجه باشی دستور داد حرم را پس از چند ساعت حرکت دهد.
عشرت خبر ورود خواهرش را به نگین داد و آماده شد تا همراه او از شیراز بیرون برود .پس از چهار پنج ساعت راه پیمایی سرانجام حوالی فروب به جایی که محل اطراق موکب شاهزاده بود رسیدند. شاهزاده آن شب و شب بعد را با نگین گذراند و صبح روز سوم با یک دنیا حسرت از او خداحافظی کرد و قول داد که زودتر برگردد و گفت:
-دستور می دهم هر کاری پیش آمد به منوچهر میرزا مراجعه کنید.
سپس منوچهرمیرزا را احضار کرد و گفت:
-من محافظت نگین را به شخص تو واگذار می کنم و انتظار دارم نهایت سعی خود را بکنی.
منوچهر میرزا تعظیم کرد و قول داد لحشه ای او او غافل نشود .قافله نگین به راه افتاد و منوچهرمیرزا از همان ابتدا مثل مستخدم باوفایی اسبش را کنار کجاوه او می راند. فرخ میراز وسط جاده ایستاده بود و قافله را نگاه می کرد و آه می کشید.
منوچهرمیرزا پس از طی مسافتی خواجه باشی را نزد نگین فرستاد و پیام داد که طبق فرمان حضرت اشرف او همه گونه در خدمتگذاری حاضر است.نگین که از لای پرده منوچهرمیرزا را زیر نظر گرفته بود به عشرت گفت:
-خاله جان !واقعاً عجب جوان متکبر و خدپسندی است .درست همان طور که شما گفتید.
عشرت که از برخورد آن شبش با منچهرمیرزا به نگین نگفته بود جواب داد:
-بالاخره از هر کسی باید استفاده ای کرد.در خیلی از موارد از این خودپسندی و تکبر می شود بهره های زیادی برد.
خواجه باشی نزدیک کجاوره آمد و گفت:
-حضرت والا منوچهرمیراز اظهار خدمتگذاری می کنند و از طرف شاهزاد مأموریت دارند خدمات مرجوعه سرکار بیگم را انجام دهندو
نگین قبل از آنکه عشرت جواب دهد با صدای دلفریبش گفت:
-از لطف شاهزاده ممنونم .سلام مرا برسانید و بفرمائید اگر کاری داشتم از ایشان نزدیکتر ندارم حتماً خواهم گفت.
صدای دلفریب نگین به گوش منچهرمیرزا رسید و او را لرزاند قلب شاهزاده بی بند و بار به لرزه در آمد و خود را به کنار کجاوه زساند تا شخصاً عرض بندگی کند .نگین لحظه ای پرده را یکسو زد ونگاهی به او اندخت ولی بلافاصله پشیمان شد و با لحنی جدی گفت:
-البته در غیاب حضرت والا نگهداری حرم ایشان به عهده شما از وظایف مختصه شماست.
سپس ساکت شد و بعد هم طوری که منوچهرمیرزا که توقع داشت صحبت های نگین خطاب به او ادامه پیدا کند مأیوسانه سر اسب خود را کشید و در خیالهای دور و دراز غرق شد.او تا به حال چنین حالی نشده بود و لحظه ای چهره زیبای نگین از جلوی چشمش و صدای لطیفش از خاطرش محو نمی شد.
عشرت نگین را سرزنش کرد که حتی همان گوشه پرده را نیز نباید پس می زده است و سپس ماجرای آن شب را برایش تعریف کرد .گین گفت:
-خاله جان !گمان نمی کنم اوضاع این قدر که شما می گوئید بد باشد هر چه باشد من زن دائی او هستم.
نگین می دانست که دارد دروغ می گوید و دیدارش چه غوفایی در دل منوچهرمیرزا بر پا کرده است و از این که توانسته بود با این سرعت او را به دام بکشد بدش نیاوده بود ولی به عشرت گفت:
-خودم هم گمان می کنم خیلی بد شدوحالا به نظر تو چه باید کرد؟
- فعلاًهیچ کاری نمی شود کرد.به نظر من صلاح است تو خودت را از نزدیکان شوهرت دور نگه داری.
یک ساعت مانده به غروب قافله بدرقه کنندگان به دالحکومه رسید و نگین یکسر به عمارت خود رفت و روی تخت دراز کشید و به تفکر پرداخت.
منوچهرمیرزا هرچه کرد نمی توانست از یاد نگین غافل شود. جلال به سراغش آمد و گفت که برایش بساط عیش و نوش گسترده است ولی منوچهر اظهار بی حوصلگی کرد . جلال احساس کرد وضع خاصی پیش آمده است و از آنجا که منوچهرمیراز بسیار عصبی بود زود رفت تا گرفتار خشم او نشود .
منوچهرمیرزا با قلبی لرزان عازم عمارت گلدسته شد و عمداً راهی را انتخاب کرد که از عمارت نگین می گذشت. وقتی به آنجا رسید مدتی پایین عمارت به درختی تکیه داد و با حسرت به پنجره روشن اتاق او چشم دوخت .ناگهان سیاهی ای با احتیاط خود را به در عمارت نگین رساند و سه ضربه به در نواخت و پس از مدتی در را به رویش باز کردند.
منچهرمیرزا احساس کردرازی در میان است و منتظر ماند .پس از نیم ساعت سیاهی ای از در بیرون آمد و به طرف عمارت شمس آفاق رفت.منوچهرمیرزا پشت سر او ره افتاد و درست جلوی در عمارت گلدسته سر راهش را گرفت و پرسید:
-که هستی و این وقت شب در دارالحکومه چه می کنی؟
سیاهی حرفی نزد.منوچهر جلو رفت و برای آن که اشتباه آن شب تکرار نشود با لحن آرامتری گفت:
-خود را معرفی کن .که هستی این وقت شب که همه خوابیده اند چرا بین عمارت حکومتی رفت و آمد می کنی؟
زن که حال کمی برخود مسلط شده بود با لکنت گفت:
-من محترم کیس سفیدبیگم شمس آفاق هستم و برای کاری به منزل یکی از گیس سفیدهای خارج از عمارت شمس افاق رفته بودم.
شاید اگر محترم می گفت که به عمارت نگین رفته است منوچهرمیرزا دست از سرش بر می داشت ولی با دروغ سوءظنش زیاد شد وگفت:
-چرا دروغ می گویی؟ تو حتماً مرا می شناسی .من منوچهرمیرزا
[عکس: d8965e8965.png]
}
#4
هستم و در غیاب حضرت والا تمام امور دارالحکومه و بخصوص حرمسرا بر عهده من است.تو را هم خوب میشناسم و دیدم که وارد عمارت بیگم نگین خانم شدی.آنجا چکار داشتی و آنکس که در را بروی تو باز کرد که بود؟
محترم دید که سخت گرفتار و دروغش آشکار شده است اجبارا گفت:بله به عمارت نگین خانم رفته بودم ولی کار مهمی نبود.
جلال که از غیبت منوچهر نگران شده بود برای تحقیق از عمارت بیرون آمد و وقتی او را دید که دارد با زنی حرف میزند آرام در گوش او گفت:ایستادن در این نقطه درست نیست.اگر صحبتی دارید خوب است داخل عمارت بروید چون ممکن است خواجه های شبگرد شما را با این زن ببینند و برایتان صورت خوشی نداشته باشد.
منوچهر میرزا متوجه اهمیت موضوع شد و به محترم دستور داد وارد عمارت شود.محترم مثل گنجشکی در چنگال عقاب میلرزید و چاره ای جز اطاعت نداشت.او ابتدا سعی کرد راست و دروغی بهم ببافد ولی بعد فکر کرد اگر منوچهر میرزا که خواهرزاده شاهزاده است حقیقت را بداند برای آنها دستیار و شریک خوبی میشود برای همین گفت:شاهزاده!دستور فرمایید خدمتکارتان از اتاق خارج شود تا من صحبت کنم.
منوچهر میرزا گفت:او محرم است هر چه میخواهی بگو.
ولی محترم اصرار کرد که جلال بیرون برود و سرانجام هم او ناچار شد با نارضایتی از اتاق خارج شود محترم گفت:شما خوب میدانید که حضرت والا صاحب اولاد نمیشوند.او تا بحال بیش از سی زن گرفته و بچه دار نشده است اما دخترکی که تازه صیغه او شده ادعا میکند که حامله است.شمس آفاق از دل و جان به فرخ میرزا علاقه دارند و برای همین با پیگیری ایشان توانستیم بفهمیم که موضوع از بیخ و بن دروغ است.بعلاوه من از طریق ملیحه باجی دلال فهمیدم که این دختر دختر حاج مصباح تاجر نیست و شاهزاده فریب خورده است.امشب به عمارت نگین رفتم و به یکی از کنیزهای او پول دادم که اخبار عمارت را برایم بیاورد چون تا مدارک کافی جمع نکنیم نمیتوانیم مطلب را به شاهزاده عرض کنیم.شما که به دایی خود علاقه دارید خوب است بما کمک کنید وگرنه ننگ اینکار دامن همه را ما را میگیرد.
منوچهر میرزا خوشحال از اینکه اوضاع به نفع او داشت تغییر میکرد گفت:برخیز و به منزل خود برو.من در این مورد تحقیق میکنم اگر موضوع صحیح باشد همه را به شاهزاده عرض میکنم و اگر دروغ باشد پوست از سر دروغگو و خائن میکنم.دراینباره با کسی صحبت نکن.
******
سحرگاهان نسیم صبحگاهی که از فراز گلهای معطر شیراز برخاسته بود از پنجره های اتاق منوچهر میرزا وارد شد و او را که هنوز سرمست از خیالات خود بود از خواب بیدار کرد و با خود گفت:با وقوف بر چنین رازی به عمارت نگین میروم و او را در پیش پای خود به خاک میافکنم.
و با این فکر با قدمهای محکم بطرف عمارت نگین رفت و به وسیله یکی از خواجه ها پیغام داد که میخواهد با عشرت ملاقات کند.عشرت بلافاصله در اتاق بیرونی حاضر شد و تعظیم بلندی کرد.منوچهر میرزا گفت:عشرت خانم!شما میدانید که حضرت والا در غیبت خود بر من ماموریت داده اند که به امور حرمسرا رسیدگی کنم و بخصوص مراقبت از نگین خانم بر عهده من است.موضوع بسیار مهمی پیش آمده است که باید به خودش ایشان بگویم.به ایشان از قول من بگویید که وقتی معین کنند تا من با خودشان صحبت کنم و این وقت هر چه زودتر باشد بهتر است.
عشرت این پا و آن پا کرد و گفت:البته توجه حضرت والا را نسبت به نگین میدانم ولی اگر فرمایش دارید بفرمایید بنده خدمتشان عرض میکنم.
-خیر این مطلبی نیست که پیغام داده شود.بگویید حتما باید با ایشان مذاکره کنم.
عشرت چاره ای جز اطاعت داشت.فورا خود را به نگین رساند و ماجرا را تعریف کرد.نگین مطمئن بود منوچهرمیرزا را در دام خود اسیر کرده است ولی گمان نمیبرد اینقدر زود از او عکس العمل ببیند.پرسید:خاله جان نفهمیدی چه میخواهد؟
-نه دیروز که بتو گفتم بیهوده پرده کجاوه را پس زدی.در هر حال سمبه ای پر زور است و ناچاری با او حرف بزنی و بفهمی حرف حسابش چیست.
نگین کمی فکر کرد و گفت:برو بگو بیاید.از پشت همین پرده با او صحبت میکنم.
شاه نشین اتاق به وسیله پرده ای از قسمت پایین جدا میشد.منوچهر میرزا مدتی مردد پشت پرده ایستاد تا کلمات را در ذهن خود مرتب کند.نمیدانست مطلب را از کجا شروع کند.نگین تردید او را فهمید و با لحن تکان دهنده ای گفت:حتما حضرت والا فرمایش مهمی با این کمترین داشته اند که صبح به این زودی تشریف فرما شده اند.
منوچهر میرزا بخود نهیب زد که نباید دست و پایش را گم کند .به خود قول قلبی داد و گفت:منظور از این ملاقات اولا اجابت امر دایی بزرگوارم است که وظیفه خدمتگزاری به شما را به برعهده من گذاشته است و ثانیا چون د راطراف عمارت شما رفت و آمدهای مشکوکی دیده ام لازم دانستم از شما سوالاتی بکنم.
-شما لطف خودتان را دیروز اظهار فرمودید و از اینکه به حضرت والا علاقه مندید و از زنی که مورد محبت ایشان است سرپرستی میفرمایید سپاسگزارم.انشالله درهنگام مارجعت حضرت والا اظهار مرحمت شما را به عرض ایشان میرسانم اما در مورد دوم خیال نمیکنم در اطراف عمارت من رفت و آمد مشکوکی وجود داشته باشد.مگر شما چیزی دیده اید؟
منوچهر میرزا فهمید که با زنی زرنگ و عیار سر و کار دارد.ترسید در این مکالمه شکست بخورد و لحنی خشن به صدایش داد و گفت:بله خانم!خیلی چیزها دیده و بسیار چیزها هم شنیده ام.ضمنا لازم نیست سفارش مرا به حضرت والا بکنید.
نگین بلافاصله متوجه شد که مطلب به این سادگی ها نیست پیش خود گفت انگار این آدم اطلاعاتی دارد که میخواهد با آنها او را اذیت کند.فعلا باید او را به ترتیبی از سر خود باز کنم و بعد سر فرصت تصمیم بگیرم.
آهنگ دلفریبی به لحن خود داد و گفت:فکر نمیکنم حضرت والا خیال کم لطفی به این کمترین را که در حرمسرا تنها و بی یاور هستم داشته باشند.از روز اول احساس میکردم شما با علاقه ای که با شاهزاده دایی جانتان دارید قطعا از زنی که مورد علاقه اوست حمایت میکنید و دیروز احساسم تبدیل به یقین شد.
منوچهر میرزا احساس کرد بار دیگر به تردید می افتد.دو حریف در مقابل هم به زورآزمایی پرداخته بودند و از یکدیگر میترسیدند.پس از سکوتی کوتاه نگین ادامه داد:بالاخره نفرمودید چه رفت و آمدهایی دیده اید؟من باید قبلا به شما عرض کنم که خودم میدانم در حرمسرا دشمنان زیادی دارم که حتی حاضرند مرا به نابودی بکشانند.شما هم بهتر میدانید از اینکه من حامله شده ام حسد میورزند.
منوچهر ناگهان خنده بلندی کرد و گفت:عجب!مثل اینکه از بس این حرف را تکرار کرده اید امر بر خودتان هم مشتبه شده است.شاهزاده تا بحال بیش از سی زن گرفته که هیچ کدامشان بچه دار نشده اند این حرفها را فقط کسی مثل دایی جان من ممکن باور کند.
نگین که ابدا منتظر این حمله صریح نبود رنگ از رویش پرید و لرزه بر اندامش افتاد.منوچهر میرزا با اینکه او را نمیدید اما کاملا متوجه شد چه غوغایی در دل نگین ایجاد کرده است و برای آنکه تاثیر حرفش را بیشتر کند قصه مرگهای غیر طبیعی زنان قبلی شاهزاده را تعریف کرد اما نیازی به این تلاشها نبود و همان حرف اولش کار نگین را ساخته بود.عشرت که دید صحبت خیلی طولانی شده است، از اتاق گوشواره مجاور شاه نشین نزد نگین آمد و دید که او روی تشک افتاده است و اشک می ریزد. نگین اشاره ای به شکم خود کرد و پشت پرده را نشان داد و عشرت متوجه موضوع شد و لب را به دندان گزید. منوچهر میرزا هنوز داشت حرف می زد و نمی دانست پشت پرده چه می گذرد. عشرت آرام حالی او کرد که جواب بدهد و او را صدا بزند. نگین سعی کرد بر اعصاب خود مسلط شود، خود را جمع و جور کرد و گفت:
- من هنوز هم تصور می کنم لطف شما شامل حال من باشد. چون خیلی خسته شده ام، اجازه بفرمائید بنشینم. شما هم سر پا خسته می شوید. خیال نمی کردم صحبت ما این قدر طول بکشد.
سپس عشرت را صدا زد و گفت:
- حضرت والا خسته شده اند و خوب است تغییر ذائقه ای بدهند. خاله جان زحمت بکشید و برای ایشان کمی شربت و شیرینی بیاورید.
عشرت فوراً سینی پر از شربت و شیرینی را جلوی منوچهر میرزا گذاشت و اصرار کرد بنشیند و رفع خستگی کند. با این عمل رشته کلام از دست او خارج شد و نگین مجالی برای تفکر پیدا کرد. لبخند رضایت آمیزی بر لبان نگین نشست و گفت:
- حضرت والا! دامنه تهمت و افترا وسیع است و من حتم دارم مطالب خلافی را به عرض شما رسانده اند. حتماً کسانی که با شما صحبت کرده اند از دشمنان من و از دوستان زنهای دیگر شاهزاده هستند که می خواهند مرا در مقابل شما پست و کوچک کنند. انشاالله به خودتان ثابت خواهد شد که این حرفها از بیخ و بن دروغ هستند.
نگین بار دیگر با آهنگی دلفریب سخن می گفت و می خواست هر چه بیشتر در دل منوچهر میرزا نفوذ کند. سپس لحن گلایه آمیزی به خود گرفت و گفت:
- امروز شما خیلی به من ظلم کردید و آزارم دادید. انتظار چنین رفتاری را از شما نداشتم.
منوچهر میرزا احساس پشیمانی کرد و از خود پرسید از کجا معلوم که محترم دروغ نگفته باشد و او بیهوده موجب رنجش کسی که از جان دوستش دارد نشده باشد، امّا اگر این حرفها اساسی نداشت ممکن نبود نگین این قدر تحمّل و بعد هم دوستانه گلایه کند. بعد هم به خود وعده داد که شاید نگین هم به او علاقه مند شده باشد و گفت:
- سرانجام مشخص می شود چه کسی دروغ گفته است. می دانید که من باید در غیبت حضرت والا از همه امور مطلع باشم و آدمهای مخصوص من مرا از همه اوضاع مطلع می کنند. سعی نکنید مطلبی را از من پنهان کنید، چون به ضرر خودتان تمام می شود. من باز هم اینجا می آیم و بیشتر با هم صحبت می کنیم.
سپس از جا برخاست و رفت و به خیال خودش نگین را در حالت بیم و امید باقی گذاشت.
پس از رفتن منوچهر میرزا، هنوز آثار وحشت در چهره نگین پیدا بود و به عشرت گفت:
- بد شد. این پسرک از کار ما بو برده است و احتمال دارد سر هر دوی ما را به باد دهد. خاله جان فکری بکن و قبل از آن که کار بگذرد علاجی پیدا کن.
- دیروز گفتم به این جور آدمها نباید رو داد. این تازه اول کار است.
نگین که دید خاله اش بکلی روحیه خود را باخته است، به فکر دلداری او افتاد و گفت:
- خاله جان. کار سختی که ما شروع کرده ایم، البته این گرفتاریها را هم دارد. من تصورش را هم نمی کردم که حرفهای ما به اینجا بکشد. نمی دانم از کجا بو برده و چه کسی این موضوع را به منوچهر میرزا اطلاع داده است؟
- این که مثل آئینه روشن است. غیر از شمس آفاق و محترم، چه کسی به این کارها کار دارد؟
- من هم همین فکر را می کردم. حالا بلند شو برو و به خاله شهین ام بگو در منزل دیگری اقامت کند. بعد هم امشب یا فردا به منوچهر میرزا پیغام بده که ناخوش هستم و به قابله احتیاج دارم و بعد هم بگو شهین را بیاورند.
- چطور منوچهر میرزا را قانع کنم که کسی را دنبال شهین بفرستد؟
- این که کاری ندارد. مگر نگفتی که با جلال آشنا هستی؟
- چرا.
- این طور که از اربابش معلوم است، می شود جلال را با پول خرید.
عشرت قُرقُر کنان بلند شد و به خانه توران خانم رفت و پس از سلام و احوالپرسی، خواهرش را به گوشه ای کشید و به او گفت:
- همین امروز باید خانه جداگانه ای پیدا کنی.
- من در شهر غریب خانه از کجا گیر بیاورم؟
عشرت کمی فکر کرد و سپس گفت:
- بهترین جا خانه طلعت است. به توران خانم بگو که دلت برای خواهرت تنگ شده است و باید به دیدن او بروی.
طلعت که از نقشه های عشرت و نگین واقعاً کلافه شده بود با دیدن آنها فریاد زد:
- من از کارهای شما سر در نمی آورم. دخترم را که از من گرفتید، حالا هم می خواهید این بلا را سر من بیاورید.
عشرت کمی ساکت ماند و سپس با زبان چرب و نرمی گفت:
- کاری است که شده و گذشته را نمی شود برگرداند و نگین را هم نمی شود تنها گذاشت. بعلاوه من و شهین غیر دستور خود نگین کاری انجام نمی دهیم.
طلعت گفت:
- بخدا من از دست این دختر خسته شدم. اصلاً همین امروز می روم حکومتی و داد می زنم که نگین دروغ می گوید و حامله نیست و سر حاکم کلاه گذاشته است. این چه حقه بازی است؟ خواهر! من تو را خوب می شناسم. حاضری به خاطر پر شدن جیب خودت، همه ما را به کشتن بدهی.
عشرت که دید هیچ جور نمی تواند طلعت را آرام کند، شروع به گریه کرد و گفت:
- خیلی خوب. حالا ساکت شو، اگر به ما رحم نمی کنی به خودت رحم کن. امشب شهین اینجا باشد، فردا خواهد رفت و من هم دیگر کاری به کار شما ندارم.
بالاخره طلعت در مقابل گریه های عشرت حاضر شد شهین را یکی دو شب نگه دارد، به شرط آنکه کاری به او نداشته باشند.
موقعی که عشرت از خانه خواهرش بیرون آمد، هوا تاریک و رفت و آمدها تقریباً قطع شده بود. به طرف حکومتی به راه افتاد، ولی احساس کرد مردی دارد او را تعقیب می کند. با عجله نگاهی به پشت سر خود کرد. اشتباه نمی کرد. مرد بلند قدّی وانمود می کرد که دارد راه خودش را می رود، ولی در واقع داشت او را تعقیب می کرد. عشرت برای آنکه منظور او را بفهمد سرعت قدمهای خود را کم کرد و مرد هم از سرعت خود کاست. تصمیم گرفت روی سکوی یکی از خانه ها بنشیند و به بهانه ای

[عکس: d8965e8965.png]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
عشرت کمی ساکت ماند و سپس با زبان چرب و نرمی گفت:
- کاری است که شده و گذشته را نمی شود برگرداند و نگین را هم نمی شود تنها گذاشت. بعلاوه من و شهین غیر دستور خود نگین کاری انجام نمی دهیم.
طلعت گفت:
- بخدا من از دست این دختر خسته شدم. اصلاً همین امروز می روم حکومتی و داد می زنم که نگین دروغ می گوید و حامله نیست و سرحاکم کلاه گذاشته است. این چه حقه بازی است؟ خواهر ! من تو را خوب می شناسم. حاضری به خاطر پرشدن جیب خودت ، همه ما را به کشتن بدهی.
عشرت که دید هیچ جور نمی تواند طلعت را آرام کند ، شروع به گریه کرد و گفت:
- خیلی خوب. حالا ساکت شو، اگر به ما رحم نمی کنی به خودت رحم کن. امشب شهین اینجا باشد، فردا خواهد رفت و من هم دیگر کاری به کار شما ندارم.
بالاخره طلعت در مقابل گریه های عشرت حاضر شد شهین را یکی دو شب نگه دارد، به شرط آنکه کاری با او نداشته باشند.
موقعی که عشرت از خانه خواهرش بیرون آمد، هوا تاریک و رفت و آمدها تقریباً قطع شده بود. به طرف حکومتی راه افتاد، ولی احساس کرد مردی دارد او را تعقیب می کند. با عجله نگاهی به پشت سر خود کرد. اشتباه نمی کرد. مرد بلند قدی وانمود می کرد که دارد راه خودش را می رود ولی در واقع داشت او را تعقیب می کرد. عشرت برای آنکه منظور او را بفهمد سرعت گامهای خود را کم کرد و مرد هم از سرعت خود کاست. تصمیم گرفت روی سکوی یکی از خانه ها بنشیند و به بهانه ای خود را مشغول کند تا آن مرد عبور کند یا برگردد و یا کنارش بایستد.
روی سکویی نشست و به بستن بند چاقچورش مشغول شد. تعقیب کننده هم ایستاد. عشرت به خود جراتی داد و گفت:
- عموجان اگر با من کاری داری بیا و بگو. من پیرزن ضعیفی هستم که دارم از خانه دختر مریضم بر می گردم و عجله دارم زودتر به خانه ام که نزدیک دروازه قرآن است برسم و قبل از آن که طبل بگیر و ببند را بزنند ، شامی تهیه کنم
آن مرد به دیوار تکیه داده بود و ابداً جواب نمی داد. عشرت احساس کرد زانوهایش می لرزند. به خود قوت قلبی داد و گفت:
- اگر فکر می کنی پولی و نقدینه ای دارم ، اشتباه می کنی. بیهوده باعث ترس من نشو و به راه خودت برو.
مرد باز هم جواب نداد. عشرت بلند شد و راه افتاد و مرد باز تعقیبش کرد. عشرت حال عجیبی داشت و نمی دانست چگونه خود را از دست او خلاص کند. با خود گفت:
« به طرف دارالحکومه می روم. اگر دزد باشد از دست فراشها فرار می کند، اگر هم نباشد معلوم می شود.»
عشرت تمام کوچه پس کوچه های شیراز را می شناخت و می دانست چطور برود تا زودتر برسد. گاهی نگاهی به پشت سر می کرد و خبری از آن مرد نبود. بیهوده راهش را دور کرده بود. فکر کرد بهتر است به خانه طلعت برگردد ، ولی حوصله ناله و داد و بیداد او را نداشت. بر سرعت قدمهای او افزود و با خود گفت:
« این چه ترس عجیبی است؟ یک نفر گدای جیب بر ، مرا تعیب کرده و بعد هم فهمیده پول و جواهری ندارم ، رفته است. ترس من از چیست؟»
ششدانگ حواسش متوجه این افکار بود که ناگهان چند دست قوی او را از زمین بلند کرد و جوال پشمی سیاهی را روی سرش کشیدند و گردنش را طناب پیچ کردند . یکی از آنها عشرت را زیر بغل زد و گفت:
- ای بابا ! پیرزن اینقدری، سه نفر آدم نمی خواست.
دیگری که معلوم بود رئیس آنهاست گفت:
- بی صدا! تو نمی دانی چه پیرزن حرامزاده ای است.
این صدا به نظر عشرت آشنا بود، ولی داشت خفه می شد و هرچقدر به مغز خود فشار آورد او را نشناخت. آنها پس از عبور از کوچه های پیچ در پیچ به خرابه ای رسیدند و از پله های آجری و خراب خانه ای پائین رفتند. بوی رطوبت از لای سوراخهای جوال به بینی عشرت می خورد.
همان کسی که صدایش آشنا بود ، کلیدی از جیبش در آورد و گفت:
- غلام ! دست ناصر بند است! بیا کلید را بگیر و در را باز کن تا من بروم و از همین نزدیکی کمی خوراکی تهیه کنم و بیاورم.
عشرت با خود گفت:
« اینجا باید نزدیک دروازه قرآن باشد، ولی اینها چرا بین این همه آدم پولدار و دختر خوشگل ، مرا دزدیده اند؟ شاید فکر کرده اند آدم پولداری هستم. شاید وقتی دم در خانه طلعت با شهین از اشرفی حرف زدم، اینها شنیده اند و حالا می خواهند با زور از من بپرسند که پولهایم را کجا گذاشته ام.»
دزدان وقتی وارد زیر زمین شدند، کیسه را به گوشه ای پرت کردند. بدن استخوانی عشرت به کف سر زیرزمین خورد و صدای ناله اش بلند شد. یکی از آنها گفت:
- بابا این بیچاره که مرد. چرا این طوری پرتش کردی؟
- مردن و ماندنش برای من فرق نمی کند. مهم دو اشرفی است که ارباب برای این کار به ما می دهد. خدا کند هر شب از این کارها پیش بیاید. یادت هست چند شب پیش برای دزدیدن آن دختر چقدر زحمت کشیدیم؟
- معلوم نیست این یکی هم دردسرش کمتر باشد. گمانم امشب اینجا مهمانیم ، وگرنه ارباب نمی رفت شام بخرد.
در این موقع نفر سوم آمد و گفت:
- گوشت خریدم .کباب کردنش با خودتان. تا وقتی من نگفته ام ، اجازه خروج از این خانه را ندارید. موقع خواب هم یکی یکی نگهبانی بدهید. این پیرزن شیطان را درس می دهد ، مبادا فریب بخورید وگرنه خونتان پای خودتان.برای هر روزی که اینجا هستید، یکی یک اشرفی به شما می دهم.
وقتی او رفت ناصر به غلام گفت:
- خیلی دلم می خواهد بدانم این پیرزن کیست که این قدر بابتش خرج می کند.
- ای بابا به من و تو چه. لابد حکمتی داشته که او را اینجا آورده ایم.
در این موقع عشرت نالید و با التماس گفت:
- بیرحمها! من که قدرت فرار ندارم. به دادم برسید. چرا این طور جوال پیچم کرده اید؟
غلام گفت:
- بگذار آن قدر ناله کند تا بمیرد.
-ولی ارباب نگفت بگذاریم خفه شود. ندیدی گفت موقع غذا خوردن دستهایش را باز کنیم؟
- هر وقت موقع شام شد، جوال را بر می داریم و دستهایش را باز می کنیم.
غلام مشغول پختن کباب شد. بعد جوال را از سر عشرت برداشتند و از او خواستند غذا بخورد. عشرت داشت از گرسنگی می مرد، اما تظاهر کرد و گفت:
- می خواهم نماز بخوانم. غذایم را بدهید همین گوشه می خوردم و شما هم با خیال راحت نوش جان کنید.
غلام و ناصر که در اثر خوردن کباب و شراب گیج شده بودند ، با هم بگو مگو می کردند. سرانجام هم طاقت نیاوردند و به جان هم افتادند و خاک کف زیر زمین بلند شد. عشرت که وضع را اینطور دید از فرصت استفاده کرد و با دستهای بسته خودش را به طرف در زیرزمین کشید و با تقلّا از پله ها بالا رفت. روشنایی اندک ماه ، کمی حیاط را روشن کرده بود. مشکل بزرگ عشرت باز کردن در بود که با دستهای بسته نمی توانست. غلام وناصر همچنان یکدیگر را می زدند و فحش می دادند. عشرت با حسرت به چفت زنگ زده در نگاه می کرد که در نگاه می کرد که حتی یک بچه هم می توانست آن را باز کند.
دوباره به دقت نگاهی به اطراف انداخت و ناگهان مثل تشنه ای که وسط بیابان چشمش به آب خنک و گوارایی افتاده باشد از شوق فریاد کشید. هنوز آتش کباب کاملاً خاموش نشده بود. خودش را به آتش نزدیک کرد و دستهایش را روی ذغال ها گرفت و با تحمل سوزش منتظر ماند که طناب بسوزد. سپس مثل مرغ سبکبالی به طرف کوچه دوید و چفت در خانه را از پشت انداخت و با سرعت شروع به دویدن کرد. خانه حاج مصباح از هرجای دیگری برایش نزدیکتر بود.
توران خانم با شنیدن صدای در، در رختخواب غلتی زد و با اضطراب به طرف در رفت. بمحض باز شدن در عشرت با عجله خود را داخل هشتی انداخت و در مقابل سوالات مکرر توران خانم فقط گفت:
- فعلاً برویم بعداً قضایا را برایتان تعریف می کنم.

فصل 3

منوچهر میرزا از نزد نگین یکسر به عمارت گلدسته رفت ، دید که جلال منتظرش نشسته است. جلال از رنگ و روی برافروخته او فهمید که سخت عصبانی است و نباید بی جهت حرف بزند. منوچهر میرزا خود را روی تخت انداخت و گفت:
- لابد یادت نرفته که تا به حال چند بار تو را از مرگ نجات داده ام.
- من هیچ وقت منکر مرحمت های حضرت والا نبوده ام.
- می خواستم بگویم اگر کاری را به تو ارجاع دادم فقط مساله ارباب و نوکری نیست و تو نباید حتی از جان خودت مضایقه کنی.
- حضرت والا درست می فرمائید، ولی یادتان نرود که من برای نجات جان شما گیر افتاده بودم.
- عجب نمک نشناسی. من نبودم که تو را از زیر تیغ جلاد نجات دادم؟
- قربان ! بنده که جسارتی نکردم. حالا بفرمائید چه باید بکنم.
- جلال! این بار مرغ دلم بدجایی نشسته است.می ترسم عاقبت بدی در انتظارم باشد. به من بگو چه می توانی برایم بکنی. من عاشق نگین
شده ام . زود فکری به حالم کن .
قربان ! باید بدانم کار تا به کجا رسیده است که بفهمم از کجا و چطور شروع کنم .
منوچهر ماجرای ملاقات آخرش با نگین را برای جلال تعریف کرد و گفت :
من گمان می کنم این عشرت شیطان ناجنسی است . اگر او را از سر راه برداریم ، نگین مثل گنجشک در چنگ ماست .
قربان ! چطور می خواهید این کار را بکنید ؟
مهم نیست ، فقط او باید گورش را گم کند .
من فکر می کنم اگر او را بکشیم سر و صدا بلند می شود . به نظر من بهتر است او را بدزدیم و در جایی زندانی کنیم تا شما به مراد دل برسید و بعد هم که آب ها از آسیاب افتاد ، او را آزاد می کنیم .
هر کاری که صلاح می دانی بکن .
چشم قربان! ولی کمی خرج دارد .
مرده شوی روی تو را ببرد که هر وقت با تو حرف زدم از پول با من حرف زدی ، بیا بگیر .
و یک کیسه اشرفی به طرف او انداخت که جلال در هوا گرفت . ساعتی بعد ، جلال توانست غلام و ناصر را با دو اشرفی برای این کار استخدام کند . بعد هم بلافاصله به دارالحکومه برگشت و مشغول کشیک دادن شد تا همه کسانی را که از حرمسرا خارج می شدند ، زیر نظر بگیرد . کمی بعد عشرت از دارالحکومه به طرف خانه توران خانم راه افتاد و جلال از همان لحظه به تعقیب او پرداخت .
چهار ساعت از شب می گذشت و عشرت هنوز برنگشته بود و دل نگین مثل سیر و سرکه می جوشید . تا آن روز سابقه نداشت که عشرت این قدر بیرون از خانه بماند . حالا نگین می فهمید که چقدر وجود خاله اش برای او لازم است .
طبق دستور منوچهر میرزا کسی حق نداشت بعد از غروب از عمارت دارالحکومه خارج شود ، وگرنه یکی از خواجه ها را دنبال عشرت می فرستاد . با خود گفت :
بهتر است به منوچهر میرزا پیغام بدهم که او یکی از فراش ها را به منزل حاج مصباح بفرستد . اگر عشرت آن جا بود که همراه فراش بر می گردد و اگر نبود ، به شکلی از موضوع خبردار می شوم.
منوچهر میرزا در اتاق خود نشسته بود و به عاقبت کار خود می اندیشید که به او اطلاع دادند خواجه نگین بیگم با او کار دارد . منوچهر با خود گفت :
انگار سرنوشت بالاخره اسباب و عللی مهیا کرده است که این دختر زیبا نصیب من شود . از لحظه ای که او را دیده ام نتوانسته ام از خیالش فارغ شوم . حالا هم باید ببینم چه پیغامی داده است .
خواجه پیر و گوژپشت وارد شد و تعظیم کرد . منوچهر پرسید :
بگو ببینم از نگین خانم چه پیغامی داری ؟
قربان! عشرت خانم از بعدازظهر تا به حال از خانه بیرون رفته و برنگشته و خانم سخت مضطرب هستند و تقاضا دارند حضرت والا کسی را به منزل حاج مصباح ، پدر ایشان بفرستند .
منوچهر میرزا به خودش وعده داد که کارها بر وفق مرادم است و عشرت وقتی برگردد که من به کام دل رسیده باشم . سپس گفت :
عجب ! چطور شده که برنگشته ؟ حتما" پدر و مادر نگین بیگم او را نگه داشته اند . به بیگم بفرمائید مضطرب نباشند . من همین الان کسی را به منزل حاجی می فرستم و نتیجه را به ایشان اطلاع می دهم .
خواجه از در که بیرون رفت ، منوچهر میرزا به خود گفت :
بهترین موقعیت پیش آمده است که بتوانم نگین را به تسلیم وادارم ، ولی قبل از هر کاری باید بفهمم جلال چه کرده است .
در همین افکار بود که جلال اجازه ورود خواست . منوچهر میرزا بقدری عجله داشت که از جا پرید و با صدای بلند گفت :
چه کردی ؟
از دولتی سر حضرت والا ، مرا دنبال هر کاری که می فرستید موفق می شوم . او را به جایی بردم که عرب نی انداخته است . او اصلا" نفهمید این نقشه را چه کسی طرح کرده است . در دامی افتاده که امکان رهایی از آن وجود ندارد .
آفرین! مطمئن باش که تو را فراش باشی خواهم کرد .
جلال از خوشحالی سر از پا نمی شناخت ، به خصوص این که با فراش باشی کینه دیرینه داشت و جدای از این که حسرت درآمد فراش باشی را می خورد ، هنوز چوب هایی را هم که او به کف پایش زده بود ، فراموش نکرده بود .
در همین موقع علی برادرزاده فراش باشی که پیشخدمت موقت منوچهر میرزا بود پشت در ایستاده بود و به حرف های آن ها گوش می داد . منوچهر میرزا به جلال وعده داد که بمحض بازگشت حضرت والا از سفر ترتیب این کار را بدهد . سپس گفت :
الان نگین کسی را فرستاده بود که عشرت دیر کرده و او سخت نگران است . می خواست کسی را به منزل حاج مصباح بفرستیم و از او خبر بگیریم.
حتما" همین کار را بکنید و مخصوصا" سفارش کنید که شما نگران هستید و خیلی اظهار دلسوزی کنید تا اطمینان نگین به شما جلب شود .
خود من هم همین فکر را می کردم . زودتر به منزل حاج مصباح برو و از حال عشرت بپرس .
قربان! این کار صلاح نیست . یکی از فراش ها را بفرستید تا همه بدانند که شما برای عشرت چقدر نگران شده اید .
پس برو بگو یکی از فراش ها بیاید .
علی برادرزاده فراش باشی زود به آبدارخانه رفت و روی نیمکت دراز کشید و خود را به خواب زد . جلال با قلدری سراغش رفت و سرش فریاد زد و گفت :
زود بلند شو برو به فراش باشی بگو حضرت والا دستور داده اند یکی از فراش ها فورا" به خانه حاج مصباح پدر بیگم نگین خانم برود و از حال عشرت خانم بپرسد ، که چرا شب به خانه برنگشته است . بگو حضرت والا سخت نگران هستند .
علی با عجله خود را به فراش خانه که جلوی دروازه حکومتی قرار داشت رساند و سراغ فراش باشی را گرفت ، ولی به او گفتند که فراش باشی برای خوردن شام به خانه اش رفته است . علی بی معطلی به طرف خانه عمویش دوید و موضوع را از سیر تا پیاز برایش تعریف کرد و گفت اگر او دیر بجنبد و در ماموریت امشب موفق نشود ، شغلش را به جلال خواهند داد .
فراش باشی از حرف های علی و خروج آن روز عشرت از حرمسرا و مراقبت جلال از او ، متوجه شد کاسه ای زیر نیم کاسه است و احتمالا" منوچهر میرزا بلایی بر سر خاله سوگلی حرمسرا آورده و حالا می خواهد با این کارها رد گم کند ، برای همین تصمیم گرفت شخصا" به منزل حاج مصباح برود و از قضیه سر در بیاورد و به علی سفارش کرد که ابدا" با کسی حرفی نزند و در عین حال مراقب حرف هایی که جلال و منوچهر میرزا به هم می زنند ، باشد.
فراش باشی در زمان حکومت سابق یکی دو باری به منزل حاج مصباح رفته بود و حاجی ضمن آن که هیچ وقت از پذیرایی چیزی کم نگذاشته بود ، همیشه عیدی فراش باشی را هم برایش می فرستاد . فراش باشی به خود گفت که با این سابقه آشنایی می تواند وارد خانه شود و کمی هوشیاری به خرج بدهد و از موضوع سر در بیاورد .
در طول راه یکی دو بار شبگردها و پاسبان ها جلوی فراش باشی را گرفتند و چون او را شناختند با احترام راه را برایش باز کردند . عشرت و توران خانم تازه وارد اتاق شده بودند که صدای در آمد و عشرت هراسان گفت :
اگر کسی دنبال من آمده باشد بگوئید که این جا نیست .
توران خانم به شوهرش که با وحشت از خواب پریده بود گفت :
حاج آقا! خود شما بروید و اگر کسی عشرت را خواست بگوئید این جا نیست .
حاج مصباح بمحض این که چشمش به فراش باشی افتاد ، بکلی توصیه زنش و این موضوع را که پدر زن حاکم است از یاد برد و به عادت گذشته در مقابل فراش باشی تعظیم بلند بالایی کرد و گفت :
چه عجب یاد ما کردید ؟ انشاءالله که خیر است .
حتما" خیر است . از طرف شاهزاده منوچهر میرزا پیغامی داشتم .
حاجی او را به داخل خانه دعوت کرد و گفت :
حتما" پیغام محرمانه ای است که این وقت شب شما را زحمت داده اند .
سپس وارد اتاق پذیرایی شدند و حاجی دستور داد میوه بیاورند .
فراش باشی گفت :

[عکس: d8965e8965.png]
}
#6
حتما اطلاع دارید که در غیاب حضرت والا،شاهزاده منوچهر میرزا نایب الحکومه هستند.ایشان به من ماموریت داده اند خدمت شما برسم و از حال عشرت خانم که گویه به اینجا آمده و و شب را مراجعت نکرده اند خبر بگیرم،چون بیگم نگین خانم فوق العاده مضطرب شده اند.
حاج مصباح که در تمام مدت احساس خطر می کرد و سخت به وحشت افتاده بود،نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
اصلا نگران نباشید.ایشان صحیح و سالم همین جا هستند.
فراش باشی سخت حیرت کرد و به خود گفت که نباید افسار عقلش را به دست جوانکی چون علی می داد و صد افسوس خورد که چرا خواب و اسایش را رها کرده و آن وقت شب برای کاری به این حقیری،خودش راه افتاده است.پرسید:
شما واقعا مطمئن هستید که عشرت خانم در منزل هستند؟
البته،همین پیش پای شما به خانه برگشت و سفارش هم کرد که اگر کسی...
و بعد ناگهان بقیه حرفش را خورد.فراش باشی پرسید:
یهنی تا این وقت شب کجا بوده؟می دانید اگر حضرت والا بفهمند یکی از زنهای حرمسرا تا این وقت شب در کوچه ها پرسه می زند چه خواهند کرد؟
حاجی فهمید که حرف اشتباهی زده است و سعی کرد با حرفهای بی سر و ته موضوع را توجیه کند.فراش باشی فهمید که از حاجی حرف حساب نخواهد شنید،زیرکانه لحنش را ملایم کرد و گفت:
بهتر است بفرمایید عشرت خانم بیایند تا زودتر به دارالحکومه برویم،چون حتما نگین خانم تا به حال نخوابیده است.به عشرت خانم بگویید که من از دوستان هستم و مخصوصا امده ام تا ایشان خاطر جمع باشند.
حاجی با اضطراب و عجله گفت:
چشم!همین الساعه می روم و عشرت خانم را صدا می زنم.
توران خانم و عشرت با اضطراب به حرفهای حاجی گوش کردند.
عشرت گفت:
چرا گفتید من اینجا هستم؟
من نگفتم.خودش می دانست.می گوید نگین خانم خیلی دلواپس هستند.
توران خانم گفت:
بگو فردا صبح خودش می اید.یک شب که هزار شب نمی شود و جای ناامنی هم که گیر نکرده است.
حاجی گفت:
خیر،من از این جراتها ندارم و نمی توانم آخر عمری خودم را گرفتار فراشها بکنم.
عشرت وقتی دید راه به جایی نمی برد و از حاجی ترسو هم کاری ساخته نیست،گفت:
شما بفرمایید،من خودم می ایم و با فراش باشی صحبت می کنم.
حاجی نزد فراش باشی امد و گفت الان خود بیگم می اید.عشرت تصمیم داشت آن شب به هیچ وجه پا از ان خانه بیرون نگذارد و فردا صبح همراه نوکرهای حاج مصباح به دارالحکومه برگردد.وقتی وارد اتاق پذیرایی شد و سلام کرد فراش باشی پاسخش را داد و گفت:
نگین خانم بسیار نگران شما هستند و به شاهزاده منوچهر میرزا پیغام داده اند که کسی را دنبال شما بفرستند و برای همین من شخصا خدمت رسیدم.
عشرت گفت:
ممنونم،ولی من خیلی خسته هستم.اگر زحمت نباشد فردا بیایم.
خیر خانم،گفته اند که حتما شما را برگردانم.
من امشب ناراحتم و نمی توانم تا حکومتی بیایم.
فراش باشی حس کرد عشرت نگران است.با خود گفت که اگر حرفهای علی درست بوده باشد،عشرت از چنگ جلال فرار کرده است و حالا هم می ترسد دوباره گرفتار شود.حاج مصباح که از دیر اوردن میوه ناراحت شده بود،بلند شد و با عصبانیت بیرون رفت.فراش باشی موقع را مناسب دید و با عجله گفت:
عشرت خانم من یک چیزهایی می دانم و خیلی ناراحتم.خیالتان راحت باشد که من مامور منوچهر میرزا نیستم.حالا به من بگویید راست است که تا این وقت شب بیرون بوده اید؟
عشرت احساس کرد منوچهر میرزا دوباره کلکی سوار کرده است و پرسید:
چه کسی به شما گفت که من تا به حال بیرون بوده ام؟
فراش باشی با صدای ارامی گفت:
دروغ چرا هیچ انتظار نداشتم شما را اینجا ببینم.بگویید راست است که شما را دزدیده و در یک زیرزمین حبس کرده بودند؟
عشرت فهمید که فراش باشی همه چیز را می داندو در عین حال مامور منوچهر میرزا نیست و گرنه این حرفها را با این صراحت نمی گفت.فراش باشی ادامه داد:
می دانم که شما را حبس کرده و برای ظاهر سازی قصد داشته اند کسی را به جستجوی شما بفرستند و به نگین خانم وانمود کنند که شما گم شده اید.البته علت را شما بهتر می دانید؟
چطور شما به این موضوع علاقمند شدید و شخصا آمدید؟
اولا من خادم حضرت والا هستم و باید از کسانی که مورد توجه ایشان هستند مراقبت کنم.ثانیا باید متوجه منافع خودم هم باشم.اگر شما با من نیایید و بلایی سرتان بیاید،همه تصور خواهند کرد تقصیر با من است.
جناب فراش باشی،ببخشید که در مورد شما فکرهای درستی نکردم.بله مرا گرفتند و حبس کردند،ولی به لطف خدا فرار کردم.اول هم گمان کردم شما از طرف انها امده اید.الان هر طور صلاح بدانید همان کار را می کنم.
به نظرمن امشب بگردید بهتر است.
جناب فراش باشی،دستهایم سوخته،پاهایم تاول زده،استخوانهایم خرد شده.
عجب!پس اینقدر اذیتتان کردند؟با این وضع فکر نمی کنید تنها ماندن نگین خانم خطرناک باشد؟
چرا،اینن گرانی خیلی اذیتم می کند.
الان می گویم شما را سوار الاغ بندری حاجی کنند و همراه با دو نوکر فانوس به دست می رویم.انها وقتی این وضع را ببینند حساب کار خودشان را می کنند.انشالله وقتی حضرت والا برگردند حقشان را کف دستشان می گذاریم.

***

هنگامی که جلال رفت،منوچهر میرزا بساط میگساری را برای خود گسترد و با خود فکر کرد :
تا به حال هزاران دختر و زن را به زانو دراورده ام.یک دختر بازاری کیست که بتواند در مقابل من مقاومت کند؟موقعی هم که شاهزاده برگردد می گویم نگین عاشق یک جوانک لاتی شده و با هم فرار کرده اند.
با این خیالات از جا بلند شد و به طرف عمارت نگین رفت.هنگامی که در زد،خواجه لاغر اندام مخصوص نگین که همیشه پشت در می خوابید،از دریچه کوچک بالای در سرک کشید و بمحض اینکه منوچهر میرزا را شناخت با عجله در را باز کرد و با تعظیمی بلند کنار ایستاد.منوچهر میرزا دستور داد :
برو کنار در بزرگ دارالحکومه وهمراه عشرت بگرگرد و بدان اگر او را نیاوری گوشهایت را کف دستت می گذارم.
خواجه بیچاره از ترس قالب تهی کرد.با عجله تعظیم کرد و با سرعت به طرف در بزرگ دارالحکومه دوید تا عشرت را بیاورد.منوچهر میرزا این عمارت را خوب می شناخت زیرا قبل از انکه نگین وارد حرمسرا شود،اینجا به او تعلق داشت و برای همین تمام گوشه و کنار آن را خوب می شناخت.منوچهر میرزا به خود گفت که موقعیت بسیار خوبی به دست اورده است و وادر خوابگاه نگین شد.نگین که همیشه خود را در معرض خطر می دید از جا پرید،چادری را که روی تخت بود برداشت و به خود پیچید و برای انکه منوچهر میرزا را آرام نگه دارد با لحن ملایمی گفت:
مثل اینکه حضرت والا موقعیت مناسبی پیدا کرده اند که این موقع شب یاد من افتاده اند.البته می دانستم به این ملاقات مفتخر خواهم شد،ولی نه به این زودی.
منوچهر میرزا توقع همه نوع برخوردی را داشت و احتمال می داد با مقاوت و سر و صدا مواجه شود و می خواست به هر عنوان که شده به مقصود برسد و ابدا تصور نمی کرد چهره ای ارام و متبسم را جلوی روی
خود ببیند. این چهره طوری بود که اجازه هیچ نوعی جسارتی را به او نمی داد. نگین متوجه شد که او را تحت تاثیر گرفته است و برای اینکه به بلاتکلیفی منوچهر میرزا خاتمه بدهد گفت :
- از خاله ام عشرت چه خبر؟ من برای پیدا کردن او همه امیدم به شماست.
منوچهر میرزا که همه قرارهایی را که با خود گذاشته بود ، فراموش کرده بود از این که نگین راهی را جلوی او باز کرده است ، از ته دلش خوشحال شد و گفت :
- کسی را عقب عشرت خانم فرستاده ام و حتما می رسند . خیلی خوشحالم که گفتید در کارها به من امید دارید. این حسن ظن شما برای من بهترین تشکر است.
منوچهر میرزا متحیر بود که چطور زبانش باز شده و از یاد برده که برای چه منظوری به سرغ نگین آمده است. ناگهان متوجه شد که اگر کسی او را آن وقت شب در خوابگاه زن جوان و سوگلی دائیش ببیند ، حداقل مجازاتش مرگ خواهد بود. منوچهر میرزا مست بود و توجهی به این نکات نمی کرد ، اما نگین سعی کرد وضع را به همان شکل اداره و کنترل کند و با لحن صمیمی تر گفت :
- امیدوارم روزی بتوانم جبران زحمات شما را بکنم. حالا هم دیگر بیش از این راضی به زحمت شما نیستم چون می بینم که سخت نیاز به استراحت دارید. شما بفرمائید ، من خودم تا هر وقت لازم باشد منتظر خاله ام می نشینم.
منوچهر میرزا متوجه شد که نگین دارد مودبانه بیرونش می کند ، ولی به خود دلخوشی داد که از حرفهای او بوی علاقه و توجه می آید ، فقط می ترسد و خجالت می کشد ، سپس برای محکم کاری و به خیال خود برای تهدید نگین در حالی که از در خوابگاه بیرون می رفت ، گقت :
- من مطمئن هستم که شاهزاده عقیم است ولی شما ترسی به دل راه ندهید و بدانید که همیشه و همه جا به یاد شما هستم
بانگ خروس نزدیک شدن صبح را نشان می داد. نگین با نگاه یک عاشق هجران کشیده به او تذکر داد که صبح شده است و او باید زودتر برگردد. منوچهر میرزا با عجله از عمارت خارج شد و از پله ها پایین می رفت که یکمرتبه پایش به یکی از گلدان های مرکبات بزرگی که کنار پله ها بود گیر کرد و با سر به وسط سالن و حین پایین رفتن ، چند گلدان را هم با خود برد.
کلفت ها و خدمتکاران و دو نفر خواجه که در آن سوی عمارت خوابیده بودند و تازه به صدای موذن بیدار شده و برای بلند شدن از رختخواب و وضو گرفتن دل دل میکردند ، سراسیمه شدند و از رختخواب ها بیرون جستند و در یک چشم به هم زدن ، هفت هشت زن و خواجه انجا ریختند. منوچهر میرزا پیشاپیش خدمتکارها ، محترم را شناخت. محترم ان شب با هزار کلک پیش خدمتکارها مانده بود تا سر از ماجرای گم شدن عشرت و تنها ماندن نگین در بیاورد. منوچهر میرزا بدون توجه به خاکی که حتی داخل گوش و چشم او هم شده بود ، با دیدن محترم متوجه شد که حسابی به مخمصه افتاده است ، چون اگر جلو می رفت ف محترم او را می شناخت و ابرو برایش نمی ماند . هیچ چاره ای نداشت جز این که برگردد و وارد عمارت نگین شود. نگین هم با شنیدن صدای سقوط منوچهر میرزا و افتادن گلدانها سراسیمه شد و داشت از عمارت بیرون می آمد که با او تصادف کرد و با یک نگاه کل ماجرا را حدس زد.
صدای جار و جنجال خدمه و کلفت ها که داخل حیاط جمع شده و منتظر آوردن چراغ و فانوس بودند به گوش می رسید. محترم به وسط حیاط آمد و سفالهای شکسته را زیر و رو کرد . همه می پرسیدند چه خبر شده است و هیچ کس جوابی نداشت. ناگهان فکر عجیبی به ذهن محترم رسید و به کسی که کنارش ایستاده بود گفت شاید دزد آمده باشد. کلمه دزد دهان به دهان گشت و غوغائی به راه افتاد. یکی فریاد زد حتما گوهرآغا را کشته اند چون در عمارت بسته است و بی آن که منتظر پاسخ شود شروع به ضجه زدن کرد. محترم از بساطی که به راه انداخته بود لبخند می زد و با خود می گفت :
« مطمئنم کسی که از پله ها بالا رفت منوچهر میرزا بود. ما در دارالحکومه مردی به بلند قدی او نداریم. حتما با نگین رابطه دارد .
افسوس که نمی توانم داخل خوابگاه نگین شوم ، چون مرا می شناسد و مسئولیت تمام این شلوغ بازیها را به گردن من می اندازد.»
در همین افکار بود که چشمش به تکه تخ زرتاب براقی افتاد خم شد و آن را برداشت و متوجه شد بر سر آن مهر بزرگی بسیته شده است.
حتما صاحب آن مهر همان کسی بود که از پله ها بالا رفته بود. برای آن که همه را متوجه اتاق نگین کند به کنیزی که کنارش ایستاده بود گفت :
- هیچ کس به فکر خانم نیست. اگر یک مو از سر او کم شود ، حضرت والا همه را شقه خواهد کرد .
کنیزک که این را شنید فریاد زد :
- گوهر اغا به جهنم. برویم ببینیم چه بلایی سر خانم آمده است.
یک مرتبه جارو جنجال خاموش شد و همه با هم به طرف خوابگاه نگین رفتند. محترم هم موقعیت را مغتنم شمرد و از عمارت خارج شد و رفت.
نگین با دیدن منوچهر میرزا متوجه شد که اگر فورا دست به کار نشود آبرویش خواهد رفت ولی جایی نبود که خدمتکارها دنبال دزد نگردند.
مستأصل مانده بود که هنوز آن را از تالار بیرون نبرده بودند. به منچهرمیرزا گفت که بلافاصله وارد آن شود و در ان را بست.
نگین با دیدن دخمه گفت :
- موضوع چیست؟ چرا این قدر شلوغ کرده اید؟
همه با هم گفتند :
- خانم جان دزد آمده است .
نگین گفت :
- مگر عقلتان کم شده؟ با این همه فراش و قراول ، دزد کجا وارد حرمسرا می شود.
یکی از کنیزها گفت :
- موقعی که ی می خواسته فرار کند پایش به گلدانها گیر کرده . در عمارت هم باز است و گوهرآغا قاپوچی هم نیست.
- عجب! پس چراغ بیاورید اتاقها را خوب بگردیم.
خواجه ها و کلفت ها با این حرف نگین جرأت پیدا کردند و همه جا را با دقت گشتند و بع هم نگین آنها را مرخص کرد و به سراغ جعبه رفت و منوچهر میرزا را از آن بیرون اورد و خود به خوابگاهش رفت
منوچهر میرزا هنوز از عمارت خارج نشده بود که صدای فراش باشی و متعاقب آن صدای عشرت را شنید و داشت از حیرت قالب تهی می کرد .
منوچهرمیرزا در این خیالات بود که صدای گوهرآغا را هم شنید که فریاد می زد :
- بابا یک چراغ بیاورید. زود به خام مژده بدهید که عشرت خانم تشریف اوردند. من هم می خواهم خدمت حضرت والا بروم و مژدگانی دریافت کنم
یا صدای فریاد گوهرآغا ، بار دیگر خدمتکارها بیرون ریختند و منوچهرمیرزا ناچار شد دوباره به عمارت برگردد و به نگین متوصل شود.
نگین با هم او را در جعبه جای داد و به استقبال عشرت شتافت.
همه دور آنها را گرفته بودند و به نگین تبریک می گفتند و از عشرت می خواستند بگوید کجا بوده است. نگین با اشاره ای به او فهماند که هیچ نگوید و همان قصه ماندن خانه حاجی اقا را ساز کند.
عشرت علت این کار را نمی دانست ، ولی می دانست که حتما حکمتی در کار است. نگین گفت :
- من تما شب را منتظر شما بودم و با این که یقین داشتم منزل پدرم هستید اما نمی توانستم بخوابم. یک سر و صدایی هم داخل عمارت بلند شد که بیشتر از همه ما را ناراحت کرد.
- سر و صدا برای چه بود؟
- حالا هر دو خسته هستیم و کمتر از یک ساعت به طلوع افتاب مانده. چند ساعتی استراحت می کنیم و فردا حرف می زنیم.
عشرت باز هم منظور او را نفهمید ولی از شدت خستگی همان جا به مخده تکیه داد و خوابش برد.
نگین موقعی که مطئن شد عشرت خوابیده است از جا بلند شد آهسته در تالار را باز کرد و آرام به طرف جعبه ای که منوچهرمیرزا در آن حبس بود رفت. کنار جعبه هر چه او را صدا زد فایده نکرد. ناگهان از تصور اینکه او خفه شده باشد چهارستون بدنش لرزید و با عجله نزد عشرت برگشت و در حالی که هول کرده بود ماجرا را برای خاله اش تعریف کرد. عشرت گفت :
- تو خودت صدایش زدی و جواب نداد؟
- بله مخصوصا چند بار صدایش زدم.
عشرت معطل نشد و با عجله به طرف تالار دوید و از بالای جعبه

[عکس: d8965e8965.png]
}
#7
سرش را داخل آن کرد، ولی چیزی ندید و گفت:
ـ من که چیزی نمی بینم. شاید چشم من عوضی می بیند، یکی از آن لاله ها را بردار و بیاور و خودت هم نگاه کن.
آنها با دقت داخل جعبه را نگاه کردند، ولی جز پوشال چیزی ندیدند، آن گاه همه جا را با دقت وارسی کردند، ولی از منوچهر میرزا نبود. نگین با خوشحالی نفسی کشید و گفت:
ـ خدا را شکر به خیر گذشت.
عشرت گفت:
ـ تازه اول کار است. از این به بعد باید ششدانگ حواسمان را جمع کنیم.
فصل چهارم
منوچهر میرزا برای بار دوم وارد جعبه شد، مستی کاملاً از سرش پرید و تازه یادش آمد کیست و از تصور این که او را در آن حال و در منزل نگین پیدا کنند مغزش جوش می آورد و با خود عهد کرد که دیگر هرگز گول این حقه باز را نخورد با قدمهای محکم و استوار و با دقّت از ایوان گذشت و از پله ها پایین آمد. لب حوض گوهر آغا را دید که داشت و دست و صورت خود را می شست. خم شد و از پشت شمشادها گذشت و خود را از عمارت نگین بیرون انداخت و در باغ به قدم زدن پرداخت.
باغها متحیر بودند که چطور شاهزاده صبح به آن زودی هوس چرخیدن در باغ کرده است. پس از باغبان باشی، به عمارت خود رفت. در آستانه در عمارت چشمش به جلال خورد که به او تعلیم بلند بالایی می کرد. با دیدن او یکمرتبه یاد گرفتاریهای دقایق قبلش افتاد و فریاد زد یکی از خدمتکارها بیاید. علی تمام شب را در آبداخانه گذرانده و تازه بیدار شده بود، با صدای شاهزاد جلو دوید و تعظیم کرد. منوچهر میرزا گفت:
ـ به تاخت برو و به فراش باشی بگو با چند نفر فراش بیایند و چوب و فلک را هم حاضر کنند.
جلال از نگاه غضبناک شاهزاده فهمید که یک صبحانه درست و حسابی مهیا ست، اما تقصیر خودش را نمی دانست. با دلهره جلو آمد و تعظیم کرد و گفت:
ـ حضرت والا! خدای نکرده اوقات مبارکتان تلخ است. امر بفرمائید جان نثار چه خدمتی از دستم بر می آید؟
منوچهر میرزا فریاد زد:
ـ خفه شو مردکه بی عرضه.
چند دقیقه بعد شش فراش آمدند و جلال را خواباندند و پاهایش را داخل طناب کلفت فلک کردند و آن قدر چوب زدند که ناخنهایش کنده شد و از هوش رفت و بعد جلال بیهوش را به زیر زمین فراشخانه بردند و زندانی کردند. منوچهر میرزا پس از تنبیه و زندانی کردن جلال انگار کمی راحت شده باشد، به خوابگاهش رفت و خوابید.
محترم از شلوغی عمارت نگین و تاریکی استفاده کرد و خود را به عمارت شمس آفاق رساند. وضو گرفت و مشغول نماز خواندن شد. هنوز از سر جا نماز بلند شده بود ه شمس آفاق او را صدا زد. همیشه عادت داشت صبح که از خواب بلند می شد، محترم را صدا بزند. محترم هم نقش خودش را خوب بلد بود. تسبیحی در دست می گرفت و دعا خواندن با یک دسته گل را خوب بلد بود. تسبیحی در دست می گرفت و دعا خواندن با یک دسته گل یا شاخه سبز به اتاق شمس آفاق می رفت. بمحض این که محترم وارد شد، شمس آفاق گفت:
ـ دیشب نبودی. کجا رفته بودی؟
ـ خانم جان. مطوئن باشید هر جا بروم له خاطر شمت ست. حالا هم مُهر را نگاه کنید و بینید مال کیست؟
شمس آفاق مُهر را گرفت و نگاهی ره آن کرد و گفت:
ـ گمانم مهر منوچهر میرزا باشد.
سپس قلمدان بالای سرش را برداشت و مهر را آغشته به مرکب کرد و روی یک تکه کاغذ زد، بلافاصله با عجله از رختخواب بیرون آمد و به صندوقخانه اتاق رفت و از جعبه کوچکی یک کاغذ بیرون آورد و با دقت مشغول نگاه کردن شد. ناگهان فریاد زد:
ـ این مهر منوچهر میرزا همشیره زاده شاهزادع است. این هم مهر خود اوست که پایین این قباله زده است. که شاهزاده از منوچهر خرید و به من داد. زود بگو ببینم مُهر او را از کجا پیدا کردی؟
ـ داستانش مفصل است. حالا شما به من بگوئید واقعاً مطمئن هستید که مهر متعلق به منوچهر میرزا است.
ـ بله مطوئن باش که مُهر خود اوست، ولی من از کار تو سر در نمی آورم.
ـ شما کمی به منمهلت بدهید آخرش خواهید فهمید.محترم وقتی مطمئن شد که مُهر متعلق به منوچهر میرزاست، یقین پیدا کرد کسی را که روی پله های عمارت نگین دیده جز او نبوده است. با خود گفت:
« این دختر که سوگلی شاهزاده و خانم مرا سیاه بخت کرده با منوچهر میرزا سر و سّری دارد. باید وقتی شهزاده از سفر برگشت، بطرز ماهرانه ای موضوع را به بفهمانم تا هم خدمتی به خانمم کرده باشم و هم خودم به نوایی برسم.»
همین افکار باعث شد که در ذهن خود دنبال یک آدم دلسوز و فهمیده بگردد و کسی را بهتر از ملیحه باجی پیدا نکرد. با آدم دلسوز و فهمیده بگردد و کسی را بهتر از ملیحه باجی پیدا نکرد. با عجله چادر چاقچور کرد و به منزل او رفت. میله خیال داشت از منزل بیرون برود که محترم وارد شد و پس از رد وبدل کردن تعارف مفصل به او گفت که موضوع چیست و او را با وعده و وعید تطمیع کرد.
عصر آن روز ملیحه به عمارت شمس آفاق رفت و داستان های متعددی از هنر نمایی خود بیان کرد. همان روز قرار گذاشتند که ملیحه هر چه زودتر دست به کار شود. او هم به همه جا سرک کشید و چند نفر جاسوس برای عمارت نگین گذاشت تا رفت و آمدها را کاملاً کنترل کنند و خودش هم بیشتر شبها را در عمارت شمس آفاق می گذراند و برایش ماجرایی را نقل می کرد که موجب امیدواری او می شد و به این ترتیب پول بیشتری از او گرفت. در واقع هم زیاد زحمت می کشید و هم علاوه بر حدسیّات، اطلاعات با ارزشی هم پیدا کرده، ولی افشای همه آنها را صلاح نمی دانست و چیزی به شمس آفاق نمی گفت.
از آن طرف هم نگین و عشرت بیکار ننشسته بودند. پس از آن شب منوچهر میرزا محتاط تر شده بود و دیگر بی گدار به آب نمی زند. نگین هم ظاهراً در عمارتش زندگی آرامی را کی گذراند، ولی عشرت پنهانی به خارج عمارت زندگی آرامی را می گذراند، ولی عشرت پنهانی به خارج عمارت فرنگی رفت . اطلاعاتی کسب می کرد، از جمله همان روز اول فهمید که جلال که زندانی شده است. این موضوع در عین حال مه بسیار خوشحالش کرد، او را به این فکر انداخت که از جلال استفاده کند، چون او تنها کسی بودکه از همه امور منوچهر میرزا کاملاً اطلاع داشت.
عشرت از فراش باشی کمک خواست و غذای گرمی تهیه کرد و برای جلال فرستاد. جلال سه چهار روز بود که جز آب و نان خشک چیزی نخورده بود.برای همین ازدیدن غذای گرم مات و مبهوت شد. ابتدا فکر کرد شاید دل منوچهر میرزا به حالش سوخته است؛ ولی زندانبان او را از این اشتباه در آورد و گفت که دوستی ناشناس این غذا را فرستاده، وگرنه منوچهر میرزا دستور داده از هیچ زجر و شکنجه ای در مورد او خودداری

نشود .
جلال که تا آن زمان همه امیدش به منوچهرمیرزا بود تازه متوجه شد که باید به کسان دیگری امیدوار باشد اما ناچهان غذا و توتونی که برای او رسید قطع شد و جلال به حال زاری افتاد.هنگامی که زندانبان دوباره کوزه آب و نان خشک راجلو او گذاشت التماس کرد که برایش از فراش باشی وقتی بگیرد تا با او صحبت کند.زندانبان انگار آماده شنیدن چنین صحبتی بود فوراً رضایت خود را اعلام کرد.
چندروز قبل جلال حاضر بود جانش را بگیرند و با این شکل و شمایل مقابل فراش باشی حاضر نشود ولی فشار زندان و گرسنگی باعث شده بود که وقتی جلو فراش باشی قرار گرفت تعظیم کرد همانجا از حال برود.فراش باشی در عین حال که از گرفتاری جلال خوشحال بود دلش هم ببه حال او می سوخت.دستور داد قل وزنجیرها را از دست و پا و گردن او باز کنند و به او فذا و شربت بدهند تا حالش جا بیاید.ضمن صحبتهای زیادی که رد و بدل شد جلال فهمید که منوچهرمیرزا جر خودش به فکر هیچ کس نیست و این محبتها از جانب کسانی است که ربطی به شاهزاده ندارند .موقعی هم یادش می آمد چطور او را به چوب و فلک بسته و به پاداش آن همه خدمت چوبش زده اند نفرتش از منوچهرمیرزا صد برابرمی شد.
فراش باشی به عادت دیرینه جوانمردی شروع به دلداری جلال کرد و او را امیدوار ساخت که هر کاری از دستش براید کوتاهی نخواهد کرد.جلال را به زندان برگرداندند ولی دیگر ان فشارهای قبل روی او نبود و حتی فراش باشی هر روز عصر به او سر می زد تا ببیند حال و روزش چگونه است.
جلال هر چه زندگی گذشته خودر ابررسی می کرد کسی را نمی یافت که به او محبت و توجه خاصی کرده باشد. همه عمر او پر بود از دزدیها شکنجه ها دروغ ها و آدمکشی ها و جنایاتی که به دستور منوچهرمیرزا انجام داده بود بنابراین دلیلی نداشت که کسی بخواهد بیهوده به او از این خدمات ارائه کند. به اطراف خود که نگاه می کرد کسانی را می دید که از دوره سلطنت آغامحمدخان و ولیعهدی فتحعلی شاه که به اسم باباخان در تهران حکومت می کرد در زندان باقی مانده بودند و کسی به فکر خلاصی آنها نبود.در میان زندانی ها حتی نزدیکان شاه هم وجود داشتند و فراش باشی به او فته بود که حتی بعضی از آنها بیش از بیست سال است که در زندان به سر می برند و همین موضوع بر ترس او افزوده بود.
یک ماه از حبس جلالمی گذش و بویی از آزادی او به مشام نمی رسید.توجه حامی ناشناس هم داشت کم می شد و فراش باشی چندان وقتی برای او نمی گذاشت.جلال تصمیم گرفت که اگر تا دو روز دیگر از طرف منوچهرمیرزا عبری نشود بطور کامل خود را در اختیارفراش باشی و حامی ناشناس بگذارد و از انها بخواهد با هر شرطی ک در نظر دارند موجبات فرار او را فراهم سازند.
در فاصله یک ماهی که جلال در زندان بود حوادث زیادی در اطراف شیراز روی داده بود و از بوشهر خبرهای هولناکی می رسید.می گفتند چون فرخ میرزا حاضر نشده در کشتی به دیدن سفیر انگلیس برود و در عمارت حکومتی بوشهر منتظر او بوده سفیر هم قهر کرده و به انگلستان برگشته و عنقریب است مه کشتی های انگلیسی بوشهر را محاصره کنند .عشایر تنگستان و داغستان هم که این خبرها را شنیده بود شروع به یاغی گری کردند و بستگان حاجی ابراهیم خان اعتمادالدوله هم که در تهران به دستور شاه بطرز فجیعی کشته شده بود این اخبار را منتشر می کردند و تحریکات آنها کار را به جایی رساند که وقتی عمال حکومت برای سربازگیری به دهات می رفتند مردم آنها را می گرفتند و پوستشان را پر از کاه می کردند.مردم در اضطراب عجیبی به سر می بردند و تجار و کسبه اشیا و مال التجاره خود را از دکانها به زیرزمین ها منتقل می کردند و هر آن منتظر حوادث غیر مترقبه بودند.
برای منوچهرمیرزا هیچ یک از این مسائل اهمیت نداشت .او فقط به وصال نگین می اندیشید.در این فاصله نامه مفصلی هم از شاهزاده آمد که در آن نوشته شده بود منوچهرمیرزا هر چه سریعتر سه هزار سوار برای مقابله با عشایری که سر به طغیان برداشته بودند چمع آوری کند و ضمناً نامه عاشقانه ای هم برای نگین نوشته و در پاکت مهر شده ای گذاشته بود بعد هم به منوچهرمیرزا سفارش کرده بود که از نگین کاملاًمراقبت کند و بخصوص موقعی که وضع حمل او نزدیک شد با پیک تند پا خبر را به او برساند تا هر چه سریعتر از بوشهر بیاید.
منوچهرمیرزا تصمیم گرفت همان شب به دیدن نگین برود و نیرنگش را در مورد بارداری آشکار سازدوبه علی دستور داد کباب و شرابی فراهم آورد و پس از آن که با اشتها شام را خورد به راه افتاد و به طرف عمارت نگین رفت اما با آن که این راه را بارها بدون اراده رفته بود موقعی که دستش را برای در زدن دراز کرد احساس کرد زانوهایش می لرزند.
گوهرآغا در را باز و با دیدن منوچهرمیرزا تعظیم غرایی کرد .منوچهرمیرزا به او دستور داد به نگین خبر بدهد که از حضرت والا برایش نامه ای آورده است .گوهرآغا با عجله خود را به نگین رساند و موضوع را به او خبرداد. نگین دستور داد شاهزاده رابه اتاق پذیرایی راهنمایی کنند و عشرت برود و ببیند که او چه کار داردوگوهرآغا می خواست برود که صدای منوچهرمیرزا آمد که گفت:
-راضی به زحمت خاله جان شما نیستم .عرض مختصری با خود شما داشتم اگر اجازه بفرمایی وارد شوم.نگین از این حرکت خلاف عرف و عادت دست و پای خود را گم کرد و زبانش به لکنت افتاد .عشرت هم دست کمی از ائ نداشت و نمی دانست چه کند بالاخره نگین خود را جمع همان اتاق تشریف داشته باشید تا من لباس مناسبی بپ.شم و خدمت برسم.خاله جان شما بروید از حضرت والا استقبال کنید.
سپس به صندوقخانه رفت و بالش پرقویی را روی شکمش بست و به تالار آمد و بی آن که به منوچهر میرزا فرصت صحبت بدهد گفت :
-انشالله که حضرت والا خبرهای خوشی دارند.
منوچهرمیرزا که تصمیم جدی گرفته بود معلوب نگاه های نگین نشود گفت:
-شکر خدا خبرهای خوبی دارم .حضرت والا کاغذی برای شما نوشته و همراه با هدایایی برایتان فرستاده اند .غیر از این صحبت های دیگری هم هست که باید با خود شما مطرح کنم بنابراین بفرمایید عشرت خانم از اتاق خارج شوند تا عرایض خود را بگویم.
-حضرت والا اطلاع دارند که خاله جان محرم اسرار من هستند.-بله ولی در حکومتی و حرمسرا مطالبی هست که نمی توان حتی به نزدیکترین اشخاص هم گفت .هنوز شما با این رسوم اشنا نشده اید.
نگین با دلهره به عشرت گفت که از تالار خارج شود ولی با اشاره به او فهماند که همان نزدیکی ها باشد.
منوچهرمیرزا نامه شاهزاده را به نگین داد و گفت:
-ببینید حضرت والا با همه گرفتاریهایی که دارند چطور دستور داده اند که امور شما را مستقیما تحت نظر بگیریم و اداره کنم.-از لطف شما صمیمانه متشکرم.
-تشکر خشک رو خالی چه فایده ای برای من دارد؟من اگر می خواستم اوامر دایی جان را اطاعت کنم حالا چای شما اینجا نبود. واضح بگویم که من از همه اسرار خاوادگی شما کرده اید واگر علاقه ام به شما نبود حتی یک دقیقه هم صبر نمی کردم.
نگین متوجه شد که منوچهرمیرزا واقعا از همه چیز خبر دارد و دیگر نمی توان او را گول زد با این همه از آخرین حربه های زنانه خود استفاده کرد و گفت:
-.لی شما به من علاقه داشتید لااقل فکر ابروی مرا می کردید.من دختر بدبخت غریبی هستم که خود را به دست شما سپرده ام .شما هم اگر یک کمی به من فرصت بدهید تا اقلاً بار خودرا بر زمین بگذاریم آن وقت برای همیشه در اختیار شما خواهم بود .
منوچهرمیرزا کمی به او نزدیکتر شد و با صدای ارامی گفت:
-خانم کدام بچه ؟ کدام بار؟ دست از این حقه بازیها بردارید و اگر واقعا می خواهید اسرار شما نزد من محفوظ بمانند راست بگویید و از خودتان صمیمیت نشان بدهید.
نگین باز هم خودش را به کوچه علی چپ زد و گفت:
-من کاملاً تسلیم شما هستم و با کمال صمیمیت فرمایشات شما را اطاعت می کنم .وه پانزده روزی به من فرصت بدهید.اگر اوامر شما را اجرا نکردم هر کاری خواستید درباره من بکنید.
-بسیار خوب.اطمینان داشته باشم که پس از این مدت شما عشقمر اخواهید پذیرفت؟


[عکس: d8965e8965.png]
}
#8
نگین تظاهر به شرمندگی کرد و سرش را پایین انداخت و گفت:بله.
-شما هم مطمئن باشید من هم هر خدمتی از دستم بر اید میکنم و شما را از همه بلاها حفظ خواهم کرد.
اگر منوچهر میرزا متوجه برق تمسخری که از چشمان نگین بیرون میجست میشد امکان نداشت از جایش تکان بخورد ولی آنقدر خوشحال بود که آن را ندید.
*****
شمس آفاق در پرتو روشنایی خیال انگیز شمعها که از درون حباب لاله ها نور افشانی میکردند در آیینه نگاهی به اندام متناسب خود انداخت و چنان دلش گرفت که برگشت و سرش را در ناز بالش پرقویی که زیر دستش بود فرو برد و با تلخی هر چه تمامتر گریست اما اشک هم نتوانست او را تسلی ببخشد و مرهی بر قلبش بگذارد.آهسته از روی تخت بلند شد و صدا زد:محترم محترم بیداری؟
-بله خانم جان.
-پاشو بیا.
محترم که مدتها بود غلت میزد و خوابش نمیبرد از جا بلند شد و به اتاق شمس آفاق رفت و با دیدن او گفت:ماشالله چرا بچه شده اید؟برای چه گریه میکنید؟چه اتفاقی افتاده؟
-دست از دلم بردار.میخواهی چه شده باشد؟تو که مرا از روز اول روی زانوی خودت بزرگ کرده ای باید بهتر بدانی که چه شده است.تو که بحال این دل صاحب مرده من بهتر آشنایی هنوز دست چپ و راستم را بلد نبودم که مرا از آغوش پدر و مادرم جدا کردند و به اینجا آوردند و به دست این شاهزاده خونخوار دادند حالا تو میپرسی که چرا گریه میکنم؟
-این چیزها که تازگی ندارند.تازه از کی تا بحال با گریه کارها درست شده که حالا بشود؟
-نه محترم دیگر طاقتم طاق شده قبلا حداقل دلم خوش بود که شوهرم بمن توجه دارد.حالا این دختره بی کس و کار آمده که جای مرا بگیرد و همین دلخوشی هم از دست من رفته.تو را بخدا بمن نگاه کن.چه عیبی دارم که حضرت والا دیگر بمن التفاتی ندارد؟
-اختیار دارید خانم جان ماشالله شما مثل گل هستید.چه کسی میتواند بگوید شما عیب و نقصی دارید؟حال بگویید علت گریه تان چیست و من چکار میتوانم بکنم؟
-تو فقط بلدی پول از من بگیری و به این و ان بدهی.دیگر از تو هم مایوس شده ام.تو آنقدر غافلی که خبر نداری دیشب قاصد فرخ میرزا از بوشهر آمده و نامه و کلی سوغات برای نگین اورده و حتی یادی هم از من نکرده است.دیگر نمیتوانم تحمل کنم که هر بی سر و پایی اینجا بیاید و گوشه و کنایه ای بمن بزند.
-یک کمی آرام باشید خانم جان والله من از طریق ملیحه زودتر از همه از این موضوع خبردار شدم ولی دیدم گفتنش به شما فایده ندارد چون فقط غصه شما بیشتر میشود.
-ملیحه دیگر چه خبر دارد؟
-از اینکه منوچهر میرزا یک دل نه صد دل عاشق نگین شده و مدام به عمارت او رفت و آمد میکند و آن کسی هم که شب در عمارت نگین بود کسی جز منوچهر میرزا نبوده و مهری هم که من از جلوی منزل نگین پیدا کردم و مطمئنا متعلق به منوچهر میرزا بود.میبینید که ما خیلی هم پولهای شما را دور نمیریزم.میدانید اگر خبر رابطه آندو به شاهزاده برسد چه اتشی بپا میشود؟
-تا تو بخواهی اینکارها را بکنی من دق کرده ام.دخترک فردا که شاهزاده برگردد حکایتی برایش ردیف میکند و باز هم به ریش من و تو میخندد.
-اینطور هم نیست.فردا ملیحه برایم خبرهای خوبی می اورد و شما نتیجه اش را خواهید دید.حالا آسوده بخوابید و خیالتان راحت باشد که من حواسم جمع است.

*****
فردا صبح همینکه که ملیحه به دیدن محترم آمد گفت که نگین از منوچهر میرزا خواسته است که برایش قابله بفرستد.محترم گفت:چه خوب کاش ما زودتر با این قابله اشنا میشدیم.
-بیخود به خودتان زحمت ندهید.قابله ای که آنها بیاورند از قول و خویشهای خودشان است.
-تو هنوز هم گمان میکنی که قضیه او دروغ است؟
-مسلما دروغ است.من چندین سال است که در خانه شاهزاده هستم.اگر قرار بود اولاد داشته باشد از یکی از زنهایش داشت.
-ولی نگین میتواند حامله باشد.مگر نمیگویی با منوچهر میرزا رابطه دارد؟
-این دختر زرنگتر از این حرفهایست.او دارد سر منوچهر میرزا را هم شیره میمالد.
-اگر اینطور باشد تا وضع حمل او یکی دو ماه بیشتر نمانده.چطور میخواهد ادعایش را اثبات کند؟
-لابد برای این قضیه هم فکری کرده.تنها کاری که ما باید بکنیم این است که منوچهر میرزا دست از سر او برندارد.

*******
منوچهر میرزا بر خلاف سابق کم خوراک و کم خواب شده بود و صبح های زود به باغ میرفت و زیر درخت نارنگی کنار پنجره نگین قدم میزد.باغبانها خیلی متوجه این موضوع نبودند ولی کسی که ششدانگ حواسش دنبال شاهزاده بود همه چیز را میدید.نگین از اینکه میدید منوچهر میرزا اینطور واله وشیدای اوست دل نگران بود و با آنکه مدام عقلش به او نهیب میزد که خود را از آتش این عاشق تندخو کنار نگه دارد اما گاهی کنار پنجره می آمد.منوچهر میرزا بعد از آخرین ملاقات با نگین و وعده های او دیگر خیلی احتیاط نمیکرد.یک روز تکه کاغذی را به شاخه درخت نارنگی دید.آن را برداشت و خواند و خون در رگهایش منجمد شد.در کاغذ نوشته شده بود:نگین حامله نیست و به شما دروغ میگوید.من دوست شما هستم و هر خبری بدست بیاورم به اطلاع شما میرسانم.
منوچهر میرزا از تصور اینکه راز عشقش برملا شده است خون خونش را میخورد.شاید بیش از ده بار نامه را خواند و طرف عمارت خود رفت.نگین کمترین علاقه ای به منوچهر میرزا نداشت ولی از توجه او بخود لذت میبرد و وقتی دید که او با عجله به طرف عمارتش رفت و حتی نیم نگاهی هم به پنجره او نینداخت واقعا حیرت کرد و متوجه شد هر چه که هست زیر سر آن کاغذی است که منوچهر میرزا خوانده است.موضوع را با عشرت در میان گذاشت و هر دو به این نتیجه رسیدند که باید به هر شکل ممکن از موضوع نامه خبردار شوند.
عشرت خود را به فراش باشی رساند تا هم خبری از جلال بگیرد و هم از او بخواهد علی را مامور دزدیدن نامه کند و بخصوص تاکید کرد اگر موقعی که شاهزاده خواب است اینکار را بکند بهتر است چون میتوانند نامه را بخوانند و برگردانند.
آن روز منوچهر میرزا حوصله نداشت به دیوانخانه برود و به شکایات مردم رسیدگی کند و به نایب الحکومه دستورداد به مردم بگوید که حضرت والا کسالت دارند و نمیتوانند به کارهای ایشان برسند.همه افرادی که آمده بودند یکی یکی رفتند ولی پیرمردی در آنجا بود که سخت اصرار داشت خود حضرت والا را ببیند.فراشها که اصرار او را میدیدند سربسرش میگذاشتند و میگفتند لابد به طمع غذای چرب و نرم حکومتی اصرار میکند بماند و یکی از آنها که بازوان قوی تری داشت پیرمرد را بلند کرد تا از در بیرون بیندازد.
در همین اثنا فراش باشی آمد و چون این منظره را دید علت را سوال کرد و بعد برای اینکه مهربانی خود را به رخ فراشها بکشد گفت:خجالت بکشید.با یک پیرمرد بیچاره اینطور رفتار میکنند؟بروید دنبال کارتان.
پیرمرد که از حمایت فراش باشی شیر شده بود شروع به دعا کردن نمود وقتی فراشها رفتند فراش باشی گفت:پدرجان امروز نمیتوانی حضرت والا را ببینی انشالله فردا.اگر عریضه ای داری بده من میبرم جوابش را میگیرم و برایت می آورم.
-حضرت آقا!شما حتما از نزدیکان حضرت والا هستید.من از راه بسیاری دوری می آیم و بطور اتفاقی از موضوعی خبردار شدم.وصیتی است که باید مستقیما بخود خان بگویم و میدانم که در مقابل نامه ای که دارم انعام خوبی بمن خواهند داد.
-اولا حضرت والا الان در بوشهر هستند و تو هم تا به آنجا برسی

تلف می شوی.
- می دانم، ولی چاره نیست. باید نامه را شخصاً به دست ایشان بدهم.
فراش باشی متوجه شد که به این سادگی ها حریف پیرمرد نخواهد شد، بنابراین راه چاره را در این دید که پیرمرد را به خانه اش ببرد و از او پذیرایی مفصلی به عمل بیاورد و به هر حیله ای که هست، حرف را از دهانش بیرون بکشد، اما پیرمرد زرنگتر از این حرفها بود و با آن که فراش باشی همه جور خوش خدمتی به او کرد، ذره ای از محتویات نامه را بروز نداد. از پیرمرد پرسید:
- عمو جان. تو سواد هم داری؟
- بله ارباب، کوره سوادی دارم.
- کاغذ را که قاصد داد خوانده ای؟
- چیزی اضافه بر آنچه گفتم در آن نیست.
- پدر جان. تو مرد خدا شناسی هستی. هیچ می دانی اگر به خاطر حرف نزدن تو کسی در خطر بیفتد چه گناهی مرتکب شده ای؟ خیال نمی کنی اگر کاغذ را به صاحبش برسانی هم در امانت خیانت نشده و هم آخرین وصیت شخصی را که در منزلت مرده انجام داده ای و هم ممکن است انعام خوبی نصیبت شود؟
- اگر حاکم بفهمد چه خاکی بر سرم بریزم؟
- ای بابا! مگر فکر می کنی کسی بیکار است که برود به حاکم حرفی بزند؟ از این گذشته کسی که برای خدا کار می کند که نباید از بنده خدا بترسد. حالا بگو گیرنده نامه کیست؟
پیرمرد با تردید نگاهی به فراش باشی کرد و گفت:
- یا ملیحه خانم و یا محترم خانم که از زنهای حرمسرا هستند.
- پدر جان، لابد می دانی که دسترسی به زنان حرمسرا ساده نیست. نامه را بده من ببرم و به دست آنها برسانم و جواب و پاداش آن را برایت بیاورم.
- ابداً این کار را نمی کنم. حرفهایم را به همان دو نفری که آن خدا بیامرز سفارش کرد می زنم.
فراش باشی بلافاصله تصمیم گرفت عشرت را جای یکی از آن دو نفر بیاورد و با کمک او سر از موضوع دربیاورد و گفت:
- بسیار خوب عمو. تو همین جا بمان تا من یکی از آن دو نفر را پیدا کنم و بیاورم. فقط یادت نرود که سهم مرا از انعام فراموش نکنی.
- معلوم است که هیچ وقت محبت های شما را فراموش نخواهم کرد. خداوند به شما عوض بدهد.
فراش باشی به نوکرانش سفارش کرد نگذارند پیرمرد از خانه بیرون برود و حسابی از او پذیرایی کنند و به فراش خانه رفت.
در این فاصله علی کاغذ را از جیب منوچهر میرزا بیرون آورده بود و دلهره داشت که هر چه زودتر آن را بخوانند تا برگرداند. فراش باشی به علی گفت:
- برو هر چه زودتر علامت مخصوص را بگذار.
فراش باشی و عشرت قرار گذاشته بودند هر وقت کار ضروری پیش آمد دستمال قرمزی را به درخت سیبی که از فراش خانه و عمارت نگین قابل روئیت بود ببندند. هنوز چند دقیقه ای از نصب دستمال نگذشته بود که عشرت آمد. کاغذ را از فراش باشی که تظاهر می کرد آن را نخوانده است گرفت و گفت:
- خواهش می کنم این نامه را برای من بخوانید. شما دیگر محرم اسرار خانواده ما شده اید.
فراش باشی انگار نه انگار که نامه را قبلاً چندین بار خوانده است با لکنت شروع به خواندن آن کرد. عشرت گفت:
- این دروغها را معلوم است چه کسانی می گویند. لطف کنید از روی آن بنویسید تا من به نگین خانم بدهم بخواند.
فراش باشی این کار را کرد و به علی دستور داد هر چه سریعتر نامه را سر جایش برگرداند. وقتی علی رفت رو به عشرت کرد و گفت:
- ضمناً کار مهمی هم با شما دارم.
و داستان آمدن پیرمرد را برایش تعریف کرد. عشرت وقتی فهمید که پیرمرد نامه ای برای ملیحه و محترم آورده است سخت مضطرب شد و گفت:
- حالا تکلیف من چیست؟ بگوئید چه باید بکنم؟
- شما باید به پیرمرد بگوئید که ملیحه یا محترم هستید. ضمناً یادتان باشد او پیرمرد طمّاع و زرنگی است. خیلی مواظب باشید.
- باشد، ولی من پول همراه ندارم که به او بدهم.
- از بابت پول مشکلی نیست. شما فقط سعی کنید زودتر از مفاد نامه باخبر شوید.
فراش باشی و عشرت به سراغ پیرمرد رفتند و فراش باشی گفت که ملیحه باجی را همراه آورده است. پیرمرد سلام کرد و به فراش باشی گفت:
- اگر زحمتی نیست لطفاً ما را تنها بگذارید، چون آن مرحوم وصیت کرد که این حرفها را جز به ایشان به کسی نگویم.
عشرت اشاره ای به فراش باشی کرد و او رفت. سپس پیرمرد نزدیک آمد و با صدای آرامی پرسید:
- شما ملیحه خانم هستید؟
- بله.
- شما قاصد به فراهان فرستاده بودید؟
- بله.
- از کجا مطمئن بشوم که شما خود ملیحه خانم هستید؟
- دو ساعت آدم می فرستی دنبال آدم، بعد هم می پرسید چطور مطمئن بشوم؟ خوب از هر کس که دلت می خواهد بپرس.
- خیر از کسی نمی پرسم، اما شما خوشتان می آید نامه ای را که مال شماست به کسی دیگری بدهند؟
- نه عمو جان. من از این دقت شما خیلی هم ممنونم. خب بگو سر قاصد ما چه آمد؟
- او در منزل من عمرش را داد به شما و تا آخرین لحظه هم سعی کرد مأموریتش را درست انجام بدهد، ولی وقتی فهمید که عمرش یاری نخواهد کرد به من وصیت کرد پیش شما بیایم و حتماً پیغامش را به شما برسانم. قاصد ضمناً به من گفت که در مقابل این پیغام انعام خوبی از شما خواهم گرفت. حالا می خواهم بدانم این حرف درست بود یا نه؟
- البته اگر او مأموریتش را درست انجام داده باشد و پیغام شایسته ای آورده باشید انعام خوبی خواهید گرفت.
- خوب گوش کنید. قاصد گفته که من به فراهان رفتم و از اطرافیان آن زن و دختر تحقیق کردم. دختری که در فراهان است دختر خود حاجی است و تازگی هم به عقد پسرعموی خود درآمده است. زنی که در حرمسرا به نام دختر حاج مصباح معروف است دختر حاجی نیست. حاجی فقط یک دختر دارد که او را به فراهان فرستاده. ضمناً این کاغذ را طرف شما در فراهان نوشته و به یک یک سؤالات شما جواب داده است.
و کاغذی را از لای چین های شال خود درآورد و با دستی لرزان به عشرت داد. عشرت پرسید:
- عمو جان. شما خودتان این کاغذ را خوانده اید؟
- بله اگر نمی خواندم و مطالبش را به ذهنم نمی سپردم، در صورت گم شدن کاغذ چه کسی می توانست شما را از موضوع مطلع کند؟
- حق با شماست عمو جان. آیا قاصد شما مطلب دیگری نگفت؟
- چرا، نشانی خانه اش را به من داد که خبر فوت او را برای زن و برادرش ببرم و ضمناً از انعامی که مرحمت خواهید کرد مبلغی به آنها بدهم.
عشرت با اضطراب پرسید:
- شما که هنوز به آنجا نرفته اید؟
- چرا، اتفاقاً خانه آنها درست سر راه من بود و قبل از این که اینجا بیایم رفتم و به زن بیچاره سر سلامتی دادم. نمی شد که آنها را از سرنوشت نان آورشان بی خبر گذاشت. مخصوصاً به آنها اطمینان دادم از انعامی که خواهم گرفت سهمشان را می دهم.
عشرت فکر کرد گرفتار عجب مخمصه ای شده اند. از جا بلند شد تا هر چه زودتر خود را به نگین برساند تا نامه را بخواند. به پیرمرد گفت:
- شما همین جا منتظر باش. من امشب انعامت را می فرستم، ولی شرطش این است که دیگر با کسی صحبت نکنی و به ده خود برگردی و رسیدگی به امور قاصد را بر عهده من بگذاری. من آنها را می شناسم و خودم به وضع آنها رسیدگی می کنم.
و بلافاصله از اتاق خارج شد و در راهرو به فراش باشی که با بی صبری منتظر او بود گفت:
- نگذارید این پیرمرد خارج شود. پیرمرد دیوانه خیالبافی است که بدجوری کار دستمان می دهد و بودنش در این شهر ابداً صلاح نیست.


[عکس: d8965e8965.png]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
فراش باشی پرسید:
- کاغذ چه بود؟ او یکریز درباره کاغذ حرف می زد.
- کاغذش هم مثل حرفهایش بی سر و نه بود. حالا وقت این حرفها نیست.بعداً همه چیز را به شما خواهم گفت.
عشرت معطل نشد و به سرعت از در بیرون رفت و فراش باشی را متحیر و متفکر در جای خود باقی گذاشت.

فصل 5

نگین داشت وسایل حمام خود را آماده می کرد که عشرت سراسیمه وارد شد و دست او را گرفت و به سرعت به اتاق نشیمن برد. نگین با اضطراب پرسید:
- کاغذ را آوردی؟
- هم کاغذ را آوردم و هم خیلی چیزهای دیگر.
و همه ماجرا را برای او تعریف کرد . رنگ صورت نگین از عصبانیت سرخ شده بود. با خشم پرسید:
- چند نفر از مضمون این نامه خبر دارند؟
- این طور که پیرمرد می گفت فقط خودش خبر داشت و قاصد هم که مرده.
- پیرمرد و هرکس دیگری که از این موضوع مطلع است باید به درک برود.
لحن نگین در هنگام ادای این حرف بقدری محکم بود که دل عشرت لرزید. کمی فکر کرد و پرسید:
- از جلال چه خبر؟
- جلال امیدش از منوچهر میرزا قطع شده است و دارد در زندان روزشماری می کند.
- رابطه فراش باشی با ما چگونه است؟ آیا حاضر است کارهایی را که ما می خواهیم برایمان انجام دهد؟
- اگر موضوع این پیرمرد مشکوکش نکرده باشد ، گمانم حاضر است.
- دیگر کار از این حرفها گذشته . نباید افسار کار را به دست شما می دادم. چرا باید قاصدی به سوی فراهان برود و ما نفهمیم؟ دشمنان من با آزادی کامل عمل می کنند و حالا شما آمده اید برای من نوحه سر داده اید. از این به بعد فقط باید دستورات من اجرا شود. چند وقت دیگر اوضاع به همین منوال بگذرد باید منتظر میرغضب باشیم.
- بگو چه باید بکنم.
- الساعه می روی پیش فراش باشی و به او می گویی امشب منتظر او هستم. بگو یک ساعت بیاید اینجا. با او کار لازمی دارم.
- گمان نمی کنی اگر موضوع آمدن او به اینجا آشکار شود، وضع خطرناکی پیش بیاید؟
- از همین چیز است که عصبانی می شود. اگر نمی توانی به دستورات من عمل کنی ، همین الان از هم جدا می شویم.
عشرت شروع به گریه کرد و گفت:
- من عمرم را کرده ام و برای خودم ترسی ندارم ، همه نگرانی من برای توست. آخر فراش باشی جلوی چشم این همه آدم چطور به اینجا بیاید؟
- فکرش را کرده ام. اینجا یک در مخفی به باغ وجود دارد. وقتی هوا تاریک شد دو نفری کشو را بالا می کشیم. به فراش باشی هم بگو از داخل باغ و پشت عمارت از همان در بیاید.
- با پیرمد چه کنیم؟ به او انعام بدهم یا خیر؟
- همه ای چیزها بعد از ملاقات با فراش باشی مشخص خواهد شد.
عشرت پیغام نگین را به فراش باشی رساند. فراش باشی باورش نمی شد که سوگلی حضرت والا او را به عمارت خود دعوت کند. چهار ساعت از غروب آفتاب گذشته بود که فراش باشی از در مخصوص وارد عمارت شد.
رانوهایش می لرزیدند و صدای قلبش را در گوش هایش می شنید. او بمحض این که دستش را به در نزدیک کرد، در باز شد و عشرت آهسته او را به داخل عمارت دعوت کرد. از چند پله پرپیچ و خم گذشتند و وارد تالار مجللی شدند که بوی عطر گلهای کاشان در آن موج می زد و فرهشا و تزئینات قیمتی آن هوش از سر فراش باشی می ربود. بیچاره تا آن روز گمان می کرد خانه خودش از همه جا مجلل تر است. هنوز از بهت منظره اتاق بیرون نیامده بود که صدای خش خش لباس ابریشمی نگین را شنید.
فراش باشی که تا آن روز جز عیالش زن دیگری را ندیده بود ، تعظیم بلند بالایی کرد و از شدت خجالت همان طور باقی ماند. او سوگلی حاکم را همه جور فرض کرده بود. امّا این همه جلال و شکوه و زیبایی حتی در خیالش هم قابل باور نبود.
نگینن فهمید که حریف به کلی قافیه را باخته است و با لحنی دل انگیز و مهربان گفت:
- جناب فراش باشی واقعاً لطف کردید که تشریف آوردید. خاله خانم از زحمات و محبت های شما بسیار برایم تعریف کرده اند و من مخصوصاً می خواستم حضوراً از شما تشکر کنم و رضایت خودم را شفاهاً به شما بگویم.
لحن مهربان نگین کم کم از خجالت و ترس فراش باشی کم کرد.
نگین آرام پرسید:
- راستی در زندان به جلال چگونه می گذرد؟
- به مرحمت خانم ، از روزی که دستور فرمودید همه نوع توجهی به او می شود.
- می خواستم از شما خواهش کنم او را یک ساعتی اینجا بیاورید. شنیده ام آدم زرنگ و باهوشی است.
فراش باشی از این تعریف خوشش نیامد ، ولی در مقابل نگین نمی توانست مقاومت کند لذا بی درنگ گفت:
- هر ساعتی مقرر بفرمائید اینجا حاضر می شود.
هنوز حرف فراش باشی تمام نشده بود که عشرت سراسیمه آمد و سرش را نزدیک گوش نگین برد و آهسته گفت که شاهزاده منوچهرمیرزا دارد از پله ها بالا می آید. یکمرتبه قلب نگین ریخت و دست و پایش را گم کرد، ولی چون قرار بود کار را به سر و سامان برساند ، سعی کرد لحن مهربان و خونسردی به خود بگیرد و ادامه داد:
- قبل از طلوع فردا جلال باید از زندان آزاد شود. اول او را با خودتان به اینجا می آورید، ولی دیگر به زندان بر نمی گردد. همین امشب هم خبر فرار او را پخش می کنید . بخصوص منوچهر میرزا همین امشب باید از این موضوع خبردار شود.
فراش باشی خواست اعتراض کند و موانع کار را برای او شرح دهد ، ولی قیافه پرالتماس و زیبای نگین برایش راه چاره ای باقی نگذاشت. نگین او را تنها گذاشت و با سرعت فاصله بین تالار و اتاقی را که منوچهر میرزا در آن ایستاده بود را طی کرد و در این فاصله همه تلاشش این بود که آثار اضطراب و تشویش را از سیمای خود رفع کند.

منوچهر میرزا با بی صبری در اتاق قدم می زد . وقتی نگین وارد شد ، او پشت به در و رو به پنجره ایستاده بود . نگین برای این که او را متوجه کند ، آرام گفت :
از آمدن شما واقعا" خوشوقت شدم .
منوچهر میرزا که توقع شنیدن این حرف را از نگین نداشت ، برگشت و با تعجب نگاهی به او کرد و گفت :
شما واقعا" از دیدن من خوشحال شده اید ؟
نگین حالت دختران کمرو را به خود گرفت و گفت :
وقتی انسان امیدواری و پناهش منحصر به یک نفر باشد آیا از دیدن او خوشوقت نمی شود ؟
منوچهر میرزا که با نیت دعوا آمده بود ، با این لحن دوستانه نگین بکلی خشم و غضب خود را فرو برد و پرسید :
راستی شما مرا پشتیبان خود می دانید و به من امیدوار هستید ؟
دلیلی ندارد که دروغ بگویم . وقتی که انسان در میان یک عده دشمن حسود گرفتار می آید ، باید تکیه گاهی پیدا کند و برای من چه تکیه گاهی بهتر از شما ؟
منوچهر میرزا داشت عنان خود را از دست می داد . نگین با فراست تمام این نکته را دریافت و با چالاکی خود را از دسترس او دور و با صدای بلند عشرت را احضار کرد . منوچهر میرزا که باز شکار را از خود دور می دید ، عصبانی شد و گفت :
خودتان بتنهایی برای فریب دادن من کافی هستید . نیازی نیست کس دیگری را به کمک بطلبید .
نگین حالت متعجبی به خود گرفت و گفت :
فریب ؟ خدا نکند که من قصد فریب شما را داشته باشم . درست گفته اند که شاهزاده ها حالت ثابتی ندارند . شما همین الان به من اظهار لطف می کردید ، چطور شد که یکمرتبه عصبانی شدید ؟
کار من و شما از این حرف ها گذشته . حالا دیگر همه اهل حرمسرا می دانند که شما دارید مرا فریب می دهید . این کاغذ را بخوانید و ببینید چه نوشته اند .
نگین انگار نه انگار از متن نامه خبر دارد ، آن را با دقت تمام خواند و زیر لب گفت :
درست حدس زده بودم . اطراف مرا دشمنانی بدتر از گرگ احاطه کرده اند . خدایا از دست این گرگ های آدمی صورت به تو پناه می برم .
آن وقت خطاب به منوچهر میرزا گفت :
می بینید چطور طشت رسوایی من از بام افتاده و آرزوهایم بر باد رفته اند . موجب همه این بدبختی ها شما هستید که انتظار داشتم یار و مددکار من باشید .
منوچهر میرزا با تعجب پرسید :
من ؟ به من چه مربوط . مگر من چه کرده ام ؟
اگر این قدر بی محابا به عمارت من رفت و آمد نمی کردید و اسرار خود را به دیگران نمی گفتید ، این وضع پیش نمی آمد . من ابدا" به فکر خود نیستم ، بلکه به فکر شما هستم . می دانید اگر فرخ میرزا بفهمد چه ها خواهد کرد؟
منوچهر میرزا با تمام صلابتی که داشت ، از تصور چنین چیزی بر خود لرزید و ادامه داد :
چه باید کرد ؟ بگوئید حدستان چیست . بخدا قسم هر کس که این نامه را نوشته باشد نابود خواهد شد .
باید چند روزی صبر کنید . با این عجله فقط کارها خرابتر می شوند . اطراف ما پر از جاسوس است . کمی مراقب باشید .
منظورتان این است که به دیدن شما نیایم ؟
من خیلی هم از دیدن شما خوشوقت می شوم ، ولی اگر کسی شما را این جا ببیند برای خودتان بد می شود .
در این موقع عشرت وارد شد . نگین نامه را به طرف او گرفت و گفت :
خاله جان ! ببینید چه چیزهایی درباره من می نویسند .
عشرت گفت :
خاله جان من که سواد ندارم . خودتان بفرمائید چه نوشته اند .
منوچهر میرزا گفت :
این را خطاب به من نوشته و به درختی بسته بودند .
پس حتما" مطمئن بودند که شما کاغذ را می بینید . این آدم ها هر که باشند فقط به ما کار ندارند ، بلکه مراقب شما هم هستند .
منوچهر میرزا از این حرف منطقی به فکر فرو رفت . او این جسارت را نمی توانست ببخشد . ابتدا به محترم شک کرد ، ولی بعد به این نتیجه رسید که او آن قدرها زرنگ و عیار نیست . بالاخره سرش را بلند کرد و گفت :
فعلا" سر در نمی آورم . از امشب درصدد پیدا کردن این آدم خیره سر هستم و اگر پیدایش کنم طوری ادبش می کنم که دیگر از این فضولی ها نکند .
منوچهر میرزا کاملا" بی قرار بود و به یاد آورد که جز جلال محرم رازی ندارد و صد افسوس خورد که چرا او را به زندان انداخته است . تصمیم گرفت نویسنده کاغذ را پیدا کند . این کار جز از جلال بر نمی آمد ، بنابراین باید هر چه زودتر او را آزاد می کرد .
عشرت راهروهای عمارت را بازرسی کرد و به منوچهر میرزا گفت که می تواند برود . در بین راه منوچهر میرزا با خود فکر می کرد که تا به حال کسی به رفت و آمد او به عمارت نگین مطلع نشده است ، ولی حق با نگین است و نباید این چنین بی ملاحظه به آن جا بیاید . البته او خبر نداشت یک جفت چشم کنجکاو دارد از پشت درخت ها او را می بیند و با حیرت آمیخته به شادی او را بدرقه می کند .
منوچهر میرزا با عجله خود را به عمارتش رساند و به علی دستور داد که از صندوقخانه یک خلعتی بردارد و بعد از شام به سراغ جلال در زندان برود و به فراش باشی بگوید که جلال را آزاد کند . علی با پاهای لرزان به صندوقخانه رفت و خلعتی را گرفت و به طرف فراشخانه به راه افتاد .
منوچهر میرزا تنها نشسته بود و به ملاقات های خود با نگین فکر می کرد و این که او هر دفعه به شکلی دست به سرش کرده بود . تصمیم گرفت به محض آمدن جلال نامه را در اختیارش بگذارد و از او بخواهد نویسنده آن را پیدا کند ، اما ، یکمرتبه متوجه شد که نامه را نزد نگین جا گذاشته است . با خود گفت :
مراجعت من به عمارت او که صورت خوشی ندارد ، بهتر است بگویم یکی از پیشخدمت ها به عمارت نگین برود .
و گوهرآغا را صدا زد . چند دقیقه بعد گوهرآغا وارد اتاق منوچهر میرزا شد . شاهزاده گفت :
گوهرآغا ، من همیشه قدر زحمات تو را دانسته ام و می دانم که خواجه ای صمیمی و با وفا هستی . حالا گوش کم ببین چه می گویم . از دایی جان نامه ای رسیده است که باید به دست خود بیگم نگین برسد . ضمنا" جوابی دارد که تو باید بگیری و برایم بیاوری .
سپس یاداشت خود را به دست گوهرآغا داد و او با آن که به سن و سالش نمی آمد با چالاکی عجیبی نامه را گرفت و دوید .
چند ساعتی گذشته بود و انتظار منوچهر میرزا برای آمدن جلال خیلی طولانی شده بود ، برای همین خدمتکار دیگری را دنبال علی فرستاد و چون او هم برنگشت ، خودش به طرف فراشخانه حرکت کرد. وسط راه بود که یکباره همهمه چند نفر را شنید . فریاد زد:
این جا چه خبر است ؟
یکی از فراش ها با ترس و لرز جلو آمد و گفت :
قربان! جلال در زندان نیست . انگار فرار کرده .

***

موقعی که نگین برای استقبال از منوچهر میرزا رفت ، فراش باشی مات و مبهوت وسط تالار ایستاد و قدرت هیچ کاری نداشت . عشرت خیلی زود موقعیت را فهمید و به طرف او آمد و گفت :
جناب فراش باشی . شرمنده ام که بیگم ناچار شدند بروند ، ولی دیدید که چقدر به شما احترام می گذارند . من تا به حال ندیده بودم که ایشان به هیچ یک از اهل دربخانه این قدر التفات داشته باشند . البته من از همان شب که به منزل حاجی آقا آمدید متوجه شدم که چه شخصیت والایی دارید و از مراتب خدمتگذاری شما خدمت خانم مفصل صحبت کرده بودم ، اما چهره شما تاثیر دیگری دارد و خانم باید خودشان شما را می دیدند . درست مثل این که با پدرشان حرف بزنند ، با شما حرف زدند . حالا شما چرا این قدر متحیر مانده اید ؟
فراش باشی که مترصد آمدن عشرت نبود ، خیال داشت ساعت ها همان جا بماند ، ولی حالا هر قدر عشرت بیشتر حرف می زد ، شادمانی هم بیشتر می شد . البته در این فاصله نگاهی به آئینه انداخت ، دستی به ریش خود کشید و در دل گفت :

[عکس: d8965e8965.png]
}
#10
البته انقدرها پیر نیستم که خانم مرا جای پدرشان بگیرند.پدر خانم اقلا شصت سال سن دارد،درحالی که من هنوز چهل و پنج سال هم ندارم.تازه من از حضرت والا هم جوانترم.این پرزن هم عجب حرف مهملی می زند.از حرکات نگین خانم معلوم بود که به من بی علاقه نیست.بعضی زنها مردهای جا افتاده ای مثل مرا می پسندند.
فراش باشی در این خیالات سیر می کرد و با لحن گلایه امیزی گفت:
خانم با این اصرار و در این وقت شب مرا احضار می کنند و بعد با عجله از اتاق بیرون می روند.
عشرت که هیچ نمی دانست در ذهن فراش باشی چه می گذرد گفت:
اگر ورود نا بهنگام مهمان نبود حتما خانم شما را تنها نمی گذاشتند.ایشان قبلا به من گفته بودند که چقدر تمایل دارند شما را از نزدیک ببینند و با خود شما صحبت کنند.از این گذشته،یادتان نرود که خانم میل داشتند جلال همین امشب از زندان بیرون بیاید و قبل از اینکه آزادش کنید،او را به اینجا بیاورید.
فراش باشی با شنیدن این حرف عشرت،یکه خورد و با لکنت گفت:
شما می دانید فرار جلال چه عواقب وخیمی خواهد داشت.حتما درباره خلق و خوی منوچهر میرزا چیزهایی شنیده اید و می دانید چقدر بی رحم و سختگیر است.من که در خود چنین جرات و جسارتی نمی بینم.
فراش باشی نترسید.کسی که پشتیبانی مثل خانم دارد نباید از چیزی بترسد.من که از بچگی او را بزرگ کرده ام می دانم تا حساب همه جای کار را نکند،دست به کار نمی شود و خود و دیگران را به زحمت نمی اندازد.شما باید خوشحال باشید که او کارهایش را با شما در میان می گذارد.همین نشان می دهد که او نهایت اعتماد را به شما دارد.
فراش باشی در حالی بود که اگر به او می گفتند به خاطر نگین،خودش را از بالای عمارت هم به پایین پرت کند،این کار را می کرد.با خوشحالی پرسید:
اگر من جلال را از زندان ازاد کنم،نگین خانم از من راضی می شوند؟
البته که راضی می شوند.برایم مثل روز روشن است که ایشان هیچ وقت این خدمتگزاری شما را بدون اجر نخواهند گذاشت.
پس راه را نشانم بدهید.
عشرت فراش باشی را از در مخفی بیرون فرستاد و گفت:
من همین جا منتظر می مانم.جلال را به بهانه ای از زندان فراری دهید و فردا به اینجا بیاورید.اگر خانم کار دیگری هم داشت،به شما خواهم گفت.
فراش باشی به سرعت به فراشخانه رفت.تصادفا انجا بسیار خلوت بود و فراشها برای بازی سه قاپ به منزل یکی از فراشها که نزدیک حکومتی بود رفته بودند.بارها اتفاق افتاده بود که فراش باشی به فراشخانه می امد و فراشها را نمی دید،ولی چون حق و حسابش می رسید به روی خود نمی اورد.فراشها فقط وقتی حاضر بودند که حاکم دستور می داد کسی را فلک کنند.
قفل های زندان همه دو کلید داشتند.یک کلید دست زندانبان و کلید دیگر در دسته کلید بود.فراش باشی که چند روز قبل به سفارش عشرت،جای جلال را از از بقیه زندانی ها،جدا کرده بود،با قدمهای لرزانی به طرف زندان جلال رفت.جلال بر خلاف بقیه زندانی ها که روی کاه می خوابیدند،روی تشک خوابیده بود.فراش باشی آهسته جلال را صدا زد.جلال چشمهایش را باز کرد و در محیط نیمه تاریک زندان،فراش باشی را شناخت و فکر کرد حتمام وضوع مهمی پیش آمده که فراش باشی این موقع شب به سراغش امده است.مات و متحیر از جا بلند شد و به اشاره فراش باشی به دنبال او به راه افتاد.او حتی گمان هم نمی برد که فراش باشی برای ازاد کردن وی امده باشد.تصورش این بود که منوچهر میرزا دستور سر به نیست کردنش را داده است.
هنگامی که از حکومتی بیرون رفتند،متوجه شد که کسی فراش باشی را راضی کرده که او را فرار بدهد.جلال می دانست فراش باشی به هیچ وجه حاضر نمی شود شغل خودش را از دست بدهد،چه رسد به این که خود را در معرض مجازات هم قرار دهد و متحیر مانده بود که این کیست که فراش باشی را به چنین کاری واداشته است.بالاخره طاقت نیاورد و پرسید:
فراش باشی،می شود بفرمایید کجا می رویم؟
جای بدی نمی رویم.همین الان می فهمی.
جلال منزل فراش باشی را می شناخت،اما نمی دانست که خانه او در دیگری هم دارد.بالاخره فراش باشی مقابل همان در مخفی ایستاد و ان را باز کرد.جلال گمان می کرد او را به جایی اورده اند که دست کمی از زندان ندارد،ولی موقعی که غذا و شربت عالی برایش اوردند و ان جا را با شمع و چراغ روشن کردند،متوجه شد که آن زیرزمین در واقع اتاقی است با فرشها و اثاثیه قیمتی.فراش باشی گفت:
بعد از خوردن غذا،یک دست رختخواب بردار و راحت بخواب و مشمئن باش به زندان بر نمی گردی.باقی کارها با من.ضمنا حواست باشد که اگر بدون اطلاع من از اینجا بیرون بروی،عواقب بدی در انتظارت خواهد بود.
فراش باشی با سرعت به فراشخانه برگشت تا صحنه را طوری تنظیم کند که انگار جلال خودش فرار کرده است.سپس با تیشه و سوهانی که از قبل آماده کرده بود به جان چفت در زندان افتاد،طوری که هر لنگه در در یک سو آویزان ماند تا به این ترتیب هر کس قفل را ببیند گمان کند که جلال با سوهان از داخل زندان چفت را بریده و فرار کرده است.
پس از انجام این کار،فراش باشی شتابان به عمارت نگین رفت و سه بهر به در مخفی زد.عشرت با عجله رفت و در را باز کرد.فراش باشی خبر فرار جلال را به او داد.نگین تازه خوابیده بود.عشرت او را بیدار کرد و ماجرا را برایش گفت.نگین گفت:
از او بپرس آیا منوچهر میرزا از ماجرا خبر دارد؟به فراش باشی بگو پیش از روشن شدن هوا هر وقت موقعیت مناسب بود جلال را پیش من بیاورد و تا ان موقع هیچ اطلاعی به او ندهد و اسمی از من نبرد.
عشرت نزد فراش باشی برگشت و پیغام نگین را به او رساند.فراش باشی به عشق ملاقات مجدد با نگین به طرف فراشخانه راه افتاد.در همین موقع بود که خبر فرار جلال به گوش منوچهر میرزا رسید.چیزی نمانده بود که از شدت عصبانیت قالب تهی کند.در اثر سر و صدای او فراش هایی که در منزل حکومتی بودند با عجله خودشان را رساندند و بقیه هم بیدار شدند.معرکه عجیبی به راه افتاده بود.
فراش باشی که اوضاع را اینطور دید به خانه رفت و به اهل خانه سفارش کرد اگر دنبالش آمدند،به انها بگویند که حال فراش باشی خوب نیست و سر شب به خانه آمده و بدون خوردن شام خوابیده است.حدس فراش باشی درست بود چون دقایقی نگذشته بود که در خانه او را زدند.منوچهر میرزا دستور داده بود بلافاصله او را حاضر کنند.فراش باشی خود را مریض و مضطرب نشان داد و وقتی مقابل منوچهر میرزا رسید با قیافه حق به جانبی گفت:
قربان،یک امشب حالم خوب نبود و به منزل رفتم تا استراحت کنم،ببینید چه افتضاحی به بار اورده اند.من به این فراشهای بی عرضه سفارش کردم،اما ملاحظه می فرمایید که چه کرده اند.به قول حضرت والا قول می دهم حداکثر تا سه روز دیگر زندانی را دستگیر کنم.من حقیقتا تعجب می کنم که چرا فرار کرده است،چون می دانستم که او مورد توجه حضرت والاست و به او بسیار محبت می کردم.
منوچهر میرزا با عصبانیت فریاد زد:
چه کسی گفته که این دزد فراری مورد علاقه من است؟اگر او را گیر بیاورم پوستش را پر از کاه می کنم.
فراش باشی باز هم خضوع و خشوع کرد و گفت:
قربان!من ریش خود را در خدمت به این دستگاه سفید کرده ام،سزاوار نیست این جور آبروی مرا ببرید.
و ان قدر از این حرفها زد تا شاهزاده ارام شد.سرانجام غائله با چوب و فلک کردن فراشها و فرستادن چهار نفر از انها به زندان خاتمه پیدا کرد.فراش باشی که نقش خود را خوب بازی کرده بود،پس از ان که منوچهر میرزا به عمارتش برگشت،به سراغ جلال رفت و او را از خواب بیدار کرد و ماجرا رابه طور خلاصه برایش گفت و تذکر داد که منوچهر میرزا دستور داده سه روزه او را پیدا و بمحض دستگیر کردن پوستش را پر از کاه بکنند.رنگ از روی جلال پرید و گفت:
پس بهتر بود که در زندان می ماندم،لااقل جانم در خطر نبود.
اتفاقا اشتباه تو در همین است.امشب دستور داده بودند قبل از طلوع صبح کلک ات را بکنند و من درست موقعی به سراغت امدم که قرار بود چند دقیقه بعد نقشه شان را عملی کنند.
برای چی؟مگر من چه گناهی کرده ام؟
مگر هر کس را که می کشند گناه کرده است؟تو لابد از چیزهاییخبر داری که نباید داشته باشی و می دانی که فقط مرده ها هستند که حرف نمی زنند.
- درست است. من چیزهایی می دانم که نباید بدانم. این هم نتیجه خدمت!
- حالا بلند شو که کسی در انتظار توست؟
- او کیست؟ زن است یا مرد؟
- خودت می فهمی. من اجازه ندارم چیزی به تو بگویم. ولی نترس. من همراه تو هستم
جلال متوجه شده بود که فراش باشی بدون دستور شخص دیگری او را از زندان فراری نمی داده است. حدس زد که این شخص باید نگین یا شمس آفاق باشد که با منوچهر میرزا سر و کار دارد.
جلال لباس یکی از فراش ها را پوشید و همراه فراش باشی به طرف عمارت نگین رفت. در مخفی را زدند و از پله ها بالا رفتند. چند دقیقه بعد نگین آمد. فراش باشی تعظیم بلند بالایی کرد ولی جلال که دلش می خواست ببیند این کیست که دل و دین منوچهر میرزا را بروده است با دقت به او خیره شد و به اربابش حق داد که این طور واله و شیدا شود. صدای دلنشین نگین ، فراش باشی و جلال را از عالم خود بیرون آورد.
- باید قبل از هر چیز از زحمات فراش باشی نهایت تشکر را بکنم.
سپس رو به جلال کرد و افزود :
- به وسیله ایشان توانستم خواهش یکی از دوستانم را انجام دهم و شما را از زندان و شاید از مرگ خلاصی بخشم.
شنیدن کلمه مرگ ، مو را بر تن جلال صاف کرد. نگین بلافاصله متوجه اضطراب او شد و گفت :
- البته به موقعش این دوست را خواهید شناخت ولی در حال حاضر خود من هم به رهایی شما بی علاقه نبودم ، چون حس می کردم بخشی از گرفتاری های شما به کارهای من مربوط می شود.
و سپس به اشاره ای به او فهماند که در مقابل فراش باشی به این شکل حرف می زند ، اما فراش باشی به قدری غرق تماشای نگین بود که متوجه این اشاره نشد. نگین گفت :
- لابد سپاسگذار زحمات فراش باشی هستید؟
جلال همیشه به حاضر جوابی در میان دوستانش شهرت داشت و هر وقت می خواستند حرفی را با آدم بزرگی مطرح کنند ، او را می فرستادند ، ولی نمی دانست چرا حالا زبانش به لکنت افتاده است. با هزار جان کندن گفت :
- البته تا زنده هستم محبت های فراش باشی را فراموش نخواهم کرد.
نگین که خیلی خوب به اثر چشم های زیبای خود اعتماد داشت ، نگاه نافذی به جلال انداخت و گفت :
- من هم همین فکر را می کردم. لابد می دانی که هر قرضی را باید ادا کرد و حالا من و فراش باشی به گردن تو حق داریم. گمان می کنم فراش باشی هم حاضرند حق خودشان را به من واگذار کنند. درست می گویم؟
فراش باشی که مات شده بود و ابدا معنی حرف های نگین را نمی فهمید بی اختیار گفت :
- بله قربان. همین طور است که می فرمایید
- پس می دانی که همه خلاصی خودت را مرهون من هستی و اگر امشب در زندان مانده بودی طلوع فردا را نمی دیدی؟
- بله ، من جانم در اختیار شماست.
نگین لبخندی زد و گفت :
-فراش باشی مهمانی دارد که از نزدیکان من است. تو باید فردا شب همراه او به آبادیش بروی و وسائل حرکتش را به شهر فراهم کنی
فراش باشی تو را با او آشنا می کنند. فهمیدی که چه گفتم؟
فراش باشی تعظیم دیگری کرد و گفت :
- من نمی دانستم که آن پیرمرد از بستگان شماست. شرمنده ام که آن طور که شایسته بود پذیرایی نکردم ، گرچه عشرت خانم شاهدند که هر چه در توان داشتم کردم.
عشرت که تا به حال سکوت کرده بود گفت :
- بله ، جناب فراش باشی حقیقتا زحمت کشیدند.
نگین گفت :
- بله مطمئنم و سپاسگذرام. در هر حال دیگر چیزی به صبح نمانده است و جلال اگر هنگام روز در ملاء عام دیده شود دستگیرش می کنند.
فردا شب بیائید تا دستورات لازم را به شما بدهم. ضمنا این کیسه پول را بگیر ، نصفش را به پیرمرد بده و نصفش را برای خودت بردار . گمانم باید کمی به سر و ضع خودت برسی.
فراش باشی و جلال میلی به رفتن نداشتند. عشرت دخالت کرد و گفت :
- مثل اینکه خانم مرخص می فرمایند.
نگین گفت :
- فعلا تا فردا شب کاری ندارم ، فقط جلوی پیرمرد نامی از من نبرید و بگوئید پول را همان خانمی که امروز با او ملاقات کرده ، فرستاده است و باز هم می فرستند. از حرکت خودت هم با او تا فردا شب حرفی نزن.
شاید فردا تصمیم من عوض شد. دلم می خواهد اهل حکومتی و حرمسرا نفهمند که من به بستگانم پول می دهم.
چند دقیقه بعد فراش باشی و جلال از عمارت نگین بیرون آمدند. هر دو واقعا گیج بودند . فراش باشی فکر می کرد که اگر پیرمرد با محترم و ملیحه کار داشته ، چطور از بستگان نگین از کار در آمده است ، اصلا چرا می خواهد او را به شهر بفرستد ؟
جلال هم مات و متحیر مانده بود که دوست نگین کیست که او را نجات داده است و بدرقه یک پیرمرد تا شهر آنقدر مطلب مهمی نیست که به خاطرش او را از زندان نجات بدهند.




فردا صبح جلال برعکس فراش باشی که یکی دو ساعتی بیشتر استراحت نکرده بود ، تا ظهر خوابید . فراش باشی به فراشخانه رفت و برای رد گم کردن ، چند سوار را به اطراف فرستاد که دنبال جلال بگردند.
منوچهرمیرزا برای رسیدگی به امور زودتر از همیشه به دیوانخانه آمد. بسیار مضطرب و کج خلق بود و اطرافیانش این را به حساب فرار جلال گذاشتند در حالی که عصبانیت او علت دیگری داشت. میرزاحیان حکیم باشی همان روز صبح به خبر داده بود که شاهزاده از بوشهر به قصد شیراز حرکت کرده است. منوچهر میرزا خاطرات چند ماه گذشته را به یاد می آورد و حرص می خورد . او که در غیاب دائیش نتوانسته بود به وصال نگین برسد ، حلال با حضور دائمی او در کنار نگین چه می توانست بکند؟ تنها خبری که خوشحالش می کرد این بود که شاهزاده قصد داشت سر راهش از ایل ها و قبال دیدن کند و همین دیدارها یکی دو ماهی وقت او را می گرفت. منوچهرمیرزا روی شناختی که از خود داشت می دانست که اگر به وصال نگین برسد ، آتش عشقش فروکش خواهد کرد و دیگر این طور با بی تابی نخواهد سوخت ، برای همین تصمیم گرفت آن شب خبر ورود فرخ میرزا را به نگین بدهد و او را تهدید کند که اگر به خواهش او گردن ننهد ، رازش را بر ملا خواهد کرد.


فصـل 6

از فراز گلدسته های مسجد وکیل ، صدای مؤذن در شهر شیراز پیچید.
فراش باشی وارد اتاقی که جلال را در آن جا داده بود شد و اوضاع دیوانخانه و عصبانیت منوچهرمیرزا را تعریف کرد و گفت که جارچیانی به اطراف فرستاده و برای دستگیر کردن او جایزه تعیین کرده است. جلال که با شنیدن هر جمله فراش باشی وحشتزده تر می شد ، گفت :
- من از کارهای شما سر در نمی آورم. مگر نگین خانم به من دستور نداده که این پیرمزد را به ابادیش برسانم.
- چرا؟
- پس این کارهای شما چه معنی دارد؟ شما از یک طرف مرا مأمور انجام کاری می کنید که به خاطر آن باید از شهر خارج شوم و از طرفی سوار و پیاده را مأمور دستگیری من می کنید؟ مگر من دیوانه ام که با این اوضاع ، خودم را آفتابی کنم؟
- عجیب است . چطور متوجه این موضوع نبودم. اما تو که شب از شهر بیرون می روی.
- نکند مردم در شب کور می شوند و مرا نمی شناسند. یعنی در تمام



[عکس: d8965e8965.png]
}