تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 13 رای - 2.92 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شب شیشه ای / نسرین ثامنی
#1
افشین در خانه را می گشاید و دزدانه و پاورچین قدم به داخل حیاط می گذارد.از پله ها به آرامی بالا می رود.سعی دارد کمترین صدایی تولید نکند بنابراین دم پله ها کفش هایش را از پا خارج می کند و آنها را زیر بغل می گذارد و به راهش ادامه می دهد.مقابل پنجره ی اتاق که می رسد کمرش را خم کرده و با احتیاط عبور می کند.صدای تلویزیون از ورای پنجره به گوش می رسد.به آرامی در اتاق جانبی را می گشاید و وارد می شود.
قلبش مانند گنجشکی در بند به تپش افتاده است.اتاق غرق در تاریکی است.در را بدون ایجاد سر و صدا پشت سر خود می بندد و کفش هایش را کنار در می گذارد.دست هایش را که از سرما یخ زده است به دهانش نزدیک کرده وها می کند تا با نفس گرم خود از سرمای آن بکاهد.برای لحظه ای کلید برق را می زند اما یکباره از حرکت خود پشیمان شده و بار دیگر اتاق در تاریکی فرو می رود.
کورمال کورمال خود را به پشت رختخواب ها می رساند و در قفای آن پنهان می شود.نفس را در سینه اش حبس می سازد و همان طور که پشت رختخواب ها چمباته زده به فکر فرو می رود.گرسنگی آزارش می دهد.دلش را با دست مالش می دهد،اتاق به قدری سرد است که بخار دهانش به وضوح در فضا متراکم می گردد با این همه شهامت بیرون آمدن ندارد.اگر در حضور پدرش آفتابی شود عاقبت ناخوشایندی در انتظارش خواهد بود.
ساعتی را هم چنان در همان حالت باقی می ماند.خدا خدا می کند که پدر و مادرش شب را زودتر از همیشه به بستر رفته و از ورودش آگاه نگردند.پدر معمولا شب ها را زود می خوابد اما گویی آن شب خیال خوابیدن ندارد زیرا هنوز هم صدای گفتگویش از اتاق مجاور بسان زمزمه ای گنگ به گوش می رسد.افشین حرکتی به خود می دهد و پاهایش را که خواب رفته و بی حس شده جا به جا می کند.در همان حالت صدای پدرش را آشکارا می شنود که می گوید:
- ساعت از ده هم گذشته ولی این پسره هنوز پیدایش نشده.معلوم نیست تا این وقت شب کدوم گوری رفته؟
و متعاقب آن صدای مادر به گوشش می رسد که می گوید:
- خدا کنه بلایی سرش نیومده باشه سابقه نداره تا این موقع بیرون بمونه.
- نترس خانم،بادمجون بم آفت نداره!لابد یه جایی جا خوش کرده و داره به ریش ما می خنده.حتما باز رفته پی الواطی.
- وا خدا مرگم بده این حرفا چیه چرا تهمت می زنی؟آخه به تو هم می گن پدر!وقتی تو در مورد اون این طور قضاوت کنی از غریبه ها چه انتظاری می شه داشت؟
- خانم دروغ که نمی گم،یه پسر 15 ساله که نباید تا این وقت شب بیرون بمونه.
- پاشو به جای این حرفا کتت رو بپوش برو سر کوچه شاید پیداش کنی.دلم بدجوری شور می زنه نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟
- این وقت شبی کجا رو برم بگردم؟
- من چه می دونم بالاخره باید کاری کرد،همش تقصیره تو،اون قدر براش سخت گیری کردی تا آخرش از خونه فراریش دادی.خونه رو براش جهنم کردی.
-تقصیر منه یا تو؟تو لوسش کردی هنوزم فکر می کنی یه بچه ی دو ساله است!هر چی می کشم از دست تو می کشم.
- خبه خبه به جای این حرفا پاشو برو دنبال بچه ام،تا اونو پیداش نکردی حق نداری برگردی خونه.نکنه یه وقت کتکش بزنی اون هنوز نادونه باید با زبون خوش رامش کرد.
- بله فهمیدم!
پدر لباس می پوشد و غرولند کنان از خانه بیرون می رود.افشین در تردید است که آیا از مخفیگاه خارج شود یا هم چنان در جای خود باقی بماند؟گرسنگی از یک سو و سوز و سرمای طاقت فرسای اتاق از دیگر سو سخت عذابش می دهد.طاقتش را از کف داده است و دیگر تحمل مخفی ماندن را ندارد چنان خود را به سینه ی رختخواب ها می فشارد که بیم سقوطشان می رود.
افسون ژاکتش را به دور خود می پیچد و به قصد رفتن به دستشویی از اتاق خارج می شود.در پایین پله ها غفلتا نوری توجه اش را به سوی خود جلب می کند.به جانب بالا می نگرد در همان زمان نور یک باره محو می شود. او از ادامه ی راه منصرف شده و دوان دوان از پله ها بالا می آید.در اتاق را می گشاید و خطاب به مادر به آهستگی می گوید:
-مامان مثل این که یه نفراونجاست !
و با انگشت اشاره اتاق جانبی را نشان می دهد. مادر در سکوت نگاهش می کند و سپس می گوید:
-ولی من که هیچ صدایی نشنیدم!
-من با چشمای خودم دیدم که برق اتاق روشن و بعد خاموش شد.نکنه افشین خودشو اونجا پنهون کرده باشه؟
مادر از جا جست و گفت:
-بعید نیست بیا بریم یه سری اونجا بزنیم.
مادر و دختر محتاطانه به طرف اتاق فوق به راه می افتند.مادر با سرعت در را می گشاید و کلید برق را می زند به طوری که افشین که حیران و سرگردان وسط اتاق ایستاده است فرصت کمترین عکس العملی را نمی یابد.با دیدن چهره ی وحشت زده ی افشین،مادر به خنده می افتد و با مهربانی می گوید:
-تو اینجایی؟منو بگو که از دلشوره داشتم می مردم.تو این جا چیکار می کنی؟
افشین همانند کودکی هراسناک خود را در آغوش مادر رها می کند.مادر پیشانیش را می بوسد و می گوید:
-چرا اینجا قایم شدی؟بیا بریم تو اتاق بدنت حسابی یخ کرده الهی مادر قربونت بره نکنه سرما بخوری؟
از میان لب های بی رنگ و مات افشین کلماتی بیرون می پرد:
-نه مامان می ترسم بابا سر برسه و کتکم بزنه.
-نترس عزیزم نترس من نمی ذارم کسی اذیتت کنه.
- نه من نمی آم همین جا می خوابم فقط به بابا نگو من اینجام.
-اینجا خیلی سرده ممکنه سرما بخوری.
-مهم نیست هر چی باشه از کتک های بابا که بهتره.
-تا حالا کجا بودی؟امروز هم که به مدرسه نرفته بودی!
-از صبح تا حالا رفته بودم خونه ی سعید،با هم فوتبال بازی می کردیم.
-ولی مدرسه بهتر از فوتبال بازی کردنه،لابد شام هم نخوردی؟
-نه.
-وای خدا مرگم بده از گشنگی ضعف کردی مادر جون،بیا بریم تو آشپزخونه واست یه چیزی گرم کنم بخوری.
-غذا رو بیار همین جا می ترسم بابا منو پیدا کنه.
-نترس گفتم که نمی ذارم کتکت بزنه اونجا گرمتر از این اتاقه،وقتی بابا خوابش برد بیا تو اتاق پیش خودم بخواب.
افشین از سر ناچاری تسلیم می شود.از مقابل نگاه های سرد و سنگین افسون عبور کرده و وارد آشپزخانه می شود.مادر از یخچال مقداری کوکو سبزی بیرون می آورد و آن را با ماهی تابه روی اجاق می گذارد.
-مامان زیاد گرمش نکن دیگه طاقت ندارم.
-بذار کمی گرم بشه روغنش ماسیده ممکنه رو دل کنی.
افشین کف آشپزخانه روی موکت می نشیند و مادر به سرعت بساط شام را آماده می کند و کنار پسر می نشیند،با دست برایش لقمه می گیرد و آن را به دهانش می گذارد. -باید واسه غیبت امروزت یه بهونه ای پیدا کنیم.فردا صبح می برمت دکتر و یه گواهی پزشکی واست می گیرم.باید خودتو به مریضی بزنی تا دکتر حسابی گول بخوره وگرنه بهت گواهی نمی ده.
افسون از داخل اتاق سخنان مادر را می شنود و کاری جز حرص خوردن ندارد.دلش حسابی گرفته است.مادر همیشه نسبت به او بی توجه بوده است.همیشه محبت هایش را به جا و نا به جا نثار افشین کرده است.کاش افشین استحقاق این همه محبت را داشت اما او از صداقت و مهر مادر سوء استفاده می کرد و افسون چقدر از این موضوع رنج می برد.
مادر نمی دانست که آگاهانه یا ناخودآگاه با تبعیض و تفاوت نگری خود تخم کینه و حسادت را در دل خواهری نسبت به برادر ارشد خود می پروراند و بینشان چه فاصله ی ژرفی ایجاد می کند.همه ی چیزهای خوب به افشین تعلق دارد.مادر بهترین لباس ها را برای او می خرد،بهترین قسمت غذا را برای او کنار می نهد و روی هم رفته تمام زندگیش را وقف او کرده است.
خانم مقیمی –مادر افشین-در شانزده سالگی به عقد آقای مقیمی درآمده بود.در آن روزها مقیمی 18 سال داشت.آنها از لحاظ اخلاقی زن و شوهر نمونه ای بودند به طوری که تمام افراد خانواده ی طرفین،زندگی آن دو را برای جوانان خود الگو قرار می دادند.با این همه یک مشکل عظیم مقیمی و همسرش را سخت آزار می داد و آن نداشتن اولاد بود.
آن دو نوزده سال آزگار تحت بدترین شرایط مالی و اقتصادی با هم زندگی می کردند،با ناملایمات و سختی ها به راحتی کنار آمدند.از هر نظر با هم توافق و تفاهم داشتند مع الوصف کمبود فرزند که ثمره ی شیرین هر ازدواجی است به وضوح در زندگیشان نمایان بود. هر دو سال های متمادی به مداوا و معالجه پرداختند.با وجود نداشتن قدرت مالی و نقصان اقتصادی هر پزشکی را که دوست و آشنا معرفی می کردند به او مراجعه کرده و امید درمان داشتند.
خانم مقیمی در حسرت پسر دار شدن می سوخت و می ساخت.در ایام جوانی گاه که فشار عصبی ناشی از کمبود بچه در او به اوج می رسید به صرافت می افتاد که از شوهرش جدا شده و به همسری مردی درآید که توانایی باروری داشته باشد،اما در میان این اوهام و اندیشه،تردید چون خوره به جانش رسوخ می کرد.
به طور قطع و یقین نمی دانست که عیب و اشکال از اوست یا از شوهرش،پزشکان معالج هر دو نفر را افراد سالمی تشخیص داده بودند و عقیده داشتند که هیچ کدام برای بچه دار شدن از لحاظ فیزیکی نقصی ندارند اما هنگامی که انتظارشان به طول انجامید هر دو دریافتند که باید بچه دار شدن را امری نا ممکن بنگارند و بر غریزه ی طبیعی خود خط بطلان بکشند.
اقوام و آشنایان نیز که از اولاد دار شدن آنها قطع امید کرده بودند گاه پیشنهادهایی را مطرح می کردند که در نهایت به اختلاف آنها دامن می زد من جمله این که مقیمی باید همسری دیگر برگزیند که بتواند برایش فرزندان متعدد به دنیا بیاورد و ...مقیمی که اهمیتی به اظهار نظر سایرین نمی داد به خاطر همسرش در برابر آنها قد علم کرده و اجازه ی مداخله به کسی نمی داد.
خانم مقیمی از آینده ی خود بیم داشت.هراسش از این جهت بود که مبادا روزی شوهرش تحت تاثیر اطرافیان قرار گرفته و طلاقش دهد یا بر سرش هوو بیاورد.حتی این فکر نیز از سرش گذشت که طفلی را به فرزند خواندگی بپذیرد و او را هماننداولاد خود بزرگ کند مع ذلک مقیمی هیچ رغبتی از خود نشان نمی داد و تمایلی به این کار نداشت.
سرانجام پس از 19 سال زندگی زناشویی و پشت سر نهادن فراز و نشیب در میان بهت و ناباوری اطرافیان،خانم مقیمی باردار گردید آن هم در سن 35 سالگی!تا مادمی که شکم برآمده ی خود را به رخ دوست و دشمن نکشد هیچ کس سخنانش را باور نکرد،حتی شوهرش نیز با شک و تردید قضیه را دنبال می کرد.
خانم مقیمی دیگر از شادمانی در پوست نمی گنجید.چنان خود را سعادتمند و نیک بخت می پنداشت که گویی صاحب گنجینه ی گران بهایی شده است.در طول دوران بارداری نذر کرد که اگر فرزندش پسر باشد گوسفندی در راه خدا قربانی کرده و ولیمه بدهد.در تمام مدت سخت مراقب سلامتی خود بود که مبادا به جنینش صدمه ای وارد آید و در این میان مقیمی هم با همسرش همکاری می کرد و با وجودی که خود به شغل بنایی اشتغال داشت و ناگزیر بود سر ساختمان برود علی ای حال در منزل در کارهای روزمره به همسرش کمک می کرد تا از بار خستگی اش بکاهد.
پس از 9 ماه انتظار عاقبت الامر خانم مقیمی فرزند پسری به دنیا آورد که نامش را بنا به درخواست پدر افشین نهادند و به میمنت تولدش جشن و سروری به پا داشتند.خانم مقیمی که پس از 19 سال حسرت و ناکامی عاقبت به مراد دل رسیده بود اینک با چنان شور و شوق از فرزند دلبندش مراقبت می کرد که لحظه ای از حالش منفک نمی گشت.
افشین در نزد خانواده چون جان شیرین گرامی بود.پدر و مادرش نهایت توجه و علاقه خود رابه وی مبذول می داشتند تا جایی که اگر یک شب گریه سر می داد هر دو چون مرغ سرکنده بر می آشفتند و شتابان او را به پزشک می رساندند.مادر در تمام مدت روز او را در آغوش داشت.افشین دردانه و نور چشمی پدر و به خصوص مادر بود.چه شب ها که تا صبح بر بالینش بیدار ماند و با لذت به چهره ی زیبایش خیره می شد تا مبادا مگسی و یا پشه ای او را بیازارد.
دو سال بعد خانم مقیمی دخترش افسون را به دنیا آورد اما تولد این نوزاد نه این که از علاقه ی مفرط وی به افشین نکاست بلکه به دلیل دختر بودن فرزند دوم،مادر نسبت به پسرش علاقه مندتر گردید و مهر او را در دل پرورانید.او اخلاقا عاشق پسر بود و عملا در زندگی خانوادگی بین دختر و پسرش تفاوت بسیاری قایل بود و این تبعیض و نا برابری تا پایان عمر بر احساسش حاکم بود....
در اثنایی که افشین در آشپزخانه لقمه ها را با شتاب می بلعید پدر از در وارد می شود.مادر به سرعت خود را به اتاق می رساند و انتظار شوهرش را می کشید..پدر به درون می آید و با حالتی عصبی می گوید:
-حسابی خسته شدم،این دور و اطراف همه جا را گشتم، به خونه ی چند تا از همکلاسی هاشم سر زدم اما ازش خبری نیست که نیست.اگه به چنگم بیوفته پوست از سرش می کنم و باهاش دنبک می سازم!به خدا سیراب شیردونشو می کشم بیرون!
مادر و دختر در سکوت زیر چشمی یک دیگر را نگاه می کنند.پدر ادامه می دهد:
-دیگه اجازه نمی دم پاشو بذاره تو این خونه،از خونه بیرونش می کنم مگه این که آدم بشه و سرشو بندازه پایین و درسشو بخونه.
پدر کتش را خارج کرده و وارد رختخواب می شود.مادر کنارش می نشیند و می گوید:
-حالا خودتو ناراحت نکن،بخواب تا صبح ببینیم چی پیش می آد.از خونه بیرونش می کنم یعنی چی؟اون هنوز یه بچه است،راه و چاه رو از هم تمیز نمی ده و ما باید راهنماییش کنیم.
-چه جوری راهنماییش کنیم؟این بچه تخس آدم بشو نیست.
-بشین باهاش حرف بزن ببین دردش چیه؟چرا نمی خواد درس بخوونه.
-درس به چه دردش می خوره بذار اصلا نخوونه و فردا مثل من عمله بشه.
-غلط می کنه مگه شهر هرته!تم هم حرف تو دهنش می ذاری!درس نخوونه می خواد چیکار کنه؟از صبح تا شب تو بیرون و من تو خونه زحمت می کشیم و عرق می ریزیم که بچه هامون به جایی برسن که فردا مثل ما بدبخت نشن.پدر و مادرای ما که نه امکانشو داشتن نه سواد و درک اجتماعی که راه و چاه رو نشونمون بدن و گرنه ما الان واسه خودمون کسی بودیم.
افسون گوشه ای می نشیند و به دیوار تکیه می دهد.پدر می گوید:
-ببین خانم،هر کسی رو بهر کاری ساختن،شاید این بچه استعداد درس خووندن نداشته باشه زور که نیست،این همه کار تو این مملکت هست،بهتره بذاریمش سر یه کاری.مثلا مکانیکی، تراشکاری،نجاری،خلاصه بذاریم یه صنعت یادبگیره که هم کمک خرج ما باشه و هم این که هنری بلد شده باشه که به درد آینده اش بخوره.
خانم مقیمی در سکوت به زمین چشم می دوزد و همسرش ادامه می دهد:
-تازه گیریم که درس خووند و دیپلمشو گرفت،بعدش چی؟تو که پول نداری اونو بفرستی دانشگاه منم از تو بدتر.همین مخارج جزیی رو هم به سختی می تونم فراهم بکنم.چه فایده داره تو هر کلاسی دو سال در جا بزنه،به خدا پول حروم کردنه.باز اگه درسشو می خووند خوب بود ولی اون علاوه بر این این که از مدرسه فرار می کنه و درس نمی خوونه با رفقای ناباب هم نشست و برخاست داره،همینا ممکنه اونو به راه بد بکشنونن.پارسال یادته تو کلاس اون گند بازی رو در آورد و نزدیک بود اخراجش کنن؟چقدر رفتم پیش مدیر و ناظم تا کمر دولا راست شدم و التماس کردم که اونو ببخشن،به خدا از خجالت آب شده بودم.دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو فرو ببره.مدیرش می گفت اون علاوه بر بی نظمی،دست کجی هم داره و از تو کیف بچه ها پول و وسایلشونو می دزده.تازه خونه ی خواهر تو چرا نمی گی؟اونجا هم دسته گل به آب داد و اون افتضاح رو سرمون پیاده کرد.
مادر افشین با عصبانیت می گوید:
-خواهرم هیچ،ولی شوهرش غلط کرده!اون چشم نداره بچه امو ببینه.خودشون چون دستشون به دهنشون می رسه فکر می کنن صاحب اختیار همه هستن.پسر من دزد نیست اصلا خود تو بگو،یه الف بچه ده هزار تومن پول رو می خواد چیکار؟اونو کجا قایمش کرده که ما ندیدیم؟بالاخره باید یه چیز نو بخره که ما بفهمیم.تو این قدر نسبت به این بچه بدبینی که دوست و دشمن هر چی بگه حرفشو قبول می کنی الا حرف اونو.
-من بهش شک ندارم.ولی چیزی که عیانه احتیاج به شرح و بیان نداره،همه ی دنیا که با بچه ی ما دشمنی ندارن،تازه اون به سرقت پول تو مدرسه اعتراف کرده و گفته که همکلاسی اش گوش زده و فریبش داده،اینو چی می گی؟
-خب بشر جایز الخطاست، هر کسی مکنه اشتباه کنه، اون هنوز بچه است دلش خیلی چیزا می خواد که ازش ممحرومه. دلش می خواد سر و وضع خوبی داشته باشه می خواهد مثل بچه های دیگه خوب بخوره و خوب بگرده.گناه اون چیه که ما فقیریم.
-گناه من چیه که نمی تونم بیشتر از این دربیارم؟ خودت می دونی که کار ا فصلیه، تابستونا کار هست زمستونا نیست، تازه تو فصل کار هم با این گرونی سر سام آور اونقدر بهم حقوق نمی دن که شکممونو سیر کنیم.اگه پسرت می خواد خوب بخوره و خوب بگرده بره خودش کار کنه و رو پاهاش وایسته، اونوقت هر قدر که دلش می خواد بخوره و بپوشه.
-تو وظیفه داری اونو به خوشبختی برسونی،خدا خواسته که همین یه پسر رو داری!من داشتن و نداشتن سرم نمی شه اون باید درس بخونه و دکتر یا مهندس بشه،من واسش آرزوها دارم.یادته 20 سال تموم حسرت بغل کردن بچه به دلمون مونده بود؟حالا که خدا این نعمت رو به ما داده باید قدرشو بدونیم.
-خانم جان کف دستی که مو نداره بیا بکن،من نمی تونم کشش ندارم تو اگه دلت می خواد پسرت دکتر یا مهندس بشه که تو جلو فک و فامی پزشو بدییاالله این گود و این میدون خودت خرج تحصیلشو بده من یکی نمی تونم.
پدر لحاف را روی سر خود می کشد و لحظاتی بعد صدای خرو پفش در اتاق پخش می شود.افسون هم به بستر خود می رود.مادر لحظاتی تامل می کند و هنگامی که از خواب بودن شوهرش اطمینان حاصل می کند، پاورچین پاورچین به جانب آشپزخانه می رود.افشین کف آشپزخانه نشسته و غرق در تفکر است.مادر دستی بر سرش می کشید و می گوید:
-بابات خوابیده و تو هم پاشو برو بخواب صبح باید بری مدرسه.
-مامان من دوست ندارم برم مدرسه، نمی خوام درس بخونم.
-تو بی خود می کنی باید به حررف من گوش بدی، من دوست دارم تو آقای دکتر بشی.پدرتو ببین و ازش سرمشق بگیر.دوست داری تا آخر عمرت سگ دو بزنی و آخرشم مفلس و بی چیز باشی؟
-آخه مامان مغزم نمی کشه هیچی از درس نمی فهمم.
-چرا خوب می فهمی ولی به خودت تلقین می کنی.اگه درستو درست بخونی برات آسون می شه.
-دیروز امتحانمو خراب کردم، امسال هم می دونم که رفوزه می شم.
-مهم نیست حتی اگه شده تو یه کلاس 5 درجا بزنی باید درستو بخونی.حالا پاشو برو بخواب.صبح می برمت دکتر و واست گواهی می گیرم ولی از پس فردا باید مرتب بری مدرسه حتی یه روز هم نباید غیبت کنی.
-اگه بابا بیدار بشه و منو تو رختخواب ببینه چی؟
-نترس تو خواب کاری به کارت نداره.
افشین با بی میلی از جا بلند می شود و با احتیاط وارد اتاق شده و به رختخواب می رود.مادر هم در کنار بستر او می رود.سحرگاه که پدر برای خوندن نماز از جا برمی خیزد چشمش به افشین می افتد که راحت و بی دغدغه در کنار مادر خفته است.با خود می گوید بهتر اسن بعد از
[عکس: d8965e8965.png]
}
#2
صبحانه با او صحبت کند.
ساعت 6 بامداد طبق معمول همه اعضاء خانواده از خواب بر می خیزند.مادر سماور را روشن می کند و افسون را برای خرید نان و پنیر از خانه بیرون می فرستد.هوا بارانی است.ابرهای سیاهی که سرتاسر آسمان را پوشانیده هوا را تاریک و غم انگیز جلوه می دهد.افسون در میان سوز و سرما در صف نانوایی می ایستد.لحظاتی بعد 2 عدد نان از تنور شاطر تحویل می گیرد و با حرارت آن دست های یخ زده اش را گرم می کند.
سر سفره پدر دائما به افشین چشم غره می رود.یک بار نگاهی به ساعتش می اندازد و می گوید:
-مگه مدرسه نمیری زود باش چائی تو تندتر بخور.
مادر لبخندی می زند و در جواب شوهرش می گوید:
-می خوام ببرمش دکتر واسش گواهی بگیرم تا تو مدرسه غیبتش موجه باشه.یه کمی هم پول می خوام دکتر که بی ویزیت نمیشه.
-چرا باهاش نمیری مدرسه و راستشو به مدیرش نمی گی؟
-من عقلم می رسه چیکار کنم.افشین قول داده که از امروز درسشو خوب بخوونه و شاگرد منظمی باشه مگه نه افشین جون؟
افشین در سکوت سرش را به زیر می اندازد و پاسخ مادر را نمی دهد.خانم مفیمی لبخند دیگری حواله شوهرش می کند و می گوید:
-پسرم با استعداده فقط کمی بازیگوشه که اونم به زودی از سرش می افته.
-بله درسته سالی که نکوست از بهارش پیداست!
خانم مقیمی چپ چپ به شوهرش نگاه می کند و لبش را به نشانه اعتراض به دندان می گزد.بعد از صبحانه پدر به افشین می گوید:
-بیا بشین میخوام باهات حرف بزنم.
افسون مانتویش را به تن کرده و برای رفتن به مرسه از خانه خارج می شود.افشین با ترس و لرز کنار پدرش می نشیند و سر به زیر می اندازد.پدر دستی به محاسنش می کشد و می پرسد:
-چرا دیروز مدرسه نرفتی؟
او با لکنت زبان پاسخ می دهد:
-بچه ها مسخره ام می کنن،بهم می گن دزد،می گن شاگرد تنبل کلاس.
-خودت مقصری،چرا باید کار خلاف بکنی و آتو دست مردم بدی؟
-ببابا اگه مدرسه امو عوض کنی خوب درس می خوونم قول می دم.
پدر در سکوت به او خیره می شود.از دست این پسر جانش به لبش رسیده است.نمی داند در برابر او چه رفتاری در پیش بگیرد.سیگاری اتش می زند و پس از چند سرفه پیاپی می گوید:
-فعلا که وسط ساله،این چند ماه رو هم تحمل کن و دندون رو جگر بذار تا سال تموم بشه.از سال دیگه فکری به حالت می کنم حالا بگو دیشب کجا بودی چرا نیومدی خونه؟
لحم پدر یک باره خشمناک می شود.افشین شتابزده می گوید:
-به قرآن قسم خونه بودم تو آشپزخونه قایم شده بودم.
-قسم نخور راستشو بگو.
- به حضرت عباس راست می گم از مامان بپرس.
-گفتم قسم نخور تو وقتی بخوای دروغ بگی معمولا قسم میخوری دیگه نمی دونم کدوم یکی از حرفاتو باور کنم.
مادر مداخله کرده و می گوید:
-راست می گه چرا حرفشو باور نمی کنی؟همونجا شام خورد و نصف شب اومد تو رختخواب خوابید.
پدر پورخندی می زند و می گوید:
-اگه راست می گی بگو ببینم شام چه غذایی داشتیم؟
افشین بی درنگ جواب می دهد:
-کوکو سبزی.
پدر پوزخند دیگری می زند، سیگارش را در زیر سیگاری خاموش می کند و می گوید:
-مثل این که مجبورم این دفعه حرفتو باور کنم اما خوب گوشاتو وا کن ببین چی می گم.خوش ندارم یه حرف رو دو بار تکرار کنم.از فردا مثل آدم سرتو میندازی پایین می ری مدرسه.با هیچ کس هم حرف نمی زنی مخصوصا با اون پسره، سعید. اون آدم درستی نیست پشت سر خونواده اش خیلی بد میگن.باباش سابقه داره و مثل گاو پیشونی سفید تو محل می شناسنش.دور این یکی رو خیط بکش.رفیق بازی آدمو بیچاره می کنه شیرفهم شدی؟
-بله.
-اگه یه بار دیگه ببینمت با این پسره رفت و آمد کردی پوست از سرت می کنم.حالا پاشو برو درساتو حاضر کن.حرفام یادت نره، فهمیدی؟
-بله بابا.
افشین با شتاب از مقابل پدر می گریزد.ساعتی بعد به همراه مادر برای معاینه نزد دکتر می رود.وقتی به خانه بازمی گردد پدر هم چنان گوشۀ اتاق کز کرده است.مقیمی در فصول پاییز و زمستان که کار کساد است و وضع ساختمان سازی خراب،ناچار است خانه نشین شود.گاه برای خرید مایحتاج در صفوف ارزاق جا خوش می کند، گاه کنج خانه می نشیند و به رادیو گوش می دهد.
در اوقات بی کاری به ندرت از خانه خارج می شود.می داند که بیرون رفتن خرج دارد و با بودجۀ مختصر او جور درنمی آید.کمتر با اقوام و بستگان مراوده دارد وتنها مکانی که بعضی اوقات به آنجا سری می زند منزل برادرش است که آن هم دیر به دیر حاصل می شود.در روزهایی که پدر در خانه است به افشین خیلی سخت می گذرد.پدر تمام حرکات او را زیر نظر دارد و ساعات ورود و خروجش را کنترل می کند و زمانی که پدر از خانه خارج می شود آن لحظه خوش ترین دقایق عمر افشین محسوب می گردد.با پرب زبانی و لوس بازی مادرش را خام می کند و برای دیدن سعید از خانه جیم می شود.
مادر با خوش خیالی تصور می کند که افشین برای درس خواندن به خانۀ سعید می رود و زیاد سخت گیری نمی کند.او چنان به افشین علاقه دارد که به خاطرش بارها و بارها به شوهرش دروغ گفته است و او را در جریان رفتارهای پسرش قرار نمی دهد.به تدریج افشین که به ضعف هی مادر و علاقۀ بی حد و حصرش نسبت به خود پی برده از این نکه سوءاستفاده مرده و هر عملی را که دلش می خواهد آزادانه انجام می دهد و یقین دارد که مادرش همیشه از او جانبداری خواهد کرد.
آن روز سپری می شود،فردایش افشین با بی میلی راهی مدرسه می گردد.در حیاط مدرسه از دوستانش سراغ سعید را می گیرد اما او را نمی یابد.حتی در کلاس هم سعید حضور ندارد.به هر زحمتی که هست ساعتخای کسل کننده درس را تحمل می کند و در پایان زنگ آخر شتاب زده از مدرسه خارج می شود تا برای کسب اطلاع از غیبت سعید به خانه اش برود.
وقتی زنگ خانۀ سعید را می فشارد مادرش در را می گشاید.افشین سلام می کند و می پرسد:
-سعید خونه است؟
مادر سعید پاسخ می دهد:
-نه با باباش رفته مسافرت.
-مسافرت!کی؟ من که دیشب باهاش بودم.
-دیشب نصف شب با پدرش رفت بندرعباس.
-کی برمی گرده؟
آخر هفته.
-پس مدرسه اش چی؟
-نمی دونم بالاخره یه کارش می کنیم.خب کاری نداری؟
افشین خداحافظی کرده و به طرف خانه اش به راه می افتد.برایش حیرت آور است که سعید چنان ضرب العجل به مسافرت رفته باشد.آن هم درست فصل شروع امتحان! چقدر دلش می خواست آزاد بود و به همراه سعید به مسافرت می رفت و جاهای دیدنی کشور را از نزدیک می دید و حسابی سیر و سیاحت می کرد.
وقتی به خانه بازمی گردد مادر با دیدنش شاد می شود:
-سلام پسرم خسته نباشی امروز مدرسه چطور بود؟
-خوب بود مامان،خیلی گشنمه.
-غذا حاضره تا تو دستاتو بشوری منم سفره رو می اندازم.
افشین به دستشویی می رود و افسون با کمک مادر سفره ره می اندازد.پدر که احساس کسالت می کند و در گوشه ای از اتاق خوابیده، با شنیدن صدای ظروف از خواب بیدار می شود و به آنها ملحق میگردد.افشین حین بلعیدن غذا به مادر می گوید:
-دفترم تموم شده دو تا دفتر صد برگ باید برام بخری.ضمنا یه کلاسور هم می خوام.
افسون حیرت زده می گوید:
-کلاسور برای چی؟ همش 4ماه مونده تا سال تموم بشه اونوقت تازه می خوای کلاسور بخری؟
-خب لازم دارم دیگه، مگه پولشو تو می دی؟
-خیلی خوب درس می خونی چیزهای گرون گرون هم می خوای؟!
-به تو چه، مگه تو فضولی؟
پدر با تشر خطاب به هر دو می گوید:
-ساکت سر سفره گناه داره حرف می زنین.
مادر چشم غره ای به افسون می رود و رو به پسرش می گوید:
-باشه، بات می خرم.تو خوب درس بخون من هرچی که بخوای واست می خرم.
پدر لقمه ای به دهان می گذارد و می پرسد:
-کلاسور واسه چی می خوای؟
-دبیرمون گفته باید جوابهای درس علوم رو تو کلاسور بنویسیم.
-چرا حالاه که تقریبا آخر ساله؟!
-از دو ماه پیش بهمون گفته بود اما من توجه نکرده بودم.الان من تنها کسی هستم که تو کلاس کلاسور نداره.اگه پول بدین همین امروز می رم می خرم.
مادر می گوید:
-وقتی بابات پولشو داد خودم می رم واست می گیرم.
-پس حتما رنگش آبی باشه من رنگ دیگه نمی خوام.
افسون باطعنه گفت:
-لابد رنگشم دبیرت تعیین کرده، درسته؟
-تو چیکاره ایکه تو کارای من مداخله می کنی؟ حسود می دونم کجات می سوزه!
مادر گره ای به ابرو می اندازد و به دخترش می گوید:
-راست می گه دیگه، اصلا چرا باید تو کار برادرت دخالت کنی؟ اون از تو بزرگتره و تو وظیفه داری بهش احترام بذاری.پاشو اگه غذات تموم شد برو چایی دم کن.
افسون بی چون و چرا از جا بلند می شود و به طرف سماور در حال جوش می رود.زیر چشمی حرکات مادر را زیر نظر دارد که تکۀ بزرگی گوشت لای برنج افشین پنهان می کند.او زهرخندی می زند و به کنار سفره می آید و سرجای خود می نشیند، دقاقی بعد افشین که ناهارش را خورده سفره از سفره کنار می کشد و در گوشه ای از اتاق کیف و کتابش را ولو می سازد و به ظاهر به درس خوندن مشغول می شود اما باطنا حواسش پیرامون دو مطلب دور می زند. یکی کسافرت قریب الوقوع و ناگهانی سعید و دیگر لحظۀ آشنایی با او...
سه روز قبل هنگامی که از لب مدرسه به سمت خانه می آمد چشمش به او افتاد.دختری چاق و تپل با لپ های گلی و چشمان درشت و سیاه! دخترک 13 ساله بود و درست هم سن و سال خواهرش،مانتوی مندرس و رنگ و رو رفته اما تمیزی به تن داشت که از نظر قد و هیکل برایش کوچک می نمود.افشین وقتی از کنارش می گذشت ناخودآگاه متلکی به دختر پراند.دختر سرخ و سفید شد اما پاسخش را نداد.
او که انفعال دختر را مشاهده مرد بر سر ذوق آمد و خواست خود شیرینی کند لذا به او گفته:
-می خوام مامانمو بفرستم خواستگاریت.
دختر لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.افشین هم به دنبالش حرکت کرد.نمی دانست دیگر چه بگوید.دهانش قفل شده بود.سر پیچ یک کوچه، دخترک راهش را کج کرد،افشین این بار بی مقدمه گفت:
-یه عکس از خودت برام می آری؟ می خوتم به مامانم نشون بدم.
دخترک باز هم خندید و باصدایی نازک و لطبف گفت:
-آره اما به شرطی که برای یه هدیه بخری.
-باشه، چی دوست داری؟
-یه کلاسور، رنگش هم حتما آبی باشه.
این را گفت و به سرعت دور شد.افشین دقایقی هج و واج سرکوچه ایستاد و دور شدن او را نگریست.چیزی از افشین خواسته بود که فاراهم کردنش آسان نبود.باید چنان اعتماد پدر را نسبت به خود جلب می کرد تا پدر چنبن پولی به او پرداخت کند و چنین بود که افشین خواسته اش را به شکل دیگری در خانه مطرح ساخت...
بعدازظهر همان روز مادر به پدر می گوید:
-کمی پول بده می خوام واسه افشین کلاسور بخرم.
مقیمی سیگاری روشن می کند و می گوید:
-می دونی که پول ندارم خودت بهتر از وضع من آشنا هستی.
-وقتی مدرسه دستور داده ما مجبوریم باش بخریم.
-آخ از دست این معلم ها، اصلا موقعیت مردم رو درک نمی کنن. نفسشون از جای گرم در می اد. فردا خودم می رم مدرسه و با معلمش صحبت می کنم بهش می گم برام مقدور نیست.
-می خوای شخصیت پسرمو جلو معلم و همشاگردی هاش خرد کنی؟
-تو نمی فهمی چی داری می گی؟بابا من ندارم، ندارم.
-اون بچه است هنوز معنی نداری رو درک نمی کنه.
-تو که درک می کنی.
-من اگه داشتم دریغ نمی کردم.
-منم همین طور ولی دستم خالیه.
-شاید این کار باعث بشه اون سر شوق بیاد و درسشو خوب بخونه.
-می خوام هفتاد سال سیاه نخونه فردا چه تاج گلی می خواد سذر من بزنه این قدر لوسش می کنی؟ وقتی ندارم برم دزدی؟
-مجبور نیستی از خروس خون تا شغال خون ورِ دل من چمک لزنی! پاشو برو دنبال یه کاری، این شکم صاحب مرده که با هوا پر نمی شه.
-بعد 35 سال زندگی تازه فهمیدی ندارم.
-من واسه خودم ازت چیزی نمی خوام.لباسام وصله داره خب باشه، تنم ماه به ماه رنگ حموم رو به خودش نمی بینه به جهنم! پول بزک دوزک ندارم مهم نیست، سفره ام خالیه فدای سرت، گردش و تفریح نمی رم گور پدرش، اما نمی ذارم به پسرم بد بگذره اون باید به هر چی که می خواد برسه، دستت خالیه برو شلوار تنتو بفروش.
افشین که از حمایت مادر بل گرفته با قهر و غضب کتابهایش را روی زمین می کوبد و می گوید:
-من اصلا کلاسور نمی خوام فهمیدین، از فردا هم مدرسه نمی رم.خیالتون راحت شد؟!
مادر با قیافۀ اخم آلود به او تشر می رود و می گوید:
-تو کارهای بزرگترها مداخله نکن سرتو بنداز پایین و کارتو انجام بده.
پدر با بی میلی از جا بلند می شود.نگاه غضب آلودی به پسرش می اندازد و به طرف چوب لباسی می رود.کت مندرسش را به تن می کند و بی حرف و سخن از اتاق و سپس از خانه خارج می شود.گیج و حیران در کوچه پرسه می زند.از خیابان می گذرد و وارد قهوه خانه می شود.قهوه خانه نسبتا خلوت است و یکی دو مشتری بیشتر ندارد.روی نیمکت کنار سماور می نشیند و به فکر فرو می رود.
قهوه چی برایش یک استکان چای می آورد و در کنارش می گذارد و با او حال و احوال می کند. پس از رفتن قهوه چی او هم چنان در فکر است.یک حبه در دست می گیرد و آنرا در مشت می فشارد.خاکه های قند در جدار دست فاچ خورده و کبره بسته اش فرو می نشیند.با خود می گوید:
-خدایا چیکار کنم؟ کجا برم؟ از کی کمک بگیرم؟ خودت می دونی که نداری بد دردیه، به کی برم رو بندازم؟ خدایا منو جلو سر و همسر رو سباه نکن.عمری زحمت کشیدم و با آبرو زندگی کردم عرق ریختم و جون کندم ولی نتیجه اش اینه که می بینی.
آهی می کشد و قند را به ته گلویش پرتاب می کند.چای را هورتی سر می کشد، یک سیگار اشنوویژه از پاکت خارج کرده و با آتش کبریت روشنش می کند.چنان سگرمه هایش درهم است که انگار به ماتم عزیز از دست رفته ی نشسته است.فکری به خاطرش می رسد.خاکستر سیگارش را می تکاند، سکه ای درون نعلبکی می اندازد و از قهوه خانه


[عکس: d8965e8965.png]
}
#3
اینم ادامه ی رمان.........


بیرون می آید.
نزدیک منزل به مغازه ی خواروبارفروشی کریم آقا وارد می شود. تمام امیدش به کریم آقاست. تصمیم دارد پولی از او وام بگیرد. کریم آقا سرش شلوغ است. چند نفری کنار پیشخان ایستاده اند و راه را بند آورده اند. مقیمی در منتهی الیه سمت راست به انتظار نوبت می ایستد. یکی خارج شده و نفر بعدی از در وارد می شود. مقیمی که قدش نسبت به پیشخان کوتاهتر است رو نوک پنجه ی پا می ایستد و به کریم آقا که سخت سرگرم راه اندازی مشتری هاست سلام می کند. کریم آقا از همان جا جواب سلامش را می دهد.
وقتی نوبت به او می رسد، کریم دفترچه اش را می گشاید و قبل از این که مقیمی دهان باز کرده و مقصود خود را بگوید با لحنی دوستانه به اومی گوید:
ــ مقیمی جان بدهی شما از دوهزارتومن هم بالاتر زده
ــ دو هزار تومن؟!
ــ بله دیروز والده ی افشین خان مقداری جنس نسیه ازم بردن.
ــ بله بله ممنونم.
ــ راستش واسه یادآوری عرض کردم وگرنه مغازه به خودتان تلق داره. حالا چیزی می خواستی؟
ــ نه همین جوری اومدم که سلامی کرده باشم.
ــ تو رو خدا رو درواسی نکن اگه چیزی لازم داری بگو.
ــ فقط، فقط یه پاکت سیگار می خواستم.
ــ ازهمون همیشگی؟
ــ بله اشنو ویژه باشه.
کریم یک بسته سیگارروی پیشخان می گذارد و می گوید:
ــ قیمتش کمی فرق کرده 5 تومن گرونتر شده.
ــ ای بابا دیگه چرا گرونش کردن؟!
ــ لابد گرون کردن که کسی نخره آخه سیگار واسه سلامتی ضرر داره. جوانکی که پشت سر مقیمی به انتظار نوبت ایستاده خنده ی صدا داری می کند که یک ردیف دندانهای زرد و جرم گرفته اش نمایان می شود و می گوید:
ــ اگه واسه ما ضرر داره واسه تولید کننده اش که منفعت داره!
مقیمی سری تکان می دهد، یک اسکناس مچاله شده ی 50 تومانی که آخرین نقدینه ی ته جیبش است بیرون می آورد و به طرف کریم می گیرد.
ــ قابلی نداره مهمون باش.
ــ نه کریم آقا دستت درد نکنه نمی خوام بدهی ام زیادتر بشه.
کریم اسکناس را می گیرد و بقیه ی پول سیگار را به او برمی گرداند. مقیمی با اندوه از آنجا می زند بیرون حالا تنها جایی که برایش باقی مانده منزل برادر است. به سرعت قدم هایش می افزاید و به در خانه ی برادرش می رسد. دق الباب می کند و همسر برادر در را به رویش می گشاید و او را به خانه دعوت می کند.
بچه های برادر با دیدنش شادی کنان خود را به او می رسانند و از سر و کولش بالا می روند. همه به دستهای او می نگرند و مقیمی با شرمساری از دست تهی خود سر به زیر می اندازد. برادرش نزدیکتر می آید و با او احوالپرسی می کند و وی را صدر اتاق می نشاند. زن برادر فورا برایشان چای آماده می کند و خود به اتفاق بچه ها به اتاق دیگری می روند تا دو برادر به راحتی با هم گفتگو کنند.
مقیمی ضمن نوشیدن چای موضوع گرفتاریش را برای برادر شرح داده و از او تقاضای ده هزار ریال پول می کند. برادرش ابتدا رنگ می بازد و سپس با لکنت زبان می گوید:
ــ شرمنده اتم خودت که وضع منو می دونی با 8 سر عائله و شندرغازحقوق بخور و نمیر زندگی خودم لنگ می زنه، ولی پونصد تومن می تونم برات جور کنم اونم از پس انداز مادر بچه هاست که می خواست واسه خودش لباس بخره.
برادر پانصد تومان را از همسرش گرفته و به مقیمی می دهد و می گوید:
ــ چرا دنبال کار نمی روی؟
ــ خودت که می دونی تو زمستون کسی خونه نمی سازه. تو برف و بارون کار کساده. منم که دیگه جوون نیستم که برم فرش بشورم یا برف پارو کنم و خرجمو در بیارم. با این کمر ناقصم این جور کارهای سنگین ازم بر نمی آد.
ــ چقدر اون روزا بهت گفتم بیا بریم تو شهرداری یه کاری واست جور کنم که هم پیش خودم باشی هم یه آب باریکه ای واسه روز مبادا داشته باشی ولی تو گفتی بلدیه هم شد جا! لااقل یه بیمه و بازنشستگی که داشت. نگاه کن تموم دندونات پوسیده یه دندون سالم تو دهنت نیست! اگه بیمه بودی یه دست دندون عاریه ی مجانی برات می ذاشتن که کیف کنی.
ــ این چیزا برام مهم نیست من دیگه عمر خودمو کردم و آفتاب لب بومم، اما از چیزی که ناراحتم اینه که من 20 سال از داشتن فرزند محروم بودم. آخرش سر پیری صاحب 2 فرزند شدم که یکیش هم نا خلف در اومده. من به درگاه خداوند شکر می کنم و ازش می خوام یا اولاد به کسی نده اگرم می دی اهلشو بده تا آدمو خوار نکنه.
ــ برادر تقصیر زنته، اون زیادی به افشین رو داده و لوس بارش آورده. از حالا اگه حریفش نباشی فردا نمی تونی جلوش در بیای. باید ازش زهر چشم بگیری.
ــ خدا عاقلش کنه اما اون از هیچ چیز و هیچ کس حساب نمی بره، خیلی بی عار و تن پروره. نه درست و حسابی درس می خونه نه مادرش می ذاره من بذارمش سر یه کاری. می گه باید پسرش دکتر بشه! اون دکتر بشه دکترها باید کجا برن؟! باید فاتحه ی هر چی دکتری و تحصیل کرده رو خووند!
مقیمی ساعتی به درددل با برادر می پردازد و آنگاه در حالی روانه ی خانه می شود که به برادرش قول داده تا یک ماه دیگر قرضش را ادا کند. وقتی وارد خانه می شود هوا تقریبا تاریک شده است. پولها را مقابل زنش می ریزد و می گوید:
ــ بیا اینم پول ورش دار.
چشمان خانم مقیمی از شادی برق می زند، بدون این که تشکر کند می پرسد:
ــ چقدر هست؟
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#4
ــ بیشتر از پونصد تومن نتونستم تهیه کنم اگه کلاسور بیشتر از این مبلغ بود خودت یه کارش بکن، سعی کن چونه بزنی و تخفیف بگیری.
ــ از کجا این پولو آوردی؟
ــ تو چیکار داری از یه بنده ی خدا قرض کردم، بهتر از اینه که شلوار تنمو بفروشم و لخت بگردم!
خانم مقیمی کنایه ی همسرش را نادیده می گیرد و مقیمی می افزاید:
ــ یه چیز دیگه، بهتره دیگه از کریم آقا نسیه نخری، بدهی مون بالا زده حساب دادنشم بکن. یه کمی جلو دستتو بگیر آدم کمتر بخوره بهتر از اینه که بدهکار مردم باشه.
ــ هر چی صرفه جویی می کنم باز کم می آرم. من که ازش سرخاب ماتیک نخریدم! هر چی خریدم واسه خوراک روزانه بوده.
خانم مقیمی متعاقب این کلام به همراه افشین برای خریدن کلاسور به طرف در حرکت می کند اما قبل از خروج به افسون که مشغول درس خواندن است تاکید می کند که به غذای روی اجاق سرکشی کرده و هوای آن را داشته باشد.
وقتی مادر خارج می شود افسون رو به پدر می کند و با مهربانی می پرسد:
ــ بابا چایی می خوری دم کنم؟
ــ نه بیرون خوردم چیکار داری می کنی؟
ــ دارم درسامو حاضر می کنم بابا، فردا امتحان دارم.
ــ بارک الله دخترم خدا تو رو برام حفظ کنه من به وجود تو افتخار می کنم کاش این پسره ی تخس ازت یاد می گرفت. حیف نون که آدم بهش بده آخ چقدر دلم می خواست یه پسر اهل و سربراه داشتم کاش اون یکی هم دختر می شد.
ــ بابا غصه نخور تصمیم دارم اونقدر درس بخونم که دکتر بشم اونوقت می تونم محبت های شما رو جبران کنم.
ــ ان شاءالله دخترم من ازت راضیم و دعا می کنم عاقبت به خیر بشی. من که زنده نیستم تا اون روزا رو ببینم. به دلم برات شده عروسی شما دو تا رو نمی بینم.
افسون با بغض می گوید:
ــ خدا بهتون صد سال عمر بده، دیگه از این حرفا نزن بابا دل من می شکنه.
ــ عزیزم من عمرمو کردم، هر چند که دلم می خواد صد سال عمر کنم تا خوشبختی بچه هامو ببینم و به ثمر رسیدن میوه های عمرمو شاهد باشم ولی خدا رو چه دیدی؟ عمر دست خداست خودش جون می بخشه و خودشم جون می گیره. راستی پاشم نمازمو بخونم تو هم به درسات برس. می خوام چشم دوست و دشمن رو کور کنم و با افتخار بگم دخترم شاگرد نمونه و ممتازه.
افسون آهی می کشد و به مطالعه مشغول می شود و پدر برای گرفتن وضو اتاق را ترک می کند. ساعتی بعد افشین خوشحال و خندان به همراه مادر به خانه باز می گردد. از این که به مراد دلش رسیده دنیا را به کام می بیند. کلاسور را به خواهرش نشان می دهد و در حالی که به او دهن کجی می کند می گوید:
ــ دلت بسوزه ببین چه کلاسوری دارم!
ــ دل خودت بسوزه من احتیاجی به این قرتی بازیها ندارم اگه کسی درسخون باشه تو ورق پاره هم می تونه تکلیفشو انجام بده.
ــ اوهو اینو باش! گربه دستش به گوشت نمی رسه می گه پیف بو می ده! بیچاره گیرت نمی آد کسی تو رو تحویلت نمی گیره که از این چیزا برات بخره.
مادر به آشپزخانه می رود و لحظه ای بعد غرولند کنان می آید و می گوید:
ــ مگه تو تو این خونه نبودی؟ چیکار می کردی خوابت برده بود؟
ــ چی شده مامان؟
ــ دیگه می خواستی چی بشه؟ مگه سفارش نکرده بودم به غذا سر بزنی؟
ــ چرا مامان یه دفعه سر زدم.
ــ پس چرا خورش ته گرفته؟ حتی یه قطره آب هم ته قابلمه نیست.
ــ به خدا وقتی به قابلمه سر زدم هنوز آب داشت منم اومدم نشستم سر درسام، یادم رفت دوباره سر بزنم.
ــ درس، درس! حالا انگار می خواد واسه من فیلسوف بشه! درس به چه دردت می خوره! تو یه دختری باید اول خونه داری یاد بگیری بعد چیزای دیگه، فردا وقتی شوهر کردی به جای دست پختت می خوای دیپلمتو بذاری جلوش که کوفت کنه؟
آنگاه رو به جانب افشین می کند و می گوید:
ــ چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟ زود باش بشین سر درسهات، کلاسورم که واست گرفتم پس دیگه معطل چی هستی؟
افشین با دلخوری گوشه ای می نشیند و اوراق کتاب را مقابلش می گشاید. مادر دوباره به آشپزخانه بر می گردد. پدر نمازش را تمام می کند و کف اتاق دراز می کشد و پیچ رادیو را باز می کند. چشمانش را می بندد و به فکر فرو می رود. به فکر این که تا یک ماه دیگرچگونه قرض برادرش را پرداخت کند و افشین در این اندیشه که بعد از دادن کلاسور به آن دختر به پدر و مادرش در مورد فقدان آن چه بگوید؟
لحظاتی بعد افشین سر بلند کرده و خطاب به خواهرش می گوید:
ــ پاشو برام یه لیوان آب بیار.
افسون که هنوز از دست او دلخور است با بی اعتنایی می گوید:
ــ من درس دارم پاشو برو خودت بخور.
ــ یاالله پاشو برو واسم آب بیار، بزغاله!
افسون اعتنایی به او نمی کند و افشین با عصبانیت از جا برمی خیزد و موهای خواهرش را به شدت می کشد. افشون که دردش گرفته ناخودآگاه نوک خودکار را به کف دست او فرو می کند که فریاد جگر خراش افشین فضای خانه را می شکافت. پدر حیرت زده در جا نیم خیز می شود و مادر سراسیمه و و حشت زده به اتاق می دود. افشین با دیدن او نعره ای می کشد و دست خراشیده اش را نشانش می دهد و می گوید:
ــ مامان ببین با من چیکار کرد؟ از دستم داره خون می آد.
ــ چی شده کی باهات اینجوری کرد؟
ــ این؟ این دختره ی احمق.
مادر به طرف افسون خیز برمی دارد و در حالی که سیلی محکمی به گوشش می نوازد می گوید:
ــ ورپریده چرا با بچه ام این طور کردی؟
ــ مامان اول اون گیسامو کشید من داشتم درس می خوندم.
ــ بی خودی که مرض نداره گیساتو بکشه لابد یه کارش کردی؟
افشین نفس زنان می کوید:
ــ بهش گفتم بهم آب بده اما فحشم داد.
ــ به خدا دروغ می گه به جون بابا دروغ می گه.
ــ خفه شو سلیطه! خدا بزنه به کمرت چرا واسش آب نیاوردی؟ زدی بچه امو ناقص کردی!
پدر که در سکوت به آنها می نگرد با ناراحتی و بی قراری می گوید:
ــ بس کن زن چرا این قدر حق کشی می کنی، چرا این همه به این دختر بیچاره زور می گی؟ واسه افشین مادری و واسه اون زن بابا!
ــ تو دخالت نکن من این ورپریده رو بهتر از تو می شناسم، اون خیلی خودبینه و به برادرش حسادت می کنه.
سپس رو می کند به افسون و می گوید:
ــ واسه من آبغوره نگیر از ریختت بدم می آد، زود از جلوی چشام دور شو.
افسون گریه کنان به اتاق دیگر پناه می برد. سرش را روی رختخوابها می گذارد و هق هق گریه اش را رها می سازد. درد تبعیض بیشتر از درد سیلی سوزش دارد و قلبش از این همه بی عدالتی به درد می آید. پدر در را می گشاید و به سمت او می آید. دست نوازشی بر موهایش می کشد و می گوید:
ــ گریه نکن دخترم گریه نکن.
افسون به جانب او باز می گردد و سرش را روی سینه ی پدر می گذارد و هق هق کنان می گوید:
ــ چرا مامان منو دوست نداره؟ آخه مگه من دخترش نیستم؟
ــ تو اشتباه می کنی ما همه دوستت داریم، مادره دیگه، حالا اون یه چیزی گفت تو چرا به دل گرفتی؟ سنی ازش گذشته دیگه مثل گذشته ها اعصاب نداره باید مراعات حالشو بکنیم.
ــ چطور واسه افشین اعصاب داره ولی واسه ی من نداره؟ من شدم کلفت دست به سینه ی آقا.
پدر در سکوت سر به زیر می اندازد و در دل سخنان دخترش را تایید می کند. او هم همانند افسون از این همه تفاوت نگری ناراحت است اما کاری نمی تواند صورت دهد.
ــ پاشو بریم تو اتاق اینجا سرده ممکنه سرما بخوری. تو دیگه واسه خودت خانمی شدی نباید مثل بچه ها قهر کنی. جون بابا پاشو بریم بابا رو دلخور نکن.
افسون اشکهایش را پاک می کند و می گوید:
ــ فقط به خاطر شما بابا...
مقیمی لبخندی می زند و می گوید:
ــ بارک الله دخترم پیرشی که رو حرف بابات حرف نمی آری.
پدر و دختر به اتاق باز می گردند. مادر با دیدن افسون می گوید:
ــ برو سفره رو بیار بنداز می خوایم شام بخوریم.
پدر بی درنگ می گوید:
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
گوناگون از وب
loading...
#5
ـ از این به بعد اگر کسی تو این خونه به افسون چپ نگاه کنه حسابش با منه، من دوست دارم تو خونه ام همیشه صلح و صفا و بگو بخند باشه.
افسون به آشپزخانه می رود و مادر خطاب به شوهرش می گوید:
ــ خیلی بهش پر و بال می دی فردا که روش زیاد شد دیگه از عهده اش بر نمی آی.
ــ بهتره تو کارای من مداخله نکنی. پسر مال تو دختر هم مال من! تا زمانی که تو بین این دو تا بچه فرق می ذاری ما روز خوش نمی بینیم. هیچ فکر کردی که با این رفتارت اونا رو عوض این که به هم نزدیک کنی از هم دورشون می کنی و تخم بدبینی و حسادت تو دلشون می کاری؟ تو باید به هر دو تا اولادت به یه چشم نگاه کنی و نباید بین اونا تبعیض قایل بشی.
ــ من بین اونا فرق نمی ذارم اما این گیس بریده خیلی پررو شده انگار صاحب اختیار همه است.
ــ اون دختره باید بیشتر بهش توجه بشه تا خدای نکرده به راه بد کشیده نشه. طوری باهاش رفتار می کنی که انگار از سر راه آوردیش.
با ورود افسون به اتاق پدر سکوت می کند. همگی به دور سفره جمع شده و به غذا خوردن مشغول می شوند. صبح روز بعد افشین روانه مدرسه می گردد. به هر مشقتی که است ساعتهای درس را پشت سر می گذارد تا کلاس خاتمه می یابد و مدرسه تعطیل می شود. شتابان خود را به نزدیک مدرسه ی دخترانه که یک کوچه بالاتر قرار دارد می رساند. لحظاتی بعد سر و کله ی دخترک نمایان می شود.
افشین طوری کلاسور را به دست گرفته که از فاصله ی دور هم قابل روئیت است. دخترک که با دو تن از همکلاسی هایش قدم زنان پیش می آمد به محض دیدن افشین کلاسور به دست، به هر بهانه ای که شده دوستانش را دست به سر کرده و از آنها جدا می شود. افشین که موقعیت را مناسب می بیند جلوتر رفته و به او سلام می کند و کلاسور را دو دستی تقدیمش می دارد.
دختر شادمانه به او می خندد و کلاسور را از دستش می گیرد و شتابان از وی دور می شود. افشین با خوشحالی به خانه بازمی گردد. سعادت با او یار است زیرا تا چند روزی کسی متوجه هدم وجود کلاسور در دست افشین نمی گردد و او با خیالی آسوده هفته ای یکی دو روز دخترک را در سکوت تا در خانه اش بدرقه می کند. همین قدر می داند که نامش فرنگیس است.
سعید اواخر هفته سر وکله اش در محل پیدا می شود. افشین به رغم مخالفت و هشدار پدر، مخفیانه به دیدنش می رود اما مواظب است که در هنگام ورود به خانه ی سعید دیده نشود. پدرش یا معمولا در قهوه خانه است یا در منزل، او با ترس و لرز به آنجا می رود و می داند که اگر پدر او را ببیند شلاقش با تن نرم وی آشنا خواهد شد.
سعید از دیدار او شاد می شود. هر دو هم دیگر را می بوسند و افشین می پرسد:
ــ پس تو کجا گذاشتی و بی خبر رفتی؟
ــ فرصت نشد بهت خبر بدم. سفر خیلی ناگهانی پیش اومد. شب بابام گفت که واسه بندر بلیت گرفته منم ازش خواستم منو با خودش ببره، اونم قبول کرد و همون شبانه راه افتادیم و رفتیم.
ــ رفته بودین بندر چیکار؟
ــ بابام می خواست یه مقدار جنس بیاره، لباسهایی که بابام از بندر می آره همش به صورت قاچاق از مرز رد می شه و بابام اونا رو تو بازار کویتی های تهرون به قیمت خوبی آب می کنه. تو چیکار می کنی از خودت بگو.
افشین می خندد و در جوابش می گوید:
ــ خبر نداری، یه دوست دختر پیدا کردم.
ــ مرگ من راست می گی؟ بگو تو بمیری!
ــ دروغم چیه باور کن.
ــ کی ؟ کجا؟
ـ یک هفته است، تو راه مدرسه دیدمش، دو روز قبل از این که تو بری مسافرت باهاش حرف زدم. اول قضیه رو زیاد جدی نگرفتم ولی بعدش جدی جدی خاطر خواش شدم.
ــ چه حرفا! خب بگو ببینم تا کجا پیش رفتی؟
ــ چی رو؟
ــ منظورم اینه که چه کارها کردی!
ــ مثلا چیکار باید می کردم؟
ــ ای بابا تو چقدر خنگی! منظورم اینه که باهاش سینمایی، گردشی، پارکی جایی رفتی؟
ــ نه بابا پارک و سینما کجا بود.
ــ پس خیلی دست و پا چلفتی هستی. همین فردا دعوتش کن بریم با هم بستنی بخوریم، مهمون من.
ــ آخه من روم نمی شه ممکنه اون ناراحت بشه و قهر کنه.
ــ خب ناراحت بشه، بذار قهر کنه دوست دختر بچه ننه به چه دردت می خوره؟ باید بهش نشون بدی که مرد شدی.
ــ باشه بهش می گم. راستش می دونی که بابام قدغن کرده که من دیگه باهات رفت و آمد نداشته باشم؟
ــ نه! چرا؟
ــ چه می دونم، فکر می کنه تو نمی ذاری من درس بخونم. من دیگه باید برم ممکنه بابام بو ببره، از فردا صبح نیا دنبالم خودم تنهایی می رم مدرسه اونجا هم دیگر رو می بینیم. اگه کاری داشتی پیش مادرم پیغوم بذار اون هوای منو داره.
افشین به خانه باز می گردد. فردای آن روز به خود جراتی داده و به فرنگیس می گوید که می خواهد با او بیشتر آشنا شود و وی را به بستنی دعوت می کند. فرنگیس ابتدا نمی پذیرد ولی سرانجام به او وعده می دهد که بالاخره روزی دعوتش را خواهد پذیرفت مشروط بر این که هر بار افشین برایش هدیه ی ارزنده ای بیاورد واین در حالی است که افشین قادر به انجام چنین کاری نمی باشد.
چند روز بعد زمانی که پدر در می یابد افشین کلاسورش را در راه خانه و مدرسه گم کرده است از فرط ناراحتی او را با کمربند تنبیه می کند. مع الوصف افشین که به کتک های پدر عادت کرده به این مساله اهمیتی نمی دهد.
روزها می گذرد. زمستان به پایان رسیده و عید نوروز از راه می رسد. پس از سپری شدن تعطیلات نوروزی بار دیگر افشین به مدرسه باز می گردد. سطح نمراتش همچنان افت دارد و هیچ پیشرفتی در دروسش دیده نمی شود. بر خلاف او، افسون با نمرات درخشان برای خود در بین دوست و آشنا وجهه ای کسب کرده و بیشتر از پیش قابل احترام می شود و این موضوع بر خشم و حسادت افشین می افزاید.
سرانجام سال تحصیلی به سود افسون و به زیان افشین به پایان می رسد. افشین باز هم همانند سالهای پیش مردود می شود و شاگرد دوساله می گردد و پدر که مدرسه رفتن او را بی فایده می داند در صدد است تا برایش شغلی دست و پا کند اما مادر هم چنان سرسختانه در برابر تصمیم همسر مقاومت می کند. این بار هم خواهی نخواهی برد با مادر است. او برای این که حرفش را به کرسی بنشاند بدون مشورت با همسر جهت نام نویسی افشین به مدرسه مراجعت کرده و از او ثبت نام به عمل می آورد و خرسند و راضی به خانه بازمی گردد...
دو سال سپری می شود. اینک افشین 1 ساله و افسون 1 ساله هستند. در طی این دو سال مادر به تدریج قانع می شود که تلاش او برای درس خواندن افشین بی ثمر بوده است زیرا افشین بدون هیچ پیشرفتی هر سال در کلاس در جا زده و از درس و مدرسه گریزان است.
تابستان پدر او را در مغازه الکتریکی به کار می گمارد اما افشین بیشتر از دو هفته آنجا دوام نمی آورد و به جرم سرقت از محل کار اخراج می شود. اما در برابر کتک های پدر مقاومت کرده و اظهار می دارد که به او تهمت زده اند. پس از آن مدتی در کارگاه نجاری و بعد در گاراژی به عنوان شاگرد مکانیک مشغول به کار می شود بدون اینکه به این گونه مشاغل علاقه ای داشته باشد.
دوستی و معاشرت او با سعید هم چنان ادامه دارد و پدر به دلیل کهولت سن و بیماری دیابت و کمر درد و غیره قادر به کنترل رفت و آمد او نیست. افشین در طی این مدت هنوز هم به دوستی خود با فرنگیس ادامه داده و پنهانی با او گفتگو می کند. فرنگیس که دختر فرصت طلبی است در ظاهر خود را دلباخته ی او قلمداد کرده و تا می تواند او را حسابی تیغ می زند.
افشین ساده دل که از نیت قلبی او آگاه نیست به خاطر علاقه و محبتی که نسبت به او در خود احساس می کند به خاطر جلب رضایت وی پنهانی و در خفا دست به سرقتهای کوچک و بزرگ می زند تا این دخترک ریاکار را از خود راضی و خرسند گرداند. محرک افشین برای سرقت کسی نیست جز سعید، هیچ کس در محل از سعید خوشش نمی آید و خانواده اش به خاطر عدم حسن رفتار و کردار در محل شهرت یافته اند. سعید به مرور چنان نفوذی در افشین می یابد که هر دستوری که صادر کند او کورکورانه و بی چون و چرا آن را اجرا می کند و سعید است که برای نخستین بار افشین را با سیگار و حشیش آشنا می گرداند. پس از دو سال، زمانی که افشین به آستانه 18 سالگی پا می گذارد تصمیم می گیرد به خواستگاری فرنگیس برود. فرنگیس هنوز مشغول تحصیل در دبیرستان است، او از حالت کودکانه خارج شده و مبدل به دختری زیبا و امروزی گشته است، دختری که برای خود معیارهای خاصی را در نظر دارد و نقشه های زیرکانه ای برای آینده در سر می پروراند.
با طرح موضوع خواستگاری، افشین چنان با طعنه و تمسخر دختر مواجه می شود که نزدیک است دیوانه شود. دختری که وانمود می کرد جز او هیچ مردی را شایسته ی همسری خود نمی داند، دختری که چند سال او را از پی خود کشانده است اینک با قساوت و بی رحمی به وی پشت کرده و اعتراف می کند که عاشق سعید می باشد و قصد دارد به زودی با او ازدواج کند.
افشین تحمل این بی وفایی را ندارد. باورش نمی شود که در این مدت بازیچه و ملعبه دست یک دختر هوسران بوده است و از همه مهمتر این که از دوست وفادار و یار مشفقش سعید انتظار ندارد که در حقش جفا کرده و به رفاقت چندین و چند ساله اشان پشت پا بزند. این مساله موجب کدورت و اختلاف بین دو دوست می گردد و در این مرحله است که آن دو پس از یک مشاجره ی طولانی از یک دیگر جدا می شوند.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#6
افشین که به خاطر فرنگیس چه از لحاظ روحی و مادی و چه از لحاظ تحصیلی لطمه خورده است چنان کینه ی این دختر را به دل گرفته و از وی منزجر گردیده است که در صدد تلافی و انتقام بر می آید. می خواهد به طریقی نیش خود را به او فرو کند اما حادثه ی دیگری تصمیم او را مدتی به تاخیر می اندازد.
عصر یک روز جمعه افشین با دلی غم زده و روحی افسرده برای هواخوری از خانه خارج می شود. به قدری دلش گرفته که نمی تواند یک جا بند شود. تصمیم می گیرد به سینما برود. با مختصر پولی که ته جیبش باقی مانده در مقابل گیشه ایستاده و پس از گرفتن بلیت وارد سینما می شود. روی پرده ی سینما یک فیلم خارجی به نمایش گذاشته شده است با راهنمایی کنترل چی روی یک صندلی می نشیند و به صفحه ی مقابل چشم می دوزد. تمام اندیشه و افکارش به حور محور انتقام دور می زند. در حین تماشای فیلم به این می اندیشد که از چه طریقی زهر خود را به فرنگیس بچکاند.
سیگاری از جیب خارج کرده و آن را با آتش کبریت روشن می کند و با ژست خاص خود به آن پک می زند اما لحظه ای نمی گذرد که دستی به شانه اش می خورد و کنترل چی سینما به او تذکر می دهد که کشیدن سیگار در داخل سالن نمایش ممنوع است. با دلخوری سیگار را زیر پا له کرده و به ادامه ی فیلم توجه می کند. حتی در این مکان به ظاهر تفریحی هم امر و نهی حاکم است.
هنوز نیم ساعتی از نمایش فیلم نگذشته که با بی قراری سالن را ترک کرده و از در سینما بیرون می زند. فیلم چندان به مذاقش خوش نیامده است. از این که پولش را دور ریخته حسابی دمغ است. از مبدأ حرکت یعنی میدان انقلاب به سمت غرب حرکت می کند.
یک باره خود را در حوالی میدان آزادی می یابد و اطراف میدان مملو از جمعیت است. خود را به محوطه ی میانی میدان می رساند و روی چمنها می نشیند و به آمد و شد کند و لاک پشت وار اتومبیل ها خیره می شود. بی حوصله است و نمی داند اوقاتش را چگونه پر سازد. تا یک هفته ی دیگر مجبور است خود را به حوزه ی نظام وظیفه جهت اعزام به خدمت سربازی معرفی کند. در حالی که هیچ از این پیش آمد راضی نیست.
جوانکی قدم زنان به سوی او می آید و بدون رد و بدل شدن کلامی در کنارش می نشیند و خستگی در می کند. هنوز لحظه ای بیش نگذشته که جوانک سر صحبت را با او باز می کند. افشین که روحا نیازمند یک همدم است با او گرم گفتگو می شود تا جایی که هر چه در چنته دارد عیان می سازد. جوانک که نامش برزو است با او طرح دوستی ریخته و پیشنهاد می کند در روزهای بعد هم دیگر را ملاقات کنند. افشین آدرس محل کارش را به او می دهد و پس از ساعتی گفتگو هر دو از هم جدا می شوند. روز بعد حوالی عصر برزو به محل کار افشین مراجعت می کند تا حالش را بپرسد. افشین از دیدن چهره ی بشاش او به وجد می آید، هر دو صمیمانه دست یک دیگر را می فشارند. برزو تا اتمام کار وی در کنجی به نظاره می نشیند آن گاه هر دو از محل کار بیرون می آیند. برزو می گوید:
ــ اومدم ببینم چیکار داری می کنی از دیروز تا حالا حسابی دلم واست تنگ شده بود.
ــ منم همین طورخوب کاری کردی اومدی.
ــ تا کی وقت آزاد داری؟
ــ تا هر وقت که تو بخوای.
ــ از لحاظ خونه چی؟ نگران نمی شن؟
ــ خونه رو بی خیالش اختیار من دست خودمه.
ــ پس بزن بریم می خوام تو رو با دوستام آشنا کنم. برو بچه های خونگرمی هستن. زود باهاشون جوش می خوری.
افشین بی تردید می پذیرد. هر دو سوار تاکسی شده و به سمت مقصد نامعلومی که مد نظر برزو بود به راه می افتند. سر خیابان مورد نظر تاکسی بنا به دستور برزو توقف می کند و او پس از پرداخت کرایه به جهتی حرکت می کند. تمام مدت افشین گام به گام با او در حرکت است. چند لحظه بعد مقابل خانه ای می ایستد. برزو زنگ در را به صدا در می آورد.
افشین خجالت زده می گوید:
ــ سرو وضع من ناجوره.
ــ مهم نیست بچه ها از خودمون هستن ما همه مثل هم آس و پاسیم. جوانکی لاغر اندام با سیمایی رنگ پریده در را می گشاید. با دیدن چهره ی آشنا سلام کرده و از مسیر کنار می رود. برزو و افشین از کنارش عبور می کنند، وارد حیاط شده و از آنجا به داخل اتاقی که در نیمه بازی دارد وارد می شوند. شخص دیگری هم در اتاق انتظارشان را می کشد. هر چهار نفر به هم معرفی شده و با هم احوالپرسی می کنند.
طاهر، همان جوانک لاغر اندام برایشان چای می آورد و همگی در کنار هم به گفتگوهای دوستانه می پردازند. افشین تا حدودی احساس غریبی می کند و نسبت به سایرین خاموش تر است. برزو سیگاری روشن کرده و آن را به دست وی می دهد و می گوید:
ــ راحت باش بچه ها غریبه نیستن.
افشین لبخندی می زند و سیگار را به لب نزدیک می کند و نفر سوم که عباد نامیده می شود و بچه ی افغانستان و ساکن تهران است با لهجه ی خاص خود می گوید:
ــ مگه جریانو بهش نگفتی؟
ــ برزو بینی اش را می خاراند و جواب می دهد:
ــ نه هنوز نگفتم.
عباد حبه قندی به گلویش پرتاب کرده و با خونسردی می گوید:
ــ خب حالا بهش بگو.
افشین با کنجکاوی می پرسد:
ــ جریان چیه؟
برزو می خندد و جواب می دهد:
ــ چیز مهمی نسیت ما سه نفر با هم کار می کنیم، طاهر راننده است یه وانت قراضه داریم که ما رو این ور و اون ور می کشونه. منم بپا هستم! یعنی خبر کن، متوجه شدی؟
افشین خنده ای سر می دهد و می گوید:
ــ تا به حال چنین اصطلاحی رو نشنیده بودم، بپا! خبرکن! یعنی چی؟ عباد که از همه مسن تر است پشت لبش را با کف دست پاک می کند و می گوید:
ــ بپا به کسی می گن که چهارچشمی مواظب اطرافه تا کسی سر نرسه. این جانب هم کار اصلی یعنی تخلیه رو انجام می دم. البته چون دست تنها هستن دوست دارم یه نفر شریک داشته باشم و فکر می کنم تو دستیار خوبی برام باشی. حالا بگو موافقی یا نه؟
افشین پیشانی اش را مالش می دهد و می گوید:
ــ هنوز که نگفتین کار اصلی تون چیه تا من تصمیم بگیرم. تا حالا فقط با عنوان شماها آشنا شدم.
عباد دستی به پشت او می زند و می گوید:
ــ مرحبا! جداً که پسر زرنگی هستی آفرین، اما کار اصلی ما سرقته.
ــ سرقت؟
ـ- بله سرقت.
ــ سرقت چی؟
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#7
ــ هر چی که پیش آید خوش آید. البته هر چی نوع جنس بهتر و مرغوب تر باشه سهم ما هم بیشتر می شه. گاهی پول و جواهر، گاهی لوازم منزل، گاه لوازم مغازه خلاصه آش شله قلمکار! نظرت چیه؟
افشین دقایقی مردد به برزو می نگرد. برزو ادامه می دهد:
ــ دیشب که باهات آشنا شدم خودت گفتی که دنبال یه کار نون و آب دار هستی خب چه کاری نون و آب دار تر از این! نه سرمایه می خواد نه زحمت، فقط یه خورده جربزه می خواد که اونم در تو هست پس دل دل نکن و جواب بده با ما هستی یا نه؟
افشین لحظه ای سکوت می کند، سرانجام می پرسد:
ــ سهم هر کس چطوریه؟
ــ هر چی گیرمون اومد 4 قسمت می شه. عادلانه و منصفانه!
ــ باشه موافقم.
ــ پس بزن قدش!
افشین مجددا با آنها دست می دهد و می پرسد:
ــ از کی باید کار رو شروع کنیم؟
عباد در جوابش می گوید:
ــ از فردا شب، قراره طاهر بره یه سر و گوشی آب بده و نقشه ی ساختمان رو واسمون بیاره.
ــ محل سرقت چه جور جاییه؟
ــ یه بوتیکه تو خیابون سعادت آباد، جنس های تاپی داره کل شو می شه چهارصد هزار تومن آب کرد.
پس از پایان مذاکرات و رسیدن به توافق طاهر مقداری سوسیس درون تاوه ای می ریزد و آن را تفت می دهد و به همراه چند تخم مرغ نیمرو سفره ای می گستراند و همگی مشغول خوردن شام می شوند. افشین پس از شام دوستانش را ترک می کند و قرار می گذارد که فردا شب قبل از انجام عملیات برزو به دنبالش بیاید.
هنگامی که از دوستانش جدا می شود تا به خانه برسد سخت در فکر فرو می رود ار عاقبت کار خود می هراسد اما وسوسه ی صد هزار تومان کار خودش را کرده است. وقتی به خانه باز می گردد ساعت ده شب است. پدر غرولند کنان به او می توپد و علت تاخیرش را جویا می شود.
بدون توجه به آنها به پشت بام می رود، لباسش را بالای سرش می گذارد و وارد بستر می شود. افکار گوناگونی که بر ذهنش فشار آورده مانع از خوابیدنش می شود. در مغز خود مسایل را حلاجی می کند. از قرار معلوم عباد سرگروه دسته ی آنهاست بنابراین همه باید از او فرمانبرداری کنند و این مذاقش خوش نمی آید. او دوست دارد به طور مستقل کار کند و از هیچ کس فرمان نبرد.
فردای آن روز طبق معمول سرکار می رود اما دلهره و اضطراب لحظه ای رهایش نمی سازد. حواسش هیچ به کارش نیست چند بار با توپ و تشر صاحب کارش مواجه می شود. به قدری از دست او عصبانی است که تصمیم می گیرد محل کارش را رها کرده و آنجا را ترک کند مع الوصف دندان روی جگر می گذارد و تا شب همه چیز را تحمل می کند.
شب هنگام برزو به سراغش می آید. افشین طبق روال هر روز ساعت محل کارش را ترک کرده و به گروه عباد می پیوندد. عباد دستور عمل سرقت را به گروه خود من جمله برای افشین باز گو می کند. و قرار برای ساعت 2 بامداد گذاشته می شود. افشین پس از تو جیه کامل، به خانه باز می گردد.
با این که اندکی دیر کرده اما پدر دیگر به او تندی نمی کند. آنها سرگرم پذیرایی از میهمانان هستند. عمو و خانوادهاش شام به آنجا دعوت شده اند. عمو کنار افشین می نشیند و با او گفتگو می کند. از نحوه ی کارهایش می پرسد و این که چه هدفی برای آینده اش دارد؟ افشین که حواسش جای دیگر است با جوابهای بی سر و ته پاسخش را می دهد و عمو پیشنهاد می کند که اگر وی به خدمت سربازی رفته و پس از آن گواهی نامه ی رانندگی اش را بگیرد او می تواند دستش را در شهرداری بند کرده و پارتی استخدامش شود.
افشین فقط سری تکان می دهد و هیچ نمی گوید. تمام فکرش در اطراف مساله سرقت دور می زند. حتی مادر هم متوجه رنگ پریدگی چهره اش شده است.
ــ افشین جون مادر چت شده؟ چرا رنگت پریده؟
او تبسمی می کند و می گوید:
ــ چیزی نیست مامان کمی خسته هستم.
ــ الهی مادر واست بمیره آخه مگه مجبوری این قدر کار کنی؟ نکنه مریض شدی؟
ــ نه مامان حالم خوبه فقط کمی سرم درد می کنه.
خانم مقیمی با دقت سر تا پایش را برنداز می کند و می گوید:
ــ بمیرم الهی بچه ام خیلی زحمت می کشه. پای چشاش گود افتاده مادر جون برو استراحت کن نکنه یه وقت ضعف کنی! افسون پاشو برو پشته بوم رختخواب برادرتو بنداز.
افسون بی درنگ از جا بر می خیزد و به پشت بام می رود و مادر خطاب به پسر اضافه می کند.
ــ برو پسرم برو استراحت کن تا حالت جا بیاد. می خوای بهت قرص بدم؟
نه خودش خوب می شه فکر می کنم از بی خوابی باشه.
ــ اگه بهتر نشدی نمی خواد صبح بری سرکار تو باید استراحت کنی تا خوب بشی.
افشین به خود حرکتی داده و بلند می شود و روانه ی پشته بام می گردد. عمو خطاب به زن برادرش می گوید:
ــ اون جوونه، حالا وقت فعالیتشه حیفه که عمرشو تو خونه کنار دست شما هدر کنه.
ــ وا این جرفا چیه؟ وقتی آدم مریض می شه باید استراحت کنه تا حالش خوب بشه.
ــ درست ولی...
زن عمو مداخله کرده و به شوهرش می گوید:
ــ تو نباید به کاری که به ما مربرط نیست دخالت کنی.
خانم مقیمی به او می خندد و می گوید:
ــ قربون آدم چیز فهم! من اخلاق پسرمو خوب می دونم اون آدم زیر کار دررویی نیست. طفلکی واقعا مریضه ندیدین چه رنگ و رویی داشت؟!
افسون از پشته بام باز می گردد و مشغول جمع آوری استکانهای چای می شود پدر می گوید:
ــ جوونا تا وقتی که سربازی نرفتن خیلی کله شق هستن اما اونجا که برن حسابی پخته می شن.
عمو می پرسد: چند ماه دیگه باید بره خدمت؟
ــ چهار ماه بیشتر نمونده.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#8
مادر با دلسوزی می گوید:
- طفلکی پسر بیچاره ی من، چه آرزو ها واسش داشتم دلم میخواست اونو تو لباس دکتری ببینم اما نشد.
پدر با لحن سرزنش آمیزی می گوید:
- خودش تقصیر داشت من که از چیزی کوتاهی نکردم.
- چرا نکردی؟ هی بهت گفتم بذار درس بخوونه اما تو گفتی نه اول باید بره سر کار.
- خانم اون دیگه سه ساله شده بود و هیچ مدرسه ای قبولش نمی کرد.
- شبانه که می تونست بخوونه، پس کلاس های شبانه رو واسه ی عمه ی من گذاشتن؟!
- شاگردی که روز نتونه درس بخونه تو کلاس شبانه میخواد خودشو نشون بده؟ اون استعداد درس خووندن نداره زور که نیست.
- اتفاقا پسر من خیلی هم با استعداده.
عمو برای ختم این جر و بحث می خندد و می گوید:
- اول بذارین وضعیت سربازش مشخص بشه بعدا میتونه خودش تو کلاس بزرگسالان ثبت نام کنه و درس بخونه. همه که نباید دکتر یا مهندس بشن بالاخره مملکت احتیاج به کارگر هم داره.
افشین در رختخواب به چپ و راست غلط میزند. هر چه زمان می گذرد بر اضطرابش افزوده می شود.برخلاف شب های دیگر پدر و مادرش دیرتر از همیشه به رختخواب رفته اند و او واهمه دارد که هنگام خروج از خانه آنها هنوز بیدار باشند. از همه بدتر اینکه ساعت با خود به همراه ندارد و نمی داند چه ساعتی از شب گذشته است.
ساعتی در رختخواب از این دنده به آن دنده میشود تا سرانجام به آرامی و با هشیاری کامل از رختخواب خارج شده و از پله های پشت بام سرازیر می شود راس ساعت 1/30 دقیقه طاهر با اتومبیل به دنبالش می آید و او باید حتما سر آن ساعت خود را به سر خیابان برساند. پاورچین پاورچین به سمت اتاق می رود. آسمان پر از ستاره است و مهتاب نور خود را بر پهنه ی آسمان گسترده است.
با احتیاط گام به داخل اتاق می گذارد. نور ماه اتاق را تا حدی روشن کرده و او با دقت به جانب پیش بخاری رفته و به ساعت شماطه دار می نگرد ساعت یک و ده دقیقه بامداد است. پدر و مادر و خواهرش همگی در خوابی سنگین فرو رفته اند.
بدون ایجاد سرو صدا از اتاق خارج می شود. کفش هایش را زیر بغل می زند و با دست هایی لرزان در کوچه را می گشاید و بیرون می آید.در را روی هم می فشارد و صدای تلیکی سکوت شب را در هم می شکند. با چشمان تیز بینش اطراف را از نظر می گذراند . هیچ جانداری در آن اطراف دیده نمی شود. محتاطانه به جانب خیابان می رود.
در محل قرار هیچکس دیده نمی شود. هنوز ربع ساعتی به وقت باقی است با ترس و لرز در پناه دیواری پنهان می شود و مرتبا به اطراف سرک می کشد.ده دقیقه بعد که برایش عمری به طول می انجامد نوری توجه اش را به سوی خود می کشاند. اتومبیلی به آرامی نزدیک می شود. افشین نفس هایش را در سینه حبس کرده و از هما جا دزدانه به مدل ماشین می نگرد.
وانت نیسان طاهر کنار چهارراه توقف می کند و راننده چراغ ها و سپس نور آن را خاموش میکند. افشین پس از شناسایی کامل، به پاهایش حرکتی می دهد و خود را به اتومبیل می رساند . در ماشین را می گشاید و
سوار می شود
- سلام چه به موقع اومدی .
- بیشتر از یه ربعه که اینجا وایستادم .
- قرار ما ساعت یک و سی دقیقه بود !
- بله می دونم ، ترسیدم خواب بمونم یاکسی بیدار بشه این بود که زود تر از خونه زدم بیرون .
طاهر اتومبیل را به کار می اندازد و به راه می افتد . افشین می پرسد :
- بقیه ی بچه ها کجا هستن ؟
- هر کدومشون رو توی یه مسیر سوار می کنیم . عباد چهار راه ولی عصر و برزو هم اطراف مغازه کشیک می کشه .
تا رسیدن به مقصد هر دو در سکوت کامل فرو می روند . حوالی چهار راه ولی عصر عباد از داخل یک باجه ی تلفن بیرون می پرد و در کنار افشین جا خوش می کند . از لباسش بوی دود تریاک به مشام می رسد . اتومبیل هم چنان به مسیر خود ادامه می دهد . عباد به راننده می گوید :
- بزن از کوچه پس کوچه ها برو ، تو خیابون ممکنه با مامورا روبرو بشیم . طوری برو که ساعت 2 پیش برزو باشیم
طاهر دنده را عوض کرد و با ژست خاصی می گوید :
- ای به چشم .
چند دقیقه مانده به 2 اتومبیل کنار مغازه ای توقف می کند . برزو از گوشه ای سر بیرون آورده و به سوی آنها می آید :
- سلام همه اومدین ؟
عباد چند گونی بزرگ از اتاقک ماشین بیرون می کشد و می گوید :
- آره ، این اطراف رو خوب پاییدی؟
- بله بهتره مشغول شیم .
- تو برو گشت بزن یادت باشه تا مورد مشکوکی دیدی فورا به من علامت بده افشین تو هم بامن بیا .
عباد از داخل جعبه دسته کلیدی بیرون می آورد و آنها را یکی یکی روی قفل در مغازه امتحان می کند . یکی از قفل ها را می گشاید . کرکره را به آرامی بالا می زند . در اصلی را هم با شاه کلیدش باز می کند و هر دو به داخل می روند . برزو از بیرون کرکره را پایین می دهد و اندکی از آنجا فاصله می گیرد . عباد با چراغ قوه ای که در دست دارد کلید برق را پیدا کرده و لامپ را روشن می کند و نجوا کنان به افشین می گوید :
- بیا هر چی دم دستت بود بریز تو این گونی ها ، زود باش عجله کن .
مغازه مملو از پوشاک است . افشین هر چه را می یابد به داخل گونی سرازیر می کند . عباد هم در سمتی دیگر مشغول پر کردن گونی است . هر دو عرق ریزان به کار خود مشغولند . در عرض کمتر از نیم ساعت مغازه تخلیه می شود . عباد نگاهی به اطرافش می اندازد و دستور توقف می دهد . در را می گشاید و کرکره را با دست بالا می زند . هر دو از روزنه ی در خارج می شوند . طاهر به سرعت گونی ها را به اتاقک عقب وانت که سر پوشیده است منتقل می سازد . عباد کرکره را پایین می کشد و قفلش را روی آن نصب می کند . برزو عقب وانت کنار گونی ها جا می گیرد و اتومبیل به حرکت در می آید .
بار دیگر از کوچه های پیچاپیچ می گذرند تا به منزل می رسند . این همان منزلی است که برزو افشین را برای آشنایی و معرفی به دوستان جدید با خود به آنجا برده بود . منزل فوق را عباد دربست اجاره کرده است و با یارانش در آنجا زندگی می کنند .
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
گوناگون از وب
loading...
#9
اتو مبیل وارد حیاط می شود و برزو به سرعت پایین میپرد و در را از داخل قفل میکند. هر چهار نفر با کتک هم گونی ها را به داخل اتاق می کشانند. طاهز می پرسد:
- چیز بدرد بخوری پیدا کردید یا نه؟
برزو پاسخ می دهد:
- من قبلا جنسارو دیده بودم بیشتر لباساش خارجیه کلی می ارزه.
عباد میگوید:
- منم موقع جمع کردن هم دید زدم هم خوب لمسشون کردم مال خوبی گیرمون اومده مغازه رو حسابی لخت کردیم. طاهر بساط چایی رو علم کن گلوم خشک شده.
افشین نگاهی به ساعت دیواری می اندازد و می گوید:
- ساعت سه و نیمه من دیگه باید بروم.
- امشب مهمون ما باش.
- نه نمی توانم اگر کسی بیدار بشه و بفهمه من سر جام نیستم ممکنه نگران بشن هر چند که نمی اد پشت بام به من سر بزنن با این همه نمی خوام اونا از کارام سر در بیارن.
عباد سرش را تکان میدهد و میگوید:
- پس پاشو زودتر راه بیفت، صبح جنسا رو می برم میدم به طرفمون، پولها رو که گرفتم بیا سهمتو بگیر.
- کی بیام؟
- دو روز دیگه فقط مواظب باش قضیه رو جایی لو ندی، این مسئله نباید به جایی درز پیدا کنه.
- مطمئن باش به خاطر خودمم که شده مواظب هستم.
عباد رو به طاهر میکند و می گوید:
-پاشو افشین رو ببر برسون.
- ای به چشم.
- لازم نیست زحمت بکشی خودم میتونم برم.
- تعارف نکن رفیق این وقت شب ماشین کجا بود نمیخوای زود برسی؟
افشین هنگام خروج می پرسد:
- کار بعدی رو کی شروع میکنین؟
عباد پوزخندی می زند و می پرسد:
- مثل این که بهت مزه داد درسته؟
- می خوام کارامو ردیف کنم.
- باشه بهت خبر می دم. شب چه قراره بریم خونه رو بزنیم تا اون موقع برو خوش باش. هر وقت هم هوس دود و دم کردی بیا پیش خودمون اینجا همیشه بساط شادی پهنه!
- باشه خداحافظ.
طاهر به سرعت افشین را به خانه اش می رساندو بر می گردد. افشین با کلیدی که دارد در را با احتیاط می گشاید و وارد می شود . نگران است که مبادا پدر برای خواندن نماز بیدار شده باشد. بی سرو صدا به پشت بام می رود لباسهایش را بیرون اورده و بالای سرش می گذارد و به رختخواب می رود ظاهرا همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسیده . حتی تصورش را هم نمی کرد که کار به این سهولت انجام شود.
صبح روز بعد بدون ان که اب از اب تکان بخورد به محل کارش می رود تمام مدت به این می اندیشد که با سهم خود چیکار کند. می داند که پول خوبی گیرش می اید. صد جور نقشه می کشد . تصمیم دارد برای خود مقداری لباس بخرد اما زود منصرف می شود.اگر پدر و مادرش او را نونوار ببینند قطعا به وی شک خواهند کرد. نباید سوءظن کسی را بر انگیزد به همین جهت تصمیم می گیرد پولها را در بانک پس انداز کند.
عصر به خانه بر می گردد مادر مریض است. افسون با دلسوزی دور مادر می چرخد و از او پرستاری میکند. افشین به خواهر می گوید:
- یه چیزی بیار بخورم گرسنه هستم شام چی درست کردی؟
-فقط سوپ داریم.
- اَه از شنیدن اسم سوپ حالم بهم می خورد یه کوفت زهرمار دیگه ای درست می کردی.
- مامان مریضه و نمی تونه چیز دیگه ای بخوره.
- مامان مریضه ما که مریض نیستیم پاشو برو برام یه چیزی درست کن.
-چیز دیگه نداریم مگه تو تافته جدا بافته هستی ؟ هر چی ما می خوریم تو هم بخور.
- باز تو زبون در اوردی نکبت!
- نکبت هم خودتی فکر نکن چون دو سال از من بزرگتری می تونی بهم زور بگی.
- خیلی پرو شدی نزار باشم دهنتو خرد کنم.
مادر فریاد می زند:
- این قدر با هم جرو بحث نکنید شما دو تا چرا با هم مثل کارد و پنیر هستین؟ افسون پاشو برو براش چند تا تخم مرغ نیمرو کن و قال قضیه رو بکن. به خدا صدام در نمی اید سینه ام داره از درد می سوزه اخه کمی مراعات کنین.
افسون به اشپزخانه می رود و مادر به پسرش می گوید:
-می بینی که من مریضم باز دست از جنگ و جدل بر نمی دارین،آخ چقدر دلم می خواست تو یه روزی دکتر می شدی و ما رو معالجه میکردی، افسوس که باید این ارزو را با خودم به گور ببرم.
_ غضه نخور مادر به زودی ما هم پولدار می شویم و از این وضع نجات پیدا می کنیم.
- با کدام در امد مادر جان! بابات که کور می کنه اما شفا نمی ده! تو هم با حقوق کار گری می خواهی برام کاخ بسازی؟!!
- مگه فقط دکتر ها می تونن پولدار باشن؟ هر کسی که جربزه داشته باشه موفقه.
- خدا کنه تو،تو کارت موفق بشی اما اگر دکتر می شدی چه خوب بود.
- مادر تو هم با این رویاهات منو خفه کردی اخه تا کی می خواهی خیال بافی کنی؟ اصلا می دونی چیه من ذاتا دکتر به دنیا اومدم، باور نداری الان بهت می گم دوای دردت چیه، دوات اینه که کمتر حرف بزنی و خامو ش باشی تا زود خوب بشی. این کار رو بکن اگر نتیجه نداد تف بنداز تو صورتم!
مادر در سکوت به او خیره می شود.افسون با بشقاب غذا وارد می شود. سفره را مقابل برادر می گشاید و غذا را هم به سمت او هل می دهد. افین چشم غره ای به او می رود و با طعنه با مادر می گوید:
-اگر پول و پله ای دستم اومد اولین کاری که می کنم اینه که این ورپریده رو شوهرش می دم تا از دیدن قیافه اش راحت بشم.
-جون خودت من حالا حالاها بیخ ریشتون می مونم می خوام درس بخونم و دکتر بشم کاری که تو عرضه نداشتی انجام بدی.
- صنار بده اش به همین خیال باش،تو رو تا مرده شور خونه هم راه نمی دن چه برسه به این که دکتر هم بشی!
- حالا می بینی، فقط سه سال دیگه مونده تا درسم تموم بشه چشم روی هم بذاری من می شم خانم دکتر تو هنوز همون حمالی که بودی باقی می مونی.
افشین قاشق را به طرف او پرتاب میکند و با اعتراض به مادر می گوید:
-مامان چرا به این دختره چشم سفید چیزی نمی گی!
مادر با توپ و تشر به افسون می گوید:
- خفه شو دختر اینقدر سربه سرش نگذار کمی حیا کن.
- باشه مادر به خاطر شما دیگه چیزی بهش نمی گم.
افشین با انزجار نگاهش میکند و می گوید:
-جراتشو نداری میخوای کاری کنم که از زبون بیفتی؟بزغاله مردنی!
افسون سکوت می کند او به خوردن غذا مشغول می شود شب پدر خسته و خاک الود به خانه باز می گردد. مقداری میوه و خرت وپرت گرفته که انها را به دست دخترش می دهد. افشین که شامش را خورده می خواهد به پشت بام برود و بخوابد، پدر که او را در حال رفتن می بیند می پرسد:
-نمازتو خوندی؟
افشین به دروغ پاسخ میدهد:
- بله.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}
#10
- من که هیچ وقت ندیدم تو نماز بخونی.
- مگه قراره تو ببینی؟
افشین دور می شود و پدر هاج و واج از این سخن سر بالا به پسر می نگرد. افسون با مهربانی از پدر می پرسد:
-بابا سامتو بیارم؟
-اره بابا جون هم خسته و هم گرسنه هستم.
- چشم الان سفره رو می اندازم.
پدر با لذت به اندام باریک و موزون دختر می نگرد و با خود می گوید حسابی برای خودش خانمی شده خدا حفظش کنه..... افشین به رختخواب می رود و برای اینده اش نقشه می کشد. اگر وضع بدین منوال پیش برود او به زودی پولدار می شود. تبسمی بر لبان می نشیند. طاقباز می خوابد و اسمان کبود را می نگرد و ستاره ها رو می شمارد.
روز بعد خود را به خانه دوستان می رساند. همگی شنگول و سرحال هستند عباد سهم او را مقابلش می گذارد و می گوید:
-اینم سهم تو، نفری هفتاد چوب به هر کدام رسیده و بردارش و نوش جونت.
افشین پولها رو لمس می کند و با تردید می پرسد:
- فقط هفتاد هزار تومن ؟ فکر می کردم بیشتر از این به!
عباد گره ای به ابرو می اندازد و با ترش رویی می پرسد:
- به ما اعتماد نداری بابا ایوالله!
- چرا ولی فکر می کردم جنسا بیشتر می ارزه.
- همه به تساوی سهم می بریم به ما همین قدر رسیده می خوای واست شاهد بیارم؟
- باشه مهم نیست.
- اگه شک داری می تونی از این به بعد خودت به تنهایی جنس ها رو اب کنی. نه چک زدی نه چونه هفتاد چوق گیرت اومد بازم شاکی هستی.
- من شکایتی نکردم در ثانی من که مال خرها رو نمی شناسم.
- پس حرف زیادی نزن دوست ندارم کسی ازم بازخواست کنه.
- من که گفتم مهم نیست چرا بهت بر خورد.
پولها رو بر میدارد و بی درنگ از انها خداحافظی می کند. اوقاتش از عباد تلخ است.قرار بعدی برای شب جمعه است. وقتی به خانه می رسد پولها رو درون دستمالی می پیچد و ان را در زیر رختخوابهای اضافی مخفی می سازد . چند روزی می گذرد و شب جمعه فرا می رسد این بار محل سرقت در خانه شخصی متمولی است که جهت شرکت در عروسی از خانه خارج شده اند.
یک بار دیگر همان ماجرا اغاز می شود. افشین و عباد در داخل خانه به جمع اوری وسایل نفیس مشغولند و بقیه در پایین انتظارشان را می کشند. ماموریت به خوبی انجام می پذیرد و عباد وسایل مسروقه را به خانه ی خود منتقل می کند. افشین هم حوالی صبح به خانه باز می گردداما زمانی که می خواهد از پله های پشت بام بالا برود ، پدر برای ادای نماز صبح گاهی از خواب برخواسته و با او مواجه می شود. پدر حیرت زده او را می نگرد و می پرسد:
- این وقت شب کجا رفته بودی؟
رنگ از چهره ی افشین می پرد، سعی دارد خونسردی خود را حفظ کند پاسخ می دهد:
- رفته بودم کمی قدم بزنم.
- این وقت شب؟
- بی خوابی زده بود به سرم خوابم نمی برد. نیم ساعت رفتم یه دوری زدم و اومدم.
پدر با تردید در چهره ی رنگ باخته اش دقیق می شود و می گوید:
-من از کارت سر در نمی ارم! حس می کنم موضوعی رو از من پنهون می کنی؟
افشین با بی حوصلگی را پله های پشت بام را در پیش می گیرد و با اوقات تلخی به پدر می گوید:
-من که دختر بچه نیستم که این قدر ازم بازخواست می کنین، رفته بودم هواخوری فقط همین،اگر می دونستم بیداری ازت اجازه می گرفتم.
پدر که دلگیر شده نمی خواهد سرو صدا به راه اندازد لذا ترجیح می دهد فعلا سکوت کند به همین سبب می گوید:
- حالا که بیداری پس بیا نمازتو بخون.
- باشه بعدا حالا دیگه خوابم گرفته.
پدر با ناراحتی سرش را تکان می دهد و افشین دور می شود. صبح شنبه طبق معمول روانه محل کار خود می شود. قرار است روز دو شنبه برای گرفتن سهم خود نزد عباد برود. اما اواسط روز بین او و صاحب کارش بر سر موضوعی بحث و مجادله ای پیش می اید و کار چنان بالا می گیرد که منجر به اخراجش می شود. با دلخوری محل کارش را ترک می کند و تا شب ناراحت و عصبی در خیابانها قدم می زند و فکر می کند .
انقدر فکر می کند و نقشه می کشد تا این که سر انجام تصمیم می گیرد ضربه ای به او بزند و از این طریق جواب اهانت هایش را بدهد. بدون این که به خانه برود شب را در پارکی می گذراند و نیمه شب به سراغ تعمیر گاه می رود با ابزاری که صبح مهفیانه از کارگاه کش رفته قفل را می شکند و بی سرو صدا وارد می شود و بدون این که به عواقب کار خود بیندیشد مقداری از لوازم با ارزش و قابل حمل را به سرقت می برد و پس از بهم ریختن گاراژ به سرعت خارج شده و به خانه باز می گردد.
تا روشن شدن هوا بیدار می ماند و در فکر فرو می رود تا جایی برای پنهان کردن ساک محتوی وسایل مسروقه بیابد اما فکری به ذهنش نمی رسد. نگران است که مبادا پدر و مادرش به موضوع پی ببرند ناچار صبح زود به همراه کیف از خانه بیرون می زند. تصمیم دارد هر طوری شده وسایل را به فرو برساند و شرش را از سر خود باز کند به چند مغازه مراجعه می کند تا این که سرانجام پس از تلاش بسیار تمام انها را به مبلغ پنجاه هزار تومان می فروشد خودش میداند که جنس ها بیشتر از این ارزش دارد اما خوشحال است که با این عمل خشم خود را فرونشانده است.
ناهار را در رستورانی می خورد و تا عصر خودش را به نوعی مشغول می سازد انگاه با فراغ بال به خانه باز می گردد. اما بر خلاف انتظارش ماموران اداره اگاهی در خانه انتظارش را می کشند در پی شکایت صاحب کارش که نسبت به سرقت از مغازه اش فقط به او مضنون بود افشین را دستگیر کرده و به ادازه اگاهی فرا می خوانند.
او در بازجویی اولیه منکر سرقت شده و خود را از اتهام وارده مبرا می داند ولیکن سر انجام ناگریز به اعتراف می شود. اثار انگشتش را محرز گردانیده است. یک شب را به طور موقت در بازداشگاه اگاهی زندانی می شود و صبح روز بعد او را به همراهی ماموری به دادسرا میبرند.
در راهروی دادسرا صاحب کارش به عنوان شاکی مشغول گفتو گو با پدر افشین است. اقای مقیمی خمیده و چهره ای از شرم گلگون به پیرمرد شاکی التماس می کند که از گناه پسرش در گذرد و حکم به ازادی او دهد اما استاد افشین حاضر نیست از شکایتش صرف نظر کند.
اقای مقیمی به او قول شرف می دهد که در اولین وفرصت خسارتش را بپردازد و ان قدر التماس می کند و ریش گرو می گذارد که پیرمرد به حالش رقت اورده و با دلسوزی می گوید:
-من دلم به حالت می سوزه چون تو مرد زحمت کش و محترمی هستی اما بذار پسرت به خاطر این کارش تنبیه بشه تا دیگه دست به اینجور کارهای شنیع نزنه . پدر جان اگه جلوی تخم مرغ دزد رو نگیری شتر دزد می شود.
- من فرمایش شما را قبول دارم پسرم مرتکب خطای بزرگی شده و باید مجازات بشه اما چیکار کنم، من یه پدرم و دلم براش می سوزه . نمی خوام پسرم پاش به اینجور جاها کشیده بشه . این جور محیط ها مناسب یه جوون چشم و گوش بسته نیست. شما اونو به من ببخشین.
- اخه دلم از این می سوزه که دویست هزار تومان مال رو برده پنجاه هزار تومان فروخته! اخه حماقت تا این حد! من که باهاش پدر کشتگی نداشتم اگه جوابش کردم برای این بود که مرتب تو محل کار بی نظمی ایجاد می کرد، از زیر کار در می رفت و جواب سر بالا می داد. زود می رفت و دیر می اومد وقتی هم بهش اعتزاض کردم بهم بی احترامی کرد . شما بودی چیکار می کردی؟
اقای مقیمی سرش را پایین می اندازد. اشک در چشمانش حلقه می زند و پیرمرد صدایش را پایین می اورد و ادامه می دهد:
- اگه خودش بیاد شخصا ازم عذرخواهی کنه می بخشمش به شرطی که خسارتمو تموم و کمال بپردازه یا جنس ها رو تحویل بده.
- چند روز بهم محلت بدین تا از جایی پول تهیه کنم قول می دم خودم خسارت شما رو بدم حتی اگه تموم زندگیمو بفروشم شما فقط بیا زندگی منو از نزدیک ببین ، زیراندازمون یه گیلیم پاره است که صد تومن هم نمی خرن. کن با بدبختی این پسررو بزرگش کردم فکر می کردم وقت پیری عصای دست من می شه نمی دونستم که خصم جونم می خواد بشه ، حالا شما بیا و اقایی کن اونو به من ببخش.
- با این حرفات ناراحتم کردی، فقط به خاطر ریش سفید شما گذشت می کنم و زضایت می دم.
مقیمی می خواهد دستان پیرمرد را ببوسد اما او ممانعت می کند و ادامه می دهد:
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,757 ۱۲-۰۳-۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ ب.ظ
آخرین ارسال: mamane kiana