خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 13 رأی - میانگین امتیازات: 2.92
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

شب شیشه ای / نسرین ثامنی

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
شب شیشه ای / نسرین ثامنی
افشین در خانه را می گشاید و دزدانه و پاورچین قدم به داخل حیاط می گذارد.از پله ها به آرامی بالا می رود.سعی دارد کمترین صدایی تولید نکند بنابراین دم پله ها کفش هایش را از پا خارج می کند و آنها را زیر بغل می گذارد و به راهش ادامه می دهد.مقابل پنجره ی اتاق که می رسد کمرش را خم کرده و با احتیاط عبور می کند.صدای تلویزیون از ورای پنجره به گوش می رسد.به آرامی در اتاق جانبی را می گشاید و وارد می شود.
قلبش مانند گنجشکی در بند به تپش افتاده است.اتاق غرق در تاریکی است.در را بدون ایجاد سر و صدا پشت سر خود می بندد و کفش هایش را کنار در می گذارد.دست هایش را که از سرما یخ زده است به دهانش نزدیک کرده وها می کند تا با نفس گرم خود از سرمای آن بکاهد.برای لحظه ای کلید برق را می زند اما یکباره از حرکت خود پشیمان شده و بار دیگر اتاق در تاریکی فرو می رود.
کورمال کورمال خود را به پشت رختخواب ها می رساند و در قفای آن پنهان می شود.نفس را در سینه اش حبس می سازد و همان طور که پشت رختخواب ها چمباته زده به فکر فرو می رود.گرسنگی آزارش می دهد.دلش را با دست مالش می دهد،اتاق به قدری سرد است که بخار دهانش به وضوح در فضا متراکم می گردد با این همه شهامت بیرون آمدن ندارد.اگر در حضور پدرش آفتابی شود عاقبت ناخوشایندی در انتظارش خواهد بود.
ساعتی را هم چنان در همان حالت باقی می ماند.خدا خدا می کند که پدر و مادرش شب را زودتر از همیشه به بستر رفته و از ورودش آگاه نگردند.پدر معمولا شب ها را زود می خوابد اما گویی آن شب خیال خوابیدن ندارد زیرا هنوز هم صدای گفتگویش از اتاق مجاور بسان زمزمه ای گنگ به گوش می رسد.افشین حرکتی به خود می دهد و پاهایش را که خواب رفته و بی حس شده جا به جا می کند.در همان حالت صدای پدرش را آشکارا می شنود که می گوید:
- ساعت از ده هم گذشته ولی این پسره هنوز پیدایش نشده.معلوم نیست تا این وقت شب کدوم گوری رفته؟
و متعاقب آن صدای مادر به گوشش می رسد که می گوید:
- خدا کنه بلایی سرش نیومده باشه سابقه نداره تا این موقع بیرون بمونه.
- نترس خانم،بادمجون بم آفت نداره!لابد یه جایی جا خوش کرده و داره به ریش ما می خنده.حتما باز رفته پی الواطی.
- وا خدا مرگم بده این حرفا چیه چرا تهمت می زنی؟آخه به تو هم می گن پدر!وقتی تو در مورد اون این طور قضاوت کنی از غریبه ها چه انتظاری می شه داشت؟
- خانم دروغ که نمی گم،یه پسر 15 ساله که نباید تا این وقت شب بیرون بمونه.
- پاشو به جای این حرفا کتت رو بپوش برو سر کوچه شاید پیداش کنی.دلم بدجوری شور می زنه نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟
- این وقت شبی کجا رو برم بگردم؟
- من چه می دونم بالاخره باید کاری کرد،همش تقصیره تو،اون قدر براش سخت گیری کردی تا آخرش از خونه فراریش دادی.خونه رو براش جهنم کردی.
-تقصیر منه یا تو؟تو لوسش کردی هنوزم فکر می کنی یه بچه ی دو ساله است!هر چی می کشم از دست تو می کشم.
- خبه خبه به جای این حرفا پاشو برو دنبال بچه ام،تا اونو پیداش نکردی حق نداری برگردی خونه.نکنه یه وقت کتکش بزنی اون هنوز نادونه باید با زبون خوش رامش کرد.
- بله فهمیدم!
پدر لباس می پوشد و غرولند کنان از خانه بیرون می رود.افشین در تردید است که آیا از مخفیگاه خارج شود یا هم چنان در جای خود باقی بماند؟گرسنگی از یک سو و سوز و سرمای طاقت فرسای اتاق از دیگر سو سخت عذابش می دهد.طاقتش را از کف داده است و دیگر تحمل مخفی ماندن را ندارد چنان خود را به سینه ی رختخواب ها می فشارد که بیم سقوطشان می رود.
افسون ژاکتش را به دور خود می پیچد و به قصد رفتن به دستشویی از اتاق خارج می شود.در پایین پله ها غفلتا نوری توجه اش را به سوی خود جلب می کند.به جانب بالا می نگرد در همان زمان نور یک باره محو می شود. او از ادامه ی راه منصرف شده و دوان دوان از پله ها بالا می آید.در اتاق را می گشاید و خطاب به مادر به آهستگی می گوید:
-مامان مثل این که یه نفراونجاست !
و با انگشت اشاره اتاق جانبی را نشان می دهد. مادر در سکوت نگاهش می کند و سپس می گوید:
-ولی من که هیچ صدایی نشنیدم!
-من با چشمای خودم دیدم که برق اتاق روشن و بعد خاموش شد.نکنه افشین خودشو اونجا پنهون کرده باشه؟
مادر از جا جست و گفت:
-بعید نیست بیا بریم یه سری اونجا بزنیم.
مادر و دختر محتاطانه به طرف اتاق فوق به راه می افتند.مادر با سرعت در را می گشاید و کلید برق را می زند به طوری که افشین که حیران و سرگردان وسط اتاق ایستاده است فرصت کمترین عکس العملی را نمی یابد.با دیدن چهره ی وحشت زده ی افشین،مادر به خنده می افتد و با مهربانی می گوید:
-تو اینجایی؟منو بگو که از دلشوره داشتم می مردم.تو این جا چیکار می کنی؟
افشین همانند کودکی هراسناک خود را در آغوش مادر رها می کند.مادر پیشانیش را می بوسد و می گوید:
-چرا اینجا قایم شدی؟بیا بریم تو اتاق بدنت حسابی یخ کرده الهی مادر قربونت بره نکنه سرما بخوری؟
از میان لب های بی رنگ و مات افشین کلماتی بیرون می پرد:
-نه مامان می ترسم بابا سر برسه و کتکم بزنه.
-نترس عزیزم نترس من نمی ذارم کسی اذیتت کنه.
- نه من نمی آم همین جا می خوابم فقط به بابا نگو من اینجام.
-اینجا خیلی سرده ممکنه سرما بخوری.
-مهم نیست هر چی باشه از کتک های بابا که بهتره.
-تا حالا کجا بودی؟امروز هم که به مدرسه نرفته بودی!
-از صبح تا حالا رفته بودم خونه ی سعید،با هم فوتبال بازی می کردیم.
-ولی مدرسه بهتر از فوتبال بازی کردنه،لابد شام هم نخوردی؟
-نه.
-وای خدا مرگم بده از گشنگی ضعف کردی مادر جون،بیا بریم تو آشپزخونه واست یه چیزی گرم کنم بخوری.
-غذا رو بیار همین جا می ترسم بابا منو پیدا کنه.
-نترس گفتم که نمی ذارم کتکت بزنه اونجا گرمتر از این اتاقه،وقتی بابا خوابش برد بیا تو اتاق پیش خودم بخواب.
افشین از سر ناچاری تسلیم می شود.از مقابل نگاه های سرد و سنگین افسون عبور کرده و وارد آشپزخانه می شود.مادر از یخچال مقداری کوکو سبزی بیرون می آورد و آن را با ماهی تابه روی اجاق می گذارد.
-مامان زیاد گرمش نکن دیگه طاقت ندارم.
-بذار کمی گرم بشه روغنش ماسیده ممکنه رو دل کنی.
افشین کف آشپزخانه روی موکت می نشیند و مادر به سرعت بساط شام را آماده می کند و کنار پسر می نشیند،با دست برایش لقمه می گیرد و آن را به دهانش می گذارد. -باید واسه غیبت امروزت یه بهونه ای پیدا کنیم.فردا صبح می برمت دکتر و یه گواهی پزشکی واست می گیرم.باید خودتو به مریضی بزنی تا دکتر حسابی گول بخوره وگرنه بهت گواهی نمی ده.
افسون از داخل اتاق سخنان مادر را می شنود و کاری جز حرص خوردن ندارد.دلش حسابی گرفته است.مادر همیشه نسبت به او بی توجه بوده است.همیشه محبت هایش را به جا و نا به جا نثار افشین کرده است.کاش افشین استحقاق این همه محبت را داشت اما او از صداقت و مهر مادر سوء استفاده می کرد و افسون چقدر از این موضوع رنج می برد.
مادر نمی دانست که آگاهانه یا ناخودآگاه با تبعیض و تفاوت نگری خود تخم کینه و حسادت را در دل خواهری نسبت به برادر ارشد خود می پروراند و بینشان چه فاصله ی ژرفی ایجاد می کند.همه ی چیزهای خوب به افشین تعلق دارد.مادر بهترین لباس ها را برای او می خرد،بهترین قسمت غذا را برای او کنار می نهد و روی هم رفته تمام زندگیش را وقف او کرده است.
خانم مقیمی –مادر افشین-در شانزده سالگی به عقد آقای مقیمی درآمده بود.در آن روزها مقیمی 18 سال داشت.آنها از لحاظ اخلاقی زن و شوهر نمونه ای بودند به طوری که تمام افراد خانواده ی طرفین،زندگی آن دو را برای جوانان خود الگو قرار می دادند.با این همه یک مشکل عظیم مقیمی و همسرش را سخت آزار می داد و آن نداشتن اولاد بود.
آن دو نوزده سال آزگار تحت بدترین شرایط مالی و اقتصادی با هم زندگی می کردند،با ناملایمات و سختی ها به راحتی کنار آمدند.از هر نظر با هم توافق و تفاهم داشتند مع الوصف کمبود فرزند که ثمره ی شیرین هر ازدواجی است به وضوح در زندگیشان نمایان بود. هر دو سال های متمادی به مداوا و معالجه پرداختند.با وجود نداشتن قدرت مالی و نقصان اقتصادی هر پزشکی را که دوست و آشنا معرفی می کردند به او مراجعه کرده و امید درمان داشتند.
خانم مقیمی در حسرت پسر دار شدن می سوخت و می ساخت.در ایام جوانی گاه که فشار عصبی ناشی از کمبود بچه در او به اوج می رسید به صرافت می افتاد که از شوهرش جدا شده و به همسری مردی درآید که توانایی باروری داشته باشد،اما در میان این اوهام و اندیشه،تردید چون خوره به جانش رسوخ می کرد.
به طور قطع و یقین نمی دانست که عیب و اشکال از اوست یا از شوهرش،پزشکان معالج هر دو نفر را افراد سالمی تشخیص داده بودند و عقیده داشتند که هیچ کدام برای بچه دار شدن از لحاظ فیزیکی نقصی ندارند اما هنگامی که انتظارشان به طول انجامید هر دو دریافتند که باید بچه دار شدن را امری نا ممکن بنگارند و بر غریزه ی طبیعی خود خط بطلان بکشند.
اقوام و آشنایان نیز که از اولاد دار شدن آنها قطع امید کرده بودند گاه پیشنهادهایی را مطرح می کردند که در نهایت به اختلاف آنها دامن می زد من جمله این که مقیمی باید همسری دیگر برگزیند که بتواند برایش فرزندان متعدد به دنیا بیاورد و ...مقیمی که اهمیتی به اظهار نظر سایرین نمی داد به خاطر همسرش در برابر آنها قد علم کرده و اجازه ی مداخله به کسی نمی داد.
خانم مقیمی از آینده ی خود بیم داشت.هراسش از این جهت بود که مبادا روزی شوهرش تحت تاثیر اطرافیان قرار گرفته و طلاقش دهد یا بر سرش هوو بیاورد.حتی این فکر نیز از سرش گذشت که طفلی را به فرزند خواندگی بپذیرد و او را هماننداولاد خود بزرگ کند مع ذلک مقیمی هیچ رغبتی از خود نشان نمی داد و تمایلی به این کار نداشت.
سرانجام پس از 19 سال زندگی زناشویی و پشت سر نهادن فراز و نشیب در میان بهت و ناباوری اطرافیان،خانم مقیمی باردار گردید آن هم در سن 35 سالگی!تا مادمی که شکم برآمده ی خود را به رخ دوست و دشمن نکشد هیچ کس سخنانش را باور نکرد،حتی شوهرش نیز با شک و تردید قضیه را دنبال می کرد.
خانم مقیمی دیگر از شادمانی در پوست نمی گنجید.چنان خود را سعادتمند و نیک بخت می پنداشت که گویی صاحب گنجینه ی گران بهایی شده است.در طول دوران بارداری نذر کرد که اگر فرزندش پسر باشد گوسفندی در راه خدا قربانی کرده و ولیمه بدهد.در تمام مدت سخت مراقب سلامتی خود بود که مبادا به جنینش صدمه ای وارد آید و در این میان مقیمی هم با همسرش همکاری می کرد و با وجودی که خود به شغل بنایی اشتغال داشت و ناگزیر بود سر ساختمان برود علی ای حال در منزل در کارهای روزمره به همسرش کمک می کرد تا از بار خستگی اش بکاهد.
پس از 9 ماه انتظار عاقبت الامر خانم مقیمی فرزند پسری به دنیا آورد که نامش را بنا به درخواست پدر افشین نهادند و به میمنت تولدش جشن و سروری به پا داشتند.خانم مقیمی که پس از 19 سال حسرت و ناکامی عاقبت به مراد دل رسیده بود اینک با چنان شور و شوق از فرزند دلبندش مراقبت می کرد که لحظه ای از حالش منفک نمی گشت.
افشین در نزد خانواده چون جان شیرین گرامی بود.پدر و مادرش نهایت توجه و علاقه خود رابه وی مبذول می داشتند تا جایی که اگر یک شب گریه سر می داد هر دو چون مرغ سرکنده بر می آشفتند و شتابان او را به پزشک می رساندند.مادر در تمام مدت روز او را در آغوش داشت.افشین دردانه و نور چشمی پدر و به خصوص مادر بود.چه شب ها که تا صبح بر بالینش بیدار ماند و با لذت به چهره ی زیبایش خیره می شد تا مبادا مگسی و یا پشه ای او را بیازارد.
دو سال بعد خانم مقیمی دخترش افسون را به دنیا آورد اما تولد این نوزاد نه این که از علاقه ی مفرط وی به افشین نکاست بلکه به دلیل دختر بودن فرزند دوم،مادر نسبت به پسرش علاقه مندتر گردید و مهر او را در دل پرورانید.او اخلاقا عاشق پسر بود و عملا در زندگی خانوادگی بین دختر و پسرش تفاوت بسیاری قایل بود و این تبعیض و نا برابری تا پایان عمر بر احساسش حاکم بود....
در اثنایی که افشین در آشپزخانه لقمه ها را با شتاب می بلعید پدر از در وارد می شود.مادر به سرعت خود را به اتاق می رساند و انتظار شوهرش را می کشید..پدر به درون می آید و با حالتی عصبی می گوید:
-حسابی خسته شدم،این دور و اطراف همه جا را گشتم، به خونه ی چند تا از همکلاسی هاشم سر زدم اما ازش خبری نیست که نیست.اگه به چنگم بیوفته پوست از سرش می کنم و باهاش دنبک می سازم!به خدا سیراب شیردونشو می کشم بیرون!
مادر و دختر در سکوت زیر چشمی یک دیگر را نگاه می کنند.پدر ادامه می دهد:
-دیگه اجازه نمی دم پاشو بذاره تو این خونه،از خونه بیرونش می کنم مگه این که آدم بشه و سرشو بندازه پایین و درسشو بخونه.
پدر کتش را خارج کرده و وارد رختخواب می شود.مادر کنارش می نشیند و می گوید:
-حالا خودتو ناراحت نکن،بخواب تا صبح ببینیم چی پیش می آد.از خونه بیرونش می کنم یعنی چی؟اون هنوز یه بچه است،راه و چاه رو از هم تمیز نمی ده و ما باید راهنماییش کنیم.
-چه جوری راهنماییش کنیم؟این بچه تخس آدم بشو نیست.
-بشین باهاش حرف بزن ببین دردش چیه؟چرا نمی خواد درس بخوونه.
-درس به چه دردش می خوره بذار اصلا نخوونه و فردا مثل من عمله بشه.
-غلط می کنه مگه شهر هرته!تم هم حرف تو دهنش می ذاری!درس نخوونه می خواد چیکار کنه؟از صبح تا شب تو بیرون و من تو خونه زحمت می کشیم و عرق می ریزیم که بچه هامون به جایی برسن که فردا مثل ما بدبخت نشن.پدر و مادرای ما که نه امکانشو داشتن نه سواد و درک اجتماعی که راه و چاه رو نشونمون بدن و گرنه ما الان واسه خودمون کسی بودیم.
افسون گوشه ای می نشیند و به دیوار تکیه می دهد.پدر می گوید:
-ببین خانم،هر کسی رو بهر کاری ساختن،شاید این بچه استعداد درس خووندن نداشته باشه زور که نیست،این همه کار تو این مملکت هست،بهتره بذاریمش سر یه کاری.مثلا مکانیکی، تراشکاری،نجاری،خلاصه بذاریم یه صنعت یادبگیره که هم کمک خرج ما باشه و هم این که هنری بلد شده باشه که به درد آینده اش بخوره.
خانم مقیمی در سکوت به زمین چشم می دوزد و همسرش ادامه می دهد:
-تازه گیریم که درس خووند و دیپلمشو گرفت،بعدش چی؟تو که پول نداری اونو بفرستی دانشگاه منم از تو بدتر.همین مخارج جزیی رو هم به سختی می تونم فراهم بکنم.چه فایده داره تو هر کلاسی دو سال در جا بزنه،به خدا پول حروم کردنه.باز اگه درسشو می خووند خوب بود ولی اون علاوه بر این این که از مدرسه فرار می کنه و درس نمی خوونه با رفقای ناباب هم نشست و برخاست داره،همینا ممکنه اونو به راه بد بکشنونن.پارسال یادته تو کلاس اون گند بازی رو در آورد و نزدیک بود اخراجش کنن؟چقدر رفتم پیش مدیر و ناظم تا کمر دولا راست شدم و التماس کردم که اونو ببخشن،به خدا از خجالت آب شده بودم.دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو فرو ببره.مدیرش می گفت اون علاوه بر بی نظمی،دست کجی هم داره و از تو کیف بچه ها پول و وسایلشونو می دزده.تازه خونه ی خواهر تو چرا نمی گی؟اونجا هم دسته گل به آب داد و اون افتضاح رو سرمون پیاده کرد.
مادر افشین با عصبانیت می گوید:
-خواهرم هیچ،ولی شوهرش غلط کرده!اون چشم نداره بچه امو ببینه.خودشون چون دستشون به دهنشون می رسه فکر می کنن صاحب اختیار همه هستن.پسر من دزد نیست اصلا خود تو بگو،یه الف بچه ده هزار تومن پول رو می خواد چیکار؟اونو کجا قایمش کرده که ما ندیدیم؟بالاخره باید یه چیز نو بخره که ما بفهمیم.تو این قدر نسبت به این بچه بدبینی که دوست و دشمن هر چی بگه حرفشو قبول می کنی الا حرف اونو.
-من بهش شک ندارم.ولی چیزی که عیانه احتیاج به شرح و بیان نداره،همه ی دنیا که با بچه ی ما دشمنی ندارن،تازه اون به سرقت پول تو مدرسه اعتراف کرده و گفته که همکلاسی اش گوش زده و فریبش داده،اینو چی می گی؟
-خب بشر جایز الخطاست، هر کسی مکنه اشتباه کنه، اون هنوز بچه است دلش خیلی چیزا می خواد که ازش ممحرومه. دلش می خواد سر و وضع خوبی داشته باشه می خواهد مثل بچه های دیگه خوب بخوره و خوب بگرده.گناه اون چیه که ما فقیریم.
-گناه من چیه که نمی تونم بیشتر از این دربیارم؟ خودت می دونی که کار ا فصلیه، تابستونا کار هست زمستونا نیست، تازه تو فصل کار هم با این گرونی سر سام آور اونقدر بهم حقوق نمی دن که شکممونو سیر کنیم.اگه پسرت می خواد خوب بخوره و خوب بگرده بره خودش کار کنه و رو پاهاش وایسته، اونوقت هر قدر که دلش می خواد بخوره و بپوشه.
-تو وظیفه داری اونو به خوشبختی برسونی،خدا خواسته که همین یه پسر رو داری!من داشتن و نداشتن سرم نمی شه اون باید درس بخونه و دکتر یا مهندس بشه،من واسش آرزوها دارم.یادته 20 سال تموم حسرت بغل کردن بچه به دلمون مونده بود؟حالا که خدا این نعمت رو به ما داده باید قدرشو بدونیم.
-خانم جان کف دستی که مو نداره بیا بکن،من نمی تونم کشش ندارم تو اگه دلت می خواد پسرت دکتر یا مهندس بشه که تو جلو فک و فامی پزشو بدییاالله این گود و این میدون خودت خرج تحصیلشو بده من یکی نمی تونم.
پدر لحاف را روی سر خود می کشد و لحظاتی بعد صدای خرو پفش در اتاق پخش می شود.افسون هم به بستر خود می رود.مادر لحظاتی تامل می کند و هنگامی که از خواب بودن شوهرش اطمینان حاصل می کند، پاورچین پاورچین به جانب آشپزخانه می رود.افشین کف آشپزخانه نشسته و غرق در تفکر است.مادر دستی بر سرش می کشید و می گوید:
-بابات خوابیده و تو هم پاشو برو بخواب صبح باید بری مدرسه.
-مامان من دوست ندارم برم مدرسه، نمی خوام درس بخونم.
-تو بی خود می کنی باید به حررف من گوش بدی، من دوست دارم تو آقای دکتر بشی.پدرتو ببین و ازش سرمشق بگیر.دوست داری تا آخر عمرت سگ دو بزنی و آخرشم مفلس و بی چیز باشی؟
-آخه مامان مغزم نمی کشه هیچی از درس نمی فهمم.
-چرا خوب می فهمی ولی به خودت تلقین می کنی.اگه درستو درست بخونی برات آسون می شه.
-دیروز امتحانمو خراب کردم، امسال هم می دونم که رفوزه می شم.
-مهم نیست حتی اگه شده تو یه کلاس 5 درجا بزنی باید درستو بخونی.حالا پاشو برو بخواب.صبح می برمت دکتر و واست گواهی می گیرم ولی از پس فردا باید مرتب بری مدرسه حتی یه روز هم نباید غیبت کنی.
-اگه بابا بیدار بشه و منو تو رختخواب ببینه چی؟
-نترس تو خواب کاری به کارت نداره.
افشین با بی میلی از جا بلند می شود و با احتیاط وارد اتاق شده و به رختخواب می رود.مادر هم در کنار بستر او می رود.سحرگاه که پدر برای خوندن نماز از جا برمی خیزد چشمش به افشین می افتد که راحت و بی دغدغه در کنار مادر خفته است.با خود می گوید بهتر اسن بعد از
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۹-۴-۱۳۹۱, ۰۸:۱۹ عصر
یافتن
2 کاربر از بغض کوچولو به دلیل این ارسال سپاس کرده.
مهرنوش طلا, mamane kiana
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
302
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 178


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: شب شیشه ای / نسرین ثامنی
صبحانه با او صحبت کند.
ساعت 6 بامداد طبق معمول همه اعضاء خانواده از خواب بر می خیزند.مادر سماور را روشن می کند و افسون را برای خرید نان و پنیر از خانه بیرون می فرستد.هوا بارانی است.ابرهای سیاهی که سرتاسر آسمان را پوشانیده هوا را تاریک و غم انگیز جلوه می دهد.افسون در میان سوز و سرما در صف نانوایی می ایستد.لحظاتی بعد 2 عدد نان از تنور شاطر تحویل می گیرد و با حرارت آن دست های یخ زده اش را گرم می کند.
سر سفره پدر دائما به افشین چشم غره می رود.یک بار نگاهی به ساعتش می اندازد و می گوید:
-مگه مدرسه نمیری زود باش چائی تو تندتر بخور.
مادر لبخندی می زند و در جواب شوهرش می گوید:
-می خوام ببرمش دکتر واسش گواهی بگیرم تا تو مدرسه غیبتش موجه باشه.یه کمی هم پول می خوام دکتر که بی ویزیت نمیشه.
-چرا باهاش نمیری مدرسه و راستشو به مدیرش نمی گی؟
-من عقلم می رسه چیکار کنم.افشین قول داده که از امروز درسشو خوب بخوونه و شاگرد منظمی باشه مگه نه افشین جون؟
افشین در سکوت سرش را به زیر می اندازد و پاسخ مادر را نمی دهد.خانم مفیمی لبخند دیگری حواله شوهرش می کند و می گوید:
-پسرم با استعداده فقط کمی بازیگوشه که اونم به زودی از سرش می افته.
-بله درسته سالی که نکوست از بهارش پیداست!
خانم مقیمی چپ چپ به شوهرش نگاه می کند و لبش را به نشانه اعتراض به دندان می گزد.بعد از صبحانه پدر به افشین می گوید:
-بیا بشین میخوام باهات حرف بزنم.
افسون مانتویش را به تن کرده و برای رفتن به مرسه از خانه خارج می شود.افشین با ترس و لرز کنار پدرش می نشیند و سر به زیر می اندازد.پدر دستی به محاسنش می کشد و می پرسد:
-چرا دیروز مدرسه نرفتی؟
او با لکنت زبان پاسخ می دهد:
-بچه ها مسخره ام می کنن،بهم می گن دزد،می گن شاگرد تنبل کلاس.
-خودت مقصری،چرا باید کار خلاف بکنی و آتو دست مردم بدی؟
-ببابا اگه مدرسه امو عوض کنی خوب درس می خوونم قول می دم.
پدر در سکوت به او خیره می شود.از دست این پسر جانش به لبش رسیده است.نمی داند در برابر او چه رفتاری در پیش بگیرد.سیگاری اتش می زند و پس از چند سرفه پیاپی می گوید:
-فعلا که وسط ساله،این چند ماه رو هم تحمل کن و دندون رو جگر بذار تا سال تموم بشه.از سال دیگه فکری به حالت می کنم حالا بگو دیشب کجا بودی چرا نیومدی خونه؟
لحم پدر یک باره خشمناک می شود.افشین شتابزده می گوید:
-به قرآن قسم خونه بودم تو آشپزخونه قایم شده بودم.
-قسم نخور راستشو بگو.
- به حضرت عباس راست می گم از مامان بپرس.
-گفتم قسم نخور تو وقتی بخوای دروغ بگی معمولا قسم میخوری دیگه نمی دونم کدوم یکی از حرفاتو باور کنم.
مادر مداخله کرده و می گوید:
-راست می گه چرا حرفشو باور نمی کنی؟همونجا شام خورد و نصف شب اومد تو رختخواب خوابید.
پدر پورخندی می زند و می گوید:
-اگه راست می گی بگو ببینم شام چه غذایی داشتیم؟
افشین بی درنگ جواب می دهد:
-کوکو سبزی.
پدر پوزخند دیگری می زند، سیگارش را در زیر سیگاری خاموش می کند و می گوید:
-مثل این که مجبورم این دفعه حرفتو باور کنم اما خوب گوشاتو وا کن ببین چی می گم.خوش ندارم یه حرف رو دو بار تکرار کنم.از فردا مثل آدم سرتو میندازی پایین می ری مدرسه.با هیچ کس هم حرف نمی زنی مخصوصا با اون پسره، سعید. اون آدم درستی نیست پشت سر خونواده اش خیلی بد میگن.باباش سابقه داره و مثل گاو پیشونی سفید تو محل می شناسنش.دور این یکی رو خیط بکش.رفیق بازی آدمو بیچاره می کنه شیرفهم شدی؟
-بله.
-اگه یه بار دیگه ببینمت با این پسره رفت و آمد کردی پوست از سرت می کنم.حالا پاشو برو درساتو حاضر کن.حرفام یادت نره، فهمیدی؟
-بله بابا.
افشین با شتاب از مقابل پدر می گریزد.ساعتی بعد به همراه مادر برای معاینه نزد دکتر می رود.وقتی به خانه بازمی گردد پدر هم چنان گوشۀ اتاق کز کرده است.مقیمی در فصول پاییز و زمستان که کار کساد است و وضع ساختمان سازی خراب،ناچار است خانه نشین شود.گاه برای خرید مایحتاج در صفوف ارزاق جا خوش می کند، گاه کنج خانه می نشیند و به رادیو گوش می دهد.
در اوقات بی کاری به ندرت از خانه خارج می شود.می داند که بیرون رفتن خرج دارد و با بودجۀ مختصر او جور درنمی آید.کمتر با اقوام و بستگان مراوده دارد وتنها مکانی که بعضی اوقات به آنجا سری می زند منزل برادرش است که آن هم دیر به دیر حاصل می شود.در روزهایی که پدر در خانه است به افشین خیلی سخت می گذرد.پدر تمام حرکات او را زیر نظر دارد و ساعات ورود و خروجش را کنترل می کند و زمانی که پدر از خانه خارج می شود آن لحظه خوش ترین دقایق عمر افشین محسوب می گردد.با پرب زبانی و لوس بازی مادرش را خام می کند و برای دیدن سعید از خانه جیم می شود.
مادر با خوش خیالی تصور می کند که افشین برای درس خواندن به خانۀ سعید می رود و زیاد سخت گیری نمی کند.او چنان به افشین علاقه دارد که به خاطرش بارها و بارها به شوهرش دروغ گفته است و او را در جریان رفتارهای پسرش قرار نمی دهد.به تدریج افشین که به ضعف هی مادر و علاقۀ بی حد و حصرش نسبت به خود پی برده از این نکه سوءاستفاده مرده و هر عملی را که دلش می خواهد آزادانه انجام می دهد و یقین دارد که مادرش همیشه از او جانبداری خواهد کرد.
آن روز سپری می شود،فردایش افشین با بی میلی راهی مدرسه می گردد.در حیاط مدرسه از دوستانش سراغ سعید را می گیرد اما او را نمی یابد.حتی در کلاس هم سعید حضور ندارد.به هر زحمتی که هست ساعتخای کسل کننده درس را تحمل می کند و در پایان زنگ آخر شتاب زده از مدرسه خارج می شود تا برای کسب اطلاع از غیبت سعید به خانه اش برود.
وقتی زنگ خانۀ سعید را می فشارد مادرش در را می گشاید.افشین سلام می کند و می پرسد:
-سعید خونه است؟
مادر سعید پاسخ می دهد:
-نه با باباش رفته مسافرت.
-مسافرت!کی؟ من که دیشب باهاش بودم.
-دیشب نصف شب با پدرش رفت بندرعباس.
-کی برمی گرده؟
آخر هفته.
-پس مدرسه اش چی؟
-نمی دونم بالاخره یه کارش می کنیم.خب کاری نداری؟
افشین خداحافظی کرده و به طرف خانه اش به راه می افتد.برایش حیرت آور است که سعید چنان ضرب العجل به مسافرت رفته باشد.آن هم درست فصل شروع امتحان! چقدر دلش می خواست آزاد بود و به همراه سعید به مسافرت می رفت و جاهای دیدنی کشور را از نزدیک می دید و حسابی سیر و سیاحت می کرد.
وقتی به خانه بازمی گردد مادر با دیدنش شاد می شود:
-سلام پسرم خسته نباشی امروز مدرسه چطور بود؟
-خوب بود مامان،خیلی گشنمه.
-غذا حاضره تا تو دستاتو بشوری منم سفره رو می اندازم.
افشین به دستشویی می رود و افسون با کمک مادر سفره ره می اندازد.پدر که احساس کسالت می کند و در گوشه ای از اتاق خوابیده، با شنیدن صدای ظروف از خواب بیدار می شود و به آنها ملحق میگردد.افشین حین بلعیدن غذا به مادر می گوید:
-دفترم تموم شده دو تا دفتر صد برگ باید برام بخری.ضمنا یه کلاسور هم می خوام.
افسون حیرت زده می گوید:
-کلاسور برای چی؟ همش 4ماه مونده تا سال تموم بشه اونوقت تازه می خوای کلاسور بخری؟
-خب لازم دارم دیگه، مگه پولشو تو می دی؟
-خیلی خوب درس می خونی چیزهای گرون گرون هم می خوای؟!
-به تو چه، مگه تو فضولی؟
پدر با تشر خطاب به هر دو می گوید:
-ساکت سر سفره گناه داره حرف می زنین.
مادر چشم غره ای به افسون می رود و رو به پسرش می گوید:
-باشه، بات می خرم.تو خوب درس بخون من هرچی که بخوای واست می خرم.
پدر لقمه ای به دهان می گذارد و می پرسد:
-کلاسور واسه چی می خوای؟
-دبیرمون گفته باید جوابهای درس علوم رو تو کلاسور بنویسیم.
-چرا حالاه که تقریبا آخر ساله؟!
-از دو ماه پیش بهمون گفته بود اما من توجه نکرده بودم.الان من تنها کسی هستم که تو کلاس کلاسور نداره.اگه پول بدین همین امروز می رم می خرم.
مادر می گوید:
-وقتی بابات پولشو داد خودم می رم واست می گیرم.
-پس حتما رنگش آبی باشه من رنگ دیگه نمی خوام.
افسون باطعنه گفت:
-لابد رنگشم دبیرت تعیین کرده، درسته؟
-تو چیکاره ایکه تو کارای من مداخله می کنی؟ حسود می دونم کجات می سوزه!
مادر گره ای به ابرو می اندازد و به دخترش می گوید:
-راست می گه دیگه، اصلا چرا باید تو کار برادرت دخالت کنی؟ اون از تو بزرگتره و تو وظیفه داری بهش احترام بذاری.پاشو اگه غذات تموم شد برو چایی دم کن.
افسون بی چون و چرا از جا بلند می شود و به طرف سماور در حال جوش می رود.زیر چشمی حرکات مادر را زیر نظر دارد که تکۀ بزرگی گوشت لای برنج افشین پنهان می کند.او زهرخندی می زند و به کنار سفره می آید و سرجای خود می نشیند، دقاقی بعد افشین که ناهارش را خورده سفره از سفره کنار می کشد و در گوشه ای از اتاق کیف و کتابش را ولو می سازد و به ظاهر به درس خوندن مشغول می شود اما باطنا حواسش پیرامون دو مطلب دور می زند. یکی کسافرت قریب الوقوع و ناگهانی سعید و دیگر لحظۀ آشنایی با او...
سه روز قبل هنگامی که از لب مدرسه به سمت خانه می آمد چشمش به او افتاد.دختری چاق و تپل با لپ های گلی و چشمان درشت و سیاه! دخترک 13 ساله بود و درست هم سن و سال خواهرش،مانتوی مندرس و رنگ و رو رفته اما تمیزی به تن داشت که از نظر قد و هیکل برایش کوچک می نمود.افشین وقتی از کنارش می گذشت ناخودآگاه متلکی به دختر پراند.دختر سرخ و سفید شد اما پاسخش را نداد.
او که انفعال دختر را مشاهده مرد بر سر ذوق آمد و خواست خود شیرینی کند لذا به او گفته:
-می خوام مامانمو بفرستم خواستگاریت.
دختر لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.افشین هم به دنبالش حرکت کرد.نمی دانست دیگر چه بگوید.دهانش قفل شده بود.سر پیچ یک کوچه، دخترک راهش را کج کرد،افشین این بار بی مقدمه گفت:
-یه عکس از خودت برام می آری؟ می خوتم به مامانم نشون بدم.
دخترک باز هم خندید و باصدایی نازک و لطبف گفت:
-آره اما به شرطی که برای یه هدیه بخری.
-باشه، چی دوست داری؟
-یه کلاسور، رنگش هم حتما آبی باشه.
این را گفت و به سرعت دور شد.افشین دقایقی هج و واج سرکوچه ایستاد و دور شدن او را نگریست.چیزی از افشین خواسته بود که فاراهم کردنش آسان نبود.باید چنان اعتماد پدر را نسبت به خود جلب می کرد تا پدر چنبن پولی به او پرداخت کند و چنین بود که افشین خواسته اش را به شکل دیگری در خانه مطرح ساخت...
بعدازظهر همان روز مادر به پدر می گوید:
-کمی پول بده می خوام واسه افشین کلاسور بخرم.
مقیمی سیگاری روشن می کند و می گوید:
-می دونی که پول ندارم خودت بهتر از وضع من آشنا هستی.
-وقتی مدرسه دستور داده ما مجبوریم باش بخریم.
-آخ از دست این معلم ها، اصلا موقعیت مردم رو درک نمی کنن. نفسشون از جای گرم در می اد. فردا خودم می رم مدرسه و با معلمش صحبت می کنم بهش می گم برام مقدور نیست.
-می خوای شخصیت پسرمو جلو معلم و همشاگردی هاش خرد کنی؟
-تو نمی فهمی چی داری می گی؟بابا من ندارم، ندارم.
-اون بچه است هنوز معنی نداری رو درک نمی کنه.
-تو که درک می کنی.
-من اگه داشتم دریغ نمی کردم.
-منم همین طور ولی دستم خالیه.
-شاید این کار باعث بشه اون سر شوق بیاد و درسشو خوب بخونه.
-می خوام هفتاد سال سیاه نخونه فردا چه تاج گلی می خواد سذر من بزنه این قدر لوسش می کنی؟ وقتی ندارم برم دزدی؟
-مجبور نیستی از خروس خون تا شغال خون ورِ دل من چمک لزنی! پاشو برو دنبال یه کاری، این شکم صاحب مرده که با هوا پر نمی شه.
-بعد 35 سال زندگی تازه فهمیدی ندارم.
-من واسه خودم ازت چیزی نمی خوام.لباسام وصله داره خب باشه، تنم ماه به ماه رنگ حموم رو به خودش نمی بینه به جهنم! پول بزک دوزک ندارم مهم نیست، سفره ام خالیه فدای سرت، گردش و تفریح نمی رم گور پدرش، اما نمی ذارم به پسرم بد بگذره اون باید به هر چی که می خواد برسه، دستت خالیه برو شلوار تنتو بفروش.
افشین که از حمایت مادر بل گرفته با قهر و غضب کتابهایش را روی زمین می کوبد و می گوید:
-من اصلا کلاسور نمی خوام فهمیدین، از فردا هم مدرسه نمی رم.خیالتون راحت شد؟!
مادر با قیافۀ اخم آلود به او تشر می رود و می گوید:
-تو کارهای بزرگترها مداخله نکن سرتو بنداز پایین و کارتو انجام بده.
پدر با بی میلی از جا بلند می شود.نگاه غضب آلودی به پسرش می اندازد و به طرف چوب لباسی می رود.کت مندرسش را به تن می کند و بی حرف و سخن از اتاق و سپس از خانه خارج می شود.گیج و حیران در کوچه پرسه می زند.از خیابان می گذرد و وارد قهوه خانه می شود.قهوه خانه نسبتا خلوت است و یکی دو مشتری بیشتر ندارد.روی نیمکت کنار سماور می نشیند و به فکر فرو می رود.
قهوه چی برایش یک استکان چای می آورد و در کنارش می گذارد و با او حال و احوال می کند. پس از رفتن قهوه چی او هم چنان در فکر است.یک حبه در دست می گیرد و آنرا در مشت می فشارد.خاکه های قند در جدار دست فاچ خورده و کبره بسته اش فرو می نشیند.با خود می گوید:
-خدایا چیکار کنم؟ کجا برم؟ از کی کمک بگیرم؟ خودت می دونی که نداری بد دردیه، به کی برم رو بندازم؟ خدایا منو جلو سر و همسر رو سباه نکن.عمری زحمت کشیدم و با آبرو زندگی کردم عرق ریختم و جون کندم ولی نتیجه اش اینه که می بینی.
آهی می کشد و قند را به ته گلویش پرتاب می کند.چای را هورتی سر می کشد، یک سیگار اشنوویژه از پاکت خارج کرده و با آتش کبریت روشنش می کند.چنان سگرمه هایش درهم است که انگار به ماتم عزیز از دست رفته ی نشسته است.فکری به خاطرش می رسد.خاکستر سیگارش را می تکاند، سکه ای درون نعلبکی می اندازد و از قهوه خانه
امضای بغض کوچولو
[تصویر:  d8965e8965.png]
۱۹-۴-۱۳۹۱, ۰۸:۲۱ عصر
یافتن
2 کاربر از بغض کوچولو به دلیل این ارسال سپاس کرده.
مهرنوش طلا, best lady
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: شب شیشه ای / نسرین ثامنی
اینم ادامه ی رمان.........


بیرون می آید.
نزدیک منزل به مغازه ی خواروبارفروشی کریم آقا وارد می شود. تمام امیدش به کریم آقاست. تصمیم دارد پولی از او وام بگیرد. کریم آقا سرش شلوغ است. چند نفری کنار پیشخان ایستاده اند و راه را بند آورده اند. مقیمی در منتهی الیه سمت راست به انتظار نوبت می ایستد. یکی خارج شده و نفر بعدی از در وارد می شود. مقیمی که قدش نسبت به پیشخان کوتاهتر است رو نوک پنجه ی پا می ایستد و به کریم آقا که سخت سرگرم راه اندازی مشتری هاست سلام می کند. کریم آقا از همان جا جواب سلامش را می دهد.
وقتی نوبت به او می رسد، کریم دفترچه اش را می گشاید و قبل از این که مقیمی دهان باز کرده و مقصود خود را بگوید با لحنی دوستانه به اومی گوید:
ــ مقیمی جان بدهی شما از دوهزارتومن هم بالاتر زده
ــ دو هزار تومن؟!
ــ بله دیروز والده ی افشین خان مقداری جنس نسیه ازم بردن.
ــ بله بله ممنونم.
ــ راستش واسه یادآوری عرض کردم وگرنه مغازه به خودتان تلق داره. حالا چیزی می خواستی؟
ــ نه همین جوری اومدم که سلامی کرده باشم.
ــ تو رو خدا رو درواسی نکن اگه چیزی لازم داری بگو.
ــ فقط، فقط یه پاکت سیگار می خواستم.
ــ ازهمون همیشگی؟
ــ بله اشنو ویژه باشه.
کریم یک بسته سیگارروی پیشخان می گذارد و می گوید:
ــ قیمتش کمی فرق کرده 5 تومن گرونتر شده.
ــ ای بابا دیگه چرا گرونش کردن؟!
ــ لابد گرون کردن که کسی نخره آخه سیگار واسه سلامتی ضرر داره. جوانکی که پشت سر مقیمی به انتظار نوبت ایستاده خنده ی صدا داری می کند که یک ردیف دندانهای زرد و جرم گرفته اش نمایان می شود و می گوید:
ــ اگه واسه ما ضرر داره واسه تولید کننده اش که منفعت داره!
مقیمی سری تکان می دهد، یک اسکناس مچاله شده ی 50 تومانی که آخرین نقدینه ی ته جیبش است بیرون می آورد و به طرف کریم می گیرد.
ــ قابلی نداره مهمون باش.
ــ نه کریم آقا دستت درد نکنه نمی خوام بدهی ام زیادتر بشه.
کریم اسکناس را می گیرد و بقیه ی پول سیگار را به او برمی گرداند. مقیمی با اندوه از آنجا می زند بیرون حالا تنها جایی که برایش باقی مانده منزل برادر است. به سرعت قدم هایش می افزاید و به در خانه ی برادرش می رسد. دق الباب می کند و همسر برادر در را به رویش می گشاید و او را به خانه دعوت می کند.
بچه های برادر با دیدنش شادی کنان خود را به او می رسانند و از سر و کولش بالا می روند. همه به دستهای او می نگرند و مقیمی با شرمساری از دست تهی خود سر به زیر می اندازد. برادرش نزدیکتر می آید و با او احوالپرسی می کند و وی را صدر اتاق می نشاند. زن برادر فورا برایشان چای آماده می کند و خود به اتفاق بچه ها به اتاق دیگری می روند تا دو برادر به راحتی با هم گفتگو کنند.
مقیمی ضمن نوشیدن چای موضوع گرفتاریش را برای برادر شرح داده و از او تقاضای ده هزار ریال پول می کند. برادرش ابتدا رنگ می بازد و سپس با لکنت زبان می گوید:
ــ شرمنده اتم خودت که وضع منو می دونی با 8 سر عائله و شندرغازحقوق بخور و نمیر زندگی خودم لنگ می زنه، ولی پونصد تومن می تونم برات جور کنم اونم از پس انداز مادر بچه هاست که می خواست واسه خودش لباس بخره.
برادر پانصد تومان را از همسرش گرفته و به مقیمی می دهد و می گوید:
ــ چرا دنبال کار نمی روی؟
ــ خودت که می دونی تو زمستون کسی خونه نمی سازه. تو برف و بارون کار کساده. منم که دیگه جوون نیستم که برم فرش بشورم یا برف پارو کنم و خرجمو در بیارم. با این کمر ناقصم این جور کارهای سنگین ازم بر نمی آد.
ــ چقدر اون روزا بهت گفتم بیا بریم تو شهرداری یه کاری واست جور کنم که هم پیش خودم باشی هم یه آب باریکه ای واسه روز مبادا داشته باشی ولی تو گفتی بلدیه هم شد جا! لااقل یه بیمه و بازنشستگی که داشت. نگاه کن تموم دندونات پوسیده یه دندون سالم تو دهنت نیست! اگه بیمه بودی یه دست دندون عاریه ی مجانی برات می ذاشتن که کیف کنی.
ــ این چیزا برام مهم نیست من دیگه عمر خودمو کردم و آفتاب لب بومم، اما از چیزی که ناراحتم اینه که من 20 سال از داشتن فرزند محروم بودم. آخرش سر پیری صاحب 2 فرزند شدم که یکیش هم نا خلف در اومده. من به درگاه خداوند شکر می کنم و ازش می خوام یا اولاد به کسی نده اگرم می دی اهلشو بده تا آدمو خوار نکنه.
ــ برادر تقصیر زنته، اون زیادی به افشین رو داده و لوس بارش آورده. از حالا اگه حریفش نباشی فردا نمی تونی جلوش در بیای. باید ازش زهر چشم بگیری.
ــ خدا عاقلش کنه اما اون از هیچ چیز و هیچ کس حساب نمی بره، خیلی بی عار و تن پروره. نه درست و حسابی درس می خونه نه مادرش می ذاره من بذارمش سر یه کاری. می گه باید پسرش دکتر بشه! اون دکتر بشه دکترها باید کجا برن؟! باید فاتحه ی هر چی دکتری و تحصیل کرده رو خووند!
مقیمی ساعتی به درددل با برادر می پردازد و آنگاه در حالی روانه ی خانه می شود که به برادرش قول داده تا یک ماه دیگر قرضش را ادا کند. وقتی وارد خانه می شود هوا تقریبا تاریک شده است. پولها را مقابل زنش می ریزد و می گوید:
ــ بیا اینم پول ورش دار.
چشمان خانم مقیمی از شادی برق می زند، بدون این که تشکر کند می پرسد:
ــ چقدر هست؟
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۳-۹-۱۳۹۲, ۰۳:۲۰ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: شب شیشه ای / نسرین ثامنی
ــ بیشتر از پونصد تومن نتونستم تهیه کنم اگه کلاسور بیشتر از این مبلغ بود خودت یه کارش بکن، سعی کن چونه بزنی و تخفیف بگیری.
ــ از کجا این پولو آوردی؟
ــ تو چیکار داری از یه بنده ی خدا قرض کردم، بهتر از اینه که شلوار تنمو بفروشم و لخت بگردم!
خانم مقیمی کنایه ی همسرش را نادیده می گیرد و مقیمی می افزاید:
ــ یه چیز دیگه، بهتره دیگه از کریم آقا نسیه نخری، بدهی مون بالا زده حساب دادنشم بکن. یه کمی جلو دستتو بگیر آدم کمتر بخوره بهتر از اینه که بدهکار مردم باشه.
ــ هر چی صرفه جویی می کنم باز کم می آرم. من که ازش سرخاب ماتیک نخریدم! هر چی خریدم واسه خوراک روزانه بوده.
خانم مقیمی متعاقب این کلام به همراه افشین برای خریدن کلاسور به طرف در حرکت می کند اما قبل از خروج به افسون که مشغول درس خواندن است تاکید می کند که به غذای روی اجاق سرکشی کرده و هوای آن را داشته باشد.
وقتی مادر خارج می شود افسون رو به پدر می کند و با مهربانی می پرسد:
ــ بابا چایی می خوری دم کنم؟
ــ نه بیرون خوردم چیکار داری می کنی؟
ــ دارم درسامو حاضر می کنم بابا، فردا امتحان دارم.
ــ بارک الله دخترم خدا تو رو برام حفظ کنه من به وجود تو افتخار می کنم کاش این پسره ی تخس ازت یاد می گرفت. حیف نون که آدم بهش بده آخ چقدر دلم می خواست یه پسر اهل و سربراه داشتم کاش اون یکی هم دختر می شد.
ــ بابا غصه نخور تصمیم دارم اونقدر درس بخونم که دکتر بشم اونوقت می تونم محبت های شما رو جبران کنم.
ــ ان شاءالله دخترم من ازت راضیم و دعا می کنم عاقبت به خیر بشی. من که زنده نیستم تا اون روزا رو ببینم. به دلم برات شده عروسی شما دو تا رو نمی بینم.
افسون با بغض می گوید:
ــ خدا بهتون صد سال عمر بده، دیگه از این حرفا نزن بابا دل من می شکنه.
ــ عزیزم من عمرمو کردم، هر چند که دلم می خواد صد سال عمر کنم تا خوشبختی بچه هامو ببینم و به ثمر رسیدن میوه های عمرمو شاهد باشم ولی خدا رو چه دیدی؟ عمر دست خداست خودش جون می بخشه و خودشم جون می گیره. راستی پاشم نمازمو بخونم تو هم به درسات برس. می خوام چشم دوست و دشمن رو کور کنم و با افتخار بگم دخترم شاگرد نمونه و ممتازه.
افسون آهی می کشد و به مطالعه مشغول می شود و پدر برای گرفتن وضو اتاق را ترک می کند. ساعتی بعد افشین خوشحال و خندان به همراه مادر به خانه باز می گردد. از این که به مراد دلش رسیده دنیا را به کام می بیند. کلاسور را به خواهرش نشان می دهد و در حالی که به او دهن کجی می کند می گوید:
ــ دلت بسوزه ببین چه کلاسوری دارم!
ــ دل خودت بسوزه من احتیاجی به این قرتی بازیها ندارم اگه کسی درسخون باشه تو ورق پاره هم می تونه تکلیفشو انجام بده.
ــ اوهو اینو باش! گربه دستش به گوشت نمی رسه می گه پیف بو می ده! بیچاره گیرت نمی آد کسی تو رو تحویلت نمی گیره که از این چیزا برات بخره.
مادر به آشپزخانه می رود و لحظه ای بعد غرولند کنان می آید و می گوید:
ــ مگه تو تو این خونه نبودی؟ چیکار می کردی خوابت برده بود؟
ــ چی شده مامان؟
ــ دیگه می خواستی چی بشه؟ مگه سفارش نکرده بودم به غذا سر بزنی؟
ــ چرا مامان یه دفعه سر زدم.
ــ پس چرا خورش ته گرفته؟ حتی یه قطره آب هم ته قابلمه نیست.
ــ به خدا وقتی به قابلمه سر زدم هنوز آب داشت منم اومدم نشستم سر درسام، یادم رفت دوباره سر بزنم.
ــ درس، درس! حالا انگار می خواد واسه من فیلسوف بشه! درس به چه دردت می خوره! تو یه دختری باید اول خونه داری یاد بگیری بعد چیزای دیگه، فردا وقتی شوهر کردی به جای دست پختت می خوای دیپلمتو بذاری جلوش که کوفت کنه؟
آنگاه رو به جانب افشین می کند و می گوید:
ــ چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟ زود باش بشین سر درسهات، کلاسورم که واست گرفتم پس دیگه معطل چی هستی؟
افشین با دلخوری گوشه ای می نشیند و اوراق کتاب را مقابلش می گشاید. مادر دوباره به آشپزخانه بر می گردد. پدر نمازش را تمام می کند و کف اتاق دراز می کشد و پیچ رادیو را باز می کند. چشمانش را می بندد و به فکر فرو می رود. به فکر این که تا یک ماه دیگرچگونه قرض برادرش را پرداخت کند و افشین در این اندیشه که بعد از دادن کلاسور به آن دختر به پدر و مادرش در مورد فقدان آن چه بگوید؟
لحظاتی بعد افشین سر بلند کرده و خطاب به خواهرش می گوید:
ــ پاشو برام یه لیوان آب بیار.
افسون که هنوز از دست او دلخور است با بی اعتنایی می گوید:
ــ من درس دارم پاشو برو خودت بخور.
ــ یاالله پاشو برو واسم آب بیار، بزغاله!
افسون اعتنایی به او نمی کند و افشین با عصبانیت از جا برمی خیزد و موهای خواهرش را به شدت می کشد. افشون که دردش گرفته ناخودآگاه نوک خودکار را به کف دست او فرو می کند که فریاد جگر خراش افشین فضای خانه را می شکافت. پدر حیرت زده در جا نیم خیز می شود و مادر سراسیمه و و حشت زده به اتاق می دود. افشین با دیدن او نعره ای می کشد و دست خراشیده اش را نشانش می دهد و می گوید:
ــ مامان ببین با من چیکار کرد؟ از دستم داره خون می آد.
ــ چی شده کی باهات اینجوری کرد؟
ــ این؟ این دختره ی احمق.
مادر به طرف افسون خیز برمی دارد و در حالی که سیلی محکمی به گوشش می نوازد می گوید:
ــ ورپریده چرا با بچه ام این طور کردی؟
ــ مامان اول اون گیسامو کشید من داشتم درس می خوندم.
ــ بی خودی که مرض نداره گیساتو بکشه لابد یه کارش کردی؟
افشین نفس زنان می کوید:
ــ بهش گفتم بهم آب بده اما فحشم داد.
ــ به خدا دروغ می گه به جون بابا دروغ می گه.
ــ خفه شو سلیطه! خدا بزنه به کمرت چرا واسش آب نیاوردی؟ زدی بچه امو ناقص کردی!
پدر که در سکوت به آنها می نگرد با ناراحتی و بی قراری می گوید:
ــ بس کن زن چرا این قدر حق کشی می کنی، چرا این همه به این دختر بیچاره زور می گی؟ واسه افشین مادری و واسه اون زن بابا!
ــ تو دخالت نکن من این ورپریده رو بهتر از تو می شناسم، اون خیلی خودبینه و به برادرش حسادت می کنه.
سپس رو می کند به افسون و می گوید:
ــ واسه من آبغوره نگیر از ریختت بدم می آد، زود از جلوی چشام دور شو.
افسون گریه کنان به اتاق دیگر پناه می برد. سرش را روی رختخوابها می گذارد و هق هق گریه اش را رها می سازد. درد تبعیض بیشتر از درد سیلی سوزش دارد و قلبش از این همه بی عدالتی به درد می آید. پدر در را می گشاید و به سمت او می آید. دست نوازشی بر موهایش می کشد و می گوید:
ــ گریه نکن دخترم گریه نکن.
افسون به جانب او باز می گردد و سرش را روی سینه ی پدر می گذارد و هق هق کنان می گوید:
ــ چرا مامان منو دوست نداره؟ آخه مگه من دخترش نیستم؟
ــ تو اشتباه می کنی ما همه دوستت داریم، مادره دیگه، حالا اون یه چیزی گفت تو چرا به دل گرفتی؟ سنی ازش گذشته دیگه مثل گذشته ها اعصاب نداره باید مراعات حالشو بکنیم.
ــ چطور واسه افشین اعصاب داره ولی واسه ی من نداره؟ من شدم کلفت دست به سینه ی آقا.
پدر در سکوت سر به زیر می اندازد و در دل سخنان دخترش را تایید می کند. او هم همانند افسون از این همه تفاوت نگری ناراحت است اما کاری نمی تواند صورت دهد.
ــ پاشو بریم تو اتاق اینجا سرده ممکنه سرما بخوری. تو دیگه واسه خودت خانمی شدی نباید مثل بچه ها قهر کنی. جون بابا پاشو بریم بابا رو دلخور نکن.
افسون اشکهایش را پاک می کند و می گوید:
ــ فقط به خاطر شما بابا...
مقیمی لبخندی می زند و می گوید:
ــ بارک الله دخترم پیرشی که رو حرف بابات حرف نمی آری.
پدر و دختر به اتاق باز می گردند. مادر با دیدن افسون می گوید:
ــ برو سفره رو بیار بنداز می خوایم شام بخوریم.
پدر بی درنگ می گوید:
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۳-۹-۱۳۹۲, ۰۳:۲۲ عصر
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: شب شیشه ای / نسرین ثامنی
ـ از این به بعد اگر کسی تو این خونه به افسون چپ نگاه کنه حسابش با منه، من دوست دارم تو خونه ام همیشه صلح و صفا و بگو بخند باشه.
افسون به آشپزخانه می رود و مادر خطاب به شوهرش می گوید:
ــ خیلی بهش پر و بال می دی فردا که روش زیاد شد دیگه از عهده اش بر نمی آی.
ــ بهتره تو کارای من مداخله نکنی. پسر مال تو دختر هم مال من! تا زمانی که تو بین این دو تا بچه فرق می ذاری ما روز خوش نمی بینیم. هیچ فکر کردی که با این رفتارت اونا رو عوض این که به هم نزدیک کنی از هم دورشون می کنی و تخم بدبینی و حسادت تو دلشون می کاری؟ تو باید به هر دو تا اولادت به یه چشم نگاه کنی و نباید بین اونا تبعیض قایل بشی.
ــ من بین اونا فرق نمی ذارم اما این گیس بریده خیلی پررو شده انگار صاحب اختیار همه است.
ــ اون دختره باید بیشتر بهش توجه بشه تا خدای نکرده به راه بد کشیده نشه. طوری باهاش رفتار می کنی که انگار از سر راه آوردیش.
با ورود افسون به اتاق پدر سکوت می کند. همگی به دور سفره جمع شده و به غذا خوردن مشغول می شوند. صبح روز بعد افشین روانه مدرسه می گردد. به هر مشقتی که است ساعتهای درس را پشت سر می گذارد تا کلاس خاتمه می یابد و مدرسه تعطیل می شود. شتابان خود را به نزدیک مدرسه ی دخترانه که یک کوچه بالاتر قرار دارد می رساند. لحظاتی بعد سر و کله ی دخترک نمایان می شود.
افشین طوری کلاسور را به دست گرفته که از فاصله ی دور هم قابل روئیت است. دخترک که با دو تن از همکلاسی هایش قدم زنان پیش می آمد به محض دیدن افشین کلاسور به دست، به هر بهانه ای که شده دوستانش را دست به سر کرده و از آنها جدا می شود. افشین که موقعیت را مناسب می بیند جلوتر رفته و به او سلام می کند و کلاسور را دو دستی تقدیمش می دارد.
دختر شادمانه به او می خندد و کلاسور را از دستش می گیرد و شتابان از وی دور می شود. افشین با خوشحالی به خانه بازمی گردد. سعادت با او یار است زیرا تا چند روزی کسی متوجه هدم وجود کلاسور در دست افشین نمی گردد و او با خیالی آسوده هفته ای یکی دو روز دخترک را در سکوت تا در خانه اش بدرقه می کند. همین قدر می داند که نامش فرنگیس است.
سعید اواخر هفته سر وکله اش در محل پیدا می شود. افشین به رغم مخالفت و هشدار پدر، مخفیانه به دیدنش می رود اما مواظب است که در هنگام ورود به خانه ی سعید دیده نشود. پدرش یا معمولا در قهوه خانه است یا در منزل، او با ترس و لرز به آنجا می رود و می داند که اگر پدر او را ببیند شلاقش با تن نرم وی آشنا خواهد شد.
سعید از دیدار او شاد می شود. هر دو هم دیگر را می بوسند و افشین می پرسد:
ــ پس تو کجا گذاشتی و بی خبر رفتی؟
ــ فرصت نشد بهت خبر بدم. سفر خیلی ناگهانی پیش اومد. شب بابام گفت که واسه بندر بلیت گرفته منم ازش خواستم منو با خودش ببره، اونم قبول کرد و همون شبانه راه افتادیم و رفتیم.
ــ رفته بودین بندر چیکار؟
ــ بابام می خواست یه مقدار جنس بیاره، لباسهایی که بابام از بندر می آره همش به صورت قاچاق از مرز رد می شه و بابام اونا رو تو بازار کویتی های تهرون به قیمت خوبی آب می کنه. تو چیکار می کنی از خودت بگو.
افشین می خندد و در جوابش می گوید:
ــ خبر نداری، یه دوست دختر پیدا کردم.
ــ مرگ من راست می گی؟ بگو تو بمیری!
ــ دروغم چیه باور کن.
ــ کی ؟ کجا؟
ـ یک هفته است، تو راه مدرسه دیدمش، دو روز قبل از این که تو بری مسافرت باهاش حرف زدم. اول قضیه رو زیاد جدی نگرفتم ولی بعدش جدی جدی خاطر خواش شدم.
ــ چه حرفا! خب بگو ببینم تا کجا پیش رفتی؟
ــ چی رو؟
ــ منظورم اینه که چه کارها کردی!
ــ مثلا چیکار باید می کردم؟
ــ ای بابا تو چقدر خنگی! منظورم اینه که باهاش سینمایی، گردشی، پارکی جایی رفتی؟
ــ نه بابا پارک و سینما کجا بود.
ــ پس خیلی دست و پا چلفتی هستی. همین فردا دعوتش کن بریم با هم بستنی بخوریم، مهمون من.
ــ آخه من روم نمی شه ممکنه اون ناراحت بشه و قهر کنه.
ــ خب ناراحت بشه، بذار قهر کنه دوست دختر بچه ننه به چه دردت می خوره؟ باید بهش نشون بدی که مرد شدی.
ــ باشه بهش می گم. راستش می دونی که بابام قدغن کرده که من دیگه باهات رفت و آمد نداشته باشم؟
ــ نه! چرا؟
ــ چه می دونم، فکر می کنه تو نمی ذاری من درس بخونم. من دیگه باید برم ممکنه بابام بو ببره، از فردا صبح نیا دنبالم خودم تنهایی می رم مدرسه اونجا هم دیگر رو می بینیم. اگه کاری داشتی پیش مادرم پیغوم بذار اون هوای منو داره.
افشین به خانه باز می گردد. فردای آن روز به خود جراتی داده و به فرنگیس می گوید که می خواهد با او بیشتر آشنا شود و وی را به بستنی دعوت می کند. فرنگیس ابتدا نمی پذیرد ولی سرانجام به او وعده می دهد که بالاخره روزی دعوتش را خواهد پذیرفت مشروط بر این که هر بار افشین برایش هدیه ی ارزنده ای بیاورد واین در حالی است که افشین قادر به انجام چنین کاری نمی باشد.
چند روز بعد زمانی که پدر در می یابد افشین کلاسورش را در راه خانه و مدرسه گم کرده است از فرط ناراحتی او را با کمربند تنبیه می کند. مع الوصف افشین که به کتک های پدر عادت کرده به این مساله اهمیتی نمی دهد.
روزها می گذرد. زمستان به پایان رسیده و عید نوروز از راه می رسد. پس از سپری شدن تعطیلات نوروزی بار دیگر افشین به مدرسه باز می گردد. سطح نمراتش همچنان افت دارد و هیچ پیشرفتی در دروسش دیده نمی شود. بر خلاف او، افسون با نمرات درخشان برای خود در بین دوست و آشنا وجهه ای کسب کرده و بیشتر از پیش قابل احترام می شود و این موضوع بر خشم و حسادت افشین می افزاید.
سرانجام سال تحصیلی به سود افسون و به زیان افشین به پایان می رسد. افشین باز هم همانند سالهای پیش مردود می شود و شاگرد دوساله می گردد و پدر که مدرسه رفتن او را بی فایده می داند در صدد است تا برایش شغلی دست و پا کند اما مادر هم چنان سرسختانه در برابر تصمیم همسر مقاومت می کند. این بار هم خواهی نخواهی برد با مادر است. او برای این که حرفش را به کرسی بنشاند بدون مشورت با همسر جهت نام نویسی افشین به مدرسه مراجعت کرده و از او ثبت نام به عمل می آورد و خرسند و راضی به خانه بازمی گردد...
دو سال سپری می شود. اینک افشین 1 ساله و افسون 1 ساله هستند. در طی این دو سال مادر به تدریج قانع می شود که تلاش او برای درس خواندن افشین بی ثمر بوده است زیرا افشین بدون هیچ پیشرفتی هر سال در کلاس در جا زده و از درس و مدرسه گریزان است.
تابستان پدر او را در مغازه الکتریکی به کار می گمارد اما افشین بیشتر از دو هفته آنجا دوام نمی آورد و به جرم سرقت از محل کار اخراج می شود. اما در برابر کتک های پدر مقاومت کرده و اظهار می دارد که به او تهمت زده اند. پس از آن مدتی در کارگاه نجاری و بعد در گاراژی به عنوان شاگرد مکانیک مشغول به کار می شود بدون اینکه به این گونه مشاغل علاقه ای داشته باشد.
دوستی و معاشرت او با سعید هم چنان ادامه دارد و پدر به دلیل کهولت سن و بیماری دیابت و کمر درد و غیره قادر به کنترل رفت و آمد او نیست. افشین در طی این مدت هنوز هم به دوستی خود با فرنگیس ادامه داده و پنهانی با او گفتگو می کند. فرنگیس که دختر فرصت طلبی است در ظاهر خود را دلباخته ی او قلمداد کرده و تا می تواند او را حسابی تیغ می زند.
افشین ساده دل که از نیت قلبی او آگاه نیست به خاطر علاقه و محبتی که نسبت به او در خود احساس می کند به خاطر جلب رضایت وی پنهانی و در خفا دست به سرقتهای کوچک و بزرگ می زند تا این دخترک ریاکار را از خود راضی و خرسند گرداند. محرک افشین برای سرقت کسی نیست جز سعید، هیچ کس در محل از سعید خوشش نمی آید و خانواده اش به خاطر عدم حسن رفتار و کردار در محل شهرت یافته اند. سعید به مرور چنان نفوذی در افشین می یابد که هر دستوری که صادر کند او کورکورانه و بی چون و چرا آن را اجرا می کند و سعید است که برای نخستین بار افشین را با سیگار و حشیش آشنا می گرداند. پس از دو سال، زمانی که افشین به آستانه 18 سالگی پا می گذارد تصمیم می گیرد به خواستگاری فرنگیس برود. فرنگیس هنوز مشغول تحصیل در دبیرستان است، او از حالت کودکانه خارج شده و مبدل به دختری زیبا و امروزی گشته است، دختری که برای خود معیارهای خاصی را در نظر دارد و نقشه های زیرکانه ای برای آینده در سر می پروراند.
با طرح موضوع خواستگاری، افشین چنان با طعنه و تمسخر دختر مواجه می شود که نزدیک است دیوانه شود. دختری که وانمود می کرد جز او هیچ مردی را شایسته ی همسری خود نمی داند، دختری که چند سال او را از پی خود کشانده است اینک با قساوت و بی رحمی به وی پشت کرده و اعتراف می کند که عاشق سعید می باشد و قصد دارد به زودی با او ازدواج کند.
افشین تحمل این بی وفایی را ندارد. باورش نمی شود که در این مدت بازیچه و ملعبه دست یک دختر هوسران بوده است و از همه مهمتر این که از دوست وفادار و یار مشفقش سعید انتظار ندارد که در حقش جفا کرده و به رفاقت چندین و چند ساله اشان پشت پا بزند. این مساله موجب کدورت و اختلاف بین دو دوست می گردد و در این مرحله است که آن دو پس از یک مشاجره ی طولانی از یک دیگر جدا می شوند.
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۳-۹-۱۳۹۲, ۰۳:۲۳ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
686
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 49


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: شب شیشه ای / نسرین ثامنی
افشین که به خاطر فرنگیس چه از لحاظ روحی و مادی و چه از لحاظ تحصیلی لطمه خورده است چنان کینه ی این دختر را به دل گرفته و از وی منزجر گردیده است که در صدد تلافی و انتقام بر می آید. می خواهد به طریقی نیش خود را به او فرو کند اما حادثه ی دیگری تصمیم او را مدتی به تاخیر می اندازد.
عصر یک روز جمعه افشین با دلی غم زده و روحی افسرده برای هواخوری از خانه خارج می شود. به قدری دلش گرفته که نمی تواند یک جا بند شود. تصمیم می گیرد به سینما برود. با مختصر پولی که ته جیبش باقی مانده در مقابل گیشه ایستاده و پس از گرفتن بلیت وارد سینما می شود. روی پرده ی سینما یک فیلم خارجی به نمایش گذاشته شده است با راهنمایی کنترل چی روی یک صندلی می نشیند و به صفحه ی مقابل چشم می دوزد. تمام اندیشه و افکارش به حور محور انتقام دور می زند. در حین تماشای فیلم به این می اندیشد که از چه طریقی زهر خود را به فرنگیس بچکاند.
سیگاری از جیب خارج کرده و آن را با آتش کبریت روشن می کند و با ژست خاص خود به آن پک می زند اما لحظه ای نمی گذرد که دستی به شانه اش می خورد و کنترل چی سینما به او تذکر می دهد که کشیدن سیگار در داخل سالن نمایش ممنوع است. با دلخوری سیگار را زیر پا له کرده و به ادامه ی فیلم توجه می کند. حتی در این مکان به ظاهر تفریحی هم امر و نهی حاکم است.
هنوز نیم ساعتی از نمایش فیلم نگذشته که با بی قراری سالن را ترک کرده و از در سینما بیرون می زند. فیلم چندان به مذاقش خوش نیامده است. از این که پولش را دور ریخته حسابی دمغ است. از مبدأ حرکت یعنی میدان انقلاب به سمت غرب حرکت می کند.
یک باره خود را در حوالی میدان آزادی می یابد و اطراف میدان مملو از جمعیت است. خود را به محوطه ی میانی میدان می رساند و روی چمنها می نشیند و به آمد و شد کند و لاک پشت وار اتومبیل ها خیره می شود. بی حوصله است و نمی داند اوقاتش را چگونه پر سازد. تا یک هفته ی دیگر مجبور است خود را به حوزه ی نظام وظیفه جهت اعزام به خدمت سربازی معرفی کند. در حالی که هیچ از این پیش آمد راضی نیست.
جوانکی قدم زنان به سوی او می آید و بدون رد و بدل شدن کلامی در کنارش می نشیند و خستگی در می کند. هنوز لحظه ای بیش نگذشته که جوانک سر صحبت را با او باز می کند. افشین که روحا نیازمند یک همدم است با او گرم گفتگو می شود تا جایی که هر چه در چنته دارد عیان می سازد. جوانک که نامش برزو است با او طرح دوستی ریخته و پیشنهاد می کند در روزهای بعد هم دیگر را ملاقات کنند. افشین آدرس محل کارش را به او می دهد و پس از ساعتی گفتگو هر دو از هم جدا می شوند. روز بعد حوالی عصر برزو به محل کار افشین مراجعت می کند تا حالش را بپرسد. افشین از دیدن چهره ی بشاش او به وجد می آید، هر دو صمیمانه دست یک دیگر را می فشارند. برزو تا اتمام کار وی در کنجی به نظاره می نشیند آن گاه هر دو از محل کار بیرون می آیند. برزو می گوید:
ــ اومدم ببینم چیکار داری می کنی از دیروز تا حالا حسابی دلم واست تنگ شده بود.
ــ منم همین طورخوب کاری کردی اومدی.
ــ تا کی وقت آزاد داری؟
ــ تا هر وقت که تو بخوای.
ــ از لحاظ خونه چی؟ نگران نمی شن؟
ــ خونه رو بی خیالش اختیار من دست خودمه.
ــ پس بزن بریم می خوام تو رو با دوستام آشنا کنم. برو بچه های خونگرمی هستن. زود باهاشون جوش می خوری.
افشین بی تردید می پذیرد. هر دو سوار تاکسی شده و به سمت مقصد نامعلومی که مد نظر برزو بود به راه می افتند. سر خیابان مورد نظر تاکسی بنا به دستور برزو توقف می کند و او پس از پرداخت کرایه به جهتی حرکت می کند. تمام مدت افشین گام به گام با او در حرکت است. چند لحظه بعد مقابل خانه ای می ایستد. برزو زنگ در را به صدا در می آورد.
افشین خجالت زده می گوید:
ــ سرو وضع من ناجوره.
ــ مهم نیست بچه ها از خودمون هستن ما همه مثل هم آس و پاسیم. جوانکی لاغر اندام با سیمایی رنگ پریده در را می گشاید. با دیدن چهره ی آشنا سلام کرده و از مسیر کنار می رود. برزو و افشین از کنارش عبور می کنند، وارد حیاط شده و از آنجا به داخل اتاقی که در نیمه بازی دارد وارد می شوند. شخص دیگری هم در اتاق انتظارشان را می کشد. هر چهار نفر به هم معرفی شده و با هم احوالپرسی می کنند.
طاهر، همان جوانک لاغر اندام برایشان چای می آورد و همگی در کنار هم به گفتگوهای دوستانه می پردازند. افشین تا حدودی احساس غریبی می کند و نسبت به سایرین خاموش تر است. برزو سیگاری روشن کرده و آن را به دست وی می دهد و می گوید:
ــ راحت باش بچه ها غریبه نیستن.
افشین لبخندی می زند و سیگار را به لب نزدیک می کند و نفر سوم که عباد نامیده می شود و بچه ی افغانستان و ساکن تهران است با لهجه ی خاص خود می گوید:
ــ مگه جریانو بهش نگفتی؟
ــ برزو بینی اش را می خاراند و جواب می دهد:
ــ نه هنوز نگفتم.
عباد حبه قندی به گلویش پرتاب کرده و با خونسردی می گوید:
ــ خب حالا بهش بگو.
افشین با کنجکاوی می پرسد:
ــ جریان چیه؟
برزو می خندد و جواب می دهد:
ــ چیز مهمی نسیت ما سه نفر با هم کار می کنیم، طاهر راننده است یه وانت قراضه داریم که ما رو این ور و اون ور می کشونه. منم بپا هستم! یعنی خبر کن، متوجه شدی؟
افشین خنده ای سر می دهد و می گوید:
ــ تا به حال چنین اصطلاحی رو نشنیده بودم، بپا! خبرکن! یعنی چی؟ عباد که از همه مسن تر است پشت لبش را با کف دست پاک می کند و می گوید:
ــ بپا به کسی می گن که چهارچشمی مواظب اطرافه تا کسی سر نرسه. این جانب هم کار اصلی یعنی تخلیه رو انجام می دم. البته چون دست تنها هستن دوست دارم یه نفر شریک داشته باشم و فکر می کنم تو دستیار خوبی برام باشی. حالا بگو موافقی یا نه؟
افشین پیشانی اش را مالش می دهد و می گوید:
ــ هنوز که نگفتین کار اصلی تون چیه تا من تصمیم بگیرم. تا حالا فقط با عنوان شماها آشنا شدم.
عباد دستی به پشت او می زند و می گوید:
ــ مرحبا! جداً که پسر زرنگی هستی آفرین، اما کار اصلی ما سرقته.
ــ سرقت؟
ـ- بله سرقت.
ــ سرقت چی؟
امضای best lady
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید...من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید...
۳-۹-۱۳۹۲, ۰۳:۲۶ عصر
یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان شیدا نوشته نسرین ثامنی mamane kiana 10 3,233 ۱۲-۳-۱۳۹۱ ۱۱:۲۲ عصر
آخرین ارسال: mamane kiana


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد