خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 104 رأی - میانگین امتیازات: 2.96
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

شعر هايي كه دوستشون داريم

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
404
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 543


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #7
RE: شعر هايي كه دوستشون داريم
اينم از شاملوست كه خيلي دوستش دارم:
نگاه کن





1

سال بد

سال باد

سال اشک

سال شک

سال روزهای دراز و استقامت های کم

سالی که غرور گدایی کرد

سال پست

سال درد

سال اشک پوری

سال خون مرتضی

سال کبیسه ...



2

زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتی مرگ دام نیست

چرا که یاران گمشده آزادند

آزاد و پاک ...



3

من عشقم را در سال بد یافتم

که می گوید "مایوس نباش" ؟-

من امیدم را در یاس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گر گرفتم



زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم



چرا که زندگی سیاهی نیست

چرا که خاک خوب است

من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم

و دنیا مرا نفرین کرد

و سال بد در رسید:

سال اشک پوری سال خون مرتضا

سال تاریکی



و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم



تو خوبی و این همه اعتراف هاست

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود



4

تو خوبی

و من بدی نبودم

تو را شناختم تو را یافتم و تو را دریافتم و همه حرفهایم

شعر شد سبک شد

عقده هایم شعر شد همه سنگینی ها شعر شد

بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد

همه شعر ها خوبی شد

آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب

نغمه اش را خواند

به تو گفتم : " گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم "

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه اقرار هاست بزرگترین

اقرارهاست .-

من به اقرارهایم نگاه کردم

سال بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم



5

دلم می خواهد خوب باشم

دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم



نگاه کن :

با من بمان
امضای صنم
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
۲۷-۱۰-۱۳۸۹, ۰۹:۴۶ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
404
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 543


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #8
RE: شعر هايي كه دوستشون داريم
عاشقانه
فروغ فرخزاد
ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام ديگر ز دردی بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرارها


آه، ای با جان من آميخته
ای مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهانی اینچنين سرد و سياه
با قدمهایت قدمهايم براه

ای به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بيگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمين های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست
چلچراغی در سکوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمری که با من زيستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پيکرت پيرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بيالاید به غم
آه، می خواهم که برخيزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
اين فضای خالی و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بيقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوخت
امضای صنم
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
۹-۱۱-۱۳۸۹, ۰۶:۰۰ عصر
یافتن
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
290
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 493


محل سکونت :
ارسال: #9
RE: شعر هايي كه دوستشون داريم
من این شعر رو خیلی دوست دارم
حمید مصدق (در پاسخ به شعر کوچه فریدون مشیری)
خاطراتم باهاش زنده میشه
Clap


بي تو طوفان زده دشت جنونم
صيد افتاده به خونم
تو چسان ميگذري غافل از اندوه درونم؟
بي من از كوچه گذر كردي و رفتي
بي من از شهر سفر كردي و رفتي
قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي
نگهت هيچ نيافتاد به راهي كه گذشتي
چون در خانه ببستم ؛
دگر از پاي نشستم، گويا زلزله آمد
گويا خانه فرو ريخت سر من
بي تو من در همه شهر غريبم
بيتو كس نشنود
از اين دل بشكسته صدايي
برنخيزد دگر از مرغك پر بسته نوايي
تو همه بود و نبودي
تو همه شعر و سرودي
چه گريزي ز بر من؟
كه زكويت نگريزم
گر بميرم ز غم دل،
به توهرگز نستيزم
من و يك لحظه جدايي؟
نتوانم نتوانم
بي تو من زنده نمانم
.
امضای *HELIA*
[تصویر:  uGXdp3.png]

برای خوشبخت بودن ، مادر بودن کافیست !
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۰-۱۱-۱۳۸۹ ۰۷:۵۵ صبح، توسط *HELIA*.)
۱۰-۱۱-۱۳۸۹, ۰۷:۵۲ صبح
یافتن
1 کاربر از *HELIA* به دلیل این ارسال سپاس کرده.
طاهره بانو
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
404
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 543


محل سکونت : زیر سقف آسمون
ارسال: #10
RE: شعر هايي كه دوستشون داريم
فروغ فرخزاد-کسی که مثل هيچکس نيست

کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست .
پدر میگوید:
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."


مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .



برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازه های ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود .


و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.


حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را
از بمبهای کوچک پر کردهاند .
حیاط خانه ی ما گیج است.


من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
امضای صنم
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
۱۰-۱۱-۱۳۸۹, ۰۱:۰۳ عصر
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
493
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 577


محل سکونت :
ارسال: #11
RE: شعر هايي كه دوستشون داريم
آرزوهایی که حرام شدند


جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

از : شل سیلور استاین
امضای m1363
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است ..


به وب سایت پسرم سر بزنید ،خوشحال میشم
http://m1363.blogfa.com/
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۰-۱۱-۱۳۸۹ ۱۰:۲۰ صبح، توسط m1363.)
۲۰-۱۱-۱۳۸۹, ۱۰:۱۸ صبح
یافتن
2 کاربر از m1363 به دلیل این ارسال سپاس کرده.
طاهره بانو, mariyan
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
44
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 12


محل سکونت : iran
ارسال: #12
RE: شعر هايي كه دوستشون داريم
دلتنگی

اسطوره های کودکیم را صدا کنید

من را میان قصه آنها رها کنید

دنیای مردمان حقیقی دروغ بود

دیگر حساب باور من را جدا کنید

بی قهرمان و قصه نشستن برای چیست ؟

فکری به حال آخراین ماجرا کنید

یکبار قصر رستم افسانه ساز را

در نغمه های تلخ حقیقت به پا کنید

اینجا فنا پذیر و حقیرند مردمان

من را به جاودانه شدن آشنا کنید

از دست واقعیت این شهر خسته ام

اسطوره های کودکیم را صدا کنید

شاعر: نغمه رضایی
امضای soheila.aida
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم



http://hasti-sr.niniweblog.com/ وبلاگ هستی جونم
۲۸-۱۱-۱۳۸۹, ۰۱:۳۵ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد