تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 42 رای - 2.9 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شعر هايي كه دوستشون داريم
#21

تا تو رفتی سایه شد،خورشید رفت
ابر آمد، ساعتی بارید، رفت

باز انگار از کتاب لحظه‌ها

بی‌حضورت واژه‌ امید رفت

بودنت مانند ماه از پشت ابر

لحظه‌ای آمد،کمی تابید،رفت

بی‌تو اطمینان روشن ماندنم

تا ته تاریکی تردید رفت

قصه ای شد با سه جمله دیدنت:

باد آمد،شبنمی را چید،رفت.

نميدونم از كيه ؟
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#22
می تازی همزاد عصیان
به شکار ستاره ها رهسپاری
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار
اینجا که من هستم
آسمان خوشه کهکشان کی آویزد
کو چشمی
آرزومند ؟

با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی
و هر آن به مار سیاهی می نگری گلچین بی تاب
و اینجا افسانه نمی گویم
نیش مار نوشابه گل ارمغان آورد
بیداری ات را جادو می زند
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید

و قصه نمی پردازم
در باغستان من
شاخه بارورم خم می شود

بی نیازی دست ها پاسخ می دهد
در بیشه تو آهو سر می کشد به صدایی می رمد
در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست

در سایه آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی
من شکفتن ها را می شنوم
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد


تو در راهی
من رسیدهام
اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل
میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

شعر از زنده یاد سهراب سپهری

--------------------------------------------------------------------------------
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#23
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها


من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم، آی آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند




فريدون مشيري
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#24
زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد نتواند

که ره تاريک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس يازی

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور يا نزديک.

مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم

منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور

منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نيست ، مرگی نيست

صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟

فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.

حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.

و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ،

درختان اسکلتهای بلور آجين ،

زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهر و ماه ،

زمستان است...
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
}
گوناگون از وب
loading...
#25
معلم پای تخته داد می زد،
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر كلاسی ها لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای اینكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
"یك با یك برابر هست"

از میان جمع شاگردان یكی برخاست،
همیشه یك نفر باید به پا خیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی، اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره گشت
معلم مات برجا ماند
و او پرسید اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود؟

سكوت مدهشی بود و سوالی سخت!
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود
آنكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پایین بود؟
اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود آنكه صورت نقره گون،
چون قرص مه می داشت
بالا بود؟
وان سیه چرده كه مینالید پایین بود؟ا
اگر یك فرد انسان،
واحد یك بود
این تساوی زیر و رو می شد!
حال می پرسم
یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفتخواران
از كجا آماده می گردید؟
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد؟
یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا كه زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یك اگر با یك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟

معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یك با یك برابر نیست

خسرو گلسرخي
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
}
#26


شعر : اشکی در گذرگاه تاریخ

شاعر: فریدون مشیری

:::::::::::::::::::::::::::::::


از همان روزی که دست حضرت قابیل




گشت آلوده به خون حضرت هابیل




از همان روزی که فرزندان آدم




صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی




زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید




آدمیت مرد




گرچه آدم زنده بود






از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند




از همان روزی که با شلاق و خون دیواره چین را ساختند




آدمیت مرده بود






بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت




قرن ها از مرگ آدم هم گذشت




ای دریغ ، آدمیت برنگشت






قرن ما




روزگار مرگ انسانیت است




سینه دنیا زخوبی ها تهی است




صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است




صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست




قرن موسی چنبه ها است






من که از پژمردن یک شاخه گل




از نگاه ساکت یک کودک بیمار




از فغان یک قناری در قفس




از غم یک مرد در زنجیر




حتی قاتلی بر دار




اشک در چشمان و بغضم در گلوست




وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست




مرگ او را از کجا باور کنم؟






صحبت از پژمردن یک برگ نیست




وای جنگل را بیابان می کنند




دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند




هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا




آنچه این نامردمان یا جان انسان می کنند






صحبت از پژمردن یک برگ نیست




فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست




فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست




فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست




در کویری سوت و کور




در میان مردمی با این مصیبتها صبور




صحبت از مرگ محبت مرگ عشق




گفتگو از مرگ انسانیت است
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#27
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم

و فریاد می زنم:

تنهاییت برای من ...

غصه هایت برای من ...

همه بغضها و اشكهایت برای من ..

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...

صدای همیشه خوب بودنت را
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
}
#28
خدایا


آسان بودن دشوار است

آسانم کن

خداوندا

كلام تو بودن دشوار است

بارانم كن

خدايا

خداوندا

آن نيستم كه بايد

آنم كن

زندگی شهد گل است زنبور زمان می خوردش ، آنچه باقی می ماند عسل خاطره هاست.
}
گوناگون از وب
loading...
#29
بيا كه در غــــم عشقت مشوشم بي تو

بيا ببين كه درين غم چه ناخوشم بي تو

شب از فراق تو مي نالم اي پري رخسار

چو روز گردد گويي در آتشــــــــــم بي تو

دمي تو شربت وصلــــــــم نداده اي جانا

هميشه زهر فراقت همي چشم بي تو

اگر تو با من مسكين چنين كني جانا

دوپايم از دو جهان نيز در كشم بي تو

پيام دادم و گفتــــــم بيا خوشم ميــــــــدار

جواب دادي و گفتي كه من خوشم بي تو

زندگی شهد گل است زنبور زمان می خوردش ، آنچه باقی می ماند عسل خاطره هاست.
}
#30
در اين اتاق كوچك

هر گاه من نگاه تو را شعر مي كنم

نوري به تار و پود هوا رنگ مي زند

از تاج آفتاب خدا زرنگارتر



در اين اتاق دلگير

وقتي كه من لبالب اين صبح تلخ را

با ياد وعده هاي تو سر مي كشم – صبور -

دانم كه در جهان نفشانده ست دست عشق

در كام كس شرابي از اين خوشگوار تر !



اي خفته بر پرند سبكبال بي خيال !

در اين اتاق در هم

دستي تمام خواهش قلبي تمام عشق

چشمي تمام شوق تماشا

شبهاي انتظار تو را صبح مي كنند

تا پركشند سوي تو و بوسه هاي تو

هر روز از نسيم سحر بي قرار تر

ديوانگي است - دانم - ديوانگي كه بخت

از سوي تو نويد اميدي نمي دهد.

در اين اتاق غمگين

اما

من هر نفس به مهر تو اميدوارتر !



يك روز

- بيگمان-

خواهد رسد دمي كه برآيم برآسمان



- ((كاي آفريدگار!

در اين اتاق كوچك

در اين دل شكسته نا استوار آه

عشقي است از بناي جهان استوارتر !))
زندگی شهد گل است زنبور زمان می خوردش ، آنچه باقی می ماند عسل خاطره هاست.
}