• 47 رأی - میانگین امتیازات: 2.96
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شعر هايي كه دوستشون داريم
منو از من نرنجونم ازین دنیا نترسونم

تمام دلخوشی هامو به آغوش تو مدیونم

اگه دل سوخته ای عاشق مثه برگی نسوزونم

منو دریاب که دلتنگم مدارا کن که ویرونم

نیاد روزی که کم باشم از این دو سایه رو دیوار

به این زودی نگو دیره منو دست خدا نسپار

یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه ی من بود

به این زودی نگو دیره به این زودی نگو بدرود

پر از احساس آزادی نشسته کنج زندونم

یه بغض کهنه که انگار میون ابر و بارونم

وجودم بی تو یخ بسته ... سردم زمستونم

منو مثل همون روزا با آغوشت بپوشونم

یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه ی من بود
به این زودی نگو دیره به این زودی نگو بدرود
عشق یعنی...!


عشق یعنی مستی و دیوانگی


عشق یعنی با جهان بیگانگی


عشق یعنی شب نخفتن تا سحر


عشق یعنی سجده با چشمان تر


عشق یعنی سر به دار آویختن


عشق یعنی اشک حسرت ریختن


عشق یعنی درجهان رسوا شدن


عشق یعنی سست و بی پروا شدن


عشق یعنی سوختن با ساختن


عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی...!


عشق یعنی انتظار و انتظار


عشق یعنی هرچه بینی عکس یار


عشق یعنی دیده بر در دوختن


عشق یعنی در فراغش سوختن


عشق یعنی لحظه های التهاب


عشق یعنی لحظه های ناب ناب


عشق یعنی با پرستو پر زدن


عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی...!


عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان


عشق یعنی معنی رنگین کمان


عشق یعنی شاعری دل سوخته


عشق یعنی آتشی افروخته


عشق یعنی با گلی گفتن سخن


عشق یعنی خون لاله بر چمن


عشق یعنی شعله بر خرمن زدن


عشق یعنی رسم دل بر هم زدن


عشق یعنی یک تیمم,یک نماز


عشق یعنی عالمی راز و نیاز
امیدوارم تکراری نباشه :


دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد
داستان غم پنهاني من گوش کنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي؟

روزگاري من و او ساکن کويي بوديم
ساکن کوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله سلسله مويي بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنکس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسکه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کي سر برگ من بي سروسامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
که دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش کنم زير کف پاي دگر
بر کف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

پيش او يار نو و يار کهن هردو يکي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يکي سي
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يکي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يکي ست
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پي کار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاري هست
ميتوان يافت که بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست
بفروشد که به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر کسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز کشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر کوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند کس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود

اي پسر چند به کام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني که شدي يار چه بي باکي چند
چه هوسها که ندارند هوسناکي چند

يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به که مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه کاري ست مبادا که ببازي خود را

در کمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو کينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فکاران هستند
غرض اينست که در قصد تو ياران هستند
باش مردانه که ناگاه قفايي نخوري
واقف کشتي خود باش که پايي نخوري

گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله که وفاي تو فراموش کند
سخن مصلحت آميز کسان گوش کند

خـ ـدايـ ـا ...
يــا بـ ـزن جلـ ــو ..
يــا خيلــ ـي بــرگــ ـردون عقبــ ـــــ !!
اينجـاي زندگي
خيلــ ـي دلــ ــم از بعضيــ ـا گــرفتــ ــه ..
« هي فلاني! زندگي شايد همين باشد؟

يک فريب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزيزي که تو دنيا را

جز براي او و جز با او نمي خواهي

من گمانم زندگي بايد همين باشد..

هر حکايت دارد آغازي و انجامي،

جز حديث رنج انسان،غربت انسان

آه! گويي هرگز اين غمگين حکايت را

هر چها باشد، نهايت نيست..

زندگي شايد همين باشد

يک فريب ساده کوچک

آن هم از دست عزيزي که برايت

هيچ کس چون او گرامي نيست

بي گمان بايد همين باشد.

ماجرا چندان مفصل نيست، اصلا ماجرايي نيست.

راست مي گويد که مي گويد

« يک فريب ساده کوچک »

من که باور کرده ام، بايد همين باشد..

هي فلاني! شاتقي بي شک تو حق داري.

راست مي گويي، بگو آنها که مي گفتي.

باز آگاهم کن از آنها که آگاهي

از فريب، از زندگي، از عشق

هر چه مي خواهي بگو، از هر چه مي خواهي..

گفت: چه بگويم، چي بگويم، آه!

به چراغ روز و محراب شب و موي بتم طاووس

من زندگي را دوست مي دارم

مرگ را دشمن؛

واي! اما با که بايد گفت اين، من دوستي دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!

ديده اي بسيار و مي بيني

مي وزد بادي، پري را مي برد با خويش،

از کجا؟ از کيست؟

هرگز اين پرسيده اي از باد؟

به کجا؟ وانگه چرا؟ زين کار مقصد چيست؟

خواه غمگين باش، خواه شاد

باد بسيار است و پر بسيار، يعني اين عبث جاري ست.

آه! باري بس کنم ديگر

هر چه خواهي کن، تو خود داني

گر عبث، يا هر چه باشد چند و چون،

اين است و جز اين نيست.

مرگ گويد: هوم! چه بيهوده!

زندگي مي گويد: اما باز بايد زيست،

بايد زيست،

بايد زيست!…

خـ ـدايـ ـا ...
يــا بـ ـزن جلـ ــو ..
يــا خيلــ ـي بــرگــ ـردون عقبــ ـــــ !!
اينجـاي زندگي
خيلــ ـي دلــ ــم از بعضيــ ـا گــرفتــ ــه ..
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
پيامبر خدا صلّى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم :
بر تو باد تلاوت قرآن ، كه آن در زمين براى تو نور است
و در آسمان برايت اندوخته .
شبیه برگ پاییزی, پس از تو قسمت بادم
خداحافظ
ولی باور مکن هرگز که خواهی رفت از یادم
خداحافظ
و این یعنی در این عالم ز اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
وبی تو لحظه ای حتی, دلم طاقت نمی ارد
وبرف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد ...
پيامبر خدا صلّى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم :
بر تو باد تلاوت قرآن ، كه آن در زمين براى تو نور است
و در آسمان برايت اندوخته .
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی قرارم، زتو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است،ببین غرق گناهم
بی انتهاترین جاده دنیا معرفته
آهای تو که آخر معرفتی سلام
دلگیر دلگیرم از غصه می میرم مرا مگذار و مگذر

با پای از ره مانده در این دشت تب دار

ای وای می میرم

سوگند بر چشمت که از تو

تا دم مرگ دل بر نمی گیرم

مرا مگذار و مگذر

بلله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست

بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر

آشفته تر زآشفتگان روزگارم

از غم به زنجیرم مرا مگذار و مگذر

با شهپر اندیشه دنیا گردم اما

در بند تقدیرم

مرا مگذار و مگذر
راهی جز سقوط ندارد
برگ پاییزی...
وقتی می داند درخت
عشق برگ تازه ای در سر دارد Hanghead