تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 6 رای - 2.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
طلاق
#1
با عرض سلام .ما درست ده ساله که ازدواج کردیم اما از دست دخالت های همیشگی خانواده همسرم مخصوصا خواهر شوهرم که هر طور که میتونه افکارش رو به شوهرم القا میکنه دیگه به تنگ اومدم. باورتون نمیشه حتی احمقانه ترین نظرو فکرش هم در نظر همسرم جالب و درسته حتی هر چیزی که به من اجازه انجامش رو نمیده اگه با خواهرش باهم بخواهم همون کار رو انچام بدم اصلا جای سوال نیست قبول میکنه .خواهرش تو زندگیش که البته همه زندکی و دار و ندارش از دو تا برادرشه همه گونه ازادی رو داره اما من حتی اجازه ندارم تنها خرید خانه رو انجام بدم باور کنین نه تنها در عرض این ده سال بلکه قبل از ازدواجمون هم هیچ رفتار بدی از من ندیده که بخواهد منو بخاطر اون اینقدر محدود کنه .ولی شاید باور نکنین علی رغم اینکه خواهرش یه پسر 16ساله داره دو سال پیش که با همسرش اختلاف داشت با دو نفر در اون مدت رابطه عاطفی حتی رفت و امد داشت و هر دو برادر هم میدونستن اما شاخ در میاوردم که چطور اینهمه ریلکس هستن تازه هر وقت هم صحبت میشه میگه خواهرم خودش یه مرد هستش و ...حالا همه اینها یه طرف برای زندگیمون همسرم با من تصمیم نمیگیره اگه مناسبت خاصی باشه فرضا عید یا 13بدر یا...باهم تلفنی چون تو یه شهر نیستیم تصمیم میگیرن بعدا منو از نتیجه باخبر میکنه باور کنین من چقدر بگم دوست دارم فرضا اینبار با خانواده من بریم اصلا گوش نمیکنه که هیچ چند بار که ایطور شده میبینم به اونها اطلاع میده قبلا که اره فلانی غلط کرده جایی که من وایستم بخواهد با خونواده خودش بریم اونها هم که هیچ فرصتی رئ از دست نمیدن بیشتر میونمون با حرفهای کذایی که از من پشت سرم به همسرم میگن اختلاف میندازن الان حدود 2ماه میشه که اصلا باعاش حرف نمیزنم یه کلمه نمیپرسه چه مرگته تازه انتطار داره من کوتاه بیام منم که میبینم هر چی بگم باز حرف خودش و خواهر جونش تصمیم گرفتم تا تموم شدن امتحان پسرم صبر کنم بعد اقدام کنم برای طلاق فقط موندم با دو تا بچم چی کار کنم وقتی فکر میکنم که از سر لج بازی هم شده بچه ها رو ازم دور میکنه تنم میلرزه اما تحمل اینهمه تحقیرو بی تفاوتی رو هم ندارم خواهش میکنم شما کمکم کنین حد اقل نظر بدین چی کنم
پاسخ }
#2
(۰۲-۰۳-۱۳۹۱, ۰۳:۱۱ ق.ظ)irsa نوشته:  به نظر من اول با شوهرت و بدبا خواهر شوهرت رو در رو سنگاتو وا کن.......اینطوری بهتره اگه دیدی نشد اون وقت به طلاق فکر کن....ولی بخاطر بچه هاتم که شده اگه من بودم میساختم و فقط با بچه هام زندگی میکردم ینی شوهرمو نادیده میگرفتم که انگار نیستش.....نمیدونم....


در انجمن های مشاوره فقط خانم عصیانگر باید پاسخ بدهند و مشاوره انجام بدهند. لطفا هیچگونه راهنمایی توسط کاربران صورت نگیرد که منجر به اعتبار منفی برای کاربر خاطی میشود.
پاسخ }
#3
(۰۲-۰۳-۱۳۹۱, ۰۱:۰۴ ق.ظ)chidem نوشته:  با عرض سلام .ما درست ده ساله که ازدواج کردیم اما از دست دخالت های همیشگی خانواده همسرم مخصوصا خواهر شوهرم که هر طور که میتونه افکارش رو به شوهرم القا میکنه دیگه به تنگ اومدم. باورتون نمیشه حتی احمقانه ترین نظرو فکرش هم در نظر همسرم جالب و درسته حتی هر چیزی که به من اجازه انجامش رو نمیده اگه با خواهرش باهم بخواهم همون کار رو انچام بدم اصلا جای سوال نیست قبول میکنه .خواهرش تو زندگیش که البته همه زندکی و دار و ندارش از دو تا برادرشه همه گونه ازادی رو داره اما من حتی اجازه ندارم تنها خرید خانه رو انجام بدم باور کنین نه تنها در عرض این ده سال بلکه قبل از ازدواجمون هم هیچ رفتار بدی از من ندیده که بخواهد منو بخاطر اون اینقدر محدود کنه .ولی شاید باور نکنین علی رغم اینکه خواهرش یه پسر 16ساله داره دو سال پیش که با همسرش اختلاف داشت با دو نفر در اون مدت رابطه عاطفی حتی رفت و امد داشت و هر دو برادر هم میدونستن اما شاخ در میاوردم که چطور اینهمه ریلکس هستن تازه هر وقت هم صحبت میشه میگه خواهرم خودش یه مرد هستش و ...حالا همه اینها یه طرف برای زندگیمون همسرم با من تصمیم نمیگیره اگه مناسبت خاصی باشه فرضا عید یا 13بدر یا...باهم تلفنی چون تو یه شهر نیستیم تصمیم میگیرن بعدا منو از نتیجه باخبر میکنه باور کنین من چقدر بگم دوست دارم فرضا اینبار با خانواده من بریم اصلا گوش نمیکنه که هیچ چند بار که ایطور شده میبینم به اونها اطلاع میده قبلا که اره فلانی غلط کرده جایی که من وایستم بخواهد با خونواده خودش بریم اونها هم که هیچ فرصتی رئ از دست نمیدن بیشتر میونمون با حرفهای کذایی که از من پشت سرم به همسرم میگن اختلاف میندازن الان حدود 2ماه میشه که اصلا باعاش حرف نمیزنم یه کلمه نمیپرسه چه مرگته تازه انتطار داره من کوتاه بیام منم که میبینم هر چی بگم باز حرف خودش و خواهر جونش تصمیم گرفتم تا تموم شدن امتحان پسرم صبر کنم بعد اقدام کنم برای طلاق فقط موندم با دو تا بچم چی کار کنم وقتی فکر میکنم که از سر لج بازی هم شده بچه ها رو ازم دور میکنه تنم میلرزه اما تحمل اینهمه تحقیرو بی تفاوتی رو هم ندارم خواهش میکنم شما کمکم کنین حد اقل نظر بدین چی کنم

سلام عزیزم
با خودش مسئله ی طلاق رو مطرح کردی؟



بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
پاسخ }
#4
الان ما دو ماه هست که اصلا باهم حرف هم نمیزنیم .منم بخاطر درس بچم چیزی نگفتم تا روحیات بچه ها بیشتر خراب نشه ولی در مورد اینکه بخواهم شوهرم رو نادیده بگیرم بهتون بگم حدود سه سال پیش با هزار التماس رفتم پیش یه مشاور و روانکاو خیلی خوب ایشون هم نهایتا همین پیشنهاد شما رو دادن سه ساله که به همین روال باهاش طی کردم ولی باور کنین بد رفتاری و بی احترامیش به خانواده پدرم ومحدودیت هایی که برام تعییین میکنه خیلی تحملش سخته فرضا من حق ندارم یکی از فامیلهامو دعوت کنم همین چهار ماه پیش بعد از یه ماه زبون ریختن یه شب تونستم خواهرم رو با شوهرش که شش ماه بود نامزد بودن برای اولین بار خونم دعوت کنم یا پدر و مادرم سالی یه بار به زور بتونم دعوتشون کنم پیش همه خجالت میکشم احساس میکنم همه با یه نگاه ترحم امیز بهم نگاه میکنن حالا بازم بگین نادیدش بگیرم چطوری؟
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
میدونین من حتی اون کمترین اختیارات رو هم ندارم نمیتونم تنها بیرون برم تا پارسال حتی با مادرم هم نمیتونستم برم بیرون یاخودش یا خواهرش یا با جاریم میدونم اصلا منطقی نیست ولی چیکار کنم نمیتونم حریفش بشم جاریم خواهرش یا خواهرم که ازم کوچکتره همشون رانندگی میکنن منم گواهینامه دارم ولی اجازه نمیده خودم رانندگی کنم.همیشه با خودش رو توجیه میکنه میگه چون کم تجربه هستی یا نمیدونم چون شهر کوچیک زندگی میکنیم همه منو میشناسن دوست دشمن زیاد دارم تنها نباید بیرون بری و...هر چی میگم موافق افکارش نیستم میگه چون تصمیم اخر رو همیشه باید خودش بگیره من هیچ کارم و باید قبول کنم و...واقعیت رو بخواین من درست 4سال با مادرش تو یه خونه زندگی کردم اونم نه بخاطر اینکه امکانات نداشتیم یا نداشتن فقط بخاطر اینکه مامانش نمیخواست تنها بمونن میگفت من به پسرم بد جوری عادت کردم چون تو یه اپارتمان بودیم در خونش رو بست اومد 4 سال با من تو یه خونه نشت اون وقت ها با خودم میگفتم اگه صبر کنم ومحبت کنم کم کم خودشون دست از سرم برمیدارن ولی دیدم نمیشه شروع کردم به اعتراض کردن به همسرم کم کم دست از سرم برداشتن بعد هم که پسرم بدنیا اومد چون تحمل سرو صدا رو نداشتن کلا از خونم رفت نشت خونه خودش . به وقتش خیلی بهشون محبت کردم ولی دیدم سو استفاده میکنن ازم منهم به احترام خشک وخالی کفایت میکنم الان ولی هیچوقت اما هیچ وقت اصلا بی حرمتی یا بی احترامی به هیچ کدومشون نکردم ولی بی فایدست شوهرم اصلا قدر شناسی بلد نیست 24 ساعت ازم ایراد میگیره چه در مورد خونه داری یا بچه داری و...من تا اونجا که میتونم برای خانوادم تلاش میکنم دوستام که باهام ارتباط دارن همیشه اگه مشکلی یا سوالی داشته باشن اول از من میپرسن منظورم در همین مواردهستش که شوهرم همیشه ازم ایراد میگیره به نظرم میاد خودش میخواهد اعتماد به نفسم پایین بیاره .بعضی وقتا میگم چون باهاش 16 سال اختلاف سنی دارم درکم نمیکنه ولی نمیدونم چرا از من این انتظار رو داره که من باید اون رو درک کنم وطابعش باشم.خیلی پیچیدس نه؟باور کنین دیگه هنگ کردم نمیخواهم یه لحظه بدون بچه هام باشم ولی اخه با این اعصاب خرابم با این وضعیت روحی که دارم احساس میکنم الان که30 سال بیشتر ندارم ولی اندازه یه پیرزن حال وحوصله زندگی ندارم چه برسه بخواهم سالها دیگه تحملش کنم اغراق نمیکنم همین الان بدون ارام بخش نمیتونم بخوابم .موندم چیکارکنم
پاسخ }
#6
خواهش میکنم زودتر بهم چیزی بگین کمکم کنین من نمیتونم پیش مشاور برم
پاسخ }
#7
ممنون از کمکتون! نخواستم نجاتم بدین ولی لا اقل میتونستین باهام همدردی کنین عصیانگر عزیز الن 3روز من براتون نوستم ولی شما....
پاسخ }
#8
(۰۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۷:۵۱ ق.ظ)chidem نوشته:  ممنون از کمکتون! نخواستم نجاتم بدین ولی لا اقل میتونستین باهام همدردی کنین عصیانگر عزیز الن 3روز من براتون نوستم ولی شما....

سلام عزیزم
مطمئن باش من خودم رو ناجی نمی دونم!؟

من جوابم رو نگرفتم خانومی به همسرت گفتی که می خواهی ازش جدا شی؟


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی