تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 4 رای - 2.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عبد الجبار کاکائی (شاعر شدن او از زبان خودش و اشعار )
#1
عبدالجبار کاکایی در سایت انجمن شاعران ایران نوشت:

تازه پانزده سالم بود، بوي نجيبِ بچگي داشتم، هنوز در عضلاتِ پاهايم شوقِ گريزِ ِكودكانه‌ي «گرگم به هوا» بود، قدِ علمم نمي‌رسيد به كتابخانه، تمام نبودم، عقلِ سفت و كالي داشتم، خيالم، خيالات بود تخيل نبود، در تصرفِ كلمات نبودم كه شعر آمد.

دق مي‌كردم اگر اين نبود. لذتِ ساختن و پرداختن، يافتن و پروردن، داشتن و باليدن، پاتوقِ ناكامي و تسليم، پناه نااميدي و ترديد، ايستگاه شَك، زاويه‌ي نيايش ، مجالي براي دروغ، براي عشق.

تازه پانزده سالم بود كه به آهنگي از درون كلمات را چيدم. نمي‌دانم موسيقي از كجا بود اما با وسواس كلمه‌ها را چيدم، نه كم نه زياد، به قاعده، فقط صورت‌بندي مي‌كردم. همين كلمه‌هايي كه تا چهارده سالگي بي‌مبالات ادا مي‌شدند، آقا شده بودند، اعتبار داشتند. با فعل و اسم و حرف خودماني شده بودم. حالا جذبه‌ي آنها بر اراده‌ي من غلبه داشت، حالا نيمي از عقل من در تصرف من بود، نيمي در تصرفِ آنها. حالا همه من نبودم، شرمسارانه دروغ مي‌گفتم، گناهكارانه راست.
از پانزده سالگي به منطقِ زبان حمله‌ور شدم، در آرايش كلمه‌ها كوشيدم، به توده‌هاي وهم‌آلودِ فكر نزديك شدم. به روايت مرموز درونم پرداختم، همه از كلمات ملايم صبح من مي‌فهميدند كه شبِ پيش عاشق شده بودم. به دروغ خودم را عاشق‌تر، شوريده‌تر، ديوانه‌تر و حتي گاهي نادان‌تر مي‌نماياندم. بودم يا نبودم نمي‌دانم و نمي‌خواستم بدانم. از دانايي مي‌گريختم.

نه گيس بلند كردم نه دمپايي لاانگشتي پوشيدم و نه مخمور به هستي نگاه كردم، با همين ابروهاي در هم كشيده و مغموم با كت و شلوار معلمي و كار با خودم، براي خودم شعر گفتم، دروغ بافتم و شما بزرگوارانه راست پنداشتيد. دروغ‌هاي مرا پنهان كرديد. ما صادقانه به هم دروغ گفتيم، اما كدام باهوش‌تر بوديم؟ من مي‌گويم شما. همين.

منبع: سایت انجمن شاعران ایران
یک فانوس کوچک می تواند کاری کند که خورشید با آن عظمت هرگز نمی تواند آن را انجام دهد!!!!
او می تواند در شب بتابد...
Wavesmile
پاسخ }
#2
[عکس: 20120820153447_jabbarkakaei.jpg]

چه در دل من

چه در سر تو

من ازتو رسیدم به باور تو

تو بودی و من

به گریه نشستم برابر تو

بخاطر تو

به گریه نشستم بگو چه کنم



با تو....شوری در جان

بی تو....جانی ویران

از این ....زخم پنهان

می میرم

نا مت ....در من باران

یادت ....در دل توفان

با تو .....امشب پایان

می گیرم



نه بی تو سکوت

نه بی تو سخن

به یاد تو بودم به یاد تو من

ببین غم تو

رسیده به جان و دویده به تن

ببین غم تو

رسیده به جانم

بگو چه کنم

==========

زخم پنهان با صدای دکتر محمد اصفهانی و موسیقی فرید سعادتمند



*********************************

سنگ بی دلیل

با تو حرف می زنم آی .. سنگ روبرو

تیغه ی هزار لا ، صخره ی هزار تو

گوش کن صدای من جویبار نازکی ست
می تراود از درون ، می خروشد از گلو

ایستاده ای درست روبروی سینه ام
کوره راه انتخاب، سنگلاخ آرزو

قد نمی کشی زخاک ، جز به سمت پنجره
وا نمی کنی دهان ، جز به قصد های و هو

نه هوای بخششی کز تو بگذرد نسیم
نه امید جوششی کز تو پرشود سبو

آی....سنگ بی دلیل ای غرور دیر سال
سنگریزه می شوی در کف هزار جو
یک فانوس کوچک می تواند کاری کند که خورشید با آن عظمت هرگز نمی تواند آن را انجام دهد!!!!
او می تواند در شب بتابد...
Wavesmile
پاسخ }