خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
ســــــــــــــــــلام دوس جوناVeiledsmile2Khosh
من اومدم با یه رمان تازه و حال و هوایی متفاوت...FlowerysmileGhelyon
حال و هوایی عجیب که خود منو غرق کرده توش.DreamyeyesfCoffeebath
اومدم با غریبانه ای که به غریبانه ترین شکل ممکن غریب موندهDash2sweep
میدونم حرفتون درسته خسته شدید از دست من و حضورم redyاما چه میشه کرد هی ایده میاد ما ولش میکنیم میگیم بابا برو پی کارت دیگه چی میخوای از جون این خانم گلاFlowerysmile Bollywoodاما بازم میاد سراغم و میگه ما دوس میداریم بذاریم توی سایت هر کی ناراحته ناراحت نباشه دیهههههههه.Just_Cuz_15اصن به ما چه؟ Dunnofما دوستون داریم در حد بمب...Yum2 پس خواهشاً تاپیک نقد رو که زدم منو همراهی کنید و رفیق نیمه راه نشید و همراه من بیایید دوس دارم نظراتتون رو بدونم چون تو نحوه داستان خیلی تاثیر گذاره... پس دوسم داشته باشید دیههههههههه...angelichih
از اون طرفم بیام ببینم تشکر ندارمDash2 قهر میکنم Swearمیذارم میرم پیشی منو میخوره ها... devilدهه چه معنی میده رمان بخونید تشکر یادتون بره.والااااااااااااااا.973
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۲۴-۸-۱۳۹۱, ۰۴:۴۴ عصر
یافتن
8 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
نیایش_م, معصومه بانو63, مهرنوش طلا, دختري از كوير, مینا..., shamiiim, fiyona, Atefe joon
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
اول این رمان اومدم اینجا با هم یه گپی بزنیم و بعد بریم سراغ رمان...HitheresmileytnxCheerleader
من این مدت به شدت درگیرم.Sneezing درگیری های روزمرگه ای رو میدونم همه دارنReading اما من علاوه بر اون درگیری ذهنی شدیدی هم دارم.::mornincoffeehaaa نمیخوام وارد جزیئات زندگی خصوصیم بشم و بگم آقا به جون مادرم به این دلیل و به اون دلیل درگیری دارم.oofپس فقط ازتون میخوام درک کنید اگه دیر گذاشتم اگه کم گذاشتم اگه زیاد گذاشتم و یهو گذاشتم و شایدم اصن نذاشتم... Weirdsmiley1(2496)خلاصه شما رو به همه مقدسات قسم بابا درک بنمایید ما رو راه دوری نمیره ها...Boredsmiley همین که من ارزش قائل میشم براتون میام اینجا رمان میذارم شماهم ارزش قائل شید و با صبوری و درک و منطق و البته نقد و نظراتتون همراهیم کنید.1 (235) میدونم نیازی به گفتن نیس و شما خودتون اینکاره می باشید اما خواستیم گپی دور هم زده باشیم دیگه...Consoling1 (111)Grouphug
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۴-۸-۱۳۹۱ ۰۵:۰۰ عصر، توسط m@hta.)
۲۴-۸-۱۳۹۱, ۰۴:۴۷ عصر
یافتن
5 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
نیایش_م, nehdi, معصومه بانو63, shamiiim, Atefe joon
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
خوب حالا کمی در مورد داستان صحبت کنیم بد نمیشه همش از خودمون حرف در کردیم...Nananaf
غریبانه... غریبانه تمی از واقعیت داره و مخلوطی از تخیلات و تراوشات ذهنی خود بنده می باشد.Clap
سعی میکنم انتهای داستان رو مخلوطی از واقعیت بنویسم و یه جورایی که شما رو راضی کنه هوم؟ قبوله؟ Laie_72
داستان از زبان شخص اول داستان که یه دختره بیان میشه... مضمونش هم اجتماعی و احساسی و مخلوطی از خنده و گریه...Hi5
***
شخصیت های داستان...elfdance
شخصیت های داستان اکثریت واقعی هستن که ترجیح دادم خیلی جاها تغییرات زیادی صورت بگیره. خیلی جاها حضورشون کم رنگ شده و خیلی جاها حضورشون بیش از حد پررنگ شده...
اسامی شخصیت ها اکثراً خاص هستن و تو روال داستان برای اولین بار که اسم هر کدوم ذکر میشه ابتدای پست معنایشون هم ذکر میشه که جای ابهامی وجود نداشته باشه... اوووم عرضم به خدمتتون که سن و شغل و تحصیلات تمامی شخصیت های داستان ساخته و پرداخته ذهن خودمه... چون زیاد نمیخوام به حقیقت نزدیک باشه... پس هی سوال نکنید فلانی دختر عمه ته پسر عموته و خودتی و اله و بله... اکی؟ وگرنه میزنم خودمو دار میزنم همتون از دستم راحت شید بعد خانواده مو میندازم به جونتون اون دنیا روحم بهتون بخنده...Connie
***
و اما مهمترین قسمتی که خیلی خیلی مهم هستش و میخوام الان بگم. چون واقعاً اعتقاد دارم جنگ اول به از صلح آخره... غریبانه برای من خیلی محترمه... خیلی بیش از اونی که تصور کنید. برام خیلی دردناکه و سخته که بنویسمش و خیلی جاهاش مطمئنم مجبورم روزهای زیادی صبر کنم تا بتونم ادامه شو بنویسم چون تاثیر زیادی روی من داره. پس ازتون انتظار دارم درک کنید با این همه سختی که دارم مینویسم ارتون انتظار دارم احترامی که من قائلم به شخصیت های داستان شما ها هم قائل بشید اگه یه زمانی از کسی بی احترامی ببینم یا توهینی ببینم به هر کدوم از شخصیت های داستان داره میشه داستانو قطع میکنم و جفت پا میرم تو پرو فایلش طرفو جیغ میکشم. خــــــوب؟ امیدوارم که متوجه شده باشید که چقد این رمان برای من عزیز هستش(و البته شخصیت های داستان)khoshtip
***
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۲۴-۸-۱۳۹۱, ۰۵:۰۴ عصر
یافتن
6 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
نیایش_م, nehdi, معصومه بانو63, shamiiim, مهرنوش طلا, fiyona
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
***
اما مقدمه غریبانه
(چه احساس عجیبی...
چه تقدیر غریبی...
دوباره سایه ی یه مرد...
دوباره باور یه درد...
دوباره زخم...
دوباره آه...
یه بازی پر اشتباه...
بازم یه بن بست جدید...
بازم یه بازی و نبرد...
جزر و مد دریاس...
حضور این احساس...
آری باور کن این بار...
تجاوز به روح و پاکیزگی...
زیبایی و حتی باکره گی...
دوباره من...
دوباره زن...
این منو تکرار غریبانه...
این تو و حرفهای ناگفته...
رسیده به پایانه...
مسافر غریبانه...)

****
خلاصه داستان:
خستگی و عشق و منطق. درک من از زندگی؟ قوی ترین بعد در طول زندگی؟ کدوم نقطه ی مبهم زندگی رو پررنگ کنم و به کدوم حسرتی که تو دل مونده بپردازم؟ تنهایی رو با چی پر کنم و اندوه و غصه رو چه جوری پنهون کنم؟ نسل من... نسلی که داره حروم میشه. نسل من تنهاست من تنهام و بی کس. من کسی هستم که باید باشم و بمونم و بجنگم. کی منو درک میکنه؟ کی برای باورهای من ارزش قائل میشه؟ من دختری از تبار آدم و حوا. من دختری تنها و بی آلایش. زیباییم تنها ملاک خواسته شدن. راستی اگر روزی نبود این زیبایی، باز هم خواسته میشدم؟ جنگ بر سر من یا زیبایی من؟ جنگ بر سر شخصیت و بودن من یا بر سر چشمان سبزم؟حق من چیه؟ حق من از این تکرار غریبانه روزهام چیه؟خیلی عجیبه...دختر که باشی اگه زیبا باشی عادت ماهانه شدنتو هزار نفر ناز میکشن ولی... اما... اگه قیافه نداشته باشی، عاشقانه ترین احساساتتم خریدار نداره. چقد بده دختر بودن و چقد بدتر زیبا بودن...
اینم جلد رمان که خیلی دوسش دارم





فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۷-۸-۱۳۹۱ ۰۲:۳۸ عصر، توسط m@hta.)
۲۴-۸-۱۳۹۱, ۰۷:۵۸ عصر
یافتن
3 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
nehdi, معصومه بانو63, shamiiim
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
راشا:راه عبور
تیهو:پرنده ای خوش رنگ
رادین: جوانمرد
راتین: (رادترین) نام یکی از سرداران اردشیر دوم پادشاه ساسانی
***
غریبانه...

(فصل اول)
چقد عوض شده بود. همه چیز مث یه خواب بود. باورم نمیشد. یعنی داشت به همین آسونی از پیشمون میرف؟ حس و حالمو نمی فهمیدم. نمیدونستم باید خوشحال باشم از اینکه داره اینجوری میره یا ناراحت باشم از اینکه داره میره... چقد عجیب و باور نکردنی بود. چرا بین این همه آدم با راشا؟ هنوزم باورم نمیشه. انگاری دارم تو خواب راه میرم. انگار همین دیروز بود. آره انگاری همین دیروز بود که من خوب یادمه. وقتی برا بار اول راشا رو دید چه حالی شد؟ چقد گریه کرد و چقد... چقد زندگی آدما عجیب غریبه! نگاش کن کی باورش میشه این خواهر بزرگ من باشه که لباس عروس تنش کرده و در کنار راشا نشسته باشه. نه اینکه عجیب باشه ها نه خیلی طبیعی بود. خوب بالاخره هر دختری یه روز ازدواج میکنه... اما با اخلاق خانواده من یه نمه که چه عرض کنم. فراتر از یه نمه عجیب میزد. مامان همیشه عاشق فامیلش بود و حتی خود تندیس هم عاشق بود. عاشق اینکه با فامیل مامان وصلت کنه. عاشق این بود با رادین ازدواج کنه اما... چه میدونم میگن قسمت اینجوری بود. قسمت اینجوری بود یعنی چی؟ یعنی قسمت این بود رادین به هر علتی که معقول و غیر معقول بود بزنه زیر قول و قرارش با تندیس و بعدم تندیس با راشا آشنا بشه و ازش خوشش نیاد اما راشا پیله کنه و هی بره و بیاد و با اخلاق گند بابا که هی از در میندازتش بیرون از پنجره میاد تو تندیس خامش بشه و دس و پا بزنه واسه اینکه رضایت بابا رو بگیره؟بعدم دوسال منتظر بشینن که هم بابا رضایت بده بعدم دو سال منتظر بشینن راشا خودشو ببنده و بتونه یه عروسی بگیره و یه خونه اجاره کنه و دست زن عقد کردشو بگیره و با خودش ببره؟ نمیدونم این چه قسمتی بود آخه؟ راشا کجا و تندیس کجا؟ راشا کجا و تندیس رتبه سیصد و پنجاه و خرده ای کنکور کجا؟ راشا دیپلمه ساده کجا و تندیس عشق درس و قید دانشگاه زدن به خاطر مردی که نمیخواس همسرش ازش سرتر باشه کجا؟ من که هیچ وقت از این قسمت عجیب و غریب سر در نمیارم. خدایا نمیخوام کفر بگما اما گیج نمیشی بین این همه قسمت عجیب و مذخرف ما آدما؟ خدایا چقد وقت داشتی اینقده قسمت آدما رو رنگو وارنگ طرح زدی؟
یه نفس عمیق میکشم و بازم خیره میشم به صورت بزک شده تندیس. خداییش ناز بودا.حالا نمیگم نازه چون خواهرمه. اگه الان خودش اینجا تو افکار پریشون من بود و میدید من دارم قربون صدقه ش میرم علاوه بر شاخ یه چیزی اون پشت مشتا جای نشیمنگاهش در میاورد. خوب معلومه من و تندیس هیچ وق مث آدم باهم رابطه نداشتیم. همش می زدیم تو سر و کله هم و همش واس هم خط و نشون می کشیدیم. هی این مامان میگفت وای خجالت بکشید و ما به جای خجالت گیس همو می کشیدیم. اما بازم هر چی بود خواهر بودیم. گوشت همو میخوردیم استخون همو دور نمینداختیم که... حالا هم که بالاخره تندیس شوهر کرد و اون یه دونه اتاق و اون کامپیوتر فکستنی دو زاری شد برا من...حالا که به آرزوم رسیده بودم پس بهتر بود با خودم منصف باشم. دلم براش تنگ میشد. برای اون خواهر مظلوم و سختی کشیده م تنگ میشد. تندیس من. خواهر من... بازم یه نفس عمیق می کشم و سعی میکنم با چشای بسته چهره بدون آرایششو به ذهنم بیارم.هوووم آره من این تندیسو بیشتر دوس داشتم... پوستش مث برف سفیده. ابروهاش نازک و مشکیه اونقد که هیچ وقت نیازی به تمیز کردن نداشت و هلالی خدایی بود. چشاش... چشای گرد و زیادی درشت مشکی رنگ و یه بینی معمولی نه کوچیک و نه بزرگ. لبای جم و جور و صورتی که الان یه رنگ قرمز جیغ نشسته بود روش خوب عروس شده بود دیگه... چشامو باز کردم و نگاش کردم. چقد عوض شده بود. اما خودمونیما همین چشایی که همیشه بهش لقب گاوی میدادم نگا چه راشا کشی شده... به خاطر درشتی و گردی آرایش چشاش بیشتر از بقیه جاهای صورتش به چشم می اومد. اندام درشتی که داشت باعث میشد بیشتر از سنش نشونش بده. هر کی ندونه فک میکنه این خواهری من چن سالشه به خدا همش بیست و یک سالشه اما با این چهره و اندام کم کم بیست و پنج رو میزنه. هی وای من... اگه الان میشنید چی راجع به سنش گفتم از سر در همین تالار آویزونم می کرد. که چی؟ سن منو بردی بالا نفس کش؟
نقد غریبانه
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۲-۱۰-۱۳۹۱ ۰۴:۲۳ عصر، توسط m@hta.)
۲۷-۸-۱۳۹۱, ۰۲:۴۱ عصر
یافتن
6 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
نیایش_م, nehdi, فرحناز56, ایران دخت, معصومه بانو63, مینا عالمی

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
آخی یادش بخیر...لباس عروسشم قشنگ بودا.هووووم دکلته م بود. وا پ داماد کوش؟ نکنه تو اون فاصله که چشام بسته بود راشا رفته بود قسمت مردونه؟ مگه چقد چشام بسته بود؟ شونه هامو انداختم بالا و نگاش کردم. تنها نشسته بود و به مهموناش نگا می کرد. درست نقطه مقابل من بود. من پوستم گندمی بود و چشام نه درشت بود نه ریز و رنگ سبزش بیشتر از هر چیزی تو چشم می اومد. ابروهام برخلاف تندیس پهن و قهوه ای بود و بینیمم درس مث تندیس بود و لبامم ای بدک نبود.بازم نه مث تندیس ریز و جم و جور بود نه اونقد بزرگ و قلوه ای. معمولی بود.همون تنها نقطه قوت صورتم رنگ چشام بود. اندامم هی بدک نبود اما درشت نبودم مث تندیس... البته پس از تلاش خفن و بسیاری که تو کلاس ایروبیک انجام دادم و بعدم رژیمای سخت و طاقت فرسا این ریختی شده بودم وگرنه ما کلاً به خانواده پدری رفتیم از لحاظ جسته و اینا... بازم یه نفس عمیق میکشم... مثلاً عروسی خواهرم بودا. یه دونه خواهرم که بیشتر نداشتم. البته جز اون خواهر برادر دیگه ای هم نداشتم.بازم یه افسوس نشست تو دلم و بی اختیار تو دلم باعث و بانیشو لعنت کردم. خدا بگم چی کارش کنه؟ آخه مگه میشه این آدمو نفرین کرد؟ آدمی که مثلاً اسم پدر و یدک می کشید. حتی نفرین کردن هم کمش بود. ای کاش بچه ش نبودم اونوقت میگفتم خدا کسی رو که باعث شد برادر شیش ماهه من که دنیا نیومده تو شکم مامانم از بین بره لعنتش کنه. سرمو با نفرت تکون دادم و یادم افتاد که یه ذره آرایشم تو صورتم نداشتم. ایول به من میگن یه بانوی پاکدامن... یه دست کت و دامن کرمم تنم بود و از دور داشتم با حسرت به تنها دارایی زندگیم یعنی خواهرم نگاه می کردم. به تندیس که داشت می رفت و از این به بعد تنها میشدم.واقعاً مث یه تندیس شده بود. چقد غصه م گرفته بود. باورم نمیشد داره میره.اصن بی خیال. خوش به حالش چقد راحت شد که داره میره. ای کاش منم میتونستم برم. تندیسم. خواهر نازنینم خودت خوب میدونی که من هیچ وقت طاقت تو رو نداشتم و هیچ وقتم نمیتونم صبوری تو رو داشته باشم. تو که منو میشناسی من چه پاچه پاره ایم. میدونی که تو این یه موردم به بابامون رفتم.
-ببینم چرا خواهر کوچولوی عروس اینجا تنها نشسته؟ هان؟
سرمو بلند کردم و به پروا نگاه کردم. دخترِ خاله کوچیکم بود. خاله مهشید... پروا همسن تندیس ما بود. اونم درس مث من دانشجو بود و یه برادر کوچیکتر از خودش داشت. برادرش پویان سه ماه از من کوچیکتر بود و اونم نوزده سالش بود. پروا و تندیس با هم خیلی صمیمی بودن اما از وقتی که پای راشا تو زندگی تندیس باز شد این صمیمیت جاشو به روابط خانوادگی داد و جاشو صمیمیتی که من زوری زوری به پروا قالب کردم پر کرد.
-باورم نمیشه پروا...
کنارم نشست و درس مث من به تندیس نگاه کرد. اما نگاه من کجا و نگاه پروا کجا؟
-درکت میکنم. یه خورده غیر قابل باور بود. اما فکر نمیکنی بعد از گذشت چهار سال دیگه باید باورت شده باشه؟
یه هوووووم بلن بالا کشیدم و سرمو به چپ و راس تکون دادم:
-میدونی پروا؟ باور اینکه دیگه از امشب توی اون خونه تنهام برام خیلی سخته. تو که از همه چیز خبر داری...
به جای جواب یه نگاه قشنگ به چشام انداخت و یه لبخند تلخ زد.تو چشاش شیطنت و شادی موج میزد. یه دختر قوی و دوس داشتنی بود. روحیه بی نظیری داشت. آرامشی داشت فوق باور. مشاور خوبی میشد اگه رشته روانشناسی رو دوس داشت اما حسابداری رو ترجیه داد.تو سخت ترین مشکلات بهترین تصمیما رو میگرفت. جنگجوی خوبی بود در مقابل سرنوشت و زندگی. میتونست و باور داشت که میتونه.
نمیدونم اون لحظه به چی فکر می کرد اما من داشتم به روزگاری که باید از این به بعد اونجا می گذروندم فکر میکردم. تا قبل از امشب همیشه مدافعم تندیس بود اما از امشب توی خونه ای که مامانم ناراحتی قلبی داره و بابام... راستی بابام که چیزیش نبود اما از نظر من یه بیماری روانی مزمن داشت که تحت تاثیر تریبت خانواده ش بود و اما خودم... منم توی اون خونه دیگه کم کم داشتم بیماری ضعف اعصاب می گرفتم... شایدم گرفته بودم حالیم نبود اما افسردگی رو صد در صد گرفته بود و هیچ شکی توش نبود...
نقد غریبانه
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۲-۱۰-۱۳۹۱ ۰۴:۲۸ عصر، توسط m@hta.)
۲۷-۸-۱۳۹۱, ۰۲:۴۲ عصر
یافتن
8 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
نیایش_م, nehdi, ویانا جونی, فرحناز56, ایران دخت, موش موش, معصومه بانو63, مینا عالمی
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  باغ پاییز |سپیده فرهادی *m@hta* m@hta 40 5,694 ۲۱-۹-۱۳۹۱ ۰۷:۲۰ عصر
آخرین ارسال: m@hta


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد