خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
ســــــــــــــــــلام دوس جوناVeiledsmile2Khosh
من اومدم با یه رمان تازه و حال و هوایی متفاوت...FlowerysmileGhelyon
حال و هوایی عجیب که خود منو غرق کرده توش.DreamyeyesfCoffeebath
اومدم با غریبانه ای که به غریبانه ترین شکل ممکن غریب موندهDash2sweep
میدونم حرفتون درسته خسته شدید از دست من و حضورم redyاما چه میشه کرد هی ایده میاد ما ولش میکنیم میگیم بابا برو پی کارت دیگه چی میخوای از جون این خانم گلاFlowerysmile Bollywoodاما بازم میاد سراغم و میگه ما دوس میداریم بذاریم توی سایت هر کی ناراحته ناراحت نباشه دیهههههههه.Just_Cuz_15اصن به ما چه؟ Dunnofما دوستون داریم در حد بمب...Yum2 پس خواهشاً تاپیک نقد رو که زدم منو همراهی کنید و رفیق نیمه راه نشید و همراه من بیایید دوس دارم نظراتتون رو بدونم چون تو نحوه داستان خیلی تاثیر گذاره... پس دوسم داشته باشید دیههههههههه...angelichih
از اون طرفم بیام ببینم تشکر ندارمDash2 قهر میکنم Swearمیذارم میرم پیشی منو میخوره ها... devilدهه چه معنی میده رمان بخونید تشکر یادتون بره.والااااااااااااااا.973
14-11-2012, 04:44 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
اول این رمان اومدم اینجا با هم یه گپی بزنیم و بعد بریم سراغ رمان...HitheresmileytnxCheerleader
من این مدت به شدت درگیرم.Sneezing درگیری های روزمرگه ای رو میدونم همه دارنReading اما من علاوه بر اون درگیری ذهنی شدیدی هم دارم.:Mornincoffeehaaa: نمیخوام وارد جزیئات زندگی خصوصیم بشم و بگم آقا به جون مادرم به این دلیل و به اون دلیل درگیری دارم.oofپس فقط ازتون میخوام درک کنید اگه دیر گذاشتم اگه کم گذاشتم اگه زیاد گذاشتم و یهو گذاشتم و شایدم اصن نذاشتم... Weirdsmiley1(2496)خلاصه شما رو به همه مقدسات قسم بابا درک بنمایید ما رو راه دوری نمیره ها...Boredsmiley همین که من ارزش قائل میشم براتون میام اینجا رمان میذارم شماهم ارزش قائل شید و با صبوری و درک و منطق و البته نقد و نظراتتون همراهیم کنید.1 (235) میدونم نیازی به گفتن نیس و شما خودتون اینکاره می باشید اما خواستیم گپی دور هم زده باشیم دیگه...Consoling1 (111)Grouphug
(آخرین تغییر در ارسال: 14-11-2012, 05:00 PM توسط m@hta.)
14-11-2012, 04:47 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
خوب حالا کمی در مورد داستان صحبت کنیم بد نمیشه همش از خودمون حرف در کردیم...Nananaf
غریبانه... غریبانه تمی از واقعیت داره و مخلوطی از تخیلات و تراوشات ذهنی خود بنده می باشد.Clap
سعی میکنم انتهای داستان رو مخلوطی از واقعیت بنویسم و یه جورایی که شما رو راضی کنه هوم؟ قبوله؟ Laie_72
داستان از زبان شخص اول داستان که یه دختره بیان میشه... مضمونش هم اجتماعی و احساسی و مخلوطی از خنده و گریه...Hi5
***
شخصیت های داستان...elfdance
شخصیت های داستان اکثریت واقعی هستن که ترجیح دادم خیلی جاها تغییرات زیادی صورت بگیره. خیلی جاها حضورشون کم رنگ شده و خیلی جاها حضورشون بیش از حد پررنگ شده...
اسامی شخصیت ها اکثراً خاص هستن و تو روال داستان برای اولین بار که اسم هر کدوم ذکر میشه ابتدای پست معنایشون هم ذکر میشه که جای ابهامی وجود نداشته باشه... اوووم عرضم به خدمتتون که سن و شغل و تحصیلات تمامی شخصیت های داستان ساخته و پرداخته ذهن خودمه... چون زیاد نمیخوام به حقیقت نزدیک باشه... پس هی سوال نکنید فلانی دختر عمه ته پسر عموته و خودتی و اله و بله... اکی؟ وگرنه میزنم خودمو دار میزنم همتون از دستم راحت شید بعد خانواده مو میندازم به جونتون اون دنیا روحم بهتون بخنده...Connie
***
و اما مهمترین قسمتی که خیلی خیلی مهم هستش و میخوام الان بگم. چون واقعاً اعتقاد دارم جنگ اول به از صلح آخره... غریبانه برای من خیلی محترمه... خیلی بیش از اونی که تصور کنید. برام خیلی دردناکه و سخته که بنویسمش و خیلی جاهاش مطمئنم مجبورم روزهای زیادی صبر کنم تا بتونم ادامه شو بنویسم چون تاثیر زیادی روی من داره. پس ازتون انتظار دارم درک کنید با این همه سختی که دارم مینویسم ارتون انتظار دارم احترامی که من قائلم به شخصیت های داستان شما ها هم قائل بشید اگه یه زمانی از کسی بی احترامی ببینم یا توهینی ببینم به هر کدوم از شخصیت های داستان داره میشه داستانو قطع میکنم و جفت پا میرم تو پرو فایلش طرفو جیغ میکشم. خــــــوب؟ امیدوارم که متوجه شده باشید که چقد این رمان برای من عزیز هستش(و البته شخصیت های داستان)khoshtip
***
14-11-2012, 05:04 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
***
اما مقدمه غریبانه
(چه احساس عجیبی...
چه تقدیر غریبی...
دوباره سایه ی یه مرد...
دوباره باور یه درد...
دوباره زخم...
دوباره آه...
یه بازی پر اشتباه...
بازم یه بن بست جدید...
بازم یه بازی و نبرد...
جزر و مد دریاس...
حضور این احساس...
آری باور کن این بار...
تجاوز به روح و پاکیزگی...
زیبایی و حتی باکره گی...
دوباره من...
دوباره زن...
این منو تکرار غریبانه...
این تو و حرفهای ناگفته...
رسیده به پایانه...
مسافر غریبانه...)

****
خلاصه داستان:
خستگی و عشق و منطق. درک من از زندگی؟ قوی ترین بعد در طول زندگی؟ کدوم نقطه ی مبهم زندگی رو پررنگ کنم و به کدوم حسرتی که تو دل مونده بپردازم؟ تنهایی رو با چی پر کنم و اندوه و غصه رو چه جوری پنهون کنم؟ نسل من... نسلی که داره حروم میشه. نسل من تنهاست من تنهام و بی کس. من کسی هستم که باید باشم و بمونم و بجنگم. کی منو درک میکنه؟ کی برای باورهای من ارزش قائل میشه؟ من دختری از تبار آدم و حوا. من دختری تنها و بی آلایش. زیباییم تنها ملاک خواسته شدن. راستی اگر روزی نبود این زیبایی، باز هم خواسته میشدم؟ جنگ بر سر من یا زیبایی من؟ جنگ بر سر شخصیت و بودن من یا بر سر چشمان سبزم؟حق من چیه؟ حق من از این تکرار غریبانه روزهام چیه؟خیلی عجیبه...دختر که باشی اگه زیبا باشی عادت ماهانه شدنتو هزار نفر ناز میکشن ولی... اما... اگه قیافه نداشته باشی، عاشقانه ترین احساساتتم خریدار نداره. چقد بده دختر بودن و چقد بدتر زیبا بودن...
اینم جلد رمان که خیلی دوسش دارم





فایل‌های پیوست عکس(ها)
   
(آخرین تغییر در ارسال: 17-11-2012, 02:38 PM توسط m@hta.)
14-11-2012, 07:58 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
راشا:راه عبور
تیهو:پرنده ای خوش رنگ
رادین: جوانمرد
راتین: (رادترین) نام یکی از سرداران اردشیر دوم پادشاه ساسانی
***
غریبانه...

(فصل اول)
چقد عوض شده بود. همه چیز مث یه خواب بود. باورم نمیشد. یعنی داشت به همین آسونی از پیشمون میرف؟ حس و حالمو نمی فهمیدم. نمیدونستم باید خوشحال باشم از اینکه داره اینجوری میره یا ناراحت باشم از اینکه داره میره... چقد عجیب و باور نکردنی بود. چرا بین این همه آدم با راشا؟ هنوزم باورم نمیشه. انگاری دارم تو خواب راه میرم. انگار همین دیروز بود. آره انگاری همین دیروز بود که من خوب یادمه. وقتی برا بار اول راشا رو دید چه حالی شد؟ چقد گریه کرد و چقد... چقد زندگی آدما عجیب غریبه! نگاش کن کی باورش میشه این خواهر بزرگ من باشه که لباس عروس تنش کرده و در کنار راشا نشسته باشه. نه اینکه عجیب باشه ها نه خیلی طبیعی بود. خوب بالاخره هر دختری یه روز ازدواج میکنه... اما با اخلاق خانواده من یه نمه که چه عرض کنم. فراتر از یه نمه عجیب میزد. مامان همیشه عاشق فامیلش بود و حتی خود تندیس هم عاشق بود. عاشق اینکه با فامیل مامان وصلت کنه. عاشق این بود با رادین ازدواج کنه اما... چه میدونم میگن قسمت اینجوری بود. قسمت اینجوری بود یعنی چی؟ یعنی قسمت این بود رادین به هر علتی که معقول و غیر معقول بود بزنه زیر قول و قرارش با تندیس و بعدم تندیس با راشا آشنا بشه و ازش خوشش نیاد اما راشا پیله کنه و هی بره و بیاد و با اخلاق گند بابا که هی از در میندازتش بیرون از پنجره میاد تو تندیس خامش بشه و دس و پا بزنه واسه اینکه رضایت بابا رو بگیره؟بعدم دوسال منتظر بشینن که هم بابا رضایت بده بعدم دو سال منتظر بشینن راشا خودشو ببنده و بتونه یه عروسی بگیره و یه خونه اجاره کنه و دست زن عقد کردشو بگیره و با خودش ببره؟ نمیدونم این چه قسمتی بود آخه؟ راشا کجا و تندیس کجا؟ راشا کجا و تندیس رتبه سیصد و پنجاه و خرده ای کنکور کجا؟ راشا دیپلمه ساده کجا و تندیس عشق درس و قید دانشگاه زدن به خاطر مردی که نمیخواس همسرش ازش سرتر باشه کجا؟ من که هیچ وقت از این قسمت عجیب و غریب سر در نمیارم. خدایا نمیخوام کفر بگما اما گیج نمیشی بین این همه قسمت عجیب و مذخرف ما آدما؟ خدایا چقد وقت داشتی اینقده قسمت آدما رو رنگو وارنگ طرح زدی؟
یه نفس عمیق میکشم و بازم خیره میشم به صورت بزک شده تندیس. خداییش ناز بودا.حالا نمیگم نازه چون خواهرمه. اگه الان خودش اینجا تو افکار پریشون من بود و میدید من دارم قربون صدقه ش میرم علاوه بر شاخ یه چیزی اون پشت مشتا جای نشیمنگاهش در میاورد. خوب معلومه من و تندیس هیچ وق مث آدم باهم رابطه نداشتیم. همش می زدیم تو سر و کله هم و همش واس هم خط و نشون می کشیدیم. هی این مامان میگفت وای خجالت بکشید و ما به جای خجالت گیس همو می کشیدیم. اما بازم هر چی بود خواهر بودیم. گوشت همو میخوردیم استخون همو دور نمینداختیم که... حالا هم که بالاخره تندیس شوهر کرد و اون یه دونه اتاق و اون کامپیوتر فکستنی دو زاری شد برا من...حالا که به آرزوم رسیده بودم پس بهتر بود با خودم منصف باشم. دلم براش تنگ میشد. برای اون خواهر مظلوم و سختی کشیده م تنگ میشد. تندیس من. خواهر من... بازم یه نفس عمیق می کشم و سعی میکنم با چشای بسته چهره بدون آرایششو به ذهنم بیارم.هوووم آره من این تندیسو بیشتر دوس داشتم... پوستش مث برف سفیده. ابروهاش نازک و مشکیه اونقد که هیچ وقت نیازی به تمیز کردن نداشت و هلالی خدایی بود. چشاش... چشای گرد و زیادی درشت مشکی رنگ و یه بینی معمولی نه کوچیک و نه بزرگ. لبای جم و جور و صورتی که الان یه رنگ قرمز جیغ نشسته بود روش خوب عروس شده بود دیگه... چشامو باز کردم و نگاش کردم. چقد عوض شده بود. اما خودمونیما همین چشایی که همیشه بهش لقب گاوی میدادم نگا چه راشا کشی شده... به خاطر درشتی و گردی آرایش چشاش بیشتر از بقیه جاهای صورتش به چشم می اومد. اندام درشتی که داشت باعث میشد بیشتر از سنش نشونش بده. هر کی ندونه فک میکنه این خواهری من چن سالشه به خدا همش بیست و یک سالشه اما با این چهره و اندام کم کم بیست و پنج رو میزنه. هی وای من... اگه الان میشنید چی راجع به سنش گفتم از سر در همین تالار آویزونم می کرد. که چی؟ سن منو بردی بالا نفس کش؟
نقد غریبانه
(آخرین تغییر در ارسال: 01-01-2013, 04:23 PM توسط m@hta.)
17-11-2012, 02:41 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
آخی یادش بخیر...لباس عروسشم قشنگ بودا.هووووم دکلته م بود. وا پ داماد کوش؟ نکنه تو اون فاصله که چشام بسته بود راشا رفته بود قسمت مردونه؟ مگه چقد چشام بسته بود؟ شونه هامو انداختم بالا و نگاش کردم. تنها نشسته بود و به مهموناش نگا می کرد. درست نقطه مقابل من بود. من پوستم گندمی بود و چشام نه درشت بود نه ریز و رنگ سبزش بیشتر از هر چیزی تو چشم می اومد. ابروهام برخلاف تندیس پهن و قهوه ای بود و بینیمم درس مث تندیس بود و لبامم ای بدک نبود.بازم نه مث تندیس ریز و جم و جور بود نه اونقد بزرگ و قلوه ای. معمولی بود.همون تنها نقطه قوت صورتم رنگ چشام بود. اندامم هی بدک نبود اما درشت نبودم مث تندیس... البته پس از تلاش خفن و بسیاری که تو کلاس ایروبیک انجام دادم و بعدم رژیمای سخت و طاقت فرسا این ریختی شده بودم وگرنه ما کلاً به خانواده پدری رفتیم از لحاظ جسته و اینا... بازم یه نفس عمیق میکشم... مثلاً عروسی خواهرم بودا. یه دونه خواهرم که بیشتر نداشتم. البته جز اون خواهر برادر دیگه ای هم نداشتم.بازم یه افسوس نشست تو دلم و بی اختیار تو دلم باعث و بانیشو لعنت کردم. خدا بگم چی کارش کنه؟ آخه مگه میشه این آدمو نفرین کرد؟ آدمی که مثلاً اسم پدر و یدک می کشید. حتی نفرین کردن هم کمش بود. ای کاش بچه ش نبودم اونوقت میگفتم خدا کسی رو که باعث شد برادر شیش ماهه من که دنیا نیومده تو شکم مامانم از بین بره لعنتش کنه. سرمو با نفرت تکون دادم و یادم افتاد که یه ذره آرایشم تو صورتم نداشتم. ایول به من میگن یه بانوی پاکدامن... یه دست کت و دامن کرمم تنم بود و از دور داشتم با حسرت به تنها دارایی زندگیم یعنی خواهرم نگاه می کردم. به تندیس که داشت می رفت و از این به بعد تنها میشدم.واقعاً مث یه تندیس شده بود. چقد غصه م گرفته بود. باورم نمیشد داره میره.اصن بی خیال. خوش به حالش چقد راحت شد که داره میره. ای کاش منم میتونستم برم. تندیسم. خواهر نازنینم خودت خوب میدونی که من هیچ وقت طاقت تو رو نداشتم و هیچ وقتم نمیتونم صبوری تو رو داشته باشم. تو که منو میشناسی من چه پاچه پاره ایم. میدونی که تو این یه موردم به بابامون رفتم.
-ببینم چرا خواهر کوچولوی عروس اینجا تنها نشسته؟ هان؟
سرمو بلند کردم و به پروا نگاه کردم. دخترِ خاله کوچیکم بود. خاله مهشید... پروا همسن تندیس ما بود. اونم درس مث من دانشجو بود و یه برادر کوچیکتر از خودش داشت. برادرش پویان سه ماه از من کوچیکتر بود و اونم نوزده سالش بود. پروا و تندیس با هم خیلی صمیمی بودن اما از وقتی که پای راشا تو زندگی تندیس باز شد این صمیمیت جاشو به روابط خانوادگی داد و جاشو صمیمیتی که من زوری زوری به پروا قالب کردم پر کرد.
-باورم نمیشه پروا...
کنارم نشست و درس مث من به تندیس نگاه کرد. اما نگاه من کجا و نگاه پروا کجا؟
-درکت میکنم. یه خورده غیر قابل باور بود. اما فکر نمیکنی بعد از گذشت چهار سال دیگه باید باورت شده باشه؟
یه هوووووم بلن بالا کشیدم و سرمو به چپ و راس تکون دادم:
-میدونی پروا؟ باور اینکه دیگه از امشب توی اون خونه تنهام برام خیلی سخته. تو که از همه چیز خبر داری...
به جای جواب یه نگاه قشنگ به چشام انداخت و یه لبخند تلخ زد.تو چشاش شیطنت و شادی موج میزد. یه دختر قوی و دوس داشتنی بود. روحیه بی نظیری داشت. آرامشی داشت فوق باور. مشاور خوبی میشد اگه رشته روانشناسی رو دوس داشت اما حسابداری رو ترجیه داد.تو سخت ترین مشکلات بهترین تصمیما رو میگرفت. جنگجوی خوبی بود در مقابل سرنوشت و زندگی. میتونست و باور داشت که میتونه.
نمیدونم اون لحظه به چی فکر می کرد اما من داشتم به روزگاری که باید از این به بعد اونجا می گذروندم فکر میکردم. تا قبل از امشب همیشه مدافعم تندیس بود اما از امشب توی خونه ای که مامانم ناراحتی قلبی داره و بابام... راستی بابام که چیزیش نبود اما از نظر من یه بیماری روانی مزمن داشت که تحت تاثیر تریبت خانواده ش بود و اما خودم... منم توی اون خونه دیگه کم کم داشتم بیماری ضعف اعصاب می گرفتم... شایدم گرفته بودم حالیم نبود اما افسردگی رو صد در صد گرفته بود و هیچ شکی توش نبود...
نقد غریبانه
(آخرین تغییر در ارسال: 01-01-2013, 04:28 PM توسط m@hta.)
17-11-2012, 02:42 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #7
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
-همیشه تندیس و کنار رادین تصور میکردم. نمیدونم چرا اینجوری شد. هضم راشا برا من خیــــــــلی سخته...
-همیشه زندگی اونجوری که ما میخوایم نمیشه عزیزم. تندیس خیلی راحتتر از تو و خاله تونس باهاش کنار بیاد.چون مجبور بود. همونطوری که من تونستم کنار بیام. تو شاید یادت نیاد اما تندیس خوب یادشه...راتین و من... ما که بچه بودیم خیلیا میگفتن شما دو تا باید باهم ازدواج کنید. خاله مهوش همیشه میگفت پروا رو میگیرم برا راتین... اما اینو خوب یادت میاد همونطوری که میگف تندیسو میگیرم برای رادین... اما تیهو زندگی آدما تو بچگی عالم خاص خودشو داره... اون موقع من و راتین بچه بودیم همونجوری که تندیس و رادین بچه بودن. من بزرگ شدم. راتین و رادین و تندیس هم بزرگ شدن. ما هممون بزرگ شدیم و عقایدمون عوض شد. تو اون عالم بچگی خیلی چیزا قشنگه اما وقتی بزرگ میشی همه چی رنگ عوض میکنه.وقتی بزرگ میشی معیار میاد جلو چشمت. نظرت با بچگی زمین تا آسمون فرق میکنه. تو عوض میشی و میخوای دنیا و سرنوشتت رو خودت بسازی. دوس داری ماجراجویی کنی و یه چیز جدید کشف کنی. یه چیزی به اسم احساس. حالا احساسم به حساب نیاریم دوس داری خودت انتخاب کنی نه اینکه بقیه انتخاب کنن برات. اگه یه کم عاقل باشی دوس داری آدمی که میاد سراغت رو خوب بشناسی و محکش بزنی و چیزای جدید ازش یاد بگیری و دیگه دلت نمیخواد درگیر احساسات کودکانه ت بشی و واس خوش آیند دیگران انتخاب کنی.
یه نفس عمیق کشید و بعد با یه حالت خاص که انگار داشت غرق میشد تو خاطراتش گفت:
-خوب یادمه تو همون عالم بچگی یه بار که قضیه ازدواج من و راتین بین خانواده هامون جدی شده بود راتین جوگیر شد و پاشد برای من یه زنجیر و یه پلاک اورد. نمیدونم اون موقع ها از کجا گیرش اورده بود اما به خدا اونقد حرفای بزرگترا روش تاثیر گذاشته بود که بهم گفت پروا بیا این زنجیرو بنداز گردنت و همیشه یاد من باش تا وقتی بزرگ شدیم و خواستیم باهم عروسی کنیم خوشگل ترشو برات میخرم بعدم خودش سر خوش سر خوش انداخت گردن من. منم که عینهو خر کیف کرده بودم هر جا میرفتم باهاش کلی پز میدادم و از خودم دورش نمیکردم...
بعدم زد زیر خنده. یه خنده پر شوق و قشنگ که منو به وجد اورده بود.آخه بار اول بود پروا داشت راز دلشو برای من میگفت. بار اول بود که داشت از خاطرات بچگیش پرده بر میداشت. با اینکه من همه جیک و پوکم پیشش بود اما اون همیشه حد و رعایت میکرد. نمیدونم شاید به خاطر دو سال اختلاف سنی که با هم داشتیم یا شایدم کلاً ذاتش اینجوری بود که تا مجبور نمیشد پرده از رازش برنمیداشت و من هنوز بعد گذشت چهار سال نفهمیده بودم پسری توی زندگیش هست یا نه که اینقد کله ش تو گوشیشه و یه بند در حال اس ام اس بازیه. شایدم چون رفتارش خاص بود منم هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم ازش راجع به این موضوع چیزی بپرسم وگرنه من ذاتاً فضول و کنجکاو بودم.
-جالبش میدونی کجا بود تیهو؟ اینکه یه هفته بعد تو پارک سر خیابونمون زنجیرم گیر کرد به یه میله و پاره شد. اینجاشو گوش کن که من چه جوری زدم تو پر راتین... ههههه. زنجیر و برداشتم و بردم دادم بهش و گفتم بیا راتین این واسه خودت. پاره شد... خوب بچه بودم دیگه...چه میفهمیدم چی به چیه؟ باورت نمیشه اگه اون موقع راتین میتونست دندونامو میریخت تو شکمم اما فقط بهم گفت به روح اعتقاد داری؟ ههههههه! گفتم نه ندارم!
-احیاناً نپرسید عمه چی داری؟
-بدبختی اونم ندارم. البته بهش اعتقادم نه دآآآآآآآآآرم.
همینجوری که داشتم غش غش میخندیم چهره راتین رو هم تو اون لحظه تصور میکردم. فک کن چقده بامزه میشد... راتین پسر خاله مهوش بود. از رادین دو سال کوچیکتر بود و از پروا سه سال بزرگتر بود. اونقد این پسر محجوب و بی سر و صدا بود که خدا میدونه. همیشه سرش پایین بود و دنبال کارای خودش بود. بود و نبودش هیچ جا حس نمیشد بس که بی سر و صدا می اومد و می رفت. بس که سرش تو لپ تاپش و درس و دانشگاهش بود. همه علاقه ش این بود درسش که تموم شد از ایران بره و دنبال رویاهاش باشه. همیشه میگف تو این مملکت نمیتونم زندگی کنم. تازگی ها هم تو یه اداره دولتی به عنوان یه کارمند عالی رتبه مشغول کار شده بود. بگذریم حالا با پارتی بازی و اینا بوده ها...من که چیزی نگفتم. یعنی شتر دیدی ندیدی...
خیلی دوس داشتم بدونم بعدش چی شد که راتین دنبال زندگی خودش رفت و پروام همینطور. درسته که خاله مهوش هم مث مامان عاشق این ازدواجای فامیلی بود و یه جورایی فقط داشت دل دخترای خواهراشو صابون میزد و با احساساتشون بازی می کرد اما پسراش چی کار میکردن؟ اون از رادین که به بدترین شکل ممکن با تندیس رفتار کرد. هنوزم دستبند یادگاری رادین تو کشو لباسای تندیس هستش. تا وقتی که سر و کله راشا تو زندگی تندیس پیدا شد اون دستبند تو دستای تندیس سنگینی می کرد. من درسته بچه بودم اما خوب یادمه وقتی رادین میخواست بره سربازی دستبند دست خودشو باز کرد و خودش با دستای خودش انداخت تو دست تندیس. من بچه بودم و از بس ماشالله فضول بودم از سوراخ کلید داشتم تو اتاقو نگا می کردم و میدیدم که با هم پچ پچ می کنن و تندیس آروم آروم گریه میکنه. اما بعدش چی شد؟ وقتی رادین برگش رفتارش صد و هشتاد درجه تغییر کرد. کجا رفته بود اون رادینی که واسه ی تندیس خوب و مهربون بود. هیچ وقت بعد اون ماجرا نفهمیدیم چی شد که رادین اینقد تغییر عقیده داد و دیگه سراغی از تندیس نگرفت.درسته تندیس داغون شد اما هیچ وقت سراغی ازش نگرفت و من خوب می فهمیدم این وسط فقط خواهر بیچاره من چیزی از عشق جز یه شکست نصیبش نشد و بعدم یه جورایی برای فرار از موقعیتی که داشت پنجه انداخت به اولین طناب رهایی و اونم کسی نبود جز راشا...
-پروا بعدش چی شد؟ چرا تو رفتی دنبال زندگی خودت و راتین هم پی زندگی خودش؟
یه لبخند زد و بعدم در حالی که داشت به تندیس نگاه می کرد گفت:
-زندگی بازیای عجیبی داره. ما هر کدوممون دنبال چیزی بودیم که تو وجود هم نمیتونستیم پیدا کنیم. شاید وقتی که بزرگتر شدیم فهمیدم که بهتره ما با هم فقط دختر خاله پسر خاله باشیم. میدونی؟ من همیشه دنبال مرد شر و شیطون بودم. ورحیات راتین با روحیات من جور در نمی اومد...یه چیز خیلی جالب بهت بگم تیهو. شاید باورت نشه اما به جون خودم عین واقعیته...سال دوم راهنمایی بودم که به طور اتفاقی فهمیدم راتین با دوس دخترش بهم زده. بچه خیلی دپرس بود. یه روز کشیدمش کنار و گفتم چته؟ اولش خیلی نق زد اما بالاخره حاشا به عمل اومد دردش چیه. بعدم من واسه اینکه از اون حال و هوا خارجش کنم با یکی از دوستای خودم آشناش کردم. باورت میشه؟ من کسی که قرار بود با پسرخاله م مزدوج شه باعث آشنایی راتین با الهام شدم. ولی خدا وکیلی کلی حال کردم با این ایده باحالم. اصن من آخر روشن فکرم مرگ خودم...
فکم چسبید کف زمین. یوهو فقط فک کن که چه حرکت انتحاری زده این بشر. خدایی من مونده بودم این بشر چیزی از عشق و علاقه میدونه یا نه...خودش برده راتین و با یه دختر دیگه آشنا کرده. ای جان چقد این دختر باحاله...
همونطوری که میخندید بلن شد و دستمو کشید و با شیطنت فقط فقط خاص خودش گفت:
-د بجنبون اون هیکلو دیگه تیهو؟ واسه غصه خوردن وقت زیاده ها!بیا یه امشبو بی خیالی طی کن جا دوری نمیره...
یه پوزخند رو لبم نشست که معنیش دقیقاً این بود. تو چی میفهمی پروا؟ تو که از هر لحاظی خدا بهت نگاه کرده. کاش من جات بودم. کاش من مامان و بابای تو رو داشتم. کاش... سرشو نزدیک گوشم کرد و انگاری که بو کشیده باشه چی میگم گفت:
-با غصه خوردن چیزی عوض نمیشه به خدا بارها با هم حرف زدیم. چی درست شده؟
یه قطره اشک بی اختیار چکید رو صورتم.خاک عالم تو سرت تیهو با این نفهم و بیشعور بودنت. همین یه نفرو داریا ببین میتونی با خزعبل فکر کردنت اینم بپرونی؟ اما خداییش دیگه داشتم کم می اوردم. تندیس می رفت و من با همه خیره سریم سختم بود تنهایی توی اون خونه. پروا منو کشید تو بغلش و آروم آروم پشتمو نوازش کرد. از همونجا چشمم به مامانم که ساده تر از من توی مجلس نشسته بود خورد. انگاری مامانم غم داشت. یه غم عمیق. انگار نه انگار مجلس عروسی دخترش بود. پروا خیلی شیک تر از من تو مجلس حاضر شده بود. موهاشو شینیون کرده بود و شیک ترین لباس شبو پوشیده بود. یه نفس عمیق کشیدم و خودمو از بغل پروا بیرون کشیدم. کاش این شب زودتر تموم شه و من همون دختر خیره سر بشم اصن چه معنی میده من اینقده رویایی شده باشم؟ من کجا و این همه احساس؟ جلل الخالق...
نقد غریبانه
(آخرین تغییر در ارسال: 01-01-2013, 04:30 PM توسط m@hta.)
17-11-2012, 02:44 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #8
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
با پروا رفتیم وسط مجلسو و سعی کردم فارغ از فکر و خیال خودمو به جشن امشب بسپرم... امشب یه شب فراموش نشدنی بود برای تندیس و راشا نه برای من... با این حال این تندیس چشم امیدش به من بود. به منی که انگار نه انگار صاحب مجلس بودم.والا به قرآن این پروا و خاله ها و خانواده پدریم بهتر از ما و شیک تر از ما تو مجلس حاضر شده بودن و پروا مث پروانه دور مهمونا می چرخید و به میزا جای من الاغ سر میزد و ازشون تشکر می کرد و پذیرایی می کرد. خدایا چقد من این دخترو دوس دارم فقط خودت میدونی...
بیرون وایساده بودم و منتظر بودم تندیس و راشا سالنو ترک کنن. وای که چقد دیر شد. معلوم نبود اون تو دارن چی کار میکنن بابا همه معطلن د بیایید بیرون دیگه. ااااااه. احساس بدی داشتم.حس می کردم یه چیزی رو جا گذاشتم.یه کلافگی مسخره داشتم که نمیتونستم آروم وایسم. اما همه چیز سر جاش بود. از وقتی چادری شده بودم این حس عجیب و غریبو با خودم داشتم. وقتایی که مث الان عروسی می شد و سرم نمی کردم همش حس می کردم یه چیزی رو جا گذاشتم الانم واسه همین حس مذخرف بود که معذب وایساده بودم تا بیان و تو ماشین بشینن. من همینجوری درگیر چادر و خودم بودم که یهو دیدم همه سوت و جیغ کشون دارن خروج عروسو دوماد و از سالن خبر میدن. ماشین عروس که یه ریو سفید گل زده بود دقیق جلو تالار پارک شده بود. تندیس وایساد. نگاش کردم. اول حس کردم داره منو نگا میکنه. یه لبخند اومد رو لبم اما هنوز تندیس محو بود. نه لبخندی نه چهره مهربونی نه هیچ رد آشنایی. چشاش یه حالت عجیبی به خودش گرفته بود. نگاش نگران بود. نگاش دلخور بود. نگاش یه چیز خاصی داشت.احساس خطر کردم. نمیدونم چی شد که بی اختیار چرخیدم و پشتمو نگا کردم. رادین بود که کنار راتین و پویان وایساده بود و با یه لبخند مکش مرگ من داشت به تندیس نگاه می کرد. سرمو چرخوندم و به راشا که گرم صحبت با مادرش بود خیره شدم. وای خدای من.. یه نفس عمیق کشیدم و با خودم فکر کردم یعنی هنوز نتونسته فراموشش کنه؟ دوباره برگشتم و به رادین نگا کردم. لعنتی هنوز خیره بود به تندیس. خاک عالم بر سرت هوار شه رادین... یه چشم غره از اونجا بهش رفتم و خودمو کشیدم تو مسیر دید تندیس و با چشم و ابرو به راشا اشاره کردم. یه نفس عمیق کشید و یه لبخند تلخ اومد رو لبش. خدا بکشتت رادین که اینقد باعث آزار خواهر من شدی. کم درد و رنج کشید تو زندگیش که توام حالا وایسادی اینجا با یه نگاه پشیمون داری آتیشش می زنی؟ خدا ورت داره از رو زمین و بذارتت همون جایی که خواهرمو گذاشتی... چقد بی رحم شده بودم چطوری دلم می اومد اینجوری پسر خالمو نفرین کنم نمیدونم...
نقد غریبانه
(آخرین تغییر در ارسال: 01-01-2013, 04:30 PM توسط m@hta.)
17-11-2012, 02:54 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #9
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
تندیس سرشو به سختی چرخوند و به راشا نگاه کرد. نمیخواستم تو چشاش این رنگ پشیمونی رو ببینم. احمقانه بود اما حس می کردم پشیمون شده.و اما چرا؟ چرا باید پشیمون میشد؟ رادین که پشیمون نبود.اصن از نظر من راشا خیلی بیشتر قدر تندیسو میدونس چون با بدبختی بدستش اورده بود. این رادین کلاً شعور درست و حسابی نداشت. پسره ی مذخرف یهو از این رو به اون رو شد. شیطونه میگه برم بزنم شفله ش کنما...
بالاخره به کمک راشا عروس ماهم نشست تو ماشین و کمی بعد خود راشا هم سوار ماشین شد. منم وقتی خیالم از بابت تندیس راحت شد با یه توپ پر برگشتم و رفتم سمت جایی که پسرخاله های عزیزم وایساده بودن. خوب که نزدیکشون شدم چشامو مث میخ فرو کردم تو چشای رادین و با عصبانیت گفتم:
-مرسی که تشریف اوردید...
یه لبخند مهربون زد که بیشتر چندشم شد. به جای اون پویان با صدای گرمش جواب داد:
-تبریک میگم.
سرم چرخید سمتش. یه نسیم خنک رد شد تو تنم. چقد عوض شده بود. اصن امروز قرار بود همه از نظر من یه نمه عجیب غریب بیان. همشون عوض شده بودن. اون از تندیس و راشا و اینم از پویان...بار اول بود که با یه پوشش مردونه میدیدمش. همیشه لباسای شیک و اسپرت می پوشید و این بار اولی بود که توی عروسی می دیدم کت و شلوار تنشه. یه کت و شلوار شیک و خودش دوخت. معلوم بود وقت زیادی صرف خریدش کرده بود. همیشه همینجوری بود.شیک و مرتب میگشت. چقد آقا و متین به نظر می اومد با این لباسا...خوب اگه منم جای پویان بودم همینجوری میگشتم. درست مث پروا یا مث خاله و حتی مث شوهرش عمو فرهاد... نمیدونم اون عصبانیت چی شد که یهو جاشو به لبخند داد. لبام کش اومد و همونجوری که خیره خیره ذل زده بودم به چشای مث شبش گفتم:
-ممنونم...
چشاش مشکی و درشت بود. صورتش گندمی درس مث پوست خودم. موهاش پر و شلوغ و مشکی. بینیش یه نمه باد داشت. شاید به خاطر سن بلوغش. لباااااااش. یه لبایی داشت خفـــــن. پر و خشگل. صورتش معمولی بود. زیاد خشگل نبود، زشتم نبود. در کل جذاب بود. هیکلشو دوس داشتم. جدیداً باشگاه بدنسازی می رفت و واسه قد بلندی هم که داشت خوش هیکلتر نشونش میداد. همینجوری میخ صورتش بودم که صدای ناهنجار رادین منو به خودم اورد:
-ایشالله قسمت خودت.
برگشتم سمتش. باز همون عصبانیت برگشت تو نگام. فکر نکنی یه وقت تیهو خانم چون مانع دید زدنت به پسرخاله شیکت شد این ریختی شدیا! اصن یه همچین تصوری نکن چون تو خیلی ازش کینه به دل داری این ریختی شدی.بعله قبول دارم که بد بازی داده بود تندیسو. اصن میخواستم بزنم نصفش کنم اما با همه خل و چل بازیام با زبون نبش دارم گفتم:
-نوبتی هم باشه نوبت شماست پســـــــرخاله...
نقد غریبانه
(آخرین تغییر در ارسال: 01-01-2013, 04:29 PM توسط m@hta.)
17-11-2012, 02:57 PM,
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
Jun 2012
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #10
RE: غریبانه | سپیده فرهادی *m@hta*
نگاش تلخ شد. صورتشو کشید تو هم. انگاری فهمید منظورمو. همونجوری که داشتم با چشام قورتش می دادم بازم صدای پویانو شنیدم. ای تو روحتون صن این دو تا امشب پاسکاریشون گرفته بود...
-ایشالله به زودی عروسی تو هم میشه. آسیاب به نوبت...
واااااااای خدایا منو بگیر تا نزنم امشب این دو تا رو ناقص کنم شب عروسی خواهرم قاتل بشم. اصن این دو تا مرض داشتن و هی میخواستن منو حرص بدن. مردشورتو ببرن پویان که تا میام دو خط بهت بخندم هی جفتک انداختنت می گیره. الان اگه پروا اینجا بود خزعبلات تو رو میشنید که هی چشم غره بهت می رفت که... آخه من از دس تو روانی چی کار کنم؟ قسم حضرت عباستو باور کنم یا دم خروستو؟ با دست پیش کشیدناتو باور کنم یا با پا پس زدناتو؟ به کدوم سازت برقصم؟ یه بار خوبی! یه بار مشکل روحی روانی داری! اصن میدونی چیه؟ تقصیر منه تو رو آدم حساب میکنم...
-دعوا نکنید بابا نوبت همتون میشه اما حالا زوده واستون. تیهو هنوز خیلی بچه ست واسه ازدواج...
هههههه نه بابا؟ نمیگفتی الان میدویدم دنبال شوهرا...
-راتین خان چه عجب ما چشممون به جمال شما روشن شد. نیستید...
-درگیرم تیهو. شما ببخش.
بعدم یه چشمک زد بهم که بی اختیار خندم گرفت. یاد حرفای پروا افتادم. یاد اون زنجیر یادگاری. جمله عاشقونه بچگی راتین و پروا. بعدم آشنا شدن راتین و الهام دوست پروا. خدایا اصن فکر نمیکردم راتین اینجور شخصیتی داشته باشه. یه نگاه به پویان که داشت با حرص نگامون می کرد کردم و در حالی که پشت چشم نازک می کردم کاملاً خواهرانه گفتم:
-شما بی معذرت خواهی عزیزی...
بعدم یه قری به سر و گردنم دادم و یه نیم نگاهی نثار پویان و بعدم رادین کردم و رو به همشون گفتم:
-بازم ممنون از اینکه تشریف اوردید. ایشالله جبران کنم...
بعدم منتظر نموندم ببینم چی میگن و فقط برای بار آخر نگاه خمارم حواله چشای ریز شده و مشکوک پویان کردم و با اون کفشای پاشنه بلند خودمو کشیدم کنار و آروم آروم به سمت ماشین بابا که کمی عقب تر پارک بود راهی شدم.
وقتی توی ماشین نشستم همه شیطنتم فرو کش کرد. نمیدونم چرا اما دلم میخواس میتونستم میزدم پویانو نصف می کردم. اگه الان مامان بود میگفت وای تیهو چقد سخت میگیری مگه بدبخت چی گفت؟ اما من که میدونستم این پویان خیلی موذی تر از این حرفاست. اصن خاک تو سرت تیهو که یه لحظه فکر کردی چقد آقا و متین شده.اصن این پسر لیاقت تعریف کردن نداره. جون به جونش کنن خیره سر و پرروس..
اون شب بابا تندیس و راشا رو دس به دس کرد و منم هر جا رادین وایمسیاد از قصد می رفتم جلوش وایمسیادم که مبادا چشم تندیس بهش بخوره و خر گازش بگیره بزنه زیر همه چی.یهو جو بگیره فکر کنه این رادین آدم شده بدبخت راشا رو راهی تیمارستان کنه. اما انگاری تندیس هم حس کرده بود اینجا بوی کباب نیس و دارن خر داغ میکنن. همه نگاه های پر حسرت رادین هیچ پشیمونی در بر نداشت امشب بچه جوگیر شده بود و میخواست خودی نشون بده وگرنه من این قوم عجوز مجوزو می شناسم و میدونم که آدم بشو نیستن.
نقد غریبانه
(آخرین تغییر در ارسال: 01-01-2013, 04:29 PM توسط m@hta.)
17-11-2012, 02:59 PM,
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  باغ پاییز |سپیده فرهادی *m@hta* m@hta 40 6,360 11-12-2012, 07:20 PM
آخرین ارسال: m@hta


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد