تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فیه ما فیه
#1


فیهِ مافیهِ (که مقالات مولانا نیز نامیده شده) کتابی است به نثر فارسی اثر مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (۶۰۴ - ۶۷۲ ق.) و موضوع آن نقد و تفسیر عرفانی است، و شامل یادداشت‌هایی است که در طول سی سال از سخنان مولانا در مجالس فراهم آمده‌است. این سخنان توسط مریدان مولانا نوشته می‌شده است. نثر این کتاب ساده و روان است و درون‌مایه‌ای ازمطالب عرفانی دینی واخلاقی دارد.

سه اثر منثور مولوی فیه مافیه، مکتوبات (مکاتیب نیز گفته میشده) و مجالس سبعه هستند. اما از میان این سه اثر منثور، مکتوبات تنها اثری است که به قلم خود مولوی است. فیه مافیه و مجالس، گفته‌ها و آموزه‌هایی است که مولانا بیان می‌کرده و پیروان آن را می‌نوشتند.

فیه مافیه، کتابی است که تدوین آن بعد از وفات مولوی (۶۷۲ ق.) انجام گرفته و طبعا ً نامی هم که بر آن نهاده شده است از مولوی نیست. از همین رو در نسخ قدیم گاه آن را الاسرار الجلالیه و گاه فیه مافیه خوانده‌اند. در ظهریه برخی از نسخه‌های خطی ابیاتی نوشته‌اند که در آنها فیه مافیه به کار رفته است. به گمان بدیع‌الزمان فروزانفر نام این کتاب را از قطعهٔ زیر که در فتوحات مکیه محیی‌الدین بن عربی آمده است، گرفته‌اند:

کتاب فیه ما فیه بدیع فی معانیه
اذا عایفت ما فیه رایت الدرّیحویه


کتاب فیه مافیه اولین بار با تصحیح انتقادی بدیع‌الزمان فروزانفر در سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران منتشر شد. در زبان انگلیسی چند بار ترجمهٔ آن منتشر شده و آرتور آربری آن را با عنوان Discourses of Rumi ترجمه کرده است. تاکستون نیز آن را به نام Sign of The Unseen به انگلیسی برگردانده است. بهتر آن بود که در ترجمهٔ تاکستون نام کتاب به انگلیسی‌زبانان توضیح داده می‌شد. حتی برای فارسی‌زبانان هم معنای فیه مافیه روشن نیست. ترجمهٔ تحت‌اللفظی آن باید «در آن است آنچه در آن است»، یا با تصرف در مصراعی از شعر هاتف اصفهانی «در او هست آنچه هست در او» باشد. شاید مناسب‌تر باشد که به پیروی از آربری فیه مافیه را سخنرانی‌های مولوی بنامیم. ترجمهٔ فیه مافیه به آلمانی توسط آنه‌ماری شیمل در سال ۱۹۸۸ میلادی به چاپ رسید.

پاسخ }
#2


بِسْمِ اللهِّ الَّرحْمنِ الرَّحِیمْ
رَبِّ تِّمِمْ بِالْخَیْرِ
قال النّبی علیه السلّام شَرُّ الْعُلَماءِ مَنْ زَارَ الْاُمَراءَ وَ خَیْرٌ الْاُمَراءِ مَنْ زَارَ اَلْعُلَمَاءَ نِعْمَ الْاَمِيرُ عَلی بَابِ الْفَقيرُ وَ بِﯩْٔسَالْفَقِيرُ عَلَی بَابِ الْاَمیِرِ.
خلقان صورت این سخن را گرفتهاند که نشاید که عالم بزیارت امير آید تا از شرور عالمان نباشد معنیش این نیست که پنداشتهاند بلک معنیش اینست که شر عالمان آنکس باشد که او مدد از امرا گيرد و صلاح وسداد اوبواسطۀ امرا باشد و از ترس ایشان اولّ خود تحصیل بنیتّ آن کرده باشد که مرا امرا صلت دهند و حرمت دارند ومنصب دهند پس از سبب امرا او اصلاح پذیرفت و از جهل بعلم مبدلّ گشت و چون عالم شد از ترس وسیاست ایشان مؤدب و بر وفق طریق میرود کام و ناکام بس او علی کل حال اگر امير بصورت بزیارت او آید واگر او بزیارت امير رود زایر باشد و امير مزور و چون عالم درصدد آن باشد که او بسبب امرا بعلم متّصف نشده باشد بل علم او اولا و آخراً برای خدا بوده باشد و طریق و ورزش او بر راه صواب طبع او آنست و جز آن نتواند
کردن چنانک ماهی جز در آب زندگانی و باش نتواند کردن و آن آید این چنين عالم را عقل و زاجر باشد که ازهیبت او در زمان او همه عالم منزجر باشند و استمداد از پرتو و عکس او گيرند اگرچه آگاه باشند یا نباشند
این چنين عالم اگر بنزد امير رود بصورت مزور باشد و امير زایر زیرا در کل احوال امير ازو میستاند و مددمی گيردو آن عالم ازو مستغنیست همچو آفتاب نوربخش است کار او عطا و بخشش است علی سبیل العموم سنگها
را لعل و یاقوت کند و کوههای خاکی را کانهای مس و زر و نقره و آهن کند و خاکها را سبز و تازه و درختان را میوه های گوناگون بخشد پیشۀ او عطاست و بخشش بدهد و نپذیرد چنانک عرب مثل میگوید نَحْنُ تَعَلّمْنَا اَنْ نُعْطِیَ مَا تَعَلَّمْنَا اَنْ نَأخُذَ پس علی کل حال ایشان مزور باشند و امرا زایر.

در خاطرم میآید که این آیت را تفسير کنم اگر چه مناسب این مقال نیست گفتم امّا در خاطر چنين میآید پس بگوییم تا برود حق تعالى میفرماید یا ایُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِمَنْ اَیْدِیْکُمْ مِنَ الْاسْری اِنْ یَعْلَمِ اللهُّ فِي قُلوُبِکُمْ خَیْراً یُؤْتِکُمْ
خَیْراً مِمَّا أخِذَمِنْکُمْ وَ یَغْفِرْلَکُمْ وَاللهُّ غَفُورٌ رَحِیمٌ سبب نزول این آیت آن بود که مصطفی صلیّ اللّه علیه و سلمّ کافران را شکسته بود و کُشش وغارت کرده اسيران بسیار گرفته بند در دست و پای کرده و در میان آن اسيران یکی عم او بود عباّس رضی اللهّ عنه ایشان همه شب دربند و عجز و مذلت میگریستند و میزاریدند و اومید ازخود بریده بودند و منتظر تیغ و کشتن میبودند مصطفی علیه السّلام در ایشان نظر کرد و بخندید ایشان گفتند
دیدی که درو بشریتّ هست وآنچه دعوی میکرد که در من بشریت نیست بخلاف راستی بود اینک در ما نظرمیکند ما را درین بند و غلّ اسير خود میبیند شاد میشود همچنانک نفسانیان چون بر دشمن ظفر یابند و
ایشان را مقهور خود بینند شادمان گردند و در طرب آیند مصطفی صلوات اللهّ علیه ضميرایشان را دریافت گفت نی حاشا که من ازین رو میخندم که دشمنان را مقهور خود میبینم یا شما را بر زیان میبینم من از آن شاد می
شود بل خندهام از آن میگيرد که میبینم بچشم سِر که قومی را ازتون و دوزخ و دوددان سیاه بغل و زنجيرکشکشان بزور سوی بهشت و رضوان و گلستان ابدی میبرم و ایشان در فغان و نفير که ما را ازین مهلکه در آن
گلشن و مأمن چرا میبری خندهام میگيرد با این همه چون شما را آن نظر هنوز نشده است که این را که میگویم دریابید و عیان ببینید حق تعالى میفرماید که اسيران را بگو که شما اولّ لشکرها جمع کردید و شوکت بسیار
وبرمردی و پهلوانی و شوکت خود اعتماد کلّی نمودید و با خود میگفتید که ما چنين کنیم مسلمانان را چنين بشکنیم و مقهور گردانیم و برخود قادری از شما قادرتر نمیدید و قاهری بالای قهر خود نمیدانستید لاجرم هرچه تدبير کردید که چنين شود جمله بعکس آن شد بازاکنون که در خوف ماندهاید هم ازان علتّ توبه نکردهاید نومیدید و بالای خود قادری نمیبینید پس میباید که در حال شوکت وقدرت مرا بینید وخود را مقهور من دانیدتا کارها میسر شود و در حال خوف از من اومید مبرّید که قادرم که شما را ازین خوف برهانم و ایمن کنم آنکس که از گاو سپید گاو سیاه بيرون آرد هم تواند که ازگاو سیاه سپید بيرون آورد که یُوْلِجُ اللَّیْلَ فِي النَّهَارِ وَ یُوْلِجُ النَّهَارَفِي اللَّیْلِ وَ یُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیَّ اکنون در این حالت که اسيرید امید از حضرت من مبرّید تا شما را دست گيرم که اِنَّهُ لَایَبْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِّ اِلَّا الْقَوْمُ الْکافِروُنَ اکنون حق تعالى میفرماید که ای اسيران اگر از مذهب اول بازگردید و درخوف و رجا ما را بینید و در کل احوال خود را مقهور من بینید من شما
را ازین خوف برهانم و هر مالى که از شما بتاراج رفته است و تلف گشته جمله را باز بشما دهم بلک اضعاف آن و به از آن و شما را آمرزیده گردانم و دولت آخرت نیز بدولت دنیا مقرون گردانم عباس گفت توبه کردم و از
آنچ بودم بازآمدم مصطفی (صلوات اللهّ علیه)فرمود که این دعوی را که میکنی حق تعالى از تو نشان میطلبد:
دعوی عشق کردن آسانست
لیکن آن را دلیل و برهانست
عباس گفت بسم اللهّ چه نشان میطلبی فرمود که ازان مالها که ترا مانده است ایثار لشکر اسلام کن تا لشکراسلام قوتّ گيرد اگر مسلمان شدۀ و نیکی اسلام و مسلمانی میخواهی گفت یا رسول اللّه مرا چه مانده است
همه را بتاراج بردهاند حسيری کهنه رها نکردهاند فرمود صلوات اللهّ علیه که دیدی که راست نشدی و از آنچه بودی بازنگشتی بگویم که مال چه قدر داری و کجا پنهان کردۀ و بکی سپﺮدۀ و در چه موضع (پنهان و) دفن
کردۀ گفت حاشا فرمود که چندین مال معینّ بمادر نسﭙﺮدی و در فلان دیوار دفن نکردی و وی را وصیتّ نکردی بتفصیل که اگر بازآیم بمن بسپاری و اگر بسلامت بازنیایم چندینی در فلان مصلحت صرف کنی وچندینی بفلان دهی و چندینی ترا باشد چون عباس این را بشنید انگشت برآورد بصدق تمام ایمان آورد و گفت ای پیغامبر بحق من میپنداشتم که ترا اقبال هست از دور فلک چنانک متقدمّان را بوده است از ملوک مثل هامان و شداّد (و نمرود) و غير هم چون این را فرمودید معلومم شد و حقیقت گشت که این اقبال آن سریست و الهیست و رباّنیست مصطفی (صلوات اللهّ علیه) فرمود راست گفتی این بار شنیدم که آن زناّر شک که در باطن داشتی بگسست و آواز آن بگوش من رسید مرا گوشیست پنهان در عين جان که هر که زناّر شک و شرک و کفر را پاره کند من بگوش نهان بشنوم و آواز آن بریدن بگوش جان من برسد اکنون حقیقت است که راست شدی و ایمان آوردی.

خداوندگار فرمود در تفسير این که من این را بامير پروانه برای آن گفتم که تو اولّ سَرِ مسلمانی شدی که خود
رافدی کنم و عقل و تدبير و رای خود را برای بقای اسلام و کثرت (اهل) اسلام فدا کنم تا اسلام بماند و چون اعتماد بر رای خود کردی و حق را ندیدی و همه را از حق ندانستی پس حق تعالى عين آن سبب را و سعی را
سبب نقص اسلام کرد که تو با تاتار یکی شدۀ و یاری میدهی تا شامیان و مصریان را فنا کنی و ولایت اسلام خراب کنی پس آن سبب را که بقای اسلام بود سبب نقص اسلام کرد پس درین حالت روی بخدای (عزوّجل)
آور که محل خوفست و صدقها ده که تا ترا ازین حالت بد که خوفست برهاند و ازو اومید مبر اگرچه ترا از چنان طاعت در چنين معصیت انداخت آن طاعت را از خود دیدی برای آن درین معصیت افتادی اکنون درین معصیت نیز اومید مبر و تضرعّ کن که او قادر است که از آن طاعت معصیت پیدا کرد ازین معصیت طاعت پیدا کند و ترا ازین پشیمانی دهد و اسبابی پیش آرد که تو باز در کثرت مسلمانی کوشی و قوت مسلمانی باشی اومید مبر که اِنَّهُ لَایَبْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِّ اِلَّا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ غرضم این بود تا او این فهم کند ودرین حالت صدقها دهد وتضرع کند که از حالت عالى بغایت درحالت دون آمده است درین حالت اومیدوار باشد حق تعالى مکاّرست صورتهای خوب نماید در شکم آن صورتهای بد باشد تا آدمی مغرور نشود که مراخوب رای و خوب کاری
مُصور شد و رو نمود.
اگرچه هرچ رو نمودی آنچنان بودی پیغامبر با آن چنان نظر نیز منورّ و منوِر فریاد نکردی که اَرِنِی الْاَشْیَاءَ کَمَاهِیَ خوب مینمایی و در حقیقت آن زشت است زشت مینمایی ودر حقیقت آن نغزست پس بما هر چیز را چنان نما
که هست تا در دام نیفتیم و پیوسته گمراه نباشیم اکنون رای تو اگرچه خوبست و روشنست از رای اوبهتر نباشد او چنين میگفت اکنون تو نیز بهر تصوری و هر رایی اعتماد مکن تضرع میکن و ترسان میباش مرا غرض این
بود و او این آیت را و این تفسير را بارادت و رای خود کرد که ما این ساعت که لشکرها میبریم نمیباید که بر آن اعتماد کنیم و اگر شکسته شویم در آن خوف و بیچارگی هم ازو امید نباید برید سخن را بوفق مراد خود برد و مرا غرض این بود که گفتیم.


پاسخ }
#3
فصل اول


یکی میگفت که مولانا سخن نمی فرماید گفتم: آخر این شخص را نزد من خیال من آورد، این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه ای؟ بی سخن خیال اینجا جذب کرد، اگر حقیقت من اورا بی سخن جذب کند و به جای دیگر برد چه عجب باشد.
سخن سایه حقیقت است و فرع حقیقت: چون سایه جذب کرد، حقیقت به طریق اولی. سخن بهانه است، آدمی را آن جزو مناسب جذب می کند نه سخن، بلکه اگر صد هزار معجزه و بیان و کرامات ببیند، چون درو از آن نبی و یا ولی جزوی نباشد مناسب، سود ندارد. آن جزو است که او را در جوش و بیقرار می دارد. ، در کاه از کهربا اگر جزوی نباشد، هرگز سوی کهربا نرود، آن جنسیت میان ایشان خفیست، در نظر نمی آید.
آدمی را خیال هر چیز با آن چیز می برد: خیال باغ به باغ می برد، و خیال دکان به دکان. اما درین خیالات تزویر پنهان است. نمی بینی که فلان جایگاه می روی، پشیمان می شوی و می گویی پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود. پس، این خیالات بر مثال چادرند، و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خیالات از میان بر خیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال، قیامت باشد. آنجا که حال چنین شود پشیمانی نماند. هر حقیقت که تورا جذب می کند چیز دیگر غیر آن نباشد، همان حقیقت باشد که تورا جذب کرد:
يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ( روزی که اسرار باطن شخص آشکار شود - طارق – 9).
چه جای این است که می گوییم؟ در حقیقت کشنده یکی است، اما متعدد می نماید. نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون؟ می گوید: تتماج خواهم، بورک خواهم، حلوا خواهم، قلیه خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم، این اعداد می نماید و به گفت می آورد، اما اصلش یکی است: اصلش گرسنگی است، و آن یکی است. نمی بینی چون از یک چیز سیر شد، می گوید هیچ از اینها نمی باید؟ پس، معلوم شد که ده وصد نبود، بلکه یک بود.
وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً (و عدد آنها را جز برای فتنه و محنت کفار نوزده نگردانیدیم– مدثر – 31)، کدام صد، کدام پنجاه، کدام شصت؟ قومی بی دست و پا و بی هوش و بی جان، چون طلسم و ژیوه (جیوه) و سیماب می جنبند. اکنون ایشان را شصت و یا صد و یا هزار گوی، و این را یکی، بلکه ایشان هیچند و این هزار و صد هزار و هزاران هزار، قَلِیْلٌاِذَاعُدُّواکَثِیْرٌاِذَاشَدُّوا.
پادشاهی یکی را صد مَرده نان پاره داد بود. لشکر عتاب می کردند، پادشاه بخود می گفت، روزی بیاید که به شما بنمایم که بدانید که چرا می کردم. چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها میزد . گفت اینک برای این مصلحت.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#4
ادامه فصل اول :

آدمی می باید که آن ممیز خودرا عاری از غرضها کند و یاری جوید در دین، دین یار شناسی است، اما چون عمر را بی تمیزان گدرانیده، ممیزه او ضعیف شده و نمی تواند آن یار دین را شناختن. تو این وجود را پروردی که درو تمیز نیست، تمیز آن یک صفت است. نمی بینی که دیوانه را دست و پای هست اما تمیز نیست؟ تمیز آن معنی لطیفست که در تست و شب و روز در پرورش آن بی تمیز مشغول بوده ای، بهانه می کنی که آن به این قایمست [ آخر این نیز با آن قایم است]، چونست که کلی در تیمار داشتی این را و اورا بکلی گذاشته ای؟ بلکه این به آن قایمست و آن باین قایم نیست، آن نور ازین دریچه های چشم وگوش و غیر ذلک برون می زند، اگر این دریچه ها نباشداز دریچه های دیگر سر بزند. همچنان باشد که چراغی آورده ای در پیش آفتاب که آفتاب را با این چراغ می بینم، حاشا، اگر چراغ نیاوری، آفتاب خودرا بنماید. چه حاجت چراغ است؟

امید از حق نباید بریدن که:
إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ(همانا که از رحمت خدا هیچ کس، جز مردم کافر نومید نگردد - یوسف – 87)
امید سر راه ایمنی است، اگر در راه نمی روی، باری سر راه نگاه دار مگو که کژیها کردم تو راستی را پیش گیر هیچ کژی نماند، راستی همچون عصای موسی است، آن کژیها همچون سحرهاست، چون راستی بیآید همه را بخورد، اگر بدی کرده ای با خود کرده ای، جفای تو به وی کجا رسد.
مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که درآن کوه چه افزود و چه کاست
چون راست شوی آن همه نماند، امید را زنهار مبر.

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#5
ادامه فصل اول :

با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود، که سری است رفتنی، چه امروز چه فردا، اما ازین رو خطر است که ایشان چون در آیند و نفسهای ایشان قوّت گرفته است و اژدها شده، این کس که بایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد، لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رایهای بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی قبول کند و نتواندمخالفت آن گفتن.
از این رو خطراست، زیرا دین را زیان دارد و جون طرف ایشان را معمور داری طرف دیگر که اصلست از تو بیگانه شود، چندان که آن سو می روی، این سو که معشوقست روی از تو میگرداند؛ و چندانکه تو با اهل دنیا به صلح در می آیی، او از تو خشم می گیرد:
مَنْ اَعَانَ ظَالِماً سَلَّطَهُ اللهُّ عَلَیْهِ (هرکس ستمگری را یاری کند خداوند همان ستمگر را [به ستم] بر وی حاکم گرداند – حدیث نبوی) آن نیز که تو سوی او می روی در حکم این است: چون آن سو رفتی عاقبت اورا بر تو مسلط کند.
حیفست به دریا رسیدن و از دریا به آبی و یا به سبوئی قانع شدن، آخر از دریا گوهرها و صد هزار چیز مقوم برند. از دریا آب بردن چه قدر دارد، و عاقلان از آن چه فخر دارند و چه کرده باشند؟ بلکه عالم کفی است. این دریای آب خود علمهای اولیاست، گوهر خود کجاست؟ این عالم کفی پر خاشاکست، اما از گردش آن موجها و مناسب جوشش دریا و جنبیدن موجها آن کف خوبی می گیرد که:
زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاء وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا(حب شهوات، از میل به زنان و فرزندان و بدره های زر و سیم و اسبهای نشاندار و چهارپایان و کشت و زرع، که متاع زندگی دنیاست، به چشم آدمیان زینت داده شده است - آل عمران – 14).
پس، چون زیّن فرمود او خوب نباشد، بلکه خوبی درو عاریت باشد و زجای دگر باشد، قلب و زراندودست یعنی این دنیا که کفکست قلبست و بی قدرست و بی قیمت، ما زراندوزش کرده ایم که زیّن للناس
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#6
ادامه فصل اول :

آدمی اسطرلاب حقست، اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند، تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد، اما از آن چه فایده گیرد و به آن اسطرلاب چه داند، احوال افلاک را و دوران و برجها و تأثیرات و انقلاب را الی غیرذلک، پس، اسطرلاب در حق منجم سودمند است، که: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَهُ.
همچنانکه این اسطرلاب مسین آینۀ افلاک است وجود آدمی- که، وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ(همانا که ما فرزندان آدم را بسیار گرامی داشتیم – اسراء – 70) - اسطرلاب حقست، چون اورا حق تعالی بخود عالم و دانا آشنا کرده باشد، از اسطرلاب وجود خود تجلی حق را و جمال بیچون را دم بدم و لمحه به لمحه می بیند، و هرگز آن جمال از این آئینه خالی نباشد.
حق را عزّوجل بندگانند که ایشان خودرا به حکمت و معرفت و کرامت می پوشانند، اگرچه خلق را آن نظر نیست که ایشان را ببینند، اما از غیرت خودرا می پوشانند، چنانکه متنبّی می گوید:
لَبسْنَالْوَشْیَلَامُتَجَمِّلَاتٍ وَلکِنْکَیْیَصُنَبهِالْجَمَالَا

گفت: که شب و روز دل و جانم بخدمت است و از مشغولیها و کارهای مغول، بخدمت نمی توانم رسیدن. فرمود که: این کارها هم کار حق است، زیرا سبب امن و امان مسلمانیست، خود را فدا کرده اید بمال و تن تا دل ایشان را بجای آرید تا مسلمانی چند، به امن به طاعت مشغول باشند، پس این نیز کار خیر باشد. و چون شما را حق تعالی بچنین کار خیر میل داده است و فرط رغبت، دلیل عنایت است و چون فتوری باشد درین میل، دلیل بی عنایتی باشد، که حق تعالی نخواهد که چنین خیر خطیر به سبب او بر آید تا مستحق آن ثواب و درجات عالی نباشد. همچون حمام که گرم است، آن گرمی او از آلت تون (گرمخانه حمام) است، همچون گیاه و هیمه و عَذرِ و غیره، حق تعالی اسبابی پیدا کند که اگرچه بصورت آن بد باشد و کره (ناپسند)، اما در حق او عنایت باشد چون حمام او گرم می شود و سود آن به خلق می رسد.


[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#7
فصل دوم :

در این میان یاران آمدند، عذر فرمود: که اگر من شما را قیام نکنم و سخن نگویم و نپرسم، این احترام باشد، زیرا احترام هر چیزی لایق آن وقت باشد، در نماز نشاید پدر و برادر را پرسیدن و تعظیم کردن، و بی التفاتی به دوستان و خویشان در حالت نماز عین التفاتست و عین نوازش، زیرا چون به سبب ایشان خود را از طاعت و استغراق جدا نکند و مشوش نشود، پس ایشان مستحق عقاب و عتاب نگردند، پس عین التفات و نوازش باشد، چون حذر کرد از چیزی که عقوبت ایشان در آنست.

سؤال کرد که از نماز نزدیک تر بحق راهی هست؟ فرمود: هم نماز.
اما نماز این صورت تنها نیست، این قالب نمازست زیرا که این نماز را اوّلیست و آخریست و هرچیز را که اوّل و آخری باشد آن قالب باشد، زیرا تکبیر اوّل نماز است و سلام آخر نمازست.
و همچنین شهادت آن نیست که بر زبان می گویند تنها، زیرا که آن را نیز اوّلی است و آخری. و هر چیز که در حرف و صوت درآید و او را اوّل و آخر باشد آن صورت و قالب باشد، جان آن بیچون باشد و بینهایت باشد و او را اوّل و آخر نبود.
آخر این نماز را انبیاء پیدا کرده اند. اکنون این نبی، که نماز را پیدا کرده است، چنین می گوید که:
لِیْ مَعَ اللهِّ وَقْتٌ لَاَیَسَعُنِیْ فِیْهِ نَبِيٌ مُرْسَلٌ وَلَامَلَکٌ مُقَرَّبُ(مرا با حق محفل انسی است که هیچ نبی و مرسل و ملک مقرب را بدان راه نیست - حدیث منسوب به پیامبر اکرم).
پس، دانستیم که جان نماز این صورت تنها نیست، بلکه استغراقی است و بیهوشی است که این همه صورتها برون می ماند و آنجا نمی گنجد، جبرئیل نیز، که معنی محض است، هم نمی گنجد.
حکایتیست از مولانا سلطان العلما قطب العالم بهاء الحق و الدین، قدس الله سره العظیم، که روزی اصحاب او را مستغرق یافتند، وقت نماز رسید بعضی مریدان آواز دادند مولانا را، که وقت نماز است. مولانا بگفته ایشان التفات نکرد. ایشان برخاستند و به نماز مشغول شدند، دو مرید موافقت شیخ کردند و به نماز نه استادند. یکی از آن مریدان که در نماز بود خواجگی نام، به چشم سرّ بوی عیان بنمودند که جمله اصحاب که در نماز بودند با امام، پشتشان به قبله بود و آن دو مرید که موافقت شیخ کرده بودند رویشان به قبله بود، زیرا که شیخ چون از ما و من بگذشت و اویی او فنا شد و نماند و در نور حق مستهلک شد
که – مُوْتُوْا قَبْلَ اَنْ تَموْتَوْا(بمیر قبل از مرگ – حدیث منسوب به پیامبر گرامی)- اکنون او نور حق شده است. و هرکه پشت به نور حق کند و روی به دیوار آورد، قطعا پشت به قبله کرده باشد، زیرا که او جان قبله بوده است. آخر این خلق که رو به کعبه می کنند [آخر آن کعبه را نبی ساخته است که] قبله گاه عالم شده است ، پس اگر او قبله باشد بطریق اولی، چون آن برای او قبله شده است.
مصطفی (صلوات الله علیه) یاری را عتاب کرد که: ترا خواندم چون نیامدی؟ گفت: به نماز مشغول بودم. گفت: آخر نه منت خواندم؟
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#8
ادامه فصل دوم :

گفت: من بیچاره ام.
فرمود: که نیک است اگر همه وقت مدام بی چاره باشی، در حالت قدرت هم خود را بی چاره بینی، چنانکه در حالت عجز می بینی، زیرا که بالای قدرت تو قدرتیست و مقهور حقی. در همه احوال تو دو نیمه نیستی، گاهی باچاره و گاهی بی چاره، نظر به قدرت او دار و همواره خود را بی چاره میدان و بی دست و پای و عاجز و مسکین. چه جای آدمی ضعیف؛ بلکه شیران و پلنگان و نهنگان همه بی چاره و لرزان وی اند، آسمان ها و زمین ها همه بی چاره و مسخر حکم وی اند. او پادشاهی عظیم است، نور او چون نور ماه و آفتاب نیست که بوجود ایشان چیزی بر جای بماند، چون نور او بی پرده روی نماید نه آسمان ماند و نه زمین و نه آفتاب و نه ماه، جز آن شاه کس نماند.
پادشاهی به درویشی گفت که: آن لحطه که تورا به درگاه حق تجلی و قرب باشد مرا یادکن.
گفت: چون من در آن حضرت رسم وتاب آفتاب آن جمال بر من زند، مرا از خود یاد نیآید، ار تو چون یاد کنم؟
اما چون حق تعالی بنده ای را گزید و مستغرق خود گردانید، هرکه دامن او بگیرد و از او حاجت طلبد، بی آنکه آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد، حق آن را برآرد.
حکایتی اورده اند که پادشاهی بود و اورا بنده ای بود خاص و مقرب و عظیم. چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی، اهل حاجت قصه و نامه ها بدو داندی که بر پادشاه عرض دارد. او آن را در چرمدان کردی. چون در خدمت پادشاه رسیدی، تاب جمال او بر نتافتی، پیش پادشاه مدهوش افتادی. پادشاه دست در کیسه و جیب و چرمدان او کردی به طریق عشق بازی که این بندۀ مدهوش من، مستغرق جمال من، چه دارد. آن نامه ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی. کارهای جمله را، بی آنکه او عرض دارد، برآوردی، چنین که یکی از آنها رد نگشتی، بلکه مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنکه طلبیدندی به حصول پیوستی. بندگان دیگر، که هوش داشتندی و توانستندی قصه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن، از صد کار و صد حاجت یکی نادراٌ منقضی شدی.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#9
ادامه فصل دوم :

یکی گفت که: اینجا چیزی فراموش کرده ام.
خداوندگار (مولانا) فرمود که: در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست. اگر جمله چیزهارا فراموش کنی و آن را فراموش نکنی، باک نیست. و اگر جمله را بجا آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی، هیچ نکرده باشی – همچنانکه پادشاهی تورا به ده فرستاده برای کار معین، تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی، چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی، چنان است که هیچ نگزاردی. پس، آدمی درین عالم برای کاری آمده است، و مقصود آن است، چون آن نمی گزارد، پس، هیچ نکرده باشد.
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا (همانا که ما آن امانت را بر آسمان و زمین و کوهها عرضه داشتیم، آنان بترسیدند و از تحمل آن تن زدند، ولی انسان آن بار بردوش گرفت، که او براستی بسیار جاهل و ستمکار بود - احزاب – 72).
آن امانت را بر آسمانها عرض داشتیم، نتوانست پذیرفتن. بنگر که از او چند کارها می آیدکه عقل درو حیران می شود: سنگها را لعل و یاقوت می کند، کوههارا کان زر و نقره می کند، نبات زمین را در جوش می آرند و زنده می گرداند و بهشت عدن می کند. زمین نیز دانه هارا می پذیرد و بر می دهد و عیبها را می پوشاند و صد هزار عجایب که شرح نیآید می پذیرد و پیدا می کند. و جبال نیز همچنین معدنهای گوناگون می دهد. این همه می کنند، اما از ایشان آن یکی کار بر نمی آید، آن یک کار از آدمی می آید: وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ(همانا که ما فرزندان آدم را بسیار گرامی داشتیم – اسراء – 70) نگفت لقد کرمنا السماء و الارض. پس، از آدمی آن کار می آید که نه از آسمانها می آید و نه از زمینها می آید و نه از کوهها. چون آن کار بکند، ظلومی و جهولی از او نفی شود.
اگر تو گویی که اگر آن کار نمی کنم، چندین کار از من می آید، آدمی را برای آن کارهای دیگر نیآفریده اند. همچنان باشد که تو شمشیر پولاد هندی بی قیمتی – که آن در خزاین ملوک یابند- آورده باشی و ساطور گوشت گندیده ای کرده که من این تیغ را معطل نمی دارم، به وی چندین مصلحت می آرم. یا دیگ زرین را آورده ای و در وی شلغم می پزی که به ذره ای از آن صد دیگ به دست آید. یا کارد مجوهر را میخ کدوی شکسته کرده ای که من مصلحت می کنم و کدو را بر وی می آویزم و این کارد را معطل نمی دارم. جای افسوس و خنده نباشد؟ چون کار آن کدو به میخ چوبین یا آهنین که قیمت آن به پولی است، بر می آید، چه عقل باشدکارد صد دیناری را مشغول آن کردن؟
حق تعالی تورا قیمت عظیم کرده است. می فرماید که:
إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ(خداوند مال وجان اهل ایمان را در مقابل بهشت از ایشان خریداری می کند - توبه -111).
تو بقیمت ورای دو جهانی؛ چه کنم قدر خود نمی دانی.
مفروش خویش ارزان، که تو بس گرانبهایی. حق تعالی می فرماید که من شمارا و اوقات و انفاس شمارا و اموال و روزگار شمارا خریدم که اگر بمن صرف رود و بمن بدهید، بهای آن بهشت جاودانیست، قیمت تو پیش من این است، اگر تو خودرا به دوزخ فروشی ظلم بر خود کرده باشی، همچنانکه آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زده و برو کوزۀ یا کدویی آویخت.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#10
ادامه فصل دوم :

بهانه می آوری که من خودرا به کارهای عالی صرف می کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم. آخر، این همه برای توست. اگر فقه است، برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی. و اگر نجوم است، احوال فلک و تأثیر آن در زمین، از ارزانی و گرانی، و امن و خوف، همه تعلق به احوال تو دارد، هم برای توست. و اگر ستاره است، از سعد و نحس، به طالع تو تعلق دارد، هم برای توست. چون تأمل کنی، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو.
چون فرع تورا چندین تفاضیل و عجایبها و احوالها و عالمهای بوالعجب بینهایت باشد، بنگر که تورا که اصلی چه احوال باشد. چون فرعهای تو را عروج و هبوط و سعد و نحس باشد، تو را که اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضرر باشد که فلان روح آن خاصیت دارد و از او این آید، فلان کار را می شاید.

تورا غیر این غذای خواب و خور، غذای دیگر است که: اَبِیْتُ عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ(شب را نزد پروردگار خویش گذراندم، و او مرا اطعام نمود و شراب [معرفت] نوشانید - ازسخنان پیامبر اکرم در باره شب معراج).
درین عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این مشغول شده ای و شب وروز تن را می پروری. آخر این تن اسب توست، و این عالم آخور اوست، و غذای اسب غذای سوار نباشد، اورا به سر خود خواب و خوری است و تنعنمی است.
اما سبب آنکه حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است، تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده ای و در صف شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست، اما چون تن غالب است، حکم تن گرفته ای و اسیر او مانده ای – همچنانکه مجنون قصد دیار لیلی کرد، اشتر را آن طرف می راند تا هوش با او بود، چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد، اشتر را در ده بچه ای بود، فرصت می یافت، باز می گشت و به ده می رسید. چون مجنون به خود می آمد، دو روزه راه را باز گشته بود. همچنین سه ماه در راه بماند، عاقبت افغان کرد که این شتر بلای من است، از اشتر فرو جست و روان شد.
هَوی نَاقَتِیْ خَلْفِیْ وَقُدِّامِیِ الْهَوی فَانِّیِ وَاِیَّاهَا لَمُخْتَلِفَانِ


[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }