خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

قــــــمار آبــــــرو | ســـــپیـده فرهـــــادی (M@hta)

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
قــــــمار آبــــــرو | ســـــپیـده فرهـــــادی (M@hta)
سلام! من اومدم.
یعنی مدیونید اگه بگید نرفته بر می گرده.
میدونم میدونم هنوز 24 ساعت از تموم شدن رمان غریبانه نمی گذره اما چه کنیم که لامصب اصن نوشتن هیجان داره آدمو قورت میده!
خب من با یه ایده جدید اومدم. به همکاری سارای عزیز (ساحلی)
داستان توسط دو نویسنده نوشته میشه یعنی من و سارا!
نمیدونم شایدم کلیشه ای...
اما خودم که تا به حال همچین سوژه ای جایی نخوندم و ندیدم بازم شما مختارید هر چی مایل باشید بگید. اصن عاقا ما عشق کلیشه ای! مشکلیه؟ عایا؟؟؟؟؟؟
مث همیشه دم شما گرم واسه حمایتهای غول آساتون. شرمنده مون می کنید از این چیز خشگلا استفاده می کنید...
سعی می کنیم زود به زود پست بذاریم!
خب حالا می ریم سر داستان...


قمـــــــــار آبــــــــرو...
دقت کنید که دارم اشاره می کنم قمــــار آبـــــــرو اصلا مضمون واقعی نداره و بیشتر از ذهن نویسنده استفاده شده برای خلق این اثر.
این داستان مخلوطی از مشکلات جامعه امروز ماست. مشکلاتی که شاید دور و برمون باهاش سر و کار داشته باشیم و هر بار با شنیدن یا خوندن و دیدنش بگیم مگه میشه؟ یعنی هستن هم چین آدمایی دور بر ماها؟
بازم مث روال همیشگی من- داستان از زبان شخص اول که یه دختره بیان میشه... مضمونش هم شدیدا اجتماعی. عاطفی... بازم مثل همیشه آمیخته از طنز و فکاهی و اندوه...


شخصیت های داستان قمار آبرو...

توی این داستان برخلاف داستان های سابقم شخصیت های زیادی وجود داره!
تقریبا تمامی افراد حاضر توی داستان علاوه بر زندگی شخصی خودشون تاثیرات کلی ای به روی زندگی شخصیت های اصلی داستان دارن...
شخصیت های اصلی داستان زوج جوانی هستند که از ابتدای زندگی با مشکلات خاصی دست و پنجه نرم می کنند


نمایی از کتاب:

صدای ریز خنده توی گوشم سوت می کشید.
یه صدای آزار دهنده پر از ابهام.
حال عجیبی داشتم. نمیخواستم بشنوم.
چشمام درست مثل مهتابی سوخته پر پر می زد. دیدم تار میشد. محو و شفاف...
حلقه اشک توی چشمام. دهنم خشک. خودم عطشان.حالا دیگه چشمامم سیاهی می رفت...
دستم به راه پله ها بود و سعی می کردم خودمو کشون کشون از اون محیط خفقان آور دور کنم.
حس عجیبی داشتم. انگار اجسام بزرگ و کوچیک می شدن. عقب و جلو می شدن و من گیج و گیج تر.
بازم صدای خنده. اونجا توی راه پله ها من تنهای تنها بودم...
صداهایی از طبقه پایین می اومد. حتم داشتم صدا صدای سهیله. قطعا پیام و سوگند لبخند به لب داشتند.
شایدم لیدا یه جایی همون دور و بر داشت با موهای فرش بازی می کرد.
موهامو با دست آزادم کشیدم. بین انگشتام گره خورد. به زحمت جداشون کردم. کی اینقد بهم ریخته شده بود؟ آخرین بار مرتب دور شونه هام ریخته بودمشون که...
وای چقد گیجم. بازم برای پایین رفتن از پله ها، از دیوار کمک میگیرم. صدای رها توی گوشم می پیچیه:
-نظرت چیه این بسته رو برای کیان پست کنیم؟
و صدا کش پیدا می کنه و ضربه ها مثل پتک تو سرم فرود میاد. تیک تیک تیک تیک. چشمام باز و بسته می شن. پر پر می زنن و تو یه لحظه چشمام بسته میشه.
یه پله دو پله و شایدم تا ابد پله بود که ادامه پیدا کرد و من با همون صدای تیک تیک توی سرم پله ها رو قل میخورم و میرم پایین.
حتما صدای جیغ خفه م تو صدای ریز خنده های اون زن گم می شه و محو میشه. اه لعنتی بازم تیک تیک.
چشمام نیمه باز میشه. بالای پله ها سایه کشیده یه مرد.چقد شبیه کیان بود این سایه... شایدم رها...
لباش عجیب تند و تند تکون می خورد. پلک میزنم. صداش به شدت توی سرم اکو پیدا کرد:
-خائـــــن لجـــــن خـــودم بــــا دستــــای خودم می کشمــــــت....
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۸-۵-۱۳۹۲, ۱۱:۵۱ عصر
یافتن سپاس نقل قول
4 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
mamane kiana, مهرنوش طلا, Atefe joon, *heliya joon*
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: قــــــمار آبــــــرو | ســـــپیـده فرهـــــادی (M@hta)
مقدمه:(ساحلی و سپیده فرهادی)

پاندول ساعت تکان می خورد
تیک تاک! تیک تاک!
زنگ هایی که می زند قلب مرا نشانه رفته اند
بازی روزگار شروع شد
و من تنها چشم امید به برگه ی آخر دارم
هست و نیستم را به داریه ریخته ام
دیگر هیچ برای باختن ندارم
نگاهم به دست های روزگار خیره مانده
خنده ای دارد به نشان از مرگ رویاهایم
نباید ترسم را رو کنم
نباید بداند امیدم ناامید شده
مرگ در پیش روست
مرگ امید، مرگ آبرو
می جنگم و می دهم هر چه دارم، برای آبرویم
زیرا این قمار، آبروی من است
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۸-۵-۱۳۹۲, ۱۱:۵۳ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: قــــــمار آبــــــرو | ســـــپیـده فرهـــــادی (M@hta)
فصل اول

سوز سردی میومد. هوا رو به تاریکی می رفت. شالمو محکم تر دور خودم پیچیدم و زیر لبی به خودم غر زدم که چرا لباس گرم تری نپوشیدم! یه چیزی کنار پام خش خش کرد. از زمین پر از شن و ماسه زیر پام به شدت شوکه شدم. این جا چه خبره؟ آسمون رعد و برق شدیدی زد و من بی اختیار با جیغ بلندی شروع به دویدن کردن. هنوز چند قدم دور نشده بودم که وایسادم. دستامو با تعجب به سمت دهنم بردم و با خودم گفتم این که صدای جیغ من نبود؟ من که اصن از رعد و برق نمی ترسم! آب دهنمو قورت دادم و به اطرافم نگاه کردم که دومین رعد و برق توی آسمون مصادف شد با صدای شکستن و فـِــس فـِـــس. فضای کوچه به شدت تاریک شد. آه از نهادم بلند شد. خدای من تیر چراغ برق سوخته بود! قطرات بارون به روی سر و صورتم می ریخت. دندونام از شدت سرما بهم می خورد. حس خیلی بدی داشتم. اولین بارون پاییزی تو یه هوای سرد. قطعا اگه موقع دیگه بود از خوشحالی جیغ می کشیدم. تاریکی هوا باعث میشد هیچ چیزی رو نتونم ببینم. چند قدم به عقب برداشتم که با برخورد جسم وحشتناکی به غوزک پام جیغ بلندی از اعماق وجودم کشیدم و نقش زمین شدم. خدای من...! با همه وجودم می لرزیدم و هق هق می کردم. اینجا چرا انقدر تاریک بود؟ از ترسم نبود که هق می زدم. بلکه از درد بدی بود که توی غوزک پام پیچیده بود. شال گردنم، دور گلوم پیچیده بود و داشت خفم می کرد. دستمو بردم بالا و با یه حرکت آزادش کنم که دستم به بند دوربینم خورد. با خوشحالی از گردنم درش اوردم. مادون قرمز...
صدای زوزه باد با صدای نفس های مقطع خودم و هق زدنام قاطی شده بود. سکوت دهشتناک کوچه به سر حد مرگ ترسونده بودتم!ای کاش کنجکاوی احمقانه منو به این کوچه بالاتر نمی کشید. ای کاش مثل همیشه راه صاف خودمو می رفتم. آخه کی به من گفته بود امروز باید کشف کنم چقد فاصله پیدا می کنه خونمون از این کوچه؟ لعنت به این فضولی و کنجکاوی بی پایان من...
خدای من. پاکت سیمان پاره شده بود و روی زمین می ریخت. با بدبختی و اشک پامو از زیر پاکت بیرون کشیدم. در همون حالم با مادون قرمز دوربینم شروع به رصد کردنه اطرافم کردم. تصاویری که شکل عجیب و غریب به خودشون گرفته بودن و صدای نفس نفسای خودم بیشتر باعث وحشتم میشد. "خـــــــدای من این جا دیگه چه جهنمیه؟ این ساختمون نیمه تخریب کی این جا سبز شد که من متوجهش نشدم؟"
- این جا چه خبره؟
نفهمیدم صدای جیغم چه جوری توی چیک کردن دوربین گم شد. سایه رو به رو کشیده تر می شد و من مثل بید می لرزیدم و جیغ می زدم.
- اوی اوی خانم چرا جیغ می کشی؟!
انگار کر و لال شده بودم و فقط صدای جیغ بود که از دهنم بیرون میومد. وقتی دستش به تنم خورد با وحشت به عقب هولش دادم و بدتر از قبل جیغ کشیدم:
- اه چه صدایی داره! جیغ نکش بابا شیپور چی...
حرفش خیلی بهم برخورد که تو یه لحظه خفه شدم و دیگه جیغ نکشیدم. اما هنوز وحشت زده به سایه روبروم که صدای عصبی ای داشت نگاه می کردم. یه لحظه به خودم اومدم. از این بچه بازی و ترس عجیب غریب خندم گرفته بود.
- چه عجب ساکت شدی!
و کنارم زانو زد. چشمام به تاریکی عادت کرده بود. صورت یه مرد رو تشخیص دادم. آب دهنمو قورت دادم و واسه این که خندمو نبینه سرمو انداختم پایین. "پ ن پ می خواستی با اون صدای کلفت یه ضعیفه لچک به سر جلو روت سبز بشه؟ یا شایدم فکر کردی طرف دو جنسه س؟"
- این چیه؟
پامو کشیدم بالا و از درد صورتم تو هم جمع شد. شک نداشتم همه آرایشم ریخته توی صورتم.
- چی چیه؟
- خدای من این جا چه خبره؟ اکبـــــــر چه غلطی داری می کنی؟ اکبر؟
بعدم مثل فشنگ از جا پرید و جیغ کشید:
- اکبــــــــــر!
این چش شد یهو؟ هوی وحشی چرا دوربین منو پرت می کنی؟ بدون این که محل یارو بدم خم شدم و دوربینمو که کمی دورتر افتاده بود برداشتم. اه چقد شل و ول افتاده بودم زمین. از روی زمین به همراه درد وحشتناک غوزک پام بلند شدم و همون جوری مانتومو تکون دادم. حالا دیگه بارون بند اومده بود. انگار فقط نیتش وحشت زده کردن من بود.
از دیدن صحنه روی مانیتور دوربین چشمام بیش از اندازه درشت شد. خدای من... آب دهنم رو قورت دادم... پس علت جیغ اون مرد؟ ای وای من... پاهام سست شد و با ضرب زمین خوردم. اهمیتی به درد غوزک پام ندادم. تمام هوش و حواسم درگیر دختره تو عکس بود. چشمامو بستم و سرمو محکم گرفتم توی دستام. با چشمای بسته هنوز تصویر اون دختر و اون مرد جلوی چشمام بود.
صدای داد و بیداد میومد. بارون دوباره شروع به باریدن کرد. آخ خدای من. تنم سست و بی حرکت مونده بود. چشمام هنوز بسته بود و فکر می کردم که امروز تنظیمات دوربین رو تغییر دادم. جوری که تصویر بعد از عکاسی ثابت بمونه. سرم گیج می رفت. این یعنی چی؟ این قسمت بود؟ این سرنوشت بود؟ خدایا...
- پدرتو در میارم بی شرف نفهم.
- آقا تو رو خدا غلط کردم. آقا خواهش می کنم نزنین. آقا گه خوردم. آقا آقا...
با سر درد مزخرفم از جام بلند شدم. اون دختر تو چه وضعیتی بود؟
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۸-۵-۱۳۹۲, ۱۱:۵۵ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon, طاطا
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: قــــــمار آبــــــرو | ســـــپیـده فرهـــــادی (M@hta)
چشمامو محکم بستم و چند بار سرمو تکون دادم. دختر رو پیدا کردم. خدای من تقریبا هیچی تنش نبود! آهی کشیدم و رفتم سمتش. سرش پایین بود و هق هق می کرد. چشم چرخوندم و بالاخره لباساشو روی آجرهای رو هم ریخته شده دیدم. دختره گریه می کرد و تو خودش جمع شده بود. شاید این طوری می خواست کمی از عریان بودنش رو پوشش بده.
صدای جر و بحث اون مرد شبگرد و التماس اون حیوون اکبر نام هنوز میومد. لباسا رو گذاشتم جلوی دختره و با تمام توانم سعی کردم صدام نلرزه و گفتم:
- تا من برمی گردم اینا رو بپوش، زود میام پیشت.
با چشمای پر اشکش خیره شد بهم. برای جلوگیری از گریه کردنم خیلی سریع به دنبال اون دو مرد رفتم. از صدای برخورد چیزی به زمین و صدای ناله وای سرم سرعتم و بیشتر کردم و دویدم از ساختمون بیرون.
مردی که منو شیپورچی خطابم کرده بود روی زمین افتاده بود و سرشو محکم گرفته بود و ناله می کرد و اون حیوون پست فطرت یه ظرف حلبی دستش بود. این جا چه جهنمی بود. چرا همسایه ها از صدای داد و بیداد اینا بیرون نمی ریختن؟ با این که غوزک پام درد می کرد، اما خودمو نباختم و با برداشتن بیلی که اون جا بود حمله کردم سمتش. مرتیکه بزدل حیوون صفت ترسید و خواست فرار کنه، که عقب عقب رفت و پاش پیچ خورد و افتاد زمین. آخ دلم خنک شد. همون جوری که بیل رو محکم بالای سرش نگه داشته بودم داد زدم:
- کجا میری مرتیکه عوضی؟ بلایی به سرت بیارم خودت حظ کنی!
بعدم با دسته بیل محکم کوبیدم تو غوزک پاش جوری که نعره ش دل آسمون رو پاره کرد.
بی توجه به عجز و لابه هاش موبایلمو از جیبم بیرون آوردم و به سرعت شماره 110 رو گرفتم همون جوری که با چشمم هر تکون اکبر بی وجود رو مراقب بود آدرس رو دادم و وقتی مطمئن شدم انقدر پاشو ناقص کردم که نمی تونه از جاش بلند شه. برگشتم سمت اون یکی مرد. با دو تا دستش سرشو گرفته بود و یه جوی باریک سرخ رنگ از کنار موهاش به سمت صورتش روون شده بود.
با این که می دونستم ناخوشه، اما از بی عرضگیش بدم اومد و با حرص گفتم:
- آقا، شما اگه حالتون خوبه بیاین مراقب این یارو باشین!
برگشتم و نیم نگاهی بهش انداختم و ادامه دادم:
- هر چند انقدر علیل شده که نتونه جم بخوره. منم برم به اون دختر بیچاره سر بزنم، اگرم خیلی حالتون بده به اورژانس زنگ بزنم؟
خب یکی نیست بگه دختر خوب سوال پرسیدن داره؟ زنگ بزن دیگه! مرد مضروب بدون این که جوابم رو بده دستش رو اهرم کرد تا از روی زمین بلند بشه، اما انگار سرش گیج رفت که مجبور شد بشینه. یه لحظه دلم به حالش سوخت. حالا درسته شیپور چی صدام زد، اما من که انسانیت سرم میشه. رفتم سمتش و دستمو به سمتش دراز کردم. با بی حالی به من و به دستم نگاه کرد و بی درنگ دستمو گرفت. زور دادم و از جا بلندش کردم! نکبت چقدم سنگین بود و همین باعث شد لحظه ای نفسم قطع شه! یکی نیست بگه مرد گنده زن به این ظریفی یه تعارف زد،تو باید حتما از خدا خواسته دستشو می گرفتی!؟
- من میرم پیش دختره.
حالا انگار توضیح خواسته بودن ازم؟ والا! بدون حرف دیگه ای به داخل ساختمون به راه افتادم. درست رو به روی من قرار گرفته بود. چقدر این پسر کوتاه بود. حالا یکی نبود بگه تو زیادی درازی مثل نردبون دزدا! ولی چه چشمایی داشت. درشت و کشیده و مشکی رنگ. بینیشم خوش فرم بود، اما خفن تابلو بود که عمل کرده! و لبایی که زیاد چنگی به دل نمی زد! نه خوشم نیومد!
وقتی درست بالا سر دختره رسیدم از اوهام و هپروتم اومدم بیرون. لباسای پاره شده به تنش زار می زد. بدنم به لرز افتاد. اگه کمی فقط کمی خرافاتی بودم حس می کردم عزرائیل از بغلم رد شده.آب دهنمو قورت دادم. بیچاره مثل بید داشت می لرزید. شالمو درآوردم و انداختم رو شونه اش و سعی کردم دلداریش بدم، اما حرفی برای زدن نداشتم. یعنی چیزی برای تسکین دادنش نبود.
- عزیزم من زنگ زدم به پلیس، دیگه الاناس که پیداشون بشه.
هنوز جملم تموم نشده بود که با وحشت جیغ کشید:
- وای نه، پلیس نه. این جوری آبروم میره. خانوادم می فهمن. وای... نه...
بلافاصله هراسون از جاش بلند شد و دستمو پس زد.
- من باید برم.
این حرکات هیستریک رو حدس می زدم. با دستام محکم بغلش کردم. بی جون و بی توان بود، دختر بیچاره نایی براش باقی نمونده بود. چونه ام از بغض لرزید. صدای هق هقش گوشمو آزار می داد.
با شنیدن صدای آژیر پلیس با قدرت سعی کردم نگهش دارم و از داخل ساختمون مخروبه بیرون ببرمش.
مقاومت می کرد اما نایی برای مقابله نداشت. نور گردون فضای ساختمون رو روشن کرده بود. همینطور چهره دخترک بیچاره... چهره ای معمولی داشت و رد اشک و خون تو صورتش پیدا بود. از بغض سرمو انداختم پایین. زمینی که خون روش ریخته بود. و این خون، آبروی رفته ی یک دختر بود.
قلبم به درد اومد. از این همه بی عدالتی. از سرنوشت عجیبی که قرار بود بعد این برای این دختر رقم بخوره... آخ که چقدر ما زن ها بدبخت بودیم. حالا این دختر باید چی کار می کرد بعد این اتفاق؟ چطوری زندگی می کرد؟ خانوادش چطور باهاش برخورد می کردن؟ چطور باید ثابت می کرد برای آبروش جنگیده اما یه حیوون پست فطرت زورش بهش چربیده و اونو بی سیرت کرده؟ جواب این چطور ها رو کی می تونه بهم بده؟
دختر زاری می کرد و خیلی مصر بود فرار کنه. پا به پاش اشک می ریختم. نباید فرار می کرد. اون باید حق این نامرد رو کف دستش می گذاشت. نباید می ذاشتم به خاطر یه سری افکار پوسیده خونش پایمال میشد... نباید...
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۹-۵-۱۳۹۲, ۱۲:۰۲ صبح
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: قــــــمار آبــــــرو | ســـــپیـده فرهـــــادی (M@hta)
یکی از مامورین خانم به سرعت به سمتم اومد و با اشاره سر ازم خواست کمکش کنم. دخترک بی تابی می کرد و اصن راغب نبود همراهشون بره. فقط فریاد میزد که شکایتی ندارم و تروخدا ولم کنید. دائما اسم شاهین رو به زبون می اورد و با همه وجودش زار می زد. دیگه طاقت ضجه زدناش رو نداشتم. شال نازک زمستونیم رو از دورم باز کردم و خیلی آروم انداختم دور شونه هاش و خودمو کنار کشیدم و ایستادم. افسر پلیسی به سمتم اومد و پرسید:
-شما تماس گرفته بودید؟
سرمو اوردم بالا و به یونیفورمش نگاه کردم.به شدت اخم کرده بود و با موشکافی نگاهم می کرد. به خودم شک کردم نکنه من بلا ملایی سر دختره اورده بودم خودم حالیم نبود؟ والا!
سرمو تکون دادم و از اول هر چیزی رو که اتفاق افتاده بود براش تعریف کردم و اون هم تن تن روی برگه نت بر میداشت در واقع داشت گزارش می نوشت. روبروم ، مردی که سرش زخمی شده بود روی زمین نشسته بود و ماموری هم از اون سوال و جواب می کرد. با چشمم دنبال اکبر بی همه چیز می گشتم که متوجه شدم با پای لنگ و دستبند زده و سری افتاده داره به سمت ماشین می ره. بی اختیار با انزجار آب دهنم رو تف کردم بیرون و زیر لب فحش وقیحی نثارش کردم.
-خانم...
سرمو برگردوندم. اصن حواسم به مامور دولت نبود.آه عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.
چاره ای نبود باید قبول می کردم و می رفتم. اگه اون دختر رو به حال خودش ول می کردم شکایت نمی کرد و من نباید می ذاشتم این اتفاق بیفته. با یه تلفن به خونه اخبار کلی و جمع و جوری به مامان دادم و از اونجایی که کلا عادت داشت به دیر برگشتنای من رضایت داد تا به کلانتری برم. فکر می کرد اینم یه تیتر تاپ واسه روزنامه است اما...
به پیشنهاد مامور پلیس همراه آقای شاهد پشت سر ماشین پلیس به حرکت در اومدیم...چه جالب هم فامیلیش شاهد بود هم خودش... سوار ماشین ایشون شدیم و از اونجایی که حال ناخوشی داشت من رانندگی رو به عهده گرفتم. دستمالی که روی سرش بود غرق خون بود. سکوت کرده بود و ترجیح میداد چشماشو ببنده. اما من که نمیتونستم ساکت بشینم.
-شما این حیوون رو می شناسید؟
بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت:
-نگهبان ساختمونمه... تو این دنیا به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد. از امثال این آدم متنفرم...
-اون ساختمون برای شماست؟
-متاسفانه بله...
-بعد اون وقت شب شما اونجا چیکار می کردید؟
چرخید سمتم. نیم نگاهی بهش انداختم و تو همون لحظه رد پوزخند رو توی چشمای جذابش دیدم. سرمو برگردوندم و تو دلم غر زدم. د آخه به تو چه؟ فضولی یا مفتش؟
-قطعا واسه اون نیتی که شما اونجا بودی من نبودم...
اینقده دلم میخواست یه دهن کجی جانانه براش برم اما خودمو زدم به اون راه و سینه مو صاف کردم که مثلا باشه فهمیدم میخوای بگی من واسه فضولی اونجا بودم و تو واسه کارای شخصیت...
-امروز برام مشکلی پیش اومده بود و اصن نتونستم سر ساختمون حاضر بشم برای همین آخر وقت کارمو جمع و جور کردم و گفتم قبل رفتن به خونه یه سری به ساختمون بزنم تا عنان کار از دستم در نره...
بدون اینکه اهمیتی بدم ابروهامو بالا انداختم. نه به اون جواب ندادنش نه به این جواب کامل و صریح. اینقد دلم میخواست بپرسم چی کار داشتی که نرسیدی بیای سر ساختمون؟ اما لعنت بر شیطون. دختر مگه فضولی؟
-اما شما اون وقت شب اونجا چی کار می کردی؟
یعنی اینقده ضایع روی شب تاکید کرد که خدا میدونه. چه دلیلی داشت بهش بگم از کنجکاوی زیادم بود؟اصن این آدم کی بود که بخوام بهش توضیح بدم؟
-من هر شب اون مسیر رو می رم. خونه ما یه کوچه پایین تره...
سرشو تکون داد و آخ ریزی گفت. انگار دردش اومده بود. زیر چشمی نگاهش کردم که اخماش تو هم بود و چشماش بسته بود. دیگه تا رسیدن به مقصد هیچ کدوممون صحبت نکردیم. یعنی حرف مشترکی برای گفتن نداشتیم.
بعد اینکه وارد اتاق ریاست کلانتری شدیم. متوجه هق هق کردن اون دختر شدم. اکبر گوشه ای با دستبند ایستاده بود و با نفرت نگاهشو دوخته بود به دخترک بیچاره. دلم می خواست چشماشو از کاسه دربیارم. پسره ی گستاخ وحشی ببین چه به روز صورت بیچاره اورده! حالا که تو روشنی بهش نگاه می کردم متوجه صورت زخمی و خون دلمه بسته کنار لبش میشدم و این موضوع بیشتر بهم قوت میداد که اجازه ندم این دختر از حق خودش بگذره. لباس تنش پاره و خاکی بود و شالی که روی دوشش انداخته بودم رو سفت با دستاش گرفته بود و با همه وجودش خدا رو صدا می زد. چشمامو با قدرت بستم و منم زیر لب خدا رو صدا زدم. خدایی که به حضورش. به وجودش ایمان کامل داشتم.
افسر مربوطه جواب سلاممون رو داد و مجدد شروع به نوشتن چیزهایی روی برگه کرد. شاید اون هم گزارشاتی مینوشت.
مدتی که گذشت سرشو از روی برگه بلند کرد و نگاه تیزشو از پشت شیشه عینکش دوخت به من و با جدیت خاص شغلش پرسید:
-خب خانم هلنا راد شما بودید که با ما تماس گرفتید درسته؟
-بله من بودم که تماس گرفتم.
-مایلم اظهارتتون رو بشنوم.
-قبلا هر چیزی که نیاز بوده به همکارتون گفتم و ایشون یادداشت کردن.
-بله البته و الان زیر دست منه. اما راغبم مجددا صریح و کامل هر چیزی که نیازه رو بشنوم.
سرمو تکون دادم و سعی کردم زیادی وارد مقوله کنجکاوی خودم نشم که برام دردسر درست کنه برای همین بدون اینکه چشم ازش بردارم گفتم:
-منزل ما یه کوچه پایین تر از کوچه سعدیه... همین کوچه ای که این اتفاق داخلش افتاد. از محل کارم بر می گشتم که بارون گرفت. حقیقتش اولین بارون پاییزی توجه م رو جلب کرد اما درست متوجه نشدم که چه اتفاقی افتاد و من از صدای رعد و برق وحشت کردم. یه حس عجیبی داشتم. صدای جیغ به گوشم رسید. اول حس کردم خودم بودم اما به محض اینکه متوجه شدم صدا از من نبوده کنجکاو شدم تا بفهمم منشا این صدا از کجاست! رعد و برق مستقیما تیر چراغ برق رو نشونه گرفته بود و کوچه تاریک شده بود. بارون می بارید و من وحشت کرده بودم.درست نفهمیدم که اون پاکت سیمان از کجا افتاد و مستقیما به غوزک پام برخورد کرد و باعث شد نقش زمین بشم.اما بعد متوجه شدم درست از طبقات بالای ساختمون نیمه ساخته به پایین پرت شده. من عکاس و خبرنگارم. برای همین همیشه دوربین عکاسیم همراهم هست و این وسیله ای شد تا از مادون قرمزش استفاده کنم و بتونم اطرافم رو رصد کنم. در واقع میخواستم دیدی داشته باشم نسبت به تارکی عجیب کوچه. درست همون موقع این آقا...
مکث کردم و با دستم آقای شاهد رو نشون دادم و مکث کوتاهم باعث شد آقای شاهد سر جاش تکون بخوره که به افسر مربوطه نشون بده منظورم با اونه...
-صدام کردن و من شوکه از شنیدن صدای ایشون متوجه نشدم چطور دستم به دوربین خورد و باعث شد عکس بگیرم. به قدری وحشت زده شده بودم که فقط جیغ می زدم اما آقای شاهد زودتر از من متوجه عکسی که روی دوربین ثابت مونده بود شدن و همین موضوع باعث شد که ما متوجه اتفاقی که تو اون ساختمون افتاده بود بشیم...
-چه اتفاقی؟لطفا صریح صحبت کنید. شهادت شما میتونه تاثیر به سزایی تو تحقیقات ما داشته باشه خانم راد...
قبول داشتم سرمو تکون دادم. اما حقیقتا شرم مانع میشد تا با صراحت حرف بزنم. خصوصا زیر نگاه کنجکاو و جدی و خشن این چند مرد قانون...
-این آقا داشتن به اون خانم تجاوز می کردن. در واقع متاسفانه باید بگم تجاوز کرده بودن و ما دیر متوجه شدیم...
به اینجای حرفم که رسید صدای جیغ دخترک بلند شد:
-ولم کنیــــــد تروخدا بذارید برم. دست از سرم برداریــــــد. بذارید به درد خودم بمیرم. ولــــــم کنید. شاهیــــــــن... خـــــــدای من...
اشک تو چشمام حلقه بست. داشتم خفه میشدم. مامور خانمی که کنارش ایستاده بود سعی داشت آرومش کنه اما نمیتونست. چطور میتونست آرومش کنه؟ دختری که تموم رویاهاش زیر دستای نامرد ترین مرد دنیا به باد سپرده شده بود. اونم تو جامعه ای که هنوز هستن کسانی که افکار پوسیده و کهنه ای دارن. افرادی که حتی حاضر نیستن بپذیرن یه اتفاق باعث شده دختری که یه عمر با شرافت زندگی کرده دامنش لکه دار بشه. دید مردم جامعه ما چقدر به این قضیه مثبته؟ تقریبا هیچی...
-جناب سروان به موت قسم اینا همه دروغه. افتراست تهمته. من این خانمو تا حالا یه بارم ندیدم. بابا اینا دارن گند کاری یه پست فطرت دیگه رو میندازن گردن من. من بدبخت بی کس و کار هیچ غلطی نکردم. اینا همش بوهتونه... چیه؟ دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نکردی جنده بازیاتو بندازی گردنش؟
تمام صورتم چشم شده بود از شدت تعجب. چی میگفت این پسره بیشعور؟نمیتونستم حتی بپذیرم یه آدم اینقدر میتونه رذل و کثیف باشه... آخ دلم خنک شد از کشیده ای که خورد. پسره گستاخ بی همه چیز. ااااا آدم اینقدر لجن؟ دخترک داشت خودشو می کشت رسما بعد شنیدن این حرفا...
-دهنتو ببند. وای به روزگارت اگه ثابت شه تو این بلا رو سر دختر مردم اوردی. پدری ازت در بیارم که برای هفت جد و آبادت درس عبرت بشه. امثال تو مثل زالو افتادن تو مملکت ما و خون جامعه رو می مکن...
-جناب سروان باور بفرمایید اینا همش تهمته.
-چرا دروغ می گی بی همه چیز؟ ما مدرک داریم!
بعدم خیلی سریع چرخیدم سمت افسر مربوطه و گفتم:
-همون طور که عرض کردم خدمتتون! ایناهاش دوربینم. عکسشم هست...
-بسیار خب.
خیلی سریع دوربینم رو از گردنم جدا کردم و به سمت میزش بردم. وقتی دوربین رو دستش گرفت به سمت دختر بیچاره چرخیدم که با چونه پر لرزش و خیره شده بود بهم. بی اختیار چشمامو بستم و دوربین رو از دست سروان بیرون کشیدم و داد کشیدم:
- نه جناب سروان. لطفا دست نگه دارید...
سروان با سوء ضن سرش رو اورد بالا و با کلام منحصر به فردش پرسید:
- اتفاقی افتاده؟
به چشم سمت چپش که جمع شده بود نگاه کردم. آب دهنم رو قورت دادم و با با لکنت زبون گفتم:
- لطفا... میشه... راستش...
وای که چقدر خرفت شده بودم. این خودش نمی فهمید تا کار دست خودم نداده بودم باید درست و حسابی حرف می زدم. چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- میشه یه افسر خانوم این عکس رو ببینن؟
حس می کردم بیشتر از این نباید در حق این دختر حرمت شکنی بشه. خوشبختانه مامور پلیس که متوجه منظور من شده بود. بسیار خب محکمی گفت و بدون اینکه نظری به من یا دخترک بنذازه زیر چشمای جستجوگر من، شماره ای گرفت و افسر مرتضوی رو صدا زد.
خودمو عقب کشیدم و بیشتر از چند لحظه نگذشته بود که صدای کوبیده شدن در اومد. هنوز دوربین توی دستم بود و مثل مادری که دوست نداشت لحظه ای بچه اش ازش جدا بشه سفت چسبیده بودمش.
خانم چادری و محکمی وارد اتاق شد و به سرعت پاهاشو به هم کوبید و ادای احترام کرد. از ابهتش غرق لذت شدم.
- بله جناب سروان؟
سروان نگاهی به من انداخت و گفت:
-به ایشون نشون بدید.
سرمو تکون دادم و به سمت خانم مرتضوی رفتم. با جدیت عجیبی دستش رو به سمتم دراز کرد تا دوربین رو ازم بگیره که چشمم به و دو ستاره کوچیک روی آستینش افتاد. حالا اون درگیر دوربین و عکسا بود و من درگیر معنی اون دو ستاره کوچیک. هیچ وقت نتونستم تشخیص بدم این ستاره ها چه معنی میدن و چه فرقی باهم دارن.
افسر زن نیم نگاه خشنی به سمت مرد دستبند زده شده انداخت و با قدم های محکم به سمت میز مافوقش رفت و بعد در کسری از ثانیه خم شد و صحبت آهسته ای با او کرد. اخمهای مافوقش به شدت در هم گره خورد و شنیدم که پرسید:
-خودشه؟
و به سمت اون اکبر بی همه چیز اشاره کرد. مرتضوی تایید کرد و مافوقش مجدد به سمت دخترک که همچنان از ته دل ناله می زد اشاره کرد و وقتی بازهم تایید گرفت از مرتضوی تشکر کرد و مرخص کرد. من هنوز درگیر دوربین روی میز بودم که مرتضوی مجدد ادای احترام کرد و از در خارج شد.
بعد از خارج شدن مرتضوی سروان رو به اون دختر کرد و با ملایمت گفت:
-خانم رویا احسانی شما با طرح شکایت می تونید به...
-من... تروخدا دست از سرم بردارید. وای شاهین منو می کشه. بذارید برم. آبروم. بابام، شاهین... داداشم. اونا منو زنده نمیذارن.
-خانم احسانی لطفا آروم باشید...
-بعد هشت سال بهش رسیدم. اگه... اگه شاهین بفهمه دیگه منو نمیخواد. ولم میکنه و من میمیرم... بذارید برم ترو قرآن بذارید برم...
خودشو روی زمین انداخته بود و با همه وجودش ضجه میزد. شکه از شنیدن حرفاش داشتم نابود می شدم. بی اختیار از جام کنده شدم و هجوم بردم سمت اکبر و دو تا کشیده جانانه زدم توی صورتش و اگه اخطار سرهنگ کلانتری نبود دوست داشتم پاشنه کفشم رو تو چشمش فرو کنم. از گریه های رویا تمام وجودم آتیش گرفته بود. آقای شاهد سرش پایین بود و کلامی صحبت نمی کرد مگه اینکه مخاطب قرار بگیره. به بانداژ روی سرش نگاه کردم و بغضمو قورت دادم. توسط پزشک کشیک بانداژ شده بود. سرشو با حسرت اورد بالا و نگاهی به صورتم انداخت. به محض دیدن نگاهم که متوجه خودش بود پلکاش رو محکم روی هم فشار داد و فکش منقبض شد. رویا حاضر نبود شکایت کنه و ترجیح میداد بی سر و صدا برگرده خونشون اما این راه حل درستی نبود.اونقدر بی تابی می کرد که مامور خانمی که کنارش ایستاده بود هم نمیتونست آرومش کنه. چی میتونست تو این شرایط یه دختر رنج کشیده رو آروم کنه؟ دختری که از آبروی رفته ش می ترسید. نمیتونستم طاقت بیارم این صحنه ها رو... نه من نمیذاشتم این حیوون بی وجود آبروی این دختر رو به راحتی ببره. رفتم جلو و به زحمت از روی زمین بلندش کردم و با همه وجودم داد زدم سرش و گفتم:
-میخوای چی کار کنی لعنتی؟ شکایت نکنی چی میشه؟ آبروی رفته تو بر می گرده؟نجابتی که دریده شده برمی گرده؟ دختر میخوای چی کار کنی؟ جواب شاهینت رو چی میدی؟ها؟
-تازه با هم عقد کردیم. شاهین ولم میکنه میدونم... من نمیتونم...
سرشو با یه حرکت اورد بالا و گفت:
-یه نفرو می شناسم که میتونه مثل سابقم کنه. یعنی میشه؟ شاهین نمیفهمه؟تو کمکم می کنی؟
دستام از روی بازوهاش ول شد. سرم با حیرت و ناباوری روی صورت تک تک اعضای حاضر توی اتاق چرخید. باورم نمیشد. باورم نمیشد که این دختر...
هولش دادم عقب در صورتی که هنوز داد می زد و می گفت اون دکتر میتونه عملش کنه. اون دکتر میتونه بکارتش رو بهش برگردونه...همه وجودم از درد می سوخت که با عصبانیت از اتاق بیرون رفتم... خدایا...
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۹-۵-۱۳۹۲, ۱۲:۰۵ صبح
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
khanomi _mm, Atefe joon

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
608
تاریخ عضویت:
خرداد ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 501


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: قــــــمار آبــــــرو | ســـــپیـده فرهـــــادی (M@hta)
خودمو پرت کردم روی صندلی سبز رنگ سه نفره ای که به هم وصل بود. کمی تکون خورد. ترسیدم کله پا شم واسه همین عضلاتم منقبض شد. این ور اون ور رو نگاه کردم. نه کسی نبود.اوف. نفس عمیقی کشیدم و این بار محتاطانه نشیمن گاه محترم رو با تکون ریزی دعوت به نزول اجلال کردم.
آرنجامو گذاشتم رو زانوام و سرمو بین دستام گرفتم. سرم درد میکرد. از این همه چند گانگی بین مردم.از اون اکبر متنفر بودم.
"مرتیکه الاغ. بی شرف بی همه چیز. وای وای کاش این قانون دست من بود، همچین آویزونت می کردم از..."
با تکون خوردن صندلی افکار مودبانم نصفه کار موند و از جا پریدم. همچین ترسیدم یکی نمی دونست کجا نشستم فکر می کرد قراره از دره پرت بشم پایین!
سرمو چرخوندم و دیدم که آقای شاهد کنارم نشسته. وقتی دید عین گاو مش حسن ذل ذل دارم نگاش می کنم متعجب نگام کرد و همچین پرسید:
-ترسوندمت؟
که من فکر کردم این نبوده یکی دیگه بود یورتمه رفت وسط افکار مودبانه من. ایش این پسرخاله کجا بود تا الان؟! امشب چه شبی شد! با چه آدمایی که آشنا نشدم و چه چیزایی که ندیدم. نفس راحتی کشیدم و بدون جواب دادن بهش مجدد با احتیاط رو صندلی نشستم. دوباره تکون خورد.
یه اه زیر لبی گفتم و خیلی مودبانه هر چی فحش زیر زانو بود نثار سازنده این صندلی مذخرف کردم. نمی دونم شنید یا نه که گفت:
- دلت خیلی پره ها!
"لا اله الاا...! هی من می خوام هیچی نگم هی این چای ندیده تر میشه." با غیض نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- شما نمی بینی من اعصاب ندارم؟
کمی خودشو جمع و جور کرد. "آهان اینه، باید حساب کار دستش بیاد."
حال کردم که هیچی نداشت بگه. کمی که به سکوت گذشت بی طاقت و آروم گفتم:
- حالا رویا چی میشه؟
مطمئنم شنید اما به روی خودش نیاورد. حتما می خواست تلافی کنه.بیشعور یه بار دیگه میگم، اگه جواب نده میرم تو اتاق و محل سگم بهش نمیذارم دیگه.
- رویا چی شد؟
- قرار شد زنگ بزنه شاهین بیاد.
نه مثل این که انقدرها هم که نشون میده بچه نبود جواب منو نده و خودشو به نشنیدن بزنه. اینم فکرش درگیر بوده.
خسته بودم. حوصله نداشتم. دیگه هر چیزی رو که برای یه گزارش کامل نیاز داشتم رو کشف کرده بودم. چیز دیگه ای نمونده بود. الان فقط دلم یه فنجون چایی داغ و بالش و تختم رو میخواد.
- حالا ما تا کی باید این جا باشیم؟
پوفی کرد و گفت:
- باید زیر برگه اظهارتمون رو امضا کنیم. و اینکه دوربین شما هم فکر کنم باید این جا بمونه؟
از جا پریدم؟ چی؟ دوربینم؟ دوربینم یه جونم بنده، عمرا بهشون بدم.
- نه من دوربین رو نمی دم بهشون.
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد.یعنی علنا داشت با نگاش می گفت شوتیا... به جهنم هر جور دلش می خواست نگاه کنه، من دوربینمو این جا نمی ذاشتم. فوقش کابل می زدم اون عکس رو می ریختم تو کامپیوترشون دیگه. دوربین منو چی کار داشتن...
اما عکس رویا با اون وضعیت تو کامیپوتر اونا؟ منزجر از جامعه کثیفمون از جا بلند شدم و به سمت اتاقی رفتم که قبلا داخلش بودم.
رویا در حال صحبت با تلفن بود و همزمان سعی در پنهون کردن صدای بغض آلودش داشت، و اشکاش رو تند تند پاک می کرد! شاید می ترسید شخص مورد نظر اشکاشو هم ببینه!
شاید داشت با شاهین صحبت می کرد. یعنی از خر شیطون پیاده شد؟
به سمت سروان رفتم و گفتم:
- جناب سروان اگر کاری با من ندارین برم؟
سروان نگاهی کوتاه بهم انداخت و گفت:
-خیر فعلا کاری با شما نداریم،ممنون از اظهاراتتون. کمک شایانی به روال پرونده کردید.
لبخند گرمی به روش پاشیدم که ادامه داد:
-اما ما باید یه نسخه از عکس داشته باشیم. اون عکس باید ضمیمه پرونده بشه.
اخم کردم و گفتم:
-دوربینم رو که میتونم ببرم؟
-البته. فقط یه شماره تماس قابل دسترسی برای ما بذارید که در صورت لزوم باهاتون تماس بگیریم...
تو دلم بندری می رقصیدم از این که دوربینم رو نخواسته بودن. بعد از نوشتن شماره م. البته به قول سروان همون شماره در دسترس نگاه نفرت انگیزی به اکبر انداختم و در کمال تعجب متوجه شدم در حال دید زدن منه! مرتیکه هیز هنوز هم دست از کثافت کاری برنمی داشت؟ دلم می خواست خرخرشو بجوم.
بعد اینکه یه نسخه از عکس رو ضمیمه پرونده کردم نگاهی به رویا انداختم و خداحافظی زیر لبی باهاش کردم. داشتم در اتاق رو باز می کردم تا برم، که صدای سروان رو شنیدم.
- لطفا به آقای کیان شاهد بگین بیان داخل.
شاهد کدوم خری بود؟کیان کی بود دیگه؟ هی وای من نکنه همون پسره است؟ سرمو تکون دادم و از اتاق خارج شدم.
آقای کیان شاهد کجایی؟ کدوم سوراخی موندی؟ همینجوری که داشتم با نگام رصد می کردم دیدمش دم آب سرد کن. قدمام رو به سمتش بلند کردم. از صدای کفشام برگشت سمتم.
-برید داخل با شما کار دارن. گمونم باید شماره تون رو براشون بنویسید.
همینجوری که داشتم توضیح می دادم نگام ریز ریز سر خورد از چشماش روی لباش...یه قطره آب روی لب بدفرمش جا خوش کرده بود. پوزخند زد. هان؟ فهمید؟ آب دهنمو قورت دادم.با زدن لبخند مرموزی با انگشت خیلی ظریف و قشنگ قطره رو از رو لبش دزدید و به داخل اتاق رفت. یعنی چشمام همچین گشاد شده بود که حد نداشت.
"خاک بر سرت. حالا فکر می کنه ازش خوشم اومده. می میری جلو چشماتو بگیری؟"
با پا محکم به دیوار کوبیدم و به سمت در خروجی رفتم.
حالا باید چطور می رفتم خونه؟ این پسره چلغوزم که داخله. برم بکشمش بیرون بگم بیا همون جوری که منو اوردی برم گردون خونمون. از فکر خودم خنده م گرفت. خوبه خودم رسونده بودمشا... شلنگ تخته کنان به طرف خیابون رفتم که صدای بوق ماشینی که از پشت سر بهم نزدیک میشد رو شنیدم. احساس خطر کردم و به منتها الیه پیاده رو رفتم. کیفم رو هم سفت چسبیدم.نیست حالا میلیارد میلیارد پول داشتم توش... حدود صد متر جلوتر چند تاکسی ایستاده بودن. باید سریع تر خودمو می رسوندم اون جا. حالا مگه صدای این بوق قطع میشد؟ شیطونه می گه برگردم جفت پا برم تو صورتشا...
- آهای خانوم!
صدا آشنا میزد. سرمو برگردوندم. ا این که همون صاحب ساختمونیه س!کیان شاهد... ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- همیشه انقدر مودب هستین جناب؟
بازم همون نگاه مسخره!بیشعور...
- در مقابل خانم های متشخصی مثل شما بله همیشه.
" عوضی صاف تو چشای من نگاه می کنه و غیر مستقیم توهین می کنه!"
- پس معلومه تو خانواده متشخصی بزرگ شدین.
رگ پیشونیش برجسته شد! خوب حالشو گرفتم!حقته. تا تو باشی واسه من نشخوار نکنی الکی الکی...
محلش ندادم. رومو کردم اونور حالا دیگه نزدیک تر شده بودم به تاکسی ها. گازشو گرفت و گفت:
- مسیرمون با هم یکیه. می رسونتمون.
حوصله کلاس گذاشتن نداشتم. امروز روز پر از تنشی رو پشت سر گذاشته بودم. خصوصا که هنوز غوزک پام درد می کرد، به همین خاطر به سمت ماشین رفتم. بالاخره من سر کارگر ساختمون این آقا به این جا کشیده شده بودم دیگه. باید جبران مافات می کرد.
بعد از این که نشستم گفت:
- کمربند!
یعنی الان نصفه شبی واجب بود این کار؟! می خواست بگه خیلی بافرهنگه؟ با حرص کمربندم رو بستم و صم بکم به جاده خیره شدم. یه موزیک هم نذاشته بود! باید با صدای لاستیک ها و بوق های این ماشین و اون ماشین دلخوش می شدم. زیر چشمی به بانداژ روی سرش نگاه کردم. طلفک اینم ناقص شد الکی الکیا!
چند دقیقه که گذشت سر صحبت رو باز کرد.
امضای m@hta
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
۹-۵-۱۳۹۲, ۱۲:۰۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از m@hta به دلیل این ارسال سپاس کرده.
khanomi _mm, Atefe joon


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  نجــــــــوای شیطـــــــان | ســـــپیـده فرهـــــادی (~Sepideh_farhadi~) کاربر انجمن m@hta 46 5,149 ۱۶-۱۰-۱۳۹۲ ۰۸:۴۳ عصر
آخرین ارسال: m@hta


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد