تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 8 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مجموعه داستانهای در خلوت خواب -فتانه حاج سیدجوادی
#1
در رختخواب مي غلتم و خواب ترا ميبينم عزيزم.عزيز دلم.خواب هايم روال صحيحي ندارند،فصلها را مخلوط مي كنم،زمان را
جابجا مي كنم.حشو و زوائد را كنار مي زنم و خواب تو را مي بينم عزيزم.خواب مي بينم كه بيدارم.خواب آن روز را در اصفهان.در
آن كوچه باغ روبروي كاروانسراي عباسي،همان زمان كه هنوز كارونسرا،آماده گاه ارتش بود.همان زمان كه در بزرگ چوبي آنكه
دو تخته به صورت ضربدر به رويش كوبيده بودند،هميشه بسته بود.همان زمان كه آسفالت تا نزديكي كارونسرا رسيده و نيمه كار
رها شده بود.زماني كه هنوز سالها تا هتل شدن فاصله داشت.روزگاري كه در مقابل كارونسرا باغهاي بزرگي پر از درختان ميوه
بودند و ساختمانهاي كوچك قديمي در ميان آن باغها لق لق ميخوردند.روزگاري كه باد از فراز درختان انبوه اصفهان دامن كشان
ميگذشت،از فراز زاينده رود عبور ميكرد و هوا لطيف و رخوتناك و آسمان آبي بود و ما به آن اعتنا نميكرديم.
در رختخواب مي غلتم و خواب ترا مي بينم عزيزم و خيال مي كنم بيدارم.خواب آن زماني را كه در باغي كه ته كوچه ما بود در
خلوت خواب زندگي ميكرديد.خانه كوچك ما هم در ابتداي كوچه و در ميان باغي ديگر ساخته شده بود.به نظر من كه كوچك
بودم،باغ بسيار بزرگ و انبوه بود و سراسر سبز.براي دختر كوچكي مثل من جنگل بود.جنگلي پر از درختان گيلاس اصفهان و زرد
آلوي شكر پاره.سر كوچه ما بقالي زهوار در رفتهاي بود.
برادرم از من بزرگتر بود.آنقدر بزرگتر كه به خود اجازه ميداد به من امر و نهي كند و يا سر مرا شيره بمالد.هم او بود كه به من
ياد ميداد 10 شاهي را بردارم و از وسط خيابان كه آن زمان خالي و خلوت بود رد شوم وبه بقالي آن سوي خيابان بروم،در حالي كه
قد ام به زحمت تا نيمه پيش خوان ميرسيد،ده شاهي را از طرفي كه عكس داشت و نه از طرفي كه عددي روي آن نوشته شده بود
روي پيشخوان بگذارم و بگويم:يك بسته آدامس كه من از آن سر در نميآوردم
نوك زباني حرف ميزدم.هنوز هم چندان اصلاح نشده ام.پيرمرد بدون آن كه حتي دست به ده شاهي بزند يا آن را پشت و رو كند
با لهجه غليظ اصفهاني ميگفت:نيمي شد.
ميپرسيدم:چرا نميشه؟
_اين ده شاهيه.جخ دو تا دونه بيشتر نيمي شد.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
پاسخ }
#2
بسته 4 تايي را باز ميكرد و 2 عدد آدامس بيرون ميآورد و به دست من میداد .
از برادرم مي پرسيدم:از كجا فهميد ده شاهي است؟
مي گفت:نميدانم.ولي ميدانست و دروغ ميگفت.ميخواست باز مرا بفرستد آدامس بخرم و اميدوار بود مردك اين بار فريب بخورد
كه نميخورد.تا به دبستان نرفتم از اين راز آگاه نشدم.برادرم فقط به فكر منافع خودش بود،مثل هميشه.و با اين همه چه روزگار
خوشي بود!
در رختخواب ميغلتم و خواب تو را ميبينم عزيزم.خواب آن كوچه باغي كه ته آن خانه شما بود و كمر كش آن خانه ما،و پس از
يك پيچ و عبور از كنار يكي دو باغ ديگر به خيابان خاكي ميرسيديم.
خود را مي بينم كه پنج ساله هستم و دلم گلابي ميخواهد.مادرم را ميبينم كه يك گلابي در دست دارد.آن را با فشار دست دو نيمه ميكند نيمه ها يكي بزرگ تر از آب در ميآید و ديگري خيلي كوچك.مثل قد من مادرم نيمه كوچك تر را به من مي دهد،چون من پنج ساله هستم.نيمه بزرگتر به برادرم مي رسد كه ده دوازده ساله است.تقسيم منصفانه نيست،مثل هميشه.من گريه ميكنم.هياهو
ميكنم و سهم ظالمانه خود را توي خاك و خاشاك پرت ميكنم.ميخواهم به زور حق خودم را بگيرم،مثل هميشه.مادرم مرا دعوا
ميكند و به اتاق ميرود.برادرم آرام نگاهم ميكند و سهم غاصبانهٔ خود را تا ته ميخورد،مثل هميشه.فرياد ميزنم:شما مرا دوست
نداريد.من از پهلوي شما فرار ميكنم.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
پاسخ }
#3
ميخواهم دل او را بسوزانم.به سمت در كوچه ميدوم.
برادرم وحشت زده به دنبالم ميدود و چون به من نميرسد فرياد ميكشد:"مامان...مامان..."و ميخواهد مادرمان را خبر كند.
از خواب ميپرم.اه...در ميان اتاق تاريك خاطرات كودكي به سويم هجوم ميآورند

.دلم براي برادر معصوم و وحشت زدهام ميسوزد.چقدر بدجنس بودم.اشك دار چشمانم جمع ميشود.دلم ميخواهد گوشي تلفن را بردارم.شماره او را دار آن سر دنيا بگيرم
و قربان صدقه اش بروم و از خطاي پنج سالگي عذر خواهي كنم.مي ترسم بگويد عقلم را از دست داده ام.احساساتم نسبت به
برادرم ضد و نقيض است،مثل هميشه.
در خواب ميغلتم و خواب تو را ميبينم عزيزم.خواب ميبينم و خيال ميكنم بيدارم.پنج ساله هستم.با موهاي وزوزي و صورت پف
كرده و خيس از اشك به لنگه چوبي در كوچه تكيه كرده ام.شصتم را دار دهان گذشتهام و ميمكم،مثل هر وقت كه دلشكسته و غمگينم و يا مظلوم واقع شده ام،مثل هميشه.تو را ميبينم عزيزم.
در خانه تان را باز ميكني و گريه كنان بيرون مي آیی
دمپايي.آمدي و از كنار من رد شدي.با دقت به زمين نگاه ميكردي.يك پسر بچه هفت هشت ساله لاغر و سياه سوخته.نگاهي به من
كردي و راهت را ادامه دادي.صداي زوزه ات را ميشنوم و ميپرسم:چرا گريه ميكني؟
هنوز خودم بغض دارم.
ميگويي:پولم را گم كرده ام.
لهجه بختياري داري.
_ميخواهي بيايم برايت پيدا كنم؟
_اره بيا.
برادرم سر ميرسد.ديگ غيرتش به جوش آمده.به تو ميگويد كه بروي گم بشوي.از تو بزرگتر است.تو دو پا داري دو تا هم قرض
ميكني و بسوي خانه تان فرار ميكني.از خير پولت گذشته اي.مادرم سر ميرسد.برادرم ديگر مهربان نيست.به مادرم ميگويد كه من
ميخواستهام همراه يك پسر بچه كوچك بروم.مادرم مرا كتك ميزند.با برادرم لج ميشوم.با او قهر ميكنم.مي روم گوشه اتاق
چمباتمه ميزنم و سرم را روي زانوانم ميگذارم.دار حق من ظلم شده.دلم براي خودم ميسوزد.براي تو هم ميسوزد ،مثل هميشه.
دار رختخواب ميغلتم و خواب تو را ميبينم عزيزم.به مدرسه ميروم.روپوش ارمك به تن دارم و كفش سياهي كه تا آخر سال دار
مدرسه و مهماني خواهم پوشيد.ما از طبقهٔ متوسطي بوديم.از طبقه اكثريت.شما هم همينطور.خانه داشتن دار يك باغ نشانه ثروت
نبود.دستم دار دست رحمتي است.من آهسته راه ميروم و رحمتي دست مرا ميكشد.از نخود چي كشمشهاي برادرم كش رفته.دلم
براي برادرم ميسوزد ولي نخود چي كشمش را خيلي دوست دارم.با رحمتي ميخوريم.داشتن كلفت نشانه تشخص نيست.بيشتر
علامت شيوع فقر است.سر خيابان ما يك گدا خانه است پر زن و مرد و بچه.هركسي ميتواند دار آنجا كلفتي،نوكري،يا خانه
شاگردي استخدام كند كه زياد هم وفا دار نيستند.من آن گدا خانه را ديده بودم.خاكستري رنگ بود.حالا جاي آن گدا خانه را
مغازههاي شيك و قشنگ گرفته اند.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
پاسخ }
#4
رحمتي هم قبلا ساكن همان گدا خانه بود.با رحمتي از پيچ كوچه مان عبور ميكنيم و به خيابان ميرسيم.سر و كلهٔ تو از پشت سر ما پيدا ميشود كيف كهنهاي به دست داري.يك قورباغه مرده بزرگ از جيب بيرون مي آوری و جلوي پاي ما مياندازي.من از وحشت
جيغ ميكشم.رحمتي به روي تو براق ميشود.يك پاي خود را بر زمين ميكوبد و ميگويد:وايسا ببينم.ولي تو فرار ميكني و به طرف
مدرسه ات ميدوي كه من نميدانم كجاست.
رحمتي كلفت ما كه شيرازي تبار است از زندگي همه اهل محل خبر دارد كه البته نو برش را نياورده.خيلي از مردم از زندگي همه
اهل شهر خبر دارند.
رحمتي با لهجه شيرين شيرازي ميگويد كه تو سه سال از من بزرگتر هستي.مهم نيست.فقط دلم ميخواست او به خودش زحمت
ميداد و دنبال تو ميدويد و يك پس گردني نثارت ميكرد كه نكرد.مدرسه بهشت آيين بزرگ و پر درخت است .با خيابانهاي شني
،ستونهاي بلند و كلاسهاي بزرگ.در كلاس ما هر بچهاي كه سر به راه باشد اين افتخار را پيدا ميكند كه آخر زنگ كلاس كمي
پشت خانم معلم را بمالد.من سر به راه هستم.اين افتخار نصيب من ميشود.زنگ تفريح با دوستي كه پيدا كردهام توي حياط و باغ
مدرسه شيطنت ميكنيم.از سوراخي كه پاي ديوار مدرسه ايجاد شده يواشكي به باغ همسايه ميخزيم و گوجه كال ميچينيم.من هم
مثل ثريا اسم خودم را روي يك درخت حك ميكنم.بعد نيست من هم روزي سرگذشت شگفت انگيزي پيدا كنم.مثل ثريا!
هنوز از عشق و ازدواج بسيار دور هستم.ولي احساسات تندي دارم كه نميتوانم آنها را توجيه كنم.در بهار به گلها و درختان خيره ميشوم و در رويا فرو ميروم و از فراز در چوبي كوچك ته باغ خانه بال در مي آورم درختها را خانهٔ پريان و گلها را چراغ ميپندارم
.تقصير قصه هاي بي سر و ته رحمتي است.ولي تنها تقصير او نيست.گناه از شهري است كه اين همه سر سبز و رمز آلود

است.شهري كه حتي در زمينهاي باير آن كه به آن صحرا ميگويند تنباكو كاشته اند.من شيفته اين موزه بزرگ ميشوم،اين ماكت
غول آساي هزار و يك شب،شيفته نصف جهان ،براي هميشه.و هر كجا كه باشم دلم ميخواهد به اصفهان برگردم.
در رختخواب ميغلتم و خواب ترا ميبينم عزيزم و خيال ميكنم كه بيدارم.از كنار صحراها و تنباكوها كه آنجا را سر سبز كرده
ميگذريم و به مدرسه ميرويم.تو و برادرم پشت سر من هستيد .با هم دوست شده ايد.تو كلاس هشتم هستي و برادر من كلاس
يازدهم دبيرستان.نزديك امتحانات آخر سال است.من كيف خود را درون خورجيني پشت دوچرخه بسته ام.دستههاي دوچرخه را
به دست دارم و جلو جلو راه ميروم.نميخواهم سوار دوچرخه شوم.چون با دو بار پا زدن از برادرم دور خواهم شد.و از تو...دلم
ميخواهد تو به من توجه كني.به كمرم،به ساق هايم،به مهارتم در دوچرخه سواري.برادرم به من نهيب ميزند:ديرت شده.از ترس
او،ولي نه با عجله،بلكه با وقار روي زين مينشينم و پا ميزنم.پيش از حركت برمي گردم و به برادرم و البته تو مي
گويم:خداحافظ.برادرم پاسخ مرا مي دهد و تو فقط نگاه ميكني.شايد صداي مرا نشنيده اي.يا به وجود دختر بچهاي مثل من اهميت
نمي دهي.ركاب ميزنم و حواسم پرت است.به چهار باغ ميپيچم و به تو فكر ميكنم.اگر ترافيك مثل امروز بود صد باره زير چرخ
اتومبيلها لهٔ شده بودم.همچنان كه در خيال تو هستم آنقدر پا ميزنم تا خود را در كوچهٔ پر درخت مقابل مدرسه ميبينم.
از امتحان انشا نمره سيزده گرفته ام.انشا من افتضاح است.موقع برگشتن از مدرسه در كوچه به هم بر ميخوريم.چشمان سرخ مرا
ميبيني و بيخيال ميپرسي:چه شده؟
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
در رختخواب ميغلتم و خواب تو را ميبينم عزيزم،باز انشا داريم و من غصه دارم.ساعت هفت صبح است.از حاشيه تنباكوها به سوئ مدرسه مي روم و تو با فاصله كمي پشت سر من مي آیی .يك كتاب اصول انشا نويسي در دست داري كه براي من آورده اي.
شب كتاب را باز ميكنم.دور تمام كلمات عشق،محبت و دوستي را خط كشيده اي.چه روياي شيريني.موضوع انشايي كه امروز
اموزگار به ما داده اين است:معناي وفاي به عهد و اهميت آن را بنويسيد.در كتاب انشا چنين آمده است:البته بر همه كس واضح و
مبرهن است كه انسان شرافتمند كسي است كه به عهد و پيمان خود وفادار باشد... .طوطي وار رو نويسي ميكنم و به فكر معناي آن
نيستم:...وفاداري وعهد و پيمان آن است كه شخص به تعهدي كه در مقابل ديگري دارد تا ابد پايبندي نشان دهد... .
اين چرنديات را مينويسم و حواسم بيشتر به دنبال دايرههايي است كه تو با مداد سياه دور كلمههاي دوستي و محبت كشيده
اي.انشا را سر كلاس ميخوانم.معلم نگاهي به من مياندازد.از كشوي ميز يك كتاب اصول انشا نويسي كه لنگه كتاب توست بيرون

ميكشد و بدون يك كلمه حرف يك نمره دو زير انشا من ميگذارد و ميگويد:هروقت معناي عهد و پيمان را درك كردي انشا را
بنويس بياور تا به تو نمره دهم.
كتاب تو را به يادگار نگه ميدارم و حضور تو را در لابلاي صفحات آن احساس ميكنم.
در رختخواب ميغلتم و خواب تو را ميبينم عزيزم.ما اسباب كشي كرده ايم و از آن محلّه رفته ايم.تو دانشجو هستي و من به فكر
تو هستم كه از من دور شدهاي.نه خيلي زياد،فقط چند كوچه و چند خيابان.ولي به نظر من چنين ميرسد كه به سرزميني ديگر
مهاجرت كرده ام.من و تو براي هميشه پيمان بسته ايم.سوگند خرده ايم كه پيمان ما ابدي خواهد بود و تا ابد به عهد خود وفادار
خواهيم ماند.تا ابد!
دوستي ما برملا شده.هنوز نه در شهر،بلكه فقط در خانه ما.وضع من وخيم خواهد شد.تو از وضع نا بسامان من نگران مي شوي.با
وجود آن كه هنوز دانشجو هستي با مادرت صحبت ميكني.ميخواهي كه از من خواستگاري كني.تلاش ميكني كه در كنار تحصيل
كاري دست و پا كني.حتي حاضري براي تامين معاش ترك تحصيل كني.جرات نداري موضوع را شخصاً با پدرت در ميان
بگذاري.پس به مادرت متوسل ميشوي.مادرت ضعف ميكند.برادر من هم از كوره در ميرود و براي تو پيغام ميدهد:تو به دوستي خيانت كرده اي،به خواهر دوستت با چشم ناپاك نگاه كرده اي.بايد از اول شرافتمندانه سراغ من مي آمدی و خواهرم را از من خواستگاري ميكردي.بنابرين من نخواهم گذشت چنين ازدواجي سر بگيرد.به اين ترتيب برادرم در جبهه مخالف ما قرار
ميگيرد.از لباس پوشيدن من ايراد ميگيرد،از آرايش موهايم ايراد ميگيرد و ميكوشد تا آنجا كه ميتواند مانع بيرون رفتن من
بشود.در حق من ظلم ميكند،مثل هميشه.
حرف در دهان رحمتي بند نميشود.ماجراي دعوا و مرافعهٔ من و برادرم را با همسايهها و آشنايان در ميان ميگذارد.قصه ما مثل باد
در شهر ميپيچد.من و تو نقل محافل آشنايان شده ايم.باران شايعات مانند دوده كه از دودكشي فرو بريزد بر سر ما سرازير ميشود
و اگر چه نميسوزاند ولي سياه ميكند.حمايت دوستان و انسانهاي پخته و پاكدل نميتواند چتري در مقابل باران غيبت باشد
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
پاسخ }
#6
برادرم
ميگويد كه آبرويش پيش در و همسايه رفته است!
در رختخواب ميغلتم و خواب تو را ميبينم عزيزم و خيال ميكنم كه بيدارم.با مادرم به محله ارامنه ميرويم.از پل چوبي عبور ميكنيم
و در ميان درختان انبوه راه مي سپريم.از كنار كارخانهها ميگذاريم.من از بيشههايي كه شبها شاهد اتفاقات ناشناخته هستند واهمه

دارم و به سرعت راه ميروم.به جلفا ميرسيم.مادرم آدرسي را مي پرسد.پنجاه متر بالاتر خانه را پيدا ميكنيم.بر پشت بام آن دسته
دسته كامواهاي رنگارنگ كنار يكديگر بر بندي آويزان شده اند.شاخههاي مو بر فراز ديوار خانه رفته و سر بر شانه آن ديوار
خشت و گلي نهاده و برگهايشان مثل گيسواني مواج در اين سوئ ديوار آويخته است.
لاي در نيمه باز است.مادرم كوبه در را ميگيرد و آن را بر فلز دايره شكل زير آن ميكوبد و صدا ميزند:مادام سديك.
توي اتاق خانم سديك روي صندلي لهستاني نشسته ايم.روي آجرهاي كف اتاق فرش تميزي انداخته اند.لوله بخاري تا سقف بالا
رفته.عكس حضرت مسيح در اغوش مادر در حالي كه هالهاي طلايي دور سر هر دو را پوشانده به ديوار ميخكوب شده.روي ميز
چوبي گوشه اتاق يك ژورنال كهنه و كلافهاي رنگارنگ كاموا و يك ظرف كوچك شكلات و يك جعبه فلزي پر نقش و نگار پر از بيسكويت قرار دارد.بوي قهوه مي آ يد. مادام برايمان قهوه مي آ ورد و با مادرم درباره ژاكتي كه قرار است براي من ببافد گفتگو ميكند.من فنجان قهوه را بر ميدارم.مادام ميگويد :اگر ميخواهي فالت را بگيرم قهوه را تا ته نخور.از خدا ميخواهم.تا مادرم بيايد
دهان به مخالفت باز كند فنجان را بر ميگردانم.خانم سديك فالم را ميگيرد.عاشق لهجه او هستم.هروقت كسي فالم را ميگيرد
خواب آلود ميشوم.
_ببين.اينجا.يك نفر دنبال توست.آيينه به دست دارد.جوان است.اوهو...چقدر هم خوشگل است.ولت نميكند.يك نفر هم پشت
توست.سنگ برداشته كه آن جوان را...
مادرم ميگويد:بس است مادام.او هنوز بچه است.ما به فال اعتقاد نداريم.
نگران ميشوم كه مبادا سديك هم مثل من از مادرم بترسد.ولي او بي اعتنا ادامه ميدهد:سنگ برداشته اند كه او را بزنند.دلت
گرفته.اينجا را ببين.سياه است!ببين،دارد مي رود.پشيمان ميشوي.
مادام سديك مكث ميكند و فنجان را ميچرخاند.حواس مادرم به كاموا و ژورنال است.
سديك ادامه مي دهد:به هم نمي رسيد...يعني حالا حالاها نه.خيلي سختي دارد.عاقبتش را هم نميبينم.فنجانت خيلي شلوغ پلوغ
است. دلم گرفته.نكند من و تو به هم نرسيم؟!مادرم معتقد است فال چرند است.خدا كند اينطور باشد.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
پاسخ }
#7
در رختخواب ميغلتم و خواب تو را مي بينم عزيزم.مي خواهند مرا شوهر دهند،من نمي خواهم.مي گويند كنكور بدهم و به
دانشكده بروم.من نميخواهم.
برادرم ميپرسد:پس ميخواهي چه غلطي بكني؟
پشتم را به او ميكنم.ولي بعد به خالهام ميگويم كه ميخواهم چه غلطي بكنم.ميخواهم زن تو بشوم وبرايت دو تا دختر بزايم.لباس
صورتي به تن هر دو بكنم.دلم ميخواهد دخترهايم توي كوچه جلو جلو راه بروند و من و تو پشت سر آنها قدم بزنيم.
خالهام ميگويد:ميداني كه پسر داييش ياغي شده و به كوه زده؟
براي موقعيت اداري پدرت و ترقي او خوب نيست.
ميدانم كه اينها همه بهانه است.ولي من با تو عهد بسته ام،عهد تمام عمر.نمي فهمم ازدواج من و تو چه ضرري براي اصل سلطنت
دارد؟چرا با يد مانع ترقي پدر من در اداره مربوطه بشود؟دعا ميكنم باد به گوش پدرم نرساند كه پسر دايي تو ياغي شده. باد
نميرساند ، برادرم ميرساند.ديگر بايد خواب ازدواج با تو را ببينم.با برادرم حرف نميزنم.او هم نسبت به من سرسخت و خشن
است.آبرو و اعتبار خود را در خطر ميبيند.پدرم او را بيش از حد تحويل ميگيرد.مثل هميشه.تو لج ميكني. خودت را با هزار زحمت
به دانشگاه تهران منتقل ميكني.
از تو ميپرسم:پس ميروي كه بروي؟عهد خودت را ميشكني؟
ميگويي:من بي شرف نيستم.و به تهران ميروي.
برايم نامه مينويسي.به نشاني همان بقالي كوچكي كه مي خواستم سر او را كلاه بگذارم.برايت به نشاني خانه اي كه در تهران در آن
يك اتاق گرفتهاي نامه ميفرستم.نامهها را امضا نمي كنم.از پچ پچها نمي ترسم.از برادر و پدرم مي ترسم.تو در خانه دايي خودت
اقامت كرده اي.دائم نگران هستم كه نكند تو هم ياغي شوي و به كوه بزني.رحمتي از اسرار نامهها باخبر مي شود.دوباره قصه ما بر
سر كوي و بازار رفته است و من،هنوز در خواب تلخ،آن پچ پچها را ميشنوم و مثل آهن تافته خم و راست مي شوم.زير چكش
شايعات به خود مي پيچم.به جرم داشتن قالب،به جرم انسان بودن و خواستن و انتخاب كردن،محكوم ميشوم.چه خوب بود
ميتوانستم مثل ادم هاي ماشيني با سر خميده و چشماني ثابت به آسفالت پيش پا،مطيع و بي اراده بروم و بيايم.ولي نميتوانم.ما

نسلي بوديم كه نبايد قالب داشته باشيم و اگر داشتيم نبايد اجازه ميداديم كسي از اين حقيقت مخوف بويي ببرد.من در اين مورد
كوتاهي كردم و محكوم شدم،مثل هميشه.
در رختخواب ميغلتم و خواب تو را ميبينم عزيزم.خيال ميكنم كه بيدارم.برادرم در فرنگ است و نميتواند از آن راه دور عمل
غيرت كند.با يك دختر ايراني آشنا شده و مدتي است كه با هم زندگي ميكنند!ما موضوع را به هيچ كس نگفته ايم.از پچ پچها
واهمه داريم!
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
پاسخ }
#8

تو فارغ التحصيل شده به اصفهان مي آیی .با اتوبوس.گرد آلود و خسته.و به من تلفن ميكني.با هم قرار ميگذاريم.در اتومبيل فولكس واگن پدرت،كنار مادي پر درختي منتظرم هستي.سوار ميشوم.شهر ديگر آنقدرها خلوت نيست كه كسي ما را
ببيند.ديوارها موش دارند،موشها گوش دارند.كلاغها تبديل به چهل كلاغ ميشوند.و ما،در پاركينگ هتل تازه ساز عباسي كه در
خيابان مقابل خانه سابقمان و به جاي آن كاروانسراي قديمي سبز شده براي نخستين بار دستهاي يكديگر را ميگيريم.چرا انقدر
احمق بودم؟چرا از نشستن در كنار تو و گرفتن دستان تو وحشت داشتم؟حتي از پاركينگ هم مي ترسيدم.چرا قدر روزها و ثانيهها
را نميدانستيم؟چرا دوستان برادرم يا نزديكان پدر و برادرم يا نزديكان پدر و مادرم اين همه بي رحم بودند؟دلدادگي ما چه
آزاري به ديگران ميرساند؟ پدر و مادرت با عشق ما مخالفت مي كنند.بهانه مي آ ورند.مي خواهند تو حتما با يك دختر بختياري ازدواج كني و با اينكه ازدواج را
براي تو زود ميدانند،دختراني را براي همسري تو در نظر ميگيرند كه از قضا هيچ يك بختياري نيستند.دخترهاي اول و دوم و سوم
جريان عشق ما را ميدانند و جواب رد ميدهند.بنا بر اين مادرت تصميم ميگيرد به دنبال يك دختر بي شر و شور و بي دست و پا
بگردد.دختر چهارمي كه به تو معرفي ميشود يك دختر سر به زير است. از همانها كه خانواده ات در طلبش هستند.دختري كه به
ظاهر قلب ندارد.ولي با وجود نداشتن قلب با يك مرد جوان سر و سري دارد!از بخت بد او،آن مرد جوان پسر خاله دوست صميمي
توست.من و تو مي خنديم و اسرار ديگران را حفظ ميكنيم.
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
مادرت كفش و كلاه ميكند و به دنبال عروس ايده ال به تهران ميرود.اين يكي هفده ساله است،بسيار زيبا و خوش هيكل. تفاوت

سني او با تو مناسب است.سرش را زير مياندازد و به مدرسه ميرود و بر ميگردد.اين بار حس حسادت من به شدت تحريك
ميشود.به خصوص كه او در تهران زندگي ميكند و اين امتيازي است كه خود به خود او را در چشم مادرت برتر ميكند! دو سه
سالي وقت لازم است تا اين حوري بهشتي بزرگ شود و به دانشگاه برود و در آنجا استاد خود را با داشتن زن و فرزند از راه به در
كند.
تو زير بار نميروي.مقابل پدرت مي ايستي.به مادرت ميگويي كه من تنها زن زندگي تو هستم.تا ابد!مي گويي اگر من ده بار ازدواج
كنم و از هر ازدواج يك فرزند پيدا كنم باز هم منتظرم خواهي ماند. ميگويي مرا ميخواهي و حتي اگر يك روز از عمر دنيا مانده
باشد با من ازدواج خواهي كرد.همه حيران مانده اند.زيرا به عقيده همه_به جز تو_من دختر زيبايي نيستم و معلوم نيست چطور
مورد پسند تو قرار گرفته ام.مي گويند لابد جادو ميكنم كه تو چنين سركشي ميكني!به اين ترتيب تو هم به نوعي ياغي ميشوي و
عاقبت با جنگ و گريز به خواسته ات ميرسي.
در رختخواب ميغلتم و خواب تو را ميبينم عزيزم و خيال ميكنم كه بيدارم.ازدواجمان را جشن گرفته ايم.آيا خوشبختي مفهومي جز
اين دارد كه مردي مثل تو،با كت و شلوار و پاپيون،دست زني مثل مرا با لباس سفيد عروسي بگيرد،با او عهد ازدواج ببندد و او را به
عنوان همسر خود به ديگران معرفي كند؟خوشبختي كلام ناقصي است براي توضيح احساسات من،عزيزم.احساس بوسيدن
تو،لمس تو و تلفظ نام فاميل تو به دنبال اسم كوچك خودم.چه سعادتي!دلم براي اغلب مردم ميسوزد.براي زناني كه مثل من بر
بالهاي سحر انگيز سرخوشي در اسمان پرواز نكرده اند،كه تو را نداشته اند و همسر و صاحب تو نبوده اند.هيچ مردي با تو برابر
نيست.من هرگز نميتوانستم به ازدواج با ديگري رضايت دهم.چگونه ممكن بود نام فاميل ديگري به جز نام فاميل تو،مهر تجرد را
در شناسنامه من باطل كند؟در دنيا موجودي خواستني تر از تو براي من وجود نداشت و آن موجود مرا خواسته بود.
برادرم برايم كارت تبريك ميفرستد.دلم برايش تنگ ميشود.خدا كند همانطور كه در كارت نوشته از خوشبختي من از صميم قلب
خوشحال باشد.خدا كند فقط به فكر منافع خودش نباشد.خدا كند اين كارت را سرسري و به خاطر انجام وظيفه ننوشته باشد،مثل
هميشه.
در رختخواب ميغلتم و خواب تو را ميبينم عزيزم و خيال ميكنم كه بيدارم. گذشت زمان را نميفهمم.قلبم با تپشي پر از شوق از
سينه بيرون خواهد زد.بگذار پزشكان اين تپش قلب در خواب را بيماري بدانند.چه ميدانند كه من چه ميبينم؟من تو را ميبينم كه از.جعبهاي پر از به در دست داري.به تو گفتهام كه عاشق به هستم.مي خندي،مرا ميبوسي. ميگويي حتي به به هم حسادت مي كنم. با شوخ طبعي به ها را روي زمين بر ميگرداني تا نابودشان كني.من به را مثل سيب گاز ميزنم. اين همه به براي يك قشون
كافيست. تو نيمي از آنها را به دقت در پنبه ميپيچي و دوباره در جعبه جا ميدهي تا من در تمام فصول به داشته باشم.عشق صادقانه توست كه مرا بر سر شور مي آورد ورد نه شوق خوردن به در تمام فصول.به ندرت براي تفريح از خانه خارج ميشويم. بودن در خانه بزرگترين تفريح ماست. هروقت هوس گردش به سرمان بزند به هتل عباسي ميرويم. نه براي ديدن نقاشيهاي رويايي و حياط با
شكوه آن،نه به ديدار فوارههاي نيلگون در ميان بستري از مخمل سبز يا قهوه خانه آرامش بخشي كه استراحتي شاهانه را در ميان
مخدههاي حرمسرا تداعي ميكند، بلكه به ديدار پاركينگ آنجا ميرويم كه با فشرده شدن دست من ميان دستان تو تاج محل ما
شد.تاج محل من!
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
پاسخ }
#10
تازه به ياد ماه عسل افتاده ايم،ده ماه رويايي از ازدواج ما گذشته است.اوايل تير ماه است و تو ميخواهي پيش از آن كه كار تا زه
خود را شروع كني با هم به سفربرويم .دلم ميخواهد كوههاي بختياري را با تو زير پا بگذرم.تو قول ميدهي.ولي فعلا مرا به آنجا
نميبري.به تهران سفر ميكنيم.به اتاق كوچكي كه تو به هنگام تحصيل در خانه داييت در اختيار داشتي و ديدن اتاق دوران تجرد تو
مرا به ياد گذشته مياندازد و شيفته تر ميكند.به شمال ميرويم.به تهران باز ميگرديم . هر ثانيه رايحه شيريني دارد كه ما مثل زنبور
عسل آن را با شوق به درون ميكشيم.اثاث ناچيز اتاق تو را جمع ميكنيم.تمام اثاثيه در صندوق اتومبيل قورباغهاي كه پدرت به ما
امانت داده جا ميگيرند.كتابها صندلي عقب را اشغال ميكنند.از نداشتن اتومبيل حسرت نميخوريم.نسبت به داشتن خانه شخصي
حساسيت نداريم.منزلي كرايه خواهيم كرد و منتظر خواهيم نشست.همه چيز به آرامي و در طول زمان به دست خواهد آمد.فقط
كافيست تو كار خودت را شروع كني.
در راه اصفهان بود كه كفشهايم را كندم و زانوها را به داشبورد اتومبيل تكيه دادم و سر بر پشتي صندلي نهادم.در راه اصفهان بود
كه تو وعده دادي مرا به كوههاي بختياري خواهي برد.در راه اصفهان بود كه برايم درد و دل كردي.كه گفتي به گمانت از همان ده
دوازده سالگي عاشق چهرهٔ سياه سوخته،موهاي كوتاه آشفته و صورت خيس از اشك من شدي.در راه اصفهان بود كه گفتي در اوج
كشمكش براي ازدواج با من هروقت گلابي ميديدي چهرهٔ دختر پنج سالهاي در نظرت مجسم ميشد كه ميخواست به خاطر سهم
غير منصفانه خود از خانه بگريزد و از اين ياد آوري قلبت از درد تير ميكشيد.چه درد عميقي! و در همان جاده اصفهان بود كه كاميوني از روبرو مي آمد .

همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان بامداد خمار(فتانه حاج سید جوادی) sara jon joni 63 6,132 ۰۹-۰۴-۱۳۹۱, ۱۱:۱۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sara jon joni