تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 4 رای - 2.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مشکل پسرم با مهد کودک
#1
کودک و مهد کودک
سلام عصیانگر عزیز.

پسر 3 سال و 8 ماهه من دوست ندارد به مهد کودک برود. می گوید آنجا ح.صله اش سر می رود. می گوید شما ممکنه دیر بیاید دنبالم. میگه بچه ها دوست ندارند با من بازی کنند. اینها عمده دلایل نرفتن اش است.
از دو سالگی به مدت 1-2 ساعت مهد رفتن را برایش شروع کردم. مدتی خیلی راحت می رفت. البته من هر روز نمی بردمش. از مهد امسال که 3 سالش تمام شده بود و من هم مجبور بودم از 8 تا 5 سر کار باشم مجبور شدم از 8 تا 1 ظهر او را در مهد بگذارم و پدرش او را با خود به خانه یا خانه پدر بزرگش می برد...ولی اکثر روز ها با گریه از من جدا می شد و حاضر نبود بماند. مربیش می گوید بعد از رفتن من آرام است و بهش خوش می گذره..ولی اکثرا نمایش ها خیالی خودش را اجرا می کند و کمتر در جمع دوستانش بازی می کند. روز هایی که خودش اسباب بازمنی ببرد با دوستانش بازی می کند نسبتا راحت تر از من جدا می شود.
عکس من و حتی خز پالتویم که پسرم می گوید وفتی صورتم رو بهش می زنم انگار تو پیش منی، را داخل کیفش گذاشته ام که هر وقت دلش برایم تنگ شد به آنها نگاه کند. حتی روز هایی که در مهد باشد وسط روز تلفنی باهاش حرف می زنم و توضیح می دهم که بعد از اینکه او ناهارش را بخورد من خواهم آمد و هرگز نه من و نه پدرش دیر به دنبالش نرفته ایم.
محیط مهد از نظر من دلباز، بزرگ و شاد است. مربی ها و تمام پرسنل واقعا با محبت و گشاده رو و با حوصله هستند..
اگر ممکنه راهنماییم کنید که چه بکنم.
البته پسرم به عنوان جایگزین روزهایی که به مهد نمی رود، خانه مادر بزرگش، مادرشوهرم، می رود. ایشان هم با محبت و مهربان هستند ولی من دوست ندارم کس دیگری مسولیت ام را انجام دهد (مادر شوهرم) و مستقل بودن را ترجیح می دهم و برای همین دوست دارم پسرم به مهد برود.
}
#2
خانم عصیانگر ممکنه بهم جواب بدین؟
}
#3
(۲۷-۰۲-۱۳۹۱, ۰۷:۰۶ ب.ظ)پال نوشته:  کودک و مهد کودک
سلام عصیانگر عزیز.

پسر 3 سال و 8 ماهه من دوست ندارد به مهد کودک برود. می گوید آنجا ح.صله اش سر می رود. می گوید شما ممکنه دیر بیاید دنبالم. میگه بچه ها دوست ندارند با من بازی کنند. اینها عمده دلایل نرفتن اش است.
از دو سالگی به مدت 1-2 ساعت مهد رفتن را برایش شروع کردم. مدتی خیلی راحت می رفت. البته من هر روز نمی بردمش. از مهد امسال که 3 سالش تمام شده بود و من هم مجبور بودم از 8 تا 5 سر کار باشم مجبور شدم از 8 تا 1 ظهر او را در مهد بگذارم و پدرش او را با خود به خانه یا خانه پدر بزرگش می برد...ولی اکثر روز ها با گریه از من جدا می شد و حاضر نبود بماند. مربیش می گوید بعد از رفتن من آرام است و بهش خوش می گذره..ولی اکثرا نمایش ها خیالی خودش را اجرا می کند و کمتر در جمع دوستانش بازی می کند. روز هایی که خودش اسباب بازمنی ببرد با دوستانش بازی می کند نسبتا راحت تر از من جدا می شود.
عکس من و حتی خز پالتویم که پسرم می گوید وفتی صورتم رو بهش می زنم انگار تو پیش منی، را داخل کیفش گذاشته ام که هر وقت دلش برایم تنگ شد به آنها نگاه کند. حتی روز هایی که در مهد باشد وسط روز تلفنی باهاش حرف می زنم و توضیح می دهم که بعد از اینکه او ناهارش را بخورد من خواهم آمد و هرگز نه من و نه پدرش دیر به دنبالش نرفته ایم.
محیط مهد از نظر من دلباز، بزرگ و شاد است. مربی ها و تمام پرسنل واقعا با محبت و گشاده رو و با حوصله هستند..
اگر ممکنه راهنماییم کنید که چه بکنم.
البته پسرم به عنوان جایگزین روزهایی که به مهد نمی رود، خانه مادر بزرگش، مادرشوهرم، می رود. ایشان هم با محبت و مهربان هستند ولی من دوست ندارم کس دیگری مسولیت ام را انجام دهد (مادر شوهرم) و مستقل بودن را ترجیح می دهم و برای همین دوست دارم پسرم به مهد برود.

سلام عزیزم

2 ساعتی که تو 2 سالگی میزاشتیش مهد چه ساعتی بود؟
پسرت دچار اضطراب جدایی هست.



بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
}
#4
حدودا بین 10تا 12 ظهر.
پسرم خونه فامیل بدون حضور من بدون مشکل، تنها می مونه.
توی مهد از اینکه تکلیف مشخصی داشته باشه که مجبور باشه انجامش بده و بعد هم نتیجه کارش رو مقایسه کنن چندان خوشش نمی آد. جزو ویژگی هاش هم می تونم بگم که دوست داره در مرکز توجه و مورد تشویق باشه.
}
گوناگون از وب
loading...
#5
(۰۱-۰۳-۱۳۹۱, ۱۰:۳۷ ب.ظ)پال نوشته:  حدودا بین 10تا 12 ظهر.
پسرم خونه فامیل بدون حضور من بدون مشکل، تنها می مونه.
توی مهد از اینکه تکلیف مشخصی داشته باشه که مجبور باشه انجامش بده و بعد هم نتیجه کارش رو مقایسه کنن چندان خوشش نمی آد. جزو ویژگی هاش هم می تونم بگم که دوست داره در مرکز توجه و مورد تشویق باشه.

10 تا 12 ساعت چیه بچه ها بود ؟بازی بود؟ غذا بود؟ چی بود؟
خودت تا حالا پسرت رو تو عرصه ی رقابت گذاشتی؟


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
}
#6
ساعت بازی بود.
متوجه منظورتون از عرصه رقابت نشدم. پسرم بار ها توی مهد بدون حضور من مونده و با دوستاش بازی کرده. خاطرات خوبی هم تعریف می کنه. مربیش هم می گه لحظه اومدنش سخته و بعد از رفتن من راحت بازی می کنه.
کلاس زبان مهد رو هم می رفت که معلمشون همیشه ازش راضی بوده و همیشه نمره عالی ازش گرفته. توی کلاس موسیقی پارسال تابستون من بیرون کلاس منتظر می موندم و اون می رفت تو کلاس. 3 تا بچه و یک مربی باهم تو کلاس بودند.
روز هایی که عمو موسیقیشون می اومد که باهم شعر تمرین کنند پسرم با کیبرد کوچیکش کنار عمو موسیقی و رو به بچه می شینه و عمو موسیقیشون هم اجازه می ده اون هم با کیبورد کوچیکش برای بچه ها بنوازه و با میکروفن با بچه ها حرف بزنه. خجالتی نیست که تو جمع نتونه خودش رو نشون بده.
}
#7
(۰۲-۰۳-۱۳۹۱, ۰۲:۰۲ ب.ظ)پال نوشته:  ساعت بازی بود.
متوجه منظورتون از عرصه رقابت نشدم. پسرم بار ها توی مهد بدون حضور من مونده و با دوستاش بازی کرده. خاطرات خوبی هم تعریف می کنه. مربیش هم می گه لحظه اومدنش سخته و بعد از رفتن من راحت بازی می کنه.
کلاس زبان مهد رو هم می رفت که معلمشون همیشه ازش راضی بوده و همیشه نمره عالی ازش گرفته. توی کلاس موسیقی پارسال تابستون من بیرون کلاس منتظر می موندم و اون می رفت تو کلاس. 3 تا بچه و یک مربی باهم تو کلاس بودند.
روز هایی که عمو موسیقیشون می اومد که باهم شعر تمرین کنند پسرم با کیبرد کوچیکش کنار عمو موسیقی و رو به بچه می شینه و عمو موسیقیشون هم اجازه می ده اون هم با کیبورد کوچیکش برای بچه ها بنوازه و با میکروفن با بچه ها حرف بزنه. خجالتی نیست که تو جمع نتونه خودش رو نشون بده.

خودت گاهی شرایطی رو پیش بیار که با بچه های هم سن و سالش رقابت نه و شکست رو بپذیره. بچه هایی که همیشه خوبن تو همه ی موارد و رتبه ی عالی میارن همیشه ترس از دوم شدن و شکست دارن. رقابت براشون خیلی سخته چون فکر می کنن اول نشدن حکم تنبلی رو داره.

شاید علت اینکه نمی خواد تنها باشه خودتی . خودت وابستگی شدید بهش نشون میدی موقع جدا شدن ازش؟



بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
}
#8
ممنون عصیانگر عزیز.
مورد اول که دوست نداشتن دوم شدن را قبول می کنم. همیشه مورد تحسین بوده و مطمئنا تو مهد مقایسه می شه و شاید خوشش نمی آد.
ولی خودم مطلقا وابستگی و اظزراب ندارم وقتی می خوام ازش خداحافضی کنم. می دونم که خوب حسم رو می تونه بخونه.
برای رفعع اضطراب جدایی چه باید بکنم؟
}
گوناگون از وب
loading...
#9
(۰۶-۰۳-۱۳۹۱, ۰۷:۳۸ ب.ظ)پال نوشته:  ممنون عصیانگر عزیز.
مورد اول که دوست نداشتن دوم شدن را قبول می کنم. همیشه مورد تحسین بوده و مطمئنا تو مهد مقایسه می شه و شاید خوشش نمی آد.
ولی خودم مطلقا وابستگی و اظزراب ندارم وقتی می خوام ازش خداحافضی کنم. می دونم که خوب حسم رو می تونه بخونه.
برای رفعع اضطراب جدایی چه باید بکنم؟

اول باید علتش رو متوجه بشی عزیزم از خودش پرسیدی؟


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
}
#10
عصیانگر عزیز همانطور که در ابتدا گفتم، می گوید آنجا حوصله اش سر می رود. می گوید شما ممکنه دیر بیایید دنبالم. میگه بچه ها دوست ندارند با من بازی کنند. اینها عمده دلایل نرفتن اش است.
حوصله اش سر می ره فکر می کنم چون مکلف به انجام تکلیف خاصی می شه. چون نتیجه کارش مقایسه می شه با بچه های دیگه و ممکنه بقیه کارشون کامل تر و بهتر از اون باشه.
ما هرگز دیرتر از زمانی که بهش می گیم، یعنی بعد از نهار نرفتیم...
همکلاسی هاش حداقل 6 ماه و گاها حتی 11 ماه از خودش بزرگتر هستند و شاید اونها به همبازی شدن علاقه دارند و پسر من هنوز به بازی در کنار دیگران بدون دخالت در بازی هم علاقه داره...شاید هم چون پسر من بیشتر به نمایش علاقه داره نمی تونه با بچه های دیگه بازی مشترکی انجام بده...

فکر می کنم مشکل اصلیش اینه که فکر می کنه ممکنه ما دنبالش نریم. با اینکه من مطلقا هرگز بهش نگفته ام که دوستت ندارم و یا اگه فلان کار رو بکنی دوستت نخواهم داشت و اینا...ولی معمولا اگه کوچکترین کم توجهی به خودش یا محبت به دیگران حتی مادربزرگ باباش هم ببینه ناراحت می شه و میگه که شما منو دوست ندارین و یا فلانی رو بیشتر از من دوست دارین.

نمی دونم چه کنم این حس اش اصلاح بشه. برای اضطراب جدایی هم نمی دونم چه باید بکنم. راستی پسرم و ما باهم تو یه اتاق و تو یه تخت می خوابیم.
}