خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 11 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

معجزات الهی ( تجربه های خودمون )

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
309
تاریخ عضویت:
Feb 2012
مدال ها

اعتبار: 385


محل سکونت : ایران
ارسال: #1
معجزات الهی ( تجربه های خودمون )
پروردگارا ! من در کلبه حقیرانۀ خود آنی را دارم که تو ،
در عرش کبرایی خود نداری

من چون توئی دارم و
تو ، چون خود نداری .

حتماً همه ما در زندگی مون از معجزه های الهی زیادی برخوردار بودیم ، بیاییم با بیان تجربیاتمون در این زمینه الطاف بیکران خداوند رو به خود و دیگران ، اینگونه یاد آور شویم ...


فایل‌های پیوست عکس(ها)
   
(آخرین تغییر در ارسال: 16-06-2012, 12:01 PM توسط mahasalbanoo.)
16-06-2012, 11:57 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
309
تاریخ عضویت:
Feb 2012
مدال ها

اعتبار: 385


محل سکونت : ایران
ارسال: #2
RE: معجزات الهی ( تجربه های خودمون )
عاشورای چهار سال پیش بود عموی مادرم هر سال نذری داره و ما اون سال با دایی ها و خاله اینا راهی شهرستان عمو شدیم . اتوبان رو که به سمت فرعی شهرشون پیچیدیم بابا اصرار کرد من بشینم با توجه به اینکه من تازه حدود یک ماه بود گواهی نامه گرفته بودم و بابایی یه جورایی میخواست مثلاً اعتماد به نفسم رو ببره بالا . به هر حال نشستم و جاده فرعی که حدود 10 کیلومتر بود رو به سلامت طی کردیم ... من بودم و مامان و بابا ... و همه رسیده بودن به مقصد و منتظر ما ... خیابون خلوت بود و دو بانده بابا و مامان اصرار که یه ذره گاز بده ، خلوتِ و نترس و از این حرفا ... منم از 60 به 70 ... به 80 و مسیر مستقیم رو می رفتم که بابام 50 متر مونده به خیابون اصلی گفت اونجا باید بپیچی ، چشمتون روز بد نبینه منم هول کردم نه سرعت رو کم کردم ونه نیش ترمز گرفتم یهو فرمون رو پیچوندم بسمت مخالف جاده که... وای ... انگار ماشین از جا کنده شد ... اصلاً پیش بینی همچین لحظه ای رو نکرده بودم تمام وقایع در کمتر از سه دقیه اتفاق افتاد ماشین به سمت چپ منحرف شد و بعد از یه چرخش 180 درجه ای جلومون یه جدول بتونی با ارتفاع حدود 60 سانت ظاهر شد
مامانم در حال جیغ زدن ، بابا م فقط می گفت مریم چی کار می کنی ؟ ترمز کن ... ترمز ... و من در حالیکه مرگ رو جلوی چشمام دیدم و از ترس احساس کردم قلبم از قفسه سینه م زده بیرون دو دستی فرمون رو محکم گرفتم و فریاد زدم یا قمر بنی هاشم ... و هر دو پامو فشار دادم روی ترمز ... هنوز وقتی اون صحنه رو به خاطر میارم تمام بدنم میلرزه ونفسم بند میره ... دقیقاً لب به لب با جدول ماشین ایستاد و همه چی به یکباره آروم شد آرومه آروم... من بهت زده و ناباورانه به جلو نگاه میکردم و غرق در این فکر که اگه فقط یه ثانیه دیرتر ماشین میایستاد چه اتفاقات وحشتناکی در انتظارمون بود ... میدونم از من ناشی و بی تجربه همچین تسلط و عکس العملی کاملاً بعید بود و فقط لطف خدا و ائمه شامل حالم شد که همه چیز به خیر گذشت ، اونجا معنی واقعی معجزه رو درک کردم که چه طور ماشین و سرنشیناش با اون سرعت و حالت و راننده ای همچو من بدون کوچکترین خراشی و اتفاقی سالم موند و ماجرا ختم به خیر شد . هنوز میگم اگه این معجزه نبود پس چی شد که ماشین چپ نکرد ؟، یا با اون سرعت به جدول برخورد نکرد؟ ، چطور شد که فرمون از دستم رها نشد ؟ کی باعث شد که من در اون لحظه و در اوج بی تجربگی بتونم به خودم بیامو ترمز کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
16-06-2012, 01:23 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
116
تاریخ عضویت:
May 2012
مدال ها

اعتبار: 113


محل سکونت : دوردستها
ارسال: #3
RE: معجزات الهی ( تجربه های خودمون )
من روی بدنم زگیل در اورده بود
خیلی هم بد بودن
رفتم دکتر گفت باید جراحی بشن
بیشترشون ریشه دارن و هی زیاد تر میشه
مجرد هم بودم
هزینشم خیلی زیاد گفت
اوضاع مالی هم خیلی خراب بود
کلی غصه خوردم
شب موقع خواب گفتم
ای خدا تو که همیشه من هر چی میخواستم بهم دادی
اینم خوبش کن چون واقعا راهی ندارم و نمیتونم جراحیش کنم تا بیاد وضع مالی روبرا بشه من بدنم پر میشه با کلی بغض خوابیدم
(من همیشه این مدلی با خدا حرف میزنم)
باورتون نمیشه
صبح که بیدار شدم حتی یه دونه، یه دونه از اون زگیل هایی که تنها چارش جراحی بود روی بدن من نبود
به مادرم نشون دادم و کلی گریه کردم
مامانم که کلا ماتش برده بود
هر چیو خالصانه از خودش بخواید بهتون میدهFlowerysmile
09-10-2012, 07:46 PM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
172
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 352


محل سکونت : ایران
ارسال: #4
RE: معجزات الهی ( تجربه های خودمون )
دوره راهنمایی که بودم از شهرستان 20و30 نفری اومده بودن خونمون..angelicتوی هر اتاق 7،8 نفری خوابیده بود...شب که خوابیده بودیم از شدت تشنگی بسیار زیاد از خواب پریدم...داشتم می مردم از تشنگی...ولی نمیشد برم اب بخورم چون باید از روی چند نفری رد میشدم..Dunnofلبام خشک خشک بود..یه دفعه یاد امام حسین افتادم نمیدونم چرا...(شاید محرم بود) هی میگفتم یا امام حسین فدای لب تشنه ات...یا امام حسین تو چی کشیدی..که خوابم برد ...خواب دیدم رفتم دم اب خوری که روش نوشته" فدای لب تشنه ات یا امام حسین "و یه عالمه اب خوردم...هی خوردم و خوردم...دوباره از خواب پریدم...ولی دیگه تشنه ام نبود..Dunnof باورم نمیشد هی اب دهنمو قورت میدادم هی به خودم فشار می اوردم ولی اصلا تشنه ام نبود.....خیلی حس خوبی بود(1782)
10-10-2012, 03:54 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
11
تاریخ عضویت:
Jan 2012
مدال ها

اعتبار: 4


محل سکونت :
ارسال: #5
RE: معجزات الهی ( تجربه های خودمون )
تابستان امسال برای تعطیلات سه چهار روزی شیراز رفتیم روز دوم دستبند طلامو گم کردم خیلی حالم گرفته شد ولی به شوهری نگفتم گفتم چی بگم اعصابش خراب میشه برگشتنی میگم میدونستم اونروزی که دستبندم گم شد خیلی جاها رفته بودیم و احتمال پیدا شدنش صفر بود تا برگشتیم بوشهر شوهری همش گیر میداد یه جوری هستی بهت خوش نگذشته؟لو ندادم بعد از ظهر شوهری رفت سر کار با سر درد عکسامونو نگاه میکردم با دیدن دستبندم داغ دلم تازه شد خیلی فکر کردم چرا باید گم بشه وکجا گمش کردم دیدم تو باغ ارم توی یک عکس دستبند هست عکس بعدی نیست فهمیدم باغ ارم گم شده دست به کار شدم با مکافات شماره اونجا رو گیر اوردم اقایی جواب داد مشکلم رو گفتم کلی ازم سوال پرسید اخرشم گفت اره همین جاس یه مسافر پیداش کرده خیلی خوشحال شدم راستش از شاهچراغ خواستم که پیداش کنم ویکی از دوستان شیرازیم اونو با دادن نشانی برام اورد به شوهری و هر کی میگم فقط میگن معجزه بوده خدا همیشه به من حال میده قربونش برم.1 (49)
10-10-2012, 05:02 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
554
تاریخ عضویت:
Apr 2012
مدال ها

اعتبار: 2,085


محل سکونت : ساکن تهران هستم
ارسال: #6
RE: معجزات الهی ( تجربه های خودمون )
(10-10-2012, 05:02 PM)mami sivan نوشته: تابستان امسال برای تعطیلات سه چهار روزی شیراز رفتیم روز دوم دستبند طلامو گم کردم خیلی حالم گرفته شد ولی به شوهری نگفتم گفتم چی بگم اعصابش خراب میشه برگشتنی میگم میدونستم اونروزی که دستبندم گم شد خیلی جاها رفته بودیم و احتمال پیدا شدنش صفر بود تا برگشتیم بوشهر شوهری همش گیر میداد یه جوری هستی بهت خوش نگذشته؟لو ندادم بعد از ظهر شوهری رفت سر کار با سر درد عکسامونو نگاه میکردم با دیدن دستبندم داغ دلم تازه شد خیلی فکر کردم چرا باید گم بشه وکجا گمش کردم دیدم تو باغ ارم توی یک عکس دستبند هست عکس بعدی نیست فهمیدم باغ ارم گم شده دست به کار شدم با مکافات شماره اونجا رو گیر اوردم اقایی جواب داد مشکلم رو گفتم کلی ازم سوال پرسید اخرشم گفت اره همین جاس یه مسافر پیداش کرده خیلی خوشحال شدم راستش از شاهچراغ خواستم که پیداش کنم ویکی از دوستان شیرازیم اونو با دادن نشانی برام اورد به شوهری و هر کی میگم فقط میگن معجزه بوده خدا همیشه به من حال میده قربونش برم.1 (49)
خوش به حالت ازخدا بخواه دعای مارو هم مستجاب کنه cryingcryingcrying

10-10-2012, 06:39 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
612
تاریخ عضویت:
Jun 2011
مدال ها

اعتبار: 3,010


محل سکونت : زیر آسمان خدا
ارسال: #7
RE: معجزات الهی ( تجربه های خودمون )
واقعا خدا مهربونه وهرکسی متوسل به خدا و رسول اکرم و ائمه بشه حتما مشکلش حل میشه
برا پسر دومم 3 ماهه باردار بودم با مامانم رفته بودم بازار که یه گن برا بعد زایمان بگیرم
وقتی اومدیم خونه بدون اینکه مامانم بفهمه گن و امتحان کردم ...یهو مامانم دید کلی باهام دعوا کرد
منم گفتم هیچی نمیشه نترس ولی هی میگفت صبر کن وقتی دنیا بیاد دست و پا شکسته بدنیا میاد
با این حرفاش منو ترسوند و دائم نگران بودم تا اینکه 7ماهم شد و درد زایمان شروع شد دکتر که
رفتیم گفت بچه میخواد متولد بشه منو بستری کردن هی دکتر میومد معاینه میکرد یهو به پرستار
گفت اکسیژنو بیاریید ..من گفتم خانم دکتر من حالم خوبه راحت نفس میکشم اکسیژن نمیخواد...دکتر
گفت نوزاد حالش خوب نیست ضربان قلبش اومده پایین فکر کنم مشکلی پیش اومده ...بعداز کلی
معاینه و وصل کردن اکسیژن گفت بند ناف پیچیده دور گردن نوزاد برا همین کمی خطر ناکه ممکنه بچه
خفه بشه ...وقتی این حرفارو شنیدم حال خودم بد شد نمیدونستم چیکار کنم به خدا التماس میکردم حلقه
ازدواجمو همون لحظه نذر کردم که اگه بچه سالم بدنیا بیاد ببرم بدم حرم امام رضا(ع)
لحظه های خیلی بدی بود حاضر بودم بمیرم ولی بچه سالم بدنیا بیاد ..لحظه به لحظه ضربان بچه
میومد پایین ...منم که تلاش دکترو پرستارارو میدیم حالم بدتر میشد طپش قلب شدید پیدا کردم یهو
داد زدم یا خدا تورو سوگند میدم به احترام ائمه ...به احترام ضامن آهو اینم آهوکوچلوی منه نجاتش بده
جونه منو بگیر ولی نجاتش بده.. نگو بیهوش شدم ..
وقتی بهوش اومدم دیدم بچه کنارمه دکترا و پرستارها خوشحال بودن حال خانواده هامونو که نگو
که چقدر دعا اینا خونده بودن
دکتر میگفت 3دور بند ناف پیچیده شده بود گردن بچه داش خفش میکرد خدا به هر دوتون رحم
کرد جون خودتم به خاطر هیجانات در خطر بود
واقعا خدارو شکر میکنم و به معجزات الهی اعتقاد بیشتری دارم.
(آخرین تغییر در ارسال: 17-10-2012, 11:44 AM توسط پارانزیم.)
10-10-2012, 07:40 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
116
تاریخ عضویت:
May 2012
مدال ها

اعتبار: 113


محل سکونت : دوردستها
ارسال: #8
RE: معجزات الهی ( تجربه های خودمون )
دوستای گلم
اگه خوب دقت کنیم میبینیم که ممکنه هر روز یه معجزه برامون اتفاق بیفته
اگه حتی به حوادثی که برامون پیش میاد خوب نگاه کنیم میبینیم معجزه بوده
من چند ماهی حدود پنج ماه دائما بالا میاوردم و دلیلشم میگفتم حتما عصبیه تا اینکه
یه ماه پیش رفتم مسافرت خونه مامانم اینا
قرار بود دو هفته بمونم و برگردم دو شب به حرکتم توی خیابون معده درد شدید گرفتم
بعدش شکمم درد گرفت
اومدم خونه
کلی داروی معده و حتی عرق نعنا خوردم
معدم اروم شد اما شکمم کمی درد میکرد
تا صبح حرکت که میکردم درد میگرفت
صبحش با خواهرم رفتم بیمارستان و کلی ازمایشو اینا دادم
فهمیدم اپانتیسمه
من یک شب قبل از حرکتم تو اتاق عمل بودم
یه هفته بیشتر موندم اونجا
هر کی منو دید گفت خدا بد نده
گفتم خدا که بد نمیده
خدا به من وقت داد
تا تو غربت این طوری نشم توی راه برگشت تو قطار این طوری نشم
پزشک جراح میگفت که عفونی شده بوده و من شانس اوردم
حالا تهوم هم خوب شده
نمیدونم از اون بوده یا نه اما خدا خیلی هوامو داشتFlowerysmile
11-10-2012, 02:06 AM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
48
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 8


محل سکونت :
ارسال: #9
RE: معجزات الهی ( تجربه های خودمون )
معجزه اى که من از خدا ديدم فکر نکنم کسى ديده باشه 7 ساله پيش از طبقه ى سوم اپارتمانمون پرت شدم پايين هر کس ميشنيد باورش نميشد که زنده باشم ولى خدا باهام بود ماشين زيره پنجره بود ,رفته بودم لب پنجره که هوا بخورم پام در رفت و افتادم
11-10-2012, 05:41 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
48
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 8


محل سکونت :
ارسال: #10
RE: معجزات الهی ( تجربه های خودمون )
خيلى شاکرشم ميشد فلج شم يا قطع نخاع شم ولى شکرش که سالمم همه بهم ميگن معجزه ى خدا ميگن تو نظر کردش بودى هر کى از فاميلم ميشنيد اول ميپرسيد زندست ??خدايا شکرت
11-10-2012, 05:44 AM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد