تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مناظره بین شعرا
#1
مناظره بین شعرا خیلی جالبهhih
من سرچ کردم دیدم همچین موضوعی نداریم به خاطر همین این موضوع رو با اجازتون گذاشتم : هرکیم بلده بزاره:
Flowerysmile

سیمین بهبهانی:

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :


صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی

(البته شعر رند تبریزی و به استاد شهریارم نسبت دادن من دقیقا نمیدونم واسه کدومشونه؟)
1
پاسخ }
#2
حمید مصدق
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

فروغ

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
1
پاسخ }
#3
حافظ :


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب در جواب حافظ :


هر آن کس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

شهریار در جواب هر دو :


هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را


سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

امیر نظام گروسی در جواب حافظ :



اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سرو پا را


جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را



[b]دکتر انوشه در جواب امیر نظام گروسی :[/b]


اگر آن مهرخ تهران بدست ارد دل ما را

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را



سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را



رند تبریزی هم در پاسخ حافظ ، صائب و شهریار :


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بهایش هم بباید او ببخشد کل دنیا را



مگر من مغز خر خوردم در این آشفته بازاری

که او دل را بدست آرد، ببخشم من بخارا را



نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را

نه من آن شهریارانم ببخشم روح و اجزا را



که این دل در وجود ما خدا دارد که می ارزد

هزاران ترک شیراز و هزاران عشق زیبا را



ولی گر ترک شیرازی دهد دل را بدست ما

در آن دم نیز شاید ما ببخشیمش بخارا را

ادامه دارد......
1
پاسخ }
#4
مناظره کامل ادامه ی مناظره فروغ و حمید مصدق




حمید مصدق خرداد ۱۳۴3

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت



جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
تو نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت



اما جواب جواد نوروزی بعد از سال ها

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشتد

واین هم جواب مسعود قلیمردانی


او به تو خندید و تو نمیدانستی
این که او می داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود من نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید

بغض چشمت را دید
دل دستش لرزید
سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل دردانه ی من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سالهاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارم
چهره ی زرد و حزین دختر من هر دم
می دهد دشنامم
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
زچه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت


شاعر گمنام تورنتو کانادا

هر کسی حرفی زد
هر کسی نقلی گفت
اما از دل این پیر کسی هیچ نگفت
من نمیدانستم تو به چه دلهره از باغچه کوچک ما سیب را دزدیدی
دخترم چشم به در
همه مو کرده سفید
پسرک منتظر مانده به راه
با سبد سیبی به دست
هر ذره سیب غرق پنداری غریب
من ولی هیچ نمیدانستم
این غضب آلوده نگاه
شود یک روز سر آغاز گناه
کاش ان روز نمیدیدم چیدن سیب
یا اگر میدیدم غضب آلوده نمیکردم نگاه
تا که سیب دندان زاده از دست او افتد به خاک
من دویدم که بگویم اینجام
که بگویم پاسبان حرمت باغچه و دخترکم
که بگویم همه چیز روی عرفان کهن میروید
کاش با عرف کهن
حرف گفتن ان دو ، بد نمیپنداشتم
حال پس از سال ها من به زیر لحد سنگینم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارم
کی بایستی فرصت ابراز سخن میدادم؟



از سایت سفره خونه شبنم

سالیانی ست از این واقعه سیب گذشت
دختران خنده کنان غرق در این پندارند
که چه میشد اگر خانه شان سیب نداشت ؟!!
سیب دندان زده از خاک به خاک بازآمد
باغبان خاک شد اما
عطر سیب پابرجاست
پسران مات و مبهوت هنوز حیرانند
سالیانی ست که اندیشه کنان غرق در این پندارند
که چرا باغچه کوچک شان سیب نداد ؟!!
جسم سیب تجزیه شد ساده ولی ذراتش
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
که چرا عشق, قربانی مظلوم غرور است هنوز
که چه میشد اگر فاصله ای دلبر و دلدار نداشت !
که چه میشد اگر لذت عشق , باغچه و سیب نداشت !
[عکس: 36779622131638451713.gif]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
واما ادامه جواب به شعر حافظ

محمد فضلعی در جواب حافظ :

اگر این مهرخ شهلا بدست آرد دل مارا

زیادت باشد اورا گر ببخشم مال دنیا را

به راه دین میبخشند سر و دست و دل و پا را

نه برگور و نه بر آدم گری بخشند اینها را



محمد فضلعلی در جواب انوشه و شهریار:

مگر ملحد شدی شاعر که روح و معنیش بخشی

نباشد ارزش یک فرد زیبا ، روح و معنا را

امام عصری و حاضر چنین بیهوده میگویی

که روح معنیش بخشی ، یکی مه روی شهلا را

وگر لایق بود اینها به خاک پای او بخشم

که نالایق بود دست و سر و هم روح ومعنا را

مگر یک مهرخ خاکی به معنا چیز میبخشد

وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را

به یک مه روی تهرانی مگر معناش میبخشند

ندانی این معما را به یاوه چرت میگویی



سید حسن حاج سید جوادی در جواب انوشه :

اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا

به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را

تمام روح و معنا را به دست یار می بینم

چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را

الا ای حاتم طائی ز جیب غیب می بخشی ؟

نباشد ارزش یک بچه میمون روح و معنا را


[b]یک شاعر یا شاعره گمنام در جواب به حافظ و رند تبریزی و صائب :[/b]

عجب آشفته بازاری ، خریداران دانا را

همه ترکان تبریزی ، بت زیبای رعنا را

گشاد دست صائب بین ، پشیمان می شود منشین

خریداری چنین هرگز ، چه ارزان داده اعضا را

سر ودست بلورین را ، تن رعنای سیمین را

که بر کارش نمی آید ، بجایش دست و هم پا را

بیبن این را به آخر شد ، عنایاتش چه وافر شد

نه تنها جمله اجزا را ، چو مردان روح والا را

از این بهتر چه می خواهی ، زیانت می رسد باری

بیا ای ترک شیرازی ، ببر این مرده کالا را

بیا دلدار شیرازی ، ببین رند از سر مستی

چه می گوید نمی دانم ، مگر گم عقل برنا را

شماتت بر خریداران ، چو سنگ از آسمان باران

چرا اینگونه گفتن ها ، چنین عرضه تقاضا را

برابر می کند دل را ، که برتر می کند دل را

زعشق ترک شیرازی ، همو بخشد همان ها را

سر آخر چه می نازد ، به شهر خواجه می تازد

سخاوت می کند او هم ، سمرقند و بخارا را

بدور از قیل و این غوغا ، سر خود (بی نشان) بالا

دعا کردم یکایک را ، تو هم (انّا فتحنا) را



دکتر آصف در جواب حافظ و گروسی و انوشه :

اگر آن مهرخ خوافی بدست آرد دل مارا

نثار مقدمش سازم شهنشاهی عالم را

اگر حافظ بدو بخشد سمرقند و بخارا را

و یا آن کرد گروسی تن و جان و سر و پا را

دم از قیمت زنند آخر برای درّ بی همتا

وگر با فخر می بخشد انوشه روح و معنا را

ولی آصف که می گوید شهنشاهی عالم را

بدو بخشد تن و معنا ، بهشت و عرش اعلا را

بازم ادامه دارد......
1
پاسخ }
#6
حافظ

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند


صائب تبریزی یا ملک الشعرا بهار

در میخانه نبود بسته چرا حافظ گفت؟
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند؟


استاد شهریار

در میخانه نبود بسته ولی حرمت می
واجب آمد که ملائک در میخانه زدند
1
پاسخ }
#7
ادامه مناظره ی شعر حافظ

حسین فصیحی لنگرودی :

"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را"
نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را

ببخشید آنچه میخواهید ، از سر تا به پا ، اما
نبخشید از سر وادادگی ملک شهیدان را



ناتولی درخشان :


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
چه جای بخششی دیگر سر و روح و بخارا را

کسی را چیز میبخشند که در وی حاجتی باشد
نه بهر ترک شیرازی که خود بخشیده جانها را


عماد کرمی :

اگر آن سرو اهوازی به دست آرد دل مارا
به ابروی کجش بخشم چهارشیر ، و ملی را

سخا و جود آن باشد که از شهرش بدو بخشی
نه چون حافظ که میبخشد به شیرازی بخارا را



امیر یوسف خانم یاری :

اگــر آن تـــرک شیــرازی بدست آرد دل ما را
چنــــــان بوسم به دل او را ، که بوسد او دل ما را

نه چون حــــافظ دهم او را سمرقند و بخـــارا را
نه چون صائب دهم او را ســر و دست و تن و پا را

نه چون استاد می بخشم به او، مـــن روح و اجزا را
نه چون یاری بسایم من ، ز آن عــــــزت کف پا را

سمـــرقند و بخــــارا را ازآن شاه می دانـنــــد
کجا آری تو ای حافظ برایش این هــدایـــــا را

سرو دست و تن و پا را خدای دل نمی خواهـــد
نخواهد ترک من صائب ، تو را با سودُ اینـهـــــا را

و تـو ای شهریــــار ما ،همی شوری ســـر صائـب
ندانستی که از رب الکریم است روح و اجــــزا را

تو ای یــــاری اگر محو جمال یــــار می بودی
بساییدی ز جــانت از برایش آن دل خــــــــارا



محبی از زبان حافظ :


منــم حـــافظ که اشعارم پریشان کــرده فــردا را
بـه یــادم بــرده ایـن عـــالم تمـــام فکــر دنیا را

اگـر بـر تـرک شیـــرازی سراییــدم چنیـن اشعـار
نمیـدانـــی کـه یــاد او هنـــوزم بـــرده دلهـــا را

چنیــن یــار گــران قدری ندیــدم در پــس عــالم
که صائب در جواب من دهد دست و تن و پا را

اگــر پاســخ ندادم مــن به صائب در چنین روزی
نمی خواهم غمش بینم که گیرد دامـن مـا را

اگــر گـــویـــم دهــم بــر او سمـرقــند و بخــارا را
هــم اکنـــون بـاز میگویــم دهم من کل دنیا را

اگــرعشقی چنین خواهی بگو راز خودت با رب
کـه بـر عشــاق میبخشد تمــام روح و معـنا را

نصیحت می کنم بر تو که داری ایـن چنین دلبـر
به هـر قیمت به دست آور اگـر خواهی ثریـا را

کنم یادی ز این یوسف که داده وقت خود بر من
ندایش را به رب گوییــم کـه میخواهد زلیخا را

ادامه دارد....
1
پاسخ }
#8
ادامه شعر ترک شیرازی

مهرانگیز رساپور (م. پگاه) :

چنان بخشیده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گیرد آن‌ها را


از آن پس برسر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر، فغان و جیغ و دعوا را


وجودِ او معمایی ست پر افسانه و افسون
ببین خود با چنین بخشش، معما در معما را


بیا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاین غوغا
به خلوت با هم اندازیم این دل‌های شیدا را


رها کن ترکِ شیرازی! بیا و دختر لر بین
که بریک طره‌ی مویش، ببخشی هردو دنیا را


فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گیسو
نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دریا را


شنیدم خواجه‌ی شیراز، میان جمع میفرمود:
« " پگاه" است آنکه پس گیرد، سمرقند و بخارا را !»


بدین فرمایش نیکو که حافظ کرد می‌دانم ،
مگر دیگر به آسانی کسی ول می‌کند ما را؟!



محمد عبادزاده شاعر طنز سرا :


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را...!



یک شاعر یا شاعره طنز سرای دیگر :


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
بگویش باز پس آرد دل بی چاره ی ما را


مگر طاقت و یا ظرفیتش چون است یارم را
که هر کس میرسد ره ره بدستش می دهد دل را



یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :


آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا



سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم
زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را



گر عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را
چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا



یک شاعر یا شاعره گمنام :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را



مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟
که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را


کسی که دل بدست آرد ، که محتاج بدنها نیست
که صائب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را



یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :


به پیش ترک شیرازی مگر کی ارزشی دارد
اگر بخشم ز دار خود تمام روح و اجزا را

خوشا آن کس که می بخشد ز دار و از ندار خویش
بسان شیخ شیرازی که بخشیده است آنها را

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام ملک دنیا را


یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :


هر انکس چیز می بخشد، ز درک خویش می بخشد
یکی جان و یکی روح و دیگر هیج می بخشد


یکی از بخشش عریان است و ان دیگر به عصیان است
و هرکس از برای دل دوصد بس بیش می بخشد


اگر ان ترک شیرازی، دلی را دست اوردی
تو عنوان دان که او هم نیز، یکی ناچیز می بخشد

ادامه دارد ...... laf
1
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
ادامه جواب به شعر حافظ

یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را


کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را



یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :


اگر یار بلند بالا بخواهد خاطر مارا
بر این لطفش ببخشایم تمام جمله اعضا را
هر آن کس چیزمی بخشد ز مال خویش می بخشد
هر آن کس چیزمی بخشد ز ملک خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :


کلام و درد حافظ سخاوت یا خساست نیست
نخواندی بیت دیگر را که فرموده شمایان را

"ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را"



یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را


من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را



یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را

روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است
من مفلس کی‌ام چیزی ببخشم خال زیبا را

اگر استاد ما محو جمال یار می‌بودی
از آن خود نمی‌خواندی تمام روح و اجزا را



یک شاعر یا شاعره گمنام دیگر :



هر آن کس چیز می بخشد به لطف خویش می بخشد
یکی جان و یکی روحش یکی دیگر بخارا را


یکی شاید ندارد چیزی وهیچ اش نمی بخشد
یکی چون من نه می بخشد نه می خواهد که بخشیدن


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش این من نه خواهم خواست بخشیدن



شاعری با نام هوشنگ :



الا ای مدعی عشق سمرقندوبخارا را
سرو دست و تن پارا و هم آن روح ومعنا را

بهایش را ستانیدن نباشد شرط دلداری
ببخشا بارضای دل نه با شرط و اگر اما!

ودرثانی تمام این سخاوتها که میبخشی
فروغی از رخ یار است نباشد ذره ای مارا!

برای یار شیرینم نیابم تحفه ای لایق
چه آرد او چه نارد او بدستش این دل مارا!


[b]
رضا خوشنامی :
[/b]


سمرقند و بخارا را ، سر و دست و تن و پا را
تمام روح و اجزا را ، تمام روح و معنا را


هزاران شعر زیبا را ، شهنشاهی عالم را
بهشت و عرش اعلی را ، سریر روح معنا را


نه ایران را ، نه ایمان را ، نه حتی کل دنیار را
هزاران عشق زیبا را ، زهی ملک سلیمان را


نه ثروت را ، نه مکنت را ، نه شوکت را ، نه صولت را
نه اینان را ، نه آنان را ، نه حتی کل دریا را


نمی بخشم به جانانم ، بدان خالق همی بخشم
که بخشیده به من ، آن ترک یار مهربانم را


آگر آن ترک جانانم بدست آرد دل ما را
به محض بودنم بخشیده او یک روح و یک جان را


نباشد هیچ لا یق تا که بخشم من نگارم را
به محض بودنش بخشم ، تمام بود و هستم را


دیگه ادامه ندارد...hihhih
منبع:وبلاگ محمدرضا خوشنامی
1
پاسخ }
#10
مو لانا مي گه :

بشنو از ني چون حكايت مي كند
از جدايي ها شكايت مي كند
از نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مردو زن ناليده اند


امام خميني در جواب:


مشنو از ني چون حكايت مي كند
بشنو از دل چون روايت مي كند
مشنو از ني، ني نواي بينواست
بشنو از دل، دل حريم كبرياست
ني چو سوزد تل خاكستر شود
دل چو سوزد خانه دلبر شود
1
پاسخ }