تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
" نامه به کودکی که هرگز زاده نشد " نوشته : اوریانا فالاچی
#1
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
(به ایتالیایی: Lettera a un bambino mai nato)
رمانی به زبان ایتالیایی از اوریانا فالاچی،
نویسنده و خبرنگار ایتالیایی است که در سال ۱۹۷۵ منتشر شد.

[عکس: 20150131002440_______.jpg]



این کتاب با زاویه دید اول شخص و در قالب نامه‌ای از راوی داستان، یک زن جوان که گویا خود فالاچی است، با جنینی که در رحم خود باردار است نوشته شده که فرزند نازاده‌اش را از مصیبت‌های دنیا و بی‌رحمی آن می‌آگاهاند.

این کتاب تا ژانویه ۲۰۰۷ بیش از ۴ میلیون نسخه (بدون احتساب کپی‌ها) فروش داسته‌است.

این کتاب نخستین بار در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی با عنوان «به کودکی که هرگز زاده نشد» توسط مانی ارژنگی به فارسی ترجمه و توسط موسسه انتشارات امیر کبیر در ایران منتشر شد (شماره ثبت کتابخانه ملی: ۱۱۰۵-۳/۷/۳۶). دومین ترجمه کتاب با عنوان «نامه به کودکی که هرگز متولد نشد» توسط ویدا مشفق به فارسی ترجمه شد و انتشارات جاویدان آن را در سال ۱۳۵۵ منتشر کرد. در سال ۱۳۸۲ یغما گلرویی ترجمه چهارم این کتاب را انجام داد و انتشارات دارینوش آن را به چاپ رساند.




دلیلی‌ برای‌ دروغ‌ گفتن‌ نیست‌!
من‌ مانند بسیاری‌ از هم‌ْجنسانم‌ حقیقت‌ را انکار نمی‌کنم‌:
آن‌چه‌ از زبان‌ِ قهرمان‌ِ این‌ کتاب‌ حکایت‌ کرده‌اَم‌،
ماجرایی‌ست‌ که‌ ـ در زمانی‌ نه‌ چندان‌ دور ـ
برای‌ خودم‌ اتّفاق‌ اُفتاده‌!
من‌ حامله‌ شُدم‌،
به‌ طفلی‌ که‌ در شکم‌ داشتم‌ عشق‌ ورزیدم‌
وَ...



[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#2

امشب‌ فهمیدم‌ که‌ تو هستی‌: مث‌ِ یه‌ قطره‌ زنده‌گی‌ که‌ از هیچ‌ چکیده‌ باشه‌! با چِشای‌ باز ، تو تاریکی‌ِ مطلق‌ دراز کشیده‌ بودم‌، که‌ یهو اطمینان‌ِبودنت‌ جرقّه‌ زَد: آره‌! تو اون‌جا بودی‌! بودی‌! انگار یه‌ گولّه‌ به‌ قلبم‌ خورد! وقتی‌ دوباره‌ صدای‌ بُلندُ ناکوک‌ِ ضربانش‌ُ شنیدم‌،

حِس‌ کردم‌ تو یه‌ گودال‌ِترس‌ْناک‌ از تردید فرو رفته‌م‌! دارم‌ با تو حرف‌ می‌زنم‌ امّا یه‌ وحشت‌ِ آزاردهنده‌ سَر تا پام‌ُ گرفته‌! حبس‌ شُدم‌ تو چهاردیواری‌ِ این‌ وحشت‌ُ من‌ِ خودم‌ُ گُم‌ کردم‌! سعی‌ کن‌ بفهمی‌! من‌ از کسای‌ دیگه‌ نمی‌ترسم‌ُ کاری‌ به‌ کارشون‌ ندارم‌! از خُدا هَم‌ نمی‌ترسم‌! به‌ این‌ حرفا اعتقادی‌ ندارم‌! حتّا درد هَم‌نمی‌تونه‌ من‌ُ بترسونه‌! تموم‌ِ ترس‌ِ من‌ از توست‌! تویی‌ که‌ دست‌ِ سرنوشت‌ از هیچ‌ جُدات‌ کرده‌ وُ به‌ بطن‌ِ من‌ چَسبونده‌تِت‌! همیشه‌ منتظرت‌ بودم‌ُهیچ‌ وقت‌ آماده‌گی‌ِ پذیرایی‌ اَزَت‌ُ نداشتم‌! مُدام‌ این‌ سوال‌ِ ترس‌ْناک‌ بَرام‌ پیش‌ می‌اومد که‌: نکنه‌ دِلِت‌ نخواد به‌ دُنیا بیای‌ُ متولّد بشی‌؟نکنه‌ یه‌ روز سَرَم‌ هَوار بِزنی‌ که‌: کی‌ گفته‌ بود من‌ُ به‌ دُنیا بیاری‌؟ چرا دُرُستم‌ کردی‌؟ چرا؟

زنده‌گی‌ یعنی‌ خسته‌گی‌! کوچولو! زنده‌گی‌ یه‌ جنگه‌ که‌ هر روز تکرار می‌شه‌ وُ عَوَض‌ِ شادی‌هاش‌� ـ که‌ تنها قدِ یه‌ پِلک‌ به‌ هم‌ زَدَن‌ دَووم‌ دارن‌ ـ بایدبَهای‌ زیادی‌ بِدی‌! آخه‌ از کجا بدونم‌ که‌ دور انداختنت‌ کارِ دُرُستی‌ نیست‌؟ چه‌ جوری‌ حدس‌ بزنم‌ دِلِت‌ می‌خواد به‌ سکوت‌ برگردی‌ یا نه‌؟ تو که‌نمی‌تونی‌ باهام‌ حرف‌ بزنی‌! زنده‌گیت‌ فقط‌ یه‌ گِره‌ِ کوره‌! یه‌ گِرِه‌ِ کور که‌ چن‌تا یاخته‌ی‌ تازه‌ ساختنِش‌! شاید اصلاً یه‌ احتمال‌ باشی‌ُ موجودِ زنده‌یی‌تو کار نباشه‌! با این‌ همه‌ حاضرم‌ دارُ ندارم‌ُ بِدَم‌ تا تو فقط‌ با یه‌ اشاره‌ کمکم‌ کنی‌! مادرم‌ می‌گفت‌ یه‌ همچین‌ علامتی‌ از طَرَف‌ِ من‌ بِهِش‌ رسیده‌ وُواسه‌ همین‌ به‌ دُنیام‌ آوُرده‌!

مادرم‌ من‌ُ نمی‌خواست‌! من‌ از رو اشتباه‌ُ سَرِ یه‌ لحظه‌ غفلت‌ِ اون‌ُ بابام‌ دُرُست‌ شُدم‌! واسه‌ این‌ که‌ به‌ دُنیا نَیام‌ هَر شب‌ یه‌ جوشونده‌ رُ تو لیوان‌ِ آب‌می‌ریخت‌ُ گریه‌کنون‌ سَر می‌کشید! شب‌ به‌ شب‌ این‌ کارُ می‌کرد تا یه‌ دفعه‌ حِس‌ کرد من‌ دارم‌ تو شکمش‌ می‌لولم‌ُ لَگَد می‌پرونم‌ تا به‌ اون‌ بفهمونم‌نمی‌خوام‌ دورم‌ بندازه‌! همون‌ موقع‌ داشت‌ لیوان‌ِ جوشونده‌ رُ می‌بُرد طَرَف‌ِ دهنش‌ که‌ معنی‌ لَگَدای‌ من‌ُ فهمیدُ جوشونده‌ی‌ تو لیوان‌ُ رو زمین‌ خالی‌کرد! چَن‌ ماه‌ بعد من‌ مث‌ِ یه‌ قهرمان‌ِ بَرَنده‌ تو نورِ آفتاب‌ غَلت‌ می‌زَدَم‌! با این‌ همه‌ بازم‌ نمی‌دونم‌ که‌ کارِ مادرم‌ دُرُست‌ بوده‌ یا نه‌! وقتی‌ خوش‌ْحالم‌فکر می‌کنم‌ کارش‌ دُرُست‌ بوده‌ وُ وقتی‌ غمگینم‌ فکر می‌کنم‌ اشتباه‌ کرده‌! ولی‌ حتّا وقتی‌ خودم‌ُ بدبخت‌ حِس‌ می‌کنم‌ هم‌ این‌ آرزو رُ ندارم‌ که‌ کاش‌به‌ دُنیا نمی‌اومدم‌! هیچّی‌ بدتر از نبودن‌ نیست‌!

بازم‌ می‌گم‌ از درد نمی‌ترسم‌! درد با ما به‌ دُنیا میاد، با ما قَد می‌کشه‌ وُ باهامون‌ اُخت‌ می‌شه‌!جوری‌ که‌ حِس‌ می‌کنیم‌ مث‌ِ دست‌ُ پا همیشه‌ باید باهامون‌ باشه‌!

راستش‌ُ بخوای‌ من‌ از مَرگ‌ هم‌ نمی‌ترسم‌! وقتی‌ یه‌ نفر می‌میره‌، معلومه‌ که‌ قبل‌ از اون‌ به‌ دُنیا اومده‌ بوده‌ وُ همچین‌ کسی‌ یه‌ روزی‌ هیچ‌ بوده‌!
من‌ از هیچ‌وقت‌ وجود نداشتن‌ُ از گُفتن‌ِ این‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ زنده‌ نبودم‌ می‌ترسم‌!

بیشترِ زَن‌ها از خودشون‌ می‌پُرسن‌: چرا بچّه‌داربِشم‌؟ تا گُرُسنه‌گی‌ بِکشه‌؟ از سرما بِلَرزه‌ وُ از خیانت‌ُ حقارت‌ عذاب‌ ببینه‌؟ یا از مریضی‌ُ تو میدونای‌ جنگ‌ نِفله‌ بشه‌؟ این‌زَن‌ها اُمید ندارن‌ که‌ بچّه‌هاشون‌ سیر بشن‌ُ جای‌ گرمی‌ واسه‌ زنده‌گی‌ پیدا کنن‌! اُمید ندارن‌ کسی‌ به‌ حقوق‌ِ بچّه‌هاشون‌ احترام‌ بذاره‌ وُ اونا بزرگ‌بشن‌ُ اون‌قدر زنده‌ بمونن‌ تا بتونن‌ جنگ‌ُ مریضی‌ رُ از دُنیا پاک‌ کنن‌! شاید این‌ مادرا حق‌ داشته‌ باشن‌، شاید هَم‌ نه‌! ولی‌ بگو هیچ‌ بودن‌ بهتره‌، یادرد کشیدن‌؟ من‌ حتّا وقتی‌ واسه‌ شکستا وُ دَردایی‌ که‌ تو زنده‌گی‌ داشته‌م‌ گریه‌ می‌کردم‌، بازم‌ اعتقادم‌ این‌ بوده‌ که‌ درد کشیدن‌ از هیچ‌ بودن‌بهتره‌!

اگه‌ نظرم‌ُ درباره‌ی‌ زنده‌گی‌ کردن‌ یا به‌ دُنیا اومدن‌ بخوای‌ باید خیلی‌ قاطع‌ بِهِت‌ بگم‌ که‌: به‌ دُنیا اومدن‌ خیلی‌ بهتر از هرگز به‌ دنیا نیومدنه‌!ولی‌ من‌ حق‌ دارم‌ درباره‌ی‌ تو هم‌ همچین‌ تصمیمی‌ بگیرم‌؟ همچین‌ کاری‌ این‌ معنی‌ُ نمی‌ده‌ که‌ من‌ تو رُ فقط‌ واسه‌ خودم‌ به‌ دُنیا آوُردم‌؟
اصلاً دلم‌نمی‌خواد واسه‌ خاطرِ من‌ به‌ دُنیا بیای‌ چون‌ هیچ‌ احتیاجی‌ بِهِت‌ ندارم‌!


[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#3


بهِم‌ لگد نمی‌زنی‌ُ جوابم‌ُ نمی‌دی‌! مگه‌ مُمکنه‌ همچین‌ قدرتی‌ داشته‌ باشی‌؟ خیلی‌ کم‌ از عمرت‌ می‌گذره‌! خیلی‌ مسخره‌س‌ که‌ از دکتر تأییدبخوام‌! ولی‌ من‌ جای‌ تو تصمیم‌ گرفتم‌: تو به‌ دُنیا میای‌! بعدِ دیدن‌ِ عکست‌ این‌ تصمیم‌ُ گرفتم‌! عکس‌ِ یه‌ جنین‌ِ سه‌ هفته‌یی‌ که‌ مث‌ِ تموم‌ِعکسای‌ دیگه‌ی‌ علمی‌ با یه‌ مقاله‌ درباره‌ی‌ حامله‌گی‌ تو روزنامه‌ چاپ‌ شُده‌ بود!

وقتی‌ به‌ اون‌ عکس‌ نگاه‌ می‌کردم‌ تَرس‌ با همون‌ سرعتی‌ که‌می‌اومد سُراغم‌ اَزَم‌ دور می‌شُد! مث‌ِ یه‌ گُل‌ِ جادویی‌ بودی‌! یه‌ اُرکیده‌ی‌ بلوری‌ که‌ چیزی‌ شبیه‌ِ سَر بالاش‌ بودُ یه‌ نقطه‌ی‌ قُلُمبه‌ که‌ بعدها قرار بودمغزِ تو باشه‌! یه‌ کم‌ پایین‌تر سوراخی‌ بود که‌ لابُد دهن‌ِ تو جاش‌ُ می‌گرفت‌! این‌جور که‌ از عکسا معلومه‌ تو سه‌ هفته‌گی‌ تقریباً دیده‌ نمی‌شی‌، ولی‌با این‌ همه‌ سایه‌یی‌ از چشم‌ُ ستون‌ِ مهره‌ها وُ عصب‌ُ کبدُ ریه‌ وُ روده‌ کم‌ کم‌ تو تنت‌ جوونه‌ می‌زنه‌! قلبت‌ کامله‌! حسابی‌اَم‌ بزرگه‌! نسبت‌ به‌ جثّه‌ت‌تقریباً نُه‌ بار بزرگتر از قلب‌ِ من‌! مث‌ِ تُلُمبه‌ کار می‌کنه‌ وُ بعدِ روزِ هیجدهم‌ ضربانش‌ عادی‌ می‌شه‌!

چه‌ جوری‌ می‌تونم‌ دورِت‌ بندازم‌؟ به‌ من‌ چه‌ که‌تو سَرِ یه‌ اشتباه‌ دُرُست‌ شُدی‌؟ مگه‌ دُنیایی‌ که‌ ما توش‌ زنده‌گی‌ می‌کنیم‌ سَرِ همچین‌ اشتباهی‌ دُرُست‌ نَشُده‌؟
بعضیا می‌گن‌ که‌ اوّل‌ِ کار هیچّی‌نبوده‌ به‌ جُز آرامش‌ِ محض‌ُ یه‌ سکوت‌ُ یخ‌ْبسته‌گی‌ِ مطلق‌! بعد یه‌ جرقّه‌ زده‌ شُده‌، یه‌ تکون‌ِ بزرگ‌ُ... بعدش‌ چیزی‌ که‌ تا اون‌ موقع‌ نبود به‌ وجوداومده‌! تو همین‌ گیرُ دار شاید سَرِ یه‌ اشتباه‌ هزارون‌ هزار یاخته‌ به‌ دُنیا اومدن‌! اون‌ یاخته‌ها به‌ یاخته‌های‌ دیگه‌ بَدَل‌ شُدن‌ُ تا اون‌جا جلو رفتن‌ که‌درختا وُ ماهیا وُ آدما شِکل‌ گرفتن‌! گمون‌ می‌کنی‌ کسی‌ قبل‌ِ این‌ ماجراها قدرت‌ِ انتخاب‌ کردن‌ داشته‌؟ کسی‌ از یاخته‌ی‌ اوّل‌ پُرسیده‌ که‌ از این‌جریانا راضی‌ِ یا نه‌؟ گمون‌ می‌کنی‌ کسی‌ نگرون‌ِ گُرُسنه‌گی‌ُ سَرما بوده‌؟ من‌ همچین‌ فرضی‌ُ قبول‌ ندارم‌! تازه‌ اگه‌ کسی‌ هم‌ بوده‌ ـ مثلاً خُدایی‌ که‌بالاتَر از تموم‌ِ زمانا وُ مکانا باشه‌ وُ بتونه‌ اوّل‌ُ آخرِ هَر چیزی‌ُ حساب‌ کنه‌! ـ فکر نمی‌کنم‌ زیاد دربندِ خوب‌ُ بَدِ ماجرا بوده‌ باشه‌! تموم‌ِ ماجرا واسه‌ این‌اتّفاق‌ اُفتاده‌ که‌ قرار بوده‌ اتّفاق‌ بیفته‌! واسه‌ تو هَم‌ همین‌طوره‌! من‌ مسئولیت‌ِ این‌ انتخاب‌ُ به‌ گردن‌ می‌گیرم‌!

از خودخواهی‌ این‌ راه‌ُ انتخاب‌ُ نکردم‌! کوچولو! نمی‌خوام‌ با دُنیا آوُردن‌ِ تو تفریح‌ کنم‌! نمی‌تونم‌ فکرش‌ُ بکنم‌ که‌ با شکم‌ِ قُلُمبه‌ تو خیابونا بالا پایین‌بِرَم‌! این‌ حوصله‌ رُ تو خودم‌ نمی‌بینم‌ که‌ شیر بِهِت‌ بِدم‌ُ تَرُ خُشکت‌ کنم‌ُ یادت‌ بِدم‌ حرف‌ بزنی‌! من‌ زَنی‌اَم‌ که‌ یه‌ عالمه‌ تعهّدُ مسئولیت‌ُ گرفتاری‌ داره‌!گفتم‌ که‌ احتیاجی‌ به‌ تو ندارم‌ ولی‌ تو باید با من‌ باشی‌! مهم‌ نیس‌ خودت‌ این‌ُ بخوای‌ یا نه‌! من‌ همون‌ ظلمی‌ رُ که‌ در حق‌ِ خودم‌ُ پدر مادرم‌ُ پدربزرگ‌ُمادربزرگم‌ شُده‌، به‌ تو هم‌ هدیه‌ می‌کنم‌!

حتم‌ دارم‌ اگه‌ از اوّلین‌ موجودی‌ که‌ اسمش‌ُ آدم‌ گُذاشتن‌ پُرسیده‌ بودن‌: دوس‌ داری‌ به‌ دُنیا بیای‌؟ ازترس‌ُ دل‌ْهُره‌ به‌ خودش‌ می‌پیچیدُ جواب‌ِ منفی‌ می‌داد! ولی‌ هیشکی‌ از اون‌ چیزی‌ نپُرسیدُ اون‌ به‌ دُنیا اومدُ زنده‌گی‌ کردُ بعد از این‌ که‌ موجودای‌دیگه‌یی‌ ـ که‌ کسی‌ از اونا هم‌ چیزی‌ نپُرسید ـ رُ پَس‌ انداخت‌، مُرد! خُلاصه‌ همه‌ همین‌ کارُ کردن‌ُ این‌ ماجرا هزارون‌ سال‌ ادامه‌ داشت‌ُ لابُد اگه‌اِجباری‌ نبود ماهم‌ حالا زنده‌ نبودیم‌!

شُجاع‌ باش‌! کوچولو! به‌ دُنیا بیا! فکر می‌کنی‌ تُخم‌ِ یه‌ گیاه‌ که‌ زمین‌ُ سوراخ‌ می‌کنه‌ وُ نَم‌ نَمَک‌ جوونه‌ می‌زنه‌ شُجاع‌ نیست‌؟ کافیه‌ یه‌ نسیم‌ بِوَزه‌ وُوجود اون‌ جوونه‌ رُ به‌ هیچ‌ بَدَل‌ کنه‌، یا پای‌ یه‌ بچّه‌موش‌ یه‌ کم‌ محکم‌تَر از حدِ معمول‌ رو ساقه‌ش‌ بره‌ وُ دوباره‌ برگردونتش‌ زیرِ خاک‌! با تموم‌ِ اینااون‌ نمی‌ترسه‌ وُ قَد می‌کشه‌ وُ تخمای‌ دیگه‌ دُرُس‌ می‌کنه‌ وُ باهاشون‌ یه‌ جنگل‌ می‌سازه‌!

اگه‌ یه‌ روز سَرَم‌ داد بِکشی‌ که‌: چرا من‌ُ به‌ دُنیا آوُردی‌؟ بِهِت‌ می‌گم‌: من‌ همون‌ کاری‌ رُ کردم‌ که‌ درختا هزارون‌ُ هزارون‌ سال‌ قبل‌ِ من‌کردن‌ُ می‌کنن‌! منم‌ فکر می‌کنم‌ کارِ دُرُستیه‌!

مهم‌ اینه‌ که‌ وقتی‌ فهمیدیم‌ انسان‌ درخت‌ نیست‌، وقتی‌ فهمیدیم‌ غصّه‌ها وُ رنجایی‌ که‌ انسان‌ می‌کشه‌ هزارون‌ بار بزرگ‌تَر از دَردِ درختاس‌، وقتی‌فهمیدیم‌ ما نیازی‌ نداریم‌ که‌ جنگل‌ دُرُست‌ کنیم‌، وقتی‌ فهمیدیم‌ هَر دونه‌یی‌ بَدَل‌ به‌ درخت‌ نمی‌شه‌ وُ اکثرِ دونه‌ها قبل‌ِ قَد کشیدن‌ گُم‌ می‌شن‌ یامی‌میرن‌، نَظَرمون‌ُ عَوَض‌ نکنیم‌!

برعکس‌ِ همین‌ قضیه‌ هم‌ مُمکنه‌ اتّفاق‌ بی‌اُفته‌! کوچولو!

منطق‌ِ ما پُرِ چیزای‌ ضدُ نقیضه‌! مُمکنه‌ تو یه‌ حرفی‌ُ تایید کنی‌ُ همون‌ دقیقه‌ ببینی‌ که‌ برعکس‌ِ اون‌ حرف‌ هم‌ دُرُسته‌! این‌ منطقی‌ که‌ من‌ امروزدارم‌، شاید فردا با یه‌ اشاره‌ی‌ انگشتم‌ زیرُ رو بشه‌! واسه‌ همین‌ِ که‌ حالا حِس‌ می‌کنم‌ گیج‌ شُده‌م‌! شاید دلیلش‌ اینه‌ که‌ با کسی‌ جُز تو نمی‌تونم‌ دردِدِل‌ کنم‌!

من‌ یه‌ زنم‌ که‌ زنده‌گی‌ تو تنهایی‌ُ انتخاب‌ کرده‌! پدرت‌ باهام‌ نیست‌! سَرِ این‌ موضوع‌ ناراحت‌ نیستم‌، حتّا وقتی‌ نگاهم‌ روی‌ دَری‌ ثابت‌می‌مونه‌ که‌ اون‌ با قدمای‌ محکم‌ اَزَش‌ بیرون‌ رفته‌ وُ من‌ هیچ‌ کاری‌ واسه‌ نگه‌ داشتنش‌ نکردم‌! چون‌ حتّا اگه‌ نگه‌اِش‌ می‌داشتم‌ باز هَم‌ من‌ُ اون‌حرفی‌ واسه‌ گُفتن‌ نداشتیم‌!



[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#4


پیش‌ِ دکتر بُردمت‌! بیشتر می‌خواستم‌ یه‌ سِری‌ دستور واسه‌ نگه‌داری‌ از تو بِهِم‌ بده‌!
دکتر همون‌جور که‌ سَرِش‌ُ تکون‌ می‌داد گفت‌ که‌ فعلاً بایدصبر کنم‌! گفت‌ مطمئن‌ نیست‌ حامله‌ باشم‌ُ سفارش‌ کرد دو هفته‌ دیگه‌ واسه‌ معاینه‌ پیشش‌ بِرَم‌ تا معلوم‌ بشه‌ تو نتیجه‌ی‌ خیال‌ْبافیای‌ من‌نیستی‌! ولی‌ من‌ دو هفته‌ دیگه‌ فقط‌ واسه‌ این‌ پیشِش‌ می‌رَم‌ تا بگم‌ تموم‌ِ معلوماتش‌ کنارِ حس‌ِ شِشُم‌ُ غریضه‌ی‌ من‌ یه‌ پول‌ِ سیاه‌ نمی‌ارزَن‌! چه‌جوری‌ یه‌ مَرد می‌تونه‌ حِس‌ِ زنی‌ رُ که‌ یه‌ بچّه‌ تو شِکمشه‌ درک‌ کنه‌؟ مَردا که‌ حامله‌ نمی‌شن‌! راستی‌ به‌ نظرِ تو حامله‌ نَشُدن‌ِ مَردا بَراشون‌ یه‌ نقص‌ِیا یه‌ مزیت‌؟ تا دیروز گمون‌ می‌کردم‌ مزیته‌، ولی‌ حالا می‌دونم‌ یه‌ بدبختیه‌! خیلی‌ خوبه‌ که‌ آدم‌ بتونه‌ یه‌ موجودِ زنده‌ رُ تو شیکمش‌ داشته‌ باشه‌ وُخودش‌ُ جای‌ یه‌ نفر، دو نفر بدونه‌!

تو حامله‌گی‌ لحظه‌هایی‌ هست‌ که‌ فکر می‌کنی‌ دُنیا رُ فتح‌ کردی‌! نه‌ دردایی‌ که‌ باید بِکشی‌ُ نه‌ آزادیایی‌ که‌ باوجودِ بچّه‌ اَزَت‌ سلب‌ شُده‌ نمی‌تونن‌ آرامشی‌ که‌ داری‌ُ کم‌ْرنگ‌ کنن‌!

تو دُختری‌ یا پسر؟ دلم‌ می‌خواد دختر باشی‌ُ یه‌ روز چیزایی‌ که‌ من‌ الان‌ حِس‌ می‌کنم‌ُ حِس‌ کنی‌! مادرم‌ می‌گه‌: دختر دُنیا اومدن‌ یه‌ بدبختیه‌بزرگه‌! وَ من‌ اصلاً حرفش‌ُ قبول‌ ندارم‌! وقتی‌ خیلی‌ دِلِش‌ می‌گیره‌ می‌گه‌: آخ‌! کاش‌ مَرد به‌ دُنیا اومده‌ بودم‌! می‌دونم‌ دُنیای‌ ما با دست‌ِ مَرداوُ برای‌ مَردا ساخته‌ شُده‌ وُ زورگویی‌ُ استبداد تو وجودش‌ ریشه‌هایی‌ قدیمی‌ داره‌! تو قصّه‌هایی‌ که‌ مَردها برای‌ توجیه‌ کردن‌ِ خودشون‌ ساختن‌اوّلین‌ موجود یه‌ زَن‌ نیست‌، یه‌ مَردِ به‌ اسم‌ِ آدم‌! بعدها سَرُ کلّه‌ی‌ حوّا پیدا می‌شه‌ تا آدم‌ُ از تنهایی‌ در بیاره‌ وُ بَراش‌ دردسَر دُرُست‌ کنه‌!
تو نقّاشیای‌درُ دیوارِ کلیساها، خُدا، یه‌ پیره‌مَردِ ریش‌ سفیدِ نه‌ یه‌ پیره‌زن‌ِ مو سفید! تموم‌ِ قهرمانا هَم‌ مَردَن‌! از پرومته‌� که‌ آتیش‌ُ اختراع‌ کرد گرفته‌ تاایکار� که‌ دِلِش‌ می‌خواس‌ پرواز کنه‌! مادرِ مسیح‌ هم‌ که‌ پسرِ روح‌القدسه‌، یه‌ مادرِ رضاعی‌ بوده‌! با تموم‌ِ این‌ حرفا حتّا اگه‌ نقش‌ِ یه‌ مُرغ‌ِ کرچ‌ُبازی‌ کنی‌، زن‌ بودن‌ خیلی‌ قشنگه‌! چیزیه‌ که‌ یه‌ شُجاعت‌ِ تموم‌ نَشُدنی‌ می‌خواد! یه‌ جنگ‌ِ که‌ پایون‌ نداره‌! اگه‌ دختر به‌ دُنیا بیای‌ خیلی‌ چیزا رُ بایدیاد بگیری‌! اوّل‌ از همه‌ باید خیلی‌ بجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ اگه‌ خُدایی‌ وجود داشته‌ باشه‌ می‌شه‌ مث‌ِ یه‌ پیرِزن‌ِ مو سفید یا یه‌ دخترِ قشنگ‌ نقّاشیش‌کرد! خیلی‌ باید بجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ وقتی‌ حوا سیب‌ِ ممنوعه‌ رُ چید گُناه‌ به‌ وجود نیومد، اون‌ روز یه‌ قدرت‌ِ باشکوه‌ متولّد شُد که‌ بِهِش‌نافرمانی‌ می‌گن‌! خیلی‌ باید بِجنگی‌ تا بتونی‌ بگی‌ تو تنت‌ چیزی‌ به‌ اسم‌ِ عقل‌ وجود داره‌ که‌ دوس‌ داری‌ به‌ صداش‌ گوش‌ بِدی‌!

مادر شُدن‌ نه‌ حرفه‌س‌، نه‌ وظیفه‌! یه‌ حق‌ از بین‌ِ هزارون‌ حقّی‌ِ که‌ داری‌! بَس‌ که‌ این‌ حق‌ُ فریاد می‌زنی‌ خسته‌ می‌شی‌ُ تقریباً تموم‌ِ مواقع‌ شکست‌می‌خوری‌! ولی‌ نباید دل‌ْسَرد بشی‌! جنگیدن‌ زیباتَر از پیروزیه‌! به‌ سمت‌ِ مقصد رفتن‌، از رسیدن‌ به‌ اون‌ با ارزش‌تَره‌! وقتی‌ بَرَنده‌ می‌شی‌ یا به‌مقصد می‌رسی‌ یه‌ خلأ رُ تو خودت‌ حِس‌ می‌کنی‌! واسه‌ پُر کردن‌ِ همین‌ خلأ باید دوباره‌ راه‌ بیفتی‌ُ مقصدِ تازه‌یی‌ پیدا کنی‌!
آره‌! دلم‌ می‌خواد تو دختر باشی‌! امیدم‌ اینه‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ حرفای‌ مادرم‌ُ تکرار نکنی‌، همون‌طور که‌ من‌ هیچ‌وقت‌ تکرارشون‌ نکردم‌!


[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5

اگه‌ تو پسر به‌ دُنیا بیای‌اَم‌ خوش‌ْحال‌ می‌شم‌! شاید حتّا بیشتر از دختر بودنت‌! اون‌ وقت‌ مزّه‌ی‌ برده‌گی‌ُ بعضی‌ از تحقیرا رُ نمی‌چِشی‌! مثلاً اگه‌ پسرباشی‌ کسی‌ تو تاریکی‌ بِهِت‌ تجاوز نمی‌کنه‌! لازم‌ نیست‌ صورت‌ِ خوش‌ْگِل‌ داشته‌ باشی‌ تا تو نگاه‌ِ اوّل‌ چشم‌ِ همه‌ رُ بگیری‌! وقتی‌ با هم‌ْسَرِت‌ تورخت‌ِخواب‌ خوابیدی‌ لازم‌ نیست‌ هَر چیزی‌ُ تحمّل‌ کنی‌! کسی‌ به‌ تو نمی‌گه‌ گُناه‌ اون‌ روزی‌ دُرُس‌ شُد که‌ حوا سیب‌ِ ممنوع‌ُ چید! کم‌تَر عذاب‌می‌کشی‌! لازم‌ نیست‌ بِجنگی‌ُ ثابت‌ کنی‌ که‌ می‌شه‌ خُدا رُ مث‌ِ یه‌ پیره‌زن‌ِ مو سفید نقّاشی‌ کرد، نه‌ یه‌ پیره‌مَردِ ریش‌ْسفید! می‌تونی‌ هَر وقت‌ دِلِت‌خواست‌ شورش‌ کنی‌! می‌تونی‌ دوس‌ داشته‌ باشی‌، بدون‌ِ این‌ که‌ یه‌ شب‌ از خواب‌ بپّری‌ُ حِس‌ کنی‌ داری‌ تو باتلاق‌ فرو می‌ری‌! می‌تونی‌ از خودت‌دفاع‌ کنی‌ بدون‌ِ این‌ که‌ لیچار بشنوی‌!

اگه‌ پسر باشی‌ باید یه‌ جورِ دیگه‌ از ستم‌ها وُ برده‌گی‌ها رُ تحمّل‌ کنی‌! خیال‌ نکن‌ زنده‌گی‌ واسه‌ مَردا خیلی‌ آسونه‌! اگه‌ قَوی‌ باشی‌ یه‌ سِری‌مسئولیت‌ِ سنگین‌ رو سَرِت‌ آوار می‌شه‌! چون‌ ریش‌ داری‌ اگه‌ نوازش‌ بخوای‌ یا گریه‌ کنی‌ همه‌ بِهِت‌ می‌خندن‌! بِهِت‌ دستور می‌دَن‌ تو جنگا آدم‌بِکشی‌ یا خودت‌ کشته‌ بِشی‌! چه‌ بخوای‌ُ چه‌ نخوای‌ تو رُ تو ظلم‌ُ سِتَمای‌ عتیقه‌شون‌ شریک‌ می‌کنن‌! ولی‌ شاید واسه‌ تموم‌ِ اینا مَرد بودن‌ یه‌ماجرای‌ دوست‌داشتنی‌ باشه‌! دلم‌ می‌خواد اگه‌ پسر بودی‌ وقتی‌ بزرگ‌ شُدی‌ اون‌ مَردی‌ بشی‌ که‌ من‌ همیشه‌ تو رؤیاهام‌ داشتم‌! با ضعیفا مهربون‌ُبا ظالما خشن‌، با کسایی‌ که‌ دوسِش‌ دارن‌ نَرم‌ُ با حاکما، بی‌رحم‌! دُشمن‌ِ شُماره‌ی‌ یک‌ِ کسایی‌ که‌ می‌گن‌ مسیح‌ پسرِ زنی‌ که‌ به‌ دُنیاش‌ آوُردنیست‌!

کوچولو! سعی‌ کن‌ بفهمی‌ مَرد بودن‌ فقط‌ این‌ نیست‌ که‌ یه‌ دُم‌ جلوت‌ داشته‌ باشی‌! مَرد بودن‌ یعنی‌ کسی‌ شُدن‌! برای‌ من‌ مهمّه‌ که‌ تو کسی‌ باشی‌!آدم‌ بودن‌ عبارت‌ِ قشنگی‌ِ چون‌ فرقی‌ بین‌ِ زن‌ُ مَرد، بین‌ِ اون‌ که‌ دُم‌ داره‌ وُ اون‌ که‌ دُم‌ نداره‌ نمی‌ذاره‌! قلب‌ُ مغزِ آدما جنسیت‌ نداره‌!

هیچ‌ وقت‌ به‌ زوراز تو نمی‌خوام‌ که‌ چون‌ مَردی‌ یا زنی‌ باید فلان‌ کارُ داشته‌ باشی‌! فقط‌ دوتا چیز از تو می‌خوام‌! یکی‌ این‌ که‌ از معجزه‌ی‌ به‌ دُنیا اومدن‌ تموم‌ِاستفاده‌ رُ بِبَری‌ وُ دوّمی‌ این‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ تن‌ به‌ پَستی‌ نَدی‌! پَستی‌ یه‌ جونورِ خون‌ْخوارِ که‌ همیشه‌ سَرِ راهمون‌ کمین‌ کرده‌! ناخوناش‌ُ به‌بهونه‌هایی‌ مث‌ِ مصلحت‌ُ عقل‌ُ اِحتیاط‌ تو تن‌ِ تموم‌ِ آدما فرو می‌کنه‌ وُ کم‌تَر کسی‌ هست‌ که‌ جلوش‌ تاب‌ بیاره‌!

آدما تو خطر پَست‌ می‌شن‌ُ وقتی‌خطر از سَرِشون‌ گُذشت‌ دوباره‌ می‌رَن‌ تو جلدِ خودشون‌! هیچ‌ وقت‌ نباید خودت‌ُ وقت‌ِ رو به‌ رو شُدن‌ با خطر گُم‌ کنی‌، حتّا اگه‌ تَرس‌ تموم‌ِ جونت‌ُگرفته‌ باشه‌! خودِ به‌ دُنیا اومدن‌ یه‌ خطر داره‌: خطرِ پشیمونی‌ از تولّد!

شاید شنیدن‌ِ این‌ حرفا بَرات‌ خیلی‌ زود باشه‌! شاید بهتر باشه‌ از زشتیا وُغصّه‌ها چیزی‌ بِهِت‌ نگم‌ُ فقط‌ از دنیای‌ شادُ قشنگ‌ بَرات‌ حرف‌ بزنم‌! ولی‌ نمی‌خوام‌ سَرِت‌ُ شیره‌ بمالم‌ُ بِهِت‌ بگم‌ که‌ زنده‌گی‌ مث‌ِ یه‌ قالی‌ِ نَرمه‌ که‌می‌تونی‌ پابرهنه‌ روش‌ راه‌ بِری‌، نه‌! زنده‌گی‌ یه‌ جادّه‌ی‌ کج‌ُ کوله‌ی‌ پُر از سنگ‌ُ کلوخه‌! کلوخایی‌ که‌ تو رُ زمین‌ می‌زنن‌ُ خونی‌ مالیت‌ می‌کنن‌!سنگایی‌ که‌ فقط‌ با چکمه‌های‌ آهنی‌ می‌شه‌ از روشون‌ گُذشت‌! تازه‌ این‌ کافی‌ نیس‌ چون‌ وقتی‌ پاهات‌ُ بپوشونی‌ هَم‌ یکی‌ پیدا می‌شه‌ که‌ به‌ سَرِت‌سنگ‌ بِپَرونه‌!�

خُب‌! درس‌ِ امروز تموم‌ شُد! پسرم‌! یا دخترم‌! دَرسِت‌ رُ فهمیدی‌؟ خُدا می‌دونه‌ اگه‌ مَردُم‌ حرفامون‌ُ بشنون‌ چی‌ می‌گن‌! فکر نمی‌کنی‌ من‌ُ به‌دیوونه‌گی‌ُ بی‌رحمی‌ متهّم‌ کنن‌؟ عکس‌ِ آخرت‌ُ نگاه‌ می‌کردم‌! تو پنج‌ هفته‌گی‌ قدّت‌ یه‌ سانتیمتر هَم‌ نیس‌! خیلی‌ عَوَض‌ شُدی‌! حالا بیشتر از یه‌گُل‌ِ مرموز شکل‌ِ یه‌ شفیره‌یی‌! ماهی‌ِ کوچولویی‌ که‌ باله‌هاش‌ تازه‌ جوونه‌ زَدَن‌! چهار تا باله‌ که‌ بعدها دست‌ُ پای‌ تو می‌شن‌! چشمات‌ مث‌ِ دوتانقطه‌ی‌ سیاه‌ تو یه‌ دایره‌ معلومه‌ وُ یه‌ دُم‌ِ کوچیک‌ هَم‌ داری‌! تو روزنامه‌ نوشته‌ توی‌ این‌ سن‌ با جنین‌ِ پستان‌ْدارای‌ دیگه‌ فرقی‌ نداری‌! یعنی‌ اگه‌ یه‌بچّه‌ گُربه‌ بودی‌ هَم‌ همین‌ شکل‌ُ شمایل‌ُ داشتی‌! نه‌ صورتی‌، نه‌ مغزی‌... من‌ با تو حرف‌ می‌زنم‌ُ تو نمی‌دونی‌! تو تاریکی‌ غرق‌ شُدی‌ُ حتّانمی‌دونی‌ که‌ وجود داری‌! می‌تونم‌ تو رُ دور بندازم‌ُ هیچ‌ وقت‌ هَم‌ نمی‌فهمی‌ که‌ دورِت‌ انداختم‌! هیچ‌ وقت‌ نمی‌فهمی‌ که‌ با دور انداختنت‌ بِهِت‌ لطف‌کردم‌ یا ظلم‌!
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#6

دیروز حالم‌ هیچ‌ خوب‌ نبود! ببخش‌ اگه‌ از دور انداختنت‌ یا از این‌ که‌ هیچّی‌ نمی‌فهمی‌ حرف‌ زَدَم‌! تمومش‌ حرف‌ بود! اون‌ تصمیمی‌ که‌ گرفته‌ بودم‌هنوز سَرِ جاشه‌! حتّا اگه‌ دیگرون‌ از شنیدنش‌ شاخ‌ در بیارن‌! دی‌ْشب‌ با پدرت‌ حرف‌ زَدَم‌! تو تلفن‌ بِهِش‌ گفتم‌ که‌ تو هستی‌! راستش‌ُ بخوای‌ اصلاًخوش‌ْحال‌ نَشُد! اوّل‌ واسه‌ چن‌ دقیقه‌ سکوت‌ کردُ بعد با یه‌ صدای‌ بی‌تفاوت‌ گفت‌:
«ـ چه‌قدر لازمه‌؟»
منظورش‌ُ نفهمیدم‌... گفتم‌:
«ـ فکر کنم‌ نُه‌ ماه‌! شایدَم‌ هشت‌ ماه‌!»
گفت‌:
«ـ دارم‌ از خرجش‌ حرف‌ می‌زنم‌!»
«ـ چه‌ خرجی‌؟»
«ـ خرج‌ِ خلاص‌ شُدن‌ از شَرّش‌!»
آره‌! دُرُست‌ همین‌ جُمله‌ رُ گفت‌! انگار تو هیچ‌ فرقی‌ با آشغال‌ نداری‌! خیلی‌ آروم‌ بِهِش‌ گفتم‌ که‌ تو رُ نگه‌ می‌دارم‌! با یه‌ خطابه‌ی‌ بالا بُلند که‌ گاهی‌مث‌ِ نصیحت‌ بود، گاهی‌ شبیه‌ِ دستور می‌شُدُ بعضی‌ جاها شبیه‌ِ التماس‌، سعی‌ کرد بِهِم‌ حالی‌ کنه‌ که‌ دارم‌ اشتباه‌ می‌کنم‌! مخصوصاً واسه‌ این‌ که‌اون‌ نمی‌خواد باهام‌ زنده‌گی‌ کنه‌! همه‌ش‌ می‌گفت‌:
«ـ به‌ کارِت‌ فکر کن‌! به‌ مسئولیتات‌! به‌ حرف‌ِ مَردُم‌!»
جوابش‌ُ نمی‌دادم‌ُ اون‌ سکوتم‌ُ نشونه‌ی‌ رضایت‌ می‌دونست‌! آخر سَر هَم‌ گفت‌ که‌ نگران‌ِ خرجش‌ نباشم‌ُ اون‌ حاضره‌ نصف‌ِ پول‌ُ بده‌!
حالم‌ به‌ هم‌ خورد! حِس‌ می‌کردم‌ چیزی‌ نمونده‌ رو گوشی‌ِ تلفن‌ بالا بیارم‌! گوشی‌ُ سَرِ جاش‌ گُذاشتم‌ُ به‌ این‌ فکر کردم‌ که‌ یه‌ زمانی‌ این‌ مَردُ دوس‌داشتم‌!
دوسِش‌ داشتم‌؟ یه‌ روز باید من‌ُ تو درباره‌ی‌ این‌ دوست‌ داشتن‌ با هم‌ گَپ‌ بزنیم‌! راستش‌ُ بخوای‌ من‌ هنوز نفهمیدم‌ منظور از عشق‌ چیه‌! به‌نَظَرَم‌ میاد عشق‌ یه‌ حقّه‌ی‌ گُنده‌س‌ که‌ واسه‌ سرگرم‌ کردن‌ِ مَردُم‌ ساخته‌ شُده‌! هَر کی‌ُ می‌بینی‌ داره‌ از عشق‌ حرف‌ می‌زنه‌: کشیشا، آگهی‌های‌تبلیغاتی‌، نویسنده‌ها، آدمای‌ سیاسی‌ُ بالاخره‌ اونایی‌ که‌ راس‌ راسی‌ عشق‌ می‌کنن‌! من‌ از این‌ کلمه‌ی‌ لعنتی‌ که‌ همه‌جا وُ تو تموم‌ِ زبونا وردِ دهن‌ِآدماس‌، متنفّرم‌!
راه‌ رفتن‌ُ دوس‌ دارم‌! نوشیدن‌ُ دوس‌ دارم‌! سیگار کشیدن‌ُ دوس‌ دارم‌! آزادی‌ُ دوس‌ دارم‌! رفیقم‌ُ دوس‌ دارم‌! بچّه‌م‌ُ دوس‌ دارم‌!
سعی‌ می‌کنم‌ هیچ‌ وقت‌ کلمه‌ی‌ دوستت‌ دارم‌ُ به‌ کار نَبَرَم‌ُ هیچ‌ وقت‌ به‌ خودم‌ نگم‌ این‌ چیزی‌ که‌ قلب‌ُ روحم‌ُ داغون‌ می‌کنه‌ عشقه‌! نمی‌دونم‌ تو رُدوس‌ دارم‌ یا نه‌! من‌ به‌ تو فقط‌ با حس‌ِ عاطفه‌ی‌ زنده‌گی‌ نگاه‌ می‌کنم‌، نه‌ با عشق‌! هَر چی‌ فکر می‌کنم‌ می‌بینم‌ پدرت‌ رُ هَم‌ هیچ‌ وقت‌ دوست‌نداشتم‌! اون‌ُ می‌خواستم‌ُ تحسینش‌ می‌کردم‌ امّا دوسش‌ نداشتنم‌! تموم‌ِ کسای‌ قبلی‌ هَم‌ فقط‌ سایه‌هایی‌ بودن‌ سَرِ یه‌ جُست‌ُجو که‌ همیشه‌شکست‌ هم‌ْراهش‌ بوده‌! بودن‌ با پدرت‌ این‌ُ بِهِم‌ فهموند که‌ هیچی‌ مث‌ِ تمایل‌ یه‌ مَرد به‌ یه‌ زن‌ یا یه‌ زن‌ به‌ یه‌ مَرد آزادی‌ِ آدم‌ُ تهدید نمی‌کنه‌! هیچ‌زنجیرُ طنابی‌ نمی‌تونه‌ تو رُ مث‌ِ یه‌ بَرده‌ی‌ چشم‌ُ گوش‌ بسته‌ی‌ بی‌اُمید نگه‌ داره‌! وای‌ به‌ حال‌ِ کسی‌ که‌ خودش‌ُ واسه‌ همون‌ مِیل‌ به‌ کس‌ِ دیگه‌یی‌هدیه‌ کنه‌! با این‌ کار خودمون‌ یادمون‌ می‌ره‌ وُ تموم‌ِ حقوق‌ُ آزادی‌مون‌ُ از دست‌ می‌دیم‌! مث‌ِ یه‌ سگ‌ که‌ تو دریا اُفتاده‌ وُ دست‌ُ پا می‌زنه‌ تا خودش‌ُبه‌ ساحلی‌ که‌ وجود نداره‌ برسونه‌! ساحلی‌ به‌ اسم‌ِ دوست‌ داشته‌ شُدن‌ُ عشق‌ِ کسی‌ بودن‌! اگه‌ به‌ این‌ ساحل‌ برسی‌ هَم‌ تازه‌ از خودت‌می‌پُرسی‌ که‌: واسه‌ چی‌ پَریدی‌ تو آب‌؟ چون‌ از خودت‌ راضی‌ نبودی‌ُ می‌خواستی‌ چیزی‌ که‌ دوس‌ داشتی‌ باشی‌ُ تو کس‌ِ دیگه‌یی‌ ببینی‌؟ شایدم‌ ازترس‌ِ سکوت‌ُ تنهایی‌؟ شاید محتاج‌ِ اونی‌ که‌ کسی‌ُ تصاحب‌ کنی‌ یا کسی‌ تصاحبت‌ کنه‌؟ بعضیا به‌ همین‌ می‌گن‌: عشق‌! ولی‌ به‌ نظرِ من‌ عشق‌خیلی‌ کم‌تَر از اینه‌ که‌ بَرات‌ گفتم‌! مث‌ِ یه‌ جور گُرُسنه‌گی‌ِ که‌ بعدِ سیر شُدن‌ سَرِ دِلِت‌ می‌مونه‌ وُ حالت‌ُ می‌گیره‌! بعدش‌ نوبت‌ِ استفراغه‌! چرا هیچ‌کس‌ُ هیچ‌ چیز نتونست‌ معنی‌ِ این‌ کلمه‌ رُ به‌ من‌ حالی‌ کنه‌؟ خیلی‌ دِلم‌ می‌خواد معنیش‌ُ بفهمم‌! تشنه‌ی‌ فهمیدن‌ِ معنی‌ِ اونَم‌! گاهی‌ فکر می‌کنم‌شاید همون‌ چیزیه‌ که‌ مادرم‌ بَرام‌ می‌گفت‌! یعنی‌ حس‌ِ یه‌ مادر وقتی‌ بچّه‌ی‌ بی‌دفاعش‌ُ بغل‌ می‌کنه‌! حداقل‌ تا وقتی‌ بچّه‌ کوچیکه‌ بِهِت‌ فحش‌نمی‌ده‌ وُ نمی‌تونه‌ آزارِت‌ بده‌!� اگه‌ از تو، از خودِ تو که‌ من‌ُ از خودم‌ می‌گیری‌ُ خونم‌ُ می‌مِکی‌ بخوام‌ سه‌ تا حرف‌ِ لعنتی‌ِ عین‌ُ شین‌ُ قاف‌ُ بَرام‌ معنی‌کنی‌ چی‌ بِهِم‌ می‌گی‌؟
بین‌ِ من‌ُ آدمای‌ عاشق‌ یه‌ چیزِ مُشترک‌ هست‌! اونا با نگاه‌ کردن‌ِ عکس‌ِ عشقشون‌ آروم‌ می‌گیرن‌ُ منم‌ همین‌طور! همیشه‌ عکسای‌ قشنگت‌ تودستمه‌! وسواس‌ پیدا کردم‌! وقتی‌ خسته‌ وُ کوفته‌ میام‌ خونه‌ پِی‌ِ تو می‌گردم‌ُ روزنامه‌ها رُ رو زمین‌ پهن‌ می‌کنم‌ُ روزای‌ عمرِ تو رُ می‌شمُرَم‌! امروزشیش‌ هفته‌ از بودنت‌ می‌گذره‌! چه‌قدر قشنگی‌! دیگه‌ نه‌ گُلی‌ نه‌ شفیره‌! با کلّه‌ی‌ بزرگ‌ُ طاست‌ شبیه‌ِ یه‌ آدم‌ شُدی‌! مهره‌هات‌ قشنگ‌ معلومه‌!دستات‌ دیگه‌ مث‌ِ باله‌ نیستن‌! دو تا بالَن‌! بال‌ درآوُردی‌! دلم‌ می‌خواد تن‌ُ دوتا بالت‌ُ نوازش‌ کنم‌! زنده‌گی‌ توی‌ اون‌ تُخم‌ چه‌ جوریه‌؟ از عکسات‌پیداس‌ که‌ تو اون‌ شناوَری‌! مث‌ِ یه‌ گُل‌ْدون‌ِ شیشه‌یی‌ که‌ توش‌ گُل‌ِ سُرخ‌ گُذاشتن‌! یه‌ نَخ‌ از تُخم‌ جُدا شُده‌ که‌ به‌ اون‌ گُل‌ْدون‌ِ سفید که‌ رگه‌های‌قرمزُ خالای‌ کبود داره‌ می‌رسه‌! می‌گن‌ زمین‌ هم‌ از چند کیلومتری‌ همچین‌ شکلی‌ داره‌! واقعاً به‌ نَظَر میاد یه‌ طناب‌ که‌ مث‌ِ زنده‌گی‌ بُلنده‌ از زمین‌به‌ طرف‌ِ تو اومده‌! چه‌جوری‌ دِلِشون‌ میاد بگن‌ به‌ وجود اومدن‌ِ انسان‌ یه‌ تصادف‌ بوده‌؟
دکتر گُفت‌ بعدِ تموم‌ شُدن‌ِ شیش‌ هفته‌گی‌ دوباره‌ خودم‌ُ نشونش‌ بِدم‌! فردا دوباره‌ می‌رَم‌ پیشش‌! گاهی‌ وقتا تَرس‌ُ گاهی‌ خوش‌ْحالی‌ میاد سُراغم‌!
دکتر همون‌طور که‌ کاغذی‌ُ از رو میز برمی‌داشت‌ با لحنی‌ که‌ سعی‌ می‌کرد شادُ مهربون‌ باشه‌ گفت‌:
«ـ تبریک‌ می‌گم‌! خانوم‌!»
بی‌معطلی‌ جمله‌ش‌ُ اصلاح‌ کردم‌:
«ـ دوشیزه‌!»
پنداری‌ یه‌ سیلی‌ِ آب‌ْدار درِ گوشش‌ زده‌م‌! شادی‌ُ مهربونی‌ بودن‌ تو صورتش‌ مُرد! خیلی‌ بی‌تفاوت‌ گفت‌:
«ـ آها!»
بعدش‌ رو خانم‌ خط‌ کشیدُ نوشت‌: دوشیزه‌! این‌جوری‌ بود که‌ تو یه‌ اتاق‌ِ سفید، یه‌ مَرد که‌ اونم‌ سفید پوشیده‌ بود خیلی‌ رسمی‌ بودن‌ِ تو رُ به‌ من‌اعلام‌ کرد!
از این‌ که‌ اسمم‌ُ رو نسخه‌ اصلاح‌ کرده‌ بودم‌ تعجّب‌ کرد! وقتی‌ بِهِم‌ گفت‌ لُخت‌ بشم‌ُ رو تخت‌ دراز بِکشم‌ لحنش‌ اصلاً مهربون‌ نبود! تشخیصش‌اصلاً ذوق‌ْزده‌م‌ نکرد! خودم‌ می‌دونستم‌ تو اون‌جایی‌! دکترُ هم‌ْکارش‌ اصلاً به‌ صورتم‌ نگاه‌ نمی‌کردن‌! انگار دارن‌ یه‌ موجودِ ترس‌ْناک‌ُ معاینه‌می‌کنن‌! ولی‌ با هم‌ نگاهای‌ کش‌ْداری‌ُ ردُ بَدَل‌ می‌کردن‌! وقتی‌ رو تخت‌ دراز کشیدم‌، اوقات‌ِ دست‌ْیارِ از این‌ که‌ پاهام‌ُ خوب‌ باز نکردم‌ُ جای‌ دُرُست‌نذاشتم‌، تلخ‌ شُد! به‌ زور پاهام‌ُ از هم‌ باز کردُ گفت‌:
«ـ یکی‌ این‌جا، یکی‌ اون‌جا!»
اون‌ موقع‌ حِس‌ کردم‌ یه‌ تیکه‌ گوشت‌ِ مسخره‌ بیش‌ْتر نیستم‌! چند دقیقه‌ بعد قسمت‌ِ وحشت‌ْناک‌ِ ماجرا شروع‌ شُد: دکتر دست‌ْکش‌ِ لاستیکیش‌ُدستش‌ کردُ شروع‌ کرد به‌ معاینه‌ کردنم‌! حسابی‌ درد کشیدم‌! فکر کردم‌ می‌خواد تو رُ خفه‌ کنه‌! بالاخره‌ دست‌ْکشش‌ُ در آوُردُ گفت‌:
«ـ همه‌ چی‌ خوبه‌! همه‌ چی‌ عادیه‌!»
یه‌ نسخه‌ نوشت‌ُ مث‌ِ یه‌ طوطی‌ شروع‌ کرد به‌ گفتن‌ِ این‌ که‌ حامله‌ شُدن‌ مریضی‌ نیست‌ُ می‌تونم‌ هَر کاری‌ که‌ قبلاً می‌کردم‌ُ بازم‌ بکنم‌! فقط‌ بایدزیاد سیگار نکشم‌ُ با آب‌ِ خیلی‌ گرم‌ حموم‌ نکنم‌ُ به‌ فکرِ جنایت‌ نیفتم‌! پُرسیدم‌:
«ـ جنایت‌؟»
«ـ آره‌! البتّه‌ می‌دونین‌ که‌ دولت‌ این‌ کارُ قدغن‌ کرده‌!»
واسه‌ این‌ که‌ تهدیداش‌ کارسازتَر بشه‌ قرصای‌ روتئین‌ تجویز کردُ اَزَم‌ خواست‌ هَر پونزده‌ روز یه‌ بار بِرَم‌ پیشش‌! بعد گفت‌ حق‌ِ ویزیت‌ُ به‌ مُنشی‌بِدم‌ُ وقت‌ِ گفتن‌ِ تموم‌ِ اینا حتّا یه‌ لب‌ْخند هم‌ نَزَد! وَردستش‌ هَم‌ روی‌ خوش‌ بِهِم‌ نشون‌ ندادُ وقتی‌ درُ می‌بستم‌ دیدم‌ که‌ هَر دو با تأسف‌ سَر تکون‌می‌دَن‌!
می‌ترسم‌ تو با این‌ چیزا کنار نیای‌! تو دُنیایی‌ که‌ قراره‌ پا توش‌ بذاری‌ـ با وجودِ حرفایی‌ که‌ درباره‌ی‌ عَوَض‌ شُدن‌ِ زمونه‌ می‌زَنن‌ـ به‌ زنی‌ که‌ بدون‌ِازدواج‌ کردن‌ بچّه‌ دار بشه‌ می‌گن‌: وِلِنگار! تو بهترین‌ شکلِش‌ هَم‌ اون‌ُ یه‌ قهرمان‌ می‌دونن‌ُ اَزَش‌ تعریف‌ می‌کنن‌! ولی‌ هیچ‌ وقت‌ به‌ چشم‌ِ یه‌ زن‌ِعادی‌ بِهِش‌ نگاه‌ نمی‌کنن‌! دوافروشی‌ که‌ قرصای‌ روتئین‌ُ بِهِم‌ فروخت‌ از قبل‌ من‌ُ می‌شناخت‌ُ می‌دونست‌ شوهر ندارم‌! وقتی‌ نسخه‌ رُ بِهِش‌دادم‌ اَبروهاش‌ُ بالا انداخت‌ُ با تعجّب‌ نگام‌ کرد! بعدش‌ رفتم‌ پیش‌ِ خیاطم‌ تا یه‌ پالتو سفارش‌ بِدم‌! چیزی‌ به‌ زمستون‌ نمونده‌ وُ نمی‌خوام‌ تو سَردت‌بشه‌! با دهن‌ِ پُرِ سوزن‌ شروع‌ کرد به‌ گرفتن‌ِ اندازه‌هام‌! وقتی‌ بَراش‌ توضیح‌ دادم‌ که‌ پالتو باید یه‌ کم‌ بزرگ‌تَر باشه‌ چون‌ حامله‌اَم‌ُ شکمم‌ کم‌ کم‌ داره‌بالا میاد، از خجالت‌ قرمز شُد! دهنش‌ همچین‌ وا مونده‌ بود که‌ تَرسیدم‌ مبادا سوزنا رُ قورت‌ بده‌! ولی‌ سوزنا زمین‌ ریختن‌ُ مِترِش‌ هَم‌ از دستش‌اُفتادُ من‌ از این‌ که‌ ماجرا رُ بِهِش‌ گفتم‌ُ دست‌ْپاچه‌ش‌ کردم‌، پشیمون‌ شُدم‌! درباره‌ی‌ رئیسَم‌ همین‌ اتّفاق‌ اُفتاد! به‌ هَر حال‌ چون‌ رییسم‌ِ وُ ماه‌ به‌ ماه‌بِهِم‌ پول‌ می‌ده‌ دُرُس‌ نیست‌ که‌ بِهِش‌ نگم‌ تا چند ماه‌ نمی‌تونم‌ کار کنم‌! واسه‌ گفتن‌ِ همین‌ حرف‌ رفتم‌ تو اتاقش‌! یه‌ کم‌ ساکت‌ موند! بعد خودش‌ُپیدا کردُ با لُکنت‌ گفت‌ به‌ تصمیمم‌ احترام‌ می‌ذاره‌! گفت‌ من‌ خیلی‌ شُجاعَم‌ ولی‌ بهتره‌ این‌ ماجرا رُ پیش‌ِ هَر کسی‌ نگم‌!
«ـ از این‌ موضوع‌ بین‌ِ خودمون‌ حرف‌ زَدَن‌ یه‌ چیزه‌ وُ گفتنش‌ به‌ کسایی‌ که‌ دَرکت‌ نمی‌کنن‌ یه‌ چیزِ دیگه‌! اصلاً شاید چند روز دیگه‌ نظرت‌ عَوَض‌ بشه‌!دُرُسته‌؟»
رو نَظَرت‌ عَوَض‌ بشه‌ خیلی‌ تکیه‌ کرد! گفت‌ تا سه‌ ماهه‌گی‌ وقت‌ دارم‌ فکر کنم‌ُ تصمیمی‌ بگیرم‌ که‌ عاقل‌ بودنم‌ُ ثابت‌ کنه‌! گفت‌ کارَم‌ خیلی‌خوبه‌ وُ حیفه‌ که‌ واسه‌ احساساتم‌ اَزَش‌ دَس‌ بِکشم‌! اون‌ گفت‌ خیلی‌ بیش‌ْتَر از چند ماه‌ُ یه‌ سال‌ طول‌ می‌کشه‌ وُ مسیرِ زنده‌گیم‌ عَوَض‌ می‌شه‌!منظورش‌ این‌ بود که‌ با بودن‌ِ تو من‌ دیگه‌ مال‌ِ خودم‌ نیستم‌ُ نمی‌تونم‌ مث‌ِ قبل‌ کار کنم‌! یادمون‌ نَره‌ که‌ شرکت‌ِ اون‌ من‌ُ مشهور کرده‌ بودُ روم‌ حساب‌می‌کرد! کلّی‌ بَرنامه‌ واسه‌ آینده‌م‌ داشت‌! اگه‌ نَظَرَم‌ عَوَض‌ می‌شُد باید به‌ اون‌ می‌گفتم‌ُ اَزَش‌ کمک‌ می‌خواستم‌!
پدرت‌ دوباره‌ تلفن‌ کرد! صداش‌ می‌لَرزیدُ می‌خواس‌ بدونه‌ جواب‌ِ آزمایش‌ مثبت‌ بوده‌ یا منفی‌! گفتم‌ که‌ مثبت‌ بوده‌! بازَم‌ پُرسید که‌ کی‌ خیال‌ دارم‌به‌ قول‌ِ خودش‌ ترتیب‌ِ کارُ بِدَم‌! بدون‌ِ این‌ که‌ حرفی‌ بزنم‌ گوشی‌ُ گُذاشتم‌!
آخه‌ چرا تا یه‌ نفر قانونی‌ حامله‌ می‌شه‌ بَراش‌ جشن‌ می‌گیرن‌ُ اَزَش‌ می‌خوان‌ خودش‌ُ خسته‌ نَکنه‌ وُ بِهِش‌ می‌گن‌ حامله‌گی‌ خیلی‌ خوبه‌، ولی‌درباره‌ی‌ من‌ همه‌ لال‌مونی‌ می‌گیرن‌ُ از سقط‌ِ بچّه‌ حرف‌ می‌زنن‌؟ همه‌ دارن‌ توطئه‌ می‌چینن‌ تا من‌ُ تو رُ از هم‌ جُدا کنن‌! گاهی‌ نگرون‌ می‌شم‌ُ ازخودم‌ می‌پُرسم‌: بالاخره‌ کی‌ برنده‌ می‌شه‌؟ ما یا اونا؟ شاید دلواپسیم‌ از زنگای‌ این‌ تلفن‌ باشه‌! زنگ‌ِ تلفن‌ تلخیا وُ ناراحتیایی‌ که‌ یادم‌رفته‌ بودُ دوباره‌ بَرام‌ زنده‌ می‌کنه‌! ناراحتیای‌ که‌ از یه‌ مُش‌ خیال‌ِ خوش‌ دُرُس‌ شُده‌ بودن‌ که‌ به‌ من‌ فهموند عشق‌ یه‌ نمایش‌ِ پیچیده‌س‌! زخماخوب‌ می‌شن‌ُ جاشونَم‌ کم‌ کم‌ از بین‌ می‌ره‌ ولی‌ یه‌ زنگ‌ِ تلفن‌ واسه‌ برگردوندن‌ِ تموم‌ِ دَردا بسّه‌! دَردِ شکستنای‌ کهنه‌ تو وقتی‌ که‌ زمان‌ می‌گذره‌!
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#7

دنیای‌ تو همون‌ کیسه‌یی‌ِ که‌ شیش‌ هفته‌س‌ توش‌ چُمباتمه‌ زَدی‌ُ شناوَری‌! به‌ این‌ کیسه‌ می‌گن‌ کیسه‌ی‌ جنینی‌!
توش‌ُ یه‌ مایع‌ِ نَمک‌ْدارپُرکرده‌ که‌ نمی‌ذاره‌ تو دُچارِ قوّه‌ی‌ جاذبه‌ بِشی‌ُ تکون‌ خوردنای‌ من‌ این‌طَرَف‌ اون‌طَرَف‌ بندازدِت‌!
تا همین‌ چند روز پیش‌ غذات‌ُ فقط‌ از همون‌ کیسه‌پیدا می‌کردی‌! بعدِ یه‌ سِری‌ ماجراهای‌ عجیب‌ُ غریب‌، تو یه‌ کم‌ از این‌ مایع‌ُ می‌خوردی‌، یه‌ کمش‌ُ جذب‌ می‌کردی‌ُ با چیزی‌ که‌ دفع‌ می‌کردی‌دوباره‌ اون‌ مایع‌ُ می‌ساختی‌! حالا چهار روزِ که‌ با بندِ ناف‌ به‌ من‌ وصل‌ شُدی‌ُ از من‌ غذا می‌گیری‌! تواین‌ چند روز خیلی‌ اتّفاقا اُفتاده‌ که‌ من‌واسه‌شون‌ تو رُ ستایش‌ می‌کنم‌!
جُفتی‌ که‌ تُخم‌ُ تو خودش‌ گرفته‌ حسابی‌ سِفت‌ شُده‌! سلّولای‌ خونیت‌ مُدام‌ زیادتَر می‌شن‌! تموم‌ِ اینا داره‌ با یه‌سرعت‌ِ عجیب‌ُ غریب‌ اتّفاق‌ می‌اُفته‌!
شبکه‌ی‌ رگات‌ دیگه‌ دیده‌ می‌شه‌! رگات‌ُ بندِ نافی‌ که‌ من‌ُ به‌ تو وصل‌ می‌کنه‌ هَم‌ سِفت‌ شُده‌! کبدت‌ حسابی‌پُف‌ کرده‌ وُ تموم‌ِ اعضای‌ دیگه‌ت‌ دارن‌ شکل‌ِ خودشون‌ُ پیدا می‌کنن‌! دست‌ْگاه‌ِ تناسُلیت‌ هَم‌ جوونه‌ زَده‌! حالا دیگه‌ خودت‌ می‌دونی‌ دختری‌ یاپسر! ولی‌ ـ کوچولو! ـ چیزی‌ که‌ بیشتر از همه‌ دوس‌ دارم‌ اینه‌ که‌ دستات‌ هَم‌ شکل‌ گرفتن‌! انگشتات‌ معلومَن‌! یه‌ دهن‌ِ کوچولو وُ یه‌ لَب‌ داری‌! زبونم‌پیدا کردی‌! سوراخی‌ بیست‌تا دندونت‌ هَم‌ پیداس‌! با وجودِ کوچولویی‌ دوتا چِشم‌ داری‌! دوتا چشم‌ که‌ سه‌ گِرَم‌ بیشتر وزنشون‌ نیست‌!

نمی‌تونم‌ باورکنم‌ تموم‌ِ این‌ چیزا تو چند هفته‌ دُرُس‌ شُدن‌! به‌ نَظَرَم‌ واقعی‌ نمیاد! ولی‌ شروع‌ِ دُنیا هم‌ باید همین‌جوری‌ بوده‌ باشه‌! یه‌ جُنبش‌، یه‌ تَوَرّم‌ُ... شروع‌ِزنده‌گی‌! بدون‌ِ پایان‌ُ پیچیده‌، بدون‌ِ پایان‌ُ سخت‌، بدون‌ِ پایان‌ُ سریع‌ُ منظّم‌ُ کامل‌...

چه‌قدر وول‌ می‌خوری‌! کوچولو! کی‌ می‌گه‌ تو گهواره‌ی‌ آبیت‌ خوابیدی‌؟ تو هیچ‌ وقت‌ نمی‌خوابی‌ُ آروم‌ُ قرار نمی‌گیری‌!
کی‌ گفته‌ توی‌ آرامشی‌؟ کی‌گفته‌ تو آروم‌ می‌گیری‌ُ فقط‌ یه‌ لالایی‌ِ قشنگ‌ از صداهای‌ نَرم‌ِ دورُ وَرِت‌ُ می‌شنوی‌؟ می‌دونم‌ مُدام‌ داری‌ تکون‌ می‌خوری‌ُ یه‌ فشارِ تُلُمبه‌یی‌ُ نفس‌کشیدنای‌ تُندُ انفجارای‌ دَم‌ به‌ دَم‌ُ صداهای‌ بُلند باهاته‌! کی‌ گفته‌ تو جون‌ نداری‌ُ مث‌ِ یه‌ گیاهی‌ که‌ می‌شه‌ با قاشق‌ از خاک‌ بیرونت‌ آوُرد!
به‌ من‌ می‌گن‌ اگه‌ می‌خوام‌ از شَرّت‌ خلاص‌ شَم‌، الان‌ وقتشه‌! یعنی‌ باید صبر کنم‌ به‌ یه‌ آدم‌ با چشم‌ُ دست‌ُ دهن‌ بَدَل‌ بشی‌ تا بِکشمت‌، نه‌ قبل‌ ازاون‌! قبلش‌ تو کوچولو بودی‌ُ نمی‌شُد راحت‌ پیدات‌ کردُ کشتت‌!
اونا همه‌شون‌ دیوونه‌اَن‌!


[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#8

دوستم‌ اعتقاد داره‌ این‌ منم‌ که‌ دیوونه‌اَم‌! اون‌ که‌ ازدواج‌ کرده‌ تو این‌ سه‌ سال‌ِ آخر چهارتا بچّه‌ سقط‌ کرده‌! اون‌ دوتا بچّه‌ داره‌ وُ نمی‌خواد صاحب‌ِسوّمی‌ بشه‌! درآمدِ شوهرش‌ کمه‌ وُ خودش‌ هَم‌ سَرِ کار می‌ره‌ وُ کارش‌ُ دوس‌ داره‌ وُ نمی‌تونه‌ اَزَش‌ بگذره‌! رسیدن‌ به‌ بچّه‌ها رُ به‌ مادرشوهرش‌سپُرده‌ چون‌ خودش‌ نمی‌تونه‌ تنها یه‌ کودکستان‌ُ اداره‌ کنه‌! بچّه‌ به‌ دُنیا آوُردن‌ خیلی‌ شاعرانه‌س‌ ولی‌ به‌ نظرِ دوستم‌ حقیقت‌ یه‌ شکل‌ِ دیگه‌ داره‌!اون‌ می‌گه‌:
«ـ حتّا مُرغا هم‌ به‌ هَر چه‌ قدر می‌تونن‌ جوجه‌ به‌ دُنیا نمیارن‌! اگه‌ از هَر تُخمی‌ یه‌ جوجه‌ بیرون‌ می‌اومد، دُنیا مُرغ‌ْدونی‌ می‌شُد! مگه‌ نمی‌دونی‌ بعضی‌ از مُرغاتُخمای‌ خودشون‌ُ می‌شکنن‌ُ می‌خورن‌؟ مگه‌ نمی‌دونی‌ تو هَر سال‌ فقط‌ یکی‌ دوبار رو تُخم‌ می‌خوابن‌؟ حتّا خرگوشا هم‌ بچّه‌های‌ لاغرشون‌ُ می‌خورن‌ تا به‌اون‌ یکیا بهتر شیر بِدن‌! به‌ نَظَرت‌ بهتر نیست‌ همون‌ اوّل‌ کلَک‌ِ اونا رُ بِکنَن‌ تا این‌ که‌ بذارین‌ دُنیا بیان‌ُ خورده‌ بِشن‌؟»
من‌ بِهِش‌ گفتم‌ بهتر اینه‌ که‌ اصلاً بچّه‌یی‌ دُرُس‌ نکنن‌! ولی‌ اون‌ با این‌ حرف‌ِ من‌ کلافه‌ شُدُ تعریف‌ کرد که‌ هَر شب‌ قرص‌ می‌خورده‌ تا بچّه‌دارنَشه‌! از این‌ کار خوشِش‌ نمی‌اومده‌ ولی‌ هَر شب‌ قرص‌ُ می‌خورده‌! تا یه‌ شب‌ یادش‌ می‌ره‌ وُ کار به‌ انداختن‌ِ بچّه‌ی‌ اوّل‌ می‌کشه‌! با یه‌ سوند کلَک‌ِبچّه‌ رُ کنده‌ بودن‌! من‌ اون‌ موقع‌ دُرُست‌ نفهمیدم‌ که‌ این‌ سوند چه‌ جور چیزیه‌! فکر می‌کردم‌ یه‌ میله‌س‌ که‌ با اون‌ بچّه‌ها رُ می‌کشن‌! بعدافهمیدم‌ خیلی‌ از زَنا از اون‌ استفاده‌ می‌کنن‌ با این‌ که‌ می‌دونن‌ دردِ زیادی‌ داره‌ وُ شاید کارشون‌ به‌ زندون‌ بِکشه‌!
هیچ‌ از خودت‌ پُرسیدی‌ چرا چَند روزِ که‌ فقط‌ درباره‌ی‌ همین‌ چیزا باهات‌ حرف‌ می‌زنم‌؟ خودمَم‌ نمی‌دونم‌! شاید واسه‌ این‌ که‌ کسای‌ دیگه‌ تا حدِشکنجه‌ در این‌باره‌ باهام‌ حرف‌ می‌زنن‌ تا بل‌ْکه‌ بتونن‌ راضیم‌ کنن‌! شاید واسه‌ این‌ که‌ خودمم‌ به‌ این‌ فکر اُفتادم‌! شاید واسه‌ این‌ که‌ نمی‌خوام‌هیشکی‌ُ شَریک‌ِ این‌ تَردیدی‌ کنم‌ که‌ به‌ جونم‌ اُفتاده‌! فکر کشتنت‌ روزام‌ُ نِفله‌ می‌کنه‌ ولی‌ بازم‌ به‌ اون‌ فکر می‌کنم‌! حرفایی‌ که‌ درباره‌ی‌ مُرغاشنیدم‌ از خاطرم‌ دور نمی‌شه‌، همین‌طور قیافه‌ی‌ عصبانی‌ِ دوستم‌ وقتی‌ عکسات‌ُ نشونش‌ می‌دادم‌ُ به‌ دستا وُ چشمات‌ اشاره‌ می‌کردم‌! اون‌ بِهِم‌گفت‌ که‌ چشما وُ دستای‌ تو با میکروسکوپ‌ هم‌ دیده‌ نمی‌شن‌ُ من‌ دارم‌ تو خیال‌ْبافی‌ زنده‌گی‌ می‌کنم‌! اون‌ فکر می‌کنه‌ من‌ به‌ رؤیاهام‌ مث‌ِ چیزای‌واقعی‌ نگاه‌ می‌کنم‌ُ بِهِم‌ گفت‌:
«ـ پَس‌ چرا بچّه‌قورباغه‌ها رُ از استخرِ خونه‌ت‌ بیرون‌ میاری‌ تا به‌ قورباغه‌ بَدَل‌ نَشن‌ُ شبا با سَرُ صداشون‌ ذلّه‌ت‌ نکنن‌؟»

می‌دونم‌ که‌ دارَم‌ مُدام‌ بَرات‌ از زشتی‌ِ دُنیایی‌ که‌ قراره‌ پا توش‌ بذاری‌ حرف‌ می‌زنم‌ُ از کارای‌ بَدی‌ که‌ هَر روز انجام‌ می‌دیم‌ باخبرت‌ می‌کنم‌!می‌دونم‌ فهمیدن‌ِ تموم‌ِ این‌ چیزا واسه‌ تو آسون‌ نیست‌ ولی‌ یه‌ چیزایی‌ کم‌ کم‌ بِهِم‌ می‌فهمونه‌ که‌ تو تموم‌ِ حرفام‌ُ می‌فهمی‌! این‌ موضوع‌ از همون‌روزی‌ شروع‌ شُد که‌ سعی‌ می‌کردم‌ بِهِت‌ بفهمونم‌ زمین‌ مث‌ِ همون‌ تُخمی‌ که‌ از توش‌ بیرون‌ اومدی‌ گِرده‌ وُ دریا از چیزی‌ مث‌ِ همون‌ آبی‌ که‌ توش‌شناوَری‌ دُرُس‌ شُده‌! می‌خواستم‌ اینا رُ بِهِت‌ بفهمونم‌ُ نمی‌دونستم‌ چه‌طور! یهو فهمیدم‌ بی‌خودی‌ دارم‌ زور می‌زنم‌ُ خودت‌ تموم‌ِ این‌ چیزا رُ بهتر ازمن‌ می‌دونی‌! از دونستن‌ِ این‌ موضوع‌ فَلَج‌ شُدم‌ُ تا همین‌ حالا هَم‌ فکر می‌کنم‌ حدس‌اَم‌ دُرُس‌ بوده‌! اگه‌ تو تُخمی‌ که‌ از اون‌ دُرُس‌ شُدی‌ یه‌ دُنیاهست‌، پَس‌ چرا نشه‌ تو اون‌ دُنیا فکر کرد؟ مگه‌ این‌ُ نمی‌گن‌ که‌ ضمیرِ ناخودآگاه‌، همون‌ خاطره‌های‌ زنده‌گی‌ قبل‌ از پا گُذاشتن‌ تو روشناییه‌؟ واقعاًاین‌جوریه‌؟ پَس‌ تو که‌ همه‌ چی‌ُ می‌دونی‌ بِهِم‌ بگو زنده‌گی‌ از کجا شروع‌ می‌شه‌؟ بِهِم‌ بگو! التماست‌ می‌کنم‌! بگو تو شروعش‌ کردی‌؟ از کجا؟ ازهمون‌ موقع‌ که‌ یه‌ قطره‌ نور که‌ بِهِش‌ اسپرماتازویید می‌گیم‌ تُخمک‌ُ سوراخ‌ کرد؟ از اون‌ موقع‌ که‌ قلبت‌ دُرُس‌ شُدُ شروع‌ کرد به‌ تُلُمبه‌ کردَن‌ِ خون‌؟از اون‌ موقع‌ که‌ مغزُ مُخ‌ْچه‌ت‌ دُرُس‌ شُدُ شبیه‌ِ یه‌ آدم‌ شُدی‌؟ شاید هنوز اون‌ لحظه‌ نَرسیده‌ وُ تو مث‌ِ یه‌ موتوری‌ که‌ دارن‌ تیکه‌هاش‌ُ سَوار می‌کنن‌؟
حاضرم‌ هَر چی‌ دارم‌ بِدم‌ تا تو سکوتت‌ُ بشکنی‌ُ پا تو زندونی‌ بذارم‌ که‌ توش‌ قایم‌ شُدی‌ُ خودم‌ نگه‌ْبانش‌اَم‌! حاضرم‌ هَر چی‌ دارم‌ بِدَم‌ُ تو رُ ببینم‌ُصدات‌ُ بشنوم‌!

تو با من‌ یه‌ جُفت‌ِ عجیب‌ُ دُرُس‌ کردیم‌! همه‌ چیزِ تو به‌ من‌ بسته‌گی‌ داره‌ وُ همه‌ چیزِ من‌ به‌ تو! اگه‌ تو مریض‌ بشی‌، منم‌ مَریض‌ می‌شَم‌ُ اگه‌ من‌بمیرم‌، تو هَم‌ می‌میری‌! با این‌ همه‌ نه‌ من‌ می‌تونم‌ باهات‌ اختلاط‌ کنم‌ نه‌ تو با من‌! با وجودِ این‌ که‌ توی‌ دُنیای‌ خودت‌ عقل‌ِ کلّی‌، بازم‌ نمی‌دونی‌من‌ چه‌ شکلی‌اَم‌ُ چَن‌ سالَمه‌ وُ به‌ چه‌ زبونی‌ حرف‌ می‌زنم‌! نمی‌دونی‌ از کجا اومدم‌ُ کجام‌ُ چی‌کاره‌اَم‌! حتّا اگه‌ به‌ مغزت‌ فشار بیاری‌ هَم‌ نمی‌تونی‌بفهمی‌ من‌ سفیدم‌ یا سیاه‌، جوونم‌ یا پیر، قَد بُلندم‌ یا کوتوله‌! هنوزم‌ از خودم‌ می‌پُرسم‌ تو یه‌ نفر هَستی‌ یا نه‌!

هیچ‌ وقت‌ دو تا غریبه‌ با یه‌ سرنوشت‌ِ مُشترک‌ اندازه‌ ما از هم‌ بی‌خبر نبودن‌!

هیچ‌ وقت‌ دوتا ناشناس‌ که‌ هر دو یه‌ تن‌ دارن‌ به‌ اندازه‌ی‌ ما از هم‌ دور نبودن‌!

[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9

بَد خوابیدم‌ُ تَه‌ِ دِلم‌ دَرد داشتم‌! یعنی‌ تو بودی‌؟ با دل‌ْهُره‌ تو تخت‌ به‌ خودم‌ می‌پیچیدم‌ُ خوابام‌ پُرِ کابوس‌ بود!
تو یکی‌ از کابوسا پدرت‌ داشت‌ زار می‌زَد! هیچ‌ وقت‌ گریه‌ی‌ اون‌ُ ندیده‌ بودم‌ُ گمون‌ نمی‌کردم‌ بتونه‌ گریه‌ کنه‌! اشکاش‌ مث‌ِ چیکه‌های‌ سُربی‌ تواستخرِ کوچیک‌ِ خونه‌ می‌ریخت‌! تموم‌ِ استخرُ یه‌ سِری‌ نوارِ لیزُ دراز پوشونده‌ بودن‌! تَه‌ِ هَر کدوم‌ از اون‌ نوارا یه‌ تُخمک‌ِ کوچولو بود! اونا بچّه‌ قورباغه‌بودن‌! کاری‌ با پدرت‌ نداشتم‌، فقط‌ فکر کشتن‌ِ بچّه‌ قورباغه‌ها بودم‌! نمی‌خواستم‌ اونا قورباغه‌ بشن‌ُ با سَرُ صداشون‌ خواب‌ُ از چشام‌ بگیرن‌! کارِآسونی‌ بود! فقط‌ بایس‌ نوارا رُ بَرمی‌داشتی‌ُ رو چمن‌ می‌ذاشتی‌ تا آفتاب‌ خُشکشون‌ کنه‌! ولی‌ نوارا پیچ‌ُ تاب‌ می‌خوردن‌ُ دوباره‌ تو لجن‌ِ استخر فرومی‌رفتن‌! نمی‌تونستم‌ رو چمن‌ بذارمشون‌! آخرش‌ پدرت‌ گریه‌ش‌ُ تموم‌ کردُ اومد کمک‌ِ من‌! خیلی‌ راحت‌ می‌تونست‌ اون‌ کارُ بکنه‌! با یه‌ شاخه‌ی‌درخت‌ نوارا رُ از آب‌ درمی‌آوُردُ رو چمن‌ تَلّه‌شون‌ می‌کرد! کارش‌ آروم‌ُ دقیق‌ بود! من‌ عذاب‌ می‌کشیدم‌! به‌ نَظَرَم‌ می‌اومد شاهدِ مُردن‌ُ خفه‌ شُدن‌ِهزارون‌ نوزادم‌! شاخه‌ رُ از دست‌ِ پدرت‌ بیرون‌ کشیدم‌ُ داد زَدَم‌:
«ـ بذار زنده‌ بمونن‌! تو هَم‌ به‌ دُنیا اومدی‌؟ مگه‌ نه‌؟»
تو یه‌ کابوس‌ِ دیگه‌ یه‌ کانگورو دیدم‌! یه‌ کانگوروی‌ ماده‌ بود که‌ یه‌ چیزِ نرم‌ُ زنده‌ داشت‌ از رحمش‌ بیرون‌ می‌اومد! یه‌ کرم‌ِ خیلی‌ نَرم‌! با تعجّب‌ دورُوَرِ خودش‌ُ نگاه‌ می‌کردُ می‌خواس‌ بفهمه‌ کجاس‌! بعد از تن‌ِ پشمالوی‌ کانگورو رفت‌ بالا! نَرم‌ نَرم‌ جلو می‌رفت‌، خسته‌ می‌شُد، سُر می‌خورد، خسته‌می‌شُد، راه‌ُ گُم‌ می‌کرد...ولی‌ آخر به‌ کیسه‌ی‌ مادرش‌ رسید! آخرین‌ زورش‌ُ زَدُ خودش‌ُ با سَر انداخت‌ تو کیسه‌ی‌ مادرش‌! فهمیدم‌ اون‌ مث‌ِ تونیست‌! اون‌ بچّه‌ی‌ یه‌ کانگورو بود! اونا زود به‌ دنیا میان‌ُ تو کیسه‌ی‌ مادرشون‌ کامل‌ می‌شن‌! با اون‌ حرف‌ می‌زدم‌! انگار اون‌ بچّه‌ کانگورو تو بودی‌!اَزَش‌ تشکر می‌کردم‌ برای‌ این‌ که‌ اومده‌ تا به‌ من‌ نشون‌ بده‌ یه‌ موجودِ نه‌ یه‌ چیز! به‌ اون‌ گفتم‌ دیگه‌ با هم‌ غریبه‌ نیستیم‌ُ از خوش‌ْحالی‌ خندیدم‌!خندیدم‌ُ خندیدم‌... امّا یهو یه‌ پیره‌زَن‌ سَر رسید! خیلی‌ پیرُ غمگین‌ بود! انگار وزن‌ِ تموم‌ِ دنیا رو شونه‌هاش‌ سنگینی‌ می‌کرد! تو دستای‌چرک‌ْخورده‌ش‌ یه‌ بچّه‌ی‌ تازه‌ به‌ دُنیا اومده‌ بود که‌ چشاش‌ بسته‌ بودن‌ُ سَرِش‌ واسه‌ تنش‌ بزرگ‌ بود! پیره‌زن‌ می‌گفت‌:
«ـ چه‌قدر خسته‌ام‌! کلّی‌ پول‌ خرج‌ِ سقط‌ِ جنین‌ کردم‌! هشت‌ بار بچّه‌دار شُدم‌ُ هشت‌ بار سقط‌ جنین‌ کردم‌! اگه‌ پول‌ْدار بودم‌ تموم‌ِ بچّه‌هام‌ُ به‌ دُنیا می‌آوُردم‌ُحالا شونزده‌تا بچّه‌ داشتم‌! هَر بار حامله‌گی‌ بَرام‌ مث‌ِ دفعه‌ی‌ اوّله‌! ولی‌ کشیشا این‌ چیزا رُ نمی‌فهمن‌!»
بچّه‌ی‌ تو دستش‌ قدِ اون‌ صلیبای‌ کوچیکی‌ بود که‌ آدمای‌ با ایمون‌ همیشه‌ پیش‌ِ خودشون‌ نگه‌ می‌دارن‌! پیره‌زن‌ همون‌طور که‌ بچّه‌ رُ مث‌ِ یه‌صلیب‌ تو دستش‌ گرفته‌ بود رفت‌ تو یه‌ کلیسا وُ بعد از این‌ که‌ جلوی‌ یکی‌ از غرفه‌های‌ اعتراف‌ زانو زَد شروع‌ کرد زیرِ لَبی‌ حرف‌ زَدَن‌! از توی‌ غرفه‌صدای‌ عصبانی‌ِ یه‌ کشیش‌ بُلند شُد:
«ـ تو یک‌ موجودُ کشتی‌! تو یک‌ موجودُ کشتی‌!»
پیره‌زَن‌ از ترس‌ این‌ که‌ دیگرون‌ حرفای‌ کشیش‌ُ بشنون‌ زیرِ لَبی‌ می‌گفت‌:
«ـ فریاد نزنین‌! پدرِ مقدّس‌! خواهش‌ می‌کنم‌! یه‌ کاری‌ نکنین‌ من‌ُ بندازن‌ تو زندون‌!»
ولی‌ کشیش‌ صداش‌ُ پایین‌ نمی‌آوُرد! پیره‌زَن‌ از جاش‌ بُلند شُدُ پا گُذاشت‌ به‌ فرار! تو کوچه‌ می‌دویدُ پاسبونا دنبالش‌ گُذاشته‌ بودن‌! صحنه‌ی‌ دویدن‌ِپیره‌زن‌ اذیتم‌ می‌کرد! به‌ جای‌ اون‌ عذاب‌ می‌کشیدم‌ُ با خودم‌ می‌گفتم‌:
«ـ الان‌ قلبش‌ می‌ترکه‌! الان‌ می‌میره‌!»
پاسبونا جلوی‌ درِ خونه‌ش‌ بِهِش‌ رسیدن‌! بچّه‌ رُ از دستش‌ قاپیدن‌ُ دستای‌ اون‌ُ بستن‌! پیره‌زن‌ با غرور می‌گفت‌:
«ـ پشیمونم‌ ولی‌ بازم‌ این‌ کارُ می‌کنم‌! دوست‌ ندارم‌ بچّه‌م‌ُ از بین‌ بِبَرَم‌ ولی‌ نمی‌تونم‌ خرج‌ِ این‌ همه‌ بچّه‌ رُ بِدَم‌! نمی‌تونم‌!»

همون‌ موقع‌ بود دردِ شِکم‌ از خواب‌ بیدارم‌ کرد!

دیگه‌ نباید دوستم‌ُ ببینم‌! وِرّاجیای‌ اون‌ باعث‌ می‌شه‌ کابوس‌ ببینم‌! دی‌ْشب‌ شام‌ من‌ُ دعوت‌ کرده‌ بودُ چون‌ شوهرش‌ خونه‌ نبود کلّی‌ درباره‌ی‌ توباهام‌ حرف‌ زَد! مصیبتی‌ بود! انگار یه‌ دکتر به‌ اسم‌ِ اِچ‌.بی‌.مونسون‌� با اون‌ هم‌ْعقیده‌س‌!
اون‌ اعتقاد داره‌ که‌ جنین‌ یه‌ ماده‌ی‌ بی‌جونه‌! مث‌ِ دونه‌ی‌ یه‌ گُل‌ که‌ می‌شه‌ با قاشق‌ بیرونش‌ کشید! اون‌ دکتر به‌ جنین‌ می‌گه‌: نظام‌ منظّم‌ِامکانات‌ِ تحقق‌ نیافته‌! ولی‌ به‌ نظرِ خیلی‌ از پزشکا زنده‌گی‌ِ هَر آدم‌ از زمان‌ِ لقاح‌ شروع‌ می‌شه‌! چون‌ تُخمک‌ بعدِ لقاح‌ D.N.A تو خودش‌ داره‌!یعنی‌ همون‌ اسیدزوکسی‌ ریبونوکلئیک‌ که‌ اساس‌ِ تموم‌ِ پروتئین‌هایی‌ِ که‌ یه‌ آدم‌ُ دُرُس‌ می‌کنن‌!
ولی‌ دکتر مونسون‌ می‌گه‌ اسپرماتوزوییدُ تُخم‌ِ لقاح‌ نَشُده‌ هم‌ تو خودشون‌ D.N.A دارن‌! اون‌ وقت‌ باید اسپرماتوزوییدُ تُخم‌ِ لقاح‌ نَشُده‌ رُ هم‌موجودِ زنده‌ بدونیم‌! بعضی‌ از دکترا معتقدن‌ اون‌ تخم‌ بعدِ بیست‌ُ چهار هفته‌ تبدیل‌ به‌ انسان‌ می‌شه‌، یعنی‌ از همون‌ وقت‌ که‌ می‌شه‌ از رحم‌بیرونش‌ آوُردُ با دستگاهای‌ پزشکی‌ زنده‌ نگه‌اِش‌ داشت‌! دوستم‌ می‌گفت‌ نوزاد یه‌ آدم‌ نیست‌ چون‌ هنوز از اجتماع‌ُ فرهنگ‌ تأثیر نگرفته‌! کارِمون‌به‌ دعوا کشید! اون‌ با حرفای‌ دکتر مونسون‌ موافق‌ بودُ من‌ حرف‌ِ اونای‌ دیگه‌ رُ دُرُس‌تَر می‌دونستم‌! کلافه‌ شُدُ من‌ُ به‌ طَرَف‌ْداری‌ از حرف‌ِکشیشیا متّهم‌ کردُ داد زَد:
«ـ تو کاتولیکی‌! تو یه‌ کاتولیکی‌! کاتولیک‌!»
بِهِم‌ برخورد! اون‌ خوب‌ می‌دونست‌ که‌ من‌ کاتولیک‌ نیستم‌ُ با فضولی‌ِ کشیشا تو این‌ ماجرا مخالفم‌! من‌ نمی‌تونم‌ حرفای‌ مونسون‌ُ قبول‌ کنم‌!هیچ‌ وقت‌ نمی‌تونم‌ قبول‌ کنم‌ آدم‌ یه‌ سوندُ تو خودش‌ فرو کنه‌ وُ مث‌ِ تنقیه‌ یه‌ غذای‌ سنگین‌ُ بیرون‌ بیاره‌! نمی‌تونم‌ قبول‌ کنم‌ مگه‌ این‌ که‌...
مگه‌ این‌ که‌ چی‌؟ شاید دارم‌ به‌ تصمیمی‌ که‌ گرفتم‌ خیانت‌ می‌کنم‌! فکر می‌کردم‌ حسابی‌ به‌ تصمیمم‌ مطمئنم‌ُ دخل‌ِ تموم‌ِ وسوسه‌ها وُ دودلی‌ها رُآوُردم‌! پَس‌ چرا دوباره‌ صدتا بهونه‌ اومده‌ سراغم‌؟ واسه‌ این‌ غصّه‌ها که‌ دچارِ سرگیجه‌م‌ می‌کنن‌؟ واسه‌ این‌ دَردایی‌ که‌ تو دِلم‌ لونه‌ کردن‌؟�

اید قَوی‌ باشم‌! کوچولو! باید ایمونم‌ به‌ خودم‌ُ تو رُ نگه‌ دارم‌! باید تو رُ تو خودم‌ نگه‌ دارم‌ تا به‌ دنیا بیای‌ُ بزرگ‌ بشی‌! می‌دونم‌ تو نه‌ شبیه‌ِ کشیشی‌می‌شی‌ که‌ تو کابوسم‌ داد می‌زَد، نه‌ شبیه‌ِ دوستم‌ با اون‌ دکتر مونسون‌ِ نِکبتیش‌، نه‌ شبیه‌ِ پاسبونایی‌ که‌ تو کابوسم‌ دستای‌ پیره‌زن‌ُ طناب‌ پیچ‌کردن‌! یکی‌ تو رُ مال‌ِ آسمون‌ می‌دونه‌، یکی‌ تو رُ بَرده‌ی‌ مادرت‌ به‌ حساب‌ میاره‌ وُ پاسبونا فکر می‌کنن‌ جزوِ اموال‌ِ دولتی‌! تو مال‌ِ هیشکی‌ نیستی‌!فقط‌ مال‌ِ خودتی‌! تو خودت‌ تصمیم‌ گرفتی‌ باشی‌ُ من‌ اشتباه‌ فکر می‌کردم‌ که‌ به‌ زور دارم‌ وادارت‌ می‌کنم‌ به‌ دنیا بیای‌! من‌ واسه‌ نگه‌ داشتنت‌ دارم‌از همون‌ فرمانی‌ اطاعت‌ می‌کنم‌ که‌ جرقّه‌ی‌ بودنت‌ بِهِم‌ داد! من‌ اطاعت‌ کردم‌ نه‌ انتخاب‌! از بین‌ِ ما دوتا احتمالاً اون‌ که‌ قربونی‌ می‌شه‌ منم‌!مگه‌ وقتی‌ مث‌ِ خفّاش‌ خودت‌ُ به‌ تنم‌ می‌چسبونی‌ همین‌ قصدُ نداری‌؟ مگه‌ وقتی‌ کاری‌ می‌کنی‌ حالت‌ تهوع‌ داشته‌ باشم‌ منظورت‌ همین‌ نیست‌؟

حالم‌ بَده‌! الان‌ یه‌ هفته‌س‌ که‌ کار خسته‌م‌ می‌کنه‌! یکی‌ از پاهام‌ وَرَم‌ کرده‌! وحشت‌ْناکه‌ نتونم‌ به‌ سفری‌ که‌ قرارِ بِرَم‌! رییسم‌ این‌ُ فهمیده‌! امروز بایه‌ لحن‌ِ تهدیدآمیز اَزَم‌ پُرسید می‌تونی‌ بِری‌ سَفَر یا نه‌ بعدش‌ هَم‌ اضافه‌ کرد که‌ باید بتونی‌! یه‌ ماجرای‌ مهم‌ تو این‌ سفر هست‌ که‌ خیلی‌به‌ دردم‌ می‌خوره‌! رییسم‌ به‌ اون‌ علاقه‌ داره‌! خودمم‌ همین‌طور! اگه‌ نتونم‌ بِرَم‌ چی‌؟ حتماً می‌تونم‌! مگه‌ دکتر نگفت‌ حامله‌گی‌ مریضی‌ نیست‌ُ یه‌وضع‌ِ طبیعیه‌؟ مگه‌ نگفت‌ باید به‌ کارایی‌ که‌ همیشه‌ می‌کردم‌ ادامه‌ بِدَم‌؟ تو به‌ من‌ خیانت‌ نمی‌کنی‌!
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}
#10

اتفاقی‌ اُفتاد که‌ حسابش‌ُ نکرده‌ بودم‌! دکتر بستریم‌ کردُ حالا مث‌ِ مُرده‌ اُفتادم‌ تو تخت‌ِخواب‌! باید دراز بِکشم‌ُ جُم‌ نخورم‌! کارِ آسونی‌ نیس‌!می‌دونی‌؟ چون‌ تنها زنده‌گی‌ می‌کنم‌ اگه‌ کسی‌ زنگ‌ بزنه‌ باید بُلن‌ شَم‌ُ درُ باز کنم‌! تازه‌ غذا هَم‌ باید دُرُست‌ کنم‌! حمومَم‌ باید بِرَم‌! واسه‌ غذا پُختن‌ُحموم‌ رفتن‌ هَم‌ باید از تخت‌ اومد بیرون‌! مگه‌ نه‌؟ مُشکل‌ِ غذا رُ فعلاً دوستم‌ حل‌ کرده‌! کلیدِ خونه‌ رُ دادم‌ بِهِش‌! طفلکی‌ روزی‌ دوبار میادُ بَرام‌ غذامیاره‌! بِهِش‌ می‌گم‌:
«ـ تو رُ بگو که‌ بچّه‌ی‌ سوّمت‌ُ نمی‌خواستی‌ ولی‌ حالا مجبوری‌ لَله‌گی‌ِ یه‌ آدم‌ بزرگ‌ُ بکنی‌!»
اون‌ گفت‌ یه‌ آدم‌ بزرگ‌ُ به‌ بچّه‌ ترجیح‌ می‌ده‌ چون‌ مجبور نیست‌ شیرش‌ بده‌! حرفم‌ُ باور می‌کنی‌ اگه‌ بگم‌ دوستم‌ آدم‌ِ خوبیه‌؟ وقعاً خوبه‌! نه‌ واسه‌این‌ که‌ بِهِم‌ سَر می‌زنه‌! چون‌ دیگه‌ از مونسون‌ُ اون‌ دکترا حرفی‌ نمی‌زنه‌! انگار از این‌ که‌ شاید تو رُ از دست‌ بِدَم‌ به‌ وحشت‌ اُفتاده‌! نگران‌ نباش‌!خطری‌ نیست‌! دکتر همین‌ چند روز پیش‌ یه‌ سِری‌ آزمایش‌ کردُ خبر داد داری‌ حسابی‌ بزرگ‌ می‌شی‌! فقط‌ گفت‌ که‌ محض‌ِ احتیاط‌ چند روزی‌ رُ ازجام‌ تکون‌ نخورم‌ تا دردِ شیکمَم‌ زودتَر خوب‌ بشه‌! تو الان‌ دو ماهه‌یی‌ُ جنین‌ تو دو ماهه‌گی‌ خیلی‌ حسّاسه‌! تو همین‌ وقتاس‌ که‌ نطفه‌ یه‌ جنین‌ِواقعی‌ می‌شه‌! اوّلین‌ یاخته‌های‌ استخونی‌ دُرُس‌ می‌شن‌ُ جای‌ غضروفا رُ می‌گیرن‌! پاهات‌ مث‌ِ شاخه‌های‌ درخت‌ رُشد می‌کنن‌ُ انگشتات‌ مث‌ِجوونه‌ رو نوک‌ِ اونا سبز می‌شن‌! تا سه‌ ماهه‌گی‌ باید مواظب‌ باشیم‌ُ بعدش‌ می‌تونیم‌ بریم‌ سُراغ‌ِ کارامون‌! این‌ ماجرای‌ جُم‌ نخوردن‌ پونزده‌ روزبیشتر طول‌ نمی‌کشه‌! یه‌ سینه‌پهلوی‌ وحشت‌ْناک‌ واسه‌ رییسم‌ اختراع‌ کردم‌! اونم‌ باور کردُ گفت‌ می‌تونه‌ مسافرتم‌ُ پونزده‌ روزی‌ عقب‌ بندازه‌! گفت‌می‌تونه‌ برنامه‌ها رُ تا اون‌ موقع‌ کش‌ بده‌! خوب‌ شُد! اگه‌ اصل‌ِ ماجرا رُ می‌دونست‌ یکی‌ دیگه‌ رُ جای‌ من‌ می‌فرستاد! شاید هَم‌ می‌نداختم‌ بیرون‌!اون‌ وقت‌ ما تو یه‌ هچل‌ِ حسابی‌ می‌اُفتادیم‌! کی‌ بِهِمون‌ غذا می‌داد؟
دیگه‌ خبری‌ از پدرت‌ نیست‌! لابُد دوس‌ نداره‌ قاطی‌ِ مُشکلات‌ِ من‌ بشه‌... چیه‌؟ بَدت‌ اومد؟ باور کن‌ همون‌ یه‌ ریزه‌ حِسّی‌ که‌ بِهِش‌ داشتم‌ هَم‌ بعدِدو تا تلفن‌ِ آخر تَه‌ کشید! چون‌ جای‌ این‌ که‌ خودش‌ُ نشونم‌ بده‌ وُ چِش‌ تو چِشَم‌ بشه‌ از پُشت‌ِ گوشی‌ باهام‌ حرف‌ زَد! لااقل‌ بعدِ برگشتن‌ می‌تونست‌خودش‌ُ بِهِم‌ نشون‌ بده‌! تو این‌جوری‌ فکر نمی‌کنی‌؟ اون‌ خوب‌ می‌دونه‌ که‌ اَزَش‌ نمی‌خوام‌ باهام‌ ازدواج‌ کنه‌! هیچ‌ وقت‌ این‌ُ اَزَش‌ نخواستم‌! هیچ‌وقت‌ هَوَس‌ ازدواج‌ نکردم‌ُ نمی‌کنم‌! پَس‌ واسه‌ چی‌ غیبش‌ زَده‌؟ شاید از این‌ که‌ تو تخت‌ِخواب‌ من‌ُ دوس‌ داشته‌، احساس‌ِ گُناه‌ می‌کنه‌!
یه‌ روز پیره‌زنی‌ پیش‌ِ کشیش‌ رفت‌ تا از تَه‌ِ دِل‌ اعتراف‌ کنه‌ وُ کشیش‌ بِهِش‌ گفت‌:
«ـ با شوهرت‌ تو رخت‌ِخواب‌ نرو!»
به‌ نظرِ خیلیا گُناه‌ِ واقعی‌ِ یه‌ زن‌ُ مَرد اینه‌ که‌ تو رخت‌ِخواب‌ با هَم‌ باشن‌! اونا می‌گن‌ واسه‌ گُناه‌ نکردن‌ همین‌ کافیه‌ که‌ بچّه‌دار نشیم‌! ولی‌ از اون‌جاکه‌ سخت‌ می‌شه‌ فهمید کی‌ گُناه‌کارِ وُ کی‌ بی‌گناه‌، پَس‌ بیاین‌ همه‌مون‌ دست‌ از پا خطا نکنیم‌ تا پیر بشیم‌! اون‌ وقت‌ آدمای‌ دنیا بَدَل‌ می‌شن‌ به‌هزارون‌ پیره‌مَردُ پیره‌زَن‌ که‌ از بچّه‌ دُرُست‌ کردن‌ عاجزاَن‌! کم‌ کم‌ نسل‌ِ آدمی‌ْزاد رو به‌ نابودی‌ می‌ره‌ وُ دُرُست‌ مث‌ِ قصّه‌های‌ علمی‌ ـ تخیلی‌ که‌ تومرّیخ‌ اتّفاق‌ می‌افتن‌ شهرها پُر می‌شن‌ از ساختمونای‌ درب‌ُ داغونی‌ که‌ فقط‌ ارواح‌ توشون‌ زنده‌گی‌ می‌کنن‌! روح‌ِ اون‌ کسایی‌ که‌ می‌تونستن‌زنده‌گی‌ به‌ دست‌ بیارن‌ُ نخواستن‌! روح‌ِ تموم‌ِ اون‌ بچّه‌هایی‌ که‌ هرگز به‌ دنیا نیومدن‌!
سراغ‌ِ هم‌ْجنسا رفتن‌ هَم‌ همین‌ نتیجه‌ رُ داره‌: سیاره‌یی‌ که‌ توش‌ پُر آدمای‌ زَواردررفته‌س‌ که‌ از بچّه‌ دُرُس‌ کردن‌ عاجزن‌ُ شهرهایی‌ با ساختمونای‌درب‌ُ داغون‌ که‌ ارواح‌ بچّه‌های‌ به‌ دنیا نیومده‌ توشون‌ ساکن‌ شُده‌!
شاید بشه‌ از این‌ آدمای‌ پیر استفاده‌ کرد! یه‌ جا خوندم‌ که‌ می‌شه‌ جنین‌ُ از کسی‌ به‌ کس‌ِ دیگه‌ منتقل‌ کرد! یه‌ بُردِ بیولوژی‌ تکنولوژیک‌! تخمی‌ که‌لقاح‌ پیدا کرده‌ رُ از شکم‌ِ مادر بیرون‌ می‌کشن‌ُ تو شکم‌ِ یه‌ زن‌ِ دیگه‌ که‌ آماده‌گی‌ِ قبول‌ کردنش‌ُ داره‌ جا می‌دَن‌ُ می‌ذارن‌ پیش‌ِ مادرِ تازه‌ش‌ رُشد کنه‌!اگه‌ کسی‌ِ دیگه‌یی‌ حاضر بود تو رُ قبول‌ کنه‌ ـ مثلاً یه‌ پیره‌زن‌ که‌ تو رخت‌ِخواب‌ موندن‌ُ دوس‌ داره‌ ـ تو راحت‌ به‌ دُنیا می‌اومدی‌ُ منم‌ این‌ همه‌ حرص‌ُجوش‌ نمی‌خوردم‌! اصلاً بچّه‌ دُرُس‌ کردن‌ کارِ آدمای‌ پیره‌! اونا حوصله‌ش‌ُ دارن‌! شاید بِهِت‌ توهین‌ بشه‌ اگه‌ بذارنت‌ تو شکم‌ِ زَنی‌ به‌ جُز من‌! رفتن‌تو یه‌ شکم‌ِ خوب‌ُ سردُ گَرم‌ کشیده‌ که‌ هیچ‌وقت‌ سَرِت‌ غُر نمی‌زنه‌ چرا باید ناراحتت‌ کنه‌؟ زنده‌گیت‌ُ که‌ اَزَت‌ نمی‌گیرن‌! فقط‌ یه‌ خونه‌ی‌ دیگه‌ بِهِت‌می‌دَن‌...
من‌ُ ببخش‌! دارم‌ هذیون‌ می‌گم‌!
مُشکل‌ اینه‌ که‌ تکون‌ نخوردن‌ عصبیم‌ می‌کنه‌ وُ بداخلاق‌!
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
}