تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نجــــــــوای شیطـــــــان | ســـــپیـده فرهـــــادی (~Sepideh_farhadi~) کاربر انجمن
#1
با نام و یاد خداوند بزرگ!
با نام و یاد پروردگار عزیزم شروع میکنیم! تا باشد حمایتش چتر بندگانش...


سلام. وقتتون بخیر
بله من اینبار اومدم با دو رمان هم زمان...hih
یه ایده جدید با خلق داستان جدید

اسمش رو نجوای شیطان گذاشتم

خیلی وقته دارم روش کار میکنم و امروز دیگه تصمیم گرفتم استارت کار رو بزنم و امیدوارم زود بتونم تمومش کنم1 (49)

وعده ما یک شب در میون!تمام تلاشم اینه بتونم به عهدم وفادار بمونمDreamyeyesf



مضمون داستان اجتماعی و عاشقانه است!از زبان شخصیت اصلی داستان <<حــــوا>> بیان میشه.




خب میریم سر داستان

نمایی از داستان:
با عصبانیت صندلی چرخدارش رو چرخوندم سمت خودم. دو بار پشت سر هم چرخید و بالاخره درست روبروم ایستاد. چشماش می خندید. همون چشمایی که یه روز دیوانه وار دوسش داشتم. چشمام پر از اشک شد. همون چشمایی که یه زمانی وحشی شرقی خطابش می کرد چونه م از بغض لرزید وقتی نگاهم به چال زنخدان چونه ش افتاد. چشمامو کشیدم پایین درست همون جایی که دستاشو صاف گذاشته بود روی صندلیش. خیلی بی مقدمه از جاش بلند شد. یه قدم از ترس عقب رفتم. انگشت اشاره شو گرفت سمت صورتم. ابروهاشو کشید توی هم و انگشتشو تکون داد.
-چرا؟ چرا به من از این رسم مذخرف چیزی نگفتی؟ چطوری تونستی؟
خودشو بیشتر کشید سمتم. دلم پیچ خورد. دستشو نوازش وار کشید روی صورتم و زمزمه کرد:
-به بهنام وفا نکردی چطوری میخوای به من وفا کنی؟
همه وجودم یکباره تیر کشید.چشمام سیاهی می رفت.
-تو... تو چطور میتونی این حرفو بزنی؟
با یه چرخ روی پاشنه پا عقب گرد کرد و کنار شیشه سر تا سری اتاقش وایساد. اتاقش که نه. بهنام... سرمو محکم فشار دادم و گفتم:
-من به خاطر تو این کارو کردم. از اولشم به خاطر تو بود. چطوری یادت رفته؟ چطوری لعنتی؟
-بیخود برای من پاپوش درست نکن.
چرخید سمتم. از چشماش شرارت می بارید. درست مثل همون روزی که پیشنهاد اینکارو بهم داد.
-بهتره فکر بهم زدن زندگی پدر و مادر منو از سرت بیرون کنی وگرنه خودم می کشمت...
دیگه نمی تونستم بیشتر از اون خودمو کنترل کنم. سرم گیج رفت و افتادم.زانوهام محکم خورد به پارکت کف اتاق. درد تو همه وجودم نشست. حتی میلیمتری از جاش تکون نخورد. چقدر عوض شده بود. چقدر تغییر موضع داده بود. همه وجودم درد می کرد. از درد خنجری که خورده بودم نمی تونستم قد راست کنم.چقدر عوض شده بود. چقد عوضی شده بودم. اون روزا اینجوری نبود. اون روزا این جوری نبودم.
-قرار ما این نبود.
-پاشو گم شو از اینجا بیرون. ضمنا یادت نره چی بهت گفتم. فکر پدر منو از سرت بیرون کن.
مشت شد دستایی که روی زانوهای دردناکم بود. دوست داشتم درست با همین دستایی که بارها نوازششون کرده بود خفه ش کنم. این حق من نبود.
-شنیدی چی گفتــــــم؟ کاری نکن با پلیس تماس بگیرم.
تیره پشتم از شنیدن جمله ش لرزید. خودمو از روی زمین بلند کردم. مثل دو تا گوی شیشه ای بی احساس شده بودن. چشماش... مثل سرنوشتم سیاه سیاه شده بودن. چشمام...
قرار ما این نبود. قبولش خیلی دردناک بود. این وسط فقط من بودم که باختم. من حوا... باز هم فریب شیطان را خوردم.
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#2
مقدمه

مي گويند مرا آفريدند از استخوان دنده چپ مردي به نام آدم
حوايم ناميدند يعني زندگي
تا در کنار آدم يعني انسان همراه و هصدا باشم
میگویند میوه سیب را من خوردم
شايد هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم مي نمايند
بعد از خوردن گندم و يا شايد سيب
چشمان شان باز گرديد مرا ديدند
مرا در برگ ها پيچيدند مرا پيچيدند در برگ ها
تا شايد راه نجاتي را از معصيتم پيدا کنند
نسل انسان زاده منست
من
حوا
فريب خورده شيطان
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#3
فصل اول

قطره های آب سرگردون روی پوست تنم سر می خوردن و به سمت پایین می رفتن. چشمام بسته بود. سردم شده بود اما داشتم بازم مثل همیشه لجاجت می کردم. نمیخواستم چشمامو باز کنم. باید این سر درد لعنتی رو یه جوری آرومش می کردم. حتی به قیمت سرما خوردگی فردا. حرفای مریم بدجور توی سرم می کوبید.
بالاخره لرزش کار دستم داد و با یه نفس بلند خودمو از زیر آب بیرون کشیدم. شیر آبو بستم و توی آینه روی در به خودم نگاه کردم. رنگ لبام به کبودی می زد. غبغبم بالا و پایین شد. با دستام موهای مشکیم رو از دور صورتم جمع کردم و با نفرت چشمامو از آینه گرفتم.
حوله حمومم رو پیچیدم دور خودم و یه نفس عمیق کشیدم. انگاری سر دردم کمتر شده بود.
بدون اینکه برق اتاق خوابو روشن کنم وارد شدم. در بالکن باز بود. سوز می اومد داخل. نمیدونم امشب چرا اینقدر سردم بود. توی تابستون و این سوز سرما یه مقدار عجیب بود.
آباژور کنار تخت خواب روشن بود. چشمم به پاتختی و عکس خودم و بهنام افتاد. به سرعت برق نگامو از عکسا گرفتم و به سمت بالکن رفتم.
-هیــــــــــــس. صدات در نیاد وگرنه خونت پای خودته.
بدنم قفل شد. یه چیزی مثل یه سکته ناگهانی گلومو چسبید. انگار بختک افتاده بود روی تنم. بسم ا... حرکتی به بدنم دادم تا از محاصره دستای قدرتمندی که بدنم رو اسیر کرده بود خارج شم که سردی جسم تیزی رو زیر گلوم حس کردم.
-ای آی قرار شد شیطنت نکنیا...
هر چقدرم خودم رو واسه این اتفاقا آماده کرده باشم بازم واسم تازگی داشت. بازم من یه زن بودم. یه زن شکست خورده. یه حوای فریب خورده.
-چ...چی میخوای از جونم؟
-آهان حالا شدی یه بچه خوب. اگه می خوای هیچ بلایی سرت نیاد و سالم بمونی بهتره مث یه بچه حرف گوش کن به کاری که می گم گوش کنی. اونوقت منم قول میدم کاری به کارت نداشته باشم.
از ترس نمی تونستم جم بخورم. سعی می کردم خودمو آروم کنم. سعی می کردم حرکت ناشایستی انجام ندم.باید منطقی برخورد می کردم. حالا من اسیر مردی بودم که صداشم آزارم میداد وای به حال قدرت دستاش.
-خب باشه. باشه. فقط بگو چی میخوای...
-اوووم. به اونم می رسیم خشگل خانم...
بدنم می لرزید. انگار درست تو قطب جنوب وایساده بودم. دندونام بهم می خورد و از شدت برخوردش می خواستم جیغ بکشم. چندشم میشد. از عطر تنش. از بوی متوحش کننده دهنش که از کنار گوشم به بینیم می رسید.
-چه بوی خوبی می دی. ببینم خشگله چه شامپویی به موهات می زنی؟
حالت تهوع بهم دست داده بود. تهوع کلمات. تهوع فریاد. یه فریادی تا بینهایت. حس کردم افتاد درست کنار پام. بدنم بیشتر از پیش سرد شد.
-چی.. چی کا... تروخدا ولم کن...
-هیــــــــس. قول میدم بهت که فقط چند لحظه طول بکشه.
برخورد لباش روی سر شونه م چندش آور ترین اتفاق عمرم بود. چشمامو از زور بدبختی بستم و با همه وجودم جیغ کشیدم.
-خــــــــــــــــــــــدا
ضربه محکمی که به جسمم وارد شد خفه م کرد. درد تو تک تک یاخته های بدنم پیچید. آب دهنم رو قورت دادم و بی اختیار چشمام مثل فنر بالا پرید.هلم داده بود وحشی تمام تنم از برخورد به کمد دیواری درد می کرد. احساس ترس باعث شد بی توجه به درد شکمم بچرخم. میترسیدم از موقعیت که پشت سرم بود. دیدمش. صورتش رو با یه جوراب زخیم پوشونده بود. دستکش دستش بود و هر لحظه دستش نزدیک و نزدیک تر از قبل می شد. دستامو به حالت ضبدری جلوی سینه های لختم گرفتم و پاهامو جمع و جمع تر کردم. یه لحظه فقط یه لحظه چشمم روی حوله صورتی رنگم که روی زمین افتاده بود توقف کرد و مجداد برگشت و خیره به مردی شد که نزدیک و نزدیک تر می شد. هنوز دندونام به هم می خورد و می لرزیدم از ترس و شایدم از سرما.
برق چاقوی توی دستش چشمامو زد. نگامو از روی چاقو نمی تونستم بردارم. نزدیک و نزدیک تر شد. تعمدا آهسته حرکت می کرد تا ترس رو ذره ذره تو وجودم تزریق کنه.
-چی میخوای از جونم؟ چی میــــــــخوای؟
تنها یه قدم مونده بود. تموم شد. فاصله ها برداشته شد. دستشو محکم کوبید بالای سرم. هــــــــین بلندی کشیدم و بی اختیار دستام از روی سینه هام به سمت چشمام کشیده شد.
-اوف چه استیلی داری.
یکی از دستاش مُدَوُّر روی سینه م چرخید که دیگه بیشتر از اون نتونستم خودداری کنم و به التماس افتادم.
-تروخدا ولم کن. چی میخوای از جونم لعنتی؟
تو همون حالم پاهامو بیشت بهم نزدیک می کردم و سعی می کردم دستشو از روی سینه م بردارم.
نزدیک تر و دورتر میشدم تا جایی که سرم کاملا چسبید به کمد دیواری. نفسمو با درد بیرون فرستادم.
-نمیدونم چطوری میتونه از لعبتی مثل تو بگذره!
-بب... ببین هر چی میخوای بردار و دست از سر من بردار. روی اون... رو میز طلاهام هست. تروخدا ولم کن...
دیگه بیشتر از اون نتونستم مقاومت کنم و به گریه افتادم:
-اه ببر اون صداتو حوصله تو ندارم.
پشت بند حرفش صورتش و ازم دور کرد. به خاطر جوراب ضخیمی که روی صورتش کشده بود بینی ش حالت شکسته به خودش گرفته بود.
-طلاهات و میخوام چی کار. رمز...
-رمز چی؟
دوباره دستشو کشید روی گردنم و آهسته آهسته انگشتاشو به سمت پایین هدایت کرد و نفسشو از پشت جوراب ها کرد روی صورتم. مور مورم شد. دوست داشتم اونقد قدرت داشتم که با ناخونام صورتش رو خراش میدادم.
-بهت نمیخوره اینقدر کند ذهن باشی.
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#4
نگاشو تیز کوبید توی چشمام. تمام تلاشم رو می کردم که متوجه بشم آیا صاحب این چشمها رو قبلا دیدم یا نه؟
-آخر این بازی تنها خودتی که می بازی!
چقدر این جمله آشنا بود. شک نداشتم. بی اختیار پوزخندی گوشه افکارم نشست. می دونستم و ایمان دارم که این بازی رو خودش راه انداخته که به هدفش برسه اما امکان نداشت یه همچین اجازه ای بهش بدم.
-بگو چی میخوای از جونم؟
-اه دیگه حوصله مو سر بردی با این گیج بازیات. میخوای نشون بدی از هیچی خبر نداری آره؟!!!!
-آی آی.
فریاد طنین التماسمو تو نطفه خفه کردم. این حیوون دست پرورده نوچه همون حیوون رذل بود و من نباید نشون میدادم که ترسیدم اما...
مچ دستم رو سفت فشار داد و محکم برم گردوند. جوری که از پشت به شدت با بدنش برخورد کردم. تیزی چاقو رو زیر گلوم حس کردم. حالا دیگه حتی افکارمم لال شده بود.از ترس چاقو نمیتونستم نفس بکشم. میدونستم اگه بخواد به راحتی میتونه جونم رو بگیره.
با ضربه ای که به باسنم زد خودمو کشیدم جلو. ای کاش جونم رو می گرفت اما اینجوری نمیکرد.
-یاا... راه بیفت...
نه می تونستم پا تند کنم نه میتونستم آروم حرکت کنم. وجودم از حقارت میسوخت. چاقوی زیر گلوم. دست روی سینه م. نجوای تند نفسها کنار گوشم. و مماس شدن برآمدگی بدنش به باسنم عذابی بود بی پایان که حتی تو تصورم نمی گنجید.
-خوب دختر خوب. حالا زانو بزن و مثل یه بچه حرف گوش کن رمز این گاو صندوق رو باز کن.
-نمیدونم رمزش چیه! نمیدونم لعنتی.
تیزی چاقو بیشتر توی گلوم فرو رفت. همه وجودم از درد تیر کشید.
-آی آی...
زانو زد روبروم.مثل ابر بهار اشک می ریختم. چندش اورترین مردی بود که توی همه عمرم می دیدم. می ترسیدم از هیبتش که روی همه وجودم سایه انداخته بود. از شبی که جز سیاهی چیزی به اتاقم هدیه نمی کرد. آب دهنم رو قورت دادم. جوشش مایع گرمی رو زیر گردنم حس می کردم. خراش برداشته بود.
-ببین خودت مجبورم میکنی خشن بشم وگرنه همه چیز با صحبت حل میشه.
تمام تلاشش رو می کرد که عصبیم کنه. چاقو رو درست جلوی چشمام رقص داد و بعد برد پایین اما هنوز چشماش روی چشمام خیره بود. پایین تر درست زیر گردنم. با چشمام دنبالش می کردم. دندونام هنوز سلسله وار بهم می خورد. پایین و پایین تر رفت درست مثل نگاهم. بدنم می لرزید درست مثل حرکت چاقو روی سینه م.
با نوک چاقو روی سینه م بازی می کرد.از زور ضعف چشمام می رفت و می اومد. نفسای مقطعم داشت جونم رو می گرفت. چی کار می خواست بکنه؟ حرف نمی زد فقط زجر کشم می کرد. به سکسکه افتادم. دستی اومد درست زیر گلوم و با خشونت چونه مو کشید بالا جوری که زبونم رو گاز گرفتم:
-ببین کوچولو با همین چاقو می تونم جونتو بگیرم. به نفعته حرف بزنی و رمز این لعنتی رو بهم بگی. جونت گرو رمز این گاو صندوقه...
-اون تو ...هیچی نیست.
-هـــــــــست...
دادی که کشید لرزه سریعی به تنم انداخت و چشمام اتوماتیک وار روی هم چفت شد.من امشب می مردم.
-هستش کوچولو هستش عزیزمن.
هنوز چشمام بسته بود که سوزش خیلی شدیدی درست بالای سینه سمت چپم حس کردم. چشمام از زور درد باز شد و تا اومدم جیغ بکشم دست کثیفش محکم دهنم رو چسبید اما هنوز خیلی آهسته با نوک چاقو روی پوستم خراش می نداخت...
-جــــون خوشت میاد؟ لامصب سینه هات خیلی رو فرمه!
فریاد دردم پشت حصار دستاش خفه می شد.هق هق لبهام میون تعفن حرفهاش پخش میشد.
دست و پا میزدم و التماس می کردم اما لبخند از لبش جدا نمیشد. دو برابر وزن من رو داشت و با یه دست چنان محکم فکم رو گرفته بود که اشهدش رو خونده بودم.
-چیزی یادت اومد خشگله؟
از شدت خونریزی و تقلای زیاد سست سست شده بودم. به محض اینکه دستش رو از روی دهنم برداشت نفس پر هق هقی بیرون دادم و چشمامو بستم.ای کاش می شد بخوابم. شدید خوابم می اومد.
-آهان پس دیدی اون تو یه چیزای به درد بخوری هم پیدا میشه...
چهار زانو خودمو عقب کشیدم که دستمو کشید:
-کجا؟ در گاو صندوقو باز کن...
برای بار آخر به سینه م نگاه کردم. تضاد رنگ سفید و قرمز بدجوری توی ذوق می زد. چشمه اشکم همچنان می جوشید. سرمو تکون دادم. دستم رو ول کرد. با چند قدم کوتاه به گوشه اتاق رسیدم.
زانو زدم. پشتم ایستاده بود و هر از گاهی با دستاش روی بدنم مانور می داد و متعفن ترین عطر کلامش رو به روم می پاشید.
با دستای بی قدرتم گوشه ای ترین پارکت اتاق رو چنگ زدم. همه چیز تموم شد. همه چیز از بین رفت. پارکت به عقب رفت و یه جعبه پر دکمه جلوی روم ظاهر شد. انگشت اشاره دست چپم به سمت دکمه سبز رفت و دست راستم با لرزش به سمت سینه سمت چپم. چشمام سیاهی می رفت و نگاهم تار می شد.
-د جون بکن لعنتی...
سکسکه تمام انرژی م رو گرفته بود. پارکت ها به عقب رفتند. درست زیر پام گاو صندوق استتار شده بود. دستم با لرزش به سمت دکمه ها رفت.
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
گوناگون از وب
loading...
#5
با چشم بسته رمز رو زدم. رمزی که مخلوط تاریخ آشناییمون و تولدم بود. قطره های اشک گونه هامو به آتیش می کشیدن. هنوز سینه م می سوخت.
-بالاخره باز شد.
چشمامو باز کردم. در گاو صندوق رو کشیدم تا باز بشه. بدون اینکه نگامو از مدارک گاو صندوق بگیرم گفتم:
-هر چی میخوای بردار و برو. فقط برو...
-د ن د. هنوز کارم با تو تموم نشده. بهتره با همین دستا تمام مدارک رو از داخل گاو صندوق بیرون بکشی...
نگاهی به دستکشای توی دستش انداختم و با نفرت دستمو داخل گاو صندوق بردم. پس این همه محافظه کاری برای چی بود؟
چشمامو با بغض می بستم و برگه ها و مدارک رو جلوی روش می ریختم و فقط هق هقم رو بلند تر می کردم. همه چیز از بین رفت. به اون چیزی که میخواست رسید. ازش متنفر بودم. از این همه نقش بازی کردناش بیزار بودم. اون تا می تونست ازم سو استفاده کرد. چشمم رو از گاو صندوق گرفتم و بدون اینکه اهمیتی به مرتیکه بدم چشمم رو دوختم روی قاب عکس بزرگ بهنام که روبروی تختمون به دیوار نصبش کرده بودم.
-دست بجنبون وقت تنگه.
وقتی کامل با دستای خودم گاو صندوق رو خالی کردم خودمو کشیدم عقب و به دیوار پشت سرم تکیه دادم. اون مشغول چک کردن اوراق و مدارک بود و من...
درد من اینه
من حوا بودم
اما تو ادم نبودی...
-خب کوچولوی خشگل کارتو خوب انجام دادی.
خودمو جمع کردم که دستای کثیفش دوباره به تن و بدنم نخوره اما...
-ولم کن دیگه چی میخوای از جونم؟ تو که هر چی میخواستی بر...
-هیــــــــــــس ساکت شو. من هنوز با تو کار دارم خشگل ناز...
دستم که کشیده شد بدون ذره ای مقاومت از روی زمین کنده شدم. پوست سینه م کش اومد و خون با فشار از جای بریدگی بیرون پاشید. دلم میخواست از درد و بدبختی بمیرم. اما توانی برای مقابله با انسانی که نام انسان رو یدک می کشید نداشتم. بی پناهی و تنهایی بدجوری خودشو به رخم می کشید وقتی که دستش جلوی دهنم بود و بدنم محاصره دستای پستش. حوا بودنم رو وقتی باور کردم که درست مثل پر کاه توی هوا پرتاب شدم و با خشونت هم زمان با من فرود اومد روی تخت خواب. چشمامو با همه وجودم بستم و توی دلم با فریاد خدا رو صدا زدم.
دیگه چه فایده فریاد زدن؟ دیگه چه فایده نالیدن و مقاومت کردن؟ چطور میتونستم باور کنم طناب دار دستام همون روسری باشه که تسکین دهنده درد بی امون سر شبم بود؟چطور میتونستم بپذیرم زن بودنم به تاراج رفته؟ سکوت می کردم و کینه های پر دردم رو توی قلبی می ریختم که یک روزی برای باعث و بانی این حتک حرمت می تپید... چشمامو تا اخرین حد ممکن باز کرده بودم و خیره شده بودم به عکس تکی و جذاب بهنام. دستش نوازش وار روی بدنم کشیده می شد و روح درست از جای انگشتاش از بدنم پر زده بود و هر لحظه بیشتر از این دنیا و خودم منزجر می کرد.
کجا بود؟ نوازش دستای بهنام کجا و خشونت رفتاری مردی که روی بدنم خیمه زده بود کجا؟ خوی حیوانی و آمیزش درد آوری که حس می کردم کجا و آمیزش پر از احساس و لطافت رفتار بهنام کجا؟
از نفس های تندی که می کشید و حرکاتش که تند شده بود حس کردم تا چند لحظه دیگه این غده عفونتی پر هوس از بدنم خارج میشه. چشمامو با نفرت بستم و بی اختیار عقم گرفت از مایع گرمی که روی شکمم پخش شد.
-حال دادی خشگله.
و از روی بدنم بلند شد. چشمامو باز نکردم و درد کشیدم از عق هایی که پشت دهنم مدفون شده بود. این حوا دیگر حوا نبود.
وقتی چشمامو باز کردم که درست لبه بالکن وایساده بود و به بیرون سرک می کشید. دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم. با یه جهش از روی تخت پریدم. براق شدم سمت حمام. حمامی که دردآور ترین اتفاق زندگیم بود. نمیخواستم بمونم و رفتنش رو نظاره کنم. میخواستم خودمو تخلیه کنم از عق هایی که پشت افکارم صف بسته بودن.
کف حموم زانو زدم و با چنگ اولی که به سینه م زدم تمام وجودم تیر کشید. هق می زدم و تمام محتویات معده م رو با درد روی سرامیک خوش رنگ حموم خالی می کردم. زخم دلمه بسته روی سینه م مجدد با چنگ انداختنم سر باز کرد. سرمو بردم بالا و به سقف حموم خیره شدم.
آری
قسمت اینگونه بود
حوا بودنم پیش کش
به زن بودنمم رحم نکردن...
زیر دوش آب ایستاده بودم و با وسواس هزاران هزار بار صابون رو با ناخونام به تن و بدنم می کشیدم. ای کاش این لکه نجس از بدن و روحم پاک می شد. تمام تنم زخم افتاده بود و می سوخت. وجودم از درد آتیش می گرفت اما کوتاه نمی اومدم. اشکام هنوز جاری بود روی گونه هام. چشم از سینه م برداشتم و به آینه روی در خیره شدم. لبام...صابون از دستم سر خورد و کف حموم افتاد. با درد دستامو اوردم بالا و درست کنار گونه هام نگه ش داشتم. چشمامو بستم و با یه حرکت با ده انگشتم چنگ عمیقی به روی صورتم انداختم و با همه وجودم جیغ کشیدم. خدایـــــــــــــــا...
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#6
با سوزش شدیدی که توی همه تنم بود اما با خودم لج کردم و حوله رو محکم روی زخمام کشیدم. حوله از خون تنم سرخ شده بود و درست مثل کسی که مازوخیسم داره لذت می بردم از این شکنجه روحی.
-حوا جان عزیزم با پوستت مهربون تر برخورد کن...
چشمای بهاری مو می دوزم به مردی که همه وجودش پر از لطافت و مهربونیه. از این همه عشقش دلم می گیره. دستاش روی پوست تنم شهریوری آتشین به پا میکنه. نگامو از صورتش می گیرم و در مقابل خواهش دستاش سکوت میکنم. تب عاشقی از یادم می ره و عذاب وجدان کرور کرور به سمتم هجوم میاره.بهاری می شم. درست مثل چشمام. حوله رو از دستش می کشم و به سرعت لباسام رو تنم می کنم.
حوله رو پرت میکنم کنار پارکتی که رد خون روش نشسته. حالا دیگه اون خیلی خیلی از اینجا دور شده.
روی تختم چمبره میزنم و درست مثل یه جنین در شکم مادر زانوهامو توی شکمم جمع میکنم. اشکام ریز ریز روی بالشم می ریزه و از ریزش اشکا جای زخمای صورتم می سوزه. چشمم خیره به عکسم با بهنام بود. عکسی که نوید یه اتفاق شوم میداد اما افکارم درگیر اتفاق بامداد بود. نمیتونستم خودمو از اتفاقی که افتاده بود تبرئه کنم. من یه سر قضیه بودم. تاوان گناهم این بود.
دستمو دراز کردم و قاب عکس عروسی خودم و بهنام رو برداشتم. خیلی نرم صورتش رو نوازش کردم و از حس ته ریش صورتش مور مورم شد.چشمامو میبندم.
-بهنام من از ته ریش بدم میاد
چشمامو باز کردم شیشه سرد و بی احساس قاب عکس مور مورم کرد. ای کاش بود. ای کاش کنارم بود. چطوری قدرش رو ندونستم؟
طاق باز روی تخت خوابیدم و قاب عکس رو روی سینه م گذاشتم. چشمامو بستم و با همه وجودم نالیدم:
-بهنام الان کجایی؟
اشعه های طلایی خورشید از شیشه بالکن به داخل اتاق پاشیده می شد اما من هنوز چشمای نمناکم خیره به سقف بود. توانش رو نداشتم از جام بلند شم میدونستم که دیگه خطری تهدیدم نمی کنه حالا اگه اون شیشه باز باشه یا بسته. اون منو تا اخرین حد توانش رنجم داده بود. اون میخواست منو بشکنه و شکست. لبخند زدم. میدونستم دستش به هیچی نمی رسه. ایمان داشتم...
صدای زنگ تلفن از توی پذیرایی بلند شد. چشمامو گردوندم و درست توقف کرد رو تلفنی که روی پاتختی بود. چراغش روشن و خاموش می شد ولی صدایی ازش در نمی اومد. توان بلند شدن نداشتم. همه تنم درد می کرد. خسته روحی بودم. چشمامو بستم. پشت پلکام بهنام نشسته بود که با آرامش به سمت پاتختی رفت و تلفن رو جواب داد. لبخند زدم. آهسته صحبت می کرد مبادا من از خواب بیدار شم.
-حوا بلایی به سرت بیارم که پشیمون بشی از این موش و گربه بازی با من. حوا به خاک سیاه می شونمت. تو یه عوضی به تمام معنایی. دیگه بهتره با زندگی آرومت خداحافظی کنی. خودت خواستی احمق کودن. خودت خواستی با من در بیفتی. تو هنوز نفهمیدی هر کی با من در افتاده ور افتاده؟ بیچاره ت میکنم...
تق تلفن خبر از قطع شدنش داشت. نفس عمیقی کشیدم. با همه وجودم لبخند زدم. می دونستم دستش به هیچی نمیرسه. میدونستم که اون مدارک هیچ ارزشی نداره.
روی تخت نیمخیز شدم چه بلایی بیشتر از این میتونست سرم بیاره؟ لبخند می زدم و سعی می کردم به این فکر نکنم تا به الان نابود شده بودم و اون لجن چیزی برام باقی نگذاشته بود. من حوا بودم. اما اون آدم نبود.
هر چی روسری توی کشوم داشتم بیرون کشیدم. از اتاق خواب شروع کردم و پ روی تمام اینه های خونه رو پوشوندم. وقتی کارم تموم شد تلوزیون رو روشن کردم. عقربه ساعت ده صبح رو نشون میداد که وارد آشپزخونه شدم و برای خودم صبحانه درست کردم. به محض اینکه دکمه چایی ساز پرید تلفن شروع به زنگ زدن کرد. حوصله شو نداشتم. روی صندلی نشستم و چایی م رو شیرین کردم. لقمه کره و مربا رو گرفتم و به سمت دهنم بردم:
-حوا جان خونه ای؟ چرا موبایلت خاموشه؟ چرا تلفن خونه رو جواب نمیدی؟ از دست ما ناراحتی مادر؟
صداش بغض داشت. یه قلپ چایی خوردم.
-ببخش مادر اما تو باید تن به این وصلت بدی. روح اون خدا بیامرزم الان در عذابه وقتی تنهایی تو رو می بینه.
با همه حرصی که داشتم نون بیات رو زیر دندونم فشار دادم و با یه حرکت کشیدمش.
-میدونم مریم رفتار خوبی باهات نداره. میدونم خودت راضی به این وصلت نیستی اما رسوم و عقاید خانواده ما از اول همین بوده.
نون رو همراه با بغض تنهایی هام قورت دادم. اون چی میدونست از حال و روز من؟ چه می فهمید که مریم گوشه ای از مشکلات زندگی من رو به خودش اختصاص نمیداد.
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#7
-حوا جان چیزی به چهل اون مرحوم...
صدای فین فین و گریه هاش مثل یه دارکوب توی مخم می کوبید. لیوان رو با همه قدرتم فشار دادم و با مشت محکمی روی میز کوبیدم.
-خودتو برای بعد مراسمش آماده کن مادر.
بعدم تلفن رو با هق هق روی دستگاه گذاشت. از جام بلند شدم. چونه م از بغض و درد می لرزید. آب دهنم رو قورت دادم و به سمت اتاق خواب رفتم. لباسم رو با نفرت از روی جالباسی بیرون کشیدم و بدون اینکه توی آینه نگاه کنم حاضر شدم.
عینک دودیم رو درست از جلوی در اتاق خواب به چشمم زدم و نفسم رو فوت کردم بیرون.
در ساختمون رو باز کردم و با دلهره و ترس به دور وبر ساختمون نگاهی انداختم وقتی چیز مشکوکی ندیدم درو بستم و از گوشه پیاده رو به سمت خیابون به راه افتادم و در همون حال هم موبایلم روشن کردم. باید با مامان تماس می گرفتم قطعا نگرانم شده بود.
-سلام مامان
-سلام حوا جان خوبی مادر؟
صداش که نگران نشون نمیداد. لبخند سردی زدم و گفتم:
-شکر. شما خوبی؟ آقا بنیامین خوبه؟
-اونم خوبه سلام می رسونه. اتفاقا دیشب میگفت بهت زنگ بزنم ازت بخوام بیای اینجا چند شبی پیش ما بمونی خوبیت نداره یه زن جوون توی خونه تنها باشه...
نگاهی به روبرو انداختم و از بین دندونای بهم کلید شده گفتم:
-اینقد نگرانی از آقا بنیامین برای من دور از باوره مامان.
-نو همیشه نسبت به بنیامین کم لطف بودی.
-و تو همیشه بین من و اون،اونو ترجیح دادی.
-تو اشتباه می کردی حوا جان. این وسط من فقط میخواستم قائله بین شما ختم بشه.
-و قائله وقتی ختم میشد که من با مردی که درست هم سن پدرم بود ازدواج کنم؟
در حالی که گریه می کرد گفت:
-د آخه دختر من اون مردی که هم سن بابات بود الان داره سر و مر و گنده واسه خودش زندگی میکنه اما اون خدا بیامرز که سنی نداشت! دخترم آدم از پیشونی نوشت که خبر نداره. اینا همه بخت و اقباله
-بخت منم که با خون نوشتن...
قطره اشکی که روی صورتم سر خورد داغ دلم رو بیشتر تازه کرد.
-نزن این حرفو تو هنوز جوونی و ماشا... زیبا. بازم میتونی ازدواج کنی دخترم.
نفس عمیقی کشیدم و در حالی که برای تاکسی دست بلند می کردم گفتم:
-و حتما اون آدم کسی نیست جز بهمن خان؟
-من همچین حرفی نزدم. خودت که خوب میدونی به شدت مخالف این وصلتم اما...
این امایی که پشت بند هر جمله می اومد این اگر و باید و شاید ها بودن که زندگی رو جهنم می کردند برای ما آدما.
-مامان هر اما و اگه ای هم بیاد وسط من بازم به هیچ عنوان راضی نمیشم زندگی مریم رو خراب کنم.
-بیا پیش ما تنها نمون.
-ترجیح میدم بمیرم و پامو تو خونه مردی نذارم که حاضره واسه اینکه دوباره رو سرش آوار نشم منو به عقد بهمن در بیاره.
-حوای من تو اشتباه میکنی بنیامین اونقدراهم که نشون میده بی عاطفه نیست.اون جای پدر توئه دخترم.
-مشکل شما این بود که همیشه سعی کردید به یه دختر نه ساله بفهمونید بنیامین خان پدر منه. مادر من، پدر من، مرد. سالها پیش درست زمانی که من هشت سالم بود مرد و شما که میگی به خاطر من ازدواج کردی تا سایه پدر بالا سرم باشه بزرگترین اشتباه زندگیت رو کردی. ای کاش یاد می گرفتی تو معذورات قرارم ندی. نه من نه بنیامین خان رو. اون هیچ وقت منو جای دخترش ندونست و منم هیچ وقت اونو جای پدرم ندونستم.
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#8
دستمو رو دهنی گوشی گذاشتم و به تاکسی که جلوی پام ترمز کرده بود گفتم:
-دربست
و سوار شدم و در حالی که گوشی رو روی گوشم جابه جا می کردم گفتم:
-بهتره نگران من هم نباشی من راحتم و دارم کنار میام با شرایط جدید.
و چیزی تو وجودم فریاد زد که نگرانی های واجب تری توی زندگیش هست.
-بعد گذشت این همه سال هنوزم نتونستم بهت بفهمونم بی پدر بزرگ کردن تو کار خیلی سختی بود.
و ازدواج کردی که آرامش داشته باشی مادر من.
-من باید قطع کنم. خداحافظ.
و با خداحافظی کوتاهی ارتباط ما قطع شد. درست مثل هفده سال پیش که با سلام کوتاهی ارتباط من و مامان قطع شد. بنیامین وصل شد و حوا قطع شد. بنیامین صاحب تخت کنار مادرم شد و من صاحب تخت دو اتاق اونورتر. من از زندگی مامان خط خوردم و بنیامین جا باز کرد. مردی که نخواست پدرم باشه و من نخواستم دخترش باشم.
روبروی شرکت بزرگ پارس از ماشین پیاده شدم. کرایه رو حساب کردم و بی اینکه به اطرافم توجه کنم عینکم رو روی چشمم جابه جا کردم و به سمت درب بزرگ ساختمون رفتم.
نگهبان ساختمون به محض دیدنم از جا بلند شد و به سمتم اومد.
-سلام خانم نیکخواه. روزتون بخیر.
از پشت شیشه عینک به لباس فرم آبی رنگش خیره شدم و سرم رو براش تکون دادم.
-خسته نباشید آقای ملاحت.اوضاع مرتبه؟
سرش رو انداخت پایین و با ناراحتی گفت:
-هی خانم چی بگم؟ از وقتی آقا عمرشون رو دادن به شما دیگه هیچ چیز مرتب نیست.
بغضم رو قورت دادم و به محوطه خیره شدم. نبود بهنام این جا هم فریاد می زد.
-خانم توی مراسم نتونستم ببینمتون و بهتون تسلیت بگم. خیلی ناراحت شدیم آقا خیلی خوب بودن.
و قطره های اشک روی صورتش ریختن.
-ممنونم
و بی توجه بهش به سمت ساختمون اصلی رفتم. بهنام گوشه و کنار ذهن مردم هنوز باقی بود.
توی شرکت هر کسی منو میدید بلند میشد و تسلیت می گفت. هنوز عینک دودی روی صورتم بود می ترسیدم که رد زخم های روی صورتم رو ببینن و این رو دوست نداشتم. روبروی میز منشی وایسادم و به لبخند سرد و نگاه متاسفش خیره شدم.
-میخوام آقای کریمی رو ببینم.
-خانم نیکخواه بهتون تسلیت میگم همسرتون واقعا حیف بودن.
-حق با شماست.
و دست به تلفن برد و داخلی اتاقش رو گرفت:
-سلام. آقای کریمی خانم نیکخواه اومدن و میخوان شما رو ببینن.
لحظه ای مکث. لحظه ای نگاه و بعد هم.
-بله.
و تلفن قطع شد و رو به من گفت:
-آقای کریمی منتظرتون هستن.
لبامو به نشونه تشکر کش دادم و پشت بهش به سمت اتاقش رفتم که صدام زد:
-خانم نیکخواه کی بر می گردید سر کار؟ اینجا بدون شما و آقای کریمی بزرگ صفایی نداره.
کریمی بزرگ؟ منظورش بهنام بود.به سمتش چرخیدم و گفتم:
-بهنام که عمرشو داد به شما. منم که یه مدتی روحیه کار کردن ندارم. آقای کریمی هستن هر مشکلی بود با ایشون رد میون بذارید.
و بعد مجدد به سمت هدفی که دنبال می کردم رفتم.
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
گوناگون از وب
loading...
#9
وقتی در اتاقش باز شد قلبم دیوونه وار خودشو درون سینه م کوبید. برای لحظه ای پشیمون شدم از اینکه اومدم اینجا. عینکم رو از روی چشمم برداشتم و بی توجه به اون که هنوز روی صندلی بزرگش پشت به من فرو رفته بود روی میز گذاشتمش و کیفمم کنارش قرار دادم. نفسمو فوت کردم بیرون و سعی کردم به افکار و رفتارم مسلط باشم.
-اوضاع شرکت چطوره؟
صدای سکوت بد جوری توی گوشم پیچید! به روی خودم نیوردم و ادامه دادم:
-امیدوارم بتونی جایگزین موفقی برای بهنام باشی.
باز هم فریاد سکوت بود که گوشهام رو می آزرد.
خیلی داشتم تلاش میکردم که مثل اتشفشان فوران نکنم روی سر خودش و شرکت.
-بهنام برای این شرکت خیلی تلاش کرده بود امیدوارم زحمات عموت رو به هدر ندی.
بی تفاوتی هاش داشت رنجم می داد. تمام تلاشم رو می کردم که اتفاق دیشب روی رفتارم تاثیر نذاره. نباید می فهمید آزارم داده. نباید می فهمید که من ضعیف و شکننده تر از اونی هستم که میدونه.
-مادر بزرگت امروز باز هم تماس گرفته بود و خیلی اصرار داشت که به این رسم مسخره تن بدم. خنده دار بود که می گفت اون خدا بیامرز روحش در عذابه. اینا کین؟ یه مشت حیوون پست.
باز هم سکوت بود که جواب غرش های بی صدای من رو می داد. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با قدم های بلند به سمتش رفتم و با عصبانیت صندلی چرخدارش رو چرخوندم سمت خودم. دو بار پشت سر هم چرخید و بالاخره درست روبروم ایستاد. چشماش می خندید. همون چشمایی که یه روز دیوانه وار دوسش داشتم. چشمام پر از اشک شد. همون چشمایی که یه زمانی وحشی شرقی خطابش می کرد چونه م از بغض لرزید وقتی نگاهم به چال زنخدان چونه ش افتاد. چشمامو کشیدم پایین درست همون جایی که دستاشو صاف گذاشته بود روی صندلیش. خیلی بی مقدمه از جاش بلند شد. یه قدم از ترس عقب رفتم. انگشت اشاره شو گرفت سمت صورتم. ابروهاشو کشید توی هم و انگشتشو تکون داد.
-چرا؟ چرا به من از این رسم مذخرف چیزی نگفتی؟ چطوری تونستی؟
خودشو بیشتر کشید سمتم. دلم پیچ خورد. دستشو نوازش وار کشید روی صورتم و زمزمه کرد:
-به بهنام وفا نکردی چطوری میخوای به من وفا کنی؟
همه وجودم یکباره تیر کشید.چشمام سیاهی می رفت.
-تو... تو چطور میتونی این حرفو بزنی؟
با یه چرخ روی پاشنه پا عقب گرد کرد و کنار شیشه سر تا سری اتاقش وایساد. اتاقش که نه. بهنام... سرمو محکم فشار دادم و گفتم:
-من به خاطر تو این کارو کردم. از اولشم به خاطر تو بود. چطوری یادت رفته؟ چطوری لعنتی؟
-بیخود برای من پاپوش درست نکن.
چرخید سمتم. از چشماش شرارت می بارید. درست مثل همون روزی که پیشنهاد اینکارو بهم داد.
-بهتره فکر بهم زدن زندگی پدر و مادر منو از سرت بیرون کنی وگرنه خودم می کشمت...
دیگه نمی تونستم بیشتر از اون خودمو کنترل کنم. سرم گیج رفت و افتادم.زانوهام محکم خورد به پارکت کف اتاق. درد تو همه وجودم نشست. حتی میلیمتری از جاش تکون نخورد. چقدر عوض شده بود. چقدر تغییر موضع داده بود. همه وجودم درد می کرد. از درد خنجری که خورده بودم نمی تونستم قد راست کنم.چقدر عوض شده بود. چقد عوضی شده بودم. اون روزا اینجوری نبود. اون روزا این جوری نبودم.
-قرار ما این نبود.
-پاشو گم شو از اینجا بیرون. ضمنا یادت نره چی بهت گفتم. فکر پدر منو از سرت بیرون کن.
مشت شد دستایی که روی زانوهای دردناکم بود. دوست داشتم درست با همین دستایی که بارها نوازششون کرده بود خفه ش کنم. این حق من نبود.
-شنیدی چی گفتــــــم؟ کاری نکن با پلیس تماس بگیرم.
تیره پشتم از شنیدن جمله ش لرزید. خودمو از روی زمین بلند کردم. مثل دو تا گوی شیشه ای بی احساس شده بودن. چشماش... مثل سرنوشتم سیاه سیاه شده بودن. چشمام...
قرار ما این نبود. قبولش خیلی دردناک بود. این وسط فقط من بودم که باختم. من حوا... باز هم فریب شیطان را خوردم.
به سمت میز رفتم و عینک دودی و کیفم رو برداشتم و در حالی که چونه م از بغض می لرزید سرم تا آخرین حد ممکن رو به سقف بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم و در همون حال گفتم:
-امین یادت باشه اگه قراره من سقوط کنم تو رو هم با خودم می کشم پایین.
چرخیدم سمتش و درست مثل چند لحظه قبل خودش انگشت اشاره م رو به نشونه تهدید به سمتش گرفتم و گفتم:
-اینو یادت باشه که تو بودی این بازی رو شروع کردی کاری نکن من خودم تمومش کنم. میدونی که اگه بخوام می تونم.
صدای شلیک خنده ش توی فضا روحم رو به پرواز در اورد. یه پرواز به سمت ابدیت. لبخند خبیثی زد و گفت:
-تو میخوای منو تهدید کنی؟
-راستی مدارکی که دیشب دستت رسید به دردت خورد؟
تو یه لحظه لبخند از صورتش پر زد و چنان گره کوری بین ابروهاش افتاد که از سرعت تغییر رفتارش شگفت زده شدم اما موضعم رو عوض نکردم.
-به دستشون میارم و تو عددی نیستی که در مقابل من وایسی.
پوزخندی براش زدم و پشت بهش کردم و به سمت در اتاق رفتم. این جنگ بین من و امین پایانی نداشت.
-حوا یادت نره من خودم جایزه بگیرم. تو نمیتونی منو دور بزنی...
بی اهمیت بهش در اتاق رو کوبیدم و عینکم رو به چشمم زدم و با یه خداحافظی از منشی از ساختمون خارج شدم.
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}
#10
وقتی از شرکت بیرون می رفتم برگشتم و به چشم خریدار به شرکت خیره شدم. زیر لب گفتم:
-کور خوندی اگه بتونی شرکتمو از چنگم در بیاری!
بعدم با یه خداحافظی از نگهبان ساختمون با نفس عمیقی به سمت خیابون اصلی راه افتادم.
یه ماشین جلوی روم وایساد خم شدم و گفتم:
-بهشت زهرا.
-آبجی از اینجا خیلی بد...
-دربست که می بری!
-رو چشمم آبجی بفرما بالا.
در ماشین رو بستم و سرمو به شیشه تکیه دادم. موبایلم رو از توی کیفم در اوردم و روشنش کردم و دوباره داخل کیفم برش گردوندم.
گرمای نفس گیر شهریور ماه کسلی رو به بدنم تزریق کرده بود. چشمامو بستم.
-گرمت شده عزیزم؟ دریچه کولرو روی خودت تنظیم کن زیادش کردم.
چشمامو باز کردم و به حرکت دستای بهنام که روی دریچه کولر ماشین بالا و پایین می شد خیره شدم.
-خوبه خنک شدم.
-چرا اخمات تو همه عزیزم؟
-از گرمای شهریور بدم میاد.
-برعکس تو من عاشق شهریور ماهم.
-نگو که به خاطر ماه تولد منه که عاشق این ماهی...
صدای قشنگ خنده هاش خدشه ای بود به روح و جسم و جان من. ماشین توقف کرد و پرنده نگاهم به سرعت پر زد و سر در دفتر خونه نشست. لبام به لبخند پلیدی کش اومد و نگاهم چرخید و روی صورت بهنام که نگاهش درگیر پرنده ای بود که سر در دفتر خونه جا گذاشته بودم.
-چیه نکنه میخوای بگی پشیمون شدی؟
بدون اینکه سر برگردونه گفت:
-نه خانمی می خوام بگم بهتره پیاده شی چون رسیدیم.
کنجکاوانه چشمامو باز می کنم و به دنبال علتی می گردم که باعث قطع صدای موزیک شده بود. چشمم به سر در بهشت زهرا می افته. لبامو گاز می گیرم و شروع میکنم به فاتحه خوندن.
-رسیدیم خواهرم اینم بهشت زهرا.
-ممنون میشم اگه منو نزدیک قطعه هنرمندان ببرید و فقط سر راه جایی توقف کنید میخوام گلاب بخرم!
و مجدد مشغول فاتحه خونی می شم.
کرایه ماشین رو حساب می کنم و به سمت مقبره خانوادگی کریمی می رم.
گلاب و گل رو روی زمین میذارم و از داخل کیفم کلید در رو بیرون میارم و درو باز می کنم و با فرستادن صلواتی با وسایلم وارد مقبره میشم. بوی خاک تازه به صورتم می زنه و چشمام ناخودآگاه بسته میشه و صحنه های دلخراش تدفین بهنام جلوی چشمم رژه می ره. درست همینجا بود که زمین زانو زده بودم و به تله خاک روبروم خیره شده بودم. پدر و مادر بهنام اوضاع خرابی داشتن. انگاری شرمنده روی بهنام بودن که اونها زنده اند و بهنام مهمون دائمی خاک شده...
کسی کنارم زانو میزنه و به نگون بختیم خیره میشه.هنوزم چشمم به تله خاک روبروم مونده و نمیتونه حتی پلک بزنم.
-دختر بیچاره تازه یک سال از ازدواجتون می گذشت که این اتفاق شوم واست افتاد.
چشمام رو می بندم و قطره های اشک روی صورتم می شینه. بهنام کجا رفته بود؟ چشمام باز میشه و نگاهم به امین که زیر بازوی پدرش رو گرفته می افته. با پوزخند مخصوص خودش خیره میشه به صورتم و من تو نگاهش کینه و حرص رو می بینم. از اینکه به آرزوش رسیده بود عقم می گیره.
-بیچاره مریم خانم.
و من با خودم درگیرم که چه شباهتی بین اسم حوا و مریم هست که مریم بیچاره شناخته شده؟
کسی که کنارم نشسته بود بلند می شه و می شنوم که به خانم کناریش میگه:
-خیلی درد آوره خدا صبر به مریم خانم بده. زن بیچاره بعد این همه سال چطوری میتونه کنار بیاد؟
سرم می چرخه به دنبال مریم خانم که گوشه ای به دیوار تکیه داده و با بهت به مزار روبروش خیره شده. خدایا اینجا چه خبره؟
-بهنام مادر کجایی پسرم؟ پسر عزیزم! خدا چرا منو نبردی و بهنامم رو ازم گرفتی؟
سرمو میندازم پایین و حس میکنم جای بهنام من باید توی اون گور می خوابیدم نه بهنام. نه اون ادم مهربون و بزرگوار.
چشمامو باز میکنم و به سمت قبرش میرم و کنارش چهار زانو می شینم و خیره میشم به اسم روی سنگ قبرش. دستمو می کشم روی اسمش و بی اختیار خم میشم و بوسه ای به روی سنگ قبرش می زنم. نفسمو ها میکنم روی سردی سنگ قبرش شاید حرارت نفسهام تن سردش رو گرم کنه. چشمامو تا آخرین حد باز میکنم و یکبار و دوبار و صد باره اسمشو زیر لبم زمزمه می کنم تا اشکام جاری بشن روی صورتم.
گلابو برمیدارم و سنگ قبرش رو باهاش تطهیر میدم وقتی خوب معطر میشه بطری رو میذارم کنار دستم و گل هایی که خریدم رو پر پر میکنم روی قبرش و به حرف میام.
-بهنام بگو که حلالم میکنی! بهنام بگو منو بخشیدی.
صدای زنگ موبایلم منو از اسم نازنینش بیرون کشید. به سرعت اشکامو پاک کردم و کیفم رو کنارم کشیدم و موبایلم رو از داخلش خارج کردم. انگار می ترسیدم آرامش بهنام رو بهم بزنم و از خواب بیدارش کنم.
-بله؟
-حوا خانم...
مواد مذابی وارد حلقم میشه و وجودم رو به آتیش میکشه. نفسم بند میاد و چشمام بیش از اندازه فراخ میشه. یه جایی دورتر درست کنار در قامتی سیاه قد علم کرده بود و درست مثل کارتون ها خنجری خمیده شکل دسته بلند به دست داشت. نقابش کامل روی صورتش رو پوشونده بود. چه رویایی نزدیک به عزراییل بود. چشمامو می بندم و صدا دوباره کنار گوشم طنین انداز میشه.
-چه عجب شما موبایلتون رو روشن کردید. خوبید ایشا...؟
چشمامو باز میکنم. تمام تنم سر شده بود.سرمای عجیبی رو حس میکردم. چشمم به دنیال قامت سیاه پوش میگشت اما اثری ازش نمیدیدم.
-گوشی دستتونه؟
نگاهم سر میخوره روی سنگ قبر مردی که دوستم داشت. مردی که مردونگی رو در حقم تموم کرده بود.
-بله دستمه.
-خب خدا رو شکر خوبید ایشا...؟
-امرتون رو بفرمایید.
-گویا از دست ما ناراحت هستید؟
-نباید باشم؟ آقای محترم از مرگ همسر من هنوز چهل روز نگذشته. شما چطور انسانهایی هستید که اینقد بی عاطفه هستید؟
-ما که عجله ای برای اینکار نداریم. تمام مسائل رو هم گذاشتیم برای بعد از مراسم چهل بهنام. باور کنید ما هم از مرگ بهنام خیلی ناراحت هستیم.
پوزخند میزنم.
-اما از اینکه میخواید همسرش رو تصاحب کنید غرق لذتید درسته؟
-لاا... الاا...
-بیخودی خودتون رو پشت این واژه ها پنهون نکنید آقا بهمن. شما دارید حق زندگی کردن رو از من می گیرید.
-خانم مسئله شخص شما نیست اگه این اتفاق برای منم می افتاد...
-فعلا که این اتفاق برای من افتاده. آقا بهمن من راضی به این وصلت نیستم. اصلا من قصد ازدواج مجدد ندارم.
-قصد داشتن یا نداشتن شما اهمیتی نداره. این رسوم خانواده ماست و باید اجرا بشه.
-استغفرا... مگه ذکر خداست که باید اجرا بشه که باید و شاید راه انداختید برای من؟
-این اصول خانواده منه و شما هم وقتی وارد خانواده من شدی تابع این اصول شدی!
-اصول زندگی و خانواده تون رو باور ندارم. من وقتی با بهنام وصلت کردم فقط با بهنام وصلت کردم و به شما بله ندادم که حالا داری از من خواستگاری میکنی!
-اما...
-اما نداره بهمن خان. شما زن داری. مریم خانم سالیانه ساله داره با شما زندگی میکنه. شما یه پسر هم سن و سال من دارید. خجالت بکشید به خدا قباحت داره.
-مریم از روز اول که وارد زندگی من شد از این سنت و رسم خبر داشت و حالا حق مخالفت نداره.
-چرا نداره؟ اون زن شماست!
-ببین حوا خانم شما الان کجایی؟ ما باید رودر رو باهم صحبت کنیم اینجوری نمیشه!
با همه حرصم قطع میکنم و باز هم خاموشش میکنم. این جماعت پست کجای زندگی ما قرار داشتند خدایا؟ چشمم رو میدوزم به اسم بهنام و زیر لب زار میزنم:
-حقمه بهنام حقمه...
از جا بلند میشم و دستمو به دیوار می گیرم تا مبادا پامو روی قبرهایی که مختص به پدر و مادر بهنام بود بذارم و همونطوری که دور میشم بلند میگم:
-امین میدونست و منو بازی داد بهنام میدونست.
چشممو برای بار اخر دور می گردونم و در مقبره رو قفل میکنم و نفسمو فوت میکنم بیرون و تو قابل خودم فرو میرم و همونجوری که محکم قفل در رو تو دستم فشار میدم زمزمه میکنم!
-بازی تازه شروع شده امین.
منو که گذاشتینم توی قبر ، بزنین روی شونم و بهم بگین:هـــــی رفیق ، ســـــخت گذشت،ولــــــی دیــــــــدی گذشــــــت!Dash2
}