تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 58 رای - 2.64 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نحوه آشنایی با همسرتان
#1


با سلام مجدد خدمت دوستان عزیز و گل "خانم گل"

با توجه به اینکه نحوه آشنایی عروس خانمها و آقا دامادهای گل موضوعی است که در وهله اول از سوی مخاطبین مطرح میشه و نیز این سوال در تاپیکهای مختلف از سوی برخی دوستان مطرح میشه لذا جای خالی اون یه جورایی اینجا احساس میشد که تصمیم گرفتم تاپیکی با این عنوان ایجاد شود.

از همه کنجکاو تر چرا دروغ بگم [b]خودمم[/bGigglesmileGigglesmileGigglesmile]
فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک سپارند تا اجزای بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.

کوروش کبیر
پاسخ }
#2
سلام آيدا جون
من كاملا سنتي با شوشو ازدواج كردم ما نسبت دوري با هم داريم يه روز مامان شوشو اومد خونمون خواستگاري كرد بعد ما فكرامونو كرديم بعد چند جلسه صحبت كرديم بعدم علوس شدم ديگه tnx
[عکس: CRePp3.png]
پاسخ }
#3
من تو یک سایت اجتماعی عضو بودم
و همسرم به من ایمیل داد در مورد موضوعی و عقایدم رو پرسید همین باعث شد که ما با هم ایمیل بازی داشته باشیم و عقاید هم رو بدونیم و اندیشه های هم رو به چالش بکشیم
بعد از یک بازه ی دو سه ماهه فکر کنم
برای اولین بار همسرم (که اون موقع یه آقای غریبه بود ) به من زنگ زد و در حین صحبت گفت که دو تا از دوستاش که ازدواج مدرن داشتن دارن جدا میشن و حالا اون نمی دونه که اشکالاتی که ازدواج مدرن تو جامعه سنتی ایجاد می کنه هضم کردنش براش سخت تره یا برخلاف عقایدش اگر ازدواج سنتی در یک جامعه سنتی انجام بده می تونه با موضوع کنار بیاد یا نه
همین جا بود که من اصلا ازش خوشم نیومد
و گفتم به نظرم انقدر افکارتون بسته است و ترسو هستید که من ترجیح میدم ما دیگه با هم گفتگویی نداشته باشیم Swear

بعد از یک ماه این آقای همسر باز ایمیل پشت ایمیل داد
و چون من بهش در مورد حقوق زنان و حق طلاق و ... گفته بودم قرار شد هم رو ببینیم و اون هم بیشتر در مورد ک م پ ی ن یک میلیون ا م ض ا بدونه


فکر کن
اولین قرار ما در مورد حق طلاق و حضانت و ... بود laf
من که دفعه اول همسری رو دیدم از منطقش خوشم اومد
و دیدار بعدی رو قبول کردم
خلاصه که این ماجرا با پستی بلندیهاش 9 ماه طول کشید
یک دفعه هم اواخر دوستیمون خیلی جدی تصمیم گرفتم رابطه مون رو قطع کنم
چون اختلاف فرهنگی وحشتناکی با خونواده شوشو داشتیم و خودش باعث دردسر شده بود

اما به هرحال بعد از 9 ماه و با وجود مخالفت خونواده من عقد کردیم :heart:

الانم از خود شوشو راضیم Dan
پاسخ }
#4
من و شوشو هم كلاس بوديم تو دانشگاه و من شديدا فعال در تشكلاي دانشجويي : شوراي صنفي، انجمن اسلامي ، كانون زنان و مدير مسئول يه نشريه هم بودم. شوشو ميومد دفتر انجمن كه اون موقع دبيرش بودم و روزنامه مي خوند كم كم واسه بعضي فعاليتها شروع به همكاري كرد. واسه نشريه ام هم شد خبرنگار! با هم با مسوولاي دانشگاه مي رفتيم مصاحبه و... سال بعدش هم اومد تو انجمن. تو اين مدت ما ا دوست بوديم و در مرد مسائل مختلف ازقبيل زنان و مذهب و دين و ... كلي بحث كرديم بدون اينكه اصلا به هم اظهار علاقه و يا حتي پيشنهادي واسه بعد داشته باشيم.
تا اينكه يه روز تو ماه رمضون شوشو واسه افطار دعوتم كرد بيرون و بعدش رفتيم پارك سائي و اونجا بهم گفت كه يكي رو دوست داره و ازم خواست كه به اون نفر بگم و بعدش هم گفت اون نفر اسمش :... اسم و فاميل خودم رو گفت... منم چيزي نگفتم خوب اونم چيزي از من نخواسته بود و نپرسيده بود ديگه... از اون موقع با هم بيشتر حرف زديم و بعد از اينكه كلي سنگامونو از هم وا كرديم راجع به نظراتمون در مورد ازدواج به اين مساله هم فكر كرديم كه خوب من چون مي دونستم خانواده ام مخالفت مي كنن اولش مخالفت كردم اما بعدش 24 آذر 83 قول داديم به هم كه به هم متعهد مي مونيم و تلاشمون رو واسه جلب رضايت خانواده هامون مي كنيم....
و در نهايت دي 85 زندگي زير يه سقف رو شروع كرديم...
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#5
سلام
من و شوشو كاملا سنتي با هم آشنا شديم و مزدوج شديم .
دائي من با شوهر عمه شوشو همكار بودند . و شو شو هم با خانواده عمش زندگي ميكرد خلاصه قصد مزدوج شدن ميگره و در به در براش دنبال يه دختر خوب مي گردند كه بعد شوهر عمش موضوع رو با دائي من در ميون ميزاره و دائي هم من رو پيشنهاد ميده fakخلاصه چون دائي و شهر عمع شوشو هردو همكار و توي يه شيفت بودن و هردو هم عصر كار و بعد هم شب كار براي اين كه خيلي عجله داشتن كه عروس دسته گل رو بيبينن ساعت 11:30 شب اومدن خونمون خلاصه پسنديدن حالا از اونا اصرار كه همين الان برين با هم صبتاتونو بكنيد و از ما انكار كه عروس خانوم آمادگي نداره .
سرتونو در نيارم كه با اصرار بسيار زياد شوشو (مثل اين كه شوشو يك دل نه صد دل عاشق ما شده بود و ديگه طاقت نداشته fak) فرداش با هم صحبت كرديم .2روز بعد با تماس هاي مكرر جواب + گرفتن و در عرض 2 هفته با هم نامزد شديم و محرم .يعني 31 ارديبهشت 1388 . 28مرداد 1388 عقد كرديم .و 5 مرداد 1389 هم عروسي و الان 6 ماه هست كه به خوبي و خوشي داريم زندگي ميكنيم .excited
اين بود داستان بسيار بسيار عشقولانه آشنايي من با شو شو Clap
پاسخ }
#6
ما هم كه در كل با هم فاميل بوديم اما من واقعا عاشق پسر عموم بودم دوسش داشتم تا اينكه اعترافيد يعني با يه كارت تبريك به مناسبت عيد بعد ديگه ماما فهميدو منو خونه اونا نبرد تا اينكه ما بعد قبول شدن من تو دانشگاه ترسيد منو اونجا بدزدن :heart::loudlaff: زود همون ترم اول اومد خواستگاري بعد شديم عروس ديگه GigglesmileGigglesmileGigglesmile
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
پاسخ }
#7
سيما جون تو هم با عمو پسر مزدوج شدي بنده هم همينطور Clap

من هم با همسري نسبت فاميلي از نوع پسرعمو دختر عمو هستيم تفاوت سني 3ماه ميباشد از تو شكم ماماينا كه كنارهم هستن عكس داريم تا الان كه در خدمت شما هستم منو همسري كه همون بچه بوديم به هم علاقه شديد داشتيم بعد كه بزرگتر شديم رنگين سنگين شديم چون از هم دور بوديم نهايت ما 3 ماه يكبار همديگرو ميديديم تا اينكه همسري رفت عسلويه به مدت 3 سال كه ديگه من نديدمش تا اينكه 28 مهر 86 به خاطر كاري اومد تهران يه سري خونه ما زد كه همون موقع منو ديد يه دل صد دل عاشق من شد بعد هم تماس تلفني اس ام اس بازي از اين حرفا كه سر منو گوليد و در 9/1/87 عقد كرديم و 15/7/89 عروسي گرفتيم الان هم زير يه سقف زندگي عشقولانه اي ميكنيم:heart::heart::heart::heart:
[عکس: BK4Kp3.png]




پاسخ }
#8
نحوه آشنایی من با همسر محترم مربوط به 9 سال پیش میشه :heart:
من توی 10 سالی که کار کردم کلاً 2 جا کار کردم 6 سال اول آموزشگاه کنکور 4 سال هم شرکت فعلی که مشغول بکارم.
مدیر آموزشگاه از دوستان ما بود ( یه آقای مجرد ) از قضا این آقای مدیر یه دوست صمیمی داشت (آقای همسر) که هرزگاهی میومند آموزشگاه ما !
این رفت و آمدها 6 ماه طول کشید که کم کم احساس وابستگی بهش کردم . اما حرفی نزدم به چند دلیل .
یکی از دلیل هاش این بود که آموزشگاه ما 2 تا منشی داشت که اونها هم از همسر بنده خوششون اومده بود و از من میخواستند که یا با ایشون یا مدیر آموزشگاه صحبت کنم !! جالب اینجاست که دوتاشون جلوی روی همدیگه هم میگفتند Gigglesmile
( از بس این پسر شوخ طبعه Swear)
دلیل دیگش این بود که 5 ماه از من کوچکتر بود و اون زمان جفتمون از نظر من کم سن بودیم . خلاصه میکنم بعد از 6 ماه صمیمت بین ما بیشتر شد چند بار دسته جمعی با مدیر محترم و شوشو و من و دوست صمیمیم که اونجا همکار هم بودیم و .... رفتیم به پیک نیک و سینما و رستوران و غیره .....
و بعدش هم با هم دوست شدیم ، از مهر 80 تا الان با همیم ! ما از سن کم با هم بودیم و یه جورایی با هم بزرگ شدیم !
الانم خیلی از بودن با همسرم راضیم عین چشمام بهش اطمینان دارم و دوستش دارم. :heart:


تویی که مرا در سقوط میبینی تا به حال اندیشیده ای که شاید، تو خود وارونه ایستاده ای !!!
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#9
من و شوشو تو یه دانشگاه بودیم و هم ورودی البته من تا قبل آشنایی یکی دوبار بیشتر ندیده بودمش اما تو خاطرم مونده بود آخه دوست ، نامزد دوستم بود و اسمش رو زیاد شنیده بودم تا اینکه تابستون تو اتوبوس دیدمش و آشنایی دادیم البته من زیاد تو باغ نبودم و تا پیاده شدم راهم و گرفتم و رفتم اما شوشو می گه همون موقع می خواستم بیام دنبالت که روم نشد و تو رفتی .
دیگه همو ندیدیم تا ترم بعد که رفتیم دانشگاه و تعجب می کردم که چرا من همش می بینمش !! اکثر جاها که می رفتم بود و جلوی کلاسی که داشتم وای می ایستاد تا کلاسم تموم شه .
خلاصه دردسرتون ندم شوشوم شماره منو از دوستم گرفته بود و کلا آمارم و از اون داشت ( عجب دوستایی پیدا می شن Gigglesmile ) یه بار که من نرفتم دانشگاه و سرمای سختی خورده بودم و خونه خوابیده بودم اس ام اس داد و بعد زنگ زد و یه مدت طول کشید تا با هم دوست شدیم و ...
یادش بخیر اونموقع جفتمون 19 سالمون بود و الان که داریم ازدواج می کنیم 23 سالمون شده . :heart::heart::heart::heart:
یک ماه و نیم دیگه هم عروسیمونه و بالاخره بعد چهار سال داریم راحت می شیم . Bathtime
این بود شرح ماوقع laf
رهایی و آیدا جون خوبه ؟ راضی شدین؟ Vahidrk

[عکس: GVbRp3.png]
[عکس: 7oUnp3.png]
پاسخ }
#10
Package_favorite 
خوب من از اوایل سال 84 وبلاگ نویسی رو شروع کردم و از اواسط همون سال با همسری که اون هم وبلاگ داشت آشنا شدم. جفتمون عاشق ادبیات بودیم و وبلاگ های ادبی راه انداخته بودیم. خلاصه یه روز همسری گفت که من میخوام یه وبلاگ دسته جمعی راه بیاندازم و هر کی میخواد بیاد و بگه. من هم که عشق ادبیات گفتم منم میام. چند بار بابت اینکه چه جوری و با چه محتواهایی وبلاگ رو به روز کنیم و اسمش رو چی بذاریم و ... با هم چت کردیم تا اینکه اولین اس ام اس رو روز ولنتاین 84 بهم زد که خرس و شکلاتت رو گرفتی ؟ خلاصه گه گاهی تلفن میزدیم تا اینکه فروردین سال بعدش ما مسافرت رفته بودیم و از اون موقع بود که زنگ زدنهامون بیشتر شد. از اونجایی که اون توی مشهد زندگی میکرد و من تهران خرداد ماه سال 85 که رفتیم مشهد من دو بار دیدمش. عجیب ترین حس دنیا رو داشتم وقتی کنارش بودم. احساس کردم واقعا" واقعا" نیمه گمشده ام رو پیدا کردم. حسی بود که نسبت به هیچکس نداشتم. و واقعا" از این فکر که برمی گردم به شهرمون و دیگه تا مدت نامعلومی نمی بینمش وحشتناک احساس دلتنگی میکردم. اون حس رو اصلا" و با هیچ کلمه ای نمی تونم توصیف کنم.
یادمه اون شب رفتم زیارت و از امام رضا خواستم که اگه صلاحمه در بهترین وقت به هم برسیم.
خلاصه دوستیمون سه سال و نیم طول کشید . یک سال و نیم آخر دوستیمون رو تهران بود. چون سربازیش تهران بود. یادمه سه بار تقسیم شدند و هربار که تقسیم می شدند من می مردم و زنده میشدم که تهران بیافته. و خدا رو شکر که هر سه بار هم تهران بود.
خانواده هامون اصلا" اذیتمون نکردند و به خواسته مون احترام گذاشتند به طوریکه یه بار فقط اومدند و همدیگه رو دیدند. دفعه بعد هم بله برون بود و فردای بله برون عقدمون بود. 11 ماه بعد عقدمون هم عروسیمون بود. الان بیشتر از شش ماهه که توی خونه خودمونیم و عشقولانه زندگی میکنیم :heart:
.[/align][align=justify]
زندگی شهد گل است زنبور زمان می خوردش ، آنچه باقی می ماند عسل خاطره هاست.
پاسخ }