تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 58 رای - 2.64 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نحوه آشنایی با همسرتان
منو همسری توی بانک آشنا شدیم سال87 آخه اون کارمند بانک بود سر یه کتاب اخلاق که من برام دانشگاه میخواستم شماره دادیم نزدیک درگیری انتخابات هم بود
[عکس: 10yLp4.png]
پاسخ }
Wavesmile

من با شوشو از طریق برادر شوشو آشنا شدمhih اومده بود تو پست بانک کار انجام بده منو دیدو به داداشش معرفی کرد Hanghead

بعدش میاد و با کارفرمام صحبت میکنن و بعدشم با خودم....hih

بعدش یه قرار خانوادگی میذاریم و همو میبینیمangelicاولش من قبول نمیکردم ولی بعدشhih شدم الان 1 سال و 4 ماهه عقدم و اسفند عروسیمه خیلیم همو دوست داریمFlowerysmileVeiledsmile2
پاسخ }
و اما خانوم گلی ها ماجرای عشق بزرگ من و شوهر بیردنم...angelic
من و عشقم ... کاملا اتفاقی اتفاقی آشناشدیم... دخترخاله شوهرم که یکی از دوستای صمیمی من تو دانشگاه بود، یه روز یه فیلم که از مسافرت شمالشون داشتو نشونم داد... ازقضا من از پسرخاله دوستم خوشم اومده بود... Heartshape2به نظرم خیلی عجیب... غریب... فوق العاده... تک... بود!laflaf بعد از یه چندماه بازم کاملا اتفاقی توخونه دوستم با پسرخالش روبرو شدم...Gigglesmile نگو اونم تو یه نگاه ...بله هههههه!!!!(1782)
خلاصه که پیشنهاد شد، قبول کردیم:
3سال دوران آشنایی...laf
2سال دوران شیرین نامزدی...Flowerysmile
و 1سال هم زندگی مشترک و زیر یک سقف...(87)
عاشقشم... این که میگم عاشقشم واقعنی عاشقم... ازته ته دل و جونم یه عشق قشنگ و به یادموندنی رو زندگی میکنم! uhumLoveshower
با آرزوی خوشبختی برای همه خانوم گلهای ماه ایرونیDancegirl
منم و مزه مزه کردن ثانیه های مادری... خدایا شکرت
پاسخ }
من با نامزدم اینجوری آشنا شدم:

برای کنکور دانشگاه آزاد انتخاب اولم تهران بود منم رفتم اونجا امتحان بدم

سر جلسه مراقب دید کج نشستم بهش گفتم من چپ دستم اگه میشه یه صندلی برام بیارین (البته قبل از شروع امتحان این اتفاقا افتاد)

بعد گفت برام صندلی آوردن بعد نیگا کرد رو پاسخنامم دید من کرمانیم گفت جدییییییییی؟ کرمانی هستی؟ گفتم آره ... و دیگه امتحان شروع شد

منم به بابام گفته بودم ساعت 1 بیاد دنبالم اما ساعت 11 از امتحان اومدم بیرون...گوشیمم دادم به بابام چون نمیتونستم ببرمش همرام.........

خلاصـــــــــــــه بعد امتحان اومدم بیرون و نشستم رو نیمکت توی اون حوزه امتحانی...

بعد 2 ساعت دیدم همون مراقبه (که الان میشه خواهر شوهرم) اومد بیرون و منو دید گفت چرا اینجا نشستی گفتم بابام هنوز نیومده منم منتظرم...

اونم داداشش و مامانش اومده بودن دنبالش اما گفت تو اینجا کسی رو نمیشناسی من منتظر می مونم باهات تا بابات بیاد هرچی اصرار کردم که بره گفت نه می مونم تا بابات بیادش

خلاصه نشستیم با مامانش و خودش به حرف زدن از کنکور و دانشگاه و انتخاب رشته و آب و هوا و کرمان و تهران و ............... (داداشش هم تو ماشین بود اونم منو دیده بود)

هرچی صبر کردم دیدم از بابام خبری نیس..

اون بنده خدا هم گوشیش رو داد که زنگ بزنم به بابام ..
منم زنگ زدم (اینجوری شمارمون رو برداشته بودن )

بعد بابام اومد دنبالم اونا هم کلی به بابام اصرار که بیاین خونه ما .. ما تازه با هم دوست شدیم و اینا.. من وبابام :fak

خلاصه هر عید که میشد زنگ میزدن کلی با مامانم و بابام حرف میزدن و تبریک عید و اینا....... تا بعد چند وقت اومدن کرمان واسه اشنایی.. چند ماه بعدش هم خواستگاری و نامزدی

ولی واقعاااااااا دوران سختی بود چون برای هممون خیلی عجیب بود.. و سخت تر از اون انتخاب خودم بود

اما الان خدارو خیلییییییی شکر میکنم.. نامزدم و خونوادش خیلی خیلی خیلی خوبن.. به نظرم یه معجزه بود
عروس شهریور 92!!

پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
همكارم بود و................. اين خلاصش بود!!!(1782)
هروقت يادم مي آيد كه تو از رگ گردن به من نزديكتري آرام ميشوم .
پاسخ }
شوهر من دوست نامزد دوستم بود،یه دفعه که نامزد دوستم اومد دنبالش منم باهاش بودم،شوهرمم بود،نامزد دوستم گفت بریم یه چیزی بخوریم ما هم رفتیم،شوهر منم خیلی مغروره با هم دعوامون شد الکی الکی،خلاصه نمیدونم چی شد که عاشقم شد(فکر کنم چون زدم تو پرش) و ازم خواستگاری کرد منم 6 ماه گفتم نه بعد گفتم اول باید با هم دوست شیم!بعد از یک ماه جواب میدم.... :)! (قند تو دل خودمم آب بودا میخواستم قیافه بگیرم ).......... بعدم دیگه کیلییییییییی لیییییییییییی لیییییییییییییییییییی !
پاسخ }
من دانشجوی همسری بودم.همسری استاد ادبیاتم بود.
پاسخ }
ما هم همکلاسی بودیم و دانشگاه و اون بهم شماره دادو گفت میخواد باهام دوست بشه اما یه دوستیه هدف دار منم بهش همون اول چون ازش خوشم میومد گفتم موافقم اما باید یه کم کلاس میذاشتم و میگفتم باید فکر کنم و از این حرفا ( آقایی عشق اولم بود بلد نبودم خب) بعدشم 5 سال با هم دوست بودیمو الانم 4 ماهه که ابالاخره بعد مشکلات فراوان خدارو شکر ازدواج کردیم.
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
من که کاملا سنتی ازدواج کردم شوهرم پسرخالم بود! قبل از خواستگاری هم هیچ احساسی بینمون نبود.ولی الان خیلی همدیگرو دوست داریم(1782)
پاسخ }
اشنایی من وهمسرم درسرکاربودخیلی دوستش دارم(1782)
پاسخ }