امتیاز موضوع:
  • 58 رای - 2.64 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نحوه آشنایی با همسرتان
سلام من شاغل بودم که همسرم هم اومد اونجا استخدام شد ولی از اول با هم کل کل داشتیم و حتی دعوا هم می کردیم ولی ته دلم ازش خوشم میومد انگار منتظر بودم که الکی دعوا کنیم و یه بهانه ای داشته باشیم واسه حرف زدن بعد یواش یواش وارد فاز عشششششق و عاششقیی شدیم دعوا های یکساله بختمون و باز کرد hih و عقد کردیم . Flowerysmile
پاسخ }
آخی چه تاپیک جالبی.....یادآوری خاطرات
موضوع ازدواج من واسه اکثردوستان وآشنایان وازجمله بنده جالب بود.
دانشجوی نقشه کشی بودم برای درس برنامه نویسی که یه درس 3واحد والبته پیچیده برای م همه بود حدود دوهفته بود که استادی نیومده بود!ماهم شاد که هرکی بیادیه جزوه سرهم بندی میکنه میریم واسه قهرمانی!!!!
تا اینکه استاد تشریف آوردن.اه اه اه چشمتون روز بد نبینه ازین بداخلاقها بود وای انگار سرآورده بود منم بچه درسخون کلاس ویه جورایی شاگرداول بودم اینقدر ازدرس دادنش بدم اومد فکر کردخیلی ماخنگیم خودسون نابغه!
گفتن دیگه وقت زیادی نداریم بایدخودتون همکاری کنید هرکسم مشکل داره حذف خداحافظ!!!
وای ماهمه میخواستیم....یه طرح داد که اگه کسی وارد محیط برنامه نویسیش کرد میتونه امتحان ترم نده!منم وتسه اینکه ازبس واسمون کلاس میزاشت خواستم سرکوبش کنم باپرویی گفتم من انجام میدم!حالا جالبه توعمرم وست به محط برنامه نوبسی نزذم.گفت این سوال امتحانه ارشده من بود شما دانشجوی کاردانی حس نمیکنی دچار توهم شدی؟!
باورتون میشه خودموبه آب واتیش زدم البته ازآشناها کمک گرفتم وحلش کردم.ج واسش ایمل کدم حتی ج نداد دریته یاغلط؟!چند روز بعد ازآنجاییکه آقاکمی اعصاب نداشتن واسه دیراومدنم کلاسورمو کشیدن که ناخن نازنینم ازجاکند.منم هرچی خواستم بهش گفتم ورفتم بیرون.خسته نشیدنرفتم سرکلایش دیگه تا رییس دانشگاه خواست برم اتاقش وازم برای استاد نمونه وبداخلاق دانشگاه خواستگاری کرد!من اون دوز سکته زدم از شوک.همسری 30سالشه ومنم 21ساله.دوسش دارم ولی......بعدازکاردانی نخواست درس بخونم!الانم باردارم میگه دوی دارم توخونه باشب!گاهی میگم چون استادم بود شاید میترسه برم دانشگاه!میگه من اونجا کارمیکن و از محیط خبر دارم پس نرو منم ......راضیم آخه الان دیگه مثه اون وقتها ضایعم نمیکنه.
پرواز را به خاطر بسپار..........پرنده مردنیست!!!!!![/size][/i][/b]
پاسخ }
داستان اشنایی ما که بیشتر مثل فیلماست1 (49)
دلبری ما که اصلا منو نمیشناخت اما من دوسال تموم بود که از عشق ایشون خواب و خوراک نداشتمcrying: crying crying:
اون جزو فعالای مسجد محل بود و منم برای اینکه ببینمش ویا صداشو بشنوم یه روزم از مسجد رفتن جا نمیموندم .خوب بین ما هیچ لینکی هم نبود تا بتونم حرف دلمو بهش بگمDunnofDunnofDunnofDunnof
البته بودا ولی من دلم نمیخواست هیچکس هیچکس ازین موضو با خبر بشه Dunnof
تا بالاخره خیلی اتفاقی تونستم شماره موبایل اقای مهندسو گیر بیارمConfetti انگار شمارشو خدا انداخت تو دامنمuhum
با اس ام اس شروع کردم .. اول تحویلم نمیگرفت بالاخره بعد 6-7 ماه گفت میخوام بدونم حرف حسابت چیه Fingersmiley منم خودم رو معرفی کردم و ازونجایی که تو محل خیلی خوشنام بودیم منو شناخت و خواست که منو ببینه یعنی قبول کرد که با هم اشنا بشیم تا ببینیم به درد هم میخوریم یا نه Hi5 تو دانشگاه من قرار گذاشتیم .دو جلسه اونجا و چند هفته هم تلفنی راجع به ازدواج حرفیدیم تا هردو به این نتیجه رسیدیم که ما از ازل مال هم بوده ایمLoveshower بعدشم به خانوادش مطرح کرد و رسما اومدن جلوdancy حالا هم هیچکس از اشنایی قبلی ما با خبر نیس جز شما.
حالا خدا روشکر میکنم که ما رو به این زیبایی بهم رسوند چون چیزی نمونده بود که همه ی دین و ایمونم رو به باد بدم
حقیقتا که دلبری من همونیه که همیشه ارزوشو داشتم DanConfettidancy
اگر ذهن های خالی هم مانند شکم های خالی صدا میداد٫ مردم هماره به دنبال کسب دانش بودند.
پاسخ }
سلام من به صورت کاملا سنتی عروسی کردم یعنی سال 85
عکس من پیش جاری خواهر شوهرم بود که اینا هم دنبال یک دختر برای داداششون بودن
اقا هم تا عکس رودید پسندید سه ماه تمام اومدن خواستگاری تا من قبول کردم از اواخربرج یک اومدن تا اینکه اول برج 5 نامزد کردیم و 31/5/85عقد کردیم اخه ما 10 سال تفاوت سنی داریم واینکه خانواده پر چمعیتی بودن که به معیارهایمن نمیخوردخلاصه بعداز سه ماه اومدن ورفتن بلاخره قبول کردم زن این اقا بشم(1782)Flowerysmile
والان هم 5 سال از اون زمان میگذره و یک دختر 4 ساله هم داریم1 (49)
پشت دریا شهریست که یک دوست درآن جا دارد
هر کجا هست به هر فکر به هر کار
به هر حال عزیز است
خدایا تو نگهدارش باش!!!
پاسخ }
منم از بچگی شوهرم میشناختم البته کلی چون پسرخاله ام بود ولی ساکن مشهد، خیلی همدیگر رو دوست داشتیم که بعد از مشکلات فراون تونستیم سال 88 عقد و 89 عروسی کنیم Dreamyeyesf
[عکس: eNortjKzUjIyNDWwMFayBlwwFXEC0A,,32.png]
پاسخ }
منو شوهرم بطور خیلی اتفاقی توی یک مکان عمومی باهم برخورد کردیم و هم صحبت شدیم.8ماه باهم مثل دوست اجتماعی معمولی بودیم تاحدی که من دوستامو برای ازدواج بهش معرفی میکردم اما هیچکدمو قبول نمیکرد.Questionedfبالاخره 17بهمن گفت که از اول عاشقم شده oofاما نمیتونسته بگهfak.نوروز 90 اومدن خواستگاری1 (111) 2تیرdancy عقد کردیمCheerleader
گفتم شبی به مهدی اذن نگاه خواهم******گفتا که من هم از تو،ترک گناه خواهمDreamyeyesf
پاسخ }
من و نامزدم سال 84 تو دانشگاه با هم آشنا شدیم(هم رشته و هم کلاسی بودیم!!)Vahidrklafتا اخر دوره کارشناسی همچنان آشنا بودیمlaflaflaf شهریورسال 88 که نامزدم از ارشد قبول شد و من تنبل قبول نشدمlafعقد کردیم الانم 3 ساله که نامزدیم hihhih
پاسخ }
سلام خانم گلا اشنایی من با همسرم کاملا سنتی بود .یعنی خواهر شوشو بنده رو پیشنهاد میدن Vahidrkشوهرم بر خلاف میل باطنیش و با کلی ناز میان بنده رو میبینن ولی وقتی چشمشون به جمال ما میفته نمیتونن بی خیال ماجرا بشن . این حرفیه که خودش همیشه میگه که:من هنوز واقعا قصد ازدواج نداشتم ولی وقتی دیدمت و صحبتهات رو شنیدم شبش تا دیر وقت خوابم نبرد فهمیدم یکجورایی برام مهمی و روز بعدش که دوباره اومدن صحبت کنیم (اخه شوهری مرخصی نداشته و باید دو روزه برمیگشته سر کارش)دیدم اقا همچین ترگل ورگل اومده بر خلاف روز قبل خلاصه ماهم بله رو گفتیم و ......(1782) به همین سادگی و خوشمزگی با 2 جلسه صحبت ما مال هم شدیم .laflaf
تو را را من چشم در راهم ....... شباهنگام1 (111)
پاسخ }
واي چقد جالب همه ي اين 25 صفحه رو خوندم و با خيلي ها به يه نتيجه رسيدم...
انگار وقتي قسمت باشه هيچي نمي تونه مانع باشه دقيقا مث قصه ي ما !Hanghead

قصه ي من و شوهرم از چت روم شهرمون شروع ميشه ...كه اتفاقي بهم پي ام ميده...اتفاقي با هم چت مي كنيم و بعدا آقا بهم پيشنهاد دوستي ميده....سال 86 بود من تازه چند روز بود د18 ساله شده بودم و آقا هم داشت 20 ساله ميشدangelic
از اونجايي كه منبه هيچ پيشنهادي تو چت جواب مثبت نمي دادم به اين هم ندادم ...از قضا اون زمان من هر روز آن ميشدم و اونم هر روز بهم پي ام ميداد و 1:30 الي 2 ساعت زبون ميريخت و اصرار ميكرد منم هي ميگفتم نه تا اينكه 1 ماه شدد و من در عجب بودم اين چرا كم نمياره...
فك كنين هر روز 2 ساعت تو اصرار كني Dunnof
كه الته بعدا فهميدم آقا رو دلش مونده بود كه اين ديگه چه دختريه كه با اين همه اصرارِ من باز ميگه نه 1 (49)
تا اينكه كم كم تو صحبت هامون از خودش و خانوادش گفت...و جالب بود من از همه ي خصوصياتش خوشم اومده بود تا بعد ِِ چند ماه بهش جواب دادم و دوست شديم...
چند ماه بعدم همو ديديم و ديگه دوستيم شده بود خارج از نت و بيشتر با هم آشنا شديم
قرار بود سال 91 بياد خواستگاري
ولي خيلي اتفاقي تو فروردين 88 اومد خواستگاري و تازه ماجرا شروع شد
من تا اون زمان جدي به قضيه فك نكرده بودم و مامانم هم شديدا به خاطر سنم مخالف بود و هيچ رقمه راضي نمي شد
از طرفي منم چون 1 سال باهاش دوست مونده بودم اين آقا شديدا وابسته من شده بود و حتي خيلي از اخلاقاش و عوض كرده بود و كلا برنامه جديدي واسه زندگيش ريخته بود دلم نميومد بهش بگم نه و بگم كه اين 1 سال الكي باهات دوست بودم (دوستي خيلي صميمانه و رمانتيكي نداشتيم آخه angelic )

از طرفي در بين مدت خواستگاريمون يه سري اتفاقاتي اومد و مسايلي پيش اومدكه بابام گفت انگار قسمت همينه چون هيچ جوري نميتونيم قضيه رو رفع و رجوع كنيم
همسري هم اينقد تو اون زمان استرس داشت كه هر روز به باباش ميگفته زنگ بزنه به بابام
با اينكه بابام راضي شده بود مامانم اجازه نميداد بيان خواستگاريDash2
حتي تا شب عقدم هم مامانم ناراضي بودHanghead
خلاصه ما ارديبهشت 88 عقد كرديم و به قول آقايي شوخي شوخي همه چيز جدي شد
الان مامانم همسرم و بيشتر از همه ي بچه هاش دوست داره و قبولش دااره
خدا رو شكر شوهرم خيلي از چيزايي كه من از مرد ايده آلم تو ذهنم بود داره و خيلي همسر ِ خوبيه
گرچه هيچ مردي كامل نيست اما عاشقشم (1782)


واااااااااااااااي منـــــــــــو ببـــــــــــــخشيد پر تايپي كردم حوصلتون سر رفتDreamyeyesf
[عکس: z69hmaih.png]
پاسخ }
سلام . منم با همسری به صورت سنتی و با خواستگاری آشنا شدم و بعد از چند جلسه صحبت و6 ماه نامزدی نوروز 90 عقد کردیم و تیر 91 هم عروسیLoveshowertnx من و همسری نسبت فامیلی دور داریم. منم از اول ازدواج سنتی و ترجیح میدادمFlowerysmile
30
پاسخ }