تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 58 رای - 2.64 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نحوه آشنایی با همسرتان
#21
(۲۸-۱۰-۱۳۸۹, ۱۱:۲۳ ق.ظ)رها... نوشته:  من تو یک سایت اجتماعی عضو بودم
و همسرم به من ایمیل داد در مورد موضوعی و عقایدم رو پرسید همین باعث شد که ما با هم ایمیل بازی داشته باشیم و عقاید هم رو بدونیم و اندیشه های هم رو به چالش بکشیم
بعد از یک بازه ی دو سه ماهه فکر کنم
برای اولین بار همسرم (که اون موقع یه آقای غریبه بود ) به من زنگ زد و در حین صحبت گفت که دو تا از دوستاش که ازدواج مدرن داشتن دارن جدا میشن و حالا اون نمی دونه که اشکالاتی که ازدواج مدرن تو جامعه سنتی ایجاد می کنه هضم کردنش براش سخت تره یا برخلاف عقایدش اگر ازدواج سنتی در یک جامعه سنتی انجام بده می تونه با موضوع کنار بیاد یا نه
همین جا بود که من اصلا ازش خوشم نیومد
و گفتم به نظرم انقدر افکارتون بسته است و ترسو هستید که من ترجیح میدم ما دیگه با هم گفتگویی نداشته باشیم Swear

بعد از یک ماه این آقای همسر باز ایمیل پشت ایمیل داد
و چون من بهش در مورد حقوق زنان و حق طلاق و ... گفته بودم قرار شد هم رو ببینیم و اون هم بیشتر در مورد ک م پ ی ن یک میلیون ا م ض ا بدونه


فکر کن
اولین قرار ما در مورد حق طلاق و حضانت و ... بود laf
من که دفعه اول همسری رو دیدم از منطقش خوشم اومد
و دیدار بعدی رو قبول کردم
خلاصه که این ماجرا با پستی بلندیهاش 9 ماه طول کشید
یک دفعه هم اواخر دوستیمون خیلی جدی تصمیم گرفتم رابطه مون رو قطع کنم
چون اختلاف فرهنگی وحشتناکی با خونواده شوشو داشتیم و خودش باعث دردسر شده بود

اما به هرحال بعد از 9 ماه و با وجود مخالفت خونواده من عقد کردیم :heart:

الانم از خود شوشو راضیم Dan

رها جان سلام
دوستان کل به شماهم سلام
من و همسریم که میخوایم چند روز دیه نازمد کنیم هم مثل شما تو یه سایت با هم آشنا شدیم ..... شهر هامون مختلفه و اختلاف فرهنگگگگگگگی ....واقعا پسر خوبیه و اخلاق خوبی داره.... منتها خانوادش عمیقا شدیدا و عجیبا مذهبین:
hanghead::hanghead
این شده مشکل و من هنوز نمیدونم چه کنمha
از ازدواجت راضی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(چون تازه اینجا عضو شدم لطف میکنی جوابتو تو خصوصی بهم بدی؟؟)
[img] [عکس: yv5my7hppo9.png] [/img]
پاسخ }
#22
من و میلاد جون تو کوه با هم آشنا شدیمhih یعنی رفته بودیم کوه با گروه که میلاد جونم با یه گروه دیگه اومده بودن. اونجا همو دیدیم. همش هوامو داشت که نیوفتم چند بارم گفت دستتو بده منha منم گیج بعدش فهمیدم جریان از چه قراره. یه شب اس ام اس داد و ازم خواستگاری کرد منم هول شدم و تا اومدم جواب بدم آنتن ایرانسل رفت.ahh(این ایرانسل کشته ما رو). تا دو ساعت نتونستم جوابشو بدم اون بیچارم ترسید فکر کرد من ناراحت شدم و جواب نمیدم. خلاصه بعد بهش گفتم که منم دوسش دارمLoveshower
اما مامانمینا مخالف بودن:sad: ما 6 سال با هم موندیم (0در واقع با هم بزرگ شدیمhih)
تو این مدت 6 سال هیچوقت از هم خسته نشدیم و با اینکه شرایطمون سخت بود اما با هم جلو رفتیم. تا اینکه مامانمینا راضی شدن و ما امسال بعد از 6 سال روز 10 فروردین با هم عقد کردیم و 4 ماه دیگم عروسیمونه. مامان و بابامم از دومادشون کاملا راضین و دوسش دارن مخصوصا مامانم که الان هرچی میلاد جون بگه میگه چشمClap
[عکس: countdown.php?width=500&height=160&bg=56...married in]
Created by Wedding Favors
پاسخ }
#23
سلام من و همسرم تو اتوبوس با هم آشنا شدیم و رابطه 6 ساله ما به ازدواج ختم شد من دانشجو بودم مشکلات زیاد بود ولی شیرین خدا رو شکر می کنم به خاطر این لطفش امیدوارم همیشه دنیا عاشق همسراتون باشید LoveshowerLoveshowerLoveshowerLoveshower
پاسخ }
#24
من و همسرم بر پایه سنت ازدواج کردیم. اولش مامان و خاله اش اومدن خواستگاریم . چند روز بعدش هم خودش اومد. همین. کاملا مثبت مثبتangelic0
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#25
من و همسری همسایه بودیم وقتی دبستان میرفتم چون مدرسه مون ملی بود هر دو اون جا درس میخوندیم بعد صبحها منو برادرم رو که یکسال بزرگتره میبرد و می اورد البته چهارسال از من بزرگتره بعد شد دوست صمیمی برادرم و اون رفت دانشگاه و دنبال کارش تا یه روز مامانش اومد خواستگاری البته میدونست که پسر عموم و پسر عمه ام هم خواستگارم بودن ولی بابام اصلا اعتناشون نکرده بود ولی نمیدونم قسمت چیه در هر صورت بابای ایراد گیر ما که همه رو بیرون میکرد بله رو داد
پاسخ }
#26
واما آشناییی من با همسری
من کار حسابداری یک شرکت رو با شراکت دایی ام گرفته بودیم دای ام با مهندس شرکت مذکور در رفت وامد بود جناب مهندس از رفتار وسکنات من خوشش اومده بود و از من پیش مادرش تعریف کرده بود خوا هر شوهر کنونی من که در به در ذنبا ل یه دختر مناسب برای برادرشون بودند همسایه آقا مهندس بودند که مادر مهندس منو به خواهر شوهر جونی معرفی کردند این شد که اومدند خواستگاری البته اول با دایی ام صحبت کردن ودایی هم با پدرم پدر یکه به هیچ خواستگاری اجازه ورود نمی داد خام اینا شد من اصلا از اومدن خواستگار خوشحال نبودم
آخه مادرم فوت شده بود ومن دلم نمی اومد برادر خواهرم رو تنها بزارم به نظر م نهایت نامردی بود به خودم گفتم شاید اونا نپسندند که پسندیدند وقرار شد برا جلسه دوم آقای داماد شاخ شمشادرو با خودشون بیارند اون هم پسندید ماهم یک دل که نه صد دل عاشق جمال وکمال اقا داماد شدیم خلاصه یه جورایی دل از کف برفت ولی همش به پدرم می گفتم که بهشون بگه که جواب من نه است ولی پدرم راضی نمیشد وبا من صحبت کرد اگه خوشت نیومده که حرفش جداست ولی اگه بخاطر ماها می گی خدای ماهم بزرگ است تو خودت رو پیروکور خواهر برادرت نکن چون بعدها تو می مونی وحسرت جوانی از دست رفته ات ولی باز این حرفها منو راضی نمیکرد از طرفی بد جور دل رو از دست داده بودم خلاصه به این فکر کردم وقتی که منو داماد میخواهیم با هم صحبت کنیم بهش بگم بابا بی خیال ما شو ولی به محض رودرو شدن باهاش زبون ما قفل شد ما خام شدیم ورفت .الان درست ده سال از اون موقع میگذره امشب دقیقا شب حنابندون ماست وفردا سالگرد دهمین سال ازدواجمان وخدارا شاکرم به خاطر انتخاب همسری خیلی دوسش دارم خیلیCancangolDan
آرزویی بکن... گوشهای خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه...

آرزویی بکن... شاید کوچکترین معجزه اش، بزرگترین آرزوی تو باشد!!!
پاسخ }
#27
سلام:
شما جونها چه کارها که نمیکنید من اومدم طبق معمول تو سایت یه دوری بزنم برم سر کارم runningغافل از اینکه حسابی الان سر کارمhaجونم به شما بگه اون سالها که من 17 سالم بود به علت قحطی دخترGigglesmileبنده خواستگار زیادداشتم Bollywoodاز هر صنفی که بگی بقال تا قاضی:خلاصه سرتونو درد نیارم پسر خالم طفلکی شهید شد ماهم تو مراسم کمک میکردیم که دیدیم یه افسر خوشگل و خوشتیپ اون وسط هی چشی میکنه اون چشی کن ما از سر شیطنت چشی کن و با دختر داییهاو خاله ها هی بخند که یارو سرکار Gigglesmile
بعدا گندش دراومد که طرف پسر عموی پسر خاله شهیدم) وچند سالی خارج بوده بعدهم ازاول جنگ جبهه بوده واسه همین من نشناختم وگرنه چشی نمی کردم angelicبه جون خودم Gigglesmileخلاصه اقا افسر ازما خوشش اومد امد خواستگاری بله رو گرفت رفت جبهه:3ماه بعد اومدعقد کرد 2/1/65یه هفته موند رفت جبهه4ماه بعد اومد عروسی کردیم7/5/65 2ماه تهران بود دوباره رفت جبهه انگار واجب بود با اون شرایط ما ازدواج کنیم الانم که سر زندگیمون هستیم وشکر میکنیم hih
خداوند اگر ارزویی درتوقرارداده بدان توانایی ان را در تو دیده.[/size]
پاسخ }
#28
نمیخواد نازشو بکشین
من میدونم


یکی بود یکی نبود
یه پسر ساده و مظلومی بود به اسم شیرین زبان[عکس: 241313_smile-2009012102.gif]
یه روز شیرین زبان سر راهش رفت تو سوپر تا یه کم خرت و پرت بخره
.
.
.
.
.
خلاصه شیرین زبان قصه ما رفت تو سوپر و همینطور که میچرخید یهو چشمش افتاد به یه چیزی
اگه گفتین چی؟

.
.
.
.

نهههههه اشتباه کردین
مهشید نبود
.
.
.
.....
یه لپ لپ بود[عکس: 295913_anj_skull.gif]
شیرین زبان ناگهان و بدون هیچ قصد قبلی دست دراز کرد و لپ لپ رو برداشت
بدون اینکه بدونه چه سرنوشت شوووووومی در انتظارشه[عکس: 193514_butcher.gif]
خلاصه حساب کرد و رفت تو ماشینش نشست و لپ لپ رو باااااااز کرد[عکس: 228514_j61nyr.gif]

مهشید پرید بیرون[عکس: 526413_rh33ts.gif] و .....
[عکس: clocklandscape.php?img=03&bn=Gisoo&gn=Ad...&d=19&ad=1]
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#29
rahro عزيزم نميدونم
Vahidrk
شايد مثل اشنايي عمه‌ام و شوهرش بوده
آخه من كه بچه بودم از عمه‌ام مي پرسيدم چطور با هم آشناشديد مي‌گفت
آدرس خونه ما افتاده بود رو زمين مامان حميد(شوهر عمه ام) پيدا كرده اينجوري اومدن خواستگاريBathtimehihGigglesmile
منم ساده باورم شده بود
البته بزرگتر كه شدم فهميدم تو آرايشگاه ديدنش و ....
العانم مي‌گم شايد آدرس شما افتاده بوده زمين!!!!:loudlaff::loudlaff:Pillowfight
همه آباد نشینان ز خرابی ترسند
من خرابت شدم و دم به دم آبادترم
پاسخ }
#30
من و خواهر همسری با هم تو یک رشته و دانشگاه تهران درس میخواندیم .
از قضا همسری سال بعد دانشکده ما تو یک رشته دیگه قبول شد .البته قبلش مشغول بقه تحصیل در جای دیگه بود.
خلاصه من تا یکسال بعد اونو نمیشناختم .اما ایشون که منو چند بار با خواهرش دیده بود کلی اطلاعات راجع به من کسب کرده بود .
بعد از مدتی اتفاقی من اورا شناختم و بعد از چند ماه که او حتی در مورد خانواده من از همشهریام و همسایه هامون تحقیق کرده یود در روزهای اخر تحصیل بعد از اخرین امتحانم توسط خواهرش منو خواستگاری کرد .
اگر بدونید تو این یکسال انتظارش چقدر شعرای خوشگل واسمون گفته بود!که بعدا صداش در اومد.(اخه اصلا بش نمیومد )جواب سلامم رو هم به زور میداد.
ما که کلی شوکه شده بودیم اول نه و بعد از چند جلسه صحبت توی پارک ساعی و امدن خاغنواده شون به شهر و خونه ما بالاخره بازم نه و بعد دوباره اون زنگ زد خوابگاه و کلی برام صحبت کرد از اخلاقیاتش و.... تا اینکه در شب 13 رجب سال 81 بالاخره بله را گرفت.
و در نیمه شعبان همان سال ما به عقد هم در اومدیم و 9 ماه بعد هم عروسی و...Pillowfight

حالا در پناه باریتعالی هر روز ازخدا به خاطر عشقم تشکر میکنم.angelic0
خودمونیما داشتیم .... میشدیم واین روزای اخر تحصیل شانس خوبی رو از دست میدادیم. اما خوب خدا رو شکر سر به راه شدیم.:dancy
الهی بندگیم آموز تا همچون علی سروری کائنات کنم.
پاسخ }