خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 58 رأی - میانگین امتیازات: 2.64
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

نحوه آشنایی با همسرتان

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
212
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 555


محل سکونت : تهران
ارسال: #13
RE: نحوه آشنایی با همسرتان
و حالا نحوه آشنایی خودم با همسری

سال 82 در شرکت بازرگانی در میرداماد مشغول بکار شدم.شرکت بما گفت در یکی از سه بانکی که معرفی کردند حساب باز کنیم.یه روز رفتم بانک ملی دیدم خیلی شلوغه اومدم بیرون بین دو بانکه دیگه مردد بودم که ناخودآگاه وارد یکی از آنها شدم.رفتم جلو و من همیشه وقتی در یکی از ادارات کا ردارم ناخوداگاه کسی که منو می بینه فکر میکنه خیلی مظلومم و حسابی کارم راه میفتدGigglesmile
خلاصه همسرم اون موقع معاون صندوق بود و کسانی که سمت دارند پشت می نشینند و کاری به ارباب رجوع ندارند.از شانسم بانک خیلی شلوغ بود ناگهان سرشو بالا گرفت دیدم اومد جلو و خیلی مودبانه گفت:امرتان را بفرمایید.گفتم میخوام حساب بازکنم فرم دادو پرکردم و داد فرد مربوطه کارمو انجام داد.اومدم خانه بمامان گفتم.گفت مجرد بود یا متاهل گفتم والا حلقه نداشت ولی به سنش نمی اومد مجرد باشه.مامانم گفت:تو باز دچار توهم شدیlaf
تا اینکه هروقت میرفتم بانک کار من 5 دقیقه نشده انجام میشد حتی شب عید که خیلی شلوغ بود.تا 9 بعد رفتم بانک دوباره فرشته نجات اومد گفت:امرتان.گفتم میخوام حسابمو ببندم.گفت:میتونم بپرسم چرا؟گفتم:نزدیک منزل(شرق تهران)کار پیدا شده.اون موقع من موبایل ندالشتم و تازه ثبت نام کرده بودم و هنوز درنیومده بود.خلاصه ما رفتیم و همه چیز تموم شد تا 13 مرداد 86.یه روز ظهر مامان زنگ زد بمن و گفت از بانک...تماس گرفتند و باهات کارداشتند.گفتم:مادر من من که حسابمو بستم چکاردارم؟گفت تلفن دادند که تماس بگیری.خلاصه من زنگ زدم و اون آقا از من پرسیدند که مجردم یا متاهل.منم با شوخی گفتم:اگر برنده شدم و شرطش تاهله متاسفانه مجردمGigglesmile
گفت: جهت امر خیر زنگیده :confused:آخه تا آنموقع هرکس پیدا میشد اصلا بدلم نمی نشست و حدود 7 ماه قبلش من درمورد این فرد به مامان گفتم:واقعا خوش بحال زن و بچه اش من به آقاییی اون کسی را ندیدم.سرتان را درد نیاورم ارتباط ما از طریق ایمیل شروع شد وبعد از 6 ماه smsما حتی همو ندیدیم یا تلفنی حرف نزدیم چون قول داده بودیم باید همو بشناسیم بعد که شناخت اولیه حاصل شد و دیدیم باهم تفاهم اولیه داریم همو ببینیم تا اینکه اولین دیدار در مرداد 87(10 مرداد)در لابی هتل لاله قرار شد انجام شود.من خیلی قیافش یادم نبود.خلاصه از آژانس پیاده شدم و داشتم وارد هتل میشدم دیدم یه آقایی کت و شلوار قهوه ایی پوشیده و داره دوروبر را می بینهو پشتش بمن بود.من فکر کردم همسرمه ازش خوشم نیومد آخه پیر و چاق بود اومدم برم که دیدم برگشت و دیدم که نگهبانه هتله.خلاصه به درب هتل رسیدم اس ام اس دادم که کجایید؟گفت دارم میام و دیدم از دور داره میاد و حسابی یه نفس کشیدم چون در همان لحظه حسابی چشممو گرفت.ارتباط ادامه داشت تا یکسال بعد .ما تقریبا ماهی یکبار همو میدیدم تا آبان 88 آمد خواستگاری و 30 آبان نامزد شدیم و تیر 89 ازدواج کردیم.
ازش پرسیدم چرا همان سال 82 چیزی نگفتی؟گفت مادرم تازه فوت کرده بود و پدرم هم مریض بود و شرایط مناسب نبود و بعد از فوت پدرم اول منزل خریدم و بعد تصمصم گرفتم زنگ بزنم و همه اش دلشوره داشتم که اگر بگی ازدواج کرده ایی چکار کنم چون تمام این چندسال فکرم حسابی مشغولت بود و گفتم اگر ازدواج کرده بودم چی؟گفت: بیخیال ازدواج میشدم چون تمام این سالها خیلی هارا بمن معرفی کردند ولی نتونستم کسی را جایگزینت کنم.

والان واقعا همدیگررا دوست داریم چون ما پیش از ازدواج همه محاسن ومعایب اخلاقییمون را گفتیم و خداییش هیچ چیز بعد از ازدواج نداشتیم که بهم نگفته باشیم.

خلاصه وقتی قسمت باشد هیچ چیز مانعش نمیشه
امضای aida1352
فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک سپارند تا اجزای بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.

کوروش کبیر
۵-۱۱-۱۳۸۹, ۰۹:۲۳ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از aida1352 به دلیل این ارسال سپاس کرده.
آگرین, فریبانو
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
457
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 566


محل سکونت : تهران گنده
ارسال: #14
RE: نحوه آشنایی با همسرتان
دیریریرین.......قصه عشق الی و قلی(استعاره از منو شوشوGigglesmile)
سال 1385-مکان:محل مقدس دانشگاه
آقا ما ترم آخر دانشگاه بودیمو کم کمک داشتیم کوله بارو می بستیم که برگردیم وطن....خلاصه روزای آخر بودو امتحانا هم تموم شده بود و من واسه بارای آخر داشتم تو دانشکده قدم میزدم و همه خاطرات 4 سالمو با خودم مرمر می کردم.اون زمان بازار این شرکتایی مثل گلد کوئست و...گرمه گرم بود...منم که کلم بوی قرمه قرمزی میداد....
خلاصه یه روز که داشتم از راهرو میومدم طرف بوفه دانشکده یکی از هم دانشگاهیام (پسر)که با من سلاملیک داشت با رفیقش اومد جلو و حال احوال و....منم اصلا نگاهم به رفیقش نکردم(نه اینکه سنگین بودم اتفاقا خیلی هم شیطون بودم ولی اصلا اون روز رو مودش نبودم...)
خلاصه حرف باز شدو گفتیم و گفتیم تا به جریان گلد کوئست و وست ویژن و...اینا رسیدیم .رفیقش گفت من میخام شما رو پرزنت کنم م و با کارام آشناتون کنم.منم گفتم اوووووووووووکی....شمارمو دادم تا منو بعدا پرزنت کنه....gag
اونم دو روز بعد زنگ زد گفت اینجوریو اونجوری منم گفتم نه حوصله دنبال آدم گشتن ندارم و منصرف شدم....Gigglesmile
یک ماه گذشت و من برگشتم ولایت. تا اینکه یه روز دیدم گوشیم از خط شمال زنگ میخوره.پسره بود و گفت من از شما خوشم میاد و فلان و فلان....باورتون نمیشه اصلا قیافه اش یادم نمیومد...قرار چت گذاشتیم و ادامه آشناییمونو بردیم تو نت و منم وبکم داشتم و یادش بخیر هروز تیپ می زدم میومدم جلو وب کم و اون وبیشتر آتیشی می کردم...تا اینکه شهریور همون سال اومدیم تهران همو دیدیمو بهم گفت من قصدم ازدواجه و اهل دوستی نیستم....منمfak
به مامانم گفتم و تا آذر ماه همین جور تلفنی حرفیدیم و.....3/9/85 اومدن خواستگاری....خدارو شکر خیلی خانواده هامون بهم می خودن و بدون هیچ مخالفتی ما نامزد شدیم.....ولی مامانم گفت چون اصلا همو نمیشناسیم یه سال فقط نامزد...اونا هم سو استفاده کردن و 2 سال فقط صیغه بودیم(متنفر بودم از صیغه سرم اومد)
سال 87 عقدیدیم و با همه فراز ونشیبا به لطف خدا آبان 89 رسما اومدیم خونه خودمون....منو شوشو جون سختیها کشیدیم و لی خدارو شکر الان همه چی ارومهDan....
همین....(کف کردم)
امضای eellyy
[تصویر:  VM2pp3.png]
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی....
۱۰-۱۱-۱۳۸۹, ۱۲:۲۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
44
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 12


محل سکونت : iran
ارسال: #15
RE: نحوه آشنایی با همسرتان
و اما حکایت ما:
ما هر دو دانشجو بودیم من اینجا(شهر همسری) همسری هم یکی از کشورای همسایه
همسری اومده بود دانشگاه ما دوستشو ببینه من رو هم دیده بود
از دوستش که مسئول انفورماتیک دانشگاه ما بود پرس و جو کرده بود
دوستش گفته بود خیلی خانمه و از این تعریفا و گفته بود روز تولد حضرت معصومه دانشگاه مراسم هست این خانم (یعنی من) مجری برنامست بیا اونجا هم ببینش هم حرف بزنیم
که همسری اومده و دیده و پسندیده بودن
بعد هم کاملا سنتی تحقیقات محلی - مامانشو خاله و خواهرش اومدنو تموم
از اولین دیدار تا عقد فقط 1 ماه زمان برد توصیه میکنم سریع همه چی رو تمومش نکنید همسری من اخلاقش خاصه همه چی باید سریع پیش بره ولی بعضی مواقع خوب نیست
من بعضی وقتا فکر میکنم حیرت میکنم که چقدر سریع همه چی ختم به خیر شد اولا میترسیدم میگفتم نکنه اشتباه کردم ولی همسری همیشه بهم قوت قلب میده میگه اگه یه روز احساس کنی که تو جواب دادن به خوستگاری من اشتباه کردی بگو تا من برم خودمو بکشم اینم نگفتم که تو فاصله مراسم دانشگاه تا خواستگاری که چهار روز بود همسری برا من 2100 اس ام اس فرستاد در مورد تمام چیزایی که میخواست من بدونم در مورد خانواده اش- تحصیلاتش- کارش -علایقش -اهدافش و اخلاقش یه چیزایی هم از من پرسید که من تو 25 تا اس ام اس جواب دادم یادش بخیر
امضای soheila.aida
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم



http://hasti-sr.niniweblog.com/ وبلاگ هستی جونم
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۸-۱۱-۱۳۸۹ ۰۲:۳۰ صبح، توسط soheila.aida.)
۲۸-۱۱-۱۳۸۹, ۰۲:۱۱ صبح
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
22
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۸۹
مدال ها

اعتبار: 2


محل سکونت : esfahan
ارسال: #16
RE: نحوه آشنایی با همسرتان
جونم براتون بگه که سال 83 دانشگاه اصفهان قبول شدم و رفتم اصفهان ما یک هفته بعد میخواستم انصراف بدم وخییییلی گریه و زاری میکردم که مامی نزاشت و به لطف دوستان موندم اما همیشه به دوستام میگفتم:بیچاره دخترایی که ازدواج راه دور میکنن.crying غافل از قسمت که چه میکنه.
خلاصه ما در رفت و امد بین تهران واصفهان بودیم و سرسختانه به دنبال انتقالی.Hiker
در تاریخ 10/9/85 داشتیم با دوستم از تهران میومدیم اصفهان. توی اتونوس نشسته بودیم تا اقای راننده بیان وحرکت کنیم.سرمای شدیدی خورده بودم وسرمو تکیه داده بودم به شیشه که یه هو 2تا اقا پسر خوشگل اومدن بالا.ClapClapClap
من یه کمی حالم بهتر شد.خلاصه 5 ساعت راه شد نیم ساعت. این 2تا پسرا هم هی میومدن از ته اتوبوس میرفتن پیش اقای راننده و در راه برگشت یه لبخند تحویل من میداد.uhum
یکبار حین لبخند یه چیز شوت شد روی من و من 2 متر پریدم .
شماره اقا بود.:flower:
باور کنید من به اصرار دوستم و بیشتر واس این که شبها توی خوابگاه به یه چیزی بخندیم زنگ زدم غافل از اینکه دارم سرنوشتمو میسازم.
2سالی دوست بودیم.بگذریم که چی کشدیم تا 28/9/87 که خانواده محترم شوشو اومدن خواستگاری و خانوادهها خییییییلی از هم خوششون اومد ومن شدم عروس اصفهانی ها.
ودر تاریخ 9/12/87 مرا تقدیر او کردند او را سرنوشت من
ودر تاریخ 12/12/88 رفتیم زیر یک سقف و شدیم همسفر این راه.
۲۸-۱۱-۱۳۸۹, ۱۲:۳۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از shima به دلیل این ارسال سپاس کرده.
خانوم خانوما
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,175
تاریخ عضویت:
ارديبهشت ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 1800


محل سکونت : تهران
ارسال: #17
RE: نحوه آشنایی با همسرتان
اینم از نحوه آشنایی من و شوشو:
یه روز اواسط زمستون (تاریخ دقیقش یادم نیست )Hangheadیکی از دوستام به من زنگید که می خوام برم برف بازی با داداشم و پسرخالم اگه دوست داری بیایم دنبالت باهم بریم منم از اونجایی که کاملاً می شناختمشون قبول کردم و رفتیم من پسرخاله این دوستمونو از بچگی می شناختم خیلی خیلی شیطون بود Danاز دیوار راست می رفت بالا ولی از خیلی وقت پیش ندیده بودمش وقتی اون روز دیدمش به نظرم خیلی بزرگ شده بود و فوق العاده خوشتیپ Clap، این دوست ماهم عاشق این پسرخاله بود ولی گویا این شازده اصلاً ازش خوشش نمیومد . خلاصه ما حسابی برف بازی کردیم تو این برف بازی این پسرخاله مدام به سمت من برف می نداخت . بعد از برف بازی به اتفاق رفتیم خونه ما که با چایی خودمونو گرم کنیم این پسرخاله دوستمونم در عین بدجنسی به من گفت با یکی از دوستاش قرار داشته باید بهش اطلاع بده که نمی رسه بیاد گوشیشم شارژ نداره اجازه خواست از تلفن خونه بزنگه منم ساده ..lafاینطوری بود که شماره ما رو پیدا کرد و دیگه کچلمون کرد.نیمه شعبان سال 87 اومدن خواستگاری که مامان اینا مخالفت کردن و اینام رفتن ولی دوستی ما ادامه داشت تا اینکه دوباره نیمه شعبان سال بعد اومدن خواستگاری و مامان اینام به خاطر دل من قبولیدن و من 88/8/8 عقد کردم ماه دیگه ام عروسیمه و فوق العاده از شوشو و خانوادش راضیم Dan البته ناگفته نمونه که دوستمم وقتی با پسرخالش صحبت کرد و فهمید عشقش یک طرفس واسمون آرزوی خوشبختی کرد و اونم تیرماه عروسیشه Dan
۲۶-۲-۱۳۹۰, ۰۹:۱۶ صبح
یافتن سپاس نقل قول
hamideh

وضعیت :
 
ارسال: #18
RE: نحوه آشنایی با همسرتان
خوووب....جونم براتون بگه....من و شوشو زمینه قبلی آشنایی با هم و نداشتیم و آشنایی من بیشتربا خواهر شوشو بود..lafمن و خواهر شوشو از اوّل دبستان با هم همکلاسی بودیم و توی یه محل بودیم و هر روز صبح با هم میرفتیم مدرسه و جالبش اینجاست که یه رشته و یه دانشگاه هم قبول شدیم ..توی دانشگاه سالهای اول یه کم از هم دور شدیم آخه من یه کم رفیق باز بودم hih..ولی دوباره به هم پیوستیم...و شوشو رو هم چند بار که اومده بود جلوی دانشگاه دنبال خواهرش دیدم و هیچ حسی نداشتم بهش.بعد از اینکه درسمون تموم شد و یک ماه از سر کار رفتن من گذشت دوستم زنگ زدو یه قرار باهام گذاشت و موضوع خواستگاریو مطرح کرد و گفت داداشش عکس منو دیده و پسندیده و یه دل نه صد دل عاشق من شده Danبعد هم خانوادش با خانواده‌ام صحبت کردن و قرار خواستگاری گذاشتن و اومدن خواستگاری و من که با دیدن داماد شوکه شده بودم قرار بود جواب منفی بدم حالا می‌دونین دلیلش چی بودfakرفتم به مامانم گفتم مامان من این پسره رو نمی‌خوام آخه سبیل داره crying..مامانم گفت بهونه بهتر از این پیدا نکردی Swearحالا برو صحبت کن ..تا بعد.خلاصه موقع صحبت کردن اینقد این شوشو خندید و حرفهای جالب زد که معضل سبیل یادم رفت و بنده زبونم قفل شد و:confused:گفتم ببببببببببببببببببببله و روی هوا قاپیدنم lafو 12/4 87 عقد کردیم و 10/2/88 رفتیم سر خونه زندگیمون...حالا هم خیلی شوشو رو دوسش دارم و هر روز از دیدنش می‌ذوقم و ماچش می‌کنم.خانواده‌اش هم خیلی خوبن خدا رو شکر. :bye:
۲۷-۲-۱۳۹۰, ۰۸:۰۰ صبح
نقل قول
1 کاربر از hamideh به دلیل این ارسال سپاس کرده.
55555s



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد