خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 2.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

نوتریکا (2)

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #1
نوتریکا (2)
نویسنده: خورشید کاربر انجمن 98ia

مقدمه:
زندگی آدم ها به نفس کشیدن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به خوردن و نوشیدن و خوابیدن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به درس خوندن و کارکردن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به بغض و غم و غصه خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به شادی و خنده و لبخند خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به مرگ خلاصه نمیشه!
حتی ... زندگی آدم ها به عشق هم خلاصه نمیشه !
خلاصه ی زندگی آدم ها فقط و فقط زندگی کردنه ...!
نوتریکا...(2)

" قسمت اول : بازگشت "
دو زانو به زمین افتاد... گریه میکرد.... نباید میگریست.. باید توکل میکرد... حالا وقت این کارها نبود... باید امید می داشت....
با تمام وجودش فریاد کشید: خدایــــــا.... هنوز امیدی هست؟
و انعکاس صدایش در فضا پیچید... انگار خدا جواب داد: هـــســــت... هـــســــت ... هـــســــت ...
دلش میخواست زار بزند.
زیر لب نام خدا را تکرار میکرد... نمیدانست چقدر گذشت که دیگر متوجه چیزی نشد.
پلکهایش بهم چسبیده بود. سخت انها را از هم گشود. هوا گرگ و میش بود. کمرش خشک شده بود. ویبره ی موبایلش را حس میکرد.
به سختی نیم خیز شد. روی زمین پر از سنگ خوابش برده بود. دست در جیبش فرو برد.
موبایلش را در اورد. با اینکه زنگش لحظات پیش قطع شده بود اما باز هم می لرزید و زنگ میخورد شخص پشت خط ول کن نبود. نگاهی به شما ره انداخت. نوید بود. ریجکت و سپس خاموش کرد.
زانوهایش را در اغوش کشید.چانه اش را روی انها فشرد... چشمهایش می سوخت. بغض هم داشت. تمام لباسش خاکی بود.چرا همه چیز بهم ریخت.
درست وقتی قرار بود همه چیز خوب پیش رود همه چیز همان لحظه فرو ریخت.درست مثل یک بازی کودکانه که ساعتها وقت صرفش میکردی تا تمامش کنی اما درست در لحظات اخر می سوختی... درست وقتی که فکر میکردی برنده ای اما بازنده میشدی.
چشمهایش را روی هم فشار داد. سرش به دوران افتاده بود. ساعت از شش صبح گذشته بود.ستاره ها هنوز در اسمان خود نمایی میکردند.
هوا نسبتا خنک بود.نفس عمیقی کشید.باز به اسمان خیره شد. چه حکمتی بود که همه برای اجابت به بالا خیره میشدند؟! مگر نه اینکه خدا نزدیک بود... نه انقدر دور... لبهایش خشک بود. به اسمان نگاه میکرد. توقع زیادی نداشت که خدا از نگاهش حرف دلش را بفهمد.
خدا بزرگ بود. مهربان بود... بخشنده بود. حاجت روا هم بود ... خدا...
دهانش به تلخی میزد... شقیقه هایش را می فشرد و هنوز در دل زمزمه وار التماس میکرد.
حتی هنوز نگفته بود که چقدر دوستش دارد... کاش به اندازه ی شنیدن همین یک جمله ...
داشت خفه میشد. از بغض و ناراحتی... یا شاید عجز از ندانستن. کاش پزشک بود... حداقل درکش بیشتر می بود!
هوا روشن و روشن تر میشد. صدای پرندگان یکباره درا مدند. نور خورشید چشمش را میزد. تا به حال طلوع افتاب را ندیده بود.
با رخوت از جا برخاست. بار دیگر به اسمان خیره شد... راهی را پیش گرفت. خارج شهر بود.
حتی یادش نمی امد که چطور به اینجا رسیده است... کنار اتوبان خسته قدم بر میداشت. حتی رغبتی هم به گرفتن تاکسی نداشت. راه میرفت و فکر میکرد.
چه فکری هم نمیدانست...خسته و دل مرده... شاید هم نا امید... نمی دانست...
تاکسی زردی به خاطر او سرعتش را کم کرد.
او هم دیگر نای راه رفتن نداشت.
زمزمه کرد: بیمارستان...
راننده متعجب از سر و وضع خاکی و اشفته اش سری تکان داد و منتظر ماند تا سوار شود.تا رسیدن به مقصد چشمهایش را بسته بود. اخرین تصویر خون آلود طوطیا از ذهنش پاک نمیشد.
حساب کرد. پیاده شد. در محوطه ارام قدم بر می داشت. از اخباری که قرار بود بشنود هراس داشت... ممکن بود ناچیز امیدش ناامید شود؟!
صدای نوید را شنید: نوتریکا؟
نوتریکا به سمتش چرخید.
نوید نفس اسوده ای کشید وگفت: هیچ معلومه از دیروز تا به حال کجایی؟
نوتریکا خسته نگاهش میکرد.
نوید مضطرب بازویش را کشید وگفت: حالت خوبه؟
نوتریکا به چشمان او خیره شد.
نوید نگاهش را فهمید. هرکس دیگری هم جای او بود معنی ان نگاه خاکستری مشوش را درک میکرد.
اهی کشید وگفت: فرقی نکرده...
نوتریکا یک لحظه چشمهایش را بست... واژه ی سوالی چرا در ذهنش فریاد میشد.چرا بهتر نشده بود؟!از خدا طلب داشت. یک طوطیای سالم را طلب داشت.
نوید دستش را روی شانه ی او گذاشت وگفت: مامان خیلی نگرانت بود...
نوتریکا در سکوت همراه با او راه می امد.
نوید به او که از اشفتگی چهره اش نزار بود خیره شد. شاید در باورش نمی گنجید که نوتریکا نسبت به طوطیا حسی داشته باشد.حسی که انقدر عمیق باشد که نوتریکا را به این حال و روز بیندازد؟!
نوید دستش را گرفت وگفت: نوتریکا از این طرف...
نوتریکا گیج به او نگاه کرد... یک لحظه یادش رفت که کی به بیمارستان رسیده است. هنوز فکر میکرد در کنار اتوبان راه می رود.
نوید مقابلش ایستاد وپرسید: خوبی؟
نوتریکا حرفی نزد.
نوید کلافه گفت: یه چیزی بگو...
نوتریکا بغضش را فرو خورد.
نوید ارام او را به سمت نیمکتی که در مسیرشان قرار داشت هدایت کرد.
نوتریکا را انجا نشاند و خودش به سوی دیگری رفت.
ارنجش را قائم به زانویش تکیه داد و به اسفالت خیره شد. مورچه ی کوچکی یک خرده نان را با خود می برد.
نوتریکا به تلاش او خیره شده بود... قامتی مقابلش پدیدار شد. سرش را بالا گرفت.
پدرش بود که رو به رویش ایستاده بود. با نگرانی به او می نگریست.
نوتریکا زمزمه کرد: سلام...
جاوید نفسش را پوف کرد وبا حرص گفت: از دیروز تا به حال کدوم قبرستونی بودی؟ کم مصیبت داریم؟ شدی قوز با لا قوز؟
نوتریکا دفاعی نداشت.
جاوید کنارش نشست و سیگاری از جیبش در اورد و اتش زد.
نوتریکا به رو به رو نگاه می کرد.
نمیدانست چقدر گذشت... دیگر زمان را هم گم کرده بود... نوید به سمتشان امد.رو به پدر ش گفت: به مامان و خاله گفتین؟
جاوید سری تکان داد و رو به نوتریکا متحکم گفت: بلند شو بریم خونه... مادرت نگرانته.
نوتریکا واکنشی نشان نداد.
جاوید به او خیره شد. چهره اش در ماندگی را به وضوح به نمایش گذاشته بود.
دستش را روی شانه اش فشر د وگفت: خوب میشه.... نگران نباش.
به پدرش خیره شد. قاطع گفته بود خوب می شود. به پدرش اعتماد داشت.
با این حال به اهستگی گفت: من میمونم...
نوید نفس راحتی کشید .حد اقل یک حرفی به زبان اورده بود که او بشنود.
جاوید قدرت مخالفت نداشت. همه مانند هم به یک اندازه گرفته و خسته بودند.
جاوید به خانه بازگشت. نوید و نوتریکا ماندند.
نوتریکا از جا برخاست و نوید هم به دنبالش.... مسیر ساختمان بیمارستان را پیش گرفته بود. حتی منتظر اسانسور هم نماند. نوید سرگردان دنبال برادر سردرگمش میرفت.
نوتریکا وارد بخش مراقبت های ویژه شد.
پرستاری جلو امد... با اخم گفت: اینجا ملاقات ممنوعه.
نوتریکا بی اهمیت به اخطار او راه اتاق طوطیا را پیش گرفت. پرستار صدا زد: اقای محترم...
نوید خواهش کرد تا یک لحظه اجازه ی دیدار را صادرکند.
پرستار با تشر گفت: باید گان بپوشه...
نوید لبخند سپاسگزارانه ای نثارش کرد و نوتریکا را صدا زد.
پرستار تند گفت: کمتر از یک دقیقه...
نوتریکا به تکان سر اکتفا کرد. از این که میتوانست او را از نزدیک ببیند حس خوبی داشت...لباس سبزی که به تن داشت بوی بتادین میداد.
وارد اتاق شد.
اتاق سرد و خوف انگیزی که صدای بوق بوقش کلافه کننده بود.
طوطیا محصور در میان سیم و لوله گم بود. کنار تخت ایستاد. یک دستش در گچ بود و به دست دیگر سرم وصل بود.
سرش کامل در بانداژ سفید قرار داشت. لوله ی باریکی در بینی اش فرو رفته بود و دهانش دور لوله ی کلفت تری حلقه شده بود.
دیدش به خاطر هجوم اشک تار شده بود.
پشت دستش را نوازش میکرد.
صدایش زد: طوطی...
پاسخی نشنید. صدای نفس هایش بلند بود. صدای ضربان قلبش یک بوق ناهنجار بود...
خفه نالید: طوطیا...
باز هم سکوتی که از جانب طوطیا به اندامش رعشه وارد میکرد. اگر همیشه در سکوت بماند!
پرستاری تذکر داد: وقت تمام است...
به ارا می خم شد تا او را ببوسد. وسط راه منصرف شد. باز هم میخواست سواستفاده کند؟!
پرستار باز صدا کرد و ناچارا از اتاق خارج شد.
نوید کنارش نشسته بود. نوتریکا به رو به رو مینگریست اما در واقع نقطه ی نامعلومی را می کاویید.
نوید اهسته توضیح داد: نیما و طلا نمیدونن...
نوتریکا به نوید خیره شد. عجیب بود... چرا نمی دانستند؟
نوید : نخواستیم ماه عسلشون خراب بشه... ای شالا تا اون موقع طوطیا هم حالش خوب شده...
نوتریکا تنها یک اه کوتاه کشید. با احساس سرگیجه سرش را به دیوار تکیه داد. نوید با مریم حرف میزد. متوجه او نبود.
نوتریکا چشمهایش را بست ... خسته بود. چرا بیدار نمی شد؟! دلش به اندازه ی یک دنیا برایش بی تاب بود.
انگار نه انگار که یک شبانه روز با او حرف نزده بود... انگار سالها بود که صدایش را نشنیده بود... مدتها بود که از او بی خبر بود.
خدایا ... کاش رفیق نیمه راه نباشد... کاش حالا که او اهل بود نا اهلی نکند... کاش...
************************
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۲۱-۶-۱۳۹۱, ۰۷:۰۲ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #2
RE: نوتریکا (2)
-برادرشه؟
-نه فکر کنم نامزدشه...
-بچه است که...
-نمیدونم... اما برادرش نیست...
-خیلی شبیه همن...
-شایدم به قول تو برادرش باشه...
-تمام این دو هفته اینجا بوده... تو حیاط خوابیده ... صبح به صبح اومده ملاقاتش...
-موندنش که دردی دوا نمیکنه...
در حینی که چیزی در پرونده ی بیماری یاد داشت میکرد گفت: طفلک دختره... میگن خونریزی مغزی کرده نه؟
مقنعه اش را مرتب کرد و در پاسخ به سوال همکارش گفت: دکتر صامت میگفت یه بار ایست قلبی داده... طفلک هجده نوزده سال بیشتر نداره....
-خدا کنه بهوش بیاد... خانواده ی پر جمعیتی ان... از کی اسیر بیمارستانن...
-اره واقعا...
نوتریکا مقابل استیشن پرستاری ایستاد وگفت: ببخشید؟
پرستار سرش را از پرونده بیرون اورد و به او خیره شد. چه حلالزاده بود... همین الان داشتند راجع به او صحبت میکردند.
لبخندی زد وگفت: بله؟
نوتریکا تک سرفه ای کرد وگفت: نیومدن ملافه هاشو عوض کنن...
پرستار اخمی کرد وگفت: جدی؟ و رو به همکارش گفت: خانم رضایی کجاست؟
-امروز رضایی کشیک نیست ... و رو به نوتریکا گفت: الان ترتیبشو میدم...
نوتریکا لبخند محوی به علامت تشکر زد و از انجا فاصله گرفت. در محوطه نشسته بود و سیگار دود میکرد. پدرش را دید که با گام های تندی به سمتش می امد. دیگر مهم نبود جلوی او سیگار بکشد یا نه...
جاوید بی توجه به جسم باریکی که در دستش بود و از ان دود بلند میشد گفت: بیا برات نهار اوردم...
نوتریکا خسته به پدرش خیره شد.
جاوید چشمهایش را بست و باز کرد . در این شرایط خیلی نمیتوانست عصبانی شود. دو هفته ی تمام در بیمارستان مانده بود. حتی جلال و سیما هم به خانه ماندن رضایت داده بودند اما پسرش هنوز...
جاوید دستش را روی شانه ی او فشرد وگفت: نوتریکا؟
نوتریکا پک اخر را به سیگارش زد. دودش را پس از مکثی از بینی بیرون فرستاد. سیگارش را زیر پا انداخت و با پنجه با حرص ان را له کرد.
جاوید پرسید: بیا بریم خونه...
نوتریکا: طوطیا هنوز بهوش نیومده...
جاوید با ملایمت گفت: دو هفته است شب و روز اینجایی...
نوتریکا مات به پدرش خیره شد.
جاوید از نگاهش ترسید.
نوتریکا زمزمه کرد: دو هفته...؟
جاوید دستش را در موهایش فرو برد و گفت: ببین چقدر ریش در اوردی؟
نوتریکا با بغض گفت: فقط دو هفته؟
جاوید نفس عمیقی کشید.
نوتریکا به پدرش نگاه کرد. یعنی همه ی این مدت تنها دو هفته بود؟ در باورش بیشتر می پنداشت.
جاوید اهسته گفت: بیا یه سر بریم خونه... برو حموم... یه دستی به سر و روت بکش... لباساتو عوض کن... یه کم بخواب... بعد دو باره بیا اینجا... هان؟ خوبه؟
نوتریکا بی حواس گفت: بابا؟
جاوید: جانم بابا؟
نوتریکا بی رمق نالید: فقط دو هفته گذشته ؟
جاوید نفسش را فوت کرد و گفت: اره...
نوتریکا با کف دست پیشانی اش را فشرد وگفت: من فکر میکردم بیشتر باشه...
جاوید دستش را روی کمر نوتریکا گذاشت وگفت: بیا یه سر بریم خونه... بعد برگرد... خوب؟
نوتریکا فرصت ابراز مخالفت نداشت .چراکه جاوید دستش را گرفت و بلندش کرد. تا به خودش بجنبد کنار پدرش در اتومبیل بود.
جاوید تقریبا با سرعت می راند. نگران بود نوتریکا پشیمان شود. وضع خانه از این رو به ان رو شده بود... طفلک طوطیا... برادرش و سیما یک طرف... سیمین و قلبش یک طرف... طلا و نیمایی که هنوز نمیدانستند و هر بار با بهانه های واهی طلا را دست به سر میکردند تا نخواهد با طوطیایی که قادر به تکلم نیست حرف بزند یک طرف... به نیم رخ زرد و بیمار گونه ی نوتریکا خیره شد.
وضع او از بقیه وخیم تر بود. از سَر و سِرّ ِ روابط و احساسش با طوطیا کم اگاه نبود. قرار بود در یک فرصت مناسب با جلال مطرح کند. مسلما انها هم مخالفتی نداشتند... این اتفاق اخر... همه چیز به یکباره در هم ریخت.
وضع او از بقیه وخیم تر بود. از سَر و سِرّ ِ روابط و احساسش با طوطیا کم اگاه نبود. قرار بود در یک فرصت مناسب با جلال مطرح کند. مسلما انها هم مخالفتی نداشتند... این اتفاق اخر... همه چیز به یکباره در هم ریخت.
نبی خان در را باز کرد. با دیدن نوتریکا با خوشحالی جلو امد وگفت: اقا کوچیک... خوبی بابا جون.
نوتریکا به ارامی از ماشین پیاده شد. زورکی واژه ی سلام را به لب راند. جاوید سوئیچ را به نبی داد وگفت: ماشین و پارک کن... و کنار نوتریکا که ارام گام بر میداشت راه افتاد.
نیوشا در باغ روی تاب نشسته بود و فکر میکرد. با دیدن اندام خمیده ی برادرش فورا از جا بر خاست و به سمتش رفت.
نوتریکا حتی حضورش را حس نکرد. گیج مسیری را پیش گرفته بود و سلانه سلانه قدم بر میداشت . حتی نمی دانست مقصدش کجاست.
نیوشا رو به پدرش سلام کرد.
جاوید با محبت دستی به موهایش کشید وگفت: مادرت کجاست؟
نیوشا: خونه... خوابیده...
جاوید سری به علامت تایید تکان داد و به همراه دختر و پسرش واردخانه شد.
جاوید بازوی نوتریکا را گرفت و او را کمک کرد تا پله ها را بالا برود... امیدوار بود دوش اب گرم او را کمی سر حال بیاورد.
رو به نیوشا گفت: یه غذای ساده درست کن...
نیوشا به اشپزخانه رفت. بهتر بود بی بی کبری را فرا میخواند . مسلما خودش از عهده اش به تنهایی بر نمی امد.
به ساعت نگاهی انداخت... سه بعد از ظهر بود.
بی بی از اشپزخانه صدا زد: نیوشا... مادر...
نیوشا از جا بلند شد و به سمت بی بی رفت.
بی بی کبری اهسته گفت: غذا یخ کرد... بکشم؟
نیوشا با کمی تامل گفت: بدین من میبرم بالا...
بی بی کبری اه عمیقی کشید و سینی را به دستش داد. نیوشا به ارامی پله ها را بالا می رفت. در اتاقش باز بود. جاوید روی تخت نشسته بود و سرش را میان دستش گرفته بود.
نیوشا : بابا؟
جاوید سرش را بلند کرد و به دخترش نگاه کرد.
نیوشا متعجب پرسید: پس نوتریکا کجاست؟
و با صدای ریزش اب به در حمام خیره شد. یعنی از ان وقت در حمام بود؟!
مستاصل به پدرش نگاه کرد. جاوید نگرانی را از نگاهش خواند. خودش هم متوجه گذشت زمان نشده بود. با هول چند تقه به در حمام نواخت...
صدای ضعیف نوتریکا امد که گفت: الان میام... باعث شد هر دو نفس راحتی بکشند.
نیوشا سینی را روی میز گذاشت و با خمیازه ی بلند بالایی گوشه ای نشست.
جاوید با لبخند به دخترش خیره شد. تمام دیشب را بالای سر مادرش بیدار مانده بود.
با محبت گفت: برو یه کم بخواب...
نیوشا اهی کشید و با رخوت از جا برخاست.
به طبقه ی پایین رفت تا به بی بی بگوید کاری نیست و میتواند به برود. نوید در اشپزخانه مشغول صرف نهار بود.
با احساس حضور نیوشا لبخندی به رویش پاشید وگفت: سلام...
نیوشا به تکان سر اکتفا کرد. رو به بی بی حرفش را ادا کرد و یک لیوان اب برای خودش ریخت.
نوید:مامان خوبه؟
بی بی جای نیوشا پاسخ داد: اره مادر... خیلی بهتره...
نوید سری تکان داد .
بی بی از نیوشا پرسید: اقا کوچیک غذاشو خورد؟
نوید متعجب پرسید: مگه خونه است؟
نیوشا نگاهی به نوید انداخت و رو به بی بی گفت: نه هنوز حمومه...
بی بی اهی کشید و زیر لب زمزمه کرد: خدا طوطی خانم و شفا بده... و الهی امینی گفت و از اشپزخانه رفت.
نوید از جایش بلند شد و گفت: کی اومد؟
نیوشا: با بابا برگشته...
نوید سری تکان داد و حینی که میخواست پله ها را بالا برود گفت: فردا نیما اینا برمیگردن...
نیوشا به نوید خیره شد.
اهسته گفت:چه زود؟
نوید سری تکان داد و گفت: به نیما گفتم چی شده...
نیوشا با چشمهای گرد شده او را می نگریست.
نوید اهش را فرو خورد و گفت: برو یه کم بخواب... چشمات باز نمیشن دیگه...
نیوشا روی مبلی نشست و گفت: هر دفعه میخوابم خواب تصادف طوطیـــــ... ا رو... و بغض خفه ای مانع از اتمام جمله اش شد.
نوید ناچارا ان چند پله ای که بالا رفته بود را پایین امد و دستش را روی شانه ی خواهرش گذاشت وگفت: حالش خوب میشه...
نیوشا با صورت خیس به او نگاه کرد و گفت: پس کی؟
نوید لبش را گزید و گفت: دعا کن...
و با لبخند تلخی ادامه داد: برو تو اتاق من بخواب...
نیوشا حرفی نزد... و نوید مصرانه گفت: مگه همیشه دوست نداشتی یه بارم شده اونجا بخوابی؟
نیوشا تلخ خندی زد و با سستی از جا بلند شد.
نوید به طبقه ی بالا رفت.
جاوید پشت در حمام ایستاده بود. بعد از سلام اهسته گفت: چطوری راضی شد؟
جاوید بی رمق زمزمه کرد: تو حال خودش نیست...
نوید نفسش را فوت کرد. نوتریکا از حمام خارج شد. تی شرتش به خاطر خیسی موهایش نم دار بود.
جاوید حوله ی کوچکی به دستش داد و گفت: موهاتو خشک کن...
نوید با لحنی که سعی داشت پر انرژی باشد گفت: به به برادر کوچیکه.. حال شما؟
نوتریکا به نوید خیره شد.
به جای اینکه حوله را از پدرش بگیرد سرش را با کف دست فشرد وگفت: سلام...
نوید با ملایمت او را روی تخت نشاند وگفت: چطوری؟ کم پیدایی...
نوتریکا بی اهمیت به سوالش زمزمه کرد: باید برم بیمارستان...
جاوید: اونجا مراقبش هستن نوتریکا... و خواست حرف دیگری بزند که گوشی موبایلش زنگ خورد.
از اتاق خارج شد و پاسخ داد: جانم نیما؟
نوتریکا گیج به نوید خیره شد.
نوید سینی را روی زانویش گذاشت وگفت:بیا یه چیزی بخور... میدونی چند وقته درست و حسابی غذا نخوردی؟
نوتریکا باز سرش را محکم فشرد.
نوید پرسید: چی شده؟
نوتریکا با صدای خش داری گفت: سرم داره میترکه...
نوید از کمدش کیف داروهایش را در اورد و یک ارام بخش به خوردش داد.
مجبورش کرد دراز بکشد... هنوز در اتاقش بود و به عکس جمع خانوادگی شان نگاه میکرد.
نوتریکا اهسته نام طوطیا را ناله میکرد.
نوید نگاهش کرد. لبه ی تخت نشست وپرسید : چیه؟ چیزی میخوای؟
نوتریکا پاسخی نداد. چشمهایش نیمه باز مانده بود. نوید مستاصل نمیدانست چرا پیشانی اش خیس از عرق است اما از سرما می لرزد.
پتویی رویش انداخت و گفت: چه به روز خودت داری میاری؟
نوتریکا ناله کرد: سردمه....
نوید از اتاق بیرون رفت تا پدرش را صدا کند. دست تنها نمی توانست کاری از پیش ببرد.
ساعت از ده شب گذشته بود. سیمین بالای سرش نشسته بود و دستمال خیس روی پیشانی سوزانش میگذاشت. تبش قطع نمی شد.
جاوید و جلال هر دو مقابل تلویزیون نشسته بودند. فقط روشن بود وگرنه کسی حال تماشای ان را نداشت. نوید سرگرم پرونده های شرکتشان بود. با نبود نیما حجم کارها به دوش خودش وماهان بود. هرچند به نفعش شده بود کمتر فکر وخیال میکرد.
نیوشا با انگشتانش بازی میکرد. تمایلی هم به تماشای سریال مورد علاقه اش نداشت. سیما در بیمارستان مانده بود.
جلال با لحن خسته ای پرسید: پس فردا دادگاه است؟
جاوید به تکان سری اکتفا کرد.
نوید به پدر و عمویش خیره شد.
جاوید ادامه داد: احتمالا براش زندان می برن...
جلال زمزمه وار گفت: پسره ی کثافت... ببین چطوری... و نتوانست ادامه اش دهد.
نوید فکر کرد اگر به جای طوطیا نوتریکا روی تخت خوابیده بود... لبش را گزید مسلما بدنش با توجه به بیماری اش این همه مقاومت نمیکرد.
باید از طوطیا ممنون می بود...
شهرام راننده بود... به جرم سوءقصد به نوتریکا و تصادف عمدی بازداشت بود.
قبلا از نیما چیزهایی در باره ی انها شنیده بود. اما فکر نمیکرد انها تا این حد جدی برخورد کنند.
خدا خدا میکرد طوطیا زودتر بهوش بیاید. انگار رنگ مرگ به در و دیوار خانه ی دو برادر پاشیده بودند.
فردا را چه میکردند؟ با بازگشت نیما وطلا ناله سرایی ها از سر اغاز میشد.
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۲۱-۶-۱۳۹۱, ۰۷:۰۴ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #3
RE: نوتریکا (2)
اگر بلایی به سر طوطیا بیاید... نوتریکا همین گونه هم حال و روز درستی نداشت. از برادر ش در تعجب بود که اینقدر احساساتی و شکننده باشد.
اینقدر نگران کسی که تا دیروز گمان هم نمیکرد تا این حد برایش مهم باشد ...
نوتریکا یی که او می شناخت با کسی که این چنین در طبقه ی بالا در تب یک علاقه میسوخت خیلی فرق داشت.
دیگر برایش مسلم شده بود که اگر طوطیا حالش بهبود نیابد... نوتریکا هم... لبش را گزید. بهتر بود اینقدر به افکار پریشانش مجال ندهد.
اهی کشید وباز سرش را در پرونده ها فرو برد.
اما با صدای قدم های مادرش ناچارا به سوی پله ها نگاه کرد.
سیمین خسته با ظرف ابی که در دستش بود اهسته پایین می امد.
جاوید فورا پرسید: حالش چطوره؟
سیمین بی رمق جواب داد: بهتره... تبش پایین اومد.
زمزمه ی خدا را شکر...فضا را پر کرد.
جلال رو به برادرش گفت: دادگاه فردا چی؟؟؟ با این حال و روزش که نمیتونه بیاد...
جاوید اهسته گفت: فردا به جهرمی میگم یه فکری بکنه...
جاوید به ساعت خیره شد... پس از خداحافظی از جلال به اتاق نوتریکا رفت.
با رنگی پریده و چشمهایی که در میان دو حلقه ی کبود بسته بودند چهره اش را دردمند نشان می داد. لبه ی تختش نشست و دستش را به دست گرفت. مثل کوره می سوخت. نفسش را فوت کرد نوسان تبش ازار دهنده بود.
پزشکش هم گفته بود عصبی است و ربطی به جسم و احتمالا عفونت ندارد.
با رخوت از جا بلند شد تا بدون جلب توجه یک ظرف اب خنک و دستمال فراهم کند. امیدوار بود سیمین متوجه نشود.
ساعت از هفت صبح گذشته بود.
هنوز بالای سرش بیدار بود و پیشانی عرق نشسته اش را نم دار میکرد.
تمام شب را بر بالینش بیدار بود و مداوم تلاش میکرد دمای بدنش را پایین بیاورد. نوید به ارامی در اتاق را گشود.
جاوید به او خیره شد.
نوید تک سرفه ای کرد وگفت: عمو جلال پایین منتظرتونه... بابا دیشب نخوابیدید؟
جاوید اهسته گفت: هنوز تب داره...
نوید موهایش را بالا داد و بی توجه به صحبت پدرش گفت: نیما وطلا عصر میرسن...
جاوید سری تکان داد و از جا بلند شد. با جدیت گفت: اگه حالش بدتر شد زنگ بزن دکترش بیاد...
نوید سری تکان داد.
و جاوید برای تعویض لباسش به طبقه ی پایین رفت. خیلی زودتر از انچه که فکرش را بکنند به مقصد رسیدند. جهرمی پایین پله ها منتظرشان بود.
با هم وارد شدند. راهروی دادگاه شلوغ و پر سر و صدا بود... ساعت هشت و نیم وقت داشتند.
هر دو برادر به سر و ته راهرو مینگریستند. همهمه و شلوغی ذهن را سردرگم می ساخت. مردی انها را به اتاقی راهنمایی کرد. جهرمی صبر کرد تا دو برادر وارد اتاق شوند.
پس از دقایقی مرد میان سالی وارد شد و پشت میزی نشست. لحظاتی بعد سربازی شهرام را به جایگاه مخصوص نشاند.شهنام هم خیلی وقت بود که در اتاق حضور داشت.
مدت زمانی گذشت تا جلسه رسمی اغاز شود.
شهرام با دستهایی دستبند زده روی صندلی نشسته بود و قاضی دستی به محاصنش کشید و رو به او پرسید: اقای شهرام سرمدی به چه علتی قصد جان اقای نوتریکا نیکنام و داشتید؟
شهرام دندان قروچه ای کرد و به برادرش شهنام خیر ه شد.
اتاق کوچکی بود... جاوید و جلال به همراه وکیلشان اقای جهرمی کنار هم نشسته بودند...
شهرام با صدایی که از ان حرص می بارید برای بار هزارم توضیح داد: خواهرم به خاطر اون پسره ی نسناس خودکشی کرد...
جاوید سرش را باتاسف تکان داد ومدام نفس عمیق کشید.
قاضی هوومی گفت و رو به او پرسید: خواهرتون چند سالش بود؟ چطور دست به چنین کاری زد؟
شهرام سر به زیر با صدای بغض داری گفت: هجده سالش نشده بود... میخواست کنکور بده ... چه ارزوهایی ک ... ه...ن ..ن...نداشت...
قاضی عینکش را روی چشمش گذاشت و رو به جاوید گفت: اقای نیکنام... پسرشما هم به دادگاه احضار شده بودن... ولی ایشون... و در سکوت منتظر پاسخ جاوید شد.
جاوید تک سرفه ای کرد وگفت: حال مساعدی نداشت...
قاضی اخمی کرد وگفت:چرا؟ایشون هم در تصادف صدمه دیدن؟
جاوید:خیر.. در تصادف دختر برادرم خودشو سپر پسرم کرد.... وگرنه با توجه به بیماریش...
قاضی میان کلامش امد وگفت: چه بیماری ای؟
جاوید اب دهانش را فرو داد وگفت: پسرم هموفیلی داره...
قاضی سری تکان داد و با ز منتظر به جاوید چشم دوخت.. نگاهش نشان از ان داشت که هنوز جوابش را نگرفته است.
جاوید ادامه داد: وضع روحی نا به سامانی داشتن و ضمن اینکه کسالت جسمی هم مزید بر علت شد که نتونن بیان...
قاضی عینکش را روی بینی عقب و جلو کرد وگفت: حتما مستحضر هستید که اقای سرمدی هم از شما با عنوان تعدی به مرحومه شیده سرمدی شکایت کردن...
جهرمی رو به قاضی گفت: بله... و جناب نوتریکا نیکنام با قید سند ازاد هستن... در پرونده قید شده...
قاضی سری تکان داد و رو به شهرام گفت: شکایت شما دلایل محکمه پسندی هم داره؟
شهرام با غیظ گفت: من مطمئنم اون پسره ی بی پدر ومادر یه بلایی سر خواهرم اورده که...
و سکوت کرد.
قاضی ابرویش را بالا داد وپرسید: قبل از دفن کالبد شکافی هم انجام شد؟
شهرام سرش را به علامت منفی تکان داد.
جهرمی اجازه خواست و قاضی با تکان سر اجازه را صادر کرد.
جهرمی رو به قاضی گفت: اگر تمایل داشته باشید و البته اجازه ی نبش قبر و صادر فرمایید قطعا به قطعیت میرسید که اقای نوتریکا نیکنام هرگز به مرحومه سرمدی تعرض نکردن... و متوفی بر اثر یک جنون ادواری دست به چنین عملی زده...
شهرام با حرص نیم خیز شد وفریاد زد: کثافتهای بی همه چیز... نمیذارم خواهر رحمت شده ی منو از تو گور دربیارین ...
سربازی بازویش را کشید ومجبورش کرد سر جایش بنشیند.
قاضی رو به کنار دستی اش گفت: برای دوازده روز دیگه وقت میدم... لطفاتمامی خواندگان شرکت کنن...
سپس نفس عمیقی کشید و با چکشش روی میز اهسته ضربه ای نواخت و گفت: ختم جلسه...
جاوید و جلال به همراه جهرمی از اتاق خارج شدند.
شهرام و شهنام در راهرو بودند. سربازی بازوی شهرام و محکم گرفته بود.
شهرام تا چشمش به جاوید افتاد غرید: مطمئن باش یک روز به عمرم مونده باشی اون پسر لعنت شده ی حروم زادتون نفله میکنم...
جاوید خواست جوابش را بدهد که جهرمی بازویش را کشید وگفت: اروم باشید اقای نیکنام...
جاوید دندان هایش را روی هم می سایید. کفری از دست جهرمی گفت: اون چه حرفی بود که زدی؟ اگه نبش قبر بشه و نوتریکا...
جهرمی میان کلامش امد وگفت:نوتریکا به من اطمینان خاطر داد....
وپس از صحبت کوتاهی خداحافظی کرد و رفت.
جلال با تند ی به برادرش گفت:هنوزم بهش اعتماد نداری؟
جاوید به برادرش خیره شد. از او شرمسار بود... دخترش مدتها در بستر بود و فقط نفس میکشید.
جلال دستش را روی شانه ی او گذاشت و فشرد.
جاوید: میری بیمارستان؟
جلال سرش را تکان داد.
جاوید زمزمه کرد: منم میام...
جلال تلخ خندی زد و با هم به سوی درخروجی حرکت کردند.
*************************
نوید با حرص گفت: تو حالت خوب نیست...
نوتریکا اهمیتی نمیداد که او چه میگفت.
نوید بازویش را کشید وگفت:نوتریکا ...کجا داری میری؟
نوتریکا: دارم میرم دانشگاه... امروز اخرین امتحانمه...
نوید ماتش برد نمیدانست که در تمام این مدت با این احوال روحی به دانشگاه هم میرود. قدرت ابراز مخالفتش سلب شد.
در حالی که با لحن ملایمی سعی داشت مجابش کند تا او را برساند باز هم با مخالفت او رو به رو شد.
با گفتن جمله ای که به خداحافظی اش چسباند از اتاق خارج شد.
--مگه بچه ننه ام... خداحافظ.
گیج و منگ با ان ظاهر پریشان و لباس های ژولیده در محوطه ی دانشگاه به سوی مسیر نامعلومی پیش میرفت.
احسان او را دید و به همراه حامد به سمتش رفتند. در طول امتحانات یکبار هم فرصت دیدار و صحبت برایشان پیش نیامده بود.و حالا اخرین امتحان بود ....هوای تیر ماه گرم و مردادی بود...
احسان بازویش را کشید.
نوتریکا ایستاد و با چشمهای خسته و نگاه بی فروغی به او خیره شد. یک لحظه به ذهنش فشار اورد که ایا اورا می شناسد یا نه...
احسان مقابلش ایستاد. با دهان باز نگاهش میکرد.
حامد اهسته گفت: پسر... چرا این شکلی شدی؟
نوتریکا خسته اهی کشید وگفت: سلام...
حامد و احسان در جریان تصادف طوطیا بودند ... اما چهره ی نزار نوتریکا در باورشان نمی گنجید.
حامد سعی کرد بشاش لبخندی بزند. در همان حال گفت: بریم اونجا بشینیم...
نوتریکا حوصله ی مخالفت نداشت.
احسان ساکت بود و فکر میکرد.
نوتریکا موهای ژولیده اش را عقب فرستاد و پرسید: امتحان خوب بود؟
حامد خوشحال از اینکه او شروع کننده ی بحث است. لبخندی زد وگفت: بدک نبود... تو چطور؟
نوتریکا به ساعتش خیره بود.
احسان سوال حامد را پرسید.
نوتریکا گیج به او خیره شد و گفت:چی؟
احسان از حالتش جا خورد. نوتریکا زیر لب زمزمه کرد : الان وقت تعویض ملافه هاشه...
حامد گفت:هان؟
نوتریکا از جا بلند شد وگفت: من باید برم.
احسان نگران از حال و اوضاع درهم و خراب روحی او گفت: میرسونمت....
نوتریکا سری تکان داد و از حامد خداحافظی کرد.
اما حامد همچنان دنبالشا ن می امد.
واقعا یادش رفته بود احسا ن و حامد هم خانه هستند و هر دو با ماشین احسان رفت وامد میکنند.
نوتریکا حتی متوجه حضور حامد هم نبود... چیزهایی زیر لب زمزمه میکرد.
حامد و احسان متعجب به هم خیره شدند اما چیزی نگفتند. وقتی به مقصد رسیدند. تصمیم گرفتند تا انها هم سری به او بزنند. هرچه که بود در عروسی نیما او را دیده بودند و هر دو از طوطیا به عنوان یک دختر خوش برخورد و مهربان یاد کرده بودند.
نوتریکا مسیر را تند قدم برمیداشت.
پرستارها دیگر او را می شناختند... کسی که صبح و روز وشب برایش معنی نداشت. هر لحظه چه اجازه ی ملاقات داشت چه نداشت در انجا بود.
در حیاط... در راهرو... پشت شیشه...
حامد و احسان از پشت شیشه به پیکر طوطیا خیره شده بودند. به هر حال تاثر بر انگیز بود که یک دختر جوان در یک تصادف به این حال و روز بیفتد.
جزییات ماجرا را نمی دانستند. همین را هم از غیبت های نوتریکا در روزهای اخر کلاس از خواهرش نیوشا جویا شده بودند.
هر دو در دل برای شفای زودتر طوطیا دعا کردند.
دیگر وقت رفتن بود اما با صدای جیغ و فریاد های یک نفر سر جایشان میخکوب شدند.
طلا و نیما و به همراه سیما و جلال در راهرو بودند و طلا چنان زار میزد و میگریست که انگار با جسد خواهرش رو به رو شده است.
نوتریکا انگار نمی نشنید. پیشانی اش را به شیشه چسبانده بود و به طوطیا خیره می نگریست.
طلا بعد از کلی گریه و مویه در میان دستهای نیما از هوش رفت...
پرستاری به انها تذکر داد فوراراهرو را خلوت کنند. اما نیما حضور داشت... سیما و جلال همراه دخترشان که دو پرستار به کمکش شتافته بودند ماندند.
اما نیما داشت به پسر لاغر و پریشان و اشفته ای نگاه میکرد که به شیشه چسبیده بود و لبهایش ارام تکان میخورد. از کلافگی موهای خودش را کشید.
احسان وحامد به او سلام کردند...
نیما با لبخند تصنعی جوابشان را داد و ان دو راحت می توانستند نوتریکا را به دست برادرش بسپارند.
از نوتریکا خداحافظی کردند و رفتند. نیما کنارش ایستاد وگفت: نوتریکا؟
بار اول نشنید...
نیما با ز صدا زد.
نوتریکا به سختی به سمتش چرخید.
نیما دستش را روی شانه اش گذاشت وگفت: خوبی داداش؟
نوتریکا به طوطیا خیره شد. جوابی نداد...
نیما نفسش را فوت کرد. به طوطیا نگریست... چقدر دلش برای این دختر دوست داشتنی و شیرین تنگ شده بود. برای لحنش... صحبتهایش... مهربانی و شیطنت هایش....
اهسته با لحنی دلداری دهنده گفت: طوطیا خوب میشه...
و نگاهش را خیره به طوطیا دوخت... کمی بعد با نفس های عمیق نوتریکا به سمت او چرخید. به ارامی یک قطره اشک از چشمش فرود امد.
پیشانی اش را به رسم این مدت به شیشه چسبانده بود بی انکه چشم و نگاه از او برگیرد ارام اشک میریخت.
نیما باز شانه اش را فشرد وگفت: نوتریکا... حالش خوب میشه...
پس از مکث و سکوتی طولانی از جانب نوتریکا به زحمت لبهایش را به حرکت در اورد و با صدای خسته و از ته چاهی گفت: نه... دیگه خوب نمیشه...
نیما مات گفت: توکل کن به خدا... اون خوب میشه... طوطیا حالش خوب میشه...
نوتریکا با سر انگشت اشاره روی شیشه یک خط صاف کشید و زیر لب گفت: طوطیا مرد...
و قبل از انکه نیما از بهت خط سبز وصافی که در روی نمایشگر ضربان قلب در بیاید متوجه نقش زمین شدن نوتریکا شد.
***************
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۲۱-۶-۱۳۹۱, ۰۷:۰۵ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #4
RE: نوتریکا (2)
***************
صداهای درهم و برهمی باعث شد سعی کند تا پلکهایش را باز کند...
سیما با گریه نالید: طوطیا... مادر... چشماتو باز کن قربونت برم...
طوطیا به سختی پلکهای بهم چسبیده اش را از هم گشود... همه جا سیاه بود. صداها را انگار از زیر اب می شنید.
خسته بود... ناله ی خفه ای از گلویش بلند شد. درد داشت. حس کرد چشمهایش خیس اشک است. اما همه جا سیاه بود...
پرستاری گفت: اجازه بدید استراحت کنه... الحمد الله بهوش اومده... و تخت به حرکت در امد. برای انجام ازمایش ها او را از بخش مراقبت های ویژه خارج کردند.
سیما و طلا گریه میکردند . جاوید زمزمه وار ذکر میگفت و جلال هنوز سرش را از روی سجده به زمین بلند نکرده بود.
سیمین صلوات می فرستاد. کاری هم به گریه ی خواهر و خواهر زاده اش نداشت.واقعا لازم بود... بعد از یک ماه نیاز به این تخلیه ی روانی داشتند. چقدر پا قدم طلا خوب بود که بعد از سه روز از امدنش طوطیا بهوش امد. اگر می دانستند قطعا زودتر ا ز او میخواستند که از ماه عسلش دست بکشد و برگردد.
فقط دل نگران نوتریکا بود... او هم با توجه به ایست قلبی اخر طوطیا دچار شوک شده بود و هنوز بهوش نیامده بود.
امیدوار بود اتفاقی نیفتد.
با رخوت از جابلند شد.میخواست سری به پسرش بزند...
چشمهایش بسته بود و صورت رنگ پریده اش در میان انبوه ریش در حصار بود.
نیما لبخندی به روی مادرش پاشید وگفت: دکترش همین الان پیش پای شما رفت...
سیمین لبه ی تخت نشست وگفت: اون حالش خوب شد ... این یکی و کجای دلم بذارم...
نیما خندید و گفت: فکر کنم یه عروسی در پیشه....
سیمین خندید وگفت: گمون کنم... از مجنونم مجنون تره...
نیما خندید و نفس راحتی کشید. به هر حال تازه داماد بود و نمیخواست مردم و فامیل و اشنا این اتفاق تلخ و ناخوشایند را یمن یا نحسی عروسیشان نسبت دهند.
در حالی که با ارامش دم و بازدم میکرد به برادرش خیره شد. خنده اش گرفته بود.
ویبره می لرزید که سیمین پرسید: چیه؟
نیما به قهقهه افتاد.
سیمین اهسته گفت: چی شده؟
نیما در همان حال بریده بریده گفت: زن گرفتن داداش کوچیکه باحاله...
سیمین هم لبخندی زد وگفت: از شماها زرنگ تره...مطمئنم نوه ی اولم اون برام میاره...
نیما چنان پقی زد زیر خنده که باعث خنده ی مادرش شد.
در همین گیر و دار بودند که نوتریکا لای چشمهایش را باز کرد .
سیمین دستی به موهایش کشید وزیر گوشش گفت: بالاخره بهوش اومدی...
نوتریکا مبهوت به مادرش خیره شد.یادش نمی امد چه اتفاقی برای خودش افتاد. تنها مرگ طوطیا را... چشمهایش پر ازاشک بود.
سیمین پیشانی اش را بوسید وگفت: خدا رو هزار مرتبه شکر...
نوتریکا لبهای خشکش را باز و بسته کرد.
نیما رویش خم شد وگفت: حاج اقا مژدگونی بده...
نوتریکا بی رمق به او خیره شد.
نیما خندید و گفت: تا مژدگونی منو ندی بهت نمیگم...
سیمین با خنده گفت: اذیتش نکن مادر...
نوتریکا زمزمه وار و ملتمس گفت: تو .. رو خدا...
سیمین با لحن با محبتی گفت: عروست بهوش اومده...
نوتریکا گیج به چهره ی بیش از حد شاد مادرش نگاه میکرد.
سیمین لبخندی به رویش پاشید وگفت: طوطی بهوش اومد....
" قسمت دوم : سقوط"
دکتر جم رو به رویش ایستاده بود... با لبخند پدرانه ای گفت: دخترم... میدونی اسمت چیه؟
طوطیا کفری و کلافه گفت: نه... نه... به خدا نمیدونم...
دکتر جم فورا گفت: باشه... باشه... و رو به سیما اشاره کرد وگفت: این خانم و میشناسی؟
طوطیا به چشمهای گریان زن خیره نگریست. در تمام این مدت تنها کسی بود که مداوم بر بالینش حضور داشت.
طوطیا دراز کشیده بود ... خواست تکانی بخورد که دردی جانکاه در اعماق کمرش پیچید... اهسته گفت: نه... نمیشناسم.
دکتر جم: مطمئنی؟
طوطیا با حرص در حالی که کمی ضعیف و با لکنت حرف میزد گفت:اررره... ام...روز بار چندم ازم می پرسن... خسته شدم.
دکتر جم سری تکان داد وگفت: باشه دخترم... بهتره استراحت کنی...
طوطیا ارام ناله کرد: کمرم درد میکنه...
دکتر جم سری تکان داد و رو به پرستاری خواست تا کمی مرفین به او تزریق کنن...
جلال و سیما به دنبال دکتر جم از اتاق خارج شدند.
جم در حالی که در پرونده اش چیزی یادداشت میکرد گفت: میتونه ناشی از شوک تصادف باشه... به هر حال اسیب جمجمه ی سختی داشته ... فراموشی و از دست دادن حافظه طبیعیه...
سیما با هق هق گفت: چر نمیتونه تکون بخوره؟
جم به جلال نگاه کرد و سپس سیما ارام و شمرده توضیح داد: بهتره اجازه بدیم روند ازمایش ها و درمان به ارامی طی بشه... مسلما دختر شما خیلی قویه... اون از صدمه ی شدیدی جان سالم به در برده... و مطمئنا میتونه از پس خیلی شرایط دیگه هم بر بیاد.
سیما و جلال تشکری کردند.جم هم رو به جلال گفت: اقای نیکنام؟
جلال به او خیره شد.
سیما هم نگران به صحبت ان دو نگاه میکرد. دست اخرجلال به همراه جم به اتاق او رفتند.
با نگرانی که بر وجودش چیره شده بود به سمت اتاق طوطیا رفت.
ارام به خواب رفته بود. انقدر معصوم و مظلومانه چشمهایش را بسته بود که فکر میکرد هرگز باز نخواهد شد. درست مثل روزهایی که... حتی یاد اوری اش هم به جانش چنگ دلهره می انداخت.
دستش را در دست گرفت و نوازش کرد ... چقدر لاغر شده بود... دور چشمهایش کبود بود و یک زخم روی پیشانی اش جا مانده بود. موهایش کوتاه و تیغ تیغی بود. خدا را شکر که هنوز این چهره ی در هم و برهم را در اینه ندیده بود.
خم شد و بو سه ای به گونه ی دخترش نواخت. چقدر دلش برای ته تغاری اش تنگ شده بود.
نیوشا در را ارام گشود.
سیما حواسش نبود. نوتریکا هم با یک دسته گل پشت سرش ارام وارد اتاق شد.
نیوشا سلامی گفت. سیما جا خورد. توقع نداشت ان دو را ان هنگام صبح ببیند.
لبخندی به رویشان پاشید و با محبت گفت: سالم خاله.. خوش اومدید...
نوتریکا دسته گل را به دست خاله اش سپرد وگفت: این کاسکو بهوش نیومده مگه؟
سیما لبخندی زد وگفت: الان بهش مسکن دادن خوابید... درد داشت.
نوتریکا حس کرد فرو ریخت. با این حال حفظ ظاهرکرد وگفت: خوب برای خودش میخوابه ها...
سیما بغض کرده بود. هر سه به طوطیا خیره بودند. سیما ارام اشک میریخت. نیوشا دستش را دور شانه های خاله اش حلقه کرد وگفت:چی شده خاله؟
سیما با هق هق گفت: هیچی یادش نیست...
نوتریکا متعجب گفت: یعنی چی؟
نیوشا سیما را وادار کرد تا روی مبلی که کنار تخت بود بنشیند... در حالی که دستمالی هم به دستش داد تا اشکهایش را پاک کند به نوتریکا اشاره زد یک لیوان اب به او بدهد.
نوتریکا لیوانی را پر کرد و به دست سیما سپرد.
نیوشا بازسوالش را تکرار کرد.
سیما اه عمیقی کشید و گفت: تو این شیش هفت روزی که بهوش اومده.... اوایلش که گیج بود... اما حالا...
نوتریکا بی طاقت پرسید: حالا چی؟
سیما: هیچی یادش نیست.... نه من... نه پدرش... وارام میلرزید و می گریست.
نوتریکا با اشفتگی موهایش را عقب فرستاد... به چهره ی معصوم طوطیا خیره شد.
هر سه ساکت در اتاق نشسته بودند. ساعت به تندی پیش میرفت و زمان ملاقات بود. میدانست مهناز و فریدون قرار است به ملاقات طوطیا بیایند.
از جا بلند شد و رو به نوتریکا گفت: میشه بری یه کم میوه و شیرینی بخری...؟
نوتریکا درجا بلند شد و فورا از اتاق بیرون رفت.
از جا بلند شد و رو به نوتریکا گفت: میشه بری یه کم میوه و شیرینی بخری...؟
نوتریکا درجا بلند شد و فورا از اتاق بیرون رفت.
نیم ساعتی سرش گرم خرید بود.... یک لحظه در شیشه ی مغازه به خودش خیره شد. اصلاح کرده بود. لباس مرتب پوشیده بود... موهایش را با ژل وتافت سرو سامان داده بود.
نایلون های خرید را در دستش جا به جا کرد... در مسیر یک مغازه ی فروش اجناس بدلی چشمش را گرفت.
کاسکو دیوانه ی این خنزل پنزل ها بود.
وارد مغازه شد... چشمش به یک گردنبند با پلاک ورود ممنوع افتاد. طوطیا حتما عاشقش میشد. خریدهایش را روی زمین مغازه گذاشت و داشت پلاکو زنجیرش را وارسی میکرد.
همان را خرید... با یک جاسوئیچی طوطی سبز که صدا ی قهقهه از خودش در می اورد. با این کارها می توانست حافظه ی از دست رفته اش را بازگرداند. حتما طوطیا اگر به علایق دیرینش بیندیشد حالش بهبود می یابد.
از مغازه خارج شد و به سمت بیمارستان راه افتاد.
نیما و طلا در محوطه بودند. نیما صدایش کرد...
نوتریکا :سلام...
نیما: کجا بودی؟
نوتریکا: رفتم میوه شیرینی بخرم... عصر عیادت میان...
نیما یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: پس کوش؟
نوتریکا میگفت چرا اینقدر سبک است... پس خرید هایش کجاست؟؟؟ وایی..... درمغازه جا مانده بود.
با هول از جلوی چشم نیما رفت.
نیما داد زد: عاشقی ها...
طلا خندید و نیما سری تکان داد.
با هول خودش را به مغازه رساند. فروشنده تا او را دید گفت: اقا خریداتون...
نوتریکا با لبخند تشکری کرد و دوان دوان بهسمت بیمارستان راه افتاد. امیدوار بود هنوز کسی نیامده باشد.
تا در را باز کرد متوجه صدا وهمهمه شد... همه بودند... از خانواده ی خودش و دوستان پدرش و عمویش ... تا راحیل و مهتاب دوستان دانشگاه طوطیا.
و طوطیا در میان این همه شلوغی چشمانش را بسته بود.
مریم در کنار نوید ایستاده بود ... سیما خرید ها را از دست نوتریکا گرفت. نوتریکا با همه سلام و احوالپرسی کرد.
حوصله ی ماهان را نداشت.اما تنها جای خالی حتی برای تکیه دادن به دیوار هم کنار او بود.
ماهان به طوطیا خیره بود. نوتریکا لبش را می جوید...
سیمین با صدای هیجان زده ای خواهرش را خطاب کرد وگفت: طوطیا بیدار شد...
همه به سمتش هجوم بردند.
روی تخت دراز کشیده بود و به کله ها و سرهایی که با نگاه های هراسان به او خیره شده بودند نگاه میکرد. در ذهنش برای هر کدام به دنبال هویت بود...
اما...
اهی کشید. می دانست بیمارستان است.دکتر جم به او توضیح داده بود که در یک تصادف به کما رفته بود.
و به گفته ی دکتر جم سیما را مادرش می دانست.
با نگاه به دنبال سیما میگشت.
سیما گونه اش را بوسید وبا بغض گفت: خوبی طوطیا جان؟
طوطیا... حتی برایش اشنا هم نبود.
چشمهایش با نگاه چشمهای قهوه ای پسری که رو به رویش ایستاده بود تلاقی کرد. دیگر ویژگی هایش موهای فندقی و صورتی استخوانی و هیکلی چهارشانه بود. لبخند گرمی روی لبهایش بود. نفهمید چطور اما او هم لبخندی نثارش کرد.
نوتریکا با حرص کمی خودش را عقب کشید. در تمام این مدت جز گریه و زاری برای کسی عملی انجام نمیداد....اما برای ماهان... لبخند میزد.
با حرص از اتاق بیرون رفت.
عمو جلالش پشت در نشسته بود . چهره اش خسته بود.
کنارش نشست.
جلال به او خیره شد. نوتریکا لبخندی زد.
جلال بی اهمیت به لبخند او به رو به رو خیره شد.
نوتریکا خواست حرفی بزند که پرستاری جلو امد وگفت: دکتر جم منتظرتون هستن...
جلال بلند شد. نوتریکا هنوز نشسته بود...
جلال با تندی به او گفت: تو هم بیا...
نوتریکا باز لبخندی زد واطاعت کرد.
دکتر جم پرونده ی طوطیا را مقابلش گذاشته بود. با لبخند جلال را دعوت به نشستن کرد اما نگاهش روی نوتریکا ثابت ماند. او هم مانند دیگر پرسنل بیمارستان می دانستند او صبح و شب بر بالین طوطیا می اید ومی رود.
پرسشگر به جلال خیره شد.
جلال جز سکوت واکنشی نشان نداد.
جم اب دهانش را فرو داد و رو به نوتریکا پدرانه گفت: بهتره بیرون باشی...
نوتریکا خواست بلند شود که جلال گفت: نه... دکتر اجازه بدید اون هم در جریان باشه...
جم متعجب گفت: اخه... و با مکث گفت: باشه...
نوتریکا فرصت را مغتنم شمرد و پرسید: تاکی اینطوری میمونه؟
جم: چطوری؟
نوتریکا: حافظه اش...
جم لبهایش را تر کرد و به جلال نگاه کرد. اهسته و شمرده گفت: فعلا چیزی که منو نگران میکنه حافظه اش نیست... به هر حال ما امیدواریم زودتر خاطراتش و به یاد بیاره... و این خیلی دور از ذهن نیست...اما...
و سکوت کرد.
نوتریکا با نگرانی به چهره ی خونسرد جم مینگریست.
جم با لحن ارامی گفت: متاسفانه اخرین نتایج ازمایش ها هم ...
جلال مضطرب گفت: همون جواب اولیه...
جم سری تکان داد.
جلال کلافه موهایش را با پنجه هایش کشید وگفت: دائمی؟
جم اهسته گفت: نمیتونم احتمال صد در صد بدم...
نوتریکا نادیده گرفته شده بود. انها در مورد چه چیزی صحبت میکردند؟
جلال زمزمه وار گفت: ببریمش خارج چطور؟ لندن... امریکا...
جم سرش را به طرفین به معنی نه تکان داد.
جلال مردانه شکست. ونوتریکا بی طاقت پرسید: چی شده؟
جم به او نگاه کرد. رنگش سفید شده بود.
با لحنی ارام گفت: متاسفانه طوطیا....دچار پاراپلژی شده و از ناحیه ی T-11 دچار اسیب مهره های سینه ای شده.....
کاش طوری حرف میزد که نوتریکا بفهمد.
جم اهسته با کلامتی مقطع گفت: فلج... اندام... تحتانی...
حقیقت مثل اب داغ بر سرش فرو ریخت.....نوتریکا حس کرد جسم سنگینی... مثل پتک.... گرز... یا وحشت ناک تر از انها به مغزش فرود امد. حس سقوط داشت.انگار از بلندی به پایین پرت شد.
قلبش هر لحظه فشرده تر میشد..... ماتش برده بود. لبهایش خشک بود... به سختی از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت.
==========
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۲۱-۶-۱۳۹۱, ۰۷:۰۶ عصر
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #5
RE: نوتریکا (2)
حس سقوط داشت.انگار از بلندی به پایین پرت شد.
قلبش هر لحظه فشرده تر میشد..... ماتش برده بود. لبهایش خشک بود... به سختی از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت.
موهایش را کشید... با بوق ممتد یک اتومبیل سرش را بالا گرفت. مزدای سفیدی گفت: وسط خیابونیا....
اصلا کی از محوطه ی بیمارستان خارج شده بود...به سمت پیاده رو می رفت... سرش پایین بود و به پاهایش نگاه میکرد.خسته بود. زانوهایش درد میکرد.
نفهمید کی به کوچه شان رسید.نفسش را فوت کرد. از گرما شورشور عرق میریخت.
چقدر راه رفته بود. اصلا کجا رفته بود؟. هوا کم کم تاریک میشد...
کلید نداشت. زنگ زدو نبی خان در را برایش گشود.
با لبخند گفت: علیک سلام اقا کوچیک...
نوتریکا حتی جواب هم نداد... به باغ نگاه میکرد. به خانه ی خودشان که با هفت پله با زمین فاصله داشت و به خانه ی عمویش که با ده پله اختلاف از سطح زمین بنا شده بود.
باید یک سطح شیبدار می ساختند... لبش را گزید.
نوتریکا با صدای خفه ای پرسید: کسی نیومده؟
نبی خان: نه اقا کوچیک... هیچکس نیومده... نوتریکا سری تکان داد وکلافه مسیر خانه را پیش گرفت.
از اینکه میتوانست گام بردارد و راه برود و به قدم هایش سرعت بخشد... یا از سرعتش بکاهد.... یا بدود... یا یا یا... از خودش منزجر بود. به اتاقش پناه برد.در راقفل کرد.کامیپوتر را روشن کرد. فایل موزیک را باز کرد و و صدایش را تا انتها بالا برد.
نذار امشبم با یه بغض سر بشه...
بزن زیر گریه چشات تر بشه...
بذار چشماتو خیلی اروم رو هم...
بزن زیر گریه سبک شی یه کم...
یه امشب غرور و بذارش کنار...
اگه ابری هستی با لذت ببار...
هنوز اگه عاشقش هستی که...
نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه...
غرورت نذار دیگه خسته ات کنه...
اگه نیست باید دل شکسته ات کنه...
نمیتونی پنهون کنی داغونی...
نمیتونی یادش نباشی به این اسونی...
...
شاید کسی خانه نبود اما حتی خودش هم نمیخواست صدای هق هق وزاری اش را بشنود.
کنجی نشست.
کم کم به لرزش افتاد و چشمهایش پر اشک شد... گونه هایش تر شد. دیگر بغضش شکست. مثل بچه ها زار میزد... تقصیر او بود. یعنی جز خودش هیچ کس دیگری مقصر نبود.
صدای بلند اسپیکرش مثل پتک در سرش فرود می امد... دود سیگار فضای کوچک اتاق را پر کرده بود... کنجی روی زمین نشسته بود. دو بسته ی وینستون خالی رو به رویش افتاده بود... سومی را تازه باز کرده بود... زیر سیگاری ا ز ته مانده های سیگار پر بود.
یک بطری ابسولت هم در دستش بود... مست نمی شد. هنوز محیط و اطرافش را درک میکرد. لعنتی چرا مست نمی شد؟
یک پک میکشید و یک قلپ می نوشید... هنوز هم اشک میریخت.مثل دیوانه ها یا شاید فراتر از چیزی مثل جنون... سرش را به طرفین تکان میداد... تصاویری جلوی چشمش رژه میرفتند. از خاطرات گرفته تا لحظه ی تصادف.... از چهره ی طوطیا گرفته تا شیده...
موهایش را کشید. طوطیا دیگر نمیتوانست راه برود. بدود... مسخره بود. چرا؟ چرا... سرش را میان دستهایش می فشرد. اگر می فهمید. اگر بفهمد...
مستی مجبورش کرد پلکهایش را روی هم بگذارد...
************************************
************************************
*************************
سیما از حال رفته بود. وقتی شنید... وقتی فهمید... مادر بود. مادرها طاقت ندارند... مادر بودن سخت بود. دل میخواست... هرکس نمیتواند مادر باشد و مادری کند... اصلا برای همین مادر بودن بهشت را به نامشان زده بودند... سیمین طاقت این همه شوک وهیجان را نداشت اما با چهره ای خسته و رنگی پریده بر بالین خواهرش بیدار بود.
نیوشا هم در کنار طوطیا ارام گریه میکرد.
مثل خواهر ش بود. دوست بود. فامیل بود... همبازی و هم کلاسش بود... اصلا همه چیز بود. چرا باید چنین بلایی به سرش بیاید؟!
وقتی به این می اندیشید که ممکن بود این حادثه برای نوتریکا رخ دهد... باز به طوطیا خیره شد.
بی انصافی بود که بگوید خدارا شکر که برادرش سالم است وکسی که مثل خواهرش... سرش را تکان داد. افکارش ضد و نقیض بود. سرش را روی دست طوطیا گذاشت و به اشکهایی که انگار تمامی نداشت مجالی برای خود نمایی داد.
طفلک طوطیا هنوز نمیدانست که باید بقیه ی روزهای زندگی اش را از پایین به بالا نگاه کند!
جلال خسته در محوطه سیگار دود میکرد جاوید هم حرفی برای دلداری نمی یافت. همپایش او هم به دود سیگارشان خیره مینگریست.
طلا مثل مجسمه خشکش زده بود. نیما نوید را به خانه فرستاده بود. نوتریکا معلوم نبود کجا در حال ناله وزاری بود.
انگار خانواده کن فیکون شد. یک حادثه ی به ظاهر کوچک... شاید بزرگ... ناشی از یک حماقت... مثل زنجیره بود و همه چیز به نوتریکا وصل میشد.
تقصیر نوتریکا بود.... تقصیر نوتریکا نبود. دو گزینه که هیچ کدام به معنای واقعی صحت نداشتند!
کسی نه میتوانست اظهار عقیده ای کند نه حتی افکارش را پرورش دهد...
جاوید به برادرش نگاه میکرد. پیر شده بود... جلال پیر شده بود. طوطیا جانش بود... جانش داشت جان میداد.
بالاخره که باید چیزی میگفت.
جاوید اهسته گفت: برای سفرش اقدام میکنیم... مسلما امیدی هست... فرانسه... لندن... امریکا.... اینا کشورهایی ان که بهترین تجهیزات و دارن.... حتما اون طرف...
نگاه جلال باعث شد ساکت شود.
صبح شد... صدای اذان می امد.
سیمین در راهرو نشسته بود... مردی با طی کل راهرو را بالا و پایین میکرد. سیمین به ساعت خیره بود.عقربه ها ارام به دنبال هم میرفتند. قامت نیما را تشخیص داد. هرچند نزدیک بین بود...
نیما لبخند تلخی زد وگفت: نخوابیدید؟
سیمین دستی به موهای اشفته ی نیما کشید... نیما هم اعتراضی نکرد. سیمین اهش را فرو خورد وپرسید: طلا خوبه؟
نیما نفسش را فوت کرد و گفت: تو ماشین خوابیده...
سیمین با لحنی خسته گفت: میبردیش خونه...
نیما: راضی نشد.
پس از مدت کوتاهی که به سکوت گذشت نیما پرسید: خاله خوبه؟
سیمین با صدای خش داری گفت:خوابه..
نیما باز ساکت شد. در این شرایط کمتر حرفی برای گفتن می یابیدند.
ساعت از هفت صبح گذشته بود که با اصرار های مکرر نیما سیمین و نیوشا و طلا به امدن به خانه رضایت دادند. کاری از دست انها بر نمی امد.
عصر قرار بود طوطیا مرخص شود... به او گفته بودند فعلا نمیتواند راه برود. او هم مثل یک برده ی مطیع تنها در قبال غریبه هایی که ادعای فامیلی داشتند سر به تایید فرود می اورد.
سیمین وارد خانه شد... بی بی کبری را به خانه ی خواهرش فرستاد تا دستی به انجا بکشد. نیوشا با همه ی خستگی به کمک بی بی رفت. طلا مانند ربات هرجا که سیمین میرفت به دنبالش میر فت.
دراخر سیمین کلافه از دنبال بازی او نالید: برو اتاق نیوشا یه کم بخواب....
خوابش نمی امد... در این روزها فقط میخوابید... با این حال پذیرفت. پله ها را سلانه سلانه بالا میرفت که در اتاق باز شد. نوتریکا از اتاقش بیرون امد.
سرو صدا را شنیده بود.
طلا به نگاه طوسی او خیره شده بود. نوتریکا هم به او...
هیچ کدام حرفی نزدند.
کمی بعد نوتریکا ارام گفت: سلام...
طلا جوابش را نداد.... به اتاق نیوشا رفت و در رامحکم کوبید.
نوتریکا موهایش را کشید.... به سمت پایین سرازیر شد... مادرش در اشپزخانه تق و توق میکرد. معلوم نبود به دنبال چه چیزی این چنین در کابینت ها را بهم می کوبید.
از خانه خارج شد. باغ را از نظر گذراند ... کلافه سوار موتورش شد و از خانه خارج شد.
حتی نمی دانست کجا میرود.
***********************
***********************
ماهان اهسته پرسید: یعنی هیچ کاری نمیشه کرد؟
نوید شانه ای بالا انداخت... ماهان موهایش را کشید. طوطیا رو به رویش روی صندلی چرخ دار نشسته بود و با نیوشا و مریم البوم عکسها را تماشا میکرد.
طلا سینی چای را مقابل نوید و ماهان گرفت.
ماهان تشکری کرد و گفت: میل ندارم...
نوید یکی برداشت و رو به طلا پرسید: نیما کجاست؟
طلا: خوابه...
نوید سری تکان داد . نظرش به بحث پدر وعمویش و فریدون خان جلب شد. با فنجان چایش برخاست و به همراه ماهان به جمع انها پیوست.
بحث سر طوطیا بود... اینکه در یک کشور پیشرفته شاید امیدی باشد....
ماهان در حال ابراز نظر بود.
در خانه باز شد... نوید جمع را ترک کرد و به سمت نوتریکا راه افتاد.
با حرص گفت: تا الان کدوم قبرستونی بودی؟
نوتریکا به او خیره شد. اب دهانش را فرو داد وگفت: سرخاک اقا جون.. نفهمیدم چقدر گذشت...
نوید پوفی کشید و نوتریکا او را کنار زد تا به سمت اتاقش برود. مات راست ایستاد. میخ زمین شده بود. چشمهایش داشت کسی را میدید که حالا حالا ها نه انتظار دیدن او را داشت نه میتوانست در چشمان او خیره شود. اصلا با چه رویی.... چند قدم عقب رفت.
طوطیا سرش را بلند کرد.
پسر جوانی به او زل زده بود.نیوشا داشت از تولد ده سالگی اش میگفت.
طوطیا به نیوشا گفت: اون کیه؟
نیوشا حرفش را قطع کرد وگفت: کی ؟ و مسیر نگاه طوطیا را تعقیب کرد.
طوطیا در مدتی که بیمارستان بود چند باری او را دیده بود... اما نمیدانست که چه نسبتی با او دارد.
نیوشا خوشحال از اینکه طوطیا بالاخره به کسی توجه نشان داد گفت:نوتریکا بیا اینجا....
نوتریکا مثل ادم ها ی مسخ به سمت انها رفت.تحت اراده ی خودش نبود. به ویلچر طوطیا نگاه میکرد... به پاهای طوطیا... موهای کوتاه شده اش... دو حلقه ی سیاه که چشمهایش را فرا گرفته بود... جا زخمی روی پیشانی اش...
طوطیا حس کرد چقدر شبیه هم هستند...
اهسته پرسید: تو برادرمی؟
نیوشا بغض کرده بود.... مثل بچه ها سوال میپرسید. مثل غریبه ها حرف میزد.... انگار هرگز یکدیگر را نمی شناختند.. ندیده اند...
کنجکاوانه منتظر پاسخ بود.
مریم تک سرفه ای کرد.
نوتریکا به مریم نگاه کرد. مریم با ارامش گفت: طوطیا سوال کرد....
نوتریکا صندلی ای برداشت و مقابلش نشست.
طوطیا باز گفت: تو برادرمی؟
نوتریکا با لحن مسخره ای گفت: دوست داری برادرت باشم...؟
طوطیا جوابی نداد. خیلی شبیه هم بودند.
نوتریکا دست به سینه نشست و رو به مریم پرسید: داشتید چیکار میکردید؟
مریم: داشتیم البوم نگاه میکردیم...
نوتریکا سری تکان داد و رو به طوطیا گفت: خوبی؟
طوطیا سری تکان داد و خواست جا به جا شود اما نتوانست.ازاین صندلی چرخ دار بدش می امد. اما پزشکش گفته بود که به خاطر ضعف جسمانی حالا حالاها نمیتواند راه برود.
نوتریکا گردنبندی که برایش خریده بود را به سمتش گرفت وگفت: بیا....
جانش در میرفت اگر میگفت بفرمایید...!
طوطیاجعبه را گرفت و بازش کرد... یک پلاک ورود ممنوع بود....
یک سوال در ذهنش چرخ میخورد... نام این تابلو چیست؟!
طوطیازمزمه وار گفت: نام این تابلو چیست....
نوتریکا به او خیره بود... امتحان ایین نامه ی رانندگی بود که طوطیا با هیجان تعریف میکرد که :
-اونقدر سوالاش مسخره بوددد.... وای یه سوالش این بود : نام این تابلو چیست... حالا من گفتم از این تابلو سختاست میدن... تابلوی ورود ممنوع بود... من میخندیدم تستا رو میزدم...
نوتریکا امیدوارانه نگاهش کرد.
نیوشا خراب کرد... فوری گفت: ورود ممنوعه دیگه...
نوتریکا به طوطیا خیره شد.
طوطیا چیزی یادش نمی امد...
مریم: بندازش گردنت... قشنگه.
طوطیا اهی کشید و به نوتریکا خیره شد. بالاخره نگفت برادرش است یا نه...
نوتریکا با لودگی گفت: خوب کاسکو خانم ... چه خبرا؟ خوش میگذره؟
کاسکو...
اهسته گفت: بهم گفتن اسمم طوطیاست...
نوتریکا اب دهانش را فرو داد وبا لحنی که سعی داشت شاد باشد گفت: اره.... من همیشه کاسکو صدات میزدم...
جاسوئیچی را هم به دستش داد وگفت: بیا اینم یکی هم جنست... و تصنعی خندید.
طوطیا لبخندی زد وگفت: چه قشنگه...
نوتریکا: فشارش بدی میخنده...
طوطیا خندیدو عمل کرد. صدای قهقهه های شیطانی ان طوطی کوچک سالن را پر کرده بود.
طوطیا باز خندید.... دو تا چال گونه اش هویدا شد.
نوتریکا ادامه داد وگفت: شکلات میخوری...
طوطیا سرش را تکان داد. نوتریکا یک بسته ی نصفه نیمه هیس به دستش داد. طوطیا با اشتها یک تکه در دهانش گذاشت و به خاطرات و حرفهای نوتریکا گوش میکرد.
چشمهای خاکستری اش برق میزد.
نوتریکا ساکت شد و گفت: این چیه ریخته رو لباست...
طوطیا سرش را خم کرد و نوتریکا مشت ارامی به بینی اش زد.
طوطیا با همان حالت همیشگی سرش را بلند کرد و با همان لحن همیشگی گفت: نکن نوتریکـــــــا ا ا ا...
جمع سالن همه ساکت شدند.
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۲۱-۶-۱۳۹۱, ۰۷:۰۷ عصر
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #6
RE: نوتریکا (2)
طوطیا بینی اش را می مالید.
نوتریکا با تته پته پرسید: یادت اومد؟
طوطیا: چیو؟
نفس ها مثل آه از سینه ها برخاست... نوتریکا کلافه گفت: اسممو یادت اومد نه؟
طوطیا زمزمه کرد : نوتریکا... نوتری...کا... و افزود: برام اشناست...
جلال به سمت دخترش امد وگفت: خوب بابا جون بیشتر فکر کن.... چیز دیگه ای یادت نیست...
طوطیا به نوتریکا خیره شد...
هین بلندی کشید.
جلال به مسیر نگاهش خیره شد. نوتریکا خون دماغ شده بود. نوتریکا دستش را جلوی بینی اش گرفت ... خواست بلند شود که نوید مجبورش کرد بنشیند و استینش را بالا داد.
طوطیا فقط نگاه میکرد. نوتریکا هم به او خیره شده بود...
جلال پرسید: خوبی عمو؟
نوتریکا تنها سرش را تکان داد. جلال باز به طوطیا خیره شد که با نگرانی داشت به نوتریکا نگاه میکرد.
چند لحظه ی پر التهاب گذشت... همگی نفسشان را فوت کردند. توقع داشتند طوطیا همه چیز را به خاطر بیاورد. اما...
حداقل نوتریکا توانست او را به یاد چیزی بیندازد. همین قدم اول هم خوب بود.
شام در سکوت صرف شد. همه یک اندیشه ی مشترک را در سر می پروراندند.
نیما و طلا قرار بود در منزل سیما و جلال بمانند. قطعا انها دست تنها از پس طوطیا بر نمی امدند. سیما چطور میتوانست ویلچر و اندام طوطیا را از پله ها پایین و بالا کند.
پزشکش گفته بود او باید در جایی باشد که به او تعلق دارد. هنوز تغییر اتاق طوطیا از طبقه ی بالا به پایین کار صحیحی نبود. باید ابتدا خاطراتش را به یاد می اورد و سپس...
خانه ی نیما و طلا هم به هر حال هنوز رنگ نشده بود... اشپزخانه اش کابینت نداشت و خیلی امور دیگر.
نیما مشکلی نداشت ... طلا اما دلش میسوخت. برای خواهر کوچکش که تازه وارد یک مرحله ی جدید از زندگی اش شده بود دل میسوزاند.
ماهان رو به روی طوطیا بود و نوتریکا کنارش...
نوتریکا خورش فسنجان را مقابلش گذاشت و گفت: خیلی دوستش داری....
طوطیا: من؟
نوتریکا : اره...
طوطیا: تو چرا نمیخوری؟
نوتریکا با بی میلی کمی روی برنجش ریخت و به او نگاه کرد. اشتهایش خوب بود. مثل قبل... تنها چیزی که تغییر نکرده بود همین بود.
طوطیا پرسید: ماهان با ما چه نسبتی داره؟
ماهان خودش توضیح داد که مادرش دختر خاله ی مادر اوست.
طوطیا لبخندی زد و سری تکان داد...
نوتریکا تحمل نگاه های ماهان را نداشت. حوصله اش را سر می برد. وقتی یادش می افتاد که ماهان هم خواستار او بود... یاد خواستگاری اش که می افتاد انگار به جانش اتش می زدند.
مریم کنار نوید نشسته بود... حرکات اشفته ی نوتریکا باعث شده بود که گهگاهی به جمع سه نفره ی نوتریکا.. طوطیا.. ماهان دقت داشته باشد.
برادرش را می شناخت... نوتریکا و طوطیا را هم ...
نمیدانست چه بگوید. هرچه که بود امیدوار بود طوطیا به یاد اورد. به هر حال او باید انتخاب میکرد.
تا پاسی از شب همگی دور هم نشسته بودند. خوشبختانه نوتریکا فرصت داشت هر لحظه کنار طوطیا باشد و خاطرات را تعریف کند.
چقدر لذت بخش بود که ماهان نمی توانست ابراز وجود کند.
طوطیا خسته بود... مدام خمیازه می کشید... نوتریکا رو به جلال گفت: طوطیا خسته است...
طوطیا مخالفت کرد... عجیب نبود که دلش می خواست با بیان شیرین نوتریکا همواره به چیزهایی گوش دهد که در صحتشان شک داشت!
حتی اگر هرگز نوتریکا را نمی شناخت باز هم او پسری بود که هر غریبه ای را به وجد اورد وبه فکر فرو برد.
" قسمت سوم :یادم تو را فراموش "

******************
دو هفته از بازگشت طوطیا به خانه گذشته بود... هنوز نه چیزی را به یاد اورده بود... نه خاطره ای.... هر از گاهی...چیزی برایش اشنا بود.اما به همان سرعتی که در ذهنش جرقه میزد و پدیدار میشد محو میگشت.
ماهان در حالی که چرخ ویلچرش را میزان میکرد گفت: هوای خوبیه...
طوطیا لبخندی زد وگفت: بله... و نفس عمیقی کشید.
طلا بوسه ای به گونه ی طوطیا نواخت و رو به او گفت: امروز سرحالی شیطون...
طوطیا به خنده ای اکتفا کرد.
طلا سیبی را برایش پوست کند وگفت: امروز فیزیوتراپی نداری اینقدر سرحالی؟
طوطیا خندید .
ماهان هم به رویش لبخندی زد و به سمت نیما رفت.
در حالی که گهگاه به او نگاه میکرد رو به نیما گفت: خوب اگه اجازه بدی من برگردم شرکت...
نیما موهایش را عقب فرستاد وگفت: زحمت کشیدی ماهان جان....
ماهان: نه بابا.... چه زحمتی... بالاخره ترتیب پرونده هارو تو باید بدی.
نیما فکرکرد تا کی می تواند کارهای شرکت را در خانه انجام دهد و نوید یا ماهان هر روز مثل پیک بیایند و بروند...
ماهان داشت خداحافظی میکرد که پرسید: طوطیا رو نمیخوای ببریش بالا؟
نیما لبخندی زد وگفت: نه فعلا... تو دیگه زحمت نکش... خودمون یه کاریش میکنیم...
ماهان اهسته گفت: تعارف داری با من؟
نیما: نه بابا... این چه حرفیه....
ماهان: پس حرفشو نزن... پایین اوردنش که سخت تر از بالا بردنشه...
نگاهش به پرده ی اتاق نوتریکا بود که تکان میخورد. و سایه ای پشتش بود.
نیما مسیر نگاه ماهان را گرفت.
ماهان لبخندی زد وگفت: نوتریکا هم نمیتونه هر روز کمک باشه... به هر حال با بیماری ای که داره...
نیما چیزی نگفت.
ماهان به سمت طوطیا رفت وگفت: هوا گرمه... بهتر نیست برگردیم تو؟
این یعنی بازگشت به اتاق لعنتی.... که چه ... بتواند خاطراتش را به یاد اورد.
ماهان پایین چرخ را گرفت و نیما از پشت مراقب بود.
طوطیا گاهی معذب میشد... از اینکه هر روز پله ها را بالا و پایین کنند.... خودش هم گفته بود بهتر است طبقه ی پایین باشد.
از این وضعیت خسته شده بود. صبح ها دو ساعت فیزیو تراپی می رفت.
تمام مدت هم نیما او را می برد و می اورد. نمیدانست چرا... نوتریکا برادرش بود... اما دامادشان او را به این ور وان ور می برد.
گاهی از دست او لجش میگرفت.
بدتراز همه اینکه پاهایش را نمیتوانست تکان دهد. نه درد داشت... نه حس داشت.
از ماهان تشکر کرد و ماهان هم رفت.
فکر میکرد این فضا و ادم ها برایش اشنا نیستند.... خواهری که دلسوز و مهربان بود اما او را نمی شناخت.پدر مهربانی که هر روز او را می بوسید و تلخ نگاهش میکرد.
مادرش تا او را میدید گریه میکرد... صدای جارو جنجال طلا و نیما کل طبقه ی بالا را پر کرده بود.... روی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد.
مفهوم مقصر را در لابه لای بحث های انها نمی فهمید. و چرای برادرتو برادرتویی که طلا به کررات استفاده میکرد را نمی دانست.
به عروسک زشتی که موهایش وز شده بود نگاه میکردو سعی داشت به یاد بیاورد که کیست...سردرگم خواست غلت بزند اما نشد.
این همه فیزیوتراپی میرفت... برای چی قوای جسمش را باز نمی یافت.
کلافه به در و دیوار اتاقش نگاه میکرد... صدای محکم بسته شدن در باعث شد یک لحظه دلش بریزد...
نمیدانست چقدر به در و دیوار نگاه میکرد که نیوشا در را باز کرد وگفت: ای زیبای خفته..خفته ای؟
طوطیا به نیوشا لبخندی زد.
مهر این دختر به دلش افتاده بود...
نیوشا لبه ی تختش نشست وگفت: خوبی؟
طوطیا: بد نیستم...
نیوشا: چه خبرا؟
طوطیا تقلا میکرد بنشیند....
نیوشا کمک کرد اما زورش نمیرسید طوطیا را بلند کند و به بالشش تکیه دهد.
طوطیا منصرف شد.
نیوشا با هیجان گفت: ناصر قراره اخر هفته بیاد تهران...
طوطیا گیج به او نگاه کرد. ناصر اصلا کی بود؟
مسلما او که مادرش را نمی شناخت ... ناصر که دیگر جای خود داشت.
نیوشا یک لحظه ماند... واقعا فراموش کرد که طوطیا ان یار غار همیشگی نیست که در هر بحثی با نیوشا هم نظر و هم عقیده باشد.
لبهایش را تر کرد و رو به طوطیا گفت: از اتاقت خوشت میاد؟
طوطیا بی اهمیت نسبت به اینکه چرا بحث عوض شد گفت: هیچیش برام اشنا نیست...
نیوشا اهی کشید و طوطیا نالید: خیلی حوصله ام سر رفته...
نیوشا: دوست داری بریم تو باغ؟
طوطیا اهی کشید وگفت: من نمیتونم...
نیوشا باز فراموش کرده بود که او...
طوطیا غر زنان گفت: من نمیدونم چرا نمیتونم پاهامو تکون بدم... انگار سنگن...
نیوشا لبخندی زد وگفت: برم به نوتریکا بگم بیاد ببریمت تو باغ...
طوطیا لبخندی زد. پیشنهاد خوبی بود.
نیوشا چند نفس عمیق کشید و از اتاق خارج شد.به خانه ی خودشان رفت... پله ها را دو تا یکی بالا میرفت. امیدوار بود نوتریکا در را قفل نکرده باشد.
به ارامی دستگیره را پایین کشید.
اووف... کل اتاق از دو د سیگار پر بود. دستش را جلوی دهانش گرفت وبا تک سرفه گفت: چه خبره؟
نوتریکا روی تخت دراز کشیده بود و سیگار میکشید و موزیک گوش میکرد.
نیوشا پنجره را باز کرد. رسما داشت خفه میشد.
دیگر حرفی هم نمیتوانست بزند... وقتی نوتریکا خیلی ریلکس جلوی پدرش سیگار روشن می کرد... او که دیگر جای خود داشت!
با حرص سیم هنزفری را از گوشش بیرون کشید وبا عصبانیت گفت: اینجا قهوه خونه است؟
نوتریکا با چشمان بسته گفت: به تو ربطی داره؟
نیوشا حرصی گفت: توهیچ معلومه چته؟ یه دقه هم نمیشه باهات مثل ادم حرف زد...
نوتریکا بیخیال کامی از سیگارش گرفت و به ارامی دودش را از بینی خارج کرد هنوز چشمانش بسته بود و حرکتی نکرده بود.
نیوشا مشتی به پهلویش زد و گفت: مگه با تونیستم؟
نوتریکا بی اهمیت گفت: بنال...
نیوشا نفسش را فوت کرد. حیف که به خاطر طوطیا بود وگرنه هزار بار جوابش را داده بود.
اهسته گفت: بیا کمک کن طوطیا رو ببریم تو باغ.. حوصله اش سر رفته...
نوتریکا پلکهایش را از هم بازکرد و با حرص گفت: به جهنم...
نیوشا ماتش برد. ابروهایش را بالا داد و مات به نوتریکا نگاه میکرد.
نوتریکا هم بی خیال نسبت به حضور خواهرش سیگار دیگری اتش زد ... دستش زیر سرش بود و به کنج دیوار خیره بود.
نیوشا لبهایش را تر کرد وگفت: نوتریکا؟
نوتریکا محلش نگذاشت.
نیوشا باز گفت: پاشو دیگه... نیما و نوید خونه نیستن...
نوتریکا با لحن تلخی گفت: بگو ماهان جونش بیاد کمکش....
نیوشا چیزی نگفت. نوتریکا هم که مسکوت دنیا امده بود!
نیوشا اهی کشید و از اتاق خارج شد. در را هم محکم به هم کوبید. حالش از لوس بازی های نوتریکا بهم میخورد. تازه یک چیزی هم بدهکار شد!
به سمت خانه ی عمو وخاله اش رفت. طوطیا هنوز دراز کشیده بود.
نیوشا چند تا از بهترین رمان هایش را به اتاق طوطیا اورده بود. بالبخند گفت: یه فکرخوب...
طوطیا: دلم میخواست برم بیرون...
نیوشا بدون انکه به طوطیا نگاه کند گفت: نوتریکا خونه نیست...
طوطیا نفس عمیقی کشید و گفت: واقعا؟
نیوشا حرفی نزد وگفت: این قصه اش خیلی قشنگه...
طوطیا: چیه جریانش؟
نیوشا: همشو بگم؟
طوطیا: اوهوم...
نیوشا لبهایش را تر کرد و مشغول تعریف یک رمان پانصد صفحه ای شد.
هنوز پایان داستان و سر انجام قهرمان پسر داستانی که تعریف میکرد را نگفته بود که در اتاق به ارامی باز شد.
طوطیا با لبخند گفت: سلام...
نوتریکا محو خندید وگفت:خوبی؟
طوطیا بی توجه به سوالش گفت: تو توی کدوم اتاقی؟ من هیچ وقت سر و صداتو نمیشنوم...
نوتریکا چیزی نگفت... حرصش در می امد که طوطیا هنوز فکر میکرد برادرش است!!!
نیوشا گفت: خوب اماده ای؟
طوطیا گفت: تنها که نمیتونی....
نیوشا:خوب منم هستم...
نوتریکا فکر اینجا را نکرده بود. اهی کشید . زورش که نمیرسید هم چرخ و هم طوطیا را بلند کند.
طوطیا تقلا میکرد بنشیند. نوتریکا جلو رفت ودست زیر بازو یش انداخت و کمکش کرد... نیوشا صندلی را نزدیک تخت برد و طوطیا با کمک نوتریکا روی ان نشست.
طوطیا: اخیش... داشتم میمردم بس که دراز کشیدم...
نوتریکا همچنان ساکت بود.
نیوشا: نمیریم تو باغ....
طوطیا به نوتریکا خیره شد... منتظر جواب او بود.
نوتریکا کلافه گفت: دست تنها نمیتونم ببرمت پایین...
طوطیا به چرخش نگاه کرد... چقدر مزاحم بود. بق کرده بود.
اهی کشید و اهسته گفت: خوب منو بدون چرخ ببر پایین...
نوتریکا به طوطیا نگاه میکرد.
طوطیا راحت گفت: خوب بغلم کن... مثل بابا.
نوتریکا لبش را میگزید.نیوشا هم مانده بود چه بگوید.
نوتریکا بلند شد ورو به خواهرش نیوشا گفت: چرخ و ببر پایین...
و به سمت طوطیا رفت.
از پهلو دست زیر کمر و زانوهایش برد و به ارامی مثل برداشتن یک چینی ظریف او را روی دست بلند کرد.
طوطیا دستهایش را دور گردن نوتریکا حلقه کرده بود. سرش نزدیک سینه ی او بود. تی شرت یقه گردش کمی کشیده شده بود و زیر گردن و کمی از بالای سینه اش برهنه بود.
طوطیا فکر کرد بردارش چه عطر خوشبویی دارد.
با لبخند گفت: چه بوی خوبی میدی...
کاش نمی گفت. نوتریکا همین طوری هم ضربان قلبش بالا بود... سعی میکرد اخم کند اما با برخورد نوازشگر موهای نرم طوطیا به گردن و چانه اش...
اهش را فرو خورد.
نیوشا با ویلچر پایین پله ها منتظرشان بود.
نوتریکا ارام پایین می امد... او را محکم گرفته بود و ارزو میکرد کاش پله ها تمام نشوند.
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۲۱-۶-۱۳۹۱, ۰۷:۰۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  نوتریکا (1) پروانه سیاه 68 8,064 ۲۱-۶-۱۳۹۱ ۰۶:۵۰ عصر
آخرین ارسال: پروانه سیاه


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد