• 12 رأی - میانگین امتیازات: 3.17
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نوشته ها و داستانهای هما (نویسنده ویژه و افتخاری خانم گل)
#1
Khelpcenter 

داستان دوستان خانم گل.....................
نوشته هما 4290............
تقديم به همه خانم گلها..........


يكي بود يكي نبود يه خانم گلي بودبه نام هما كه دوست داشت نمونه باشه.هميشه كاراش درست باشه و بتونه به همه كمك كنه.آخه آدم مهربوني بود.يه روز كه سخت مشغول تميز كردن خونه بود دوستش نازگل بهش زنگ زدو گفت هما با دوستا قرار گذاشتيم دور هم جمع بشيم.مياي؟ هما گفت آخه فردا مهمون دارم نمي دونم چكار كنم گيجم نه دكور خونه رو اون جور كه دلم مي خواد چيدم ونه تصميم گرفتم چي بپزم.تازه تو كه مي دوني با اين مهمونام رودربايستي دارم .......
نازگل گفت هما جون اتفاقا كساني تو جمعمون هستن كه شايد لازم باشه ببينيشون.گفتم چطور؟
گفت همه مث خودت خانم گلن............همه با سليقه و با تجربه.اومدن به اين مهموني برات خيلي مفيده...
هما كمي فكر كرد و راضي شد.عصر حاضر شد و به خونه نازگل رفت .در بدو ورود يه خانم شيك پوش براش درو باز كرد و خودشو معرفي كرد.......سلام هما خانم من mis goldهستم چه آرايش مليحي داري عزيزم.من مشاور مدل لباس و آرايشم.هما از برخورد اول اين خانم خوشش اومد و دوست داشت بيشتر اين خانم رو ملاقات كنه.نازگل جلو اومدو گفت مثل اينكه با هم آشنا شدين.هما جون بفرما تو.هما وارد پذيرايي شد وديد واي چه همه مهمون.خجالت كشيد از اينكه احساس كرد بين اونا غريبه است ولي فاصله اي نشد كه يكي از خانمها كه متوجه غريبي كردن هما شد با صداي بلند اعلام كرد خانم گلا دوست عزيزمون اومدن بيا عزيز بيا اينجا بشين.من عصيانگر هستم.رفتار اون خانم براي هما كمك بزرگي بود تا شايد كمي احساس راحتي كنه. هما چشمش به گلدون زيبايي افتاد كه كنار مبلها روي زمين با گلهاي طبيعي خودنمايي مي كرد.محو گلدون شده بود كه يكي از خانمها گفت عزيزم شما هم به باغباني علاقه داري؟من reyhaneh هستم.اين گل رو نازي خودش كاشته و من بهش كمك كردم تا محيط مناسبي رو براي گلش فراهم كنه.هما به نازگل حسوديش شد با خودش گفت واي چه خوبه آدم دوستايي داشته باشه كه تو خونه داريش اينقدر موثر باشن.
نازگل با يه سيني شربت اومد و گفت هما جون به جمع ما خوش اومدي.بفرما شربت .هما يه ليوان برداشت و گفت واقعا نازي ممنون كه منو دعوت كردي چون اينجا با دوستاي هنرمندت آشنا شدم.نازگل گفت تازه كجاشو ديدي امشب كلي برنامه داريم.
براي هما جالب بود كه توي جمع همه خانم هستن و بچه اي نيست.به نازگل گفت نازي جون خانمها هيچ كدوم بچه ندارن يا شما بدون بچه دعوت كردي؟
از اون ور اتاق يه خانمي خنديدو گفت نازي اينم از هنر من.هما نفهميد اين حرف چه ربطي به حرف خودش داشت وبا حالتي پرسش گونه به نازي نگاهي كرد.نازگل خنديد و به هما گفت هما جون خانمها بعضياشون بچه هاشونو آوردن منتها اين pari خانم آنچنان در كنترل بچه ها وارده كه همشونو جمع كرده اون يكي اتاق و سر همگيشون حسابي گرمه.
هما حالا فهميد و به اون خانم لبخندي زد وتو دلش گفت واقعا هم ،زبون بچه هارو فهميدن هنره.هما رفت تو آشپزخونه كه به نازگل بگه اگه كمك مي خواي بيام كه يه دفعه ديد چند تا از خانمها مشغول كمك به نازي هستن.تعجب كرد گفت نازي جون كمك نمي خواي؟ نازگل گفت نه عزيز مي بيني كه نمي ذارن خودمم كاري بكنم و به يكي از خانمها اشاره كرد و گفت:هما جون ايشون sima جون هستن و متخصص در امور آشپزي .از من قول گرفته بياد به شرطي كه بذارم شام امشبو بپزه.منم از خدام بود دستپخت سيماجونو بخورم واسه همين قبول كردم.هما نازي رو كشيد يه گوشه و آروم بهش گفت نازي تو چطور يه دفعه اين همه دوست پيدا كردي؟من فكر مي كردم من تنها دوستتم! نازي بوسه اي به گونه هما زد و گفت تو الانم دوست خوب مني و من دلم نمي يومد اين خانمهاي خوب فقط با من دوست باشن.از امروز به بعد من و تو يه عالمه دوست خوب ديگه هم داريم.حالا برو چون مي خوام هنر بعضي دوستارو بهت نشون بدم.
هما رفت تو جمع بقيه و همينطور داشت به حرفاي نازگل فكر مي كرد.يه دفعه متوجه تغييرات دكور خونه نازگل شد و يادش اومد واي خوش به حال نازي من هم مي خوام خونمو تغيير دكوراسيون بدم.نازي اومد و گفت هما متوجه شدي چقدر دكور خونم جديد شده؟با همون اثاث قبلي اما با استفاده از دانش چيدمان.هما گفت آره داشتم به همين فكر مي كردم. نازگل به 4تا از خانمها اشاره كرد و گفت محصول زحمتهاي اين عزيزانه.
خانمها:mamane kiana…...shivaa…….honar………joudi…….
هما به سمت اون خانمها نگاه كرد و گفت واقعا با سليقه هستين.من به اطلاعات وهنر شما احتياج دارم.يكي از خانمها گفت ما در حد توانمون كمكت مي كنيم خانمي.
يكي از خانمها رو به هما كرد وگفت خوب هما خانم از خودت بگو چند ساله ازدواج كردي؟هما در جواب گفت من 5 ساله كه ازدواج كردم.
اون خانم به هما گفت من sara joon jooni هستم از آشنايي با شما خوشبختم .هما هم لبخندي زدو گفت شما هم حتما در مورد ازدواج وزناشويي كمك رسان خانمها هستين درسته؟و همه زدن زير خنده و گفتن آره درست حدس زدي و گفتن هما جون حس ششمت خوب كار ميكنه ها......
نازگل ديد بعضي خانها هنوز به هما معرفي نشدن با اشاره به خانمها و خطاب به هما گفت ايشونnoonooshجون در زمينه پزشكي و سلامت اطلاعات مفيدي دارن و ايشونalisa جون هستن مغز متفكر و دانشمند ما و lindaجون و darya جون اطلاعات عمومي زيادي دارن و در آخر mitra خانم وm1363 هميشه جمع مارو با نكات مذهبيشون متبرك مي كنن و ثواب جمع مي كنن.
هما خنديد و گفت خدا خيرشون بده.خانمها از آشنايي با همتون خيلي خيلي خوشحالم.يكي از خانمها رو به نازگل كرد و گفت من بس كه در گشت و گذارم به نبودنم عادت كردين......وهمه خنديدن.اون خانم رو به هما كردو گفت عزيزم من هم ياسي هستم خيلي جاها رو ديدم و در مورد سفر اگه سوالي داشتي در خدمتم.
ديگه هما توي اون جمع احساس ناراحتي و موذب بودن نمي كرد.زنگ خونه به صدا در اومد و هما احساس كرد انگار همه منتظر كسي بودن .روسري هارو سر كردن و داشتن آماده مي شدن براي ورود فردي كه حتما مي دونستن كه مرده وزن نيست.هما هم به تبعيت از بقيه لباساشو پوشيد و خيره به در منتظر بود ببينه قراره كي بياد...........
در باز شد و يه خانم وآقاي متشخص وارد شدن همه دست زدن وبلند شدن.سلام مي كردن وانگار همه اين دو نفر رو مي شناختن.
هما هم سلامي كرد وبا تمام تعجب و پرسش هاي ذهنش نشست سر جاش.
نازگل بلند شد از جاش و گفت هما جون من تو رو امروز دعوت كردم تا با دوستان خوبم آشنات كنم.ايشون آقاي Admin و ايشون خانم Galaxy هستن. مديران يك جمع دوستانه و بقيه خانمها هم هر كدوم يه گوشه كارو گرفتن.............
هما با حالتي متحيرانه لبخندي به لبانش نشوند و رو به خانم و آقا كرد و گفت سلام....ولي من گيج شدم اصلا نمي فهمم اينجا چه خبره.............؟
نازگل به هما گفت مگه يادت رفته امروز چندم ماهه؟
هما گفت خوب آره 20 دي چطور مگه؟
خانم Galaxy رو به هما كرد و گفت حق داري متعجب باشي امروز سالگرد تولد سايت ما خانم گله و فردا تولد توئه عزيزم............يعني تولد همه اين جمعيه كه مي بيني.......
هما رو به نازي كردو گفت نازگل من دوستايي رو كه من و تو توي چت روم خانم گل باهشون آشنا شده بوديمو براي فردا خونم دعوت كرده بودم واسه تولد.............
نازي گفت عزيزم چشاتو ببند.............
يه دفعه همه جا ساكت شد هما چشاشو بست و با خودش فكر مي كرد منتظر ديدن چي بايد باشه ....چند نفر با صداي بلند گفتند حالا چشاتو باز كن.هما چشاشو باز كردو ديد واي..........پريوش.......الهام........مارال.......لونا......مهلا.......حانيه.........تمنا........فرناز.......ياسمين......شيدا......سارا.....سحر........آري........صدف.......آران.........اركيد.....مريم.......پريسا......زيبا.....
همه اونجا بودن.هما با خوشحالي تمام گفت خداي من.............واي همه هستين.......
سيما جون با يه كيك بزرگ و زيبا از سمت آشپزخونه اومد و گفت حالا وقت چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خانم گلاي زيادي اون شب تولد مشتركشونو با هم جشن گرفتن و به خيليا ثابت كردن يه فضاي مجازي سالم مي تونه آدمهاي زيادي رو تحت تاثير قرار بده و توي زندگيشون موثر باشه..............
با اميد به موفقيت وسلامت همه خانم گلاي خوب ايراني..................
پايان
  پاسخ
#2
Khelpcenter 
داستان آشنايي من و خانم گل

(براي شروع گفته هام بايد برگردم به 4 ماه پيش ازآشناييم با خانم گل)

دي ماه سال 90 بود هما اون روزاسخت مشغول جمع و جور كردن مطالبي بود كه وقت زيادي براش گذاشته بود تا جمع شده و بشن پايان نامه.مدرك ليسانسشو بگيره و ديگه بعد از اون راحت به زندگيش بپردازه.آخه 5 سال بود كه ازدواج كرده بود و تمام اين مدتو مشغول تحصيل بودن ، خودش و همسرش.حالا با تموم شدن درسش نفس راحتي مي كشيد و به قول خودش شايد يه چيزي از زندگيش مي فهميد.در طول 2 سال آخر تحصيل به خاطر تحمل بي عدالتي هايي در محيط دانشگاه، كارش به جايي رسيده بود كه يه روز به استاد راهنماش گفت فقط يه نمره قبولي بدين خلاص شم.خلاصه اوضاع جالبي نبود.براي يه زن متاهل كه مجبور بود 4 روز اول هفته رو بره شهر مجاور كه اتفاقا زادگاهش بود و ساكن خونه پدري بشه .چرا كه توي دانشگاهي تحصيل مي كرد كه در اون شهر قرار داشت و 3 روز آخر هفته رو به خونه خودش بره.شايد بيان سختي هايي كه هر هفته از اين رفت و آمد اجباري مي كشيد دردي رو دوا نكنه ولي تمام اين زجرهاي ناشي از اين رفت و آمد درش يه حكمتي بود.
هما يه ترم اول كارشناسي رو در يكي از شهرهاي غرب كشور تو يه دانشگاه كوچيك خوند جايي كه همسرش هم اونجا مشغول بود.ولي دوست داشت حالا كه كار شوهرش اونجا تموم شده بتونه دانشگاه شهر زادگاهش كه شرق كشور بود قبول شه و اونجا باشه.از اون جايي كه خدا خيلي دوسش داشت همون طور هم شد و هما در دانشگاه شهر زادگاهش قبول شد . وقتي چند ترمي در دانشگاه جديد درس خوند متوجه بي عدالتي هايي شد كه داره در حقش ميشه و كاري از دستش بر نمي اومد.
القصه بر مي گرديم به همون دي ماه 90.دو شب مونده بود به روز موعود يعني روز تحويل پايان نامه.شب 19 و20 ديماه دو شبي بود كه تا صبح بيدار بود و با كمك همسرش مشغول پرينت گرفتن و مجلد كردن سه جلد پايان نامه اش بود.اتفاقا اون شب آخر ،شب تولدش هم بود يعني شب 21 ديماه.تو دلش كمي گلايه داشت از خانواده اش كه چرا تماسي نمي گيرن و تولدشو تبريك نمي گن وباز تو دلش به خودش دلداري مي داد كه همه مي دونن فردا مي رم و مي خوان سورپريزم كنن اونجا.
شب اونقدر افت فشار داشت كه 2 بار از حال رفت آخه اضطراب تحويل پايان نامه براش زياد بود.باورش نمي شد كه ديگه فردا تمومه و راحت ميشه.
همسرش كه ديد كار تقريبا تمومه و هما خيلي مضطربه گفت هماجان پاشو يه سر برو طبقه بالا خونه مامانم اينا منم الان ميام.هما هم گفت باشه من مي رم بالا تو هم زود بيا. هما رفت بالا و با خواهر شوهراش بگو و بخند به راه بود.شوهرش مي خواست بره بالا پيش بقيه كه تلفن زنگ زد.خواهر هما بود بهش گفت پدر حالش خوب نيست فشارش بالا بوده الان بيمارستانيم.اما به هما چيزي نگيد .شوهر هما هم بهش گفت باشه پس منم فردا با هما ميام و توي راه كمي آمادش ميكنم.
صبح فردا هما وهمسرش به راه افتادند وسطاي راه شوهرش كم كم به هما حالي كرد كه اوضاع از چه قراره.هما نمي تونست جلو اشكاشو بگيره.از شوهرش خواست يكراست به بيمارستان بره .
هما سومين دختر خانواده بود اونا 6 خواهر بودن و هما شبيه ترين به پدرش بود هم از نظر ظاهر و هم اخلاق. يه رابطه عميق قلبي بين اون و پدرش بود.از طرفي چون پدرش بازنشسته نيروي انتظامي و مردي ورزشكار با سابقه باستاني كاري بود هيچ كس فكر نمي كرد ويا حتي تصور نمي كرد بتونه اين فرد رو روي تخت بيمارستان ببينه.
هما وهمسرش به بيمارستان رسيدن.بخش اعصاب يه اتاق كوچيك و فقط يه تخت و پدري قوي هيكل با چشماني بسته روي تخت و مادري كه كنارش نشسته بود.در ظاهر مثل كوه قوي و در داخل خسته و اميدوار به شفاي شوهرش.
به محض اينكه هما وارد اتاق شد و پدر رو اونطور ديد به پهناي صورت اشك ريخت و پرسيد مامان چرا چشاي بابا بسته است.مادرش ديد نمي تونه حقيقتو بگه نمي تونه بگه پدرت هوشياريشو از دست داده واز ترس اينكه هما باز دوباره از حال نره بهش گفت الان خوابه............هما دستي به پيشاني پدر كشيد و دست پدر رو در دستانش گرفت .پرستار وارد شد و گفت خانم داري چكار مي كني بيمار سكته مغزي رو دورو ورشو شلوغ نمي كنن. اون موقع بود كه هما با واقعيت تلخ روبرو شد.....همه رو از اتاق بيرون كردن تا پدر هما رو براي سي تي اسكن ببرن. توي راهرو هما تخت پدر رو تا اتاق سي تي اسكن همراهي كرد و وقتي متوجه شد يه حمله زير دستگاه به پدرش دست داده ديگه هيچي نفهميد يهو چشاشو باز كردو ديد همه دورش جمع شدن...........2 تا از خواهراش رو هم ديد بالاي سرش.........سرشو گذاشت روي شونه خواهر بزرگترش و هاي هاي گريه كرد...........نمي خواست باور كنه........بعد از اون حمله دكترا تشخيص دادن بايد بيمار به آي سي يو منتقل بشه.اين خبر بدي بود.حمله هاي قلبي و مغزي.................3 تا از خواهراي هما هنوز به خاطر دوري محل سكونتشون نرسيده بودن و قرار بود تا غروب برسن اما ديگه از اون به بعد بايد پدرشون رو از پشت شيشه نگاه مي كردن.
يكي از خواهراي هما باردار بود و همه نگران اين بودن كه وقتي غروب برسه چطور بهش بگن كه هول نكنه!
خواهر آخري و دختر ته تغارى هم دانشجوي يه شهر دور بود هنوز كسي به اون نگفته بود بابا بيمارستانه.آخه اون دختر لوس باباش بود.و درگير امتحاناي عملي آخر ترم.
همه به خونه رفتن و مضطرب و نگران و به اميد شفاي پدر.هما به خواهر آخريش تماس گرفت و خيلي سربسته بهش يه چيزايي گفت.بهش گفت پاشو بيا امتحانارو بي خيال.
2روز پدرشون توي آي سي يو بود و كل فاميل پشت يه شيشه كوچيك گريه مي كردن و سعي داشتن سروصدانكنن كه واسه مريض مضره.
توي فيلما نشون مي دن كه لباس مخصوص مي پوشن و مي رن بالاسر مريضشون.
ولي در واقعيت اينطور نيست التماس هاي زياد خانواده، مسئولين رو تحت تاثير قرار نمي داد.
يه شب وقتي سر سفره شام نشسته بودن از بيمارستان تماس گرفتند و خبر فوت رو دادند.واي چه محشري بپابود اون موقع تو اون خونه.........مراسم خاكسپاري با شكوهي بي نظير ودر خور فردي مردم دوست و سرشناس برگزار شد......جاي دفن پايين پاي امامزاده اي قرار داشت كه همون محل زادگاه پدر هما بود.
همه چيز روي روال پيش مي رفت اما ديگه زندگي براي هما و خانوادش مثل قبل نبود.
هما روزهايي كه پدرش تو آي سي يو بود مشاعرشو از دست داده بود و تو حال خودش نبود.بطوريكه اطرافيانش و مخصوصا همسرش خيلي نگرانش بودن.شب قبل از تشييع جنازه عموي هما به فرزندان وهمسر برادر مرحومش گفت اگه قول بدين شلوغ نكنيد توي سردخونه ميشه يه مدت كوتاهي با پدرتون خلوت كنيد.همه قول دادن خودشونو كنترل كنن.صبح خونه پدري هما غلغله بود.بهشون گفته بودن به كسي نگين مي خوايم ببريمتون سردخونه كه بقيه دنبالمون نيان.سر ساعتي كه قرار بود يكي يكي خواهراي هما و مادرشون سوار ماشيناشون شدن وبه محل سرد خونه رفتن.
واي چه لحظه هاي سختي.اكثرشون تاحالا بدن بي روح رو از نزديك نديده بودن.
به ترتيب از بزرگتر با شوهراشون 2 تايي وارد اتاق مي شدن و پدر رو در حالي كه كفني متبرك از خانه خدا دورش پيچيده بودن مي ديدن.
وقتي نوبت هما و همسرش رسيد.هما در حاليكه همسرش بهش كمك مي كرد تا راه بره وارد اتاق شستشو شد.واي.خدا براي هيچ كس اين تجربه رو پيش نياره.چه صحنه تلخ سختي بود.هما كه مي دونست قول داده گريه نكنه و آروم باشه دستاشو رو به آسمون بلند كرد وبا نگاهي دوخته به پدر بي روح و سفيد همش ذكر يا الله به زبون مياورد.
هما شروع كرد به بوسيدن پدر از پيشاني تا پا.وبعد دوباره لبهاشو روي گونه سرد و سفيد پدر گذاشت و بوئيد و بوسيد.لبهاشو چند دقيقه اي روي صورت پدر نگه داشت و بوي كافور از اون به بعد شد بهترين بويي كه اونو ياد آخرين وداع مي انداخت.
بعد از ديدن آرامشي كه در پدرش حس كرد احساس مي كرد دلش آروم شده.او ديد كه پدر چقدر آروم خوابيده وانگار تا بحال خوابي به اون آرامي رو تجربه نكرده واين خودش دليلي شد براي آروم گرفتن روح هما.
40 روز هما به خونه خودش در شهر مجاور نرفت و طبق قولي كه توي سردخونه به پدر داده بود هواي خواهراي كوچيكتر و مادرو داشت.بعد از روز چهلم به اصرار همه نزديكان راضي شد با خانواده همسرش كه در تمام عزاداريها خيلي خوب در كنارش بودن و روز چهلم قصد داشتند همارو با خودشون ببرن.اين كارو كرد و به خونش برگشت.ولي چه برگشتني!
شب و روز كارش گريه بود و چشم دوختن به عكس پدر.حرف زدن با پدر.بي حوصله كارهاي خونه رو انجام ميداد و دوست داشت تنها باشه.
شوهرش به اين فكر افتاد كه بهش پيشنهاد بده بيا باهم توي اينترنت چرخي بزنيم.هما خيلي اتفاقي با سايت خانم گل مواجه شد و عضو شد.از فرداي اون روز شوهرش وقتي به خونه ميومد در كمال تعجب مي ديد هما پاي كامپيوتره و روحيه اش روز به روز بهتر ميشه.قرصايي كه دكتر براش تجويز كرده رو سر وقت ميخوره و توي سايت خانم گل مشغوله.واين شد كه هما كم كم تونست به زندگي عادي برگرده و سايت خانم گل فقط براش يه سايت معمولي پر از اطلاعات مفيد نيست بلكه يه دوسته كه تونست در زمان و اوضاعي خاص به داد روح خسته هما برسه.بدون اينكه خودش بدونه...........

شوهر هما يه روز يه حرف ارزشمندي به هما گفت كه هيچ وقت يادش نميره.شوهرش بهش گفت هما يادته چقدر از شرايط سخت دانشگاه شاكي بودي؟
و آرزو مي كردي كاش همون دانشگاه غرب كشور درس مي خوندم؟
يادته؟
هما گفت آره! چطور؟
شوهرش گفت حكمت كاراي خدارو ببين.اگه توي اون دانشگاه درس مي خوندي ديگه اينقدر زياد پيش خانواده ات نبودي.ولي بخاطر تحصيل تو همين دانشگاهي كه ازش ناراحت بودي هفته اي 4 روز پيش پدرو مادرت بودي و دو سال آخر عمر پدرت رو پيشش بودي.........فكرشو بكن اگه دور بودي آرزوي ديدن پدر تو دلت مي موند.
هما ديد درسته، شايد بدترين شرايط از يه ديدگاه ديگه بشه دليل و حكمت يه امكان خوب در آينده.ولي ما آدمها هميشه از شرايط سخت مي ناليم و معترضيم.
دوستان داستان تلخي بود.ولي گاهي لازمه واقعيت هاي تلخ رو براي كساني كه لياقت زندگي پر ارزشي رو دارن تعريف كنيم تا قدر چيزايي رو كه دارن بدونن و به خاطر چيزاي كوچيك خودشونو ناراحت نكنن.زندگي ساده مياد و ساده مي ره.اگه بدونيد مرگ چه راحت در خونه آدمهارو ميزنه........اون وقت اينقدر زندگي رو به خودتون و اطرافيانتون سخت نمي گيريد...........
دلتون شاد و سايه بزرگتراتون بر سرتون مستدام .
خوشبخت باشيد..............


  پاسخ
#3


این تاپیک برای کاربر خوبمون نویسنده ویژه خانم گل در نظر گرفته شده تا تمام نوشته های ایشون در یک جا جمع آوری شود .خواهشمندم از ایجاد اسپم بعد از هر نوشته ایشان خودداری کنید و با سپاس و اعتبار از ایشون قدردانی کنید.ضمن اینکه میتوانید نظرتون رو به شکل مختصر و مفید در زمان اهدای اعتبار به ایشون منتقل نمایید.Flowerysmile
  پاسخ
#4
Bell 
تو كه منو خيلي دوست داشتي؟
تو كه مي گفتي يا تو يا هيچ كس؟
چي شد؟
چي شد اونهمه ابراز عشق و دلدادگي؟
چي شد همش دروغ بود؟
مكالمات بين آزاده و دوستش همين طور ادامه داشت و اون ور خط تلفن پسري بود كه ديگه نمي خواست بگه دوستت دارم.از نظر خودش ديگه دليلي نداشت به اون دختر كوچك ترين توجهي كنه.
با جيغ و دادهاي آزاده صداي حق بجانب ميلاد هم شنيده شد كه مي گفت: نه خيلي لياقت عشق منو داري !
خيلي روت زياده.چي فكر كردي پيش خودت ؟ چرا فكر كردي مي توني با احساسات يه مرد بازي كني؟آزاده من مي خواستم باهات ازدواج كنم.من به تو اعتماد داشتم.لطف كن و ديگه با من تماس نگير و مزاحمم نشو.نمي خوام حتي يه لحظه ديگه صداتو بشنوم يا بهت فكر كنم.
ميلاد با شنيدن هق هق گريه هاي آزاده نه تنها تحت تاثير قرار نگرفت، بلكه عصباني شد و گوشي رو محكم كوبيد روي تلفن.
آزاده از اينجا مونده و از اونجا رونده بود.نه راه پس داشت و نه راه پيش.حالا بايد چكار مي كرد؟ ادامه زندگي براش سخت و مبهم به نظر مي رسيد.صدا زنگ تلفن آزاده ى غرق در افكارش رو به خودش آورد و برقي در چشماش ديده شد .فكر مي كرد ميلاده كه مثل هميشه زنگ زده نازشو بكشه.گوشي رو برداشت و ديد دوستش ساراست.ناخودآگاه گفت تويي سارا؟ فكر كردم ميلاده...........
سارا گفت روتو برم دختر! نكنه توقع داري نازكشي هم بكنه؟ بعد اون كار كه تو باهاش كردي مگه تو خواب ببينيش. سارا ادامه داد: آزاده ! چرا نمي خواي منطقي باشي؟ چرا خودتو زدي به خنگي؟ تو دختر عاقلي بودي ولي حالا با رفتارت دارم ازت نااميد مي شم ها........
آزاده با وجود اينكه مي دونست سارا حق داره وميلاد هم درست ميگه ولي دلش نمي خواست با واقعيت روبرو بشه.دوست داشت عمدا حماقت كنه. به سارا گفت : سارا تو ديگه نمك به زخمم نپاش . چرا عذابم مي دي؟ اگه كمك نمي كني لا اقل زجرم نده.
سارا هم شرايط سختي داشت دوستش تو شرايط بدي بود و اون بايد درست عمل مي كرد . با صدايي مملو از حس دوستي و خير خواهي به دوستش اطمينان داد كه هدفش فقط كمك به اونه.
آزاده تو شرايطي بود كه هر عقل سليمي مطمئن بود تنها مقصر اين قضيه اونه.
آخه اين دختر بي فكر يه روز قشنگ تابستون رو با كاري كه در حق پدرش و خانوادش انجام داده بود تبديل به يك روز جهنمي كرد.ماجرا بر مي گشت به 2 سال پيش كه با ميلاد آشنا شده بود.تو يه شهر ديگه دانشجو بود و از نظر خودش روزگار خوش و خرمي داشت با رفيقي كه قرار بود يه عمر كنارش در آرامش زندگي كنه.
2 سال رابطه دوستي سر انجامش اين بود كه همه چيز اونقدر به هم بپاشه كه هيچ آدمي ندونه چطور بايد همه چيزو مثل روز اول خوب و خوش كرد.
وقتي درسشون تموم شد و هر كدوم به شهر خودشون برگشتن ديدن دوربودن خيلي سخته. هراز گاهي به بهانه هايي به دانشگاه سابقشون سري مي زدن تا بتونن همو ببينن. هردو از اين بلا تكليفي خسته شدن و تصميم بزرگشونو گرفتن.تصميم اين بود كه ميلاد و خانوادش به خواستگاري آزاده بيان و رسما اعلام رضايت كنن از ازدواج باهم.
يه روز بهاري خانواده ميلاد با تماسي به خانواده آزاده اعلام كردن كه قصد دارن به شهر اونا سفر كنن و تنها دخترشونو از اونا خواستگاري كنن.
مادر آزاده جريان رو با پدر آزاده در ميون گذاشت و پدرش با اين كه انسان فوق العاده منطقي بود عصباني شد و گفت چرا بايد دخترم پسري رو انتخاب كنه كه شرايطش اصلا باب ميل خانواده اش نيست ؟
پدر آزاده اعتقاد داشت هم زبون بودن ، هم فرهنگ بودن و همشهري بودن دو خانواده خيلي مهمه.اون دوست نداشت تنها دخترش تو يه شهر ديگه زندگي كنه . شهري كه فاصله اش با شهر اونها خيلي زياد بود.
ولي مادر آزاده مي گفت دخترم يه بلايي سر خودش مياره . من طاقتشو ندارم . پسره هم از نظر ظاهر و هم مالي ايده آله . كسي كه پول داشته باشه مي تونه خيلي راحت هروقت دل دخترمون برامون تنگ شد بياردش پيشمون.
منم مي دونم بايد با ما مشورت مي كرد. منم ازش ناراحتم كه سر خود انتخابشو كرد ولي حالا تو هم كوتاه بيا و حداقل بذار بيان خواستگاري با خانوادش آشنا بشيم شايد نظرت عوض شد.
با خواهش هاي آزاده و پادر ميوني مادرش بالاخره پدر آزاده قبول كرد بيان خواستگاري ولي اذعان كرد كه ناراضيه و نبايد ازش توقع برخوردي دروغين و ظاهري داشته باشن .
روز موعود فرا رسيد و خانواده ميلاد به خونه اونا رفتن و مادر آزاده هم به خاطر اينكه مي دونست شوهرش به احترام عمو و خاله هاي آزاده شايد برخورد بهتري داشته باشه اونها رو هم دعوت كرده بود. شب كه پدر آزاده اومد ديد واي چه همه آدم خواهرو برادر بزرگ خودش و برادر بزرگ همسرش و خانواده ميلاد همه اونجا بودن. جو سنگيني بود ولي باز هم مراسم خواستگاري مثل همه خواستگاريهاي ديگه پيش مي رفت تا اينكه پدر آزاده شرايطشو گفت و پدر ميلاد گفت شما نبايد سنگ جلوي پاي جوونا بندازين.اينا همو مي خوان.من و شما نبايد مانعي باشيم براشون . پدر آزاده از اين حرفها خونش به جوش اومد و گفت دختر يكي يه دونمو بدم ببرين توقع دارين انگشتامو بكنم تو گوشام تا همه زنگ خطر ها رو نشنوم؟ زنگ خطرهايي كه از الآن به وضوح مي شنوم و زندگيشون رو تهديد خواهد كرد؟
منطق من اجازه نمي ده دخترم با پسر شما ازدواج كنه. هر چي فكر مي كنم دلم هم راضي نمي شه.
اين حرفها باعث شد خانواده ميلاد هم به خاطر اينكه سنگ رو يخ نشن برخوردي فو ق العاده غير منطقي بكنن. پدر ميلاد از خانواده اش خواست كه اونجا رو ترك كنن و قبل از بيرون رفتن از خونه با صدايي تحقير آميز و اطمينان از طرف آزاده ، روشو به خانواده آزاده كرد و گفت براتون متاسفم كه درك ندارين ولي من عروسمو مي برم به هر قيمتي كه شده.حتي اگر لازم باشه ازتون شكايت مي كنم كه اين دختر طفلي رو مورد ظلم قرار مي دين.
حرفهايي كه اون شب رد و بدل شد نتيجه عشقي عجولانه از طرف دو تا جوون بود كه وقتي يه حس مشترك تو دلشون بهشون گفت آره همينه اوني كه مي خواي، ديگه به اين فكر نكردن كه فقط دختر و پسر نيستن كه مهم اند خانواده ها وتناسب بين اونها هم شرطه..........
بعد از رفتن خانواده ميلاد ، پدر آزاده دعواي سختي با همسرش كرد و توقع نداشت همسرش فاميلو دعوت كنه و باعث بشه همه فاميل هم از اين خودسري دخترشون بو ببرن. دعوا اونقدر شديد شد كه تا مرحله طلاق پيش رفت و هر كس حرف خودشو مي زد.برادراي آزاده بهش مي گفتن تو خجالت نمي كشي كه به خاطر تو مامان و بابا اينطور با هم مشكل پيدا كردن؟
وتنها جوابي كه مي شنيدن اين بود كه آزاده مي گفت مامان نبايد خودشو تو دردسر مي نداخت من مي تونم خودم گليممو از آب بكشم...
وقاحت اين دختر خيلي بيشتر شده بود ودليل اصليش اين بود كه ميلاد و خانواده اش همه جوره پشتش بودن .
يكي دو ماهي گذشت و با پادر ميوني فاميل و اطرافيان بين پدر و مادر آزاده به ظاهر صلح و صفا بر قرار شد .ميلاد و آزاده هم همچنان تلفني در ارتباط بودن. آزاده مي ديد پدرش سعي در فراموش كردن اون قضيه داره و وقتي سرو كله خواستگاري پيدا ميشه جدي ميگيره و ميره تحقيق و انگار نه انگار كه دخترش كسي رو در نظر گرفته.
همون روز جهنمي تابستون آزاده بعد از اينكه به خيال خودش فكراشو كرده و تصميم نهاييشو گرفت ودر جواب تمام مخالفت هاي پدرش لباساشو پوشيد و به دادگستري شهرشون رفت و شكايتي بر عليه پدرش تنظيم كرد و در اون شكايت به اين مطلب اشاره كرد كه من به سن قانوني رسيدم و پدرم اجازه نمي ده ازدواج كنم.
اين اقدام وقيحانه آزاده به خاطر اين بود كه چندين بار با پدرش سر اينكه خودشو به فراموشي زده بود و از اون خواسته بود به خواستگاراي جديد فكر كنه بحثش شده بود و هر بار آخر بحث با اين جملات تموم ميشد كه آزاده مي گفت من شده ازدواج نكنم و آرزوشو به دلتون بذارم ولي به كسي جز ميلاد فكر نمي كنم. شما نمي تونين منو مجبور كنيد.
و هربار هم پدرش گفته بود بهتر ، حقت همونه . دختري كه خانوادشو سنگ رو يخ كنه و احترامي براشون قائل نباشه رو چه به شوهر و خوشبختي؟ تو ديگه دختر من نيستي. حالا اينقدر لج كن كه يه روزي برسه يه خواستگار هم در اين خونه رو نزنه.
همين بحث ها بود كه آزاده رو به اين فكر انداخت پدرشو در عمل انجام شده قرار بده .
وقتي از دادگستري بيرون اومد به ميلاد زنگ زدو با خوشحالي گفت ميلاد مطمئنم به زودي پدرم رضايت مي ده كه با هم ازدواج كنيم.
هنوز جملشو تموم نكرده بود كه متوجه سردي كلام ميلاد شد.ميلاد با حالتي حق بجانب گفت ديگه لازم نيست خودتو به زحمت بندازي.از من مي شنوي برو بچسب به زندگيتو سعي كن جوري برخورد كني كه مثلابه احترام خانواده ات منو فراموش كردي. حداقل ديگه اونارو هم از دست نده..........
صداي ميلاد تو گوش آزاده مي پيچيد و انگار نمي فهميد چي ميگه .با عصبانيت گفت يعني چي؟شوخي بي مزه اي بود.تلافي مي كنم اين شوخي نا بجاتو...........
ميلاد گفت حرف از تلافي نزن كه ضرر مي كني ها.شانس آوردي دنبال دردسر نمي گردم وگرنه كاري مي كردم كه هر روز آرزوي مرگ كني، دختره ي هرزه..........
آزاده تازه فهميد كه تمام حرفهايي كه شنيده جدي بوده . گفت من حق دارم بدونم چرا بامن اينجوري حرف مي زني.
ميلاد با خنده اي تلخ گفت تو هيچ حقي نداري ولي بهت مي گم.
تو لياقت منو نداري.چون تازه فهميدم اون پسره همكلاسيت كه تو دانشگاه چند باري با هم ديدمتون فقط برات يه همكلاسي نبود و تو به من دروغ گفتي كه بينتون چيزي نبوده در صورتي كه حالا فهميدم شما چند بار تو مهمونيا با هم ديده شدين . قبل از اينكه با من دوست بشي با اون دوست بودي............
آزاده در جا يخ زد و تمام سعي خودشو كرد كه با كلماتي مناسب بتونه يه ماله تميز بكشه رو گذشته اش و مو ضوع رو بي اهميت جلوه بده . با صدايي آرام گفت عزيزم اون قضيه مال قبل از دوست شدن با توئه تازه ما دوست نبوديم كه... فقط چند بار تو مهمونيا به من ابراز علاقه كرد....... .همين. يعني جرم من اينه كه كسي به جز تو به من علاقه داشته ؟
ميلاد گفت نه ولي تو كه خوب مي دوني من بارها بهت گفته بودم نمي تونم با اين جور مسايل كنار بيام ازت خواسته بودم اگه قبلا كسي تو زندگيت بوده بهم بگي من ديگه بهت اعتماد ندارم و نمي تونم ببخشمت. همه چي بين ما تمومه.نمي خوام حتي بهت فكر كنم . از كجا معلوم بعد ازدواجمون حقايق ديگه اي آشكار نشه؟من اين ريسك رو نمي كنم. ازدواج با تو حماقتي بيش نيست. تو رو به خيرو منو به سلامت .
برو خدارو شكر كن كه اونقدر برام بي ارزش شدي كه ديگه حتي به انتقام هم فكر نمي كنم.
ميلاد حرفهاشو زد و گوشي رو قطع كردو حالا آزاده موند و نامردي هايي كه در حق خانواده اش كرده بود و يه حقيقت تلخ كه ميلاد ازش با خبر شده بود.....
چند رورزي قضيه رو پنهان كرد ولي دوستش سارا خيلي زود فهميد كه يه چيزيش هست و همه چيز رو از زير زبونش كشيد.
سارا احساسي فوق العاده بد داشت .از يه طرف واقعا از دوستش بدش اومده بود و به ميلاد حق مي داد واز طرفي دلش نمي يومد تو اين شرايط به آزاده كمك نكنه.
تنها چيزي كه به ذهنش رسيد اين بود كه به آزاده پيشنهاد بده قبل از اينكه نامه دادگاه به دست پدرش برسه بره و شكايتشو پس بگيره و با تمام وجود بشينه و به اشتباهاتش فكر كنه.
سارا از آزاده خواست پيش پدرش بره و تمام حقايق رو بگه و ازش معذرت بخواد وبعد از اون همونجوري زندگي كنه كه پدرو مادرو خانواده اش براش صلاح مي دونن.
.
.
.
.
الان كه دارم اين داستان واقعي رو براتون تايپ مي كنم هنوز آزاده در حال فكر كردن به پيشنهادهاي ساراست . دوستان اين حقيقت داره كه تمام دختراي جوون خانم گل نيستن و متاسفانه هستن كسايي كه مرتكب اشتباهاتي خانمان برانداز مي شن. با نوشتن حقايق تلخ زندگي آزاده مي خوام بدونيد كه خانواده مقدس تر از اونه كه با خودخواهي هاي شخصي بشه بهش بي احترامي كرد. شكستن قداست خانواده و مخصوصا پدر و مادر تاواني سخت داره كه تا آخر زندگي حداقل خاطراتش آدمو ول نمي كنه.


  پاسخ
#5
پدرم آقا بود
دل او دریا بود
یک زمان طوفانی
یک زمان تنها بود
راسخ وصادق بود
حرف او واثق بود
دایی اهل محل
لوتی دنیا بود
مهربانی یکتا
عاشق ماها بود
دلم اکنون تنهاست
پدرم با مابود
تقديم به تمام پدر هايي كه بين ما نيستند ولي يادشون با ماست
  پاسخ
#6
نفس کشیدن سخته
تورو ندیدن سخته
اگه دلم تورو بخواد
راستشو گفتن سخته
می یای تو خوابم شب وروز
خوابو کشیدن سخته
ترجمه چشای تو
وقتی که بسته اس سخته
بوسه آخر یادمه
سکوتت اما سخته
رفتی ولی واقعیت
پذیرشش خب سخته
تلختر از هر زهری
بی پدری بد سخته
بابای مهربون من
هما بودن هم سخته
کاش بودی ای وجود من
باور کوچت سخته
  پاسخ
#7
خانم گل بعد 27 سال



از اون روزهاي خاطره انگيز سالها گذشته بود.عزيز روي صندلي ماشين نشسته بود و به مناظر متحركي كه از جلو چشاش مي گذشت نگاه مي كرد. پسرش به همراه عروسش گرم صحبت بودن و پسرش هراز گاهي از آينه جلو ماشين نگاهي به مادرش و دختر كوچولوش مي انداخت.خيلي دوست داشت بدونه مادرش با نگاه كردن به مناظر بيرون ياد چي مي افته كه لبخند از روي لبانش محو نمي شه!
سپيده هم كه جلو صندلي كنار راننره نشسته بود هر از گاهي ميوه پوست مي كند يا چايي مي ريخت و به عزيز و دختر كوچولوشون مي داد تا بخورن و ازشون مي پرسيد راحتيد؟
عزيز غرق در افكار خودش بود كه با صداي سحر به خودش اومد كه مي گفت: عزيز اين شكلاتو نمي تونم بازش كنم برام باز مي كني بخورم؟
عزيز خم شد و بوسه اي به گونه تپل سحر هديه كرد و گفت چرا باز نكنم قند عسلم سحر جونم. به سحر نگاهي كرد و بدون اينكه متوجه باشه چشاش روي سحر قفل شد.اينبار هم با صداي سحر به خودش اومد كه مي گفت : عزيز! حواست كجاست؟ و به شكلاتي اشاره كرد كه مادر بزرگش باز كرده بود و گذاشته بود توي دهان خودش.
عزيز با صداي سحر متوجه كار خنده دار خودش شد و نگاهي به آينه راننده كرد وقتي نگاهش با نگاه هاني پسرش تلاقي كرد و ديد كه عروسش هم لخند زنان روشو بر گردونده و به اونا نگاه مي كنه خنده اش گرفت و يهويي هر چهار نفر با صداي بلند شروع به خنده كردند.
همزمان با خنديدن ،سپيده ظرفي كه چندتا شكلات داشت رو به عزيز و سارا تعارف كرد و گفت بفرماييد !
خنديدن كه تموم شد حين خوردن شكلاتها ،هاني ماشين رو كنار يه تفرجگاه پارك كرد و گفت خوب مسافرين عزيز تر از جانم مي خوام يه كباب داغ مهمونتون كنم.آشپز اينجا يكي از دوستان قديمي منه و كباب هاي عالي مي پزه.بريم تا تموم نشده!
عزيز به سحر كمك كرد تا از ماشين پياده بشه و دستشو گرفت و به سمت تفرجگاه رفتن.هاني هم به همسر باردارش سپيده كمك كرد تا از پله ها بالا بياد و يه جاي مناسبي زير يه سايه دلپذير نشستن روي يه تخت و منتظر شدن تا كباب ها حاضر بشه.
هاني رو به مادرش كرد و گفت مامان يه سوالي كنم جوابمو مي دي؟
عزيز نگاه پرسشگري به هاني كرد و گفت چه سوالي؟بگو!
هاني پرسيد توي مسير حواسم بهتون بود غرق در افكارتون بودين.به چي فكر مي كردين كه لبخند از روي لباتون محو نمي شد؟
عزيز دوباره لبخندي زد و گفت.باشه مادر مي گم.اصلا خوب شد پرسيدي.خاطرات جالب رو بايد تعريف كرد نه؟
سپيده رو به عزيز كرد و گفت آره مامان جون بگيد ما سراپا گوشيم.
سحر بوس اي به عزيز زد و گفت آخ جون عزيز مي خواد قصه بگه برامون.
عزيز دستي به سر سحر كشيد و گفت سحرم قصه ها ممكنه واقعي نباشن ولي خاطره ها واقعي اند.من خاطراتمو مي خوام تعريف كنم.سحر كمي خجالت كشيد و گفت" خاطرات مامان بزرگ".
عزيز گفت واي هاني جون ، سپيده جون نمي دونيد تداعي بعضي خاطرات چقدر لذت بخشه!
همين الان كه سحر گفت خاطرات مامان بزرگ ياد خاطرات چت روم خانم گل افتادم !
سپيده گفت شماهم! و همه خنديدند.
عزيز گفت آره مادر سالهاي حدود 90 بود آره دقيقا اولاي سال 91 بود من اتفاقي عضو سايتي شدم به نام خانم گل!
نمي دونيد انگار يه رنگ و بوي خاصي به زندگيم داد!
از شير مرغ تا جون آدميزاد توش مطلب پيدا ميشد.
يه سايت آموزشي بود مخصوص خانمهاي باسليقه و كدبانو.
سپيده وسط حرفهاي عزيز گفت شكر تو حرفتون سايتي بوده متناسب با شما چون ماشالله شما هم كدبانو و هم با سليقه ايد.
عزيز گفت لطف داري عروس گلم شايد اگه اينطوري كه تو مي گي باشم خيلي شو مديون همون سايتم.چون خيلي چيزا از ش ياد گرفتم.
تازه يه چيز جالب تر اينكه منو نويسنده افتخاري سايتون معرفي كردن و من كه تا قبل از اون موقع نوشتم به تنها چيزي كه فكر نمي كردم خواننده بود و هميشه واسه دلم مي نوشتم.بعد از اينكه نويسنده خانم گل شدم با هدف اينكه خانم هاي با سليقه اي قراره نوشته هامو بخونن مي نوشتم و سعي داشتم مفيد باشم.
با نگاه كردن به خيلي چيزا ياد سايت مي افتم.
سحر ناخود آگاه رو به پدرش كرد و گفت بابا گشنمه كي غذارو ميارن؟هاني با نگاهي ملامتگر به سحر و اشاره به عزيز فهموند كه نبايد وسط حرف مادر بزرگش مي پريد.همون موقع بود كه نهار رو آوردن.
هاني سفره رو چيد و غذا هارو همراه مخلفاتش روي سفره چيد و در حين همين كارها به مادرش گفت مامان ادامه بدين به جاهاي جالبش رسيده بودين.
سپيده گفت اي بابا بذار عزيز غذاشونو بخورن.
عزيز شروع به خوردن كرد و گفت بسم الله گشنمونه بخوريم براتون تعريف مي كنم و شروع كرد به گفتن.
عزيز با چنگال يه تيكه كباب برداشت و گفت :
همين كبابم منو ياد خانم گل مي ندازه. يه بار يادمه يكي از اعضا مي خواست واسه شوهرش كباب بپزه تو خونه خودش سيخ بكشه من آنلاين راهنماييش كردم.رو به سپيده كرد و دستي به شكم جلو اومده عروسش كشيد و گفت يه زماني يه تايپيك زده بوديم " مادرايي كه قصد دارن بزودي مادر بشن"
هاني! فكر كن من اون موقع هنوز تو رو نداشتم ولي توي اون تايپيك به دوستام گفتم اگه بچم پسر شد اسمششو مي ذارم هاني!
سحر گفت عزيز از منم چيزي گفته بودي؟
عزيز خنديد و گفت نه سحر جون اون موقع تو اوج جووني به نوه فكر نمي كرديم كه 1
وهمه زدن زير خنده.عزيز گفت اون موقع وقتي اينترنتو وصل مي شديم تو فكر اين بوديم كه چي بخوريم؟
چي بپوشيم؟
چطور حرف بزنيم؟
براي همه چي هم مطلب بود.
سپيده با اشتياقي كه توي چشاش مشخص بود به عزيز گفت مامان تا كي با اون سايت در ارتباط بودي به چه سرانجامي رسيد سايت؟
عزيز گفت عزيزم من بعد به دنيا آوردن هاني به خاطر شغل پدرش و همكاري خودم باهاش خيلي سرم شلوغ شد همزمان هم به كارهاي خونه مي رسيدم هم به هاني و هم كار.فقط شبها مي سيدم بخوابم وكمي استراحت كنم يه دوره ي طولاني از اينترنت و سايت و همه چي دور شدم.تا اينكه خدا رعنا رو به ما داد.با اينكه كمك آورده بودم يكي ميومد كاراي خونه رو مي كرد و توي بچه داري كمكم بود اما سرم همچنان شوغ بود.
ولي هيچي باعث نشد اون سايت و اعضاشو يادم بره.
با خودم مي گفتم بعد اين چند سال حتما هركدوم از دوستا و مديران يه جايي سرشون مثل من شلوغ شده و الان همه اعضاي سايت يه سري جوون هستن.
ديگه نرفتم يه سري به سايت بزنم.
سپيده گفت عزيز جون الان دوست داري من يه سري به سايت بزنم و ببينم چطوره؟
عزيز گفت اگه سايت خانم گل هنوز فعال باشه مطمئن باش بعد 27 سال هيچكس پيدا نمي شه كه منو بشناسه.
سپيده موبايلشو برداشت و آدرس سايت رو از عزيز پرسيد و وارد شد.
با صداي فرياد شادي سپيده همه فهميدن چي شده.هاني گفت واي يعني سايت بعد اين همه وقت فعاله؟بابا دمشون گرم.خيلي سخته ها.
عزيز گفت بعيد نبود آخه سايت 100% سالمي بود با كنترل دائمي. چرا بايد فعاليتش متوقف شه؟
وقتي اينقدر مفيده كه نمي شه درش حرفي داشت،چرا فعاليتش كم شه؟
سپيده گوشي موبايلشو به عزيز داد و گفت بايد نام كاربري و رمز وارد كنيد.
عزيز گفت يادمه homa4290
سحر گفت وارد كنيد زود باشيد صبرم تموم شد......
عزيز اسم و رمزشو وارد كرد و در كمال تعجب ديد كه با فونت درشت روي صفحه نوشته شد ورود كاربر قديمي، نويسنده افتخاري بي معرفت رو به سايت خوش آمد مي گيم.
يه چت روم شكيل اول صفحه بود توش پر شد از :
سلااااااااااااااااااااااااااااااامWavesmile
خوش اومدي هماااااااااااااااااااااFlowerysmile
همه متعجب شدن عزيز گفت واي ببين كيا اينجان...........
نازگل، الهام، پريوش،آزاده،آران،آري،نازنين، ..............واي مامان كيانا.............سيما.............گيسو..............
واي خداي من باورم نمي شه! چطور ممكنه؟
و شروع به تايپ كرد.از شدت خوشحالي دستاش مي لرزيد.
نوشت سلام خانم گلا.شما خودتونين؟
همه اين شكلكو فرستادنWavesmile
و عزيز نوشت چطور ممكنه؟
همه اين شكلكو فرستادن Hitheresmileyو نوشتن اي بي معرفت.كجا رفتي؟ نمي گي دلمون واست تنگ ميشه؟Vahidrk
عزيز نوشت: اگه مي دونستم هستين مي يومدم حتما.
و اونا نوشتن به سايت مامان بزرگهاي گل خوش اومدي.....................
همون موقع صداي تلفن به گوش رسيد عزيز گوشيشو جواب داد و ديد همسرشه گفت واي رضا ببين كيا اينجان!
آقا رضا با صدايي نگران گفت من منتظرم پس شما كي مي رسيد؟
چشام به در خشك شد كه!
عزيز و هاني و سپيده تازه يادشون افتاد كه گرم صحبت شدن و چند ساعته كه اونجا نشستن و دارن حرف مي زنن.
هما خنديد و گفت تقصير منه آقا، گرم صحبت شديم گذر زمان يادمون رفت.حدود يه ساعته ديگه مي رسيم.
بعد از صحبت عزيز و همسرش ،همه متوجه شدن كه سحر يواشكي گوشي مامانشو گرفته و داره با دوستاي قديمي مادر بزرگش چت مي كنه!
اون نوشته بود:
سلام من سحر هستم اولين نوه ي عزيز و 8 سالمه نوه ي دوم اسمش شايان هست كه پسر عمه رعنامه و نوه ي سوم هم تو راهه!
دوستاي مامان بزرگ براش نوشتن:
سحر خانم به سايت ما خوش اومدي.Flowerysmile ما هم نوه هاي گلي مثل تو داريم كه توي سايت نوه هاي خانم گل BabygirlBabygirlBabygirlعضو هستن.دوست داشتي عضو شو تا باهم بيشتر آشنا بشيد.
عزيز به سحر گفت خوب مادر پاشو پاشو بريم تا بابا بزرگت دعوامون نكرده.همه وسايلو جمع كردن وبه سمت ماشين رفتند. وقتي شروع به حركت توي جاده كردن عزيز مشغول گپ و گفت با دوستان قديمي شد و سپيده ، سحر و هاني به همديگه لبخندي زدن و با سكوتشون اجازه دادن عزيز بهش خوش بگذره.
  پاسخ
#8
با سلام خدمت تمامی خوانندگان محترم.Wavesmileمن امروز یه ایده خوب واسه داستان بعدی یافتم.1 (49)بزودی می نویسم و می ذارم واسه خوندن.gag
اما غرض از مزاحمت...............
یه پیشنهاد دارم:
اگه لطف کنید و برای موضوع هایی که دوست دارین و به ذهنتون می رسه بهم پیام خصوصی بدین تا ایده بگیرم.
چون واقعا نمی دونم چی می پسندین.گفتم از خودتون بخوام ایده بدین شاید بهتر باشه.با سلایقتون آشنا بشم.Flowerysmile
  پاسخ
#9
ديدار دو خانم گل


حسي شبيه هيجان بود كه باعث مي شد اون روز براي هما روز خاصي باشه.روزي كه بعيد نبود ولي امكانش هم از اول اينقدر ساده به نظر نمي رسيد. وقتي آدم عضو يه گروه ميشه اعضاي ديگه گروه مطمئنا بي اهميت نخواهند بود.حالا از بعضياشون ممكنه خوشت بياد و از بعضيا نه.از اونايي كه خوشت مياد يه موج مثبتي برات فرستاده مي شه كه كار به جايي مي رسه بعضي اوقات نمي توني در برابرشون بي تفاوت باشي.عضو يه گروه بودن در صورتي كه نتوني اعضا رو ،رودررو ببيني كمي سخته.از پشت يه كيبورد و يه مانيتور دوستي رو حفظ كردن احتياج به يه صفات خاصي داره تا بتونن 2 نفر از طريق چند هزار تا صفر و يك به هم وابسته بشن.
هما چند ساليه از طريق اينترنت عضو گروه هاي مختلفي بوده اما تازگي، يه چند ماهيه عضو گروهي شده كه همه خانم هستن(البته + جناب ادمين) گروهي كه مفيدن، مهربونن و صادقانه حرف دلشونو ميان مي گن.جالب اينجاست كه وقتي ساكن يه شهري هستي كه شهر خيلي بزرگي نيست و همه نمي شناسنش،بعيد مي دوني اينجور مواقع همشهري پيدا كني.
اما هما اين شانس رو داشت كه يه روز با يه همشهري آشنا شد. بعد از گذشت يه مدت، هما يادش اومد كه اي بابا چرا از اين همشهريم خبري نيست؟ اصلا كجاست؟ هما تصميم گرفت يه پيام واسه همشهريش كه اسمش آنه شرلي بود بذاره.آنه جوابشو داد و از طريق پيام با هم بيشتر آشنا شدن.
يه بار كه هما براي ديدن خانواده پدريش به شهر زادگاهش رفته بود يه فكر بكري به ذهنش رسيد! با خودش گفت چرا با آنه يه قرار نذارم و همو نبينيم؟ و همين كار رو هم كرد.براي آنه پيام گذاشت و ايده اش رو براش نوشت.آنه خيلي اتفاقي آنلاين بود و بلافاصله جوابشو داد و با آغوش باز از ايده هما استقبال كرد.
اونا براي فرداي همون روز قرار گذاشتن همو ببينن.درست جلو يكي از پارك هاي معروف شهر به نام باغ ملي.هما مشخصات و نوع پوشش و ظاهر خودشو براي آنه نوشت تا همو بشناسن وآنه هم اين كارو كرد.
شب كه هما مي خواست چشاشو روي هم بذاره و بخوابه با خودش گفت يعني فردا وقتي برم سر قرار با چجور آدمي مواجه مي شم؟ به همين چيزا فكر مي كرد كه خواب كم كم به سراغش اومد و خوابيد.
صبح روز بعد ساعت 10 بايد جلو باغ ملي مي بود. وقتي از ماشين پياده شد و به اون طرف خيابون كه محل قرارشون بود نگاه كرد بلافاصله آنه شرلي رو ديد.آنه هم با لبخندي نشون داد كه هما رو شناخته. به هم رسيدن و تصميم گرفتند توي همون پارك با صفا روي يه نيمكت زير يه سايه سرد و دلچسب بشينن و براي هم از خودشون بگن.
هماقبل از اين كه به محل قرارشون برسه توي راه با خودش فكر مي كرد چه حرفي واسه گفتن داره؟
جالب اينجا بود كه وقتي به هم رسيدن كنار هم روي نيمكت پارك نشستند بدون مقدمه شروع كردن با هم حرف زدن . انگار نه انگار اولين باره همو ديدن.احساس مي شد اينا دو تا دوست قديمي اند. شايد احساس درستي بود.
ما آدمها وقتي حرفي واسه گفتن داريم و با هم دوست مي شيم بعد يه مدت پيگير حال و احوال هميم.
و نمي شه گفت چون رودر رو همو نديديم پس شروع دوستي از وقتي هست كه تو چشاي هم نگاه مي كنيم و مي گيم سلام.... نه اينطوري نيست.اين تجربه جديدي بود كه براي هما اتفاق افتاد.
هما و آنه اونروز تا ساعت 1 ظهر با هم از هر دري سخني گفتند و از هم شناخت بيشتري پيدا كردند. هما از اين ملاقات يه تجربه جديد ديگه هم داشت و اون اينكه چه خوب مي شد آدمها قبل از ديدن همديگه، با هم آشنا بشن اونوقت شايد كمي عميقتر زندگي مي كردند . مي دونيد چرا؟ چون هما و آنه وقتي همو ديدند متوجه شدند كه ظاهرو تيپشون هيچ شباهتي به هم نداره اما شخصيتاشون و سلايقشون با هم منافاتي نداشت. هما با خودش گفت وقتي توي جامعه يه كسي كه شبيهم نيست رو مي ديدم فكر مي كردم احتمال زياد فكرامون هم توي يه راستا نيستند .اما حالا هما فهميده بود كه هميشه اينطور نيست.مطمئنا براي آنه هم همين حس بود.شايد اگه هما رو نمي شناخت و توي خيابون از كنارش مي گذشت نمي دونست كه چه وجه تشابهاتي درشون هست.
اين يه مثال خيلي ساده از خودخواهي ما آدمهاست كه به خودمون اجازه مي ديم بدون شناخت از روي ظاهر آدمها همو تحليل كنيم. هما تجربه جالبي رو اونروز داشت.هم كلام شدن با دوستي كه قبلا مجازي بود و اينترنتي و حالا شده بود واقعي و حقيقي. آنه يه خانم با شخصيت و مهربون بود، با ادب و اجتماعي و هما خيلي خوشحال بود كه يه روز تصميم گرفته بود با همشهريش يه قرار ملاقات بذاره. هما اين روز قشنگ رو مديون خانم گلي هست كه بيشتر از يه دوست توي زندگيش تا ثير گذاره.
هما دوست داره خيلي ها رو ببينه مثلا :
"يه روز يه خانم و آقايي رو ببينه كه دارن با هم توي خيابون راه مي رن و هما با ديدن اونها يه حس خوبي پيدا مي كنه اونا دارن خودشون با خودشون حرف مي زنن مي خندن.آقا به همسرش مي گه توداري همش اسپم مي سازي ها !!!!!!!! و خانم مي گه اسپم بسازم بن ميشم؟ و هردو يه دفعه مي زنن زير خنده........هما حرفاشونو غير عمدي بشنوه وآروم بگه گيسو جون...........يه دفعه اون خانم و آقا با تعجب برگردند و بگن چي؟؟؟؟؟
هما تقريبا مطمئن باشه درست حدس زده و اينبار با اطمينان بيشتر بگه من خانم گلم،هما..........و اينبار هر سه بخندند."
يا مثلا:
" هما توي يه اتوبوسي در حال رفتن به محل كارشه. همونطور كه ميله رو گرفته كه نيفته يهو صدايي مي شنوه كه كيانا كيانا مواظب باش بذار منم بيام. هما به دختر كوچولو و مادرش نگاه مي كنه و مادر رو صدا مي زنه و ميگه ليلا خانم؟
و قفل شدن دو نگاه معنيش اينه كه هما با مامان كيانا رووبرو شده و همو ديدن."
يا شايد:
" توي مطب دكتر نشسته يهو منشي صدا مي زنه خانم نسترن .......... يه خانمي بلند ميشه بره داخل اتاق هما ياد نسترن دوستش توي تايپيك مادراي آينده مي افته ."
از اين جور شايد ها زياده و اصلا بعيد نيست . تجربه شادو فرح بخشيه ديدن كساني كه مي شناسيمشون اما نه به چهره...........
دلم مي خواد اسم تمام خانم گلايي رو كه مي شناسم بنويسم تا بدونن ميدونم كه مي دونن دونستن كافي نيست بلكه بايد دوست داشت ،دوست بودني رو كه دوست داشتني ترين دوستِ روح آدمه.دوستون دارم خانم گلهايي كه خانميد و گليد.



نازگل و هومنش(اسم جوجشه ) – الهام و عليرضاش(اسم پسر نازشه) – پريوش و كارن – آنه شرلي و باغ ملي – مارال و سلطانيه – لونا وكلتش – حانيه و چش بادومي ها –ندا و گرماي بوشهر - مهلا و معرفتش – غزل بانو و شهرش- تمنا و خزر آباد- شيدا و پسرش – فرزانه و هستي- شادي و مراغه – هناء و بندر- پريسا و سفر – ماه گل و دبي – مريم ام.ان و راهنمايياش- آران و دريا- آرى و هم زبونيش- مارا60 و پسرش- اركيد و درياي جنوب- زيبا و سوال تكراريش- نازنين و تازه عروسيش- مورينل و كدبانوگريش –سراج و شيطنتاش – تن ناز و خواهرش- نارين و غرب – رويا صادقي و بچه هاش- نوسا و جنوب- نسترن و نور –آزاده و تازه عروسيش- نيايش و اهواز – نرمين – محبت – هنرمند كوچولو و ني ني آينده اش –آي شن و كنكورش و خيلي هاي ديگه كه متاسفانه نداشتن حضور ذهن باعث شرمندگي من ميشه...........Dash2...............

  پاسخ
#10
يه نظر سنجي بذارم.............كسايي كه مي خوان من بنويسم توي اين سايت يه سپاس اون زير بذارن.من تكليفم با خودم معلوم باشه...........احساس مي كنم دارين به زور تحملم مي كنيد.............................
  پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Kate دست نوشته های اعضای خانم گل fafamm 25 5,756 ۱۴-۹-۱۳۹۲, ۰۹:۲۷ عصر
آخرین ارسال: *طهورا*