• 12 رأی - میانگین امتیازات: 3.17
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نوشته ها و داستانهای هما (نویسنده ویژه و افتخاری خانم گل)
#11
دلت نلرزه هم وطن!

امید...............اسم بچه ایه که تو بی نهایت غم و نا امیدی ،اون ورسکوت لبخند ،آخر ناخوشی و بی حوصلگی.....یه جاهایی زیر یه تلی از مصیبت به دنیا اومد.به دنیا اومد تا به همه یادآور بشه زندگی هنوز جریان داره.
نمی خوام شعار بدم. می دونم زلزله یعنی چی! می دونم یه زنبیل پر از شناسنامه ها و مدارک و لباسهای واجب دم در کنار ورودی گذاشتن ،شب سرتو رو بالشت بذاری و هی چند دقیقه یه بار سرتو برداری یه نگاهی به همه طرف بکنی ببینی همه افراد خانواده هستن یانه! اینا همه رو می فهمم.
حالا چی باید گفت؟چی باید شنید؟
باید گفت تسلیت؟ یا آخرین غمتون باشه! خدا صبرتون بده! خدا بیامرزدشون!
چی باید گفت وقتی خدا می خواد یه بلا مثل بارون بباره..............
همه می دونیم کار خدا بی حکمت نیست. پس باید نشست و اندیشید حکمتش چیه؟
آزمایش یعنی همین............مسلمونیم. تو ماه روزه توماهی که خودمونو آماده می کنیم واسه بنده خوب بودن.............خدا خواسته ببینه کیا حرف و عملشون یکیه! و چه سخت! وچه تلخ!
امتحان از این سخت تر ممکن نیست............
ولی خوشا بحال قبول شده ها...
عزیزتو از دست بدی بازم بگی خدا............
7 ماه پیش این امتحان رو من هم گذروندم............پدرمو............قلبمو روی تخت غسال خونه دیدم و دستامو رو به آسمون گرفتم از ته ته حنجره صدایی بر اومد ..............ای خداااااااااااااااا
چی می گفتم؟
واسه یتیم شدن خودم اشک می ریختم...............می دونم الان توی آذربایجان اشک چه معنایی داره......می دونم عزیز از دست دادن یعنی چی!
خوشابحال اونها که رفتند...........
اونها که رفتند هم یه روزی یه جایی توی زندگیشون از این مدل امتحانهای سخت داشتن............مرگ پدر و مادر دیدن............مرگ فرزند دیدن...........زلزله بم دیدن و اشک ریختن.............و حالا نوبتشون بوده..........و شاید خیلی زود نوبت من بشه....نوبت توباشه............هیچ کس از این جور مصیبتها در امان نیست.........
هیچ پولی نمی تونه هیچ آدمی رو از این جور امتحانا محفوظ بداره.
نوشتم که بدونیم،که بخونیم،که خدا ارحم الراحمینه............
خدا یه روز سختی می ده............فرداو پس فرداش راحتی.........
سختیا میان و می رن.هوای همو داشته باشیم.با هم مهربون باشیم.....واسه هم کلاس نذاریم....خودمونو برتر ندونیم...........با کلاس و بی کلاس،شهری و دهاتی،دکتری و بی سواد،زن و مرد همه یه جور بلا سرشون نازل شده...........خدایا خودت می دونی چقدر دلمون پر غمه.خودت هوامونو داشته باش.
هرکی این نوشته رو می خونه بدونه من سپاس و اعتبار نمی خوام.بجاش یه حمد و سوره واسه رفتگانمون بخونه.
خدا ایشالله ازمون راضی باشه.ان شاء الله.
  پاسخ
#12
امیدی که توی آدربایجان به دنیا اومد اسمشو گداشتند علی..............
پس آذربایجانی های غیور..............یاعلی................
  پاسخ
#13
آدمیزاد چیه بخدا؟
یه انجمنیه خانم گله اسمش............یه عالمه تایپیک داره.یه عالمه کاربرداره که عضون .و من یه عضوم.........روزی که اومدم عضو شدم تا یه مدت که هنوز یخم آب نشده بود میومدم یه سپاسی می زدم نهایتا یه مطلبی عکسی چیزی می ذاشتم توی تایپیکها و می رفتم.کم کم دوستانی پیدا کردم.یه روز دیدم یه باکس چت روم باز شده منم سلام کردم و بعد یه مدت شدم دوست خیلیا.بعد یه داستان نوشتم و بیشتر منو شناختن.یه مدت گذشت دیدم عه!نمی شه یه روز نیام با دوستام حرف نزنم!
دیدم شدم معتاد خانم گل!
دوستان خوبی داشتم که بهشون عادت کرده بودم.یه مدت چت روموبرداشتن.خیلی حالمون گرفته شد!گفتن طلایی بشین تا بتونین بازم چت روم داشته باشین.طلایی شدیم.
اوایل بین خانمهای طلایی احساس غریبگی می کردم.می دیدم خیلی دوستای چت رومی نیستن. کشش نداشتم برم با دوست جدیدی آشنا بشم.
حتی یه چت روم خلوتی هم طلایی ها داشتن که هیچ کی کشش نداشت بره وارد بشه.
تا اینکه یه تایپیکی عضو شدم که برای طلایی ها نبود اما اونجا هم دوستان خیلی خوبی پیدا کردم.تایپیکی برای مادرای آینده.
اونجا بادوستان خوبی آشنا شدم.با هم قرار گذاشته بودیم همیشه با هم دوست بمونیم.اما نشد!خوب تایپیک بسته شد و ما آواره شدیم.
یه چت روم مثل اون چت روم اولیه صفحه اول واسه طلایی ها باز شد.اونجابا طلایی ها بیشتر آشنا شدم.دیدم عه!اینا هم که میتونن دوستای خوبی برام باشن!
توی این مدت چند گروه دوست برای خودم دارم:
1- دوستان بدو عضو شدنم
2- دوستان چت روم قبلیه(قبل طلایی شدن)
3- دوستان تایپیک مامانها
4- دوستان چت روم طلایی ها
5- دوستان مدیر یا ناظم
الان یه سری از دوستام هستن که یه روز باهاشون حرف نزنم واقعا دلم براشون تنگ میشه!
اینا همه روگفتم که آخرش بگم امروز به چی فکر می کردم!
اینکه زندگی پره از این باز و بسته شدنهای درهای گروه هایی با حرفهای مشترک. ما آدمها به صورت طبیعی اجتماع طلبیم.ما خانمها تبادل نظر و مشورت گرفتن از با تجربه ها برامون از نون شب واجبتر شده.اینا خوب هستند.
اما بدیش می دونین کجاست؟
اینه که ما یه گروه هایی داریم که اشتراکات بیشتری باهاشون داریم به نام فک و فامیل.
اما دنیای تکنولوژی خواه ما آدمها داره به چه سمتی می ره؟
به سمت رابطه های مجازی رو به رابطه های خونی و دم دست ترجیح دادن.
نمی گم بده ها!
الان خود من با هم سن و سالام توی فامیل، دوستام و حتی بزرگترام در ارتباطم.اما انگار چون دنیا رو به جهانی شدنه ما هم روابط بعید رو بیشتر می پسندیم!
حالا طوری شده که دختر عمه و پسر عمو و اون یکی عروس عمه و اینا رو باید توی فیس و این ور و اون ور پیدا کنم!چون نیستن اینجا!بعد می بینم عه!این عروس عمه ام هم خانم خیلی خوبی بوده ها.من وقتی تومهمونی ها می دیدمش فکر می کردم افاده داره!اما توی سایت که خیلی با حاله......
نمی دونم با من موافقید یا نه؟!
من همسایه هامو نمی شناسم اما یه عالمه از کاربرای این انجمن رو خوب می شناسم!
شما چطور؟

  پاسخ
#14
وقتي اينترنت شده جزء لاينفك زندگي ما........وقتي فكر مي كنيم اگه يه سري به نت نزنيم از دنيا غافل مي مونيم..........اون موقع است كه شديم معتادش.
كافيه كمي به اطرافيانمون بيشتر توجه كنيم.من جديدا اين تجربه رو داشتم.چند وقتيه اينترنتو از زندگيم حذف كردم.اوايل فكر مي كردم حتما حوصله ام سر مي ره از بيكاري.اما اينطور نشد.كارهاي زيادي واسه انجام دادن هست.لازمه آدمها هراز چند گاهي يه مرخصي به خودشون بدن.
منم اين كارو كردم.
سفر رفتم.كارهاي متنوع زيادي انجام دادم و حالا باز بعد يه مدتي دلم واسه خانم گل تنگ شد و اومدم يه سري بزنم و زودي برم.
به اين نتيجه رسيدم كه زندگي يعني همين كارهاي روزمره ما............
نه اينكه زندگي رو يك پروسه خيلي خاصي بدونيم.
زندگي همينه كه من دارم مي نويسم و شما داري مي خوني.
زندگي همينه كه ما انجام مي ديم يا به دلخواه يا به اجبار.
پس چه بهتر كه خودمون فرمون رو بگيريم دستمونو مشخص كنيم چكار مي خوايم بكنيم.خودمونو محصور در اتفاقات جلو رومون ندونيم بلكه اون اتفاقاتو برده تصميمات درست خودمون بدونيم.
  پاسخ
#15
خانم جووني كه در حال تايپ كردنه چند وقتيه دنيارو يه شكل ديگه مي بينه.ديگه زندگي براش گذران روزها و سالها نيست.هدف داره .اون مي دونه خدا وقتي آدميزادو خلق كرد يه هدف فوق العاده بزرگ داشت و داره.........
اون حالا خوب مي دونه وقتي مي گن اون چيزي كه جوون توي آئينه نمي بينه يه آدم دنيا ديده تو خشت خام مي بينه، يعني چي.
اون مي دونه نبايد به سوادش و به توانايي هاش مغرور باشه و فكر كنه بزرگتراش ايده آل هاشو درك نمي كنن.
ديگه حالا اونقدر تجربه داره كه بفهمه و بدونه زندگي عميق تر از اونه كه ديده مي شه.
يه سال پيش مثل همين روزا خواهر دومادشون بر اثر سرطان فوت شد هنوز مراسم چهلمش نرسيده بود كه پدرش سكته مغزي كرد و فوت شد. تو بُهت مرگ پدر بود كه نفهميد چطور مادربزرگش از داغ رفتن دامادش پر زد و رفت.........
چندماه از فوت مادر بزرگ نگذشته بود كه مهربون ترين عمه اش بر اثر سرطان خون بعد از يك ماه زجر كشيدن از دنيا رفت........همون عمه اي كه هر وقت مي ديدش بغلش مي كرد و مي گفت تو كپي جوونياي باباتي و توي اين يك سال بعد گفتن اين جمله اشك مي ريخت و مي گفت بوي داداشمو مي دي عمه جان.
حالا عمه هم بي طاقت به ديدن برادر شتافت.............
و هنوز 5 روز از فوت عمه مي گذره و اون خانم جوون اومد پاي نت و شروع به تايپ كرد براي دوستاي خانم گليش.
گفت بذار بگم ،بذار دوستام بدونن چقدر غم و غصه تو دلمه.
قراره به زودي دست به كار بشه و مامان بشه و اين بزرگترين هدفيه كه الان براي زندگيش انتخاب كرده.
مادر شدن............
چيزي كه پدرش،مادر بزرگش و عمه اش مي خواستن و همچنين بقيه عزيزانش مي خوان.
مادر شدن مسئوليت بزرگ و ارزشمنديه كه هما اميدواره لياقتشو داشته باشه و خدا يه نوزاد سالم و باهوش و زيبا بهش هديه بده.Flowerysmile
هدف داشته باشيد و براي رسيدن بهش سراپا نشاط و شور باشيد
در راه رسيدن به هدف سر از پا نشناسيد و برويد
مطمئن باشيد به هدف خواهيد رسيد........
ان شاء الله
  پاسخ
#16
گاهي اوقات تناقض ها شيرين هستند.

گاهي اوقات تناقض ها شيرين هستند.مثلا بعد ترك يه چيز اعتياد آوري مثل سايت خانم گل،بعد ماه ها تحمل وسوسه هاي خانم گلي،باز يه دفعه يواشكي به دور از چشم حسودان ،منظور اطرافانيه كه دوست دارن به جاي خانم گل يه سره سراپا گوش اونها باشي،مثلا همسايه،خواهر شوهر،دوستان و ....
به دور از چشمشون يهو بپري رو صندلي گردون پشت ميز كامپيوتر بسان پلنگي كه آهويي ديده، يا لپ تابو با مهارتي خاص بسان عقاب از روي ميز برداشته و خودتو مثل گوله شليك كني روي تخت...........
و براي باري ديگر خودتو به محبوب برسوني.........منظور از محبوب سايت محبوبته همون خانم گل خودمونو مي گم.
يه مدت تصميم داشتي پاش نشيني بلكم به راه راست هدايت شي،مي بيني نه راه راست همونجاس.........
حتي اشتراك نتت رو هم تمديد نكردي و يه مدت براي رفع احتياجات نت، از قي‍‍ژقيژ ديالاپ بهره بردي و چند سالي به خاطر سرعت پايينش پير شدي..............
يه روز شوهرت مياد ميگه يه سورپريز............!
يعني چي مي تونه باشه؟
نكنه گربه آورده خونه!
خودتو آماده جيغ كشيدن مي كني كه پس از ديدن گربه يا هر چيز ديگه اي فريادي بكشي بسان نعره يك شير عصباني،
ولي در كمال حيرت مي بيني نه تو دستاي شوهرت چيزيه نه پشتش چيزي قايم كرده نه هيچي.
پس مي فهمي سورپريز يه چيزي، يه خبريه!
مي پرسي چي شده؟
ماشينو عوض كردي؟
مي خوايم بريم تور ايرانگردي؟
و هي پشت سر هم همينطور روياهاتو به زبون مياري...........
يه دفعه با سوالي از طرف شوهرت روبرو مي شي كه مثل يه پارچ آب سرده كه رو سرت ريخته باشن.............
مي پرسه خانمي چايي داريم؟ تشنمه!
مي ري 2 تا چايي قتد پهلو مي ريزي مياري چند تا خرما هم كنارش و مي پرسي بگو ديگه............
و شوهرت ميگه يكسال اشتراك اينترنتو تمديد كردم.............
و بعد ازخوشحالي، تو دلت مي گي ديگه ترك اعتياد بسه................
و همينه كه الان من اينجام...روي همون صندلي گردون..............
  پاسخ
#17
صداي در حياط اومد.فهميدم كسي اومده.دويدم جلو پنجره و لبخندي روي لبهام اومد آره خودش بود.همسر نازنينم.
يهو به خودم اومدم گفتم چرا اينجا وايسادي؟
برو به استقبالش.....
در كه باز شد يهو انگار آب يخ ريختن روي من..........شوهرمو ديدم كه شور و هيجان هميشگي توي چشاش نبود.
بعد احوالپرسي و استقبال گرم از طرف من با خستگيش مواجه شدم..........با خودم گفتم برم براش يه چايي داغ بريزم.چايي رو آوردم و سراپا گوش نشستم تا چيزي بگه....اما تلويزيونو روشن كرد و حواسش به دلواپسي من نبود..........با خودم گفتم ازش بپرسم يا بذارم استراحت كنه؟
دلم طاقت نياورد و پرسيدم........گفتم چي شده؟ اتفاقي افتاده؟ پكري!
آهي كشيد و گفت امروز يه اتفاق بدي سر كار افتاد.....دلواپسيم دو چندان شد......گفتم چي؟
در جوابم گفت يكي از كارگرام بي احتياطي كرد از بالاي ساختمون افتاد و پاش شكست .........
واي چه خبر بدي رو شنيدم....واي چقدر متاثر شدم..........

ديدم شوهرم خيلي حال روحيش بده........مي گفت بارها به اون كارگر هشدار داده بودم كه سر كار سيگار نكش، سر كار اينقدر با تلفن حرف نزن.سر كار حواستو جمع كار كن.....
حالا هم كار لنگ شد.و هم خودش آسيب ديد......

كمي آرومش كردم و بهش پيشنهاد دادم يه چرتي بزنه شايد آروم بشه.
چاييشو خورد و همونجا روي مبل ها چشاش رفت روي هم و ............خوابيد.

من در حين اينكه ميز نهارو مي چيدم فكرم مشغول همين قضيه بود و هي خودمو مي ذاشتم جاي خانم اون كارگر....
نهارو خورديم و از همسرم خواستم بريم عيادت كارگرش....و رفتيم.
وارد اتاق كه شديم با كمال تعجب ديدم همه با صداي بلند دارن مي خندن.......

مخصوصا همسر كارگر شوهرم
سلامي كرديم و از قيافه هاي نگران من و همسرم همگي به خودشون اومدن و كارگر مصدوم بعد تشكر و احوالپرسي گفت اي آقاي مهندس!
اگه بدوني اين اتفاق چه خيري توش بود شما هم مي خندي.متعجب رومو به سمت خانمش برگردوندم و گفتم چطور؟
خانمش توضيح داد.....يه هفته است كه اين آقا هوس كرده بره مملكت غريب كارگري.....هي بهش مي گم مرد آخه اينجا كه توي مملكت خودت كارگري.
بري اونجا مي خواي چيكار كني؟
مي خواي بهتر از اين كاري پيدا كني؟
خودم مي رم سر كار كمك خرجت باشم..........ولي به گوشش نمي رفت كه نمي رفت....
امروز قرار بود بره به اون طرفي كه مي خواست ببردش اون ور مداركشو بده و بزودي راهيش كنن كه بره تا اينكه اين اتفاق افتاد و اين همه فك و فاميل اومدن دور و برش.....
يكي از بچه هاي فاميل قبل اينكه شما بيايد يه حرفي زد كه هممون اول گريمون گرفت ولي بعد كه به حكمت اين اتفاق پي برديم خنده امونمون نداد بس كه خوشحال شديم........

پرسيدم مگه اون بچه چي گفت؟
اون خانم گفت .........اين دختر خانم فهميده كه خواهر زاده شوهرمه گفت :
دايي.اگه توي خارج از ساختمون مي افتادي پات مي شكست.............كي برات آبميوه و شيريني مي آورد؟خارجيا؟
  پاسخ
#18
نازگل كيست؟
نازگل به كاربري اطلاق مي شود كه علاوه بر ناز بودن گل هم هست.......يعني:
ناز+ گل= نازگل
از طرفي مي بينيم كه در تايپيك هاي مختلف،اعم از علمي، هنري و.... دستي بر ايده دارد.
دوستاني دارد از جمله خودم و بقيه..............
خودم كه تا پايم را به خانم گل گذاشتم يكي يهو بهم گفت......سلام.........خوب منم از جايي كه ننه بابام بهم گفته بودن هر كي گفت سلام بگو عليك.......گفتم عليك سلام.........سرتان را به درد نياورم...........چت رومي باز شد و من و نازگل و (البته جوجه اش هومن هم بود) خانم مرغه كه آن موقع به اشتباه نام هومن بر آن موجود نهاده بود...............خوب از كجا مي دونست جوجه يه روزه خروسه يا مرغ............؟
همه جمع مي شديم با بقيه رفقا مي حرفيديم.........يعني حرف مي زديم...........سرتان را به درد نياورم......حالا بسي دلم غصه دار بود گفتم بيايم اينجا اندر احوالات ريفيق فابريكم كمي درد دل نموده.............. البته با شما.............نه با خودم جلو آئينه.
از ديروز تايپيكي ديدم كه بازش نمودم...........ديدم خطا داد...........در پي پاسخي براي حيرت خود مي گشتم...كه نا گاه مغزم تكاني به خود داد و پاسخ را از طريق فضاي سيناپسي به دندريت هاي نورونهاي حركتي ام فرستاد كه...........مگه يادت نيست!
.تو...................دي...............گه..............ط.............لا.............يي....نيستي!
واين بود رمز اينكه من به آن تايپيك دسترسي نداشته.در واقع در كفش ماندم.
حالا مهم تر از اين مسئله موضوع تايپيك بود..................
صندلي داغ كاربر نازگل 2012...............اين خوب يعني چي؟
من دوستشم نپرسم كي بپرسه؟!!!!!!!
اي خدا.حالا چيكار كنم چيكار نكنم.با خودم گفتم سرو تهش همه سوالهاي خود را در يك سوال MP3 كنم و بپرسم.....حالا مي پرسم............


سوال:
نازگل..............يه سپاس مي ذاري اين پايين؟
  پاسخ
#19
متن تو خوندم هما جونم بی اختیار زدم زیر گریه cryingcryingcrying

مرسی به یادم بودی دوستت دارم
1 (49)
  پاسخ
#20
توي هواي سرد دي ماه.....آروم و بي صدا نشسته بود و دونه هاي اشك آروم آروم از روي گونه اش سر مي خورد و روي سنگ سياهي مي ريخت كه يه عكس روش حك شده بود و اين شعر:
افسانه هستي اش اگر پايان يافت
خوشنامي و عزتش به پايان نرسيد

سرد بود.......همون سرمايي كه خانم گل قصه ما هميشه عاشقش بود...........هميشه بين فصل هاي سال منتظر ميشد كي اولين برف رو ببينه...............روزهاي برفي تداعي گر زادروزش بود............ولي امسال درست روز تولدش سر مزار پدرش اشك مي ريزه و ميگه......

پس از ديدن داغ تو اي پدر
نمي سوزم از هيچ داغي دگر


اطرافيان بلندش مي كنند و مي برنش داخل امامزاده.
يه گوشه ميشينه و همينطور به ديوار روبرو خيره شده.
با خودش ميگه الان بايد پدرم پيشم مي بود.
هر سال برام يه كادو داشت.
مي دونست عاشق گنجشك هستم يه سال تولد 12 سالگي برام يه گنجشك گرفته بود...........
آخرين كادوش يه عروسك گربه قشنگ بود.هميشه بهم مي گفت تو مثل پيشي ها ملوسي.
اي واي كه ديگه نيست.
دوست داشتم امسال روز تولدم بيام خانم گل و بگم دوستان تولدمه............من و خانم گل با يك روز تفاوت تولدامون يكيه.
دلم مي خواست توي مسابقه شركت كنم ولي كو دل خوش و كو حوصله؟
خانم گل دومين سالگرد تولدت مبارك.Flowerysmile
خانم گل يادت باشه شايد يه كسايي وسط خوشي هاي ما دلشون پر غم باشه........crying
خانم گل دلت شاد و لبت خندون الهي!
  پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Kate دست نوشته های اعضای خانم گل fafamm 25 5,758 ۱۴-۹-۱۳۹۲, ۰۹:۲۷ عصر
آخرین ارسال: *طهورا*